نقد و بررسی فیلم The Seventh Seal (مهر هفتم)

کارگردان : Ingmar Bergman

نویسنده : Ingmar Bergman

بازیگران : Max von Sydow, Gunnar Björnstrand, Bengt Ekerot

خلاصه داستان : قرون وسطا؛ شوالیه ای بنام «آنتونینوس بلوک» (فون سیدو)، از جنگهای صلیبی باز میگردد و از میان سرزمینی طاعون زده، که در آن جادوگران را زنده زنده میسوزانند می گذرد تا به خانه برسد.

 

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

[nextpage title=”نقدی بر فیلم مهر هفتم”] نویسنده: نادر نظامی

 

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/2-The-Seventh-Seal.jpgمهر هفتم یا بهتر بگوییم مهر و موم هفتم، بیان یک رستاخیز است که نامش از بخش مکاشفه کتاب انجیل اخذ شده است و شاید دلیل اینکه برگمان این نام را برای این فیلم برگزیده است بدان علت باشد که وی می خواسته است رستاخیز فکری خود را نمایش دهد که در طی آن، خود را از قالبهای سنتی که پیش از این درگیر آن بوده است، رهایی بخشیده است.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/3-The-Seventh-Seal.jpgمهر هفتم فیلمی است از درون برگمان و حکایت یک سفر درونی است، یک کنکاش فلسفی و روحی است و شخصیت های داستان به نظر میرسد نماهایی از درون پرتلاطم این کارگردان بزرگ هستند و شخصیت هایی مجازی محسوب می شوند. آغاز فیلم به زمان بازگشت برگمان به ساحل نجات شروع می شود. بعد از ده سال شوالیه داستان فیلم، از جنگهای صلیبی بازگشته است. جنگهای صلیبی متعلق به آن زمانی است که شوالیه در ایمان و اعتقاد مذهبی خود شک نداشته است و با تحریک روح مذهبی خود – کشیش – خود را در آن مهلکه انداخته است. اکنون که بازگشته است دچار پریشانی فکری شده، و در ایمان خود به مذهب شک کرده است و از اینروست که مجبور است اینبار به مرگ فکر کند. وی قصد دارد در این مرحله تفسیر جدیدی از زندگی و مرگ ارائه دهد. در هنگامیکه اجلش فرا می رسد، مرگ را دعوت به بازی شطرنج می کند، قطعا نظر برگمان این نبوده است که مرگ زمان اجل مرگ شوالیه را بخاطر یک بازی ساده عقب انداخته باشد. شطرنج در واقع فرصتی است که شوالیه داده می شود و این یک حق انتخاب است و درک این فرصت برای روشنفکرانی است که می خواهند معمای هستی را حل کنند و این فرصت برشی از زندگی است، که در طی آن شوالیه داستان به یک سفر به کاخ خویش دست می زند و این بهانه ای بدست برگمان می دهد تا طی آن، به ارزیابی فلسفی خویش دست بزند. در اینجاست که وی شخصیت های روح خویش و آرمانهایش را می سازد. وی در این تحلیل، کلیسای درون خویش را تجسم می بخشد. در این تجسم، کشیش دل وی، شخصی است که از مردگان دزدی می کند و او را بیهوده در مسیری خلاف – جنگهای صلیبی – کشانده است و در نهایت کشیش خود را در طاعونی که به جانش افتاده بود،بیمار می کند و او را از بین می برد. این یعنی بریدن کامل برگما از مذهب کلیسایی، ولی وی همچنان در شک است و علاوه براین غربت فلسفی از شوق مذهبی که سابق بر این داشت او را در بر می گیرد، ضمن آنکه وی از مرگ و از نماهای آن در لوح دلش، که گاهگاه او را به فکر وامی دارد، می هراسد و حتی برای اثبات وجود یک عضو متافیزیکی متوسل به شیطالن درونش می شود ولی او نیز او را راهنمایی نمی کند و اور ا نیز محترمانه آتش می زند و از بین می برد. همراه شوالیه، را شاید بتوان تعهد اجتماعی ( حس رابین هوودی ) شخصیت داستان دانست که باعث می شود وی نتواند نسبت به انچه در دلش می گذرد بی تفاوت باشد و با شجاعت و اراده به جنگ آنها می شتابد. یک بار دختر کدبانو و یکبار نیز هنرپیشه ساده دل را از شر کشیش درونش می راند. دختر کدبانو، حس خود را در ایستادگی با تعهد اجتماعی برگمان، نمایش می دهد و این دختر در واقع همان دختر احساسات یا کودک احساس است. وی با شخصیت مظلوم و مهربان خود نسبت به وقایعی که در روح برگمان وجود دارد، احساسات خود را بصورت کلوزابهای صورت نشان می دهد ولی او همچنان برده همراه شوالیه باقی می ماند تا برگمان از خود ساختگی و منطقی بودن خود نمایشی ساخته باشد. اما حضور مرد آهنگر با همسرش، تفسیر پیچیده تری دارد. در نقدهایی که از این فیلم از اینترنت می خوندم اشاره ای به این حضور نداشته است،شاید برای نقد حضور این دو، نیاز است تا ما به بیوگرافی و شناسایی دقیق تر برگمان در زندگی و فیلمهایش دست پیدا کنیم ولی به هرحال این زوج، همسفران شوالیه بودند که در اخر فیلم در زنجیر مرگ در تپه حضور داشتند. مرگ در تهدید شوالیه، در پایان شطرنج می گوید من اکنون می روم تا جان تو و همراهانت را در جای دیگری بگیرم، در حالیکه هدف بازی شطرنج تنها خود شوالیه بوده است، لذا احتمالا این شش نفر کالبد های وجودی و اصلی برگمان هستند و احتمالا حضور آهنگر و زنش تجسمی از یک همزادی یا پارادوکس یونگی است که برای تفسیر آن، و عشق گریزی زن آهنگر، در برهه ایی از زمان نیاز به تحلیل زندگی عشقی برگمان دارد. زن شوالیه نیز نشان از یک اسطوره ملی یا حس میهن پرستی وی است ، وی بعد از یک بازگشت ده ساله در دیدگاه زنش دیگر مرد سابقش نیست، نه اینکه از او بخواهد طلاق بگیرد یا اسیر طاعونش کند، شاید وی در تزاعم فلسفی وی به چنان بحرانی رسیده است که نمی تواند مانند سابق به زنش نگاه کند و یا آنکه وی مرزهای ملی گرایی خویش را درنوردیده است و خود را جهانی می پندارد.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/3-The-Seventh-Seal.jpgطاعونی که به جان برگمان می افتد حکایت از یک تسویه حساب و تغییر شخصیتی است – بیماری که در کالبد صادق هدایت بود وی بعنوان خوره نام برده بود – وقوع مرگ آخر فیلم هم می تواند نوعی پیش بینی باشد نه آنکه برگمان ان را لمس کند، یعنی فیلم در سفر خود مرز بین حال را رد می کند و وارد آینده برگمان می شود، نمای بالای تپه نیز شاید نشان از بلند پروازی و حضور جاودانه خود برگمان است – بخش مکاشفه انجیل که در ان صحبت از باز شدن مهر و موم هفتم بعنوان آغاز یک رستاخیز خونین شده است، یک پیش گویی است که هنوز بوقوع نپیوسته است.

اما نکته جالبی که در فیلم وجود دارد که به نوعی ذات خوش بینانه به فیلم داده است و در حین حال افسوس دیدگاه روشنفکران را برانگیخته است، حضور یک زوج هنرپیشه خوشبخت با فرزند دو ساله اشان است. این زوج، زوج سطحی نگر، کم عمق و خیالبافی هستند که آسودگی خیال دارند. نماد هوش فلسفی اشان همان بازیگری مضحکشان در جلوی دیدگان آدمهای برگمان است. فلسفه این زوج اتکا به زندگی عاشقانه و فارغ از تفکر در باره چیزهایی است که دغدغه های فکری افرادی مانند برگمان را فراهم کرده است. آنها حتی در سایه همین ساده اندیشی خود، موفق می شوند از تفکر در باره مرگ بگریزند . نماد این خانواده در درون برگمان، شاید یک رویای دست نیافتنی برای وی باشد. تضادهای روحی در اضطرابها و استرسهای اجتماعی در جوامع در حال توسعه یا پیشرفته، همواره روح اعضای جامعه را دچار اغتشاش می کند. ولی این خانواده خوشبخت از این اضطرابها دورند. مهمانان را فارغ البال با توت فرنگی های وحشی و شیر پذیرایی می نمایند و در اخر این فیلم، برگمان آنها را نجات یافته ترسیم می کند که با توجه به ارزشهای اخلاقی حاکم بر آنها، شاید نوعی ارزش گرایی برگمان تلقی شود. شاید برای ما که درگیر فشارهای روحی، اجتماعی و سیاسی هستیم گاه پیش آمده باشد که آرزوی یک زندگی بدون دغدغه را بکنیم، نظیر زندگی یک خانواده کشاورز در یک مزرعه دور از شهر که فکری جز خانواده اش ندارد.

نویسنده: نادر نظامی

منبع: نوشته های نادر نظامی

 

——————————

[nextpage title=”نگاهی به فیلم «مهر هفتم» (دیلی تلگراف)”]

نویسنده: دیوید گریتن

 

مترجم: شیلا ساسانی نیا

فیلم «مهر هفتم»، شاهکار مهم و باارزش سینمایی «اینگمار برگمن» امسال ۵۰ ساله می شود و به همین مناسبت دیوید گریتن، منتقد و روزنامه نگار سینمایی نشریه دیلی تلگراف از سرگذشت عجیب آن می نویسد:

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/4-The-Seventh-Seal.jpgفیلمساز صاحب سبک سوئدی، اینگمار برگمن در اتوبیوگرافی خود در سال ۱۹۸۷ تحت عنوان «فانوس جادویی» تنها دوبار از معروف ترین اثر سینمایی اش «مهر هفتم» یاد می کند و پیش از آن که به طور خیلی گذرا به محدودیت زمانی خود برای ساخت آن و بودجه ناچیز این فیلم اشاره کند «مهر هفتم» را یک اثر متفاوت که به آن دلبستگی خاصی دارد و آن را در شرایط دشوار و از سر غلیان شور و سرزندگی درخود ساخته است، توصیف می کند. با چنین تعریف نه چندان پرمایه ای از «مهرهفتم» که ۵۰ سال پیش ساخته شد و جایزه هیأت داوران جشنواره کن را برد هیچ کس فکر نمی کند که این فیلم نقطه عطفی را درتاریخ سینما رقم زده باشد چه برسد به آن که بخواهد آن را تغییر داده باشد. برگمن مبدع سینمای هنری اروپا نبود (نئورئالیست های ایتالیا همچون روسلینی و دسیکا پیشگامان آن بودند) اما «مهر هفتم» سینما را به مثابه رسانه و ابزاری معرفی کرد که می توانست در زندگی، مرگ و دل نگرانی اگزیستانسیالیستی تأمل و تعمق کند. اگر «دزد دوچرخه» دسیکا روحیه بخش و سرگرم کننده بود «مهر هفتم» به هیچ وجه اینگونه نبود. این فیلم یک نمایش سیاه و سفید غمبار اخلاقی از اسکاندیناوی قرون وسطی بود که آدمهای جدی از سرتاسر دنیا به دیدن آن شتافتند و برای دیدن آن نیز می بایست جدی می بودند.

داستان «مهرهفتم» (که عنوان آن برگرفته از کتاب مکاشفه یوحنای رسول است) در عصر شیوع طاعون یا مرگ سیاه در اروپا که مردم فوج فوج قربانی آن می شدند، می گذرد. یک شوالیه به نام آنتونیوس بلاک (مکس ون سیدو) که با ملالت از جنگ های صلیبی بازگشته است با مرگ که چهره ای سپید دارد و لباسی کلاهدار به تن کرده است و به دنبال او آمده است رودررو می شود. آنتونیوس بلاک برای به تعویق انداختن اجل اش و همچنین برخورداری از فرصتی هرچند کوتاه برای نشان دادن نمونه هایی از خوبی انسانها به مرگ به او پیشنهاد بازی شطرنج را می دهد. اما درنهایت حاصل کار عبث است.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/5-The-Seventh-Seal.jpgاینگمار برگمن فیلم خود را «متفاوت» خوانده بود و در جای جای «مهرهفتم» مصداق های عینی دارد. صحنه هایی که در آن گروهی از بازیکنان درحال سفر نشان داده می شوند ضعیف و کسالت بار هستند و حتی معروف ترین تصاویر بصری آن در قید و بند «زمان» نیستند. آنتونیوس بلاک و مرگ درحال شطرنج بازی در ساحل و رقص نهایی مرگ در قالب یک گروه شش نفره بر فراز یک تپه بادگیر و با هدایت خود مرگ که داسی را حمل می کند.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/6-The-Seventh-Seal.jpgاین تصاویر آنچنان با فرهنگ اروپا عجین شده اند که حتی برای آنهایی که هرگز «مهرهفتم» را ندیده اند قابل شناسایی اند. آنها تاکنون موضوع هجوهای سینمایی، تلویزیونی و حتی عروسکی بسیاری بوده اند و همچنین به فیلمسازان آوان گرای امروزی الهام بخشیده اند. بارزترین آنها وودی آلن بوده است که در دو فیلم خود به نام های «عشق و مرگ» و Deconstructing Harry به این فیلم مهم برگمن اشاره کرده است. این کارگردان، بازیگر آمریکایی درباره او گفته است: «برگمن با فیلم «مهر هفتم» شاخص ترین فیلم با موضوع مرگ را ساخته است و من شخصاً هیچ وقت نتوانسته ام استعاره ای به زیبایی استعاره او بیافرینم». جان بوزمن و تری گیلیام نیز هر دو به تأثیرگذاری «مهر هفتم» بر آثارشان اذعان داشته اند. پل ورهوون گفته است: «مهر هفتم باعث شد متوجه شوم که فیلم می تواند هنر باشد و از همین رو تشویقم کرد تا کارگردان شوم. این فیلم یکی از مهم ترین و تأثیرگذارترین فیلم هایی است که در تاریخ سینما ساخته شده. نکته جالب تر در مورد این فیلم این است که به جز حضور پرجذبه «ون سیدو» در آن ـ کسی که این فیلم یکی از نخستین تجربیات همکاری های بی شمار آتی او با برگمن شد ـ «مهر هفتم» در میان انبوه آثار سینمایی برگمن یک فیلم استثنایی است که خیلی اتفاقی ساخته شد. این کارگردان همیشه می دانست که شانسش برای ساخت چنین فیلمی محدود خواهد بود. او فیلمنامه را به «Svensk Filmindustri» که در آن زمان بودجه مالی لازم برای ساخت تمامی فیلم های سوئدی را تأمین می کرد تحویل داده بود و آنها این پروژه را رد کردند اما در سال ۱۹۵۵ که فیلم «لبخندهای شب تابستانی» او جایزه هیأت داوران جشنواره کن را کسب کرد خریداران خارجی به سراغ آن آمدند. در کن بود که برگمن دیداری با مدیر سرزنده «Svensk Filmindustri» «کارل اندرس دیملینگ» داشت و فیلمنامه «مهر هفتم» را با این پیام در دستانش گذاشت: «حالایا هیچ وقت، کارل اندرس» دیملینگ حاضر شد آن را بسازد اما شرط و شروط هایی برای آن وضع کرد: این فیلم باید حداکثر در ۳۶ روز فیلمبرداری می شد و ارزان هم تمام می شد. «مهر هفتم» آنگونه که دیگران پی برده بودند فیلمی نبود که بتواند به راحتی به فروش رود.

به خاطر همین سختگیری ها و قید و بندهای حرفه ای یکی از مهم ترین صحنه های تاریخ سینما دقیقاً همان چیزی نیست که به نظر می آید. صحنه رقص مرگ در پایان روز و پس از آن که عوامل صحنه وسایل خود را جمع و بازیگران صحنه را ترک گفته بودند کلید خورد. در پایان آن روز بود که برگمن متوجه ابرسیاهی در آسمان شد و به نظرش رسید که همین می تواند سکانس بسیار زیبایی را بیافریند. او تردید نکرد و همان موقع عده ای از عوامل صحنه باقی مانده و جمعی از جهانگردان را گرد هم آورد تا این صحنه را فیلمبرداری کند. به آنها لباس افرادی را پوشاندند که محکوم به مرگ بودند و به دستور کارگردان از سر اجبار رقصیدند. آنها دقیقاً نمی دانستند که دور و برشان چه می گذرد.

(دیلی تلگراف)

نویسنده: دیوید گریتن

مترجم: شیلا ساسانی نیا

منبع: روزنامه ایران، شماره ۳۷۰۸ به تاریخ ۱۷/۵/۸۶، صفحه ۱۷

——————————

[nextpage title=”نقدی کوتاه بر فیلم «مهر هفتم»”]

نویسنده: شهرام عطایی

 

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/7-The-Seventh-Seal.jpgخلاصه داستان فیلم: قرون وسطی- شوالیه‌ای به نام «آنتونیوس بلوک» از جنگ‌های صلیبی باز می‌گردد و از میان سرزمینی طاعون زده که جادوگران را در آن زنده زنده می‌سوزانند، می‌گذرد تا به خانه برسد. در میان آشفتگی‌های مذهبی و اخلاقی‌اش، «آنتونیوس» با مرگ روبه‌رو می‌شود، که شنلی سیاه برتن دارد و می‌خواهد او را به دنیای مردگان ببرد. «آنتونیوس» مرگ را به یک مسابقۀ شطرنج دعوت می‌کند و قول می‌گیرد که تا پایان مبارزه مرگش به تعویق بیفتد و مرگ هم می‌پذیرد. طی چند ساعت پس از آن، «آنتونیوس» با کسانی روبه‌رو می‌شود که به خدا اعتقاد ندارند، مثل ملازمش و آنانی که ایمان دارند (مانند گروهی بازیگر ِ سیار ِ سرگردان)….

ایدۀ اصلی داستان ریشه در زمانی دارد که «برگمان» با پدرش، که کشیش بود وبرای موعظه به کلیساهای روستایی می‌رفت، همراه می‌شد؛ و تصاویری که «برگمان» در کودکی از دیوارهای این کلیساها به یاد می‌آورد: عیسی برصلیب، شوالیه‌ای که از جنگ باز می‌گردد، مرگ در حال بریدن درخت ِ حیات، و فلک‌زدۀ ِ وحشت‌زده‌ای چسبیده در بالای درخت. مرگ در حالی که داسش را چون پرچمی به اهتزاز در ‌آورده، رقص را به سرزمین سایه‌ها هدایت می‌کند و جماعت در صفی دراز پای‌کوبی می‌کنند. دلقک آخر این صف دراز است. شیطان‌ها آب کوزه‌ها را جوش می‌آورند و گناهکاران را با سر به درون اعماق آن‌ها پرتاب می‌کنند. این خاطرات تبدیل به نمایشنامه‌ای شد که بعدها فیلم «مهرهفتم» از روی ایدۀ آن ساخته شد.

«برگمان» برای این نمایشنامه از موسیقی «کارمینا بورانا» اثر «کارل اورف» نیز الهام گرفت. او معتقد بود که «کارمینا بورانا» از ترانه‌های سدۀ میانه الهام گرفته شده است و تصویر گر سال‌های طاعون، جنگ، مردان و زنان بی‌خانمان و آواره، راهبان، کشیشان، دلقکان و… است.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/8-The-Seventh-Seal.jpgفیلم داستان سفر آپوکالیپسی شوالیه‌ای سرگردان در سرزمین مقدس است، در جستجوی پاسخی برای سوال‌های خویش. شوالیه از اینکه در بارۀ خدا و مفهوم زندگی هیچ نمی‌داند رنج می‌برد و می‌خواهد برای تمامی چراهایی که در ورای همۀ چیزهای دنیا نهفته است پاسخی بیابد و می‌کوشد همۀ اسراری را که در پس ِ پردۀ مرگ نهان است، آشکار کند. او از مرگ نمی‌هراسد، اما دلهره‌اش از زندگی او را آزار می‌دهد، چرا که در باره‌اش هیچ نمی‌داند. در واقع شوالیۀ فیلم همان «برگمان» شکاک با افکاری مذهب زده و هراسان از دنیای مادی است. دنیایی که به نظر او می‌تواند فاقد هرگونه گرما و محبتی باشد. «برگمان» دلمشغولی‌های ذهنی خود از پرسش‌های فلسفی و هستی شناسانه را، که تاثیرگرفته از مطالعات عمیق او در فلسفۀ اگزیستانسیالیسم و آثار «سورن کی‌یرکگارد»، فیلسوف دانمارکی است، به تماشاگر نیز منتقل می‌کند. «برگمان» که همیشه وجودش را متشکل از دو نیمۀ کاملا متضاد می‌پنداشت، این دوپارگی متضاد ِ شخصیت خود را، با خلق دو کاراکتر «شوالیه» و ملازمش در این فیلم، به تصویر کشید. شوالیه در جستجوی سوال‌هایش سرگردان، پریشان و مضطرب است، ولی «ملازم» یا همان نوکرش آسوده خاطر است، گویی که پاسخ سوالات را می‌داند. شاید بتوان کلید فیلم را در صحنه‌ای از فیلم دانست که «ملازم» و همسرش غذایی را که شامل توت‌فرنگی‌های وحشی و شیر است تقسیم می‌کنند. بنابراین پاسخ سئوال شوالیه در بارۀ اینکه حقیقت چیست را برگمان نه در قالب کلمات، بلکه با ارائۀ تصویری از سرخوشی رابطۀ «ملازم» و همسرش که با عشقی دنیوی و شاد بهم پیوند خورده‌اند، و وجود ِ فرزندشان که رمز ِ ادامۀ زندگی است، می‌دهد. «شوالیه» فکر می‌کند که برای دریافتن حقیقت زندگی باید جستجو کرد ولی «ملازم» بی‌اعتناست و می‌داند که جستجوی معنای زندگی به کلمات خالی وقلب‌های خالی ختم می‌شود، و او همان «مورسو» قهرمان ِ کتاب «بیگانه» «آلبرکامو»ست.

نویسنده: شهرام عطایی

منبع: ۴cinema

 

——————————

[nextpage title=”نقد و بررسی The Seventh Sea: وقتی فرشته ی مرگ،شطرنج بازی میکند”]

مقدمه ای بر سینمای معناگرا:

 

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/8-The-Seventh-Seal.jpg"معنویت" یا "معنا گرایی" را میتوان به عنوان یک حقیقت همیشه موجود در اعصار مختلف- نه تنها در قالب فیلم و سینما،بلکه در متن زندگی اقشار مختلف- دانست.

با اینکه معنویت و توجه به معنا همیشه جزو عناصر باطنی انسان بوده است،اما متاسفانه به دلیل رواج خرافات و یا حتی پیشرفت علم و توجه بیش از حد به تکنولوژی،فرصت مطالعه ی دقیق و ریشه ای در مورد "معنا" و "معنویت" وجود نداشته و به همین خاطر "معنویت حقیقی" همواره در طول اعصار در پشت حاله ای از ابهام و یا حتی ترس،منزوی شده است.

قرون ۱۳-۱۴ میلادی را میتوان به عنوان قرونی یاد کرد که افراط و تک بعدی نگری در مورد "معنویت و مذهب" در حد وخیمی رسیده بود.به طوری که افراد عادی حتی به خود اجازه ی ورود به معرفت و حصول علم "معنویت" و یافتن حقیقت آن را نمیدادند.زیرا از یک طرف،افرادی که در راس امور قرار داشتند(که اکثرا افراد مذهبی و خشک بودند) با رفتار های خشن خود،به عهدی اجازه ی تحقیق در مذهب را نمی دادند و همواره عقاید موضعی خود را به خورد آنان میدادند.از طرف دیگر،به علت پایین بودن درک مردم آن زمان و گرفتار بودن افراد در مشکلات و وخامت های زندگی خود و همچنین به علت تصویر ترسناکی که از رؤسا و سران خود(به عنوان عالمان مطلق) در ذهن داشتند،دستورات دینی سران خود را بی عیب و نقص و کامل میدانستند و به همین دلیل به خود اجازه ی ورود به این مباحث را نمی دادند…

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/9-The-Seventh-Seal.jpgدر قرن ۱۳-۱۴ تصویر نمادینی که از خدا در اذهان مردم بود،تصویری حیوان گونه و شکنجه گر بود.افراد مذهبی خود را شکنجه میدانند تا موجب خوشنودی خدا شود.انواع امراض و بیماری ها را نیز ناشی از خشم خدا میدانستند…

این دوران تلخ و بی روح بالاخره تمام شد و دوران انقلابی "رونسانس" جایگزین آن شد.

دوران رونسانس برای مردم عقب مانده ای که در باور های خرافی خود غرق بودند و از زندگی، جز ترس و واهمه چیزی را تجربه نکرده بودند،یک انقلاب فکری و ذهنی و معنوی عظیم بود.

عظمتی که با ظهور پر رنگ "علم" و"صنعت" همراه شد و آنقدر مردم را با خود به دنیای پیشرفت علمی و تکنولوژی برد که در واقع باز هم سر "معنویت" بی کلاه ماند…

اینبار،شناخته نشدن معنویت از ترس یا خرافات نبود.بلکه به قدری زرق و برق علم نوپا و تازه وارد شده دنیای را فرا گرفت(به خصوص غرب) که دیگر مردم نه تمایلی به مباحث معنوی داشتند و نه فرصت آنرا !گویا حتی آن سر دسته های بی رحم و خشک نیز در برابر انقلاب صنعتی پر زرق و برق آن دوره قد علم کرده بودند و دیگر اثری از آنان نبود…

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/10-The-Seventh-Seal.jpgهمه ی این مواردی که بیان شد و چندین مورد دیگر،باعث شد که بالاخره در قرن ۲۰ میلادی،"معنویت" و "معنا" پایش را به عرصه ی سینما و فیلم بگذارد(قرن ۲۰ دوره ی درخشان این موضوع بود و به منظور شروع و کلید خوردن آن نیست).

از بزرگترین کارگردانانی که توانستند با فکر های جادویی خود،از یک طرف قلب مخاطبان خود را به "معنویت" وابسته کنند و از طرف دیگر،فکر و ذهن آنها را به تفکر در حقیقت مذهب و معنا وا دارد، "تارکوفسکی"(پدر سینمای معناگرا) و "اینگمار برگمان فقید" اشاره کرد.

اما این دوره ی ناب و طلایی دیری نپایید،تا اینکه سینمای هالیوود،رویکرد خود را تغییر داد.

در چند ساله ی اخیر،عملا در فیلم ها،هیچ رنگی از معنویت نیست!نه تنها از معنویت و مذهب سخن گفته نمی شود و یا اهداف فیلم به آن مربوط نمی شود،بلکه اکثر این فیلم ها،خالی از هر گونه "معنا" نیز هستند و عملا درون پوچ هستند…

متاسفانه وضعیت حال حاضر را میتوان به یک "رونسانس جدید" لقب داد! رونسانس در صنعت و تکنولوژی سینما…

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/11-The-Seventh-Seal.jpgبا روی کار آمدن کیفیت FULL HD و تکنولوژی های نوین فیلم برداری مانند ۳D و همچنین جلوه های بصری فرا طبیعی،چشم و گوش مخاطب را مسدود کرده و وی را مسحور خود کرده است،گویی که مخاطب امروزی گرایش خود را عوض کرده اند و گویی سرشان درد میکند برای دیدند صحنه های اکشن و زد و خورد های به سبک Mission: Impossible ای،آن هم با تصویر ۳D و کیفیت ماورایی FULL HD… به همین ترتیب با روی کار آمدن چنین تکنولوژی های مسحور کننده ای،باید هم این توقع را داشت که مخاطب امروزی برداشتش از سینما،"خوش گذرانی" و "هیجان" و "لذت بردن" باشد و دیگر خواهان فیلم های "کم تحرک" و "معناگرا" نباشد.در واقع مخاطبان امروزی ترجیح میدهند،تصاویر ۳D و جالب را با چشمان خود (بعد ظاهری و سطحی) ببینند تا اینکه "پیچیدگی های معنایی" فیلم،با مغز و فکرشان بازی کند…اینگونه است که امروزه "سینما دوستان واقعی" بسیار افت پیدا کرده است و سینما تبدیل شده است به جایی برای خندیدن و گذراندن تعطیلات…!

البته کارگردانان امروزی نیز به ندرت به سمت "معناگرایی" روی می آورند.اولین دلیل آن همان دلیل بالا است.

دومین دلیل این امر را میتوان به ظهور "تقلید" و نبود کارگردانان فقید و متفکری همچون "تارکوفسکی" و "برگمان" بیان کرد.متاسفانه سینماگران و کارگردانان یا از کارهای کارگردانان قبلی تقلید میکنند و از خط اندیشه ی آنان بهره میبرند و یا عملا کارگردانان بزرگ با خط فکری عمیق دیگر وجود ندارد.

سومین دلیل کاهش فیلم های معناگرا را میتوان به کم لطفی های اکادمی های اخیر دانست…متاسفانه چند سالی است که هیئت داوران اکادمی هایی همچون "اسکار" و "گلدن گلاب" و… به شدت ضعیف شده اند و متاسفانه بیشتر فیلم هایی را بر میگزینند که زرق و برق بیشتری داشته و یا HYPE و تبلیغات فراوان در پشت آن پنهان است…این کم لطفی ها سبب شده است تا میل کارگردانان برای ساخت یک اثر ناب و عمیق(بدون افراط بیش از حد در صحنه های جنسی و…)به شدت کم شود…

به راستی که در این عصر،میتوان با نگاهی گذرا به آثار هالیوودی،به نظریه ی نیچه رسید و گفت:

"مرگ خدا فرا رسیده است"

در این مقاله قصد دارم که ابتدا کمی در رابطه با برگمان و سپس در مورد اثر به یاد ماندنی او یعنی ""seventh seal صحبت کنم…

ضیافتی بر پا می شود…

مقدمه ای بر The Seventh Seal:

"مهر هفتم" را میتوان به عنوان جنجالی ترین و پر معنا ترین و انتقادی ترین اثر "BERGMAN" نام برد.فیلمی که توانست با فیلم برداری رویایی اش،با اینکه سیاه و سفید بود،خود را در رده ی بهترین اثار معناگرایانه جا دهد.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/12-The-Seventh-Seal.jpgاین کارگردان سوئدی در این فیلم درد و دل هایش را با مخاطب، از وضعیت بد و خفقان آور کشورش در قرن ۱۳ انجام می دهد و در حین درد و دل،وقتی از نابسامانی های فکری مردم سوئد گفت،خط فکری عظیم و روشن و فیلسوفانه ی خود را در قالب چند شخصیت کلیدی از جمله "شوالیه"-"بازیگر"-"زن شیطانی"-"برده ی شوالیه" به مخاطب منتقل میکند…

این فیلم زیبا توانست با تم سیاه و سفید ویژه ی "برگمانی" به خوبی تضاد های بین "خرافه" و "واقعیت" -"خدا" و "شیطان"-"ظاهر" و "باطن" را به وسیله ی شخصیت های "مرگ" و "شوالیه"،در مکانی باز و با نور پردازی تند و خیره کننده،را شفاف کند و راه درست را به مخاطب معناگرای خود طوری نشان دهد ک ابدا در فضایی بین عقاید قرون ۱۳-۱۴ و رسانس و رنسانس هالیوودی کنونی،گیر نیفتد…

اکثر سینما دوستان،برگمان را به خاطر این اثر شاهکار و عظیم و ستودنی،"پیامبر سینما" میدانند.پیامبری که ابدا در فیلم هایش از عیوب و نقص های مردم کشور های دیگر سخنی نگفت،بلکه انتقاداتش را از مردم کشور خود و به طور دقیق تر "از خود" شروع کرد.

فضای معنوی موجود در فیلم ابدا فضایی ایده آل نیست و خدایی که ما در این فیلم حس میکنیم،ابدا خدای واقعی نیست بلکه از حیوان نیز پست تر است.

خلاصه ی داستان:

سوئد را طاعون در بر گرفته است.فیلم در مورد یک شوالیه است که در کنار ساحلی به تنهایی مشغول بازی کردن شطرنج است.ناگهان مردی بدون مو و عجیب و کمی ترسناک به وی نزدیک می شود.او خودش را به شوالیه معرفی میکند و میگوید نامش "مرگ" است و امده تا وی را با خود ببرد.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/13-The-Seventh-Seal.jpgاما شوالیه که نیمی از عمرش را در سفر و ریاضت کشیدن برای کشف خدا به سر برده است ولی هنوز خدا را یافت نکرده،برای اینکه به تمام سوالاتش برسد،از فرشته مرگ،مهلت میخواهد و به همین منظور با وی معامله میکند.او از "مرگ" میخواهد که با وی شطرنج بازی کند.اگر "شوالیه" بازی را باخت،فرشته میتواند جان او را بگیرد.اما اگر "فرشته ی مرگ" بازی را واگذار کرد،باید به وی برای گشتن دور دنیا به منظور کشف خدا،فرصت دهد…

و مرگ پیروز است…بررسی داستان:

همانطور که از داستان متوجه شدید،اصل داستان یک موضوع خرق عادت است!بازی مرگ(فرشته) با زندگی(شوالیه)…!

برگمان از به تصویر کشیدن شخصیت"مرگ"و رفتار سر به راهانه ی وی و هم بازی شدن وی با یک انسان،گویا میخواسته محیط فیلم را صمیمی تر کند تا انسانی که از "مرگ" و "عزرائیل" تصویری ترسناک و غیر قابل تصور به ذهن داشته،اکنون دچار تغییر دیدگاه شود و بتواند مفاهیم غرف و عمیق فیلم را راحت تر بپذیرد.

فیلم با سکانسی از پرواز پرونده در کنار دریایی زنده و مواج شروع می شود.شروعی سرشار از "آزادی" و "جنب و جوش" و "زندگی"!دو انسان(شوالیه و نوکرش) در کنار این علائم سرشار از زندگی و تحرک،در حال سکون و خواب هستند در حالی که در خواب نیز شمشیر ها و خنجر هایشان را در دست دارند…

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/14-The-Seventh-Seal.jpgدر اینجا اولین تضاد و مفهوم فیلم مشخص می شود.تضادی در سر زندگی دریا،و سکون دو انسان…سکون و عدم لذت این دو انسان از سر زندگیه دریا و طبیعت و حضور بلافاصله و بدون مقدمه ی "فرشته ی مرگ" را میتوان دلیلی بر عدم تمایل و لیاقت این دو،به زندگی دانست…شخصیت هایی که با در دست داشتن شمشیرشان حتی در موقع خواب،به طور صریحی به دلبستگی به دنیا و ترس از مرگشان،اشاره کردند و به نظر می آید این نکتات بیان شده،دلیلی بر عدم لیاقتشان برای زندگی باشد…زیرا انچه که از گذشته ی این دو شخصیت میفهمیم در ادامه ی فیلم،این است که آنها برای یافتن خدا،طبق سنت مسیحیان آن دوره،به تمام نقاط دنیا سفر کرده اند و به دلیل اینکه نبایست به هیچ کجای دنیا تعلق خاطر داشته باشند،مدام در حال سفر و کشف خدا بودند.

اما به طور قطع کسی که واقعا نیمی از عمرش را برای یافتن خدا صرف کرده است ولی هنوز هم حتی در هنگام خواب تلاش میکند با شمشیرش "مرگ"(صلاح خدا) را از خود دور کند،نشان می دهد لیاقت شناخت خدا و زندگی را ندارد.

حال فرشته ی مرگ به نزد شوالیه می آید تا جان او را بگیرد.اما بنا بر پیشنهاد شوالیه،آنها با هم به شطرنج میپردازند.این بازی قرار است در چند قسمت و در زمان های مختلف انجام پذیرد.

اما یک نکته ی عجیب این است که چرا شوالیه "مرگ" را میبیند؟چرا کسی دیگر وی را نمیبیند؟چرا "مرگ" حاضر می شود با وی معامله کند؟پاسخ این سوال به ظاهر این میتواند باشد که این بصیرت و فرصت کوتاه،موهبت و پاداشی از طرف "خدا" برای شوالیه،به پاس تلاش های چندین ساله اش در کشف خدا بوده(هرچند که در این زمینه موفق نشده).

پس از اتمام دور اول،شوالیه به همراه نوکرش، عازم سفر کشف خدا می شوند…

باید بدانید که شوالیه اکنون اعتقادش نسبت به خدا به "شک" تبدیل شده است.منشا این شک،این بوده است که وی توسط اربابش که خود یکی از بدترین و پلید ترین انسان ها(در قالب روحانیت) است،به این سفر نیمه عمر فرستاده می شود.حال که او در میابد که نیمی از عمرش را به خاطر یک مرد پلید و بد ذات از دست داده است و هیچ رنگی از خدا را مشاهده نکرده،به شک و تردید افتاده است.

نمود این شک و تردید ها را زمانی میابیم که وی در کلیسا یک پدر روحانی(که در واقع همان "فرشته ی مرگ" است که خودش را به شکل پدر روحانی در آورده) میبیند و تصمیم میگیرد تا نزد وی به اعتراف بپردازد.

اوج برجسته شدن این شک و تردید ها را میتوان در مکالمات انها فهمید:

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/15-The-Seventh-Seal.jpg"شوالیه:محاله که انسان بتواند با احساسش خدا رو درک کنه.چرا خدا خودش رو در هاله ی نیمه مه آلود نوید ها و معجزات پنهان کرده.ما چطور میتوانیم به مومنان ایمان داشته باشیم در حالی که به خود خدا ایمانی نداریم؟چه خواهد گذشت بر ما که میخواهیم ایمان داشته باشیم ولی نمیتوانیم.چه برسر کسانی می اید نه میخواهند ایمانی داشته باشند و نه، میتوانند!چرا نمیتوانم خدا را در درونم نابود کنم؟!چرا با وجودی که هنوز نفرینش میکنم در درونم زندگی میکند؟میخواهم اطمینان داشته باشم،نه "اعتقاد" و "حدسیات"!میخواهم خدا دستش را به سمتم دراز کند و پرده از چهره اش بردارد!ما باید از نفرتمان تصویری بسازیم و نامش را "خدا" بگذاریم! "

در این مکالمات ناب،به بی قراری درونی شوالیه و قرار گرفتن وی بر سر دوراهی وجود یا عدم وجود خدا پی می بریم.به طوری که یک بعد شوالیه فریاد میزند که خدا در درونش وجود دارد،اما بعد دیگر وی که قدرت درک حقیقت خدا را ندارد،احساس ضعف کرده و دوست دارد خدا را از درونش بیرون کند…

در طول این مکالمات زیبا،فرشته ی مرگ،استراتژی بازی شطرنج شوالیه را از زیر زبان وی بیرون میکشد و سپس وقتی شوالیه بازی و نقشه ی خود را لو داد،فرشته چهره ی خود را نمایان میکند…!

در سکانس بعدی،۳ شخصیت جدید را میبینیم.

یک مرد و زن به همراه کودک که به همراه دوستشان در یک کالسکه خوابیده اند.با پیش رفتن فیلم متوجه می شویم که این سخ نفر بازیگر تئاتر هستند.

هنگامی مرد اولی(شوهر) از خواب بیدار می شود و برای تنفس به بیرون می آید، چیز عجیبی را میبیند.

او یک زن پاک و نورانی را به همراه یک طفل نوپا را در دور دست میبیند.گویی که او مریم مقدس و عیسی هستند.او قضیه را به همسرش میگوید اما همسرش باور نمیکند.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/16-The-Seventh-Seal.jpgدر سکانسی میبینیم که این سه شخصیت مشغول بازی در یک تئاتر و خنداندن مردم هستند.در همین هنگام که مردم سرگرم تماشای نمایش هستند،یک گروه از مسیحیان افراطی در حالی که صلیب های سنگینی را به دنبال خود می کشند و خود و همدیگر را در حد مرگ تازیانه و شلاق میزنند وارد می شوند.در این حین،کاروان را مشاهده میکنیم که در کنار مردم و سکوی تئاتر می ایستد و آنگاه رئیس کاروان را میبینیم که با لحنی وحشت ناک، مردم را به طرز بدی تمسخر میکند و با تحقیر آنها عقاید معنوی خود را به آنها میخوراند.از جمله مهمترین دیالوگ های این سکانس را میتوان به مورد زیر اشاره کرد:

"رئیس:و خداوند همه ی ما را مجازات میکند.یک مرگ سیاه در انتظار همه ی ماست.شما ای کسانی که چون حیوانات نادان در هم میلولید،و شما ای کسانی که با خود پسندی انجا نشسته اید،آگاه نیستید که ممکن است اینها،اخرین ساعات عمر شما باشند؟مرگ در پشت شما ایستاده است و داسش را بر فراز سرتان میچرخاند.کدامتان نخستین طعمه ی وی خواهید شد؟تویی که(به یکی از مردمان اشاره میکند) مانند گوسفندی خیره مانده ای،آیا تا غروب آخرین خمیازه ی نیمه تمامت نخواهد بود؟!و تو ای زنی که از نشاط زندگی شکفته ای،آیا فردا قبل از صبح خاموش خواهی شد؟!و تو با آن بینی ورم کرده ات،آیا میدانی تنها یکسال از عمرت باقی مانده است؟!شما احمق ها به زودی خواهید مرد.چون همگی از دم نفرین شده اید!خدایا مارا بیامرز!!"

در این دیالوگ بی نظیر،میتوان به باور غلط ریشه ای مردم گمراه آن زمان پی برد.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/17-The-Seventh-Seal.jpgبرگمان با این مکالمات خواسته ثابت کند که مردم آن زمان علی رغم اینکه زندگی خود را بر معنویت بنا نهاده بودند،اما سنگ بنای آن را اشتباه بنا نهاده بودند.به طوری که آنها نه تنها خدا را یک "حقیقت پاک" و "وجودی مهربان" نمی دانستند،بلکه خدا را مانند یک "حیوان خون خوار" و "شکنجه گر" میدانستند که از نظر آنها تمام بلایای زمین و بیماری ها،ریشه در خون خواری و خشم آن خدا دارد و در واقع خدا به اصطلاح برای تفریح و سرگرمی،دست به شکنجه ی انسان ها میزند.به همین دلیل اعضای مسخ شده ی آن کاروان شیطانی،دست به خود ازاری و شکنجه و قربانی کردن خود و همدیگر میزدند تا بلکه از شکنجه شدن یک سری انسان های مسخ شده و بی اختیار(دقت شود رئیس قبیله به هیچ وجه دست به خود ازاری نمی زد.گویا او حقیقت را میدانست و به همین دلیل عده ای از خود بیخود را مجبور به خود زنی کرده بود)، خداوند برای مدتی از شکنجه سیر شود و مردم را به حال خود بگذارد!

این همان معنویت عمده ای بود که پیش از این در مقدمه ی نقد از آن سخن گفتم.

اندکی پس از این سکانس،با سکانس دیگری روبرو می شویم که در آن تفاوت بین دو باریگر تئاتر(شوهر و دوستش) مشخص می شود.

شوهر،یک بازیگر تمام عیار است که تنها هدفش از بازی کردن،در اوردن خرج خانواده اش و خوشحالی مردم است.

اما دوست وی،بر عکس او یک شخص خوش گذران و مفت خور است.به طوری که میبینیم که چطور با زن غریبه(زن آهنگر) قاطی می شود و مشغول عشق بازی می شود…در ادامه ی فیلم خواهیم دید که وقتی آهنگر میفهمد که او زنش را قاپیده است،میخواهد آن مرد را بکشد.به همین دلیل مرد،قلب خود را با یک چاقوی قلابی هدف قرار می گیرد تا وانمود کند مرده است.حال که خشم درونی آهنگر فرو مینشیند،این مرد برای پنهان شدن و گذراندن شب و دور ماندن از چنگ حیوانات وحشی به بالای درختی می رود،و اندکی بعد متوجه می شویم که شخصی مشغول ارّه کردن درخت است…و او کسی نیست جز "مــــرگ"!

در توجیه این مرگ غیر منتظره،میتوان عیاشی و خوش گذرانی وی را دلیل این مجازات دانست.

در سکانسی دیگر متوجه یک گروه سرباز میشویم که یک دختر زیبا را به جرم اینکه "با شیطان ملاقات کرده" در قفسی زندانی کرده اند و میخواهند او را بسوزانند…

شوالیه که گویا آدرس خدا را در هیچ جایی نیافته است،به نزد دخترک می رود و در مکالمه ای واقعا تاثیر گذار،از وی نشانی شیطان را میخواهد تا از وی در رابطه با خدا سوال کند:

"شوالیه:صدای منو میشنوی؟میگند تو با شیطان ملاقات کردی!

دخترک:میپرسی که چی؟

شوالیه:به خاطر علاقه ی شخصی.من هم میخواهم با او برخورد کنم.

دخترک:چرا؟

شوالیه:میخوام از او در مورد خدا سوال کنم،حتما شیطان اورا میشناسد!

دخترک:اگر بخواهی،میتوانی اورا ببینی،فقط باید هرکاری که میگویم انجام بدهی.توی چشمای من نگاه کن.خوب،حالا چی میبینی؟او را دیدی؟

شوالیه:فقط وحشت را میبینم.و دیگر هیچ.

دخترک:پشت سرت هم نیست؟

شوالیه:نه

دخترک:اما او همیشه مرا دنبال میکند.فقط کافیست دستم را دراز کنم تا اورا بگیرم.حتی الان.آتش مرا نمیسوزاند.این را میدانم."

و اما زیباترین نکته ی فیلم در همین سکانس وجود دارد.اینکه آن دخترک زیباروی محکوم به اعدام،تنها کسی بود که به طور واقعی خدا را شناخته است.

در واقع او "خدایی" را شناخته بود که عوام مردم و روحانیون وی را "شیطان" میدانستند،و در واقع عوام مردم کسی را خدا میدیدند که در واقع "شیطان و حیوان" بود!

به همین خاطر،دخترک که حقیقت وجود خدا را یافته بود،مطمئن بود که آتش وی را نخواهد سوزاند و انجا بود که فرشته ی مرگ برای اولین بار در برابر دخترک زانو زده بود،و با احترام و آرامش هرچه تمام،قبل از انکه وی را در آتش بیاندازند و شعاه های آتش پوست وی را چنگ بزند،جانش را از بدن خارج ساخت…

آن دخترک نه تنها شیطان را ملاقات نکرده بود،بلکه او حقیقت خدا را یافته بود.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/18-The-Seventh-Seal.jpgبعد گذشت از این سکانس،شوالیه و همراهانش(زوج بازیگر تئاتر) را مشاهده میکنیم که میان جنگل مشغول استراحت هستند.در همین حین مرگ فرا می رسد و اخرین قسمت از بازی خود را انجام دهد.ناگهان شوهر(بازیگر) چشمش به مرگ می افتد و به همین دلیل همسرش را صدا می زند.اما همسرش مرگ را نمیبیند.به هر حال شوهر میگوید،"آنها مشغول بازی هستند و حواسشان به ما نیست".این دو شخصیت با کالسکه فرار میکنند.در لحظات واپسین شوالیه بازی شطرنج را از عمد به هم میزند تا به اندازه ی کافی حواس "مرگ" پرت شود تا بتوانند این دو زوج جوان فرار کنند!

انها خیال کرده اند از دست مرگ فرار کرده اند.اما فرشته میگوید که: "هیچ چیز از دید من مخفی نیست.هیچ کس از دید من مخفی نیست".

در نهایت شوالیه اخرین فرصت خویش را مجددا به خاطر درک پایینش از عظمت خدا(اینکه میتوان با پرت کردن حواس فرشته،حواس خدا را نیز پرت کرد) از دست میدهد و سر انجام در بازی کیش و مات می شود.در این لحظه فرشته ی مرگ به شوالیه میگوید :"بار بعد که همدیگر را ملاقات کردیم،تو و همراهانت می میرید"

اما نکته ی ظریف و مفهومی اینجاست:

زن و مرد بازیگر با اینکه از دست مرگ راحت شدند و به جای امن رفتند و زندگیشان را به مدت نامعلوم و درازی ادامه دادند،اما این ادامه ی زندگی ناشی از "زیرکی انها در پرت کردن حواس مرگ" نبود.بلکه این قضای آنها بود که نمیرند.در واقع اگر شوالیه کمی بیشتر خداشناس بود و بازیه خود را نیز به هم نمیزد،باز هم آن دو زوج قرار نبود به دست مرگ سپرده شوند!در صورتی که مرگ حتی متوجه فرار آنها شده بود و اگر واقعا قضای آنها نیز مرگ بود،به زودی به سراغشان می رفت…

حال که شوالیه مغلوب جهالت خود شد،برای اخرین فرصتش،به قصر همسر سابقش می رود.متوجه می شود که طاعون همه جا را گرفته و همه فرار کرده اند.

حال آنها بر سر میزی نشسته اند و با خواندن کتاب مقدس،منتظر مرگ هستند،تا اینکه صدای تق تق "در" شنیده می شود و کسی از در وارد نمیشود به جز "مــــرگ".

در این لحظه هر کدام در حد توان خود کلماتی را در ستایش "فرشته ی مرگ" به زبان می آورند.

نکته ی اساسی این سکانس این است که اگر دقت کنیم،"شوالیه را میبینیم که دستانش را به طرف خدا دراز کرده و گویا اورا درک کرده و ایمان اورده!".

هدف برگمان از آوردن چنین صحنه ای این بود که بگوید یک فرد باید در تمام طول عمرش به خدای حقیقی ایمان راسخ بیاورد.نه در لحظه ی مرگ و زمانی که مطمئن است فرصتی نمانده است.ایمانی که شوالیه در لحظه ی آخر آورد نه تنها ایمان واقعی نبود،بلکه یک اجبار به خاطر بالا رفتن آدرنالین خون و به خاطر ترس از مرگ است.زیرا که او همان کسی است که با وجود ۱۰ سال ریاضت و جهان گردی،تنها درکش از خدا چیزی بود که میتواند با پرت کردن حواس فرشته،دوستانش را از مرگ نجات دهد…

اما پس از این سکانس،زوج جوان بازیگر را میبینیم که از روشنایی صبح لذت میبرند و در کنار هم تا سالیان سال زندگی خواهند کرد.

اما نکته ای به آن اشاره نشد این است که:

اگر قرار نبود مرگ به سراغ انها نیاید،چرا پس شوهر،مرگ را دید و در کنار آن مریم مقدس را نیز دید؟

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/20-The-Seventh-Seal.jpgپاسخ این سوال این است که این بازیگر زندگی ساده ی خود را وقف خانواده و مردم خود کرده بود و از طرفی زندگی خود را به بطالت و گناه نگذرانده بود.در واقع تنها او و همسرش بودند که "حقیقت هنر" و "حقیقت کمک به خلق خدا" را در یافته بودند ولی دوست بازیگر وی،نه تنها هنر را نمی دانست،بلکه زندگی خود را به عیاشی گذرانده بود.

از طرفی دیگر،شوالیه را شخصی گمراه یافتیم.شخصی که ۱۰ سال در جستوی خدا بود و خدا را در درون خود حس میکرد،اما تا لحظه ی مرگ به او ایمان نیاورد…اما او به پاس تلاشش دچار موهبت شد،ولی باز هم نتوانست از آن استفاده کند.در واقع میتوان این مفهوم را برداشت کرد که "کار کردن برای رفاه مردم و خشنودی خانواده،از خود را وقف کردن به طور مطلق برای خدا هزاران بار با ارزش تر است" و در واقع کسی لیاقت دیدن "فرشته ی مرگ" و "مریم مقدس"(مرگ و زندگی) را دارد که به واقع "هنرمند" باشد…

و در نهایت در افق دوردست گروهی را میبینیم که رقص کنان در حالی که از ترس میلرزند،در یک صف مرتب دست های یک دیگر را گرفته اند و در پشت سر قافله سالار خود حرکت میکنند…و ان قافله سالار همان رقصنده ی معروف،"مرگ" است…

اما این را نباید فرامــــوش کنیم که:

"حتی اگر با مرگ همسفر باشیم،از آن نمیتوانیم فرار کنیم"

با مرگ برقص…سخن پایانی:

images/stories/rooz/naghd/250/The-Seventh-Seal/21-The-Seventh-Seal.jpgفیلم SEVENTH SEAL فراتر از یک شاهکار است.فیلمی با معانی ژرف و عمیق.مطالبی که نوشتم فقط اندک مفهوم سطحی از فیلم از دیدگاه نا کامل من بود.این فیلم را باید بارها و بارها دید تا بفهمیم که جایگاهمان به کدام شخصیت های فیلم نزدیک تر است.به "دخترک شیطانی"؟به "شوالیه"؟به "هنرمند"؟!

به هر حال اینگمار برگمان تمام خط فکری عظیمش را در این فیلم پیاده کرد.فیلم کمی کم تحرک است.اما فقط کافیست ۱۰ دقیقه ی ابتدایی و جدال "مرگ" و "شوالیه" و اعترافات شوالیه را ببینید تا متوجه شوید که دیگر برای دل کندن از این فیلم دیر است.

فیلم همانطور که اشاره کردم سیاه و سفید است.اما این سیاه و سفید با سایر سیاه و سفید ها متفاوت است.زیرا برگمان در زمینه ی فیلم های سیاه و سفید سبک ویژه ی خود را دارد…

نور پردازی فیلم در مواقع حساس،بی نهایت زیبا و خیره کننده و حاوی القای حس عجیبی به مخاطب است و الحق که برگمان با این نورپردازی و دیالوگ ها و شخصیت پردازی های افسانه ای و فرا رئال،توانسته یک برزخ واقعی و یک ملاقات حقیقی با مرگ برای هر مخاطبی فراهم آورد…فیلم از نظر تاثیر گذاری بی همتاست…

این فیلم در IMDB دارای میانگین امتیازی بسیار عالی ۸٫۴ است و در طول اکران خود توانست ۷ جایزه ی مختلف را به خود نسبت دهد.اما همانطور که در ابتدا از اکادیمی اسکار گله کردم،متاسفانه لاین شاهکار را حتی جزو لیست نامزد های اسکار نیز نیاوردند…همانکاری که با مستر او شوک(هیچکاک) کردند…همچنین این فیلم در اخرین رده بندی IMDB در رتبه ی ۱۰۸ قرار دارد.

دیدن این فیلم را به تمام شما پیشنهاد میکنم.اما قبل از دیدن فیلم باید بدانید که:

"مرگ رقصنده ایست که با هر کسی می رقصد.چه زشت،چه زیبا….آماده ی ضیافت مرگ باشیم…"

منبع: انجمن سینما سنتر

 

——————————

[nextpage title=”گزارش جلسه بررسی و تحلیل فیلم مُهر هفتم”]

درباره فیلم

 

مُهر هفتم یک فیلم سوئدی به کارگردانی اینگمار برگمان است. این فیلم در سال ۱۹۵۷ ساخته‌شده است،داستان «مهرهفتم» (که عنوان آن برگرفته از کتاب مکاشفه یوحنای رسول است) در عصر شیوع طاعون یا مرگ سیاه در اروپا که مردم فوج فوج قربانی آن می شدند، می گذرد. یک شوالیه به نام آنتونیوس بلاک (مکس ون سیدو) که با ملالت از جنگ های صلیبی بازگشته است با مرگ که چهره ای سپید دارد و لباسی کلاهدار به تن کرده است و به دنبال او آمده است رودررو می شود. آنتونیوس بلاک برای به تعویق انداختن اجل اش و همچنین برخورداری از فرصتی هرچند کوتاه برای نشان دادن نمونه هایی از خوبی انسانها به مرگ به او پیشنهاد بازی شطرنج را می دهد. اما درنهایت حاصل کار عبث است.

مصطفی دانشور:فیلم مهر هفتم داستان تقدیر است. مفاهیم نمادین چون بازی شطرنج، طاعون و مرگ همه نشانی از بازی تقدیر و مبارزه انسان با مقدرات است. شروع بازی با انسان، اما اتمام آن با او نیست. فیلم جنبه های معناگرا و مکاشفه انسانی است و حضور شخص "برگمان" در جریان فیلم نامه دیده می شود اشاره به پوچ گرایی و تهی بودن زندگی و استفاده از نمادهایی که به صورت مهره شطرنج در نبرد زندگی چیده شده اند و طبیعت که از عناصر فرهنگ سوئد است در این فیلم به چشم می آید.

دودا محمودزهی:شروع فیلم تا انتها کاملاً پیوسته است. روایت اقتباسی از انجیل است(مهر هفتم). استفاده از کلمه بره کنایه از مردم در فرهنگ مسیحی و تقدیر است، که نیازمند هدایت هستند. ویژگی بارز فیلم حرکت شخص به سمت سلوک و یافتن پاسخ سوالات و تردیدهایش است. در طی این سیر و سلوک و منزلگاه هایی که شخص میرود، مرگ حضور دارد و در طول مسیر خلاصی از آن نیست. صحنه اجرای هنرمندان و همچنین ورود نماینده کلیسا با مردم به غل و زنجیر کشیده شده جالب و مورد توجه است که نشان از ترس و وحشت مردم دارد که تقدیر خود را قبول کرده اند. فیلم میتواند متاثر از جنگ جهانی دوم و زندگی شخصی برگمان نیز باشد.

فرید کریمی:مرگ دغدغه شخصی و اصلی برگمان است. استعاره های فیلم فوق العاده است(مرگ، شطرنج، طاعون). تردید و ایمان شوالیه از جنگ برگشته، دختر در صحنه ای نماد شیطان است که قرار است به آتش کشیده شود(از دیدگاه مردم) صحنه سرخوشی و شادی زندگی هنرمند و زنش شیرین و روحیه بخش است و استعاره جالبی بود. تاثیر و گستره برگمان بر سینما فراتر از تصور است. برگمان اندوه انسان را ابدی کرده است.

عبدالرحمن نورزهی:فیلم برشی تاریخی از دوره جنگ های صلیبی و قرون وسطا است. در فیلم شاهد لوکیشن های زیبا هستیم. در صحنه ای دو اسب کنار دریا را نشان میدهد که میتواند مفهوم آرامش یا جنگ داشته باشد. شطرنج یا دریا و اشاره به مهر هفتم همراه با معانی خاصی است. شخصیت برگمان در خانواده ای مذهبی شکل گرفته و تاثیر پدر کشیشش در اثر او دیده می شود. اشاره به این سوال که آیا جنگ های صلیبی درست است یا نه؟ که خود نوعی تردید است. همچنین اشاره به شمایل و تندیس مسیح که به شکل ناهنجار و خاص که نشان دهنده ترس، وحشت و خشکی دین مسیحیت است دارد. صحنه ناهار خوردن هنرمند و زنش اهمیت دارد. در فیلم نوعی به سخره گرفتن مذهب(مسیحت) از دید کارگردان احساس می شود.

عبدالمجید زردکوهی:فیلم من را یاد داستانی از جنگ های صلیبی می اندازد که روایت است مردان به میدان نبرد می رفته و زنان امور شهرها را در دست گرفته بودند، پس از بازگشت از جنگ برای باز پس گیری قدرت از دست رفته از در مذهب مسیحیت زنان را به حاشیه رانده و منزوی کرده و مفاهیمی چون جادوگر، ساحره و شیطان را به آنها نسبت دادند.

ابوبکر نرماشیری:مضمون فیلم مرگ، تردید، ترس و مرتبط با آن است. شخصیت هایی که در فیلم حضور دارند را این چنین می توان تفسیر کرد: شوالیه، انسان هایی که بین درستی و نادرستی حقایق تردید دارند و این تردید همراه با ترس است. شخصیت روشنفکر و تحصیل کرده که باهوش، متفکر و فاقد اعتقادات سنتی و خرافی است، شخصیت هنرمند که سرزنده، صادق و روحیه بخش است. بچه که امید به آینده است. شخصیت زن که به صورت متعدد با خصوصیات متفاوت بیان شده، وسوسه انگیز، شیطانی و جادویی، وفادار و خائن. شخصیت آهنگر نشان از آدمی کودن، ساده لوح، و متکی به زور بازو و بی آزار دارد. حضور مرگ در تمام فیلم غالب و دید انسان ها به او از پایین به بالا است. در این میان هنر بیانگر حقایقی ویژه است. در صحنه ای نماینده مرگ درختی را میبرد که شخص وحشت زده ای بر روی آن است که اقتباس برگمان از نقاشی های کلیسایی و کنایه از بریده شدن درخت زندگی توسط مرگ است. روایت فیلم به صورت شاعرانه ای تاثیر گذار و فوق العاده است.

منبع: نوهان

 

——————————

[nextpage title=”مهر هفتم به روایت اینگمار برگمن”]

مهر هفتم یکی از مشهور ترین فیلم های اینگمار برگمان کارگردان صاحب نام سوئدی می باشد.

 

این فیلم هنوز هم بعد از چهل سال که از ساخت آن می گذرد به گونه ای خارق العاده و قابل توجه و مسحور کننده است.و همچنین به مدت ده سال این فیلم جزء ده فیلم اول سال بوده است.

برگمان در مهر هفتم جدا از شاهکار های هنری، پارادوکس شگفت انگیزی خلق کرده است:

از دوره ای با دغدغه ها و افکار مدرن و سبکی غیر مدرن-قرون وسطایی-.

برگمان ضمن یاداشتی راجع به فیلم می نویسد :

مقصود من تصویر کردن به روشی بودکه شمایل نگاران قرون وسطی انجام می دادند.

مهر هفتم فیلمی در رابطه با دغدغه های انسانی در رابطه با اثبات وجود خدا و مرگ و جهان بعد از مرگ و حتی قیامت(اشاره به مفهوم مهر هفتم) است. ولی در این وادی به جوابی خواهیم رسید که در برگیرنده مفهومی فلسفی و بالاتر و برتر از مطرح کردن این سئوال است.

به شکلی که از مطرح کردن یک سئوال و کنکاش در رابطه با جواب به یک واقعیتی می رسیم

که بالاتر و در بر گیرنده کل سئوال است.

ولی برای رسیدن به آن باید از جز به کل حرکت کرد و در جهان به کل فکر کرد نه به جزسئوال مطرح شده.هستی و مرگ در گروی هم هستند این دو در کنار هم مفهوم می جویند.در فیلم حرکت به سمت مرگ است ولی در نهایت به مفهوم عمیقی از وجود خدا در زندگی می رسیم که این فهم در گرو فهم عشق است.

برگمان میگوید:

این حرکتی هنر مندانه، حساس و ظریف بود که ممکن بود به شکست منجر شود.ناگهان هنر پیشه ای با صورت سفید، پریده رنگ،ظاهر می شود،لباسی سر تا پا سیاه پوشیده واعلام می کند : من مرگ هستم !. در یک درام برجسته همه می پذیرند که او مرگ است به جای اینکه بگویند: ولمان کن… ! اما هیچ کس اعتراض نکرد و این بود که مرا واقعاٌ خوشحال کرد و احساس موفقیت نمودم.

سینمای برگمان و طبیعتاٌ مهر هفتم، بازتابی از بیم ها، امید ها، و باور هاو ایده آل های دهه های مختلف زندگی او است. و این اصالت هنر برگمان می باشد.

برگمان می گوید:

واقعیت این است که مرگ برای من منشاء وحشتی دائمی می باشد.در زمان مرگ که دیر یا زود خواهد رسید، من از دروازه تاریکی عبور خواهم کرد،جایی خواهم بود که هیچ چیز را نمی توانم کنترل کنم نمی توانم پیش بینی نمایم و قادر به تغیرشان نخواهم بود. برای بالا بردن جراتم در برابر مرگ و اولین قدم در مقابل با ترس عظیم از آن، نشان دادن آن به شکل دلقکی سفید رو بود که سخن می گوید، شطرنج بازی می کند.وهیچ رمز و رازی ندارد.

برگمان با بهره جستن از چهره مرگ، آرزوهای شوالیه بلاک، برای رسیدن به یقین و معرفت در واقع به کارگردان تعلق دارد و برگمان، خود با دنبال آن است.

فیلم با لوکیشنی از ساحل دریا آغاز می شود و در امتداد آن شوالیه را نشان می دهد که در کنار ساحل دریا که پس از ده سال شرکت در جنگ های صلیبی خسته و سر خورده به موطنش باز گشته و در حال نیایش است. و در نمای بعدی فیلم اسمانی را نشان می دهد و صخره ها و همچنین کبوتری را که در آسمان به تنهایی در حال پرواز است و همزمان سخن گو به باب هشتم تورات اشاره به مهر هفتم می کند.که این لوکیشن اشاره به فضای توصیف شده در تورات در زمانی که مهر هفتم به دست گوسفندی که از انسان، شیر،شبه گاو،عقابی در حال پرواز برتری جسته و فقط اوست که می تواند هفت مهره طومار را که به دست فرشته ای که در سمت راست خداوند قرار دارد را باز کند. و با باز کردن هر کدام از این مهره ها جهان به نابودی کامل نزدیکتر می شود(قیامت).

و بعد از آن لوکیشنی را می بینیم که مرگ در برابر شووالیه قرار می گیرد.و با او بر سر زندگی شووالیه برای رسیدن به بزرگترین سئوال از دست داده زندگی خود(شووالیه) به شطرنج می نشیند.

در طول فواصل متناسب بازی او و تندیس مرگ، شوالیه در پی خواسته خویش در کشورش به سیاحت می پردازد، در حالی که مرگ شوم نیز در سرتاسر سوئد بیداد می کند و او بی تفاوت نسبت به مردم به جستجوی جواب خود است، در حالی که که اواخر فیلم ما عکس این قضیه را مشاهده می کنیم با بر هم زردن شطرنج زمانی را به هنر مند و همسرش می دهد که از دست مرگ فرار کنند، که این کار باعث مرگ خودش می شود.

برگمان از کاراکتر های قرون وسطایی خویش چندین معادل سازی مدرن و آشکار را مد نظر دارد : هراس آنها از طاعون،روز رستاخیز،ترس و بیم.

و همچنان که اشاره می شود طاعون ریشه ای و درونی است(از بی اعتقادی و حضور شیطان در جسم یک دختر مسخ شده)، وهمچنین ما نظامیان و کشیشان خود را داریم که برگمان آنها را به شکل کمونیسم و کاتولیسم معرفی می کند.

برگمان در فیلم با بیان یک سئوال ومطرح کردن جواب به شکل فلسفی بیننده را به واقعیتی حقیقی می رساند.واقعیتی انکار ناپزیر.

اگر مرگ تنها قطعیت ممکن است، پس جایگاه خداوند در این میان چیست؟

در جریان سیاحت و کنکاش شوالیه، پاسخ لازم به ما داده می شود. اگر چه، البته، خود شوالیه به نظر می رسد که آن را درک نمی کندو یا هرگز متوجه نمی شود. که به آن دست یافته است. شوالیه به همراه نوکر خویش که سنبلی از ماتریالیسم و پوزتیویست(هر گونه وقایع مابع الطبیعه و هر گونه روال و رویه های کلی و پژوهشی که قابل تحویل به شکل علمی نباشد معارضه دارد) است، که خود دلیلی بر طبیعت ذهنی جستجو گر شوالیه است.در پی دست یافتن به واقعیت خداوند است.

در این روال دست خوش واقعیت های اعتقادی از نظر دیگران می شود، به عنوان مثال مذهب نزد جماعت به یک منعیت،بیرحمی،زجر وآزار خود و دیگران و سوزاندن دختران معصوم به جرم ساحره گری بدل شده است.در موجه جلوه دادن این مفهوم می توان به یکی از زیبا ترین سکانس های سینمای کلاسیک که برگمان آن را به ما نشان می دهد اشاره کرد، زمانی که برگمان اقدام دسته جمعی افرادی را به نمایش می گذارد که بر طبق مناسک مذهبی، خود را شکنجه می کنند.این جمعیت، تفریح وشادمانی گروهی بازیگر دوره گرد را قطع کرده و کشیشی دیوانه از آن جمع، در حالی که به زشتی چهره مردم (بینی دراز،اندام فربه…) می تازد،بر سر آنها فریاد می کشد.او سپس با فرونشاندن خشم خود با خوشحالی خشم خداوند را اعلام می کندو جمعیت دوباره راه خود را روی تپه ای خشک و فاقد حیات دنبال می کند.

به نظر این گونه می نماید برگمان، در صدد بیان این نکته است که مذهب نزد کسانی که خداوند را دشمن زندگی و حیات می پندارند، همین است و از اینروست که هنر به دست نقاش که طرح های دیکته شده را در دیوار نقاشی می کند و خود نیز باوری دگر دارد.

و در صحنه ای دیگر با باوری که این مذهب در مردم دوانده است،در صحنه ای مضحک در مهمانسرا افرادی با این اعتقاد باور دارند که با این شعار (خوردن، نوشیدن، ازدواج کردن) زندگی را به مسخره میگیرند.

در یادداشتی که برگمان راجع به فیلم نوشته چنین توضیح می دهد:

وقتی بچه بودم گاهی اوقات پدرم مرا نیز همراه خود برای انجام مراسم مذهبی به کلیساها ی کوچک شهر میبرد… وقتی پدر روحانی موعظه میکرد… من تمام توجهم معطوف دنیای اسرار امیز کلیسا،سقف های کوتاه دیوار های عظیم، رایحه ابدیت… گیاهان عجیب،نقاشی های قرون وسطایی و پیکره های روی سقف و دیوارها می شد.در آنجا هر چه تخیل آرزو می کرد یافت می شد: فرشتگان،قدیسین… حیوانات وحشت انگیز… همه اینها با چشم انداز های اسمانی،زمینی و دریایی از زیبایی غریب در عین حال آشنا احاطه شده بود. در جنگلی تندیس مرگ با شوالیه با بازی شطرنج نشسته بود، مردی برهنه با چشمان از حدقه در آمده از شاخه درختی آویزان بود ودر پایین مرگ با طیب خاطر مشغول اره کردن نه درخت بود. در راس الخط تپه ای کوتاه،مرگ آخرین رقص را برای مردگان قبل از ورود به دیار ظلمات و نیستی رهبری می کرد.

مهر هفتم برای ما خدا را از پس پرده به بیرون می کشد، اما آن را به جلوی چشمانمان به تصویر نمی آورد، بیننده را همانند شطرنج بازی کردن به فکر وا می دارد تلاش کند خود راه را بجوید. (مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید) و حضور خدارا در همه ابعاد به نمایش می کشد به جز در روبروی فرد، جایی که فرد برای دیدین خدای خود تلاشی نکرده و آن را به راحتی می خواهد به دست بیاورد. شوالیه در تمام مدت در تلاش است خدا را بجوید اما راه را به غلط طی می کند تا جایی که حتی دخترک مسخ شده به او می گوید به چشم های من نگاه کن، او نمی بیند.، به پشت سر خود نگاه کن، او باز هم نمی جوید. اما در کنار یوف و میا در دشتی که همه در کنار هم حضور دارند آن را احساس می کند، جایی که چنین به نظر می رسد که شوالیه در خوراکی از شیر و توت فرنگی که نمادی از شور زندگی در مقابل نان و شراب که مرگ را تقدیس می کند است، که میا ی مهربان به او می دهد، ولی باز درک نمی کند.احساس او، او را در حال رویایی قرار می دهد که در سکانس بعدی که با مرگ به شطرنج می نشیند، خوشحال است و مرگ از این حال متعجب می شود، او به مرگ، فاتح می شود ولی باز این حال را نمی تواند حفظ کند، حالی را که در تمام مدت یوف و همسرش میا مستمر داشتند. مهر هفتم خدا را در مراسم مذهبی و رنج های شخصی و تصلیب به نمایش نمی کشد بلکه او را در زندگی ساده بازیگر و همسرش به ما نشان می دهد. چنانکه گویی معادلی برای خانواده مقدس ارایه می شود.برگمان با بیانی سینمایی قطعیت و تقدس زندگی را که سمبلش خانواده یوف است، با نورپردازی روشنتر، نماهای ظریف و بشاش دور از رنج و مملو از حیات به ما نشان می دهد.

اما یوف را به شکلی که حیات ابدی دارد به ما نشان نمی دهد، او نیز از مرگ می هراسد و مرگ را به عنوان واقعیتی انکار ناپزیر قبول دارد، تا انجا که از ترس مرگ در مهمانسرا به شکل خرس بر روی میز حرکت می کند. اما در لحظه فرار از مهمان سرا به مرگ نمی اندیشد همسر او، نمادی از زندگی و عشق در ذهن او مجسم می شود و دستبند را برای همسر خود می برد.

با این وصف اگر چه شوالیه راه رستاگری را به تماشاگران نشان داده اما گمان نمی رود که آن را برای خویش نیز یافته باشد.

شوالیه به خانه بر می گردد و همسر خود را بعد از ده سال می بیند، همسر او تمام مدت تنها و باوجود طاعون در خانه منتظر همسر خود می ماند و از مرگ فرار نمی کند زیرا که در او شور زندگی و عشقی وجود دارد که در یوف و میا هست.

فیلم به سئولی که خود مطرح کرده بود (اگر مرگ تنها قطعیت ممکن است، پس جایگاه خداوند در این میان چیست؟) پاسخ لازم را می دهد ((شما خدا را در زندگی و حیات بیابید)) مثل عشق ساده به زندگی میا و یوف که در کنار مرگ محیط پیرامونشان معنا پیدا می کندو یا بازی شطرنج که از یک سری تضاد ها و تقابل ها شکل می گیرد.

بازی شطرنج فکر محوری فیلم است و بیشتر تمثیل های فیلم از جمله قلعه (رخ) شوالیه و یا هشت مرد شجاع (پیاده) که دخترک جادو گر را می سوزانند را القا می نماید. بازی شطرنج همچنین با نمایش گروه دوره گرد نیز هماهنگ است. هر دو تصویری سنتی از گذرا و آنی بودن زندگی هستنند. مرگ،نقش های ما را می رباید، تندیس مرگ نیز مهره های شطرنج را جمع می کند. خود کاراکتر های فیلم و نقطه نظر هایی که ابراز می دارند درست مثل مهره های بازی در تقابل و تضاد بر علیه یکدیگر به کار گرفته شده اند.

در ضمن مطابقت های ویژه ای نیز می باشد (البته تا اندازه ای اسامی مهره های شطرنج برای تماشاگران غیر سوئدی گیج کننده است) شوالیه در واقع مهره پادشاه شطرنج است که با صلیبش قابل تشخیص است. زمانی که او می بازد بقیه نیز خود به خود شکست می خورند.و یوف نیز حکم مهره اسب در شطرنج را بر عهده دارد (در زبان سوئدی springare یعنی جهش و پرش کننده) تنها یوف و شوالیه هستند که می توانند جهش داشته باشند دقیقاٌ مانند مهره های پادشاه و اسب در شطرنج که می توانند جهش داشته باشند،قابلیت های یوف با بازی شطرنج نسبتاٌ دقیق تقلید شده است این را نیز زمانی که یوف بر سر میز در مهمانسرا به پرش بر روی میز میپرداخت می توان نسبت داد. مهره دیگر پادشاه است که در خلال بازی می تواند از صفحه شطرنج جهش کند و آن در زمانی میسر است که به جای قلعه (رخ) برود یعنی باز گشت شوالیه به خانه.

البته تمامی مهره ها و شخصیتها در لحظه مرگشان یعنی زمانی که از صفحه شطرنج جدا شده اند قادر به رویت فرا تر از ان هستنند.علاوه بر این بصیرت لازم برای دیدن دنیای فراتر از واقعیت فیزیکی صفحه شطرنج، برای آنها و همچنین شوالیه محدود به رویت تمثیلی مرگ شده است در صورتی که یوف قادر است نه تنها مرگ را بلکه زندگی مقدس (مادر و کودک مقدس) را ببیند. به عبارت دیگر این تنها یوف است که واجد این بصیرت است که شوالیه در قالب سئوالات خود در فیلم در پی به دست آوردن آن است.

همان طور که شمایل نگار در کلیسا می گوید این تنها هنر مند است که با احساسات خود می تواند خداوند را تصور کند نه از آن واقعیتی که دیگران می بینند بلکه از نوعی دیگر و یوف نیز همان گونه است.

سکانس پایانی فیلم را این گونه می بینیم که همسر شوالیه و دیگر افراد به دور میز نشته اند و همسر شوالیه در حال خواندن باب هشتم است(زمان که گوسفند مهره را گوشود…)، و بعد، مرگ خود را به همه نشان می دهد، همسر شوالیه با بیان دعایی از باب هشتم اعتقاد خود را به مرگ و بعد از آن تایید می کند و در چهره او آرامش و اطمینانی را می بینیم که تمام مدت شوالیه به دنبال ان بوده است. ودر آن زمان دختری که به دنبال ندیمه شوالیه می آمد برای اولین بار لب به سخن باز می کند(به پایان رسید)، اشاره به دعای همسر شوالیه و زمانی که گوسفند مهره هفتم را باز می کند. وباز هم شوالیه با خود درگیر است و زمانی که از خدا کمک می خواهد ندیمه اش که نمادی از پارادوکس خود اوست که در ذهنش می گذرد او را دور می کند ودراین زمان کسی او را از پارادوکسش دور می کند که تمام مدت با ایمان به عشق و زندگی انتظار همسر خود را می کشید ودر واقع به پارادوکس ذهنی او می گوید(اسس) و او را به آرامش دعوت می کند.

برگمان درباره درون مایه فیلم می گوید:

در آن زمان هنوز در مورد ایمان مذهبی شک و تردید زیادی داشتم، دو باور متضادم را دوشادوش هم قرار دادم و گذاشتم که هر یک به روش خود حقیقت را بیان کند.

بیهوده نیست که مهر هفتم را اولین اثر اگزیستانسیالیستی تاریخ سینما خوانده اند. دیالوگ های فیلم بعضاٌ بسیار عمیق و تکان دهنده اند. اوج این دیالوگ ها را می توان سخن گفتن شوالیه با خداوند در محراب کلیسا و شرح تمایلات روحیش دانست. شوالیه در همان جا می گوید : دعا کردن و سخن گفتن با خداوند مانند حرف زدن با کسی است که در تاریکی ایستاده و اصلا به تو جواب نمی دهد و تو تا پایان نیز نمی توانی ببینی آیا واقعا ٌ کسی درتاریکی بوده یا تو با خلاء سخن می گفتی. این تعابیر به گونه ای است که ما را به یاد سخنان کیرکگارد فیلسوف اگزیستانسیالیست دانمارکی می اندازد. که می گویدکه ایمان آوردن به پریدن درون استخر تاریکی می ماند که تو هرگز نمیتوانی به یقین دریابی پر از اب است یا یکسره خالیست.

نویسنده: محمد رضا جهانگردی

منبع: سینمای جهان

 

——————————

[nextpage title=”تحلیل و بررسی شاهکار برگمن: (The Seventh Seal)، مهر هفتم”]

جمع آوری: رضا جهانگردی

 

به جرات میتوان این فیلم را یکی از شاهکارهای سینمایی نام برد. اما در ابتدا از سازنده فیلم که خود، نویسنده همین فیلم نامه هست میگویم:

اینگماربرگمان، سوئدی به سال(۲۰۰۷-۱۹۱۸).

« برگمان فیلسمازی بود که توانست سبکی خاص خود بیافریند، سبکی که تعریف آن بسیار سخت است، نوعی درام، نوعی هرج و مرج مدرن، جستجویی ماجراجویانه چه در مضامین و چه در صحنه پردازی ها.

پس از دورانی طولانی که او واقعا در آن کار کرد و سبکی موجود یعنی نوعی کمدی درباره ازدواج که در آمریکا رواج داشت را به اجرا در آورد، وی شروع به ایجاد سبکی بسیار شخصی کرد.

اما آنچه برای همه تکان دهنده به شمار میرود، اینست که پس از سال ۱۹۴۹ و فیلم «زندان» تمام مضامین او در تمام فیلم هایش حضور دارند.

درباره فیلم هایی چون سکوت، شرم، پرسونا، از نوعی درام درونی و صمیمی، از یک سینمای درون خانوادگی صحبت شده است.

در سال ۱۹۵۷ برگمان با «مهر هفتم» که برنده جایزه جشنواره بین المللی فیلم کن شد و چند سال بعد با «توت فرنگی های وحشی»(۱۹۶۶) که برنده جشنواره بین لمللی فیلم برلین شد، به شهرتی جهانی رسید.

برخی از مهم ترین فیلم های دیگر برگمان: «همچون در یک آینه»(۱۹۶۱)، «سکوت»(۱۹۶۳)، «پرسونا»(۱۹۶۶)، «ساعت گرگ»(۱۹۶۸)،«شور»(۱۹۶۹)، «فریاد ها و نجواها»(۱۹۷۲)، «تخم مار»(۱۹۷۷)، «صحنه های زندگی زناشویی»(۱۹۷۳)، «فلوت سحرآمیز»(۱۹۷۵)، «سونات پاییز»(۱۹۷۸)، «فانی و آلکساندر»(۱۹۸۲)( که بیشتر به روایت زندگی دوران کودکی اش اختصاص دارد) و آخرین فیلم وی «ساراباند»(۲۰۰۴) بودند.

برگمان سالها بود که در جزیره ای کوچک و منفرد زندگی می کرد و عملا از زندگی اجتماعی فاصله گرفته بود.

مهرهفتم (The Seventh Seal)

خلاصه داستان:

قرون وسطا؛ شوالیه ای بنام «آنتونینوس بلوک» (فون سیدو)، از جنگهای صلیبی باز میگردد و از میان سرزمینی طاعون زده، که در آن جادوگران را زنده زنده میسوزانند می گذرد تا به خانه برسد.

در میان آشفتگی های مذهبی و اخلاقیش «آنتونیوس» با مرگ ( آکرت) روبرو میشود که شنلی ساه برتن دارد و میخواهد او را با خود به دنیای مردگان ببرد.

«آنتونیوس»، مرگ را به یک مسابقه شطرنج دعوت میکند و قول میگیرد که تا پایان مبارزه و مرگش به تعویق بیفتد ومرگ هم می پذیرد.

طی چند ساعت پس از آن«آنتونیوس» با کسانی روبرو میشود که به خدا اعتقاد ندارند ؛ مثل ملازمش «یونز» (بیورنستراند) و آنانی که ایمان دارند (مثل گروه بازگران سیار سرگردان)…

تحلیل و بررسی مهر هفتم:

برگمان در «مهر هفتم» جدا از ارایه شاهکاری هنری پارادکس شگفت انگیزی نیز خلق کرده است: مدیومی به غایت مدرن، و سبکی غیر مدرن –قرون وسطایی- را به کار برده است. احساس اولیه قرار گرفتن در سوید قرن چهاردهم، قرون وسطایی است. و مهمتر اینکه مهر هفتم یک «توتن تانتس» سنتی است که طی آن تندیس تمثیلی «مرگ» (که همچون راهبه ها سیاهپوش است)، ساعت شنی و داس به دست، زیر آسمان تیره و طوفانی رقص نهایی شخصیت های فیلم را رهبری می کند. و مهمترین نکته این است که برگمان شبیه سایر هنرمندان قرون وسطایی یک واقعیت شمایلی- تمثیلی را به ما عرضه می دارد که این واقعیت تمثیلی، زمانی کاملآ قابل درک است که بدان، به عنوان نمایانگر چیزی ورای خود توجه شود. برگمان ضمن یاداشتی راجع به فیلم می نویسد: مقصود من تصویر کردن به روشی بود که شمایل نگاران قرون وسطی انجام می دادند. و برگمان به راستی همین را در مهر هفتم انجام داده است.

مهر هفتم درباره جستجو و کنکاش یک سرباز جنگ صلیبی است. اما این تلاش نه در «سرزمین مقدس» دور دست، بلکه در خود سرزمین سوید صورت می گیرد. شوالیه پس از ده سال شرکت در جنگهای صلیبی خسته و سر خورده به موطنش مراجعت می کند. در ساحل دریا تندیس شوم مرگ، از پس یک سری دیزا لوهای دیدنی نمایان شده و در صدد گرفتن جان او برمی آید. شوالیه آن را به تعویق می اندازد. نهایتآ مرگ را به مبارزه ای در بازی شطرنج فرا می خواند اگر شوالیه برنده شود، از مرگ رهایی می یابد. همچنین تا زمانی که این نبرد به درازا بکشد او فرصت این را خواهد داشت که به جستجو و کنکاش به منظور دست یابی به دانش یقینی درباره خداوند ادامه داده و ماموریت خطیر زندگیش را به انجام رساند. در طول فواصل متناسب بازی او و تندیس مرگ، شوالیه در پی خواسته خویش در کشورش به سیاحت می پردازد، در حالی که مرگ شوم نیز در سرتاسر سوید بیداد می کند.

برگمان از کارکترهای قرون وسطایی خویش چندین معادل سازی مدرن و آشکار را مد نظر دارد: «هراس آنها از طاعون، روز رستاخیز و ستاره ای است که نامش افسنطین است. ترس و بیم ما شکل دیگری دارد، اما کلمات تفاوتی نمی کنند. سوال همچنان باقی است.» طاعون ما ریشه ای و درونی است. همچنین ما نظامیان و کشیشان خود را داریم. یا آنطور که برگمان آنها را می نامد: «کمونیسم و کاتولیسیسم. دو –ایسمی که از نقطه نظر هر دو مکتب، اندیویدالیست پاک نیت باید اعتراضات خود را فرونشاند.» با این وصف قلمداد کردن مهر هفتم صرفآ به عنوان معادلی روانشناسی مرده انگارانه، برای زندگی مدرن امروزی، عمومیت جامعیت شاهکار برگمان به گونه غیر ضرور محدود می گردد. تمامی انسانها در همه جای دنیا همیشه با مرگ زندگی کرده و می کنند. برگمان پا را فراتر از یک « توتن تانتس» گذاشته در تلاش پاسخ دادن به سوال دیگری است.

« اگر مرگ تنها قطعیت ممکن است، پس جایگاه خداوند در این میان چیست؟

در جریان سیاحت و کنکاش شوالیه، پاسخ لازم به ما داده می شود، اگر چه، البته، خود شوالیه به نظر می رسد که آن را درک نمی کند و یا هرگز متوجه نمی شود که به آن دست یافته است. شوالیه به همراه مهتر اسلحه دار ماتریالیست و پوزتیویست خود – که بدیلی بر طبیعت ذهنی جستجوگر شوالیه است- در پی دست یافتن به قطعیت خداوند است. چرا که «اعتقاد بی دانش، مثل دوست داشتن کورکورانه شخصی است که هرگز به کسی پاسخ نمی دهد» اما آن چیزی که شوالیه به آن دست می یابد مردمی است که به خداوند صرفآ به عنوان عامل و مسبب بلایای آسمانی، طاعون، مرگ و کسی که عینآ مکافات می کند، اعتقاد دارند. نزد این جماعت، مذهب به یک منع، بیرحمی، زجر و آزار خود و دیگران و سوزاندن دختران معصوم به جرم ساحره گری بدل شده است. در موحش ترین صحنه ای که تاکنون روی پرده سینما نقش بسته است. برگمان اقدام دسته جمعی افرادی را به ما نشان می دهد که بر طبق مناسک مذهبی، خود را شکنخه می کنند: صف طویل مردان نیمه عریان که خود و دیگران را شلاق می زنند. گروهی راهب که صلیبهای عظیم و سنگین را به سختی و با زجر و مشقت حمل می کنند، گروهی استخوانهای جمجمه انسان را بالای سرهای خمیده خود به گونه دردناک نگه می دارند، کودکان معصومی که تاجهایی از خار بر سر نهاده اند، جماعتی که با پای برهنه یا روی زانوی خود لنگ لنگان راه می روند، زن عظیم و الجثه و بد قیافه ای که صورتی کاملآ سفید دارد و دختر جوان و دوست داشتنی که از نشوه مازوخیسم خود لبخند به لب داشته و در همان حال قطرات اشک از گونه هایش روان است. این جمعیت، تفریح و شادمانی گروهی بازیگر دوره گرد را منغض ساخته و عابدی دیوانه از آن جمع، در حالی که به زشتی چهره بازیگران (بینی دراز، اندام فربه…) می تازد، به سر آنها فریاد می کشد. او سپس با فرونشاندن خشم و تنفر خویش، با خوشحالی خشم خداوند را اعلام می کند و جمعیت دوباره راه دشوار خود را روی پهنه خاک سوزان و فاقد حیات پیش می گیرد.

به نظر چنین می رسد برگمان، درصدد بیان این نکته است که مذهب نزد کسانی که خداوند را دشمن زندگی و حیات می پندارند، همین است و از اینروست که هنر (که در فیلم توسط نقاش تندخود و میکسار کلیسا نمایندگی می شود) نیز برای محفوظ ساختن شهوت مردم، ترس مردم تبدیل به تصویرگر مرگ شده و زندگی آنطور که نیز در صحنه عجیب و غریب مهمانسرا نشان داده می شود با شعار«خوردن، نوشیدن و ازدواج کردن» به تمسخر گرفته می شود.

برگمان، با بیانی سینمایی، این رویه سنگ قبر را در قاب تصاویرش، با فضاهای عظیم تیره و تاریک و اغلب با استفاده از دیزالوهایی ملایم از نمای به نمای دیگر نشان می دهد. در یاداشتی که برگمان راجع به فیلم نگاشته، چنین توضیح می دهد: « وقتی بچه بودم گاهی اوقات پدرم مرا نیز همراه خود برای انجام مراسم مذهبی به کلیساهای کوچک حومه شهر می برد… وقتی پدر روحانی موعظه می کرد… من تمام توجهم معطوف دنیای اسرارآمیز کلیسا، سقف های کوتاه، دیوارهای عظیم، رایحه ابدیت… گیاهان عجیب، نقاشی های قرون وسطایی، و پیکره های روی سقف و دیوارها می شد. در آنجا هر آنچه تخیل آرزو می کرد یافت می شد: فرشتگان، قدیسین…حیوانات وحشت انگیز… همه اینها با چشم اندازهایی آسمانی، زمینی و دریایی از زیبایی غریب در عین حال آشنا احاطه شده بود. در جنگلی تندیس مرگ با شوالیه به بازی شطرنج نشسته بود، مردی برهنه با چشمان از حدقه در آمده از شاخه درختی آویزان بود و در پایین مرگ با طیب خاطر مشغول اره کردن تنه درخت بود. در رأس الخط تپه ای کوتاه، مرگ آخرین رقص را برای مردگان قبل ورود به دیار ظلمات و نیستی رهبری می کرد.

در سقف دیگری «باکره مقدس» که در حال عبور از باغچه گل سرخ بود، دست کودک (مسیح) را در دست داشت. او دستانی بسان زنان روستایی داشت… من با دیدن تصویر تصلیب مسیح، در برابر فاجعه غمباری که درشرف وقوع بود جبهه می گرفتم و روحم در مقابل ظلمی موحش و رنجی بی پایان در هم فشرده می شد.»

مهر هفتم برای ما خدا را می یابد- یا اقلآ قطعیت دیگری را نسبت به مرگ ارایه می کند-البته نه در ستاره افسنطین یا در مراسم و یا در مراسم پر رنج و عذاب مذهبی و تصلیب، بلکه در زندگی ساده بازیگر و شعبده بازی موسوم به « یوف» (ژوزف)، همسر وی «میا» (مریم) و فرزندشان، چنان گویی معادلی برای خانواده مقدس ارایه می شود. حتی خیلی آشکارتر «یوف» در نمایش طعنه آمیز و پانتومیم وار دسته بازیگران، نقش مردی را بازی می کند که همسرش به او وفادار نیست. «یوف» نیز یک هنرمند است. او شیفته مناظره بوده و برگمان یکی از آنها را به ما نشان می دهد «باکره مقدس» در حالی دستهای مسیح کوچک را در دست دارد او را راه می برد». به غیر از شوالیه، «یوف» تنها مردی است که قادر به رویت تندیس تمثیلی مرگ است (به عنوان مثال مهتر ماتریلیست شوالیه،تندیس مرگ را نه در هییت شمایلی آن بلکه در شکل لشگری مهیب می بیند). «یوف» همچنین آوازهایی می سراید که ملودی های ساده شان زمینه ای برای رویه دیگر مذهبی فیلم است. برگمان با بیانی سینمایی، قطعیت و تقدس زندگی را که سمبلش خانواده «یوف» است، با نورپردازی روشنتر، نماهای ظریف و بشاش تصویر کرده و قطع های سریع را تدریجآ جایگزین دیزالوهای نرمی که برای رویه دیگر استفاده کرده بود، می کند.

با این وصف، حتی «یوف» معصوم نیز توسط نیروهای مرگ قابلیت تبدیل به فردی لوده و دزد را داراست. در صحنه مضحک و کمیک مهمانسرا، او را توسط شعله های آتش شکنجه کرده و مجبور به پایین و بالا پریدن از روی میز می کنند تا حرکات خرس را تقلید نماید و او با تقلید اغراق آمیزش ظرفیت و توان خود را برای بیرون آمدن از طبیعت انسان عادی را به نمایش می گذارد؛ هنرمندی که از بروز هنر خویش جلوگیری شده و با تبدیل شدن به فردی رذل واکنش نشان می دهد. او هنگام در رفتن بازوبندی را کش می رود.

این هبوط به پوچی شوم اثبات می کند که مذهب و مرگ نمی توانند تنها قطعیت موجود باشند. همانطوریکه دخترک دیوانه در شرف سوزانده شدن به جرم ساحره گری به شوالیه می گوید: «شما خداوند را (یا شیطان را که خود دلالتی بر وجود خداست) در چشمان یک انسان دیگر پیدا کنید». اما شوالیه کنجکاو و ذهنی می گوید که او تنها وحشت را می بیند. برای لحظه ای چنین به نظر می رسد که شوالیه در خوراکی از سر شیر و توت فرنگی (نمایانگر شور زندگی در مقابل نان و شراب که مرگ را تقدیس می کنند) که «میا» مهربان به وی می دهد، به قطعیت خویش راجع به خداوند دست یافته است: او خدمت و وظیفه شوالیه گری سنتی را بعده می گیرد و بجای تلاش به خاطر مسخره کردن سرزمین مقدس، به حافظ و نگهبانی برای خانواده مقدس تبدیل می شود: شوالیه « میا» و «یوف» وفرزندشان را از میان جنگل تاریک عبور داده و راهنمایی می کند و هنگام بازی شوالیه و مرگ، زمانیکه «یوف» خیالباف با تشخیص «مرگ سیاهپوش» و احساس خطر برای خود و خانواده اش درصدد نجات و فرار خانواده اش بر می آید، شوالیه برای کمک به آنها با زدن و بهم ریختن مهره های شطرنج حواس مرگ را پرت می کند. که اتفاقآ همین مجالی برای مرگ فراهم می سازد که شوالیه را گول زده و بازی را ببرد. با باختن بازی شطرنج، در واقع شوالیه به خاطر نجات «یوف» و «میا» زندگی خود را تسلیم می کند (در صحنه ای طوفانی و پر آشوب نقاشی های پرواز به مصر).

با این وصف، اگر چه شوالیه راه رستگاری را برای تماشاگران نشان داداه است ولی گمان نمی رود که آنرا برای خودش نیز یافته باشد. او به جستجوی خویش در پی دست یافتن به پاسخهای انتزاعی و مطلق ادامه داده بقیه گروه محکوم به فنا را (آهنگر و زن آهنگر، اسلحه دار و کدبانوی خاموش اسلحه دار) به سوی قلعه خویش راه می برد. او در صحنه فاقد حس و سرد دیدار با همسرش که مدت ده سال همدیگر را ندیده اند، از دور سلام می کند و سر خوردگی خود را به همسرش ابراز کرده و در عین حال اظهار می دارد که متآُسف نیست و بدنبال جستجوی خویش است. زمانیکه زن شوالیه کنایات مغموم را از مکاشفه یوحنا –باب هشتم- می خواند: «و زمانیکه مهر هفتم را گشود..» تندیس مرگ که جملگی منتظر وی هستند ظاهر می شود. شوالیه بار دیگر در خواست می کند که خداوند وجودش را اثبات نماید، دخترک خاموش برای اولین بار لب به سخن گشوده و می گوید: به آخر رسید»- ششمین کلمه از هفت کلمه نهایی مسیح- و مرگ همه آنها را جمع کرده و ردای سیاهش تمامی پرده را می پوشاند.

خلاصه، فیلم به سوُالی که خود طرح کرده بود (اگر مرگ تنها عامل قطعی است پس جایگاه خداوند چیست؟) پاسخ لازم را میدهد (شما خدا را در زندگی و حیات بیابید). نماهای افتتاحی فیلم هم همین کنتراست را طرح می کنند: ابتدا نمایی از آسمان آبی و خالی و نمای بعدی همان آسمان با پرنده ای که در خلاف جهت باد پرواز می کند، مثل عشق ساده به زندگی «میا» و «یوف» که از عشق به مرگ محیط پیرامونشان مفهوم پیدا می کند –یا مثل بازی شطرنج که از یکسری تضادها و تقابل ها شکل می گیرد.

بازی شطرنج، فکر محوری فیلم است و بیشتر صنایع بدیعی و تمثیل های ضمنی فیلم –از جمله قلعه (رخ) شوالیه و یا هشت مرد شجاع (پیاده) که دخترک جادوگر را می سوزانند- را القا می نماید. بازی شطرنج همچنین با نمایش گروه بازیگران دوره گرد نیز خوب جور می شود. هر دو تصویر سنتی از گذرا و آنی بودن زندگی هستند: «مرگ، نقش های ما را می رباید»، تندیس مرگ مهره های شطرنج را جمع کرده و داخل جعبه می ریزد. خود کارکترهای فیلم و نقطه نظرهایی که ابراز می دارند، درست مثل مهره های بازی در تقابل و تضاد بر علیه همدیگر بکار گرفته شده اند.

در ضمن بعضی مطابقت های ویژه ای نیز وجود دارد (البته تا اندازه ای برای تماشاگران غیر سویدی اسامی مهره های شطرنج گیج کننده است) شوالیه در واقع مهر پادشاه شطرنج است که توسط صلیبش قابل تشخیص است.

زمانی که او می بازد بقیه نیز خود به خود شکست می خورند. و این «یوف» شعبده باز است که مهره اسب بازی به شمار می آید. (در زبان سویدی Springare یعنی جهش و پرش کننده) تنها این دو فرد واجد آن بصیرت لازمه هستند که از واقعیت فراتر روند، دقیقآ شبیه مهره های پادشاه و اسب که قادرند از صفحه شطرنج جدا شوند. اسب چالاک –Leaper- قادر است در همه حالات و هر زمان که اراده کند از صفحه شطرنج دو بعدی خارج شده و جابجا شود. قابلیت های «یوف» به عنوان فردی واجد بینش معنوی، نسبتآ دقیق تقلید شده است، این امر همچنین در صحنه مهمانسرا (اشخاصی که او را آزار داده و مجبورش می کنند که روی میز پایین و بالا بپرد)، مصداق دارد. مهره دیگری که می تواند در خلال بازی از سطح صفحه شطرنج خارج شود، پادشاه است ولی آن تنها در صورتی رخ می دهد که پادشاه به جای قلعه (رخ) برود –یعنی بازگشت به خانه شبیه بازگشت شوالیه فیلم. البته تمامی مهره ها و شخصیت ها در لحظه مرگشان یعنی زمانی که از صفحه شطرنج جدا شده اند قادر به روُیت فراتر از آن هستند. علاوه بر این بصیرت لازم برای دیدن دنیای فراتر از واقعیت فیزیکی صفحه شطرنج، برای آنها و همچنین شوالیه»، محدود به رویت تندیس تمثیلی مرگ شده است، در صورتیکه «یوف»‌ قادر است نه تنها مرگ را بلکه

«زنگی مقدس»، «مادر و کودک مقدس» را نیز مشاهده نماید.

به عبارت دیگر این تنها هنرمند است که واجد آن بصیرتی است که شوالیه در قالب سوُالات انتزاعی در پی دست یافتن بدان است.

همانطوریکه شمایل نگار کلیسا (که نقاشی های دیواریش صحنه های فیلم را از پیش تصویر می کند) اظهار می کند هنرمند می تواند خداوند را با احساسات خویش تصویر نماید. «نه از آن واقعیتی که می بینیبلکه از نوع دیگر». و «یوف» چالاک و شعبده باز هنرمندی از این ذست است: او آرزومند است که کودک مسیح وار خویش بزرگ شده و بیاموزد چیزی را که خود «کلک غیر ممکن» می نامد و بتواند توپ شعبده بازی را همیشه در هوا نگه دارد.

برگمان نیز خود اینگونه هنرمندی است: او خود را یک «جادوگر» می نامد که با تبدیل عکس های ثابت به تصاویر متحرک چشم انسانها را فریب می دهد.

ختم کلام، در مهر هفتم، مثل اکثر شاهکارهای هنری ما شاهد وحدت مدیوم و تم هستیم.

برگمان خود می نویسد: «از لحظه ای هنر دست از پرستش می شوید، میل مفرط به خلاقیت را از دست می دهد» و در این فیلم برگمان با خلق یک شمایل نگاری به سبک هنر قرون وسطایی، فیلم را بدل به پرستش نموده است (البته پرستش زندگی،نه خداوند) او بطور عینی جهان واقعی را با لطافت و خوشی تشریح می کند با این تفاوت که وی واقعیت را به عنوان برملا کننده چیزی فراتر از واقعیت صرف، بخدمت گرفته است. با انجام اینکار، برگمان خود را بعنوان یکی از بزرگترین و اصیل ترین کارگردانان جهان تثبیت می نماید. او با ارتقاء فیلم به مرتبه ای ورای ریالیسم فیزیکی صرف، تماشاگر مهره های شطرنج فیلمش وامی دارد که با دیدگان خود، در هنگام حرکت دادن مهره های خویش فراتر از صفحه شطرنج را نگاه کند.

بر گرفته از کتاب Renaissance of The Film

منابع:

شناسنامه و خلاصه داستان فیلم :

راهنمای فیلم روزنه، بهزاد رحیمیان، جلد نخست

تحلیل فیلم :

نویسنده: نورمان.ن. هولاند

مترجم : اسماعیل میهن دوست

برگرفته از کتاب : رنسانس فیلم

این تحلیل در شماره ۱، سال دوم، بهار ۱۳۷۱ از نشریه سینما سوره به چاپ رسیده است.

منبع: وبلاگ رضا جهانگردی

ممکن است شما دوست داشته باشید

19
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
19 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
10 Comment authors
هستیparSINAMRobert Deniro19 Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
Member
Member

یکی از مزخرفترین فیلم هایی که تو عمرم دیدم.
اینایی هم که میگن فیلم شاهکاره و شما نمیفهمی و باید فیلم رو درک کنی و این جور چیزا…..
لطفا یکیتون منو قانع کنه چرا این فیلم به نظر شما یه شاهکاره
فقط صرفا گفتن اینکه فیلم شاهکاره بدون هیچ دلیل، ببخشید ادای روشنفکرا رو در آوردنه.

هستی
Guest
Member
هستی

فیلم فوق العاده زیبایی است
به دیدنش می ارزد

هستی
Guest
Member
هستی

فیلم فوق العاده زیبایی است
به دیدنش می ارزد

par
Guest
Member
par

این دوستانی که اومدن vaas رو کوبیدن معلوم هست که اصلا متوجه حرف ایشون نشدن و فقط اومدن ایشونو قضاوت کردن که تو تایتانیک دوس داری و شعورت به این فیلم نمی رسه اما منظور ایشون این نبود. در واقع وقتی ما می گیم فیلم رو باید حس کرد و بعد فهمید اصلا دال بر سطحی بودن فیلم نیست. شمایی که مثلافیلم باز هستید الان فیلم سولاریس ورژن روسیشو اول فهمیدید یا اول حس کردید.چون مطمننا اگر اول فهمیده باشیدش در اصلا نفهمیدیدش. این فیلم بیش از اندازه از استعاره و نماد استفاده کرده وگرنه کسی بامفهوم مشکلی نداره. اگر… ادامه »

par
Guest
Member
par

این دوستانی که اومدن vaas رو کوبیدن معلوم هست که اصلا متوجه حرف ایشون نشدن و فقط اومدن ایشونو قضاوت کردن که تو تایتانیک دوس داری و شعورت به این فیلم نمی رسه اما منظور ایشون این نبود.در واقع وقتی ما می گیم فیلم رو باید حس کرد و بعد فهمید اصلا دال بر سطحی بودن فیلم نیست. شمایی که مثلافیلم باز هستید الان فیلم سولاریس ورژن روسیشو اول فهمیدید یا اول حس کردید.چون مطمننا اگر اول فهمیده باشیدش در اصلا نفهمیدیدش.این فیلم بیش از اندازه از استعاره و نماد استفاده کرده وگرنه کسی بامفهوم مشکلی نداره. اگر کسی میخواد… ادامه »

Federico Fellini
Guest
Member
Federico Fellini

vaas: استاد: vaas: railboy:واقعا از مهر هفتم بهتر، داریم؟؟؟ نه واقعا داریم؟ اگه هست، یکی منو راهنمایی کنه ممنون میشم 🙂 سلام بله داریم… توت فرنگی های وحشی, ساراباند, فانی و الکساندر, صحنه هایی از یک ازدواج و خیلی فیلم های دیگه ی برگمان…. این فیلم رو بار اولی که دیدم به خودم قبولوندم که فیلم خوبیه…. ولی الان که بر می گردم و دوباره نگاه می کنم, می فهمیم که فیلم چندان خوبی نیست. شاید بهتر باشه برای دوباره دیدن این فیلم ، یکمی سواد بیشتری نسبت به دفعه ی اول به خودت اضافه کنی دوست عزیز. این فیلم… ادامه »

Robert Deniro19
Guest
Member
Robert Deniro19

Vaas عزیز ، شما فیلمو درک نکردی . واقعا میگم . اگه درک کرده بودی این چیزها را نمی گفتی . تک تک جملاتت نشان از نفهمیدن فیلمه . نقد cinemacenter رو هم پیشنهاد میکنم بخونین . اگر باز هم نفهمیدید ، مشکل از خودتونه نه این شاهکار

SINAM
Guest
Member
SINAM

دوست گرامی vaas منظورتون از احساس چیه ؟ کی گقته سینما یعنی اول احساس ؟ موسیقی یعنی اول احساس . اتفاقا خوندن کتاب و نقد لازمه . آشنایی با شبکها و ژانر آیا بده ؟ موقع دیدن فیلم دنبال چه احساسی بودید ؟ عشق ؟ نفرت ؟ من نمیفهمم . اگه منظورتون همزاط پنداری با شخصیت ها و قرلر دادن خود جای اونهاست کاملا مخالفم . میخواین با فیلم گریه کنید فیلم گریه دار ببینید . میخواید بخندید فیلم کمدی ببینید . میخواید عاشق بشیط فیلم عاشقانه ببینید . تایتانیک ، سینما پارادیزو ، داستان عشق . اگه منظورتون از… ادامه »

Death
Guest
Member
Death

vaas: استاد: vaas: railboy:واقعا از مهر هفتم بهتر، داریم؟؟؟ نه واقعا داریم؟ اگه هست، یکی منو راهنمایی کنه ممنون میشم 🙂 سلام بله داریم… توت فرنگی های وحشی, ساراباند, فانی و الکساندر, صحنه هایی از یک ازدواج و خیلی فیلم های دیگه ی برگمان…. این فیلم رو بار اولی که دیدم به خودم قبولوندم که فیلم خوبیه…. ولی الان که بر می گردم و دوباره نگاه می کنم, می فهمیم که فیلم چندان خوبی نیست. شاید بهتر باشه برای دوباره دیدن این فیلم ، یکمی سواد بیشتری نسبت به دفعه ی اول به خودت اضافه کنی دوست عزیز. این فیلم… ادامه »

یغما
Guest
Member
یغما

بعد از دیدن فیلم به این فکر کردم که بالاخره کاراکتر سیاهپوش مهر هفتم نهایتا خود برگمان رو از تاریکی عبور داد.شخصیت سیاه پوش یک روزی هر کدوم از مارو از تاریکی عبور میده.ارزنده ترین توصیفی که از زندگی و مرگ شد در این فیلم بود.برگمان بزرگ آرزوی آرامش مطق برات دارم

حمیدرضا
Member
Member
حمیدرضا

استاد: vaas: railboy:واقعا از مهر هفتم بهتر، داریم؟؟؟ نه واقعا داریم؟ اگه هست، یکی منو راهنمایی کنه ممنون میشم 🙂 سلام بله داریم… توت فرنگی های وحشی, ساراباند, فانی و الکساندر, صحنه هایی از یک ازدواج و خیلی فیلم های دیگه ی برگمان…. این فیلم رو بار اولی که دیدم به خودم قبولوندم که فیلم خوبیه…. ولی الان که بر می گردم و دوباره نگاه می کنم, می فهمیم که فیلم چندان خوبی نیست. شاید بهتر باشه برای دوباره دیدن این فیلم ، یکمی سواد بیشتری نسبت به دفعه ی اول به خودت اضافه کنی دوست عزیز. این فیلم شاهکار… ادامه »

استاد
Guest
Member
استاد

vaas: railboy:واقعا از مهر هفتم بهتر، داریم؟؟؟ نه واقعا داریم؟ اگه هست، یکی منو راهنمایی کنه ممنون میشم 🙂 سلام بله داریم… توت فرنگی های وحشی, ساراباند, فانی و الکساندر, صحنه هایی از یک ازدواج و خیلی فیلم های دیگه ی برگمان…. این فیلم رو بار اولی که دیدم به خودم قبولوندم که فیلم خوبیه…. ولی الان که بر می گردم و دوباره نگاه می کنم, می فهمیم که فیلم چندان خوبی نیست. شاید بهتر باشه برای دوباره دیدن این فیلم ، یکمی سواد بیشتری نسبت به دفعه ی اول به خودت اضافه کنی دوست عزیز. این فیلم شاهکار پر… ادامه »

حمیدرضا
Member
Member
حمیدرضا

railboy:واقعا از مهر هفتم بهتر، داریم؟؟؟
نه واقعا داریم؟
اگه هست، یکی منو راهنمایی کنه ممنون میشم 🙂

سلام

بله داریم…
توت فرنگی های وحشی, ساراباند, فانی و الکساندر, صحنه هایی از یک ازدواج و خیلی فیلم های دیگه ی برگمان….

این فیلم رو بار اولی که دیدم به خودم قبولوندم که فیلم خوبیه….
ولی الان که بر می گردم و دوباره نگاه می کنم, می فهمیم که فیلم چندان خوبی نیست.

reza
Member
Member
reza

واقعا از مهر هفتم بهتر، داریم؟؟؟
نه واقعا داریم؟
اگه هست، یکی منو راهنمایی کنه ممنون میشم 🙂

شب زی
Guest
Member
شب زی

به نظرم این فیلم نباید توی ۲۵۰ فیلم برتر باشه با این که دیالوگ هاش خوب بودن ولی داستان ضعیفی داشت.یه فیلم خوب باید داستانش هم قوی باشه.

ingenious
Guest
Member
ingenious

این فیلم اگه الان اکران بشه ۵ هم نمیگیره غیر از دیالوگ ها همه چیز این فیلم ضعیف بود اگه بخوایم با فیلمای زمان خودش مقایسه کنیم انگشت کوچیکه ی its a wonderful life و ۱۲angry man هم نمیشه .

شاندرمن
Guest
Member
شاندرمن

بهترین فیلم زندگیم…از این بهتر چیزی ندیدم…یک اثر ناب هنریه، یک شعر خوب، یا یک تابلوی نقاشی…این فیلم برای همۀ دورانهاست.

تاکید
Guest
Member
تاکید

متاسفم برای کسانی که خودشان را سینمایی فرض میکنند ولی استان برگمن را نمیشناسند یا فیلم هایش را دوست ندارند
برگمن
جان فورد
هیچکاک
و …
مهره هفتم یکی از بزرگترین فیلم های سینما

Abe
Member
Member
Abe

یک فیلم بی نظیر و زیبا از برگمان بزرگ درباره ی مرگ. دیالوگ ها عالی و موثر بودند و سکانس ها مخصوصا سکانس پاینانی عالی کار شده بود.