L.A. Confidential (محرمانه لس انجلس)

کارگردان : Curtis Hanson

نویسنده : James Ellroy

بازیگران: Kevin Spacey, Russell Crowe ,Guy Pearce

جوایز :

برنده اسکار:

بهترین بازیگر نقش مکمل زن، بهترین فیلمنامه اقتباسی

نامزد اسکار:

هترین فیلم، طراحی دکور، تدوین، موسیقی، صدابرداری، فیلمبرداری، کارگردانی

خلاصه داستان :

سه کارآگاه پلیس هریک به روش خود بدنبال حل معمای یک قتل هستند که به یک تسویه حساب درون سازمانی پلیس تبدیل می شود…

 

 

[nextpage title=” نقد فیلم محرمانه لس آنجلس (چیزی شبیه آن)”]

۲- نقد فیلم محرمانه لس آنجلس (چیزی شبیه آن)

 

 

محرمانه لس آنجلس، در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر اکشن تاریخ سینما که چند سال پیش از سوی مجله پریمیر منتشر شد، قرار داشت. این درست است که در فیلم هیجانی کنترل شده جریان دارد ولی به عقیده من پیش از اینکه فیلمی اکشن باشد؛ یک فیلم جنایی است.

در این نوآر دهه نودی بازی های درخشان، دیالوگ های فراموش نشدنی و صحنه های به یاد ماندنی به وفور دیده می شود. یکی از فیلم هایی که داد می زند برای اسکار ساخته شده است. بازی بازیگران، فیلمنامه قرص و محکم و فیلمبرداری استادانه همه تلاش هایی هستند که صورت گرفته تا فیلم در اسکار موفق باشد.

محرمانه لس آنجلس در واقع رمانی به قلم « جیمز آلوری » بود که در سال ۱۹۹۰ منتشر شد و در سال ۱۹۹۷ توسط برایان هلگلند اقتباس شد و کرتیس هانسون آن را به فیلم برگرداند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/9-L-A-Confidential.jpgدر شب کریسمس، تعــدادی از افـــسران پلـــیس شهر لس آنجــلس با زندانیان مکزیکی درگیر می شوند. اد اکسلی یکی از افسران پلیس که در شب حادثه آنجا حضور داشته است برضد تعدادی از همکاران خود شهادت می دهد و باعث اخراج و جابجایی تعدادی از آنها می شود. کمی بعد جنایتی هولناک در رستوران جغد شب رخ می دهد که جسد یکی از افسران اخراجی پلیس نیز در آنجا پیدا می شود. اد اکسلی به همراه مافوق خود دادلی اسمیت مأمور رسیدگی به پرونده هستند. در نهایت سه جوان سیاهپوست به اتهام قتل دستگیر می شوند و اندکی بعد در حیـــن فرار کشته می شوند. باد وایت که دوستی نزدیکی با افسر کشته شده داشته بی توجه به بسته شدن پرونده به پیگیری مجدد آن می پردازد…

فیلم از آثار شاخص و باکیفیت در ژانر جنایی است. اجازه دهید در اینجا درباره ژانر جنایی کمی توضیح دهم تا بیشتر با این گونه سینمایی آشنا شوید. ژانر جنایی به دو دسته اصلی تقسیم می شود:

معمای بسته – همان فرم آگاتا کریستی است که در آن جنایتی در ابتدای داستان رخ می دهد و کسی ( بیننده) آن را نمی بیند. نخستین قاعده در راه کشف قاتل قاعده مظنونین چندگانه است. نویسنده باید دست کم سه قاتل احتمالی را معرفی کند تا بتواند در حالی که هویت قاتل واقعی را تا نقطه اوج مخفی نگه می دارد، بیننده را دائماً گمراه کند.

معمای باز – در معمای باز شاهد وقوع جنایت هستیم. می دانیم که قاتل کیست ؛ بنابراین، نویسنده چند سرنخ را جایگزین چند مظنون می کند و محور داستان از « قاتل کیست؟» به « چگونه دستگیر می شود؟» تغییر می یابد.

با این تفاسیر محرمانه لس آنجلس در دسته معمای بسته قرار می گیرد. نه قتل را می بینیم و نه قاتل را می شناسیم ولی تعلیق را به طور کامل تجربه می کنیم.

یک جنایت یا قتل به خودی خود دارای پیچیدگی است وظیفه یک نویسنده این است که این پیچیدگی را تا حدّ یک فیلم چند ساعته گسترش دهد و دائماً بیننده را هوشیار نگه دارد و در پایان او را مبهوت کند. وقتی صحبت از فیلم های جنایی است ناخودآگاه به یاد حدس ها و پیش بینی هایی می افتم که هر کدام انگشت اتهام به سوی یکی از شخصیت ها نشانه رفته اند. ولی درباره این فیلـم اصلاً جایی برای حــدس و پیش بینی وجود ندارد. چون آدم ها قابل پیش بینی نیستند یا بهتر بگویم آدم ها خودشان نیستند. در پس چهره هر کدام چیزی غیر از آنچه می بینیم نهفته است.

شخصیت ها، مکان ها، پیچـش های بی شمار داستانی، پیـرنگ های فرعی، بهره گیری درست از فضای فرهنگی شهر و در نهایت بازسازی شهر لس آنجلس ۱۹۵۳ مواردی هستند که توجه به آنها منجر به خلق فیلمنامه ای منسجم شده است.

فیلم از چهار پیرنگ اصلی برخوردار است. رسوایی پلیس لس آنجلس، جنایت جغد شب، ماجرای عشقی باد وایت و سرانجام تلاش برای دستگیری دادلی اسمیت، رئیس پلیس فاسد شهر لس آنجلس.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/8-L-A-Confidential.jpgگره گشایی فیلم به صورتی درخشان به وقوع می پیوندد. باد وایت و اد اکسلی معمای داستان را حل می کنند. این دو که از نظر راه و روش کاملاً با هم فرق دارند ولی از نظر مهارت چیزی از همدیگر کم ندارند ؛ با هم همراه می شوند و سکانس پر هیجان هتل ویکتوری را رغم می زنند.

اما چیزی که درباره این دو شخصیت بیش از هر چیـــز جلب توجه می کند؛ این است که به نظــــر می رسد « اد اکسلی » در کارش از باد وایت موفق تر است چرا که دائماً مدال لیاقت یا ترفیع رتبه می گیرد اما این دو فقط از جهت ویژگی های فردی و مهم تر از آن هدف با هم فرق دارند. یک جور تقابل منطق با احساس و غریزه. باد وایت آدمی است که بیشتر بر مبنای غریزه و احساس عمل می کند، زود عصبانی می شود، بدون فکر وارد معرکه می شود، در یک کلام یک بی کله تمام عیار است و البته توانایی انجام کارها را نیز دارد. در مقابل اد اکسلی محتاط، منطقی و باهوش است. این بچه مدرسه ای اسیر آرمان های این شغل شده و به دنبال ترفیع رتبه است یعنی درست همان چیزی که باد وایت نسبت به آن بی تفاوت است. او با کارها و عقاید بیش از اندازه خشک و قانونی اش اعصاب همکارانش را خورد می کند.

محرمانه لس آنجلس به وضوح نشان می دهد که:

« اگر اعضای یک جامعه یا گروه خواه بزرگ، خواه کوچک دچار فساد یا هر فعالیت غیرقانونی دیگری شود ؛ دلیل اصلی آن را باید در بین رهبران گروه جستجو کرد ؛ زیرا آنها هستند که حد و حدود فعالیت ها را مشخص می کنند. »

ناگفته ها

* زمانی که اد اکسلی ( با بازی گای پیرس) با جک وینسنز درباره « رولو توماســی » صحبت می کند. پیرس ناگهان از لهجه آمریکایی به لهجه استرالیایی خود تغییر لحن می دهد.

* در داستان اصلی این برادر اد اکسلی بوده که توسط یک ناشناس کشته شده و اد اکسلی اسم رولو توماسی را برای قاتل انتخاب کرده است. ولی در فیلم این پدر اد اکسلی است که کشته شده و به انگیزه قتل پدر، اد به پلیس پیوسته است.

منبع: چیزی شبیه آن

 

*****************************

 

 

[nextpage title=” یادی از فیلم محرمانه لس آنجلس (نیکان)”]

۳- یادی از فیلم محرمانه لس آنجلس (نیکان)

 

 

بر خلاف فیلم های مطرح دهه ۹۰ مثل باشگاه مشت زنی (كه با روایتی روان شناختی و خشونتی منحصر به فرد روایت می شود و حالا تبدیل به یك فیلم كالت هم شده)، پالپ فیكشن (كه روایت پازلی اش بسیار آن را جالبتر از آنچه كه هست درآورده)، رفقای خوب (كه راوی زندگی گنگستری با فرم هنری عالی اسكورسیزی روایت می شود)، مظنونین همیشگی كه آنقدر فیلم معروفی است كه نیازی به اسم آوردنش نیست)، فهرست شیندلر و فارست گامپ و تایتانیك (كه چنان ساخت های مسحور كننده و تماشاگر پسند دارند كه عملا بلاك باستر خوانده می شوند) و كلی فیلم هنری و خلاقانه ی دیگر، اما محرمانه لس آنجلس در میان آنها قرار نمی گیرد.

این فیلمی ست كه ذره ذره اش ادای دین به فیلم های كلاسیك و نوآر دهه ۵۰ كرده است. داستان فیلم هیچ كدام از خصوصیات ذكر شده ی فیلم های بالا را ندارد. بشدت روایت و داستانی متعارف و حتی كلیشه ای دارد. شخصیت پردازی متفكری ندارد و آدم بد ها و آدم خوب ها مشخص شده اند، سوپرایز هایی كه گهگاه آورده می شوند شاید جالب باشند اما برای بار دوم می فهمیم كه چه قدر قابل پیش بینی بودند و غیره. با این انتظارات نباید پای فیلم نشست. فیلم كاملا برآمده از حال و هوای محله ی چینی ها، شاهكار دهه ۷۰ رومن پولانسكی است گرچه تراژدی تمام نمی شود اما بجز پایانش تقریبا در همه چیز با آن مشترك است.

اگر می خواهید از فیلمی با ساختار متعارف لذت ببرید محرمانه لس آنجلس بهترین گزینه خواهد بود. همه چیز تقریبا در بهترین سطح خود اجرا شده، فیلمنامه ی فیلم دقیق و ریزه كاری شده است و تنبلی در آن جایی ندارد. باید هر دقیقه را با لذت دید و سنجید و نتیجه گیری كرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/7-L-A-Confidential.jpgبازیگری این فیلم به راحتی میان بهترین گروه های بازیگری قرار می گیرد. راسل كرو در نقش باد وایت، یك مامور پلیس بشدت خشن و بی كله عالی است. من این نقشش را به گلادیاتور ترجیح می دهم. گای پیرس در نقش اد اكسلی هم خیلی خوب است. او جوانكی بشدت مدافع قانون است. حال و هوای كلیشه ای بچه مدرسه ای باهوش ولی بی دست و پا را دارد اما همه ی این ها از آن بازی ظریف پیرس است. دیدن كوین اسپیسی در نقش جك استینز هم جالب است و با این كه نقش آفرینی اش به پای لستر برنهام زیبای آمریكایی یا كایزر شوزه ی مظنونین همیشگی نمی رسد، اما مثل همیشه خوب و بی تكلف است. فكر كنم او به خاطر نقشش، یك پلیس هالیوودی بیشتر خودش است تا كاراكترش. اما مهم این است كه تو ذوق نمی زند و تكه پرانی هایش به دل می نشیند. كیم باسینگر در نقش زن اغواگر و مرموز همیشگی فیلم های نوآر، سینمای دهه ۵۰ را به محرمانه لس آنجلس می آورد. حركات سرد او براحتی بازیگران زن آن دهه را به یاد می آورد. او برای بازی اش اسكار بهترین بازیگر زن نقش مكمل را ربود. جیمز كرامول در نقش مامور دادلی اسمیت، با آن صورت سنگی و چشم های بی روحش از یاد مخاطبان فیلم بیرون نمی رود. در مقیاسی كوچكتر، دنی دوویتو مسخره هم در نقش روزنامه نگار سمج بامزه است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/10-L-A-Confidential.jpgفیلم گره های مختلفی می اندازد و آن ها را به نرمی باز می كند و یك لحظه هم نمی گذارد تماشاگر خسته و یا نا امید شود. او را با خود همراه می كند و به اعماقش می برد. فیلم حال و هوای نوآر را در میان پلیس های لس آنجلس به خوبی بازتاب داده است. باد وایت و اد اكسلی از نسلی هستند كه پدرشان یا خانواده را ترك كرده یا كشته شده و به هر دلیل غیبش زده. آنها برای جبران ضربه ی روحی خودشان پلیس های شریفی شدند كه باید پرده از جنایت جغد شب بردارند. آنها موفق می شوند اما آیا اداره ی پلیس كه پای خودش هم در این ماجرا گیر است، حقیقت را به رسانه ها خواهد گفت ؟

محرمانه لس آنجلس كاندید ۹ جایزه ی اسكار بود و از بردن ۱۱ اسكار پرزرق و برق تایتانیك جیمز كامرون، توانست دو تا از آنها را بدست آورد: بازیگر نقش مكمل زن و فیلمنامه ی اقتباسی. اما حالا یك فیلم محبوب است و در میان تمام فهرست های ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما جایگاهی مشخص دارد. و این حقش است. تماشای چندین باره ی فیلم را هم نباید از دست داد.

منبع: دست نوشته های نیکان

 

*****************************

 

 

[nextpage title=” پازل های گیج کننده یک زندگی امریکایی(جام جم آنلاین)”]

۴- پازل های گیج کننده یک زندگی امریکایی(جام جم آنلاین)

 

 

نویسنده: رضا استادی

پرونده محرمانه لس آنجلس ساخته کرتیس هنسان کارگردانی است که در سینما فعالیت های مختلفی همچون بازیگری و تهیه کنندگی را نیز تجربه کرده است.

فیلمنامه اثر براساس یک رمان جنایی که سال ۱۹۹۰ منتشر شده، توسط کرتیس هنسان و برایان هلگلند نوشته شده است. فیلم نیز در سال ۱۹۹۷ به نمایش در آمده است. داستان این فیلم درباره ماموران پلیس لس آنجلس در سالهای ۱۹۵۰است. محوریت قصه پرداختن به فساد برخی از این افسران است که از مناصب جزئ تا دادستانی اداره پلیس در این کشور حضور دارند که البته این مساله با روایتی پیچیده در طول داستان در هم تنیده شده است. ضرب المثل معروفی است که می گوید: «هر چه بگندد نمکش می زنم / وای به روزی که بگندد نمک».

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/6-L-A-Confidential.jpgاین شاید یکی از مهمترین دستمایه هایی باشد که فیلمهایی همچون «پرونده محرمانه لس آنجلس» به کار می گیرند تا داستانی جذاب را روایت کنند. داستانی که تماشای آن در مدت زمانی بیش از دو ساعت نیز جذاب و هیجان انگیز است. یکی از این شخصیت ها کارآگاهی فاسد به نام «جک وینست» با بازی کوین اسپیسی است که یک پلیس خوش سر و زبان است و با مجله ای همکاری می کند که کار آن چاپ عکسهای غیراخلاقی افراد مشهور است. دیگری ماموری خشن و قلدر به نام «باد وایت» با بازی راسل کرو است که در کودکی خاطره ای تلخ از کتک خوردن مادرش توسط پدر در ذهنش نقش بسته و حالا این مساله سبب شده تا بشدت نسبت به حقوق زنان حساس باشد. اکسلی کارآگاه دیگر این مجموعه است که نقش او را «گای پیرس» ایفاء می کند. او فرزند یک پلیس افسانه ای در اداره پلیس لس آنجلس است که سالها پیش کشته شده است. طی درگیری میان افسران پلیس با زندانیان در شب کریسمس، او علیه یکی از پلیس های مقصر شهادت می دهد و این مساله باعث اخراج او از اداره می شود. اخراجی که روز بعد با قتل آن افسر پلیس ماجرا را پیچیده تر می کند. کارگردان محرمانه لس آنجلس برای ساخت فیلمی جذاب چند تمهید مختلف را به کار برده است. مساله اول تعریف آدمهایی با انگیزه های متفاوت و اهداف مشترک است. این مساله ای است که سبب می شود شخصیت های مختلف داستان از چند مسیر به سوی یک هدف بروند و روایت موازی این راههای مختلف است که قصه را جذاب و پر کشش می کند. تمهید دیگر فیلمساز خلق شخصیتی خیالی با نام «رولفو توماسی» در داستان است. شخصیتی که به نظر می رسد وجود خارجی دارد و عده زیادی به دنبال آن هستند اما در نهایت مشخص می شود چنین شخصی وجود خارجی ندارد و تنها نامی برای سرکار گذاشتن افسران پلیس است. نکته قابل توجه دیگر این است که آدمها در این فیلم همواره به دنبال فریب یکدیگر و استفاده از موقعیت های پیش آمده هستند. به عنوان نمونه می توان به مساله اعتراف دختری اشاره کرد که اسیر عده ای از مردان خلافکار بوده و در زمان بازجویی با اطلاعات اشتباهی که می دهد باعث تغییر مسیر پرونده می شود. تمهید دیگر هنسان در این فیلم استفاده از چند شخصیت ظاهرا حاشیه ای است. دادلی رئیس پلیس، لین براکین زنی تنها و هاش هاش خبرنگاری که ناشر مجله ای است که با انتشار عکسهای خصوصی افراد روزگار می گذراند، سه شخصیت محوری فیلم هستند. یکی از درخشان ترین کارکردهای حضور این شخصیت ها استفاده دادلی از باد وایت برای کشتن اکسلی است. بخش دیگر ماجرا قتل هاش هاش به دست دادلی است و البته حضور لین براکین هم یکی از همان حلقه های اتصال است که ماجراهای مختلف و شخصیت های گوناگون را به هم پیوند می دهد. پرونده محرمانه لس آنجلس با تصاویری از شهر لس آنجلس آغاز می شود. شهری برای تفریح، برای زندگی و برای پول در آوردن، اما بلافاصله به تصاویری از پشت صحنه زشت این شهر پیوند می خورد و چهره حقیقی پنهان شده در پس این ماجرا را روایت می کند. چهره ای که چندان مهربان و دوست داشتنی هم نیست. فیلم در سال ۱۹۹۸ برنده دو اسکار برای بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای کیم بسینگر شده است که البته به این مساله می توان نامزدی جایزه اسکار را نیز در رشته های: بهترین تدوین، موسیقی، فیلمبرداری، صداگذاری و طراحی صحنه را هم اضافه کرد. این فیلم تاکنون ۶۸ جایزه مختلف در جشنواره های گوناگون کسب کرده و هنوز هم نمونه خوبی از یک فیلم جذاب و پر کشش است. شاید آنچه که سبب می شود این فیلم در تماشای چند باره نیز جذاب به نظر برسد تعلیق هایی است که مخاطب را نیز به کمک می طلبد و باعث می شود او خود در حل این پازل گیج کننده مشارکت کند. پازلی که دانه آخر آن تنها جایی پیدا می شود که گلوله اسلحه اکسلی کار دادلی را یکسره می کند!

نویسنده: رضا استادی

منبع: جام جم

 

*****************************

 

[nextpage title=” درباره فیلم محرمانه لس انجلس (سیامک عباسپور)”]

۵- درباره فیلم محرمانه لس انجلس (سیامک عباسپور)

 

 

در حوالی سالهای ۱۹۵۰، نیروی پلیس لوس آنجلس دچار فساد زیادی شده است و شهر پر از دزدان، جنایتکاران و آدمکشان است. در این زمان سه کاراگاه که هرکدام دارای روشها و تاکتیکهای متفاوتی هستند، سعی دارند تا از این فساد پرده برداشته و به پرونده کشتار مشتریان یک کافی شاپ رسیدگی کنند.

محرمانه لس آنجلس در واقع رمانی به قلم « جیمز آلوری » بود که در سال ۱۹۹۰ منتشر شد و در سال ۱۹۹۷ توسط برایان هلگلند اقتباس شد و کرتیس هانسون آن را به فیلم برگرداند.

این فیلم با حال وهوایی نزدیک به فیلمهای کلاسیک خود مشخص است که داستان قوی و استواری پشت آن است، و این داستان بدون لکنت بیان می شود. محرمانه لس آنجلس فیلمی قابل توجه است که براحتی نمی توان از کنارش گذشت.

روایت بسیار زیبا و پراخت عالی ست. بازیها در بالاترین سطح خود و یک کارگردانی مثال زدنی از کورتیس هنسون. تنها بدشانسی فیلم این بود که در سال اکران فیملی مانند تایتانیک که هوش از سر همه برده بود عرضه شد.

۱-محرمانه لس آنجلس فیلمی جنایی-معمایی است.از یک سو دنیای آدم بدها را واکاوی می کند و از سویی دیگر سعی دارد معمای قتلی را بگشاید که سرانجام به افشاگری می رسد.

۲http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/5-L-A-Confidential.jpg-فبلمنامه از چند پیرنگ متفاوت تشکیل شده که در پایان همگی به هم می پیوندند.اولین پیرنگ حکایت درگیری پلیسها در اداره پلیس با مکزیکیها است.در همین اولین پیرنگ که شخصیتهای اصلی داستان که قبلا معرفی شده اند به نوعی افشاگری می رسند.دومین پیرنگ کشف معمای قتل دوست پلیس بادوایت(راسل کرو) است.این پیرنگ ابتدا به تنهایی توسط بادوایت(راسل کرو) جان تازه ای می گیرد و سپس با کمک اد اکسلی (گای پیرس) به پایان می رسد.در این میان یک زیر پیرنگ نیز به چشم می خورد:ماجرای فساد در هالیوود. همین پیرنگهای تو در تو و نحوه جمع بندی آنها است که فیلمنامه را واجد کلاس و عیار متفاتی ساخته است.

۳-پرداخت شخصیت در فیلمنامه این فیلم در اوج است.هر شخصیت به مدد خصلتهای سایر شخصیتها کامل می شود. اد اکسلی (پیرس) سیاس و آرمانخواه در کنار باد وایت(راسل کرو) عمل گرا است که به موفقیت می رسد.در کنار این دو شخصیت جک وینسنت (کوین اسپیسی) سرخوش را هم داریم.سرخوشی او به فیلم سر و شکلی داراماتیک می دهد.او آدمی اهل معامله است.اما هم اوست که معما را حل می کند و….

۴-فکر می کنم از یک نظر گاه فیلم وامدار محله چینی ها است.در آن فیلم پولانسکی سعی میکند به ریشه های فساد در شهر لس آنجلس بپردازد.او به تماشاگر خود نشان می دهد این شهر وامدار چه آدمهای تبهکاری است.اصلا نطفه این شهر با تبهکاری بسته شده.اینجا در محرمانه… نیز با فساد در تمامی ارکان این شهر روبرو ایم. از پلیس گرفته تا کارخانه رویاسازی.

۵-با همه مانوری که روی شخصیت اد اکسلی(گاری پیرس) و باد وایت(راسل کرو) وجود دارد اما بازی منحصر به فرد کوین اسپیسی در نقش جک وینسنت پلیس سر خوش این فیلم فراموش ناشدنی است.چشمان او در هنگام ادای کلمه رولو توماسی از یاد نمی رود…

۶- سکانس پس از درگیری در کلانتری در فیلم محرمانه لس آنجلس در اتاق رئیس پلیس که پلیسهای خطاکار توسط دادستان و رئیس پلیس و معاونش بازجویی میشوند نحوه برخورد باد وایت(راسل کرو) اد اکسلی (گای پیرس) و جک وینسنس(کوین اسپیسی) با سوالاتی که از آنها میشود و دیالوگهای هوشمندانه و بازیهای درخشان بازیگران این سکانس را به یک نمونه کم نظیر از پرداخت صحیح شخصیتها بدل کرده که میتواند بسیار مورد استفاده علاقمندان بازیگری و به خصوص فیلمنامه نویسی قرار گیرد.

نوشته: سیامک عباسپور

 

*****************************

 

 

[nextpage title=” تحلیل محتوایی فیلم «محرمانه لس آنجلس» (جام جم آنلاین)”]

۶- تحلیل محتوایی فیلم «محرمانه لس آنجلس» (جام جم آنلاین)

 

 

نویسنده: مهدی تهرانی

«شما به کسی که بیش از یک قهرمان باشد، احتیاج دارید». این آخرین جمله ای است که ستوان ادموند اکسلی در جلسه بازجویی اش خطاب به دادستان می گوید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/2-L-A-Confidential.jpgدر فیلم «محرمانه لس آنجلس» آنچه مشاهده می شود سراسر، قالب گرفتن از قهرمانان دروغینی است که بزرگنمایی آنان در یک رسانه تازه تولد یافته اما بسیار موثر به نام تلویزیون در کنار رسانه های قدیمی و بسیار قدرتمند یعنی مطبوعات، روشی معمول شده است. اما گذشت زمان نشان می دهد که قهرمانان دروغین علی رغم فعالیت های پشتیبانی کننده رسانه های دیداری و نوشتاری، به مرور زمان در مقابله با مردان واقعی رنگ می بازند و این تمام حرف و حدیث فیلم محرمانه لس آنجلس است. فیلمی که قصد دارد سرگذشت و تعامل و تخاصم پلیس های خوب (ادموند اکسلی، وایت و وینسنت) و پلیس های بد (بازمیکس و دادلی اسمیت) را با زبانی سینمایی و تصویری روایت کند و این روند در زمانی خاص شکل می گیرد و یعنی در اوایل دهه ۵۰با قدرت گرفتن رسانه نوپای تلویزیون در لس آنجلس، چهره های خوب و بد توسط کارها و اعمالشان تفکیک و معرفی نمی شوند. بلکه سیاست های پشت پرده و افرادی که این سیاست های کثیف را در سیستم قضایی و پلیسی امریکا بویژه در لس آنجلس اعمال می کنند، رسانه ها را ملعبه امیال شیطانی خود قرار داده اند. بدیهی است که در این سیستم های ناپاک هرگز قهرمانی راستین یافت نمی شود. نوشتار زیر به نقد تحلیل محتوایی فیلم «محرمانه لس آنجلس » می پردازد. با ذکر این موضوع که نسخه پخش شده از سیما ملاک اصلی این نقد قرار گرفته تا خوانندگان با آنچه دیده اند، نقد را تطبیق دهند. در نوول (Novel) جیمز ال روی با نام کامل پرونده محرمانه لس آنجلس و همچنین فیلمنامه اقتباس شده آن نوول که توسط برایان هیلگلند و کرتیس هانسون نگاشته شده یک جمله چندین بار تکرار می شود: «مردم ما، یعنی شهروندان لس آنجلسی به پلیس هایی علاقه مند هستند که بتوانند به سوابق آنها افتخار کنند». جمله در فیلم نیز چندین بار از سوی کاپیتان دادلی اسمیت (با بازی جیمز کرامول، رئیس آگاهی پلیس لس آنجلس خطاب به افراد و نیروهای شاخص وی گفته می شود. از این رو بیننده مشتاق است که هر چه بیشتر با شخصیت های داستان، پیشینه آنان و نحوه رفتار حرفه ای و اجتماعی آنان آشنا شود. درحقیقت کرتیس هانسون با زیرکی تمام به نحوی دیالوگ های فیلم را تقسیم بندی می کند که از همان ابتدا همذات پنداری با تمامی شخصیت ها از سوی تماشاگر به وجود آید و داستان و روند شکل گیری آن مورد مداقه وی قرار گیرد. همچنین این همذات پنداری و پیگیری گره های ایجاد شده در بستر روایت تصویری، باعث شده است که فضای پویای «فیلم محرمانه لس آنجلس» آنچنان ضرباهنگی بیابد تا تماشاگر حرفه ای سینما، بتواند در روند شکل گیری قصه پرسوناژها را از لحاظ انگاره های ذاتی مورد تفکیک قرار دهد تا در اواسط فیلم این فرصت را به دست بیاورد تا نوع همذات پنداری خود را در ارتباط با شخصیت ها رنگ و رویی واقعی ببخشد. در محرمانه لس آنجلس تقابل خوبی و بدی و امکانات در دسترس هر کدام از آنها؛ اختلافهای عظیم و فاحش دارد که در بسیاری از صحنه ها و قصه های فرعی و مکمل، آه از نهاد تماشاگر در می آورد. در این زمینه هر چه نیروهای پلیس وظیفه شناسی، اتحاد و تفوق و یکدلی ندارند و حتی با هم به دشمنی و کینه جویی نیز می پردازند، (ستوان ادموند اکسلی با بازی گای پیرس ؛ گروهبان بادوایت با بازی راسل کرو و گروهبان جک وینسنت با بازی کوین اسپیسی)، نیروهای مقابل آنها یعنی پلیس های بد (که در راس آنها رئیس اداره آگاهی لس آنجلس کاپیتان دادلی اسمیت قرار دارد) از اتحاد و نظم و یکدلی شیطان صفتانه ای برخوردارند ضمن این که رسانه فراگیر تلویزیون با ارائه برنامه «نشان افتخار» در خدمت آنهاست و روزنامه ها نیز توسط یکی از عوامل رذل پلیس های بد (هاچینسون با بازی دنی دویتو) به قهرمان سازی از این پلیس های شیطان صفت می پردازد. اما به هر روی، در روند شکل گیری قصه سرانجام این نظم و همدلی دور از دسترس برای پلیس های خوب نیز به دست می آید و این زمانی است که یکی از بهترین افراد این مثلث سه نفره یعنی گروهبان جک وینسنت (با بازی کوین اسپیسی) توسط کاپیتان دادلی اسمیت (جیمز کرامول) به قتل رسیده است. از اینجا به بعد همکاری و یکرنگی دو پلیس بازمانده (ستوان اکسلی و گروهبان وایت) باعث می شود تشکیلات پلیس فاسد از بین برود و هتل ویکتوری، قتلگاه و محل تقابل و رویارویی مظاهر خیر و شر شود. در این سکانس پر از التهاب، راسل کرو و گای پیرس در یک غروب افشاکننده که از هر سپیده دمی روشن تر می نماید در محاصره دادلی و افرادش قرار می گیرند و سرانجام تنها دو نفر و ۲نماینده باقی می مانند؛ یک نفر به عنوان معاون ۳۰ساله اداره آگاهی لس آنجلس به نام ستوان اکسلی و دیگری رئیس وی کاپیتان اسمیت. در آخرین لحظه اسمیت از اکسلی می خواهد از کشتن وی صرف نظر کند تا در عوض او را به مقام ریاست اداره آگاهی پلیس لس آنجلس منصوب کند. مشخص است که با این عنوان هم روزنامه ها در خدمت اکسلی خواهند بود و هم این که برنامه نشان افتخار جولانگاه این ستوان جوان خواهد شد. اما اکسلی که به هویت واقعی اسمیت پی برده و می داند که او همان «توماسی» تبهکار و ملقب به مرد هزار چهره ای است که سالها پیش پدر او را به قتل رسانیده (همان گونه که راسل کرو و کوین اسپیسی هویت این پلیس شیطان صفت را دریافته بودند)، پیشنهادهای او را نمی پذیرد و او را از پای درمی آورد. این تمام داستان فیلم ۱۳۶دقیقه ای «محرمانه لس آنجلس» نیست، اما می تواند شمای کلی و پلات کاملی از آن باشد. علت آن است که برخلاف آثار مشابه پلیسی و جنایی که قصه ای فرعی و روایت های غیرمرتبط بر هسته اصلی و انگاره های واقعی فیلم همواره چربش دارد، در این فیلم ۲یا ۳قصه فرعی وجود دارد که هرگز بی دلیل و یا برای رنگ و لعاب دادن به فیلم طرح نشده است. در این خصوص تصور می کنم یادآوری جریان قتل عام در رستوران «جغد شب» بهترین مثال باشد. در این حادثه ۶نفر به قتل می رسند که یکی از آنها گروهبان پلیس «لی استنسر» است. به هر حال برای هر قتلی باید قاتلی یافت و معرفی کرد. در لس آنجلس اوایل دهه ۵۰ و با ترکتازی یک اداره آگاهی که زیر نظر تبهکاری به نام دادلی اسمیت که خود را افسری فوق العاده وظیفه شناس و موثر در برقراری امنیت شهر جا زده و اصلا راه اندازی برنامه تلویزیونی «نشان افتخار» برای بزرگنمایی او و افراد شیطان صفتش بوده است، بدیهی است که خلق و معرفی کردن یک یا چند قاتل نمی تواند کار سختی باشد. از این روست که ۶مکزیکی به عنوان یک باند آدمکش و عوامل اصلی کشتار در رستوران جغد شب معرفی می شوند. اما همین قصه فرعی در حقیقت به عنوان اولین سند برای هوشیاری و تفوق و اتحاد آن مثلث از پلیس های خوب (پیرس، کرو و اسپیسی) رقم می خورد، زیرا مشخص می شود. استانز، یعنی همان پلیسی که در رستوران جغد شب کشته شده، ارتباطاتی با گروههای قاچاق موادمخدر و بازمیکس پلیس اخراجی و اسمیت رئیس آگاهی داشته است و این دادلی اسمیت خبیث است که قصد دارد تک تک عوامل قدیمی زیر دست خود را از سر راه بردارد و با نیروهایی جدید و تازه نفس، عملیات تبهکاری در سطح شهر لس آنجلس را با قرارگرفتن در همان قالب افسر فداکار و وظیفه شناس، ادامه دهد. شخصیتی پلید که در مجله هاش هاش به مدیریت هاچینسون (با بازی دنی دویتو) و در برنامه «نشان افتخار» به عنوان فرشته یاری رساننده مظلومان و برقرارکننده امنیت سالهاست که به مردم و شهروندان لس آنجلس شناسانده شده است. با برگزاری آخرین جلسه بازجویی از ادموند اکسلی، مشخص می شود که هر چند نیروهای ستمکار قبلی همگی مرده اند، اما روسای رده بالاتر یعنی دادستان و رئیس پلیس شهر- که بیننده با فساد عمیق آنها آشنا شده است – (صحنه ای را به یاد بیاورید که گای پیرس و راسل کرو بسیار مصمم وارد دفتر دادستان می شوند و از او مصرانه و با تحکم می خواهند فعالیت های کاپیتان دادلی اسمیت، رئیس اداره آگاهی پلیس لس آنجلس و همچنین اقدامات و رفتارهای بسیار مشکوک پاچت – میلیونر فاسد – را کنترل کند) تصمیم می گیرند این بار نیز به مدد رسانه ها (تلویزیون نوپای لس آنجلس و روزنامه ها) از دادلی شیطان صفت برای آخرین بار فرشته ای معصوم بسازند. برای همین، تیتر روزنامه از قبل معلوم می شود: «مرگ قهرمانانه رئیس اداره آگاهی در نبرد با قاچاقچیان بین المللی موادمخدر». اما پیش از این پیرس در آخرین جمله خطاب به این گروه شیطانی و بازمانده از نسل «توماسی» تبهکار با پوزخندی که هزار معنی دارد می گوید: «شما به کسی که بیش از یک قهرمان باشد احتیاج دارید.» انگاره های جامعه شناختی و رفتارشناختی موجود در «محرمانه لس آنجلس» بیان می کند که در جامعه ای صنعتی و شلوغ نظیر ایالات متحده امریکا آنچه اصلا به چشم نمی آید، شرافت و صداقت است. به یاد بیاورید که پدر ستوان اکسلی سالها پیش توسط اسمیت کشته شده است و خود وی نیز از پلیس لس آنجلس طرد می شود و بهترین و پاکترین همکارانش یعنی راسل کرو (گروهبان وایت) و کوین اسپیسی (گروهبان وینسنت) به دلیل کشف حقایق (یعنی به دلیل آن چیزی که باید به دنبالش باشند و وظیفه ای حرفه ای و اجتماعی شان است) کشته می شوند و شرافت برای سالها و دهه های مختلف در سیستم های ناپاک قضایی و پلیسی امریکا مدفون می شود. از سویی دیگر، بازخورد و فیدبک فعالیت های رسانه ای در ابرشهری مانند لس آنجلس به عنوان مشتی نمونه خروار، اذعان می دارد که شرافت آن چیزی نیست که همگان معنای اصلی اش را می دانند. در فیلم و جامعه مرتبط با آن صاحبان انگاره های ارزشی می توانند کسانی باشند که خود موجوداتی ضدارزش و بی مقدار در ذات بوده که از نواده های شیطان محسوب شوند. یک نکته بسیار مهم در پروراندن شخصیت های فیلم، مساله تعامل بازیگران «محرمانه لس آنجلس» با یکدیگر است. اتفاقی که ممکن است در یک دهه فقط در یک فیلم شاهد باشیم. ارتباط پویا و داینامیکی که بین بازیگران در این فیلم وجود دارد، چنان فیزیک حرکتی از تونالیته دراماتیک اثر به دست داده است که گویی این شخصیت ها همگی واقعی هستند. نحوه شکل گیری رفاقت و همراهی و همکاری گای پیرس و راسل کرو و کوین اسپیسی خود می تواند شاهد مثال ما باشد. کینه جویی آنها با یکدیگر هنگامی که شناختی از انگاره های وجودی یکدیگر ندارند در ابتدای فیلم، حسادت بین آنها هنگامی که پیرس به مقام ستوانی نایل می شود و کرو و اسپیسی در سمت گروهبانی درجا می زنند، در ۴۵دقیقه اول فیلم و همراهی و همکاری آنها هنگامی که مشخص می شود اهداف کلی آنها یکی است و ارزشمداری و پاکی یک پلیس برای هر سه نفر مهمترین دغدغه است، در اواسط فیلم، نمونه ای عالی از همان وجود ارتباط داینامیک بین بازیگران به شمار می آید. موسیقی فیلم «محرمانه لس آنجلس» دسترنج چهره ای آشنا و تثبیت شده به نام جری گلداسمیت است (آهنگ فیلمهای پاپیون و تالار شهرداری را که هر دو فیلم از سیما پخش شده اند به یاد بیاورید). موسیقی متن گلد اسمیت براستی در تعامل یاد شده بین بازیگران و حفظ آن پویایی دقیقا موثر از کار درآمده است. ضمن این که موزیک متن او توانسته است به عنوان یک مکمل برای حفظ ضرباهنگ فیلم و تشدید موقعیت های دراماتیک خصوصا در صحنه های پر از تعلیق جلوه گری موثر داشته باشد. محرمانه لس آنجلس توانست با ویژگی های خاص خود که بعضی از آنها به طور موجز ارائه شد در قسمتهای مختلف نامزد دریافت جوایز اسکار شود که اشاره به آن به دلیل پویایی اشاره شده در طول فیلم الزامی است. این فیلم به عنوان بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (کرتیس هانسون)، بهترین فیلمبرداری (دانته اسپینوتی)، بهترین طراح و کارگردان هنری، بهترین دکور، بهترین تدوین (پیتر هانس)، بهترین موسیقی (جری گلداسمیت)، بهترین صدا و بهترین فیلمنامه اقتباسی (برایان هیلکلند و کرتیس هانسون) نامزد دریافت جایزه اسکار در سال ۱۹۹۸ شود. اما تنها موفق شد که اسکار نقش دوم بهترین بازیگر زن (کیم بیسینگر) و اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را به دست آورد. یکی از مهمترین دلایل عدم توفیق در کسب جایزه بهترین بازیگری برای آن مثلث از سه پلیس خوب یا آن مثلث از سه پلیس بد، براستی به همان نحوه تعامل و پویایی آنان در طی بازیگریشان در طول فیلم و روند شکل گیری قصه برمی گردد. اگر در آن سال مقدور بود به سه نفر اسکار بهترین بازیگر نقش اول داده شود، بی تردید آن سه نفر راسل کرو، گای پیرس و کوین اسپیسی نام داشتند؛ آنها بیش از یک قهرمان بودند.

نویسنده: مهدی تهرانی

منبع: جام جم

 

*****************************

 

 

[nextpage title=” درباره ی فیلمنامه محرمانه لس آنجلس (کتابنامه)”]

۷- درباره ی فیلمنامه محرمانه لس آنجلس (کتابنامه)

 

 

مترجم: بهروز تورانى

به نظر می رسد فیلمنامه های سالیان اخیر سینمای جهان بیش از گذشته در تکمیل و تقویت جنبه های ادبی فن سناریو نویسی توفیق یافته اند افرادی از قبیل برایان هلگلند، کرتیس هنسان و کوئنتین تارانتینو به تدریج اعتبار متفاوتی نصیب سناریوهای حال و آینده خواهد کرد. در فیلمنامه های جدید توصیفاتی دیده می شود که نه بر نکته ای فنی تاکید دارند و نه میزان سن بخصوصی را معین می کنند، اما وجودشان در فیلمنامه، از یک سو جایگاه ادبی متن را به مرتبه ای قابل مقایسه با رمان های معتبر ارتقا می دهد و از سوی دیگر جنبه هایی از داستان را برای خواننده فاش می کند که به رمز و راز شبیه است؛ رموزی که لازم است در فضا سازی فیلم ساخته شده بر اساس آن سناریو لحاظ شود.

فیلمنامه محرمانه لس آنجلس داستان یک شهر است: فیلمنامه ای که می خوانید داستان یک شهر است، لس آنجلس، یکی از مشهورترین شهرهای ایالات متحده، شهر هالیود، شهر آینده، شهر آرزوها، شهر فرشتگان، شهر تبه کاران، شهری که در آن هر چیزی امکان پذیر است. هر رویایی به حقیقت می پیوندد، هر حادثه ای قابل تصور است، هرگونه پیش بینی و آینده نگری نقش بر آب می شود و هر شهروند خوشبخت دو چهره متفاوت دارد.

این فیلمنامه، اقتباس از کتاب سوم یک رمان چهار بخشی است نوشته جیمز الروی. رمان پرفروش و پر ورقی که به تاریخ لس آنجلس در سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ ۱۹۶۰ اختصاص دارد، اما نه تاریخ مشهور و معروف این شهر،بلکه تاریخ وقایع پنهانی و اطلاعات سری، آن هم به طور خصوصی، مخفیانه و خیلی خیلی محرمانه!

گویا داستان جیمز الروی بسیار جذاب و خواندنی و در عین حال به شکلی غیر عادی موجز و فشرده است _ تا حدی که می گویند هر پانصد صفحه اش به اندازه هزار صفحه نویسندگان دیگر است. سناریوی فعلی نیز همین خصوصیت را حفظ کرده و از نظر فشردگی اطلاعات و نیز پنهان کردن آن از تماشاگر شگفت آور است و تازه در خود فیلم این ویژگی دو چندان شده و مثلا ده پانزده صحنه ابتدایی فیلمنامه فعلی، به یک سکانس متراکم تبدیل شده که به عنوان بندی را نیز در بر دارد و کارکردی شبیه به یک آگهی تلویزیونی برای جذب توریست به لس آنجلس پیدا کرده است _ و البته لازم است توریست ها قبل از ورود بدانند که اوضاع این شهر همیشه کمی غیر عادی است!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/4-L-A-Confidential.jpgفیلمنامه محرمانه لس آنجلس ساختمانی دقیق و هوشمندانه دارد، و از طرفی انجسام و توازن رمان خوبی را که منبع اقتباس بوده حفظ کرده و از سوی دیگر تفاوت های زیادی با رمان دارد (مثلاحذف پرستون اکسلی که در داستان الروی شخصیت مهمی است) که به تمرکز ایده اصلی _ همکاری ناخواسته سه پلیس قصه _ کمک کرده و به سناریوی تم های مشخص و موثری داده است.

فیلمنامه فعلی شبیه فرش وسیع پر نقش و نگاری شده که در ابتدا از یک گوشه باز می شود و با انبوه نقش ها بیننده را سرگردان می کند، اما در انتهاست که پس از باز شدن کامل و پیدا شدن ارتباط منطقی نقوش همه را به تحسین وا می دارد. در نیمه اول فیلمنامه با تعداد فراوانی شخصیت و اطلاعات گوناگون مواجهیم که نمی دانیم هر کدام چه ربطی به دیگری دارد. در نیمه دوم با پیدا شدن سر و کله (رولو توماسی) اجزای داستان به تدریج در اطراف این نام عجیب گرد می آیند و در هم تنیده می شوند، رولو توماسی همان نقش اصلی است که در مرکز فرش پر نقش و نگار قرار داده شده است.

کرتیس هنسان که فیلم را کارگردانی کرده و یکی از دو نویسنده آن است از کهنه کارهای هالیوود محسوب می شود. فیلم های مهم او در مقام کارگردان عبارتند از: قتل شیرین (۱۹۷۱)، اژدهاهای کوچک (۱۹۸۰)، باختن (۱۹۸۳)، پنجره اتاق خواب (۱۹۸۶ )، تاثیر بد (۱۹۹۰ )، دستی که گهواره را می جنباند(۱۹۹۲)، رودخانه وحشی (۱۹۹۴)، اما آخرین فیلمش که چیز دیگری است و شیرینی بهترین فیلم نوارهای تاریخ سینما را دارد، در همان سالی که تایتانیک همه جوایز اسکار را درو کرد، اسکار بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش مکمل زن را به دست آورد.

مترجم: بهروز تورانى

منبع: کتابنامه

 

*****************************

 

 

[nextpage title=” بررسی ابعاد شخصیتی «باد وایت» در فیلم­نامه­ی «محرمانه­ی لس­آنجلس» (فیلم نگار)”]

۸- بررسی ابعاد شخصیتی «باد وایت» در فیلم­نامه­ی «محرمانه­ی لس­آنجلس» (فیلم نگار)

 

 

نویسنده: آزاد جعـــفری

شخصیت­های فیلم­نامه­های خوب همچون انسان­های واقعی زنده­اند و اگر در فیلمنامه، به اقتضای داستان، زندگی­شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی­اند. شخصیت­های داستانی خوب، در زندگی مخاطبان تأثیر می­گذارند و به شکل نامحسوسی در شخصی­ترین تصمیم­گیری­های مخاطبان مؤثرند. شخصیت­های ماندگاری که به تاریخ می­پیوندند؛ نه تاریخ هنر و ادبیات بلکه تاریخ حیات بشر. حال چه می­شود که این­ها را خیالی و دروغ می­دانیم و به راحتی فراموششان می­کنیم، اما بی­اثرترین و خنثی­ترین انسان­های دور و بر خویش را حقیقی می­پنداریم و چه بسا گاه، جزء جزء روابط زندگی­شان را به عنوان تجربیاتی واقعی می­نگریم؛ کاری که اگر کسی در مورد شخصیت­های داستانی مطرح انجام دهد، خیال­باف و مهمل­گو نامش می­نهیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/12-L-A-Confidential.jpgآن­چه در پی می­آید تلاشی است در جهت کندوکاو در ابعاد شخصیتی برخی شخصیت­های برجسته­ی فیلم­نامه­های مهم تاریخ سینما و البته انتخاب اول «باد وایت»، شخصیت فیلم­نامه­ی محرمانه­ی لس­آنجلس است. معیار شناخت در مقاله­ی حاضر، نفس فیلم­نامه و اعمال و گفتار شخصیت­ها در خود فیلم­نامه است. از این رو بنای مؤلف بر این بوده که از اِعمال سلیقه­ی شخصی در شناساندن ابعاد شخصیتی پرسوناژها و نتیجه­گیری­های کلی خودداری کند. به گفته­ی ولادیمیر ناباکوف، نویسنده و منتقد بزرگ روسی­الاصل، «هنگام خواندن آدم باید به جزئیات توجه کند و به آن­ها عشق بورزد. البته هیچ اشکالی ندارد که پس از آن­که ذره­های آفتابی کتاب با عشق جمع­آوری شد، مهتاب کلی­گویی­ها هم بتابد. اگر آدم کار را با یک تعمیم پیش­ساخته آغاز کند، راه را غلط رفته است و قبل از آن­که کتاب را بفهمد، از آن دور می­افتد… هر آدم کودنی می­تواند به عقاید اساسی تولستوی پی ببرد. خواننده اگر بخواهد از هنر تولستوی لذت ببرد، باید بتواند مثلاً شکل و شمایل واگن قطار شبانه­ی مسکو-پترزبورگ صد سال پیش را مجسم کند.»[۱]

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6/72-L-A-Confidential/72-L-A-Confidential/3-L-A-Confidential.jpgپس به عبارت دیگر مقاله­ی حاضر سعی کرده یک نوع عشق­بازی باشد با اثر هنری، چراکه کسی که عشق­بازی نداند، عاشقی نمی­داند و کسی که عاشقی نداند، معشوق نمی­شناسد و کسی که معشوق نشناسد، دلبری نمی­داند و بالاخره اثر هنری که از مخاطبش دلبری نکند اثر هنری نیست. مؤلف امیدوار است توانسته باشد کاری شبیه به آن­چه ولادیمیر ناباکوف درباره­ی «مسخ» کافکا انجام داده، درباره­ی شخصیت­های برگزیده­ی فیلم­نامه­های مطرح ارائه دهد. به امید این­که مورد پسند آن­ها که با اثر هنری بی­واسطه و بدون پیش­فرض­های مرسوم رابطه برقرار می­کنند و از همه مهم­تر به جزئیات، عشق­ می­ورزند قرار گیرد. در پایان لازم به تذکر است، از آن­جا که در موارد بسیاری و به خصوص این فیلم­نامه، تفاوت فیلم نهایی و فیلم­نامه­ بسیار قابل توجه است، معیار در نگارش این متن، فیلم­نامه­ی اولیه بوده نه نسخه­ی نهایی فیلم و به تبع آن فیلم­نوشت اثر.

شخصیت: وندل وایت، ملقب به باد وایت

فیلم­نامه: محرمانه­ی لس­آنجلس، نوشته­ی برایان هلگلند و کرتیس هنسان

بر اساس رمانی به همین نام اثر جیمز الروی

محصول ۱۹۹۷ آمریکا و برنده­ی اسکار بهترین فیلم­نامه­ی اقتباسی.

* * *

«وندل وایت ملقب به باد وایت، سی ساله… که مأمور اداره­ی پلیس لس­آنجلس است، به عنوان خشن­ترین مرد نیروی پلیس شهرتی برای خود دست­وپا کرده است.»[۲]

این نخستین جملات فیلم­نامه برای معرفی باد وایت است؛ تمام آن­چه در ابتدا باید از او بدانیم. در ادامه متوجه می­شویم باد خصلت ویژه­ای دارد و آن حساسیت نسبت به کتک زدن زن­هاست که دلیل آن نیز بعداً مشخصی می­شود.

«استامپاناتو: سرکار وایت، شنیده­ام تو از اون­هایی که زنشون رو کتک می­زنند خیلی بدت میاد.»

در انتهای این صحنه وقتی باد نشانی مردی را که زنش را کتک می­زند تا با سوءاستفاده از او ضررهایش را جبران کند از استامپاناتو می­گیرد و بیست دلار هزینه­ی آن را می­پردازد، در مقابل جمله­ی استامپاناتو که رضایتمندانه لبخند می­زند و می­گوید: «خوش باشید رفقا» عکس­العمل نشان می­دهد و این­جا متوجه می­شویم باد میانه­ی خوشی با باج ندارد، برخلاف جک وینسنس همکارش در اداره­ی پلیس که به قول اکسلی:

«اکسلی (خطاب به جک): تو متخصص دستمزد هستی. من فقط وظیفه­ی خودمو انجام می­دم.»

صحنه­ای که باد به آدرس مذکور می­رود و مرد چاق را مورد ضرب و شتم قرار می­دهد، بهترین آغاز برای نشان دادن شدت خشونت باد است که در ادامه در چند سکانس به اوج خود می­رسد.

«باد، موهای مرد چاق را می­گیرد و صورتش را روی پیاده­رو می­کوبد. یک­بار، دوبار، دندان­های مرد روی پیاده­رو می­افتند.»

آن­چه از باد نمی­دانیم و انتظارش را هم نداریم، وجود احساسی به نام عشق در وجود اوست که از سکانس آشنایی با لین براکن به آن پی می­بریم.

«باد تنها حرفی را که به ذهنش می­رسد به زبان می­آورد.

باد: کریسمس مبارک.

لین: کریسمس شما هم مبارک جناب سروان.

باد: معلومه، ها؟

لین (لبخند می­زند): عملاً روی پیشونیتون یه مهر زده شده.»

جمله­ی آخر لین همه­چیز را خراب می­کند. باد لو رفته و دیگر مایل به ادامه­ی گفت­وگو نیست. صحنه عوض می­شود و جریان ماشین پیرس پچت و چشمان کبود سوزان لفرتز (در فیلم، بینی پانسمان شده) بهانه­ای می­شود برای این­که علاقه­ی این دو را که هنوز خود هم از آن خبر ندارند به طور ضمنی دریابیم. باد حال سو لفرتز را می­پرسد و پچت دخالت می­کند.

«باد: شما حالتون خوبه؟

پچت: حالش خوبه.

باد (با قلدری): از تو نپرسیدم.»

در ادامه:

«باد: کسی شما رو زده؟

لین: جریان اون­طور که تو فکر می­کنی نیست.»

می­بینیم که لین درست مثل پچت در کار باد دخالت می­کند، اما باد برخلاف برخوردی که با پچت داشت، نسبت به لین با ملایمت رفتار می­کند و به گفته­اش اعتنا می­کند.

«باد حرکت لین را به طرف در سمت راننده تماشا می­کند.

باد: پس چیه؟»

در پایان به نظر لین در مورد باد پی می­بریم.

«لین (حین سوار شدن به ماشین): اما خوبه که آدم می­بینه مواظب هستید.»

گفتیم تا این­جا هیچ­یک نمی­دانند که عاشق شده­اند یا لااقل از هم خوششان آمده و یا اگر می­دانند زیاد جدی نگرفته­اند. دو صحنه­ی دیگر داریم که در اولین صحنه، خودآگاهی باد از این عشق به لین نشان داده می­شود و دومین صحنه، اوج عشق باد را دربردارد که به خاطر آن زنی را کتک می­زند. (کاری که شدیداً از آن نفرت داشت.) و اما اولین صحنه:

«خارجی، شماره­ی ۱۷۳۶، خیابان ناتینگام (خانه­ی لین براکن)، شب

باران. یک ماشین لیموزین، مرد سنگین­وزنی را پیاده می­کند که از پله­ها بالا می­رود و در می­زند. لین در لباس شب در را باز می­کند. مرد از کنارش می­گذرد. لین پیش از آن­که دنبال او برود، برمی­گردد و نگاهی به خیابان می­اندازد. ماشین پاکارد باد در خیابان پارک شده و ما می­توانیم طرح قامت او را پشت فرمان ببینیم. لین در حالی که با خودش لبخندی کمی اندوهناک می­زند، به داخل خانه می­رود. این یک مراقبت پلیسی نیست. باد رفتن او را با حسرت نگاه می­کند.»

قبل از این­که صحنه­ی دوم را نقل کنیم، لازم به تذکر است که شاید به ظاهر، صحنه­ی وصال باد و لین اوج عشقشان به نظر آید، اما ا ز آن­جا که با منبع درآمد لین آشنایی داریم، این اتفاق به راحتی با هر کس دیگری غیر از باد هم می­توانست رخ بدهد و چیز تازه­ای نیست و دیدیم که در همین صحنه­ای که نقل شد رخ داد. اما صحنه­ی کتک خوردن لین توسط باد و گریه­ی ندامت لین پس از آن، دیگر قابل تعمیم به دیگری نیست. حال گزیده­ای از صحنه­ی دوم مورد بحث:

«خارجی، خانه­ی لین براکن، روز

لین غمگین در ایوان ورودی نشسته و بارش باران را تماشا می­کند. وقتی ماشین پاکارد باد از راه می­رسد، صدای جیغ چرخ­هایش به گوش می­رسد. زن او را در حال پیاده شدن از ماشین و حرکت به طرف خانه تماشا می­کند. لین از جا بلند می­شود. دست­هایش را از هم باز می­کند. باد کمی جلوتر دور از دسترس او روی پله­ها می­ایستد. باران او را خیس می­کند.

باد: تو با اکسلی حرف زدی؟

لین: از زیر بارون بیا تو. صبح سر صبحانه حرف­هامون رو می­زنیم.

باد: نه. حالا (مکث) تو شبو با اون بودی؟

لین خسته­تر از آن است که بخواهد باز هم دروغ بگوید. پس سرانجام سر تکان می­دهد.

لین: فکر کردم دارم به تو کمک می­کنم. فکر کردم…

باد با پشت دست ضربه­ی محکمی به او می­زند. لین مستقیم به او نگاه می­کند و ضربه­ی دوم را هم می­خورد. ضربه­ی سوم را هم می­خورد تا گناهانش پاک شود. باد به خود می­آید و از او فاصله می­گیرد. لین صبورانه منتظر است. تا پیش از آن­که باد برگردد و زیر باران دور شود، اشکش سرازیر نمی­شود.»

ذکر این نکته خالی از لطف نیست که همین صحنه در فیلم با بغض و گریه­ی شدید باد همراه است و به شدت تأثربرانگیز.

باد پلیس قدرتمندی است. البته نه مثل اکسلی جاه­طلب؛ و البته قانون­ را هم خودش تعریف می­کند، به خصوص وقتی پای زن در میان باشد!

«استنسلند: هی همکار، یه جام بردار.

باد: اول باید گزارشم رو بنویسم…

بطری­ها دست به دست می­شوند. ظاهراً فقط باد پابه­پای بقیه نمی­رود.»

باد خشن است، اما خشونتش بی­مورد نیست، چنان­که در صحنه­ی اول آشنایی با او در فیلم­نامه، در جواب استامپاناتو می­گوید: «تو هم برای امرار معاش آدم­ها رو می­زنی. ولی این من و تو رو به هم شبیه نمی­کنه، لاشخور.» و حالا وقتی پلیس­ها می­خواهند ضاربین دو همکارشان، براون و هلنوسکی را به باد کتک بگیرند، باد خواسته­ی جک را اجابت می­کند و می­آید تا مانع کشته شدن کسی بشود.

«جک: وایت، بهتره پیش از این­که استنس کسی رو بکشه جلوشو بگیری.»

اما قضیه به این سادگی نیست. گارسیای متهم که البته باد برای کمک به او آمده این را نمی­خواهد بفهمد و به باد ناسزا می­گوید. باد اهمیتی نمی­دهد. گارسیا مادر باد را وسط می­­کشد:

«گارسیا:… و لعنت بر مادرت.»

این­جاست که خون جلوی چشم باد را می­گیرد و او خود به مراتب خشن­تر او را می­زند تا ما بفهمیم که حساسیت باد نسبت به زن­ها باید ارتباطی با مادر وی داشته باشد. مادری که احتمالاً باد خیلی او را دوست می­داشته است.

چنان­که پیش­تر ذکر شد، باد قانون­مند هست اما جاه­طلب نیست. بنابراین در سکانس مؤاخذه­ی رئیس پلیس حاضر نمی­شود علیه همکارش شهادت بدهد و معلق شدن از کار را به آدم­فروشی ترجیح می­دهد.

«باد: من این کارو نمی­کنم. من علیه همکارم یا هر کس دیگری شهادت نمی­دم.

رئیس: شما از کار معلق می­شید و مرخص هستید.»

باد حاضر است شواهد جعلی برای محکوم کردن مظنونی که می­داند گناهکار است دست­وپا کند تا مطمئن شود او در دادگاه محکوم می­شود. باد حاضر است برای حمایت از نظریه­ی دادستان در صحنه­ی جنایت تغییر صورت بدهد. باد می­تواند مظنون­هایی را که می­داند گناهکارند آن­قدر بزند که به جرمشان اعتراف کنند. باد می­تواند جنایتکاران اصلاح­ناپذیر را از پشت با تیر بزند تا دیگر نتوانند… و این همه را با یک جمله که دادلی خطاب به اکسلی جاه­طلب می­گوید متوجه می­شویم:

«اکسلی: وایت یه خون­آشام بی­کله است.

دادلی: نه ادموند. اون مردیه که می­تونه به سؤال­هایی که گه­گاه از تو می­کنم جواب مثبت بده.»

و قبلاً دیده­ایم که دادلی همین سؤال­ها را (آیا می­تواند شواهد جعلی…) از اکسلی پرسیده است و او جواب منفی داده است. در یک سوم پایانی فیلم­نامه پی می­بریم که این خصوصیات باد اگرچه در مواردی مثبت و به سود اوست اما مهم­ترین نقطه ضعف باد است که باعث می­شود دادلی برای پیش­برد اهداف شوم خود او را به اکسلی حسابگر و زیرک ترجیح دهد.

در صحنه­ای که باد سر صحبت را با زن موقرمزی که آرایش غلیظی کرده باز می­کند، برای فهماندن منظورش ابتدا خود را معرفی می­کند و می­گوید: «اسمم باده» و هنوز مقصودش را کامل بازگو نکرده که دادلی از راه می­رسد و این رابطه به هم می­خورد. این بدان معناست که باد اگر هم خودش بخواهد، تقدیر نمی­گذارد این­چنین آلوده شود. چراکه باد آدم روراستی است، در مقابل زرنگی و سیاست­مداری اکسلی:

«دادلی (خطاب به باد): اون اکسلی از من هم سیاست­مدارتره. اما اداره به آدم­های زرنگی مثل اکسلی نیاز داره و… به آدم­های روراستی مثل خودت.»

از زبان لین هم این صداقت رفتاری باد را بشنویم:

«لین (خطاب به اکسلی): می­بینمیش (باد را) چون اون نمی­دونه چه­طور خودش رو طور دیگه­ای نشون بده.»

پس باد نمی­تواند وقتی عاشق نیست، رابطه­ای برقرار کند که لازمه­اش ابراز عشق ظاهری و دروغین است.

گفته شد که اعتقاد باد به خشونت به عنوان مکملی برای حرفه­ی پلیسی (این عین جمله­ی دادلی در مورد اوست) نقطه­ی ضعف وی است و موجب علاقه­ی دادلی به او. قوه­ی عضلانی باد قرار است جایگزین خرد او شود، بنابراین وقتی دادلی دوباره نشان پلیس را به او بازمی­گرداند، از او می­خواهد برایش کار کند، آن هم در دایره­ی قتل­ها:

«باد (به هیجان آمده): قتل؟ یعنی کارآگاه می­شم؟

دادلی: استعداد تو جای دیگه­ایه وندل. این یک کار عضلانیه. یک کار تیراندازی. تو کاری رو که من می­گم انجام می­دی و هیچ­چی نمی­پرسی. متوجه منظورم هستی؟

باد (توی ذوقش خورده): یعنی یه کار تمام­رنگی تکنی­کالر.»

همین علاقه­ی دادلی به باد در مقابل اکسلی سبب می­شود وقتی ناظر کتک خوردن اکسلی توسط باد به خاطر شهادت اکسلی در دادگاه و از کار بی­کار شدن استنسلند است، طرف باد را بگیرد.

«دادلی وارد اتاق می­شود و به اکسلی کمک می­کند تا روی پاهایش بایستد.

دادلی: وقتی یه نفر خونش به جوش اومد نباید بهش نزدیک بشی.

اکسلی: این خونش همیشه در حال جوشیدنه.

چهار پلیس واقعاً به سختی باد را از حمله باز می­دارند. دادلی با حالتی نزدیک به تحسین به او نگاه می­کند.

دادلی: بنابراین شاید بهتره همیشه از اون دوری کنی.»

می­بینیم که تا جایی که باد و اکسلی از هم دوری می­کنند، قضیه به سود دادلی است، اما آن­جا که این دو خلأهای یکدیگر را در می­یابند و به عنوان مکمل به همدیگر نگاه می­کنند (باد نیاز به خردورزی دارد و اکسلی نیاز به کمی خشونت)، به کار دادلی پایان می­دهند. از یاد نبریم گفته­ی اکسلی خطاب به جک پس از احساس این نیاز را که:

«اکسلی: فکر نکنم بتونیم هیچ پرونده­ای رو بدون باد وایت به سرانجام برسونیم.»

اعمال کارآگاهنه­ی باد پس از اطلاع از مرگ سوزان لفرتز و همکارش استنسلند شروع می­شود. باد آدرس لین را که آخرین بار او راهمراه سوزان لفرتز و پیرس پچت دیده بود از مشروب­فروشی می­گیرد. آدرس صورت­حساب­های لین، آدرس پیرس پچت است و این­جاست که باد جریان دخترهای شبیه ستاره­های سینما را که یکی از آن­ها لین براکن است درمی­یابد. اولین ملاقات لین و باد جنبه­های مهمی از شخصیت­ باد را آشکار می­کند. باد اگرچه به لین علاقمند شده بود اما خصلت باج­بگیر نبودنش –که قبلاً به آن ا شاره شد- و از آن مهم­­تر وظیفه­ی پلیسی­اش که حالا پس از قتل همکارش جنبه­ی شخصی هم پیدا کرده و نیز تحت تأثیر قرار نگرفتنش نسبت به رفتار حرفه­ای لین که توجه همه­ی مردها به شباهت وی به ورونیکا لیک و در نتیجه اغوای آنان را موجب می­شود، نه تنها او را در ادامه­ی پی­گیری ماجرای قتل استنسلند یاری می­دهد، بلکه لین را هم به او علاقمند می­کند.

«باد: می­خوای یه نصیحتی بهت بکنم دوشیزه براکن؟

لین: اسمم لینه.

باد: دوشیزه براکن. هیچ­وقت سعی نکن به من رشوه بدی یا تهدیدم کنی وگرنه هم تو و هم پچت رو تا بناگوش توی کثافت غرق می­کنم.

لین دوباره لبخند می­زند. از باد خوشش می­آید. هیجان­انگیز است.»

در ادامه:

«لین: اما تو فرق می­کنی سرکار وایت. توی پنج سال اخیر تو تنها مردی هستی که در دقیقه­ی اول به من نگفتی شکل ورونیکا لیک هستم.

باد: تو از ورونیکا لیک بهتری. حالا بریم سروقت پیرس پچت.»

جذابیت لین آن­قدر هست که در لحظه­ی آخر باد را دچار تردید کند و باعث شود به لین پیشنهاد دیدار مجدد بدهد. اما به موقع خود را باز می­یابد و:

«باد (احساس حماقت می­کند): فراموش کن که چنین خواهشی کردم. اشتباه کردم.»

نفرت باد نسبت به تجاوز جسمی و جنسی به زن­ها بار دیگر خود را نشان می­دهد؛ آن­جا که هوش اکسلی در به حرف آوردن جونز برای افشای جای دختری که پنهان کرده بی­ثمر می­ماند، باد که حالا صندلی زیر فشار دستش درهم می­شکند، داخل اتاق بازجویی می­شود و با عملی کاملاً بادوار که هر متهمی را تا سرحد سکته می­ترساند، او را به حرف می­آورد:

«در با شدت هرچه تمام­تر باز می­شود. باد، جونز را به دیوار می­کوبد. اکسلی موقع از جا برخاستن زانویش را به میز می­زند. باد اسلحه­ی کالیبر ۳۸ خود را می­کشد و آن را کمرشکن می­کند. پنج گلوله روی زمین می­افتد.

باد: از شیش تا یکیش مونده. دختره کجاست؟

اکسلی: سرکار وایت. اون اسلحه رو بگذارید زمین و…

باد لوله­ی اسلحه را وارد دهان جونز می­کند و دو بار ماشه را می­کشد. کلیک کلیک. جونز به شدت ترسیده است. باد او را از جا می­پراند. می­غرد.

باد: کجاست؟

دو کلیک دیگر. جونز به حرف می­آید.

جونزس… سیلوسترف… فیچ. یک، صفر، نه. خانه­ی خاکستری رنگ نبش خیابان آوالون.»

و در ادامه­ی این صحنه است که باد نشان می­دهد نه تنها می­تواند مظنون­هایی را که می­داند گناهکارند آن­قدر بزند که به جرمشان اعتراف کنند، بلکه می­تواند برای حمایت از نظریه­ی دادستان در صحنه­ی جنایت تغییر ایجاد کند. آن­جا که فیچ اصلاح­ناپذیر را با تیر می­زند و اسلحه­ی خودش را در دست وی می­گذارد و شلیکی به سمت در می­کند تا قتل او دفاع از نفس تلقی شود. البته می­بینیم که این عمل او با اعتراض اکسلی مواجه می­شود. او که تا این­جای فیلم­نامه هنوز کارآگاه کاملی نیست، چراکه به گفته­ی دادلی جرئت چنین کارهایی را ندارد و پاسخش به آن­سؤال­ها منفی است.

باد، در عین حال همان­طور که پیش­تر اشاره شد، با خشونت بی­مورد موافق نیست و چه بسا طاقت تحمل آن را هم ندارد. این خصلت را به وضوح در صحنه­ای که برانینگ پلیس، مرد گوش­گل­کلمی را با شیلنگ می­زند می­بینیم.

«باد در حالی که نزدیک است حالش دگرگون شود، صحنه را تماشا می­کند… همچنان که ضربات شیلنگ فرود می­آید، صدای جیغ­های بیش­تری شنیده می­شود. باد رویش را برمی­گرداند و بعد با چشم­های بسته از اتاق بیرون می­رود… باد شیر آب را باز می­کند تا صدای جیغ­ها به گوشش نرسد، اما فایده­ای ندارد. بالاخره دولا می­شود و سرش را زیر آب می­گیرد. این هم فایده­ای ندارد… باد با موهای خیس آبچکان به طرف ماشینش می­رود. وقتی به راه می­افتد، از زیر چرخ­هایش شن پرتاب می­شود. دادلی در درگاه ظاهر می­شود و با کنجکاوی نگاه می­کند. مرد گوش­گل­کلمی همچنان فریاد می­کشد…»

روح باد آزرده شده و نیاز به آرامش دارد. بنابراین پیش لین می­رود و با جمله­ی «اسمم باده» منظورش را می­فهماند. باد حالا در حضور لین است که به کلی شخصیت خویش را آشکار می­کند. این صحنه از جذاب­ترین و کارآمدترین صحنه­های فیلم­نامه است، چراکه در آن به کلی چهره­ی دیگری از باد می­بینیم که مشخص می­کند او بیش­تر از آن­که خشن باشد، عاطفی است و با وجود هیکل کاملاً مردانه­اش، به شکل عجیبی صداقت بچگانه دارد و همین موجب می­شود لین در ملاقاتی که با اکسلی دارد بگوید:

«لین: تو خشن­تر از اونی هستی که باد فکر می­کنه.

اکسلی (لبخند می­زند): تو اولین کسی هستی که می­گی من خشنم.

لین: آدم هم­جنس خودشو می­شناسه. من خودم هم کم خشن نیستم.

اکسلی: تو، من و وایت. ها؟

لین: در واقع باد فقط ظاهرش خشنه.»

از آن­جا که هدف این نوشته شناخت ابعاد شخصیتی باد وایت است و صحنه­ی ملاقات باد و لین در خانه­ی لین و برای مرتبه­ی دوم، به کلی با همین مقصود نوشته شده چاره­ای جز آوردن کامل آن در متن نیست. این صحنه ضمن آن­که نقش فلاش­بکی را برای نشان دادن دلیل حساسیت باد نسبت به زن­ها دارد، در واقع دلیل او را برای پلیس شدن نمایان می­کند، چنان­که در ادامه اکسلی و جک با به خاطر آوردن همین انگیزه­ی پلیس شدن خویش راه درست را درمی­یابند. به علاوه، اعتراف باد را دربردارد نسبت به این­که او را فقط به خاطر خشونتش می­خواهند و این­که نمی­تواند یک کارآگاه واقعی باشد که البته با تشویق لین اعتماد به نفس خود را بازمی­یابد.

«باد: اون که سر شب این­جا بود، کی بود؟

لین: اهمیتی نداره… این زخم از کجا اومده؟

باد: وقتی ده ساله بودم یه روز پدرم یه بطری رو پرت کرد طرف مادرم. فکر کنم من سر راه بودم.

لین: پس تو مادرت رو نجات دادی.

باد: آره، ولی نه برای مدت طولانی.

باد سر برمی­گرداند. لین متوجه می­شود که او می­خواهد در این باره حرف بزند.

لین: باد، از پلیس بودن خوشت میاد؟

باد: قبلاً خوشم می­اومد. کاری که حالا می­کنم، حمالیه. کمین نشستن… نه، از این کار خوشم نمیاد. کاش می­تونستم مثل یک کارآگاه واقعی در شعبه­ی قتل کار کنم.

لین با علاقه گوش می­دهد. زبان باد دارد باز می­شود.

باد: یه چیزی توی قضیه­ی نایت اول اشکال داره. اون اکسلی مثل وول یه آدم اشتباهی رو با تیر زد. اما اون­ها اون رو قهرمان کردند. در حالی که اونی که همکار منو کشته راست راست داره می­گرده.

باد با ناامیدی چانه­اش را به سینه­ی خودش تکیه می­دهد.

باد: من اینو می­دونم اما نمی­تونم ثابتش کنم. من کارآگاه نیستم. به قدر کافی هم باهوش نیستم. منو فقط برای این با خودشون می­برند که مردم رو بترسونند.

باد سر برمی­گرداند. از این­که شخصیتش را تا این حد آشکار کرده ناراحت است. لین صورت او را به طرف خودش برمی­گرداند.

لین: تو پچت رو پیدا کردی. منو پیدا کردی. تو به قدر کافی باهوش هستی. اگه دلت می­خواد کارآگاه باشی، باش.

باد: به همین سادگی، ها؟

لین سر تکان می­دهد به این معنی که بله، به همین سادگی!»

برای تکمیل این صحنه به صحنه­ی دیگری هم باید اشاره شود و آن صحنه­ی صحبت لین با اکسلی در خانه­ی لین است.

«اکسلی: می­خوام بدونم تو چرا وایت رو می­بینی؟ پچت داره بهش باج می­ده؟

لین: من باد رو می­بینم برای این­که دلم می­خواد. می­بینمش برای این­که نمی­تونه حرارتی رو که در وجودشه پنهان کنه.

اکسلی: قبول دارم.

لین: باد رو می­بینم چون به من این احساس رو می­ده که لین براکن هستم نه یک ورونیکا لیک بدلی که برای پول کار می­کنه. می­بینمیش چون اون نمی­دونه چه­طور ذات خودش رو طور دیگه­ای نشون بده. اگه بخوای بشنوی باز هم هست.»

سیر تکاملی شخصیت باد با کنار گذاشتن خشونت و تلاش برای خرد ورزیدن و در نتیجه، حل صحیح ماجرای نایت اول و قتل استنسلند آغاز می­شود. باد موفق است و پینکر، پزشک آزمایشگاه پزشک قانونی هم به این امر اعتراف می­کند. آن­جا که به اکسلی می­گوید: «امروز صبح، باد وایت سر این پرونده کبابم کرد. می­دونی، اون­قدرها هم که من فکر می­کردم کودن نیست.»

در ادامه باد جسد میکر را در زیرزمین خانه­ی خانم لفرتز مادر سوزان لفرتز مقتول می­یابد و سرنخ­هایی دستگیرش می­شود که با ملاقات استامپاناتو، محافظ شخصی میکی کوهن، آل کاپون سابق شهر، تقریباً کامل می­شود. اما مهره­ی اصلی یعنی دادلی را جک وینسنس می­یابد که البته به همین دلیل کشته می­شود.

«باد، دادلی را متعجب کرده و او این تعجب را پنهان نمی­کند.

دادلی: تو این روزها منو گیج می­کنی. دیگه اون آدم بی­رحم قدیمی نیستی. لازمه مطمئن بشم که فعالیت فوق برنامه­ای رو که برات ترتیب دادم تحت کنترل داری… در حال حاضر اون عادت­های هراس­انگیز قدیمی­ات رو توی متل ویکتوری لازم دارم. ما می­خواهیم مردی رو بگیریم که ممکنه بدونه کی جک وینسنس رو کشته. می­تونم روی تو حساب کنم؟»

و باد که کوچک­ترین گمانی به قتل وینسنس توسط خود دادلی نمی­برد، با کمال میل می­پذیرد و آلت دست دادلی می­شود.

«باد: البته رئیس. حتماً می­تونی.»

باد توسط هاچنز ماجرای ملاقات اکسلی و لین را می­فهمد و پس از کتک زدن لین که البته در فیلم با گریه و بغض شدید خود باد همراه است به دنبال اکسلی می­رود و بنا به توضیح خود فیلم­نامه: «باد آمده است تا او را بکشد.» در این بین اکسلی که موازی با باد به دنبال حل صحیح پرونده­ی نایت اول بوده و رولو توماسی یعنی همان قاتل پدر و به عبارتی انگیزه­ی پلیس شدن، او را تلنگری زده است، باد را متوجه اوضاع می­کند و مهره­ی اصلی یعنی دادلی را به باد معرفی می­کند. حالا باد می­بایست تصمیم بگیرد و به راستی چه تصمیم سختی. تسلیم احساسات شود و اکسلی را بکشد یا به آخرین امید اکسلی برای زنده­ ماندن که خطاب به او می­گوید: «فکر کن لعنتی… فکر کن» توجه کند و عقل را بر احساس غلبه دهد. باد تصمیم درست را می­گیرد و فکر می­کند. اطلاعات این دو در این صحنه با هم تکمیل می­شود و در واقع این­جاست که اکسلی به نصیحت دادلی (بنابراین شاید بهتره همیشه از اون دوری کنی) عمل نمی­کند و بالاتر از آن با به دست آوردن مقداری از خصلت خشونت باد وقتی خطاب به او می­گوید: «می­خوام همه چی رو با توپ داغون کنم. کمکم می­کنی؟» باد را از خود راضی می­کند و با هم به پرونده­ی نایت اول خاتمه می­دهند. در این بین، خشونت باد نیز دوباره برمی­گردد، اما این­بار دیگر علیه خود دادلی و در صحنه­ی اقرار گرفتن از دادستان الیس لو، که به اوج خود می­رسد، تأیید اکسلی را هم به همراه دارد. در پایان وقتی دادلی، باد و اکسلی را در متل ویکتوری به دام می­اندازد، باد که به قول لین بیش­تر از آن­که از لین خوشش بیاید از اکسلی بدش می­آمد و دلیل این امر نیز باز به گفته­ی لین قواعد سیاسی­ای بود که اکسلی از آن تبعیت می­کرد و باد نه، دیگر حالا دلیلی برای تنفر از اکسلی ندارد و از آن مهم­تر توبه­ی او را پذیرفته و حاضر است برایش فداکاری کند. بنابراین شاهدیم که با هل دادن او از مسیر شلیک دادلی، خود آماج تیرهای او قرار می­گیرد و از سر راه دادلی کنار می­رود. دقایقی بعد وقتی دادلی آماده­ی شلیک به اکسلی است، باد دوباره دخالت می­کند و بار دیگر اکسلی را از مرگ حتمی نجات می­دهد. این بار با چاقوی ضامن­داری که به ساق پای دادلی آماده­ی شلیک فرو می­کند. اکسلی مسلح می­شود و دادلی که اطمینان دارد اکسلی همان کسی است که نمی­توانسته به سؤال­هایی که گه­گاه از او می­پرسد پاسخ مثبت بدهد، پشت به او می­کند و خارج می­شود. حالا باد نیاز به جانشین دارد و این جانشین کسی نیست جز اکسلی که «جنایتکار اصلاح­ناپذیر را از پشت با تیر بزند تا نتواند…» و به این ترتیب نیرنگ دادلی به خودش برمی­گردد.

باد، اکسلی را نجات داده؛ هم جسماً و هم روحاً. حالا دیگر اکسلی باید جای باد بازنشسته را در اداره­ بگیرد.

«اکسلی (خطاب به لین): کجا می­رین؟

لین: بیبی، آریزونا، هواش برای بازنشسته­ها خوبه.»

و با جمع بستن واژه­ی بازنشسته توسط لین درمی­یابیم که او نیز خود را بازنشسته می­داند و دیگر به حرفه­ی سابق برنخواهد گشت و در واقع او نیز توسط باد نجات یافته است. و این منجی حالا درب و داغان در ماشین نشسته است.

«سرش بخیه خورده و پاهایش در گچ است. چانه­اش با سیم مهار شده و لوله­هایی از بدنش بیرون آمده، اما دست­هایش هنوز قدرتمند به نظر می­آیند.»

اکسلی تنها کاری که می­تواند انجام می­دهد:

«اکسلی: تو فقط کار خودتو کردی. نه درجه­ای، نه افتخاری.

اکسلی مدال افتخارش را توی دست باد می­گذارد.

اکسلی: از من تقدیم به تو. اگه دست تو باشه معنی داره.

باد مدال را می­بیند و سربرمی­گرداند تا اکسلی اشک­هایش را نبیند.»

و این­جاست که باد برای نخستین بار در فیلم­نامه می­گرید و اشک باد، باد شکست­ناپذیر، باد خشن­ظاهر، دل سنگ را هم آب می­کند.

و بالاخره آخرین دیالوگ فیلم هم آخرین بُعد شخصیتی باد را آشکار می­کند و عبارت محوری این دیالوگ مسلماً باز هم باید از زبان لین بیان شود. کسی که بیش­تر از همه باد را می­شناسد:

«اکسلی: فکر می­کنی من هیچ­وقت راه بیفتم؟

لین: بعضی مردها تمام دنیا گیرشون میاد. دیگران به خانوم­های سابق و یه سفر آریزونا قناعت می­کنند.

اکسلی آرزو می­کند کاش سفر آریزونا نصیب او شده بود.»

[۱] – ولادیمیر ناباکوف، درباره­ی مسخ، ترجمه­ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر، ۱۳۷۱

[۲] – کلیه­ی متون فیلمنامه در این مقاله برگرفته است از: «برایان هلگلند و کرتیس هنسان، محرمانه­ی لس­آنجلس (فیلم­نامه)، ترجمه­ی بهروز تورانی، تهران، نشر ساقی، ۱۳۷۹)

نویسنده: آزاد جعـــفری

منبع: یادداشت های مطبوعاتی آزاد جعـــفری (ماهنامه فیلم نگار، شماره ۳۸)

12
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
12 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
9 Comment authors
saeedsurena7hessamکارنnazarعلی خدری Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
saeedsurena7
Guest
saeedsurena7

یعنی روزی نیست قبطه نخورم که چرا یه همچین شاهکاری رو زودتر ندیدم. داستان فوق العاده. بازیها فوق العاده. موسیقی به جا و زیبای این فیلم حس تهیج زیادی به شما میده. کارگردانی بسیار عالی. بدمن فیلم که نمیخوام اسمش رو بگم واقعا حس تنفر عجیبی به شما منتقل میکنه و همینطور بسیار باهوشتر از قهرمان های فیلم یعنی گای پیرس کوین اسپیسی و راسل کرو هست که باعث میشه فیلم بسیار جذاب بشه.

*رولو توماسی* 😆 :sigh:

hessam
Guest
hessam

فیلم به لحاظ فیلمنامه نویسی و شخصیت پردازی واقعاً بی نظیره .بازیهای عالی و کارگردانی حساب شده هم جای خود.حیف که این فیلم به خاطر همزمانی با تایتانیک آنطور که باید ارزشهاش دیده نشد.

کارن
Guest
کارن

سلام وقتی این فیلمو دیدم ناخداگاه یاده فیلمه seven وThe Usual Suspects افتادم .توی این سه تا فیلم کوین اسپیسی معرکه هستش .خداییش قیافش به این جور فیلما خیلی می خوره اسپیسی خیلی بی عیب و تمیز و طبیعی بازی می منه .درود بر کوین اسپیسی

nazar
Guest
nazar

کوین اسپیسی رو تو این فیلم خیلی دوس دارم

علی خدری
Guest
علی خدری

فیلمنامه قوی داشت … کوین اسپیسی و راسل کرو هم خوب بازی کردن ، در کل ارزش دیدن داره …

؟؟؟
Member
؟؟؟

واقعا فیلم خوبی بود! کوین اسپیسی 😥

alireza tt
Member
alireza tt

عجب فیلمنامه ای داشت.کوین اسبیسی مثل همیشه عالی.راسل کرو هم که محشره.کلا شاهکاره

Amir Mahmoodi
Member
Amir Mahmoodi

چه فیلنامه و کارگردان محشری داشت واقعا
خیلی سخته همچین فیلمنامه ای نوشتن

Amir Mahmoodi
Member
Amir Mahmoodi

سلام فیلم فوق العاده ای بود واقعا.
کوین اسپیسی مثل همیشه عالی .به نظر من کوین اسپیسی یکی از بهترین بازیگران تاریخه .
و راسل کرو که حرف نداشت واقعا بازیش رو ادم تاثیر میذاره این راسل کرو.از همین فیلم مشهور شد

حامد گ
Member
حامد گ

یکی از بهترین فیلمهای جنایی که برای من ارزشش خیلی خیلی بیشتر از امثال تایتانیک هست، فیلمنامه ی محرمانه ی لس آنجلس یک شاهکار کامل و بی نقصِ

Abe
Member
Abe

فیلم خشک و بیروحی بود و اصلا ارزش دیدن نداشت. نه داستان خوب و با کیفیت و نه روایت داستانی جالب.

saeed ako
Member
saeed ako

خیلی فیلم قشنگیه به هرکس که ندیده توصیش میکنم…

بازی عالی پیرس واسپیسی وکرو

داستان و کارگردانی عالی

والبته یه پایان راضی کننده (که مثل خیلی از فیلمها لج آدمادرنمیاره 😆 )

وبیچاره اسپیسی که بالاخره خودش هم گیر کایزر شوزه واقعی افتاد!!! 😆 😆

که البته همین روح تغییر نام داده کایزرشوره بود که کار دست دادلی(کرامول)داد! 😆 😆