گفتگو قدیمی با آلن دلون به بهانه تولد ۷۵ سالگی اش

 

او برنده جایزه سزار و نامزد دریافت چندین جایزه معتبر جهانی دیگر است. دلون در سال‌های اوج و فعالیتش در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ با تعدادی از مشهورترین و بهترین فیلمسازان سینما چون ژان پیر ملویل، لوکینو ویسکونتی، رنه کلمان، هانری ورنوی و خوزه جیووانی همکاری کرده است. با ورود دلون به دنیای بازیگری،‌عالم سینما صاحب ستاره‌ای شد که همراه با خودش شمایلی را وارد فیلم‌های گنگستری کرد که تا امروز بی‌بدیل مانده است. دلون چند سالی است که حضور جدی در سینما نداشته. بیشتر در سریال‌های تلویزیونی ظاهر شده. اما سال ۲۰۰۸ با یکی از سری فیلم‌های مجموعه موفق « ماجراهای آستریکس و ابلیکس » به نام «آستریکس در بازی‌های المپیک» بار دیگر به پرده سینما بازگشت. این گفت‌وگو سال ۱۹۶۸ توسط سایت اکسپرس با آلن دلون انجام شده بود که هفته گذشته به مناسبت تولد ۷۵سالگی این بازیگر بزرگ بار دیگر روی سایت قرار گرفت.

آلن دلون: درباره چه چیزی قرار است صحبت کنیم؟

-درباره شما..

راستش من خیلی دوست ندارم درباره خودم حرف بزنم.

-شما مجبور نیستید که جواب بدهید. ولی متاسفانه ما که حرف می‌زنیم.

می‌دانید همه از خودشان چیزهایی اختراع می‌کنند. من با هیچ‌کس صحبت نمی‌کنم. آنها می‌خواهند مقاله‌شان را بنویسند؟ خیلی خب. این کاری است که به هر حال انجام می‌دهند. آنها هر چیزی که دلشان بخواهند می‌نویسند. مهم نیست که چه باشد. مهم نیست که از خودشان چه چیزهایی اختراع می‌کنند. به هر حال این کاری است که خبرنگاران انجام می‌دهند. البته روشن است که مقصود من شخص شما و یا همکارانتان نیست. صحبتم خیلی کلی است.

-همه این‌ها دردسرهای این کار است. به هر حال شما یک ستاره هستید و ستاره بودن این عواقب را هم دارد.

حق با شماست اما تقصیر من این وسط چیست که یک ستاره شدم؟من پیش از هر چیز یک کمدین هستم. شما کاری می‌کنید که آرزو کنم این میز را به سرم بکوبم.

-ادامه دهید.

دقیقا می‌خواهید چه چیزی را بدانید؟

-می‌خواهیم بدانیم حقیقت شخصیتی که امروز به تمام معنا جزو اسطوره‌ها قرار گرفته، ‌چیست؟درباره زندگی خصوصی و دوستانش بدانیم. واقعا درون او چه می‌گذرد؟ این‌ها چیزهایی است که فقط خود شما می‌توانید درباره‌اش صحبت کنید. البته اگر تمایلی به این کار داشته باشید.

خب مثلا پدر و مادر من وقتی ۴ ساله بودم از هم جدا شدند. این مسئله برایم یک تراژدی واقعی بود.

-این قضیه کاملا یادتان مانده؟

نه دقیقا. به هر حال به یاد نمی‌آورم که هیچ‌گاه پدر و مادرم را کنار هم دیده باشم. هیچ‌وقت. من را پیش یک پرستار در فرزنو گذاشتند. درنتیجه می‌توانم بگویم که دوران کودکی‌ام را در یک زندان گذراندم. پدرخوانده و مادرخوانده‌ام هم در خانه کناری زندگی می‌کردند. تا ۱۱ سالگی با آنها زندگی کردم اما بعد آنها مردند. اول شوهر و بعد هم زن. در نتیجه بعد از آن پیش پدرم برگشتم. البته تا جایی که یادم مانده. خیلی هم مطمئن نیستم. به خاطر اینکه بعد از آن چند سالی پیش پدرم زندگی می‌کردم و چند سالی هم پیش مادرم. هر چند وقت یک‌بار با یکی از آنها بودم. هرکدام از آنها مجددا ازدواج کرده بودند و زندگی خودشان را داشتند. پدرم و همسرش، فرزندان خودشان را داشتند و من از زندگی با آنها و برادران و خواهر ناتنی‌ام، احساس غریبی ‌می‌کردم. حس یک مزاحم را داشتم و فکر می‌کنم که مزاحم هم بودم. بعد من را در یک پانسیون گذاشتند و از آنجا که خیلی یاغی و سرکش و بی‌نظم بودم، همیشه مرا بر می‌گرداندند. من درست مثل یک هیولای کوچک بودم و دائم از یک پانسیون به پانسیون دیگر می‌رفتم. و بعد از همه این حرف‌ها بود که یک روز تصمیم گرفتم با یکی از دوستانم فرانسه را ترک کنم و به شیکاگو بروم. دیگر از همه چیز بریده بودم. هیچ راه حلی هم برای خودم پیدا نمی‌کردم. پایان ناخوشایندی بود.

-بعد چه اتفاقی افتاد؟

هیچ. خودم را پیدا کردم و برگشتم. نمی‌توانم خیلی وارد جزییات بشوم. بعد از آن هم دیگر به مدرسه برنگشتم. تا ۱۷ سالگی در مغازه ناپدری‌ام و با وی کار می‌کردم.

-در یک مغازه اغذیه فورشی کار می‌کردید؟

بله. و وقتی ۱۷ ساله‌ شدم برای تامین آرزوی مادرم که می‌خواست من از آنجا بروم، به ارتش ملحق شدم.

-و بعد هم به هند و چین رفتید؟

نه بلافاصله به هند و چین اعزام نشدم. می‌خواستم خلبان بشوم و به نیروی دریایی ملحق شوم. آن زمان روی دیوارهای پاریس یک آگهی زده بودند به این مضمون که:‌ »با گذراندن دوره‌های مخصوص در کانادا، در عرض ۱۸ ماه خلبان خط مقدم شوید.» شما آن آگهی را به یاد می‌آورید؟ خلاصه حسابی نظرم به آن آگهی رنگارنگ جلب شد. می‌دانید من در طول زندگی‌ام زیاد قربانی آگهی‌های خوش آب و رنگ شده‌ام. پدرم مرا به اداره نیروی هوایی در بلوار ویکتوآر برد. آخرین تیم همان موقع اعزام شده بودند و تا اعزام گروه بعدی باید ۶ماه صبر می‌کردم. مدت زمان خیلی طولانی بود. درنتیجه به جای آن به نیروی دریایی پیوستم.

-یعنی خودتان تمایلی نداشتید؟

آن موقع درست نمی‌دانستم. به هرحال فقط تمایل داشتم که بروم و این باعث می‌شد برای ۳سال به این خواسته‌ام برسم. همان موقع هم خبر اعزام به هند و چین را دادند. دوستانی کا در نیروی دریایی پیدا کرده بودم همه ناراحت بودند و می‌گفتند: «هند و چین؟!چقدر احمقانه!» ولی من معتقد بودم: «چرا که نه؟!» هند و چین برای من ماجراجویی بود. قرار بود با دوستانم به یک جای خیلی دور بروم.

-و واقعا هم ماجراجویی بود؟

فکر می‌کنم بهترین و زیباترین دوران زندگی‌ام بود.

=چرا؟

بخاطر آزادی. بخاطر حس رهایی که آن موقع داشتم.

-در ارتش بودید و حس آزادی و رهایی داشتید؟

برای من بله دقیقا همین‌طور بود. به نسبت تمام چیزهایی که من تا آن روز تجربه کرده بودم، این یک آزادی دلنشین بود. من ۲۰هزار مایل از خانه فاصله داشتم ولی خیلی خوب بودم.

-جنگ را دوست داشتید؟

راستش من چیز زیادی از جنگ ندیدم. اما از اول خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم. من سال ۵۴ به هند و چین رفتم. آن موقع دیگر جنگ خیلی در خیابان‌ها جریان نداشت.

-و چطور شد که بازیگری را انتخاب کردید؟

راستش هیچ لحظه خاص و اوجی نبود. اول مارس سال ۱۹۵۶ از هند و چین برگشتم. بعد یک شب یکی از دوستان مشترک مرا به خانمی معرفی کرد که همسر ایو آلگره، کارگردان، بود. مرا دید گفت: «تو دقیقا همان شخصیتی هستی که همسرم برای فیلم بعدی‌اش دنبالش می‌گردد. باید حتما با او ملاقات کنی.» من هم با آلگره دیدار کردم و بعد از دو ساعت حرف زدن او تصمیمش را گرفته بود که نقش رولاند را در فیلم «وقتی زن‌ها دخالت می‌کنند» به من بدهد. راستش من خیلی هم علاقمند نشده بودم. در واقع او برای پذیرفتن من در این فیلم نه تنها با تهیه‌کنندگان بحث و مجادله کرد که مجبور شد با خود من هم بحث کند. درحقیقت بازی در این فیلم را فقط برای خوشحال کردن او قبول کردم.

-هیچ‌وقت فکر نمی‌کردید که روزی بازیگر بشوید؟

هرگز.

-به خود سینما علاقه‌ای داشتید؟

اصلا. تنها خاطره‌ای که از سینما داشتم زمانی بود که فیلم «به گریسبی دست نزن» را دیدم. درست نمی‌دانستم که سینما چیست. می‌دانید پیش از ورود به ارتش جایی دور از پاریس زندگی می‌کردم و هیچ‌وقت هم به پاریس نرفته بودم. با سینما ارتباطی نداشتم.

-و حالا بالاخره سینما نظرتان را به خودش جلب کرد؟

الان دیگر اسیر سینما شده‌ام.

-شیفته چی چیزی شده‌اید؟شخصیت‌تان؟اعتبارتان و یا اسطوره‌ای که ساخته‌اید؟

نه من عاشق رسانه‌ای شدم که در آن بازی و حرکت می‌کردم. دوست دارم که در کمدی بازی‌ کنم. روی صحنه تئاتر یا جلوی دوربین سینما باشم. اما به جز این بقیه چیزها به شدت آزارم می‌دهند. نه اینکه بگویم خوشحالم نمی‌کنند اما چطور بگویم؟!سینما مانند استخری است پر از کوسه. خیلی چیزهایش را نمی‌توانم تایید کنم. می‌دانید خلاف طبیعت من است.

 

منبع : روزنامه تهران امروز

نقل از کافه سینما

2
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
2 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 Comment authors
atena Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Here you will find 45274 additional Information to that Topic: naghdefarsi.com/75/539/ […]

atena
Guest
Member
atena

کاش اسم مترجم رو هم میزدین