Downfall (سقوط)


خلاصه داستان:

تراودل یونگه، آخرین منشی و تندنویس آدولف هیتلر، داستان روزهای آخر زندگی دیکتاتور آلمانی را تعریف می کند که در پناهگاهی در برلین می گذرد.


نقد و بررسی فیلم به قلم James Berardinelli (جیمز براردینِلی)

نمره 10 از 10

ترجمه: پریا لطیفى خواه

«سقوط» سومین فیلم مهم درباره ده روز آخر زندگى هیتلر است كه با فاصله زمانى زیادى از دو فیلم «هیتلر: ده روز آخر» (۱۹۷۳) و فیلم «پناهگاه زیرزمینى» (۱۹۸۱) ساخته شده است.

«سقوط» كه در مقایسه با دو فیلم یاد شده ساختار بهترى دارد، به خوبى مى تواند افرادى مانند من را كه شیفته داستان هاى مربوط به جنگ جهانى دوم هستند، راضى كند. این فیلم نخستین فیلم آلمانى درباره شخصیت هیتلر است كه در سراسر جهان به نمایش در مى آید. در برخى محافل این ساخته الیور هیرش بیگل را به خاطر همدردى فیلم با شخصیت پیشوا مورد انتقاد قرار داده اند. اما موضوع اینجاست كه نمى توان پا را فراتر از واقعیات گذاشت. برونو گانز بسیار قدرتمند در نقش هیتلر ظاهر مى شود و او را آدمى كم حوصله و پریشان احوال نشان مى دهد كه دائم عربده مى كشد و داد و قال به راه مى اندازد. فقط در صحنه اى از فیلم كه سال ۱۹۴۲ را به تصویر مى كشد (و هیتلر مى خواهد از بین چند زن یك منشى براى خود انتخاب كند) مى بینیم كه هیتلر تقریباً حالتى پدرانه به خود مى گیرد. به جز این صحنه در سایر سكانس هاى فیلم او مردى است بى وجدان كه وجودش به طرز دیوانه وارى پر از نفرت است. او اعتقاد دارد كه مردم كشورش مستحق مرگ هستند چون دیگر به درد زنده ماندن و زندگى كردن نمى خورند.

اما تأمل برانگیزترین صحنه فیلم، به شخصیت پیشوا مربوط نمى شود بلكه مربوط به همسر ژوزف گوبلز است. این زن – در صحنه اى كه از كتاب هاى تاریخ حذف شده است- به كودكان خود داروى خواب آور مى خوراند و هنگامى كه بچه هایش در خواب هستند كپسول هاى سیانور را در میان دندان هاى تك تكشان مى شكند. او این كار را در كمال خونسردى انجام مى دهد، چنان كه گویى یك روبوت بى احساس است. این صحنه فیلم بسیار تكان دهنده است و اگرچه در آن خبرى از خون و خونریزى نیست اما دیدنش بسیار آزار دهنده و دشوار است. شاید بتوان با دیدن چنین سرسپردگى كوركورانه اى دریافت كه چرا هیتلر در اوج قدرت چنان انسان خطرناكى بوده است. كدام كاریزما مى تواند مادرى را مجاب كند كه با دستان خودش به زندگى كودكانش پایان دهد، به جاى اینكه به آنها اجازه بدهد در دنیایى كه دیگر خبرى از حزب نازى نیست در آرامش زندگى كنند؟

با ورود ارتش روسیه به شهر برلین اساساً فیلم به پایان مى رسد و تقریباً سرنوشت اغلب نقش آفرینان اصلى فیلم معلوم مى شود؛ از جمله سرنوشت هیتلر، گوبلز (و همسرش)، اوا برون، یونگه و تعدادى از ژنرال ها و آجودان هایشان. سرنوشت سایرین (كسانى كه بعد از سقوط پناهگاه زیرزمینى زنده ماندند) نیز از طریق شرح تصویرهاى آخر فیلم عنوان مى شود. «سقوط» دامنه دید وسیعى دارد اما كانون تمركز خود را از دست نمى دهد. با چنین شیوه اى مى توانیم یك سوى این تراژدى عظیم را درك كنیم، به جاى آنكه با اطلاعات پراكنده و نامنسجم بمباران شویم.

در مقایسه با هیتلر، باید گفت كه اسامه بن لادن و صدام حسین بچه هایى كودكستانى محسوب مى شوند.

فیلم هایى كه درباره این دیكتاتور ساخته شده است اغلب ناامیدكننده اند چرا كه كارگردانان با ترس و ملاحظه به موضوع كار خود نزدیك شده اند اما هیرش بیگل از همه جلوتر است و بهتر از سایر همكارانش كار كرده است. او داستانش را صاف و پوست كنده و بدون دروغ بازگو كرده است.

منتقد: جیمز براردینلى

ترجمه: پریا لطیفى خواه

منبع: روزنامه شرق، چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴

نقد و بررسی فیلم به قلم

درباره فیلم:
فیلم سقوط نمایش دهنده دو هفته آخر زندگی هیتلر بر اساس خاطرات یکی از منشی های او “ترائودل یونگه” و سرانجام کار او می باشد. این فیلم به علت نگاه همه جانبه و بی غرضانه اش به ابعاد مختلف شخصیت هیتلر در نوع خود منحصر به فرد و دیدنی ست.

نقد فیلم: (خواندن این بخش قبل از تماشای فیلم توصیه نمی شود)

شصت سال پیش درست در چنین روزهایی بود که رژیم آلمان نازی به پایان خود نزدیک می شد. آدولف هیتلر پیشوای رایش سوم که با ایده های واهی خود میلیون ها انسان را به کام مرگ فرستاده بود، در این روزها در آخرین پناهگاه خود به دام افتاده، آخرین پرده از حاکمیت تراژیک خود را انتظار می کشید.

دهها سال پژوهش و بررسی تاریخی در مطالعه مراحل ظهور و سقوط رایش سوم برای ارائه تصویر هنری “پیشوا”، به گونه ای که هم گیرا و مؤثر باشد و هم مستند و معتبر، تا کنون کافی نبوده است. تنها در سالهای اخیر و با نشر چند گزارش دست اول از آخرین روزهای رهبر رژیم نازی بود که ارائه تصویری کمابیش واقعی از هیتلر میسر گشت.

هیتلر به عنوان یک انسان

هیتلر حدود پنجاه میلیون انسان را به کام مرگ فرستاد، تمدن غرب را به آستانه نابودی کشاند و ملت خود را به ماقبل تاریخ رجعت داد. با وجود این از پذیرفتن این واقعیت تلخ گریزی نیست، که این مرد هم – هرچه باشد – انسان بود. اما چگونه می توان اینهمه خودپرستی، جاه طلبی، قساوت و بیرحمی را در وجود یک انسان درک کرد؟ به راستی، چگونه موجودی بود این آدولف هیتلر؟

برند آیشینگر و الیور هیرش بیگل سازندگان فیلم سقوط برای پاسخ به این معمای تاریخی دو هفته آخر زندگی “پیشوا” را زیر ذره بین قرار داده اند: از ۱۷ تا آخر آوریل سال ۱۹۴۵. در این مرحله پایانی است که پس از فرو ریختن ماشین نظامی و دستگاه سیاسی عظیم رژیم، اینک می توان چهره واقعی رایش، فلاکت ایدئولوژیک، بی مایگی معنوی و سقوط اخلاقی آن را به روشنی دید.

در اولین نمای فیلم هیتلر با تمهیدی استادانه معرفی می شود. تماشاگر، مانند منشی هایی که به حضور “پیشوا” فرا خوانده شده اند، بی صبرانه انتظار می کشد، تا سیمای مقتدرترین دیکتاتور تاریخ را ببیند.

“پیشوا” مثل موشی ترسان از اتاق بیرون می خزد. از آن جاه و جبروت، نطق های تهدیدآمیز و حملات رعب انگیزی که سراسر جهان را به وحشت افکنده بود، دیگر خبری نیست. او اینک مردی فرتوت و افسرده است با پشت خمیده و گامهای لرزان. در دنیا شاید تنها یک هنرپیشه بود که می توانست این نقش دشوار را چنین استادانه ایفا کند: برونو گانس.

تقریبا سراسر فیلم در قرارگاه زیرزمینی هیتلر در مرکز برلین می گذرد. پیشوا تنها دو بار از پناهگاه خارج می شود: بار اول با پیکر نحیف به خیابان می آید تا از آخرین سربازانش، که مشتی داوطلب بچه سال هستند، سان ببیند. و بار دوم پس از خودکشی اوست، که چند نظامی جسد او را به خیابان می آورند و در گودالی به آتش می کشند، تا از “پیشوا” هیچ نشانی باقی نماند.

در این روزهای آخر پیشوا به چشم می بیند که اقتدار او ذره ذره ذوب می شود. مثل ماری زخم خورده به خود می پیچد، نعره می کشد، لاف می زند، فحش می دهد، گریه می کند، اما دیگر هیچ چیز به داد او نمی رسد. ارتش های شکست خورده او در جبهه های گوناگون اروپا پراکنده اند. او با چند ژنرال آشفته و نیمه مست، دسته ای از سربازان زخمی و فوجی از زنان احساساتی تنها مانده است. بالای سر او ارتش سرخ شهر را در محاصره گرفته است. روسها با خشم و نفرت بیست میلیون کشته، ساعت به ساعت جلوتر می آیند و پایتخت رایش سوم را وجب به وجب فتح می کنند. ملتی در مسلخ اهداف ملی!

فیلم سقوط تنها روایت فروپاشی یک رژیم یا سرنگونی یک رهبر نیست، این فیلم در عین حال، و بیش از آن، روایت پوسیدگی درونی یک نظام خودکامه، شکست کامل ایدئولوژیک و انحطاط اخلاقی همه جانبه آن است.

هانا آرنت با ژرف بینی خاص خود گفته بود که نازیسم بیش از هر چیز پدیده ای مبتذل است. اگر این رژیم تا این حد در قتل و کشتار بی باک نبود، بی تردید مایه تمسخر و خنده می شد. چارلی چاپلین (در فیلم کمدی دیکتاتور بزرگ) این وجه از فاشیسم را تا آخرین حد به نمایش گذاشته و به تمسخر گرفته است. در گوشه و کنار فیلم سقوط نیز می توان نمونه های گویایی از سخافت و ابتذال ناسیونال سوسیالیسم را مشاهده کرد.

جهان بینی نازی بر پایه برتری ملت آلمان استوار بود. اما هیتلر پس از ناکامی های نظامی و به ویژه پس از سوء قصدهایی که به جان او شد، همین ملت را آماج کینه و نفرت خود قرار داد! او در آخرین روزهای زندگی، در عربده های جنون آمیزش فریاد می زد: “اگر ملت آلمان لیاقت پیروی از ایده های مرا نداشته، پس همان بهتر که نابود شود!” گوبلز وزیر تبلیغات رژیم نازی این ملت گرایی بدون ملت را روشن تر، و البته ابلهانه تر، بیان می کند: در راه رسیدن به افتخارات ملی می توان کل ملت را قربانی کرد!

همسر گوبلز، که از اعضای متعصب “حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان” است، کودکانش را به دست خود به قتل می رساند، چون معتقد است: “این کشور بدون ایده های نازی قابل زندگی نیست.” او پس از قتل بچه های خود در یکی از صحنه های بسیار تکان دهنده فیلم، به همراه شوهر خود، خودکشی می کند. آنها ایمان دارند که با شکست نازیسم، کشور آلمان هم نابود خواهد شد.

اما امروز آلمان وجود دارد، و این واقعیت زنده، بیهودگی و نادرستی تمام آن نظریات سخیف را آشکار می کند. آلمان امروز، بدون ناسیونال سوسیالیسم، و به یمن یک نظام جمع گرای دموکراتیک به کشوری آباد و شکوفا بدل شده است. ماشین ترور و اختناق نتوانست آلمان را به سربلندی و افتخار برساند. درست برعکس، با درهم شکستن آن ماشین اهریمنی بود که ملت آلمان به عزت و احترام دست یافت.

دشواری آلمانی بودن!

این واقعیت که سازندگان فیلم “سقوط” آلمانی هستند، بر اهمیت فیلم می افزاید و به آن بعدی تازه می دهد. هیتلر مدعی بود که با تکیه بر ایده برتری نژادی و اصالت خون، ملت آلمان را به سروری جهان خواهد رساند. اما عقاید ضدبشری او جز رنج و ادبار برای این ملت چیزی به همراه نداشت.

قربانیان هیتلر به عنوان انسان های ستمدیده به تاریخ پیوستند؛ در سرزمین هایی که او گشوده بود، حکومت هایی بر سر کار آمدند، که او را برای همیشه به عنوان بیرحم ترین دیکتاتور تاریخ محکوم کردند. اما آنچه نصیب آلمان شد، پریشانی و عذاب ابدی بود که نسل های متوالی تا امروز آن را به دوش کشیده اند. حس همگانی “مسئولیت مشترک” پس از جنگ به مهم ترین درونمایه در تمام عرصه های هنر و ادبیات آلمان بدل شد.

نکته دردناک و البته تأمل انگیز این است که ملت آلمان به پای خود به کشتارگاه نازیان رفت. آنچه در فیلم سقوط از دهان گوبلز بیان می شود، واگویه یک واقعیت تلخ است: “کسی ایده ناسیونال سوسیالیسم را به ملت آلمان تحمیل نکرد. این ملت خود آزادانه این سرنوشت را انتخاب کرد.”

درست است که دستگاه دروغ پراکنی و عوام فریبی هیتلر فعال بود، اما آیا انسان آگاه وظیفه ندارد که بیدار باشد؟ شهروندان عادی البته می توانند بگویند که فریب خوردند، چون از اهداف واقعی هیتلر و ابعاد هولناک تبهکاری او خبر نداشتند. اما براستی آیا می توان با چنین توجیهی از زیر بار مسئولیت فردی شانه خالی کرد؟ آیا در آلمان در طول ۱۲ سال، از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ هشیاری و خرد انسانی به خواب رفته بود؟

خانم تراودل یونگه منشی مخصوص هیتلر، که فیلم سقوط تا حدی به خاطرات او متکی است، در پایان عمر و با گذشت شصت سال از آن فجایع، هنوز وجدانی آشفته دارد: “مگر انسان خردمند مسئول کارهای خود نیست؟ آیا نادانی و جهالت جوانی می تواند خطایی چنین سنگین را توجیه کند؟ نه، من نمی توانم جوانی خود را ببخشم.”

نویسنده: علی امینی نجفی

منبع: سایت فارسی بی بی سی

نقد و بررسی فیلم به قلم

فیلم سقوط محصول سال 2004 و کشور آلمان می باشد. در این فیلم ما شاهد آخرین روزهای زندگی هیتلر و رژیم آلمان نازی می باشیم. بیشتر صحنه های فیلم در پناهگاه زیرزمینی ای می گذرد که هیتلر و همراهانش در آن زندگی می کنند. فیلم بیشتر از دید منشی هیتلر روایت می شود ولی در هر حال نقش اصلی فیلم را خود هیتلر عهده دار است. در صحنه آغازین با گروهی از دختران جوان روبرو می شویم، که برای انتخاب شدن به عنوان منشی به دفتر خصوصی هیتلر می روند. دفتری تاریک با فضایی مستطیل مانند. دخترها کنار دیوار به صف می شوند و با اعلام نگهبان هیتلر وارد اتاق می شود. شباهت عجیب “برونو گانز” بازیگر نقش هیتلر در همان صحنه های ابتدایی بی بدیل است. راه رفتن و نگاه کردن، و دست دادن با یک یک دختر ها. نگاه هیتلر به دختر جوان روایت گر ماست. او از همان ابتدای ورود به اتاق منشی خود را انتخاب کرده و دست دادن با بقیه و پرسیدن نامشان یک تعارف است. دختر به دفتر کار هیتلر فرا خوانده می شود، پشت میز تایپ می نشیند و با سخن گفتن هیتلر شروع به تایپ می کند. از طرفی حضور در کنار رهبر آلمان و از طرف دیگر سخن گفتن قهارانه این رهبر، دختر را دچار چنان هراسی می کند که قادر به تایپ نیست، در متن چاپی غلط زیاد دارد. هیتلر به کاغذ تایپ شده نگاهی می کند و رو به دختر می کند و می گوید،” اشکال نداره، دوباره تایپ کن”.

از همان سکانس ابتدایی ورود هیتلر بیننده نیز مبهوت ابهت این فرد است. بیننده هم همچون آن دختران تمام رفتارهای این رهبر را در نظر دارد و بر اساس جهان بینی خود با نفرت یا هراس یا تحسین به این فرد نگاه می کند. این حس تا سکانس پایانی فیلم هر جا که هیتلر وجود دارد حاضر است.

ارتش شوروی به خاک آلمان نفوذ کرده، همه جا صدای رگبار و خمپاره است، هیتلر با همراهان نزدیک خود، معشوقه اش “اوا بران” و سگ وفادارش بلوندی به پناهگاه زیرزمینی پناه برده و از آنجا دستورات را صادر می کند. هیتلر می گوید بر هر زن و بچه و پیر و جوانی واجب است که جلوی ورود متفقین را بگیرد. او که تا چند روز پیش بر دنیا حکم رانی می کرد حالا در دالان های تنگ و خفه پناهگاه ضد توپ خود دوران افول را سپری می کند. این فیلم روایتگر این روزهاست. روایت گر آخرین روزهای دیکتاتوری که ادعا داشت دنیا پیام او را نفهمید. برونو گانز به گونه ای در نقش هیتلر ظاهر شده که شاید تصور دیدن هیتلری دیگری با بازیگری فردی دیگر محال باشد. حرکت دست های هیتلر، قوز کردن های او، فریادهای او، میمیک صورت و هر آنچه که تصور می شود به حد بی نظیری توسط گانز دوباره خلق شده. او هم باید هیتلری را خلق می کرد که خصوصیت یک دیکتاتور مقتدر را داشته باشد و هم هیتلری که به روزهای افول خود نزدیک می شود. سکانسی که هیتلر بر سر فرماندهان ارتش خود در اتاقی کوچک فریاد می زند و آنها را بزدل و ترسو می خواند یکی از زیباترین سکانس های این فیلم است. او بر روی صندلی نشسته، و تعدادی زیادی از فرمانده هان در اتاقی کوچک دور تا دور هیتلر به حالت خبردار ایستاده اند. از گرمای پناه گاه بر پیشانی همه عرق نشسته، صورت ها از فریادهای هیتلر قرمز شده.فریادهای هیتلر آنقدر بلند است که بر راهروهای پناهگاه طنین انداخته است. افرادی در این راهروها ایستاده اند که از مریدان هیتلر به شمار می آیند. آنها برای هیتلر اشگ می ریزند و حاضرند فرزندان خود را فدای رهبر نمایند. کاری که “جوزف و مادگا گوبلز”عضو های ارشد رایش سوم در روز های آخر حکومت با شش فرزند خود کردند. آلیور هیرشبیگل کارگردان این فیلم کاری کرده که در کمترین فیلمی ما شاهد آن بودیم، او بیش از حد به این شخصیت نزدیک شده و خصوصی ترین لحظه های زندگی این فرد را غیر از صحنه خود کشی او تصویر کرده است. برونو گانز به زیبایی فشار بیش از حدی که از نتیجه فرو پاشی حکومت بر دوش هیتلر سنگینی می کند را نشان داده،هیتلر از طرفی تا آخرین لحظه های زندگی خود نخواست که رنگ ناامیدی بر چهره اش عیان گردد، ولی گاها این فشار بیش از حد را در بعضی سکانس ها دیده می شود به عنوان نمونه سکانسی که هیتلر در پلکان پناه گاه دست خود را به دیوار می گذارد و لحظه ای گویی تعادل خود را از دست میدهد و دوباره حرکت می کند. دیالوگ های فیلم بیشتر از صحبت های هیتلر اقتباس شده اند و ما در طول فیلم با طرز فکر این فرد و نحوه نگاه کردنش به انسانها و دنیا و مخصوصا آلمان آشنا می شویم.به عنوان مثال دیالوگی که هیتلر در آن می گوید “اشکال نداره، در عوض تا تونستم این یهودیا رو کشتم ” از دیالوگهایی است که خط فکری این فرد را نشان می دهد. سکانس بیاد ماندی دیگر صحنه ایست که هیتلر از پناهگاه بیرون می آید و با بچه های کوچک که برای دفاع از آلمان داوطلب شده اند دیدار کنند، او به یکی از این بچه می گوید اگر فرماندهان ارتش من مثل تو جرآت داشتند الان مشکلی نداشتیم.

منبع: وبلاگ Persian Island

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

نوستالژیک: «در آوریل ۱۹۴۵ همه چیز رایش سوم داشت از هم می پاشید. در آسمان خبری از لوفت وافه نبود و در زمین گردانها یکی یکی با نزدیک شدن روسها به برلین که زیر آتش توپخانه بود تسلیم میشدند.در طرف دیگر آدولف هیتلر (برونو گنز) را میبینیم که اعتنایی به توصیه های معتمدانش برای ترک برلین نمیکند و اصرار دارد تا زمانی که ناکامیها به پایان برسد در برلین بماند. در عوض همراه با اوا براون، ترادل جانگ- تند نویسش- و تعدادی از آجودانها و ژنرالهایش{گردا کریستین، دکتر ارنست شنک، ژنرال ویلهلم موهنک، ژنرال هلموت ویدلینگ، پروفسور ورنر هس، اوتو گانش آجودان مخصوصش، ژنرال آلبرت اشپیر،ژنرال کیتل و ژنرال جادل، هرمان گورینگ، هاینریش هیملر،مارتین بورمن و دکتر لودویگ استامفیگ، روخوس میش و گوبلز و همسر و شش فرزندش} به پناهگاهی در زیر ساختمان صدراعظمی می رود. اینجا هیتلر دیگر هر نظریه ای مبنی بر شکست سرزمین پدری را رد میکند و پشت سر هم دستورهای غیر ممکن برای ژنرالهایش صادر میکند، در حالیکه روسها هر لحظه نزدیکتر میشوند.

کارگردان هرشبیگل مطمئنمان میکند که این چیزی فراتر از بررسی روزهای آخر هیتلر است و هنرمندانه احساسات ناخوشایند و تحت فشار پناهگاه را با ناامیدی خیابانهای بیرون در هم می امیزد.فیلم درواقع نمایش روزهای پایانی برلین هم هست جایی که فضای جنون ترسناکی شهر را دربر گرفته.سربازها انقدر مست کردند که نگرانیها را فراموش کرده اند و در حالیکه بمبها در بیرون شهر را میلرزانند،مهمانیهای دیوانه وار در سالن رقص برگزار میشود، پیرمردان از تختها بیرون کشیده میشوند و به عنوان خائن در خیابان دار زده میشونند و هیچکس مطمئن نیست چه بر سر کشورش میاید.

فیلم ظاهرا” از دید منشی تازه کار و بی تجربه ی هیتلر-جانگ- روایت میشود که مجذوب مکتب فکری او شده اما در گوشه کنار فرصتی می یابد تا به برداشتهای مختلفی از زندگی در شهر در حال سقوط برسد. پسری ۱۳ ساله که چسبیدن به گروه جوانان هیتلری را به هشدارهای پدرش ترجیح میدهد، دکتری خسته که در خیابانهای شهر گشت میزند تا به سربازها و غیرنظامیهای مجرح فراموش شده در گوشه کنار کمک کند و مشقات و نگرانیهایی که پیرامون هیتلر جریان دارد جایی که دسیسه و سیاست در راه شکست یکی میشوند و حتی بعضی از نزدیکترین متحدین هیتلر هم ترکش میکنند یا فریبش میدهند. جالب اینجاست که وقتی شهر پشت سر هم میلرزد در پناهگاه همه از هم میپرسند این بمباران هوایی است یا شلیک توپ؟ و بعد که هیتلر میفهمد شلیک توپهای روسی است فریاد میزند روسها در ۱۲ کیلومتری شهرند و من حتما” باید از افسرانم بپرسم تا بگویند.

نقطه قوت فیلم بازی حیرت انگیز برونو گنز سوییسی است که مدام بین عصبانیتهای دیوانه وار و هیجان زده با یک آینده نگری مسخره و احساسات ملایم مثل بقیه آدمها در رفت وامد است. فیلم هیتلر را بیشتر از دیگر فیلمهای ساخت شده دراین باره انسانی نشان میدهد که همین هم در آلمان باعث جدالهایی شد هر چند با دیالوگهایی مثل ” رحم، ضعف است” یا ” مردم آلمان سرنوشت خودشان را انتخاب کرده اند و اگر که شکست بخوریم کشته شدنشان ربطی به من ندارد” بی رحمی و خودرایی شخصیت هیتلر را هم دست کم نگرفته ولی به هر حال از کلیشه هایی که او را نمادی از شیطان نشان میدهند به دور است.»

منبع: نوستالژیک

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

وحید فرازان: «دوازده روز پایانی زندگی دیکتاتور و فاشیست بزرگ قرن بیستم که در نیمه های قرن به گواهی مستندات بسیار باعث مرگ پنجاه میلیون انسان شد.این فیلم براساس خاطرات آخرین منشی و تندنویس دیکتاتور که تا سال 2002 هم زنده بوده است،ساخته شده است.نمایش دیوانگی های این رهبر کاریزما_حداقل در نزد اکثر مردم آلمان آن زمان_ و تصمیمات و حل در مشکلات شدن و سرآخر خودکشی اش همراه با اوا براون معشوقه اش همه حکایت فیلم نیست. فیلم از چند منظر به ماجرا مینگرد یکی یونگه منشی،دیگری نوجوان داوطلب نازی،موکه افسر پزشک هیتلر و هیملر یکی از فرماندهان او.سرآخر این یونگه منشی و نوجوان داوطلب هستند که سوار بر دوچرخه ای گویی از معرکه ی بزرگان میگریزند.صحنه های تکان دهنده بسیاری در فیلم است: عیش و عشرت سربازان آلمانی در آخرین لحظات در زیرزمین محل اقامت هیتلر،گریه ی گوبلز برای هیتلرو از همه تکان دهنده تر دو خودکشی جمعی در دو جای فیلم : خودکشی که توسط افسر- پدر آلمانی در خانه سر میز نهار با کشیدن ضامن دو نارنجک در دستش در زیر میزی که همه اعضای خانواده و از جمله دخترک خردسالش حاضر هستند انجام میگیرد و دیگری خوراندن زهر و سپس کپسول سیانور به شش فرزند خردسال گوبلز توسط ماگدا همسر گوبلز.در همه اینها نوعی شیفتگی به قدرتی را میبینیم که در ناباوری جمعی در حال اضمحلال است و باور کردن آن برایشان بسیار سخت که بتوانند در جهانی غیر از جهان فاشیستی تنفس کنند.بازی زیبای برونو گانتس در نقش هیتلر من را یاد حضور واقعی هیتلر در فیلم مستند پیروزی اراده لنی ریفنشتال انداخت.»

منبع: سرو


ممکن است شما دوست داشته باشید

8
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
8 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
5 Comment authors
پیرو زندگی عقاب وارعلی طالعpsdk hwyvdAmIr Aramirreza kavian Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
پیرو زندگی عقاب وار
Guest
Member
پیرو زندگی عقاب وار

باسلام خدمت همه عزیزان بایدبه همه یاد اوری بکنم که اگه درست نگاه کنیم میفهمیم این فیلم ها ساخته ی دشمنان هیتلره که باید هم همینطور بسازنش شما انتظار نداشته باشید حکومتی که ۷۲سال پیش از بین رفته بتونه از حقش دفاع کنه اما اگه هیتلر پیروز جنگ بود مطمینا این جور چیزا رو برای عموم نمی ساختبیاید فقط از یک جمله ی هیتلر درس بگیرید که اونم پیرو زندگی عقاب گونه بودنه خودتون شکار کنید نه اینکه از لاشه ی نازیسم تغذیه کنید.

پیرو زندگی عقاب وار
Guest
Member
پیرو زندگی عقاب وار

باسلام خدمت همه عزیزان بایدبه همه یاد اوری بکنم که اگه درست نگاه کنیم میفهمیم این فیلم ها ساخته ی دشمنان هیتلره که باید هم همینطور بسازنش شما انتظار نداشته باشید حکومتی که ۷۲سال پیش از بین رفته بتونه از حقش دفاع کنه اما اگه هیتلر پیروز جنگ بود مطمینا این جور چیزا رو برای عموم نمی ساختبیاید فقط از یک جمله ی هیتلر درس بگیرید که اونم پیرو زندگی عقاب گونه بودنه خودتون شکار کنید نه اینکه از لاشه ی نازیسم تغذیه کنید.

علی طالع
Member
Member
علی طالع

فیلم خوبی بود بعضی صحنه ها از عکس های واقعی ساخته شده ولی این مضوع دلیل بر این نیست که این فیلم کاملا شخصیت هیتلر درست نشون داده باشه حتی اگر فیلم ساخت المان باشه نمیشه گفت که بی طرفانه ساخته باشند الان میبینیم که درباغه المان سگ اسراعیل و دشمن دیروز شده رفیق امروزه البته باید گفت که تاریخ رو برنده مینویسه و لازم به ذکر هست که نمیشه در مورد مردی مثل هیتلر فقط به شنیده هااعتماد کرد باید در جواب گفت هیتلر جاییزه صلح نوبل رو گرفته و مرد سال اوروپا شده و محبوب ترین رهبر اوروپا… ادامه »

psdk hwyvd
Guest
Member
psdk hwyvd

بغض تو نوشته ی بی بی سی مشخصه ….

AmIr Ar
Member
Member
AmIr Ar

سلام فیلم اصلا خوبی نبود و تمام داستان فیلم دروغ بوده هیتلر یک ادم کش بوده و چون فکر میکرد یهودیا جلو راحشو گرفتنو هیچ فایده ای واسه حکومت ها نداره میکشتشون. اگه میخواین درباره هیتلر بیشتر بفهمید فیلم the great dictator از چارلز چاپلین رو ببینید. خوب عزیز جان شما فیلمی رو توصیه می کنی که دشمن درجه ۱ نازی ها بوده "انگلیس" جدا از برجسته بودن چاپلین باز هم او یک انگلیسی است و سیاست های انگلیس در رفتار و فیلم سازی او تاثیر داره یا نجات سرزباز رایان با اینکه فیلم بسیار بسیار بر جسته ای یک… ادامه »

amirreza kavian
Member
Member
amirreza kavian

شا:فیلم تامل بر انگیزی بود ولی یک سوال که آیا خودکشی هیتلر و یارانش به دلیل حس میهن پرستی و عشق به کشورشان بود یا به دلیل غروری که همیشه از آلمان ها سراغ داریم و تاب نیاوردن شکست از دشمنانشان؟ من فکر میکنم مورد دوم پراکه در بعضی از سکانسها هم مشاهده شد که هیتلر از ضعیف بودن مردمانش شکایت میکرد و و غیر مستقیم به آنها به اعتنایی میکرد. سلام فیلم اصلا خوبی نبود و تمام داستان فیلم دروغ بوده هیتلر یک ادم کش بوده و چون فکر میکرد یهودیا جلو راحشو گرفتنو هیچ فایده ای واسه حکومت… ادامه »

شا
Guest
Member
شا

فیلم تامل بر انگیزی بود
ولی یک سوال
که آیا خودکشی هیتلر و یارانش به دلیل حس میهن پرستی و عشق به کشورشان بود یا به دلیل غروری که همیشه از آلمان ها سراغ داریم و تاب نیاوردن شکست از دشمنانشان؟
من فکر میکنم مورد دوم
پراکه در بعضی از سکانسها هم مشاهده شد که هیتلر از ضعیف بودن مردمانش شکایت میکرد و و غیر مستقیم به آنها به اعتنایی میکرد.

Abe
Member
Member
Abe

یک فیلم خوب و نزدیک به واقعیت درباره ی هیتلر و روزهای پایانی زندگی او. اما اگه مدتش کمتر بود عالی میشد.