Mr. Smith Goes to Washington (آقاى اسمیت به واشنگتن مى رود)

کارگردان : Frank Capra

نویسنده : Sidney Buchman

بازیگران: James Stewart, Jean Arthur, Claude Rains

جوایز :

برنده جایزه اسکار: بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی

نامزد جایزه اسکار: بهترین موسیقی، بهترین تدوین، بهترین صدابرداری، بهترین طراحی هنری، بهترین فیلمنامه، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین فیلم

خلاصه داستان :

مرد معصوم و ساده لوحی مامور می شود تا جای خالی یک نماینده در سنای آمریکا را بگیرد، و از همان ابتدا درگیر یک رسوایی سیاسی می شود ولی به هیچ عنوان تسلیم نمی شود…

 

 

 

[nextpage title=”چند یادداشت کوتاه در معرفی فیلم «آقاى اسمیت به واشنگتن مى رود»”]

 

روزنامه جام جم:

ما در عصرى بزرگ شده ایم که در آن سرعت حرف اول و آخر را مى زند. ریتم زندگى عجیب سریع شده و فیلمهایى که مى بینیم هم به همین جنون سرعت دچارند. این است که وقتى به کلاسیک ها عادت نداشته باشید، ممکن است موقع تماشاى فیلمى مثل «آقاى اسمیت به واشنگتن مى رود» احساس کنید داستان کند پیش مى رود. این جور وقت ها کمى حوصله به خرج بدهید و مطمئن باشید آهستگى هم براى خودش لذتى دارد. «آقاى اسمیت به واشنگتن مى رود» را فرانک کاپرا سال ۱۹۳۹ساخته و جالب است که جزو اولین فیلمهایى است که وارد شبکه ویدئویى ایران شده است.داستان فیلم مربوط مى شود به یک سناتور جوان اهل مونتانا.نام این سناتور جفرسون اسمیت است و دو تا از دولتمردان آمریکایى او را وارد گود مى کنند تا از حس وطن پرستى و شور و شوقى که براى آباد کردن ایالتش دارد استفاده کنند و بودجه کلانى براى مونتانا بگیرند که البته بیشترش قرار است توى جیب خودشان برود. اسمیت که وعده ها را باور کرده به عنوان سناتور جوان به واشنگتن مى رود و ناگهان با فسادى که کشور را گرفته مواجه مى شود. اما او به جاى بیرون رفتن از صحنه یا تن دادن به این وضعیت تصمیم دیگرى مى گیرد. نقش این سناتور جوان را جیمز استوارت بازى مى کند. فیلم نامزد یازده اسکار شد که کاپرا و استوارت هم جزوشان بودند. اما هیچ کدام جایزه نگرفتند.

—-

بانی فیلم:

در روزگار سیاستمدارانی که به نظر می‌رسید تنها برای سودجویی‌های شخصی به میدان سیاست آمده اند، در اخبار و وقایع تاریخ نام یک نفر درج شده که واقعا برای انجام وظیفه آمد و می‌توان رهبری او را قابل ستایش خواند. او جیمی ‌استوارت بود که به عنوان آخرین سناتور "جفرسون استوارت" خوانده می‌شد. شخص قابل اعتمادی که فقط برای اینکه آرزوهای برباد رفته خود را ببیند، به واشنگتن مسافرت کرد؛ آرزوهایی که به خاطر رشوه ای که برخی مردان پول دوست گرفته بودند از بین رفته بود.

این فیلم می‌تواند یکی از بهترین فیلم‌های کارگردان بزرگ "فرانک کاپرا " به شمار بیاید.

—-

روزنامه وطن امروز:

فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می‌‌رود» یک فیلم غیرمتعارف است که فارغ از ساختار ماندگارش می‌توان قواعد ساخت فیلم سیاسی را که در این اثر بازنمود دارد به روشنی دریافت کرد. ابتدا قرار بود گری کوپر در فیلم «آقای اسمیت…» بازی کند. او در اولین فیلم از فیلم‌های سه‌گانه فرانک کاپرا به نام «آقای دیدز به شهر می‌‌رود»، بازی کرده بود و طبیعی بود که نقش جفرسون اسمیت نیز در فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می‌‌رود» به او واگذار شود. اسمیت سیاستمدار ساده و بی‌غل و غشی است که به عنوان سناتور برگزیده می‌‌شود و با وجود همه موانع و حوادث موفق می‌‌شود ماشین فاسد حزب خود را از حرکت بازدارد. نظر نهایی کاپرا این بود که کوپر مناسب بازی در چنین نقشی نیست زیرا باید شور و هیجان زیادی از خود بروز می‌‌داد بنابراین کاپرا، جیمز استوارت را انتخاب کرد؛ بازیگر جوانی که سال قبل در فیلم نمی‌توانی آن را با خودت ببری

(You Can’t Take It with You) به کارگردانی کاپرا بازی کرده بود. بازی استوارت در نقش اسمیت از چنان شور و احساسی برخوردار است که بیننده بسیار تحت‌تاثیر قرار می‌‌گیرد. اسمیت شباهت زیادی به خود استوارت داشت؛ مردی بلندقد، پرتحرک، پرشور و بااحساس. زمانی که جف از آرامگاه لینکلن دیدن می‌‌کند، بیننده کاملا این حس را دارد که استوارت بغض کرده است. در سخنرانی‌های پراحساس پایانی فیلم، استوارت چنان عصبی و پریشان می‌‌شود که مشابه چنین بازی را سال‌ها بعد در چند فیلم به کارگردانی آلفرد هیچکاک ارائه می‌‌دهد. کاپرا تارهای صوتی او را با لایه‌ای از جیوه پوشانده بود تا صدایی خشن و گرفته تولید کند. لکنت زبان و حرکات ویژه استوارت پس از آقای اسمیت معروف شد و این فیلم را باید گام نخست جیمز استوارت در مسیر شهرت دانست.

—-

بهروز دانشفر:

قرار بود گری کوپر در فیلم آقای اسمیت به واشنگتن می رود، بازی کند. او در اولین فیلم از فیلم های سه گانه فرانک کاپرا به نام آقای دیدز به شهر می رود، بازی کرده بود و طبیعی بود که نقش جفرسون اسمیت، نیز در آقای اسمیت به واشنگتن می رود، به او واگذار شود.

اسمیت سیاستمدار ساده و بی غل و غشی است که به عنوان سناتور برگزیده می شود و با وجود تمامی موانع و حوادث، موفق می شود، ماشین فاسد حزب خود را از حرکت باز دارد. نظر نهایی کاپرا این بود که کوپر مناسب بازی در چنین نقشی نیست. زیرا باید شور و هیجان زیادی از خود بروز می داد. بنابراین کاپرا، جیمز استوارت را انتخاب کرد؛ بازیگر جوانی که سال قبل در فیلم نمی توانی آن را با خودت ببری، به کارگردانی وی بازی کرده بود.

بازی استوارت در نقش اسمیت از چنان شور و احساسی برخوردار است که بیننده بسیار تحت تأثیر قرار می گیرد. اسمیت شباهت زیادی به خود استوارت داشت: مردی بلند قد، پر تحرک، پر شور و با احساس. زمانی که جف از آرامگاه لینکلن دیدن می کند، بیننده کاملاً این حس را دارد که استوارت بغض کرده است. در سخنرانی های پر احساس پایانی فیلم، استوارت چنان عصبی و پریشان می شود که مشابه چنین بازی را سالها بعد در چند فیلم به کارگردانی آلفرد هیچکاک ارائه می دهد. کاپرا تارهای صوتی او را با لایه ای از جیوه پوشانده بود تا صدایی خشن و گرفته تولید کند.

لکنت زبان و حرکات ویژه استوارت پس از آقای اسمیت معروف شد و این فیلم را باید گام نخست جیمز استوارت در مسیر شهرت دانست.»

 

نقد و تحلیل فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود»: فساد سیاسی و آرمانگرایی لیبرالیستی آمریکایی (مجله سوره مهر)

«آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» از نمونه‌های متقدم سینمای سیاسی آمریکاست. اثری که نامزد ۱۱ جایزه اسکار شد.

شاید بررسی نمونه‌های متنوع سینمای سیاسی در نظامهای مختلف خصوصاً سیستم لیبرال دموکراسی بتواند به نوعی تابوی «هنر سفارشی» را بشکند و به نظریه‌پردازان «هنر برای هنر» یا «هنر متعهد» نشان دهد که چگونه ایدئولوژیهای مختلف سیاسی اعم از لیبرالیسم و غیره فرآیند نقد اجتماعی و سیاسی را در محدوده مبانی و مصالح آرمانی نظام خود نهادینه می‌کنند.

در کنار پرونده فیلم فرانک کاپرا مقاله تحلیلی محمدرضا طاهری را خواهید خواند که به بهانه این فیلم فضای فرهنگی لیبرالیستی و قواعد حاکم بر آن را از نگاه خود شرح کرده است.

خلاصه داستان:

سناتور یکی از ایالات غرب آمریکا می‌میرد. فرماندار، سناتور دیگر و سرمایه‌دار بزرگ ایالت برای انتخاب سناتور جدید مشورت می‌کنند. آنها قصد دارند یک هالوی سیاسی را پیدا کنند تا از زد و بندهای پشت ‌پرده آنان خبردار نشود. جفرسون اسمیت، جوانی ساده‌لوح که سرپرست پیشاهنگان است و به تنهایی آتش‌سوزی جنگلی را خاموش کرده و قهرمان ایالت شده، به‌ عنوان سناتور جدید انتخاب می‌شود. «جو پن» سناتور قدیمی ایالت، وظایف اسمیت را تشریح می‌کند. اسمیت در کارهایش از او تقلید می‌کند و او را به‌عنوان سناتوری درست‌کار می‌شناسد تا اینکه بالاخره از تبانی «جو پن» با «تیلور» سرمایه‌دار بزرگ در مورد ارائه طرحهایی برای منافع شخصی آگاه می‌شود. اسمیت با همکاری منشی خود، طرحی را به نفع پیشاهنگان ایالت آماده می‌کند که در تضاد با منافع «جو پن» و «تیلور» است. آنها سعی می‌کنند با رشوه او را از پیگیری این طرح، بازدارند؛ اما «اسمیت» تسلیم نمی‌شود و سعی می‌کند فساد سیاسی و تبانی آنها را افشا کند. تیلور و طرفدارانش با پرونده‌سازی برای او چنین وانمود می‌کنند که عواید طرح به «اسمیت» می‌رسد. این جریان، باعث یک رویارویی جنجالی در سنا می‌شود و اسمیت مجبور می‌شود برای نمایان شدن حقیقت، به یک سخنرانی طولانی و بی‌وقفه در سنا دست بزند.

پیشاهنگان سعی می‌کنند با تبلیغ در ایالت از طرح او حمایت کنند. نهایتا‌ً او به‌دلیل سخنرانی طولانی در سنا بیهوش می‌شود. «جو پن» که از اعمال خود پشیمان شده است به فساد خود و همکاری با «تیلور» اعتراف می‌کند.

نقد فیلم:

کاپرا داستانهای فرعی فیلم را به زیبائی کنار هم نشانده و تعادل بی‌نقصی میان آنها برقرار نموده است. او با زیرکی خاص خود، در تاروپود فراز و فرودهای کمدی سیاسی‌اش قصه اصلی را شکل می‌دهد و نگاه تمسخرآمیزی به واشنگتن و سنای آمریکا می‌اندازد. در این بین نباید از نام «سیدنی بوچمن» گذشت، نویسنده فیلمنامه «‌آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» که به‌خاطر آفریدن این اثر منسجم و استادانه، قابل تقدیر است.

نگاه انسانی و بازی شگفت‌انگیز هنرپیشگان فیلم، موفقیت آن را در گیشه در پی داشت. منتقدان نیز از آن نقد مثبتی ارایه کردند. اما این فیلم بدون حاشیه نماند و موضوع حساس آن، بحثهایی را دامن زد تا آنجا که فشارهایی جهت ممنوعیت اکران آن آغاز شد. مخالفان این فشارها را به‌دلیل موضوع ویژه فیلم می‌دانستند. آنها «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» را یک فیلم تبلیغاتی ارزیابی می‌کردند که فساد سیاسی در آمریکا را به نمایش می‌گذارد و رنگ و لعاب ضد دمکراتیک به نظام حکومتی آمریکا می‌دهد. اما موافقان آن را یک فیلم وطن‌پرستانه و وفادار به ارزشهای سنتی و مردمی می‌دانستند.

جالب اینکه فیلم نامزد یازده جایزه اسکار سینمایی شد: بهترین فیلم، بهترین کارگردان (فرانک کاپرا)، بهترین بازیگر (جیمز استوارت)، بهترین بازیگر نقش دوم (هری‌ کاری و کلاد رنیز)، بهترین موسیقی متن (دیمیتری تیوسکین) بهترین صدابرداری (جان لیوا داری) بهترین تدوین، بهترین فیلمنامه (سیدنی بوچمن)و…

کاپرا طنزپرداز شجاعی است. او اگرچه نمایندگان کنگره آمریکا را زیر ذره‌بین قرار می‌دهد و اشکالات و زد و بندهای پشت پرده آنها را افشا می‌کند اما به کارآمدی سنا اعتقاد دارد و نگرش او امیدوارانه است. در دهه‌های سی‌ و چهل، اکثر کارگردانان برای بیان عقیده خود از درام یا ملودرام استفاده می‌کردند؛ ولی کاپرا به طنز و شوخی متوسل شد. طنزی که متکی به صداقت، سادگی و شرافت ذاتی آدمهای معمولی بود. داستان فساد در سیاست و بزرگمنشی مردانی که در برابر آن می‌ایستند. فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» از چندین جهت زیبا و شگفت‌انگیز است. داستان فیلم همان مضمون قدیمی یعنی نبرد همیشگی «خیر و شر» است. فرانک کاپرا در سبک فیلمسازی خود قهرمانان و ضد قهرمانان را طوری ارائه می‌کند که ابهامی در تشخیص آدم خوب و بد وجود نداشته باشد. فیلم کاپرا حامل پیام روشنی است و آن پیام اینکه افراد پایبند به اخلاق، هیچ‌گاه ناامید نمی‌شوند. او شخصیتهای فیلم را در موقعیتهایی کاملا‌ً مأیوس‌کننده به بازی می‌گیرد تا صداقتشان را محک زده و کسانی را که در پایبندی به اصول و ارزشهای بنیادی ثابت‌قدم هستند با غلبه بر مشکلات به پاداش رساند.

جیمز استوارت در نقش جوان ایده‌آلیست متحیری از سرزمینهای محروم آمریکا که از دیدن شکوه واشنگتن، بناهای یادبود و تاریخش خیره مانده به خوبی ظاهر می‌شود. نقطه تقابل عناصر داستان بین مصلحتهای سیاسی و اصول آرمان‌گرایانه است و این پیام را تفهیم می‌کند که بزرگمردان واقعی کسانی هستند که اصول و عقاید خود را به خاطر قدرت زیر پا نمی‌گذارند. استوارت در این فیلم با شوخیهای تصویری فراوان در حرکات ناشیگرانه‌اش شخصیتی دوست‌داشتنی را رقم می‌زند. شخصیت اسمیت نماینده نیروی شگرف آزادی، دمکراسی و اخلاق، علیه ظلم و شرارت است که در رفتار ساده‌لوحانه و آرمانگرایانه این سیاستمدار میهن‌پرست جوان، متبلور می‌شود. و صحنه‌های زیبائی را می‌آفریند از جمله صحنه سخنرانی طولانی و لرزیدن صدایش هنگام قرائت لایحه در سنا.

منبع: مجله سوره مهر شماره ۱۴

 

نقدی کوتاه بر فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» (سوره مهر )

فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» (۱۹۳۹) درام کمدی محصول کارگردان و تهیه‌کننده شهیر سینما «‌فرانک کاپرا»ست. نظر بسیاری از مردم بر این است که این فیلم که بزرگ‌ترین موفقیت فرانک کاپرا را رقم زد یادآور فیلم قبلی او «آقای دیدز به شهر می‌رود» (۱۹۳۶) است. [درواقع آن‌طور که استودیوی فیلم‌سازی کلمبیا ابتدا اعلام کرد قرار بود فیلم با نام «آقای دیدز به واشنگتن می‌رود» با بازی «گری کوپر» در نقشی مشابه نقش قبلی شخصیت «لانگفلو دیدز» ساخته و اکران شود.]

«جیمز استوارت» با ایفای نقش در این فیلم، جای خود را به‌عنوان بازیگری مطرح در جرگه بازیگران روز محکم کرد. او در فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» بار دیگر با ژان آرتور (در نقش منشی منفعت‌طلب) که سال گذشته نیز با او در فیلم «نمی‌تونی اونو با خودت ببری» ایفای نقش کرده بود، همبازی شد. شخصیت اسمیت نماینده نیروی شگرف آزادی، دمکراسی و اخلاق آمریکایی علیه ظلم و شرارت است که در رفتار ساده‌لوحانه و‌ آرمانگرایانه یک سیاستمدار میهن‌پرست جوان متبلور می‌شود. او که به‌عنوان سناتوری دون‌پایه از ایالتی بی‌نام به واشنگتن (نماد آزادی و دمکراسی) فرستاده می‌شود، در مواجهه با فریبکاریهای دستگاه سیاست به بلوغ عقلانی رسیده، با فساد سیاسی در تشکیلات سیاسی ایالتش درمی‌افتد و در نقش یک قهرمان اخلاقگرا از ارزشهای آمریکایی صیانت می‌کند. مونتاژ صحنه‌هایی از مناظر سیاحتی و دیدنی پایتخت آمریکا و گلچینی از ترانه‌های میهن‌پرستانه آمریکایی، سروده دیمیتری «تیومکین» (مانند «یانکی دودل»، «وطنم، به خاطر توست»، «در‌ّه ردریور»، و «وقتی جانی به خانه برمی‌گرده») در جذابیت فیلم نقش به‌سزایی دارند. برای برداشت صحنه‌های مجلس سنا دکور کامل صحن مجلس ساخته شد و طرز کار دمکراسی آمریکایی به نحو دقیق و وفادارانه‌ای به نمایش گذاشته شد. (مانند نحوه گذراندن مراحل قانونی یک لایحه، دم و دستگاه سیاسی، سخنرانی طولانی و بازدارنده و غیره).

نگاه انسانی فیلم و بازی شگفت‌انگیز هنرپیشگان، موجب موفقیت آن در گیشه شد و منتقدان نیز نگاه مثبتی به آن داشتند. اما این اثر بحثهایی را نیز دامن زد تا جایی که برای ممانعت از اکران آن (دو ماه پس از آغاز جنگ جهانی دوم) فشارهایی نیز وارد شد؛ علت فشارها از این امر ناشی می‌شد که فیلم او یک فیلم تبلیغاتی بود، فساد سیاسی را به نمایش می‌گذاشت، و رنگ و لعابی ضد دمکراتیک به نظام حکومتی آمریکا زده بود. اما متقابلاً به وفاداری به ارزشهای سنتی میهن‌پرستی آمریکایی و وفاداری به مردم دعوت می‌کرد.

فیلم کاپرا نامزد دریافت یازده جایزه اسکار سینمایی شد از جمله، بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر (جیمز استوارت)، بهترین بازیگر نقش دو‌ّم (هری کاری و کلاد رینز)، بهترین موسیقی متن (دیمیتری تیومکین)، بهترین صدابرداری (جان لیواداری)، بهترین تدوین، بهترین فیلمنامه (سیدنی بوچمن)، و بهترین داستان. جایزه انحصاری به لوئیس آر. فاستر به خاطر داستان فیلم تعلق گرفت که رمانی بود به نام «نجیب‌زاده‌ای از مونتانا».

منبع: سوره مهر » شماره ۱۴

 

 

[nextpage title=”نقد فیلم «آقای اسمیت به شهر می‌رود» منتشر شده در بیستم اکتبر ۱۹۳۹ (سوره مهر)”]

 

اف.‌بی.‌آی، ارتش، گارد ساحلی و وزارت خارجه از آن ارکانی هستند که در سینمای آمریکا به انحاء مختلف مورد انتقاد و تحقیر قرار گرفته‌اند و استودیوی فیلمسازی «وارنر» انحصار این کار را در اختیار خود دارد. ولی این‌بار فرانک کاپرا با کمدی جدید «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» و روانه ساختن آن به سالنهای نمایش به سراغ بزرگ‌ترین شکار یعنی سنای آمریکا رفته است. البته چیزی که باعث شد او نوک پیکان خود را به این هدف نشانه‌گیری کند؛ بند نانوشته‌ای از منشور حقوق مدنی است که به هر شهروند صاحب‌رأی‌ِ آمریکایی اجازه می‌دهد دست‌ کم یک‌بار آزادانه به سنا تلنگری زده و آن را مورد نقد و انتقاد قرار دهد. و «کاپرا» با بهترین طنز ممکن از این حق مدنی خود استفاده می‌کند؛ مع‌ذلک اگر با این کار او آب هم در دل نمایندگان تکان نخورد این دیگر تقصیر «کاپرا» نیست؛ بلکه عیب و ایراد به خود سنا بازمی‌گردد که واقعاً جای نگرانی دارد.

آقای کاپرا در عین اینکه طنزپرداز شجاعی است، به دمکراسی ایمان دارد و با وجودی که بررسی‌کنندگان لوایح در کنگره آمریکا را به نوعی سین‌جیم کرده و زیر ذره‌بین می‌گذارد که چندان هم مهربان نیست ولی به هر تقدیر چون ابزار حکومت آمریکایی هستند، به رغم عدم کفایتشان با ملاطفت و نگاهی امیدوارانه با ایشان برخورد می‌کند. اکثر کارگردانان برای بیان عقیده خود از درام یا ملودرام استفاده کرده‌‌اند؛ ولی کاپرا به طنز و شوخی متوسل شده است. در نتیجه، کمدی او صرفاً یک شوخی بی‌نظیر از آب درنیامده، بلکه دلیل الهام‌بخش و تفکربرانگیزی است بر آزادی، صداقت و سادگی و شرافت ذاتی آدمهای معمولی.

«جفرسون اسمیت» برای مدت کوتاهی در پ‍ُست سناتور به واشنگتن می‌آید و از دیدن شکوه خیره‌کننده این شهر در حیرت فرو می‌رود. پیشاهنگان پسر دعای خیر خود را بدرقه راه او می‌کنند در‌حالی‌که سردمدار یکی از احزاب خدا‌خدا می‌کند که او از دوز و کلکی که در لایحه تسلیمی به سنا وجود دارد سردرنیاورد. سناتور ارشد تلاش می‌کند زیر‌ج‍ُلکی این لایحه را در سنا به تصویب برساند. اما اسمیت بالاخره پی می‌برد؛ او نمی‌تواند باور کند سناتوری که تا حد خدایی می‌ستودش، آدم متقلبی باشد. تشکیلات سیاسی که مستأصل شده است وارد عمل می‌شود و برایش پاپوش می‌دوزد؛ تا پیش از آنکه اسمیت دست به کاری جد‌ّی بزند او را از سنا اخراج کنند. اما حق به پیروزی می‌رسد، خصوصا‌ً وقتی که یک منشی جوان زرنگ در کنار اسمیت باشد تا هنر ناخوشایند سخنرانی‌ِ بازدارنده و طولانی را به او بیاموزد شاید که ایمان او و ما به دمکراسی پایدار بماند.

کاپرا داستان فیلم و ماجراهایش را به زیبایی کنار هم نشانده و تعادل بی‌نقصی بین آنها برقرار نموده است. با ز‌بردستی ویژه خود، قصه را در تاروپود فراز و فرودهای سیاسی کمدی‌اش می‌ت‍َن‍َد و نگاهی پر از ریشخند به صحنه واشنگتن می‌اندازد؛ از نقطه‌ای که افکار عمومی شکل می‌گیرد؛ شروع کرده و با گامهایی حیرت‌انگیز درست به موقع حاضر می‌شود تا با تافتن رشته‌های داستان، درام پرمعنایی بیافریند. «سیدنی بوچمن»، نویسنده فیلمنامه «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» نیز شایسته قدردانی است زیرا اثری منسجم و استادانه آفریده است.

کاپرا مرد خوش‌شانسی است. «جفرسون اسمیت» با بازیگری «جیمز استوارت» وی را به مرد فصل سینما تبدیل کرد. صحنه‌های زیبایی در فیلم چیده شده اما زیباترینش صحنه سخنرانی طولانی اسمیت و لرزیدن صدایش هنگام قرائت لایحه است، و طریقه پرتاب کردن کلاهش وقتی که با دختر سناتور ارشد ملاقات می‌کند، و نیز سوت زدنش برای سناتورها که از خستگی رویشان را بازگردانده‌اند.»

«کلاد رینز» در نقش سناتور ارشد، ادوارد آرنولد» در نقش جاده صاف‌کن حزب، و «توماس میچل» در نقش خبرنگار مزاحم و دردسرآفرین همگی بازیهای زیبایی از خود ارایه می‌کنند.

«آقای اسمیت» بهترین نمایش سال است. حتی سرگرم‌کننده‌تر از جریانات سنا‌.

روزگاری مردم آمریکا عاشق رییس‌جمهورشان بودند. حتی مخالفان سرسخت رییس‌جمهوری همچون فرانکلین دی روزولت‌ نیز او را می‌ستودند. شاید به همین دلیل باشد که فیلمهای سیاسی بلند در آن قدیمها در آمریکا به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسد. «تولد یک مل‍ّت» و «حرص» دو فیلم کلاسیک صامت بودند که موضوع سیاسی داشتند اما به فرآیندهای سیاسی آمریکا تلنگر نمی‌زدند. حتی در سالهای رکود اقتصادی بزرگ آمریکا نیز علاقه زیادی به درامهای جد‌ّی سیاسی دیده نمی‌شود؛ پس تعجبی ندارد که فیلم حیرت‌انگیز «سفرهای سولیوان» (۱۹۴۲) ساخته پرستون استرجز بدین جمع‌بندی می‌رسد که برای خنداندن مردم، گفتنیها زیاد است، چرا که تنها سرمایه بعضی از آدمها همین است. شخصیت اول این فیلم یک کارگردان مصمم هالیوودی است که قصد دارد فیلمی با عنوان «برادر! کجایی؟» بسازد.

لکن در سال ۱۹۳۹ درحالی‌که مخاصمات اروپاییان، سرخط اخبار شده بود، فیلمساز محبوب مردم، فرانک کاپرا، با ساخت فیلم حیرت‌آور «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود»، سریال فیلمهای سیاسی آمریکا را کلید زد.

جیمز استوارت که تازه از بازی در فیلم کمدی عجیب و غریب «نمی‌تونی اونو با خودت ببری» ساخته کاپرا خلاص شده است که در فیلم جدید او در نقش جفرسون اسمیت ظاهر می‌شود، یک قهرمان جوان ساده‌لوح آرمانگرا از یکی از ایالتهای غرب میانه آمریکا که هیچ نامی از آن منطقه برده نمی‌شود. او سرپرست پیشاهنگان پسر است و پس از آنکه به تنهایی آتش‌سوزی جنگلی را خاموش می‌کند قهرمان ایالتش می‌شود. «کلاد رینز» نقش سناتور «جو پاین» را ایفا می‌کند که می‌بایست با فرماندار ایالت (گای کیبی) و رییس حزب (ادوارد آرنولد) سناتور دیگری را برای راهیابی به کنگره انتخاب کنند. «باس تایلور» می‌خواهد یک هالوی سیاسی را منصوب کند اما فرماندار از این بیمناک است که اگر یکی از دنباله‌ر‍ُ‌وان تایلور انتخاب شود؛ رأی‌دهندگان ایالت اعتراض کنند. فرماندار پس از مدتی بلاتکلیفی بالاخره جف اسمیت، تازه‌وارد دنیای سیاست را برمی‌گزیند. هرچند باس تایلور ابتدا نسبت به این انتخاب معترض است اما سیاستمدار خام جوان پس از تجلیل از سناتور پاین و ایراد چند سخنرانی میهن‌پرستانه به دلهای مردم راه می‌یابد.

اما قضایا بدین خوبی پیش نمی‌رود. ج‍ِف ‌اسمیت این واقعیت تلخ را کشف می‌کند که آمریکا نه با حقیقت و راستی بلکه با تقلّب و تبانیهای پشت‌ پرده اداره می‌شود. جف به جای تسلیم در برابر دنیای فاسد سیاست، گام در راه برملا کردن نقیصه‌ها و اشکالات نظام می‌نهد. «کلاریسا ساندرز» با بازیگری «ژان آرتور» گزارشگری است که به‌دنبال خبرهای داغ و دسته اولی است و در این جست‌وجو با جوان ایده‌آلیست فیلم برخورد می‌کند و سرانجام پس از کش‌و‌قوسهای فراوان و پی بردن به ساده‌لوحی سیاسی جف درصدد کمک به او برمی‌آید. جف به کمک کلاریسا و سایر حامیان سیاسی‌اش که از نظرات او برای مقابله با فساد و اصلاح امور استقبال می‌کنند، سخت می‌کوشد تا ماشین سیاسی «جو پاین» را از کار بیندازد.

آقای اسمیت با یاد گرفتن قواعد و آئین‌نامه‌های سنا، یک درس مدنی و درواقع تاریخچه مراحل قانونگذاری آمریکا را ارائه می‌کند. فیلم آگاهی‌بخش، جالب و مهی‍ّج است که نقطه اوجش جمله معروف اسمیت است که می‌گوید: «یا مطلقا‌ً حق با منه… یا دیوانه هستم!» داستان فیلم مانند بیشتر فیلمهای کاپرا، حول محور رهایی دور می‌زند و هر چند در مواردی بی‌مزه و آشکارا میهن‌پرستانه به نظر می‌رسد، ـ به‌ویژه برای غیرآمریکاییان و غیر جمهوری‌خواهان ـ ؛ با وجود این به ساز و کارهای مخفی واشنگتن به شیوه‌ای عمیق می‌پردازد. شایان ذکر است که فیلمهای بعدی نظیر «پند و رضایت» (۱۹۶۲)، «بهترین مرد» (۱۹۶۴)، «کاندیدا» (۱۹۷۲)، و «رنگهای اصلی» (۱۹۹۸) و مواردی از این قبیل که دستمایه آنها فرآیندهای سیاسی آمریکا بود از این فیلم الهام گرفتند.

در فیلم خانم ساندرز آئین‌نامه مجلس را برای سناتور اسمیت تشریح می‌کند:

ساندرز: خ‍ُب.. یه سناتور باید به یه لایحه فکر کنه. مثلاً همون اردوگاه، باشه؟

اسمیت: باشه.

ساندرز: حالا باید چکار کنه؟ باید بشینه و هر چی به عقلش می‌رسه بنویسه: دلیلشو، چه وقتی، کجا، چه‌طوری و هر چیزی که باید بنویسه. این خیلی وقت‌گیره.

اسمیت: بابا این که خیلی ساده‌س.

ساندرز: می‌فهمم. خب این یکی این جوریه…

اسمیت: آره و با کمک تو..

ساندرز: البته من هم کمک می‌کنم. خ‍ُب… بله کمک می‌کنم یه جوری تموم بشه که تا حالا سابقه نداشته مثلاً سه یا چهار روز.

اسمیت: ای بابا تو یه روز!

ساندرز: یه روزه؟!

اسمیت: اصلاً همین امشب.

ساندرز: امشب.. راستش جناب سناتور نمی‌خواهم نق بزنم، اما آدمای متمدن یه چیزی دارن به اسم شام.

اسمیت: ا‌ُ… منم گشنم شده. خ‍ُب چرا دستور ندیم غذا برامون بیارن… ناسلامتی ما آدمای مهمی هستیم… مگه نه؟

ساندرز: البته… باشه… می‌گم شامو برامون بیارن، ما آدمای بزرگی هستیم…

اسمیت:… و لایحه‌مونو صبح نشده تموم می‌کنیم!

ساندرز: باشه… سپیده نزده لایحه آماده‌س. بعد ببرینش مجلس و معرفی کنین.

اسمیت: چطوری؟

ساندرز: تو سنا می‌ایستی؟ یه نفس عمیق می‌کشی، بعد شروع می‌کنی به سخنرانی. اما خیلی بلند نباشه چون اونوقت بعضی از سناتورا چرتشون می‌بره. بعد یه پسر مو فرفری لایحه رو تحویل رییس می‌ده و یه منشی چونه‌دراز می‌خوندش اونوقت می‌ره تو کمیسیون مخصوص…

اسمیت: کمیسیون؟

ساندرز:‌کمیسیون.

اسمیت:… چرا؟

ساندرز: ببین، کمیسیون… چند تا گروه سناتور هستن که برای خوندن و بررسی لایحه، تشکیل جلسه می‌دن و بعد نتیجه‌ش رو به تمام بیننده‌ها گزارش می‌دن. لایحه رو تا همه نخونن احتمال موفقیت نداره.

اسمیت: حالا حالیم شد.

ساندرز: خوبه… کجا بودیم؟

اسمیت: کمیسیون لایحه رو گرفته.

ساندرز: بله… حالا چند روز می‌گذره. روزها، هفته‌ها! آخرش تازه می‌فهمن که این یه لایحه‌س. بعد برای بحث و رأی می‌فرستندش به مجلس نمایندگان. اما باید ب‍ِرِه تو نوبت رسیدگی.

اسمیت: نوبت رسیدگی؟

ساندرز: خوب این قاعده کاراشونه. لایحه شما باید انقدر تو نوبت بمونه تا کمیته تدارکاتی بفهمه که موضوع مهمی داره.

اسمیت: این دیگه چیه؟

ساندرز: چی؟

اسمیت: کمیته تدارکاتی.

ساندرز:… فکر می‌کنی به جایی رسیدیم؟

اسمیت: بله، دوشیزه ساندرز. حالا بگین، کمیته تدارکاتی چیه؟

ساندرز: کمیته‌ای که رهبرای حزب اکثریت تو اون هستن. اونا تأیید می‌کنن که لایحه‌تون اهمیت داره که به صدر لیستشون بفرستن.

اسمیت: خوب، لایحه من ‌که هس!

ساندرز: ببخشید… این… کجا بودیم؟…

اسمیت: رسیدیم به مجلس.

ساندرز: بله، مجلس. اصلاح می‌کنن، تغییرش می‌دن و لایحه رو به سنا عودت می‌دن. اگه سنا از اصلاحات مجلس راضی نباشه؛ اونوقت خودشون دوباره تغییرش می‌دن. اگه مجلس از این دستکاریها خوشش نیاد؛ تازه اول بدبختیه.

اسمیت: که اینطور؟

ساندرز: اگه کار به این جا برسه هر کدوم از دو تا مجلس نماینده‌هایی رو تعیین می‌کنن تا با هم شور کنن و یه جوری قضیه رو فیصله بدن. آخر سر بعد از این همه کشمکش، اگه از لایحه‌تون چیزی مونده باشه می‌ره تو نوبت رأی‌گیری. اونوقت تو روز رأی‌گیری… کنگره رأی‌گیری رو به وقت دیگه‌ای موکول می‌کنه. با م‍َنین سناتور؟

اسمیت: اوه… می‌یاین لایحه رو شروع کنیم یا او‌‍ّل شام بخوریم؟!

سناتور اسمیت: «حالا ببین چی می‌گم. همه دنیا هم جمع بشن تا منو از مجلس بندازن بیرون تا تموم حرفامو نزنم کوتاه نمی‌یام حتی اگه یه زمستون طول بکشه.»

سناتور اسمیت خیلی زود متوجه می‌شود که دستگاه سیاسی ایالتش می‌خواهند او را از سر راه بردارند به همین دلیل با آنها درگیر می‌شود. سیاستمداران از هر راهی وارد می‌شوند تا اسمیت را به زمین بزنند و آخرین راهی که برای او باقی مانده، سخنرانی طولانی در صحن سناست. تا زمانی که آنجا ایستاده و حرف می‌زند؛ کسی نمی‌تواند پایینش بیاورد. اما اگر کم بیاورد یا پاهایش خسته شوند؛ کار از کار می‌گذرد.

سناتور اسمیت: پدرم همیشه می‌گفت تنها هدفی که ارزش جنگیدن داره؛ هدفهای شکست خورده‌اس.

سناتور اسمیت: یه چیزی در مورد مردا خیلی خنده‌داره. اونا اولش پسر‌بچه‌ان. مگه این سناتورا یه روز خودشون پسر‌بچه نبودن؟! منم به همین خاطر دیدم فکر خوبیه این پسرا رو از شهرهای شلوغ و زیرزمینهای دم‌کرده برا یه چند ماهی تو سال بیرون بیاورم. و جسمشون و فکرشونو برای کارای مردای بزرگ پرورش بدم. مگه نه اینکه یه روزی همین پسرا پشت همین میزا قراره بشینن؟

سوره مهر» شماره ۱۴

 

 

[nextpage title=”یک کلاسیک به یاد ماندنی: یادداشتی بر فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می رود» (روزنامه قدس)”]

 

یکی از دوستان اصرار دارد که من را قانع کند تا دست از سینمای کلاسیک بردارم و سینما را به روز دنبال کنم. نمی دانم چرا، ولی باز هم بین «مردگان» اسکورسیزی با این همه پسامد و پیامد و «آقای اسمیت به واشنگتن می رود»، اثر جاودانه کاپرا را می پسندم تا برای چندمین بار از دیدنش لذت ببرم.

اگر همچنان در منزلتان دستگاه ویدئو یافت می شود و در محله، ویدئو کلوپ با سابقه و قدیمی ای را سراغ دارید، به هیچ وجه از تماشای این فیلم که در نخستین سالهای حضور مؤسسات ویدیوی خانگی به صورت VHSبه بازار آمد و بر خلاف بسیاری از آثار این مؤسسات که بارها تجدید انتشار یافته اند در انزوا ماند، غافل نشوید.«آقای اسمیت به واشنگتن می رود» محصول دوران اوج کاپراست، کارگردان بزرگی که بسیاری او را نوعی نقطه آغاز در تاریخ سینما می دانند، هرچند در واقع، او مقلد کمدی های پیش از خود بود که توانست بخوبی آنها را در فضای تئاتری اجرا نماید. به حتم استادی کاپرا در تئاتر باعث چشمگیر شدن تواناییهایش در سینما نیز گردید.

در این فیلم کاپرا بیشتر می کوشد تا فرمول حضور مرد ساده دهاتی را در درون فضای سخت، خشک و حیلت آمیز شهر که در اثر پیشینش « آقای دیدز به نیویورک می رود » موفقیت فراوانی به دست آورد، تکرار کند. با این تفاوت که فضا سازی کاپرا در این فیلم به مراتب دلنشین تر و جذاب تر از آب درآمده است. جفرسون اسمیت (جیمز استوارت) به عنوان نماینده یک روستای کوچک به سنا فرستاده می شود.

جین آرتور که دقیقاً در همان شخصیت و کاراکتری که در فیلم آقای دیدز بر عهده داشت، حاضر شده است؛ منشی فهمیده ای است که در همان ابتدای ورود جفرسون نگران سادگی بیش از حد این مرد می شود. این مقدمه همان سیر آشنایی مخاطب است با فضا، کاراکترها و نوع داستان در سینمای کلاسیک، اما نقطه آغاز منحنی اصلی فیلم ورود استوارت به یک بازی سیاسی و اعلام حکم اخراج او از مجلس است. داستان به ناگهان خود را با فضای بسته مجلس منطبق کرده و خاستگاه تئاتری کاپرا بشدت نمود پیدا می کند. به گفته راجر رابرت:«از آغاز قسمت دوم فیلم، هر بیننده ای متوجه خواهد شد که هیچ کس جز کاپرا نمی تواند با این قدرت فضا، کاراکتر و داستان را حفظ نماید.»

جیمز استوارت هم که به خاطر ایفای نقش نخست در این فیلم نامزد جایزه اسکار شد در حقیقت در انتهای پیش تولید فیلم جایگزین گری کوپر شد و به گروه پیوست و این در حالی بود که پیش از این اثر، کاپرا تجربه همکاری موفقی را با کوپر داشت و در آن زمان شهرت و اهمیت کوپر به مراتب بالاتر از استوارت جوان بود.

شاید دلیل این تغییر شگفت انگیز، در نوع کاراکتر و بازی این دو بازیگر باشد که با وجود شباهتهای فراوان چه از لحاظ فیزیک و چه نوع بازی، در نوع تاثیر بر تماشاگر تفاوتشان به وضوح مشخص خواهد بود.

گری کوپر همان گونه که چهره تثبیت شده خود را سالها بعد به دلیل بازی در فیلم «ماجرای نیمروز» به دست آورد، شخصیتی تنها و در عین حال پر صلابت، پر قدرت و ثابت قدم است، اما کاراکتر آقای جفرسون شخصیتی ضعیف به شمار می آید که درحال غرق شدن در نقاط ضعف خود است و اینجا از قدرت نهان در چهره کوپر باید چشمپوشی کرد و از تفکیک کاراکتر هیچکاک استفاده نمود.

هیچکاک در تمامی آثارش از کاراکترهای مشابهی استفاده می کند و از دو بازیگر بسیار شبیه هم (استوارت و گرانت) بازی می گیرد، اما نسبت به قدرت و ضعف کاراکتر، بین این دو انتخاب می نماید. کافی است استوارت را در «پنجره عقبی» با گرانت در «شمال از شمال غربی» مقایسه کنیم.

در کل استوارت آن چنان در این نقش، فوق العاده عمل می کند که به قول معروف واقعاً به نقش خود می چسبد و در آن غرق می شود.بازیهای دیگر فیلم، با وجود قرار گرفتن در کنار بازی شگفت انگیز استوارت باز هم رنگ خود را حفظ می کند و در سکانسهایی، از آن پیشی هم می گیرد، به گونه ای که کلود راینز و هنری کری هم برای بازی در این فیلم نامزد اسکار می شوند. این فیلم مجموعاً در ۱۰ رشته نامزد اسکار شد، اما در رقابت با فیلم موفق «بر باد رفته» باز ماند و تنها اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را از آن خود کرد.

فیلم « آقای اسمیت به واشنگتن می رود» اثری موفق با نمود کاملی از تمامی جلوه های هنرمندانه به شمار می آید که اکران زود هنگامش در رسانه های تصویری و عدم انتشار دوباره اش بسیاری از علاقه مندان سینما را از لذت بردن و درک آن باز داشته است.

نویسنده: امیر اطهر سهیلی

منبع: روزنامه قدس

 

[nextpage title=”بررسی جهان بینی میهن پرستانه کاپرا در آثارش (فیلم نگار)”]

از میان فرانک کاپرا، جان فورد و هاوارد هاکس که سه کارگردان بزرگ آمریکایی هالیوود در دهه ۳۰ و اوایل دهه ۴۰ (دوران پیش از وقوع جنگ جهانی دوم ) بودند و با کمی تأخیر جان هیوستون را نیز در جمع خود دیدند و همواره دنیایی مردانه با قهرمانانی اصول گرا را دستمایه آثارشان قرار می دادند، تنها کاپرا بود که هیچ گاه وسترنی نساخت. او اصولاً با اسطوره محوری افراطی به شکلی که هیچ تکیه گاه تاریخی و فرهنگی در پس آن دیده نشود، مشکل داشت. با این وجود همان هدفی را که خالقان متفکر و هنرمند وسترن با آفرینش پدیده نبوغ آمیز خود در پی اش بودند، با درام های واقعیت گرای خود دنبال می کرد.

 

آمریکاییان فاقد هرگونه تاریخچه تمدن غنی و باستانی به شکلی که دیگر ملل از آن برخوردارند، هستند و به سبب کشف دیر هنگام کشورشان زمانی پذیرای تمدن شدند که مردمان دیگر نقاط جهان به مدت چندین هزار سال، آمد و شد سلسله ها و اقوام مختلف را تجربه کرده و سلاطین و مشاهیر زیادی را در سرزمین خود دیده بودند. بنابراین زمانی که آنها به جهت فقر برخورنده تاریخی و فرهنگی شان، که موجب می شد در زمان وقوع بحران های اقتصادی و سیاسی دستاویزی در راستای تهییج افکار عمومی و برانگیختن شور ملی نداشته باشند، در صدد جبران این عقده بی تاریخی برآمدند، به منظور ترفیع خلأ دردآوری که مدت ها آزارشان می داد، در ابتدا به شکلی تقریباً ناخواسته و در ادامه طی جریانی کاملاً هدفمند و با صرف بودجه های کلان، پیشینه ای مجهول برای میهن خود ساختند که تنها از منظر موقعیت زمانی نزدیک به واقعیت بود و هیچ جنبه مستند دیگری نداشت. آنها با دعوت از ملتشان به جانب داری از قهرمانانی جعلی که در واقعیت تاریخی حضور نداشتند و در عین حال به شدت همدلی برانگیز بودند، آیین ناسیونالیستی و توهم برتری نژادی مزمنی را شایع کردند که با گذر از نسل های مختلف ارتقا نیز پیدا کرد و در نهایت با یک کلاغ و چهل کلاغ کردن های بی شمار موفق به خلق چنان قهرمانانی شدند که علاوه بر داشتن مهارت های بی شمار، کاملاً بی عیب و ایراد بوده و حتی نقطه ضعف های فیزیکی و جنبه های آسیب پذیر اسطوره های دیگر ملت ها نظیر پشت زیگفرید و چشم اسفندیار و غیره را نیز نداشته و تبدیل به الگوهایی تمام عیار برای مردم خود گشتند. از اینها گذشته این شاعران جعل پرداز حماسه سرا وجود سرنوشتی تراژیک را از تقدیر قهرمانان خود زدودند و داستان هایی سرودند که تمامی شان با پیروزی گریز ناپذیر وسترنر و هلاک دشمنان او به سرانجام می رسید. کاپرا نیز به دلیل وجود همین فلسفه غیر حقیقی هرگز به سراغ وسترن نرفت. او قهرمان گمنامی را که به شکلی سرزده از یک ناکجا آباد بیاید و پس از سرو سامان دادن به اوضاع به هم ریخته مجدداً به مبدأ حرکتی اش بازگشته و گم و گور شود، نمی پسندید و به عبارت بهتر قبول نداشت، اما با خلق ملودرام های شورانگیز و عامه پسند خود، روحیه پایبندی به اصول اخلاقی را به همان نحوی که وسترن سازان در پی القایش بودند، به جامعه خود تزریق کرد تا جایی که دولت آمریکا هنگام فراخوان عمومی به جهت شرکت در جنگ، کولاژی از فیلم های او را مرتب به مردم نشان می داد تا حس میهن پرستی و ملی گرایی شان را تحریک کند و البته این ترفند به شدت هم مؤثر واقع شد.

از بین فیلم های کاپرا سه تایشان که با فاصله کوتاهی از یکدیگر ساخته شده اند، بیش از سایرین متأثر از نوع نگاه ایده آل گرای او و نویسندگانش قرار دارند: آقای دیدز به شهر می رود، آقای اسمیت به واشنگتن می رود و با جان دو ملاقات کن. در این فیلم ها مبارزه یا لااقل ایستادگی فردی ایده آلیست در برابر یک بنیاد فاسد تصویر می شود و آدم بدها چه سیاستمدارانی بانفوذ و تبهکار باشند و یا روزنامه نگارانی جاه طلب و دروغگو همگی به دست قهرمانانی که ذره ای از آرمان هایشان عقب نشینی نمی کنند، کنار گذاشته می شوند. این افراد بر خلاف وسترنرها که هفت تیر کش هایی ماهر بوده و از رویارویی با خلافکاران هراسی نداشتند و حتی مخاطبان نیز از سرنوشت منتهی به پیروزی آنها به شکلی ناخودآگاه با خبر بودند، نه تنها وجهه ای قدرتمندانه و هیبتی رویین تن نداشتند، بلکه به شدت نیز شکننده و پریشان بودند. اما تفاوت در این جاست که همواره سپری نامرئی از آنها محافظت می کرد و در سختی ها به کمکشان می آمد و تنهایشان نمی گذاشت. این محافظ همیشگی «اشتیاق خود جوش و بی حد و مرز اطرافیان در کمک کردن به قهرمان» بود که بر اثر محبوبیت اجتماعی بالای او پدید می آمد که خود این محبوبیت نیز ریشه در سادگی و صدق و صفای او داشت. همین مسئله باعث می شد که فیلم های کاپرا برخلاف وسترن ها به سمتی نرود که تماشاگر انتظار داشته باشد در انتهای آن دوئلی میان قطب خوب و بد شکل بگیرد. چرا که قهرمانان آثار او آشکارا ضعیف تر از آدم بدهای داستان بودند و در صورت مواجهه و شکل گیری نبرد به راحتی شکست می خوردند. (همچنانکه قهرمان چه زندگی شگفت انگیزی که در اوج دوران پختگی کاپرا ساخته شده، پیش از فرا رسیدن پایان فیلم شکست را می پذیرفت. ) اما درست در زمانی که همه درها بسته می شد و نا امیدی همه جا را فرا می گرفت، مردم عادی کوچه و خیابان که در وسترن ها «هیچ کاره» و منفعل بودند، با قیامی دسته جمعی برای یاری رسانی به او بر می خاستند. به همین دلیل اگر قهرمان وسترن پس از شکست دادن خلافکارها و بازگرداندن آرامش و تعادل از دست رفته، به سبب جایگاه پست اجتماعی اش از روی ناچاری یا بی مهری تنها می ماند و مجبور به ترک منزل و خانواده موقتی اش می گشت، شخصیت های فیلم های کاپرا از چنان جایگاه اجتماعی بالایی برخوردار می شدند که پایان فیلم برای آنها آغاز زندگی اجتماعی جدیدی می شد.

تنها نکته مشترک میان آثار کاپرا و وسترن ها در بی نقصی عملکرد قهرمان هایشان است. همچنانکه تیر قهرمان وسترن به خطا نمی رود، در آثار کاپرا نیز (که سه گانه «آقای دیدز»، «آقای اسمیت» و «جان دو» چکیده درون مایه شان است) درستکاری قهرمان با وجود آن که بر اثر بروز سوء تفاهم ها و کار شکنی ها زیر سؤال برده می شود، اما هرگز لکه دار نمی گردد. شاید همین موضوع باعث شده که با گذشت زمان آن منظوری که کاپرا به دنبالش بود، تعبیر به یک جور «از آن ور بام افتادن» شود. آرمان خواهی بی انعطاف کاپرایی که با انواع پیام ها و نصایح رو و مستقیم بیان می شد، در عصر حاضر که هیچ، حتی در زمانه خودش نیز منتقدان مخالف زیادی داشت که نقد های تند و تیزی هم بر آثارش می نوشتند و حتی خود او نیز در جایی اعتراف کرد که فیلم هایش در پاره ای موارد ایده آل گرایی ناپخته ای را عرضه می کنند. هیچ شکی وجود ندارد که درستکاری و نجابت ارزش هایی ابدی هستند، اما کارایی آنها در رسیدن به مقصود مسلماً محدود است و نمی توان تنها به داشتن آنها اکتفا کرد. به ویژه در درام های کاپرا که همواره سعی کرده اند وجهه رئالیستی خود را حفظ کنند، با وجود آن که به لحاظ ساختار کلاسیک فیلمنامه ای نمی توان ایرادهای چندانی را متوجه آنها دانست، اما به لحاظ فلسفه فرامتنی شان مسلماً قابل باور نخواهد بود که آدمی ساده دل و ناپخته در موقعیتی بحرانی، خطیر و پر مسئولیت قرار گیرد و تنها با تکیه بر راستی و صداقت و نیز ایمان خلل ناپذیر خود بتواند بر همه موارد غلبه کند و همگان را نیز تحت تأثیر قرار دهد. چنین چیزی در فضای واقعی اجتماعی پذیرفتنی نیست یا دست کم می توان گفت نادر است، اما کاپرا و تیم نویسنده او و به خصوص رابرت راسکین تعلق خاطر عجیبی به این تم داشتند.

آنها از همان اولین همکاری شان، جنون آمریکایی (۱۹۳۲)، قهرمان ایده آل گرای خود را (با بازی والتر هیوستون) در برابر بانک داران رذل و نفرت انگیز که فاقد خصوصیت های اخلاقی و انسانی بودند، قرار دادند و همین موقعیت نمایشی را با انواع داستان ها و میزانسن های مختلف تا زمان آخرین فیلم مشترکشان که بازسازی مجدد یکی از نخستین کارهایشان با نام بانویی برای یک روز (۱۹۳۳) بود و کاپرا آن را با عنوان معجزه سیب یا جیبی پر از معجزه ها در سال ۱۹۶۱ و به عنوان آخرین فیلمش عرضه کرد، به کار بردند. این دو در بیش از ۱۰پروژه با یکدیگر کار کرده و فیلم های مطرحی ساختند و به همین سبب سینمایی نویسان آن دوران لقب «فرمول کاپریسکین» را بر شیوه همکاری آن دو نهادند که در این میان تمامی پنج نامزدی اسکاری ریسکین و همان یک دانه ای که برده، نتیجه این مشارکت است و در نقطه مقابل، کاپرا نیز همه ۱۲ مرتبه ای که نامزد اسکار شده و آن چهار باری را که جایزه را از آن خود کرده (سه بار برای کارگردانی و یک بار هم برای تهیه کنندگی) مرهون همین همکاری است.

مهم ترین ویژگی فیلمنامه های حاصل از این فرمول که تأثیر زیادی نیز بر نوشته های دیگر نویسندگان فیلم های کاپرا داشت، مواجهه مثلث سه گانه قهرمان، ضد قهرمان و گناهکار بود. در رأس هر سه ضلع این مثلث شخصیت هایی کاملاً سفید یا سیاه قرار داشتند که شرح زندگی شان با یک منحنی سینوسی یا کسینوسی نمایش داده می شد. از یک سو قهرمان قصه با شروع داستان صاحب موقعیت ناخواسته ای می شد که مال، جاه یا منصب بزرگی را به او اعطا می کرد و بلند پروازی های نوع دوستانه او باعث می شد بخواهد از آن در جهت کمک به دیگران بهره گیرد، اما در ادامه با طیف گسترده و فراگیری از کارشکنی ها و تهمت ها از ناحیه ضد قهرمان و فرد خود فروخته رو به رو می شد که او را به بن بست می کشاند و از هدفش دور می کرد. ولی با پیشرفت سریع قصه به سمت گره گشایی نهایی و بیدار شدن وجدان های گناهکاران و کمک شبه معجزه ای که از سوی مردمی که تا آن لحظه ناچیز شمرده می شدند، او موفق به دستیابی نهایی می شد.

نکته ای که شاید بتوان آن را دلیل تختی و بی لایگی فیلم های کاپرا و همکارانش نامید، این است که طی داستان هیچ عنصر پر بهایی فدا نمی شود. البته یک سری موقعیت ها به خطر می افتد، اما هرگز چیزی از دست نمی رود و این بر خلاف روال «قصه های کامل» است که در آنها قهرمان با ایثار و گذشتن از خود رویه متمایز و برتر خودش را نشان می دهد. اصولاً آرمان «قربانی طلب» است و قهرمان در راه رسیدن به مقصد خود می بایست از جان، مال، فرزند، عشق، آبرو، خوشبختی، مقام یا یک دارایی گرانبهای دیگر بگذرد و آن را فدای رسیدن به یک ارزش معنوی نظیر میهن، ایمان، عهد و پیمان، وظیفه و غیره کند، اما کاپرا با وجود تمامی داعیه هایش در آثار خود همواره با پایانی خوش و پاپ همراه اند، تنها به قرار دادن مک گافین هایی کم اهمیت در مسیر شخصیت ها و ایجاد کمی مانع تراشی برای آنها بسنده کرده و از پرداختن به آزمون های سخت تر که او را در دوراهی انتخاب های دشوارتر قرار دهد، پرهیز می کند.

آنتونی رابینز در جایی گفته: «بدترین نوع اتلاف وقت، انجام دادن یک کار به بهترین نحو ممکن است که هرگز به انجام آن نیازی نیست. » این دقیقاً همان کاری است که در آقای اسمیت به واشنگتن می رود برای جف اسمیت (جیمز استیوارت) در کنگره سنای آمریکا در نظر گرفته شده و مقابله با این وضعیت و بیرون آمدن از حالت یک طفیلی که اختیاری از خود ندارد، نهایت امتحانی است که کاپرا بر سر راه قهرمان خود قرار داده که دست آخر نیز او با انجام سخنرانی ای تأثیر گذار و برانگیختن حس همدلی عمومی موفق می شود با کمترین تلفات و تنها با تحمل مقداری استرس برآن فائق آید. خلاصه آنکه تشکیل کمپین جوانان در آقای اسمیت به واشنگتن می رود، درخواست ها و التماس دعاهای کشاورزان فقیر محتاج کمک در آقای دیدز به شهر می رود، پریدن از بالای ساختمان شهرداری و خودکشی به نیابت از جانب همه فقرای آمریکایی در با جان دو ملاقات کن و همچنین آن هشت هزار دلار از دست رفته در چه زندگی شگفت انگیزی از این قبیل مک گافین هاست که قناعت بیش از حد کاپرا به آنها و عدم افزودن پیچیدگی ها و طرح های فرعی دیگر که باعث پنهان ماندن ابعاد دیگر شخصیت شده، از ارزش های هنری فیلم های او کاسته و آنها را محدود به داشتن اعتبار تاریخی می کند.

نویسنده:سپهر ماکان

منبع: فیلم نگار شماره ۹۵

3
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
3 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
علی صفریامیدیغما Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
علی صفری
Guest
Member
علی صفری

واقعیت سنا و کنگره ی آمیریکا در سریال خانه پوشالی به خوبی نشون داده شده . این فیلم بیشتر یه نمایش کاریکاتوری بود تا نمایش واقعیت . یه فیلم کلاسیک آمریکایی برای نمایش رویای دروغین آمریکایی . به آخر فیلم توجه کنید آخه چطور ممکنه یه سناتوری که ۲۰ سال سابقه عضویت در مجلس و داره تو لحظه آخر این جوری حرفش و عوض کنه و موقعیت خودش و به خطر بندازه

امید
Member
Member
امید

جزه فیلمهایی است که هر کس (توجه کنید هر کسی ) باید اون رو ببینه داستانی کاملا قشنگ داره و واقعی

یغما
Guest
Member
یغما

فیلمی زیبا از فیلمسازی بزرگ و بازیگری برجسته.روان هردو شاد