نقد و بررسی فیلم The 400 Blows (چهار صد ضربه)

کارگردان : François Truffaut

نویسندگان : François Truffaut, Marcel Moussy

بازیگران : Jean-Pierre Léaud, Albert Rémy, Claire Maurier

جوایز :

نامزد دریافت اسکار بهترین فیلمنامه ارجینال

خلاصه داستان : فیلم داستان یک پسر نوجوان پاریسی به نام آنتوان دوآنل را به تصویر می‌کشد که به اعتقاد پدر،مادر و معلمان خود پسری دردسرساز است و …


 

[nextpage title=”نقد فیلم «چهارصد ضربه» به قلم راجر ایبرت”]

۲-نقد فیلم «چهارصد ضربه» به قلم راجر ایبرت

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/1-The-400-Blows.jpgمن ادعا می کنم که یک فیلم یا لذت ساختن سینما را بیان می کند و یا رنج سینما را. من به چیزی در این بین علاقه ندارم. (فرانسوا تروفو)

“چهارصد ضربه” (۱۹۵۹) اثر فرانسوا تروفو یکی از تاثیر گذارترین داستانهای ساخته شده درباره یک نوجوان بالغ ااست. فیلم از دوران جوانی خود تروفو الهام گرفته شده است و یک پسر کاردان و متکبر را نشان می دهد که در پاریس بزرگ شده است و ظاهرا بی پروا با زندگی گناه کاری روبرو می شود. بزرگتر ها او را به عنوان یک دردسر ساز می بینند. به ما اجازه داده شده است که قسمت هایی از زندگی خصوصی او را ببینیم، به عنوان مثال قبل از اینکه او شمعی را در اتاقش روشن کند، روی تختش به پرستش بالزاک می پردازد. برداشت مشهور آخر فیلم چهارصد ضربه، بزرگ نمایی است از چهره فریز شده و قاب گرفته پسر داستان که او را در حالی نشان می دهد که مستقیما به لنز دوربین نگاه می کند. او به تازگی از حبس خانگی گریخته است و اکنون در ساحل است. گرفتار بین خشکی و آب.

آنتوان دونیل که ژان پیر لیاد نقشش را بازی می کند، شخصیت موقر دارد. به طوری که احساسات او بسیار قبل از اینکه فیلم آغاز شود، تیره و تار شده است. این اولین بار در سینما است که چنین اتفاقی در همکاری دراز مدت بین کارگردان و بازیگر انجام می شود. آنها این کاراکتر را بار دیگر در فیلم کوتاه “آنتوان و کولت” (۱۹۶۲) به اجرا در آورند. و همچنین در چند فیلم بلند به نامهای “بوسه های پنهان” (۱۹۶۸)، “تخت و تخته” (۱۹۷۰) و “عشق فراری” (۱۹۷۹).

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/10-The-400-Blows.jpgفیلم های بعدی مزیت های خاص خوشان را دارند و “بوسه های دزدکی” یکی از بهترین کارهای فرانسوا تروفو می باشد. اما “چهارصد ضربه” با تمام احساسات و سادگی اش، خود یک کلاس فیلم سازی است. فیلم اولین کار بلند تروفو بود و یکی از فیلم های پایه گذار جنبش موج نوی سینمای فرانسه. فیلم به آندره باژن تقدیم شده است. منتقد تاثیر گذاری که تروفوی بی خانمان را زیر دستش تربیت کرد، هنگامی که این مرد جوان به نظر می رسید که بین زندگی به عنوان یک فیلمساز و زندگی با بدبختی ایستاده است.

برای تاثیر گذاری محض در فیلم بر روی بیننده کار اندکی انجام شده است. همه چیز عصاره ای است از برداشت آخری. ما آنتونی را در اوایل نوجوانی می بینیم و اینکه او با مادر و ناپدری اش در ساختمانی زندگی می کند که همیشه شلوغ است و به نظر می رسد که هر کدام جای دیگری را اشغال کرده اند. مادر (کلاری ماریر) یک زن بلوند است که همیشه بلوزهای تنگ را می پسندد و به خاطر تنگدستی، پسر مزاحم و بخاطر عشق به مردی از همکارانش، پریشان به نظر می رسد. ناپدری (آلبرت رمی) مردی است به اندازه کافی خوب، جذاب و اینکه با پسر دوستانه رفتار می کند هرچند که خیلی عمیق به پسر دلبسته نیست. هر دو نفر (پدر و مادر) بیشتر اوقات از خانه دور هستند و هیچ وقت هم آن شکیبایی لازم را برای توجه به پسر به خرج نمی دهند. آنها او را بر اساس دیگران که از او برداشت اشتباهی دارند و ظاهرش قضاوت می کنند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/11-The-400-Blows.jpgدر مدرسه، معلمش (گای دکومبی) آنتوان را بخاطر بازیگوشیش سرزنش می کند. آنتوان بد شانس است، مثلا هنگامی که یک تقویم دیواری که به عکس یک دختر مزین است از دیوار کنده می شود، معلم آن را در دستان او می بیند. او را به گوشه ای می فرستد. او برای دوستانش شکلک در می آورد و روی دیوار سوگواره می نویسد. معلم از او می خواهد که بجای مجازات از نوشته اش عذر خواهی کند. دفتر مشق آنتوان پاره پاره شده است اما به جای اینکه آن را به مدرسه به عنوان مدرک بیاورد، عذرش این است که مریض بوده است. بعد از غیبت بعدی اش، او می گوید که مادرش مرده است. و وقتی که مادرش در مدرسه زنده و سرحال دیده می شود، او از آن به بعد به عنوان یک دروغگو شناخته می شود.

او به طور شگفت انگیزی عاشق بالزاک است و هنگامی که به او نگاشتن مقاله ای درباره واقعه ای مهم در زندگی اش پیشنهاد می کنند، او زندگی اش را با کلماتی بسیار نزدیک به کتاب”مرگ پدربزرگم” می نویسد چون او این کتاب را از بر دارد و حافظه او را پر کرده است. این انشای آنتوان به عنوان یک بیعت با بالزاک شناخته نمی شود بلکه به عنوان یک سرقت ادبی و همین باعث می شود که مشکلاتش دو چندان شود. او و دوستش یک ماشین تحریر را می دزدند، او به خاطر این کار دستگیر می شود و به دارالتادیب فرستاده می شود.

نیش دارترین صحنه های فیلم جایی است که او را در حالی نشان می دهد که سرگردان، به امان اجتماع سپرده شده است. والدینش در حالی که با مدیران صحبت می کنند او را به صورت حزن انگیزی بیان می کنند “اگر به خانه بیاید، باز هم فرار می کند.” پس او توسط پلیس دستگیر می شود، کارتن خواب می شود و همچنین پلیس او را در زندان با فاحشه ها و دزد ها هم بند می کند. او به درون خیابانهای تاریک پاریس کشیده می شود و چهره او در بارها همانند قهرمان دیکنسون جوان می شود. او یک بیان مشابه در دیگر اوقات فیلم دارد، که به صورت سیاه و سفید در فصلی سرد در پاریس فیلمبرداری شده است. آنتوان همیشه یقه اش را برخلاف باد به بالا می زند.

فیلم تروفر نوحه سرایی یا سراسر تراژیژدی نیست. صحنه هایی از لذت و فرح (عنوان فیلم یک اصطلاح است به معنی”بالا آمدن از دوزخ (Raising Hell).” یک سکانس بسیار باارزش در فیلم هنگامی است که دوربین از بالا خیابان را نشان می دهد و در همین حالا ما معلم ورزش مدرسه را می بینیم که دانش آموزان را برای آهسته دویدن در خیابانهای پاریس هدایت می کند. آنها دو به دو باهم همکاری می کنند تا اینکه معلم به جلوی خط بچه ها می آید. شادترین لحظه در فیلم بعد از یکی از احمقانه ترین اشتباهات آنتوان می آید. او برای بالزاک شمعی را روشن می کند که که مقوایی را به آتش می کشد. والدینش شعله ها را مهار می کنند اما برای یک بار هم که شده غضب آنها نسبت به آنتوان به بخشش تبدیل می شود و تمام خانواده به سینما می روند و سپس خنده کنان به خانه.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/13-The-400-Blows.jpgما می دانیم که تروفوی جوان هم هر وقت می توانست، به سینماها پناه می آورد. همین که آنتوان و دوستش از سینما بیرون می آیند، آنتوان یکی از عکسهای بازیگران راهرو سینما را می دزدد. در فیلم “روز برای شب” (۱۹۷۳) که تروفو خودش آن را کارگردانی کرده است، فلاش بکی از حافظه کاراکتر وجود دارد، به عنوان پسری که که از جلوی یک سینما پوستر فیلم همشهری کین را می دزدد.

سینما زندگی فرانسوا تروفو را نجات داد، او همیشه این را می گفت. دانش آموز متخلفی که عاشق شد و با دلگرمی و تشویق باژن، منتقد شد و سپس این فیلم را در جشن تولد ۲۷ سالگی اش ساخت. اگر موج نو به عنوان نقطه تقسیم سینمای کلاسیک و مدرن شناخته می شود (که بسیاری بر این عقیده هستند)، پس تروفو بدون شک محبوب ترین کارگردان مدرن شناخته می شود، کسی که فیلمهایش ژرفای طنین اندازی دارند و از نظر عشق به فیلم سازی ثروتمند هستند. او دوست داشت که تاثیرات فیلمهای قدیمی را احیا کند. و به احترام سینماگران بزرگ از آنها یاد کند (عروس سیاه پوشید و ازدواج می سی سی پی بیشتر متعلق به قهرمان فیلمسازیش، هیچکاک هستند.)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/15-The-400-Blows.jpgتروفو (۱۹۳۲-۱۹۸۴) بسیار جوان مرد. مرگش بر اثر تومور مغزی بود و در سن ۵۱ سالگی فوت کرد. ۲۱ فیلم را از خود به جا گذاشت بجز فیلم های کوتاه و فیلم نامه هایش. یکی از فیلم های نادر و فراموش نشدنی او “اتاق سبز” (۱۹۷۸) است که اقتباسی است از داستان “محراب مرده” از هنری جیمز. داستان درباره یک مرد و زن است که احساسات خودشان را برای کسانی که دوستشان داشته اند و اکنون مرده اند، به اشتراک می گذارند. جاناتان رزنباتم که فکر می کند “اتاق سبز” بهترین فیلم تروفو است به من گفت این فیلم او بیعتی است با تئوری مولف بودن این کارگردان. تئوری، توسط باژن و مریدهایش پایه گذاری شد. تروفو، گدار، رسنیس، شابرول، رامر و میل، بر این اندیشه هستند که کارگردان باید نویسنده فیلم باشد. اگر تصاویر اتاق سبز نمایانگر وجود کارگردانان بزرگی در گذشته است، احتمال دارد که اکنون معبدی از تروفو وجود داشته باشد. یکی دوست دارد به روح آنتوان فکر کند که در حال روشن کردن شمعی برای تروفو است.

منتقد:راجر ایبرت

ترجمه:فرید عباسی

منبع:وبلاگ فرید عباسی

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلم « چهارصد ضربه»”]

۳-نقد و بررسی فیلم « چهارصد ضربه»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/16-The-400-Blows.jpgچهارصد ضربه فرانسوا تروفو، به شخصه برای من نفرت انگیز و هم زیبا و دلنشین بود. نفرت انگیز به این خاطر که خط به خط، یاد آور دوران مدرسه و تحصیل نفرت انگیز من بود و زیبا و دلنشین از این خاطر که شخصیت آنتوان قوی و مستحکم ترسیم شده بود. او درست روبروی جهان پیرامونش آنچنان جبهه گرفته بود و مقاومت می کرد که دیگر یارای تحملش را نداشتند و جهان آدم بزرگ ها، هر بار پس از ناتوانی در مقابل آنتوان، او را به کلی نفی و به نوعی به جهانی تنگ تر و کوچک تر تبعید می کردند. در حقیقت پیروز این میدان همیشه آنتوان بود که با ساختن جهانی درونی و شخصی، سعی در رهایی از فشار و نابرابری های جهان پیرامونش داشت.

قبل از شخصیت پردازی و موسیقی این فیلم، اگر بخواهیم از چیزی صحبت کنیم، بی شک فیلمبرداری و فضاهایی که هانری دکا فیلمبردار این فیلم خلق کرده ستودنیست. پاریس سیاه و سرد که در هاله ای از گرد و غبار فرو رفته و تصاویر پر کنتراست که آنتوان را از محیط اش جدا و برجسته ساخته و بهتر از آن، لحظاتی که دوربین انگار خودسرانه به آنتوان نزدیک می شود و در شرایط سخت تنها حامی او می شود واقعا ناب و سینمایی ست. از آن نماها که تا مدت ها شیفته اش می شویم. نمونه اش زمانی که آنتوان از ناپدری اش سیلی می خورد و یا زمانی که دوربین، ماشین پلیس را تعقیب می کند چون آنتوان رنجور، دوست و دلسوزی ندارد و دوربین این عمل – حضورش – را وظیفه خود می داند. در این احوالات دوربین مانند مادری، ماشین حامل آنتوان را تعقیب می کند. دور می شود. نزدیک می شود و با حرکات نرم خود، وجود یک گهواره را تداعی می کند. صحنه هایی اینچنین که حس و حال میزانسن ها احتیاج چندانی به تدوین سریع ندارد در این فیلم بسیار است. فقط کافیست اهل فیلم باشی و لذت ببری.

در مورد موسیقی و تدوین، آنچنان که در چهارصد ضربه استفاده شده است باید گفت تروفو سعی داشته فضاها و حس هایی کاملا طبیعی را خلق کند. از این رو موسیقی و تدوین نیز به بهترین شکل و طبیعی ترین حالت مصرف شده است. تدوین در این فیلم همانطور که از نسل نویی ها (اصلاحی از هوشنگ گلمکانی در مورد تروفو، گدار، …) انتظار می رود آنچنان سریع و باصطلاح داینامیک نیست. بیشتر میزانسن ها هستند که در بهترین زمان ممکن به همدیگر متصل شده اند. نماهای طولانی و تقطیع های کم و کاملا بجا از خصوصیات این فیلم است. فقط در بعضی سکانس ها نوعی ضرب آهنگ هیچکاکی مشاهده می شود. سکانس دزدیدن ماشین تحریر، سکانس ملاقات مادر آنتوان با معلم، از نمونه های مطرح این نوع تدوین در فیلم هستند و همانطور که تروفو بیان کرده: اگر این سکانس ها خوب از کار در آمده، مدیون هیچکاک هستم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/17-The-400-Blows.jpgاز همان شروع فیلم و مشاهده اولین نماها که تراولینگ برج ایفل را از خیابان های اطراف مشاهده می کنیم، بر وجه دیگری از تاکیدی که تروفو بر آن نماد دارد مضنون می شویم. تنهایی برج ایفل و آشکار و نهان شدن آن از پشت ساختمانهای مجاور و تاکید بر عظمت آن، نمادی از بزرگی روح و تنهایی شخصیت آنتوان است. البته این احساس و درک این تاکید به سادگی برای مخاطب حاصل نمی شود بلکه این نما ها احتیاج به سکانسی دیگر و مکمل دارد تا کل این فرایند حسی کامل شود. تنهایی آنتوان در سکانس پایانی و گریز او از جامعه به سمت دریا، قطعه تکمیل کننده این پازل حسی است. در پایان آنتوان از سمت دریا به سوی دوربین می آید و به آن خیره می شود و تصویر روی صورتش فیکس می شود. تیتراژ بالا می آید و این درست لحظه تکمیل آن فرایندی است که گفته شد. درست مانند سکانس افتاحیه که نوشته ها بر روی برج ایفل به نمایش در آمده بودند.

تروفو در این فیلم نوعی اتوبیوگرافی از دوران نوجوانی و بلوغ خود ارائه می دهد. به غیر از این، نوعی انزجار از احساسات و رخدادهای گذشته فیلمساز نیز به خوبی مشهود است. تروفو در خلق یا بازسازی این رویدادها از شخصیت های خاص و کنترل شده ای استفاده می کند. جامعه معلم ها و محیط مدرسه و والدین را بخوبی شخصیت پردازی و در مقابل جامعه کوچکتر ها (بچه ها) قرار داده. تمامی این افراد چه آنهایی که وظیفه تعلیم را بر عهده دارند، و چه آنهایی که لقب سرپرستی و کفالت بچه ها را یدک می کشند، خود دچار خلا اخلاقی و فرهنگی هستند. از معلم ها و مدیر مدرسه که سرشار از عیوب ظاهری و باطنی هستند تا والدین بچه ها که هرکدام در انجام وظیفه تربیت واقعا ناامید کننده هستند. مادر آنتوان که قطعا نمی تواند الگوی مناسبی برای فرزندش باشد و معلم آنتوان که با رفتارهای خشن خود سعی در تربیت شاگردان دارد. تروفو در این مرحله پارا فراتر گذاشته و به سیستم آموزشی نیز انتقاد می کند. حضور معلمی که لکنت زبان دارد و سیستم آموزشی تشخیص داده در سمت آموزش زبان خارجی در مدرسه تدریس کند نیز گواهی بر این ادعاست. تروفو در این فیلم یکی از بهترین اتوبیوگرافی ها و یکی از نقادانه ترین نگاه هایی که یک هنرمند می تواند به کشورش داشته باشد را ترسیم می کند.

نویسنده:احسان تحویلیان

منبع:وب سایت احسان تحویلیان

[nextpage title=”تحلیل و بررسی فیلم «چهارصد ضربه»”]

۴-تحلیل و بررسی فیلم «چهارصد ضربه»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/18-The-400-Blows.jpgاز فرانسوا تروفو نقل کرده‌اند که گفته «خیلی‌ها حسرتِ دوره‌ی نوجوانی‌شان را می‌خورند، ولی من‌یکی که از این دوره خاطره‌های خوب و خوشی ندارم. حرف اصلی‌ام هم در چهارصد ضربه این بود که گذشتن از دوره‌ی نوجوانی اصلاً آسان نیست. نوجوانی سخت‌ترین دوره‌ی زندگیِ آدم است.» نوجوانی ابتدای هویّت است؛ تازه داری شکل می‌گیری، تازه داری می‌شوی آدمی کامل، مثلِ بزرگ‌ترها؛ اگر آدم‌های کاملی باشند بزرگ‌ترها. «ایده‌ی اصلی فیلم، شاید، همان بحرانی‌ست که دکترها اسمِ دهن‌پُرکُنِ بحرانِ هویّتِ نوجوانان را گذاشته‌اند رویش. بحرانِ هویّتِ نوجوانان، ظاهراً، به‌شکلِ چهار ناراحتیِ مختلف بروز می‌کند: یکی شروعِ بلوغ، یکی انکارِ احساسی نقشِ والدین، یکی میلِ به استقلال، و آخری هم عقده‌ی حقارت. هرکدام از این‌ ناراحتی‌ها باعثِ شورش می‌شوند و، ظاهراً، کاری می‌کنند که نوجوان چشمش به‌روی بی‌عدالتی‌ها باز شود.» نوجوانی سال‌های برزخی‌ست انگار، سال‌های گشایشِ چشم و گوش: چیزهایی را می‌بینی که نباید ببینی، چیزهایی را می‌شنوی که نباید بشنوی. دیدنی‌ها کم نیست و بزرگ‌ترها هم انگار همه‌ی سعی‌شان را می‌کنند که دنیا را تیره‌وتار کنند پیشِ چشمِ نوجوان‌ها. امّا اینْ سال‌های شک و تردید هم هست. آن‌چه را که می‌گویند باور نکن. همیشه چیزی‌ (چیزهایی؟) هست که از تو پنهانش کرده‌اند. باید بگردی و پیدایش کنی. حرفِ کسی را گوش نکن. خودت چشم داری، گوش داری، عقل داری. ببین، فکر کن، بعد عمل کن. جامعه‌ستیزی، لابُد، یکی از خصایصِ نوجوان‌هاست. دوست دارند حرفِ کسی را گوش نکنند. دوست دارند راهِ خودشان را بروند. دوست دارند شورش کنند. دوست دارند شبیهِ بزرگ‌ترها، شبیهِ دیگران، نباشند. حق، همیشه، با جمع نیست. اکثریت نیست که همیشه راست می‌گوید. همیشه اقلیتی هست که بیش‌تر حق دارد، که صدایش کم‌تر شنیده می‌شود، که صدایش، گاهی، اصلاً شنیده نمی‌شود. بزرگ‌ترها اکثریتند در جامعه؛ همه‌چیز دستِ آن‌هاست، مالِ آن‌هاست انگار. و نوجوان‌ها، کوچک‌ترها، اقلیتند همیشه. کسی جدّی‌شان نمی‌گیرد. امّا چه اهمیتی دارد وقتی می‌آموزند (به چشم می‌بینند) که مستقل‌بودن مهم‌تر از هر چیزی‌ست؟ خودت باش؛ نه آن‌که دیگران می‌خواهند، آن‌که دیگران می‌گویند. گستاخ هم می‌شود بود. می‌شود گوش نکرد. می‌شود دست‌ها را به‌نشانه‌ی اعتراض روی گوش‌ها گذاشت. می‌شود حرف‌ها را بی‌جواب نگذاشت؛ می‌شود یکی‌به‌دو کرد، می‌شود جواب داد. می‌شود بهانه گرفت و دعوا کرد.

قرار بود آنتوان دوآنل همه‌ی این‌ها باشد؛ پسرکی، ظاهراً، سربه‌راه که وقتی طغیان می‌کند و عاصی می‌شود و پشتِ‌پا می‌زند به خانه و زندگی، چاره‌ای نمی‌بینند غیرِ این‌که روانه‌ی دارالتأدیبش کنند. برو آن‌جا که همه مثلِ خودت خلاف‌کارند. امّا چگونه است که شک‌کردن به رفتارِ بزرگ‌ترها، و گوش‌نکردن به حرفِ بزرگ‌ترها، می‌شود خلاف‌کاری؟ پای مصلحت، لابُد، در میان است. مصلحتی اگر هست، باید خانه را سرِپا نگه دارد؛ برپا و استوار. امّا خانه‌ای که از پای‌بست ویران باشد و با هر تکانی بلرزد و ناپایداری‌اش را به‌رخ بکشد، آدم‌ را وامی‌دارد به فرار. آنتوان دوآنل زرنگ‌تر از آن است که فکر می‌کنند. می‌بیند و می‌فهمد که این خانه جای ماندن نیست. فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. می‌رود از خانه‌ای که زنش به مردی دیگر می‌اندیشد و مردش به هیچ‌چیز نمی‌اندیشد. خانه‌ی ویران جای ماندن نیست. وقتی خانه بشود حصار و درها و پنجره‌ها به جایی باز نشوند و نور از جایی داخل نشود، نوجوانِ خانه پناه می‌برد به خواندن، به دیدن؛ به کشفِ دنیاهای تازه‌ای که، به‌هرحال، دیدنی‌ترند از این‌ دنیا، جذّاب‌ترند از این دنیا، وقتی این دنیا شبیه همین خانه‌ای باشد که از پای‌بست ویران است. آنتوان دوآنل هم پناه می‌برد به کتاب‌ها، به فیلم‌ها و نوشتن. آن دنیای دیگر. دنیای بهتر.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/19-The-400-Blows.jpgاوایلِ چهارصد ضربه است که معلّم (مشهور به چیستان)، به‌خاطرِ عکسی که دستِ آنتوان دیده (زنی در لباسِ شنا) پسرک را تنبیه می‌کند. نکته، البتّه، عکس نیست (شیطنت خاصیتِ سال‌های نوجوانی‌ست)؛ نکته، کارِ آنتوان است که برای زنِ آن عکس سبیل می‌کشد. خلّاقیّت به خرج می‌دهد، بی این‌که معلّم درکی از خلّاقیّت داشته باشد. تماشاگرِ صِرفْ نمی‌ماند مثلِ باقی هم‌کلاس‌هایش، چیزی اضافه می‌کند به آن‌چه هست. مسخره می‌کند چیزی را که هست، چیزی را که مایه‌ی مسرّت بچّه‌هاست، بی‌آن‌که بدانند چرا مایه‌ی مسرّت است. امّا معلّم که این‌چیزها را نمی‌فهمد. اصلاً چیزی نمی‌فهمد. خشک و رسمی حرف می‌زند. درس می‌دهد فقط. حرفِ او یکی‌ست: آنتوان باید زنگِ تفریح را در کلاس بماند؛ «فکر نکن زنگِ تفریح حق‌تان است، جایزه‌ی خوش‌رفتاری‌تان» ‌است. این است که وقتی باقی هم‌کلاسی‌ها در حیاط گرمِ بازی‌اند (حرف می‌زنند، با دفترچه‌ها‌‌شان دوئل می‌کنند، روی دوشِ یک‌دیگر سوار می‌شوند، دعوا می‌کنند، کُشتی می‌گیرند، با بیل بازی می‌کنند.) دو گونه‌ی بیان را می‌شود دید: بازی و نوشتن. هم‌زمان این‌دو را می‌بینیم. اوّلی، نمایشِ روحیه‌ی بچّه‌هاست انگار؛ بازی می‌کنند که کاری کرده باشند. (خودِ آنتوان را هم چندباری در حالِ بازی با رنه می‌بینیم.) دوّمی، انگار بیانی‌ست شکست‌خورده در مدرسه؛ بیانی که درک نمی‌شود، کسی (نظامِ مدرسه) نمی‌فهمدش انگار. و برای آنتوان هم، البته، چیزی کم ندارد از گناهی بزرگ، گناهی نابخشودنی. هربار که آنتوان هوسِ نوشتن به سرش می‌زند، مصیبتی، فاجعه‌ای، انگار بر سرش نازل می‌شود. (دزدیدنِ ماشین‌تحریر، این اسبابِ نوشتن را فراموش نکنیم.) آن تکّه‌ی فیلم را، دوباره، به‌یاد بیاوریم: آنتوان گوشه‌ی کلاس، پشتِ تخته، روی پنجه‌ی پا می‌ایستد و روی دیوار چیزی می‌نویسد و این چیز، این نوشته را، با صدای بلند برای خودش می‌خواند «این‌جا در عذاب است آنتوان دوآنلِ بیچاره که چیستان، به‌ناحق، مجازاتش کرده؛ به‌خاطرِ عکسِ زنی که معلوم نیست از کجا پیدا شده. بینِ ما قضاوت می‌کند؛ دندانی در برابرِ دندان و چشمی در برابرِ چشم.» این ادبیات که نوجوانانه نیست؛ ادبیاتِ آن‌ها نیست که دفترچه‌ها‌شان را به چشمِ شمشیری برای دوئل می‌بینند، یا کُشتی می‌گیرند تا سرگرم شوند، یا بیل‌به‌دست حمله می‌کنند، ادبیاتِ نوجوانی‌ست که کتاب خوانده، که حواسش جمعِ کلمات بوده، که کلمات را جدّی گرفته (جدّی‌تر از بزرگ‌ترها حتّا)، حفظ‌شان کرده و توی ذهنش از روی این کلمات هزاربار نوشته. طبیعی‌ست که معلّم (چیستان) از ذوق و قریحه‌ی او سر درنیاورد (معلّمی که طوری درس می‌دهد که انگار چیستان و معمّا طرح می‌کند. لذّت نمی‌برد از درس‌دادن. کسی هم از درسِ او لذّت نمی‌برد.) و طبیعی‌ست که چنین معلّمی آنتوان را ژووِنالِ تازه‌ای بداند که حتّا نمی‌تواند شعرِ الکساندر را از شعرِ بی‌قافیه تشخیص بدهد؛ شاعرِ طنّازی که آدابِ سرودن و نوشتن را بلد نیست. تقصیرِ موریسه است شاید که چشمِ معلّم روشن می‌شود به آن نوشته‌ی پشتِ تخته‌سیاه. (موریسه است که بعدتر آنتوان را لو می‌دهد. می‌رود درِ خانه‌ی دوآنل و می‌گوید که پسرک روزِ قبل مدرسه نرفته.) معلّم شوخی ندارد. بویی از شوخی نبُرده است. جدّی‌ست؛ بی‌آن‌که بداند همیشه نباید جدّی ‌بود. یقه‌ی آنتوان را می‌گیرد و هُلش می‌دهد وسطِ کلاس. دست‌ها را در جیب فرو می‌کند. جدّیتش دوچندان شده است انگار. حالا آنتوان چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که جمله‌ها‌ی «من دیوارهای کلاس را کثیف می‌کنم. عروضِ فرانسوی را هم خراب می‌کنم.» را با زمانِ حالِ ساده، شرطی و التزامی صرف کند. معلّم انگار کارِ بیهوده را ترجیح می‌دهد به خلّاقیت. نادانی را ترجیح می‌دهد به دانایی. چیستان و معمّا را ترجیح می‌دهد به حرفِ روشن و واضح. می‌گوید «دلم می‌سوزد برای فرانسه‌ی ده‌سالِ بعد.» این‌یکی را، البتّه، راست می‌گوید. بچّه‌ها باید نابغه باشند که زیرِ دستِ او (یا معلّم‌هایی مثلِ او)، در کلاسِ او (یا کلاسِ معلّم‌هایی مثلِ او)، چیزی بیاموزند و آن چیز را به کار بگیرند و زندگیِ خود را بسازند. چُنین معلّمی، با چُنین نگاهی به دنیای و آدم‌هایش، انگار نفرت و کینه می‌کارد در دلِ شاگردان. می‌گوید «برو پیشِ سرایدار و چیزی ازش بگیر که این دری‌وری‌ها را پاک کنی. دوستِ من، بهتر است دقیقاً همین کاری را که گفتم بکنی، وگرنه چاره‌ای نداری غیرِ‌ این‌که همه‌ی این نوشته‌ها را با زبانت بلیسی و پاک‌شان کنی.» چه باید کرد از دستِ چُنین معلّمی که ترس را در جانِ شاگردانش می‌کارد؟ چه باید کرد از دستِ چُنین معلّمی که تحقیر را نثارِ شاگردانش می‌کند؟ فقط که آنتوان نیست؛ پسرکِ دیگری هم در کلاس هست که ترسیده. حسابی هم ترسیده. موهای به‌هم‌ریخته‌اش، ظاهرش، خبر از بی‌حوصلگی‌اش می‌دهد. می‌خواهد درست بنویسد. املا را همیشه باید درست نوشت؛‌ آن‌طور که در کتاب آمده. می‌خواهد خوش‌خط بنویسد؛ خوانا. با هر حرکتی که قلم می‌کند، سرش هم می‌گردد. امّا یک‌جای کار انگار می‌لنگد. چیزی درست نیست در این املانویسی. ورقه‌ای را که نوشته از دفترچه پاره می‌کند. درست ننوشته. باید همه‌ی آن‌چه را که پیش‌تر نوشته، دوباره در این کاغذِ تازه بنویسد. قلمش را می‌زند در جوهردان. باید سریع بود. معلّم املا می‌گوید و بچّه‌ها می‌نویسند. کسی اعتنا نمی‌کند به این‌که او در نوشتن عقب مانده. جوهرِ سیاه سرازیر می‌شود روی کاغذِ سفید. سیاهی سفیدی را می‌پوشاند. پسرک می‌ترسد. انگشتش را می‌زند به زبانش و چندصفحه را یک‌جا پاره می‌کند. باید ورق بزند و برسد به صفحه‌های بعدی که هنوز سفید مانده‌اند، که می‌شود روی‌شان نوشت، امّا دست‌های جوهری‌اش، سفیدیِ صفحه‌ها را سیاه می‌کنند. حواسش پرت می‌شود. حوصله‌اش سر می‌رود انگار. دقّتش آن‌قدر کم است که، ناگهان، جوهردان را برمی‌گرداند روی دفترچه. سفیدیِ کاغذهای دفترچه کم‌ترشده. چند صفحه‌ی دیگر می‌کَنَد و می‌ریزدشان زیرِ نیمکت. بعد که دفترچه را دست می‌گیرد، حیرت می‌کند از نازکی‌اش، از لاغری‌اش. اگر این هول‌وهراس‌ از ترسِ معلّمِ بداخم و عُنُق نیست، از چه باید باشد؟ با چُنین معلّمی چگونه باید ساخت؟ چه باید کرد؟ آنتوان و رنه از مدرسه بیرون زده‌اند که آنتوان به‌صرافتِ جریمه‌های شبانه‌اش می‌افتد. یک‌شبه که نمی‌شود این‌همه جریمه نوشت. می‌گوید «چه قالتاقی‌ست این معلّم.» و رنه با خنده جوابش را می‌دهد «شغلش همین است.» چه می‌شود که شاگردی این‌گونه درباره‌ی معلّمش حرف می‌زند؟ چه می‌کند معّلمی که شاگردی درباره‌اش این‌گونه حرف می‌زند؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/21-The-400-Blows.jpgخانه و مدرسه دیوار دارند. ظاهراً پشتِ این دیوارهاست که زندگی جریان دارد. خانه و مدرسه را که می‌بینیم، نماها ثابتند، نزدیکند. حرکتی در کار نیست انگار. سکونِ زندگی همین است انگار. امّا کوچه و خیابان دیوار ندارند؛ دیوار مالِ خانه‌هاست. این‌جاست که زندگی، واقعاً، جریان دارد. کوچه و خیابان را که می‌بینیم، نماها متحرّکند، بازند. خانه راکد است، جریان ندارد، ساکن است. زندگی بیرون از این خانه جریان دارد. چهارصد ضربه در نوسان است بینِ خانه و خیابان، بینِ رهایی و زندان. آنتوان در خانه‌ی خالی کاری نمی‌کند. چه می‌شود کرد در خانه؟ می‌نشیند، می‌خوابد و کتابی در دست، سیگاری بر لب، غرقِ دنیای خودش می‌شود. به‌چشمِ نوجوانِ خانه‌نشین دنیای ‌واقعی در خیابان است. به‌یاد بیاوریم که در خیابان، دور از خانه، دور از مدرسه، چگونه شادی می‌کند. به‌جای مدرسه با رنه می‌روند سینمایی که صبح‌ها هم فیلم نشان می‌دهد. یک راهرو سرپوشیده‌ی مخفی هست که کیف‌های‌شان را می‌گذارند پشتِ درِ بزرگ و سنگینش و بعد سر درمی‌آورند از سینما. فیلم می‌بینند. آنتوان در خیابان دستش را جوری بالا می‌برد که ماشین‌ها نیایند. (صبر کنید تا رد شوم.) می‌روند کافه و فلیپر بازی می‌کنند. می‌روند روتور بازی می‌کنند. استوانه که می‌چرخد، لبخند روی لبِ آنتوان می‌نشیند. سرعتِ روتور که دوچندان می‌شود، بازوها را می‌گشاید. پاهایش باز است. از خوش‌حالی و ترس، مثلِ باقیِ آن‌ها که سوارِ دستگاهند، جیغ می‌کشد. خنده صورتش را شکوفا می‌کند. با دهانِ باز می‌چرخد و می‌چرخد. سیاحتِ خیابان و مردمانی که از حصارها گریخته‌اند، احوالش را، روحیه‌اش را، بهتر می‌کند. می‌شود همان نوجوانی که باید باشد؛ نوجوانی که شیطنت می‌کند، پرسه می‌زند. خیابان جای پرسه‌زنی‌ست انگار، جای دیدن است انگار، جای تصادفی‌دیدن. بالزاک گفته بود «قدم‌زدن تلف‌کردنِ وقت است، امّا پرسه‌زدن خودِ زندگی‌ست.» آن‌که قدم می‌زند، راه می‌رود بی‌دلیل، امّا آن‌که پرسه می‌زند، نگاهِ کنجکاوی دارد، می‌بیند و شهر را (هرچه را که در شهر هست. هرچه شهر را ساخته) مصرف می‌کند. همه‌چیز را انگار را با چشم‌هایش می‌بلعد. پرسه‌زنی، شاید، بهترین شکلِ بودن در میانِ دیگران است. می‌شوی هم‌رنگِ جماعت، یکی از دیگران، شبیهِ دیگران. می‌بینی، بی‌آن‌که تو را ببینند. هستی و نیستی.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/2-The-400-Blows.jpgدنیا خانه‌ی من است. این‌را آنتوان نمی‌گوید. آنتوان می‌داند که خانه همین چاردیواریِ تنگ و محصور است؛ همین جایی که باید نظمش را حفظ کند، که به قواعدش، به قوانینش، احترام بگذارد. همه‌ی خانه‌ها همین است. و با چُنین تعریفی خانه چه فرقی دارد با زندان؟ اصلاً زندان کجاست؟ زندان چیست؟ زندان مَحْبَس است، بندی‌خانه است، قیدخانه است، جای گناه‌کاران است. حصر می‌شوند آن‌جا به‌نیّتِ تأدیب لابد. حبس می‌شوند آن‌جا و آزادی به تعویق می‌افتد هرروز. حالا مگر این خانه‌ای که آنتوان چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که شب تا صبحش را آن‌جا بگذراند و در و پنجره‌اشْ افسوس را دوچندان می‌کند برایش جای دیگری‌ست؟ اسمش که زندان نیست، ولی محبس است انگار، جای گناه‌کاران است و آنتوان حبس می‌شود آن‌جا. فرقش این است که گناه‌کارانِ واقعی زندان‌بانِ این مَحبسند، صاحبانِ این قیدخانه‌اند. قفل و کلید دستِ آن‌هاست. حواس‌شان هست که پسرک خطا نکند. کسی حواسش نیست که آن دیگری، صاحبِ این قیدخانه، خطاکار است. خطایی اگر هست، لابد از کوچک‌تر سر می‌زند. بزرگ‌ترها عاقلند با این حساب. امّا ناپدری، آقای دوآنل، بازی‌خورده است اساساً، گوش‌به‌فرمان است، فاقدِ اراده است در یک کلام. به هرچیزی که نشانی از قدرت و زور در آن باشد می‌گوید بله. چیزی نمی‌گوید وقتی زنش نیست، وقتی معلوم نیست کجا رفته. اصلاً اعتنا نمی‌کند به زنش. در نتیجه‌ی همین بی‌اعتنایی‌ست لابد که زن پیِ دیگری می‌گردد برای مهر و محبّت. زیرِ این سقف، در این خانه، خبری از دوست‌داشتن نیست. وقتی زنش هست هم چیزی نمی‌گوید. چیزی بلد نیست بگوید. چیزی که می‌گوید درباره‌ی حقّ‌وحقوقِ اداره است. چه‌قدر باید حقوق گرفت و چه‌قدر باید کار کرد تا چرخِ این زندگی بچرخد؟ برایش مهم نیست که آنتوان (تنها بچّه‌ا‌ی که زیرِ این سقف زندگی می‌کند) خانه را دوست نمی‌دارد و ماندن زیرِ این سقف را تاب نمی‌آورد، که دیدنِ آدم‌های این خانه را دوست نمی‌دارد. برایش مهم نیست که آنتوان چرا دست به دزدی زده، که چرا خودنویس (اسبابِ نوشتن) را دزدیده، پول‌ها را دزدیده. دزدی پشتِ دزدی. نیّتی در کار است لابد. عمدی هست در این کار. خلاف که بی‌دلیل نمی‌شود. نشانه‌ی چیزی‌ست این کارها. برایش مهم است که چرا آنتوان دروغ گفته. چرا راستش را نگفته. دروغ در قاموسِ ناپدری جرمی‌ست نابخشودنی. (هر کاری می‌کنی بکن؛ فقط دروغ نگو.) سیلی را برای همین در گوشِ آنتوان می‌خواباند. دروغی هم اگر هست، حکمتی دارد، دلیلی دارد. هیچ‌کاری بی‌دلیل نیست در این دنیا. چیزی را می‌گویی و چیزی را پنهان می‌کنی. مادری در کار نیست. مادری در خانه هست، ولی سایه‌اش بالای سرِ آنتوان نیست. وقتی‌ نیست، وقتی‌ حواسش به او نیست، حتماً نیست. بودن مگر چه معنایی دارد؟

بعدِ تحریر: این یادداشت، پیش‌تر، در شماره‌ی یکِ سینما ـ چشم منتشر شد.

نویسنده:مُحسنِ آزرم

منبع:شُمال از شُمالِ غربی

[nextpage title=”نقد کوتاهی بر فیلم «چهارصد ضربه»”]

۵-نقد کوتاهی بر فیلم «چهارصد ضربه»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/20-The-400-Blows.jpg– آنتوان دوائل، محصلی دوازده ساله، در خانه و در محیطی آکنده از بی اعتنایی، ریاکاری و نزاع های میان پدر و مادر به سر می برد و در مدرسه از نادانی و تنبیهات معلمش، رنج می برد. او و دوستش رنه، از مدرسه می گریزند و یک ماشین تحریر می دزدند. آنتوان دستگیر و به دارالتأدیب فرستاده می شود…

– این فیلم گرم و شخصی که با بودجه محدودی ساخته شده، اولین فیلم تروفو و از مهم ترین آثار موج نو فرانسه است. فیلمبرداری آن تماماً در محلات پاریس انجام شده و حالات و روحیات مردمی که در حول و حوش این پسر بچه زندگی می کنند به نحوی عالی تصویر شده است. رئالیسم غنایی و ترسیم کاملاً احساساتی نوجوانی در این فیلم، هیچ گاه در سینما رقیبی نیافته است.

فیلم یک اثر اتوبیوگرافیک است که در آن، در واقع آنتوان خود تروفو است. علاقه زیاد تروفو در دوران کودکی به سینما و فرارهای مکرر او از خانه و مدرسه، باعث شد تا والدین او از وی سلب مسؤولیت کنند و او را به دارالتأدیب بفرستند، ولی آندره بازن – منتقد مشهور – سرپرستی او را به عهده گرفت. به همین دلیل، تروفو فیلمش را به آندره بازن تقدیم کرده است.

تیتراژ فیلم با حرکت دوربین بر روی ساختمان های پاریس شروع می شود. این تیتراژ خلاقانه، به نوعی وضعیت آنتوان را به وضعیت تمام نوجوان های پاریس (کسانی که در این ساختمان ها زندگی می کنند) تعمیم می دهد.

فیلم در یک کلاس شروع می شود که در این جا، دوربین به دنبال عکسی که توسط بچه ها دست به دست می گردد، می رود تا به آنتوان می رسد. دوربین روی آنتوان ثابت می شود و تا آخرین نمای فیلم، او را تعقیب می کند. در این جا باز به آنتوان به عنوان نمادی از کل نوجوانان جامعه تأکید می شود. این مدرسه در طول فیلم مانند یک زندان تصویر می شود که همه بچه ها از آن نفرت دارند. و در طول فیلم بر روی شباهت های این مدرسه و دارالتأدیب اشاره های فراوانی می شود.

یکی از بهترین صحنه های فیلم، زمانی است که آنتوان را در ماشین مخصوص زندان از پاریس می برند. پاریس، باز غمزده است و این بار، باران می بارد. گویی دیگر صبر پاریس هم به سر آمده و برای آنتوان گریه می کند.

سکانس مهم دیگر در طول فیلم، زمانی است که آنتوان با روان شناس صحبت می کند. در این جا، شناخت تماشاگر از آنتوان کامل می شود. در این صحنه، ما روان شناس را نمی بینیم و فقط صدای او را می شنویم. دوربین در جای روان شناس قرار دارد و آنتوان به دوربین نگاه می کند، در واقع او با تماشاگر فیلم صحبت کرده و برای او اعتراف می کند.

در پایان آنتوان با استفاده از یک فرصت، از دارالتأدیب فرار کرده و به کنار دریا می رود. دوربین هنگام فرار آنتوان، او را تعقیب می کند. در آخرین نمای فیلم، آنتوان بعد از رسیدن به دریا، برمی گردد و به دوربین نگاه می کند. چهره آنتوان، روی پرده بی حرکت می شود. این ثابت شدن تصویر، تأثیر عجیبی بر روی تماشاگر می گذارد. دریا شروع رهایی و در عین حال، تنهایی برای آنتوان است.

توضیحاتی از سایت ایسنا درباره ی فیلم: "«چهارصد ضربه» (فرانسوا تروفو) در فیلم «۴۰۰ ضربه» پسرک داستان درگیر مسائل مختلفی در زندگی شخصی اش است. او را در پلان پایانی فیلم که به صورت یک سره ضبط شده است، در حال دویدن به سمت تحقق آرزویش که رسیدن به دریاست می بینیم. او در حالیکه به دریا رسیده و به شکلی نمادین به انتهای خط هم رسیده است، راهی برای ادامه ی مسیر و حرکت به سمت خواسته های دیگرش نمی یابد.

این فیلم یکی از برجسته ترین نمونه های سینمای موج نو فرانسه به شمار می رود؛ فیلمی که بسیاری از ویژگی های این انقلاب سینمایی را در خود دارد. «چهارصد ضربه» در سال ۱۹۵۹ همراه چند فیلم دیگر از فیلم سازان موج نو در بخش رقابتی جشنواره ی کن به نمایش درآمد و جایزه ی بهترین کارگردانی را نیز به دست آورد.

این فیلم در قالب یک داستان ساده، زندگی پسری به نام «آنتوان دوانل» که در آستانه ی بلوغ قرار دارد را به شکلی روان و طبیعی روایت می کند. شخصیت آنتوان (با بازی ژان پیرلئو) از زندگی خود «تروفو» گرته برداری شده و با ظرافتی کم نظیر پرداخته شده است."

نویسنده:حسن صیقلی

منبع:نشریه مهر اردبیل

[nextpage title=”درباره ی فیلم چهارصد ضربه”]

۶-درباره ی فیلم چهارصد ضربه

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/22-The-400-Blows.jpgفیلم "چهارصد ضربه" ساخته فرانسوا تروفو، پنجاه سال پیش در سوم ژوئن ۱۹۵۹ در پاریس به روی اکران عمومی آمد. فیلم یک ماه جلوتر در جشنواره‌ سینمایی کن غوغا به پا کرده بود.

در پاریس تماشاگران و منتقدان منتظر فیلمی بودند که با لحن ساده و شفاف و صادقانه‌‌اش، در برابر جریان مسلط سینمای فرانسه قد علم کرده بود. با همین فیلم بود که "موج نو" موقعیت خود را تثبیت کرد.

رهایی در خلاقیت، تازگی در بیان

در اوایل دهه ۱۹۵۰ آندره بازن منتقد و فیلم‌شناس فرانسوی ماهنامه‌ "کایه دو سینما" را پایه‌گذاری کرد و گروهی از منتقدان پرشور و جوان را پیرامون خود گرد آورد.

این منتقدان ضمن ستایش از کمال هنری و پیشرفت تکنیکی سینمای هالیوود، به انتقاد بیرحمانه از سینمای فرانسه پرداختند و از فیلمسازان خواستند که خود را از بند کلیشه‌های سنتی رها کنند.

نخستین رهنمود منتقدان این نسل به کارپایه‌ی نقاشان امپرسِیونیست در حدود صد سال قبل شبیه بود: هنرمند باید از اتاق‌های بسته و استودیوهای خفه و غبارگرفته بیرون بیاید، در نور و هوای تازه غوطه بخورد تا اثرش از طراوات و شادابی زندگی سرشار شود. آنها تأکید کردند که یک فیلم خوب با تکنیک‌های سنتی و قراردادهای کهنه ساخته نمی‌شود، بلکه بیش از هر چیز به خلاقیتی آزاد و قریحه‌ای پرشور نیازمند است.

سینمای فرانسه، پس از جنگ جهانی دوم و تا پایان دهه ۱۹۵۰ به دور تکرار و ابتذال افتاده بود. فیلم‌های سینمایی مجموعه‌ای از کلیشه‌های ثابت را تکرار می‌کردند. تقلید و سنت‌گرایی سینما را به زایده‌ی تئاتر و ادبیات بدل کرده بود. بیشتر فیلم‌ها اقتباس‌هایی بودند تکراری و بی‌روح از داستان‌های معروف.

منتقدان یاغی با تکیه بر دستاوردهای سینمای قبل از جنگ فرانسه، و ستایش از فیلم‌های سینماگران بزرگی مانند ژان رنوار و مارسل کارنه، و همچنین با مطالعۀ فیلم‌های آمریکایی، بر ضعف و خمودگی سینمای ملی انگشت گذاشتند. به نظر آنها کاستی اصلی این سینما نداشتن هویت مستقل و خلاقیت فردی بود. آنها نتیجه گرفتند که فیلم سینمایی باید ساخته و پرداخته یک خالق یا مؤلف باشد و "دستخط" ویژه‌ی او را حمل کند. به موازات دفاع از "تئوری مؤلف" آنها به کشف سینماگران مؤلف پرداختند: اورسن ولز، جان فورد، آلفرد هیچکاک، هوارد هاکز و…

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/5-The-400-Blows.jpgفستیوال کن، سکوی پرش "موج نو"

در سال ۱۹۵۹ جشنواره کن فیلم‌هایی از چند سینماگر جوان مانند فرانسوا تروفو، آلن رنه و مارسل کامو را در بخش مسابقه نمایش داد. فیلم "چهارصد ضربه" جایزۀ بهترین کارگردانی را از آن خود ساخت.

فیلم "چهارصد ضربه" تا حد زیادی منشور "انقلاب سینمایی" معروف به "موج نو" را تحقق بخشیده است. فیلم یک داستان ساده را به شکلی روان و طبیعی روایت می‌کند. به هیچ سبک و شیوه‌ای پای‌بند نیست، و برای صراحت تصویری و القای زنده و مؤثر روایت از هر تکنیک و ترفندی استفاده می‌کند.

فیلم روایتگر زندگی پسری در آستانه‌ی بلوغ است که در خانواده و مدرسه و جامعه با فشارهایی خردکننده روبروست. آنتوان دوانل کمبود محبت و عاطفه را با عشقی بیکران به سینما و ادبیات جبران می کند. او با طبعی سالم و روحیه‌ای حساس حاضر نیست به زیر هیچ یوغی برود، در حالیکه محیط از هر وسیله‌ای برای درهم شکستن او استفاده می‌کند.

آنتوان از خانواده و جامعه‌ای که برای او هیچ مهری ندارد، به سبک خود انتقام می‌گیرد: از کلاس درس می‌گریزد، به بزرگان بی‌احترامی می‌کند و گهگاه دست به دزدی می‌زند، و عاقبت به خاطر کش رفتن یک ماشین تحریر به دام می‌افتد. مقامات او را به پرورشگاه می‌فرستند تا از نو "تأدیب" شود. در جلسه‌ای شبیه به بازپرسی، مربی از او ایراد می‌گیرد که چرا اینقدر دروغ می‌گوید، و آنتوان جواب می‌دهد: "خوب اگر راست بگویم هم به هر حال کسی حرفم را باور نمی‌کند!"

شخصیت آنتوان (که از زندگی خود تروفو گرته‌برداری شده) با دقت و ظرافتی کم‌مانند پرداخته شده و درست به قد و قامت ژان پیر لئو دوخته شده است.

بازیگری که یکسره کشف فرانسوا تروفو بود، کمابیش با همان رابطه‌ای که آندره بازن با خود تروفو داشت. نقش‌آفرینی ژان پیر لئو در این فیلم یکی از دلنشین‌ترین بازی‌ها در تاریخ سینماست. او در طول چند فیلم بعدی تروفو، به شخصیت آنتوان در مراحل بعدی نوجوانی او جان بخشید.

نویسنده:علی امینی نجفی

منبع:بی بی سی

[nextpage title=”نگاهی به شخصیت «آنتوان» چهارصد ضربه”]

۷-نگاهی به شخصیت «آنتوان» چهارصد ضربه

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/7-The-400-Blows.jpgدر اوایل دهه ی ۵۰ میلادی مجله ی کایه دو سینما ( دفترهای سینما ) به سردبیری آندره بازن همکاریش را با پنج منتقد جوان آغاز می کند و این پنج نفر ( فرانسوا تروفو، آندره بازن، ژاک ریوت و ژاک دنیول والکروز ) به پیشروترین سینماگران نسل خود بدل شدندو مدتی پس از ساخت نخستین آثارشان به آنها لقب موج نو داده می شود مهم ترین دستاورد این جمع نگره ی مولف است و تروفو نخستین پایه گذار نگره ی مولف بود، نگره ای که مردان راستین سینما- رنو آر ویگو و تاتی در فرانسه، هاکس، فورد و ولز در امریکا را در برابر فیلمهای فیلمسازان پر طمطراق و مد روز فرانسوی قرار می داد و از دسته ی اول حمایت می کرد و تعاریف دقیق و اساس مند تروفو و ویژگی های نگرش او، در نقدهای نسل جدید منتقدان اروپایی و امریکایی مانند رابین وود، اندرو ساریس و… به کار گرفته شد.

در ۱۹۵۹ تروفو چهارصد ضربه را می سازد و ایده های جدید و شخصی خود را در آن تجربه و مورد امتحان قرار می دهد فیلم کنکاشی بدیع است پیرامون احوالات یک نوجوان که خودش را از قید و بند و چهار چوب خشک و محدود جامعه ی فرانسوی بعد از جنگ می رهاند تا به آینده ای پای نهد که در عین مجهول بودن ماهیتش باز و گسترده تر خواهد بود تروفو در مجموع ۵ اثر خود را به شرح احوال آنتوان دوانل اختصاص می دهد و ژان پیر لئو بازیگر همیشگی این نقش ها که کشف خود تروفو است دوره ای ۲۵ ساله را همراه با فیلمساز و شخصیت می پیماید و رشد می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/8-The-400-Blows.jpgنوجوان پرخاشگر و عاصی چهارصد ضربه در «آنتوان و کولت» که اپیزودی از فیلم« عشق در ۲۰ سالگی » است به جوانی خجول و بی دست و پا بدل شده و از برقراری ارتباط با جنس مخالف عاجز است در «بوسه های ربوده شده » آنتوان که بزرگ تر شده در کوشش برای به دست آوردن پول و عشق است اما رفتارش تغییری نکرده او همچنان ناشی است و عاقل نشده در « کانون زناشویی » آنتوان رخت تاهل پوشیده اما همچنان به دنبال گمشده خود و دنیایی جدید با رابطه ای جدید است و این شاید نمودی است از یک ایده آل و از کودک چهارصد ضربه که مدام در حال دویدن است تا به آرامش برسد شروع می شود و در برش هایی که تروفو در فیلم هایش از زندگی آنتوان نشانمان می دهد مانند یک موتیف تکرار می شود البته با اشکال مختلفی که به تحول سنی روانی آنتوان تغییر می کند اما در ماهیت یکسانند و در « عشق فراری» به همان دویدن ختم می شود در این فیلم همچنان سراسیمگی و بی قراری در وجود آنتوان دیده می شود و اگر چه در زندگی زناشویی او با ناکامی و طلاق همراه بوده اما تلاش آنتوان در تکمیل رمانش اعتبار و شهرتی را برایش به ارمغان می آورد، رمانی که برگرفته از زندگی خود اوست، روایت کامل زندگی دوانل آنگونه که تروفو می خواهد: شخصیت های مکتوب با شخصیت های به تصویر کشیده شده و مرزهای واقعیت جاری با واقعیت خیالی روی پرده در هم می آمیزند گویی تروفو، دوانل و ژان پیر لئو به توافق رسیده اند « مدتی پیش در یک صبح یکشنبه صحنه ای از بوسه های ربوده شده با بازی ژان پیر لئو از تلویزیون پخش شد. وقتی فردای آن روز برای صرف قهوه به کافه ای در « سن لازار » رفتم صاحب کافه به محض دیدن من گفت عجیبه ! من شما را قبلا دیده ام… حالا یادم آمد دیروز شما را در تلوزیون دیدم، اما شخص مورد نظر او من نبودم بلکه ژان پیر لئو بود وقتی صاحب کافه خوب به من نزدیک شد و با دقت بیشتر به من نگاه کرد این طور گفت گویا شما موقع ساختن این فیلم جوان تر بوده اید علت شرح این جریان دوگانگی این شخصیت خیالی سینمایی یعنی آنتوان دوانل است که ترکیبی از دو موجود واقعی یعنی ژان پیر لئو و خودم است»[۱]

[۱] این مطلب از تروفو است؛فیلمنامه چهارصد ضربه ـ ترجمه:حمید هدی نیا نشر نی

منبع:سینما همیشه

[nextpage title=”«چهارصد ضربه»:حدیث نفس تروفو”]

۸-«چهارصد ضربه»:حدیث نفس تروفو

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/6-The-400-Blows.jpg«چهارصد ضربه» از میان تجربه‌های شخصی خود فرانسوا تروفو بیرون آمده است.

کارگردانی که معتقد است تجربه‌های شخصی معمولا بهترین نوع تجربه هستند و کارگردان‌هایی که از این تجربه‌ها استفاده می‌کنند، اثری خلق می‌کنند که می‌توان از آن لذت برد. «چهارصد ضربه» (The 400 blows) محصول سال ۱۹۵۹ فرانسه است که به شیوه سیاه و سفید و در مدت زمان ۹۹ دقیقه ساخته شده است.

درباره فیلم

فرانسوا تروفو، «چهارصد ضربه» را در ۲۷ سالگی ساخت. او در آن زمان دو برابر سن آنتوان دوآنل (شخصیت اصلی فیلم) را داشت و هنوز چند سالی مانده بود تا ۳۰ ساله شود. نوشتن فیلمنامه‌ای درباره سیزده- چهارده سالگی یک نوجوان پاریسی، نوجوانی که از زندگی واقعی محروم است، یکی از آرزوهای تروفو بود.وقتی او سینما را کشف کرد، نوجوانی بود که فیلم دیدن را به درس خواندن ترجیح می‌داد. مخفیانه از در خروجی سینما یا پنجره مستراح وارد سالن می‌شد تا بتواند فیلم مورد نظرش را ببیند. تمامی اتفاقات «چهارصد ضربه» واقعی هستند و بسیاری از آنها همان اتفاق‌هایی است که برای خود تروفو افتاده‌ یا آنها را به چشم دیده است.«چهارصد ضربه» را می‌توان فیلمی اجتماعی دانست که لحظات شیرینی را برای تماشاگر خود خلق کرده است. از آنجا که این فیلم به مشکلات جوانان و نحوه رفتار والدین با آنان می‌پردازد، در پاره‌ای موارد نیز به شدت تلخ و متاثرکننده است.

داستان فیلم

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/3-The-400-Blows.jpgفیلمنامه «چهارصد ضربه» را فرانسوا تروفو با همکاری مارسل موسی به نگارش درآورده است. این فیلم که در زمره آثار شکل‌دهنده موج نوی سینمای فرانسه قرار می‌گیرد، داستان یک پسر نوجوان پاریسی به نام آنتوان دوآنل را به تصویر می‌کشد که به اعتقاد پدر، مادر و معلمان خود پسری دردسرساز است.او به تدریج از خانه و مدرسه رانده می‌شود و ترجیح می‌دهد اوقاتش را با «رنه بیژی» (همکلاسی‌اش) بگذراند. آنها به جای درس خواندن، به سینما و شهربازی می‌روند و تا می‌توانند تفریح می‌کنند. کم‌کم اوضاع برمی‌گردد و پدر و مادر که دل خوشی از آنتوان ندارند، او را به کانون اصلاح و تربیت می‌فرستند؛ یک زندان واقعی برای نوجوانی که پیش از هر چیز به آزادی نیاز دارد.

حضور در جشنواره‌های جهانی

«چهارصد ضربه» نخستین فیلم بلند فرانسوا تروفو است و چنان درجه یک از کار درآمد و تماشاگران این فیلم را تشویق کردند که داوران چاره‌ای جز تقدیم جایزه بزرگ به او نداشتند.این فیلم برای نخستین بار در جشنواره کن به نمایش درآمد و همه را تحت تاثیر قرار داد. تروفو مرکز توجه بود و به او لقب «ناپلئون جوان فرانسه» داده بودند.«چهارصد ضربه» در سال ۱۹۵۹ نخل طلای کن را دریافت کرد و کاندیدای دریافت جوایز (ocic) و بهترین کارگردانی از این جشنواره شد. ساخته فرانسوا تروفو در سال ۱۹۶۰ نیز نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلمنامه شد. این فیلم یک‌سال بعد در جشنواره بافتا شرکت کرد و جایزه و نامزد دریافت جوایز بهترین فیلم اورجینال و بهترین بازیگر جوان سینما شد.ساخته تروفو از سوی انجمن منتقدان فرانسه و نیویورک نیز مورد تقدیر قرار گرفت و به ترتیب جوایز بهترین فیلم و بهترین فیلم خارجی را دریافت کرد. این فیلم همچنین در کشورهایی چون آرژانتین، استرالیا، فنلاند، سنگاپور، سوئد و آلمان و انگلیس به اکران عمومی درآمد.

منبع:همشهری

[nextpage title=”جایگاه «۴۰۰ ضربه» در کارنامه ی تروفو”]

۹-جایگاه «۴۰۰ ضربه» در کارنامه ی تروفو

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/29-The-400-Blows.jpgکسانی که با بحث ها و مقاله های جنجال برانگیز خشمگین می شدند٬ گاهی به نوشته ها و آثار تروفوی منتقد توهین می کردند. Les Mistons، اولین فیلم تروفوی کارگردان، نوعی درخشش برای حساسیت، شوخی و نگاه تیز بین آن و همچنین جذابیت دائمی آن بود. ولی فیلم دوم او، ۴۰۰ ضربه، بسیار شگفت انگیز تر بود برای ترکیب کردن مالیخولیا و ظلم در آن و مشخصات تیز و جدی این فیلم.

۴۰۰ ضربه اساسا طرحی ۲۰ دقیقه ای بود که در آن آنتوان فرار می کند که دقیقا داستان بچه ای بود که بسیار سر به هوا است و هیچ وقت تکالیفش را نمی نویسد و داستانی می سازد که مادرش می میرد. دروغ او لو می رود و او تمام شب را به خانه نمی رود و آن تنها همین قسمت از فیلم بود. من تصمیم گرفتم که آن را به کمک Marcel Moussy، نویسنده تلویزیونی که نمایش های او بسیار واقعی و بسیار موفق بود و اکثرا در مورد مشکلات اجتماعی و خانوادگی بود٬ کمی بسط دهم. من و موسی به ابتدا و انتهای فیلم بخش هایی اضافه کردیم تا اینکه به داستان پسری سیزده ساله تبدیل شد. بیشتر فیلمی با نگرشی بدبینانه بود. من به سختی می توانم تم فیلم چه بود و اینکه اصلا فیلم تمی نداشت، ایده ای اصلی برای نمایش دوران نوجوانی به عنوان دورانی دشوار و قرار نگرفتن در دام تکرار نوستالژی دوران شیرین جوانی بود چرا که برای من دوران کودکی پر از خاطرات تلخ است٬ به خودم می گفتم من بزرگ شده ام پس هر کاری را که بخواهم انجام می دهم و این فورا مرا بسیار خوشحال می کرد. چرا که دوران کودکی مرحله ای سخت از زندگی است، شما نباید هیچ اشتباهی بکنید چرا که در این دوران اشتباه کردن جرم است، شما بشقابی را غیر عمد می شکنید ولی این قانون شکنی است.در ۴۰۰ ضربه این بسیار خوب بود که، فیلمنامه ای نسبتا انعطاف پذیر که فضای کافی برای بداهه پردازی هایی که اکثرا به وسیله بازیگران شکل می گرفت را در خود داشت، در اختیار بود. من از انتخاب ژان پیر لود، پسری که توانستم برای آن نقش پیدا کنم خیلی راضی هستم. او بسیار با شخصیتش در فیلم تفاوت داشت. هرچه بداهه پردازی ها بیشتر می شد فیلم از فضای بدبین قوی تری برخوردار می شد و سپس به عنوان عکس العملی مخالف از فضایی خوشبینانه بهره می برد.

۴۰۰http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/39-The-400-Blows/26-The-400-Blows.jpg ضربه و به پیانیست شلیک کنید، هر دو از آثار رنوار تاثیر پذیرفته اند، چه اشاراتی ساده و چه راه حل ها برای مشکلات. برای مثال من فکر می کنم راز آثار رنوار سبک ساده او است ولی این سبک هرگز او را از پرداختن موضوعات فراتر از زندگی باز نداشته. من این گونه مشکل را در ۴۰۰ ضربه داشتم، بچه ای که به معلمش می گوید مادرش مرده است برای اینکه از لازم نباشد گواهی بدهد و دروغ او با آمدن مادرش به مدرسه در عصر همان روز آشکار می شود، تصمیم می گیرد که دیگر به خانه نرود. بعد از مدرسه او با دوستش صحبت می کند، دیالوگ های این بخش برای اجرا شدن بسیار سخت بود چرا که غیر طبیعی بود و چیزی نبود که یک بچه معمولا می گوید. پیدا کردن حالتی که ژان پیر لود برای اجرای این سکانس در آن قرار بگیرد بسیار دشوار بود. به دلایلی این مرا به یاد سکانسی در فیلم La Bete Humaine می انداخت، جایی که ژان گابن در اواخر فیلم بر می گردد، او بعد از کشتن سیمون سیمون به لوکوموتیوش بر می گردد و او باید به لوکوموتیو ران دیگر، کارت، توضیح دهد که سیمون سیمون را کشته است. رنوار، گابن را به طرز حیرت آوری با استفاده از سبک ساده مطلق خود، کارگردانی می کند. این گونه بدهه پردازی ها زمانی که می گوید: '' این وحشتناکه، من اونو کشتم، من عاشقش بودم، من دیگه هیچ وقت نمی بینمش، من دیگه هیچ وقت نمی تونم پهلوی او باشم '' او همه این ها را با نرمی می گوید. من از حافظه ام از گابن استفاده کردم تا بتوانم ژان پیر لود را هدایت کنم که این سکانس را دقیقا مثل گابن اجرا کرد.ما در لوکیشن واقعی فیلمبرداری کردیم. ما آپارتمان کوچکی در Rue Caulaincourt پیدا کردیم و من خیلی می ترسیدم که فیلمبردار دوست نداشته باشد در آن جا فیلمبرداری کند. من آن جا را به او نشان دادم و او نیز قبول کرد با این که می دانست با مشکلات زیادی باید روبرو شود، مثلا وقتی که می خواست پدر، مادر و فرزند را سر میز غذا نشان دهد، فیلمبردار باید لبه پنجره طبقه ششم می نشست در حالی که بقیه گروه بیرون روی پله ها باید می بودند و این چنین مشکلاتی بار ها اتفاق افتاد برای مثال فیلم تماما بدون صدا ضبط شد و بعد از آن فیلم تماما جز یک سکانس که روانشناس از پسر سوالاتی می پرسد، دوبله شد. اگر این سکانس این همه توجه را به خودش جلب کرد فقط به این دلیل نبود که بازی پسر بسیار واقعی است بلکه، تنها سکانسی هم بود که با صدای زنده ضبط شده است. سکانسی مانند این که پسر مورد سوال قرار می گیرد بسیار زیاد تحت تاثیر تلویزیون قرار گرفته بود. من معتقدم با این که تلویزیون را نمی توان با سینما مقایسه کرد در مورد ارائه دادن یک فانتزی یا اثر ادبی یا با دستکاری کردن تصاویر با جلوه های ویژه ولی این یکی از اجزای تلویزیون است که کسی را هدف سوال قرار می دهد و به او اجازه می دهد خودش پاسخ دهد. گویا دارم خودم را تبرئه می کنم ولی این مرا در شو های تلویزیون به خودش جلب کرد. این سکانس با این زمینه قبلی در ذهن من ساخته شد و ژان پیر لود فیلمنامه برای این سکانس نداشت و من به او ایده اصلی سوال ها و همچنین احساس اصلی در پاسخ ها را دادم و به این صورت است که آن بخش با خط سیر داستان در یک خط قرار گرفته است ولی او از لغات خودش و از زبان خود استفاده می کند و این حتما بسیار جذاب تر است.

نویسنده:سیامک کشف الایات

منبع:سینما×سینما

17
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
17 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
14 Comment authors
پیمانامید یاورایمان طغراییSINAMمریم م Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
Member
Member

وقتی داشتم نظرات رو می‌خوندم دیدم که برای بعضی‌ها سواله که چرا اسم این فیلم «چهارصد ضربه» هست. برای منم سوال بود. بذارین بگم چرا. در حقیقت در فارسی ما اسم این فیلم رو از ترجمهٔ انگلیسی‌اش یعنی «۴۰۰ Blows» گرفتیم. و خوب ترجمهٔ انگلیسی این فیلم کاملاً اشتباه بود(به وضوح هیچ معنی‌ای نداره!) و به قول خودشون «misinterpretation» اتفاق افتاده. در اصل این فیلم اسمش رو از یک اصطلاح فرانسوی، یعنی «Faire les quatre cents coups» گرفته. اگر این اصطلاح رو کلمه‌به‌کلمه معنی کنیم می‌شه: «چهارصد کار بد انجام دادن» ولی خوب این یک اصطلاحه و اصلا معنی کردنش… ادامه »

امید یاور
Guest
Member
امید یاور

بازی ساده وروان این بچه منو دیونه کرد -فقط نمیدونم چرا هیچ جایزه ای نگرفت -داوران متاسفم

امید یاور
Guest
Member
امید یاور

بازی ساده وروان این بچه منو دیونه کرد -فقط نمیدونم چرا هیچ جایزه ای نگرفت -داوران متاسفم

ایمان طغرایی
Member
Member
ایمان طغرایی

۴۰۰ ضربه از اصطلاح فرانسوی faire les quatre cents coups به معنای آشوب به پا کن هست !
فیلم های اروپایی دهه ۵۰ و ۶۰ فوق العادن.زیبا و هنری

SINAM
Guest
Member
SINAM

فیلم زیبا و گیرا و خوش ساختی بود . خیلی فیلم رو دوست داشتم . داستانی با روایت ساده و خطی به همراه داستانی قشنگ و تاثیرگذار . ولی چرا اسمش ۴۰۰ ضربه هستش ؟

مریم م
Guest
Member
مریم م

دوستان راست می گن منم برام سواله چرا اسم این فیلم ۴۰۰ ضربه اس؟

pouriya naghavi
Member
Member
pouriya naghavi

ساده و قشنگ .. ولی حالا چرا اسمو گذاشته چهارصد ضربه؟؟؟

ال
Guest
Member
ال

من خواستم یه توضیحی بدم :-" اون عبارتِ "له کوات سن کوپ" یا هر چیز ِ دیگه ای که تلفظِ صحیح ِ اسمشه (!) یه جور اصطلاح فرانسویه به معنی ِ "شر به پا کردن" که خب بد ترجمه شده.

امید بصیری
Guest
Member
امید بصیری

shahab eddin:فیلمهای کارگردانهایی مثل ژان لوک گدار و تروفو در این سایت تعداد رای کمی دارند و کامنت های کمتر.

از همین میشه نتیجه گرفت که چرا شوالیه تاریکی تو لیست ۱۰ فیلم کاربرهای این سایت دومه

باشه بابا تو روشن فکر.آقات تارکوفسکی هم بهترین.ول میکنی؟
نمیدونید وقتی به شوالیه فحش میدید چقدر حال میکنم.فقط مییشینم و تعداد افرادی کپرو که شوالیه سوزوندتشون رو میشمرم. 🙂

sina aj
Guest
Member
sina aj

فیلم تأثیر گذاریه و متأسفانه این وضعیتیه که نوجوانها به ویژه در کشور خودمون بیشتر با این گونه مسائل درگیر هستند و متأسفانه مدارس ما و از اون مهمتر کانون خانواده ها توجه ی به نیازهای درونی نوجوان ها ندارندو خیلی دغدغه تربیت درست در جامعه وجود نداره.
سوألی که برای من پیش اومده اینه که چرا اسم این فیلم رو ۴۰۰ ضربه گذاشته آقای فرانسوا ترفو؟؟

Abe
Member
Member
Abe

فیلم زیبایی بود. میشه گفت بهترین فیلم موج نوی فرانسه و اولین قدم برای تثبیت این جنبش سینمایی بود.
همینطور فیلم به یکی از دغدغه های نوجوانان میپردازه و از اونجا که داستان حاصل تجربیات خود تروفوست بسیار خوب از آب در اومده.
همینطور این فیلم چندتا از بهترین تکنیک های سینمایی رو بکار برده که واقعا لطف خاصی به این اثر بخشیده.
فیلم هیچ ایرادی نداره بجز اینکه فیلمساز میتونست از موسیقی بیشتری در فیلم استفاده کنه و تنوع موسیقیایی بیشتری قائل بشه تا اثر بیشتری روی مخاطب بزاره.

hamlet hamletian
Member
Member
hamlet hamletian

گذشته از تمام بحثهی سینمایی و تکنیکی ، موسیقی این فیلم روانی میکنه.

taher
Guest
Member
taher

نقد محسن آزرم به لحاظ ادبی زیبا بود . ولی به نظرم نقد ایشون از خود فیلم خیلی غلیظ تره 🙄 فیلم واقعا انقدر سیاه و سفید به دنیای نوجوانان و بزرگترها نگاه نکرده.

تارانتینو
Guest
Member
تارانتینو

خیلی شاخه این فیلم

ولگرد
Guest
Member
ولگرد

منم موندم چرا فیلمهایی که اینقدر در تاریخ سینما مهم هستن اینقدر کم دیده میشن البته در مقایسه با فیلمهایی که خودتون میدونید چقدر کمتر ارزش دارن. واقعا چرا؟؟؟؟؟؟

shahab eddin
Guest
Member
shahab eddin

فیلمهای کارگردانهایی مثل ژان لوک گدار و تروفو در این سایت تعداد رای کمی دارند و کامنت های کمتر.

از همین میشه نتیجه گرفت که چرا شوالیه تاریکی تو لیست ۱۰ فیلم کاربرهای این سایت دومه

زهرا حمزه
Member
Member
زهرا حمزه

یکی از زیبا ترین فیلم هایی که تا حالا در مورد عصیان نوجوانان ساخته شده