The Elephant Man (مرد فیل نما)

کارگردان : David Lynch

نویسندگان : Christopher De Vore, Eric Bergren

بازیگران : Anthony Hopkins, John Hurt, Anne Bancroft

جوایز :

نامزد جایزه اسکار: بهترین بازیگر مرد نقش اول، بهترین کارگردانی هنری و طراحی صحنه، بهترین طراحی لباس، بهترین کارگردانی، بهترین تدوین، بهترین موسیقی متن، بهترین تصویربرداری، بهترین فیلمنامه ی اقتباسی

خلاصه داستان : جان مریک (مرد فیل نما) به خاطر یک عارضه مادر زادی دچار یک نوع ناهنجاری شدید ظاهری است .از او در سیرک ها به عنوان یک حیوان استفاده میشود .دکتر تراویس جان مریک را از صاحب سیرک میخرد و به کمک او برای معالجه میپردازد اما مشکلاتی در راه است …

 

 

[nextpage title=”نقد فیلم «مرد فیل نما» (شرق)”]

یک آشپز ماهر هیچ وقت مزه ماهی رو از بین نمی بره بلکه اونو می پزه. دیوید لینچ

 

تماشای فیلم یکی از نابغه های سینمای جهان لذت بخش است و برنامه سینما چهار جمعه گذشته این لذت را نصیب ما کرد. «مرد فیل نما» دومین فیلم بلند دیوید لینچ که در سال ۱۹۸۰ ساخته شد داستان زندگی مردی است که چهره اش وحشتناک است و او را «مرد فیل نما» می نامند. داستان فیلم در قرن نوزدهم و در انگلیس می گذرد و براساس داستان واقعی زندگی ژوزف مریک ساخته شده است. «مرد فیل نما» یکی از ساده ترین فیلم های کارگردانی است که بیش از هر چیز کارهایش را با کلمه «نامتعارف» توصیف می کنند. لینچ در این فیلم اما از پیچیدگی های روایتی استفاده نمی کند و روایت ساده زندگی شخصیت اصلی فیلم را دنبال می کند. اگر چه «مرد فیل نما» تفاوت های زیادی با فیلم های مشهورتر لینچ دارد اما بسیاری از المان های سینمای او را در این فیلم می توان دید. فیلمنامه فیلم براساس خاطرات دکتر تریوس نوشته شده و در نگارش آن توجهی به نمایشنامه برنار پومرنس و رمان کریستین اسپارکس که براساس زندگی مریک نوشته شده اند، توجهی نشده است. جوزف کری مریک پنجم آگوست سال ۱۸۵۲ در لستر انگلیس به دنیا آمد و یازدهم آوریل سال ۱۸۹۰ در سن ۲۷سالگی در بیمارستان سلطنتی لندن درگذشت.

• درباره کارگردان

دیوید لینچ کارگردان مشهور آمریکایی بیستم ژانویه سال ۱۹۴۶ متولد شد. او دوران کودکی اش را به خاطر تحقیقات پدرش در شهرهای مختلف گذراند. در سال های جوانی در مدرسه های مختلف هنری تحصیل کرد و با جنیفر چامبرز لینچ ازدواج کرد. آن تجربیات به علاوه تحصیل در یک مدرسه هنر در یکی از نواحی خطرناک فیلادلفیا برای لینچ الهام بخش شد تا در سال ۱۹۷۷ فیلم «مرد کله پاک کنی» را بسازد. ساخت این فیلم سوررئالیستی پنج سال طول کشید. فیلمی که جورج لوکاس پس از تماشای آن به لینچ پیشنهاد داد، اپیزود ششم جنگ ستارگان را کارگردانی کند، اما دیوید نپذیرفت، چرا که احساس می کرد جنگ ستارگان باید از نگاه لوکاس ساخته شود نه از نگاه او. در سال ۱۹۸۰ لینچ فیلم مرد فیل نما را براساس فیلمنامه ای از مل بروکس ساخت که همچون فیلم اول او سیاه و سفید ساخته شد. «مرد فیل نما» نامزد دریافت هشت جایزه اسکار شد، اما هیچ جایزه ای نبرد. اولین فیلم رنگی لینچ «تپه شنی» در سال ۱۹۸۴ ساخته شد که از نظر تجاری شدیداً شکست خورد. او علاقه چندانی به داستان فیلم نداشت و شاید به همین دلیل فیلم چندان موفقی از کار درنیامد. اما دوسال بعد لینچ شخصی ترین فیلمش یعنی «مخمل آبی» را ساخت که یکی از بحث انگیزترین فیلم های دهه هشتاد شد. بازی دنیس هاپر در این فیلم مورد تحسین قرار گرفت و خود لینچ به خاطر این فیلم برای دومین بار کاندیدای دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردانی شد. در سال ۱۹۹۰ لینچ مجموعه تلویزیونی موفق «کوئین پیکس» را ساخت که مورد استقبال منتقدان قرار گرفت. اگرچه تماشاگران آن را نپسندیدند. در همین سال او با ساخت فیلم «قلب وحشی» جایزه نخل طلایی جشنواره کن را به دست آورد. او دو مجموعه تلویزیونی دیگر هم در سال های ۱۹۹۲ و ۱۹۹۳ ساخت. از دیگر فیلم های مشهور لینچ می توان به «داستان سرراست»، «بزرگراه گمشده» و «جاده مالهالند» اشاره کرد. لینچ در فیلم «بزرگراه گمشده» و «جاده مالهالند» به در هم ریختن نظم های پذیرفته شده روایی دست زد. جهانی که در این فیلم به تصویر کشیده شده مبتنی بر عدم قطعیت واقعیت هاست. به هم ریختن نظم روایت در فیلم های لینچ به هیچ وجه مشابه فیلم هایی که در سال های اخیر به این سیاق ساخته شده اند، نیست. لینچ با به کار گرفتن این شیوه متفاوت وجوه دیگری از زندگی را نشان نمی دهد بلکه بر غیرقابل اعتماد بودن واقعیت های جاری تاکید می کند. به همین دلیل است که فیلم های لینچ به خصوص آخرین فیلمش یعنی «جاده مالهالند» به دلیل پیچیدگی زیاد باعث کلافگی تماشاگری می شود که عادت کرده است ، بازنمایی زندگی واقعی را در فیلم های معمول سینما ببیند. دیوید لینچ از لوئیس بونوئل، ورنر هرتزوگ، استنلی کوبریک و رومن پولانسکی به عنوان فیلمسازانی نام می برد که بر او تاثیر گذاشته اند. لینچ که در سال ۲۰۰۲ رئیس هیات داوران جشنواره کن بوده، بین اهالی سینما و به خصوص کسانی که با او همکار بوده اند، طرفداران زیادی دارد. لورا درن بازیگر در توصیف لینچ می گوید: هیچ چیز در دنیا بهتر از همکاری با لینچ نیست.

• از زبان دیوید لینچ

«کشته مرده فیلم نیستم. متاسفانه وقت ندارم و به همین دلیل به سینما نمی روم. وقتی هم که به سینما می روم خیلی عصبانی می شوم چون خیلی نگران کارگردان هستم و این باعث می شود نتوانم به راحتی ذرت بو داده ام را هضم کنم.» «صحبت کردن درباره معنی چیزها برایم آزاردهنده است. بهتر است چیز زیادی درباره معنی چیزها ندانیم. چون معنی، امری کاملاً شخصی است و معنی یک چیز برای من متفاوت با معنی آن چیز برای دیگری است.» «فکر می کنم ایده ها خارج از ما وجود دارند. فکر می کنم همه ما با عالمی ذهنی در ارتباطیم. اما جایی بین اینجا و آنجا ایده ها وجود دارند. تصور می کنم ذهن به اندازه کافی آگاه نیست تا به هر جایی که با آن در ارتباط است برود. اما مقداری آگاهی از آن قلمرو وجود دارد. وقتی ایده ها در بخش آگاهی تان پرواز می کنند، می توانیم آنها را به دام بیندازیم. اما اگر خارج از آگاهی تان باشند، حتی از وجودش خبر ندارید. پس امیدوار باشید که بتوانید بخش آگاه ذهنتان را وسیع تر کنید یا اینکه امید داشته باشید که ایده ها در حریم ذهنی تان پرواز کنند.» «دوست دارم فیلم بسازم چون علاقه مندم به جهان دیگری بروم. دوست دارم در دنیایی دیگر گم شوم و برای من سینما مدیومی جادویی است که به من اجازه می دهد در تاریکی رویا ببینم. گم شدن در درون جهان فیلم شگفت انگیز است.»

• تحلیل فیلم توسط مهمانان

برای نقد و بررسی فیلم «مرد فیل نما» روبرت صافاریان و مهرزاد دانش مهمان برنامه سینما چهار بودند. مهرزاد دانش در ابتدا درباره دیوید لینچ گفت: لینچ کلاً ۹ فیلم بلند سینمایی ساخته است. از این مجموعه، چند فیلم از بعضی جهات با بقیه فیلم ها ناسازگار هستند. منتها درباره اینکه بعضی فیلم ها از چه جهتی با کارنامه لینچ نمی خواند، می شود روی چند مولفه خاص متمرکز شد. یکی از این مولفه ها، بار روایی فیلم است. بر خلاف اکثر فیلم های لینچ که در آنها ابهام های روایی به طور تعمدانه وجود دارد، در «مرد فیل نما» این ابهام ها وجود ندارد. مولفه دوم نگاه فلسفی فیلمساز است.اگر در دیگر فیلم های لینچ با بدبینی مفرط نسبت به بشریت روبه رو هستیم اما در فیلم مرد فیل نما آدم های خوب هم وجود دارند. روبرت صافاریان نیز درباره تفاوت مرد فیل نما با دیگر فیلم های لینچ گفت: نکته دیگر این است که در اینجا داستانی داریم که از ابتدا شروع می شود و تا انتها ادامه دارد. مرد فیل نما فیلمی بیوگرافیک است. اما در فیلم های اخیر لینچ زمان روایت در هم ریخته است.این فیلم جزء اولین فیلم های لینچ محسوب می شود. شاید این تفاوت را این طور بتوان توجیه کرد که به مرور زمان لینچ به اینجا رسیده است. در فیلم مرد فیل نما دست کم رگه هایی از خوشبینی وجود دارد و در مقابل آدم های شر، ما آدم های خوبی هم می بینیم. این ویژگی ما را از این لحاظ دچار مشکل می کند که این یک آدم است که این فیلم های متفاوت از هم را می سازد. به خصوص از نظر مضمون که در بعضی فیلم ها انگار با آدم کاملاً متفاوتی مواجه هستیم.

«دانش » در ادامه حرف های صافاریان گفت: در فیلم های لینچ ما با هیولایی رو به رو می شویم. هیولاهایی که از درون هیولا هستند. این هیولاها اتفاقاً در همین فیلم هم وجود دارند. کلاً آدم های عجیب در فیلم های لینچ حضور دارند. در فیلم مرد فیل نما مریک با هویت خودش مشکل دارد نه با جامعه. صافاریان در این مورد گفت: قاعدتاً هویت انسان نباید چندان با ظاهر بیرونی اش ارتباط داشته باشد، چون روح از جنس دیگری است. اما در این فیلم می بینیم که برداشت انسان از هویت خودش و همچنین برداشت جامعه از هویت او چقدر وابسته به ظاهرش است. در این زمینه نمونه مشهوری در ادبیات وجود دارد که همان مسخ کافکا است.مسئله دیگری که در فیلم به آن پرداخته می شود ناهنجاری هایی است که ممکن است در بین اعضای جامعه به وجود بیاید. در واقع الان از موضع فهم و درک بهتری با انسان های ناقص الخلقه برخورد می شود. فیلم بر درد و رنج روح بشری تاکید می کند. من فکر می کنم تم مردم هم مطرح است. اینکه تلقی جامعه از اعضای ناهنجارش چیست، تلقی ها می تواند متفاوت باشد. نکته دیگر که به نظر فرعی می رسد اما چون به سینما و سرگرمی ارتباط دارد و به نظرم باید به آن توجه کرد این است که در فیلم نشان داده می شود که چطور جامعه از این افراد به عنوان وسیله استفاده می کند.مهرزاد دانش درباره نگاه متفاوت لینچ به داستان جان (ژوزف) مریک گفت: لینچ با دید خودش به داستان نگاه کرده است. آدم های فیلم های لینچ معمولاً در رنجند. در اینجا جان هم در رنج است، چرا که اگر بخواهیم فوکویی به قضیه نگاه کنیم می بینیم که او در مقام ابژه قرار گرفته است. فرقی نمی کند از چه زاویه ای در هر صورت او مورد توجه دیگران است و نمی تواند از خودش کنشی نشان دهد. از یک جهت دیگر می توان گفت که شخصیت جان، درونمایه های فرویدی هم دارد. او به زیبایی مادرش دلبستگی شدیدی دارد و به آن واکنش نشان می دهد. صافاریان به واکنش آدم ها نسبت به جان مریک اشاره کرد و گفت: واکنش جامعه نسبت به این آدم بر عکس آدم های فیلم های دیگر کاملاً منفی نیست. البته این واکنش ها خط کشی شده است. ثروتمندان و اقشار بالای جامعه همگی تقریباً با وی برخورد خوبی دارند اما طبقات پایین تر واکنش بسیار بدی از خود نشان می دهند.

• تحلیل فیلم

فیلم مرد فیل نما اگرچه تفاوت هایی اساسی با فیلم های اخیر لینچ دارد، اما می توان رگه هایی از نگره انتقادی لینچ نسبت به مسئله هویت را در آن دید. لینچ در مرد فیل نما دغدغه هویت انسان را دارد؛ هرچند در این فیلم دغدغه اش را به شکلی کلاسیک دنبال می کند. در ابتدای فیلم نمای بسته ای از چشمان یک زن می بینیم که بعداً می فهمیم مادر مرد فیل نما است. این نمای بسته که در پی آن تصاویری از زن زیبا و فضای وهم آلود مواجهه او با فیل ها می آید، از همان ابتدا تماشاگر را با مسئله هویت درگیر می کند. لینچ برای طرح «چیستی»، «کیستی» را در قالبی داستانی پیش می کشد. این چشم ها متعلق به کدام زن است؟ این زن کیست؟ در ادامه فیلم وارد فضای دوره ویکتوریای لندن می شویم که موجودی عجیب و غریب به نام مرد فیل نما در یک سیرک به نمایش گذاشته شده است. مرد فیل نما انسان ناقص الخلقه ای است که چهره زشت او مورد توجه مردم قرار می گیرد. آنها پول می دهند تا چهره کسی را ببینند که با آنها فرق دارد. هویت این مرد نظر پزشکی به نام ترویس را جلب می کند. او تصمیم می گیرد به ورای چهره مرد فیل نما برود و چهره دیگری از او را کشف کند. پزشک تصمیم می گیرد جان مریک را از جهنمی که صاحب سیرک برایش درست کرده، آزاد کند. پزشک او را به بیمارستان سلطنتی شهر می آورد و درباره مشکلات جسمی اش تحقیق می کند و می فهمد که مشکل مریک غیرقابل حل است. اما پزشک تحقیق هستی شناختانه اش را بلافاصله پس از پی بردن به لاعلاج بودن مریک آغاز می کند. او می کوشد مرد فیل نما را به حرف بیاورد. نخستین کلماتی که از زبان مرد فیل نما بیرون می آید تلاش او را برای پیوستن به هویت پذیرفته شده جامعه بشری نشان می دهد. «سلام، من جان مریک هستم از آشنایی با شما خوشحالم» مریک وقتی مستقیماً به میل پزشک برای تعیین هویتی انسانی برای او پاسخ مثبت می دهد که پس از متقاعد نشدن رئیس بیمارستان درباره صحت عقلی او بخشی از دعاهای کتاب مزامیر را می خواند تا ثابت کند مثل یک آدم – مثل آنهایی که هویت او را نمی پذیرند – می تواند فکر کند و به واسطه همین قدرت تعقل که انسان را از غیرانسان تفکیک می کند متعلق به جامعه انسانی است. پس از آنکه اتاقی در بیمارستان برای نگهداری جان مریک اختصاص داده می شود.سرپرستار به پرستاران تذکر می دهد که به هیچ وجه اجازه ندهند «آینه» به اتاق آورده شود. ولی وقتی که کارگر بیمارستان آینه ای را جلوی صورت جان مریک می گیرد، او فریاد می کشد. اما پس از بازگشت به بیمارستان می بینیم که دیدن تصویرش چندان تاثیر منفی بر او نگذاشته است؛ چرا که او قبلاً خود در را آینه بقیه آدم ها دیده است. واکنش های آدم ها در برابر او که غالباً همراه با انزجار و ترحم است درکی انتزاعی از چهره اش را برایش فراهم کرده است. او می داند که خیلی زشت است. آنقدر زشت که آدم ها پول می دهند تا چند لحظه او را ببینند. مطرح شدن مسئله مواجهه احتمالی جان مریک با آینه در واقع بهانه ای است برای تصویر کردن چهره ای که مردم از جان مریک برای خود او ساخته اند. با وجود اینکه در ابتدای فیلم روایتی درباره علت ناقص الخلقه شدن مرد فیل نما ارائه می شود اما تصاویری از کارخانه ها که به صورت ترجیع بند در طول فیلم تکرار می شود نشانگر نگاه انتقادی لینچ به جامعه مدرن است. دودهای غلیظی که از دودکش کارخانه ها بیرون می آید نمادی از جهان در حال صنعتی شدن است که مقدمات بحران هویتی را فراهم می کند. در اواسط فیلم مسئله «کیستی» مرد فیل نما به سئوالی هستی شناسانه تبدیل می شود. ناگهان ترویس از خودش می پرسد آیا او نیز همان کاری را نمی کند که قبلاً باتیس می کرد. قبلاً صاحب سیرک از نمایش مرد فیل نما پول درمی آورد و حالا ترویس به واسطه توجه به مرد فیل نما به پزشکی مشهور تبدیل شده است. حالا باز هم مردم می آیند تا جان مریک را ببینند. گیریم که حالا آنها با لباس های شیک تر به تماشای مرد فیل نمای کت و شلوار پوشیده می آیند، فرقی نمی کند.جماعتی که مرد فیل نما را می بینند در جریان این تفاوت گویا می خواهند هویت خودشان را بازیابند. اما آیا دغدغه ترویس دغدغه مرد فیل نما هم هست؟ وقتی جان مریک دوباره به بیمارستان برمی گردد با رفتارش به این سئوال فیلم پاسخ می دهد. او خطاب به دکتر می گوید بسیار خوشحال است . چون آنجا (بیمارستان) محل راحتی برای زندگی اوست. مریک که تجربه سال ها رنجی را با خود دارد که می تواند هر انسانی را از پای درآورد، در تلاش ناامیدانه اش برای بازیابی هویت می فهمد که او نمی تواند دقیقاً مثل بقیه آدم ها زندگی کند و هویتی مشابه آنها داشته باشد. نهایتاً او به تقدیر تن داده و به احترام و توجه مودبانه آدم ها دل خوش می کند. در صحنه پایانی فیلم مریک که همیشه آرزو داشته مثل آدم های عادی بخوابد، قاب عکس بازیگر مشهور تئاتر را بالای سرش می گذارد و می میرد. او در آستانه مرگ به جز عکس مادرش – که همیشه با او بوده – چیزی نیز از زندگی دارد. قاب عکس یک بازیگر مشهور با امضای خودش!«مرد فیل نما» را خوشبینانه ترین فیلم دیوید لینچ می دانند. در فیلم همان طور که با انبوه آدم های بد روبه روییم آدم های خوب هم کم نیستند. اما این دلیل نمی شود که لینچ عمیق تر به مسئله هویت نگاه نکند و بدبینی اش را در زیر متن فیلم جاری نسازد. ظاهر ساده «مرد فیل نما» فیلمی است درباره یک آدم ناقص الخلقه که دیگران باعث رنج اش می شوند.اما لینچ به تقدیر ناخوشایند زندگی اجتماعی نگاه بدبینانه ای دارد. هویت جمعی انسان ها چنان رقم خورده که هویت ظاهری یک انسان او را از پیوستن به جامعه باز می دارد. لینچ در مرد فیل نما نشان می دهد که در این شرایط «خوب بودن» به معنای واقعی «خوب بودن» نیست و در واقع همه آدم ها واکنشی مشترک نسبت به عضوی از جامعه که از نظر ظاهری ناهنجار است ، نشان می دهند. تنها شیوه برخورد با هم فرق می کند. وقتی دغدغه های انسانی لینچ در فیلم عیان می شود که او در تلاش جان مریک برای کسب هویت انسانی، عشق و درک شدن را به عنوان مشخصات انسانی معرفی می کند. اگرچه بسیاری از علاقه مندان فیلم های دیوید لینچ «مرد فیل نما» را ناسازگار با دیگر فیلم های کارنامه این فیلمساز می دانند اما می توان گفت لینچ چه در مرد فیل نما و چه در فیلم های متاخرش مثل بزرگراه گمشده و جاده مالهالند دغدغه ای مشترک دارد. روایت سلب هویت از انسان که روزبه روز پررنگ تر می شود، منتها او در هر زمان این دغدغه را با شیوه متناسب با همان زمان روایت می کند.

نویسنده: مجتبی پورمحسن

منبع: روزنامه شرق

[nextpage title=”نقد و بررسی “]

"یک مرد فیل نمای فانتزی ، یک پزشک بی کار ،چند کارگر دیوانه ، چند اشراف زاده ی مضحک یک کارگردان اسم و رسم دارد و دیگر هیچ…"

 

"مرد فیل نما" یک فیلم با یک ایده ی نو و قابل کارکرد است اما فقط در همین حد ش در فیلم نمایان می گردد .یعنی فقط در معرفی ایده که حدود بیست دقیقه از فیلم را شامل می شود مابقی فیلم که حدود یک ساعت و نیم است غیر قابل تحمل و کاملا عقیم و ایستا ست که دلیلش را هم می گویم ..فیلم با چند شات اسلو موشن از فیل ها که من را به یاد مستند حیات وحش می اندازد و یک زن در حال جیغ زدن است ُشروع می شود این معرفی به هیچ وجه به درد یک فیلم با چنین منطق روایی افراط انگیزی که می گویم چرا ُنمی خورد یا اگر با ارفاق آن را بپذیریم حتما باید دیوید لینچ چند سکانس از نوزادی و کودکی از پدر و زندگی مرد فیل نما نشان می داد که متاسفانه نداد.. مادر او هم که فقط در حد یک عکس ماند که این یکی از دلایل عقیم بودن فیلم است.فیلم جلو می رود سکانس سیرک و پزشکی که در انجا به دنبال رویت مرد فیلم نماست. اطالاعاتی که در این موقعیت داده می شود کاملا مناسب است یعنی مخاطب متوجه می شود که در اینجا با یک انسان ناقص الخلقه روبرو است از اینجا معرفی مرد فیل نما شروع می گردد. پزشک با بازی فوق العاده ی هاپکینز به دیدن مرد فیل نما می رود اما یک خلاء :آن مرد که مدعی ست صاحب مرد فیل نماست و از طریق او پول خوبی به ست می آورد و حتی یک جا به پزشک می گوید که صاحب سیرک است. او مرد فیل نما را همانند یک حیوان کتک می زند.حرفهایش با موقعیت کاملا متناقض است مثلا صاحب سیرک است ولی با این موجود زشت و بدترکیب در یک اتاق زندگی می کند. او را کتک می زند اما بعد از رفتن مرد فیل نما این مرد برژوا یکباره مهربان می شود و به دنبال این شبه انسان می رود..

معرفی مشخصات مرد فیل نما در یک رب اول داستان لو می رود به همین دلیل در حد یک ایده می ماند یعنی لینچ هر چه را که درباره ی مرد فیل نما بود در دو سکانس کوتاه ارائه می دهد و او می ماند یک ساعت و نیم تکرار این معرفی که دیگر غیر قابل تحمل است و…دو شخصیت در بیست دقیقه ی اول فیلم استادانه معرفی می شوند هاپکینز به عنوان یک پزشک حاذق و استاد دانشگاه با یای بی نظیر و ریز بین هاپکینز و از آن طرف مرد فیل نما یک موجود عجیب ناقص الخلقه مادرزاد که دوربین به خوبی نماهایش را کوتاه و ناواضح میگیرد و /ان سکانس فوقالعاده که هاپکینز بر سر تدریس راجع به این موجود توضیح می دهد ای کاش تا آخر ادامه داشت .. اما تقش می افتد و شیرازه ی فیلم از هم می پاشد یعنی درست در جایی که مخاطب مرد فیل نما را شناخته و از نیت پزشک هم آگاه شده منتظر داستان است که هیچ وقت ارائه داده نمی شود..یعنی با آن سکانس که آن مرد صاحب سیرک در حال کتک زدن است یک فید می خورد به پسر که بیرون می دود یک فید میخورد به هاپکینز که به سیرک می رود (که معلوم نیست پسر از کجا او را پیدا کرد) و یک فید دیگر که مرد فیل نما را به بیمارستان می برد. از اینجا به بعد فیلم محدود می شود در یک اتاق که در آن مرد فیل نماست یک راهروی بیمارستان یک سری آدم های خر پول که بی خودی به دیدن این مرد وحشتناک می روندُ بیخودی به او محبت می ورزند و بی خودی به او می گویند تو اصلا شبیه فیل نیستی و از آن طرف یک پزشک با شهرت هاپکینز(اسمش در فیلم از یادم رفت) انگار که کار و زندگی ندارد و صبح تا شب یا در اتاق مرد فیل نماست یا در راهروی بیمارستان ول است یا در دفتر رئیس بیمارستان و حالا اینها همه هیچ فاجعه ی فیلم آن مرد مستخدم است که معلوم نیست در این بیمارستان سلطنتی آن هم در نگهبانی اتاقی که اشرافزادگان و رئیس بیمارستان به ملاقات مرد فیل نما می روند چه می کند؟و چه بیمارستان بی در و پیکری که این مرد دیوانه هر وقت که به خواهد می توان وارد آن شود و تازه سیگار هم بکشد و تازه تر دوستان عیاش خود را هم بیاورد و باز هم تازه تر به اتاق مرد فیل نما برود و او را اذیت کند و بدتر از آن اینکه ویکتوریا والامقام سیاسی انگلستان نامه می دهد به رئیس این بیمارستان عظیم و سلطتنی که از مرد فیل نما مراقب و نگهداری کنند اما فردا دوباره مرد دیوانه با چه وضع غیر قابل تحمل و رقت باری با آن دوستان خود مرد فیل نما را آزار می دهند و واقعا در این بیمارستان هیچ کس نیست؟

یک نکته قابل تامل در فیلم نگاه جانب دارانه ی دیوید لینچ به سرمایه داری ست اگر توچه کنید تمام تیپ های مثبت فیلم(که اگر به دیدن مرد فیلم نما بروند مثبت اند وگرنه منفی اند) سرمایه دار و اشراف زاده اند که بی خودی به ملاقات مرد فیل نما می آیند و از سر دلسوزی به او محبت می کنند تا مثلا فردا اسمشان به عنوان یک نیکوکار در روزنامه ها چاپ شود تازه او را می بوسند..از آن طرف تمام تیپ های منفی فیلم که همه به طرز مشمئز کننده ای این ناقص الخلقه را آزار می دهند همه کارگرند و مردم عادی و چه مضحک است این نگاه خصمانه..در اول فیلم گفته می شود که مرد فیل نما از معاشرت با دیگران ناتوان است و موجب عذابش می ود ولی در ادامه کاملا معکوس می شود حالا دیگر مرد فیل نما با اشرافزادگان و سیاست مداران می پرد تازه اگر مردم عادی وحشی و بی عاطفه نباشند و به دیدن مرد فیل نما بیایند مرد فیل نما آنها را تحویل نمی گیرد چون او دوست دارد با سرمایه داران کنار شومینه چای بنوشد …

"مرد فیل نما" فیلم بسیار ضعیفی ست در فرم هم موفق نبوده چون آنقدر نمای بسته ار این مرد وحشتناک میگیرد که موجب انزجار است و از طرفی هم تعلیق را به وجود نمی آورد تنها نکته ی مثبت فیلم بازی هاپکینز است و ارائه دادن شمایل یک استاد و پزشک با تمام جزئیات ریز و درشت .

نکته ی قابل بحث دیگر علاقه ی لینچ به اینکه داستانش را فلسفی – تعلیقی کند یعنی انجیل خواندنها ماکت کلیسا درست کردن و شکسته شدن این ماکت توسط قشر کارگر و سکانس پایانی که من را یاد کارتون "شرک" انداخت همه و همه برای چسباندن جنبه ی فلسفی و دینی به فیلم است که باید بگویم یک توهم "تعلیق" بوده تا خود تعلیق. اگر بگوید فیلم فلسفی و دینی ست من هم می گویم شوخی خوبی بود و کلی هم می خندم و ارجاعتان می دهم به یک فیلم از هیچکاک تا بدانید تعلیق فلسفی یعنی چه."پرندگان" و در سینمای خودمان فیلم"خانه ای روی آب" فرمان آرا.

در آخر

"مرد فیل نما"نسبت به "گاو" دست دوم که هیچ دست سوم هم نیست.. موقیعیتش ساخته و پرداخته نمی شود و منتقل نمی بابد اصلا موقعیتش مانند "گاو" جان ندارد ..شخصیت هایش تمام عقیم اند به جز هاپکینز در بیست دقیقه ی اول..مرد فیل نما یش فانتزیست گاها عروسک زشتی می شود. از انسان بودن فقط ادای معاشرت با کله گنده ها و سرمایه داران را بلد است . من که دلم برایش نسوخت…

نویسنده: مسعود قدیمی

منبع: سینمای نسل نو

[nextpage title=”نقدی کوتاه بر مرد فیل نما و شرح کامل داستان (دانستنیها)”]

داستان: لندن، ۱۸۸۴٫ جراح جوان بلندپروازی به نام «فردریک تِروِس» (هاپکینز) در یک بازار مکاره، در یکی از چادرهای نمایشی موجود ناقص الخلقه ای (هرت) را با عنوان «مرد فیل نما» می بیند و بعدتر او را از گرداننده نمایش می خرد و برای معاینه به بیمارستان می برد. بالاخره نیز او را به عنوان یک انگلیسی با نام «جان مریک» به همکارانش معرفی می کند. کم کم نشانه های ذوق و هوش «مریک» آشکار می شود و با پخش شدن شهرتش، «کندال» (بنکرافت) بازیگر مشهور هم به دیدنش می آید. اما شبی با هجوم عده ای برای تماشای او – و دیدن صورت خودش در آینه – این آرامش برهم می ریزد. «مریک» می گریزد و دوباره سر از سیرک در می آورد… و بالاخره – در حالی که به شدت بیمار است – نزد «تروس» باز می گردد و پیش از مرگ، ساختن ماکت کلیسای جامعش را تمام می کند.

 

نقدی کوتاه

فارغ از تمامی وجوهات مختلف این فیلم من قصد دارم در ابتدا به این جمله در فیلم بپردازم که خود گویای هر چیز است. "من حیوان نیستم، من انسانم ، من یک مرد هستم،" "جان مریک" یک معلول است که مورد سوء استفاده فردی به نام "بایتس" قرار گرفته است. "بایتس" در ازای گرفتن پول از مردم "جان" را تخت عنوان "مرد فیل نما" در سیرک نمایش میدهد. او "جان" را آزار میدهد و کتک میزند. "جان" سالها این وضع را تحمل میکند و به نا امیدی از بهتر شدن اوضاع میرسد.

این فیلم فریاد حقوق بشر است. این که چون فردی شبیه به دیگران نیست و معلولیتی دارد، دچار چنین فرجام دردناکی میشود. و "جان" با تمام وجود فریاد میزند که انسان است او از این رو که انسان است برای خود حق قائل میشود با این وجود که میداند ظاهری متفاوت دارد.

مقوله حقوق "جان" دستمایه اصلی فیلم است. در جایی "جان" میگوید که هر روز انجیل میخوانده و از خداوند طلب لطف میکرده است. آن مقوله حقوق بشر و این تفسیر از امید که در داستان زندگی "جان" وجود دارد، هر بیننده ای را به تفکر وادار میکند. و موجب میشود که او با "جان" همدردی کند. خصوصا اینکه مساله حقوق بشر و امید دو موضوع بسیار با اهمیت در دنیای امروز است که متاسفانه در حال از دست دادن هر دوی آنها در بعضی نقاط جهان، مخصوصا جهان سوم هستیم.

برخی معتقد هستند که ماجرای این فیلم واقعی است!

با یک داستان پربار طرفیم. شخصیت ها سر جای خود قرار دارند و داستان با پختگی جالبی روایت میشود و به پایان میرسد. یک نکته جالب دیگر که در داستان است مساله "تریوس" است. "ترویس" وقتی "جان" را برای اولین بار میبیند چون یک پزشک است فورا تشخیص میدهد که او بیمار است و نیاز به درمان دارد. بعد از مدتی او برای ارضاء حس کنجکاوی به سراغ "جان" میرود و او را دستمایه مشهور شدن خود قرار میدهد. بعد از مدتی او متوجه میشود که چه اشتباهی کرده و در جایی از فیلم میبینیم که "تریوس" دچار عذاب وجدان شده است. او در صدد جبران بر می آید اما "جان" قبلا توسط "بایتس" ربوده شده است. اینکه "تِروِس" در جایی به زنش میگوید که احساس میکند با "بایتس" هیچ فرقی ندارد قابل توجه است.

شرح کامل داستان

در صحنه های ابتدایی فیلم یک فیل در آفریقا به زنی حامله حمله میکند.

دکتر "فردریک ترویس" در حال راه رفتن در سیرکی است او متوجه میشود در بخشی از سیرک عده ای دیوانه ها را نمایش میدهند و پول میگیرند. او وارد آنه بخش شده و به غرفه ای به نام "مرد فیل نما" برخورد میکند. در همان لحظه پلیس از راه میرسد و به صاحب غرفه میگوید که دیگر حق ندارد این هیولا یعنی "مرد فیل نما" را نمایش دهد.

"ترویس" کنجکاو میشود که "مرد فیل نما" را ملاقات کند. او با کنجکاوی محل را پیدا میکند و بدانجا میرود. بعد از پرداخت مبلغ قابل توجهی به غرفه دار موفق به دیدن "مرد فیل نما" میشود و متوجه میشود که این موجود یک انسان است که به دلیل حمله ای که به مادرش توسط یک فیل وحشی در آفریقا شده است، فرم بدنی اش کاملا بهم ریخته است. او داری سری ورم کرده است و بدنی تغییر شکل یافته. "ترویس" دلسوزی عمیقی نسبت به آن مرد بیچاره پیدا میکند و تصمیم میگیرد او را برای معاینه به مطبش ببرد.

"مرد فیل نما" به مطب "ترویس" میرود و او را ملاقات میکند. "ترویس" مطمئن میشود که این موجود یک انسان است. او را کاملا معاینه میکند و همچنین در میابد که نام این مرد"جان مریک" است. "ترویس" "جان" را به شورایی پزشکی میبرد و او را به همکاران پزشکش نشان میدهد.

"جان" دیر وقت به محل زندگیش میرود و "بایتس"، کسی که خود را مالک "جان" میداند،او را کتک سختی میزند. پسر بچه ای که برای "بایتس" کار میکند، به سراغ "ترویس" میرود و او را خبر میکند. "ترویس" بعد از دیدن حال "جان" از "بایتس" میخواهد که او را به بیمارستان بیاورد. "جان" به بیمارستان آورده میشود و "ترویس" او را مخفیانه به اتاق قرنطینه میبرد.

رئیس بیمارستان از این ماجرا با خبر میشود و از "ترویس" توضیح میخواهد. در نهایت به "جان" اجازه داده میشود که تا مدتی در بیمارستان بماند، تا اینکه جای دیگری برای او پیدا کنند. همان شب سرایدار بیمارستان که مرد لا ابالی میباشد به سراغ "جان" میرود و مزاحم او میشود.

"جان" بسیار ساکت است و هیچ حرفی نیمزند به طوری که همه فکر میکنند گویی او عقل درستی ندارد. "ترویس" سعی میکند با او صحبت کند و به او حرف زدن یاد دهد تا از این طریق بتواند رئیس بیمارستان را متقاعد کند که "جان" را در آنجا نگه دارند. همزمان "بایتس" نیز به بیمارستان می آید و مدعی میشود که "جان" متعلق به اوست. "تریوس" "بایتس" را بیرون میکند. رئیس بیمارستان مایل میشود که با "جان" ملاقات کند. "ترویس" زود تر به سراغ "جان" میرود تا به او آداب معاشرت بیاموزد.

ملاقات انجام میشود. "جان" در ابتدا نمیتواند درست حرف بزند اما بعدا با خواندن آیاتی از انجیل رئیس را تحت تاثیر قرار میدهد و او موافقت میکند که "جان" در بیمارستان بماند.

"ترویس"،"جان" را به خانه اش میبرد. همسر "ترویس" بسیار مهربان است و "جان" به شدت تحت تائیر محبتی قرار میگیرد که به او میشود. سرایدار نیز هرشب از مردم پول میگیرد و آنها را برای دیدن "جان" می آورد و "جان" را با این کار آزار میدهد. "جان" از "تریوس" می خواهد که او را درمان کند اما "ترویس" میگوید که درمان "جان" ممکن نیست.

یک بازیگر تئاتر به نام خانم "کندال" برای دیدن "جان" می آید. او که شرح حال "جان" را در روزنامه ها خوانده است بسیار مشتاق به دیدن "جان" است. او کتاب "رومئو و جولیت" را به "جان" میدهد و او را میبوسد و به او میگوید که او مرد "فیل نما" نیست و باید گذشته را فراموش کند. این عمل "کندال" به شدت روی "جان" تائیر میگذارد.

"جان" دوباره مشهور شده است اما اینبار نه به عنوان "مرد فیل نما" بلکه به عنوان "جان مریک". "ترویس" از این ماجرا خوشحال نیست و احساس بدی دارد. هر روزه عده ای از افراد مشهور نیز برای اینکه برای خود شهرت بیشتری دست و پا کنند به دیدن "جان" میروند. اما همچنان هیات مدیره بیمارستان از حضور "جان" راضی نیست. به همین منظور رئیس بیمارستان به سراغ ملکه انگلستان میرود و از او مجوز حضور "جان" را میگیرد و هیات مدیره نیز راضی میشود.

سرایدار به همراه عده ای اوباش برای تفریح به سراغ "جان" میروند آنها بدجوری او را اذیت میکنند و دست آخر به او یک آینه نشان میدهند. "جان" هرگز نمیدانسته است که چه قدر ظاهر زشتی دارد و در نتیجه به کلی کنترل خود را از دست میدهد و در همین حین "بایتس" نیز از راه میرسد و "جان" را با خود میبرد. "جان" دوباره در شرایط اولیه خود قرار میگیرد و به عنوان "مرد فیل نما" در سیرک نمایش داده میشود.

"بایتس" "جان" را زندانی میکند اما او به کمک دیگر افرادی که در سیرک کار میکنند.آزاد میشود و با طی مسیری طولانی خود را به "لندن" میرساند تا دوباره دوستانش و "ترویس" را پیدا کند. او بعد از پیاده شدن از قطار توسط مردم محاصره میشود و پلیس به سراغ او می آید. "جان" در این لحظه فریاد میکشد که من "حیوان نیستم، من فیل نیستم ، من یک انسان هستم" پلیس او را بازداشت میکند و به خانه اش یعنی "بیمارستان لندن" میبرد.

"جان" به همراه "ترویس" برای دیدن تئاتر میرود و در آنجا بعد از اتمام نمایش به مردم معرفی میشود و همگی او را تشویق میکنند. رفتن به تئاتر زیبا ترین لحظه زندگی "جان" است. او یک آرزو نیز دارد و آن اینکه بتواند همانند مردم عادی روی تخت بخوابد زیرا "بایتس" به او سالها تلقین کرده بود که او به خاطر مسائل جسمی که دارد قادر به انجام این کار نیست. پلان پایانی خوابیدن "جان" روی تخت خواب است. او میخوابد و خواب مادرش را میبیند.

منبع: دانستنیها

[nextpage title=”نقد فیلم مرد فیل نما: مردی با روحی بزرگ (Cinema Comment)”]

مرد فیل نما را دیوید لینچ در سال ۱۹۸۰ ساخت . فیلم اگر چه شرح حال موجودی عجیب الخلقه است که در قرن نوزدهم در انگلستان می‌زیسته اما با این حال در میان آثار به غایت نا متعارف و عجیب لینچ اثری متعارف و سر راست است . بر اساس زندگی ژرف مریک معروف به مرد فیل نما در حوزه های دیگر هنر نیز آثار دیگری خلق شده است که شاید مهم ترینشان اپرای مرد فیل نما ساخته لورن پوتی ژیار باشد .فیلم مرد فیل نما از روی دست نوشته های دکتر تراویس همان پزشک معالج او و با یک رویکرد خاص که فقط از دیوید لینچ سراغ داریم ساخته شده است .

 

هر گاه قرار است که در مورد یک اثر از دیوید لینچ صحبت کنم بی اختیار یک حس غریب در سرتاسر وجود خود حس میکنم حسی که با دیدن هریک از اثار دیوید لینچ در درون خود پیدا میکنیم !لینچ تنها هدفش انسان است او به لایه های زیرین و درونی شخصیت انسان میپردازد و گاه از این لایه ها یک هیولا نمایش میدهد هیولایی که در درون هر انسانی میتواند باشد !اما در فیلم مرد فیلم نما بر خلاف اثار دیگر دیوید لینچ این بار ما با یک هیولایی مواجه هستیم که در لایه های زیرین شخصیتی این هیولا یک انسان واقعی وجود دارد یک ایمان راسخ و شاید یک قدیس !کلمه قدیس را به این خاطر به کار میبرم که شخصیت داستان به خاطر اینکه همواره در رنج و عذاب است اما هیچگاه ایمان خود را از دست نمیدهد .شاید مرد فیل نما را بتوانیم نا متعارف ترین فیلم دیوید لینچ نام ببریم بر خلاف دیگر اثار سینمای لینچ فیلم مرد فیلم نما از یک داستان خطی برخوردار است و ان توهمات و ابهامات دیگر اثار این کارگردان را کمتر در این فیلم مشاهده میکنیم .اما نقطه مشترک این فیلم با دیگر اثار لینچ همان شخصیت پردازی استادانه کاراکترهای فیلم است .و نکته مهم دیگر این فیلم فیلمبرداری سیاه و سفید درخشان فردی فرانسیس که از او به عنوان استاد سبک گوتیک در فیلمبرداری یاد می‌کنند ما را با فضایی شبه مستند از لندن قرن نوزدهم مواجه می‌کند.اما شاید از نظر من علت سیاه و سفید بودن فیلم مرد فیلم نما شاید نکته دیگری هم باشد و این برگردد به همان کاراکترهایی که در فیلم وجود دارند شخصیت های خوب و بد !زیرا شخصیت هایی که در فیلم وجود دارند از لحاظ شخصیتی یا سیاه هستند یا سفید !مرد فیل نما داستان مواجهه فرد با جامعه است جامعه ای که به خاطر شکل ظاهری یک فرد ان را طرد میکند و به او به چشم حیوان نگاه میکند!اما مرد فیل نما این نگاه را ندارد ما با مشاهده شکل ظاهری شخصیت جان مریک که یک کلاه بر سر خود گذاشته و شنل برتن دارد متوجه این موضوع میشویم که جان مریک خود را از دست جامعه و مردم پنهان میکند اما این پنهان کاری به خاطر ظاهر نا هنجار جان مریک نیست بلکه از نظر دید کارگردان فیلم مردمانی که جان مریک کنار انها زندگی میکند مردمانی هیولا صفت و کریه المنظر هستند البته تنها تفاوتی که در میان است این است که این چهره های کریه در پشت نقاب های زیبا پنهان است !جان مریک با ایمانی که دارد از وضعیت خود گله ای ندارد !تنها دلیلی که باعث میشود او از جامعه طرد شود فقط انسانهایی هستند که موجبات ترس جان مریک را فراهم میکنند انسانهایی که در واقع انسان نیستند و در لایه هایی درونی شخصیت خود یک هیولا هستند !شخصیت هایی که دیوید لینچ در فیلمهای بعدی خود به خوبی به انها پرداخته است !البته هستند انسانهایی که خوب هم باشند مثل پزشکی که جان مریک را از یک طویله نجات میدهد اما ما بعدا در ادامه میبینیم که این پزشک هم جان مریک را وسیله ای برای به شهرت رسیدن خود قرار میدهد در واقع در فیلم مرد فیلم نما فرشته نجاتی برای ازادی جان مریک وجود ندارد .نگاه لینچ به جامعه همواره نگاهی عمیق و خردمندانه بوده تصویری که او از یک جامعه نمایش میدهد تصویری است زشت و تاریک بر خلاف انچه که من در هالیوود مشاهده کردم در این فیلم دیوید لینچ قشر پولدار و سرمایه دار جامعه را قشری روشن فکر و منطقی نمایش میدهد اما طبقه فردوست و کارگر جامعه انگلیس را مردمانی عقب مانده سطحی و احمق نمایش میدهد مردمانی که انقدر سنگدل هستند که برای تماشای رنج یک انسان پول میدهند !البته شاید این رویکرد لینچ در این فیلم هم خود طعنه ای باشد به همان طبقه ثروتمند !چون شاید اگر اکثریت مردم از امکانات ان قشر ثروتمند جامعه برخوردار بودند شاید چنین اعمالی از انها سر نمیزد !مردمانی که به ظاهر به غیر از مسخره کردن یک انسان سرگرمی دیگری ندارند !و در این بین جان مریک و یا همان مرد فیلم نما خود را قربانی این مردم میکند او تمام رنج حقارت را میپذیرد تا انسان نما های جامعه ای را که در ان زندگی میکند بخنداند و شاد کند !اما تنها دغده ای که جان مریک با ان مواجهه است این است او میگوید :من یک حیوان نیستم شاید جالب ترین صحنه این فیلم برای من صحنه تقابل جان مریک با همسر زیبای دکتر است که جان مریک بلافاصله بعد از دیدن همسر پزشک عکس مادر خود را که زنی زیبا رو است را به دکتر و همسزش نشان میدهد .دیوید لینچ در این صحنه زیبایی را نشان میدهد اما این زیبایی مختص به چهره همسر پزشک و یا چهره زیبا مادر مرد فیل نما نیست بلکه کارگردان ان زیبایی و ان حس فوق العاده لطیف یک انسان را در ظاهری فوق العاده ناهنجار به تصویر میکشد مدی که فوق العاده هنرمند است و دائما با خدا مشغول صحبت کردن است . هر گاه قرار است که در مورد یک اثر از دیوید لینچ صحبت کنم بی اختیار یک حس غریب در سرتاسر وجود خود حس میکنم حسی که با دیدن هریک از اثار دیوید لینچ در درون خود پیدا میکنیم !لینچ تنها هدفش انسان است او به لایه های زیرین و درونی شخصیت انسان میپردازد و گاه از این لایه ها یک هیولا نمایش میدهد هیولایی که در درون هر انسانی میتواند باشد !اما در فیلم مرد فیلم نما بر خلاف اثار دیگر دیوید لینچ این بار ما با یک هیولایی مواجه هستیم که در لایه های زیرین شخصیتی این هیولا یک انسان واقعی وجود دارد یک ایمان راسخ و شاید یک قدیس !کلمه قدیس را به این خاطر به کار میبرم که شخصیت داستان به خاطر اینکه همواره در رنج و عذاب است اما هیچگاه ایمان خود را از دست نمیدهد .شاید مرد فیل نما را بتوانیم نا متعارف ترین فیلم دیوید لینچ نام ببریم بر خلاف دیگر اثار سینمای لینچ فیلم مرد فیلم نما از یک داستان خطی برخوردار است و ان توهمات و ابهامات دیگر اثار این کارگردان را کمتر در این فیلم مشاهده میکنیم .اما نقطه مشترک این فیلم با دیگر اثار لینچ همان شخصیت پردازی استادانه کاراکترهای فیلم است .و نکته مهم دیگر این فیلم فیلمبرداری سیاه و سفید درخشان فردی فرانسیس که از او به عنوان استاد سبک گوتیک در فیلمبرداری یاد می‌کنند ما را با فضایی شبه مستند از لندن قرن نوزدهم مواجه می‌کند.اما شاید از نظر من علت سیاه و سفید بودن فیلم مرد فیلم نما شاید نکته دیگری هم باشد و این برگردد به همان کاراکترهایی که در فیلم وجود دارند شخصیت های خوب و بد !زیرا شخصیت هایی که در فیلم وجود دارند از لحاظ شخصیتی یا سیاه هستند یا سفید !مرد فیل نما داستان مواجهه فرد با جامعه است جامعه ای که به خاطر شکل ظاهری یک فرد ان را طرد میکند و به او به چشم حیوان نگاه میکند!اما مرد فیل نما این نگاه را ندارد ما با مشاهده شکل ظاهری شخصیت جان مریک که یک کلاه بر سر خود گذاشته و شنل برتن دارد متوجه این موضوع میشویم که جان مریک خود را از دست جامعه و مردم پنهان میکند اما این پنهان کاری به خاطر ظاهر نا هنجار جان مریک نیست بلکه از نظر دید کارگردان فیلم مردمانی که جان مریک کنار انها زندگی میکند مردمانی هیولا صفت و کریه المنظر هستند البته تنها تفاوتی که در میان است این است که این چهره های کریه در پشت نقاب های زیبا پنهان است !جان مریک با ایمانی که دارد از وضعیت خود گله ای ندارد !تنها دلیلی که باعث میشود او از جامعه طرد شود فقط انسانهایی هستند که موجبات ترس جان مریک را فراهم میکنند انسانهایی که در واقع انسان نیستند و در لایه هایی درونی شخصیت خود یک هیولا هستند !شخصیت هایی که دیوید لینچ در فیلمهای بعدی خود به خوبی به انها پرداخته است !البته هستند انسانهایی که خوب هم باشند مثل پزشکی که جان مریک را از یک طویله نجات میدهد اما ما بعدا در ادامه میبینیم که این پزشک هم جان مریک را وسیله ای برای به شهرت رسیدن خود قرار میدهد در واقع در فیلم مرد فیلم نما فرشته نجاتی برای ازادی جان مریک وجود ندارد .نگاه لینچ به جامعه همواره نگاهی عمیق و خردمندانه بوده تصویری که او از یک جامعه نمایش میدهد تصویری است زشت و تاریک بر خلاف انچه که من در هالیوود مشاهده کردم در این فیلم دیوید لینچ قشر پولدار و سرمایه دار جامعه را قشری روشن فکر و منطقی نمایش میدهد اما طبقه فردوست و کارگر جامعه انگلیس را مردمانی عقب مانده سطحی و احمق نمایش میدهد مردمانی که انقدر سنگدل هستند که برای تماشای رنج یک انسان پول میدهند !البته شاید این رویکرد لینچ در این فیلم هم خود طعنه ای باشد به همان طبقه ثروتمند !چون شاید اگر اکثریت مردم از امکانات ان قشر ثروتمند جامعه برخوردار بودند شاید چنین اعمالی از انها سر نمیزد !مردمانی که به ظاهر به غیر از مسخره کردن یک انسان سرگرمی دیگری ندارند !و در این بین جان مریک و یا همان مرد فیلم نما خود را قربانی این مردم میکند او تمام رنج حقارت را میپذیرد تا انسان نما های جامعه ای را که در ان زندگی میکند بخنداند و شاد کند !اما تنها دغده ای که جان مریک با ان مواجهه است این است او میگوید :من یک حیوان نیستم شاید جالب ترین صحنه این فیلم برای من صحنه تقابل جان مریک با همسر زیبای دکتر است که جان مریک بلافاصله بعد از دیدن همسر پزشک عکس مادر خود را که زنی زیبا رو است را به دکتر و همسزش نشان میدهد .دیوید لینچ در این صحنه زیبایی را نشان میدهد اما این زیبایی مختص به چهره همسر پزشک و یا چهره زیبا مادر مرد فیل نما نیست بلکه کارگردان ان زیبایی و ان حس فوق العاده لطیف یک انسان را در ظاهری فوق العاده ناهنجار به تصویر میکشد مدی که فوق العاده هنرمند است و دائما با خدا مشغول صحبت کردن است .

دیوید لینچ بر خلاف فیلمهای دیگرش این بار از پس شخصیت و لایه های درونی کاراکترهای فیلمهایش یک هیولا بیرون نمیکشد !بلکه یک انسان را به معنای واقعی انسان بیرون میکشد انسانی که نا خواسته دچار معلولیت ها و ناهنجاری های جسمی شده انسانی که از همان کودکی مادر خود را از دست داده است اما علرغم تمام مشکلات روح انسانی و لطیف خود را حفظ کرده است این فیلم نیز به مانند دیگر فیلمهای فیلم از ابهامات و راز و رمز های بسیاری مثل همان نوع پوشش لباس مرد فیلم نما که یک کلاه عجیب بر سر گذاشته فیلمبرداری سیاه و سفید و لوکیشن های خاص که اکثرا در شب فیلمبرداری شده است بهره میبرد .دیوید لینچ مثل فیلمهای دیگرش در همان ابتدای فیلم ان کد های لازم را به تماشاگر میدهد مثلا سکانس حمله یک فیل به یک زن حامله که در این سکانس قبل از هرگونه نشان دادن تصویری از مرد فیل نما دیوید لینچ علت حادثه را برای تماشاگر بازگو میکند .از نکات دیگر این فیلم میتوان به بازی عالی جان هارت در نقش مرد فیل نما و انتونی هاپکینز در نقش پزشک اشاره کرد .فیلم مرد فیل نما را میتوان سر اغاز تولد یک کارگردان بزرگ نیز به شمار برد این فیلم( مرد فیل نما) گذرگاه لینچ برای ورود به سینمای اصلی بود . او که با نخستین فیلمش کله پاک کن ها علاقه و دلبستگی اش به فیلم های رده ب را نشان داده بود با مرد فیل نما پا به عرصه جریان فیلم های اصلی گذاشت اگر چه در همین حوزه هم استقلال و علایق شخصی اش را حفظ کرد . مرد فیل نما در سال ۱۹۸۲۰ برای ۸ رشته نامزد جایزه اسکار بود که البته در هیچ یک از رشته ها توفیقی به دست نیاورد .خود دیوید لینچ راجع به این فیلم میگوید: مرد فیل نما خیلی شبیه به فیلم های استودیویی بود ماجرای فیلم در لندن دوره ویکتورا می‌گذشت که من اطلاعات چندانی در مورد آن نداشتم . ضمن اینکه مرد فیل نما دورمین تجربه فیلم سازی من بود کله پاک کن داستان فیلا دلفیای من بود . ساختن این فیلم ۵ سال طول کشید فکر کنم اواخر سال ۱۹۷۰ بود که شروع شد و نهایتا در سال ۱۹۷۷ به نمایش درآمد. یک کارگردان باید دقیقا بداند که فیلمش درباره چه چیزی است اما همیشه یک چیز جالب رخ می‌دهد . ایده ها همیشه نخستین چیزی هستند که ما به آنها نیاز داریم . ایده ها همیشه سراغ ما می‌آیند . ما هیچ وقت واقعا یک ایده را خلق نمی‌کنیم ، بلکه آن را به چنگ می‌آوریم و صیدش می‌کنیم مثل یک ماهی. یک آشپز ماهر هیچ وقت مزه ماهی را از بین نمی‌برد بلکه آن را می‌پزد . پس ایده برای شما مثل یک بذر است . ایده چیزی بیشتر از آن توقعی است که شما دارید . اگر به شکل درستی به آن نگاه کنید وقتی که کار ساخته می‌شود و سالها هم از آن می‌گذرد شما حتی می‌توانید چیزهای تازه تری از آن بیرون بکشید . من بعد از کله پاک کن قصد داشتم فیلمی به نام رانینگ راکت بسازم که خوب نشد . یعنی هیچ کس کمک نکرد که من این فیلم را بسازم . یک روز که نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که پروژه بعدی ام چه باشد با دوستم استیلوارت کولم فیلد تماس گرفتم و گفتم استیلوارت چیزی در دست و بالت داری که من بتوانم کارگردانی اش کنم ؟ آن گفت آره یک چیزی است به نام مرد فیل نما . با شنیدن این خبر یک چیزی در ذهنم ترکید مثل یک انفجار بود گفتم این همان است که من دنبالش هستم کریستوفر ایورد و اریک برگمن فیلم نامه را نوشته بودند و البته هیچ فیلم سازی هم پیدا نشده بود که حاضر به ساختن آن بشود . خوب این فیلم نامه را کریستوفر به آن بن کرافت داده بود آن من کرافت آن را خواند و به شوهرش مل بروکس داد مل بروکس هم آن را خواند و تصمیم گرفت در کمپانی‌اش آن را تهیه کند آن گفته بود که خوب من فیلم نامه نویس ها را می‌شناسم استیلوارت کولم فیلد را هم می‌شناسم ولی این دیوید لینچ دیگر کیست ؟ استیلوارت هم گفته بود که قبلا یک فیلم ساخته به نام کله پاک کن بهتر آن را ببینی وقتی این خبر را شنیدم گفتم استیلوارت خیلی از لطفت متشکرم ولی مطمئنم اینجا ته خط است چون اگر مل آن فیلم را ببیند حتما از من صرف نظر می‌کند . خوب مل یک شب به دیدن کله پاک کن رفت و من جرات نکردم وارد سالن بشوم بیرون ایستادم و هر لحظه منتظر بودم که آن وسط فیلم بلند شود و بیاید بیرون هر لحظه منتظر خبر بدی بودم . وقتی فیلم تمام شد درهای سالن به تندی باز شدند هر دو لنگه در به تندی باز شدند مل به طرف من آمد و من را در آغوش کشید و گفت من عاشقت شدم تو واقعا دیوانه‌ای حالا در تیم من هستی.در نهایت مثل دیگر اثار سینمای لینچ مرد فیلم نما از جمله اثار ماندگار سینمای جهان است دیوید لینچ فیلم ساز بسیار نا متعارفی است .توصیفی که از فرط تکرار شاید متعارف ترین مشخصه در باب دیوید لینچ باشد.

نویسنده: حسین یوسفی

منبع: Cinema Comment

[nextpage title=”معمای خرگوش مرغابی: حاشیه ای بر مرد فیل نما اثر دیوید لینچ (نویسگاه)”]

در نگره های زبانشناسی معاصر یاکوبسن تعریفی درباره ی درک معنای شعر دارد مبنی بر اینکه زبان ادبی با زبان گفتار از آنجهت متفاوت است که معطوف به معنایی یکه نیست . درنتیجه گستره ی وسیعی پیش روی مخاطب است برای درج معنا و تطبیق آن با شناسه ها . این نظر اشاره ای دارد به معمایی که میان نظریه پردازان معاصر موسوم به معمای خرگوش مرغابی است . همان تصویر معروفی که شکلی از مرغابی است که اگر از سوی دیگر نگاهش کنیم خرگوشی را می بینیم . در پاسخ به این پرسش که این کدام است ؟ خرگوش یا مرغابی ؟ این به نگاه مخاطب باز می گیرد که دموکراسی تصمیم قابل لمس است . در فیلم دیوید لینچ چنین فضایی حاکم است و این نشان از نو اندیشی مدقانه ی این فیلم ساز است . در سکانس نخستین فیلم پس از نمایه ی درشت چهره ی مادر که به چشم ها ختم می شود حرکت سلسله ی فیل ها را می بینیم .در همگدازی طوری ثابت می شوند که خرطوم فیل عقب نیمکره ی چپ چهره ی مادر و دم فیل پیشین نیمکره ی راست چهره ی مادر را دگرگون می کنند و البته برجسته . درست که دقیق می شوی و اتفاقا ثبوت تصویر به گونه ای است که زمان دقت را در اختیار مخاطب قرار می دهد ، می بینی که موهای مادر به جای موهای مردی در نیمکره ی راست قرار می گیرد و چهره ی مرد فیل سیمایی را در کنار چهره ی زنی می بینیم . بعد از دیدن این سکانس در می یابیم که چرا مادر در هجوم گله ی فیل دچار جهش ژنتیکی می شود و بچه اش را اینگونه به دنیا می آورد . این البته در فرهنگ فولک ایران نیز دیده می شود . نظیر تاثیر ماه گرفتگی و اینکه اگر زنی در حاملگی مرده ببیند و یا صدای حیوان درنده بشنود و ….. روی نوزادش تاثیر می گذارد . اما در این فیلم ما با نوعی مسخ فیزیکی ( این را بعدا در می یابیم ) روبرو هستیم . مسخی که کارگردان خواسته و ابداع کرده است . صدای مدام فیل ها کم کم در ضجه ی کارخانه ها دیزالو می شود و مولف هشدار می دهد که دنیای مدرن چنین پیامدی دارد . دود کارخانه ها از لوله های دود کش همان صدای فیل ها و بلندی خرطوم آنها است . اما چرا فیل ؟ فیل عظیم الجثه ترین موجود زنده ی روی زمین است . تنها مثال همسانی است که می تواند تکنولوژی و کارخانه های عظیم امروزی را همانندی کند . مردم لندن خود این تکنولوژی را ساخته اند و خود نیز بعنوان مردمی متمدن به دیده ی اعجاب به نتیجه ی آن نگاه می کنند . نتیجه همین مرد فیل نما است . همین جان مریک . جان اسم مقدسی است همچنین مریک در زبان لاتین . جان نماد عیسی مسیح است . در حقیقت کارگردان می خواهد گوشزد کند که جهان معاصر بیش از هر چیزی به اعتقاد مردم می تازد و آنها را از درون نابود می کند . در پیشرفت فیلم جایی که جان مریک توان سخن گفتن خود را ابراز می کند بخشی از کتاب مقدس را می خواند که اشاره ای به آینده دارد و بعد تر می بینیم از کارتن های دارو یا همان تفاله های صنعتی کلیسایی می سازد . چیزی که از دید جان فقط مناره ها و قسمت فوقانی اش پیدا است و گویا پنجره ها و پایین آن در ازدحام شهر صنعتی محو شده است . اما در ادامه وقتی که مردم برای دیدار این موجود عجیب – از دید خودشان – هجوم می آورند کلیسای ساخته شده نیز یکی از چیزهایی است که خرد و خراب می شود . از دیگر نکات زیبای این فیلم که اشاره ی دیدنی و جذابی به ماوقع دارد ملاقات ستاره ی تئاتر لندن از جان مریک است . این پارادکس در دید و تماشا اتفاق می افتد ستاره ی تئاتری که همواره مورد تماشا واقع شده اینبار به تماشای جان مریک می آید . مولف با این ترفند چند موضوع را مد نظر دارد . ۱ اینکه انسانی تنها به سبب ناهمگونی فیزیکی درکنار موجودات سیرک قرار می گیرد ۲ اینکه تماشای از سر لذت و وحشت و ترس مردم لندن با دیگر گونی نگاه ستاره تغییر می کند . ۳ اینکه این انسان از مظن تماشای تحقیر خارج می شود . ستاره برای او کتاب نمایش های شکسپیر را می آورد و رمئو و ژولیت را باز می کند . جان می خواند . مضمونی عاشقانه . عشق . چیزی که قبلا نفرت بوده است . اکنون در دید جان به عشق بدل می شود و در دید دیگران نیز . بعد ها می بینیم که جان به تئاتر می رود و تئاتری را به او تقدیم می کنند که انسان ها نقش پوش حیوانات هستند . کسانی با سر اسب و کسی با لباس گربه . اینگونه مولف سویه ی پنهان درونی آدمیزاد را برجسته می کند . اینان همان کسانی هستند که شاید اگر جان را پیش از پذیرفته شدن می دیدند حیوان می پنداشتند و از او می ترسیدند . شکسپیر در نمایش – دقیق یادم نیست شاید تیتوس آندرنیکوس یا جایی دیگر – افسانه ی فلوملا و تبدیل آدمی را به پرنده بیان می کند همان که در افسانه های ایرانی نیز می بینیم و شنیده ایم . شکسپیر آستانه ی جهان مدرن را در آثارش به نقد کشیده است . او بارزترین نویسنده ی نمایش در دنیا است . کسی است که نمایش دنیا ناگزیر از ذکر نام او است . آیا مولف با انتخاب این نویسنده قصد نداشته سویه ی تماشایی و شگفت دنیای معا صر را بر جسته کند ؟تلنگری برای تصمیم همان خرگوش مرغابی . ما در این فیلم تماما با وضعیتی نمایشی روبرو هستیم . ابتدا سیرک و خیل تماشاگران ، سپس شگفتی پرسنل بیمارستان در برابر جان مریم ، بعد هجوم ثروتمندان لندن برای تماشای این شخص به گونه ای که دکتر نیز دچار تردید است که آیا او نیز همانند صاحب سیرکی که خود را صاحب مرد فیل نما می داند دارد کاری نمایشی صورت می دهد ؟ شخصی فرصت طلب با گرفتن پول صرفا به این دلیل که اتاق جان مریک راهی به خانه ی او نیز دارد سیرک تازه ای راه می اندازد . سپس جهان جان مریک عوض می شود . بار دیگر درگیر سیرک بیرون می شود . او را می برند و اینبار در قفس میمون ها می اندازند . شبیه ترین موجود به انسان که البته از انسان مهربانتر است با جان مری . حیوانی که مدام مورد تماشا قرار گرفته و به سبب درک و هوشی که دارد می تواند برخی حرکات آدمیزاد را همانند سازی کند . جان مری به کمک دوستانش فرار می کند سوار بر کشتی بخار و قطار زغال سنگی یا بخاری می شود . همان پدران صنعت نوین و از لندن می رود . اینبار نیز او را به جرم هیولا بودن دنبال می کنند تا اینکه جان مری عصیان کرده و فریاد بر می آورد من انسانم . این همان بازگشتی است به معمای خرگوش مرغابی . دید مردم صنعت زده ی لندن این است که جان را فیل ببینند و توان عده ای که می خواهند او را انسان ببینند چندان کارساز نیست . مرتبه ای دیگر جان به خانه ی خود بر می گردد . اینبار درمی یابیم که او مردنی است . او را به تئاتر می برند و تاکید می کنند که او انسانی است که خود می تواند تماشا کند نه این که تماشا شود . نکته ی دیگر در این فیلم اهدای یک جعبه ی اصلاح شخصی برای جان است . اشاره ای دارد به اینکه او زیبایی را درک می کند و دیگر اینکه جان و دوستان و دوست دارانش قصد دارند او را از فضای حیوانی پنداشت دیگران دور کنند . آرایش کنند و به بیرون ارائه کنند . اما این خیلی دیر است چون جان قصد دارد به شیوه ی انسان های عادی بخوابد . خواب به شیوه ی دراز کشیدگی او مساوی با مرگ است . چنان که کارخانه ها و صنعت نیز چنین حالتی دارند . خوابشان مرگشان خواهد بود . اگر چه کلیسا بار دیگر درست شده . اگر چه جان به دنیای آدمیزادگان عادی پا گذاشته و پذیرفته شد . اگر چه همه او را از سر منطق دوست دارند . اما آیا این نگاه همگان را درباره ی جان مریک عوض کرده است . جان می خوابد و تصویر به کهکشان می رسد به نگاه زنی زیبا که مادر جان است . به عشق و مرگ . جان مریک می میرد.

 

نویسنده: کرامت یزدانی (مرزبان)

منبع: نویسگاه

[nextpage title=”نگاهی به فیلمنامه و داستان مرد فیل نما”]

مرد فیل نما، داستانی­ ست واقعی و تراژیک از تیم ویساری ((Tim Vicary، نویسنده­ ی انگلیسی. این داستان، روایتی­ ست از زندگی «ژوزف مریک»، مردی که به سبب جبر روزگار، صورتی زشت و کریه دارد. در شمار انسان­ هایی ست بی چیز و فقیر که از جانب مادر، ترک و طرد شده است. (از این نظر، با داستان­هایی که در آن­ها، کودکی، از جانب والدین، به سبب شکل و ظاهرشان، طرد می­ شوند قابل بررسی است؛ از آن میان: داستان «زال» در شاهنامه و نمونه ­ی نزدیک و امروزی آن، «مورد عجیب بنجامین باتن» در روایت «دیوید فینچر»)، امّا مریک همچنان مادرش را دوست دارد و با اینکه مدّت­ها قبل، مادرش او را به سیمون سیلاکِ مغاره دار سپرده است، عکسی از او به یادگار با خود به همراه دارد و او را زیبا و مهربان می­ داند. به هر دلیل، تیم ویساری به گذشته­ ی ژوزف مریک، در روایت خود نپرداخته است و ما وقتی با ژوزف آشنا می شویم که بیست و هفت سال دارد. بیست و هفت سالی که اصلا به چشم نمی­ آید چرا که ژوزف به سبب طبیعت ظاهر­ی­ اش در شرایطی به سر می­ برد که نمی­ توان با قاطعیت در سال و سنّ او چند و چون آورد و یقین حاصل کرد که: بله، او سی و هفت سال دارد. سی و هفت سال داشتن امّا یک پیام برای خواننده دارد و آن این که او سی و هفت سال به سبب صورت و ظاهرش، رنج دیده، عذاب کشیده و تحقیر شده است؛ با نگاه ­ها، خنده­ ها، اعجاب و جیغ ­های دیگران از سر کیف و خوشی و تفریح، و از سر وحشت و انزجار.

 

احساسی که در وهله­ ی نخست به دیگران با دیدن مرد فیل نما دست می­ دهد، اعجاب است که در مرتبه­ ی بعد با احساساتی چون وحشت و ناراحتی و انزجار همراه می­ شود. یا می ­توانیم احساس دیگران را اعجابی همراه با ترس و وحشت بدانیم که برخی برای ارضای این عواطف نهفته در خود، برای دیدن مرد فیل نما، با پرداختن «دو پنی» به مرد مغازه داری که در واقع صاحب ژوزف است و سیمون سیلاک نام دارد به سراغش می روند. در واقع مغازه­ ی سیمون سیلاک یک کالا برای عرضه دارد و آن مرد فیل نماست که او را در محلی کثیف و نامطبوع نگه­داری می­ کند.

آغاز تغییر در زندگی مرد فیل نما به زمانی در یکی از روزهای سال ۱۸۸۴باز می­ گردد که «دکتر تریوز» از سر اتّفاق در پشت شیشه ی مغازه­ ای نزدیک بیمارستان عکسی را می­ بیند:

«جلوی مغازه ایستادم و به عکس نگاه کردم. اوّل تعجّب کردم امّا بعد ناراحت شدم ولی کمی بعد از آن ترسیدم. تصویر زشت و ترسناکی بود. آن عکس اصلا شباهتی به انسان نداشت، بیشتر به یک فیل شباهت داشت.» (ویساری، ۱۳۸۳: ۱)

دکتر تریوز، با پرداختن دوازده پنی، موفّق می شود که مرد فیل نما را ببیند. این نخستین جایی­ ست که ما با کنجکاوی یک دکتر و با چشمان او مرد فیل نما را می­ بینیم؛ در واقع، یک «انسان-حیوانِ مرکب» که جبر زیستی، نیمی از وجود او را در هیبت فیل و نیمی دیگر را در هیبت انسان، بر روی زمین به تماشا گذاشته است:

پول را به او دادم او هم درِ اتاقِ کوچکی را در پشت مغازه باز کرد و واردِ اتاق شدیم. اتاق تاریک و سرد بود و بوی بدی در آن به مشام می رسید. پشت میز، در روی یک صندلی، موجود شگفت انگیزی نشسته بود که هیچ شباهتی به من و شما نداشت. او آرام در آن اتاقِ تاریک، سرد و کثیف روی صندلی پشت میز نشسته بود. و به میز، خیره شده بود. به خاطر سرمای اتاق، سرش را پوشانده بود. روی میز مقابل او گل پژمرده­ ای قرار داشت.

-مغازه دار با صدای بلند گفت: «بلند شو!»

او به آرامی از جایش بلند شد و پارچه­ ی کهنه ­ای را که روی سرش گذاشته بود برداشت و آن را روی صندلی گذاشت.

نگاهی به آن موجود شگفت انگیز انداختم. متأسّف شدم، من پزشک هستم بنابراین اطلاعات زیادی در مورد بیماران و حوادث دارم و هر روز با مناظر زشت و رقّت انگیز زیادی روبرو می شوم، امّا این موجود یکی از بدترین­ها بود. در بیمارستان هیچ انسانی شبیه به او وجود نداشت. تنها لباس او شلوار کهنه­ ای بود که به پا داشت و به همین دلیل می­ توانستم بدن او را به خوبی ببینم. سرش بسیار شگفت انگیز بود، به بزرگی یک کیف پُر از کتاب، روی سرش موهای زیادی نداشت و پوست سرش کثیف و قهوه­ ای بود. این پوست تا زیر گردنش کشیده شده بود، به این دلیل نمی­ توانستم یکی از چشم­هایش را ببینم.

دندان قرمز رنگ بزرگی از دهانش در زیر بینی­ اش بیرون زده بود که شبیه به دندان فیل بود. دهان و بینی او مانند گودال­ هایی در صورتش نمایان بودند. به خاطر اینکه پوستش حرکت نمی­ کرد، بنابراین قادر به تبسّم، خنده، عصبانیت و حتا غمگین شدن نبود. صورتش مثل صورت یک فیل سرد و بی­ روح بود. لکه­ های کثیف زیادی روی پوست بدنش در قسمت جلو و پشت وجود داشت. این لکه­ ها تا پای او امتداد داشت. بازوی راستش بسیار بزرگ بود و همچنین لکه­ هایی روی آن دیده می­ شد. دست راستش شبیه به پای انسان بود ولی دست و انگشتان چپش کشیده، زیبا و شبیه به انگشتان یک خانم جوان بود.» (همان، ص ۳-۴)

گذشته از اوصافی که برای مرد فیل نما آورده شده است، در ارتباط با دیگران، بیشتر بر همین ویژگی­ های ظاهری او که به فیل ماننده است، توجّه می­ شود. او به عنوان یک انسان در هستی، کارکردی به مثابه­ ی یک حیوان دارد. در واقع با او مثل حیوان رفتار می­ شود. تا پیش از آشنایی با دکتر، او زبان ندارد. حرف نمی­ زند و دیگران با او به سان حیوانات باغ وحش برخورد می­ کنند. زبانی که صاحبش، سیمون سیلاک در ارتباط با او به کار می­ بندد، زبان انسانی نیست -زبانی مشتمل بر جملات کوتاه، عصبی و ددمنشانه- و رفتارش نیز از انسانیت تهی­ ست. در واقع، از او استفاده و یا سوءاستفاده می­ کند. به نفع خودش، او را مصرف می­ کند. به مانند حیوانی در سیرک یا باغ وحش برای جلب توجّه دیگران او را می­ گرداند و وراندازش می­ کند:

… مغازه دار با عصبانیت گفت: «مریک، زود باش راه بیفت! و با دستش ضربه­ ا ی به او زد.»

… مریک بلند شد و طول اتاق را آهسته طی کرد، البته نمی­ توانست به خوبی راه برود. پاهایش خیلی چاق و بزرگ بود و پشتِ بدشکلی داشت، نمی­ توانست مسافت طولانی را بدون عصا راه برود.

و یا در ادامه: مغازه دار … خطاب به مریک گفت: «مریک بنشین!»

مغازه دار با دندان­های زردش لبخندی زد و گفت: «شگفت آور است! اینطور نیست؟! این جالبترین مرد فیل نما در انگلستان است! صدها نفر از مردم به تماشای او می­ آیند، می فهمی صدها نفر! او را در تمام کشور می­ گردانم. … بسیاری از مردم مشتاق دیدن او هستند.»(همان، صص ۵-۴)

این داستان را می­ توانیم در دو بخش مجزّا که در پیوند با سرگذشت مرد فیل نما­ست ببینیم:

الف: روزگار سیاه، تلخ و مصیبت بار؛ که تنها بر جنبه­ های ظاهری وجود مرد فیل نما تأکید شده است؛ یعنی به «صورت»ِ زشت و حیوانی و فیل­ آسای ژوزف مریک که دیگران درصدد آزار اویند و از او سوءاستفاده می­ کنند. روزگاری که سی و هفت سال به طول انجامیده، و او به سان کودکی طرد شده، در هیئت و هیبت فیل، مورد توجّه بوده است نه به سان انسانی که واجد زبان و عواطفی به مانند دیگر انسان هاست.

ب: روزگار روشن، شیرین و سعادت­بار؛ که مصادف با آشنایی با دکتر تریوز است. این قسمت از داستان، واجد شرایط انسانی ی رمانتیک و حتا ترحّم انگیز است که نویسنده در صدد برانگیختن توجّه عموم برآمده است در مواجهه با موضوعی که ممکن است در برخورد نخست با انسانی در شرایط مرد فیل نما نسنجیده و غیرانسانی رفتار کنند. برای نیل به این مقصود، دکتر تریوز با گفتگو با مدیر بیمارستان لندن، کارل گام، او را وا می­ دارد تا نامه­ ای خطاب به میر مسئول روزنامه­ ی تایمز و خوانندگانش بنویسد تا از آنها برای کمک به مریک یاری جوید. و این کمک به مریک تا جایی پیش می­ رود که ملکه­ الکساندرا به دیدار او می­ آید. در واقع، مریک به عنوان یک موجود شگفت انگیز و انسانی غیر طبیعی مورد توجّه است:

«در واقع مریک برای آنها ارزش یک انسان را نداشت و آنها به او به چشم یک موجود شگفت انگیز نگاه می­کردند.» (همان، ص۲۰)

اگر چند آشنایی و ارتباط با دیگران تأثیر مطبوعی بر مریک می­ نهد تا آنجا که مریک مغموم، شروع به آواز خواندن می­ کند یا اشک شادی می­ افشاند، با این­همه­ او در همه حال، نگاه مسخره­ گر و قیافه­ ی متعجب و وحشت­زده­ ی دیگران را پیش چشم دارد. پیدا کردن سر پناه ونجات پیدا کردن از کوچه و خیابان و سیل جمعیت و خنده­ ها و آزارهای دیگران برای مریک چندان خوشایند نیست، چرا که هستند کسانی که با دیدن او وحشت می­ کنند و فریاد می­ کشند یا به سادگی به او می­ خندند. ازاین رو، او دوست دارد که در فانوس دریایی یا در خانه­ ی کوران زندگی کند تا کسی او را نبیند و روحش را نیازارد:

مریک گفت: «دکتر تریوز می­ دانم که مردم دوست ندارند مرا ببینند. آنها معمولا یا فریاد می­ زنند و یا می­ خندند.»

سرانجامِ زندگی مریک از آنجا که شبی خواسته بود به تقلید از «آدمهای عادی» به پشت بخوابد، نه طبق معمول، نشسته در تخت و نهادن سر بر زانوها، سر سنگینش، باعث شکسته شدن گردن و مرگش می­ شود.

مرد فیل نما، فراموشی سیرت انسان در روزگار ماست. و این فراموشی با تأکید بر صورتی زشت و مهیب ممکن شده است.

بر اساس این داستان، فیلمی با همین نام (The Elephant Man) به کارگردانی «دیوید لینچ» ساخته شده است که زیبایی­ های بصری حیرت آوری دارد؛ در نشان دادن انسانی ناقص الخلقه که با بیانی معصومانه و بدوی فریاد می زند: من فیل نیستم. من حیوان نیستم. من انسانم.

برگرفته از: مرد فیل نما، تیم ویساری، ترجمه ی مریم پرخو و محمّد محمّدی فرزین، انتشارات روزاندیش، چاپ اوّل، ۱۳۸۳٫

منبع: این سخن پایان ندارد

[nextpage title=”مرد فیل نمای واقعی چه کسی بود؟ (ویکی پدیا)”]

مرد فیل نما (به انگلیسی: The Elephant Man) فیلمی است به کارگردانی دیوید لینچ که در سال ۱۹۸۰ ساخته شده است. فیلم روایت زندگی تلخ جوزف مریک (در فیلم با نام جان مریک) را نشان می‌دهد. فیلم در زمان خود نامزد دریافت هشت جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم شد که موفق به دریافت هیچ‌کدام نشد. این فیلم سیاه و سفید فیلمبرداری شده است و فیلمنامه آن هم اقتباسی از داستان «مرد فیل نما و خاطرات دیگر» نوشته سِر فردریک ترِوِس بود.

 

جوزف مریک

جوزف کری مریک (به انگلیسی: Joseph Carey Merrick) (زادهٔ ۵ آگوست ۱۸۶۲؛ درگذشته: ۱۱ آپریل ۱۸۹۰) که در بعضی مواقع به اشتباه با نام جان مریک نیز شناخته می‌شود، یک انسان اهل انگلستان بود که به خاطر مشکل فیزیکی‌اش چهره‌اش به مرد فیل‌نما نیز معروف است.[۱]

جوزف مریک در ۵ آگوست ۱۸۶۲ در شهر لیستر، انگلیس به دنیا آمد. چند سال اول زندگی او مثل دیگر پسربچه‌های قرن نوزدهمی سپری شد، اما پس از این دوره کوتاه بود که بیماری عجیبی به جانش افتاد، پوست‌اش ضخمیم و ناصاف شد و گونه‌هایش بزرگ شدند و در پیشانی‌اش توده استخوانی بزرگی پدیدار شد و کف یک دست و هر دو پایش بزرگ شدند. به علاوه به خاطر افتادن، استخوان لگنش دچار آسیب شد.

در یازده سالگی، مادر مریک درگذشت و پدرش نیز به زودی ازدواج کرد. او در ۱۲ سالگی ترک تحصیل کرد و نتوانست کاری پیدا کند و پدر و نامادری‌اش او را طرد کردند تا اینکه در ۱۷ سالگی وارد نوانخانهٔ شهر لیستر شد.

در سال ۱۸۸۴، بعد از ۴ سال زندگی در نوانخانه، با یک مدیر نمایش به نام سام تور قرار داد بست، تا تور او را در سیرک‌ها تحت عنوام «مرد فیل‌نما» به نمایش بگذارد. بعد از آن، مریک تصمیم گرفت تا همین کار را در لندن ادامه دهد، فروشگاهی که او را می‌خواست به نمایش بگذارد، در همان خیابانی واقع بود که بیمارستان لندن، قرار داشت. در اینجا بود که جراحی به نام «فردریک تِرِوِز»، از او دعوت کرد تا مورد معاینه قرار بگیرد و از او عکسبرداری شود.

اما به فاصله کوتاهی از ملاقات با تِرِوِز، فروشگاهی که مریک در آن به نمایش گذاشته شده بود، توسط پلیس بسته شد و مدیر برنامه‌های مریک او را به تور اروپا فرستاد. در بلژیک، مدیر نمایش او را دزدیند و در بروکسل محصور کردد، اما او بالاخره توانست به لندن بازگردد، در آنجا، مریک به بیمارستان لندن و نزد تِرِوِز برده شد و به او اجازه داده شد مابقی عمرش را در بیمارستان بماند. تِرِوِز هر روز او را ویزیت می‌کرد و رفتار دوستانه‌ای با او داشت.

در سال ۱۸۹۰، در ۲۷ سالگی، مریک در خواب درگذشت. او در نتیجه نرسیدن اکسیژن یا آسفیکسی مرده بود. تِرِوِز بعد از تشریح جسد، اظهار عقیده کرد که مریک به خاطر سر بسیار بزرگش، مجبور بود، نشسته بخوابد اما او که «علاقه داشت مثل انسان‌های عادی درازکش بخوابد»، در این وضعیت دچار کمبود اکسپژن شده و فوت شده‌است.

در سال حدود ۹۰ سال بعد، در سال ۱۹۷۹، نمایشنامه‌ای از برنارد پومرانس بر اساس زندگی مریک نوشته شد و به اجرا درآمد، سال بعد هم دیوید لینچ، فیلم مرد فیل‌نما را ساخت. این فیلم نامزد ۸ جایزه اسکار شد. در این فیلم جان هرت نقش مریک را بازی می‌کرد و نقش جراح را هم آنتونی هاپکینز برعهده داشت.

نخستین تشخیص بیماری مریک را خانواده مریک روی او گذاشتند. آن‌ها عقیده داشتند که مادر مریک در زمان حاملگی وقتی نمایش یک سیرک را می‌دید، از فیل حاضر در سیرک ترسیده‌است و همین موضوع باعث تغییر شکل مریک شده‌است. این باور در انگلستان در قرن نوزدهم در نزد عوام، چیز عجیب و غریب نبود، همچنان که در کشور ایران هم برخی از مردم عقیده دارند، نگاه کردن زن حامله به تصویر کودکان زیبا، باعث زیبایی نوزادش خواهد شد و برعکس ترس یا نگاه به موجودات عجیب‌الخلقه هم روی جنین اثر بد می‌گذارد.

مورد عجیب مریک، نخستین بار، در جریان همایش پاتولوژیست‌ها در سال ۱۸۸۵ مطرح شد، نشریه BMJ هم اشاره کوتاهی به این بیمار کرد اما نشریه لنست از چاپ مقاله در این مورد خودداری کرد. چند ماه بعد زمانی که مریک به تور اورپا برده شده بود، تروز تصمیم گرفت در همایش دیگری وضعیت او را مورد بحث بگذارد، اما این بار مریک در دسترس نبود و فقط پزشکان به عکس‌های او دسترسی داشتند. در آن زمان یکی از متخصصان پوست مشهور به نام «هنری رادکلیف کروکر» پیشنهاد کرد که بیماری مریک ترکیبی از «درماتولیز» و «پاچی درماتوسل» به همراه یک بدشکلی استخوانی ناشناخته‌است که همه آنها در نتیجه تغییرات سیستم عصبی مرکزی ایجاد می‌شوند. در سال ۱۹۰۹ یک متخصص پوست دیگر در مقاله‌ای که در نشریه انگلیسی درماتولوژی در مورد بیماری «فون رکلین‌هاوزن» یا همان «نورفیبروماتوز نوع یک» نوشت، بیماری مریک را نوعی از همین بیماری دانست. این بیماری نخستین بار در سال ۱۸۸۲ توسط یک پاتولوژیست آلمانی به نام فردریک دانیل فون رکلین‌هاوزن توصیف شده بود. علایم این بیماری ژنتیکی شامل تومورهای بافت عصبی و استخوان، و ضایعات زگیلی در پوست بود. اما یکی از خصوصیات این بیماری تغییر رنگ یا پیگمنتاسیون قهوه‌ای روشن پوست است، ضایعاتی که به لکه‌های شیرقهوه موسوم هستند و هرگز در بدن مریک دیده نشده بودند. در بیشتر طول قرن بیستم، بیماری مریک را همین بیماری نوروفیبروماتوز می‌دانستند، گرچه گاه تشخیص‌های دیگری مثل سندرم مافوسی Maffucci syndrome و یا دیسپلازی فیبروس پلی استئیک یا سندرم آلبرایت هم برای او مطرح بود. تا اینکه در سال ۱۸۹۶ در مقاله‌ای که در BMJ منتشر شد، بیماری او سندرم پروتئوس دانسته شد که نخستین بار در سال ۱۹۷۹ توصیف شده بود. نبود ضایعات شیرقهوه‌ای و شواهد بافت‌شناسی دال بر بیماری نورو فیبروماتوز باعث شد که دانشمندان، این بیماری، را به عنوان تشخیص مریک مطرح کنند. پروتئوس بر عکس بیماری نوروفیبروماتوز، اعصاب را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد و علایم آن شامل بزرگی جمجمعه، افزایش توده استخوانی، بزرگی استخوان‌های دراز، ضخیم شدن پوست و بافت زیر جلدی به خصوص در کف دست و پا است.

اما در سال ۲۰۰۱ دانشمندی انگلیسی به نام به نام پاول اسپیرینگ، پیشنهاد کرد که بیماری مریک ترکیبی از بیمار پروتئوس و نوروفیبروماتوز باشد. در سال ۲۰۰۳ بر مبنای این بیماری، فیلم مستندی به نام نفرین مرد فیلی ساخته شد که توسط کانال دیسکاوری پخش شد. پروتئوس بیماری نادری است و در کشورهای توسعه‌یافته تنها ۵۰۰ مورد آن گزارش شده‌است، اما پژوهشگرانی هستند که سال‌های سال روی همین بیماری کار کرده‌اند. به تازگی «نیچر» مقاله‌ای در مورد پیشرفت‌های علمی تازه در مورد بیماری پروتئوس منتشر کرده‌است: «تصور می‌شود که افراد مبتلا به بیماری پروتئوس از لحاظ ژنتیکی، «موزائیک» باشند، یعنی بعضی از سلول‌هایشان طبیعی باشد و بعضی‌هاشان هم غیرطبیعی. در زمان زندگی جنینی به خاطر جهش‌های ژنتیکی، بعضی از سلول‌ها دچار تغییر می‌شوند ولی بقیه سلول‌ها طبیعی هستند». کاری که پژوهشگران کردند این بود که از بافت‌های مبتلای شش بیمار مبتلا به پورتئوس نمونه‌برداری کردند و توالی نوکلئوتیدها را در مناطق خاصی از DNA به نام اگزوم‌ها مشخص کردند. به این کار اصطلاحا سکانس کردن گفته می‌شود. اگزوم‌ها مسئول ساختن پروتئین‌ها هستند. آنها متوجه شدند که تغییر کوچکی در یک نوکلئوتید در ژن AKT1 باعث این بیماری می‌شود. در گام بعد، این پژوهشگران، همین کار را روی ۲۹ بیمار دیگر مبتلا تکرار کردند و به نتیجه مشابه رسیدند.

پروتئینی که ژن AKT1 می‌سازد، سیکل‌های سلولی و رشد آنها را کنترل می‌کند، تغییر در این ژن باعث تولید پروتئینی می‌شود که فعالیت بیش از حد معمول دارد و نهایتا باعث رشد بافت‌ها و بدشکلی می‌شود. همین جهش باعث بعضی از سرطان‌های هم می‌شود و به همین خاطر پژوهش‌های زیادی روی آن به خصوص در موش‌ها انجام شده و داروهایی هم برای کنترل این پروتئین ساخته شده‌است. این پژوهشگران در نظر دارند که به زودی با استفاده از بقایای استخوان و موی مریک، DNA او را سکانس کنند تا به تشخیص نهایی برسند. اما وجود داروهایی که پروتئین ژن جهش‌یافته AKT1 را کنترل می‌کنند، این امید را زنده کرده‌است که شاید بشود با همین داروها بیماری پروتئوس را درمان کرد و به رنج بیماران آن خاتمه داد. به تازگی دانشمندان دانشگاه سیدنی توانسته‌اند داروی rapamycin را با موفقیت برای کنترل کردن این پروتئین بیش‌فعال آزمایش کنند.

منبع: سایت ویکی پدیا

15
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
15 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
10 Comment authors
FilmBine Amateurفهیمehsan-deniroحسین حکارن Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
FilmBine Amateur
Member
Member
FilmBine Amateur

فیلم بسیار دردناکی بود. فیلمی که بازگو کننده‌ی زندگی راستین و تلخ جوزف کری مریک است. جوزف چهره‌ی زیبایی ندارد، ولی دل مهربان و زیبایی دارد. او با آن‌که از سوی مادر رانده شده است ولی همچنان مادرش را دوست دارد. به راستی زیبایی به چهره‌ی آدمی است؟! چه بسیار رنج‌آور بود زمانی که جوزف فریاد می‌زد: نه، من فیل نیستم، من جانور نیستم، من آدمم، من آدمم.

قاسم13
Guest
Member
قاسم13

من فقط با فیلم مسیر سبز و مرد فیل نما گریه کردم… واقعا فیلم قشنگی بود.

قاسم13
Guest
Member
قاسم13

من فقط با فیلم مسیر سبز و مرد فیل نما گریه کردم… واقعا فیلم قشنگی بود.

فهیم
Guest
Member
فهیم

نقد فوق العاده ای بود…واقعا فیلم ضعیف و پر نقصی بود…یه سوژه ی خوب با ساخت ضعیف…فقط سعی در برانگیختن احساسات بیننده داشت..شخصیتهای فیلم هم به طور افراطی و غیر واقعی سفید و سیاه بودند.

M_korleone
Guest
Member
M_korleone

وقتی جان مریک میره خونهء دکتر ورتز و همسر دکتر باهاش احوال پرسی میکنه و مریک گریه میکنه…
وقتی با همسر دکتر ورتز در مورد مادرش صحبت میکنه…
اینجاها اشک من سرازیر شد…
بی نظیر بود این فیلم…

EHSAN CHANANI
Member
Member
EHSAN CHANANI

فیلم بسیار تاثیر گذاری بود.فیلم های لینچ با روح وروان ادم بازی میکنه.

حسین ح
Guest
Member
حسین ح

نقد معمای خرگوش مرغابی نقد جالبی بود.و خیلی خوب به صورت نمادین به فیلم نگاه کرده بود.هر چند روایت کلی فیلم پیچیدگی ندارد. و کاملا ساده و قابل فهم است

کارن
Guest
Member
کارن

من فیل نیستم من حیوان نیستم من انسانم(جان مریک) یک نکته دیگه این که جان مریک در اصل اسمش جوزف کری مریک هستش

علی شکرالهی
Member
Member
علی شکرالهی

با کمال احترام یک نقد بسیار احمقانه و دیگر هیچ..!

Abe
Member
Member
Abe

ani:like faramushhhhhh nashe=like me plz

اینجا رو با لاین و فیسبوک اشتباه گرفتی برادر 😀

ani
Guest
Member
ani

like faramushhhhhh nashe=like me plz

ani
Guest
Member
ani

man tu kelas zabanam dastan elephant man ru khundam be man gofte shode shode ke vageyate 🙁 😳

alireza tt
Member
Member
alireza tt

بسیار تاثیرگذار بود.خصوصا سکانس داخل مترو… I M A HUMAN…….

Abe
Member
Member
Abe

به نظر من بعد از جاده مالهاند بهترین فیلم لینچه. بازی هاپکینز خوب بود و گریم عالی بود. عین خود مرد فیل نما درش آورده بودن. علت رنگی نبودن فیلم هم همینه. فیلمبرداری هم بعضی جاها فوق العاده بود. در کل فیلمی بود که آدمو تحت تاثیر قرار میداد. تنها دلیلی که دیدم برای کارگردانی لینچ عجیب بودن این مرد بود. وگرنه لینچ همچین فیلمهایی نمیساخت.

محسن غلامی
Member
Member
محسن غلامی

فیلم قشنگیه.
از شبکه ۴ این فیلمو دیدم.
اشک من رو که در آورد