The Skin I Live In (پوستی که در آن زندگی می کنم)


خلاصه داستان:

یک جراح پلاستیک ماهر به نام «رابرت لدگارد» ( آنتونیو باندراس ) که از گذشته ی غمناکش رنج می برد، بعد از سوختن همسرش در آتش، پوستی ترکیبی می سازد که در برابر هر نوع آسیبی مقاوم است. او این پوست را روی یکی از بیمارانش آزمایش می کند، که زنی مرموز است و با ترا


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم Rex Reed (رکس رید)

نشریه New York Observer

نمره 8.8 از 10

پوستی که در آن زندگی میکنم، هجدهمین فیلم Pedro Almodovar کارگردان نامتعارف اسپانیایی است که در آن پس از 21 سال دوباره با کشف سالهای دور خود یعنی Antonio Banderas همکاری میکند. اثری سورئال اما نه چندان قابل توجه که مسلماً نمیتوان آن را در زمره کارهای شاخص Almadovar قرار داد. برخلاف فیلمهای قبلی اش که بر پایه رفتارهای جنسی نامتعارف، تغییر هویت جنسی، تقلید جنس مخالف و هوسهای ناهنجار است، و اغلب سعی میکند تماشاگر را در جایی از داستان غافلگیر کند، این فیلمساز مولف اینبار متفاوت عمل کرده و نتیجه کار با آنکه قابل قبول است ولی تنها تقلیدی است از فیلمهای ترسناک قدیمی در مورد جراحان پلاستیک که سعی میکنند نقش خدا را برای بیمارانشان بازی کنند و با تغییراتی عجیب از آنها موجودی متفاوت بسازند.

داستان فیلم بر اساس رمان جنایی Tarantula  نوشته Thierry Jonque است؛ با محوریت پزشکی خوشتیپ، ثروتمند ولی نامتعادل بنام رابرت لگارد (با بازی گیرا و دلهره آور Banderas) که سعی دارد با روشهای ژنتیکی از DNA خوک، پوستی جدید برای انسان بسازد. او که حالا از طرف همکارانش طرد شده است، در ویلایی مخفی همراه با مستخدمش ماریلیا که زنی بد اخلاق و به شدت سیگاری (که در حقیقت مادرش) است به تحقیقاتش ادامه میدهد. فرد مورد آزمایش او زنی زیبا و عجیب است که وی معتاد به تریاکش کرده و در حالی که لباسی چسبان بر تنش است، او را در اتاقی حبس و روز و شب رفتارش را تحت کنترل دارد. ماریلیا هم علاوه بر اینکه مواد مورد نیاز آزمایشات ترسناک دکتر را فراهم میکند، با تمام وجود مراقب ویلا و افراد درون آن است. رابطه این افراد با هم آنقدر پیچیده و قوی است که نیمتوان به سادگی آن را درک و یا اینکه برهم زد.

اما اوضاع روزی تغییر میکند که ماریلیا از طریق دوربین مدار بسته، فردی را پشت در ویلا میبیند و وی با نشان دادن علامتی بر پشتش، ماریلیا را قانع میکند که در را بر رویش باز کند. او که یک اتومبیل بولگاری را از مادرید به سرقت برده از دکتر میخواهد تا از طریق جراحی پلاستیک چهره اش را عوض کند. اما با پیشرفت داستان مشخص میشود که این مرد از قدیم با رابرت رابطه بدی داشته و همچنین سعی دارد خود را به ورا که حالا روز به روز بیشتر شبیه همسر متوفی (در آتش سوخته) دکتر میشود، نزدیک کند. در همین میان فیلم سعی میکند با کنار هم قرار دادن ماجراهای گیج کننده و سرنخهای مختلف از گذشته و حال، رازهای افراد ویلا را مانند دوجنسگرایی آنها را برملا کند. یکی دیگر از همین رازها و افراد رمزآلود، مردی جوان بنام وینسنت است که سالهای پیش به دختر دوست داشتنی دکتر تجاوز، او را کشته و بعداً متواری شده است. ولی بر سر او چه آمده و رابطه او با ورا چیست؟ برای پی بردن به این نکته باید خودتان پایان شوکه کننده ای که Almadovar تدارک دیده است را ببینید.

از ویژگیهای بازر فیلم؛ طراحی لباس بی نظیر Jean Paul Gaultier و موسیقی هنرمند فلامینگو Concha Bulka همراه با طراحی صحنه زیبای آن است که جمعاً فضایی تاریک همراه با رنگهای تیره و خاکستری بر روی پرده سینما پدید آورده اند. پوستی که در آن زندگی میکنم، جزو فیلمهای مورد من از Almadovar نیست، اما خوشحالم که همچنان فیلم را به گونه ای میسازد که در ضمن سرگرم کردن مخاطب، ذهنش را مملو از سوالاتی میکند که در پایان به روش جالبی به همگی آنها پاسخ میدهد.

مترجم: بهروز آقاخانیان

******************************

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

تهیه و ترجمه: سایت نقد فارسی

هر گونه کپی برداری از این مطلب بدون ذکر دقیق منبع: سایت نقد فارسی مخالف قانون بوده و مدیریت سایت هیچ گونه رضایتی در این مورد ندارد و شرعا حرام میباشد.

نقد و بررسی فیلم به قلم Manohla Dargis (مانولا دارگیس)

نشریه نیویورک تایمز

نمره 8.8 از 10

فیلم «پوستی که در آن زندگی می کنم» ساخته ی پدرو آلمودوار Pedro Almodóvar در همان لحظات اولیه با صحنه ای مهم و تعیین کننده تماشاگر را در انتخاب نوع برداشت خود از سیر داستان، به چالش برمی انگیزد. منظورم صحنه ایست که جراح پلاستیک مجنون احوالی به نام رابرت لگارد (با بازی بی نظیر Antonio Banderas که به خوبی خستگی و درماندگی روحی وی را به تصویر کشیده است)، به تصاویر یک زن بر روی دیوار اتاق خوابش خیره شده است. این زن زیبایی خاص و حالتی سحرانگیز دارد. رابرت او را ورا (با بازی Elena Anaya) می نامد. حالت لمیدن ورا مانند زن هایی ست که در گذشته به عنوان برده و همخوابه مورد بهره قرار می گرفته اند، شبیه به شمایل های ساکنین حرمسراهای سلاطین مشرق زمین در آثار نقاشانی چون گویا*، اینگرس* و مانه* که ذوق هنری آلمودوار به آنها روحی تازه و مفاهیم عمیق تری افزوده باشد.

در نقاشی هایی که با موضوع حرمسرا یا مفهومی مانند آن خلق شده اند، معمولاً زنان برهنه مانند هدایایی محروم از پوشش و بسته بندی درخور، در زمینه ی تصویر لمیده اند و به نحوی دلپذیر در معرض دسترسی مردان نقاش و هواخواهان آثار اینچنینی (هنر به عنوان ابزاری برای سیراب شدن از عیش و نوش در بر پیکری زنانه) قرار دارند.

اما درباره ی ورا موضوع فرق دارد، گرچه در ابتدای فیلم مبنای این تفاوت هنوز مشخص نیست. لگارد در عمارتی زندگی می کند که با نقاشی هایی از پیکره ی زنان برهنه آراسته شده است و وقتی برای اولین بار او را هنگام نگاه کردن به ورا می بینیم، حالت چهره ی او طوریست که انگار دارد به یکی از همان تصاویر و نقاشی ها نگاه می کند و یا از قاب پنجره ای به درون می نگرد. اما این تصویر با آنها فرق دارد. این تصویری ست که از طریق دوربین مداربسته تهیه می شود، و نشان می دهد که ورا قصد دارد خودکشی کند. لگارد تحمل این قضیه را ندارد و با عجله برای نجات او اقدام می کند. اینجاست که با اندام عجیب ورا روبرو می شویم. این پیکر، این جسم، مهمترین عنصر ماجرای اسرارآمیز پیش روست.

در فیلم « پوستی که در آن زندگی می کنم» چندین ژانر سینمایی با مهارت با یکدیگر ترکیب شده اند و به همین دلیل میتوان این فیلم را به عنوان یک فیلم رمزآلود هستی گرایانه، یک فیلم هیجان انگیز با پیچ و خم های عاشقانه/ تریلری ملودراماتیک، فیلمی ترسناک با پیش زمینه ی مسائل دنیای پزشکی و یا یک اثر خیالی و چند وجهی در نظر گرفت. به عبارت دیگر، با یک فیلم آلمودواری طرف هستیم که تمامی ویژگی های آثار او را در خود دارد: تکنیک هایی که با دقت و وسواس برگزیده شده اند، حجم مشخص و حساب شده ای از انحرافات اخلاقی و هر از گاهی شوخ طبعی هوشمندانه. زیبایی بصری فیلم هم که جای خود دارد، به خصوص در شخصیت ورا که معمولاً جوراب ساق بلند زنانه و نیم پوتین پایش هست و به خوبی خبر دارد ظاهرش به چه وضعی ست. ببینید وقتی لگارد تماشایش می کند چطور او را زیر نظر می گیرد، اینها از آن نوع نگاه هایی ست که آدمی را یاد گفته ی جان برگر* می اندازد :”مرد ها به زن ها نگاه می کنند. زن ها تماشا شدن خویش را نظاره می کنند”. آیا از ابتدای تولد همینطور بوده ایم یا به مرور زمان به این حالت درمی آییم؟ آلمودوار برای این سؤال پاسخ خاص خودش را دارد و با گذر در مسیر پر پیچ و خم داستان خود، آن را به نحوی سرزنده و جان مایه دار تصویر می کند.

داستان فیلم به هیچ وجه قابل رخ دادن نیست. داستانی عجیب، گاهی غمگین، گاهی خنده دار، که حتی گاهی شکاف ها و پرش هایی در آن دیده می شود. فیلم با نمایی از یک شهر و ذکر تاریخ آغاز می شود. “شهر تولدو (اسپانیا) – سال 2012″، نوشته ای که به خوبی بیننده را متوجه می کند اینبار از شهر کانزاس خبری نیست. در ابتدا فضای فیلم کمی یادآور فیلم «دنیای آینده» Futureworld (فیلمی علمی تخیلی اثر Richard T. Heffron محصول 1976) است، اما با گذشتن دوربین از میان دروازه و ورود به عمارتی متروکه، اشاره ای هم به فیلم «همشهری کین» Citizen Kane دیده می شود.

ورا داخل این عمارت، در اتاقی بزرگ و نورگیر با دری همیشه قفل شده زندگی می کند. ورا در این اتاق که سبک چیدمان آن تلفیقی ست از سبک امروزی و اسپارتی، کار خاصی انجام نمی دهد و فقط برنامه های حیات وحش تلویزیون را تماشا می کند، تمرین یوگا می کند، روی دیوار ها خط خطی می کند و پیکره های کوچکی خلق می کند که به تندیس های ساخته ی لوئیز بورژوا* در مکتب «شكل آفرینی اندام وار» (Biomorphism) بی شباهت نیستند. لگارد او را بیمار خود می نامد، اما ورا خود را زندانی و سوژه ی عقده ها و وسواس های روانی دکتر می داند، و البته حق با اوست.

اینکه ورا چرا و به چه شکل سر از آن اتاق در آورده، تنها دو مورد از بیشمار موارد رمزآمیز و مبهمی هستند که مخاطب فیلم «پوستی که در آن زندگی می کنم» را درگیر می کنند. آلمودوار سیر داستانی فیلم را با سرنخ هایی طعنه دار و دوپهلو پیش می برد. به عنوان مثال سایه ای به سرعت نیمی از یک چهره را می پوشاند، این تصویر هم می تواند به هویت چندگانه/ divided self اشاره داشته باشد و هم به نوعی نماد یین/یانگ* را تداعی کند.

غالب اوقات، کارگردان شما را مستقیماً به درون داستانی می کشاند که جنب جوش دارد، داستانی که گاه با بی قراری و فاصله های اندک و گاه به نحوی غیر محسوس بین زمان حال و گذشته در رفت و آمد است. اینجا هم مانند فیلم «سرگیجه» Vertigo اثر هیچکاک (نمونه ی برجسته ی دیگری از آثاری با این سبک) گذشته و حال مدام دور باطلی را طی می کنند، حداقل برای مردی که هنوز از گذشته رنج می برد اینطور است. کم کم چند و چون وقایع آن دوره ی زمانی بیشتر مشخص می شود، مانند تصادفی که باعث شد همسر لگارد دچار سوختگی شدید بشود و او را به این فکر بیندازد که نوع جدیدی از پوست و پوشش برای محافظت اندام انسان پیدا کند.

کمی زمان می برد تا روند داستان را درک کنیم (حتی پس از گذر زمان هم ممکن است اشتباه برداشت کرده باشید)، با اینحال کاملاً واضح است که در ورای ماجراهای ظاهری، اتفاقی در شرف وقوع است و هر لحظه امکان دارد همه چیز را از هم بپاشد. وضعیت دشواری که ورا در آن گیر افتاده و همچنین رفت و آمد میان زمان حال و گذشته به ایجاد فضای اضطراب آور و القای حضور آشوبی که در آستانه ی زنجیر پاره کردن به سر می برد کمک می کنند. هنگامی که لگارد روپوش سفید آزمایشگاهی خود را به تن کرده و با نمونه های خون کارهایی عجیب و غیرقابل درکی انجام می دهد، این حس هیجان و بی قراری حالتی ترسناک و به شدت دلهره آور پیدا می کند.

آلمودوار قصد ندارد کل صحنه را غرق خون کند، حداقل نه در همان لحظه. به جای این با طمأنینه تصویر را به رنگ خون آغشته می کند. سرخی خون از خلال پرده هایی که لگارد جلوی آنها می ایستد و سخنرانی می کند نرم نرم می خزد و به شکل قطراتی در می آید که او با دقت داخل ظرف شیشه ای می چکاند. کمی بعد در یک لحظه ی خشونت دیوانه وار، این خون سرتاسر تختخوابی سپید رنگ پاشیده می شود، تابلویی به سبک اکسپرسیونیسم انتزاعی*.

در طی تماشای فیلم «پوستی که در آن زندگی می کنم» گاهی پیش می آید که احساس می کنیم کل ماجرا در آخر چندپاره خواهد شد و به نتیجه ی منسجمی ختم نمی شود. پیچیدگی هایی که در مسیر هزارتو مانند داستان پی در پی ایجاد می شوند در کنار شخصیت های جدید و دسیسه های مداوم امکان دارد معرف ملغمه ای از وحشت، ملودرام و فیلم های بی سر و ته با ریتم تند به نظر برسد. در صحنه ای از فیلم یکی از همکاران لگارد به او می گوید :”تو دیوانه ای!”، و به نظر نمی رسد لگارد زیاد از شنیدن این حرف جا خورده باشد. کمی بعد مردی به اسم زکا (با بازی Roberto Álamo) که سابقه ی ارتکاب تجاوز جنسی هم دارد در حالی که لباس پلنگی به تن دارد زنگ خانه را به صدا در می آورد، و در شبی مهم و سرنوشت ساز دختر لگارد، نورما (با بازی Blanca Suarez) با جوانی به اسم ویسنته (با بازی Jan Cornet) آشنا می شود.
اما باوجود همه ی این چرخش ها و تغییر مسیر ها آلمودوار در نهایت ذوق و ظرافت سررشته ی امور را در دست دارد و قطعات فیلم کاملاً با هم جور می شوند. ورا، لگارد و رابطه ی عجیب آنها که مانند جعبه ی جادو می ماند و از راز شگفتی های مربوط به هویت، جنسیت، روابط جنسی و میل و آرزو پرده برمی دارد، یکپارچگی فیلم را حفظ می کنند.

بازی Antonio Banderas و Elena Anaya بسیار خوب و قابل تحسین است، البته کارگردان نخواسته هیچ یک از این دو نفر مانند برخی شخصیت های به یادماندنی فیلم های گذشته اش، در شیوه ی بازی خود حس فریبندگی و اغواگری به کار ببندند. البته Marisa Paredes با تندخویی های گهگاه خنده آورش، شخصیت خدمتکار وفادار و پرشور (ماریلیا) را جذاب و باور پذیر تصویر کرده و به فیلم حس صمیمیت و سرزندگی می بخشد.

بنا به اقتضای داستان، تا زمانیکه لگارد فاصله ی ایمنی برای دوری از رخ دادن رابطه ی جنسی را حفظ می کند، ورا عمدتاً مات و مبهم تصویر شده است. ورا مانند پرسشی ست که لگارد خودش مطرح کرده اما در ابتدا نمی تواند پاسخی برای آن بیابد.
نوعی سرسختی و خشونت در بازی ها دیده می شود، به خصوص در بازی Banderas هنگامی که در نمایش سیر قهقرایی شخصیت، کوچکترن اغماضی نمی کند و راه را برای در نظر گرفتن هر نوع وجهه ی مثبت می بندد. به نظر من او بازیگری دوست داشتنی است اما کمتر پیش آمده در نقشی مناسب به کار گرفته شود.

چنین تغییر مسیر دادنی شهامت می طلبد. در کل، با اینکه بیشتر زمان فیلم نگاهتان روی Anaya ثابت می ماند، دیدن یک بازی زیرپوستی که نقاب از چهره ی  Banderasبرمی دارد، میتواند تجربه ای لذت بخش باشد.

*********

*Francisco Goya: فرانسیسکو گویا نقاش و چاپگر اسپانیایی. از آخرین بازماندگان نسل استادان کهنه کار اروپایی و از پیشگامان دوران پیش از مدرنیسم است که فلسفه ذهنی و تکنیک به کار رفته در آثارش، سال‌ها بعد مورد استفاده نقاشان بزرگی چون ادوار مانه و پابلو پیکاسو قرار گرفت. از آثار مرتبط گویا با صحنه ی مورد نظر میتوان به تابلوهای «ماجای برهنه» و «ماجای پوشیده» اشاره کرد.

*Jean Auguste Dominique Ingres: از نقاشان نئوکلاسیسیسم فرانسوی که خیلی زود بعنوان یک هنرمند ارینتالیست یا متمایل به شرق، شناخته شد. وی در تابلوی معروف خود «حمام ترکی» که تصویری است از تعداد زیادی زن برهنه که در یک حرمسرا گرد هم آمده‌اند، ایجاد یک تم شرقی را بهانه ای قرار می دهد تا زنانی برهنه را در زمینه ای منفعل و جنسی به تصویر بکشد. در این اثر اینگرس، عناصر محرک و شهوانی، در اجزاء دور و نزدیک تصویر و در لابلای ابزار آلات موسیقی، مجمرها و زیور آلات متعدد، به چشم می خورند.

*:Édouard Manet ادوار مانه. نقاش فرانسوی. یکی از اولین هنرمندان قرن نوزدهم میلادی بود که به مضامین زندگی مدرن پرداخت. او همچنین یکی از محوری‌ترین هنرمندان در انتقال از رئالیسم به امپرسیونیسم به حساب می‌آید. وی در تابلوی معروف خود « ناهار در چمنزار» زنی برهنه را در حال خوردن ناهار با دو مرد سر تا پا پوشیده نشان می دهد. گفته می شود اینگرس در نقاشی مورد اشاره از این تابلو الهام گرفته است.
*John Berger: نویسنده، منتقد هنری و نقاش. جان برگر یکی از مهمترین نویسندگان بریتانیا است که تا کنون توانسته 63 جایزه مختلف محلی و بین‌المللی را از آن خود کند و لقب «پرنده انگلیسی» را از آن خود كند.

* Louise Bourgeois: لوئیز بورژوا (۱۹۱۱ – ۲۰۱۰) ، بانوی نقاش و مجسمه‌ساز فرانسوی – آمریکایی. وی جزو اولین زنان فمینیست ساکن آمریکا به شمار می رفت. آثاراو را می توان در مکاتبی مانند سورئالیسم یا اکسپرسیونیسم انتزاعی رده بندی کرد. تندیس های ساخت او همگی مفاهیم بسیاری منتقل می کنند، از جمله درد و رنج های زنی که در روزگاری مردسالارانه پرورش یافته و به سختی جایگاه خود را در دنیای هنر پیکرتراشی و مجسمه سازی باز کرده است.

* سمبل Yin & Yang: سمبل Tai-Chi نیز نامیده می شود. یین و یانگ به ترتیب نام اصل‌ها یا نیروهای مکمل مادینه و نرینهٔ جهان در فلسقهٔ ذن و تائوئیسم است که همهٔ وجوه زندگی را در بر می‌گیرد. يونگ در مورد نظريه «آنیما» و «آنیموس» – به ترتیب جنبه های زنانه و مردانه که در ضمیر ناخوداگاه مردان و زنان وجود دارند- از فلسفه يين و يانگ شرق استقاده برده است. بشر در بدو تولد به صورت فیزیولوژیکی از قابلیت تجربه ی زیستن در قالب جنسیت مقابل برخوردار است. یونگ با اصطلاحات آنیما و آنیموس خصوصیات جنس مقابل را که در طرف مخالف سرمی زند توجیح می کند. روانشناسی امروزه بر حفظ تعادل این نیمه ها در هر شخص تأکید دارد و افراد را از سرکوب امیالی که به دلیل هنجارهای اجتماعی مربوط به جنس دیگر خوانده می شوند، منع می کند. در برخی موارد غالب شدن نیمه ی مربوط به جنس مقابل از نظر روانی و همچنین مشاهده ی خصوصیات فیزیولوژیکی در هورمون ها و مواد مرتبط با جنسیت در بدن شخص، منجر به تجویز عمل تغییر جنسیت می شود.

*Abstract Expressionism: هیجان نمایی انتزاعی / آبستره اکسپرسیونیسم. این جنبش در نقاشی امریکا و در دهه 1940 در نیویورک رواج یافت. بیشتر نقاشان این سبک، در هنگام خلق اثر پرتحرک و پرانرژی بودند، همواره از بومهای بزرگ استفاده می کردند و رنگ را به صورت ناگهانی یا با فشار روی بوم می آوردند، گاهی از قلم موهای بزرگ استفاده می کردند، گاهی اوقات نیز رنگ را روی بوم می چکاندند یا حتی مستقیماً روی آن می پاشیدند. این روش بیانگرا در خلق اثر، اغلب به اندازه ی خود اثر هنری اهمیت داشت. ماتیس، پولاک و روتکو شاخص‌ترین آثار در این سبک را آفریدند. این هنرمندان بیش از آنکه مصلحان انقلابی باشند، آرمانگرایانی بودند که، بیش از جهان ملموس خویش، دغدغهٔ مفاهیم کلی را داشتند.

مانولا دارگیس 

مترجم : الهام بای


31
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
31 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
26 Comment authors
FilmBine Amateurزهرهمریم*Kahroba0711مجتبی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More on on that Topic: naghdefarsi.com/title/the-skin-i-live-in/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Information to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-skin-i-live-in/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More on to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-skin-i-live-in/ […]

FilmBine Amateur
Member
Member
FilmBine Amateur

فیلمی شگفت‌آور بود. فیلمی که در آن پزشکی به نام رابرت، مردی به نام وینسنت را به زنی به نام ورا دگرگون می‌کنه. پرسشی که برایم پیش اومده اینه که آیا رابرت و وینسنت در برابر هم دادگرانه رفتار کردند؟ این که وینسنت به دختر رابرت دست درازی کنه و رابرت هم اون رو به بند بکشه و هر گونه آزمایش پزشکی رو روش انجام بده دادگرانه است؟ یا این که وینسنت که اینک به دختری به نام ورا دگرگون شده و رنج‌ها و سختی‌های بسیاری رو تاب آورده، آیا می‌تونه با کشتن رابرت رهایی رو به دست بیاره؟

زهره
Guest
Member
زهره

در کل موضوع فیلم خوب بود

مریم*
Guest
Member
مریم*

سلام به نظر من به نورما تجاوز شد چون اون تیکه ای که نورما میگه:دلم میخواد همیشه لخت بودم رو فقط به خاطر این میگه که از پوشیدن لباس احساس بدی بهش دست میده(شاید به خاطر مشکل افسردگیش)و به خاطر این نمیگه که اون رابطه رو با ویسنته برقرار کنه و اگه به نحوه ی بیرون اومدن نورما از در سالن باویسنته توجه کنیم،اون فقط میخواد که با ویسنته یه دوست عادی باشه و وقتیکه ویسنته شروع به انجام رابطه میکنه ،نورما تو یه جور شوک روانیه و نمیدونه چه اتفاقی داره میفته و وقتیکه متوجه میشه شروع میکنه به… ادامه »

Kahroba0711
Guest
Member

انبوهی:نظر شخصی :
در عمل جراحی تغییر جنسیت همیشه احتمال اشتباه فاحش وجوددارد
کما اینکه طبق نظر روانشناسان دو جنسیتی ها قابل درمان هستند
در فیلم هم دکتر با قضاوت اشتباه بیمار را تغییر جنسیت می دهد(دختر دکتر مورد تجاوز قرار نگرفت بلکه یک رابطه را با رضایت شروع و به سرعت پشیمان شد و موجب زد و خورد بین او و ویسنته گردید و…)

دقیقا موافقم با کامنتت ، کامنت منم بخون
مرسی

Kahroba0711
Guest
Member

rowan:فیلم بسیار سطحی و آب زیر کاهی بود
به نظرم در حد رقابت با جدایی نبود اما عزیزان انگلیسی ما در جوایز بفتا این فیلم رو ارجع به شاهکار فرهادی دونستن .

این فیلم در حد رقابت با جدایی نادر از سیمین نیست؟؟؟ 😮 😮 😆 😆 😆

مجتبی
Guest
Member
مجتبی

از مدیران سایت خواهشمندم بیشتر از نقد های ساختار گرایانه و روانشناسانه استفاده کنند .نقد های موجود بیشتر داستان فیلم را نقل میکردند.

فریبا
Guest
Member
فریبا

به نظر من فیلمنامه داستان مشکل اساسی داشت. بازی ورا اصلا باور پذیر نبود و جز یک صحنه که با ماریلیا برای خرید به بیرون از ویلا می روند دیگر بیانگر شخصیت دوگانه مونث- مذکر او نیست. در هیچ کجای داستان این شخصیت دوگانه که پایان بندی فیلم بر آن استوار است دیده نمی شود. به رغم دوستانی که می گویند بازی آیالا خوب بود من بازی او را بسیار ضعیف می دانم. در داستان او مردی است در قالب زن. یا زنی است که روح مردانه او را نتوانسته اند تغییر دهند او خود را ویسنته می داند نه… ادامه »

عجب بابا
Guest
Member
عجب بابا

یه عده فیلم میسازند،خب باشه !یه عده نگاه می کنند،خب باشه.موضوع آدم هایی هستند که از کاه کوه میسازند.بازی خوب!! از تصاویر به هم الصاقی فیلم میسازندو میگن هنر هفتم!مردم با چه فیلمی کارگردان میشن و با چه فیلم هایی بازیگر!!!و تم های ابلهانه.دنیایی که کاراکتر های مرد تجاوز کننده و زنان تجاوز شونده!پوستی که درآن فیلم زندگی می کند به اندازه نسبت پوست انسان به بقیه کالبد و روحش و از آن کمتراهمیت دارد ،فیلم کاملا سطحی درکالبد فیلم آسیب شناسه فرو و خفه شده

نیما هوشمند
Guest
Member
نیما هوشمند

دچار افسردگی شدم با دیدن این فیلم …الان خیلی حس بدی دارم.

mana
Guest
Member
mana

واقعا نمیشه اونو متعلق به ژانربخصوصی دونست
ایده ی اصلی فیلم فوق العاده بود
ولی اصلا از پایانش خوشم نیومد 😡

armin
Guest
Member
armin

موضوع فیلم جدیدوخوب بود. 🙄

AnDo
Guest
Member
AnDo

در بخش فرمال فیلمنامه جایی که بخوایم ساختار داستان و چینش اتفاقات و پرش های زمانی رو بررسی کنیم ، آلمادوار موفق عمل کرده اما همونجور که دوستان گفتن در داستان کار (که به عنوان مظروف فیلمنامه مطرحه) شکست ها و اعوجاج هایی رخ می ده . اتفاقی که برای وینسنته رخ می ده مارو شوکه می کنه و ذهن مارو درگیر می کنه خصوصا که شروع فیلم و احساسی که ما نسبت به شخصیت ورا و رابطه ش با لگارد پیدا می کنیم این مسئله رو تقویت می کنه. اما وقتی که کمی از داستان فاصله بگیریم و منطقی… ادامه »

طاهره
Guest
Member
طاهره

یه جاهایی دیدن فیلم کارگردانی که با او حرف بزن رو ساخته اینقدر اعصابم رو خورد می کرد که سیستم رو خاموش کردم.
اونجایی که برادره با اون لباس ببری دنبال دختره می گشت انگار داشتم به یه برنامه کودک بدساخت ساخت ایران نگاه می کردم. به خصوص با اون موسیقی افتضاح و… فیلم پر بود از صحنه های غیر حرفه ای و داستان های به خوبی پردازش نشده فیلم که ایده خوب فیلم رو خراب کرده بود

ماهان
Guest
Member

با عرض سلام و خسته نباشید جانانه خدمت تیم مدیریتی سایت نقد فارسی بابت زحماتی که برای جمع آوری این نقدها و تحلیل فیلم های روز سینمای ایران و جهان میکشن البته انتقاد ی که وارده دوستان هم ذکر کردن بعضا نقدها حرفه ایی نیست و بیشتر به بیان داستان فیلم در قالب نقد پرداختن در کل به نظر من فیلمی زیبا و سراسر هیجان بود که در هر سکانس آن بیننده رو با ری اکشنهاو بازی زیر پوستی هنرمندان فیلم و دیالوگها زیبا غافلگیر میکند و مخصوصا موسیقی زیبا فیلم از نکات تحسین برانگیز این فیلم بود و در… ادامه »

emad
Member
Member

فیلم بسیار سطحی و آب زیر کاهی بود
به نظرم در حد رقابت با جدایی نبود اما عزیزان انگلیسی ما در جوایز بفتا این فیلم رو ارجع به شاهکار فرهادی دونستن .

neurosurgeon
Guest
Member
neurosurgeon

یکی از نکات جالب فیلم عدم استفاده از یک کارشناس پزشکی حتی در مسایل ساده فیلم است.در قسمتی که رابرت با همکارش مشغول به جراحی میشوند در ابتدای کار اصول اولیه استریل پوشیدن لباس اتاق عمل رعایت نمیشود.

omid55
Guest
Member
omid55

نوشته ام در پاسخ به نقد اول است، به قلم "مانولا دارگیس". فیلم های قبلی آلمودوار را بسیار می پسندم، اساسا یکی از کارگردنان مورد علاقه ام است، اما ابدا با فیلم آخرش ارتباط برقرار نکردم. به نظرم فیلم از نظر فیلمنامه و محتوایی که تلاش دارد آن را واکاوی کند، بسیار ضعیف عمل کرده است. کافی است تا سیر داستان اصلی را خطی در نظر بگیریم و کاری به پیچیدگی خرده داستان های متعددش نداشته باشیم. دکتر لگارد زن اش را از دست داده. سال ها پیش و در آتش سوزی. تلاش لگارد برای ترمیم چهره ی متلاشی شده… ادامه »

ش
Guest
Member
ش

فیلم مزخرف با بازیه افتضاح باندراس بهتر بره همون فیلم اکشنو بازی کنه فاجعست نقشش اون دخترم که بازیگر فیلم مزخرف rome in room هست حیف جایزه بفتا

احسان ریاحین
Member
Member
احسان ریاحین

Mehdi-Afsharha:بنا به درخواست خوانندگان عزیز سایت، نقدی دیگر از فیلم توسط منتقد نیویورک تایمز در سایت قرار گرفت.
امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره

ممنون بابت زحماتتون

Admin
Member

بنا به درخواست خوانندگان عزیز سایت، نقدی دیگر از فیلم توسط منتقد نیویورک تایمز در سایت قرار گرفت.
امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره

انبوهی
Guest
Member
انبوهی

نظر شخصی :
در عمل جراحی تغییر جنسیت همیشه احتمال اشتباه فاحش وجوددارد
کما اینکه طبق نظر روانشناسان دو جنسیتی ها قابل درمان هستند
در فیلم هم دکتر با قضاوت اشتباه بیمار را تغییر جنسیت می دهد(دختر دکتر مورد تجاوز قرار نگرفت بلکه یک رابطه را با رضایت شروع و به سرعت پشیمان شد و موجب زد و خورد بین او و ویسنته گردید و…)

انبوهی
Guest
Member
انبوهی

نقد افتضاحی بود

soroush gandomi
Member
Member
soroush gandomi

KHODA VAKILI ZESHTE HAMCHIN SITI BIAD Y FILMO BE ESTELAH INTORI NAGHD KONE
HADEAGHAL DASTANE FILMO SAHIH BENEVISID
ZESHTE BEKHODA

Fred66
Guest
Member
Fred66

به نظر من هم بیشتر معرفی بود تا نقد!

جاناتان
Guest
Member
جاناتان

اولن ویستنته دختر روبرت رو نکشت بلکه دختر پس از این تجاوز بیمار و در بیمارستان درگذشت.
دومن اون مرد که لباس ببر پوشیده پسر ماریلیا و بردار روبرت است( البته روبرت از برادری بی خبر است) در ضمن مرد ببری از دکتر نمی خواد اونو جراحی کنه و چهره اش رو تغییر بده بلکه اینو با مادرش مطرح می کنه تا عاقبت در حین تجاوز به ورا توسط دکتر کشته میشه.

مهیار
Guest
Member
مهیار

واقعاً این نقد بود؟
خوب یه بچه ی ۱۰ ساله هم که بشینه فیلم رو ببینه می تونه داستانش رو بهتر از این تعریف کنه…

فلانی
Guest
Member
فلانی

نقد جالبی بود.مرسی
در کل نکته جالب در فیلم اینه که حسی که نسبت به ورا در ابتدای فیلم داشتم ،در آخر فیلم تغییر کرد،بدون این که شخصیتش تغییر کنه.

reza
Member
Member
reza

فیلم عجیبی بود و البته خوش ساخت.ممنون از سایت خوبتون 😉