The Manchurian Candidate (کاندیدای منچوری)


خلاصه داستان:

یک قهرمان جنگ کره بازمی گردد در حالی که در اسارت او را شستشوی مغزی داده اند و قاتلی خطرناک شده است که اولین مأموریت او کشتن سیاستمداری میانه رو است.


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم سعید مستغاثی

تحولی در سینمای سیاسی

سینمای سیاسی تا پیش از مکارتیسم محدود به اعتراض نسبت به تلقی‌های نادرست از آزادی و انسانیت و مفاهیم اجتماعی مانند عدالت و تفوق بشری از سوی سیاستمداران حاکم می‌گشت و اینکه تا چه اندازه بعضی حاکمان سیاسی با کج اندیشی و ظاهرسازی و الینه شدن در برخی اندیشه‌های بی‌پایه و سطحی، جامعه را به کژراهه سوق می‌دهند.

آنجا که در سکانس نخست «روشنایی‌های شهر» چارلی چاپلین با مضحکه کردن بنای آزادی و عدالت، برداشت سطحی از این دو مقوله ارزشمند را نزد مسئولین یک شهر مورد انتقاد قرار می‌دهد و یا در «عصرجدید» وقتی برداشتن پرچم قرمز هشداردهنده یک کامیون حمل آهن توسط ولگرد به مثابه رهبری تظاهرات کارگری تلقی می‌گردد و یا هجو شخصیت هیتلر در فیلم «دیکتاتور بزرگ» (که در اوج حاکمیت آدولف هیتلر و جنگ افروزیش ساخته شد) نمونه‌هایی از پرداخت منتقدانه سیاسی در آن سالهاست.

انتقاد ژان رنوار از مرزبندی‌های سیاسی در «توهم بزرگ»، تمسخر حکومت‌های آریستوکرات توسط رنه‌کلر در «آخرین میلیاردر»، کاریکاتور رژیم‌های بی‌کفایت دیکتاتوری و جنگ طلب در «سوپ اردک» لئومک کاری و… و همچنین برخی آثار جوزف لوزی و مارتین ریت و… نیز از جمله دیگر آثار سیاسی تا قبل از دهه 50 است.

اما مکارتیسم عمده جهت‌گیری فیلم‌های سیاسی را متوجه جنگ سرد مابین دوبلوک شرق و غرب کرد. اگرچه در بین خیل فیلم‌های ضد کمونیستی در این دوران، فیلمسازان اندیشمندی مانند استنلی کوبریک به نوعی به تمسخر جنگ سرد (در «دکتر استرنج لاو») پرداختند. درواقع شدت چالش‌های سیاسی و نظامی بین دو بلوک در دهه‌های 60 و 70 مجال دیگری هم به فیلمسازان نمی‌داد: ترور کندی، بحران موشکی کوبا، دیوار برلین، جنگ ویتنام، مساله فلسطین و…

در همان زمان جان فرانکن هایمر و جرج اکسلراد براساس رمانی از ریچارد کاندان فیلم «کاندیدای منچوری» را می‌سازند که برای نخستین بار تلنگری می‌زند به اهرم‌های اصلی قدرت در آمریکا و نفوذ کمونیست‌ها در نقاط حساس این اهرم‌ها. فیلم غافلگیر‌کننده است ولی همچنان وفادار به چرخه تولید فیلم‌های جنگ سرد و ضد کمونیستی به شمار می آید خصوصا که فرانک سیناترا (یک آمریکا پرست افراطی) از سرمایه گذاران فیلم بود.

اگر چه از ورای آن لحن ضدکمونیستی، نگاه‌های تند وتیزی هم به رفتارهای ضد اخلاقی و حتی شارلاتانیستی جناح‌های حامی نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا بارز است.

“کاندیدای منچوری” مربوط به دوران نخست فیلمسازی جان فرانکن هایمر است که از 1957 آغاز می شود و نقطه اوجش در 1966 و فیلم درخشان “دومی ها” ست که از تکان دهنده ترین آثار سینمایی تاریخ هنرهفتم به شمار میآید. فرانکن هایمر در همین دوران بهترین ایام فعالیت سینمایی اش را گذراند و با هر فیلم تکانی به هالیوود رخوت زده از فیلم های موزیکال تکراری و بی خاصیت و وسترن های به آخر رسیده، داد. این دوران که از «بیگانه جوان» (1957) شروع شد، با ساخته شدن 8 فیلم در «دومی‌ها» (1966) به اوج خود رسید.

در این دوره آثار موفقی همچون «پرنده‌باز آلکاتراز» (1962)، «کاندیدای منچوری» (1963)، “هفت روز در ماه مه” (1964)، «ترن» (1965)، «جایزه بزرگ» (1966) و «دومی‌ها» به چشم می‌خورند. (دوره دوم بطور مشخص دوران افول فرانکن هایمر است. این دوران با فیلم «کارچاق‌کن» (1968) آغاز می‌شود. فیلمی براساس نوول موفق برنارد مالامد که متاسفانه شکستی فاحش برای هایمر بود. «دریانورد خارق‌العاده» (1969)، The Gypsy Moths (که با نام خشونت یک عشق در تهران به نمایش درآمد) و اسب سوار (1971) از جمله آثار دیگر فرانکن هایمر در این دوره بودند که با عدم موفقیت مواجه شدند.)

اما “کاندیدای منچوری” حاصل مستقیم دوران جنگ سرد است. دورانی که آمریکا هنوز به طور کامل از فاجعه مکارتیسم عبور نکرده و جنگ سرد وارد مرحله جدی تری شده بود. انقلاب کوبا و بوجود آمدن پایگاهی برای شوروی بیخ گوش آمریکا همه معادلات را برهم زده بود (در همین ایام است که بحران موشکی کوبا دنیا را تا آستانه جنگ سوم جهانی پیش می برد و شکست فضاحت بار آمریکا در خلیج خوکها، کوبا را برای همیشه در لیست سیاه یانکی ها قرار می دهد). در چنین ایامی جنگ ویتنام هم به روزهای تعیین کننده اش نزدیک می شد (نخستین عملیات جنگی مستقیم سربازان آمریکایی علیه دولت ویتنام شمالی در نوامبر 1965 صورت گرفت) و…

در همین دوران است که بنا به نوشته خانم فرانسیس ساندرس در کتاب ” جنگ سرد فرهنگی : سیا و جهان هنر و ادب ” که براساس خاطرات کورد مه‌یر، رئیس بخش عملیات بین المللی سیا، و دوست او، آرتور شلزینگر (پسر)، همچنین ملوین لاسکی از اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) تنظیم شده، سازمان سیا با سرمایه حدود 34 میلیون دلار شبکه مطبوعاتی عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته تا آرتور کوستلر، سیدنی هوک،ایناتسیو سیلونه و جرج ارول و… همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم به خدمت می گیرد.

یکی دیگر از این ماموران فرهنگی سیا یا به قول خانم ساندرس شبکه “ناتوی فرهنگی”، ریچارد کاندان است که قبل از “کاندیدای منچوری”، نوول کم اهمیتی به نام “کهنه ترین اعتراف” را درباره دزدی نوشت که سرقت هایش را از تابلوهای معروف نقاشی الهام می گرفت.(بعدا در سال 1962 براساس این کتاب فیلمی به نام “دزدان خوشحال” ساخته شد که در آن رکس هریسن و ریتا هیورث بازی می کردند.) او وقتی برای  انجام کارهای تبلیغاتی فیلم “غرور و تعصب” به کارگردانی استنلی کرامر در سال 1957 به مادرید رفته بود، در واقعیت با چنین فردی برخورد کرد. اما مسافرت مادرید برای او خاصیت دیگری هم داشت که یکی از بهترین فرصت های عمرش جهت مشهور شدن را فراهم آورد. او سر صحنه فیلم “غرور و تعصب” با فرانک سیناترا، یکی از بازیگران فیلم آشنا شد و سیناترا خیلی زود به روحیه تبلیغاتی و پروپاگاندای کاندان پی برد. فرانک سیناترا که از اعضای مشهور باندهای مافیایی نزدیک به سرمایه داران آمریکایی بود و از متعصبین سرسخت ضد کمونیسم محسوب می شد، از ریچارد کاندان دعوت کرد تا داستانی درباره خطر کمونیسم که اینک در بیخ گوش آمریکا، این تمدن نوپا را تهدید می نمود، بنویسد تا براساس آن فیلمی ساخته شود. کاندان که حدود 22 سال کار تبلیغاتی کرده بود و خصوصا با مقوله جنگ سرد آشنایی کافی داشت، نوول علمی افسانه ای و در عین حال حادثه ای “کاندیدای منچوری” را نوشت.(جالب اینکه کتاب دیگر کاندان در سال 1979 به نام “قتل های زمستان” هم درباره ماجراهای بعد از ترور رییس جمهور تیموتی کیگن است. این کتاب توسط ویلیام ریچرت و با بازی جف بریجز و جان هیوستن و آنتونی پرکینز به فیلم برگردانده شد.)

جرج اکسلراد ( که بیشتر نویسنده فیلمنامه های کمدی رمانتیک مثل ” صبحانه در تیفانی” و “خارش هفت ساله” و ” ایستگاه اتوبوس” بود) هم از کتاب خوشش آمد و قرار شد در ازای تهیه کنندگی، فیلمنامه را هم بنویسد. و بالاخره برای چنین تریلری کارگردانی همچون “جان فرانکن هایمر” که آن زمان غوغایی در هالیوود به پا کرده بود، دعوت گردید.

فیلم درباره گروهبانی به نام ریمند شاو (با بازی لارنس هاروی) بود که در جنگ کره به خاطر نجات سربازان جوخه خود، به دریافت مدال افتخار نائل گشته و حالا از سوی مادرش (با ایفای نقش آنجلا لنزبری) که یک فعال سیاسی به حساب می آمد به عنوان معاون کاندیدای ریاست جمهوری آینده معرفی می شود تا با توجه به محبوبیت قهرمانی اش باعث پیروزی آن کاندیدا (که سناتور جان آیسلین، ناپدری اش بود ) گشته و سپس در یک حرکت با ترور رقیب او، باعث پیروزی اش در انتخابات ریاست جمهوری شود. ریمند شاو در واقع طی جنگ کره توسط کمونیست های چینی (که در جنگ کره حامی کره شمالی بودند) در منچوری (از استان های چین) شستشوی مغزی شده و اینک با روش هیپنوتیزم تحت کنترل کمونیست ها قرار گرفته و قرار بود با راهیابی به کاخ سفید، آنها را بر آمریکا حاکم گرداند. اما یکی از همکارانش در جنگ کره به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی فرانک سیناترا) دچار کابوس هایی می شود و با پیگیری این کابوس ها به واقعیاتی در پشت پرده قهرمان نمایی ریمند می رسد و در نهایت نقشه ریمند و کمونیست ها در دستیابی به کاخ سفید را برملا می کند.

یک سال پس از نمایش فیلم “کاندیدای منچوری”، جان اف کندی ترور شد و فرانک سیناترا که از دوستان نزدیک کندی بود را دچار این تصور کرد که این فیلم از انگیزه های اصلی ترور بوده است. بنابراین از اکران مجدد فیلم جلوگیری کرد تا پس از مرگش که دخترش حقوق مالکیت آن را واگذار نمود و فیلم “کاندیدای منچوری” مجددا در سال 1988 به نمایش عمومی درآمد. اگرچه گفته می شود این فیلم در زمان حیات فرانک سیناترا و در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 هم دو بار از تلویزیون پخش شده است.

اما آنچه در بازسازی فیلم مذکور توسط جاناتان دمی و فیلمنامه نویسانش دانیل پاین و دین گئورگریس انجام گرفته شاید در تاریخ سینمای سیاسی بیسابقه باشد. «کاندیدای منچوری» سال 2004 برای نخستین بار به قدرت‌های سایه حامی جناح ها و احزاب سیاسی قدرتمند آمریکا نظر دارد که درواقع تعیین کننده اصلی سیاست‌های این کشور در تمامی ابعاد هستند. قدرت‌هایی که از شرکت‌های غول پیکر چند ملیتی حاکم بر اقتصاد آمریکا سرچشمه می‌گیرند.

کریس مارکر و همکارانش در فیلم «مارپیچ» بخوبی نقش این شرکت‌ها را در کودتای 11 سپتامبر 1973 شیلی تحلیل و به تصویر کشیده بودند. مایکل مور هم در «فارنهایت 11/9» تا حدودی ریشه‌های بوش و سیاست‌های جنگ طلبانه‌اش را در همین شرکت‌ها ارزیابی نمود اما نگاه سیاسی فیلم‌های مذکور به نظر ابتر و ناقص می‌آمد چرا که برای نفوذ تراست‌ها و کارتل‌های بزرگ آمریکایی نقش بسیار محدود و دوره‌ای و موردی قائل شده بودند فی‌المثل برای بردن منافع بیشتر اقتصادی در یک کشور و یا یاری رساندن به یک دوست قدیمی در کاخ سفید.

به جرات می‌توان فیلم جاناتان دمی و دانیل پاین را اثری یکه و برجسته در تاریخ سینمای سیاسی دانست که بخوبی واقعیات جاری در صحنه قدرت آمریکا را با ماجرایی علمی و تخیلی به صورت نمادین در هم‌می‌آمیزد تا اثری به شدت تاثیرگذار خلق نمایند.

قدرت‌های سایه و تعیین‌کننده سیاست‌های کاخ سفید در «کاندیدای منچوری» 2004 از خارج آمریکا و کشورهای کمونیستی نیامده‌اند و یا از تروریست‌های القاعده و امثال آن دستور نمی‌گیرند.

توطئه تسخیر کاخ سفید توسط کاندیدای مورد نظر از سوی گروهی خودسر درون سازمان FBI یاCIA (مانند «سه روز کندور» و یا فیلم «برتری بورن») هدایت نمی‌شود و ناشی از تقابل جناح‌ها (مثل «جی اف کی») هم نیست.

در اینجا همه چیز در ید قدرت کمپانی چند ملیتی و جهانی منچوری است. یک کمپانی مانند «هالیبرتن»، «مک دانلد»، «کوکاکولا» و… که قدرت‌های اقتصادی و رسانه‌ای خود را در سراسر جهان گسترده‌اند.

در نسخه 2004 کاندیدای منچوری، ریمند شاو (با بازی استثنایی لیوشرایبر که بخوبی سرگشتگی مابین وجه انسانی و قالب روباتیکش را به نماش گذارده) بخاطر نجات یک جوجه نظامی در جنگ 1990 خلیج فارس به عنوان قهرمان جنگ به آمریکا بازمی‌گردد و توسط مادرش النور (یکی از پرانعطاف‌ترین و چند بعدی‌ترین ایفای نقش‌های مریل استریپ) به عنوان معاون یکی از کاندیداها وارد مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری می‌شود تا کاندیدای مورد نظر سناتور النور شاو که ظاهری دمکرات دارد ولی توسط افکار محافظه‌کار حمایت می‌شود (حضور هر دو جناح رقیب سیاسی آمریکا) را تقویت نماید و در این میان یکی از همراهان ریمند در جنگ به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی دنزل واشینگتن) به دلیل کابوس‌های بی‌امانش به دنبال واقعیت قهرمانی ریمند است و حقیقت 3 روز پس از اسارت که به ذهن هیچ‌کدام خطور نمی‌کند.

دانیل پاین (که در نوشتن فیلمنامه های حادثه ای جاسوسی مانند “مجموع همه ترس ها” به عنوان آخرین ماجرای جک راین و ” مارلو کجاست؟” تبحر خود را نشان داده است ) به همراه دین گئورگریس (که اصلا اکشن نویس است و آثاری مثل “لاراکرافت” و “چک پرداختی” در کارنامه اش به چشم می خورد) همکاری می کنند تا فیلمنامه مورد نظر جاناتان دمی را برای کاندیدای منچوری 2004 بنویسند.

جاناتان دمی هم گویا پس از چند تجربه متوسط و نه چندان درخشان مانند «فیلا دلفیا» و «دلبند» و «حقیقتی درباره چارلی» (که بازسازی «معما»ی استنلی دانن بود) مجددا به روزهای اوج خود در «سکوت بره‌ها» رسیده بود، باز هم قصد داشت اثری روانشناختی درباره معضلات روحی بشر امروز را از ورای ماجرای سیاسی به تصویر بکشد که به نظر موفق هم شد. در واقع بخش مهمی از فیلمنامه را او با کارگردانی و دکوپاژ ویژه خود و با تصاویرش هنگام فیلمبرداری نوشته است که قطعا در دست کارگردان دیگری با این حس و حال و تاثیر گذاری شگفت انگیز در نمی آمد.

تصاویر درشت با لنزواید،‌ استفاده مفهومی از تاثیرات بصری پیرامون سوژه در هر قاب و حرکات نامحسوس جانبی دوربین برای افزودن ریتم هر نما به علاوه موسیقی شنیدنی و مبهوت کننده ریچل پورتمن (که یادآور موسیقی مشابه هاوارد شور «سکوت بره‌ها» است) فیلم «کاندیدای منچوری» را از یک ماجرای سیاسی در آمریکا به نمایش توطئه‌ای علیه بشریت بدل می‌سازد.

دمی کاراکترهایی را که نسبت به نسخه 42 سال پیش خود (براساس واقعیات امروز) فوق‌العاده عمق یافته‌اند را در یک فضای به شدت سادیستیک و مالیخولیایی که باند حیر‌ت‌انگیز صوتی فیلم با افکت‌های ویژه، آن را در هر حال و هوایی تشدید می‌نماید، در موقعیت‌های موازی و وضعیتی مابین واقعیت و کابوس شناور می‌سازد.

این فضای کابوس گونه از نقاط قوت نسخه 2004 کاندیدای منچوری نسبت به فیلم دهه 60 است که آن را از یک اثر علمی تخیلی صرف جدا نموده و به واقعیت نزدیکتر ساخته است.

از همان فلاش فوروارد نخستین فیلم گرفته که از فضای جنگ و بیهوشی بن مارکو به 10 سال بعد پرتاب می شویم و او را مشغول سخنرانی درباره قهرمانی‌های ریمند شاو در جمع دانش‌اموزان یک مدرسه مشاهده می کنیم که اکوی صدایش در فضا، توهم کابوس بودن صحنه را القا می‌نماید آنچنانکه  حتی برخورد نزدیکش با ال‌ملوین (یکی دیگر از بازماندگان جوخه نجات یافته در کویت با بازی بسیار متفاوت جفری رایت) و آن کلوز آپ‌های دفرمه از چهره هر دو نفر که به نقاشی‌های شیطانی ملوین ختم می‌شود، این فضای کابوسی را تشدید می نماید.

سکانس‌های موازی نمایش انتخاباتی النور شاو همراه آن جلوه‌های رسانه‌ای امروزی با فصل‌های مالیخولیایی فوق به نوعی بر ریشه‌های روان گردانی مردم در رسانه‌های پر سر و صدا تاکید کرده و آن را به پروسه شستشوی مغزی در بیمارستان ویژه کمپانی جهانی منچوری ارتباط می‌دهد. درتنها صحنه‌ای که کاپیتان مارکو از بیمارستان جزیره‌ای فوق به خاطر می‌آورد، یک سری تصاویر جنگی که از تلویزیون‌های بزرگی پخش می‌شود، بارها در قاب دوربین می‌نشیند.

جاناتان دمی به همین سیاق، دیدگاه تماشاگر را پیش از هر برخورد با فضای سیاسی انتخابات با تزریق نوعی تاثیرات بصری و تاکیدات تصویری به فیلتری روانشناختی مسلح می‌گرداند تا پیچش‌های متعدد فیلمنامه، وی را گیج نکرده، یا دلزده ننموده و منطقا به دنبال خود بکشاند.

از همین رو آن کابوس اولیه بن در قطار که ناگهان خلبان هلیکوپتر حمل کننده‌ افراد به محل شستشوی مغزی را در برابرش می‌بیند و این کابوس تبدیل می‌شود به حضور واقعی «رزی» مامور سرویس مخفی (با ایفای نقش کیمبرلین الیس به جای جنت لی در نسخه قبلی) در قالب دوستی که ظاهرا قصد کمک به بن را دارد، بخوبی می‌تواند دیدن رزی را در پایان فیلم و در جزیره بیمارستانی کمپانی منچوری در کنار بن مارکو زخمی توجیه کند که رزی احتمالا خود مامور دیگری برای شستشوی مغزی کاپیتان مارکو برای کمپانی دیگری مثل «منچورین گلوبال» است که در فصل قبلی رسوا شدنش را در رسانه‌ها ملاحظه کرده‌ایم. (در یک پلان – سکانس حیرت‌انگیز که از اتاق سرویس مخفی برای تغییرات کامپیوتری در تصاویر ورودی بن مارکو به مکان ترور ریمند و مادرش و تبدیل تصویر بن به شخص دیگری شروع می‌شود و به اتاق کنفرانس مرکزی «منچورین گلوبال» ختم می‌شود که گوینده اخبار دست داشتن عوامل این کمپانی در ماجراهای مختلف را اعلام می‌کند).

یا فصلی که ریمند، سناتور جردن و دخترش را با شقاوت زیر آب خفه می‌کند (برگرفته از تجربه خفه کردن یکی از افراد جوخه‌اش پس از مغزشویی) نماهای جداسازی از ورای امواج آب بین قاتل و قربانی علاوه بر تاکیدی دیگر از کابوس جاری فیلم یا وقایع کابوس گونه که گام به گام در برابر چشمان تماشاگر قرار می‌گیرد پیوند دهنده به نمای پایانی فیلم نیز هست که بن، عکس دسته‌جمعی جوخه اینک قربانی شده‌ اش را در زیر امواج آب دریا قرار داده و به آن می‌نگرد.

این کابوس بسیار تکان دهنده‌تر از روایت جان فرانکن هایمر و جرج اکسلراد در سال 1962 است، کاپیتان مارکو در اینجا (برخلاف کاراکتری که فرانک سیناترا در فیلم قبلی ایفا می کرد ) خود یک کاندیدای منچوری است و در اوج مقابله‌اش با «منچورین گلوبال» به صورت روبات در خدمت آنها قرار می‌گیرد تا با ترور ریمند و مادرش (که در چند فصل قبل‌تر به مسئولین کمپانی مذکور اعتراض کرده بود مبنی بر اینکه چرا خاطرات جنگ ریمند و بن به صورت کابوس به ذهن‌شان می‌آید و سرنوشت پسرش برای وی مهمتر از «منچورین گلوبال» است) کاندیدای قابل اعتمادتری را روانه کاخ سفید کنند. شاید هم در اینجا «منچورین گلوبال»های دیگر وارد میدان شده تا با افشای کمپانی جهانی منچوری در رسانه‌ها و خلع سلاح آن، روبات دیگری را به عنوان کاندیدای خود بر کاخ سفید حاکم کنند با همان شعارهای همیشگی آزادی و دمکراسی و…

کمونیست های چینی در فیلم کاندیدای منچوری 2004 به متخصصان کمپانی های چند ملیتی و سرمایه داران بزرگ تبدیل شده اند تا با دراختیار گرفتن مغز کاندیداهای ریاست جمهوری، کاخ سفید و حاکمیت آمریکا را در تسلط منافع خودشان بگیرند. آنچه که در واقعیت امروز جریان دارد و رییس جمهور ایالات متحده جز روباتی در خدمت کارتل ها و تراست های بزرگ سرمایه داری آمریکا به نظر نمی رسد.

جاناتان دمی و همکاران نویسنده اش به خوبی نشان می دهند که چگونه جنگ افروزی های آمریکا در دیگر سرزمین ها علاوه برتامین منافع تاکتیکی و استراتژیک او، زمینه ای هم برای مغزشویی شهروندان آمریکایی است

( همچنانکه در فیلم می بینیم رسانه ها این وظیفه را در خود آمریکا برعهده دارند و از یک ماجرای مشکوک و فرد ناشناخته ای همچون ریمند شاو، قهرمانی ملی می سازند و البته همه مردم هم بی چون و چرا آن را قبول می کنند ! ) و برگ برنده آنها هم هنگامی است که در لحظه اقدام بازدارنده بن مارکو علیه ریمند شاو برای حفظ منافع کشور و نجات کاندیدای ریاست جمهوری ناگهان می بینیم کاپیتان مارکو هم با جملاتی شبیه آنچه ریمند شاو را هیپنوتیزم می کرد، در اختیار گردانندگان منچورین گلوبال قرار می گیرد تا نقشه تازه ای را اجرا نماید و البته کامپیوترهای این شرکت که مراقب رفت و آمد مدعوین به میتینگ انتخاباتی هستند و تصاویر مارکو را ثبت کرده اند به اندک ترفندی، او را در عکس ها به شخص دیگری مبدل می سازند تا اساسا حضور مارکو را انکار کنند. به این ترتیب ریمند شاو و مادرش نابود می شوند و بن مارکو نیز به بیمارستان ویژه ای اعزام می شود و حتی منچورین گلوبال هم منحل می شود تا برای همیشه اسرار روبات های شرکت های چند ملیتی در کاخ سفید مکتوم بماند.

برعکس فیلم جان فرانکن هایمر و فیلمنامه جرج اکسلراد و نوول ریچارد کاندان، کاندیدای اصلی منچوری برای پیروزی در انتخابات و ورود به کاخ سفید در این نسخه 2004 نابود نمی شود، در واقع در اینجا 3 کاندیدای منچوری وجود دارد که دو تای آنها یعنی ریمند شاو و بن مارکو از بین می روند ولی سومی که همان کاندیدای ریاست جمهوری است باقی می ماند تا به راحتی و بدون دغدغه در کاخ سفید مستقر شود. گواینکه بن مارکو هم اگرچه در اخبار منتشر شده مرده ولی با هویتی دیگر زنده نگه داشته شده تا در فرصتی دیگر به کاندیداهای منچوری یاری رساند.

به نظر می رسد جاناتان دمی و همکاران فیلمنامه نویسش با هوشمندی “کاندیدای منچوری” را باشرایط امروز جهانی آداپته کرده و با زیرکی آن را درگیر جنگ نوین سرد آمریکا علیه کشورهای استقلال طلب، نکرده اند. این هوشمندی باعث شده بازسازی “کاندیدای منچوری” نه تنها از بسیاری آثار آوانگارد سیاسی 10 – 15 سال اخیر مانند “جی اف کی” و “اعترافات یک ذهن خطرناک ” و “خودی” و…عقب نماند، بلکه چندین گام هم جلوتر حرکت نماید.

نویسنده: سعید مستغاثی

منبع: وبلاگ سعید مستغاثی

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

نویسنده: اسپنسر وارن

 

مترجم: علی افتخاری

در سال 2004 رمان مشهور کاندیدای منچوری نوشته ریچارد کاندن، بار دیگر و این بار به کارگردانی جاناتان دمی به تصویر درآمد. مضمون اصلی همان شست و شوی مغزی است، اما جنگ کره جای خود را به جنگ خلیج فارس داده است. این بار نیز استوار ریموند شاو (لیو شرایبر)، بی آن که شایستگی نظامی داشته باشد، به گواهی دیگر اعضای گروه خود که آنها نیز شست و شوی مغزی شده اند، شایسته دریافت مدال افتخار کنگره تشخیص داده می شود اما برخلاف فیلم اول که ناپدری ریموند قصد داشت نامزد معاونت ریاست جمهوری شود، خود او چنین تصمیمی دارد و برای رسیدن به این هدف مادر شیفته قدرت او، سناتور الینور پرنتیس شاو (مریل استریپ) از هیچ کمکی فروگذار نیست. اما سرگرد مارکو (دنزل واشینگتن)، مافوق ریموند که او هم شست و شوی مغزی شده، به نوعی می داند که یک جای کار ایراد دارد. کارگردان، جاناتان دمی از همان ابتدا بر این مضمون حساس تأکید می کند و دیگر چیزی برای بقیه این فیلم که مدت زمان آن بیش از دو ساعت است، باقی نمی گذارد.

برخلاف آن چه تصور می شود، در فیلم جدید شخصیت های منفی کمونیست جای خود را به گروه های اسلامی نداده اند، بلکه نقشه شست و شوی مغزی را مادر ریموند با همکاری یک شرکت عظیم چند ملیتی به نام «منچورین گلوبال» طراحی کرده است. او حزب را راضی کرده است که پسر «قهرمان» اش را که اکنون یکی از اعضای جوان کنگره است، به عنوان نامزد معاونت ریاست جمهوری معرفی کند. سناتور الینور شاو نقشه کشیده که سرگرد مارکو در شب انتخابات، نامزد ریاست جمهوری را ترور کند تا پسرش به این پست برسد و به این شکل خود او کنترل همه چیز را در دست بگیرد. این در حالی است که در فیلم اول خود ریموند باید این کار را انجام می داد. متأسفانه دمی که به هیچ عنوان به ضرباهنگ یا ریتم توجهی ندارد، قادر نیست داستان را مانند آن چه در رمان اصلی دیده می شود، به نقطه اوج خود برساند. مقایسه این فیلم با روایت سال 1962 بسیار گویاست. در فیلم اول، با خیانت راهنما/ مترجم کره ای، اکیپ گشت در منچوری اسیر افراد روسی و چینی می شوند. آنها را در حالی در کنار تصاویری بزرگ از استالین و مائو می بینیم که ذهن آنها تحت کنترل قرار گرفته است. بعد داستان به زمان حال برمی گردد. جنگ تمام شده و افراد به خانه بازگشته اند، اما حال هیچ کدام از آنها خوب نیست. برخلاف تردید کامل افراد مافوق مارکو در روایت بازسازی شده، فرماندهان او در فیلم اصلی می پذیرند که مشکل مارکو (فرانک سیناترا) چندان بی ربط نیست و به طور جدی می کوشند به او کمک کنند تا توطئه فاش شود، و دقیقاً از اینجاست که دو فیلم به واقع از هم فاصله می گیرند. در فیلم فرانکن هایمر این خانم آیزلین (آنجلا لنزبری) است که نقشه می کشد با ترور کاندیدای ریاست جمهوری زمینه ورود همسر دائم الخمر و «مک کارتی» وار خود (جیمز گرگوری) به کاخ سفید را فراهم کند. قرار است که قاتل، پسر او استوار شاو (لارنس هاروی)- که هم از ناپدری و هم از مادرش متنفر است-باشد. اما برخلاف فیلم بازسازی شده، نقش خانم آیزلین تا تقریباً اواخر فیلم فاش نمی شود. سکانس پایانی فیلم اول به لطف تصاویر سیاه و سفید با استفاده از سایه روشن های ظریف کارگردانی شده است. فرانکن هایمر و فیلمنامه نویس او، جورج اکسلراد تا پیش از فرارسیدن نقطه اوج، چنان داستان خود را به آرامی و با ثبات پیش برده اند که سکانس پایانی تأثیری مضاعف برجای می گذارد. ضرباهنگ حساب شده این دو تا پیش از صحنه پایانی، برجذابیت ضرباهنگ تندتر باقی فیلم افزوده است. ساختار سنجیده نخستین کاندیدای منچوری در نهایت باعث می شود که نقاط ضعف فیلم از جمله حضور نامربوط و اضافی دختر مورد علاقه مارکو (جنت لی)، همین طور استفاده سؤال برانگیز از لارنس هاروی – که یک بازیگر بریتانیایی است- پوشیده بماند. این دو فیلم سه تفاوت دیگر با هم دارند. در فیلم اول خشونت به شکلی هنرمندانه و غیرمستقیم تصویر می شود. مثلاً زمانی که شاو تحت تأثیر آموزش های ذهنی، از اسیرکننده خود دستور می گیرد که به سر یکی از سربازان خود شلیک کند، فرانکن هایمر، بلافاصله به یک تصویر بزرگ از استالین قطع می زند که خون روی آن پاشیده می شود. درروایت بازسازی شده، خشونت عموماً به شکل واضح و بی رحمانه است. مسئله دوم، فیلم اصلی به لحاظ توضیحات داستانی، پرداختی خطی تر دارد. مسئله شست و شوی مغزی تقریباً از همان ابتدای فیلم مورد توجه قرار می گیرد، در حالی که در روایت سال 2004، فلاش بک های پی در پی روند داستان را دچار اختلال می کند. منتقدان ساختارنگر به این مسئله اشاره دارند که استفاده بیشتر از خط روایی منقطع در فیلم ها بر نگرش پیچیده تر نسبت به واقعیت، دلالت دارد، که این مسئله به نوعی نیز معقول به نظر می رسد. اما در داستان دمی، این تکنیک بیشتر برای تأثیرگذاری ناگهانی بر تماشاگر مورد استفاده قرار گرفته است. سومین مورد و به شکلی مهم ترین مورد این که پایان نسخه 1962 با یک پالایش روانی پرقدرت همراه است که دقیقاً برخلاف پایان بی جهت بدبینانه فیلم سال 2004 است، پایانی که می خواهد تماشاگر را درحالت ابهام و ناامیدی به حال خود رها کند.

در فیلم فرانکن هایمر، قهرمان داستان بار دیگر خود واقعی و خوب خود را کشف می کند و از خودگذشتگی او در پایان، جنبه ای اخلاقی به خود می گیرد.

 

منبع: فیلم نگار شماره 44.

نقد و بررسی فیلم به قلم

داستان فیلم مربوط به سال 1959 است که تعدادی سرباز از جنگ کره بازگشته‌اند و به یکی از آنها مدال احترام داده می‌شود زیرا در میدان جنگ جان اعضای گشتش را نجات داده است، آنها را به منچوری می‌برند و یک نفر چینی آنها را شستشوی مغزی می‌دهد و یکی از کسانی را که مدال احترام گرفته بود را به عنوان آدم‌کش حرفه‌ای تربیت می‌کنندو….

 

کاندیدای منچوری صرفا یک فیلم پیشگویانه نبود حمله و انتقاد تند وتیزش از مک کارتیسم و قضایای تفتیش عقایدش، هالیوود را به شدت به وحشت انداخت.آن هم در دوره ای که هنوز مسئله ی فهرست سیاه مک کارتی در صنعت سینمای امریکا مطرح بود.جان فرانکن هایمر با انتخاب بازیگری سیاه پوست برای نقشی که بر نژاد و رنگ و پوستش نیز تاکید نشده بود.تابوها را بیشتر زیرپا گذاشتو بعد برای دهن کجی بیشتر هم که شده نخستین رودرویی رزمی و کاراته را هم در فیلم ضمیمه کرد. جان اف کندی علاقه ی زیادی داشت تا اقتباس سینمایی از رمان ریچارد کاندون را بروی پرده ببیند و از سینتارا که عضو حزب دموکرات بود پرسید؟ چه کسی نقش مادر را ایفا میکند؟ اگه قضیه به سیناترا مربوط می شد لوسیل بال را انتخاب می کرد و از او یکی از بدجنس ترین زنهای تاریخ سینما را می ساخت. ولی خوشبختانه آنجلا لندزبری در تست های سینمایی خود را خبیث نشان داد. پس از نمایش فیلم جر و بحث به راه افتاد که هاروی آزوالد یکی از قاتلان کندی – از بازی ترسناک و فراموش نشدنی لارنس هاروی الهام گرفته است.

لارنس هاروی : فرانکن هایمر زیاد نگران لهجه ی بریتانیایی لارنس نبود، چون ازآن طرف، لهجه غیر آمریکایی و هاوارد –بوستونی جان اف کندی، رئیس جموهور امریکا را داشت. هاروی پیش از ان در دارلینگ و باترفیلد8 در نقش شخصیت هایی ناجوامرد ظاهر شده بود و بیشتر به خاطر استخوان بندی چهره ی اشرافی اش شهرت داشت. او نخستین بار با اتاق طبقه ی بالا(1959 ) مروف شد که به خاطرش نامزد اسکار هم گردید. از دیگر کارهای وی : کریستین جادویی ( 1969 )، از پیوند های بشری (1964 ).

فرانک سیناترا : در بین همکارانش به به عنوان فرانک یک برداشته شهرت داشت. زندگی حرفه ای سیناترا به طور مشخصی به دو قسمت تقسیم می شود. دوره ی اول اش، پدیده ی جوانی است در عالم خوانندگی که به ستاره سینما تبدیل شده، مثلا موزیکال در شهر(1949 ) و سپس تصادفی که باعث شد به طور موقت صدایش و جدایش از سینما گردید. با بازی در فیلم اسکاری از اینجا تا آبدیت (1953 ) به عالم سینما بازگشت و ازفیلم پل چوبی (1957 ) و کاراگاه (1968 ) محض تفریح بازی می کرد.

آنجلا لندزبری : به خاطر موزیکال های برادرش ( مادام و سوئینی تاد ) شهرت داشت و بعد برای فیلمهای جنایی/پلیسی اش آشکارا در زمان تولید تولید فیلم کاندیدای منچوری برای ایفای شرّ مجسم، کاملا سرفُورم بود. وی در نقش ایسلین خبیث، او نقش یکی از نفرت انگیزترین زن های تاریخ سینما را با چنان سهولت و مهارتی بازی کرده که فکر می کنید که نکنه مقادیری همجنس خودش خراب بوده است.

زندگی حرفه ای او با نامزدی اسکارش به خاطر روشنایی گاز(1942 ) و سپس تصویر دوریان گری (1945 ) حسابی جان گرفت. اورینت ( 1964 ) و مرگ بر روی نیل ( 1978 ) فراموش نشدنی است.

نکات جالب فیلم

به خاطر موضع ضد کمونیستی فیلم، کاندیدای منچوری تا سال 1993 و فروپاشی شوروی، درکشورهای اروپای شرقی پخش نشد.

در صحنه ی کاراته، وقتی سیناترا میز عسلی را با ضربه ای خرد می کند،دردی که روی صورت اش می بینیم ادا نیست. یکی از انگشت هایش شکست ک ههیچ وقت هم به طور کامل خوب نشد.

سیناترا که عادت داشت ” یک برداشته ” کار کند، بازی در فیلم چرخ و فلک را رد کرد چون به او گفته بودند که قرار است از هر نما دو بار فیلمبرداری شود. او پس از رد این پیشنهاد گفته بود : به من برای بازی در یک فیلم پول می دهند نه دو فیلم.

نظر منتقدان

پالین کیل (نیویورکر ) : احتمالا پیچیده ترین و کارشده ترین هجویه ی سیاسی که در هالیوود ساخته شده است.

منبع: انجمن سریالها

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

مغزشویی یکی از موضوعات داغ زمان جنگ سرد بود. موضوع ابتدا در ادبیات داستانی رواج یافت و شاید به دلیل جذابیت موضوع،دیری نگذشت که ردپای آن در سینما وضوح یافت. آنچه معمولا در تاریخ روایت می شود پیشرفته بودن شوروی و اقمار آن در تکنیک های مغزشویی است. معمولا اکثر کتب جاسوسی پر مخاطب جهان، که معمولا به قلم نویسنده های غربی هستند، شوروی و اروپای شرقی به خصوص دستگاه های اطلاعاتی آلمان شرقی را از استادان مسلم این فن می دانند. بعد از جنگ کره، یواش یواش رد پای این داستان های پرمخاطب به آسیای شرقی و به خصوص کره و چین نیز کشیده شد.

 

کاندیدای منچوری اثر کارگردان متفاوت سینما جان فرانکنهایمر با بازی درخشان فرانک سیناترا و لارنس هاروی، که دستی توانا در ساخت فیلم هایی با تم مسائل روانی دارد. کاندیدای منچوری روایت افرادی است که از جنگ کره باز می گردند. بعضی از آنها در حین جنگ اسیر شدند، بدون آنکه بدانند مغزشویی شدند و تمام اطلاعات آن مغزشویی از ذهن آنها پاک شد و سپس آزاد شدند و دقیقا در دوره ای که فوبیای مک کارتیسم در آمریکا موج می زد به آمریکا بازگشتند. تنها وجه مشترک آنها خوابی تکراری و مشابه هم بود که همه می دیدند….

بعضی معتقدند ایده اصلی مغزشویی مربوط به فرایندی است که در خیلی از امراض سایکوتیک معمول به چشم می خورد. فرد در دوره ای دچار حادثه ای می شود، این حادثه هر چه دردناک تر باشد و هر چه سن کمتر باشد، با سرعت بیشتری وارد ناخودآگاه فرد می شود و فرد آن حادثه را زودتر فراموش می کند. اما این فراموشی فقط در سطخ خود-آگاهی رخ می دهد، اما اثر دردناک آن در ناخود-آگاه باقی می ماند و کشش و انرژی ای که فرد صرف فراموشی آن می کند ریشه اصلی کشاکشی که فرد روان- نژند همواره با آن در حال دست و پنجه نرم کردن است. کاری که مکتب روانکاوی کلاسیک انجام می دهد کشف این حادثه در ناخودآگاه فرد است و تلاشی که می شود این حادثه به خود آگاه راه یابد و فرد آن را بلاواسطه درک کند و بیاموزد که با آن کنار آید، گاهی هم روانکاو خود مجبور می شود آن را از ذهن بیمار پاک کند. در همین باب فیلم هایی درخشان در دسترس است. فیلم هایی از آلفرد هیچکاک مانند طلسم شده و یا مارنی به زیبایی نمایشگر این کنش هستند.

فردی که برای نخستین بار این ایده را بر پایه هایی متفاوت مطرح کرد فروید بود. توصیه جدی می کنم فیلم فروید اثر درخشان جان هیستون را مرور کنید.

حال فرایندی که در مغزشویی طی می شود دقیقا عکس این مطلب فوق است. واقعه ای تلخ باید ساخته شود، این واقعه باید در ناخودآگاه فرد به سرعت جاسازی شود و فرد ملزم به فراموش کردن آن شود. تنها باید نشانه ای از این واقعه تلخ در فرد باقی ماند. این همان چاشنی ای است که می تواند باعث فروریزی ذهن فرد شود و فرایند انتقال اطلاعات از ناخودآگاه به آگاهی را به سرعت انجام دهد. آگاهی فرد تاب این حادثه را ندارد و فرو می پاشد. این همان نقطه ای است که فرد مسیر یکطرفه را طی می کند. غیر قابل بازگشت می شود. مانند موجودی شرطی جاده ای را که برایش تعریف شده بدون توجه به اطراف می پیماید.

منبع: ابدیت

نقد و بررسی فیلم به قلم

“ریموند شا” (هاروی) قهرمان جنگ کره بدون این‌که خود بداند، در زمان اسارت در منچوری شست‌وشوی مغزی شده تا مقاصد کمونیست‌ها را عملی کند. هرچند زمان و چگونگی این اقدام برخود او هم پنهان است، غیر از کمونیست‌ها تنها یک تن دیگر پاسخ این پرسش را می‌داند و آن، مادر قدرت‌طلب “شا” (لنزبری) است که با کرملین رابطه دارد. تا این‌که “بنت مارکو” (سیناترا)، هم‌قطار دوران جنگ “شا” در می‌یابد که او قرار است یک کاندیدای انتخاب ریاست جمهوری را ترور کند و به‌رغم همه موانع، درصدد خنثی کردن این نقشه برمی‌آید….

براساس رمان جنجالی کاندن، این اثری بود که موقعیت فرانکن‌هایمر را به‌عنوان تکنیسینی کاردان در دهه ۱۹۶۰ کاملاً تثبیت کرد. فیلم آمیزه‌ای است از یک دلهره‌ای خوش ساخت و یک هجویه تند سیاسی که هر دو جناح چپ و راست را هدف حمله قرار می‌دهد و روش‌های‌شان را برای مناسبات انسانی خطرناک می‌یابد. عرضه شخصیت “شا” شاید بهترین نقش آفرینی هاروی باشد که در آن حالت غیر سمپاتیک او محمل کاملاً مناسبی می‌یابد لنزبری در نقش مادر سنگدل و آزمند، تکان‌دهنده است و به‌راحتی با مادران شریر فیلم‌های آلفرد هیچکاک پهلو می‌زند. فیلم در دهه ۱۹۸۰ احیا شد و نمایشی جدید یافت و تصویر بی‌پروای آن از رابطه میان کشمکش‌های سیاسی و تنش‌های روانی مورد توجه قرار گرفت.

منبع: ویستا


1
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
1 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 Comment authors
Abe Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
Abe
Member
Member
Abe

طرح داستان جالبی داشت(با توجه به اون زمان). اما در کل فیلم متوسطی بود و ریتم کندی داشت. بازی فرانک سیناترا هم در اون حد نبود که ازش تعریف می کردن. ارزش یکبار دیدنو بیشتر نداشت.