The Pianist (پیانیست)

کارگردان : Roman Polanski

نویسنده : Ronald Harwood 

بازیگران: Adrien Brody, Thomas Kretschmann ,Frank Finlay

جوایز :

برنده اسکار:

بهترین کارگردانی برای رومن پولانسکی

نامزد اسکار:

بهترین فیلم- فیلم‌برداری

خلاصه داستان : داستان زندگی یک پیانیست یهودی به نام اسپیلمن که در رادیو لهستان پیانو می نواخت به دنبال تصرف لهستان توسط آلمان ها تحت فشار قرار می گیرد و ناچار..

[nextpage title=” نقد راجر ایبرت بر فیلم پیانیست (ویکی پدیا)”]

۲- نقد راجر ایبرت بر فیلم پیانیست (ویکی پدیا)

 

منتقد: راجر ایبرت

“پیانیست” ساخته رومن پولانسکی داستان یک یهودی لهستانیٍ، یک موسیقیدان کلاسیک می باشد که با رنج و خوش شانسی از واقعه Holocaust ( قتل عام یهودیان در لهستان ) نجات پیدا کرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/16-The-Pianist.jpgاین یک فیلم هیجان انگیز نیست و از هرگونه اغواگری و فریبکاری برای ایجاد تعلیق دروغین و برانگیختن احساسات پرهیز می کند. فیلم شاهد پیانیست برای آنچه که دیده و برایش اتفاق افتاده می باشد.

پولانسکی به ما نشان می دهد که نجات او پروزی محسوب نمی شود وقتی تمام کسانی که او دوستشان داشت، دیگر زنده نبودند. پولانسکی در صحبت از تجربه هایش، مرگ مادرش در اتاق گاز را آنچنان دردناک دانسته که به گفته خودش تنها مرگ او می تواند به این رنج پایان دهد.

فیلم بر مبنای داستان واقعی زندگی نوازنده پیانوی یهودی، ولادیسلاو اشپیلمن در دوران جنگ جهانی دوم در لهستان و اشغال این کشور توسط آلمان به قلم خودش ساخته شده ‌است. وی در آن دوران آثار موسیقی شوپن را در ایستگاه رادیویی ورشو می‌نواخت. خانواده اشپیلمن خانوداه خوشبختی بودند و در آغاز جنگ در امنیت بودند. واکنش اولیه آنها این بود: ما هیچ جا نمی رویم.

ما تنگ تر شدن حلقه نازیها را شاهدیم. خانواده او از گزارش های مربوط به اعلام جنگ انگلیس و فرانسه علیه آلمان دلگرم می شدند، به خاطر اینکه نازیها به زودی عقب رانده می شوند و زندگی به حالت عادی بر می گردد.

اما چنین اتفاقی نمی افتد. یهودیان شهر مجبور به تسلیم دارایی هایشان و نقل مکان به حومه شهر می شوند. در یک نمای تیره می بینیم که دیواری آجری برای جدا کردن آنها از شهر ساخته می شود.

یک نیروی پلیس یهود برای اجرای قوانین نازیها، به اشپیلمن پستی در این نیرو پیشنهاد می کند، اما او امتنا می کند، اما یک دوست خوب که به این نیرو پیوسته، بعدا زندگی اشپیلمن را با بیرون کشیدن او از قطاری که عازم کمپ های مرگ است نجات می دهد.

سپس فیلم داستانی بلند و باورنکردنی از چگونگی نجات اشپیلمن از جنگ با پنهان شدن در ورشو و کمک نیروی مقاومت لهستان تعریف می کند.

در طول فیلم چندین بار می شنویم که اشپیلمن به دیگران اطمینان می دهد که همه چیز به حالت اول باز می گردد، این ایمان و عقیده او بر پایه اطلاعات و یا خوش بینی او نیست، بلکه این ایمان از هنر او سرچشمه می گیرد.

خود پولانسکی نیز از نجات یافتگان Holocaust است. نجات او، و همچنین پدرش، به اندازه نجات اشپیلمن اتفاقی بود و شاید همین مسئله علت اصلی جذب شدن پولانسکی به این داستان است.

استیون اسپیلبرگ سالها قبل تلاش کرده بود تا نظر پولانسکی را برای ساختن ” فهرست شیندلر ” جلب کند، اما او امتنا کرد. شاید به دلیل اینکه داستان شیندلر روایت شخصی بود که نجات افراد را از Holocaust سازماندهی می کرد، در حالیکه پولانسکی با توجه به تجربه اش می دانست که تقدیر و شانس نقش غیر قابل تصوری را در سرنوشت اکثر نجات یافتگان بازی می کرد.

فیلم در لهستان – جایی که پولانسکی از زمان ساختن اولین فیلمش ” چاقو در آب” (۱۹۶۲) در آنجا کار نکرده بود – و در پراگ در یک استودیوی آلمانی فیلمبرداری شد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/15-The-Pianist.jpgپولانسکی با مجموعه های غول پیکر، خیابانی را دوباره دوباره خلق می کند که آپارتمانی که اشپیلمن به کمک دوستانش در آنجا مخفی شده بود به آن اشراف داشت. از پنجره بلند ساختمان پیانیست می تواند دیوارهای حومه شهر را ببیند و حدسهایی راجع به جنگ بزند. اشپیلمن برای مدتی امنیت دارد اما گرسنه، تنها، بیمار و وحشت زده است.

هم اکنون پایان جنگ نزدیک است و شهر ویران شده، در یک صحنه اشپیلمن در میان ویرانه ها اتاقی پیدا میکند که یک پیانو به طور کنایه آمیزی در آن باقی مانده اما او دیگر شهامت نواختن ندارد.

صحنه های پایانی فیلم شامل مواجه اشپیلمن با یک سروان آلمانی است که به طور اتفاقی محل اختفای او را پیدا کرده است. من توضیح نخواهم داد که چه اتفاقی می افتد اما به نظر من کارگردانی پولانسکی در این صحنه و استفاده او از وقفه ها و پرداختن به جزییات استادانه است.

برخی از اظهار نظرها در مورد “پیانیست ” آن را خشک و بی روح قلمداد کرده اند. شاید این حالت سرد و بی عاطفه بازتابی از آنچه که پولانسکی می خواهد بگوید باشد.

تقریبا تمامی یهودیان واقعه Holocaust کشته شدند، بنابر این تمام داستان های نجات یافتگان نمایش نادرستی از یک حادثه واقعی با جانشین کردن پایانی دروغین است.

معمولا پیام این داستان ها این است که این قهرمانان با جرات و شهامت خودشان را نجات داده اند. خوب، بعضی به این صورت نجات پیدا کردند اما بیشترشان قربانی شدند و نکته دردناک این است که با تحمل رنج و سختی بسیار نتوانستند نجات پیدا کنند.

در راستای احترام به قربانیان، “The Gray zone” ساخته “تیم بلیک نلسون” صادقانه تر و نزدیک تر به حقیقت است، او در این فیلم به ما نشان می دهد که چگونه یهودیان گرفتار در سیستم نازیها مجبور به انجام اعمال غیر انسانی برای نجات خود می شدند.

با نشان دادن اشپیلمن به عنوان یک بازمانده و نه یک مبارز یا قهرمان – به عنوان مردی که همه تلاش خود را برای نحات زندگیش انجام می دهد اما بدون خوش شانسی و کمک چند نفر دیگر خواهد مرد – پولانسکی احساسات عمیق خود را منعکس می کند: او علی رغم خواسته اش زنده می ماند و مرگ مادر زخمی التیام نیافتنی برای او باقی می گذارد.

بعد از جنگ متوجه می شویم که اشپیلمن در ورشو باقی می ماند و تمام عمرش را به عنوان یک پیانیست فعالیت می کند.

او زندگینامه خود را پس از جنگ بلافاصله نوشت و به چاپ رساند، اما به وسیله سران کمونیست توقیف شد. به خاطر اینکه برخلاف توافق نامه های پذیرفته شده میان گروه های مختلف سیاسی بود ( به عنوان مثال در کتاب او بعضی یهودیان افرادی منفعت طلب و در مقابل یک آلمانی انسانی خوب نشان داده شده است).

کتاب در سال ۱۹۹۰ دوباره منتشر شد و توجه پولانسکی را جلب کرد که نتیجه اش ساخت این فیلم بود.

این فیلم از نشان دادن نجات اشپیلمن به شکل یک پیروزی بزرگ امتناع می کند و در عوض آن را به صورت داستانی از دید یک شاهد عینی که در آنجا حضور داشته و حوادث را دیده و به خاطر می آورد، روایت می کند.

منتقد: راجر ایبرت

منبع: ویکی پدیا (منبع اصلی نامشخص)

 

[nextpage title=” بررسی فیلم پیانیست/ زندگی در حاشیه (برای سینما)”]

۳- بررسی فیلم پیانیست/ زندگی در حاشیه (برای سینما)

 

نویسنده: شهرام عطائی

 

خاطرات «ولادیسلاو اشپیلمان» نخستین‌بار با نام «مرگ یک شهر» قدری پس از جنگ جهانی دوم در لهستان به چاپ رسید. پولانسکی که خاطرات خود را از دوره‌ی جنگ دارد، از تجربه‌ی شخصی برای بازآفرینی فضای گِتو و جنبه‌ها و جزئیاتی که فیلم‌سازی دیگر ممکن است چندان اعتنایی به آن نکند، بهره می‌برد ( مادر پولانکسی او را در نه سالگی از قطاری که عازم آشوویتس بود به بیرون پرت کرد، او به کواکوف برگشت، تا وقتی که گتو برپا بود بامعامله و قاچاق روزگار می‌گذراند و سپس باقی طول جنگ نزد خانواده‌ای لهستانی مخفی شده بود) فیلم نخل طلا و اسکار کارگردانی، فیلم‌نامه و بازیگر مرد ِاصلی را ربود، اما ظاهرا باب میل همه نبود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/14-The-Pianist.jpgنیمه‌ای اول فیلم که به شرح انتقال و جدایی اعضای خانواده‌ی اشپیلمان می‌پردازد به قدر کافی متاثر کننده درآمده که بتوان متوجه مهارت پولانسکی (مهارتی صیقل خورده در اثر سال‌ها کار) شد. اما اگر فیلم پولانسکی‌وار است (که هست) به خاطر صحنه‌های پرجنب و جوش و گاه آشنایش نیست، بلکه به دلیل حضور قهرمانی است منفعل و جدا افتاده، حتی با وجود حضور در میان انبوه آدم‌ها. فیلم در باره‌ی ناظری ناتوان است. در طول اشغال و کشتار، اشپیلمان نه می‌تواند کسی را نجات دهد و نه این که به کسی کمک کند، نه به یک پیرزن خل‌وضع خیابانی و نه به عزیزان خانواده‌اش. در عوض پولانسکی همه را وامی‌دارد به او کمک کنند. بقای او، جان به‌دربردنش از مهلکه‌ای که دو ساعت‌و نیم فیلم وقف آن شده، مرهون کمک، خیرخواهی و خطرکردن دیگران است.

صحنه‌ای که یک «کاپو»/ سرکرده او را از صف ِ روانه‌ی مرگ بیرون می‌کشد، این دین ِ ناخواسته و بقای تصادفی- عذاب قرین آن- را کاملا مجسم می‌کند. «آدرین برودی» قابل ستایش است، چون با آن فیزیک ساخته شده برای این نقش، تمام مدت ضعف و ترس و انتظار را بازی و زندگی می‌کند. او قهرمان اصیل پولانسکی است (چیزی که «سیگورنی ویور» ِ درخشان و مهاجم «مرگ و دوشیزه» (١٩٩۵) نبود) و درفصل‌های پیش از پایان فیلم که در آپارتمانی حبس شده و چشم به راه دیدار کنندگانی است که به او غذا بدهند و تیمارش کنند، آن‌چه که در بیرون رخ می‌دهد تنها از نماهای نقطه‌دید فوق‌العاده‌ای دیده می‌شود که بیانگر فاصله، جدایی و عجز هستند. اشپیلمان یواشکی ازموضعی مشرف به یک خیابان دنیای درهم ریخته و مرگبار را نظاره می‌کند. چهاردیواری یعنی بقا و اشپیلمان به این نوع بقا خو کرده است. تک و تنها در این آپارتمان‌های اهدایی، شبیه قهرمان «مستاجر» (١٩٧۶) می‌شود، اسیر فضا و مکان. و چرا او می‌خواهد به بقای خود ادامه دهد؟ چه انگیزه‌ای دارد؟ در اواخر فیلم خطاب به افسر آلمانی می‌گوید که دلش می‌خواهد پس از جنگ بازهم پیانیست رادیو ورشو باشد، همین و بس. پولانسکی از این فکر که پیانیست بودن، اشپیلمان را در حاشیه‌ی واقعیت قرار می‌دهد، بدش نمی‌آید (اشپیلمان هنرمندی است فاقد توان رویارویی با واقعیت، در رستوران پیانو می‌زند و به اراده‌ی مشتری متوقف می‌شود) و صحنه‌ی پایانی بین او و افسر آلمانی در خانه‌ی ویران شده درحالی که یک پیانوی سالم آن‌جا حی و حاضر است، از حاشیه‌ی واقعیت هم می‌گذرد. «پیانیست» از نگاه دقیق‌تر، حماسه‌ای است از زندگی در این حاشیه.

 

نویسنده: شهرام عطائی

منبع: برای سینما

 

 

[nextpage title=” پیانیست از نگاه پرومیر: یک پیانیست بدون پیانو”]

۴- پیانیست از نگاه پرومیر: یک پیانیست بدون پیانو

 

ترجمه: سهیلا قاسمی

 

پولانسکی همیشه شخصیت هایی محبوس و درمانده خلق می کند که شاهد زوال خود هستند افرادی که در سرزمین بی طرف منزوی شده اند و هرازگاهی تحلیل می روند.

«رومن پولانسکی» از سال، ۱۹۶۲ یعنی از زمان ساخت نخستین فیلم بلندش «چاقو در آب» به بعد، دیگر در لهستان – کشوری که اصلیتش به آن برمی گردد – فیلمبرداری نکرده بود. این استاد سینما ابتدا تحصیلاتش در این زمینه را در لدز به انجام رساند و شروع به کار در فیلم های سایرین کرد (به ویژه نزد هموطنش آندری وایدا). سپس نخستین فیلم های کوتاهش که عقاید غیرسنتی و علاقه اش نسبت به افسانه های خارجی، به طرزی عجیب در آنها نمایان است را آغاز کرد. «پولانسکی» احساس می کرد زندانی مرزهای لهستان و سیستم دولتی آن شده؛ سیستمی که با آزادی بیان و روحیه نقدکننده او سازش چندانی نداشت. به همین دلیل در سال، ۶۳ کاری بین المللی را آغاز کرد. مسلما بازگشت به خانه اول برای ساخت «پیانیست»، مسئله بی اهمیتی نیست. داستان «رومن» و لهستان، تنها چیزی است که می توانیم بگوییم و در واقع این ماجرا صرفا یک مسئله سینمایی نیست. . .

محله یهودی نشین

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/12-The-Pianist.jpeg«پولانسکی» لهستانی در فرانسه – و اگر دقیق تر بگوییم – در سال، ۱۹۳۳ در پاریس متولد شد. سال، ۱۹۳۶ خانواده یهودی او در اندیشه بازگشت به لهستان «کراکوف» در محله یهودی نشین آن شهر وحشت از نازیسم را تجربه کردند. مادر «رومن» در سال ۱۹۴۱ و در تبعید درگذشت. تمام آثار بعدی «پولانسکی» با همراهی شخصیت هایی که گرفتار تقدیر، پوچی، روابط سلطه جویانه و انحطاط روانی هستند، نشان این سال های سیاه و وحشت انگیز را در خود دارند. با این حال پیش از «پیانیست»، «پولانسکی» تنها یک بار در یکی از آثار کوتاه سال ۵۹ که چندان مشهور هم نیست، یعنی در «وقتی فرشته ها فرو می افتند» دوره جنگ را به تصویر کشیده است.

زندگینامه خود نوشت

«پولانسکی» همیشه آرزوی ساختن فیلمی درباره لهستان و سال های جنگ را داشته و با همین سماجت هم ساختن فیلمی در مورد زندگی و تجربه دردناک خود در محله یهودی نشین را رد کرده است. این شرم بی اندازه، نشان می دهد که چرا کارگردان هیچ مصاحبه ای برای ارتقای فیلمش انجام نداده است؛ او می ترسیده که خبرنگاران در مورد خاطرات شخصی اش که مسلما دردناک تر هم هستند، سوالاتی بپرسند. «رومن» زمانی که کتاب زندگینامه «ولادیسلاو اشپیلمن» – موسیقیدانی که تعریف می کند چگونه توانسته از تبعید بگریزد و با کمک یک افسر آلمانی در ویرانه های ورشو پناه گرفته است – را کشف کرد، مصمم بود که طرح بزرگش در مورد تاریخ معاصر کشور خود را به اجرا درآورد. اما حس کرد که این کتاب کهنه به او امکان خواهد داد به تعریف داستانی شخصی که هیچ رابطه ای با داستان زندگی او ندارد، بپردازد و در عین حال دوره ای را که قلبا تجربه کرده به تصویر بکشد.

استیون اسپیلبرگ

«استیون اسپیلبرگ» پیش از آنکه «فهرست شیندلر» را خودش کارگردانی کند، ساخت آن را به «رومن» پیشنهاد کرده بود. «پولانسکی» به دلایلی که به نظرش بسیار مهم بود، این کار را نپذیرفت. در واقع او نزدیکی فردی بسیار زیادی با داستان داشت. ماجرای فیلم در «کراکوف» اتفاق می افتاد، دقیقا جایی که «رومن» جوان وحشت را با تمام وجود حس کرده بود. مشکل دیگر «پولانسکی» استفاده اجباری از زبان انگلیسی در چارچوب یک تولید عظیم بود. با توجه به محتوای داستان این کار، مسئله دار به نظر می رسید. با بررسی فیلم «اسپیلبرگ» به عنوان یک تماشاگر و با مشاهده اینکه کاربرد زبان انگلیسی هیچ مشکلی برای فیلم ایجاد نکرد، «پولانسکی» دیگر به زبان به عنوان مانعی لاینحل نگاه نمی کرد.

نویسندگان

این اولین بار نیست که «پولانسکی» کتاب قدیمی ای را فیلم می کند. ایرا لوین (بچه رزمری)، پاسکال بروکنر (ماه تلخ)، ویلیام شکسپیر (مکبث)، رولند توپور (مستاجر) یا آریل دورفمن (مرگ و دوشیزه) به ترتیب به صورت ریشه ای توسط «رومن» پردازش شده اند. «در ماه تلخ» که داستانی سرشار از تعصب و بیماری روانی سادیسم – مازوخیسم دارد، برخی دیالوگ ها مستقیما برگرفته از کتاب زندگینامه خود نوشت «پولانسکی» هستند. در «مرگ و دوشیزه» یک شکنجه گر و یکی از قربانیانش دیده می شوند. تجاوز – موضوع تکراری آثار «پولانسکی» – هم جایگاه ویژه ای دارد. به خاطر داشته باشیم که کارگردان در زندگی جنجالی اش در آمریکا، متهم به آزار کودکی زیر ۱۳ سال شد. . . اینکه «پیانیست»، در عین حالی که محله یهودی نشین ورشو را به تصویر می کشد، فیلمی به صورت اول شخص (بسیار) مفرد است، موضوع چندان عجیبی به نظر نمی آید.

فیلمبرداری

فیلمبرداری «پیانیست» از فوریه تا ژوئن ۲۰۰۱ در ورشو و آلمان، در فضایی طبیعی و همچنین استودیو انجام گرفت. صحنه استودیوهای بابلزبرگ در برلین، به «پولانسکی» امکان داد تا دنیایی حقیقی و در عین حال انتزاعی خلق کند. مثل همه کارهای این کارگردان، حوادث خارجی بی وقفه تسلیم احساس شخصیتی است که بخش اعظم فیلم با نقطه نظر شخصی او پیوند دارد.

انزوا

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/11-The-Pianist.jpg«پولانسکی» با بازگشت به نشان های گذشته اش، وسواس هایی در کارش پدید می آورد و آنها را دائما از فیلمی به فیلم دیگر همراه با خود می کشد. با تماشای «پیانیست»، بهتر می فهمیم که این وسواس های «رومن» از کجا نشات گرفته اند. . . «پولانسکی» همیشه شخصیت هایی محبوس و درمانده خلق می کند که شاهد زوال خود هستند. افرادی که در «سرزمین بی طرف» (No manصs land) منزوی شده اند و هرازگاهی در شرایطی تقریبا حیوانی به تحلیل می روند. قهرمان «پیانیست»، با رهایی از محله یهودی نشین و مخفی شدن برای نجات از دست نازی ها، شبیه تمامی شخصیت های «پولانسکی» است. شخصیت هایی که ناگزیر از انزوا، در معرض مشکلات هویتی بسیار جدی قرار گرفته اند. شخصیت «ادرین برودی» در «پیانیست»، تنها یک موسیقیدان یهودی فراری از محله یهودی نشین نیست، بلکه به نوعی شبیه برادر آرایشگری است که کاترین دونو و در «تنفر» (انزجار) نقش او را ایفا کرده و یا اینکه یکی از عموزاده های دور شخصیت های اصلی «چاقو در آب» یا «مستاجر» است. در این سه فیلم، پولانسکی جنونی را به تصویر کشیده که اعصاب قهرمانان پریده رنگش را فرسوده می کند.

سادیسم – مازوخیسم

موقعیت های عجیب، جذابیت های دیداری و آغاز نوعی جنون نشان می دهند که فیلم «پولانسکی» با احساس پوچی ای آمیخته است که این کارگردان شیفته کافکا (که «مسخ» او را هم در صحنه تئاتر اجرا کرده) اغلب آن را از کنار طنزی سیاه و تلخ بیرون کشیده است. مسلما ژرفای این مسئله بیهوده و سبکسرانه نیست. «پیانیست» با به تصویر کشیدن پستی نازی ها دقیقا نشان می دهد که نگاه «پولانسکی» از چه دردها و زخم هایی ناشی شده است. . . رابطه قدرت و تحقیر، همیشه او را وسوسه کرده است. برای او رابطه میان ارباب و برده به طور اصولی دوگانه است و اگر جلادان قربانیان خود را به شهادت برسانند، این قربانیان تقدیر خود را می پذیرند. اینها موضوعاتی است که رومن در فیلم هایش به آن پرداخته. به ویژه در سال های اخیر و در فیلم «مرگ و دوشیزه»، محیط بسته وحشت انگیزی به چشم می خورد و زنی که سرانجام پس از مدت ها شکنجه گرش – کسی که او را تا مرز پوچی کشانده بود – را باز می یابد. حقیقت این است که «پولانسکی» هیچ گاه به اندازه بخش نخست «پیانیست» که در محله یهودی نشین ورشو می گذرد، ستم و یا کابوس هایش را به تصویر نکشیده بود. «پولانسکی» در سال ۱۹۶۰ و به هنگام آغاز فعالیتش، در مورد فیلم های کوتاهش گفته بود: «می خواهم جامعه ای را نشان دهم که یک انسان غیرهمرنگ با آن، کسی که فساد اخلاقی و جسمانی اندوهگینش می کند، طرد می شود. » پس از گذشت بیش از چهل سال از آن زمان، حالا «پیانیست» نشان می دهد که این آرزو از کجا نشات گرفته است. . .

ترجمه: سهیلا قاسمی

فانوس خیال

 

 

[nextpage title=” نقد و بررسی فیلم پیانیست اثر تحسین شده رومن پولانسکی: برای زنده ماندن (نقد سینما)”]

۵- نقد و بررسی فیلم پیانیست اثر تحسین شده رومن پولانسکی: برای زنده ماندن (نقد سینما)

 

منتقد: مانولا دارگیس

ترجمه: امیر صدری

 

در پیانیست، رومن پولانسکی، هیچ چیز انتزاعی‏تر و سوررئال‏تر از جنگ نیست.

پیانیست براساس خاطرات یک یهودی‏ لهستانی گریخته از گتوی ورشو، یعنی ولادیسلاو ژپیلمن؛آهنگساز و نوازنده پیانو بنا نهاده شده است. داستان فیلم از ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ و درست چند هفته پس از تهاجم نظامی آلمان نازی به لهستان‏ آغاز می‏شود. امّا پیانیست در همین حال هم به‏ اجرای رسیتالهای خود در رادیو ورشو ادامه می‏دهد. او در راه رسیدن به رادیو از روی قطعات خرد شده‏ ماشین‏آلات متلاشی و لاشه اسبهای کشته شده‏ می‏گذرد و در حالی، در ساختمان رادیو پیانو می‏نوازد که صدای بمبهای فرو ریخته بر سر شهر، هر صدایی از جمله صدای پیانو را تحت‏الشعاع قرار داده است. چند روز بعد ورشو سقوط می‏کند و پیانیست، نخستین نشانه‏های برخورد نازیها با یهودیان را با حضور سربازان آلمانی در شهر می‏بیند. . .

ژپیلمن خاطرات خود را از دوران جنگ و اشغال لهستان در سال ۱۹۴۶ منتشر کرد. شاید فاصله کم میان پایان جنگ و انتشار پیانیست باشد که آن‏را چنین تلخ و سیاه کرده است؛کتابی خالی‏ از هرگونه محبت و گرمای انسانی. داستان، توسط فردی روایت شده که گذشته‏ها در خاطرش هنوز زنده است و ذهنش آکنده از خاطرات مرده‏هاست. پس نمی‏توان داستانی اینچنین تلخ و تیره را عینا در سینما روایت کرد. مشاهده رنج و مرگ انسانهایی‏ که هیچ امیدی برای رهایی ندارند به هیچ‏وجه‏ ساده نیست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/1-The-Pianist.jpgشاید پولانسکی که خود یهودی است و توانسته‏ از اردوگاه مرگ نازیها جان سالم به در ببرد مهمترین‏ انتخاب ممکن برای روایت سینمایی داستان ژپیلمن‏ باشد. او در روند اقتباس سینمایی داستان لحظاتی‏ از ذهنیات خود را به فیلم افزوده و در عین حال‏ فضای کلی و لحظات ناب داستان اصلی را هم‏ حفظ کرده است.

کتاب ژپیلمن، آکنده از صحنه‏های گزنده، تیره‏ و تأثیرگذار است. در هر فصلی از فیلم وقایعی‏ تکاندهنده تصویر می‏شود، اما پولانسکی بر هیچکدام از این اتفاقات مکث نمی‏کند و نمی‏خواهد تماشاگرش تنها بر یک اتفاق و حادثه متمرکز شود و کلیت وقایع یک فاجعه انسانی را از یاد ببرد. او نمی‏خواهد صرفا احساسات مخاطبان را تحریک‏ کند و به نظر می‏رسد کارگردان قصد دارد به‏ تماشاگران بگوید میان اشک و درک و فهم انسانی‏ تفاوت زیادی وجود دارد.

کنت تینان در نقد خود بر پیانیست نوشته‏ است:«پولانسکی فیلم را نسبت به هر دیدگاه و نظریه‏پردازی‏ای عایق‏بندی کرده است. »و به نظر می‏رسد این واقعا توصیف درستی از فیلم باشد. ساختار پیانیست به گونه‏ای است که به فیلمساز اجازه می‏دهد بدون از یاد بردن جامعه گسترده‏ اطراف، بر روی ژپیلمن تمرکز کند. این ساختار در عین حال پولانسکی را قادر ساخته تا با فاصله‏ گرفتن از متن تراژیک، از واقعیت نمایی بگذرد و به سوررئالیسم برسد. «واقعا انتزاعی است»همان‏ جمله‏ای است که از زبان یکی از دوستان ژپیلمن‏ در حال نگاه کردن به کوچ اجباری یهودیها به‏ گوش می‏رسد. تا به حال سابقه نداشته هیچ فیلم‏ داستانی اینچنین تأثیرگذار فضای مرگبار و وحشت‏آمیز سلطه نازیها را بر یک جامعه انسانی‏ به تصویر بکشد.

با پیشرفت جنگ، وضعیت زندگی در گتو سخت‏تر و مواد غذایی کمیاب‏تر می‏شود. آدرین برادی هم در نقش پیانیست به خوبی توانسته‏ احساس لازم برای درگیری در چنین وضعیتی را انتقال دهد. پیانیست در گذر زمان ساکت‏تر و منزوی‏تر شده و تلاش می‏کند تا به یکی از جنبشهای مبارزه‏ مخفی بپیوندد. امّا در نهایت چنین‏ کاری نمی‏کند. نیاز به رهایی و غریزه آزادی و فرار از مرگ هر گونه نقصی را در رفتار قهرمانانه‏ و شجاعانه ممکن می‏سازد. این، مسأله‏ای است که پولانسکی‏ بارها به آن اشاره می‏کند و در پرتو نگاهی غیر قهرمان‏گرایانه امّا واقع‏گرایانه‏ تماشاگر خود را تحت تأثیر قرار می‏دهد.

شاید شیوه‏های متفاوتی برای روایت کردن‏ ابعاد یک فاجعه انسانی غیر قابل باور وجود داشته‏ باشد. یکی از این شیوه‏ها گردآوری تمام شواهد تکاندهنده آن فاجعه است که پیش‏تر در برخی‏ کتابها و آثار مستند تجربه شده است. روش دیگر به تصویر کشیدن بخشی از این شواهد و مدارک‏ از طریق تجارب یک انسان است. پولانسکی که‏ خود در دوران کودکی از گتوی کراکو گریخته تمام‏ عمر فیلمسازی‏اش را روی ساخت فیلمهایی آکنده‏ از احساس عدم درک و خلق روابط گذاشته است؛ آثاری که در واقع هر کدام از آنها روایت یک داستان‏ فاجعه‏آمیز هستند. این بار او در رویارویی با یک‏ واقعیت تاریخی، سبک منحصر به فرد خود را به‏ رخ می‏کشد و پارانویا در دنیای بیرون از فیلم‏ می‏ماند.

همه می‏دانند که ژپیلمن، چه در کتاب و چه‏ در فیلم پولانسکی، جان به در می‏برد. سفر این‏ نوازنده نه با شکوه است و نه زیبا. این سفر تنها تجربه یک غریزه انسانی برای زنده ماندن است.

نام فیلم نوعی انتقال مفهوم است، کلیت فیلم‏ هم همین‏طور. پیانیست رومن پولانسکی داستان‏ یک یهودی لهستانی است، یک موسیقیدان آثار کلاسیک که با خوش‏شناسی از اردوگاههای‏ آدم‏سوزی و کشتار نازیها فرار می‏کند. فیلم یک‏ آثر داستانی هیجان‏آمیز نیست و می‏کوشد تا هرگونه‏ تعلیق یا احساسات‏گرایی را از پیکره خود دور کند. پیانیست روایت چیزی است که‏ پیانیست می‏بیند یا برایش اتفاق‏ می‏افتد. از آنجا که همه افراد محبوب قهرمان داستان مرده‏اند، پس نجات او از این فاجعه یک‏ پیروزی محسوب نمی‏شود. پولانسکی به هنگام صحبت از تجربه‏های شخصی خود می‏گوید:«مرگ مادرم در اتاق‏ گاز چنان صدمه‏ای به روح و روان‏ من زد که تنها با مرگ من از بین‏ می‏رود. »

فیلم براساس بیوگرافی‏ ولادیسلاو ژپیلمن، موسیقیدانی‏ که در زمان آغاز حمله نازیها به‏ لهستان در رادیوی ورشو به نواختن آثار شوپن‏ اشتغال دارد، ساخته شده است. خانواده ژپیلمن‏ یک خانواده سرشناس و ثروتمند هستند که خود را در امان می‏بینند. واکنش اولیه خود او به جنگ‏ این است:هیچ کجا نمی‏روم. . . با ورود نازیها به‏ ورشو خانوادهء ژپیلمن از این خوشحال می‏شوند که‏ فرانسه و انگلستان به آلمانها اعلام جنگ داده‏اند. آنها مطمئن هستند که نازیها در کوتاه مدت شکست‏ خواهند خورد و زندگی به حالت معمول خود باز می‏گردد. اما وضعیت این‏گونه نمی‏شود. یهودیهای ورشو مجبور می‏شوند به گتوها کوچ‏ کنند. ژپیلمن توسط یکی از دوستان نزدیک خود از سفر با قطار مرگ جان به در می‏برد و در نهایت‏ به کمک مبارزان زیرزمینی لهستان و با مخفی‏ شدن در ورشو از مرگ نجات می‏یابد.

آدریان برادی نقش ژپیلمنی که او خلق برعهده‏ دارد. احساس می‏کنیم ژپیلمنی که او خلق کرده‏ مردی است که از سنین کودکی و به صورت جدی‏ شیفته موسیقی شده است. مردی که در کارش‏ مهارت دارد و نسبت به زندگی پیرامون خود با نوعی بی‏تفاوتی آشکار رفتار می‏کند. بیشتر از یک‏ باز می‏شنویم که او به اطرافیانش اطمینان می‏دهد همه چیز درست خواهد شد. چنین اعتقادی نه‏ مبتنی‏بر معلومات و دیدگاه او بلکه صرفا اعتقاد هر نوازندهء پیانو است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/4-The-Pianist.jpgنجات پولانسکی و پدرش از اردوگاههای‏ مرگ احتمالا علت جلب او به داستان ژپیلمن بوده‏ است. استیون اسپیلبرگ پیشتر کوشیده بود او رابرای کارگردانی فهرست شیندلر متقاعد کند، اما وی نپذیرفت، شاید به آن جهت که داستان شیندلر روایت نجات دهنده‏ای بود که به‏ صورت ارادی و آگاهانه می‏کوشید مردم را نجات بدهد، در حالی‏که‏ پولانسکی می‏داند در نجات‏ بسیاری از بازماندگان تنها شانس‏ و تقدیر نقش بازی کرده‏اند. فیلم‏ در لهستان(جایی که پولانسکی‏ پس از ساخت اولین فیلمش چاقو در آب در سال ۱۹۶۲ دیگر در آن‏جا فیلمی نساخته بود)، پراگ‏ و آلمان فیلمبرداری شد. دکورهای عظیم این امکان را به‏ پولانسکی می‏دهد تا تصویر شهری را که ژپیلمن‏ در آن پنهان شده خلق کند؛جایی که ژپیلمن با پناه گرفتن در یک آپارتمان در امان می‏ماند اما او خسته، ترسان، بیمار، گرسنه و تنهاست. در نزدیکی‏ پایان یافتن جنگ ژپیلمن چند اتاق خالی می‏یابد که در آنها پیانویی هم هست، پیانویی که وی دیگر تمایلی به نواختن آن ندارد.

صحنه پایانی فیلم صحنه رودرویی مرد با یک کاپیتان آلمانی به نام ویلم هوسن فلد است‏ که مخفیگاه وی را می‏یابد. برایتان نمی‏گویم‏ سرنوشت داستان چه می‏شود اما کارگردانی‏ پولانسکی در این صحنه و استفاده از سکون و سکوت، واقعا استادانه است.

برخی نقدها، پیانیست را فیلمی چند پاره و فاقد ریتم مناسب دانسته‏اند، شاید این ویژگی از قضا همان چیزی است که پولانسکی قصد گفتن آن‏ را داشته است. تقریبا تمام افراد اردوگاه کشته‏ می‏شوند، در نتیجه تمام داستانهای مربوط به‏ نجات یافتگان، وضعیت واقعی را دگرگونه جلوه‏ می‏دهند. چرا که همه آنها داستانهایی مربوط به‏ افراد و حالات استثنایی هستند.

به نظر من پولانسکی با نشان دادن ژپیلمن‏ به عنوان یک بازمانده و نه یک جنگجو یا قهرمان، مردی که تمام توان خود را برای زنده ماندنش به‏ کار می‏گیرد و حتی اگر بخت بالا و همراهی چند آدم غیر یهود در میان نبود کشته می‏شد، درونی‏ترین‏ احساسات خود را باز می‏تاباند.

پس از جنگ، می‏شنویم که ژپیلمن تمام عمر خود را در ورشو به نواختن پیانو می‏گذراند. زندگی‏نامه او هم که‏ بلافاصله پس از پایان جنگ‏ منتشر شده بود توسط حکومت‏ کمونیستی به علت عدم نمایش‏ روحیه مبارزه‏جویانه توقیف شد. این چاپ مجدد کتاب در دهه نود بود که توجه پولانسکی را به خود جلب کرد و فیلمی را پایه نهاد که‏ از بدل شدن رهایی ژپیلمن به‏ یک پیروزی جلوگیری کرد، و صرفا او را شاهدی برای ثبت‏ داستان خاطرات در دل ماجرا برد.

 

منتقد: مانولا دارگیس

ترجمه: امیر صدری

منبع: مجله نقد سینما » اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۲ – شماره ۳۸ و ۳۹

—-

 

[nextpage title=” نقد فیلم پیانیست (دراماتیک)”]

۶- نقد فیلم پیانیست (دراماتیک)

 

نویسنده: شیدا مقانلو

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/3-The-Pianist.jpgنمی‌توان «رومن پولانسکی» را با فیلم پیانیست شناخت. او در این فیلم نگاه متغیر و نوعی نوآوری در کار خود ایجاد کرده است. پولانسکی که از سینمای بعد از جنگ لهستان برخاسته است این بار خاطرات تلخ خود را مرور می‌کند و به سالهای زجرآور ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ برمی‌گردد و یک هنرمند را از چنگال نازیها بیرون می‌کشد. سالهایی که او خود آنها را به خوبی می‌شناسد و هیچگاه از ذهنش محو نمی‌شوند. او که خود از نجات یافتگان فاجعه نسل‌کشی است و حتی مادرش در اردوگاه مرگ آشویتز کشته شده است بهتر می‌تواند در چند فصل نهادین فیلمش آن روزگار رنج‌آور را تصویر کند و بیننده را متحیر سازد. پولانسکی در این فیلم با اینکه سعی دارد دیدگاهها و آمال اومانیستی خود را حفظ کند به نوعی رئالیسم و ایستایی رسیده است. دوربین او از استانداردهای هالیوود تبعیت نمی‌کنند و بیشتر از زاویه چشم آدمهای فیلم بر پرده رخ می‌نمایانند. هرچند بستر این فیلم جهودکشی و زجر نافرجام آدمهای آن دوره است و ممکن است از این حیث همچون فهرست شیندلر باشد اما یک تفاوت اساسی و بنیادی با چنین فیلمی دارد، این تفاوت چیزی نیست مگر مقابله هنر و هنرمند به عنوان ایده‌ال بشری و نجات‌بخش چنین نژادی با مخوف‌ترین واقعه جوامع انسانی یعنی جنگ و شرارت و خونریزی. پولانسکی استادانه این دو پدیده را در کنار هم قرار داده است بطوریکه تضاد ایجاد شده هم بر ارزش هنر می‌افزاید و هم وقاحت آدم‌کشی را بیش از پیش آشکار می‌سازد. هرچند تحقیر انسان همچون فهرست شیندلر در جای‌جای فیلم چون پتکی بر سر بیننده کوبیده می‌شود اما آنچه حائز اهمیت است جاودانگی هنر در درجه اول و هنرمند در درجات ثانویه است، هنر زنده می‌ماند حتی اگر تمام انسانها با خنجر آبگون ظلم و جهل مصله شوند. برای او این مهم نیست که هنر در اختیار چه کسی است، تنها اهمیت در ذات هنر است. به سکانس کلیدی رویارویی افسر نازی که نوازنده پیانو است با اشپیلمن (با بازی به یاد ماندنی آدریان برودی) توجه کنید. هنرمند هنرمند را می‌یابد و او را نجات می‌دهد و این همان چیزی است که ذهن پولانسکی را به خود معطوف داشته است. او در فیلمهای قبلی خود مانند بچه رزماری، دیوانه‌وار و ماه تلخ بیشتر جنبه‌های فرمالیستی اثر خود را در نظر گرفته اما پیانیست با اینکه اینگونه نیست بسیار خوش‌ساخت از کار درآمده است و البته این فیلم برای او نوعی ادای دین محسوب می‌شود. فیلم داستان نجات اشپیلمن به شکلی مذبوحانه و انتحاری از چنگال نازیها یا به تعبیری «بی انسانیتی» است که بر اساس خاطرات او تصویر شده است هرچند بخشهایی از فیلم را خاطرات واقعی دوران کودکی خود پولانسکی تشکیل می‌دهد برای مثال می‌توان به رفت و آمد مخفیانه بچه‌ها به گتوی یهودیان و سرکشیدن سوپ از روی زمین توسط پیرمرد گرسنه اشاره کرد. پولانسکی در این فیلم همچون آثار قبلی‌اش روابط شخصی آدمها، دلبستگیها، دغدغه‌ها و رویکردهای انسانی آدمهای فیلمش را مورد توجه قرار می‌دهد. او هنر را می‌ستاید و به شکلی استعاری جاودانگی هنر را فریاد می‌زند. پیانیست حکایت تنهایی و امید است. داستان تلاش سرسختانه انسان برای زنده ماندن و باقی بودن. این مهم در نیمه دوم فیلم کاملاً مشهود است. پیانیست از دو جنبه درخور توجه است، یکی اهمیت به انسان و دوم ارزش برای هنر. همین است که پیانیست را ماندگار می‌کند؛ دقیقاً همچون آثار به جا مانده از یک هنرمند متعهد. پیانیست تراژدی ارزش‌گذاری برای هنرمند انسان‌صفت است و چیزی بیش از این نیست.

دیالوگهای به یاد ماندنی فیلم:

“اشپیلمن: نمیدون چطوری ازت تشکر کنم.

افسر نازی: از خدا تشکر کن. اون باعث میشه که ما زنده بمونیم. “

“اشپیلمن: (هراسان به سربازان روسی) شلیک نکنید!‌ من لهستانی‌ام! آلمانی نیستم!

افسر روس: پس چرا اون پالتوی مسخره رو پوشیدی؟

اشپیلمن: سردم بود!”

“اشپیلمن: من جایی نمی‌رم!

هلینا: خوبه پس منم جایی نمی‌رم.

مادر: مسخره بازی در نیارین، ما باید با هم باشیم.

اشپیلمن: ببین. . . اگه قرار باشه بمیرم ترجیح میدم تو خونه خودم باشم. اینجا می‌مونم. “

“اشپیلمن: میدونم که زمان مسخره‌ای برای گفتن این حرفه. . . اما. . .

هلینا: چی؟

اشپیلمن: تو خیلی خوب به نظر میای.

هلینا: (بغض کرده) ممنونم. “

“افسر نازی: بعد از جنگ چکار میکنی؟

اشپیلمن: پیانو می‌زنم. تو رادیوی ملی لهستان.

افسر نازی: اسمت چیه؟ می‌خوام برنامه‌تو از رادیو گوش بدم.

اشپیلمن: اسمم اشپیلمنه.

افسر نازی: اشپیلمن؟ برای یه پیانیست اسم خوبیه. “

 

نویسنده: شیدا مقانلو

منبع: دراماتیک

 

—-

 

[nextpage title=” درباره فیلم پیانیست”]

 

 

۷- درباره فیلم پیانیست

فیلم، با بمباران شهر ورشو توسط آلمانی ها آغاز می شود. ولادیسلاو اشپیلمن، پیانیست جوانی که در یک ایستگاه رادیویی، قطعات کلاسیک را اجرا می کند، به همراه خانواده اش جزو یهودیانی هستند که روز به روز بیش تر تحت فشار نیرو های آلمانیِ ضد یهود قرار می گیرند.

روایت ساده، رمز اصلی موفقیت پیانیست است. فیلم از لحظه ای که اشپیلمن را در ایستگاه رادیویی و مشغول نواختن پیانو نشان می دهد تا پایان ماجرا همراه با اوست. فیلم در تمام مدت نه عقب و جلو می رود و نه شخص دیگری را در محوریت قصه قرار می دهد. داستان، زمان حال شخصیت اشپیلمن است و این باعث نزدیکی بیشتر تماشاگر با او می شود. به این ترتیب برای تماشاگر تعلیق ایجاد می شود که بداند در آخر چه بر سر این مرد می آید و آیا اشپیلمن می تواند از این مهلکه نجات پیدا کند یا نه؟

آلمانی ها شهر را به تسخیر خود در می آورند و یهودیان را در منطقه ای از شهر که به وسیله ی دیوار های آجری از دیگر نقاط جدا شده، زندانی می کنند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/22-The-Pianist.jpgهنگامی که قطارِ یهودیانِ عازم به اتاق های گاز، در حال حرکت است، یکی از دوستان یهودی اشپیلمن که با نیرو های آلمانی همکاری دارد، او را نجات و فراری می دهد.

فیلم، در این لحظات صحنه های بسیار تأثیر گذاری دارد. صحنه هایی از کشتار یهودیان و تحقیر و بدرفتاری نیرو های آلمانی با آنها. کارگردان در این صحنه ها به خوبی به هدف خود رسیده و شخصیت دلخواه خود از یهودیان را نشان داده: مردم مظلومی که به شکل وحشیانه ای مانند حیوان کشته می شوند.

اشپیلمن تا نیمه ی اول فیلم، شاهد پیرامون خود است. او در این نیمه ی اول، آوارگی و بدبختی هم نوعانش را مشاهده می کند. ضمن اینکه ما در این قسمت ها با خانواده ی او نیز آشنا می شویم و جدایی آنها از وی را می بینیم.

بعد از اینکه اشپیلمن از قطار مرگ نجات پیدا می کند و از خانواده اش جدا می شود به نقاط مختلف شهر می رود و به یهودیانی که به دستور آلمانی ها به کار واداشته شده اند، می پیوندد. او در آخر به خانه ی یکی از دوستانِ آلمانی اش در شهر می رود و مدتی در آنجا مخفی می شود.

نیمه ی دوم فیلم از اینجا آغاز می گردد: جایی که اشپیلمن به تنهایی در یک آپارتمان کوچک که متعلق به آلمانی هاست، سکونت گزیده و سعی می کند با اندک آذوقه ای که دارد زنده بماند و همچنین تمام تلاشش را می کند تا توجه ساکنان آلمانی آپارتمان را جلب ننماید. ما از این جا به بعد، سیر زنده ماندن و نجات اشپیلمن، را می بینیم.

مدتی بعد، آپارتمان به وسیله ی آلمانی ها بمباران می شود. اشپیلمن از آنجا فرار می کند و به خرابه های شهر پناه می برد. در آنجا یک افسر آلمانی او را پیدا می کند و یکی از زیباترین قسمت های فیلم را بوجود می آورد.

ما مشاهده می کنیم نحوه ی برخورد افسر آلمانی با اشپیلمن که بشدت ضعیف احوال است، بسیار انسانی و واقع گرا است. افسر آلمانی بعد از اینکه متوجه می شود اشپیلمن یک پیانیست است و بعد از اینکه پیانو نواختن او را می بیند، تحت تأثیر قرار می گیرد و با دیدن حال و روزش سعی می کند به او کمک کند. او برای اشپیلمن غذا و لباس های گرم می آورد و او را زنده نگه می دارد.

بعد از مدتی دیگر خبری از افسر آلمانی نمی شود: لهستان بر نیرو های آلمانی فائق آمده و در صدد بیرون راندن آنها از شهر است. اشپیلمن از مخفیگاهش بیرون می آید و به دیگر یهودیانِ نجات یافته می پیوندد. افسر آلمانی همراه دیگر نیرو های این کشور اکنون به اسارت گرفته شده اند، اما اشپیلمن توانایی کمک به او را ندارد.

در صحنه ی آخر فیلم می بینیم که اشپیلمن در لباس مبدل و با سر و وضعی سالم، برای جمعیتی پیانو می نوازد و در آخر همه او را تشویق می کنند.

یکی از ویژگی های بارز پیانیست، تمایل فیلمساز به تعریف داستان به شکل کاملاً رئال است که این موضوع علاوه بر ایجاد حس زندگی نامه ای اثر، باعث می شود که هر گونه نتیجه گیری جنبی و فرامتنی از فیلم بیهوده قلمداد شود و به اصل داستان لطمه وارد کند.

برای مثال نجات پیدا نکردن افسر آلمانی در انتها، کسی که جان اشپیلمن را نجات داد، بغیر از بوجود آوردن یک پایان کاملاً واقع گرا که تلخی و تأثیر گذار بودن واقعیت را نشان می دهد، هیچ گونه نتیجه گیری دیگری را طلب نمی کند.

شخصیت اصلی داستان، ولادیسلاو اشپیلمن در طول داستان هرگز به شکل یک فرد شکست ناپذیر نشان داده نمی شود. امیدی که او به زندگی و هنرش دارد باعث می شود که در برابر مرگ ایستادگی و تا آخرین لحظه برای نجات خود تلاش کند.

در فیلم، لحظاتی بوده که او به طرز شگفت انگیزی از موقعیت های خطرناک گریخته، در صحنه هایی به نهایتِ عجز و بیچارگی رسیده و بعضی مواقع هم کار های اشتباه و خطا های جبران ناپذیری از او سر زده. و اینها همه باعث شده که شخصیت کاملی بوجود آید و سطحی و غیر قابل باور نباشد.

علاقه ی او به دختری که در میانه ی فیلم او را به خانه اش راه می دهد و سپس از داستان حذف می شود، خانواده ای که پس از لحظه ی جدا شدنشان از اشپیلمن دیگر نقشی در داستان ندارند و. . . همه باعث می شوند که مخاطب متوجه ِ واقعی بودن داستان فیلم گردد.

***

اینکه ما درباره ی هولوکاست چه فکر می کنیم، موضوع بحث ما نیست. مهم این است که یک کارگردان قدرتمند و حرفه ای، تمام سعی اش را کرده تا این واقعه را به شکل تأثیر گذار به مخاطب عرضه کند، به طوری که آن را باور نماید. و می توان گفت که پولانسکی، در کارش موفق بوده و فیلمی بسیار تکان دهنده ساخته که بوسیله ی آن مظلوم نمایی یهودیان را به شکلی ملموس نشان دهد.

منبع: youtalkingtome

—–

 

[nextpage title=” رومن پولانسکی و زیبایی‌شناسی رنج (آزاده محسنی)”]

۸- رومن پولانسکی و زیبایی‌شناسی رنج (آزاده محسنی)

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/21-The-Pianist.jpgشاید لازم به یاد آوری نباشد، پسر کوچکی که از شکاف دیوار، دستگیری پدر و مادرش را به واسطه ی نازی ها تماشا می کرد (ریموند)رومن پولانسکی نام داشت،‌ یهودی-لهستانی باهوشی که بعدها رنجهایش را به سینما بدل کرد. در واقع آنچه سینمای پولانسکی را منحصر به پولانسکی می کند خود پولانسکی است. در نگاهی اجمالی به کارنامه ی این فیلمساز با لایه ی شفافی از حضور حرفه ای مردی مواجه می شویم که با تمام زیسته اش فیلم ساخته است. عده ای از منتقیدین، پولانسکی را راوی شر و شرارت می نامند،‌ و در اثبات این مدعا پیروی اش از بکت و نگاه پوچ گرایانه اش در فیلمهای کوتاهی مانند دو مرد در یک گنجه ۱۹۵۸ و چاق و لاغر۱۹۶۴، حضور اولیه اش در روایت وهمناک و رمز آلود اولین فیلم بلندش “چاقو در آب”۱۹۶۳ و غوطه ور شدنش در روایتهای مغشوش و پیچیده ی سه گانه ی آپارتمان(انزجار ۱۹۶۵ بچه ی رزمری۱۹۶۸و مستاجر ۱۹۷۲) را پیش می کشند به زعم این عده پولانسکی در فیلمهایی مثل دیوانه وار ۱۹۸۸ ماه تلخ ۱۹۹۲ یا دوشیزه و مرگ ۱۹۹۴ و…به اوج این شکوفایی در روایت شر و شرارات رسیده است. این منتقدین معتقدند که رومن پولانسکی به یکباره با ساختن غیر پولانسکی ترین فیلمش یعنی پیانیست به لیست عریض و طویلی از جوایز مهم سینمایی دست یافت( البته لازم به یاد آوری نیست که پولانسکی قبل از پیانیست نیز کارگردان خوش اقبالی در کسب جوایز جهانی از جمله اسکار برای فیلم هایش بود) و البته نمی توان این نکته را نادیده گرفت که پولانسکی با پیانست موفق به ایجاد حس هم ذات پنداری عمیقی در مخاطبانش چه آنها که زخمی از جنایات جنگ جهانی بر پیکر داشتند و چه دیگران شد. این فیلم پس از اولین اکران عمومی اش مقابل سه هزار نفر لهستانی و رییس جمهور این کشور بیست دقیقه کف زدن بدون وقفه ی تماشاچیان هیجان زده ی لهستانی را به همراه داشت.همچنین نمی توان منکر این شد که پولانسکی در روایت شر و شرارت فیلمساز چیره دستی است اما با کمی انعطاف می توان سینمای پولانسکی را با نگاه دیگری هم دید،‌ نگاه به تک تک فیلمهای پولانسکی به مثابه ی قطعاتی از پازلی که کلیتی به نام رومن پولانسکی را ساخته اند و اگر به این نکته ایمان داشته باشیم که هر قطعه از پازل شامل تمام مولفه های خرد و کلان آن پازل( اما به شکلهای مختلف) است پس می توانیم فیلمهای سینمای پولانسکی را هم به تکه هایی از شخصیت، نگاه،‌ تجارب و از همه مهم تر رنجهای پولانسکی تعمیم دهیم ، با این نگاه پیانیست نه تنها قطعه ای مهجور اما محبوب در سینمای پولانسکی شمرده نمی شود بلکه قطعه ای ویژه و کارآمد در امتداد شکل گیری پروسه‌ی فیلم سازی وی به حساب می آید. شاید اگر با تاکید بر روی کلمه‌ی رنج، زندگی و سینمای پولانسکی را از نو مرور کنیم به معنایی به غیر از راوی صرف شر و شرارت برسیم. اگر معصومیت را به عنوان حریمی شخصی بپذیریم،‌ زندگی و سینمای پولانسکی به نوعی پیوسته با تجاوز به این حریم(چه در نقش تجاوز شده و چه متجاوز) درگیر بوده اند. در ابتدای زندگی شخصی این فیلمساز، با نیاز معصومانه ی کودکی خردسال به حضوردر کنار خانواده مواجهیم که به واسطه‌ی جنگ جهانی و کشتارهای احمقانه اش مورد تجاوز قرار می گیرد این کودک که بعدها توسط خانواده ای ثانویه مورد حمایت تلویحی قرار می گیرد،‌شیفته ی سینما و تئاتر است و به هر شکلی با ممارست فراوان و بهره گرفتن از هوش سرشار ذاتی آرام آرام خودش را ابتدا به سوی بدنه و سپس به قله‌ی هنر هفتم می رساند،‌ و در همان حالی که شاید هنوز منگ گنگ از خاطرات کودکی خودش را با اندیشه های بکتی سرگرم کرده،‌ با کمترین بودجه اولین فیلم بلندش چاقو در آب را تنها با سه هنرپیشه و یک قایق می سازد، کمی نفس می گیرد و با در آمیختن در پروژه ی پیچیده‌ی” بچه رزمری” اولین فیلم ژانر وحشت با موضوعیت تولد یک ضد مسیح را به تصویر می کشد، فقط کمی،‌کمی بعد همسرش شارون تیتِ هنرپیشه در حالی که هشت ماهه بادار بوده توسط گروه شیطان پرست منسون در خانه اش مثله می شود، نه سال بعد از این حادثه به جرم سوء استفاده از یک مدل ۱۳ ساله به نام سامانتا گایمر محکوم به زندان می شود و برای همیشه از آمریکا می گریزد. امروز باز پدر است و باز همسر، شاید اگر در ابتدا از کلمه‌ی شفاف برای توصیف ربط بین زندگی و آثار پولانسکی استفاده کردم،‌ به خاطر تکرار همین چرخه‌ی آشکار در زندگی اوست،‌ یعنی با هر نوع نگاهی به این چرخه،‌( آسیب شناسانه،‌روانشناسانه یا حتی کمی خرافی) به ،‌ناخودآگاه این کلمات در ذهن نقش خواهد بست،‌ تجاوز به حریم، تجاوز به معصومیت.

با نگاهی اجمالی به چند فیلم به سینمای پولانسکی باز می گردم،

بچه ی رزمری:‌ داستان حامله ی معصومی که قربانی خود فروشی شوهرش به شیطان می شود، در این فیلم همسر جاه طلب روح خودش و جسم زنش را برای به دنیا آوردن فرزند شیطان به دست اهریمن می سپارد،‌ در پایان رزمری به سرنوشت محتومش تن می سپارد.

محله ی چینی ها: داستان زنی که در کودکی قربانی شهوت پدر جاه طلبش شده و در یک آن خواهر و دختر خود را به دنیا آورده است.

مستاجر: داستان مردی که قربانی خودخواهی صاحب خانه و همسایه های بیش از اندازه کمال طلبش در حفظ آرامش آپارتمان می شود. ذهن این مرد در پایان دچار نوعی جنون شده در حالی که خودش را قربانی توطئه ی همسایگان می بیند دست به خود کشی می زند.

تس: قصه ی دختری که قربانی جاه طلبی خانواده ی فقیرش می شود،‌ عصمتش را از دست می دهد و تا پایان عمر قربانی عصمت از دست رفته باقی می ماند.

دیوانه وار:‌داستان پزشکی که در یک سفر کاری به طور مضحکی درگیر فعل و انفعالات گروهی تروریست می شود و با ربوده شدن همسرش، خودش و حریم آرام خانوده اش را عریان و بی دفاع می یابد.

ماه تلخ: داستان زن و مرد جوانی که به خواست خود تن به شهوت رانی بی حدو حصر می دهند و آرام آرام متوجه پایمال شدن حریم شخصی شان می شوند، پس از مدتی هر دو به دو شکل مختلف خواهان پس گرفتن حریم خود هستند. مرد یاغی شده و شروع به خیانت و تحقیر زن می کند، زن با مویه و التماس خواستار شکل دادن به رابطه به شکل ازدواج و به دنیا آوردن فرزند می شود.

دوشیزه و مرگ: داستان زنی که در مبارزات سیاسی دستگیر شده و مورد تجاوز جنسی قرار گرفته، دیگر هرگز قادر به بچه دار شدن نیست و با کینه و نفرت نظاره گر تلاشهای دیپلماتیک همسرش و دیگر سیاستمدران برای یافتن جنایتکاران جنگی است.

با در نظر گرفتن پیانیست به عنوان نقطه ی اوج این نگاه ، با داستان موزیسن جوانی روبرو می شویم که در عین برخورداری از احترام اجتماعی و رفاه نسبی به ناگاه در چنبره ی خونبار جنگ جهانی دوم پس از دست دادن تمام اعضای خانواده و دختر مورد علاقه اش برای برآوردن ساده ترین نیازهای خود یعنی غذا و سرپناه دست و پا می زند. همان طور که می بینیم سینمای رومن پولانسکی وابسته به هیچ ژانری نیست، او در ژانرهای مختلف(درام،‌وحشت، پلیسی و…) قدرت فیلمسازی اش را به رخ کشیده است. این سینما متعلق به فیلمسازی صاحب اندیشه است که نگاهش و زیسته اش بارها و بارها در ژانرهای مختلف و از زوایای مختلف به نمایش گذاشته است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/20-The-Pianist.jpgپولانسکی در اغلب فیلمهایش شخصیت محوری را در فضا و موقعیتی کاملن متمایز با آنچه که قبلاً در آن می زیسته قرار می دهد. به عنوان مثال در پیانیست ما ارتباط چندانی با زندگی قبلی اشپیلمن (یعنی موقعیت مساعدی که در ورشوی قبل از جنگ برای او وجود داشته) نداریم، بلکه پیانستِ کراوات زده مان را در صحنه ی ابتدایی فیلم در حال نواختن پیانو زیر اولین بمباران رادیو ورشو می بینیم، یعنی از ابتدای فیلم وارد موقعیت بحرانی شخصیت می شویم. مثالهایی از این دست زیادند(می می و اسکار درماه تلخ، تس در تس، رزمری در بچه ی رز مری و…) این بحران زایی بخشی از تخصص پولانسکی در خلق موقعیت است. طوری که موقعیت جدید تمام یا قسمتی از پرستیژ اجتماعی شخصیت اصلی داستان را نابود می کند و او را که اغلب طبق دسته بندی نیازها در درجات بالایی مانند نیاز به خود شکوفایی،‌عشق،‌ یا نیاز به معنویت قرار دارند، به درجات پایین تری مثلا نیاز به خوراک،‌ امنیت یا ارضای تمایلات جسمانی تنزل می دهد،‌ در این نزول که حضور در موقعیت و فضای جدید به شخصیت داستان تحمیل می کند،‌ رنجی نهفته است که محوریت زیبایی و محبوبیت سینمای پولانسکی است. رنج انسان به مثابه ی قطعه ای از پازل تعالی او، ببینده همان قدر که از رنج کشیدن شخصیت رنج می کشد غرق در لذت مکاشفه لحظات خاصی از تمامیت حضور روح انسان در موقعیت های بحرانی می شود. لذت تماشای رنج، رنج به مثابه ی منشاء پر اهمیت معنای زندگی شخصی و مذهبی بسیاری از انسانها. به تصویر کشیدن رنج رنگینی که مخاطب عام و خاص را روی صندلی میخکوب می کند.

به صحنه ای از پیانیست باز می گردم، ولادیسلاو اشپیلمن از آخرین پناهگاه خود در ورشو گریخته، گرسنه است، ریشهایش بلند شده، از ارتفاعی پایین پریده و پایش می لگند، از دیواری شکسته پایین می آید و به ناگاه وارد ویرانه ای از ورشو می شود. این تصویر که در بعضی از پوسترهای فیلم پیانست نیز مورد استفاده قرار گرفته، مخاطب را به نفع فعل و انفعلات حسی شخصیت و نه صرف آن چیزی که در تصویر مشاهده می شود دگرگون می کند. طوری که بیینده از درگیری با درد جسمانی اشپیلمن رها می شود و همراه با او به اندوه عمیق تری به نام رنج بشر فرو می رود. این است که وقتی پیانیست جوان در یکی از سکانسهای پایانی فیلم برای اولین بار بعد از تحمل آن همه سختی با ظاهری آراسته پشت پیانوی رادیو ورشو می نشیند، ببینده به تصویری غیر از آنچه روی پرده می بیند فکر می کند، به اندوهی که پیانیست در حال نواختن پیانو به آن دچار است، شاید به همین دلیل باشد که تماشاچی قبل از دیدن بغض اشپیلمن بغض می کند.

از دیگر ویژگیهای پولانسکی رسیدن از جزء به کل در ساختار فیلم است. این ویژگی او را در اقتباس از ادبیات به کارگردانی قهار بدل ساخته، طوری که اگر از الیور تویستش بگذریم(که با تمام تلاشش در فضا سازی دقیق باز جذابیت نسخه ی لین را ندارد)تمام اقتباسهایش از ادبیات، شاخص و منحصر به خود اوست. بچه ی رزمری، ‌مستاجر، پیانیست، تس و. . .

در کل پرکاری و پافشاری روی ایده از خصوصیات بارز این فیلمساز لهستانی تبارِ بی وطن است.

 

نویسنده: آزاده محسنی

منبع: تکمله

 

 

[nextpage title=” بررسی روند ساخت فیلم پیانیست؛ همراه مصاحبه با رومن پولانسکی (نقد سینما)”]

۹- بررسی روند ساخت فیلم پیانیست؛ همراه مصاحبه با رومن پولانسکی (نقد سینما)

 

ترجمه: فریبا ابوالخانی

(این گزارش زمان ساخت فیلم تهیه شده است)

 

این روزها رومن پولانسکی مشغول ساخت «پیانیست» براساس رمان «مرگ یک شهر» اثر ولادیسلاو اشپیلمن، در لهستان و برلین، در استودیوهای افسانه‏ای بابلسبرگ است.

مطلب زیر گزارش کوتاهی است از چگونگی تحقق این پروژه:

از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۲، خانوادهء ولادیسلاو اشپیلمن، پیانیست بزرگ یهودی به دست نازی‏ها قتل عام شدند. به مدد حمایت یک افسر آلمانی که هنر و نبوغ ولادیسلاو را تحسین می‏کرد او توانست از گتوی ورشو جان سالم برد برد.

این هنرمند در سال ۱۹۴۶ زندگی‏نامهء خود را منتشر کرد و این کتاب سالهای زیادی در اتحاد جماهیر شوروی ممنوع بود. به رغم این وضعیت، در دههء پنجاه برای نخستین‏بار اقتباس‏ سینمایی از آن صورت گرفت، اما به شکل فیلمی تبلیغاتی که قهرمان آن به جای یک‏ پیانیست یهودی، یک چترباز روسی بود!

نیم‏قرن بعد از این جریانات، رومن پولانسکی که خودش در زمان کودکی طعم گتوی ورشو را چشیده بود، امتیاز اقتباس از این کتاب را گرفت. این فرصت خوبی برای پولانسکی بود که بخشی از زندگی خودش را به تصویر کشد. بنابراین فیلم«پیانیست»آمیزه‏ای است از خاطرات او و اشپیلمن، داستانی مملو از امید و خوش‏بینی، چراکه او نیز همچون قهرمان‏ داستان از معدود یهودیانی بوده که از گتو جان سالم به در برده است.

در جستجوی بازیگر نقش اول

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/5-The-Pianist.jpgاین کارگردان لهستانی برای ایفای نقش اشپیلمن ابتدا جوزف فاینس(دشمن در پشت‏ دروازه‏ها)را در نظر گرفته بود. اما این بازیگر انگلیسی از قبول این پیشنهاد سرباز زد و بازی‏ در یک نمایش را به این فیلم ترجیح داد. در سپتامبر سال ۲۰۰۰، پولانسکی درحالی‏که‏ پرتره‏ای از فاینس را زیر بغل گرفته بود در جست جوی فرد ناشناسی برآمد تا نقش پیانیست‏ را به او بسپارد. بدین منظور در روزنامه انگلیسی گاردین آگهی کوچکی داد. حدود دو هزار نفر داوطلب از سراسر جهان به لندن آمدند تا در تست این نقش شرکت کنند.

پولانسکی دوماه صرف این کار کرد اما نتوانست«مردی بین ۲۵ تا ۳۵ ساله بیابد که به‏ اندازهء کافی برای این نقش جذابیت داشته باشد. »بالاخره این نقش به بازیگر و موزیسین‏ ۲۴ ساله آمریکایی، آدریان برودی سپرده شد. فیلمبرداری پیانیست از ماه فوریه آغاز شده‏ و بودجه‏ای معادل ۳۵ میلیون دلار برای ساخت آن در نظر گرفته شده است. برای صحنه‏های‏ نواختن پیانو از بدل استفاده می‏شود.

دکور و لباس

برای صحنه‏های تسخیر شهر توسط قوای آلمان، بخشی از گتوی ورشو بازسازی شد. این‏ ماجرا که اشپیلمن بخش کمی از کتاب خود را به آن اختصاص داده یکی از خاطرات فراموش‏ نشدنی خود پولانسکی است. این کارگردان دقیق و موشکاف تمام اروپا را در جستجوی‏ یافتن یونیفورم‏های اصلی نیروهای نظامی آلمان و لهستان در آن دوران زیر پا گذاشته است.

رومن پولانسکی که در دو عرصهء تئاتر و سینما به یک میزان احساس راحتی می‏کند، مایل‏ است کارگردانی قطعا اروپایی باشد. این سینماگر اکنون به سرزمین دوران کودکی‏اش‏ بازگشته تا فیلم«پیانیست»را در آنجا بسازد، فیلمی که گتوی ورشو و ماجرای تخریب‏ پایتخت لهستان را به تصویر می‏کشد.

از زمانی که لهستان را ترک کردید دیگر هرگز برای کار بازنگشتید. اما حالا در سرزمین دوران کودکی‏ خود به ساخت اقتباسی از ثر معروف ولادیسلاو اشپیلمن، «پیانیست»مشغول هستید.

در واقع همیشه فکر می‏کردم که روزی برای ساختن فیلمی‏ به لهستان بازخواهم گشت. اما تحقق یافتن این اندیشه مستلزم‏ گردآمدن عناصر متعددی در کنار هم بود. ابتدا باید سوژه مناسبی‏ پیدا می‏شد. بعد لازم بود تا شرایط سیاسی و اقتصادی مناسب‏تری‏ فراهم آید. اما مهم‏تر از همه این بود که خودم آمادگی لازم را پیدا کنم. می‏دانستم که اگر فیلمی در لهستان بسازم این اثر الزاما با دوران جوانی‏ام مرتبط خواهد بود. باید به مرحلهء خاصی‏ از پختگی می‏رسیدم و به فاصله‏ای نیاز داشتم. اکنون این زمان‏ فرا رسیده است.

داستان این کتاب چیست؟

این کتاب روایت‏گر خاطرات-تقریبا روزنگار-یک پیانیست‏ لهستانی است که گتوی ورشو و تخریب پایتخت لهستان را به‏ چشم دیده است. او در حال حاضر مردی نود ساله است و در ورشو زندگی می‏کند. این کتاب که درست بعد از جنگ نوشته‏ شده در همان دوران در لهستان متنشر شد. این کتاب یادآور وقایع تاریخی بود که رژیم کمونیستی ترجیح می‏داد آنها را فراموش کند. این اثر متجدد منتشر نشد. دو سال پیش، پسر ولادیسلاو اشپیلمن که در آلمان زندگی می‏کند پی به وجود این نوشته برد. پدرش هرگز دربارهء این ماجراها با او صحبت‏ نکرده بود. درست مثل من که مدت زیادی از این دوران سخن‏ نمی‏گفتم. بدین ترتیب این کتاب در آلمان منتشر شد و چه از سوی مخاطبین و چه منتقدین با استقبال بی‏نظیری مواجه‏ گردید. خیلی زود به زبان انگلیسی و فرانسه ترجمه شد و در سایر کشورها از جمله آمریکا، انگلستان و فرانسه به چاپ رسید. این کتاب برای خوانندهء خود یادآور یک تریلر واقعی است و به‏ رغم اینکه دورهء سیاهی از تاریخ را بیان می‏کند مملو از نیروهای‏ مثبت و خوش‏بینی است.

آیا این فیلم، فیلم زندگی شماست؟

همان‏طور که می‏توانید حدس بزنید من به این سوژه‏ علاقهء خاصی دارم، و تمام توانم را به کار گرفته‏ام تا فیلم خوبی‏ از آب درآید.

شیوه شما برای انتخاب بازیگران چه بوده است؟

نمی‏خواستم از ستاره‏ها برای فیلمم استفاده کنم. فکر می‏کردم سوژه این فیلم امکان این کار را فراهم نمی‏سازد. ارزش این پروژه در واقع‏گرایی آن و هیجان و احساسی که‏ ساطع می‏کند نهفته است.

این فیلم هم مثل غالب آثار شما به زبان انگلیسی‏ است؟

تصویری از اشپیلمن حقیقی‏ در میانسالی‏ پولانسکی با خواهران و برادرانش! بله!باید پذیرفت که زبان انگلیسی امروزه زبان بین المللی‏ سینماست. ساختن فیلمی که بودجهء هنگفتی صرف آن می‏شود به زبان غیر از زبان انگلیسی به دلایل مالی و مشکلاتی که‏ در پخش آن پیش می‏آید عملا غیرممکن است.

به همین دلیل است که شما به‏ندرت با بازیگران‏ فرانسوی کار می‏کنید؟

بله!متأسفانه تعداد اندکی از بازیگران‏ فرانسوی هستند که به اندازهء کافی انگلیسی‏ می‏دانند.

خود شما کار سینما را با بازیگری‏ آغاز کرده‏اید؛دوست دارید باز هم مقابل‏ دوربین یا روی صحنهء نمایش ظاهر شوید؟

بله، اما بازی کردن مستلزم زمان و انرژی‏ زیادی است. اگر به من نقشی پیشنهاد شود که‏ به اندازهء کار کارگردانی مرا ارضا کند بدون شک‏ خواهم پذیرفت، همان‏طور که چند سال پیش‏ در مورد«تورناتوره»این کار را کردم.

از زمان ساخت فیلم«ماه تلخ» خودتان تهیه‏کننده آثارتان هستید، این‏طور نیست؟

قبل از آن هم خودم تهیه‏کنندهء فیلم‏هایم‏ بودم فقط با این تفاوت که عنوان آن را یدک‏ نمی‏کشیدم. یافتن تهیه‏کننده‏ای که به تمام‏ نیازهایم پاسخ دهد کار دشواری است، کسی که‏ از من به عنوان کارگردان حمایت کند و در عین‏ حال تمام وظایف یک تهیه‏کننده را نیز انجام‏ دهد، چه در سازماندهی امور و چه تصمیمات‏ هنری. ترجیح می‏دهم با کسی همکاری کنم که مرا در کارهایم‏ یاری کند.

چندی پیش نمایش«رقص خون‏آشام‏ها»را که‏ اثر کمدی موزیکال بود در وین به روی صحنه بردید. ایدهء چنین نمایشی چه‏طور به ذهنتان رسید؟

درواقع، در نظر نداشتم نمایشی موزیکال روی صحنه‏ ببرم. این کار ایدهء اندرو برونسبرگ، تهیه‏کنندهء سابقم بود که‏ ساکن وین است و در آنجا کار می‏کند. اندرو پیشنهاد این پروژه‏ را به من داد و خیلی زود به آن علاقه‏مند شدم.

این نمایش در اشتوتگارت آلمان هم به روی‏ صحنه رفت.

بله، طی دو سال و نیم، نزدیک‏به‏یک میلیون مخاطب‏ داشت.

شما در کشورهای متعددی کار کرده‏اید. کدامیک‏ از آنها را ترجیح می‏دهید؟

در مورد تئاتر، دوست دارم در اشتوتگارت‏ کار کنم. در آنجا گروهی بسیار جوان و عالی‏ با من همکاری می‏کردند به طوری که‏ انعطاف‏پذیری و شور و هیجانشان مرا تحت‏ تأثیر قرار می‏داد.

در مورد سینما چطور؟

خیلی دوست دارم در فرانسه کار کنم، نزد مردمانی که براستی دوستشان دارم و آنها نیز دوستم دارند. کمتر پیش آمده که گروهی‏ به خوبی گروهی که در فرانسه با آنها کار می‏کردم‏ در اختیار داشته باشم. روابط دوستی بین ما برقرار شد که همچنان هم پابرجاست. اما مشکل اینجاست که همه آنها به صورت مستقل‏ و آزاد کار می‏کنند و وقتی من به آنها نیاز دارم‏ الزاما آزاد نیستند. . . با توجه به این شرایط دوست دارم در آلمان، در استودیوهای بابلسبرگ، یا در مادرید فیلم بسازم. آنها پلاتوهای بسیار زیبایی دارند و تکنسین‏هایی که در آنجا با آنها برخورد کردم مرا خیلی تحت تأثیر قرار داده‏اند.

در حال حاضر دوست دارید فیلمی‏ در آمریکا بسازید؟

نه، تصور نمی‏کنم. البته استودیوهای آمریکا بی‏نظیرند و کار کردن در آنها بسیار لذت‏بخش است. اما تقریبا مثل کارخانه عمل می‏کنند. درست است که تکنیسین‏های‏ بزرگی در آنجا وجود دارند اما این حس بودن در یک خانواده، هرگز آن‏طور که هنگام کار در اروپا به انسان دست می‏دهد وجود ندارد. به علاوه تهیه‏کنندگان در رأس قدرت نیستند بلکه‏ این گردانندگان شبکه‏های مختلف تلویزیونی، کارشناسان امور رایانه‏ای و وکلا هستند که قدرت را در دست دارند.

بعد از«پیانیست»چه پروژه‏ای دارید؟

در حال حاضر پروژهء خاصی ندارم!

 

ترجمه: فریبا ابوالخانی

منبع: مجله نقد سینما » شهریور ۱۳۸۰ – شماره ۲۷

—-

 

[nextpage title=” نگاهی به زندگی و سینمای رومن پولانسکی (نقد سینما)”]

۱۰- نگاهی به زندگی و سینمای رومن پولانسکی (نقد سینما)

 

نام رومن پولانسکی به عنوان یکی از جنجالی‏ترین‏ فیلمسازان معاصر تاریخ سینما همواره با مسایل‏ خانوادگی عجین بوده و بسیاری از مواقع همین‏ مسایل بر حرفه فیلمسازی او سایه افکنده است. او با کارگردانی آثاری نظیر بچه رزمری، مستاجر و شاهکاری همچون محله چینیها با بازی جک‏ نیکلسن مشهور خود را به تماشاگران سینما شناساند و مخاطبانش را با این فیلم‏ها مرعوب و وحشت‏زده‏ کرد. پولانسکی همچنین کارگردانی یکی کمدی‏ عجیب با نام رقص خون‏آشامها و درام تاریخی‏ تس براساس رمانی از تامس هاردی را در کارنامه‏ دارد. وی به عنوان فیلمساز، دارای استعدادی‏ بی‏نظیر در تولید آثاری با حالت اضطراب‏آور و فضای تعلیق است که تکرار آن‏را برای سایرین‏ غیر ممکن می‏سازد. مشخصه بارز آثار او استفاده‏ از رویدادها و شرایط ظاهرا روزمره و سپس به‏ نمایش گذاشتن روح شیطانی معلق در درون این‏ عوالم است. پولانسکی مرز باریک میان دیوانگی‏ و اعتدال را با چنان مهارت و تسلط ذاتی به تصویر می‏کشد که انجام آن از عهده هر فیلمسازی‏ برنمی‏آید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/6-The-Pianist.jpgکارگردان نام آشنای لهستانی پس از گذراندن‏ دورانی مشقت‏بار در سالهای آغازین دهه ۴۰ میلادی و گریز از اردوگاههای مرگ آلمان نازی، پس از جنگ دوم جهانی به دنبال رؤیای کودکی‏ خود رفت. او برای ورود به دنیای فیلم و سینما ابتدا از کار در یک برنامه رادیویی آغاز کرد و خیلی‏ زود توانست نقش اصلی برخی نمایشنامه‏ها را از آن خود کند. سپس به مدرسه هنر رفت و سرانجام‏ به کمک آندری وایدا فیلمساز بزرگ و نامدار کشورش در مدرسه فلیم لودز پذیرفته و مشغول‏ به تحصیل شد. بدین ترتیب دروازه‏های دنیای‏ فیلم و رؤیا را بر روی آرزوهای خود گشوده دید. در همینجا بود که استعدادهای رومن جوان در ساخت همان نخستین فیلم دانشجویی با نام دو مرد و یک جالباسی برای سایرین آشکار شد. اولین‏ اثر قابل توجه پولانسکی چاقو در آب نام داشت‏ که در سال ۱۹۶۲ به نمایش درآمد و برایش یک‏ نامزدی در رشته بهترین فیلم خارجی آکادمی اسکار به ارمغان آورد. ازدواج او با شارون تیت هنرپیشه‏ مستعد و موقر آن روزها دوام چندانی نداشت و شارون در یک حادثه دلخراش در سال ۱۹۶۹ به‏ قتل رسید. به همین دلیل هم اقتباس پولانسکی‏ از نمایشنامه مکبث ویلیام شکسپیر بسیار خشن و خون‏آلود از آب درآمد و یکی از نقاط تاریک پرونده‏ هنری وی را رقم زد. این فیلمساز لهستانی پس‏ از مدتها اقامت در ایالات متحده سرانجام ناچار شد در سال ۱۹۷۷ و برای گریز از درگیری در یک‏ پرونده ضد اخلاقی، آمریکا را به مقصد فرانسه و شهر پاریس ترک کند.

سه سال بیکاری پولانسکی از دروازه نهم در سال ۱۹۹۹، سال گذشته میلادی با آغاز پروژه‏ پیانیست به پایان رسید و او توانست با به تصویر کشیدن یک داستان از دوران جنگ دوم جهانی در یک سال دو جایزه بسیار معتبر را در دستان خود لمس کند:ابتدا نخل طلای جشنواره کن و اخیرا هم مجسمه اسکار بهترین کارگردان از آکادمی‏ علوم و هنرهای سینمایی امریکا، آنچه در پی‏ می‏آید گزارشی است از سر صحنه فیلمبرداری‏ پیانیست و شنیدن نظرات کارگردان و تهیه کننده‏ درباره فیلم.

مریلین کول لونز

زمان:۱۶ اوت ۱۹۴۲، نزدیک غروب، مکان: محوطه‏ای وسیع و مرکز عبورومرور در مرز منقطه‏ ویژه کلیمی‏های ورشو در لهستان.

در یک صحنه ناامیدانه و دلسرد کننده، خورشید به حالت نامتوازنی نور خود را به اطراف‏ می‏پراکند. قطار خالی به حالت انتظار و با درهای‏ باز واگن ویژه حمل احشام بر روی ریلها ایستاده‏ است. از همین درهای کاملا باز باز بوی تعفن با وزیدن کوچکترین بادی در هوا پراکنده می‏شود و به مشام می‏رسد. نیروهای یونیفورم پوش پلیس‏ اس اس آلمان و پلیس نظامی اوکراین در دو طرف‏ یک خط مستقیم به نوعی ایستاده‏اند تا از میان‏ آنها مسیری به سوی قطار باز باشد. ناگهان سکوت‏ مرگبار حاکم بر فضا با باز شدن آرام دروازه بزرگ‏ و چوبی اردوگاه می‏شکند.

پلیس یهودی در حالی‏که لباس غیر نظامی‏ به تن کرده، با کلاه رسمی آبی و سفید و بازوبندهایی‏ که نشانگر جایگاه و موقعیت خاص آنهاست، نخستین افرادی هستند که از پشت دیوار ۵/۳ متری اردوگاه خارج می‏شوند؛دیواری آجری که بر بالای آن خرده شیشه قرار داده و دو لایه سیم‏ خاردار به رویش کشیده‏اند.

پلیس گروهی از جمعیت را از اردوگاه خارج‏ و به سوی قطار راهنمایی می‏کند. صدها زن، مرد و کودک ژنده‏پوش که بسیاری از آنها بسته‏هایی‏ کوچک در دست دارند در حین حرکت به جلو هم‏ دست یکدیگر را رها نمی‏کنند. برخی ناراحت و مضطرب به نظر می‏رسند و عده‏ای به فضای خالی‏ مقابل خود خیره شده‏اند. چند نفری هم آرام اشک‏ می‏ریزند. همه نوارهایی سفید به بازو دارند که بر روی آن ستاره داود با رنگ آبی نقش بسته است. در حالی‏که گریه مادران و ناله کودکان به هو برخاسته، سربازان آلمانی با استفاده از قنداق‏ تفنگ‏های خود جمعیت را وادار به حرکت به سوی‏ واگنهای باری خاموش، خالی و منتظر می‏کنند.

«کات»

مردی که در کنار یک دوربین فیلمبرداری‏ ایستاده و با صدای بلند این فرمان را صادر می‏کند کسی نیست جز رومن پولانسکی، فیلمساز معتبر و نام آشنای لهستانی. با از میان رفتن فضای‏ پرتنش لحظاتی پیش، جمعیت ابتدا آرام می‏گیرد و سپس با شادی و هیاهو به تشویق گروه می‏پردازد. گروهی که در این صحنه بازی داشتند شامل ۱۲۰۰ سیاهی لشگرند که در این فیلم همکاری می‏کنند و البته چند هنرپیشه شناخته شده و عمدتا انگلیسی‏ در میان آنها به چشم می‏خورد که از جمله آنها می‏توان به فرانک فینلی و مورن لیپمن اشاره کرد. پولانسکی پس از سالها به زادگاه خود بازگشته تا فیلمی را که بسیاری معتقدند مهم‏ترین و در عین‏ حال شخصی‏ترین اثر کارنامه حرفه‏ای او محسوب‏ می‏شود، کارگردانی کند؛کارنامه‏ای که مدتهاست‏ بخش عمده آن در سایه یک پرونده قضایی‏ ضداخلاقی مفتوح در ایالات متحده قرار گرفته‏ است. فیلم که جوایز معتبری همچون نخل طلای‏ جشنواره جهانی کن و همچنین اسکار بهترین‏ کارگردانی را برای پولانسکی به ارمغان آورده، در واقع نسخه سینمایی پیانیست است:خاطرات‏ ولادیسلا و ژپیلمن، موسیقیدان یهودی لهستانی‏ که بطور معجزه‏آسایی از کوره‏های آدم‏سوزی‏ هیتلری جان سالم به در برد. داستان فوق‏العاده‏ ژپیلمن نخستین‏بار در سال ۱۹۴۶ و دقیقا یکسال‏ پس از پایان دومین جنگ خانمانسوز جهانی منتشر شد. نقش این موسیقیدان را هم در فیلم آدرین‏ برادی ایفا می‏کند، هنرپیشه‏ای امریکایی که برای‏ بازی در این نقش ناگزیر شد وزن خود را در طول‏ بخشی از جریان فیلمبرداری به حدود شصت کیلو کاهش دهد. ژپیلمن در کتاب خود به تشریح اشغال‏ کشور به دست نیروهای آلمان نازی، جمع‏آوری‏ یهودیان، وحشت حاکم بر محله‏های کلیمی‏نشین‏ ورشو و فرستادن آنها به اردوگاه پیش از کشتار در کوره‏های آدم‏سوزی می‏پردازد. این همان جریانی‏ است که منجر به از دست رفتن تمام اعضای‏ خانواده و بسیاری از دوستان و آشنایان او شد. اما ژپیلمن توانست با پنهان شدن در میان خرابه‏های‏ شهر و فرار از دست نیروهای اشغالگر جان خود را نجات دهد. او که از شدت گرسنگی به حالت مرگ‏ افتاده بود، در اواخر جنگ توسط یک افسر دلسوز آلمانی پیدا شد و با خوردن غذا و پوشیدن لباس در خانه این آلمانی تا حدی به جریان عادی زندگی‏ بازگشت. بعدها کاشف به عمل آمد که افسر نازی‏ هم در یکی از اردوگاهای اسرای جنگی در روسی‏ در گذشته است.

از آنجا که پولانسکی می‏توانست شخصا خود را به تجره عجیب و دهشتناک ژپیلمن پیوند بزند، برای ساخت این پروژه در میان تمامی فیلمسازان‏ یک استثنا به شمار می‏رفت. او به عنوان یک‏ نوجوان دوازده ساله در محله کلیمی‏نشین کراکو تمامی این رویدادها را به چشم خود دیده و از قتل‏ عام جان سالم به در برده بود.

آندریژپیلمن ۴۵ ساله، فرزند موسیقیدان‏ مشهور و نویسنده کتاب پیانیست می‏گوید:«خوب‏ به خاطر دارم که پدرم می‏گفت هیچ فیلمساز دیگری جز پولانسکی نمی‏تواند کتاب مرا به فیلم‏ تبدیل کند. در حالی‏که او در جولای ۲۰۰۱ در سن‏ ۸۹ سالگی از دنیا رفت و هرگز نتوانست فیلم نهایی‏ را ببیند. پدرم چندین بار با رومن ملاقات کرد و نهایتا هم با خاطری آسوده سر بر بالین مرگ‏ گذاشت. او مطمئن بود نتیجه نهایی مطلقا اثری‏ کامل خواهد بود. »گرچه ژپیلمن در لحظه آغاز جنگ در سال ۱۹۳۹ جوانی ۲۸ ساله بود و پولانسکی تنها شش سال سن داشت، اما هر دوی‏ آنها سختی زندگی در مناطق کلیمی‏نشین را در زمان اشغال با تمام وجود لمس کردند. با این تفاوت‏ که یکی در ورشو روزگار می‏گذراند و دیگری در کراکو. ژپیلمن درست در زمانی شاهد تبعید تمامی‏ اعضای خانواده خود به اردوگاههای مرگ بود که‏ پولانسکی خردسال مادرش را از دست رفته می‏دید. اندکی بعد خواهر و مادربزرگ رومن کوچولو هم‏ به آشوویتز فرستاده شدند.

در حالیکه یک افسر آلمانی ژپیلمن را از آستانه مرگ به زندگی در این دنیا بازگرداند، این‏ پدر رومن پولانسکی و خانواده‏ای دیگر بودند که‏ او را از چنگال مرگ نجات دادند. در ۱۳ مارس‏ ۱۹۴۳، گتوی کراکو به روش همیشگی نازی‏ها در حال خالی شدن بود که پولانسکی پدر با عبور از پاسگاه نازیها و بریدن سیم خاردارهای محافظ به‏ وسیله انبردست فرزندش را به بیرون از اردوگاه‏ هدایت کرد. او فرزند دلبند خود را یکبار و آن هم‏ بسیار سریع در آغوش کشید و سپس از همان‏ دریچه به نزد خانواده‏ای به نام ویلک در منطقه‏ اطراف اردوگاه فرستاد. پدر پیشتر به این خانواده‏ مقدری پول داده بود تا در مواقع ضروری از فرزندش‏ محافظت کنند. به هر حال، آن روز هیچکس در منزل ویلک نبود و رومن درمانده و ناامید به گتو بازگشت تا فقط یکبار دیگر پدرش را در چنبره‏ افسران نازی و در میان گروهی از مردان هم کیش‏ ببیند. پدر که چهره غرق در اشک فرزند ده ساله‏اش‏ را دید. به اندازه‏ای به او نزدیک شد تا بتواند تنها دو کلمه بگوید:«هیس برو!»رومن به محض‏ شنیدن این کلمات از زبان پدر، بدون انکه به پشت‏ سرش نگاه کند، فرار کرد. عصر همانروز و پیش‏ از آغاز مقررات منع رفت و آمد، خانواده ویلک در حال بازگشت به منزل پسرکی را دیدند که در خیابان به انتظار آنان ایستاده است. پس از مدتی‏ اقامت در کنار ویلکها، او به چندین خانواده در شهرهای مختلف لهستان سپرده شد و بدین ترتیب‏ روزگار گذراند تا جنگ به پایان رسید.

پس از جنگ، پولانسکی دریافت که مادرش‏ اندکی پس از رفتن از گتو در اتاق گاز مرده، ولی‏ پدر هنوز زنده است و در یک معدن سنگ به عنوان‏ اسیر کارگری می‏کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/8-The-Pianist.jpgامروز پولانسکی در حال ترک صحنه‏ فیلمبرداری قامتی دارد که او را از تمام افراد حاضر متمایز می‏کند. اسکلت بدن او کوچک و البته‏ همراه نیروی جوانی است. گرچه این فیلمساز لهستانی امروز ۶۸ سال سن دارد. اما موهایش‏ همچنان پرپشت و چهره‏اش برنزه و بشاش است. او در حالیکه برای خوردن ناهار بیرون از محل‏ استقرار گروه نشسته، مشتاق و گشاده‏رو لب به‏ سخن می‏گشاید تا مشخص شود که درک یک‏ لهجه لهستانی عجیب و منحصر به فرد برخاسته‏ از صدایی ته گلویی حاصل سالها اقامت در لس‏آنجلس، لندن و پاریس حتی برای پروفسور هنیر هیگینز زبانشناس هم مشکل است، چه‏ برسد به مخاطبان عادی. چنین به نظر می‏رسد که اخلاق خوب پولانسکی به همکاران او هم‏ سرایت کرده، چون تمامی افراد حاضر در سر میز غذا خوشحال و شادند. او که تازه مشغول خوردن‏ نان آغشته به پنیر است، دو نفر از زنان بازیگر را می‏بیند که به سویش می‏آیند و می‏خواهند نسخه‏ تازه منتشر شده‏ای از کتاب پیانیست را برایشان‏ امضا کند. پذیرش راحت و بی‏دغدغه این تقاضا از سوی پولانسکی باعث می‏شود تا آن دو از رفتار مؤدبانه و تواضع این فیلمساز سرشناس شگفتزده‏ شوند. همین‏که آنها دور می‏شوند، پولانسکی رو به افراد حاضر می‏کند و می‏گوید:«باور کردنی‏ نیست آنها احساس می‏کنند فیلم از نظر شخصی‏ اهمیت ویژه‏ای برایشان دارد و در حالیکه تنها تعدادی اندکی یهودی در میانشان هست، تقریبا همه یک حس مشترک را نشان می‏دهند. من‏ هرگز در کارم چنین هنرورانی ندیده‏ام. آنها با صبر و حوصله بسیار زیاد کار می‏کنند و هرگز شکایتی‏ ندارند. اصلا برایشان فرقی نمی‏کند در هر صحنه‏ای‏ من چه تعداد برداشت مجدد بگیرم. . . »

پولانسکی به صحنه احساسات برانگیز جلای‏ وطن که فیلمبرداری آن تازه به پایان رسیده اشاره‏ می‏کند و آرام می‏گوید:«مادر من را هم به همین‏ صورت بردند. »وقتی از او درباره احساسش نسبت‏ به دیدن دوباره چنین صحنه‏هایی می‏پرسند، با حالتی فلسفی پاسخ می‏دهد:«فیلمبرداری از چنین‏ لحظاتی آن هم در میان این همه بازیگر، دکور، گریم و لوازم صحنه چندان سخت نیست. اما نوشتن آن. . .!بدترین لحظات برای نوشتن همین‏ لحظه‏ها بود.

نوشتن این صحنه‏ها باعث شد بسیاری از خاطراتی که مدتها پیش خودم را وادار به از یاد بردن آنها کرده بودم بار دیگر در نظرم زنده شوند. یادم هست پس از جنگ، پدرم و دوستانش عادت‏ داشتند برای هم خاطره بگویند و داستان تعریف‏ کنند. پدر هم همیشه به آنها نشان می‏داد که چطور در معدن به دنبال سنگ می‏گشته. »بعد بلند می‏شود تا این حالت را عملا نشان دهد:«پدر همیشه مراقب پشت سر خود بوده تا سرباز آلمانی‏ که آنجا ایستاده با شلاق به پشتش نکوبد. همیشه‏ از شنیدن چنین داستانهایی نفرت داشتم. به نظرم‏ همین ضربه‏ها باعث شدند او سرطان بگیرد و چند سال پیش بمیرد. »به اینجا که می‏رسد صدایش‏ ابتدا رو به آرامی می‏رود و سپس محو می‏شود. اما پس از اینکه به داخل اتاقک می‏رود و با یک عکس‏ در دست باز می‏گردد، دوباره می‏توان در او همان‏ پولانسکی شاد و سرزنده را دید. با غرور و افتخار می‏گوید:«این دخترم مورگان است، هشت ساله. این هم پسر سه ساله‏ام الویس. آن میمون پیر هم‏ خودم هستم»و بلند بلند می‏خندد. همین عکس‏ پولانسکی به عنوان پدری که خود را وقف خانواده‏ کرده اشاره به این دارد که او فقط همین حالا می‏توانسته چنین فیلمی را کارگردانی کند و نه‏ هیچ زمان دیگری. هرچه باشد رومن همان‏ فیلمسازی است که دست رد به سینه پروژه وسوسه‏ کننده‏ای چون فهرست شیندلر زد. پولانسکی پس‏ از تماشای فیلم اسپیلبرگ در یک اکران خصوصی‏ گفته بود:«من نمی‏توانستم فیلمی بسازم که‏ داستانش در گتوی کراکو می‏گذرد. خیلی به خانه‏ و زندگی‏ام نزدیک بود. »

به نظر می‏رسد که تجربه او به عنوان یک‏ پدر کاملا در زندگی وی مؤثر واقع شده و آن‏را دستخوش دگرگونی‏های اساسی کرده است. خانواده‏ پولانسکی متشکل از او، همسر بازیگرش امانوئله‏ زیگنر و دو فرزندشان در حال حاضر در پاریس‏ زندگی می‏کنند. این زوج هنری از سال ۱۹۸۵ تا به حال در کنار هم بوده‏اند و اما نوئله در طی این‏ مدت در سه فیلم از آثار پولانسکی به نامهای‏ دیوانه‏وار، ماه تلخ و دروازه نهم ایفای نقش کرده‏ است. پولانسکی در حالیکه خاطره رفتن مادر و زندگی با یک خانواده غریبه را بار دیگر در ذهن‏ خود مرور می‏کند، می‏گوید:«با گذر زمان و به دنیا آمدن فرزندانم، همه چیز این دنیا را بسیار متفاوت‏ و از دریچه نگاه آنان می‏بینم.

گرچه آن زن با من بسیار مهربان بود، اما همه چیزی که ما به عنوان کودک بدان نیاز داریم‏ این است که در کنار پدر و مادر خودمان زندگی‏ کنیم. نداشتن غذا و لباس و خوابیدن در جای سرد تماما اموری جزیی و کم اهمیت برای یک کودک‏ به شمار می‏روند. جدا افتادن از والدین واقعا غیر قابل تحمل است. اخیرا در جایی خواندم پلیس‏ ایالات متحده مادری را که در حین رانندگی کمربند نبسته بود با دستبند و در برابر دیدگان دو کودکش‏ با خود برده است. اصلا می‏توانید چنین چیزی را تصور کنید؟به عنوان یک کودک شش ساله، شما برای تمام عمر از پلیس متنفر خواهید شد. بدترین‏ چیز در دنیا این است که ببینید والدین‏تان را تحقیر می‏کنند. »حمله آلمان نازی به لهستان و اشغال‏ سرزمین مادری پولانسکی خاطرات ناخوشایند و تلخی را در وجود وی به یادگار گذاشته است. اما او که می‏دانست باید بخش‏هایی از پیانیست را در برلین فیلمبرداری کند، چه کسی از بودن در این‏ نسل جدید است. نمی‏توان در گذشته زندگی کرد. این همان فلسفه‏ای است که می‏گوید اگر بخواهید به تنفر خودتان ادامه دهید، درست راهی را رفته‏اید که به آغاز جنگ منتهی می‏شود. شما باید به آینده‏ مردم و زمانهای جدید نظر افکنید. »

جین گاتوفسکی، تهیه کننده پیانیست که‏ سابقه دوستی او با رومن پولانسکی مشهور به‏ سال ۱۹۶۴ باز می‏گردد، چنین اظهار نظر می‏کند:«رومن مردی بسیار قوی است. » گاتوفسکی پس از تماشای نخستین فیلم پولانسکی‏ یعنی چاقو در آب به دنبال این فیلمساز خلاق به‏ راه افتاد:«من در او یک استعداد خارق‏العاده دیدم‏ و می‏خواستم هر طور شده فیلمی به همراه هم‏ بسازیم. نهایتا هم رومن را در جشنواره فیلم مونیخ‏ گیر آوردم و این آغاز یک رابطه موفق هنری و تجاری و یک دوستی عمیق شد. ما سه فیلم به‏ همراه همدیگر ساختیم، تنفر، بن بست و رقص‏ خون‏آشامها. بعد هر کدام به دنبال کار خودمان‏ رفتیم تا به همین امروز.

من اصرار داشتم که رومن پیانیست را بخواند و او پس از خواندن کتاب به من زنگ زد و گفت‏ داستان بسیار خوبی است، کار را شروع کنیم. »اما پولانسکی پس از رد کردن پیشنهاد فهرست شیندلر گوه حاضر شد پروژه پیانیست را کلید بزند؟ گاتوفسکی که خود هم از بازماندگان کوره‏های‏ آدم‏سوزی هیتلری است می‏گوید:«این کتاب‏ خاص به مذاق رومن خوش آمد. چرا که با حضور ذهن و بیطرفی کامل نوشته شده است. در تمام‏ کتاب خوشبینی موج می‏زند و ژپیلممن کسی را در آن سرزنش نمی‏کند. او تنها چیزهایی را که با چشمان خود دیده به همان صورت روایت کرده‏ است. من تقریبا این حس را داشتم که ژپیلمن‏ کتاب را طوری نگاشته که گویی از دریچه دوربین‏ به آن می‏نگرد. مثل اینکه وقایع را ابتدا ثبت و ضبط کرده و سپس به نگارش آن پرداخته است. به یک معنا، حس می‏کنم نوشتن کتاب روش‏ خاص ژپیلمن برای پشت سر گذاشتن سالهای‏ وحشتناک جنگ بوده است. چرا که او بلافاصله‏ پس از این کار، شغل و حرفه‏ای به عنوان آهنگساز، تنظیم کننده و هنرمند کنسرت برای خود دست و پا می‏کند. همینطور فعالیت در رادیو و تلویزیون‏ لهستان به عنوان مدیر بخش موسیقی. او تا لحظه‏ مرگ به سفر خود به گوشه و کنار دنیا و اجرای‏ کنسرت برای علاقه‏مندان ادامه داد. »

گاتوفسکی از پولانسکی به عنوان یک مرد خانواده یاد می‏کند:«او کاملا به بلوغ رسیده و مردی جا افتاده است که دیگر مثل سابق منفعلانه‏ یا انفجاری رفتار نمی‏کند. دو فرزند رومن برای‏ دیدار پدر سر صحنه می‏آیند و وقتی از اینجا می‏روند دل او برایشان تنگ می‏شود.

حتی وقتی می‏خواهد یک صحنه بسیار مشکل را کارگردانی کند از ما می‏خواهد تا بچه‏ها را سر صحنه بیاوریم. می‏خواهد همیشه نزدیک‏شان‏ باشد. بعد به آنها توضیح می‏دهد که چه اتفاقی‏ دارد می‏افتد تا بچه‏ها کاملا متوجه داستان بشوند. اصلا هم در صحنه‏های خشن و افسرده جلویشان‏ را نمی‏گیرد تا همه چیز را ببینند. »فضای حاکم بر صحنه فیلمبرداری به حد آزاردهنده‏ای واقعگرایانه‏ است و این نتیجه همکاری مشتاقانه پولانسکی‏ با طراح صحنه‏ای مستعد چون آلن استارسکی‏ است که برای طراحی صحنه فهرست شیندلر برنده اسکار شد. همینطور آن شپرد که طراحی‏ لباس فیلم موفق اسپیلبرگ و نفوذی مایکل مان‏ را بر عهده داشت. این تیم کاملا حرفه‏ای شرکت‏ فرانسوی تهیه کننده پیانیست را ترغیب کرد تا حتی‏ پیش از به پایان رسیدن نگارش فیلمنامه نهایی‏ توسط رونالد هاروود و خود پولانسکی، حمایت مالی‏ پروژه را برعهده بگیرد. تیموتی بریل یکی از تهیه کنندگان پیانیست که پیشتر هم با پولانسکی‏ در مکبث، تس و ماه تلخ همکاری کرده درباره وی‏ می‏گوید:«این مسأله حاصل نمی‏شود مگر با تعهد و توجه مشقت‏بار پولانسکی به تمامی اجزای‏ موجود در درون یک قاب. رومن توجه فوق‏العاده‏ زیادی به طراحی صحنه و بازی بازیگران می‏کند و حتی از کوچکترین جزء موجود در گوشه‏وکنار کادر هم به راحتی نمی‏گذرد. »پیغام پیانیست درباره‏ گذشت و امیدواری است، قدرت و استقامت یک‏ فرد برای بقا. فیلم البته درباره موسیقی است و اینکه چگونه موسیقی در دوران جنگ ژپیلمن را زنده نگهداشته است.

گاتوفسکی می‏گوید:«رومن جمله‏ای سمبلیک‏ و الهام‏بخش دارد. برای درآوردن برخی صحنه‏های‏ مربوط به گتو مجبور بودیم چندین فیلم مستند به‏ جای مانده از دوران نازی‏ها را درباره همین موضوع‏ روی پرده ببینیم. آثاری واقعا نفرت‏انگیز از مردم‏ گرسنه و در حال مرگ. ما باید برای رعایت امانت‏ و صحت تاریخی فیلم آنها را نگاه می‏کردیم. این‏ کار تهوع‏آور سه روز پشت سر هم ادامه داشت. تا اینکه یکروز در سالن نمایش برق رفت و من‏ صدای گریه رومن را به وضوح شنیدم. او گفت: «فقط الان که خودم پدر هستم و فرزند دارم دقیقا درک می‏کنم که آن روزها چه اتفاقاتی رخ داده‏ است، تمام وحشت موجود در آن دوران را کاملا حس می‏کنم. »

اما پولانسکی درباره نظر پدرش نسبت به‏ فیلم خود چه فکری می‏کند؟پاسخ مشتاقانه فیلمساز به این پرسش تنها یک جمله است:«پدرم احساس‏ غرور می‏کرد. »پس از چهل سال فیلمسازی و زندگی در تبعیدی خودخواسته به دلیل درگیر بودن‏ در یک پرونده اخلاقی که او را از رفتن به ایالات‏ متحده باز می‏دارد، به نظر می‏رسد پولانسکی به‏ تدریج شمایل از دسته رفته خود را بازیافته است. جین گاتوفسکی می‏گوید:«من در رومن یک تعهد عجیب و درگیری احساسی با این پروژه می‏بینم. بخشی از این به آن دلیل است که خود او چنین‏ تجربه مشابهی را از سرگذرانده و من فکر می‏کنم‏ رومن پس از ساختن این همه فیلم به این نتیجه‏ رسیده که پروژه اخیر مهم‏ترین فیلم زندگی او خواهد بود. فیلمی که به واسطه آن در یادها می‏ماند و مورد قضاوت قرار می‏گیرد.»

 

منبع: مجله نقد سینما » اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۲ – شماره ۳۸ و ۳۹

 

[nextpage title=” بررسی موسیقی متن فیلم پیانیست (پرویز جاهد)”]

۱۱- بررسی موسیقی متن فیلم پیانیست (پرویز جاهد)

 

نویسنده: پرویز جاهد

 

پیانیست محصول چهار کشور لهستان، آلمان، فرانسه و بریتانیا است و در آن آدریان برودی در نقش اشپیلمن بازی تحسین‌برانگیزی ارائه می‌کند، بازیگری که واقعا سزاوار دریافت جایزه اسکار برای ایفای این نقش اسکار بوده است.

در سپتامبر ۱۹۳۹ نیروهای آلمان نازی به لهستان حمله کرده و این کشور را اشغال می‌کنند. اشپیلمن در این زمان سرگرم اجرای قطعاتی از فردریک شوپن، آهنگساز بزرگ لهستانی در رادیو ورشو است. خانواده اشپیلمن به همراه یهودی‌های دیگر به گتو کراکو فرستاده شده و در آنجا مورد شکنجه، آزار و تحقیر افسران سادیست نازی قرار می‌گیرند.

اشپیلمن به کمک یک دوست قدیمی که به استخدام نازی‌ها درآمده موفق می‌شود از اردوگاه نازی‌ها بگریزد و در میان خرابه‌های جنگ پنهان شود، اما خانواده‌اش در اسارت نازی‌ها باقی مانده و سرانجام نیز همه آنها به قتل می‌رسند.

اشپیلمن در این فیلم یک قهرمان جنگ نیست، بلکه آدمی است معمولی که توانست با تلاش زیاد و مقدار زیادی شانس از مهلکه جان سالم به در ببرد. پولانسکی خود یهودی است و در زمان جنگ جهانی دوم کودک هفت ساله‌ای بود که به همراه والدینش به گتو کراکو فرستاده شد. او به طرز معجزه آسایی توانست به همراه پدرش از دست نازی‌ها فرار کند، اما مادرش جان خود را در اردوگاه از دست داد. تجربه تراژیک و دردناک جنگ و از دست دادن مادر در فاجعه هولوکاست انگیزه‌ای شد برای اقتباس پولانسکی از خاطرات اشپیلمن که آن را خیلی نزدیک به سرنوشت خود احساس کرد.

این نخستین فیلم پولانسکی بعد از سال‌ها دوری از وطن بود که در لهستان فیلمبرداری می‌شد. وی بعد از ساختن فیلم درخشان چاقو در آب در لهستان، به آمریکا مهاجرت کرد و دیگر فیلمی در لهستان نساخت. پولانسکی سعی کرد ضمن وفاداری به خاطرات، بخشی از خاطرات کودکی خود را در گتوی کراکو در این فیلم تصویر کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/9-The-Pianist.jpgاو برخلاف فیلم‌های دیگری که درباره فاجعه هولوکاست ساخته شد، سعی کرد از هرگونه اغراق، هیجان آفرینی کاذب و تحریک احساسات تماشاگران پرهیز کند. فیلم با لحن بسیار سردی ساخته شده و موسیقی تیره و سرد شوپن این حالت را تشدید کرده است. پولانسکی خود این فیلم را شاهدی بر قدرت موسیقی، اراده زنده ماندن و شجاعت ایستادگی در برابر شر خوانده است.

موسیقی این فیلم را وویچک کیلار، آهنگساز آوانگارد لهستانی ساخته است. کیلار از دهه ۶۰ تاکنون برای بیش از چهل فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی موسیقی ساخته و معروف‌ترین آثارش عبارتند از دوشیزه و مرگ، پرتره یک بانو، دراکولای برام استوکر، ترومن شو و دروازه نهم.

کیلار با توجه به رابطه شخصیت اصلی فیلم با موسیقی شوپن، قطعاتی از موسیقی شوپن را برای موسیقی این فیلم برگزیده است. در واقع کیلار با انتخاب این قطعات، تفسیر تازه و مدرنی از قطعات شوپن بر اساس رویدادهای تراژیک فیلم بدست داده است. موسیقی شوپن ستون فقرات فیلم است.

قطعات شوپن بر فضای سرد و غمزده فیلم خوب نشسته و ارتباط قدرتمندی با تصاویر هولناک و دلخراش آن دارد. قطعه ناکتورن (Nocturne) در سی مینور از شوپن که در آغاز فیلم شنیده می‌شود، قطعه‌ای تلخ و غمناک است و به خوبی وضعیت دردناک اشپیلمن، خانواده‌اش و همه قربانیان اردوگاه‌های مرگ نازیسم را بیان می‌کند.

فردریک شوپن آهنگساز بزرگی بود. او ابداع‌گر بسیاری از فرم‌های موسیقی مثل بالاد، ناکتورن و اتود برای پیانو است. ناکتورن یا ناختورن که از واژه فرانسوی ناختورنال به معنی شبانه گرفته شده یک قطعه موسیقی شبانه است که معمولا با پیانو سولو نواخته می‌شود و شوپن ابداع‌گر آن در قرن نوزدهم بوده است. شوپن بیش از ۲۱ قطعه ناکتورن ساخته است. همه‌ی قطعات شوپن را در این فیلم یانوش اولی نیچک، نوازنده پیانو برجسته لهستانی اجرا می‌کند. او تبحر زیادی در اجرای قطعات پیانو شوپن دارد.

پیانیست اساسا فیلم کم دیالوگی است. چرا که اشپیلمن در بخش مهمی از فیلم تنها است و در خرابه‌های ورشو پرسه می‌زند. از این رو موسیقی در این فیلم نقش بسیار مهمی برعهده دارد. موسیقی وسیله خوبی برای بیان احساسات درونی و افکار اشپیلمن است و با تنهایی، دردها و عشقش به خانواده و سرزمینش همدردی می‌کند.

صحنه مواجهه اشپیلمن با افسر آلمانی در میان ویرانه‌ها یکی از دراماتیک‌ترین لحظات فیلم است. افسر آلمانی از اشپیلمن می‌خواهد تا با پیانویی که در گوشه‌ای از آن ساختمان مخروبه قرار دارد، قطعه‌ای را بنوازد و اشپیلمن قطعه‌ی بالاد در ژمینور اثر شوپن را می‌نوازد. بعد از اجرای این قطعه‌ی زیباست که افسر آلمانی به او اجازه می‌دهد که در آن مکان بماند و حتی برای او غذا تهیه می‌کند.

قطعه انتقال به گتو قطعه‌ای است که وویچک کیلار، آهنگساز فیلم آن را برای فیلم پیانیست ساخته و مربوط به صحنه‌ای است که خانواده اشپیلمن را به گتوی کراکو می‌فرستند. این قطعه بوسیله ارکستر فیلارمونیک ورشو به رهبری تادئوش استروگالا و با کلارینت سولوی هناوولچسکا اجرا می‌شود.

در پایان فیلم پیانیست، اشپیلمن را می‌بینیم که بعد از پایان جنگ در تالار موسیقی ورشو در برابر عده‌ی زیادی از تماشاگران قرار گرفته و قطعه‌ آندانته اسپیاناتو اپوس ۲۲ را با ارکستر فیلارمونیک بزرگ ورشو اجرا می‌کند.

 

نویسنده: پرویز جاهد

—–

 

[nextpage title=” بررسی فعالیت های نویسنده ی فیلمنامه پیانیست: رونالد هاروود، قهرمان نامریی (نقد سینما)”]

۱۲- بررسی فعالیت های نویسنده ی فیلمنامه پیانیست: رونالد هاروود، قهرمان نامریی (نقد سینما)

 

نویسنده: دیوید گریتن

مترجم: علی فولادی

 

سال ۱۹۸۴ با فیلمنامه‏ The Dresser نامزد جایزه اسکار شد، اما تا مارس امسال انتظار کشید تا به بهانه فیلمنامه پیانیست‏ این جایزه معتبر را از آن خود کند؛فیلمی بر مبنای‏ داستانهای یهودکشی و سوزاندن آنها به کارگردانی‏ رومن پولانسکی و بازی آدرین‏ برادی که هر دو نیز صاحب‏ اسکار شدند.

مسلما روزهای پس از دریافت این جایزه غرورانگیز، حال و هوای دیگری دارد. رونالد هاروود هم این نکته را تأیید می‏کند:جدا از تحسینهای مختلف، فردای‏ اسکار، مدیر برنامه‏هایم اعلام‏ کرد پانزده پیشنهاد قابل توجه‏ دریافت کرده‏ام!بله تصورش‏ هم دشوار است. پانزده پیشنهاد که تمامی آنها نامتعارف بودند و البته تنها یکی از آنها جذاب‏ به نظر می‏رسید و در حال‏ حاضر نیز روی آن کار می‏کنم. جدا روزهای پس از اسکار با روزهای پیش از آن به کلی‏ تفاوت دارد. البته نمی‏توان‏ جنبه‏های مثبت مالی این‏ قضیه را نیز فراموش کرد. ناگهان درمی‏یابید حسابهای‏ بانکی‏تان پر شده و دیگر لازم نیست هر پیشنهاد آزار دهنده‏ای را بپذیرید و به‏ هر آنچه اکراه دارید تن در دهید تا مانند من از شر بازپرداخت وام مسکن و مسئولیت سنگین برای رفاه خانواده رها شوید.

هاروو در سال ۱۹۵۹ اولین فعالیت نویسندگی خود را آغاز کرد. در آن‏ هنگام هنرپیشه‏ای گمنام و بیکار به حساب می‏آمد تا اینکه پدر همسرش‏ به عنوان کادوی روز تولد، به او ماشین تحریری هدیه کرد تا ورق زندگیش‏ برگردد. فقر چنان گلوی او را می‏فشرد که هر شیئی را وسیله‏ای برای ارتزاق‏ تصور می‏کرد. از این سو شبی آشفته از کار روزانه پس از صرف مختصر غذایی آن هدیه روز تولد را به یاد آورد و با نگاهی سرشار از تردید به سراغ‏ دستگاه جادویی رفت. او فارغ از خستگی، بر زمین می‏نشست و شروع به تایپ‏ کرد. چنان که گویی از آن، حق و حقوق ضایع شده زندگی‏اش را می‏طلبد. نوشت و نوشت:تصور می‏کنم سه هفته طول کشید. وقتی کار به پایان رسید نفسم در نمی‏آمد. در آن راهروی باریک آپارتمان کوچک، بارها از زمین، از کنار ماشین تحریر برخاستم‏ و دوباره نشستم. بارها قسمتهای مختلف آن را مرور کردم. چیزی در حال اتفاق‏ افتادن بود. نمی‏توانم به خوبی‏ آن را توصیف کنم.

اتفاقا نوشته هاروود موفق‏ از آب درآمد و از آن پس سیل‏ پیشنهادها به سویش سرازیر شد. نمایشنامه، فیلمنامه، داستانهای کوتاه و بلند، درامهای تلویزیونی. دیگر او و دستگاه تایپ جزئی واحد شده بودند:باید امرار معاش‏ کرد و زنده ماند و من نیز چنین‏ کردم. مدتها قالبهای مختلف‏ نوشتن را تحریر کردم و البته‏ از اینکه در اغلب آنها موفق‏ شدم به خود می‏بالم.»

مدیون پولانسکی‏ هنرمند

ملاقات امروز ما با رونالد هاروود در آپارتمان شیک و بزرگش در کنسینگتن انجام‏ می‏شود. همسرش، ناتاشا از منزل بیرون رفته و رونالد ۶۸ ساله در آشپزخانه مشغول تهیه‏ قهوه است. هیچ نشانی از کهولت سن در او دیده‏ نمی‏شود. شاد، با طراوت، باهوش، خوش‏برخورد و البته‏ کمی بذله‏گو.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/15-The-Pianist.jpgانسانی منظم که تعصب‏ خاصی بر کارش دارد. در جایی‏ می‏نشینیم که مجموعه کتابهای زیادی در ارتباط با موسیقی و جنگ جهانی‏ دوم چیده شده است. در کنار آنها نوشته‏های خودش دیده می‏شود. بر روی‏ یکی از قفسه‏ها تندیس طلایی اسکار چشم را می‏نوازد و با وجود نور نسبتا کم می‏درخشد. جایزه‏ای که مدیون بینش مناسب رومن پولانسکی است که‏ او را بدون آشنایی قبلی برگزیده است. پولانسکی فیلمنامه Taking Side را که درباره زندگی رهبر ارکستری آلمانی به نام ویلهلم فرتوانگلر است و به فعالیتهای او تحت لوای رایش سوم می‏پردازد پسندید و از این سو او را برای پیانیست انتخاب کرد.

پولانسکی می‏خواست زندگی پیانیستی لهستانی-یهودی به نام‏ ولادیسلاو ژپیلمن را که از محله یهودی‏نشین ورشو گریخته بود و از رفتن‏ به اردوگاه زندانیان سیاسی نیز سرباز می‏زد را مد نظر قرار دهد:می‏توانستم‏ آنچه رومن می‏خواهد را حدس بزنم. او به خوبی از موسیقی و نازیسم سردر می‏آورد و خوشبختانه به فیلمنامه‏ The Dresser من نیز بسیار علاقه داشت. برایم‏ کتاب ژپیلمن را فرستاد تا بخوانم و من به محض‏ خواندنش در آن غرق شدم. نتوانستم آن را کنار بگذارم. چهار، پنج ساعت وقت صرف کردم و کتاب‏ را به پایان رساندم.»

پولانسکی خانه‏ای نزدیک پاریس دارد. هاروود و او شش هفته خود را در آنجا حبس کردند تا روی‏ فیلمنامه کار کنند. هاروود آن روزها را چنین توصیف‏ می‏کند:تمام روز می‏خندیدیم. او واقعا هنرمند است. هنرمند واقعی محله چینیها را به یاد آورید تا به‏ صحت ادعایم پی ببرید!هر چند قصه اصلی خشک‏ و بی‏انعطاف بود، اما ما شوخیها و طنز زیادی را به‏ آن افزودیم.

فیلمنامه پیانیست از جنبه تکنیکی بسیار عجیب می‏نمود. شخصیت ژپیلمن که توسط برادی‏ ایفا شد، جلوه‏گر مردی ضد قهرمان بود که در سراسر فیلم کمتر دستخوش تغییر می‏شود. هاروود می‏افزاید:این داستان تمام قواعد و چارچوبهای‏ داستان‏نویسی را برهم زد. هیچ طرح داستان و پیرنگی در کار نبود. تنها گوشه‏ای از زندگی را مد نظر داشت، همین. ژپیلمن انسانی با اقبال بلند بود که هر آنچه به دست می‏آورد، ناشی از بخت خوبش می‏شد. ما هم نخواستیم‏ همه چیز را توضیح دهیم و تعجب مخاطبانمان را پاسخگو باشیم. دلیلی که‏ موجب شد فیلم در دام احساسات‏گرایی نیفتد، همین است. هیچ کدام از این‏ ساختارشکنیها موجب نشد تماشاچی با فیلم ارتباط برقرار نکند. چنان که در هر نمایشی فیلم بشدت مورد تشویق بی‏وقفه قرار می‏گرفت. هاروود از این‏ اتفاق بسیار راضی به نظر می‏رسد و یادآور می‏شود فیلم، یگانه اثری است‏ که تمام جوایز معتبر سراسر دنیا از جمله اسکار اروپایی(بافتا)نیز جشنواره‏های‏ فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و. . . را درو کرده و از این لحاظ باید به آن افتخار کرد. با وجود چنین استقبال بی‏نظیری آکادمی اسکار جایزه بهترین فیلم را به‏ شیکاگو داد!:چند نفر در شب اهدای مراسم گفتند مگر می‏شود فیلمی، جوایز بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر و بهترین فیلمنامه را بگیرد، ولی بهترین‏ فیلم شناخته نشود!و من در پاسخ به آنها چیزی برای گفتن نداشتم.

موفقیتهای هاروود چندان در کشورش بریتانیا مورد توجه قرار نگرفت. روزنامه‏ها خود را وقف کاترین زتاجونز کردند که در شیکاگو نقشی به یادماندنی‏ ایفا کرده است. در این میان جاناتان راس از بی‏بی‏سی دو موفقیت بزرگ‏ پیانیست را جوایز ویژه کارگردانی و بازیگری دانست و اشاره‏ای به هاروود فیلمنامه نیز آورده شود و آنها کاملا معرفی شوند. اما چنین نشد. البته رفتار آکادمی نیز تحقیرآمیز است. تا به حال دیده‏اید اسکار را نویسنده‏ای به نویسنده‏ دیگری داده باشد؟»

رونالد هارود هرگز تلاش نمی‏کند برای ساخت فیلمی، دست به نوشتن‏ فیلمنامه بزند. هر آنچه انجا داده، بازنویسی قصه‏ها است. حتی در The Dresser با وجود نوشته‏های اولیه خودش، بر روی آنها نگارش‏ دوباره‏ای انجام داد. از این پس نیز قصد ندارد بر مبنای نوشتن فیلمنامه عمل‏ موفقیتهای هاروود چندان در کشورش بریتانیا مورد توجه قرار نگرفت. روزنامه‏ها خود را وقف‏ کاترین زتا جونز کردند که در شیکاگو نقشی به‏ یادماندنی ایفا کرده است. در این میان جاناتان‏ راس از بی‏بی‏سی دو موفقیت بزرگ پیانیست را جوایز ویژه کارگردانی و بازیگری دانست و اشاره‏ای به هاروود نداشت

کند. می‏گوید:پس از نوشتن فیلمنامه باید به دنبال کارگردان مطلوب بروید در آخر هم برای باز پس گرفتن حق و حقوقتان زحمت فراوانی بکشید. البته‏ اگر فیلم فروش خوبی داشته باشد. معتقدم بهتر آن است همیشه اسلحه‏ مخوف اجاره‏ای باشد تا دم دست. بهتر است. کارگردان‏ها و دیدگاه آنها را بشناسید و بر اساس آنها دست به قلم ببرید. هر چه باشد از دیدگاه من، سینما مدیوم کارگردانها است.

بیگانهء مشهور

آثار رونالد در فیلمنامه بسیار فراتر از آنچه در زمینه تئاتر انجام داده، قرار می‏گیرد. البته در هیچ کدام از آنها نتوانسته رضایت کامل منتقدان را که‏ همیشه با تنگ نظری به او و قلمش نگریسته‏اند، جلب کند. از دید بسیاری‏ از آنها، کارهای هاروود کسالت‏بار و فراتر از حد تحمل است. حتی روزی‏ مایکل بیلینگتن، نوشته‏هایش را آشفته نامید.

این واکنشهای منفی به گونه‏ای است که او خود را بیگانه‏ای در بریتانیا می‏داند. شاید هم حق با او باشد. از هفده سالگی از آفریقای جنوبی به لطف‏ بورسیه بازیگری به لندن آمده و نام خود را به هاروود تغییر داده:در آن سن‏ انرژی وحشتناکی برای بازی داشتم. در حالی که اشتباه می‏کردم و می‏خواستم‏ با آن جای خالی استعداد را پر کرده باشم.

هاروود پس از نوشتن اولین داستان خود، The Dresser، دو فیلمنامه‏ برای بی‏بی‏سی نوشت. در یکی از آنها به نام Privepotter، تام کورتنای‏ جوان بازی کرد. او بعدها در The Dresser نیز نقش شخصیت اصلی‏ را بر عهده داشت. هاروود پس از این در ۱۹۶۵ فیلمنامه‏نویسی برای سینما را آغاز کرد. البته فیلمنامه‏ای برگرفته از قصه High Wind in Jamaice از ریچارد هیوز. شروعی بسیار امیدوارکننده، آنچنان که الکساندر مکندریک‏ کارگردان فیلم بوی خوش موفقیت تصور کرد او خبره فیلمنامه‏نویسی برای‏ سینما است و از این سو پیشنهادات متعدد سرازیر شدند. دیگر روز و شب‏ مختص به نوشتن می‏شد. چهار ساعت صبحها، بعد ناهار و نود دقیقه خواب‏ نیمروزی و سپس دو ساعت دیگر پس از آن تا عاقبت شاهکار پیانیست از راه برسد.

با موفقیت پیانیست انتظارات از او بالا رفته و دیگر انرژی با رنگ و لعاب کمتر از وی پذیرفته نمی‏شود. اکنون هاروود در حال نگارش فیلمنامه‏ای‏ است که مایکل کین و برایان مور در آن هنرنمایی خواهند کرد. سپس‏ دلمشغولی مربوط به تحریر فیلمنامه Being Julia برگرفته از قلم‏ سامرست موام سراغش خواهد آمد. فیلمی با بازی آیرونزو آنت بنینگ.

او نسبت به دو پروژه آینده نگاهی مثبت دارد و روزهای آتی را پربار می‏داند. نوشتن بزرگترین دغدغه او شده:هرگز پیش روانپزشک نرفته و نخواهم رفت. اگر مشکلی داشته باشم آن را با نوشتن برطرف می‏کنم. به گونه‏ای که هیچ کسی از آن سر در نخواهد آورد. اگر بخواهم مشکلاتم‏ را با مردم در میان بگذارم، دیگر چه بنویسم؟همیشه باید انگیزه‏ای داخل‏ انسان شعله‏ور باشد…

 

نویسنده: دیوید گریتن

مترجم: علی فولادی

منبع: مجله نقد سینما” شهریور ۱۳۸۲ – شماره ۴۲

—-

 

[nextpage title=” یادداشتی درباره ولادیسلاو اشپیلمن نویسنده ی کتاب پیانیست (بوم سفید)”]

۱۳- یادداشتی درباره ولادیسلاو اشپیلمن نویسنده ی کتاب پیانیست (بوم سفید)

 

“همگی در انتظار قطاری بودیم که قرار بود ما را به اردوگاهای کار اجباری نازیها ببرد. در یک لحظه پسرک نوجوانی راهش را از میان جمعیت به سوی ما باز کرد. او یک جعبه شکلات همراهش داشت که با ریسمانی آن را به گردنش آویخته بود. پسرک شکلاتها را با قیمت بسیار بالایی می فروخت و هیچ یک از ما نمی دانستیم که او با پول آنها چه کار می تواند بکند؟ ما آخرین تفریح کوچکمان را با کمک هم شکل دادیم. یک کارامل خریدیم و پدر به وسیله چاقوی کوچک جیبی اش، آن را به ۶ قسمت کرد و به هر یک از ما داد… این آخرین غذایی بود که در کنار هم خوردیم!”

بسیاری با نقل بالا آشنا هستند. لااقل تصویری از آن را در فیلم سینمایی پیانیست ( رومن پولانسکی ) دیده اند، اما بد نیست بدانید این خاطره حقیقی پیانیست مشهور لهستانی، ولادیسلاو اشپیلمن، از آخرین روز بودن در کنار خانواده اش است که در کتاب “مرگ یک شهر” آن را نقل می کند.

ولادیسلاو اشپیلمن (۱۹۱۱-۲۰۰۰) آهنگساز یهودی در سونوویس لهستان به دنیا آمد. او یکی از معدود بازماندگان اردوگاههای مرگ نازیهاست که پس از شکست آلمان و پایان جنگ، خاطرات دردناک قتل عام روسها، لهستانیها، اوکرایینیها، لیتوانیاییها و یهودیها را توسط ارتش نازی در کتاب ” مرگ یک شهر ” نقل کرد که در چاپهای بعدی به ” پیانیست ” تغییر نام داد والبته رومن پولانسکی کارگردان نیز آن را در قالب فیلم در آورد…

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/51-The-Pianist/19-The-Pianist.jpgمن ولادک اشپیلمن را از آن جهت تحسین می کنم که به مثابه بسیاری از ما هرگز در بند قهرمان شدن و نام و آوازه درکردن نیست، اما سرنوشت او به قسمی رقم می خورد که در ردیف قهرمانان پرآوازه جنگ جهانی دوم قرار می گیرد. او از همان ابتدا تنها به پیانو و نواختن دل خوش دارد. اولین سکانس فیلم با تصویر کردن آخرین اجرای زنده او در رادیوی رسمی ورشو که همزمان با اولین حمله جدی نازیها به این شهر است، آغاز می شود. هر چه جلو تر می رویم نقش موسیقی و پیانو را در زندگی ولادک بیشتر و پر رنگ تر می بینیم. موسیقی او را با دخترک دلربایی آشنا می کند که ولادک به او علاقمند است. اندکی بعد زمانی که نازیها شهر رااشغال کرده اند، فروش پیانوی شخصی ولادک، خانواده را از گرسنگی نجات می دهد. در زمان زندگی تبعیدی در گتو، پیانو نواختن ولادک در یک رستوران یهودی خرج خانواده را تأمین می کند. در دوران زندگی پنهانی در شیروانی مقر نازیها در ورشو نیز این نوازندگی ولادک است که دل افسر آلمانی را به ترحم می آورد و جان او را نجات می دهد. در تمام فیلم شاهد هستیم که با همه رنجها و مرارتهایی که ولادک می برد و تصاویر مخوف و دردناکی که از نظر می گذراند، او تنها دو بار می گرید. یک بار زمانی که خانواده اش را به اردوگاههای مرگ نازیها می برند و بار دوم زمانی که او پس از نواختن پیانو برای افسر آلمانی، در همان اتاقک زیر شیروانی با صدای بلند گریه می کند و گویی خاطرات پژمرده دوران گذشته را می کاود…

همانطور که گفتم، از نظر من ولادک اشپیلمن فیلم پیانست یک قهرمان جنگ نیست! قهرمان صبر شاید اما قهرمان جنگ؟! او در تمام مدتی که نازیها در صدد حمله به ورشو هستند و یا دوران زندگی در گتو، هیچ چیز از جنگ نمی داند! او مثل خواهران و برادرش، اخبار جنگ را مرور نمی کند و چنانکه می بینیم، این دیگرانند که او را در جریان اخبار و وقایع قرار میدهند. او هرگز مانند دوستان و همرزمانش برای پیروزی و آزادی ایدئولوژی و ترفند نمی تراشد و ترجیح می دهد آنقدر صبر کند که روزی دوباره انگشتانش شاسیهای پیانو را لمس کنند. هر چند که بیدارانه از پشت پنجره ای که میان رویاهای او و وقایع دهشتناک جنگ فاصله می اندازد، برای همه از دست رفته ها “آه ” می کشد!

زیبا ترین سکانسی که از فیلم پیانیست به یاد دارم، صحنه ای است که ولادک در یکی از همان آپارتمانهایی که او را تا آینده حفظ می کند، نوای موسیقی را که از آپارتمان جنبی می آید، مستانه گوش می دهد و به ناگاه و علی رغم توصیه دوستانش که به او خاطر نشان کرده اند که نباید در مدت زندگی در این آپارتمان سر و صدایی تولید کند، شروع به نواختن پیانوی خاک گرفته ای می کند که در گوشه ای از اتاق نشیمن جای دارد. اما زمانی که در نمای نزدیک، انگشتان ولادک را می بینیم، متوجه می شویم که سر انگشتانش با شاسیها فاصله دارند و او تنها در خیالش، پیانو می نوازد!

اما چرا “رومن پولانسکی” فیلم پیانیست را ساخت؟

– رومن پولانسکی تنها دو سال پیش از شروع جنگ جهانی دوم به همراه والدینش، از فرانسه به زادگاهش در لهستان بازگشت. پدر و مادر پولانسکی از جمله کسانی بودند که به اردوگاههای مرگ نازیها فرستاده شدند، اما خود رومن با کمک پدرش موفق به فرار از گتو شد و از این سفر وحشتناک بازماند. مادرش زیر آزار و شکنجه نازیها در همان اردوگاه درگذشت و رومن نیز باقی عمرش در طی جنگ جهانی دوم را در گوشه پرتی از لهستان به زندگی با یک خانواده کاتولیک گذراند. سرانجام نیز در سال ۱۹۴۵، پدر و پسر یکدیگر را باز یافتند.

منبع: بوم سفید

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

64
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
64 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
34 Comment authors
محمدkkkkهمایونمحمد Sepehr Akhoundiمینو Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
محمد
Member
Member
محمد

S.g.7:متوسط رو به خوب،نه بیشتر.به نظرم در مقایسه با شاهکار اسپیلبرگ(فهرست شیندلر)حرفی واسه گفتن نداره و بازی برودی همه به نظرم ارزش این همه تقدیر رو نداشت فقط خوب بود و نه بیشتر

من اینو گفتم؟!
آقا فیلم بدیه.

مینو
Guest
Member
مینو

پیشنهاد میکنم اونایی که خیلی احساساتی هستند تماشا نکنند

senator
Guest
Member
senator

فیلم خوبی بود.و ارزش دیدن رو داره

فرناز
Guest
Member
فرناز

فیلم فوق العاده ایهههههه.. اشکم دراومد..چقد نازیا خونخوار بودن 😥

9jan
Guest
Member
9jan

فیلم خیلی خیلی قشنگیه ولی از لحاظ تاریخی دروغه و جنبه تبلیغاتی داره…لطفا یکم از قدرت تجزیه و تحلیلتون استفاده کنید. هرچی که میخونید یا تو فیلم شاهکاری مثل این میبینین دلیل نمیشه راست باشه…راسته که تاریخ رو فاتحان مینویسند. البته نظرایه مخالف هم قابل احترامن 🙄

محمد
Member
Member
محمد

متوسط رو به خوب،نه بیشتر.به نظرم در مقایسه با شاهکار اسپیلبرگ(فهرست شیندلر)حرفی واسه گفتن نداره و بازی برودی همه به نظرم ارزش این همه تقدیر رو نداشت فقط خوب بود و نه بیشتر

محسن غلامی
Member
Member
محسن غلامی

فیلم خوبی بود
نه عالی بود
نه شاهکار
فقط خوب بود.

عجیبه برام این همه تعریف

سهیل ارامی
Guest
Member
سهیل ارامی

به نظرم فیلم عالی و پر احساسی .فیلم بر اساس مستندات تاریخی ساخته شده. هنوز بازمانده های هلوکاست هستند ضمن اینکه مادر خود رومن پولانسکی در یکی از همین اتاقهای گاز معدوم شده بنابراین فکر نمیکنم پروپاگاندایی در کار باشه وقایع داخل فیلم واقعا وجود داشتن

iman_a
Guest
Member
iman_a

صفات شیطانی انسان 😳

iman_a
Guest
Member
iman_a

یه نظر من عقاید polanski در فیلم سازی رو نمیشه از این فیلم فهمید

اوج سبک کار polanski رو میشه تو شاهکار rosemary baby دید که به زیبایی مدرنیسم و صفات شیطانی انشان رو به نقد میکشونه

البته این فیلم رو هم دوست داشتم,فکر کنم polanski تو این فیلم یه جورایی خاطراتش رو به تصویر کشونده

لیلا
Guest
Member
لیلا

رضا۷۷:به نظرمن پیانیست فیلم خوبی نیست.درسایه دکورهای عظیم و زیبای فیلم این ایده رو به خورد تماشگر می ده که ارتش آلمان یک عده خونخوار هستند که مثل آب خوردن آدم می کشند. مثلا اون صحنه به خط کردن کارگران یهودی و سپس خواباندن یک عده از آنها و تیر خلاص زدن به اونها اصلا قابل باور نیست برای خود من این صوال وجود داشت آخه آلمانها با چه انگیزه ای دارند این کار رو می کنند. باید یک کارشناسی بی غرض تاریخ در مورد واقعیت های وقایع این فیلم نظر بده.حسی رو که ازدیدن این فیلم گرفتم مثل حسی… ادامه »

رضا77
Guest
Member
رضا77

به نظرمن پیانیست فیلم خوبی نیست.درسایه دکورهای عظیم و زیبای فیلم این ایده رو به خورد تماشگر می ده که ارتش آلمان یک عده خونخوار هستند که مثل آب خوردن آدم می کشند. مثلا اون صحنه به خط کردن کارگران یهودی و سپس خواباندن یک عده از آنها و تیر خلاص زدن به اونها اصلا قابل باور نیست برای خود من این صوال وجود داشت آخه آلمانها با چه انگیزه ای دارند این کار رو می کنند. باید یک کارشناسی بی غرض تاریخ در مورد واقعیت های وقایع این فیلم نظر بده.حسی رو که ازدیدن این فیلم گرفتم مثل حسی… ادامه »

لیلا
Guest
Member
لیلا

فیلم بسیار زیبا و با بازی فوق العاده آدرین برودی.فیلمهای یک شنبه ی غم انگیز و زندگی زیباست روبرتو بنینی هم در مورد هولوکاست و جنایات نازیهاست.اونها هم فیلمهای زیبایی هستند ولی من تمام مدت این فیلم اشک می ریختم. به تلخی جنگ و نتایج اون و خودخواهی یک انسان و جنگ چقدر ویران کننده و فاجعه باره.امیدوارم یک روزی برسه هیچ دینی و نژاد انسانی خودش رو برتر از دین و نژادهای دیگران ندونه و زمین و انسانها رنگ آرامش و صلح رو به خودش ببینند

Amirr
Guest
Member
Amirr

احسان:چقدر ظلم آلمانهای کثیف در این فیلم قابل لمسه!!!فقط میتونم بگه که این فیلمو من با کیفیت خوب ندیدم چون تمام مدت فیلم اشک چشمامو پر کرده بود…

ouh come on!!!!!

Amir Gh
Guest
Member
Amir Gh

۹:دیالوگهای به یاد ماندنی فیلم: اشپیلمن: نمیدون چطوری ازت تشکر کنم. افسر نازی: از خدا تشکر کن. اون باعث میشه که ما زنده بمونیم. اشپیلمن: (هراسان به سربازان روسی) شلیک نکنید!‌ من لهستانی‌ام! آلمانی نیستم! افسر روس: پس چرا اون پالتوی مسخره رو پوشیدی؟ اشپیلمن: سردم بود! اشپیلمن: من جایی نمی‌رم! هلینا: خوبه پس منم جایی نمی‌رم. مادر: مسخره بازی در نیارین، ما باید با هم باشیم. اشپیلمن: ببین… اگه قرار باشه بمیرم ترجیح میدم تو خونه خودم باشم. اینجا می‌مونم. اشپیلمن: میدونم که زمان مسخره‌ای برای گفتن این حرفه… اما… هلینا: چی؟ اشپیلمن: تو خیلی خوب به نظر میای.… ادامه »

m
Guest
Member
m

این معجزه سینماست که ما فیلم رو میبینیم و بعد میگیم عالی.بازی برودی عالیه نتیجش رو هم میبینه موسیقی هم فوقالعاده است.اما فیلم اینقدر دروغ پردازی داشته که حتی یه پاروپاگاندا نباشه.فیلم به وضوح دنبالرو شیندلره.
برای من بشخصه دروغ پردازی زیاد خیلی از لذت فیلم کم کرد.منم هولوکاست رو قبول دارم ولی این فیلم رو نه.
یه سوال ازتون میکنم:ایا واقعا قبول میکنید که فیلم تا حد زیادی واقعی باشه؟
اگه جوابتون بله است.خب این جادونی پرده نقره ای است

Abe
Member
Member
Abe

این فیلم بهترین فیلم جنگ جهانی است چون کسی که خودش جنگو تجربه کرده این فیلمو ساخته. بی شک بهترین فیلم پولانسکی بود. همینطور Adrien Brody فوق العاده بود

نیما هوشمند
Guest
Member
نیما هوشمند

فیلم بسیار زیبایی بود البته تاثیرگذاری فهرست شیندلر بیشتر بود،بازی آدرین برودی فوق العاده بود.موضوع دو فیلم شبیه به هم بود مظلومیت یهود…

peyman mirmoeeni
Member
Member
peyman mirmoeeni

این فیلم یه بار دیگه قدرت رومن پولانسکی توی عرصه کارگردانی به رخ کشید…کارگردانی فوق العاده بود…فیلمم توی ژانر جنگی خوب بود اما به شاهکارای جنگی استیون اسپیلبرگ(فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان )نمی رسه ولی همین که بیننده حادثه هولوکاست باور میکنه(چه واقعی باشه چه نباشه)نشون می ده فیلم موفقی بوده

امیر علی ز
Member
Member
امیر علی ز

من هم امشب این فیلم رو دیدم….به نظرم فیلم خوبیه اما شاهکار و بهترین فیلم تاریخ نیست…

فهرست شیندلر به مرتب بهتر از پیانیست هست..

مستر مهدی
Guest
Member
مستر مهدی

بهترین فیلم تاریخ سینمای جهان هیچ فیلمی به گرد پاش هم نمیرسه
فوق العاااااااااااااااااااده

9
Guest
Member
9

دیالوگهای به یاد ماندنی فیلم: اشپیلمن: نمیدون چطوری ازت تشکر کنم. افسر نازی: از خدا تشکر کن. اون باعث میشه که ما زنده بمونیم. اشپیلمن: (هراسان به سربازان روسی) شلیک نکنید!‌ من لهستانی‌ام! آلمانی نیستم! افسر روس: پس چرا اون پالتوی مسخره رو پوشیدی؟ اشپیلمن: سردم بود! اشپیلمن: من جایی نمی‌رم! هلینا: خوبه پس منم جایی نمی‌رم. مادر: مسخره بازی در نیارین، ما باید با هم باشیم. اشپیلمن: ببین… اگه قرار باشه بمیرم ترجیح میدم تو خونه خودم باشم. اینجا می‌مونم. اشپیلمن: میدونم که زمان مسخره‌ای برای گفتن این حرفه… اما… هلینا: چی؟ اشپیلمن: تو خیلی خوب به نظر میای.… ادامه »

9
Guest
Member
9

این فیلم واقعا فوق العادس من نمیدونم بعضیا چطوری بااین فیلم مخالفن

Abolfazl esI
Guest
Member
Abolfazl esI

با نظرات عادل موافقم …
منم وقتی فیلم رو دیدم تمام این برام تداعی میشد که چقدر از لحاظ فنی و ساختاری از فهرست شیندلر وام گرفته!
و اینکه یه فیلم کاملا یکطرفانه است … نمیگم این اتفاقات وجود نداشته ولی هالیوود هرجور دلش خواسته آلمان نازیسم رو تو سینماش نشون داده … یه مشت وحشی از خدا بی خبر مطلق بد!
والا بلا به پیر به پیغمبر اون بدبختا هم مجبور بودن … مجبور …

sia nem
Member
Member
sia nem

hadi32:سلام به نظر من تموم فیلم مقوا بود و چیزی غیر از توهم و خیالبافی برای باور کردن اینکه واقعاً حادثه هولوکاست اتفاق افتاده نبوده مثلاً اگه توجه کنید بیشتر خانواده های یهود در بی نیازی هستند و اگر کسی از آنها کمی کمک بخواهد به او کمک مالی می رسانند ولی در این فیلم چیزی غیر از اینکه زجر و بدبختی و کمک نکردن به بقیه نبود فیلمش کلاً چیزی غیر از توهم نبود و حتی ارزش یک بار دیدن رو نداره البته به غیر از موسیقی بسیار زیباش hadi32:سلام به نظر من تموم فیلم مقوا بود و چیزی… ادامه »

amir
Member
Member
amir

hadi32:سلام به نظر من تموم فیلم مقوا بود و چیزی غیر از توهم و خیالبافی برای باور کردن اینکه واقعاً حادثه هولوکاست اتفاق افتاده نبوده مثلاً اگه توجه کنید بیشتر خانواده های یهود در بی نیازی هستند و اگر کسی از آنها کمی کمک بخواهد به او کمک مالی می رسانند ولی در این فیلم چیزی غیر از اینکه زجر و بدبختی و کمک نکردن به بقیه نبود فیلمش کلاً چیزی غیر از توهم نبود و حتی ارزش یک بار دیدن رو نداره البته به غیر از موسیقی بسیار زیباش

شما هم توجیه میخوای.ابته نظرتون محترمه.

hadi32
Guest
Member
hadi32

سلام به نظر من تموم فیلم مقوا بود و چیزی غیر از توهم و خیالبافی برای باور کردن اینکه واقعاً حادثه هولوکاست اتفاق افتاده نبوده مثلاً اگه توجه کنید بیشتر خانواده های یهود در بی نیازی هستند و اگر کسی از آنها کمی کمک بخواهد به او کمک مالی می رسانند ولی در این فیلم چیزی غیر از اینکه زجر و بدبختی و کمک نکردن به بقیه نبود فیلمش کلاً چیزی غیر از توهم نبود و حتی ارزش یک بار دیدن رو نداره البته به غیر از موسیقی بسیار زیباش

سید محمود تقوی
Guest
Member
سید محمود تقوی

فیلم با گارگردانی و بازی ریبا و با میزانسی ساده اما پرمعنا و کاربردی حس زیبایی به ادم میده هنر رو ماندگار نشون میده .هولوکاست رو با یه دید تازه به ادم نشون میده فیلم قوی و زیبا و شاهکاره.

عادل سبحانی
Member
Member

امیر:برادر من محله ی چینی ها چه ارتباطی به چینی ها داشت اصلا؟سرجمع یه لوکیشن تو محله ی چینی ها داشت.حالا نمی دونم چه جوری باعث اختلاف چین و آمریکاشده بوده.اگر منبعی داری معرفی کن برم بخونم.در بودن اسپیلبرگ در صحنه نمیدونم.هیچی نشنیدم.بازم اگه منبعی داری بگو.در آخر هم میگم شاید شباهت بین پیانیست و فهرست شیندلر باشه اما مقایسشون کاری بس غلط است. دوست عزیز امیر آقا من این دو فیلم رو با هم مقایسه نکردم چون که این کاره به شدت عقب مونده ای است یک توضیح کوتاه در مورد محله چینی ها بدم آب بزرگترین دلیل بقای… ادامه »

amir
Member
Member
amir

برادر من محله ی چینی ها چه ارتباطی به چینی ها داشت اصلا؟سرجمع یه لوکیشن تو محله ی چینی ها داشت.حالا نمی دونم چه جوری باعث اختلاف چین و آمریکاشده بوده.اگر منبعی داری معرفی کن برم بخونم.در بودن اسپیلبرگ در صحنه نمیدونم.هیچی نشنیدم.بازم اگه منبعی داری بگو.در آخر هم میگم شاید شباهت بین پیانیست و فهرست شیندلر باشه اما مقایسشون کاری بس غلط است.

adel cinemapara
Guest
Member

ببین امیر جان من و شما چت که نمیکنیم برای همین اخرین نظرم رو میدم رومن پلانسکی کارگردان فیلم پیانیست در سال ۴۷۹۱ یک فیلمی ساخت به نام (محله چینی ها) در سال اکران این فیلم در آمریکا با استقبال خوبی رو به رو شد اما این فیلم دلیلی برای اختلافات بیشتر بین کشور امریکا و چین شد که امریکایی ها برای نشان دادن حسن نیتشون به کشور چین مجبور به یک تهمت به پلانسکی شدن و اون رو به دلیل تجاوز به یک دختر ۱۳ ساله از امریکا بیرون کردن در سال ۹۹۹۱ پلانسکی طبق نامه ای که به… ادامه »

amir
Member
Member
amir

اصلا موافق نیستم.درسته پس زمینه ی دو فیلم مشابه است اما موضوع فهرست شیندلر ایجاب میکنه که جامع تر باشه(در مورد جنگ) اما این مزیتی به حساب نمیاد که پیانیست نداشته باشه.در پیانیست موضوع و نحوه ی شخصیت پردازی ایجاب میکنه (همون طور که گفته بودم)بیشتر روی اشپیلمن و اختلالات درونی و بیرونی ایشون تمرکز داشته باشیم.که این به نوبه ی خودش شاهکاریه.و در ضمن پیانیست در تاریخ سینما گم نشده و نخواهد شد یک فیلم بیاد ماندنی و ممکنه که در نگاه اول با فهرست شیندلر مقایسه بشه اما این کار اشتباهه وچون پیانیست اثری مستقل و در قسمت… ادامه »

عادل سبحانی
Member
Member

فیلم از پلان های هنری با سطح بسیار بالایی برخورداره و همچین حرفی که میزنی پذیرفته نیست..و در مقابل فهرست شیندلر هم حرفهایی برای گفتن داره.اما با این تفاوت هایی دارن.فهرست شیندلر از دیدگاه دو جبهه بیان میشه و تقریبا تمام اتفقات جنگ رو در اطراف اسکار شیندلر به طور فوق العاده نشون میده و طرف دیگر گات رو نشون میده با دیدگاه های مخصوص خودش.اما پیانیست مربوط یک نفره و رو شخص اشپیلمن تمرکز داره که زشتیهای جنگ چطور یک هنرمند رو چه از نظر جسمی و چه روحی نابود میکنه.پس قبل از قضاوت غلط در مورد حرف های… ادامه »

amir
Member
Member
amir

adel:با تمام احترام به نظرات باید بگم ما با یک فیلم متقلب رو به رو هستیم از انجایی که سال نود وسه فیلم فهرست شیندلر بر روی پرده رفت و به یک شاهکار در تاریخ سینما مبدل شد ما دیگر فیلمی را که به آن معنی درباره ی هولوکاست و نازیسم کار شده باشه ندیدیم و پیانیست اساسا کپی برداشت هایی از همان شیندلره و چیزی اضافه بر اون نداره فقط برای پخش شدن توی کشورهای اسلامی به پلانسکی توصیه شده بود که فیلم رو بسازه که صحنه نداشته باشه اساسا همین مسئله فقط توی این فیلم میتونه جالب باشه… ادامه »

عادل سبحانی
Member
Member

با تمام احترام به نظرات باید بگم ما با یک فیلم متقلب رو به رو هستیم از انجایی که سال نود وسه فیلم فهرست شیندلر بر روی پرده رفت و به یک شاهکار در تاریخ سینما مبدل شد ما دیگر فیلمی را که به آن معنی درباره ی هولوکاست و نازیسم کار شده باشه ندیدیم و پیانیست اساسا کپی برداشت هایی از همان شیندلره و چیزی اضافه بر اون نداره فقط برای پخش شدن توی کشورهای اسلامی به پلانسکی توصیه شده بود که فیلم رو بسازه که صحنه نداشته باشه اساسا همین مسئله فقط توی این فیلم میتونه جالب باشه… ادامه »

sia nem
Member
Member
sia nem

بسیار زیبا بود یه شاهکار

محمد
Member
Member
محمد

چقدر ظلم آلمانهای کثیف در این فیلم قابل لمسه!!!فقط میتونم بگه که این فیلمو من با کیفیت خوب ندیدم چون تمام مدت فیلم اشک چشمامو پر کرده بود…

علي
Guest
Member
علي

یه شاهکار سینمایی با بازی فراموش نشدنی آدرین برودی

حمید محمدزاده
Member
Member
حمید محمدزاده

فیلمی زیبا با ریتمی کند!

k1
Guest
Member
k1

بهترین فیلمی بود که دیدم.