The Sixth Sense (حس ششم)


خلاصه داستان:

این فیلم داستان دکتر مالکوم کرو روانشناسی است که از طرف شهردار تقدیر شده و در ابتدای فیلم توسط یکی از بیمارانش مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد. در ادامه او برای کمک به پسری به نام کول سیرز که ارواح را می‌بیند تلاش می‌کند.


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم

شامالان خود در باره این فیلم می‌گوید: «حس ششم درباره‌ی فراگیری چگونه ارتباط برقرار کردن و در نتیجه بر طرف کردن ترس‌های درون ما است، حال چه این ارتباط بین یک دکتر و بیمارش، یک زن و شوهر یا یک مادر و پسر باشد. بازگو نکردن رازها به افرادی که دوستشان داریم می‌تواند زندگی زناشویی، شغل، خانواده و حتی زندگی خود ما را نابود کند. این عدم ارتباط خود ترسناک‌تر از هر چیز دیگر است.»

صرف‌نظر از بازی‌ها‌ و تکنیک فوق‌العاده، فیلم در جهت آنچه کارگردان می‌گوید پیش می‌رود و به این هدف هم رسیده است ولی آنچه مهم‌ به نظر می‌آید نکات دیگری است که در رابطه با مسئله مهم مرگ، ارواح و زندگی پس از مرگ مطرح می‌شود. این امور سوال‌هایی است که ادیان برای پاسخ دادن به آن‌ها آمده‌اند.

در فیلم روح مردگان بعد از مرگ در همان نقطه‌ای که برایشان سانحه رخ داده قرار دارند یا برخی در رفت‌ و آمد هستند و فقط با افرادی همچون کول که توانایی دیدن آن‌ها را دارد، ارتباط برقرار کرده و برخی اوقات خواسته‌هایی هم دارند. لذا روحشان به دنیایی ورای دنیای مادی منتقل نشده و در میان مردم به نوعی زندگی می‌کنند البته به همان شکلی که در سانحه از دنیا رفته‌اند و این نوع از تصویر همان نگرش باطل مبنی بر نبود جهانی دیگر و وجود بهشت و جهنم دنیوی را تقویت می‌کند که به صورت‌های گوناگونی در فیلم‌ها مطرح می‌شود که در صدد نفی معاد به عنوان یکی از اصلی‌ترین اعتقادات ادیان الهی مطرح می‌باشد.

مردگان پس از مرگ متوجه مرگ خود نمی‌شوند و دکتر مالکوم پس از گذشت روزها به این آگاهی می‌رسد که مرده است و با این تفاسیر آنچه به عنوان فرشتگان حساب‌گر و سوالات در شب اول قبر در اسلام و ادیان مطرح می‌شود را نفی می‌کند چرا که اگر چنین چیزی وجود داشت باید متوجه مرگ خود می‌شد و همچنین حسابرسی که یکی از پایه‌ای‌ترین اعتقادات است را زیر سوال می‌برد که در سایه این ابهام جواز بسیاری از اعمال صادر می‌شود.

فیلم با ظرافت خاص و با بازی چشمگیر سعی دارد عقایدی اینچنینی را تثبیت کند و لذا همچون دیگر آثار اینچنینی با وارد کردن مخاطب به یک سیر داستانی خاص، طوری پایان‌بندی دارد که مخاطب هم با این سیر همراه شده و نتیجه‌ای مشابهی داشته باشد. به این دلیل که مخاطب درگیر جزئیات داستان است اصل مطلب که همان نفی معاد است را به عنوان پیش فرض قبول می‌کند.

کارگردان این فیلم برای ساخت بخشی از مجموعه فیلم‌های هری پاتر و ایندیانا جونز هم دعوت شده که در هر دو مجموعه نکات چشمگیر محتوایی دیده می‌شود.

در پایان نکته‌ای قابل ذکر است که در ژانر وحشت و فیلم‌های اینچنینی این فیلم رتبه ی اول شوک‌آورترین فیلم‌های تاریخ سینما را از آن خود کرده است که در این ده فیلم فیلم‌هایی با موضوع مشابه آن همچون «دیگران» نیز دیده می‌شود.

منبع: وبلاگِ ” نویزها همیشه مزاحم نیستند “

نقد و بررسی فیلم به قلم

فیلم با این جملۀ همسر مالکوم شروع می شود: “هوا داره سرد می شه.” جشن گرم و کوچک مالکوم و همسرش که به افتخار دریافت لوح افتخار برگزار شده به زودی با حضور هراسناک وینسنت به هم می ریزد. بعد از صحنۀ شلیک، به پائیز آینده در فیلادلفیا منتقل می شویم. کول 9 ساله در اولین ظاهر شدنش در فیلم، وقتی از خانه خارج می شود با قدم های سریع مثل فردی وحشتزده حرکت می کند. مالکوم (که هنوز خیلی مانده تا بفهمد جزئی از علت وحشت کول است – یعنی ارواح!) دارد او را تعقیب می کند. همۀ این صحنه ها همانطور که تا پایان فیلم پیش می رود، با ریتمی آرام اما پرکشش به جلو می رود.

کول در خانه با مادرش زندگی می کند، مادری که به لطف داشتن چنین فرزند با استعدادی همیشه در رنج و عذاب است. شیامالان با ترفند های ساده بی آنکه از جلوه های ویژۀ پرخرج و پر زرق و برق سینمایی استفاده کند، در صحنه هایی مثل باز شدن درِ کشوها در آشپزخانه یا نور آبی رنگ در عکـس های کول، توانایی خارق العادۀ ذهن او را نشان می دهد. کول پبش از ورود به مدرسه اندکی مکث می کند، چون در واقع هیچ کس از ورود به یک قتلگاه بزرگ پر از مرده خوشحال نمی شود.

در نمایی زیبا که از بالا گرفته شده کول را می بینیم که در میان برگ های خشکیدۀ کف خیابان به سمت مدرسه ای می رود که دیوارهایی ترجیحاً به رنگ قرمز دارد و البته پرچم آمریکا را هم بالای سر کول می بینیم. کول نه تنها با شاگردان مدرسه که با معلم، کلاس و حتی خود مدرسه رابطۀ خوبی ندارد. در کلاس تاریخ، معلم در مورد پایتخت سابق آمریکا یعنی فیلادلفیا (محل بزرگ شدن شیامالان) صحبت می کند و تصاویری از رئیس جمهور های سابق آمریکا بالای تخته دیده می شود: “فیلادلفیا یکی از قدیمی ترین شهر های این کشوره. نسل های زیادی اینجا زندگی کرده اند و مرده اند. تقریباً هر نقطه ای در این شهر برای خودش تاریخ و داستانی داره. حتی این مدرسه و زمینی که بر روی اون ساخته شده.”..

اما کول اطلاعات بیشتری در مورد تاریخ مدرسه اش می داند: “از اینجا برای دار زدن استفاده می شده… اون ها مردم رو در حالی که گریه می کردند و اقوامشون رو برای خداحافظی می بوسیدند، کشان کشان به اینجا می آوردند. مردم نگاهشون می کردند، بهشون تف می انداختند…” جواب معلم به همۀ این ها حساب شده است: “کسی که این هارو گفته فقط می خواسته تو رو بترسونه!”

کول در موقع گفتگو با مالکوم درخواست خودش را اعلام می کند، اینکه بیشتر از این نترسد. شیامالان در طول فیلم تنها گوشه ای اطلاعات را در اختیار ما قرار می دهد به طوری که در انتها با تکمیل این اطلاعات و دانستن اینکه مالکوم مرده است غافلگیر می شویم. این راه دادن اطلاعات، هم تعلیقی سرگرم کننده را در فیلم ایجاد می کند و هم اینکه تنهایی عمیق کول را به خوبی نشان می دهد، زیرا تنها شخصی که کول به کمک او امید داشت و ما نیز او را در کمک به کول مؤثر می دیدیم، بی اثر و مرده از آب در می آید. تمام مدتی که کول داشت با این مشاور ورزیده و خوش قیافه در خیابان قدم و یا با او حرف می زد، در واقع در حال قدم زدن با روح یا حرف زدن با خودش بوده است.

حس ششم به خصوص در نیمۀ اولش بسیار پرمایه پیش می رود. تک تک صحنه ها به نظر در جای خودشان قرار دارند و صحنۀ زائد یا کسالت باری نمی بینیم. یکی از صحنه هایی که تاثیر گذار از کار در آمده صحنۀ جشن تولد است: پرواز بادکنک کول را به طبقۀ بالا می کشاند، در آنجا یکی از ارواح از داخل اتاقی قسم می خورد که “اسب ارباب را بر نداشته است!” وقتی تامی و دیک سر می رسند کول آب دهانش را فرو می دهد و با صدای لرزان تولد دیک را تبریک می گوید. بازی درخشان هالی جوئل اسمنت حیرت آور است.

ریتم پر کشش فیلم در نیمۀ دوم تا حدودی از رونق می افتد، اما همچنان شیامالان بیننده اش را با قدرت حفظ می کند. مالکوم بعد از اینکه تصمیم می گیرد از کول جدا شود طبیعتاً به یاد وینسنت می افتد چون از تکرار آنچه قبلاً پیش آمده بود می ترسد. نوار ضبط شدۀ وینسنت را مرور می کند و صدای ارواح را در نوار می شنود. جواب این سؤالِ به جای مخاطب که “چطور می شود صدای ارواح روی نوار ضبط شده باشد؟” در سورپرایز آخر فیلم خودبخود داده می شود: مالکوم، ضبط صوت و نوار همگی جزو عالم ارواح بوده اند! “

به حرف های مرده ها گوش کن.” این تنها راه حلی است که مالکوم پیدا می کند و روز بعد کول و مالکوم راهی یک مراسم تدفین می شوند تا درخواست دختر مرده را اجرا کنند. جالب است که در همین مسیر هم در حالی که کول مناظر اطراف را تماشا می کند، تصاویری از قبر ها و یک ساختمان قرمز رنگ دیگر را مشاهده می کند.

حس ششم از آن دسته فیلم هایی است که بعد از دیدنشان تمایل برای دیدن دوباره و دقت بیشتر در تماشاگر ایجاد می شود و جزئیات فیلمنامۀ شیامالان به حدی است که دیدن دوبارۀ آن ارزشش را دارد. دیالوگ های فیلم هم از نقاط قوت آن محسوب می شود که در بعضی موارد بسیار تاثیر گذار و گیرا هستند.

اما آیا هدف فیلم تنها به این خلاصه می شود که دو ساعت بر روی صندلی بنشینیم و تحت تأثیر موسیقی زیبا و هیجان انگیز و صحنه های تکان دهنده که حاصل هنرنمایی “بروس ویلیس” و “هلی جوئل اسمت” می باشد، از ترس و وحشتی که در دوران کودکی برایمان عذاب آور بود، لذت ببریم؟

یکی از منتقدین می گوید: «وقتی برای اولین بار این فیلم را می دیدم، نمی دانستم چه انتظاری باید داشته باشم. فکر می کردم بعد از یک روز پرکار بد نیست که یک فیلم خوش ساخت وحشتناک و هیجانی ببینم (چون که خیلی تعریف آن را شنیده بودم). اما مدت کوتاهی از شروع فیلم نگذشته بود که دریافتم اهدافی که این فیلم به دنبال دارد، خیلی فراتر از این است که بینندگان را بترساند و آنها را مدتی سرگرم کند.»

گرچه فیلم “حس ششم” از این امتیاز نیز مستثنا نیست اما در تلاش است به نوعی توجه ببیننده را به این نکته جلب کند که چطور می توان با ترس هایی که در زندگی با آنها درگیر هستیم، روبرو شویم. کارگردان فیلم، نایت شیامالان، می گوید: «”حس ششم” بر مبنای ترس انسان های واقعی، بچه های واقعی و بزرگسالان واقعی ساخته شده است. ترس از دست دادن، ترس از ناشناخته ها، ترس از داشتن توانایی و قدرتی که کمک می کند با آنچه که در پشت پرده قرار دارد، روبرو شد و در آخر ترس از ندانستن احساسات درونی مان و واقعیات.» واضح است که بیشترین تأکید کارگردان بر روی ایجاد ارتباط است. می بینیم که مالکوم تنها راه آزادی از ترسی که کول با آن دست به گریبان است را ایجاد ارتباط با ارواحی می داند که مدام در سر راه پسربچه قرار می گیرند.

نایت شیامالان در فیلم از صحنه های سمبولیک زیادی استفاده کرده که بایستی با ذره بین هنرمندان به آنها نگاه کرد. یکی از این صحنه های سمبولیک استفاده از در و پنجره است. او معتقد است که ارتباط نادرست همانند در و پنجره ای عمل می کند که ما را از رابطه عاشقانه و صمیمی که بدان نیازمندیم، جدا می سازد. داستان این فیلم به نوعی به زندگی هر یک از ما نیز بر می گردد. خوب است در زمانی که این فیلم را مجدداً یا برای اولین بار تماشا می کنید، از خود بپرسید چه چیزهایی در زندگی من موجب ترس و نگرانی شده است؟ و آیا برای من هم جای امیدی هست؟

در یکی از صحنه های فیلم، کول (قهرمان فیلم) را می بینیم که برای فرار از ارواح مرده به دنبال جای امنی می گردد و پی می برد که تنها در کلیسا می تواند احساس امنیت کند. همچنین کارگردان فیلم ناخواسته به ما درس دیگری نیز می آموزد. ما نمی توانیم تنها به جنگ با ترس هایمان برویم. ما به یک دوست، به کسی که ما را باور کند و حاضر باشد تا آخرین لحظه در کنارمان بایستند، نیاز داریم.

منبع: وب سایت روانشناختی

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

وجود فضایی مرموز و تاریک و روشن و همچنین وجود نکته ای شگفت انگیز که بیننده را در نقطه ای از فیلم شگفت زده میکند از ویژگی های خاص فیلمهای شیامالان است.

بازیگران فیلم:

Bruce Willis: در نقش دکتر مالکوم کرو(Doctor Malcolm Crowe) روانشناس کودکان، اولین نقش متفاوت دوران حرفه ای خود را در این فیلم ایفا میکند. او در این فیلم بر خلاف فیلم های دیگرش فردی محترم، باریک بین، حساس، تنها، آرام و عاشق است. نقش آفرینی بروس ویلیس در فیلم های اکشن مانند “جان سخت”، “عنصر پنجم” و “آرماگدن” همواره مانند نقابی، توانایی های وی در ایفای نقش های دراماتیک را پوشانده بود.

:Haley Joel Osment کارکتر کول سیرز(Cole Sears) ، پسری که ارواح را می بیند و صدای آنها را میشنود را با بازی منحصر به فرد خویش به نمایش می گذارد. اسمنت با یک نگاه و حرکت می تواند خواسته ها، هراس ها و تردیدهای روحی را به صورتی عمیقا باورپذیر به مخاطب منتقل نما ید و در واقع بار اصلی فیلم بر روی شانه های این هنرپیشه ی 10 ساله می باشد. اوبه عنوان بهترین بازیگر خردسال شناخته شده است و جمله معروف او را دیگر همه می شناسند: “من آدم های مرده می بینم” (I see dead people)

Toni Collette : در نقش لین سیرز (Lynn Sears)، مادر کول، بازی باور پذیر و روانی را ارائه می دهد. او مادری است که به تنهایی و با داشتن چند شغل زندگی خود و پسرش را اداره می کند. او فرزندش را با تمام وجود دوست دارد و از اینکه نمی تواند او را درک کند در عذاب است.

Olivia Williams : در نقش آنا کرو (Anna Crowe)، همسر دکتر ملکم. تا قبل از حادثه ی تیراندازی آنا و ملکم عاشقانه یکدیگر را دوست می داشتند، چند ماه پس از آن حادثه ی دلخراش آنها از یکدیگر دور شده و رابطه آنها به سردی گرویده است. ملکم از این موضوع سخت ناراحت است و می خواهد با همسرش رابطه دوستانه ی خود را دوباره بر قرار کند ولی نمی داند چگونه.

نشانه ها در فیلم (Symbolism) :

“حس ششم” فیلمی ست مملو از نشانه های سمبلیک که از آنها در انتقال پیام فیلم استفاده ی بهینه می شود. در اینجا به برخی ازاین نشانه ها اشاره می گردد:

1. داستان این فیلم درHalloween یا همان جشن ارواح و فصل پاییز که به فصل مرگ معروف است رخ میدهد.

2. در ها، پنجره ها و دیوارها نشانگر موانع ایجاد ارتباط با آنهایی که دوستشان داریم می باشد.

3. در این فیلم رنگ قرمز نماد جایگاه مقدس و امن و همچنین خون و خشونت است، به طوری که رنگ در کلیسا، لباس مادر در صحنه ای که کول راز خود را به او می گوید و در نتیجه مامن او می شود، شال آنا که در صحنه ی پایانی برروی خود کشیده است و چادری که کول در گوشه ی اتاق خود علم کرده و از مجسمه هایی که از کلیسا بر داشته است انباشته، همگی به رنگ قرمز می باشند. همچنین رنگ لباس زن قاتل و درون جعبه ای که دختر مرده به کول می دهد به رنگ قرمز می باشند.

4. از سایه ها و بازتابها که همواره نمایشگر ارواح و چیزهای نا معلوم و مجهول بوده اند نیز استفاده شده است.

تحلیل فیلم بر اساس مبانی ارتباطات انسانی :

آن چه باعث شگفت انگیز بودن تماشای این فیلم می شود، نه فقط ارائه ی بازیهای عالی، هیجانی بودن آن و یا حتی موضوع فیلم است، بلکه دیدگاه شیامالان و نحوه ی بیان فیلم می باشد که مخاطب را به خود جذب می نماید، و در نتیجه او را به تماشای نمایشی غنی از احساسات : هراس، غم، شادی، پریشانی و رضایت می نشاند.

در ساخته ی سوم خود شیامالان 28 ساله، تسلط و هنر خود را در به هم بافتن موضوعات پیچیده ی روانشناسی، دینی و ماوراء الطبیعی به یکدیگر به صورت یک داستان قوی و مافوق انتظار نشان می دهد. حس ششم با اینکه در ظاهر در ژانر فیلم های ترسناک قرار می گیرد، ولی حقیقتا داستانی درباره ی روابط انسانی در یک پیش زمینه ی ماوراء الطبیعی است؛ به طوری که حتی مردگان تا اواسط فیلم به مخاطبین نشان داده نمی شوند و هنگامی که آنها در لحظاتی کوتاه ولی تاثیر گذار دیده می شوند- جایی که مخاطب وحشت زده در انتظار صحنه هایی پر از خشونت می نشیند- فیلم نگاه خود را تغییر داده و تماشاگر کول را می بیند که با یافتن تسلط بر خود، بدون ترس با ارواحی که به صورت ناعادلانه و خشونت بار مرده اند ارتباط بر قرار می کند و به صحبت می نشیند. در واقع هنگامی که کول خود و توانایی های خود را می شناسد، نگاه خود را تغییر داده و به درک بهتر از افراد پیرامون خود (ملکم، مادر و ارواح)می رسد، و در اینجاست که به آرامش و امنیت دست می یابد.

هنگامی که ملکم و کول با یکدیگر آشنا می شوند هر یک دارای مشکلات خاص خود می باشند. ملکم به عنوان شوهر و روانشناس احساس گناه و شکست می کند و کول نیز بخاطر راز باور ناپذیر خود در مرز جنون قرار دارد؛ ولی هیچکدام مشکلشان آنطور که به نظر می رسد نیست. تنها راه شناخت این مشکلات در شناخت خود و فهمیدن و درک کردن طرف مقابل و ایجاد یک ارتباط موثر می باشد و اینگونه است که ملکم و کول در آخر به آرامش می رسند.

این فیلم همچنین به بحث مهم گشودگی یا openness در روابط انسانی می پردازد. کول از آنجایی که درباره ی مشکل خود با کسی سخن نمی گوید در تنهایی و انزوای روحی و روانی به سر می برد. او نه در خانه، نه در اجتماع و نه در مدرسه نمی تواند با کسی ارتباط موثر بر قرار نماید. او از داشتن لقب “عجیب غریب” سخت ناراحت است و از اینکه کسی درباره ی او اینچنین فکر کند می هراسد. در فیلم کول از مادرش می پرسد :”درباره من چه فکری می کنی مامان؟ آیا فکر بدی می کنی؟” و مادرش با حالتی غمگین ولی اطمینان بخش به او میگوید:”به صورت من نگاه کن, من هیچ فکر بدی درباره ی تو نمی کنم.” ولی دکترملکوم با مهارتی خاص کول را از انزوا در آورده و به خود گشودگی می رساند. هنگامی که کول مشکل خود را به ملکم می گوید ارتباطی موثر میان آنها برقرار می گردد وملکم با هم فکری و هم دلی با کول دیدگاهش را نسبت به مشکل خود تغییر میدهد و با اینکه اصل مشکل او یعنی دیدن مردگان هرگز بر طرف نمی شود ولی به یک راه حل موثر جهت کنار آمدن با آن می رسد.

در واقع ساختار این فیلم بر اساس سه نوع ارتباط بر قرار شده است :ارتباط کول با مادرش، ملکوم با همسرش و مهمتر از همه ملکوم با کول. این نظریه که “عشق و همدلی ترس ها را در خود حل می کند” بیننده را با نفسی حبس شده به دنبال خود می کشد و در آخر تمامی مشکلات حتی سخت ترین و غیر قابل تصورترین آنها را برطرف می کند.

“حس ششم” به ما این فرصت را می دهد که برآورده شدن امیدها و آرزوها را از اعماق جنون و غم تجربه کنیم و ما به عنوان انسان های مدرن همواره به دنبال داستان هایی این چنین هستیم. زیرا باعث ایجاد آرامش در درون ما می شود.

شیامالان خود در باره این فیلم می گوید: “حس ششم در باره فراگیری چگونه ارتباط برقرار کردن و درنتیجه بر طرف کردن ترس های درون ماست، حال چه این ارتباط بین یک دکتر و بیمارش، یک زن و شوهر یا یک مادر و پسر باشد. بازگو نکردن رازها به افرادی که دوستشان داریم می تواند زندگی زناشویی، شغل، خانواده و حتی زندگی خود ما را نابود کند. این عدم ارتباط خود ترسناک تر از هر چیز دیگر است.”

 

منبع: علوم ارتباطات اجتماعی

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

لامپ را معمولا نشانه شکل گیری یک ایده، روشن شدن یک مساله و یا بلوغ یک تفکر یا استعداد می دانند. هر چند حس ششم با صحنه ای از روشن شدن دو رشته درونی یک لامپ آغاز می شود اما به نظر نمی رسد که که این نشانه، دال بر مدلولهای ذکر شده باشد. به این علت که ذکاوت، تعهد و تبحر دکتر مالکوم کرو در معالجه بیمارانش و قدرت خدادادی کول، پسر بچه بیمار در فیلم حس ششم نه یک اتفاق ناگهانی بلکه فرایندی است که مراحل پخته شدن را طی می کند.

حس ششم داستان از این قرار است که یک روانپزشک بسیار متبحر در شبی که از سوی شهردار به خاطر تلاشها و فعالیتهای پرثمر خود در بهبود کودکان مورد بهترین قدردانی ها قرار گرفته، از سوی یکی از بیماران قدیمی خود که الان پسری جوان و رنجور است مورد این اتهام قرار می گیرد که در معالجه وی در سالهای کودکی اش دکتر تمام تلاش خود را نکرده و پسرک در تمام این سالها رنج کشیده است. جوان که هنوز نشانه های بیماری را با خود دارد پس از شلیک به دکتر مالکوم کرو، خودکشی می کند. عذاب وجدان دکتر کرو که ناشی از تعهد و علاقه او به کارش است با وی می ماند و تمام افتخاراتش را برایش نابود می کند. یک سال پس از آن اتفاق دکتر کرو با پسری 9 ساله به نام کول آشنا می شود که همان مشکل وینست گری را داشته: کول می ترسد و راز ترس خود را هرگز به کسی نگفته و رنجش را تنهایی به دوش می کشد. داستان از این پس به زیباترین و محکمترین شکل ممکن ادامه پیدا می کند. هر چند کول در میانه های داستان راز مهیب خود را با دکتر کرو در میان می گذارد اما راز دیگر او و شُک اصلی داستان در آخرین لحظات فیلم است که بیننده را تکان می دهد…

آموزه های شرقی

فیلم حاوی یک سری مضامین اخلاقی و ایدئولوژیک است که به واسطه ظرافت در به کار گیری و پرهیز از شعارگونگی به هیچ وجه آزار دهنده نیست. این امر البته نمی تواند بی ربط به ریشه شرقی کارگردان آن “م. نایت شیامالان” باشد. کلیسا تنها جایی است که کول در آن نمی ترسد و احساس آرامش می کند. احتمالا تنها جایی است که ارواح مرده را در آن نمی بیند. او برای انتقال این آرامش به خانه مملو از وحشت خود مجسمه های قدیسین را دزدیده و در کلبه بازی اش پنهان کرده است. با این حال او در تمام طول فیلم از آرامش در کلیسا یا علت جمع کردن آن همه مجسمه در کلبه اش حرفی نمی زند. نکته دیگر اینکه همسر جوان دکتر کرو که به شدت دلباخته اوست حتی در فقدان او نیز به وی وفادار است و سالگرد ازدواجشان را در تنهایی جشن می گیرد، شبها را با دیدن فیلم عروسیشان می گذراند، خوابش را می بیند و با او حرف می زند. مادر کول زنی جوان، زیبا و مطلقه است، علیرغم تصویری که از زنانی با این شرایط در فیلمهای غربی دیده می شود، او فقط به فکر تامین معاش خود و پسرش است، در خانه اش زیاد زحمت می کشد، همیشه به یاد مادر مرحومش است و در لحظاتی که خود و پسرش را در سختی می بیند راه حل مشکل خود را در حرف زدن با خدا می داند. هیچ مردی در زندگی او در این فیلم وجود ندارد.

وجود دنیای پس از مرگ، سرگردانی مردگانی که هنوز کاری در این دنیا دارند و امکان ارتباط برقرار کردن با اوراح از دیگر آموزه های شرقی است که هر چند دنیای غرب با آن بیگانه نیست اما کمتر چنین نگاه معناگرایانه و تا حدودی لطیف به آن دارد. با وجود ترسناک بودن صحنه های نمایش مردگان، با این حال ارتباط رقت بار آنها با کول و نیازی که آنها به این مدیوم کوچک دارند کمی از ترسناک بودن آن می کاهد.

حس ششم؛ در اهمیت ارتباط

بحث ژانر در فیلم حس ششم کمی پیچیده به نظر می رسد. شاید با یک نگاه ابتدایی به آن بتوان آن را در ژانر وحشت گنجاند و خود را خلاص کرد اما با کنکاشی در مضامین پنهان تر فیلم می توان هم آن را در ژانر درام و با کمی اغماض در ژانر اجتماعی نیز گنجاند.

خود کارگردان در جایی در این مورد گفته است:… بازگو نکردن رازها به افرادی که دوستشان داریم می تواند زندگی زناشویی، شغل، خانواده و حتی زندگی خود ما را نابود کند. این عدم ارتباط خود ترسناک تر از هر چیز دیگر است.

نشانه ها در حس ششم

رنگ قرمز در فیلم اهمیت و کاربرد ویژه ای دارد. کلبه اسباب بازی کول قرمز است. زن قاتل لباس قرمز و رژ لب کاملا قرمز دارد. برخی دیوار های ساختمانهای شهر قرمزند. شال همسر دکتر قرمز است و برگ درختان نیز. قرمز می تواند نشانه ای از ترس و تنهایی درونی کول و فضای ذهنی او باشد. او در هیچ کجا آرامش ندارد همه جا می ترسد او حتی در کلبه کوچکش نیز در امان نیست. فضای شهر از دید کول تصویر شده. با همه زیبایی هایش همه سراسر مملو از نشانه های تنهایی و وحشتند: رنگ قرمز. و در یک جا این رنگ به نشانه خیانت تصویر شده. در مراسم عزاداری دخترک مسموم زن قاتل کاملا قرمز پوش است. این امر را نیز می توان به فرهنگ شرقی مآبانه حاکم بر فیلم مربوط دانست.

در ِ زیرزمین خانه دکتر کرو در این فیلم بیش از نقش یک در، را ایفا می کند. انگار که نشانه ای از برقراری یا عدم برقراری ارتباط است. در بخش دوم فیلم که دکتر کرو درگیر مسائل کول است، از همسرش دور شده و شبها دیر به خانه می آید این در همیشه بسته است. و تا قبل از اینکه راز مرگ او بر ملا شود این در نشانه خشم و اعتراض همسر اوست. اما پس از افشا شدن راز مرگ دکتر، در نشانه ای از تمام شدن است. نشانه ای از اتمام یک خاطره و نشانه ای غم انگیز از بستن در به روی تمام آنچه که به دکتر کرو به عنوان یک دکتر مربوط می شده. در این صحنه اعتراضی دیده نمی شود. این صحنه تاثر انگیز و نستالژیک است. مانند مرگ می ماند. انگار که هیچ گاه باز نخواهد شد.

کارگردان فیلم نایت شیامالان(M. Night Shyamalan) هندی الاصل در آخر یک مصاحبه درباره خود می گوید:

در یك جمله فلسفه من…

خودت را بشناس فرقی نمی‌كند زن خانه‌دار باشی یا نقاش یا وكیل چون اگر خودت را درست بشناسی به دنیا خدمت می‌كنی چون دیگر نه تظاهر می‌كنی و نه چیزی را پنهان می‌كنی و می‌توانی برای كاری كه می‌كنی آنقدر انرژی صرف كنی كه دیگر ان را نیز تحت تأثیر قرار دهد و آن‌ها نیز از این انرژی مثبت بهره‌مند شوند. من فكر می‌كنم دردسرها و مشكلات وقتی شروع می‌شوند كه به آ‌‌‌‌ن‌چه كه نیستیم تظاهر می‌كنیم.

منبع: ذهن مجازی


ممکن است شما دوست داشته باشید

32
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
32 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
13 Comment authors
یغمااسماعيل سياحىمسلممهدی مهاباد Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] There you can find 63027 more Information on that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More on on that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] There you will find 44177 additional Information to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More here to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More on to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More Information here to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Info on that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More Information here to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Information to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Here you can find 85706 additional Information on that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More on to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More to that Topic: naghdefarsi.com/title/the-sixth-sense/ […]

Member
Member
Arash Sabet

در یک جمله میگم که عاااااالی بود این فیلم.یهو شوکت میکنه. مرسی از کارگردان فوق العادش

trackback
Member

[&#8230 ;] نقد و بررسی فیلم The Sixth Sense (حس ششم) &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

شهاب94
Guest
Member
شهاب94

بدترین اتفاقی که برای این قسم فیلم ها میتونه برای بیننده بیفته اینه که از قبل یه نیمچه اطلاعاتی راجع به فیلم داشته باشه. از بد حادثه من هم قبل از تماشای این فیلم فقط در همین حد که «حس ششم» یه فیلم با پایان غافلگیر کنندس میدونستم که همین گند زد به کل هیجان فیلم 😕 . دقیقا از اونجایی که کول رازش رو برای دکتر مالکوم برملا میکنه (اواسط فیلم) برام مسلم شد که مالکوم حتما مرده. بنابراین اون حس ناب سورپرایز شدنی که خیلی ها براشون پیش اومد رو از دست دادم. قبل از دیدن بعضی فیلم… ادامه »

شهاب94
Guest
Member
شهاب94

بدترین اتفاقی که برای این قسم فیلم ها میتونه برای بیننده بیفته اینه که از قبل یه نیمچه اطلاعاتی راجع به فیلم داشته باشه. از بد حادثه من هم قبل از تماشای این فیلم فقط در همین حد که «حس ششم» یه فیلم با پایان غافلگیر کنندس میدونستم که همین گند زد به کل هیجان فیلم 😕 . دقیقا از اونجایی که کول رازش رو برای دکتر مالکوم برملا میکنه (اواسط فیلم) برام مسلم شد که مالکوم حتما مرده. بنابراین اون حس ناب سورپرایز شدنی که خیلی ها براشون پیش اومد رو از دست دادم. قبل از دیدن بعضی فیلم… ادامه »

محمدعلی
Guest
Member
محمدعلی

چجوری صدای ارواح رو میشنید ولی نمدیدشون؟؟؟

یغما
Guest
Member
یغما

۳ فیلم واقعا منو شوکه کرد در انتها.یکی حس ششم و دیگران با بازیه نیکول کیدمن و سومی نفرت با بازیه وینسنت کسل.حس ششم عاااالیه

جمال
Guest
Member
جمال

اسماعیل سیاحى:صفحه ٣ شما گفتین که رنگ قرمز براى کول یک نوع امنیت است در حالى که یکى از ارواح به کلیساى چادرى کول که تو خونه واسه خودش ساخته شده بود حمله میکنه و یه جاى دیگه وقتى کول تو جشن تولد دوستش توسط یک روح آسیب میبینه کول لباس قرمز رنگ تنش بوده و این نشون میده که رنگ قرمز هیچ کمکى به کول نمیکنه نه رنگ قرمز نه دکتر مالکوم و نه حتى کلیسا(خدا) کارگردان داره میگه تنها کسى که میتونه به ما کمک کنه خود ما هستیم،و اما از نظر من بزرگترین عیب این فیلم اوناس… ادامه »

مسلم
Guest
Member
مسلم

همه دوستان به بازی خوب بروس ویلز اشاره کردن اما به بازی فوق العاده haley joel osment یا همون کول توجهی نکردن واقعا ترس رو میشد تو چهرش دید و اینکه دیالوگاشو خوب ادا میکرد

اسماعيل سياحى
Guest
Member
اسماعيل سياحى

صفحه ٣ شما گفتین که رنگ قرمز براى کول یک نوع امنیت است در حالى که یکى از ارواح به کلیساى چادرى کول که تو خونه واسه خودش ساخته شده بود حمله میکنه و یه جاى دیگه وقتى کول تو جشن تولد دوستش توسط یک روح آسیب میبینه کول لباس قرمز رنگ تنش بوده و این نشون میده که رنگ قرمز هیچ کمکى به کول نمیکنه نه رنگ قرمز نه دکتر مالکوم و نه حتى کلیسا(خدا) کارگردان داره میگه تنها کسى که میتونه به ما کمک کنه خود ما هستیم،و اما از نظر من بزرگترین عیب این فیلم اوناس که… ادامه »

مهدی مهاباد
Guest
Member
مهدی مهاباد

تو صحنه ای که حلقه ازدواج مالکوم از دست زنش افتاد و معلوم میشه مالکوم مرده تماااااام بدنم میلرزید و پشتم سرد سرد شده بود
فوق العاده بود فیلم….فنتستیک

کارن سلیمی
Member
Member
کارن سلیمی

سلام بیشتر یه فیلم روانشناسی بود اصلا ترسناک نبود ولی بازی بروس ویلس عالی بود.

نازنین
Guest
Member
نازنین

برای صفحه‌ی ۸
راه دررو برای سوالات شما و خیلی سوال‌های دیگه، از زبان کول گفته می‌شه: اونا فقط چیزهایی رو می‌بینن که دوست دارن ببینن.

نازنین
Guest
Member
نازنین

در پاسخ چند خط آخر صفحه‌ی ۳:
ولی کارگردان در نمای دیگه‌ای نشون می‌ده که کلیسا هم کارساز نیست چون روح می‌ره توی کلیسایی که کول برای خودش ساخته بود. می‌خواد بگه درواقع تنها خود ما هستیم که می‌تونیم به خودمون کمک کنیم.

amirreza kavian
Member
Member
amirreza kavian

عالی بود فقط میتونم بگم عالی. انقدر مرموز بود که تا اخرشو ندیدم هیچی حالیم نمی شد. ولی جالبیش اینجاست که این فیلم صحنه های ترسناکن داشت ولی سایت IMDB نزده horror. اگه نوی یه اتاق تاریک و موزیکش بلند باشه واقعا می ترسی.

دختر ناشناخته
Guest
Member
دختر ناشناخته

یکی از مرموز ترین و در حین حال جالب و شگفت انگیز ترین فیلم های بروس ویلیس…
بعضی اوقات جادوگر میشه…

مينا قربانى قرخلو
Guest
Member
مينا قربانى قرخلو

فیلم غافلگیر کننده ایه

mohammad amin
Guest
Member
mohammad amin

اخر فیلم منو مجبور میکنه که بگم بعداز ۱۲ angry men بهترین فیلمیه که دیدم.. شاهکاره!

Abe
Member
Member
Abe

یکی از بهترین های رازآلود با بازی درخشان ویلیس و پایانی غیر منتظره و غافلگیر کننده