نقد و بررسی فیلم The Mirror (آینه)


خلاصه داستان:

راوی فیلم،«الکسی»-که فقط صدای او را می شنویم-خاطراتش را ازسه نسل خانواده اش،رابطه اش با پدر و مادرش-از کودکی تا بزرگ سالی -همسرش و پسر کوچکش باز می گوید و ...


نقد و بررسی فیلم به قلم

تارکوفسکی در حدود چهل سالگی تصمیم گرفت به کودکی خویش یباندیشد و فیلمی از خاطره های بیشتر تلخ و به ندرت شیرین بسازد. فیلمی درباره ی مادرش و درباره ی یک خانه. این طرح که نخست “سلامت بازیافته” و سپس “روز روشنِ روشن” نام داشت در انتها به “آینه” تبدیل شد.

 

خاطره

 

روایت آینه استوار به حرکت خود انگیخته ی ذهن پیش می رود. زمان در آینه هزار پاره است و خاطره ها در آینه و کارهای دیگر تارکوفسکی به هیچ رو به معنی بازنگری دقیق و جزء به جزء رویدادهای گذشته نیست. فقط حضور روایتی از گذشته است در اندیشه ی واکنش امروز. این نوع بازآفرینی زیبایی شناسانه است.مردی چهل ساله در بستر بیماری و شاید در چند قدمی مرگ به گذشته ی خود می اندیشد. به آن سوی آینه ای که زمان در اختیار او قرار داده است، و بازتاب تصاویر کودکی اش را به اکنون منتقل می کند. فیلم لحن دفتر خاطره های شخصی دارد. صمیمی است با گونه ای اعتماد و اطمینان به خویشتن. این راستگویی آینه در هنر شوروی کم سابقه است. آینه صادقانه از زندگی و گذشته ی یک فرد سخن گفت، آن هم در جامعه ای که به دلیل حاکمیت دیرپای رژیمی مستبد و پلیسی از یاد همگان رفته بود که از خویشتن سخن بگویند.آینه همچون موزاییکی از خاطرات است.تارکوفسکی در این باره می گوید: ” خاطرات کودکی که سال ها مرا رنج می دادند، به ناگاه محو شدند. سرانجام کابوس خانه ای که بیشتر سال های کودکی من در آن سپری شده بود، از بین رفت. سال ها پیش می خواستم خیلی ساده قلم را روی کاغذ به حرکت در آورده و خاطراتم را بنویسم. آن روزها هیچ به فکر ساختن فیلم نبودم. بیشتر به فکر نوشتن داستانی بودم درباره ی سال های جنگ.”اما تارکوفسکی حس می کرد که این مجموعه ی خاطرات کودکی چیزی کم دارد. دیدگاهی کلیدی و اصلی که فیلم را از یک حدیث نفس شاعرانه فراتر ببرد. او در طرح دوم خاطرات مادر و خاطره های خود را به گونه ای موازی هم مطرح می کند و سرانجام در طرح نهایی بخش هایی مستند را هم افزود و کوشش کرد تا مستند ها به زیان سینما- حقیقت نزدیک نشود. اختلاف بین همسر راوی و راوی حتی در واپسین طرح وجود نداشت و فقط در جریان فیلم برداری شکل گرفت.

 

کودکی

 

بیشتر شخصیت های اصلی فیلم های تارکوفسکی به جهان چنان می نگرند که کودکان. آن ها با شور و عاطفه چیزها را در نظر می گیرند و مطرح می کنند. هرچند در برابر خشونت و بدی بی دفاع اند و زود امیدشان را از دست می دهند، اما سرانجام به نیک نهادی انسان باور دارند.دو سویه ی متضاد کودکی در آینه بیش از دیگر آثار تارکوفسکی نمایان است. تنهایی و درماندگی از یک سو و زندگی شاعرانه در داچا(کلبه ی روستایی) در پناه مادر و همراه با خواهر از سویی دیگر. جنگل هم زیباست و هم نمادی است از ترس جهان وحشی بیرون داچا(روسیه ی دوران استالین) در عین حال دنیای ناگزیر و حتی زیبای ما.

 

بیماری

 

در فیلم های تارکوفسکی بیماری جایگاهی ویژه دارد. در حالی که بیماری در”فریادها و نجواها”ی برگمان یا “خاطرات کشیش روستا”ی برسون بیماری دنیای مدرن (سرطان) است، در فیلم های تارکوفسکی افراد به بیماری هایی گرفتار می آیند که در کتاب مقدس از آن ها یاد شده. آن ها کور، لال و فلج هستند، یا به چشم دیگران مجنون می آیند. تارکوفسکی نخست طرح آینه را “سلامت بازیافته” نامیده بود.حس راوی از بازیافتن و بازگویی خاطره هایش رهایی است. تارکوفسکی در مصاحبه ای می گوید: “آینه حکایتی است که قصه گوی آن آدم بیماری ست و فقط آرزوی سلامتی دارد…بخش های فیلم تکه هایی از قصه ی او هستند و خودش در موقعیت کسی قرار دارد که دیگر فرصت کافی برای توضیح آن در اختیار ندارد.”راوی بیمار است و زجر می کشد. از آهنگ زندگی شاد هر روزه جدا می شود و شاید با خشونت یک بیمار به دنیا توجه دارد.یوری که در آغاز آینه سرانجام عباراتی را درست بیان می کند و می گوید: ” من می توانم حرف بزنم” نمونه ی ملتی است که سرانجام توانست اندکی از رنج هایش را بازگوید. در آغاز دهه ی 1960 با اصلاحات محدود و شکسته ی خروشچف روس ها به بیان باز هم محدود و نظارت شده ی خاطرات خود از یکی از مهیب ترین دیکتاتوری های تاریخ مدرن روی آوردند.آینه جدی ترین و راستگو ترین بیان یادهای تاریکی و مصیبت است. این فیلم خاطره ی ترس است، ترس از کف رفتن آرامش خانواده. بیرون خانه جز ترس نیست و درون آن هم احتمال جدایی مادر و پدر ترسناک است.

 

خانه

 

داچا در آینه به معنای کامل واژه یک پناهگاه است. از خیابان های مسکو به چاپ خانه ی منجمد از ترس می رویم. از آپارتمان راوی به راهروهای سرد و اتاق تنهایی اسپانیایی های دور از وطن راه می یابیم. اما از گذر راه های سرسبز روستا به داچا می رسیم که در برابر بادها ایستاده است، و در آن مادر، کتاب ها، نقاشی های لئوناردو، ظرف های شیر تازه و گرم، را می توان باز یافت. دورادورش پر از صدای پرندگان است و زیباست. خانه در آینه کامل ترین نماد دوستی با طبیعت و حس گریز از خطر است. خطری که در آن سال ها قدرتمندترین جنبه ی زندگی روس ها محسوب می شد.

 

بسیاری از مطالب این نوشته برگرفته از کتاب امید بازیافته،سینمای آندری تارکوفسکی،نوشته بابک احمدی است.

 

گرداوری و تالیف:پروانه ستاری

منبع:4cinema

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

دوربین آرام-آرام وارد داچا ( کلبه ی چوبی ) می شود، همانطور که نور درخشان خورشید وارد شده است،همانطور که آن توله سگ داخل شده است و همان طور که آوای آرام بخش پرندگان، اجازه ی ورود پیدا کرده است. به آرامی به کنار پنجره می رسیم. از قاب پنجره بیرون را می توان دید. مادر کمی آن طرف تر نشسته است. تنها است. آلوشا به سمتش می رود. لحظاتی بعد،این نما تمام می شود، در اوج سادگی، در اوج زیبایی. و فیلم آینه ی آندری تارکوفسکی فرصت تجربه ی چنین تصاویری است. تصاویری که از خانه، مادر، پدری که نیست، کودکی و جنگ می گویند، چرا که از خاطره سرچشمه می گیرند. خاطرات هنرمندی روس که پیش از آنکه فیلم اش را ساخته باشد، آن را زندگی کرده است.فیلم آینه با یوری، همان پسر نوجوان که بسختی سخن می گوید،و تلاش او برای حرف زدن، آغاز می شود. او سرانجام به کمک مربی خود، بدون هیچ مشکلی، سخن می گوید: « من می تونم حرف بزنم.» بلافاصله بعد از این حرف اوست که تیتراژ و همچنین موسیقی باخ، به طور همزمان، آغاز می شوند. اکنون همه چیز برای تارکوفسکی فراهم است. او می تواند از خاطرات، کودکی و رنج هایش سخن بگوید. بابک احمدی در تعبیری زیبا،صدای یوری را وقتی می گوید « من می تونم حرف بزنم»، به نگاه چشم هایی همانند می داند که ناگهان بینا می شوند.فیلم آینه با فریاد از سر شادی پسری دیگر ( این بار، پسری خردسال ) به اتمام می رسد. گویی حالا کههنرمند از گذشته رها گشته، آینده را فریاد می زند: «خاطرات کودکی که سال ها مرا رنج میدادند به ناگاه محو شدند. سرانجام کابوس خانه ای که بیشتر سالهای کودکی من در آن سپری شده بود، از بین رفت. سالها پیش می خواستم خیلی ساده قلم را روی کاغذ به حرکت درآورده و خاطراتم را بنویسم. آن روزها هیچ به فکر ساختن یک فیلم نبودم. بیشتر به فکر نوشتن داستانی بودم درباره ی سال های جنگ.» در این حرف ها تارکوفسکی از خاطراتی می گوید که او را دچار رنج کرده بودند. از کابوس هایی که دیگر از بین رفته اند. فیلم آینه، تجلی همین رنج ها و کابوس هاست:

در فضایی که باد بی رحمانه می وزد، درختان دائم به این طرف و آن طرف می روند، پرنده ای ازشیشه ی شکسته ی پنجره ای به بیرون می پرد و خلاصه گونه ای ترس همه جا را فرا گرفته است ( از آن ترس ها که نمی دانیم از کجا می آیند )، در نمایی دور، کودکی خردسال را می بینیم که به طرف خانه می رود. در نمای بعدی، پسرک به کنار دری رسیده، سعی می کند در را باز کند. تلاشش اما بی نتیجه می ماند. لحظه ای بعد پسرک از کادر خارج می گردد. ناگهان در باز می شود، آرام-آرام. همراه با صدایی که مشخصه ی هر در قدیمی لولایش روغن کاری نشده است. پشت در مادر نشسته است. نزدیک اش سگی ایستاده. با یادآوری دیگر شخصیت های سینمای تارکوفسکی، حضور سگ در این صحنه را نشانی از تنهایی و رنج مادر می دانم. و نگاه مادر در این صحنه، گواهی است برحرف من. گویی که نگاهش دردهایش را فریاد می زند. دردهایی که در آغاز فیلم، به گونه ای دیگر قابل درک است:

 

در حالی که باران می بارد، مادر نزدیک پنجره نشسته، می گرید. ناگهان خبری می رسد: انبار آتش گرفته. لحظاتی بعد وقتی او را می بینیم که خونسردانه ( در حالی که دست به سینه بر لبه ی چاه نشسته است.) منظره ی آتش سوزی انبار را تماشا می کند، شاید دچار حیرت شویم. اینکه چرا مادر در برخورد با آتش سوزی انبار چنین بی تفاوت است. دقایقی بعد وقتی همراه خود او ( مادر ) به چاپخانه ( محل کارش ) می رویم و با او در حالی همراه می شویم که گم شدن مقاله ای آشفته اش کرده است و در واقع رنج هایش را می بینیم، آنگاه شاید در بازبینی صحنه ی آتش سوزی ابتدای فیلم، عکس العمل مادر را چندان غیر معمول ندانیم. میان این همه درد، آشفته نشدن برای یکی از دردها،چندان هم غیر معمول نمی نماید.در آینه بادها می وزند. عجب هم می وزند! جدا از آن باد مرموز آغاز فیلم، در کابوس ها نیز، حضور سنگین باد، انکار ناپذیر است. همچون آن کابوسی که در آن دوربین با دنبال کردن آلوشا، که انگار از چیزی ترسیده، به داخل داچا می رسد. در آنجا باد، پرده های سفید رنگ را به داخل می راند. انگار اینجا مرکز ناامنی هاست. و درون داچا، همچون بیرونش، هراسناک است. در این فضای هراسناک، ناگهان آینه ای پیدا می شود. در دل داچا. و از میان قاب این آینه، تصویر آلوشا، طفل پنج-شش ساله ی روس، را می نگریم. گویی هنرمند از مخاطبش درخواستی دارد. انگار که از تماشاگر می خواهد که به آینه ی ذهن او بنگرد. بله، آینه ی آندری تارکوفسکی. و تصویر آلوشا در قاب این آینه از طرفی، تصویر کودکی تارکوفسکی است، و از طرفی دیگر، همچون تصویری هراسناک از ملتی درد کشیده می ماند. آری، ترس و هراس آلوشای کوچک، ترس و هراس ملت روس دوران جنگ را به یاد می آورد.

 

بگذارید به سراغ قابی مشابه برویم

 

در آغاز آینه، وقتی خبر می رسد که انبار آتش گرفته، پسرک را می بینیم که چقدر مشتاق تماشای آتش سوزی است. به سرعت از کنار میز بلند می شود و به سمت در می رود. دوربین تارکوفسکی اما، او را تعقیب نمی کند. در عوض، به آرامی به کنار آینه ای می رسد. از قاب آینه همان کودک را در کنار پسرکی دیگر می بینیم. در چارچوب در ایستاده، صحنه ی آتش سوزی انبار را تماشا می کنند. و بدین سان، درد و رنج کودکی تارکوفسکی قاب گرفته می شود. به نظرم،رنج ها و ترس ها، در آینه ی تارکوفسکی زیباترین شکل خود را پیدا کرده اند.آری،رنج های زیبا، ترس های زیبا و سینما ی زیبا.

 

سخن آخر

 

نمی دانم آینه را دیده اید یا نه. شاید هم دیده و قصد دوباره دیدنش را دارید. شاید فکر کنید با فیلمی رو به رو هستید که سخت می توان دیدش و با آن ارتباط برقرار کرد. فیلمی که داستانی نامشخص دارد. به شما اما خواهم گفت، آینه ساده ترین داستان تاریخ سینما را دارد و همانطور که خود تارکوفسکی گفته: حکایت یک خانه ی قدیمی است.

 

منبع:زیبایی و دیگر هیچ

نقد و بررسی فیلم به قلم

کارگردان (آندره تارکوفسکی) با در هم آمیختن فلاش بک ها و رویداد هایی تاریخی ( نمایه هایی حقیقی ) و اشعاری در خلال روایت (اشعار فوق متعلق به آرسنی تارکوفسکی-پدر آندره-می باشند) سعی در نمایش باز آفرینی تصاویری از زندگی مردی که در حال مرگ است دارد. این تصاویر روایت هایی از دوران کودکی او که مقارن با جنگ جهانی دوم است و دوران نو جوانی و روشن گری هایی دردناک در باب خانواده و گذشته ی اوست. داستان افکار ی در هم تنیده و بازتابی از تاریخ اجتماعی روسیه است.

 

ورود به جهان “آینه” کلیدهایی می خواهد (در این بحثی نیست و حتی در این که تارکوفسکی آدم آسانی نیست)، کلیدهایی نه از آن گونه که ما با مفهوم تراشی، پیچیده گویی و نمادسازی می سازیم. جهان تارکوفسکی را تنها باید حس کرد؛ به ویژه آنجا که از مادر، وطن و دربدری سخن می گوید. نمی دانم شاید هم تنها خود را به مانند او باید غریب،بی وطن و بی جایگاه دید در جهانی که هر روز پیش از پیش به ویران کردن جایگاه های گذشته می پردازد، تا او را حس کرد. برای ورود به جهان تارکوفسکی نیازمند باز اندیشی دوباره ایم…

 

آینه ی تارکوفسکی به شدت سابجکتیو است. بازی ماریا ایوانونا ویشنیاکووا (مادر آندره ی تارکوفسکی) در نقشِ مادربزرگ (دورانِ پیری ماریا) که همه چیز بر او ختم می شود؛ تصویر مادر تارکوفسکی بر دیوار خانه ی ناتالیا، اشعار آرسنی تارکوفسکی (پدر آندره تارکوفسکی) با صدای دوّار و موج دار که مزیّن کننده ی چندین فیلم پسرش بوده اند، و عکس پدر تارکوفسکی بر دیوار خانه ی آلکسی (راوی)، همه و همه نشان دهنده ی شخصی بودن این اثر هستند.

 

چیزی که برای من جالب است این است که سینمای تارکوفسکی مدام ما را به کشف درون مایه ی زندگی در زندگی شخصی خودمان تشویق می کند. به خانه ی مادر، به وطن، به عشق به خواهر و برداری. کاری که خود تارکوفسکی می کرد. اما برخی هستند، که توقع دارند، زندگی را در سینمای تارکوفسکی ها و برگمان ها و فلینی ها تجربه کنند. در حالی که زندگی همان چیزی است که آن را رها کرده ایم و به دیدنِ فیلم نشسته ایم.

 

دیالوگ هایی که به حالت توصیف گرانه و روایتی از زبان راوی(آلکسی) که شاید به خاطر مشابهت او با خود آندره تارکوفسکی، هیچ وقت چهره ی او را جلو دوربین نمی بینیم، حالاتی خیال انگیز و شاعرانه دارند که در سینمای دهه ی هفتاد مثال زدنی هستند. مونولوگ هایی که هیچ وقت قدیمی نخواهند شد:

 

آلکسی(راوی):آدم ها را فقط وقتی می شد شناخت که از بیشه می گذشتند. اگر مردی به سوی خانه می پیچید پدر بود. و اگر راهش را ادامه می داد، پدر نبود. و معنایش این بود که اون هرگز از جنگ بازنخواهد گشت….

 

و یکی دیگر از وجوهِ بدیع و قابل ستایشِ فیلم، حرف ها و ایدئولوژی های شخصی تارکوفسکی است و این جملات را اغلب از زبانِ رهگذران و بازیگران نقش چندم فیلم می شنویم. مثلِ مدیرِ چاپ خانه، و مردِ دکترِ رهگذر در ابتدای فیلم.

 

مرد:درخت ها هجوم نمی برند. ما همیشه این طرف و آن طرف می دویم. پرگویی می کنیم، حرف های عوامانه می زنیم. چون به طبیعتی که در ماست اعتقاد نداریم. همیشه بدگمانیم. همیشه شتاب داریم. وقتی برای تفکّر باقی نذاشته ایم…

 

عنوانِ اوّلیه ی فیلم، “روزِ روشنِ روشن” بوده و نهایتاً به آینه تغییر کرده است. آینه، در ادبیات گوناگون معانی گوناگون را تداعی می کند. در ادبیات ایران، نمادی از روشنایی و خودشناسی است. در ادبیات اروپای غربی و امریکای مرکزی و جنوبی، چیزِ شومی قلمداد می شود که شیطان یا موجودات بدشگون از داخل آن تجلی می کنند. و در ادبیات شرقِ اروپا، نمادی از تاریخ است. از این رو شاید ده ها فیلم، کتاب، شعر و داستان با عنوانِ آینه خلق شده باشد. این سخت می نمایاند که بتوانیم حدس بزنیم که عنصرِ آینه یک متافور و نماد است یا یک عنصر رئالیستی و خیال برانگیز. پدیده ی آینه در بیش تر لوکشین های فیلم، حتی در طبیعت، بر انعکاس آب های جمع شده در چاله ها قابل ملاحظه است. آینه ی خانه ی آلکسی که چند لکّه و سیاهی آن را از خلوص انداخته نیز می تواند نمادی باشد بر لکّه هایی بر زندگی آلکسی (می تواند هم نباشد). در نمای مستند جنگ اسپانیا، زنی قاب آینه ی بزرگِ شکسته ای را در دست گرفته و مقصد نامعلومی را دنبال می کند. در خانه ی ناتالیا و مادربزرگ و همسرِ پزشک نیز آینه به وضوح عرض اندام می کند. آینه شاید نمادی از تاریخ باشد( قبلاً هم گفتم شاید نباشد) جنگِ اسپانیا، جنگ جهانی اوّل در جوارِ رودِ دُن، انقلاب فرهنگی 1969 چین به رهبری مائوتسه یونگ، و آزادی فرانسویان از زندانِ باستیل. انفجار اتمی هیروشیما و….

 

ولی همه ی این ها حدس و گمان است. و شاید این ها هیچ کدام صرفاً نماد چیزِ مشخصی نباشند و همه چیز نسبی باشد. امّا چند چیز قابل رؤیت در فیلم، اشاره به جنگ ها، انقلاب ها، مادر و خانواده هستند که توّجه به آن ها غیرقابل انکار است.

 

نمای تک رنگِ فلش بک، وقتی آلسکی جوان(راوی) از کودکیِ خود می گوید: میزی با رومیزی سفید، در فضایی طبیعی میانِ درختان. بر روی میز یک سیب زمینی با یک قاشق و یک شمعدان است. در نمای بعدی باد شروع به وزیدن می کند. سفره را در هوا می کشد. شمعدان را که مفهومی از نور و روشنایی و گرمای خانه بود را واژگون می کند و بر میز دَمَر می سازد. و سیب زمینی و قاشق که مفاهیم از رونق خانواده بوده را پایین می اندازد. رو میزیِ سفید و پاک هم چنان در هوا تقلّا می کند و درختانِ متلاطم و سبزه های هراسان از شدّت باد تکان می خورند. و تنها مادر و سگِ وفادار در خانه هستند. و این قطعاً منظره ای از شروع یک جنگ است. که نور و طعام خانواده را از بین برده و همه چیز را مشوّش می نماید.

 

چهره ی ایگنات دنیلزف، در نقش های کودکی آلکسی(راوی) و ایگنات(پسر راوی) شباهتی غریب و قریب به چهره ی آندره ی تاکوفسکی کارگردان دارد. ضمن این که در سکانس های پایانی فیلم، در نمایی که آلکسی پرنده ی نیمه جان را از روی دُشکِ خوابش بر می دارد و به هوا پر می دهد را خودِ تارکوفسکی بازی کرده. اگر چه بنا به دلایلی باز هم شخصی از نشان دادنِ چهره اش امتناع کرده. این ها همه مدارکی دیگر بر شخصی بودنِ این فیلم ( بگذارید بگویم یک شاهکار) هستند.

 

سینمای تارکوفسکی نمونه ای شاعرانه از سینمای هنرمندانه است. برای مثال: سگِ آندولسی لوییس بونوئل و سالوادور دالی نیز کاری هنرمندانه و خیال برانگیز بود. امّا خود بونوئل بر این واقف بود که کسانی که این فیلم را یک اثر شاعرانه می دانند احمق هایی بیش نیستند.

 

امّا سینمای تارکوفسکی، خصوصاً آینه نمونه ی یک سینمای شاعرانه است. در نماهای تک رنگ و مستند دقیقه ی پنجاه، می بینیم که والدین با پسرانِ خود وداع می کنند. کیف آن ها را به دستشان می سپارند و شاید آن ها را برای تحصیلات به جایی که ما به آن مدرسه می گوییم بفرستند. مدرسه در فاصله ی دو جنگِ جهانی در شوروی، مکانی بود که عمده ی وقتش صرفِ تعلیماتِ نظامی می شد. بچه ها با کیف به مدرسه می رفتند. امّا سلاح به دست می گرفتند. و تمرین تیر اندازی می کردند. آسافی یف، دوست هم دوره ی آلسکی نوجوان، با این که پدر و مادر خود را در یک محاصره ی جنگی از دست داده، حاضر نیست که درست شلیک کردن را یاد بگیرد. درست عقب گرد کند. و آماده باش بایستد.. و نارنجکی که پرت می کند نیز مشقی است. و در میانِ خاطراتِ کودکیِ راوی، دخترکی موقرمز با لبی ترک خورده را می بینیم که نقطه ی عطف تمامِ این خاطرات است. همه ی بچه ها، حتی معلم آموزش نظامی دلباخته ی او هستند. وقتی به او فکر می کنند، تفنگ در دستشان سست می شود. و وقتی برای دقایقی تفنگ را محکم در دست می گیرند، یعنی برای دقایقی او را فراموش کرده اند. همه ی این ها ( به عقیده ی شخصیِ من) اعتراضی است به پدیده ی جنگ. که بین دولت مردان ایجاد می شود. اما سفره ها و خانواده های مردم را ویران می کند.

 

مطالب فوق برگرفته از سایت های:IMDB.COM و Senses of Cinema و پرده ی شیشه ای میباشند.

 

مجله‌ی الکترونیکی قـالـپـا

نقد و بررسی فیلم به قلم

به اعتراف منتقدان شوروی،تولید فیلم پیچیده را می‏توان یکی از بزرگ‏ترین دستاوردهای سینمای اتحاد شوروی،از دوران استالین تا به امروز،به حساب آورد.با این‏حال منتقدین سرسختی چون«باسکاکوف»،نایب‏ رئیس کمیتهء سینمایی شوروی،با استناد به این گفتهء «لنین»که«سینما یک هنر توده‏ای است»هنوز بر این‏ عقیده که فیلم باید برای تمامی توده‏ها ساخته شد و عقیده که فیلم باید برای تمامی توده‏ها ساخته شد و پافشاری می‏کنن.«باسکاکوف»با چنین اعتقادی، فیلم‏هایی چون«رنگ انار»اثر«پاراجانوف»و«آینه» اثر«آندرئی تارکوفسکی»را بعنوان فیلم‏های‏ روشنفکران به باد انتقاد می‏گیرد و البته این را هم باید دانست که او یکی از نخبگان حزب کمونیست به‏شمار می‏رود.از سوی دیگر منتقدینی چون«بلیمان»و «لوتمان»آشکارا چنین فلیم‏هایی را مورد حمایت قرار می‏دهند.آنها این‏طور تشخیص داده‏اند که دوران‏ فیلم‏های سادهء «سوسیال رئالیستی»دیگر به سر آمده و هنر مدرن هنری چندبعدی و کارآمدتر و پیچیده‏تر است. آن‏گونه که«لوتمان»در کتابش،نمادهای سینمایی و مسائل زیباشناسی سینما،می‏نویسد«هنر نه‏تنها می‏تواند انتقال‏دهندهء اطلاعات باشد،بلکه قادر است‏ بینده‏اش را نیز به نیروی درک این اطلاعات مسلح سازد و از این طریق موقعیت خود را تحکیم کند.«نمایش‏ ساختار پیچیدهء انسان بر پردهء سینما»تماشاچی حاضر در سینما را به سطوح بالاتری از هوش و عواطف ارتقا می‏دهد(و بالعکس نمایش ساختار ساده‏ای از انسان‏ به روی پردهء سینما،بیننده را به ابتذال سوق می‏دهد). این قدرت سینما و در واقع علت وجودی آن است.»

 

و«اندرئی تارکوفسکی»در فیلم آینه،به راستی که‏ «ساختار پیچیده‏ای از انسان»را،به روی پرده آورده‏ است.

 

همکار«تارکوفسکی»،«سرژ پاراجانوف»،همیشه‏ خود را مدیون او دانسته و در تمامی گفته‏هایش دین‏ خود را به او ادا کرده است،در مصاحبه‏ای که من با پاراجانوف انجام دادم،او تارکوفسکی را چنین وصف‏ کرد:«یک اعجوبه،یک انسان بی‏همتا،شگفت‏انگیز و خوش‏سیما و این مایه خوشبختی من است که معاصر او هستم.شاید اگر تأثیر فیلم«کودکی ایوان» «تارکوفسکی»بر من نبود،هرگز به کارگردانی رو نمی‏آوردم…به عقیدهء من«تارکوفسکی»کارگردان‏ درجه یک سینمای اتحاد شوروی می‏باشد… تارکوفسکی یک نابغه است.»با این حال،فیلم آینه مورد حمله منتقدان خوبی نظیر باسکاکوف و سایرین قرار گرفت و در ردیف فیلم‏های درجهء سه قرار داده شد. توضیح آن‏که،زمانی که اعضای رسمی حزب و دولت‏ اتحاد شوروی فیلمی را بررسی می‏کنند،می‏توانند آن را در یکی از سه گروه زیر قرار دهند:

 

گروه نخست،فیلم‏های درجه‏یک می‏باشند که به‏ تصویب کامل می‏رسند و پیش از سایر فیلم‏ها اکران‏ می‏گیرند و از روی آنها در حدود صد نسخه گرفته‏ می‏شود.سازندهء چنین فیلمی،کارگردان درجه یک‏ به حساب می‏آید و پاداش می‏گیرد.گروه دوم،فیلم‏های‏ درجهء دومی می‏باشند،که هرچند به تصویب می‏رسند، بااین‏حال تعداد نسخه‏های آنها و میزان نمایش آنها به‏ اندازهء فیلم‏های درجه یک نمی‏باشد و به سازندهء چنین‏ فیلمی دستمزد چندانی تعلق نمی‏گیرد و بالاخره فیلم‏های‏ گروه سوم یا فیلم‏های درجه سه.چنین فیلم‏هایی به‏ تصویب نمی‏رسند و نمایش آنها به چند کلوب کارگری‏ محدود می‏شود.از چنین فیلمی تنها چند نسخه گرفته‏ می‏شود و سازندهء آن نه‏تنها دستمزدی نمی‏گیرد،بلکه در اکثر مواقع به جرم هدر دادن اموال عمومی،شانسش را برای ساختن فیلم‏های بعدی نیز از دست می‏دهد.

 

چنین موردی برای فیلم«رنگ انار»پیش آمد. بدین‏ترتیب که فیلم به مدت پنج سال توقیف بود و پس‏ از آن‏که مجددا آن را ادیت کردند بعنوان یک فیلم‏ درجه سه در یکی از سینماهای مسکو،روزانه یک یا دو بار،به نمایش درآمد.

 

فیلم«آینه»ابدا در مسکو نمایش داده نشد و من این‏ فیلم را سال گذشته هنگامی که به شوروی مسافرتی‏ داشتم،در لنینگراد،در سینمایی مجاور با«سینما تئاتر میر»تماشا کردم.این سینما نیز به مانند سایر سینماهای‏ شوروی،سینمای چندان جالبی نبود.صندلی‏هایش‏ چوبی،نمایش فیلم بسیار بد و صدای آن بسیار نامفهوم‏ بود.با این حال علی رغم چنین نمایش بدی،فیلم یک‏ شاهکار بود.

 

به تعبیری،این فیلم را می‏توان بازتاب معکوسی از فیلم«کودکی ایوان»تصور کرد.چراکه«کودکی ایوان» «بیوگرافی عینی»یک نوجوان روسی در جنگ دوم‏ جهانی است،در حالی که آینه«بیوگرافی ذهنی»یک‏ پسر بچه در دوران استالین می‏باشد.«آینه»را می‏توان‏ بیوگرافی خود«تارکوفسکی»،تا به امروز،به حساب‏ آورد.مادر پسربچه در حقیقت مادر خود اوست(که در فیلم چند هنرپیشه زن نقش او را در سنین مختلف ایفا می‏کنند)،و دست‏آخر سروده‏های پدر«تارکوفسکی»، «ارسنی تارکوفسکی»،توسط هنرپیشه‏ای به‏نام‏ «اسموکتونوفسکی»،بر زبان رانده می‏شود.

 

این فیلم را می‏توان،آنچنان که«لوتمان»می‏گوید، نمونهء بارزی از«ساختار پیچیدهء انسان بر پردهء سینما» به حساب آورد.فیلمی چندبعدی با پرش‏هایی به آینده و گذشته،در فضا و زمان از ذهنیت به عینیت و مضاف‏ برآن،«سکانس»های رؤیا که با ذهنیت به عینیت قهرمان فیلم‏ ارتباط دارن بازتابی از زندگی خصوصی نویسنده و کارگردان فیلم می‏باشند و به نظر من هدف‏ «تارکوفسکی»قراردادن آینه‏ای در برابر طبیعت و مشاهدهء منظرهء آن در آینه است،اگر واقعا چنین هدفی‏ داشته باشد.در ادامه،سعی خواهیم کرد که تحلیل‏ دقیق‏تری ارائه دهم،اما برای این کار باید حداقل‏ دوازده‏بار فیلم را دیده باشم و من تنها یک‏بار فیلم را دیده‏ام و از طرف دیگر،از آن‏جا که این فیلم ذهنی‏ است،پس خواه‏ناخواه تحلیل من از آن نیز ذهنی است و چه بسا اگر منتقدی دیگر نقدی بر این بنویسد شما تصور کنید که او فیلم دیگری را نقد کرده است،چرا که‏ «آینه»،خود مجموعه‏ای از چند فیلم می‏باشد.از سوی‏ دیگر استفاده از اشعار پدر«تارکوفسکی»در فواصل‏ متناوب،عامل دیگری است که پیچیدگی فیلم را دوچندان کرده است.شعر به خودی‏خود زبان پیچیده‏ای‏ را داراست،حتی اگر در کتابی نوشته نشده باشد،تا چه‏ برسد به این‏که بر پردهء سینما جاری شود،آن هم‏ سینماهای نامناسب شوروی،می‏بایست اینها را پیش از این متذکر می‏شدم،خواهش من این است که اگر چیزی‏ را جاانداخته یا اشتباهی کرده‏ام مرا ببخشید.

 

«آینه»دارای سه‏بعد است.بعداول،نمایش زندگی‏ واقعی یک انسان در عصر کنونی و رابطهء او با مادر، همسر،پسر و دیگران می‏باشد.بعد دوم فیلم خاطرات‏ این فرد و بعد سوم رؤیاها و کابوس‏های دوران کودکی‏ اوست.هر سهء اینها بدون هیچ مرزبندی مشخصی با یکدیگر ممزوج می‏شوند و علاوه بر اینها فیلم دارای‏ بعد دیگری نیز می‏باشد و آن نمایش فیلم‏های خبری در سکانس‏هایی از فیلم می‏باشدکه این فیلم‏های خبری‏ هرکدام مربوط به دورهء مشخصی از تاریخ هستند.

 

همان‏طور که در«ادیت»فیلم‏های مدرن مرسوم‏ است،در این فیلم برای تغییر صحنه از«فیداوت»و یا «میکساژ»ی استفاده نشده است و در این‏جا«کات‏ها» همگی پرشی‏اند.

 

اخیرا یکی از مخبرین شوروی نامه‏ای در مجلهء «ایزکستف‏کینو»نوشته و زبان به شکایت از فیلم آینه‏ گشوده است.

 

او آینه را به جدول کلمات متقاطع تشبیه کرده و می‏گوید:«سرنخ‏های بسیاری در فیلم مشخص شده‏اند، اما فیلم،خود منشأپرسش‏های بی‏شمار و بدون پاسخ‏ می‏باشد.»دو تن از منتقدان شوروی در مقاله‏ای که در همان مجله چاپ شد(شماره چهارم،سال 1975)،در صدد پاسخ دادن به این اعتراضات برآمدند:«این فیلم، اعترافات یک هنرمند است و در آن،هنرمند نه‏تنها تک‏تک اتفاقاتی را که در جریان کنونی زندگی‏اش روی‏ داده برمی‏شمرد،بلکه به دوران گذشته بازمی‏گردد و برای درک رویدادهای گذشتهء زندگی‏اش آنها را نیز بازمی‏شمرد.با واقعیات زندگی رودررو می‏شود و حقایق حاشیه‏ای زندگی‏اش را نیز بی‏نصیب نمی‏گذارد تا از این طریق درکی از تأثیرات متقابل«شعور آگاه»و شعور نیمه‏آگاه»خود پیدا کند…».

 

این هم یادداشت‏های من دربارهء همان فیلم: در پیش‏درآمد فیلم،پسربچه‏ای را می‏بینیم که لکنت‏ زبان دارد و نمی‏توان به راحتی صحبت کند،او به‏ دکتری مراجعه می‏کند که از روش‏هایی گوناگون،از جمله هیپنوتیزم،برای درمان لکنت زبان استفاده می‏کند و پسر بچه را یاری می‏کند که بر نقیصه‏اش غلبه کند.در این‏جا بخش اصلی فیلم با تیتراژ آغاز می‏شود.زنی از پشت حصار سیمی به مزرعهء سبز و زیبایی خیره شده‏ است.مرد بیگانه‏ای از میان علفزار عبور کرده و پس از آن با زن صحبت می‏کند.در دست بیگانه یک کیف‏ پزشکی دیده می‏شود و از زن می‏خواهد که به او اجازهء دهد از مزرعه عبور کند(بعنوان میان‏بر).در پشت صحنه‏ یک خانهء قدیمی روستایی به چشم می‏خورد، پسربچه‏ای(پسر همان زن)و مردی نیز رد بخشی از صحنه قرار گرفته‏اند و نوعی احساس نگرانی و ترس‏ تمام فیلم را دربرگرفته است.(به تشخیص من خانهء روستایی که در فیلم دیده می‏شود از نوعی است که در سرزمین روسیه به«داشا»معروف است.کارگردان‏ پرخرج ما در فیلم«سولاریس»نیز از همین نوع کلبه‏ استفاده کرده است).

 

ناگهان بر روی پردهء سینما صحنهء آتش‏سوزی مهیب‏ انبار کاه ظاهر می‏شود.تصویر شعله‏های آتش در چشمان کودک منعکس شده و چشمانش را به رنگ‏ قرمز سیر درآورده است و ساختمان با«حرکت آرام» درهم فرو می‏ریزد،گویی که همه اینها در کابوسی رخ می‏دهند،این اولین آتش‏سوزی در زندگی پسربچه‏ است.سپس قطعه شهری از پدر«تارکوفسکی»قرائت‏ می‏شود.

 

فیلم سیاه و سفید می‏شود:صحنه‏ای از یک مسابقهء گاوبازی و متعاقب آن صحنه‏ای از جنگ داخلی اسپانیا (من بهت‏زده شدم،چند نما از فیلمی که در سال 1937‏ ساخته بودم،فیلم«امروز مادرید-فردا لندن‏»،در این‏ بخش از فیلم به‏کار رفته بود.مجددا صحنهء آتش جنگ‏ به آتش‏سوزی ساختمان مبدل می‏شود.سپس آینه‏ای‏ ظاهر می‏شود و تصویر مادر را درون آن می‏بینیم که به‏ سبک امروزی آرایش کرده و پیرتر شده است.دوربین‏ حرکت می‏کند و از برابر پوستر تبلیغاتی فیلم«اندره‏ روبلف»،اثر«تارکوفسکی»عبور می‏کند و سپس در درون یک آپارتمان خالی،که ظاهرا متعلق به‏ «تارکوفسکی»است،شروع به گردش می‏کند.کسی در صحنه حضور ندارد،تنها صدای گفتگوی دو نفر شنیده‏ می‏شود.

 

-پدر کی مار ترک کرد؟.

 

-«1935».حرکت دوربین همچنان ادامه دارد.

 

-مرا ببخش مادر.

 

در این‏جا شعری قرائت می‏شود که مفهوم تمامی‏ صحنه‏ها و مونتاژهای موازی این قسمت از فیلم را با زبان استعاره بیان می‏کند و اکنون قطعه‏ای از آن را که به‏ سختی ترجمه کرده‏ام نقل می‏کنم:

 

«در خانه‏ای زندگی می‏کنم

 

که هیچ‏گاه ویرانش نخواهم کرد

 

می‏خواهم تمامی انسان‏های قرون و اعصار

 

به درونش آیند و در آن سکنی گزینند

 

می‏خواهم که با زنان و کودکانشان بر روی یک‏ نیمکت بنشینم

 

همان نیمکتی که پدربزرگ‏ها بر آن نشسته‏اند و نوه‏ها بر آن خواهند نشست،همان نیمکتی که آینده‏ و گذشته را به هم پیوند داده است.»

 

(و این دقیقا همان کاری است که تارکوفسکی در فیلم‏ انجام می‏دهد).اکنون به سطح دیگری از فیلم ارتقا پیدا می‏کنیم:

 

در دفتری هستیم،چراغ‏های رومیزیی را می‏بینیم که‏ هرکدام مانند ستاره‏ای می‏درخشند.دوربین بی‏هیچ‏ مکثی از دفتر وارد چایخانه می‏شود و از مقابل‏ ماشین‏های چاپ قدیمی عبور می‏کند،واضح است که‏ این‏جا روزنامه‏ها را صفحه‏بندی می‏کنند.حرکت دوربین‏ همچنان ادامه دارد و از برابر تصویر پرزیدنت‏ «کالینین»می‏گذرد.این‏جاست که متوجه می‏شویم، اکنون دوران استالین و دههء سی قرن ما است.مادر با شتاب از دفتر خارج می‏شود،چاپخانه را پشت‏سر می‏گذارد(در این‏جا همراه با حرکت او از مقابل ما تصویر«استالین»عبور می‏کند)و وارد کتابخانه می‏شود. روزنامه‏ای را از روی میز برداشته و با تشنج آن را ورق‏ می‏زند و مطالبش را با دقت می‏خواند.وحشت و اضطراب در سیمای او موج می‏زند.به راستی چه‏چیزی‏ او را تا بدین‏حد ترسانده است؟(این مسأله تا مدت‏ها برایم به صورت سؤال باقی ماند،تا این‏که آن را با دوستان روسی‏ام در میان گذاشتم.ترس مادر بی‏دلیل‏ نبود،چرا که اشتباهی کرده بود و در دوران«استالین» اشتباه همان و بازداشت و تبعید به«گولاگ»همان، در مورد کسی خطا کرده بود که کوچک‏ترین خطای‏ غیرعمد را نمی‏بخشید چه برسد که نامش را اشتباه‏ چاپ کرده باشند.

 

بله،در دفتر روزنامهء«پراودا»،ارگان حزب‏ کمونیست،اشتباهی رخ داده بود و هیچ‏کس متوجه آن‏ نشده بود.لغت اسرالین Sralin به جای استالین‏ Stalin چاپ شده بود.اسرات Srat در زبان روسی‏ به معنی گندزدن است.گذشتهء آن اسرال Sral می‏باشد و«اسرالین»یعنی آدمی که گندزده است!هرکس که به‏ نحوی در این اشتباه سهیم بوده،از کارکنان چاپخانه تا میز نسخه‏برداری،جایش در«گولاگ»است).

 

باز هم جهش دیگری به سطح تازه‏ای از فیلم: کتابی از«لئوناردو داوینچی»در دست پسربچه‏ قرار دارد و او ناشیانه آن را ورق می‏زند.واضح است که‏ پسربچه نمی‏داند که چگونه باید با کتاب‏های زیبا رفتار کند. در این‏جا آینه مجددا ظاهر می‏شود.پس از آن در رابطه با آثار«داوینچی»صدایی این سؤال را مطرح‏ می‏سازد:«انسان چگونه تحت نفوذ علم و هنر قرار می‏گیرد؟».

 

مجددا صحنهء دفتر روزنامه و چراغ‏رومیزی به روی‏ پرده ظاهر می‏شود و متعاقب آن صدای زنگ تلفن به‏ گوش می‏رسد،صدای پدر را از آن‏سوی خط می‏شنویم. پدر،او و مادرش را رها کرده و رفته است و اکنون دچار عذاب‏وجدان شده است.پدر می‏گوید:«تو باید مادرت‏ را ببینی،او خیلی برایت نگران‏است».

 

نقش همسر در فیلم توسط همان هنرپیشه‏ای ایفا می‏شود که نقش مادر را ایفا می‏کند(با این تفاوت که در نقش مادر موهایش را جمع کرده است و در نقش همسر موهای آویزانی دارد)این احساس عذاب‏وجدان دقیقا یادآور احساس عذاب‏وجدانی است که قهرمان‏ «سولاریس»به خاطر رهاکردن همسرش بدان دچار شده‏ بود و هرچقدر سعی می‏کرد که خاطرهء او را از یاد ببرد موفق نمی‏شد.

 

در این‏جا فیلم«کات»شده و بعد دیگری می‏یابد: «دوربین دهانهء یک تفنگ را نشان می‏دهد،پسربچه در میدان تیراندازی است و مراحل آموزشی هدف‏گیری و تیراندازی را فرامی‏گیرد.«آماده برای کار دفاع از میهن» این اشعاری است که هر محصل شوروی اعم از پسر یا دختر مجبور به عمل‏کردن آن است.ناگهان مربی فریاد می‏زند:«به راست،راست»،«پسر 360 درجه به دور خود می‏چرخد و در جواب سرزنش مربی‏اش می‏گوید:«من‏ فقط از دستورات اطاعت کردم.برای همین هم به راست‏ چرخیدم»در همین زمان،نارنجک دستی‏اش را کشیده و پرتاب می‏کند(طرز استفاده از نارنجک را نیز به آنها یاد می‏دهند).مربی بطور غیرارادی خود را به روی نارنجک‏ می‏اندازد،می‏خواهد جان بچه‏ها را نجات دهد ولی‏ متوجه مشقی‏بودن نارنجک می‏شود.

 

سپس،ناگهان خود را در گرماگرم یک جنگ واقعی‏ می‏یابیم.جنگ جهانی دوم یا به تعبیر آنها«جنگ کبیر میهنی».اما در این‏جا اثری از صحنه‏های حماسی‏ فیلم«سوسیال رئالیستی»به چشم نمی‏خورد و تنها چند«شات»خبری سیاه و سفید نمایش داده می‏شوند. واحدهایی از ارتش سرخ از رودخانه‏ای می‏گذرند،اما حرکاتشان منضبط نیست.سربازان از رمق‏افتاده،با تقلای زیاد راه خود را از میان گل‏ولای باز می‏کنند. باتلاق احاطه‏شان کرده و در صدد بلعیدن‏نشان است و آنها با تقلا و رنج،مسلسل و یا خمپاره‏اندازی را بر دوششان‏ حمل می‏کنند.اما ایشان قهرمانان واقعی‏اند.در این‏جا شعری برجسته از«تارکوفسکی»قرائت می‏شود:«اینان‏ جاودانگانند.جنگ واقعی این‏جاست،در کشاکش‏ خون،گل و رنج »در این‏جا فیلم کات شده و ما را از این‏ چشم‏انداز باتلاقی به منطقهء زیبا و پر از برف انتقال‏ می‏دهد.افرادی را می‏بینیم که روی یخ سرسره‏بازی‏ می‏کنند و پس نیز جزو آنهاست.

 

ناگهان صحنهء آتش‏بازی در میدان سرخ بر پرده ظاهر می‏شود و این نمایانگر پیروزی است.پیروزیی که‏ چهره‏اش بلافاصله با نشان‏دادن انفجار اتمی هیروشیما و قارچ اتمی بر روی پردهء سینما خدشه‏دار می‏شود.

 

مجددا فیلم به محل سرسره‏بازی رجعت می‏کند و پسربچه را می‏بینیم که ایستاده و پرنده‏ای به روی کلاه‏ پوست خزش نشسته است.

 

سپس«کات»و یک فیلم خبری به روی پرده می‏آید. فیلم تظاهرات گروهی از جوانان را نشان می‏دهد.همه‏ شبیه به یکدیگرند و کتابی را که در دست دارند تکان‏ می‏دهند،کتاب«سخنان پیشوا»،سپس هزاران تصویر از«مائو»به روی پرده می‏آید.(این صحنه‏ها تداعی کنندهء استالین،فرامین غیرقابل سرپیچی‏اش و میدان سرخ می‏باشد که مملو از تصاویر اوست، تصاویری که در دست‏های جوانان حمل می‏شوند.)

 

فیلم رنگی می‏شود و به صحنهء آتش‏سوزی‏ بازمی‏گردد.پس از آن کتاب زیبایی،«لئوناردو داوینچی»،دوباره نشان داده می‏شود.سپس سرباز را می‏بینیم که از جنگ بازگشته و با همسرش در مقابل آینه‏ صحبت می‏کند ولی تصویر سرباز در آینه دیده نمی‏شود. در این‏جا باز هم صحنهء پسر و آتش‏سوزی ساختمان بر روی پرده می‏آید،چهل سال بازگشت به عقب.

 

فیلم سیاه و سفید می‏شود:مردم را می‏بینیم که در زیر باران شدید از مسکو مهاجرت می‏کنند(در زمان‏ حملهء هیتلر). باز هم تصویر آینه بر روی پرده می‏آید و در این‏جا برای نخستین بار موسیقی پخش می‏شود (تا این‏ قسمت فیلم، شعر، دیالوگ، مونولوگ، مکالمه با خود و صداهای مختلف پخش شده است، اکنون قطعاتی از «باخ»،«پورسل»و«برگولزی»را می‏شنویم).

 

چراغ‏ها روشن و خاموش می‏شوند.پسر و مادرش‏ را می‏بینیم که به دکتر روستا مراجعه می‏کنند همان‏ دکتری که او را در صحنه‏های آغازین فیلم دیده‏ایم.مادر گوشواره‏هایش را به همسر دکتر می‏فروشد،همسر دکتر می‏گوید:«حالا مال من شدند»و گوشواره‏ها را برمی‏دارد.اکنون دوران جنگ است و می‏دانیم که آنها از نظر مواد غذایی در مضیقه‏اند.همسر دکتر علاوه بر پول، خروسی را نیز به آنها داده و می‏گوید:«بفرمایید، می‏توانید بکشیدش»و سپس ساطوری را به مادر می‏دهد،اما مادر که تاکنون چنین کاری را نکرده است‏ وحشت‏زده می‏شود.به محض این‏که ساطور پایین‏ می‏آید،دوربین به روی صورت او ثابت می‏ماند و آن‏گاه‏ پرهای خروس را می‏بینیم که به صورتش پرتاب‏ مس‏شوند.حالت تهوع له او دست می‏دهد، گوشواره‏هایش را پس می‏گیرد و به سرعت از خانه خارج‏ می‏شود. دوربین نوزادی را نشان می‏دهد و پس از آن تصویر شوهر را در آینه می‏بینیم. تصویر تغییر شکل می‏دهد (شعری در وصف مرگ قرائت می‏شود)و شوهر می‏میرد.

 

فیلم رنگی می‏شود و به گذشته بازمی‏گردد،به خانهء قدیمی روستایی،درختان غان و مزرعه سبز که نمای‏ اولیهء فیلم را تشکیل می‏دهند.مادر و پدر در مزرعه‏ استاده‏اند و هر دو جوان شده‏اند.پدر می‏پرسد:«چی‏ دوست‏داری،پسر یا دختر؟»(قطعه‏ای از باخ)و این‏جا همان جایی است که نطفهء پسر بسته می‏شود.بازهم‏ صحنهء انبار آتش‏گرفته به روی پرده می‏آید،صدای فریاد انسان و جیغ پرنده‏ای به گوش می‏رسد و پس از آن‏ باز هم درختان غان و طبیعت سرسبز…

 

فریاد انتقاد «سوسیال رئالیست‏ها»به هوا برخاسته‏ است.بیشتر نقدهایی که توسط خبرگان سینمای‏ شوروی،اعم از حزبی‏ها و غیرحزبی‏ها در رابطه با این‏ فیلم نوشته شده است برعلیه آن می‏باشد.در مجلهء رسمی«ایزکوستوکینو»بعضی توسط دو گروه سینمایی‏ انجام شده.این دو گروه عبارتند از کالج«گوسکینو» (سازمان دولتی فیلم)و اتحادیهء سینماگران شوروی.آنها در این مباحثه چهار فیلم را بررسی کردند،من در این‏جا چکیده‏ای از نظرات ایراد شده در مورد فیلم آینه را بازگو خواهم کرد.در این بحث آنها مکررا این مسأله را مطرح‏ کرده‏اند که آینه قابل درک نیست.

 

«ن.سیزوف»،رئیس استودیوهای فیلم مسکو، می‏گوید:«تارکوفسکی برای بیان افکار و احساساتش‏ روش پیچیده‏ای را برگزیده و این باعث می‏شود که فیلم‏ برای تماشاچیان قابل درک نباشد.»

 

«و.ی.باسکاکوف»:آینه مسائل روحی جالبی را مطرح می‏سازد،اما درک این روحیات بسیار مشکل‏ است.این فیلم برای عدهء معدودی ساخته شده است و یک فیلم روشنفکرانه به حساب می‏آید و سینما ماهیتا نمی‏تواند یک هنر روشنفکرانه باشد.»

 

«و.ن.ناوموف»:خیلی‏ها،حتی مدرنیست‏ها نیز،نمی‏توانند درکی از آنچه که در این فیلم روی‏ می‏دهد داشته باشند.این فیلم برای آنها اسرارآمیز و غیرقابل درک است.»

 

جی.کاپرالوف»:«تارکوفسکی هنرمند باریک‏بین‏ و باهوشی است،«اپیزود»های مجزا و زیبای فیلم خود شاهد بر این مدعایند. بااین‏حال فیلم در کنار هم‏ قراردادن آنها ناموفق است.آینه فیلمی بر علیه معضلات‏ پیچیدهء دوران ما است،معضلاتی که تراژدی عصر ما به‏شمار می‏آیند.بااین‏حال«تارکوفسکی»در بیان‏ افکارش ناموفق است و فیلم مبهم است و آن‏طور که‏ درخور یک هنرمند امروزی است،«تارکوفسکی»به‏ نتیجهء قطعی نمی‏رسد و فیلم پایان درستی ندارد. (مسلما فیلم تارکوفسکی به نتیجهء قطعی‏اش رسیده‏ است.مگر او برای بیان افکارش در یک جامعهء استبدادی راه دیگری دارد؟در جایی که بیان معضلات‏ تراژیک دوران ما،بعنوان مثال استالینیسم،آشکارا غیرممکن است.)

 

«گراسیموف»،کارگردان کهنه‏کار سینما،آینه را چنین توصیف می‏کند:«کوششی در تجزیهء روح انسان‏ توسط مردی که از استعدادهای شگرفی برخوردار است.»و می‏افزاید:«فیلم با نگرشی ذهنی به دنیای‏ خارج آغاز می‏شود و لزوما بینندگان آن نیز محدود می‏باشند.»سایرین نیز کم‏وبیش چنین دیدگاهی را مطرح می‏سازند.

 

«ب.متالنیکوف»:«تارکوفسکی دست به قماری‏ زد و بازنده شد…فیلم او را می‏توان نوعی اعتراف سینما به حساب آورد و اعتراف محتاج به شجاعت است و چنین کاری تنها از تارکوفسکی برمی‏آید…اما با کمال‏ تأسف باید اذعان کرد که فیلم او تنها برای عدهء معدودی‏ از مردم ساخته شده است،کسانی که تحصیلات‏ سینمایی دارند…با این حال ما به تلاش‏هایی در جهت خلاقیّت نیازمندیم و تلاش‏های«تارکوفسکی»را نمی‏توان نادیده گرفت.»

 

«م.م.خودتسف»،کارگردان سینما:«اگر بخواهیم‏ به این فیلم به چشم یک فیلم سطح بالا نگاه کنم،که البته‏ چاره‏ای ندارم،باید بگویم که ناموفق است… «تارکوفسکی»یک اعجوبه است،هنرمندی است که‏ همیشه از او انتظار افکار بکری را داشته‏ام،افکاری که‏ در عین‏حال بسیار عمیق و ژرف باشند.انتظار دارم که‏ به مثابه یک تماشاچی مرا مخاطب قرار دهد،با من‏ صحبت کند.اما در این فیلم دیالوگ جایی ندارد،تنها مونولوگ است و بس.سازندهء فیلم کسی را مخاطب قرار نمی‏دهد و تنها با خودش صحبت می‏کند و این باعث‏ ناراحتی من می‏شود.به اعتقاد من«تارکوفسکی»به‏ نتیجهء فیلم اهمیتی نداده است،این را حتی تماشاچیان‏ مدرنیست فیلمش متوجه می‏شوند.»

 

«جی.ن.چوخرای»،سازندهء«حماسهء یک‏ سرباز»:«هنرمند نباید طرف صحبتش عدهء معدودی‏ باشند.دیالوگ فیلم…باید برای تماشاچیان قابل درک‏ باشد.سینما هنر توده‏ای است…و اگر هنرمند چیزی‏ برای گفتن داشته باشد،نبایدآنها را به زبان رمز بیان کند، باید آنچه را که در فکرش می‏گذرد بیان کند…». «چوخرای»صحبتش را این‏طور به پایان می‏رساند:«این‏ فیلم برای «تارکوفسکی» یک شکست محسوب‏ می‏شود،ولی این گفته به آن معنا نیست که باید او را تنها بگذاریم. بی‏پرده بگویم، «تارکوفسکی»، خود به مراتب‏ جالب‏تر از فیلمی است که ساخته است.»

 

«ی.ی.رازیمان»،کارگردان کهنه‏کار سینما: «کودکی ایوان»،«آندره روبلف»فیلم واضحی‏ به حساب می‏آیند. ولی«سولاریس» برای تماشاگر زبانی‏ نامفهوم دارد…«تارکوفسکی»اکنون بر سر دوراهی قرار دارد.او انسانی با استعدادهای خارق العاده است و می‏تواند تصویر درخشانی از سینمای شوروی در سطح‏ بین المللی ارائه دهد.طرفداران او باید یاری‏اش کنند تا بتواند راه صحیح را پیدا کند.»

 

اخیرا گزارشی دریافت کرده‏ایم،مبنی بر این‏که‏ نمایندگان غیررسمی«فستیوال فیلم‏کان»سال گذشته‏ پس از مشاهدهء آینه،اظهار امیدواری کرده بودند که این‏ فیلم در صورت شرکت در فستیوال کان در سال 1975، شانس بزرگی برای بردن جایزهء بزرگ دارد.

 

ولی سران حزب چه کردند؟تنها یک فیلم‏ «سوسیال رئالیستی»میهن‏پرستانه را که سخت مورد توجهشان بود در مسابقه شرکت دادند.فیلم«آنان برای‏ میهنشان جنگیدند»اثر«باندارچوک»،که نه‏تنها جایزه‏ای نبرد بلکه مورد تمجید هم قرار نگرفت و حتی‏ به صندوق بین‏المللی فیلم نیز راه نیافت.کسی که از بازده سینمایی شوروی اطلاعاتی نداشته باشد، نمی‏تواند بفهمد که این فیلم چه ارزشی برای سینمای‏ شوروی دارد،این را سینماگران و منتقدان خبرهء شوروی‏ نیز درک نمی‏کنند(نقدهای آنها گواهی بر این مدعاست). در درجهء اول،این فیلم ماهیتا ذهنی است و روش بیان‏ پیچیده و مدرنی دارد،در درجهء دوم این فیلم یک فیلم‏ «مؤلف»است،بینش این فیلم بینشی ذهنی است و نمایانگر شیوهء نگرش ذهن یک فرد به دنیای خارج،در دوره‏های مختلفی از زندگی اوست.که این ذهنیت تنها مربوط به ادراکات واقعی او نیست،بلکه خاطرات و رؤیاهایش را نیز دربرمی‏گیرد.فرد مورد نظر،کارگردان‏ فیلم در سنین مختلف زندگی‏اش می‏باشد.از هنگامی که‏ پسربچه‏ای بیش نیست تا سنین نوجوانی و تا هنگامی‏ که یک مرد کامل می‏شود و در کنار پدر و مادرش.نظیر چنین فیلمی تابه‏حال به روی پردهء سینماهای شوروی‏ نیامده است.فیلم‏های«ایزنشتاین»را می‏توان بیش از سایر فیلم‏های اتحاد شوروی«مؤلف»به حساب آورد چرا که او به تنهایی نویسنده،طراح،مصنف،کارگردان و ادیتور فیلم‏های خود به حساب می‏آید.از کوچکترین‏ اشارات«ایوان چرکاسوف»تا عمیق‏ترین‏ «لانگ‏شات»های فیلم«گروه بر روی برف»همه و همه طبق نظر او طرح‏ریزی شده‏اند،با این‏حال او هیچ‏گاه خود را موضوع اصلی فیلمش قرار نداده است، ولو این‏که می‏دانیم این خود«ایزنشتاین»است که‏ به روی تخت سلطنت تزار می‏پرد و با لگد او را پایین‏ می‏اندازد.و«الکسیف»بیچاره به حیلهء تزار به قتل‏ می‏رسد.

 

این نخستین‏باری است که در سینمای شوروی‏ نگرش ذهنی یک سینماگر،موضوع فیلم خودش را تشکیل می‏دهد.آنچه که فیلم آینه را از اعتبار زیادی‏ برخوردار می‏سازد،صداقت نهفته در آن است.می‏توان‏ گفت که هنر شوروی اخیرا صداقت پیدا کرده است.آنان‏ که فیلم‏های«واسیلی شوکشین»،کارگردان فیلم«کالینا کراسنایا»(کاج کریسمس سرخ)را دیده باشند متوجه سخن من می‏شوند.«شوشکین»در فیلم‏ «بچکالاؤچکا»یک روستایی را نشان می‏دهد که‏ برای نخستین بار از مزرعهء دورافتاده‏اش به مسکو آمده‏ است.اما این‏بار برخلاف فیلم‏های«سوسیال رئالیستی» که سعی‏شان ارائه تصویر زیبایی از یک تبعهء شوروی‏ است.قهرمان فیلم را می‏بینیم که با دیدن معماری‏ ساختمان‏های مسکو و مقبرهء لنین به شدت حیرت‏زده‏ شده است،چپ و راست از جمعیت تنه می‏خورد و هدف اصلی‏اش از آمدن به شهر خرید کالا از«گام» (فروشگاه بزرگ مسکو)می‏باشد.کالاهایی که در روستایشان پیدا نمی‏شود.

 

این گرایشات صادقانه در فیلم آینه نیز به‏چشم می‏خورد.فیلم‏های خبری گنجانده شده در فیلم‏ به هیچ‏وجه«سوسیال رئالیستی» نیستند. سربازهایی که‏ در فیلم نشان داده می‏شوند،آنچنان که بطور کلیشه‏ای در فیلم‏های شوروی نمایش داده می‏شوند،حماسی‏ نیستند.رمقی برای آنها نمانده است،همگی به سختی‏ اسلحه‏شان را بر دوش می‏کشند و راه خود را از میان گل‏ و لای باز می‏کنند.صحنه به هیچ‏وجه باشکوه نیست و سرودی حماسی به گوش نمی‏رسد.حتی هنگامی که‏ صحنهء پیروزی و آتش‏بازی به روی پرده می‏آید، تقریبا بلافاصله بعد از آن نمایش قارچ اتمی انفجار هیروشیما چهرهء پیروزی را مکدّر می‏سازد.حوادث گنجانده‏شده در فیلم هیچ‏کدام رویداد برجسته‏ای در تاریخ شوروی‏ نمی‏باشند.کوچک‏ترین اشاره‏ای به میتینگ‏های‏ پرجوش و خروش حزبی نشده است و دوران وحشت‏ «استالین»با نمایش هراس حروفچین از یک اشتباه‏ چاپی به خوبی جلوه‏گر شده است.تصویر این دوران نیز گویی که در آینه‏ای منعکس شده است،آینه‏ای که همان، مائوپرستی چینی‏هاست.

 

البته شکی نیست که این فیلم هنوز تا حدی برای‏ همتایان«تارکوفسکی»نیز معماگونه است.خود من نیز به سرنخ‏های زیادی در فیلم دست نیافته‏ام،ولی مطمئنا با مشاهدهء مجدد این فیلم به بسیاری از کنایه‏های آن‏ پی خواهم برد.اما آنچه که بسیار مهم است آن است که، آینه علی‏رغم هفت‏خوان سانسور و بازرسی فیلم در شوروی،ساخته شد و به نمایش درآمد.کسی که‏ اطلاعی از جامعه‏شناسی داشته باشد(و با یک‏ مارکیست)می‏داند که هنر در هر جامعه،بازتابی از مناسبات اجتماعی آن جامعه است و بالعکس،هر طبقه‏ای در اجتماع به نحوی روابط درون خود را در آیینهء هنر منعکس می‏کند.پس پیدایش موج نو در هنر و فرهنگ شوروی پاسخی به یک ضرورت اجتماعی‏ است،لذا تمام روش‏های پلیسی‏ای که دولت شوروی‏ برای مبارزه با هنر«آبستره»به کار می‏برد،نه تنها تلاشی‏ بی‏ثمر است بلکه برعکس تبلیغی برای آن به‏شمار می ود و همین موضوع در مورد ممنوعیت و خرده‏گیری از فیلم نیز صادق است.اگر هنوز در ایدئولوژی حزب کمونیست شوروی،بقایایی از مارکسیسم باقی مانده باشد،آنها می‏بایست این را بپذیرند که جامعه‏شان کلاس‏بندی جدیدی پیدا کرده‏ است.البته این را هم می‏دانم که آنها این کلاس‏ها را طبقه می‏نامند و نه کلاس.

 

به‏هرحال،جامعهء شوروی چهار کلاس دارد: اشرافیت حزبی و نخبگان دولتی به بالاترین کلاس تعلق‏ دارند که روس‏ها آن را«آپارچیکی»می‏نامند.اعضای‏ کلاس دوم،دانشمندان،هنرمندان و تکنوکرات‏ها هستند.در کلاس سوم کارگران و در کلاس چهارم‏ دهقانان مزارع اشتراکی هستند غیر از اینها«لمپن‏ پرولتاریا»ها نیز در جامعه وجود دارند که هویت‏ اجتماعی ندارند و کارشان ایجاد بازار سیاه است و نمونه‏هایی از این افراد در فیلم«کالینا کراسیانا»نشان‏ داده شده‏اند.

 

قبل از این‏که کتاب نمادهای سینمایی و…اثر «لوتمان»را بخوانم این تصور در من وجود داشت که‏ برداشت من از فیلم آینه با نظر تمامی منتقدان سینمای‏ شوروی مغایرت دارد.اما پس از مطالعهء این کتاب‏ متوجه شدم که نویسنده به ا نتقادات بسیاری از منتقدان‏ پاسخ داده است و به آنها نشان داده که این فیلم دست‏کم‏ یک مدافع سینمایی دارد.

 

«و.آ.سولویف»می‏گوید:«در میان تماشاچیان‏ سینما افرادی با تحصیلات عالی وجود دارند که قادر به‏ درک پدیده‏های پیچیده می‏باشند.در جامعهء ما گروه‏های‏ جوان دانشمند و تحصیل کرده وجود دارد،پس چرا فیلمی برای این بخش از جامعه ساخته نشود؟».

 

از آن‏جایی که اینها گفته‏های یک منتقد اتحاد شوروی است،می‏توان نتیجه گرفت که در جامعهء شوروی گروه جدیدی از مردم در حال تضج‏گرفتن‏ می‏باشند که به پدیده‏های پیچیده علاقه دارند و خواهان‏ آثار هنری پیشرفته،نقاشی‏های آبستره و فیلم‏های مدرن‏ می‏باشند.از آن‏جایی که رشد این شکل از هنر یک‏ ضرورت اجتماعی است می‏بایست به این ضرورت‏ پاسخ داد،حتی اگر برخلاف میل حزب باشد.از طرفی با پیشرفت تکنولوژی و صنایع،نیروی کار انسانی‏ روزبه‏روز اهمیت کم‏تری پیدا می‏کند(مطابق نظر مارکس)و اکنون نیروی اندیشه است که خالق ارزش‏ می‏باشد و این نیرو نیز مانند سایر نیروهای خالق ارزش در تاریخ مفهوم وجودی خود را با خلق هنری متناسب‏ با خودش، بیان می‏کند.بنابراین آموزشگاهی برای تولید فیلم‏های پیچیده،پیچیده‏تر و در حال به‏وجود آمدن‏ است هرچند ممکن است که آنها فیلم‏هار توقیف کنند و هنرمندان را تحت فشار قرار دهند تا از روش خود دست بکشند و یا حتی آنها را به زندان اندازند (پاراجانوف گواهی بر این مدعاست)،با این همه‏ نمی‏توانند مانع از ابراز وجود هنرمند شوند.

 

جالب این‏جاست که آثار هنری شوروی پس از این‏که در خارج کشور مورد توجه قرار گرفتند،آن‏گاه‏ تازه در شوروی شناخته می‏شوند.این موضوع همان‏قدر که در مورد فیلم‏های«پوتمکین»و«زمین»صدق‏ می‏کند در مورد فیلم‏های«اندره روبلف»و«اشباح نیاکان‏ از یاد رفتهء ما»نیز صادق است.

 

اخیرا گزارشی دریافت کرده‏ام مبنی بر این‏که، تارکوفسکی پس از این‏که فیلمش چند بار مورد انتقاد قرار گرفت و در ردیف فیلم‏های درجهء سه قرار داده شد موقعیت اجتماعی‏اش سخت به خطر افتاده است و از طرف دیگر تلاش بی‏ثمری که او«ویکتور شکلوفسکی»و گروه دیگری از سینماگران برای‏ رهایی«پاراجانوف»به خرج دادند ممکن است وضعیت‏ او را باز هم خرابتر بکند.به او گفته شده که نباید به فکر ساختن فیلم دیگری باشد.

 

درهرحال تنها کاری که از دست ما برای این‏ هنرمندان برمی‏آید آن است که به آنها بگوییم:سعی‏تان‏ مشکور باد و این‏که افکار عمومی مردم دنیا به شما معطوف است.

نویسنده:هربرت مارشال

منبع:مجله هنر…پاییز 1373…شماره 26

 


ممکن است شما دوست داشته باشید

8
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
8 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
6 Comment authors
Amin aryamohsen mehradAbeشاندرمننعمتی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

[&#8230 ;] نقد و بررسی فیلم The Mirror (آینه) &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

کنستانتین
Guest
Member
کنستانتین

نمیشه دوساعت پاش نشست.بالاننس توشخصیت پردازیش نداشت .از نظر من

Amin arya
Guest
Member
Amin arya

😐

mohsen mehrad
Member
Member
mohsen mehrad

استاکر تارکوفسکی بزرگ رو فیلم بهتر و منسجمتری میدونم.

Abe
Member
Member
Abe

به نظر من یکی از بهترین های تارکوفکسکی بود. از فیلمبرداری و فضاسازی که بگذریم محتوا و درونمایهه قشنگی داشت.

شاندرمن
Guest
Member
شاندرمن

تشکر بابت مطالب کاملتون…زنده باد

نعمتی
Guest
Member
نعمتی

besyar ali mamnoonam 😉

amir1000jaribi
Guest
Member
amir1000jaribi

nemidoonam