Uncut Gems (الماس‌های تراش ‌نخورده) + نقد براردینلی اضافه شد


خلاصه داستان:

یک جواهرفروش نیویورکی در مخمصه گرفتار می‌شود و حالا باید وضعیت خانوادگی، شغلی و اجتماعی خود را سر و سامان دهد...


تصاویر فیلم:

خلاصه نظر منتقدان:

اریک کان – ایندی وایر ( نمره ۱۰ از ۱۰ )
اگر « الماس‌های تراش نخورده » شخصیت‌ها را فریادزنان، سردرگم و خواستار شفافیت در بی‌نظمی‌های موجود در روتین پرجنب و جوش یک مرد باقی می‌گذارد، تمامی آن‌ها در مقام دستاوردی آرمانی که کاملا تحت کنترل است و به شکل خالصانه‌ای دقیق است صحبت می‌کنند.

 

کی. آستین کالینز – ونیتی فر ( نمره ۹.۵ از ۱۰ )
« الماس‌های تراش نخورده » فیلمی است که در یک پیله زندگی می‌کند، جایی که آت و آشغال برای خودش نامی دست و پا می‌کند، جایی که نگرانی، بلاهت و غریزه بدون پایبندی اخلاقی و محدودیت در رفتارها دیده می‌شود.

 

رودریگو پرز – پلی‌لیست ( نمره ۹.۱ از ۱۰ )
« الماس‌های تراش نخورده » یک سواری دیوانه‌وار بدون هیچ توقفی است که احساسات شما را تا آخرین حد ممکن به کار می‌گیرد.

 

فیلم استیج ( نمره ۹.۱ از ۱۰ )
شخصیت هاوارد آن قدر در مبارزه با واقعیت پیروز می‌شود که وقتی در نهایت واقعیت به پیروزی می‌رسد انگار شوکه کننده و دردناک است.

 

تاد مک‌کارتی – هالیوود ریپورتر ( نمره ۹ از ۱۰ )
سفدی‌ها و بازیگران آن قدری عمیق می‌شوند که که از این فیلم یک تجربه کاملا انسانی درمی‌آورند.

 

جیک کول – اسلنت مگزین ( نمره ۸.۸ از ۱۰ )
در فیلم، تراژدی شخصی یک مرد پوچی سیستم‌هایی که او را تعریف می‌کنند را آشکار می‌کند.

 

ای. ای. داود – ای. وی. کلاب ( نمره ۸.۳ از ۱۰ )
سندلر به نحوی موفق می‌شود تا شخصیتش را هم کاملا خشمگین و هم به شکل عجیبی گیرا از آب در بیاورد، ما دست و پنجه نرم کردن بی‌باک او با فاجعه به شکلی ناباورانه را طوری می‌بینیم که ما را به تحسین وا می‌دارد. این نقش‌ آفرینی همان قدر جذاب است که سفدی‌ها توانسته‌ بودند چنین بازی‌ای را از « رابرت پتینسن » در « اوقات خوش » (Good Times) بگیرند. و خود فیلم هم سرحال است.

 

پیتر دبرو – ورایتی ( نمره ۸ از ۱۰ )
« الماس‌های تراش نخورده » به‌ نظر در داخل مغز در حال گردش یک دیوانه به مدت بیش از دو ساعت زندانی شده – و حدس بزنید که چیست: جالب است!

 

بنجامین لی – گاردین ( نمره ۸ از ۱۰ )
این یک هماهنگی قابل توجه میان فیلمسازان و بازیگر است و بار دیگر روی اهمیت آن رابطه تاکید می‌کند، خصوصا برای ستاره سینمایی که روی دور فیلم‌های تجاری افتاده است. سندلر لیاقت بیشتری دارد، و اگر او می‌خواهد کاری کند که ما به تماشا ادامه دهیم، خب این کار را می‌کنیم.

 

جاستین چنگ – لس آنجلس تایمز ( نمره ۸ از ۱۰ )
این عملا یک وحشت زدگی سینمایی است، دائما به مدت بیش از دو ساعت به وسیله دو کارگردان که هیچ وقت در نفوذ به وجود بیننده شکست نمی‌خورند در تعلیق است.


نقد و بررسی فیلم به قلم Todd McCarthy (تاد مککارتی)

نشریه هالیوود ریپورتر

نمره 9 از 10

یک نفر به « هوارد رتنر »، یک دلال و جواهرفروش به‌شدت در خطر در منطقه الماس نیویورک می‌گوید: « فکر کنم تو آزاردهنده‌ترین آدم روی کره زمین هستی». سوالی سریعا به ذهن می‌رسد که این مرد میانسال آشفته، پوشیده از عرق، روان‌ شیدا، گیج و منگ، غیر قابل اطمینان و عمدتا ناامید آیا برای مخاطبان تبدیل به تندیسی از تحیر می‌شود یا نفرت. به این ترتیب این یک ادای دین به نویسنده – کارگردانان فیلم « جاش سفدی » (Josh Safdie) و « بنی سفدی »‌ (Benny Safdie) و « آدام سندلر » (Adam Sandler) است، کسی که نقشی را بازی می‌کند که، در واقع با آن « الماس‌های تراش ‌نخورده » (Uncut Gems) خودش تبدیل به یک الماس می‌شود، یک کمدی درام درخشان در مورد یک قمارباز افراطی و ریسک پذیر که نمی‌داند چه زمانی باید بیخیال شود. خیلی‌ها شاید اعتقاد داشته باشند که این بهترین نقش‌آفرینی سندلر است، و سفدی‌ها هم بالاخره از حاشیه فیلم‌های تجاری به جایی نزدیک‌تر به مرکز رفته‌اند.

این به خاطر این نیست که سفدی‌ها یک فیلم دوست داشتنی ساخته‌اند – بلکه چیزی فراتر از آن. از همان ابتدا، در یک سکانس طولانی و مهیج در مغازه جواهرفروشی هوارد در خیابان چهل و هفتم، آن طرز رفتار پرخاشگرانه و آماده برای جر و بحث واقعا درگیرکننده است؛ ممکن است این حس را داشته باشید که این مکان، آخرین جا روی کره زمین است که دوست دارید گذرتان به آن بیفتد.

از سوی دیگر، برای یک سری از مردم این قضیه هیجان خودش را دارد، و برای «هاوارد» این هسته اصلی زندگی‌اش است. در مقدمه کوتاهی که در اتیوپی جریان دارد، یک تکه سنگ اندازه توپ فوتبال از یک معدن استخراج می‌شود، و در آن تکه‌هایی از الماس جاسازی شده را می‌توان دید که به‌نظر ارزش بسیار زیادی دارند. علی‌ رغم این که به تازگی این سنگ به دست هاوارد رسیده و احساسات خوبی هم در این مورد ندارد، ولی او این سنگ را به یکی از مهم‌ترین مشتریان خود، «کوین گارنت» که یک غول بسکتبال است، قرض می‌دهد، یک قضاوت غلط که منجر به بدبختی و بحران می‌شود.

سفدی‌ها مخاطب را به اعماق این دنیا می‌برند، و ساده است تا هم تحت تاثیر این هرزگی قرار گرفت و هم به شکلی جدی آن را نامطبوع دانست؛ همه گستاخ‌اند، خیلی طبیعی است که به قول‌ها و انتظارات پاسخ داده نشود، داد و بیدادهای فراوان یک حالت پذیرفته برای برقراری ارتباط است و هیچ روزی بدون یک اتفاق غیرمنتظره باقی نمی‌ماند.

البته، هاوارد زمانی که انتظارش را دارد موفق به پس گرفتن آن تکه سنگ ارزشمند خود نمی‌شود، و این تازه شروع وعده‌های پوچی است که به آن‌ها قرار نیست عمل شود، قرض‌هایی که پرداخت نشده باقی می‌ماند، دروغ‌هایی که برای پوشاندن کم‌کاری‌ها گفته می‌شود و همه و همه عصبانی‌تر و عصبانی‌تر می‌شوند. ولی با این حال، هاوارد به نوبه خود همیشه دسیسه‌ای دارد، یک ورق بیشتر برای بازی در دست دارد – اگر آتش جدیدی در یک روز به پا نشود چطور می‌توان آن را یک روز تازه خواند؟

نویسندگان هر تعداد برخورد سهمگین که می‌توانسته‌اند را به هم ربط داده‌اند که البته، در واقع، حس واقعی بودن دارند نه فقط یک سری اتفاق برای بامزه به‌نظر رسیدن. شبی که به نظر یک شب آرام برای خانواده رتنر است و قرار است تا با اجرای گروه تئاتر مدرسه همراه باشد تبدیل به یک سری اتفاقات دیوانه‌وار می‌شود که موجب می‌شود تا هاوارد به صورت برهنه در صندوق عقب یک خودرو زندانی شود. همسر او « داینا » ( « ایدینا منزل » (Idina Menzel) )، که به خوبی می‌داند چطور با شوهرش کنار بیاید، به طور طبیعی بسیار خشمگین است.

البته، هاوارد یک زن را هم در جبهه خود دارد، « جولیا » ( « جولیا فاکس » (Julia Fox) ) یک زن جوان زیبا که – دیگر چه می‌خواهید؟ – در جواهر فروشی او کار می‌کند و در عوض، پول کرایه آپارتمان‌اش پرداخت می‌شود. این رابطه زمانی وارد بحران می‌شود که در یک دوره هاوارد بر سر هر امتیاز در بازی بسکتبال عرق می‌ریزد چرا که او شرط‌های سنگینی بسته و نمی‌داند که آیا آن تکه سنگ ارزشمند را دوباره پس می‌گیرد یا خیر. « الماس‌های تراش نخورده » باید در میان آثار موجود در تمامی لیست‌های سینمایی با مضمون بیشترین دیالوگی که با فریاد ادا می‌شود قرار بگیرد.

و با این حال هنوز هم سفدی‌ها و بازیگران آن قدری عمیق می‌شوند که که از این فیلم یک تجربه کاملا انسانی درمی‌آورند؛ این شاید سبک زندگی قابل تشخیصی برای خیلی از مردم نباشد، ولی دینامیک‌ها و آرزوها و نگرانی‌ها همگی حس واقعی بودن دارند، به لطف راهی که نویسنده – کارگردانان اثر برای جلو بردن تله‌های دراماتیک واضح برای این که حس باورپذیری داشته باشند انتخاب کرده‌اند.

این مسئله در مورد تمامی بازیگران حاضر در فیلم هم صدق می‌کند، ولی پیشروی آن‌ها سندلر است. اشتیاق هاوارد برای کار، پول، قمار، زنان و ورزش کاملا معمولی است، ولی به نظر او زیاد در مورد نواقص خودش در این چند ساله چیزی نفهمیده است. نقش‌آفرینی سندلر نشان می‌ٔهد که زمان شاید باعث ایجاد نگاه‌هایی دزدکی به خطاهای او در راهش شده باشد، ولی این حقیقت که او ادامه داده به فرار کردن با چیزهای مختلف به او اعتماد به نفس داده تا به پیش برود، بدون این که چیزی یاد بگیرد. این یک بخش بزرگ از فیلم تلقی می‌شود، و سندلر کارش در این زمینه محشر است.

به عنوان شخصیت مونث مقابل او، فاکس در ابتدا به نظر می‌رسد که قرار است تا همان قربانی سواستفاده‌ها و بی‌توجهی‌های رئیس / معشوق‌اش باشد، ولی نقش‌آفرینی او کم کم مثل یک گل به شکلی زیبا می‌شکفد که هیچ کس هم انتظار آن را ندارد. هیچ بازیگری در فیلم حضور ندارد که نتوانسته باشد آن نقش آفرینی پرخروش و چندوجهی مورد نیاز را ارائه دهد، و این قضیه شامل حال گارنت هم می‌شود، کسی که، علاوه بر سکانس‌های پرشمار خود، در یک مسابقه که از تلوزیون پخش می‌شود هم حضور کوتاهی دارد.

لوکیشن‌های نیویورکی باعث ایجاد بک‌گراندهای عالی و متنوعی شده و فیلمبرداری « داریوش خنجی » (Darius Khondji ) به شکلی واضح آن‌ها را به شکلی طبیعی و تند و تیز به نمایش درآورده است. موسیقی‌های بلند و برجسته « دنیل لوپاتین » ( Daniel Lopatin ) بعضی اوقات پا را از حد خود فراتر می‌گذارند و از چیزی که روی صحنه نمایش داده می‌شود هم بیشتر جلب توجه می‌کنند، ولی همچنین به شکلی درست پذیرای آن حیله‌های بزرگ و احساسات شخصیت‌ها می‌شود.

مترجم :دانیال دهقانی

نقد و بررسی فیلم به قلم James Berardinelli (جیمز براردینِلی)

نشریه reelviews

نمره 8.8 از 10

برادران « سفدی » در دنباله‌ی خود به فیلم « دفعه‌ی خوب » ( Good Time ) که در حق آن اجحاف شده بود، ثابت کرده اند که یک سری از کیفیت‌های بالایی که در فیلم قبلی واضح بود بیشتر مهر و امضای آنان است تا موفقیتی یک دفعه‌ای و محدود. « الماس‌های تراش‌نخورده » (Uncut Gems ) اگرچه که از لحاظ رویکرد روایی خیلی متفاوت بوده اما همچنان لباسی است که از پارچه‌ای یکسان دوخته شده. رویکرد تند و تیز و ترس از محیط‌های تنگی که کارگردانان در این اثر استفاده کرده اند را می‌توان مهم‌ترین بخش فضاسازی این اثر دانست. هیچ‌ لحظه‌ای در طول این اثر نیست که بتوانید اطمینان حاصل کنید الان به چه سمت و سویی در حرکت است و زمانی هم که برسد شوکه خواهید شد. مهم‌تر از همه اینکه کارگردانان یک بازیگر شناخته‌شده ( در فیلم « دفعه‌ی خوب » از رابرت پتینسون » و در « الماس‌های تراش‌نخورده » از « آدام سندلر » استفاده کرده اند ) را در نقشی قرار می‌دهند که چندان آشنایی‌ای با آن ندارد و به همین خاطر می‌توانند از نقاط قوت سابقا مخفی او بهره ببرند.

« الماس‌های تراش‌نخورده » در پس زمینه‌ی بازار الماس شهر نیویورک جریان دارد. این دنیا بسیار فاسد و پر از آشوب و هرج و مرج است، دنیایی که توانسته در سالیان اخیر داستان کافی برای ساخت چندین اثر سینمایی به دست هالیوود بدهد. این دفعه برادران کارگردان این اثر داستان را درباره‌ی یک شخصیت ساخته اند آن هم در حالی که خیابان‌ها پر از افراد دغل‌کار و دزدها است و تجار الماس معمولا شهرت کمتری از افرادی که در کنار مغازه‌ی آن‌ها اند دارند. در اینجا است که ما با « هاوارد رتنر » ( آدام سندلر ) آشنا می‌شویم، شخصیت اصلی مثبت فیلم که خویی شبیه به یک آتش‌فشان دارد و درست مثل شخصیت اصلی فیلم قبلی این کارگردانان هر لحظه در شُرُف انفجار قرار دارد. « هاوارد » یک قمارباز و کلاه‌بردار همه فن حریف است، او توسط محرک‌های درونیش تصمیم می‌گیرد و این تصمیمات به ضرر اطرافیانش تمام می‌شوند من جمله درد قدیمیش یعنی همسر ( که به زودی قرار است تبدیل به همسر سابق بشود ) او، « دینا » ( ایدینا منزل ) و معشوقه‌ش، « جولیا » ( جولیا فاکس ). او تا خرخره به برادر همسرش یعنی « آرنو » ( اریک بوگوسیان ) بدهکار است، کسی که متحدان شرخرش در صورت لزوما می‌توانند بیش از حد نیاز هم فشار وارد کنند. او کاملا در منجلاب فرو رفته است اما باور دارد که اگر همچنان به رقصیدن زیر باران ادامه بدهد، در نهایت رنگین کمان را خواهد دید. او نمی‌داند که جن‌های کمک‌رساننده واقعا وجود خارجی ندارند.

« هاوارد » نهایی‌ترین مک‌گافین ممکن را در چنته دارد. یک تکه سنگ بی‌نظیر که عقیق‌های چند رنگی دارد. او ادعا می‌کند که این الماس چندین میلیون دلار قیمت دارد و در نظر دارد تا از طریق مزایده آن را بفروشد تا پول برای قمار هم بیابد. ابرستاره‌ی بسکتبال NBA یعنی « کوین گارنت » ( در نقش خودش ) توسط یکی از وکلای تجاری‌شان به مغازه‌ی « هاوارد » آورده می شود و به مغازه علاقمند می‌شود با این باور که قدرت‌های جادویی دارد. او یک معامله‌ی موقت جور می‌کند؛ در ازای حلقه‌ی قهرمانی او با تیم بوستون سلتیکس، او سنگ را به گرو می‌برد. اما وقتی که زمان بازپس گرفتن حلقه‌ی قهرمانی می‌رسد، « گارنت » پیدایش نمی شود و ساعت هم رو به پایان است.

تماشای اینکه « هاوارد » به دنبال زندگی عادیش برود درست مثل تماشای یک تردست است، البته نه هر تردستی. به جای اینکه توپ به هوا پرتاب کند، تردستی او کار با شمشیر‌های آتشین و اره‌برقی‌ها است. وقتی که او ریتم خود را دارد همه چیز شدیدا نفس‌گیر است اما حتی وقفه‌ای کوچک هم می‌تواند روند را خراب بکند. برادران « سدفی » تلاش کرده اند تا هر صحنه را به‌گونه‌ای بسازند که آینه‌ای از خلق و خو و درونیات شخصیت اصلی باشد. شخصیت « هاوارد » را عدم بالغ بودن و توانایی کنترل برانگیختگی‌های لحظه‌ایش شکل می‌دهند؛ او نیاز به کنترل میزان عصبانیتش دارد. تماشای او در زمانی که سعی دارد زندگیش را به راه درست بکشاند اصلا چیز راحتی نیست. چه دوستش داشته باشید و چه نه، نمی‌شود نسبت به این فیلم بی‌تفاوت بود.

انتخاب « سندلر » برای این نقش شاید گزینه‌ی خیلی معقولانه‌ای به نظر نرسد، مخصوصا به عنوان شخصیت اصلی اثر. قرار است که « هاوارد » شخصیت کاریزماتیکی داشته و اصلا هم خنده‌دار نباشد و « سندلر » توانسته به خوبی خود را در این نقش قرار دهد و اجازه دهد که عناصر دیگر بازی و توانایی هنری او به منصه ظهور برسند. راستش را بخواهید این اولین باری نیست که « سندلر » قصد بازی در یک نقش دراماتیک را کرده است؛ او این کار را قبلا با آثاری که گاها موفق هم بوده اند مثل « عشق پریشان » ( Punch Drunk Love ) و « مردم بامزه » ( Funny People ) اما این اولین باری است که او چنین نقشی را ایفا کرده است بدون اینکه میزان فروش فیلم با خوردن برچسب « کمدی دراماتیک » تضمین شده باشد. نتیجه‌ی آن عملکردی شده است که ما را به یاد « داستین هافمن » در نقش « راتسو ریزو » در فیلم « کابوی نیمه‌شب » ( Midnight Cowboy ) می‌اندازد، چه به لحاظ رویکرد و چه نتیجه. فیلم اعتبار « سندلر » را بیشتر از یک کمدین صرف می‌برد.

درست مثل اکثر آثار تریلری که بیشتر بر روی عناصر روایی تمرکز دارند تا صحنه‌های اکشن، احتمالا « الماس‌های تراش‌نخورده » هم برای قشر عظیمی از مخاطبان که از درام‌های آرام لذت نمی‌برد چندان جذابیتی نداشته باشد. شاید حتی برای توصیف آن از اصطلاحی مثل « خسته‌کننده » هم استفاده بکنند. اگرچه جنبه‌هایی از این داستان ممکن است که آشنا به نظر برسند اما مسیر کلی اثر با شگفتی‌ها و شوک‌های بزرگی پر شده است.

 

مترجم: امید بصیری


ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of