نقد و بررسی فیلم Unforgiven (نابخشوده)

کارگردان : Clint Eastwood

نویسنده : David Webb Peoples

بازیگران: Clint Eastwood,Gene Hackman,Morgan Freeman

جوایز :

برنده اسکار بهترین فیلم

برنده اسکار بهترین کارگردانی

برنده اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد

برنده اسکار بهترین تدوین

نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی هنری

نامزد دریافت اسکار بهترین فیلمبرداری

نامزد دریافت اسکار بهترین فیلمنامه

نامزد دریافت اسکار بهترین صدابرداری

خلاصه داستان :

در پی زخمی شدن یک زن بدکاره توسط یک کابوی، زنان میهمان خانه گریلی تمام پس انداز خود را برای تنبیه آن کابوی روی هم میگذارند. بیل کوچیکه به عنوان کلانتر شهر بیگ ویسکی سعی دارد جلوی ورود آدم کشها را به شهر بگیرد. از سوئی ویلیام مانی آدم کشی که سالهاست که باز نشسته شده به همراه دوست قدیمیش ند و کید اسکافیلد برای تنبیه کابوی ها راهی بیگ ویسکی میشوند و ….

[nextpage title=” دو یادداشت در معرفی فیلم «نابخشوده» (نقد سینما)”]

دو یادداشت در معرفی فیلم «نابخشوده» (نقد سینما)

جلیل جعفری یزدی:«نابخشوده» در دهه ی هفتاد به قلم دیوید پیپلز نوشته شد. فیلمنامه تا مدتی در دستان فرانسیس فورد کاپولا بود و بعد از آن به کلینت ایستوود رسید. سینمای وسترن تقریبا نابود شده بود و تماشاگران فیلم های علمی تخیلی با جلوه های ویژه را ترجیح می دادند. سرجیو لئونه از مهمترین فیلمسازان وسترن و مربی ایستوود در سال ۱۹۸۹ فوت کرده بود و ستاره ی حالا دیگر پیر سینما نیازمند یک جهش اساسی بود. در چنین شرایطی ایستوود متوجه ظرافت ها و تفاوت های فیلمنامه ی «نابخشوده» با دیگر وسترن ها شد و علاوه بر کارگردانی در نقش هفت تیرکش پیر که مدت هاست آدم کشی را کنار گذاشته ظاهر شد. «نابخشوده» سرگرم کننده است و از سنت های رایج سینمای وسترن تجلیل می کند اما در عین حال شخصیت هایی عمیق خلق می کند که از نظر اخلاقی فراتر از شخصیت هایی کاملا سیاه و سفید هستند. این فیلم چندین اسکار سال ۱۹۹۲ را از آن خود ساخت و بعنوان یکی از بهترین فیلم های دهه ی نود هالیوود و یکی از بهترین وسترن های تاریخ سینما از آن یاد می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/7-Unforgiven.jpgایستوود در نقش گاوچران پیری بنام ویلیام مانی ظاهر شده که در مزرعه ی دور دستی با دو فرزندش زندگی می کند. او در گذشته یکی از مشهورترین و خبیث ترین آدمکش ها بوده و سرعت هفت تیر کشی اش شهرت خاص و عام دارد. اما بعد از ازدواج تبدیل به مرد آرامی شده که حتی دیگر مشروب نمی خورد. حالا بعد از مرگ همسر باید از دو فرزند کوچکش مراقبت کند.

«نابخشوده» یکجورهایی فیلم افسانه ای است و شخصیت ایستوود یک اسطوره. شاید حتی در مقیاسی که زمانی جان وین بود. طی آخرین سکانس فیلم ایستوود مشروب خورده، به مسافرخانه ی شهر آمده و به هرکسی که دور و برش حضور دارد شلیک می کند. چشمانش سیاه هستند و چهره ای ترش رو دارد. رفتارهایش نه ماهرانه و نه قهرمانانه اند اما ما را وحشت زده می کنند. این همان انتظاری است که باید از یک هفت تیرکش سرشناس داشت.

ایستوود با ساخت نابخشوده (۱۹۹۲)، که یک اثر وسترن است و او را صاحب جوایز اسکار از بابت بهترین فیلمبرداری و بهترین کارگردانی و چند جایزه مهم دیگر کرد، شاهد پیروزی را در آغوش کشید. نابخشوده اثری است بدیع با داستانی مقید به اصول اخلاقی نوشته دیوید وب پیپولز در در سال ۱۹۷۶ که سر آمد همه آثار هفت تیرکشی ایستوود به‏ شماره می‏آید.این فیلم در نتیجه مشاورت با مشاوران‏ کارگردانی،لئونه و سیگل،یک شاهکار تجاری تمام عیار از آب درآمده است و در طول مدت نمایش مبلغی بالغ بر یکصد میلیون دلار درآمد داشته است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/9-Unforgiven.jpgکنت جونز: نابخشوده-فیلمی بود که‏ برای سازنده‏اش مقداری احترام و چند اسکار به همراه‏ آورد.سینما دوستان درباره آن می‏گویند که تنها فیلم‏ بزرگی است که تاکنون اسکار گرفته است،البته به جز چقدر دره‏ام سرسبز بود،ساخته جان فورد در ۱۹۴۱٫آنان‏ این فیلم را فیلمی می‏دانند که گرچه خشونت را صریحا محکوم می‏کند اما انتقام خونین را به اوج رسانیده است. مشخص است که ایستوود با تماشاگرانش بازی می‏کند؛ در پایان نابخشوده مرد بدون نام زنده می‏شود،اما مسیری را که برای رسیدن به این پایان برگزیده‏است‏ این زنده ساختن را توجیه نمی‏کند؟بدون این فیلم که خواسته‏ باشم از خروج از شهر شخصیتی یاد کنیم که در مقابل‏ همه می‏گوید چقدر خطرناک است اگر کسی ادعا کند که‏ زنان و کودکان زیادی را کشته است.این درست است که‏ پل‏های مدیسون کانتی به سبک ملو-رمانتیک تعالی‏ نمی‏بخشد،سبکی که بدون آن،فیلم نمی‏توانست وجود داشته باشد.با این همه فیلم روی این سبک کار می‏کند و آن را به اندیشه‏ای عمیق درباره زمان تبدیل می‏سازد.(آیا کارگردان دیگری وجود دارد که چنین با سادگی احساس‏ گذر زمان را در آدمی ایجاد کند؟) در دنیایی کامل، صحنه‏های مبتذل اتوبوس به پای صحنه‏های کاستنر و بچه نیست،اما آیا می‏توان گفت که این صحنه‏ها تمام‏ فیلم را خراب کرده است؟و آیا این صحنه‏ها برای روشن‏ کردن تحلیل اساسی خشونت لازم نبود؟نابخشوده و دنیایی کامل تنها فیلم‏های آمریکایی هستند که به این‏ موضوع پرداخته‏اند و آن،در یکی از بدتری لحظات‏ تاریخی معاصر آمریکاا،یعنی در زمان بازتاب محاکمه‏ رادنی کینگ. (نابخشوده در زمانی که رای اعلام شد بر پرده رفت) حتی اگر سناریوی دنیای کامل از سناریوی‏ نابخشوده بیش‏تر هم پرداخت شده باشد باز من فیلم اول‏ را ترجیح می‏دهم:تعادلی که ایستوود بین دوستی و خشونت ایجاد می‏کند نه تنها عجیب است، بلکه عمیقا درست هم هست.در تلویزیون،اکنون بیست دقیقه آخر فیلم برد جریان دارد:فیلم به نظرم همان قدر تاریک و جدی است که در اکران اول دیدم،حدود ده سال پیش. چه کسی جز ایستوود می‏توانست مرگ برد را با چنان‏ سادگی و شکوهی فیلمبرداری کند؟ در آپارتمان گرم و راحت نیکاکونیگسوانر،برد،که تشنگی‏اش در کنار تلویزیون روشن فرونشانده است،نمی‏تواند جلوی‏ خنده‏اش را در برابر نمایشی که همیشه می‏خواست از آن‏ پیشی جوید،بگیرد،و تنها می‏میرد.زمان دقیقا حساب‏ شده این سکانس و سکانس‏های دیگر فیلم است که به‏ بارون امکان می‏دهد تا گفته پزشک قانونی را تصحیح‏ کند و بگوید:او سی و چهار سال داشت.و این گفته طنینی‏ عمیق و سیاه بیابد و من نمی‏توانم ستایش بزرگ‏تری‏ برای ایستوود هنرمند بیابم.

منتقد: کنت جونز

منبع: مجله نقد سینما » تابستان ۱۳۷۷ – شماره ۱۴

[nextpage title=” نابخشوده، آخرین وسترن‏ زخمی کهنه بر صورت (نقد سینما)”]

نابخشوده، آخرین وسترن‏ زخمی کهنه بر صورت (نقد سینما)

نویسنده: سدریک آنژه

مقدمه:ایستوود به نحوی بی‏نظیر چهره‏ای از یک‏ بازمانده،یک سرباز پیر،موجودی که توسط گذشته‏اش‏ اغوا شده و در یک کلام یک روح را تجسم می‏کند.بدین‏ ترتیب،نابخشوده از پنج سال پیش شاهد اصلی این‏ مدعاست.این فیلم است که در طول زمان در اذهان‏ باقی‏مانده و جایگاه ویژه و قاطعی یافته است.این فیلم‏ در عین حال تکامل ایستوود را به‏عنوان یک شخصیت به‏ نمایش می‏گذارد و به سینمای او عمق می‏بخشد.پس از آن چهار فیلم این حالت را تداوم می‏بخشد:دنیایی کامل، پل‏های مدیسون کانتی،قدرت مطلق و نیمه‏شب در باغ‏ خیروشر که در ماه‏های اخیر به اکران درآمد.سال‏های‏ ۹۰ قبل از هرچیز دوران ایستوود است؛فیلمسازی که به‏ طور معجزه آسا،ماهرانه و هنرمندانه موفق شده تا آماتورهای ابدی‏"کلاسیک‏"را با رجزخوانان مدرن آشتی‏ دهد.وی به هیچ‏وجه با تمایلات سینمای آمریکا کاری‏ ندارد و با حسادت رازی را حفظ می‏کند؛آن چیزی‏که وی‏ آن را در آخرین اثرش-نیمه‏شب در باغ خیروشر-با غوطه‏ور کردن در فرهنگ جنوب،بین تجمل هرزگی، روش مرسوم و جادوی سیاه به بازی می‏گیرد تا کسی‏ موفق به نفوذ و کشف این راز نشود؛متنی که از نظرتان‏ می‏گذرد سعی می‏کند حداقل اهمیت آن را نشان دهد و بر عناصر تشکیل‏دهنده آن تأکید ورزد.ایستوود باز هم ما را مسحور خواهد نمود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/8-Unforgiven.jpgنابخشوده چندسال پس از روی صحنه آمدن،تمام‏ ارجاعاتش به زمان کنونی را روشن می‏کند(شورش در لوس آنجلس،خشونت‏های شهری)در حالی که ما را از نتیجه واقعی خود جدا کرده است:مرگ وسترن و اسطوره آن.ایستوود ژانر در حل مرگ وسترن را به خاک‏ می‏سپارد،همان‏گونه که‏"کید"و"یلیام‏مانی‏"را در بین‏ مرده‏ها به یاد می‏آورد.برای ایستوود لازم بود تا تمام‏ حرکات خودبه‏خودی از یاد رفته را راه اندازی کند و هم‏ چنین جسم قهرمانانش را همان‏گونه که باید باشند بیاراید. این تمایل لذت جویانه خشنی که بر جولان دادن در میدان تخیلات واهی به همراه سوار شدن بر ژانر نیمه‏ جادویی و هیجان‏انگیز مبتنی است به‏طور مستقیم از سوجیولئونه نشأت می‏گیرد که هرگز به جز ادامه دادن‏ یک نمایش کلاسیک کامل،آرزویی نداشته است.تنها موضوع او در حد فاصل روزی روزگاری در غرب تا روزی‏ روزگاری در آمریکا شکل می‏گیرد.از این‏جا حاصل کار او در صحنه‏پردازی ناشی می‏شود که هر کنش را کند و تنظیم می‏سازد تا کاراکتر روحی و افسانه‏ای را بهتر به‏ نمایش بگذارد.شخصیت‏های او در حالی که در دنیای‏ اسطوره‏ها رها شده‏اند مجبورند تا به مثابه قهرمانان‏ افسانه‏ای رفتار کنند و این وظیفه را علی‏رغم میل باطنی‏ خود برای دنبال کردن ژانر و زمان فیلم به عهده‏ گرفته‏اند.

کلینت ایستوود اصول استاد خود را پی می‏گیرد و در وسترن خود از موجودات افسانه‏ای استفاده می‏کند.ویلیام‏ مانی،لیتل بیل یا انگلیش باب اسطوره‏های برگرفته از واقعیت نیستند،بلکه از تخیلی بسیار پست انتخاب شده‏اند. افسانه احترام برانگیز این شخصیت‏ها که بازتابی کدر از قهرمانان گذشته است چیزی به جز بزرگنمایی کلیشه‏های‏ سهل الوصول و احساسی نمی‏باشد.فقط یک نزدیک بین‏ به نام کید و یک میرزا بنویس به نام بوشام هستند که به‏ شخصیت‏ها حیات می‏بخشند.ما هرچه بیش‏تر غرب را فتح می‏کنیم تولدی از نسل خاص وسترن کلاسیک‏ آمریکایی را ملاحظه نمی‏کنیم.چیزی جز چهره‏های پیر باقی نمانده‏اند که محکومند برای آخرین بار نشانه‏هایی از دنیای متحول را بازآفرینی کنند.کارگردان به شدت‏ مبنای تخیلی این ژانر یعنی مردانگی و مرد سالاری را مورد حمله قرار می‏دهد.فاحشه جوانی در یکی از طبقات‏ یک سالن نمی‏تواند از خنده خود در قبال حقارت جنسی‏ یک مشتری جلوگیری کند.کابوی وی را که سیلی خورده‏ و مجروح است دچار قطع عضو می‏سازد.بدین ترتیب‏ نابخشوده آغاز می‏شود.اسطوره مبنایی وسترن به لرزه‏ می‏آید،افسانه تسلط مردان،مشتت می‏گردد و زنان‏ می‏توانند کنش را با عظمت یک همخوانی باستانی تهیج و تقویت کنند.

از این لحظه به بعد،ایستوود صحنه‏پردازی و ساختار سناریوی خود را براساس مکانیسمی که افسانه‏ها را شکل می‏دهد پایه‏گذاری می‏کند:بازی مداوم ارتعاش و انعکاس کنش‏ها.از اولین صحنه،این ارتعاش فریادهای‏ اتاق مجاور است که توجه کابوی جوان را به خود جلب‏ می‏کند،درست به همان ترتیب که کید بعدها مانی را مورد خطاب قرار خواهد داد؛زیرا وی صحبت کردن از گذشته‏اش را"می‏فهمید".تمام داستان فیلم از این پدیده‏ انعکاس وقایع پیروی می‏کند.یک صحنه با یک ارتعاش‏ به وجود می‏آید و در حالی که پیش می‏رود انعکاس‏ دیگری به وجود می‏آورد.لیتل بیل(جین هاکمن)چهره‏ انگلیش باب(ریچارد هریس)را مخدوش می‏سازد زیرا ورودش را به خبر داده‏اند و می‏گوید که‏"به تمام‏ بروبچه‏های شرور منطقه اخطار بدین‏"!بنابراین،هیچ‏ اپیزود خشن و حادثه‏ای پیش نمی‏رود مگر آن‏که‏ تماشاچی بتواند آن را تفسیر کند و وقایعش را درک کند. (مع الذالک،شخصیت بوشام و کید نزدیک بین که مرتبا نیاز به بازگو وقایع دارد،وجود دارند.)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/6-Unforgiven.jpgاما ارتعاش اصلی در جای دیگری است و آن همانی‏ است که کنش را در خمیره شخصیت‏ها برمی‏انگیزد. تازگی نابخشوده مدیون این دوگانگی اخلاقی است که‏ هر بازی را خلق می‏کند.هر قاتلی کاری را که می‏خواهد انجام دهد اعلام می‏کند،آن را انجام می‏دهد،و سپس آن‏ چه را انجام داده مورد قضاوت قرار می‏دهد.بنابراین کنش‏ هرگز فی البداهه و ابتدایی نیست،بلکه به‏طور سیستماتیک تجزیه و قطعه‏بندی شده است؛در حالی که‏ این کنش به‏طور مجزا از بین نمی‏رود.قهرمانان وسترن‏ کلاسیک هرگز دچار عذاب و ناراحتی نبودند و فقط عمل‏ می‏کردند.احساس و سئوالاتی که از این پس باعث‏ ارتکاب جنایت می‏شوند،ادامه کار را برای قهرمانان مختل‏ می‏کند و روح آنان را شکنجه می‏دهد.

تنها پول،و منطق بازار است که آنان را وادار به‏ کشتن می‏کند"و در مسیر حوادث شوم قرار می‏دهد.هیچ‏ چیز از این لحظه به بعد مانع آنان نمی‏شود و به یک‏ مشت دلار است که خشونت ادامه می‏یابد.پول استلزامی‏ است برای نفی علاقه متقابل و تفاهم که کنش‏ها را شکل می‏دهد.ویلیام مانی(کلینت ایستوود)بی‏جهت‏ دنیای آرامی را تصور می‏کند که در آن ارتباط زن و مرد از روابط قدرت می‏گریزد و به دایره ملاطفت وارد می‏شود؛ این آرزویی که وی را آزار می‏دهد دست نیافتنی است.به‏ همین دلیل،جراحت قلبی شخصیت فیلم را تحلیل می‏برد و وی را بین گذشته نه چندان دور،خوشبختی و غم، (همسرش به نحو خشونت باری کشته شده)و ضرورت‏ اقتصادی برای بازگشت به گذشته‏ای دور و وحشتناک‏ (گذشته یک آدمکش قدیمی)سرگردان می‏سازد.علائم‏ این جدایی،مرارت‏های خاطرات،آثار زخم در صورت و بدن در هر صحنه‏ای از نابخشوده حضور دارند.مانی و فاحشه جوان که از لحاظ"اثر زخم در صورت‏"خواهر و برادر هستند تمام نیروی خود را به کار می‏گیرند تا به نوبه‏ خود نشان دهند که زخم خورده‏ها چه کسانی هستند.آنها هیچ آرزوی دنیای هماهنگ را در جهانی که پول‏ سیستمی،از انحطاط و تماس‏های جسمانی را به وجود آورده در سر نمی‏پرورانند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/5-Unforgiven.jpgداستان فیلم نیز عظمت و جذابیتی را که جان فورد، دیگر استاد ایستوود،می‏توانست به آن بدهد،از دست داده‏ است.ایستن نظاره‏گر،نویسنده زندانی صحرا همواره‏ شخصیت‏هایش را به عظمت فضا و به توازن شاعرانه بین‏ زمین(پراگماتیسم)و آسمان(ایده‏آلیسم)می‏فرستاد.تمام‏ سینمای وی را تناقض بین ضرورت عمل و تخیل،رفت و آمد روح‏های سرگردان،ضرورت حرکت نسبت به‏ بی‏تحرکی شکل‏پذیر،شاعرانه و آتشین تشکیل می‏داد. صرف‏نظر از صحنه‏های ابتدایی مرد کافه‏ای ارزان قیمت‏ هیچ ردپایی از ایستوود ملاحظه نمی‏شود.چهره‏های این‏ فیلم،مثله شده و اتفاقی است همانند آخرین علائم‏ طبیعتی که رنج برده است و نتوانسته هماهنگی اولیه خود را بازیابد.کارگردان در نابخشوده به دقت تمام آثار زخم‏ شخصیت‏ها را در صورت ایشان قرار می‏دهد،از این پس، جهان نیز زخم خورده است.هنگامی که مانی و همدستانش کابوی جوان را می‏کشند،زمین از هر جهت‏ شکاف برمی‏دارد.زمین تنها راضی نمی‏شود تا فضای‏ پلان را در برگیرد و تسلط خود را بر آسمان برقرار سازد، بلکه عنصر انسانی را برای این‏که ناپدید سازد،می‏بلعد و بی‏اعتبار می‏کند.بدین ترتیب،درد کهنه یک مرد جوان و زخمی،ورای صخره‏ها مخفی می‏گردد.گویا جسمی‏ توسط سنگ‏ها بلعیده شده است.این تصویر دیگر نمایشی‏ برای نگاه کردن همانند وسترن کلاسیک باقی نمی‏گذارد. این موجود که از دنیای انسان‏ها جدا شده است،با بلعیدن‏ آنها و تبدیل شدن به گورستان آنها،انتقام خود را می‏گیرد.

این تفکر از طبیعت که موجودات انسانی را با لذت به‏ کام خود فرو می‏برد،صحنه‏ای است که در بطن دو فیلم‏ بعدی ایستوود به چشم می‏خورد.دنیایی کامل بازگو نمی‏شود مگر با بازجویی پیکر یک انسان توسط یک‏ تصویر.اگر نابخشوده نشانه‏هایی از یک آدمکش را تا جایی که صحنه اصلی درام ادامه دارد رد گذاری کرده‏ است،دنیایی کامل به دنبال جاده‏ای است که یک انسان‏ می‏باید ان را برای رسیدن به پلان‏های اولیه فیلم طی‏ کند.(جایی که وی سه عنصر می‏یابد:سبزه،خون،پول) همین موضوع برای پل‏های مدیسون کانتی صادق است: داستان جذب و تحلیل شدن پیکرهای دو عاشق در یک‏ منظره.(خاکستر اجسادشان از"پون دو روزمان‏"پرتاب‏ می‏شود)طبیعت هرچه‏قدر که پست باشد انسان‏ها را با خود می‏برد؛هنگامی که روبرو و فرانسکا جدا می‏شوند، طبیعتی که تا آن لحظه باشکوه و هماهنگ بوده فقط بارانی و گل‏آلود است.هر آن چه زندگی به او وعده داده‏ همان می‏شود.برای او کافی است تا منتظر بماند.

نویسنده: سدریک آنژه

منبع: مجله نقد سینما » شماره ۱۴

[nextpage title=”نقد فیلم نابخشوده (یادداشت های پراکنده)”]

نقد فیلم نابخشوده (یادداشت های پراکنده)

نویسنده: محمدرضا تهوری

فیلم نابخشوده (Unforgiven) ساخته ی کلینت ایستوود فیلمساز کهنه کار آمریکایی است که در سال ۱۹۹۲ آن را ساخته است. ایستوود فیلمساز برجسته ایست که ۲ اسکار کارگردانی که یکی از آنها برای همین فیلم است در کارنامه دارد و سازنده ی آثار مهمی چون (رودخانه ی مرموز)، (عزیز میلیون دلاری)، (آخرت)، (بچه ی عوضی) و … است و در آثار مهمی چون سه گانه ی وسترن کلاسیک سرجیو لئونه و یا (هری کثیف) نیز بازی کرده است. ایستوود غیر از کارگردانی و بازیگری و تهیه کنندگی، حتی آهنگسازی فیلم هایش را نیز انجام می دهد که برای پیرمردی با این سن و سال واقعا خارق العاده است. (نابخشوده) فیلمی قدیمی از ایستوود است اما تا به امروز نتوانسته بودم این فیلم را ببینم و علت نوشتن مطلب راجع به این فیلم تازه دیدنش است.

داستان (نابخشوده) راجع به دهکده ایست که در آن کافه ای وجود دارد که چند فاحشه در آن به کار خود مشغولند. شبی یک کابوی به یکی از فاحشه ها آسیب جدی وارد کرده و با چاقو صورت او را به اصطلاح خط خطی می کند. آنها از طرف کلانتر که به بیل کوچولو معروف است (با بازی بی نظیر جین هکمن) محکوم می شوند تا در ازای خسارتی که زده اند چند اسب را به صاحب کافه بدهند، اما فاحشه ها و در راس آنان سرکرده شان به این مساله رضایت نداده و خواهان اعدام این ۲ مرد هستند. آنها وقتی از کلانتر و رئیس و صاحب کافه نا امید می شوند پولهایشان را روی هم گذاشته و پنهانی برای قاتل این دو مرد جایزه ای هزار دلاری تعین می کنند که آوازه اش تا دوردست ها می رود. ویلیام مانی(کلینت ایستوود) قاتل و آدمکش سابق که اکنون توبه کرده و در مزرعه اش پرورش خوک انجام می دهد نیز این موضوع را از پسری به نام کید شنیده و از آنجایی که سنش بالاست و برای تامین آینده ی ۲ فرزندش نگران است به همراه دوست قدیمیش ند(مورگان فریمن) راهی این سفر می شود تا جایزه را به دست بیاورد. از طرفی بیل کوچولو نیز که قضیه جایزه را فهمیده هر مسافر جدیدی را با افتضاح از شهر بیرون کرده و برخورد شدیدی با همه انجام می دهد. آنها به شهر رسیده و بعد از درگیری هایی، ۲ مرد را کشته و جایزه را می گیرند اما ند اسیر شده و زیر شکنجه های بیل کوچولو جان می دهد. ویلیام نیز در همان شب به شهر رفته و با یک قتل عام فجیع انتقام دوست قدیمیش را می گیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/4-Unforgiven.jpg(نابخشوده) فیلم کندی است. کسی که با فضای فیلم های وسترن و شخصیت هایش ارتباطی برقرار نکند احتمالاً نمی تواند فیلم را تا به انتها ببیند اما کسی که داستان را دنبال کرده و کمی صبر کند با پایانی نفس گیر روبه رو شده و خستگی اش از بین می رود. این کندی و پیشرفت آرام داستان البته لازمه ی (نابخشوده) است. تصور یک فیلمنامه ی اکشن تر و یک تدوین سریع (نابخشوده) را بسیار ضعیف نشان می دهد و فیلم ابهت و قدرتش را در آهسته و پیوسته تعریف کردن داستانش دارد. تصاویر بسیار زیبای غرب وحشی و علفزار هایی که شخصیت ها از آن عبور می کنندد نیز بسیار چشم نواز و دیدنش لذت بخش است. ایستوود فیلمساز کاربلد است و آن را چه در کارگردانی اش و چه در بازی بی نقصش به نمایش می گذارد. نکته ای که ایستوود و شخصیتش در فیلم با آن درگیرند بحث گذسته ی انسان و این که هیچ کس نمی تواند از آن فرار کند. ویلیام مانی کابوی قاتل که چند سالی است که شرارت را کنار گذاشته در دوران جوانی هر نوع جنایتی را مرتکب شده و بعد از ازدواجش با همراهی همسرش همه را کنار گذاشته است. او خود در پی سوالات مکرر کید جوان می گوید مسبب همه ی آن جنایت ها خوردن مشروبات الکلی بوده و او در بیشتر مواقعی که مرتکب این جنایات می شده مست بوده است. او که چند سالی است به اسلحه دست و به مشروبات الکلی لب نزده دوباره این کارها را انجام داده و کار سوم که جنایت است را نیز انجام می دهد. اما نکته ای که در مورد کشتار آخر فیلم قابل ذکر است تبرئه شدن ویلیام است. ایستوود در فیلمنامه قهرمان قدیمی خود را که اکنون خوک پرورش می دهد از شهرش بیرون می کشد. او که روزی قاتل و هفت تیر کش معروفی بوده اکنون که مرد سالخورده ایست چندان توان کار کردن ندارد. از طرفی ایستوود برای بیشتر در هم شکستن این قهرمان دیروز چندین بار و در جاهای مختلف او را در فضولات خوک می اندازد و او را کثیف می کند. او دیگر حتی نمی تواند به راحتی سوار اسبش شود و چند بار از اسب هم به زمین می افتد واز طرف همسفر جوانش مورد تمسخر قرار می گیرد. همه ی اینها به علاوه کتک مفصلی که از بیل در کافه می خورد قهرمان را آماده می کند تا دوباره و آن هم با خوردن مشروب از پوسته ی خود بیرون آمده و انتقام یک فاحشه بیگناه را بگیرد و در پلانی مثال زدنی و درحالی که او جلوی دوربین است پرچم آمریکا پشت اوست(ویلیام در اینجا نماد قدرت آمریکایی است که اگرچه جنایات زیادی انجام داده ولی از آنها پشیمان است و حق را به حقدارش می رساند و عدالت را برقرار می کند) و در شبی بارانی که این هم نماد پاک شدن او از گناهان قبلش است این کار را انجام دهد. گذاشتن نمادهایی چنین ریز در فیلمی چنین فدرتمند و با این نکته سنجی کاری هوشمندانه است که به راحتی در ضمیر ناخودآگاه تماشاگر رسوخ می کند. ویلیام مانی برای دوباره دست به کار شدن غیر از دلایلی چون تامین آینده ی فرزندانش، سن زیاد خودش و خوک های مریضش به دلیل گرفتن انتقام از مردی خبیث که بی دلیل زنی بیگناه و بی پناه را زخمی کرده است به این سفر می رود. آری این نماد قهرمان آمریکایی است حتی اگر سابقه ی فجیعی چون کشتن آدمهای زیاد که زن و بچه نیز در آن بودند را داشته باشد باز هم غیر از منافع خودش در پی برقراری عدل است و به فکر گرفتن انتقام از ستمدیدگان. حالا این که این فرد ستمدیده یک فاحشه است بحثی جداست و می خواهد به بیننده نشان دهد که ظلم بر هر کسی نارواست. ویلیام مانی اما دست به همه کاری می زند الا خیانت به همسر مرده اش. وقتی او و دوستانش در بیرون دهکده منتظر فرصت برای قتل ۲ مرد هستند، فاحشه ها آمده و برای آنها غذا آورده و به آنها رسیدگی می کنند! اما بین این سه نفر تنها کسی که با زنان رابطه جنسی برقرار نمی کند ویلیام است. کید که جوانی است داغ و از او بعید نیست. دوست قدیمی ویلیام، ند هم با اینکه زن دارد به او خیانت می کند (دقت کنید که وی به زنش تمایلی ندارد و حتی به او وفادار نیز نمی ماند. این نشانه نژاد پرستی نیست؟ زن وی یک سرخپوست است!). ولی ویلیام حتی با اینکه از زن زخمی پیشنهاد رابطه چه با خود و چه زنهای دیگر را دریافت می کند، این کار را نمی کند که این نیز نکته ایست در باب تبرئه شدنش در انتهای فیلم. البته نابخشوده عنوانی دو پهلوست که می تواند به بخشیده نشدن ابدی ویلیام برای کارهایش اشاره داشته باشد ولی نکاتی که در فیلم به بیننده داده می شود حکایت از چیز دیگری دارد.و این نکته نیز گفتنی است که ویلیام اصلاً نگاه خوبی به گذشته اش ندارد و تا موقع مرگ دوستش مشروب هم نمی خورد ولی آمدنش به این سفر و کشتن یکی از آن ۲ نفر تا قبل از گرفتن انتقام دوستش نیز دو پهلو بودنش را دامن می زند.

البته همه ی این ریزه کاری های نقش ویلیام را که کنار بگذاریم بازی عالی کلینت ایستوود نیز بسیار موثر است. به قدرت رسیدن تدریجی و دوباره ی ویلیام به زیبایی تمام توسط ایستوود به تصویر کشیده شده است. بازی سرد و قدرتمند او خصوصا در سکانسهای میانی فیلم و موقع مریضی اش و سردی و قدرت یک قاتل بی رحم در سکانس انتهایی فیلم واقعا عالی است. نکته جالب راجع به تیم بازیگری این فیلم حضور چهره های قدیمی و بسیار قدرتمند سینمای آمریکاست. چهره هایی که هر کدام حتی با نقشی کوتاه سکانس های زیبایی را خلق کردند. کلینت ایستوود، جین هکمن با بازی درخشان و اسکاری، حضور کوتاه و عالی مرحوم ریچارد هریس و البته مورگان فریمن که در همکاری چند سال بعدش با ایستوود یعنی بچه ی میلیون دلاری اسکار را نیز به دست آورد. فیلم نابخشوده پر است از این نکات که شاید که نه، حتماً خیلی از آنها هم به چشم من نیامده است.

نویسنده: محمدرضا تهوری

یادداشت های پراکنده

[nextpage title=” درباره فیلم نابخشوده: شکستن یک اسطوره (حریق باد)”]

درباره فیلم نابخشوده: شکستن یک اسطوره (حریق باد)

نویسنده: مهدی ملک

شاید برای کسانی که چندان با ژانر دوست داشتنی و فراموش شده «وسترن» آشنایی نداشته باشند ، دریافت ۵ جایزه اسکار سال ١٩٩٣ توسط این فیلم کمی عجیب باشد.اما چنان که در ادامه می آید نابخشوده از اولین فیلم های ژانرشکن به شمار می آید که راه را برای دیگر فیلم های منهدم کننده قواعد ژانر در سالهای بعد مانند «آماتور- هال هارتلی/١٩٩۴» ، « مرد مرده – جیم جارموش/١٩٩۶» ، «شالوده شکنی هری-وودی آلن/١٩٩٨» و…گشود.

مختصری درباره ژانر وسترن

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/3-Unforgiven.jpgژانر وسترن به عنوان یکی از محبوب ترین ژانرهای تاریخ سینما در طول ٣ دهه (١٩٧٠-١٩۴٠) دارای موتیف های مضمونی و ساختاری ویژه ای است. آنچه که مخرج مشترک فیلم های این ژانر به حساب می آید ترکیبی از «تنهایی» ، «سفر» ، « ششلول بندی» و «اسطوره سازی» می باشد. در نیمه دوم قرن ١٩ خاک سرزمین جدید -امریکا- کشاکش نبردهای بسیاری میان سفیدپوست ها و سرخپوست ها و نیز میان سفیدپوستان جنوب و شمال امریکا بود(جنگ انفصال). در این میان «کابوی» ها – گاوچران ها- هفت تیرکش هایی بودند که با قدرت اسلحه و مهارت تیراندازی خود امرار معاش می کردند و معمولا سه دسته بودند.

الف – « کابوی» هایی که برای دفاع از زمین و مزرعه خود در برابر حملات راهزن ها اسلحه می کشیدند.( برای مثال رجوع کنید به فیلم «کلمنتاین محبوب من- جان فورد/١٩۴۶»

ب – دسته ای به عنوان «جایزه گیر» در قبال دریافت پول برای از بین بردن اشرار اجیر می شدند و در واقع اولین نمایندگان مردم برای تامین امنیت و قانون به شمار می آمدند.(رجوع کنید به فیلم « به خاطر چند دلار بیشتر – سرجو لئونه / ١٩۶۵»

ج – عده ای نیز برای انتقام گیری با سرخپوست ها و احیانا نجات زنان ربوده شده مبارزه می کردند( رجوع کنید به «جویندگان – جان فورد / ١٩۵۶)

وسترن تاریخ گذار سرزمین جدید از نبرد و صحرا و بی قانونی به سمت تمدن و شهرنشینی است و در این میان سینما به عنوان هنر عصر جدید و صنعت رویاپردازی و اسطوره سازی ، آشکارترین عرصه مبارزه نمادین خیر و شر در هیات کابوی خوب و فرد شرور تلقی می شد.

تا قبل از وسترن های « سرجو لئونه» – معروف به وسترن های اسپاگتی – این مبارزه شکل مطلق رویارویی خیر و شر بود و کابوی خوب – اغلب با هنرپیشگی «جان وین» – «هنری فاندا» ، «برت لنکستر » و..- در مقابل ضد قهرمان هایی پست و بزدل و سیاه قرار می گرفت. سینمای لئونه اولین خدشه شوخ طبعانه بر این قاعده کلی بود.

نابخشوده

« کلینت ایستوود» که خود قهرمان بی نام « وسترن های اسپاگتی لئونه» است این بار در سنین پیری در نقش بازیگر نقش « ویلی » و کارگردان ظاهر می شود.«ویلی» هیچ کدام از مشخصات کابوی های ذکر شده را ندارد. تنها و خسته است و گناه نابخشودگی در برابر گذشته سیاهش را مثل صلیبی به دوش می کشد. پیر و منزوی است ، نمی تواند بر زین اسب بنشیند و با تفنگ اسپنسر رفیقش هم قادر به شلیک صحیح نیست. با خوک هایش مشغول است و مردی تمام شده بشمار می آید ، با تمام اینها به خاطر تاثیرات همسر فقیدش از گذشته خود نادم است و خانه ای دور از همه ساخته است.

آنچه که نابخشوده را از تمام وسترهای « جان فورد» ، « هاوارد هاکس » ، «سام پکینئ پا » ، « آنتونی مان» و… جدا می کند هنجارشکنی های آن است. بر خلاف تاریخ سینمای وسترن ، قهرمان دیگر اسطوره نیست ، « ویلی» نه به سادگی می تواند آدم بکشد و مهم تر نه این کار را برای خود افتخار می داند. ویلی یک شکست خورده است و وقتی در پایان عصیان و سبعیت خود را – این بار به جای ٣ نفر ، همزمان ۵ نفر را می کشد- به نمایش می گذارد باز هم خاطره های تلخ خود را زنده می کند. او محکوم به زیستن است.

در تاریخ وسترن « خانه» به شکلی نمادین به عنوان نماد تمدن و آرامش زندگی شهری و در تقابل با صحرا و کاکتوس ! هایش (نماد بی قانونی و زندگی وحشی) قرار می گیرد. ویلی وقتی با گذشته اش وداع می کند خانه ای دور از شهر می سازد و به انجام کارهای معمولی می پردازد. همین طور کلانتر هم به عنوان نماینده قانون مدام د رحال ساختن خانه اش نشان داده می شود.

از نگاه فرمالیستی

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/15-Unforgiven.jpgفیلم با تصاویر سرخ غروب شروع و با آن نیز تمام می شود. در این حلقه بسته فرمی (از غروب تا غروب) حوادثی شکل می گیرد که این با اسارت و تقلای نافرجام ویلی برای رهایی از شلیک واسلحه و…همخوانی دارد. در بسیاری از تصاویر « لانگ شات» و« اکستریم لانگ شات» از عدسی های « تله فوتو» – عدسی هایی با فاصله کانونی بسیار بالا- استفاده شده است تا با کم شدن عمق صحنه و تخت شدن آن جلوه های بیشتری از منظره ها و طبیعت زیبا – در تقابل با خوی کابوی ها – به چشم آید. بنا به سنت سینمای امریکا هر سکانس از فیلم دارای بار دراماتیک بسیار زیادی است. روایت به صورت راوی « دانای کل» در دو مسیر شهر « بیگ ویسکی» و ماجراهای سفر « کید و ویلی و تدی» در آمد و رفت است که تا یک سوم پایانی فیلم این دو مسیر به هم می رسند. از دیگر خصوصیات فیلم این است که «ایستوود» از تدوین سریع با تعدا کات های زیاد استفاده می کند که این امکر نیز مدام بر تنش فیلم می افزاید. هم چنین فیلمبرداری صحنه های سب به روش « low Key» – با نور حداقل – انجام شده است تا رنگ خاکستری رنگ غالب فیلم باشد.

در پایان با اینکه نابخشوده پایان یک ژانر و شخصیت ویلی افول یک کابوی را نشان می دهد اما این فیلم شروعی دوباره و با شکوه برای « کلینت ایستوود» – مرد تمام ناشدنی -سینما بود و باعث شد تا بعد از ان تا امروز ایستوود شاهکارهایش را مسلسل وار به تاریخ سینما عرضه کند.

نویسنده: مهدی ملک

منبع: حریق باد

[nextpage title=”نقد فیلم نابخشوده (پیام لاریان)”]

نقد فیلم نابخشوده (پیام لاریان)

نویسنده: پیام لاریان

فیلم نابخشوده بر اساس فیلمنامه ای از دیوید وب پیپلز و به كارگردانی مرد بی نام سینمای وسترن كلینت ایستوود محصول سال ۹۲ هالیوود است كه موفق به دریافت پنج اسكار سال ۹۳ شد.در این فیلم بازیگران سرشناسی چون كلینت ایستوود ، مورگان فریمن ، جین هاكمن و ریچارد هریس ایفای نقش می كنند كه بیانگر گونه ای متفاوت در ژانر وسترن سینمای آمریكاست. موفقیت خیره كننده این فیلم كه ایستوود برای بازی در آن مجبور شد ده سال صبر كند تا پیرتر شود از آن جهت است كه تا حدی قاعده های وسترن در آن شكسته و تصویری جدید از كابوی تنها به ما نشان می دهد. این فیلم سرگذشت گاوچرانی سالخورده به نام ویلیام مانی است كه تنها و در دوردست مزرعه ای را به همراه دو كودكش اداره می كند ، در حالیكه همسرش را سه سال قبل از دست داده. در شهری در همان حوالی كه كلانترش مرد خبیثی ست به نام بیل كوچولو با بازی جین هاكمن ، دو گاوچران به فاحشه ای حمله كرده و صورتش را با چاقو می برند. اما كلانتر آنها را رها كرده و تنها به گرفتن اسبهایشان اكتفا می كند. فاحشه های مسافرخانه شهر سعی در استخدام كردن آدم كشهایی كرده كه انتقام زن را بگیرند و اینگونه پسری جوان به نام كید استخدام می شود. او از عمویش تعریف ضرب شست ویل را شنیده و سراغش می رود و درخواست می كند كه با او شریك شود. ویل ابتدا نمی پذیرد چرا كه اعتقاد دارد دیگر نباید بیخود آدم بكشد ،اما بعد با او همراه شده و در این بین دوست سیاهپوستش با نام نِد ( مورگان فریمن ) كه تیر انداز ماهریست با آنها همراه می شود. با وروود آنها به مسافرخانه شهر، بیل كوچولو ، ویل را كه سخت مریض است و تنها در حالیكه دوستانش برای همخوابگی با فاحشه ها به سمتی دیگر رفتند ، به شدت كتك می زند. این در حالیست كه ویل اسمش را به او نمی گوید. كید و ند او را نجات داده و دور از شهر تیمار می كنند. آنها به یكی از گاوچرانها رسیده و ویل او را می كشد در حالیكه ند تصمیم می گیرد برگردد. در راه برگشت بیل كوچولو، ند را دستگیر كرده و زیر شكنجه می كشد. ویل و كید گاوچران دیگر را هم می كشند و در حالیكه پولها را گرفته و تصمیم به برگشت دارند از یكی از فاحشه ها می شنوند كه ند مرده است. كید به ویل اعتراف می كند كه او آدمكش نیست و این اولین آدمیست كه كشته و در نهایت فرار می كند. اما ویل به شهر می رود و خود را معرفی كرده ، در حالیكه كسی جرات تیراندازی به او را ندارد بیل را كشته و باز می گردد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/1-Unforgiven.jpgشاكله وسترن چیست و چگونه می شود آن را تعریف كرد؟ این سئوالیست كه عموما در بین منتقدین سینمایی مطرح می شود و با پاسخ های گوناگونی روبروست. اما من می خواهم همه آن را در چهار كلمه خلاصه كنم: تنهایی ، سفر ، ششلول بندی و اسطوره سازی. احتمالاً این خلاصه ترین و موجزترین تعریفیست كه می شود از سینمای وسترن كرد. نشانه هایی كه در تمام این فیلمها دیده می شود چه وسترنهای تگزاسی ، چه ایتالیایی یا به قولی اسپاگتی. وسترن تحت تاثیر ادبیات ایجاد شد. در ادبیات اواخر قرن هجده ما نمایشنامه هایی از بوفالوبیلها و كابوها می بینیم. كابوی كه ترجمه تحت اللفضی اش می شود گاوچران هفت تیركشهایی بودند كه از راه كشتن امرار معاش می كردند. و به سه دسته تقسیم می شدند. یا زمین دارانی كه مالك گاو و مزرعه بودند و برای دفاع از زمین دست به اسلحه می بردند ، یا دسته ای كه برای پول مسافرت كرده و اجیر می شدند یا راهزنی می كردند، و یا بوفالوبیل بودند كه حكم قهرمانی را داشتند كه برای نجات دختری ربوده شده از خانواده به دست كومانچی ها یا برای اعاده حیثیت سفر كرده و مبارزه می كردند و پیروز می شدند. این دسته ها به تدریج و با حركت تمدن در قرن هجده در آمریكا به آرامی از بین رفتند و جایشان را به شركتهای سرمایه گذاری و دلالان نفتی سپردند كه برای دست یابی به پول بیشتر جنگ راه می اندازند.

اما ویلی نابخشوده جزو هیچ كدام از دسته های فوق نمی شود. یك كابوی تنها و خسته كه خود را نابخشوده می پندارد و به كودكانش اعتراف می كند كه همسر مرحومش راه درست را به او نشان داده. پیرمردی كه آنقدر سوار اسب زین دار نشده كه دیگر نمی تواند سوار شود و مدام به زمین می خورد. آدم بی دست و پایی كه به نظر می آید چیزی برای از دست دادن ندارد و اعتراف می كند كه حیوانات بخاطر گذشته اش او را نمی بخشند. فیلم با نمایی از یك غروب دلگیر سرخ و نارنجی شروع می شود. رنگی كه نشانه زوال و اضمحلال درونیست روی كلبه حقیرانه ویل سایه افكنده. در نماهای بعدی نیز كه ویل را می بینیم ، او در میان لجنها و خوكها به زمین می خورد و اینچنین شكستگی ذاتی كابوی سالخورده ای را نشان می دهد كه دیگر نمی تواند شهرت گذشته را داشته باشد. لب به مشروب نمی زند و زن بارگی نمی كند. كاری كه به نظر می آید پیشترها انجام می داده. او دست از اقتدارش كشیده و تبدیل به آدمی نابخشوده و حقیر شده كه خود را همطراز خوكها قلمداد می كند.( كه البته به نظر من این خود می تواند به نوعی نشان دهنده یأس ایستوود از پا گذاشتن در عالم پیری و اندوه از دست دادم موقعیت ها و ستاره بودن جوانی اش باشد )

ویل به آرامش رسیده اما به قیمت از دست دادن چیزهایی كه البته مطرود می پنداردشان. با ورود كید او به گذشته نقب می زند و انگار این گذشته است كه او را می برد. هرچند كه خود اعتراف می كند كه تنها به خاطر پول این كار را می كند ، اما به نظر می آید او دنبال راهیست تا در برابر خود طغیان كند. به نظر می آید كید خودِ جوانِ اوست كه پا در جاده سقوط و منجلاب می گذارد. راهی كه پایانی جز نابخشودگی به همراه نخواهد داشت. هر چند كه به واقع ایستوود این راه را از او منع می كند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/16-Unforgiven.jpgدر این فیلم انگار بر خلاف وسترنهای گذشته كشتن چیز آسانی نیست. دیگر نه از كشتن های ساده جان وین خبری هست نه از خونسردی و هفت تیر كشی بی محابای ایستوود جوان. نه از جویندگان و خوب، بد، كثیف(زشت) و نه از آثار لئونه و پكین پا و فورد و زینه مان. ایستوود می خواهد در برابر این قاعده ها طغیان كند. آری… او تنهاست ، سفر هم می كند و ششلول بند هم هست. اما چه چیز این اثر را متمایز می كند. او دیگر اسطوره نیست. او هرگز نمی تواند قهرمانی باشد كه حكم نجات دهنده را نشان می دهد. برای او دیگر كشتن سخت است. دیگر او بی گدار اسلحه نمی كشد و دیگر چهره ابر قهرمان را به ما نشان نمی دهد. و جذابیت نابخشوده در همین جاست. مایی كه ایستوود را در سه گانه معروفش( خوب، بد ، زشت – بخاطر یك مشت دلار و بخاطر چند دلار بیشتر ) دیده ایم و از او تصویر قهرمانی افسانه ای در ذهن داریم كه بسیار كم حرف و خونسرد است، تیرش خطا نمی رود و در عین حال جانی بالفطره نیست ، كمی با این فیلم شگفت زده می شویم. او دیگر صلابتی ندارد. بخاطر كشتن زنها و كودكان در جوانی آدم مخوفیست و در عین حال دیگر نمی تواند با یك تیر سه نفر را بیندازد. نه… او دیگر قهرمان بی نام ما نیست. به نظر می آید و صد البته همینطور است كه این فیلم پایانی بر وسترنهای فراوان ایستوود بود. و او این تابو را در اذهان همه می شكند. او دچار اندوه و یأس است و از كشتار می پرهیزد. او شكست خورده و خود را نفرین شده می داند و به نظر می آید دیگر از آن همه شوق و صلابت خبری نیست. درست است. ما ایستوود را آنگونه می پنداشتیم و اینك با چنین چهره ای روبرو می شویم. ایستوود این را فریاد می زند كه سرنوشت همین است. حتی اسبش با او همراه نیست و حتی دیگر نمی تواند با اسلحه اسپنسر درست شلیك كند. تنها برایش خاطره ای مانده كه حتی آنهم زیبا و شیرین نیست. او یك نابخشوده است.

می خواهم در مورد پایان فیلم بنویسم. نمی دانم شما تاریخچه خشونت دیوید كراننبرگ را دیده اید یا نه. اما نابخشوده و ویل مانی سخت مرا به یاد آن فیلم و شخصیت ویگو مورتنسن انداختند. مردی آرام كه ناگهان چهره سیاه قاتلش نمایان می شود. و پایان نابخشوده نیز اینگونه است. او طغیان می كند. در برابر همه چیز و بالاخص در برابر خود. او به عصیان دچار می شود و روح شیطانی اش را عریان می كند و می رود تا با همه گناهانش به نكبت زندگی ادامه دهد. و نمای پایانی گواه همین است. او به همان سرخی زوال گرانه سكانس آغازین باز می گردد. به سرخی نامتجاذب پایان. او كه بزرگترین افتخار زندگی اش – كه از زبان كید بیان می شود -كشتن همزمان سه نفر است اینك پنج نفر را با هم و به وحشیانه ترین شكل ممكن می كشد. به نظر می آید ایستوود می خواهد به ما بفهماند كه او هنوز یك گرگ درنده است ( كما اینكه از نظر سینمایی با ساخت فیلمهایی چون رودخانه مرموز و محبوب میلیون دلاری و نامه هایی از ایوجیما این را به منتقدانش نشان داد كه هنوز تمام نشده)

ویلیام مانی دوباره زنده می شود اما حیاتش نوعی مرگ محسوب شده. نوعی انزوای درونی و گناهی كه دامنگیر آدمی از این دست بوده و خواهد بود. انسانی كه هر گز نمی تواند آرام بماند و روح طغیانگرش گناهی مدام را دامنگیرش كرده است. او به گذشته باز می گردد. به خاطراتش و به اشتباهاتش و این برای همه ما یكسان است. یك هشدار. روزی كه به گذشته هامان باز خواهیم گشت و اشتباهات غیر قابل جبران، پایمان را رها نمی كند. گلویمان را خواهد چسبید و به گناهان دیگر وادارمان می كند. روزی كه ما در یك سخن خواهیم فهمید كه چیزی نخواهیم بود جز یك نابخشوده.

نویسنده: پیام لاریان

منبع: وب نوشته های پیام لاریان

[nextpage title=” خوانش سیاسی سینمای کلینت ایستوود متاخر (خردنامه همشهری)”]

خوانش سیاسی سینمای کلینت ایستوود متاخر (خردنامه همشهری)

نویسنده: رضا رشیدی

ایستوود در دوران بحران ژانر طلایی وسترن، سعی در دمیدن روحی تازه و نو در این ژانر می‏کند که می‏توان اوج این تلاش‏ها را فیلم«نابخشوده» Unforgiven دانست.

ایستوود در این فیلم(نابخشوده)،سعی در تغییر برخی قواعد و قراردادها دارد که نباید صرفا آنها را در بطن زمینه‏ای متنی یا ژنریک دید بلکه باید آنها را در بطن زمینه‏های اجتماعی و تاریخی‏شان‏ بررسی کرد.برای مثال می‏توان وسترن‏های جان‏ وین را با وسترن‏های ایستوود،مقایسه کرد که‏ در آنها هفت‏تیرکش به صورت یک قهرمان دچار بحران یا ضد قهرمان نشان داده شده است.قهرمان‏ فیلم«نابخشوده»خودش به هیچ جنبنده‏ای رحم‏ نمی‏کرده،برخوردش با بچه‏ها و زن‏ها همانند برخورد با قاتل‏های آدمکش بوده و پس از یک دوره‏ بحران تفکر در مورد گذشته،به واسطه همسرش‏ دست از آدمکشی کشیده و خانه‏نشین شده؛ سپس خانه‏نشینی و سیر و سلوک ادیپی‏اش به‏ فرجام رسیده و حال صاحب ۲ فرزند است.با اینکه‏ طبق اصول ژانر وسترن مرد نمی‏تواند سروسامان‏ بگیرد اما شکست قهرمان در به سامان رساندن این‏ سیر و سلوک،اغلب امری مثبت تلقی می‏شود.آنچه‏ در وسترن و تاکیدش بر اسطوره غرب(مرزنشینی‏ و…)مستقر است،این انگاره است که کابوی یا ششلول بند یا قهرمان وسترن نمی‏تواند سرو سامان‏ بگیرد؛فتح غرب هنوز کامل نشده است.ایستوود در این فیلم با برخی تغییرات،سعی در بیان این واقعیت‏ دارد که فتحی در کار نبوده است و به نوعی ارزش‏ اسطوره‏ای کابوی را که ریشه‏های آن را می‏توان در «رمان‏های صناری» (Dime Novels) جست‏وجو کرد،به زیر سؤال می‏برد و از رعایت معیارهای خاص‏ وسترن در گذشته هالیوود که می‏توانست به نوعی‏ تضمین فروش و خواسته تماشاچی و مردم گذشته‏ آمریکا باشد،سرباز می‏زند.او در این فیلم اشاره‏ای نیز به این امر می‏کند که در جامعه غرب وحشی،یاغیان‏ تبدیل به مردان قانون شده و در نگاه مردم به عنوان‏ قهرمان مطرح شده‏اند که این خود،یکی از ویژگی‏های‏ نوع شناختی این ژانر محسوب شده و ایستوود آن را به نقد می‏کشد؛نقد آیین‏هایی که در آنها سعی شده‏ غرب فریبنده جلوه داده شود و نیز نقد انتظارات‏ مخاطب آن دوران که دوست داشته غرب به صورت‏ اسطوره باشد و همین‏طور نقد آیین‏هایی که درباره‏ ترس از دست دادن سطه و سروری(کذا)هستند. از نظر او،دیدن مکرر این فیلم‏ها توسط مخاطب، بازتاب میل به برقراری دوباره آن سلطه و سروری‏ است:«ما می‏دانیم آنچه می‏بینیم حقیقت نیست، اسطوره است اما همچنان به دیدن آن می‏رویم چون‏ می‏خواهیم که حقیقت همین‏گونه باشد».

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/17-Unforgiven.jpgوی به اسطوره‏شکنی‏هایی دست می‏زند-یا به‏ عبارت بهتر،ادامه می‏دهد-که در دهه ۱۹۵۰«ویلیام‏ ای من»به‏ای لقب پدر وسترن مدرن می‏بخشد.او همچنان ادامه می‏دهد در وسترن‏هایی که با عنوان‏ وسترن روان‏شناختی نیز از آنها یاد می‏شود.قهرمان‏ ایستوود در تضاد با قهرمان‏های گذشته وسترن که‏ محل تلاقی ۲ ارزش متخالف(مدنیت یا شهرنشینی‏ و مراتع قرق نشده یا طبیعت وحشی)هستند،گزینه‏ مدنیت را به شیوه خاص خود انتخاب می‏کند؛ در صورتی که قهرمان‏های دیروز وسترن،همواره‏ میل به این داشته‏اند که غرب وحشی را درنوردند. کابوس‏هایی که با انرژی سکون‏ناپذیر و فردگرایی‏ زمخت لجوجانه‏شان در وسترن،تجسم مرزنشینی‏ آمریکایی یا دست‏کم اسطوره این مرزنشینی‏ هستند،حکایت از تضادهای ایدئولوژیکی دارند که‏ در ذات اسطوره مرزنشینی مستترند؛دوگانگی‏ای‏ که برملاکننده منش دوگانه ملت(آمریکا)در قبال‏ غرب است.او به دئورانی اشاره می‏کند که آمریکا در حال متمدن شدن توسط غرب و آزادی‏هایی بود که در آنجا تجلی می‏یافت؛آزادی‏هایی که آنها برای‏ دست یافتن به شان می‏بایست تاوان می‏دادند؛تاوانی‏ چون قتل رییس جمهور.عواملی از این قبیل به‏ رسیدن آنها به وحدت ملی کمک کرده است.آدمکش‏ انگلیسی در صحنه‏ای در قطار که می‏توان آن را از نشانه‏های عزیمت به غرب و متمدن شدن دانست، به تفاوت خاستگاه‏های مردم انگلیس در حفظ نظام سلطنتی و ملکه و مردم آمریکا اشاره می‏کند؛ آمریکایی که در حال متمدن شدن است و با پا گرفتن‏ دموکراسی در آن و حمایت از آن توسط مردم،تنش‏ میان ارزش‏های متباین طبیعت وحشی و مدنیت‏ ایجاد می‏شود.در قاموس ایستوود،سرسپردگی‏ به مفهوم آمریکا به منزله سرزمین فرصت و ایمان‏ لینکلنی و نیز آمریکا به مثابه یک ملت-همراه با فداکاری،وحدت همگانی و نه فردگرایی-تنها راه دستیابی به پیشرفت است.ایستوود سعی در کنار زدن کوشش‏هایی دارد که در گذشته از آنها برای‏ این استفاده می‏شد که این موضوع را که چگونه غرب‏ به نام سرمایه‏داری استعمار شد،کتمان کند.

از بین سنت‏های کاین دوران جدید فیلم‏های‏ وسترن،می‏توان به کارهای ایستوود در دهه‏های‏ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ اشاره کرد.همچنین می‏توان به‏ گذشته قهرمان سرگشته،در تقابل با سرخ‏پوستان‏ اشاره کرد که حالا او خود از اعمال گذشته‏اش‏ پشیمان است و به تغییرات ایجاد شده در خودش‏ اشاره می‏کند.علاوه بر این،می‏توان به نقد پایبندی‏ به قانون فردی که عمدتا به مالکیت افراد ثروتمند درآمده،اشاره کرد.بنابراین آن یاغی آدمکش در این تقابل،به مظهر آزادی و نماد برقراری عدالت‏ در جامعه امروز تبدیل می‏شود و به فاسد بودن نظام‏ قانونی گذشته و جابه‏جایی افراد اشاره می‏کند.

ایستوود در جریان تغییرات وسترن،از خوشبینی‏ به منزه‏طلبی‏[پیوریتانیسم‏]و ملی‏گرایی رایج که‏ پیش‏تر به نمایش گذاشته می‏شد،روی می‏آورد و شمایل وسترن امروزی را به نحوی دگرگون می‏کند که می‏توان آن را تنها مظهر وسترن نامید؛با رقه‏ای‏ که ایستوود از بنیانگذاران آن محسوب می‏شود و وسترنی که به تخدیر نوستالژی در خدمت‏ سرمایه داری دست می‏زند.استوود به خاستگاه‏ اجتماعی-فرهنگی و هدف ایدئولوژی جنسیت که در سینمای وسترن،زن را از لحاظ اقتصادی، قلمروی تولید و قدرت پایین‏تر از مرد می‏داند و او را ابژه نگاه خیره-نه سوژه نگاه خیره-و در مقام ابژه‏ میل-نه عامل میل-به حساب می‏آورد،اشاره کرده‏ و پایان دوران وسترن و دیدگاه‏های کلاسیک این نوع‏ سینما را اعلام می‏کند.

او تصویری از قرم جدید وسترن به دست می‏دهد.

تمامی تلاش‏های انجام گرفته را می‏توان‏ بیرون کشیدن اخلاقیاتی از دل سنت و اسطوره‏ بزرگ دیروز که آلن بدیو آن را به عنوان ژانر بزرگ‏ شهامت اخلاقی ستوده است،داسنت و به واقع‏ خوانشی است از هنر اصیل آمریکا از دیدگاه او وسترن،اعمال خشونت به عنوان تلاشی در جهت‏ تبدیل شدن به قانون است.

نویسنده: رضا رشیدی

منبع: مجله خردنامه همشهری » تیر ۱۳۸۷ – شماره ۲۷

[nextpage title=” بررسی محتوایی داستان فیلم «نابخشوده» (سینماسنتر)”]

بررسی محتوایی داستان فیلم «نابخشوده» (سینماسنتر)

پیش درآمد…

ایالت وایومینگ در سال ۱۸۹۰ به ایالات متحده پیوسته است و از این حیث خیلی دیرتر از ایالاتی چون میسوری ۱۸۲۱ و تگزاس ۱۸۴۵ به جمع دیگر ایالات وارد شده است. این ایالت که دارای زمینهای کشاورزی و مراتع فوق العاده و همچنین پارکهای طبیعی بسیار بزرگ است تا ۱۸۹۰ تقریبا با استقلال داخلی و با شرایط خودمختاری منطقه ای اداره می شده است. طبیعی است که در این نوع اداره امور، شهرداران و کلانترهای منطقه ای دارای اختیارات وسیع برای کنترل مناطق تحت نظارت خود بوده اند و به مفهوم واقعی مقامات بالای سر نمیتوانسته اند دخالت خاصی در طرز کنترل این افراد داشته باشند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/18-Unforgiven.jpgاز سوی دیگر ایالاتی مانند تگزاس، کانزاس، میسوری و اوکلاهما که تا قبل از پیوستن به ایالات متحده پر بودند از تبهکاران آمریکائی و مکزیکی و … با پیوستن به ایالات متحده تا حدودی گستره کار خود را محدود یافتند و نتیجتا شروع کردند به مهاجرت به ایالات بی قانون تر و یا رفتن به مکزیک که هنوز هم قانون درستی در مرزهای آن حاکم نیست.

با این وجود، درگیری میان مارشالهای ایالتی و کلانتران محلی با اوباش و خلافکاران تا سالها ادامه یافت و درست در این دوران است که نامهایی مانند وایات ارپ، داک هالیدی و مورگان درخشش میابند. با این حال داستان نابخشوده در مورد زمانی است که هنوز ۱۰ سال دیگر تا پیوستن وایومینگ به ایالات متحده مانده است. در این دوره وایومینگ به اندازه ایالاتی مانند میسوری و تگزاس در اختیار مارشالهای ایالتی نیست.

وایومینگ با به وجود آمدن برخی از شورشهای محلی و همچنین درگیری با سرخپوستان و قتل عام برخی از گروههای سرخپوست سرانجام در ۱۰ اگوست ۱۸۹۰ در روزی به ایالات متحده پیوست که جک بویل عصیانگر مشهور آن دوران به دار آویخته شد.

وایومینگ به خاطر همین شرایط لجام گسیخته با زحمت به عنوان یکی از اعضای ایالات متحده شناخته شد. در سال ۱۸۸۰ از مارشالهای ایالتی در وایومینگ خبری نبود و در شهری کوچک مانند بیگ ویسکی کلانتر شهر و معاونانش همه کاره و قانون مطلق شهر محسوب میشدند.

با این پیش زمینه به سراغ تحلیل فیلم میرویم.

بیگ ویسکی …

شهر کوچک بیگ ویسکی محور داستانی است که پرداخت کلی ماجرا بر روی آن قرار دارد. طبق قانونی که در ایالات متحده رعایت میشد و وایومینگ هم با این که عضو ایالات نبود از آن تبعیت میکرد، ایجاد فحشای اجباری یک نوع جرم محسوب میشد و به همین علت قمارخانه گریلی در بیگ ویسکی به مدیریت اسکینی دارای زنانی است که اسکینی با آنها قرار داد کاری بسته و طبعا زمانی که خدشه ای به کار او وارد میشود، باید بتواند خسارت وارد آمده را جبران کند.

زمانی که یک گاوچران خشمگین به دلیلی غیرمعقول اقدام به چاقو زدن به یکی از زنان تحت استخدام اسکینی میکند، پای کلانتر شهر، بیل کوچک با بازی فوق العاده جین هاکمن به داستان باز میشود.

بیل کوچیکه یکی از همان کلانتر های خودمختاری است که درباره آنها در بخش پیش درآمد توضیح داده شد. برای بیل مهم نیست که در قضاوتهای او چقدر قانون درست اجرا شود، آنچه در درجه اول اهمیت است این است که بتواند آرامش بیگ ویسکی را به هر قیمت شده حفظ کند. بیل کوچیکه از قوانین خاص خود پیروی میکند، او که بزرگ شده کانزاس است و تمام دوران زندگی خود را در میان خلافکاران گذرانده است، روش برخورد با آنها را به خوبی میداند و با شرایطی که از شهر بیگ ویسکی می بینیم، حس میشود که او در این مسیر کاملا موفق بوده است.

در ماجرای چاقو خوردن یکی از زنان تحت استخدام اسکینی، بیل تشخیص میدهد که باید به گرفتن جزیه از دو گاوچران خاطی بسنده کند. او تشخیص میدهد که این دو گاوچران افراد شروری نیستند و فقط کنترل رفتار خود را از دست داده اند. به نظر بیل کوچیکه دادن هفت اسب به اسکینی میتواند خسارات وارده را جبران بکند.

با این که در نگاه اولیه به نظر میرسد که قضاوت بیل اشتباه نیست، اما رای او مطلوب خاطر زنان تحت استخدام اسکینی نیست.

آلیس، زنی که حکم ارشد زنان قمارخانه گریلی را دارد به این نتیجه میرسد که حق زنان گریلی با حکم بیل ضایع شده است و باید اقدامی دیگر در جهت مستفاد شدن حقوق آنها انجام داد.

این اقدام در واقع شروع ماجرایی است که بیش از دو ساعت بیننده را به دنبال خود خواهد کشید.

استخدام کردن افراد برای آدم کشی موضوعی است که بارها و بارها در فیلمهایی از این دست به آن پرداخته شده است. اما آنچه در این جا اهمیت دارد این است که این بار افرادی که تصمیم به استخدام آدمکش کش گرفته اند، عده ای از زنان روسپی هستند که حس میکنند حقشان در مورد یک موضوع بخصوص ضایع شده است. زمانی که از دید این زنان به ماجرا نگاه کنیم متوجه میشویم که این موضوع چندان بیراه هم نیست و تنها چیزی که در حکم بیل دیده نشده، شرایط زن چاقو خورده بود.

با این که توقع اعدام برای چاقو زدن یه یک زن روسپی در ظاهر غیر منطقی به نظر میرسد، اما ماجرا دارای عمق بیشتری در این مورد خاص است. واکنش آلیس و دیگر زنان گریلی در این باره محدود به همان اتفاق گاوچرانها نیست. این زنان روزگار سختی را میگذرانند، آنها به کاری تن داده اند که با این که در نگاه اول ساده به نظر میرسد اما در میان سخت ترین کارهایی که یک زن میتواند انجام دهد قرار میگیرد.

آلیس در جمله پرمعنایی به دیگر زنان میگوید: به خاطر خدا نگذارید اگر از ما مانند اسب استفاده میکنند، مانند اسب به ما داغ بزنند!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/19-Unforgiven.jpgاین جمله آلیس با این که مربوط به واقعه گاوچرانهاست اما مشخص است که ریشه در برخوردهای سوء و نامناسب قبلی با زنان گریلی دارد. ما بخشی از این بدرفتاری ها را در نوع برخورد اسکینی و بیل کوچیکه میبینیم. آنها به طور مشخص این زنان را به حساب نمی آورند و اسکینی نیز که در این ماجرا به ظاهر ضرر کرده نیز فقط و فقط به چشم کالا به این زنان مینگرد. با این که در واقع نیز شرایط به همین صورت به نظر میرسد، اما آلیس و دیگر زنان گریلی تصمیم دارند که این قاعده را برای همیشه عوض کنند و به همه بفهمانند که زنان این شهر حتی اگر بدکاره هم باشند برای خود دارای حقوقی هستند که در صورتی که نادیده گرفته شود میتواند عواقب وخیمی برای فرد خاطی داشته باشد.

به همین منظور آلیس موفق میشود که ۱۰۰۰ دلار برای انجام این مقصود (کشتن گاوچرانها) از زنان گریلی جمع کند و این پیام را توسط مردانی که به آنها مراجعه میکنند برای همه متقاضیان کشتن آدمها بفرستد…

پیام واضح است: زنان گریلی برای کشتن دو گاوچرانی که به یک زن چاقو زده اند ۱۰۰۰ دلار پاداش پرداخت میکنند.

شروران بازنشسته …

ویلیام مانی یکی از همان آدمهای شروری است که در پایان دوره خلاف و خلاف کاری در تگزاس، کانزاس و میسوری و پس از آنکه دنیای آنها برای کار خلاف تنگ و تاریک شد، تصمیم گرفتند به گوشه ای بخزند و زندگی جدیدی را تجربه کنند. ویلیام مانی اما خلاف کار خرده پایی در این میان محسوب نمیشود، او یکی از افراد مشخص این دوره است. جنایات مختلفی که توسط او انجام شده هنوز در ذهن خیلی از آدمها مرور میشود. با این که سالهای زیادی از آخرین آدم کشی ها و شرارتهای او گذشته ولی مشخص است که این اعمال هنوز از پرونده او پاک نشده اند. زمانی که کید اسکوفیلد برای مشارکت در پروژه زنان گریلی به ویلیام مراجعه میکند، تازه ویلیام متوجه این حقیقت میشود که کسی او را از یاد نبرده است و زندگی عاری از خلاف او و مشغول شدنش به خوک چرانی نتوانسته است او را از دیدگاهها پنهان کند.

با این که پاسخ ویلیام مانی به درخواست کمک کید منفی است، اما بلافاصله فکری در او ایجاد میشود. ویلیام مردیست که با کمک همسرش کلودیا توانسته است خود را از دام دنیای سیاهش جدا کند. ارزش زن در زندگی او یک اصل ثابت شده است. او با زنی زندگی کرده که یک دنیای مرفه را به خاطر او رها کرده و زندگی در شهر را با زندگی در میان دشتهای میسوری عوض کرده است.

نگاه ویلیام مانی به زن یک نگاه مقدس است، چرا که با وجود دنیایی که پر بوده از کلانترها و قاضی ها و مارشالهای ایالتی، کسی که توانسته او را از دام مشروبات الکلی و تبهکاری نجات دهد یک زن بوده است، آنهم زنی که به خاطر او دست از همه چیزش کشیده است.

وقتی که ویلیام مانی متوجه میشود که برای کشتن چه کسانی ۱۰۰۰ دلار جایزه تعیین شده است، دو چیز باعث میشود که به پیگیری این کار علاقمند شود. اول این که با دستمزد این کار میتواند خود و فرزندانش را از زندگی بی فرجامی که دارند نجات دهد و به دنبال زندگی جدیدی برود و دوم این که خدمتی به زنانی بکند که این چنین مورد آزار دو گاوچران قرار گرفته اند. البته مقصود دوم تا پایان فیلم ناگفته میماند و تنها در پایان ماجراست که بر بیننده روشن میشود که مقصود دیگری به غیر از پول هم برای ویلیام مانی خشن سابق و خوک چران جدید اهمیت داشته است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/20-Unforgiven.jpgبا این که ویلیام مانی خود را قانع به انجام این سفارش کرده است، ولی هنوز آنقدر در خود اعتماد به نفس نمیبیند که تنها اقدام به این کار بکند. کید اسکافیلد فردی نیست که ویلیام مانی بتواند به او به اندازه کافی اطمینان کند، ویلیام حتی نمیداند که وضعیت کاری کید تا چه حد حقیقی است، در ادامه در میابیم که نگرانی ویلیام چندان بیراه هم نیست. ویلیام ناچار است از این که از پشت سر خود مطمئن باشد و کسی را بیابد که بتواند به او به طور کامل اطمینان کند و ناچارا تصمیم جدیدی میگیرد.

آماده شدن او برای این عمل پس از اینکه او بیش از ده سال است که دست به اسلحه نبرده کار آسانی به نظر نمیرسد. او حتی از قالب یک آدم سوار بر اسب هم خارج شده و به یک خوک چران سطح پایین مبدل گشته است. دلیل این امر بسیار ساده است، افرادی نظیر ویلیام مانی که در فیلمها نظیر آنها را تاکنون بسیار دیده ایم، تنها هنری که داشتند این بوده است که از دیگران سریعتر بوده اند.

روزی روزگاری در غرب وحشی تمام برتری این مردها به خباثتشان و سریع بودنشان بود و در واقع اینها افرادی بودند که برای کار دیگری به درد نمی خوردند. جالبی ماجرا درست در همین جاست. هر دو سوی ماجرا همین وضعیت را دارند. در سمت قانونی داستان بیل کوچک قرار گرفته که تنها هنرش همان خشونت و همان سرعت عملش است و میبینیم که حتی در ساختن یک کلبه کوچک برای خود ناموفق است به طوری که افراد خودش هم او را یک نجار مبتدی میدانند و در آن سو هم ویلیام مانی که حتی در چراندن چند خوک نیز موفق نیست و پس از این که با هدایت همسرش به یک زندگی بدون خلاف روی آورده، تبدیل شده است به یک آدم بی هنر و ساده …

ویلیام مانی دید خاصی بر روزگار خود دارد، او تصور میکند که در حال مجازات شدن است و از همین بابت است که فکر میکند تا به طور کامل بخشیده نشود، نمیتواند به آن آرامشی که مد نظرش است برسد. اما آرامشی که مد نظر اوست دو سو دارد. یک سوی آن داشتن پول کافی و سوی دیگر آن تنبیه افرادیست که به زنان گریلی آسیب رسانیده اند. در واقع سوی دوم ماجرا برای ویلیام مهمتر است.

در صحنه ای که او را در حال سوار شدن بر اسب در برابر فرزندانش میبینیم و سخنانش را میشنویم به سهولت میتوان به این فرضیه رسید که ویلیام مانی تنها به دنبال کسب پول از این سفارش کاری نیست.

همان طور که گفته شد، ویلیام نمیتواند بدون داشتن یک همراه مطمئن به این ماموریت برود و اینجاست که پای ند لوگان به داستان باز میشود. ند سیاهپوستی است که مدتها همراه و شریک ویلیام بوده و تقریبا همزمان با ویلیام توانسته به زندگی مزرعه داری روی آورد.

ند با بازی فوق العاده و روان مورگان فریمن با این که در ابتدا قصد همراهی با ویلیام را ندارد، اما با شنیدن داستان زن چاقو خورده میهمانخانه گریلی نظرش بر روی این کار تغییر میکند و تصمیم میگیرد که با ویلیام همراه شود.

با این که انگیزه های مالی برای ند لوگان هم مهم است اما میتوان دلیل اصلی این همکاری را هم چیزی بیش از پول دانست. ند که همیشه همراه و همکار ویلیام بوده، زمانی که او را بدون یاور در این راه میبیند و هدف اصلی او را درک میکند برای همراهی با او درنگ نمیکند. نگاه های او با همسر سرخپوستش سالی در زمان رفتن، معانی زیادی دارد که میتوان در آن وفاداری به دوست و همکار قدیمی اش را در عین علاقه به سالی درک کرد.

جایزه بگیرها… فاصله دروغ تا واقعیت!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/21-Unforgiven.jpgباب انگلیسی یکی از ده ها نفری است که احتمالا برای کسب جایزه هزار دلاری راهی بیگ ویسکی میشوند. ریچارد هریس انگلیسی با بازی همیشه زیبای خود و این بار در نقش English Bob نشان دهنده پایان یک عصر است. عصری که در آن آدمهای اسلحه به دست حرف اول و آخر را میزدند. موضوع جایزه بگیرها که در طول تاریخ غرب وحشی همیشه یکی از موضوعات جذاب برای فیلم سازی بوده، در نابخشوده کلینت ایستوود هم جایگاه بخصوصی دارد.

باب انگلیسی مردیست از دورانی که هیچ قانونی در تگزاس و کانزاس وجود نداشته جز قانون مردان اسلحه به دست. زمانی که باب انگلیسی برای کشتن چینی ها اقدام میکرد، جان انسانها کمتر از دلار و سنت ارزش داشت و همین امر سبب میشود که هزار دلار رقم بزرگی برای یک سفارش کار باشد، رقمی که بتواند باب انگلیسی را که قبل از آنکه یک آدمکش باشد یک سلطنت طلب و یک انگلیسی متعصب است را به وایومینگ بکشاند.

اما روزگار تغییراتی زیادی کرده که به نظر میرسد باب انگلیسی نتوانسته خود را با آنها منطبق کند.

در این روزگار جدید افرادی نظیر بیل کوچیکه هستند که قوانین را تعیین میکنند و مسلم است که زمانی که در برابر ۶ تیر انداز مبتدی قرار گرفته باشید هم بهترین گزینه این است که اسلحه خود را تحویل دهید.

اولین اقدام کلینت ایستوود در نابخشوده بر هم زدن قوانین قدیمی وسترن است. قوانینی که در آن یک مرد با یک اسلحه میتوانست در کسری از ثانیه چندین نفر را به خاک و خون بکشد و خود سالم بماند. نظیر این صحنه را در فیلمهای مرجع وسترن زیاد دیده ایم، از وسترنهای اسپاگتی سرجیولئونه گرفته تا داستان نیمروز و هفت دلاور و دیگر فیلمهای وسترن.

کاری که کلینت ایستوود در نابخشوده انجام میدهد این است که به سرعت این قاعده را بر هم بزند، او تلاش میکند تا بییننده را در جریان این موضوع قرار دهد که کشتن آدمها به همان سادگی که در خوب، بد، زشت میدیدیم نیست. در صحنه رویارویی باب انگلیسی با بیل کوچیکه و لشگر معاونانش هر لحظه انتظار این را داریم که باب دست به اسلحه ببرد و افراد قانون را به خاک بیاندازد، این انتظاری است که آقای بوچمپ هم دارد. وقتی که بوچمپ از ترس معاونان کلانتر خود را خیس میکند تازه به این حقیقت پی میبرد که اتفاقات داخل کتاب دوک مرگ همان طوری که او نوشته اتفاق نیفتاده است.

اما هدف بیل کوچیکه چیزی بیشتر از خیس شدن شلوار آقای بوچمپ است، بیل این بار قصد دارد از باب انگلیسی سرمشقی برای تمام جایزه بگیرهایی بسازد که برای گرفتن هزار دلار به بیگ ویسکی خواهند آمد. در این راه چاره ای نیست جز استفاده از قدرت کلانتری و صاحب اختیاری اش.

بیل پس از خلع سلاح باب او را تا سرحد مرگ کتک میزند و با صدای بلند این پیام را به همه آدمکشهای احتمالی میرساند… در بیگ ویسکی هیچ **** ای طلا ندارد!

هدف از این سکانس برای کلینت ایستوود تنها رساندن پیام بیل کوچیکه نیست، در این صحنه و صحنه ای که بیل و بوچمپ در بازداشتگاه هستند و بیل به بررسی کتاب دوک مرگ میپردازد بیننده باید از میان صحبتها و اعمال قهرمانان داستان به موضوع بسیار مهمی پی ببرد. موضوعی که مسلما بدون فهمیدن آن مفهوم صحنه نهایی داستان نیز از بین خواهد رفت.

درست در میان این دو سکانس است که در میابیم که خیلی از اتفاقات دنیای سینمای وسترن همان طوری که در فیلمها می دیدیم نیستند. در کتاب دوک مرگ اتفاقاتی مرور شده اند که زمانی که بیل کوچیکه درباره آن صحبت میکند پی به دروغ بودن خیلی از آنها میبریم. در صدر این اتفاقات رودرروئی کارکی کارین و باب انگلیسی است.

این مقابله که توسط باب تعریف و توسط بوچمپ نگاشته شده است این حقیقت را بر بیننده آشکار میکند که حتی تیراندازان طراز اولی مانند کارکی کارین و باب انگلیسی هم نمیتوانند در یک رویارویی به دقت به سمت هم تیراندازی کنند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/12-Unforgiven.jpgدر واقع حماسه ای که بوچمپ از داستان رستوران بطری آبی خلق کرده، چیزی نیست جز یک غلو سطح بالا، اما این بار کسی در صحنه حضور دارد که در زمان این اتفاق در ویچیتا بوده است و واقعیت ماجرا را میداند. زمانی که بیل کوچیکه حقیقت ماجرای کافه بطری آبی را تعریف میکند، بیننده متوجه میشود که چرا باب انگلیسی در زمان رویارویی با بیل و مردانش دست به اسلحه نشد. باب به خوبی میدانست که اتفاقات داستان دوک مرگ یا به گفته بیل داک مرگ (داک = مرغابی) همان طوری که در کتاب اتفاق افتاده است، نیست و در صورتی که او دست به اسلحه میبرد بی شک کشته میشد.

بیل برای اثبات حرفهای خود دست به آزمایشی میزند که بیش از پیش بیننده را با مسائل دنیای غرب وحشی آشنا میکند. در این آزمایش به وضوح میبینیم که باب انگلیسی که ادعای کشتن هفت نفر را در یک ماجرای رودروریی دارد حتی جرات نمیکند با اسلحه گلوله گذاری شده و آماده برای شلیک بیل، به سمت او تیر اندازی کند و در اینجاست که ثابت میشود که هر مرد اسلحه به دستی آدم کش نیست و هر مرد اسلحه به دستی این توانایی را ندارد که به کسی شلیک کند. ما پیش از این در سکانس گفتگوی معاونان کلانتر در کلانتری، با این عدم توانایی به خوبی آشنا شده ایم. در این صحنه دیدیم که معاونان کلانتر جز ستاره ای که بر سینه زده اند و اسلحه ای که به دست گرفته اند هیچ توانایی دیگری برای کسب سمت معاونت نداشته اند. اینان برای مقابله با باب انگلیسی منتظر ماندند تا بیل کوچیکه از راه برسد و مطمئنا بدون حضور بیل آنها جراتی برای طرف شدن با باب نداشتند. آنطور که به نظر میرسد گروه کلانتران بیگ ویسکی در تمام عمر خود به هیچ موجود زنده ای شلیک نکرده اند و این مسئله بیش از پیش ثابت کننده این مسئله است که محوریت حفظ قانون در بیگ ویسکی شخص بیل است و در واقع بدون او هیچ کسی جلودار خلافکاران و مجرمین نیست.

در طرف دیگر داستان هم کید اسکافیلد همین وضعیت را دارد. او با این که ادعاهای زیادی درباره اقداماتش دارد اما به واقع غیر از تیراندازی های تمرینی به سمت اشیاء تاکنون به هیچ هدف زنده ای شلیک نکرده است. کید فردیست که با توجه به ضعف بینائی ای که دارد به سختی میتواند فواصل دورتر از ۵۰ یارد را تشخیص دهد و به همین جهت مشخص میشود که در این ماموریت هزار دلاری او هیچ چاره ای جز پذیرفتن دو شریک دیگر نداشته است. کشتن دو کابوی کاری نیست ک او به تنهایی از پس آن برآید و به همین جهت دست به دامان ویلیام مانی شده است.

زمانی که سرانجام گروه سه نفره ویلیام مانی، کیداسکافیلد و ند به بیگ ویسکی میرسند با این حقیقت بیشتر آشنا میشویم و البته با حقیقتی بزرگتر…

ایستوود علیه ایستوود!

زمانی بود که در فیلمهای وسترن هفت تیر کشهایی را میدیدم که میتوانستند در کمتر از چند ثانیه چندین هدف متحرک و ثابت زنده را از پای در بیاورند، در راس این افراد فردی بود با ظاهری آرام و فوق العاده کم حرف که با جا به جا کردن سیگار بر روی لبانش میتوانست حرفهای زیادی را بدون بیان کردن جمله ای به بیننده منتقل کند.

کلینت ایستوود در سه گانه دلار شخصیتی بود اینچنینی، او با بازی در این سری فیلمها و در راس همه آنها خوب، بد، زشت توانست مقبولیت بسیاری در سینمای وسترن کسب کند. سرعت دست به اسلحه شدن او و هدف گیری های دقیقش سبب شده بود که او را سریعترین هفت تیر کش غرب بدانند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/96-Unforgiven/10-Unforgiven.jpgکلینت ایستوود این بار در مقام کارگردان نابخشوده نیاز به چنین مردی ندارد زیرا تنها چیزی که او نیاز دارد این است که هر چه سریعتر تکلیف بیننده را با تصوراتی که از کلینت ایستوود سریع و همه فن حریف در ذهن دارند روشن کند.

هفت تیر کش فیلم نابخشوده دیگر سریعترین تیرانداز غرب نیست. او پیرمردی است که با این که هنوز جوهره یک مرد خشن را به همراه دارد اما تا مرز آمادگی برای چنین رویارویی هایی فاصله زیادی دارد.

ایستوود در صحنه ورودی گروه سه نفره به کافه گریلی تکلیف داستان را با قهرمان پروری های بی منطق روشن میکند.

افراد گروه ویلیام مانی در حالی وارد بیگ ویسکی میشوند که قهرمان پوشالی و جایزه بگیر قبلی (باب انگلیسی) با خفت از شهر اخراج شده است. بیل به وضوح او را از حضور دوباره در بیگ ویسکی بر حذر میدارد. بیوگرافی نویس مخصوص باب انگلیسی (آقای بوچمپ) حضور در کنار بیل کوچک را از همراهی با قهرمان شکست خورده سابق مناسب تر میابد.

اکنون زمانی است که باید سند سفارش کار قتل گاوچرانها به نام گروه ویلیام مانی امضاء شود.

با این که کید در فرصتی که برای استفاده از زنان و هم چنین دریافت پیش پرداخت از آنها دارد میتواند تکلیف دریافت سفارش را روشن کند اما گرفتاری جدیدی برای آنها ایجاد میشود.

بیل کوچیکه به هیچ عنوان قصد ندارد قدمی در برابر آدم کشها به عقب بردارد. همین باعث میشود که به سراغ آنها در کافه گریلی برود. اینجا فرصتی ایجاد میشود تا ایستوود تکلیفش را با تصور پیش فرض بینندگان از ایستوود روشن کند.

بیل کوچیکه که یکبار از باب انگلیسی سرمشقی برای آدمکشها ساخته بود، این بار فرصتی میابد تا همان بلا را بر سر ویلیام مانی بیاورد. بر عکس دوران فیلمهای وسترن اسپاگتی، این بار نه ایستوود قرار است به سرعت برق و باد اسلحه بکشد و نه حتی قرار است تلنگری به کلانتر بزند. او اکنون پیرمرد بیماری است که از هر گونه مقاومتی در برابر بیل و گروهش عاجز است.

ورود بیل به کافه برابر است با فرار بلادرنگ ند و کید از پنجره اتاق زنان گریلی، یکبار دیگر ایستوود ثابت میکند که قرار است تمام قهرمان پروری ها به اتمام برسد، نه خبری از بازگشت سلحشورانه ند لوگان و کید اسکافیلد است و نه قرار است ویلیام مانی تبدار و خسته مقاومتی در برابر بیل انجام دهد.

بیل حتی ویلیام را در حدی نمیبیند که مانند باب انگلیسی دستگیرش کند. ویلیام کشان کشان از کافه گریلی بیرون می رود و تنها شانس یارش میشود که هنوز کید و ند از شهر نگریخته اند!

در این جاست که تماشاگر خود در مواجهه با ماجرایی میبینید که در آن ضد قهرمانها قرار است موفق باشند.

نکته بسیار بارزی که در این صحنه باید متوجه آن بود لب نزدن ویلیام به الکل است. ویلیام مانند خطری بلقوه به لیوان حاوی مشروب الکلی نگاه میکند. او در طی ۱۱ سال با کمک همسرش کلودیا توانسته از این ماده خطرناک دور بماند. این در حالی است که حالش لحظه به لحظه بدتر و بدتر میشود و او به هیچ عنوان حاضر به استفاده از الکل نمیشود. این موضوعی است که در پایان داستان به شکل مشخص تری به آن خواهم پرداخت.

انتقام …

مسیر نابخشوده به سمتی حرکت میکند که به پاسخ سوال اصلی ای که در داستان مطرح است برسیم. سوالی که در ابتدای داستان مطرح میشود و بیننده شاید کمتر به این سوال فکر کند.

چرا زنی از خانواده معتبر و مرفه تصمیم میگیرد زندگی خود را به پای فردی چون ویلیام مانی قاتل و شرور بگذارد؟

در زمانهایی که ویلیام مانی در حالت اغما به سر میبرد و در میان هذیانهایی که میگوید متوجه میشویم که او در هر لحظه از این حالات با روح یک یک آدمهایی که کشته است درگیر است. مسیر بخشایش ویلیام به آن راحتی هم که فکر میکرد نیست و او هنوز باید از یک مرز مشخص برای بخشیده شدن بگذرد.

با این که کید تصور میکند که میتوان بدون ویلیام هم کار را انجام داد ولی ند میداند که او هم به تنهایی قادر به انجام این کار نیست و باید منتظر بهبودی ویلیام شد.

یکی از زیباترین لحظات فیلم جایی است که زن چاقو خورده کافه گریلی به ویلیام پیشنهاد پیش پرداخت میکند و ویلیام با اعلام وفاداری اش به همسرش از این کار سرباز میزند.

ارزش کلودیا در ذهن ویلیام مانی فراتر از آن است که بشود تصور کرد. ارزش این کار کلودیا را در پایان مسیر بیشتر درک میکنیم. اما زن چاقو خورده نیز از این پس احترام عمیقی برای ویلیام مانی قائل میشود، او در سالهایی که در بیگ ویسکی زندگی کرده مردی به وفاداری ویلیام ندیده است و این در حالی است که او نمیداند که این وفاداری در شرایطی است که کلودیا سالهاست که درگذشته است.

با بهبودی ویلیام شرایط برای اولین اقدام گروه سه نفره مهیا میشود.

اقداماتی که برای کشتن دو کابوی شرور انجام میشود یک آزمون خودشناسی برای اعضای گروه سه نفره است. کشتن اولین کابوی و دیدن اضطراب و نگرانی کید و کنار کشیدن ند باعث میشود که متوجه شویم که اصولا بدون وجود ویلیام انجام این ماموریت کاری بود غیر ممکن. هر چند که ویلیام سرانجام کابوی اول را میکشد، اما هر طور که به اعمال او نگاه میکنیم نمیتوانیم ویلیام را در رده یک آدم کش طراز اول در نظر بگیریم. در تمام لحظات تیراندازی تردید و عذاب وجدان بر او سایه افکنده است و زمانی که کابوی جوان و تیر خورده درخواست آب میکند این عذاب وجدان به حداکثر خود میرسد.

ند که اولین تیر را به سمت کابوی جوان انداخته بود کلا از ادامه کار با گروه منصرف میشود و تصمیم به بازگشت میگیرد. اصرار ویلیام هم کارساز نمیشود و ند باز میگردد. اما سرنوشت مسیر دیگری را برای ند رقم زده است.

خبر کشته شدن اولین کابوی اسباب آشفتگی بیل و کلانتران میشود و احساس میشود که باید یک اقدام اساسی در جهت کنترل اوضاع انجام داد. قبل از آنکه بیل بخواهد به نوع اقدامش فکر کند، شانس این امکان را در اختیار او قرار میدهد. دستگیری ند لوگان در حالی که به سمت جنوب بازمیگردد همان ابزاریست که بیل کوچک به آن نیاز دارد تا هم خشم خود را تخلیه کند و هم از ند سرمشق جدیدی برای گروه آدمکشان بسازد.

کشته شدن اولین کابوی، زنان گریلی و افراد شهر را تا مرز یک درگیری پیش میبرد و حمله آنها به خانه زنان با واکنش شدید آلیس روبرو میشود که اکنون فقط و فقط مرگ کابوی گناهکار او و دیگر زنان را آرام میکند.

اکنون یک انتقام دو سویه در داستان جاری میشود. ویلیام و کید بی خبر از شرایط ند به دنبال نابودی کابوی اصلی میروند تا انتقام زنان را بستانند و در سوی دیگر بیل کوچیکه به دنبال آنست تا انتقام کشتن کابوی اول را از ند بستاند.

بار دیگر روز از راه میرسد و لحظات کشتن کابوی همزمان میشود با لحظات آخر ند…

سکانس کشتن کابوی شرور پیش درآمدی است بر آنچه که در صحنه نهایی داستان خواهیم دید. محافظانی که کلانتر برای حفظ جان کابوی گذاشته کمتر از آنند که بتوانند از کسی محافظت کنند. اینها همان افرادی هستند که برای مقابله با باب انگلیسی تا رسیدن بیل کوچیکه به انتظار نشستند. مسلم است که هیچ کس در شهر بیگ ویسکی همانند خود بیل نیست و او در واقع در میان این شهر تنها کسی است که باید برای حفظ قانون اقدام کند.

انتظار طولانی کید و ویلیام سرانجام به ثمر می نشیند و کابوی شرور تنها و در حال قضای حاجت بدون محافظ در اختیار آنها قرار میگیرد. با این که به نظر نمیرسد که کید بتواند از پس این کار بر آید، اما پشتیبانی لحظات آخر ویلیام که از تجربه خود در این صحنه استفاده میکند و بی عرضگی محافظان مبتدی، سبب میشود که کید بتواند با سه گلوله او را به قتل برساند. اما این پایان ماجرا نیست.

در زمانی که محافظان در حال تعقیب ویلیام و کید هستند بار دیگر بر نابلدی و غیرحرفه ای بودن آنها صحه گذاشته میشود. با این وجود که ویلیام در سوار شدن بر اسب کند است، ولی باز تجربه او به کار می آید.

کید دید محدودی دارد ولی ویلیام میداند که محافظان کابوی از افراد حرفه ای تشکیل نشده اند. همین موضوع به کمک آنها می آید و ویلیام به کید میگوید که فقط به سمت محافظان تیر اندازی کند، هرچند که به آنها تیری اصابت نکند. این امر باعث میشود که ویلیام و کید فرصت کافی برای فرار از دسترس محافظان پیدا کنند.

بار دیگر ناکارآزمودگی افراد بیل کوچیکه باعث مرگ کابوی دوم میشود و این در حالی است که ند هم به دست بیل به قتل رسیده است.

بر فراز بیک ویسکی…

سکانس ماقبل پایانی نابخشوده یکی از تعیین کننده ترین سکانسهای فیلم است. جائی که سرانجام کید اعتراف میکند که مرد کابوی اولین اقدام به قتل او بوده است. کید که نمیتواند یک لحظه از مصرف الکل دست بکشد با خود درگیر عذاب وجدانی عمیق است.

کشتن یک انسان مسلما کار آسانی نیست و از عهده هر کسی بر نمی آید. در این جمع بزرگ محافظان و آدمکشان تنها و تنها بیل و ویلیام هستند که خود به خود در مقابل هم قرار گرفته اند و بقیه افراد مطلقا در اندازه ای نیستند که بتوانند در این میان کمکی برای بیل و یا ویلیام به حساب آیند.

زمانی که نماینده زنان گریلی پول عهد شده را برای ویلیام و کید می آورد به طور ناخواسته پیام آور مرگ ند نیز میشود. ند به دست بیل کوچیکه به قتل میرسد و شاید این بزرگترین اشتباه بیل از ابتدای داستان تا به پایان باشد. بیل کوچیکه تصور میکند که کشتن و به نمایش گذاشتن ند اسباب ترس ویلیام و کید خواهد شد، ولی او بر روی یک نکته بزرگ حساب نکرده و آن هم حلقه گمشده این زنجیره است.

خبر مرگ ند برای ویلیام بسیار سنگین است و اولین اقدامی که انجام میدهد این است که شیشه ویسکی را از کید بگیرد و پس از ۱۱ سال به نوشیدن مشغول شود.

نابخشوده…

شاید سرانجام در این صحنه درک کنیم که چرا ویلیام اینقدر از نوشیدن الکل فراری بود. شاید بتوان درک کرد که چرا در بدترین شرایط هم حاضر نشد لب به الکل بزند. مرگ ند به دست بیل فشار زیادی را به ویلیام وارد کرد. نوشیدن باقی مانده الکل بیننده را برای رویارویی نهایی بیل و ویلیام به اوج هیجان میرساند و بر عکس خیلی از فیلمها این هیجان کاذب نیست.

ویلیام مانی به عنوان یکی از خطرناکترین آدمشکهای دنیای وحشی یک انسان دوشخصیتی کامل است. زمانی که بعد از نوشیدن الکل زیاد ویلیام را در ورودی کافه گریلی میبینیم و زمانی که به چهره او مینگریم در میابیم که این مرد به هیچ عنوان همان خوک چران ناموفق و مفلوک نیست.

کلینت ایستوود با درک صحیح از شخصیت ویلیام مانی توانسته با بازی فوق العاده در این لحظات شخصیت ویلیام بیافریند که به هیچ وجه شباهتی به ویلیام مانی خوک چران نداشته باشد. حتی تن صدای او هم کاملا به خشونت گرائیده است. نگاه ویلیام در این صحنه نافذ است و گیرا و بیننده برای دیدن هر حرکت او هیجان زده.

ویلیام در اولین اقدام نشان میدهد که نوشیدن الکل او را تبدیل به چه موجودی میکند. کشتن اسکینی که بدون اسلحه است ثابت میکند که دیگر نمیتوان برداشت سابق را از ویلیام مانی داشت.

در تمام داستان دیدیم که ویلیام مانی از یادآوری تمام اتفاقات بد گذشته فراری بود و در اغلب اوقات میگفت که به یاد نمی آورد و از مسائل می گذشت.

ولی پاسخ او به اتهام بیل مبنی بر کشتن زنان و کودکان در سال ۶۹ در میسوری با واکنش سابق ویلیام روبرو نمیشود.

– بله من قاتل زنان و بچه ها هستم، در واقع روزگاری هر چیز که راه میرفت و میخزید را میکشتم و اکنون برای کشتن تو آمده ام، به خاطر بلایی که سر ند آوردی!

این کلمات اعلام خطری هولناک است برای بیل که میداند که در تمام گروهی که به دورش جمع شده اند هیچ کس یارای تیراندازی به سمت ویلیام را ندارد.

همه افراد حاضر در کافه گریلی با مرگ اسکینی، دژخیم مرگ را در نزدیکترین فاصله به خود احساس میکنند. وقتی که ویلیام از افراد حاضر میخواهد که از بیل کوچیکه فاصله بگیرند، بیل بیش از هر زمان دیگر احساس میکند که معاونان بی دست و پایش در این هنگامه به هیچ دردی نخواهند خورد.

بیل آخرین تلاشش را برای هوشیاری افرادش میکند و به آنها یادآوری میکند که ویلیام یک تیر بیشتر ندارد، ولی آنها آنقدر مسخ شده اند که حتی زمانی که متوجه گیر کردن اسلحه ویلیام میشوند، از انجام هر اقدامی عاجزند. با اینکه تنها بیل کوچیکه است که فرصت میکند که اسلحه را بیرون بیاورد و به سمت ویلیام شلیک کند اما ویلیام زودتر به زمین نشسته و تیر خود را در بدن بیل کوچیکه جای داده است.

کلاید هم که جرات کشیدن اسلحه و تیراندازی را پیدا کرده آنقدر مضطرب است که در تشخیص محل صحیح ویلیام اشتباه میکند. اما ویلیام در زمانی که الکل مصرف کرده مانند باب انگلیسی اشتباه نمیکند. او با الکل است که شخصیت واقعی یک آدمکش را پبدا میکند. تیر او درست در گلوی کلاید مینشیند. دو معاون دیگر بیل کوچیکه نیز در این هنگامه دستپاچه تر از آن هستند که بتوانند کار موثری انجام دهند. تیراندازی آنها یک رفع تکلیف ساده بیشتر نیست و حداکثر جسارتی است که میتوانند از خود بروز دهند.

مرد چاق حتی تیر خود را به سمت ویلیام شلیک نمیکند و فرار را بر قرار ترجیح میدهد و همین فرصتی را در اختیار ویلیام مانی میگذارد تا از پشت او را هدف قرار دهد.

باقی افراد کافه گریلی نه تیراندازند و نه کلانتر…. آنها ترجیح میدهند که ویلیام مانی به آنها رحم کند و بگذارد که بروند. بیل کوچیکه به صورت ناخواسته برای ویلیام مانی تبلیغ کرده است و همین باعث میشود که هیچ کس به سمت او شلیک نکند. آن هم در زمانی که حتی معاونان کلانتر یا کشته شده اند و یا فرار کرده اند.

مرگ بیل کوچیکه در پایان ماجرا غمگین کننده است. او با این که اشتباهات زیادی در اداره بیگ ویسکی مرتکب شد و با عدم درک صحیح از شرایط، عملا کاری کرد که وضعیت تا بدین جا پیش برود اما تنها فردی بود که همچنان سعی میکرد مرد قانون باشد و در این راه تا جایی که توانست تلاش کرد. آقای بوچمپ برای اولین بار توانست ببینید که یک مرد چطور میتواند در کمتر از چند ثانیه ۵ مرد دیگر را بکشد.

ویلیام مانی همچنان الکل مینوشد تا همانقدر که لازم است خطرناک بماند تیر خلاص او به کلاید بار دیگر خشونت لجام گسیخته او را در زمان مصرف الکل نشان میدهد. اخطار او به ساکنین بیگ ویسکی آنقدر تاثیر گذار است که تنها معاون باقی مانده کلانتر نیز جرات نکند به او تیر اندازی کند.

ویلیام مانی از ساکنین میخواهد که ند را به خوبی دفن کنند. اما خواسته واپسین او از همه چیز مهمتر است و نشان دهنده قصد واقعی او از قبول این کار…

او با چهره ای که اکنون دیگر به شدت مخوف به نظر می آید فریاد میزند: بهتر است که دیگر هیچ زنی را با چاقو نزنید و گرنه بازخواهم گشت و همه شما را خواهم کشت…!

ویلیام مانی از شهر بیرون میرود و نگاه زنان رنج کشیده کافه گریلی او را بدرقه میکند. زنانی که او را به چشم نجات دهنده خود از درد و رنج مردهای کابوی میبینند و شاید دعای خیر آنها اسبابی باشد برای بخشش نابخشوده!

برآیند…

فیلم نابخشوده پس از سالهایی که از دوران وسترن گذشته بود، ادای احترامی بود به این ژانر جذاب و دوست داشتنی. اما بر خلاف تصور، موضوع این فیلم هفت تیرکشی و جدال آدمکشان نیست.

آنچه که در ابتدای این فیلم تعریف میشود روشی است که یک زن برای بخشوده شدن انسان انتخاب کرده است. همان طور که گفتم معمای زندگی کردن کلودیا با ویلیام مانی رازیست که حتی در پایان ماجرا هم بر آن صحه گذاشته میشود. برای درک صحیح تر از این ماجرا باید به این موضوع فکر کرد که در صورتی که ویلیام مانی با کلودیا زندگی نکرده بود او تاکنون چند آدم دیگر را به دیار باقی فرستاده بود…؟!

مسیری که کلودیا در زندگی خود انتخاب میکند در حقیقت نجات ویلیام مانی نیست. او یک هدف دوگانه را پیگیری کرده است، هدفی که تنها سمت کوچکی از آن نجات ویلیام است و مسلما سوی بزرگتر آن نجات همه آدمهای بیگناهی بوده است که ممکن بود تاکنون به دستان بی رحم و مست ویلیام مانی به قتل برسند.

ویلیام مانی فردیست که زمانی که الکل مصرف کرده باشد قابل تشخیص از شخصیت سالمش نیست. او در این حالت در قالبی به غایت بی رحم و هولناک فرو میرود و در این شرایط انجام هیچ کاری برای او غیر ممکن نیست. اوج بیرحمی و بی منطقی او را در این زمان در صحنه کشتن اسکینی می بینیم. جایی که به طور مشخص میدانیم که اسکینی مسئول قرار دادن جسد ند بر در کافه گریلی نیست.

نابخشوده کلینت ایستوود به زیبایی تمام سرگذشت این مرد هولناک که به دست زنی رام شده است را به تصویر میکشد و نشان میدهد که کلودیای مرحوم با کنترل ویلیام مانی تا چه حد آمرزیده شده است. مسیر بخشایش ویلیام ساده نیست. او که بعد از متوجه شدن دلیل تعیین جایزه حاضر به قبول ماموریت میشود در ورای دلیل اولیه خود برای کشتن کابوی ها، به دنبال کمک به جامعه کوچک زنان کافه گریلی نیز هست. جمله رسای او در پایان فیلم نشان گر این موضوع است که بی شک سرنوشت زنان گریلی برای او مهم بوده است.

در این باره ند و کید ابزارهایی هستند که او را به سمت پایان هدایت میکنند، کید با پیشنهادی که در این باره میدهد و ند با مرگش!

زنان رنج کشیده گریلی به عنوان سفارش دهنده کار اصلی و کسانی که تمام اندوخته خود را صرف به دست آوردن حق خود میکنند تاثیر بزرگی بر شرایط حاکم بر فیلم گذاشته اند. در صحنه ای که میبینیم کابوی ها برای زن چاقو خورده اسب پیش کشی آورده اند آلیس را میبینیم که به چیزی جز نابودی این کابوی ها راضی نیست. او شاید به دنبال کشتن کابوی ها نباشد اما هدفش از این اقدام ارسال یک پیام برای همه کابوی های مشابهی است که ممکن است راهی مهمانخانه گریلی شوند.

این پیام که دوران رفتارهای خشن با زنان سپری شده است و کابوی ها باید به حقوق زنان در هر شرایطی احترام بگذارند، حتی اگر این زنان بدکاره و گنه کار باشند.

ویلیام فرایند تنبیه کابوی ها را تنها راه نجات از شرایط موجودش میداند، این حس در پایان داستان در میان زنان گریلی هم وجود دارد. آنها هم به ویلیام مانند یک پشت و پناه نگاه میکنند و مطمئن هستند که دیگر کسی جرات نخواهد کرد آنان را به باد کتک بگیرد و بر رویشان چاقو بکشد.

چشمان زنان گریلی و نوع نگاهشان به رفتن ویلیام به طور کامل تائید کننده این موضوع است که شاید عملی که ویلیام انجام داد باعث بخشش او شود.

بازی ها بی شک زیبا و تاثیر گذارند. جین هاکمن که تا سال ۱۹۹۲ هم ثابت کرده بود که یکی از بازیگران بزرگ سینماست در این فیلم با بازی زیبایش توانست جایزه اسکار نقش مکمل را به دست آورد. او مدتها بعد در فیلم چابک دست و مرده توانست بار دیگر در نقش یک چابک دست در ژانر وسترن بدرخشد.

کلینت ایستوود از این فیلم بود که توانست وارد دنیای کارگردانی حرفه ای شود و ۱۰۰ البته در این راه فوق العاده موفق بود. نامزدی او برای اسکار در نقش ویلیام مانی یکی دیگر از دلایل موفقیت او و بازی خیره کننده اش در این نقش است.

بازی های مورگان فریمن و ریچارد هریس هم در این فیلم کاملا تاثیرگذارند و میتوان گفت که کلینت ایستوود توانسته آنچه مد نظرش بوده را در بازی بازیگران به دست آورد.

بی شک بازی ایستوود در لحظات پایانی نابخشوده یکی از تغییر جهتهای بزرگ بازیگری در سینمای وسترن و چه بسا هالیوود است، او که در تمام لحظات فیلم فردی بود که به او به چشم ترحم نگاه میکردیم، در لحظاتی که الکل زیادی مصرف کرده بود آنچنان تغییر جهتی در بازی خود داد که بی شک مبدل به یکی از خشن ترین کاراکترهای سینمای وسترن شد.

نابخشوده در ۹ رشته نامزد اسکار شد که توانست ۴ اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین نقش مکمل مرد و بهترین تدوین را بدست بیاورد. کسانی که با نحوه جایزه دادن در اسکار آشنایی دارند میدانند که از این ۴ جایزه ۲ جایزه در میان ۵ جایزه برگزیده هر سال اسکار جای دارند و در این مورد خاص نابترین جایزه ها محسوب میشوند.

همان طور که گفته شد نابخشوده ادای احترام است به ژانر وسترن، با این که پس از این فیلمهای دیگری چون چابک دست و مرده و یا ۳٫۱۰ دقیقه به یوما نیز ساخته شده اند، اما روح وسترن واقعی بر هیچ یک از فیلمهای پس از نابخشوده حاکم نبوده است.

در پایان باید گفت که نابخشوده فیلمیست تفکربرانگیز، فیلمی که با هر بار تماشای مجدد آن میتوان درسهای جدیدی آموخت و میتوان به هوش و ذکاوت و تفکر انسان دوستانه کلینت ایستوود آفرین گفت.

و شاید بتوان در پایان فیلم نگرشی جدید به دنیای وسترن داشت.

هر آدم اسلحه به دستی توانایی خون ریختن و کشتن انسانها را ندارد و مسلما هر آدم کشی هم شانسی برای شروع مجدد ندارد، مرگ آنکه در زندگی اش روزنه ای پیدا شود مانند کلودیا …

منبع: سینما سنتر

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

24
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
24 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
15 Comment authors
AmD1998جهانجنیدhosمحمد Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
AmD1998
Guest
AmD1998

میتونیم به این فیلم بگیم شاهکار,ولی بستگی به نوع دیدگاهمون داره برا کسایی که دنبال قهرمانی هستند که از اول فیلم تا اخر فیلم قدرت نمایی میکنند این فیلم اونچنان خوب نیست بلکه با فیلم های سرجیو لیونه حال میکنند مثل خودم.دسته ی دیگر از این چنین فیلم هایی خوششون میاد که حاوی پیام های دیگه ای هم هستند که کلینت ایستوود با مهارت کامل اینکارو انجام داد.البته تو اون سال وسترن زیاد پررنگ نبود و ساخت چنین فیلمی کار هرکسی نبود.در کل از نظر من فیلم زیبایی بود و دیدنشو به هر کسی توصیه میکنم

AmD1998
Guest
AmD1998

میتونیم به این فیلم بگیم شاهکار,ولی بستگی به نوع دیدگاهمون داره برا کسایی که دنبال قهرمانی هستند که از اول فیلم تا اخر فیلم قدرت نمایی میکنند این فیلم اونچنان خوب نیست بلکه با فیلم های سرجیو لیونه حال میکنند مثل خودم.دسته ی دیگر از این چنین فیلم هایی خوششون میاد که حاوی پیام های دیگه ای هم هستند که کلینت ایستوود با مهارت کامل اینکارو انجام داد.البته تو اون سال وسترن زیاد پررنگ نبود و ساخت چنین فیلمی کار هرکسی نبود.در کل از نظر من فیلم زیبایی بود و دیدنشو به هر کسی توصیه میکنم

جهان
Guest
جهان

افتضاح بود … نه کارگردانی خوبی داشت و نه صحنه های جنگ خوب. یک آدمی که نمیتونه درست هدف گیری کنه یه دفعه میشه آدمکش قهار

جنید
Guest
جنید

فیلم فوق العاده ای بود اینکه تمام جنبه های یک انسان عادی را به زیبای برای بیننده ترسیم میکند

hos
Guest
hos

توی یه صحنه وقتی دختره داشت میگفت که دوست استوود رو چطور کشتن، اون لحظه که ویسکی رو ورداشت خورد، بخدا مو به تنم سیخ شد، واقعا فیلم محشری بود. سکانسای پایانیش رو ۸باری نگا کردم سیر نشدم. نکته: در این فیلم خدایی هیچ مبالغه ای انجام نشد. برخلاف خیلی از فیلمای وسترن که مثلا یه تیر میزنه کلاه طرف میره هوا و فلان.

محمد
Member
محمد

یکی از بزرگای وسترن.فوق العاده است این فیلم.

هادی.6136
Guest
هادی.6136

اگه اشتباه نکنم این فیلم رو من دوبار دیدم ولی سکانس آخر فیلم رو بارها دیدم …
این فیلم فلسفه خشونت و تقابل با آن به روش خودش رو نشون میده … مونولوگ آخر ایستود وقتی می خواد از کافه بیاد بیرون فوق العاده و به نظرم بیانگر کل داستان فیلم بود .

شاهرخ احمدی
Guest
شاهرخ احمدی

فیلم فیلم خوبی بود وکلینت ایستوود را به جرگه کارگردانان پیوست اون هم با ژانری که بازیگری خود را به اوج رساند کارگردانی را شروع کرد…

SINAM
Guest
SINAM

آقا بهترین وسترن عمرم بود . محشر بود . تمام وسترنا اغراق دارن حتی شاهکارای لئونه اما این نداشت . به نظر من خیلی خیلی زیبا تر و تأثیرگذار تر از فیلمای لئونه بود . تو تمام وسترنا یک قهرمان وجود داره که یا سیاه و سفیدن یا خاکستری . اما اینجا اصلا قهرمانی نبود . بازی ایستوود و کارگردانیش که محشر بود . نمیدونم چرا کسی از جین هکمن حرفی نمیزنه ؟ به نظرم یکی از بهترین بدمنای تاریخ رو ارائه داد و همچنین یکی از بهترین بدمنای وسترن . یک وسترن کلاسیک زیبا با موسیقی کلاسیک و آرامش… ادامه »

قاسم طوبایی
Guest
قاسم طوبایی

فیلم خوبی بود اما نه در سطح یک شاهکار
بهترین فیلم به نظرم همون روزیروزگاری غرب بوده و هست

قاسم طوبایی
Guest
قاسم طوبایی

فیلم خوبی بود اما نه در سطح یک شاهکار
بهترین فیلم به نظرم همون روزیروزگاری غرب بوده و هست

samaneh noori
Member
samaneh noori

فیلم خوبی بود ولی بازم به پای شاهکارهای لئونه نمیرشه

surena
Guest
surena

يكي از ٣فيلمي ك روي زندگي من تاثيرگذاشت و مسير زندگيمو عوض كرد…
تو اون صحنه ك ب ايستوود ميگن بيا بريم فلان كارو با زن بدكاره انجام بديم ايستوود ميگه من پول بابت ي تيكه گوشت نميدم!

صحنه آخرفيلمم ٣٠بار ديدم!
اينقد ديدم ك تمام ديالوگ هاشو حفظ شدم!

امین کورلئونه
Guest
امین کورلئونه

من با سه جای این فیلم خیلی خیلی حال کردم ۱-اون جایی که اون دختره که صورتش زخمی شده بود و اومده بود از کیلینت ایسستوود پرستاری کنه. دختره گفت دوتا دوستات پیش ما هستن،فلانی و فلانی بهشون مجانی دادن،منم حاضرم بهت مجانی بدم.بعد ایستوود گفت من زن دارم نمیتونم به زنم خیانت کنم. ۲-وقتی به اون پسره که رفیق اون دیووس بود شلیک کردن؛پسره داشت التماس میکرد "بهم آب بدین داره ازم خون میره یکم بهم آب بدین." اعصاب فریمن با ایستوود به هم ریخته بود که چرا یه نفر دیگه رو زدن. ایستوود گفت "دیگه شلیک نمیکنیم،اون آب… ادامه »

hamlet hamletian
Member
hamlet hamletian

صحته آخر فيلم كه ايستوود در دفاع از مظلومين ، بدمن ها رو تهديد ميكنه و پرچم آمريكا كه در پشت سر ايستوود در قاب كاملا واضح و مشخصه و اين نكته كه اين فيلم محصول ۱۹۹۲ هست يعني زمان حمله عراق به كويت و دخالت آمريكا و جنگ خليج ، گوياي تمام و كمال فلسفه وجودي نابخشوده است.

شادی ثامنی
Guest
شادی ثامنی

۲ تا صحنه بود که خیلی لذت بردم
اولیش وقتی اون کابوی بی مقدار توی wc اونم توسط یه فرد ناشی کشته می شد.

و دومیش وقتی بیل کوچیکه ی پر ادعا عین یه مگس و همونجوری که لیاقتش بود کشته شد.

سیاوش تهران
Guest
سیاوش تهران

من تاره این فیلمو دیدم به نظرم یکی لز بهترین فیلمهایی بوده که تابه حال دیده ام.این فیلم تمامی فاکتورهای یک وسترن جنایی با یک داستان متفاوت را داشت

رضا کوچولو
Guest
رضا کوچولو

منم خیلی سال پیش اینو دیدم و یادمه خیلی خوشم اومده بود. کلینت ایستوود هم که هم تو بازیگری و هم تو کارگردانی حرف نداره.

Abe
Member
Abe

فیلم یه شاهکار وسترن بود و تونست دوباره این ژانرو زنده کنه. جالب اینه که با تمام وسترن های دیگه متفاوته و عمیق تر شده(نسخه کامل وسترن).در ضمن ژانر وسترن به مذاق همه خوش نمیاد. باید اهلش باشی

امین کورلئونه
Guest
امین کورلئونه

حامد:جالبه که فیلمای مزخرف توی این سایت تعداد زیادی کامنت می گیرن ولی در مورد شاهکاری مثل نابخشوده، مردم هیچ حسی ندارن. مردم ما همیشه به دنبال قهرمان های مطلق یا سیاه و سفیدی هستن که به طور افسانه ای پرقدرت باشند و چون در فیلمی مثل نابخشوده این چنین شخصیت های مطلقی وجود ندارد، پس از دیدن فیلم سرخورده می شن! در کل فیلمای چرت و پرت توی همه دنیا مخاصبای زیادتری دارن ولی توی ایران فیلمای خوب کلاً مخاطبی ندارن

جانا سخن از زبان ما میگویی

یه نفر
Guest
یه نفر

نابخشوده خیلی قشنگ بود من خودم کلینت ایستفوود خیلی دوس دارم ولی کسایی که می گن بهترین فیلم وسترنi واقعاً در اشتباهن .
بهترین فیلم وسترن : روزی روزگاری در غرب .
جستجوگران ، خوب بد زشت .
تا حالا هیچ وسترنی نزده رو دست روزی روزگاری در غرب …
موفق باشید .

majid-d
Guest
majid-d

این فیلم قطعا شاهکاره

mehrdad mehraein
Member
mehrdad mehraein

بله واقعا حرف درستي گفتيد دوست عزيز و متاسفانه نظر سطحي داشتن فراگير شده نابخشوده يكي از شاهكاري ژانر وسترن آن هم در تاريخ و زمانه اي ساخته شده كه ژانر وسترن از نفس افتاده و فراموش شده بود و اين كار ساختن فيلم رو براي ايستوود سخت تر مي كرده ولي او با هنرمندي يك شاهكار كلاسيك ساخت و به جهانيان عرضه كرد

حامد خلیلی
Member
حامد خلیلی

جالبه که فیلمای مزخرف توی این سایت تعداد زیادی کامنت می گیرن ولی در مورد شاهکاری مثل نابخشوده، مردم هیچ حسی ندارن. مردم ما همیشه به دنبال قهرمان های مطلق یا سیاه و سفیدی هستن که به طور افسانه ای پرقدرت باشند و چون در فیلمی مثل نابخشوده این چنین شخصیت های مطلقی وجود ندارد، پس از دیدن فیلم سرخورده می شن! در کل فیلمای چرت و پرت توی همه دنیا مخاصبای زیادتری دارن ولی توی ایران فیلمای خوب کلاً مخاطبی ندارن