The Manchurian Candidate (کاندیدای منچوری)

کارگردان : John Frankenheimer

نویسندگان : Richard Condon, George Axelrod

بازیگران : Frank Sinatra, Laurence Harvey, Janet Leigh

جوایز :

کاندید اسکار بهترین بازیگرزن نقش دوم ( آنجلا لندزیری) و بهترین تدوین (فریس ویستر)

خلاصه داستان : یک قهرمان جنگ کره بازمی گردد در حالی که در اسارت او را شستشوی مغزی داده اند و قاتلی خطرناک شده است که اولین مأموریت او کشتن سیاستمداری میانه رو است.

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

 

 

[nextpage title=”بررسی تطبیقی کاندیدای منچوری ۱۹۶۲ با ۲۰۰۴: از مغزشویی کمونیست ها تا ربات شرکت های چند ملیتی”] نویسنده: سعید مستغاثی

 

تحولی در سینمای سیاسی

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/1-The-Manchurian-Candidate.jpgسینمای سیاسی تا پیش از مکارتیسم محدود به اعتراض نسبت به تلقی‌های نادرست از آزادی و انسانیت و مفاهیم اجتماعی مانند عدالت و تفوق بشری از سوی سیاستمداران حاکم می‌گشت و اینکه تا چه اندازه بعضی حاکمان سیاسی با کج اندیشی و ظاهرسازی و الینه شدن در برخی اندیشه‌های بی‌پایه و سطحی، جامعه را به کژراهه سوق می‌دهند.

آنجا که در سکانس نخست «روشنایی‌های شهر» چارلی چاپلین با مضحکه کردن بنای آزادی و عدالت، برداشت سطحی از این دو مقوله ارزشمند را نزد مسئولین یک شهر مورد انتقاد قرار می‌دهد و یا در «عصرجدید» وقتی برداشتن پرچم قرمز هشداردهنده یک کامیون حمل آهن توسط ولگرد به مثابه رهبری تظاهرات کارگری تلقی می‌گردد و یا هجو شخصیت هیتلر در فیلم «دیکتاتور بزرگ» (که در اوج حاکمیت آدولف هیتلر و جنگ افروزیش ساخته شد) نمونه‌هایی از پرداخت منتقدانه سیاسی در آن سالهاست.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/2-The-Manchurian-Candidate.jpgانتقاد ژان رنوار از مرزبندی‌های سیاسی در «توهم بزرگ»، تمسخر حکومت‌های آریستوکرات توسط رنه‌کلر در «آخرین میلیاردر»، کاریکاتور رژیم‌های بی‌کفایت دیکتاتوری و جنگ طلب در «سوپ اردک» لئومک کاری و… و همچنین برخی آثار جوزف لوزی و مارتین ریت و… نیز از جمله دیگر آثار سیاسی تا قبل از دهه ۵۰ است.

اما مکارتیسم عمده جهت‌گیری فیلم‌های سیاسی را متوجه جنگ سرد مابین دوبلوک شرق و غرب کرد. اگرچه در بین خیل فیلم‌های ضد کمونیستی در این دوران، فیلمسازان اندیشمندی مانند استنلی کوبریک به نوعی به تمسخر جنگ سرد (در «دکتر استرنج لاو») پرداختند. درواقع شدت چالش‌های سیاسی و نظامی بین دو بلوک در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ مجال دیگری هم به فیلمسازان نمی‌داد: ترور کندی، بحران موشکی کوبا، دیوار برلین، جنگ ویتنام، مساله فلسطین و…

در همان زمان جان فرانکن هایمر و جرج اکسلراد براساس رمانی از ریچارد کاندان فیلم «کاندیدای منچوری» را می‌سازند که برای نخستین بار تلنگری می‌زند به اهرم‌های اصلی قدرت در آمریکا و نفوذ کمونیست‌ها در نقاط حساس این اهرم‌ها. فیلم غافلگیر‌کننده است ولی همچنان وفادار به چرخه تولید فیلم‌های جنگ سرد و ضد کمونیستی به شمار می آید خصوصا که فرانک سیناترا (یک آمریکا پرست افراطی) از سرمایه گذاران فیلم بود.

اگر چه از ورای آن لحن ضدکمونیستی، نگاه‌های تند وتیزی هم به رفتارهای ضد اخلاقی و حتی شارلاتانیستی جناح‌های حامی نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا بارز است.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/3-The-Manchurian-Candidate.jpg“کاندیدای منچوری” مربوط به دوران نخست فیلمسازی جان فرانکن هایمر است که از ۱۹۵۷ آغاز می شود و نقطه اوجش در ۱۹۶۶ و فیلم درخشان “دومی ها” ست که از تکان دهنده ترین آثار سینمایی تاریخ هنرهفتم به شمار میآید. فرانکن هایمر در همین دوران بهترین ایام فعالیت سینمایی اش را گذراند و با هر فیلم تکانی به هالیوود رخوت زده از فیلم های موزیکال تکراری و بی خاصیت و وسترن های به آخر رسیده، داد. این دوران که از «بیگانه جوان» (۱۹۵۷) شروع شد، با ساخته شدن ۸ فیلم در «دومی‌ها» (۱۹۶۶) به اوج خود رسید.

در این دوره آثار موفقی همچون «پرنده‌باز آلکاتراز» (۱۹۶۲)، «کاندیدای منچوری» (۱۹۶۳)، “هفت روز در ماه مه” (۱۹۶۴)، «ترن» (۱۹۶۵)، «جایزه بزرگ» (۱۹۶۶) و «دومی‌ها» به چشم می‌خورند. (دوره دوم بطور مشخص دوران افول فرانکن هایمر است. این دوران با فیلم «کارچاق‌کن» (۱۹۶۸) آغاز می‌شود. فیلمی براساس نوول موفق برنارد مالامد که متاسفانه شکستی فاحش برای هایمر بود. «دریانورد خارق‌العاده» (۱۹۶۹)، The Gypsy Moths (که با نام خشونت یک عشق در تهران به نمایش درآمد) و اسب سوار (۱۹۷۱) از جمله آثار دیگر فرانکن هایمر در این دوره بودند که با عدم موفقیت مواجه شدند.)

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/4-The-Manchurian-Candidate.jpgاما “کاندیدای منچوری” حاصل مستقیم دوران جنگ سرد است. دورانی که آمریکا هنوز به طور کامل از فاجعه مکارتیسم عبور نکرده و جنگ سرد وارد مرحله جدی تری شده بود. انقلاب کوبا و بوجود آمدن پایگاهی برای شوروی بیخ گوش آمریکا همه معادلات را برهم زده بود (در همین ایام است که بحران موشکی کوبا دنیا را تا آستانه جنگ سوم جهانی پیش می برد و شکست فضاحت بار آمریکا در خلیج خوکها، کوبا را برای همیشه در لیست سیاه یانکی ها قرار می دهد). در چنین ایامی جنگ ویتنام هم به روزهای تعیین کننده اش نزدیک می شد (نخستین عملیات جنگی مستقیم سربازان آمریکایی علیه دولت ویتنام شمالی در نوامبر ۱۹۶۵ صورت گرفت) و…

در همین دوران است که بنا به نوشته خانم فرانسیس ساندرس در کتاب ” جنگ سرد فرهنگی : سیا و جهان هنر و ادب ” که براساس خاطرات کورد مه‌یر، رئیس بخش عملیات بین المللی سیا، و دوست او، آرتور شلزینگر (پسر)، همچنین ملوین لاسکی از اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) تنظیم شده، سازمان سیا با سرمایه حدود ۳۴ میلیون دلار شبکه مطبوعاتی عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته تا آرتور کوستلر، سیدنی هوک،ایناتسیو سیلونه و جرج ارول و… همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم به خدمت می گیرد.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/6-The-Manchurian-Candidate.jpgیکی دیگر از این ماموران فرهنگی سیا یا به قول خانم ساندرس شبکه “ناتوی فرهنگی”، ریچارد کاندان است که قبل از “کاندیدای منچوری”، نوول کم اهمیتی به نام “کهنه ترین اعتراف” را درباره دزدی نوشت که سرقت هایش را از تابلوهای معروف نقاشی الهام می گرفت.(بعدا در سال ۱۹۶۲ براساس این کتاب فیلمی به نام “دزدان خوشحال” ساخته شد که در آن رکس هریسن و ریتا هیورث بازی می کردند.) او وقتی برای  انجام کارهای تبلیغاتی فیلم “غرور و تعصب” به کارگردانی استنلی کرامر در سال ۱۹۵۷ به مادرید رفته بود، در واقعیت با چنین فردی برخورد کرد. اما مسافرت مادرید برای او خاصیت دیگری هم داشت که یکی از بهترین فرصت های عمرش جهت مشهور شدن را فراهم آورد. او سر صحنه فیلم “غرور و تعصب” با فرانک سیناترا، یکی از بازیگران فیلم آشنا شد و سیناترا خیلی زود به روحیه تبلیغاتی و پروپاگاندای کاندان پی برد. فرانک سیناترا که از اعضای مشهور باندهای مافیایی نزدیک به سرمایه داران آمریکایی بود و از متعصبین سرسخت ضد کمونیسم محسوب می شد، از ریچارد کاندان دعوت کرد تا داستانی درباره خطر کمونیسم که اینک در بیخ گوش آمریکا، این تمدن نوپا را تهدید می نمود، بنویسد تا براساس آن فیلمی ساخته شود. کاندان که حدود ۲۲ سال کار تبلیغاتی کرده بود و خصوصا با مقوله جنگ سرد آشنایی کافی داشت، نوول علمی افسانه ای و در عین حال حادثه ای “کاندیدای منچوری” را نوشت.(جالب اینکه کتاب دیگر کاندان در سال ۱۹۷۹ به نام “قتل های زمستان” هم درباره ماجراهای بعد از ترور رییس جمهور تیموتی کیگن است. این کتاب توسط ویلیام ریچرت و با بازی جف بریجز و جان هیوستن و آنتونی پرکینز به فیلم برگردانده شد.)

جرج اکسلراد ( که بیشتر نویسنده فیلمنامه های کمدی رمانتیک مثل ” صبحانه در تیفانی” و “خارش هفت ساله” و ” ایستگاه اتوبوس” بود) هم از کتاب خوشش آمد و قرار شد در ازای تهیه کنندگی، فیلمنامه را هم بنویسد. و بالاخره برای چنین تریلری کارگردانی همچون “جان فرانکن هایمر” که آن زمان غوغایی در هالیوود به پا کرده بود، دعوت گردید.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/7-The-Manchurian-Candidate.jpgفیلم درباره گروهبانی به نام ریمند شاو (با بازی لارنس هاروی) بود که در جنگ کره به خاطر نجات سربازان جوخه خود، به دریافت مدال افتخار نائل گشته و حالا از سوی مادرش (با ایفای نقش آنجلا لنزبری) که یک فعال سیاسی به حساب می آمد به عنوان معاون کاندیدای ریاست جمهوری آینده معرفی می شود تا با توجه به محبوبیت قهرمانی اش باعث پیروزی آن کاندیدا (که سناتور جان آیسلین، ناپدری اش بود ) گشته و سپس در یک حرکت با ترور رقیب او، باعث پیروزی اش در انتخابات ریاست جمهوری شود. ریمند شاو در واقع طی جنگ کره توسط کمونیست های چینی (که در جنگ کره حامی کره شمالی بودند) در منچوری (از استان های چین) شستشوی مغزی شده و اینک با روش هیپنوتیزم تحت کنترل کمونیست ها قرار گرفته و قرار بود با راهیابی به کاخ سفید، آنها را بر آمریکا حاکم گرداند. اما یکی از همکارانش در جنگ کره به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی فرانک سیناترا) دچار کابوس هایی می شود و با پیگیری این کابوس ها به واقعیاتی در پشت پرده قهرمان نمایی ریمند می رسد و در نهایت نقشه ریمند و کمونیست ها در دستیابی به کاخ سفید را برملا می کند.

یک سال پس از نمایش فیلم “کاندیدای منچوری”، جان اف کندی ترور شد و فرانک سیناترا که از دوستان نزدیک کندی بود را دچار این تصور کرد که این فیلم از انگیزه های اصلی ترور بوده است. بنابراین از اکران مجدد فیلم جلوگیری کرد تا پس از مرگش که دخترش حقوق مالکیت آن را واگذار نمود و فیلم “کاندیدای منچوری” مجددا در سال ۱۹۸۸ به نمایش عمومی درآمد. اگرچه گفته می شود این فیلم در زمان حیات فرانک سیناترا و در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ هم دو بار از تلویزیون پخش شده است.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/8-The-Manchurian-Candidate.jpgاما آنچه در بازسازی فیلم مذکور توسط جاناتان دمی و فیلمنامه نویسانش دانیل پاین و دین گئورگریس انجام گرفته شاید در تاریخ سینمای سیاسی بیسابقه باشد. «کاندیدای منچوری» سال ۲۰۰۴ برای نخستین بار به قدرت‌های سایه حامی جناح ها و احزاب سیاسی قدرتمند آمریکا نظر دارد که درواقع تعیین کننده اصلی سیاست‌های این کشور در تمامی ابعاد هستند. قدرت‌هایی که از شرکت‌های غول پیکر چند ملیتی حاکم بر اقتصاد آمریکا سرچشمه می‌گیرند.

کریس مارکر و همکارانش در فیلم «مارپیچ» بخوبی نقش این شرکت‌ها را در کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ شیلی تحلیل و به تصویر کشیده بودند. مایکل مور هم در «فارنهایت ۱۱/۹» تا حدودی ریشه‌های بوش و سیاست‌های جنگ طلبانه‌اش را در همین شرکت‌ها ارزیابی نمود اما نگاه سیاسی فیلم‌های مذکور به نظر ابتر و ناقص می‌آمد چرا که برای نفوذ تراست‌ها و کارتل‌های بزرگ آمریکایی نقش بسیار محدود و دوره‌ای و موردی قائل شده بودند فی‌المثل برای بردن منافع بیشتر اقتصادی در یک کشور و یا یاری رساندن به یک دوست قدیمی در کاخ سفید.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/9-The-Manchurian-Candidate.jpgبه جرات می‌توان فیلم جاناتان دمی و دانیل پاین را اثری یکه و برجسته در تاریخ سینمای سیاسی دانست که بخوبی واقعیات جاری در صحنه قدرت آمریکا را با ماجرایی علمی و تخیلی به صورت نمادین در هم‌می‌آمیزد تا اثری به شدت تاثیرگذار خلق نمایند.

قدرت‌های سایه و تعیین‌کننده سیاست‌های کاخ سفید در «کاندیدای منچوری» ۲۰۰۴ از خارج آمریکا و کشورهای کمونیستی نیامده‌اند و یا از تروریست‌های القاعده و امثال آن دستور نمی‌گیرند.

توطئه تسخیر کاخ سفید توسط کاندیدای مورد نظر از سوی گروهی خودسر درون سازمان FBI یاCIA (مانند «سه روز کندور» و یا فیلم «برتری بورن») هدایت نمی‌شود و ناشی از تقابل جناح‌ها (مثل «جی اف کی») هم نیست.

در اینجا همه چیز در ید قدرت کمپانی چند ملیتی و جهانی منچوری است. یک کمپانی مانند «هالیبرتن»، «مک دانلد»، «کوکاکولا» و… که قدرت‌های اقتصادی و رسانه‌ای خود را در سراسر جهان گسترده‌اند.

در نسخه ۲۰۰۴ کاندیدای منچوری، ریمند شاو (با بازی استثنایی لیوشرایبر که بخوبی سرگشتگی مابین وجه انسانی و قالب روباتیکش را به نماش گذارده) بخاطر نجات یک جوجه نظامی در جنگ ۱۹۹۰ خلیج فارس به عنوان قهرمان جنگ به آمریکا بازمی‌گردد و توسط مادرش النور (یکی از پرانعطاف‌ترین و چند بعدی‌ترین ایفای نقش‌های مریل استریپ) به عنوان معاون یکی از کاندیداها وارد مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری می‌شود تا کاندیدای مورد نظر سناتور النور شاو که ظاهری دمکرات دارد ولی توسط افکار محافظه‌کار حمایت می‌شود (حضور هر دو جناح رقیب سیاسی آمریکا) را تقویت نماید و در این میان یکی از همراهان ریمند در جنگ به نام کاپیتان بن مارکو (با بازی دنزل واشینگتن) به دلیل کابوس‌های بی‌امانش به دنبال واقعیت قهرمانی ریمند است و حقیقت ۳ روز پس از اسارت که به ذهن هیچ‌کدام خطور نمی‌کند.

دانیل پاین (که در نوشتن فیلمنامه های حادثه ای جاسوسی مانند “مجموع همه ترس ها” به عنوان آخرین ماجرای جک راین و ” مارلو کجاست؟” تبحر خود را نشان داده است ) به همراه دین گئورگریس (که اصلا اکشن نویس است و آثاری مثل “لاراکرافت” و “چک پرداختی” در کارنامه اش به چشم می خورد) همکاری می کنند تا فیلمنامه مورد نظر جاناتان دمی را برای کاندیدای منچوری ۲۰۰۴ بنویسند.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/10-The-Manchurian-Candidate.jpgجاناتان دمی هم گویا پس از چند تجربه متوسط و نه چندان درخشان مانند «فیلا دلفیا» و «دلبند» و «حقیقتی درباره چارلی» (که بازسازی «معما»ی استنلی دانن بود) مجددا به روزهای اوج خود در «سکوت بره‌ها» رسیده بود، باز هم قصد داشت اثری روانشناختی درباره معضلات روحی بشر امروز را از ورای ماجرای سیاسی به تصویر بکشد که به نظر موفق هم شد. در واقع بخش مهمی از فیلمنامه را او با کارگردانی و دکوپاژ ویژه خود و با تصاویرش هنگام فیلمبرداری نوشته است که قطعا در دست کارگردان دیگری با این حس و حال و تاثیر گذاری شگفت انگیز در نمی آمد.

تصاویر درشت با لنزواید،‌ استفاده مفهومی از تاثیرات بصری پیرامون سوژه در هر قاب و حرکات نامحسوس جانبی دوربین برای افزودن ریتم هر نما به علاوه موسیقی شنیدنی و مبهوت کننده ریچل پورتمن (که یادآور موسیقی مشابه هاوارد شور «سکوت بره‌ها» است) فیلم «کاندیدای منچوری» را از یک ماجرای سیاسی در آمریکا به نمایش توطئه‌ای علیه بشریت بدل می‌سازد.

دمی کاراکترهایی را که نسبت به نسخه ۴۲ سال پیش خود (براساس واقعیات امروز) فوق‌العاده عمق یافته‌اند را در یک فضای به شدت سادیستیک و مالیخولیایی که باند حیر‌ت‌انگیز صوتی فیلم با افکت‌های ویژه، آن را در هر حال و هوایی تشدید می‌نماید، در موقعیت‌های موازی و وضعیتی مابین واقعیت و کابوس شناور می‌سازد.

این فضای کابوس گونه از نقاط قوت نسخه ۲۰۰۴ کاندیدای منچوری نسبت به فیلم دهه ۶۰ است که آن را از یک اثر علمی تخیلی صرف جدا نموده و به واقعیت نزدیکتر ساخته است.

از همان فلاش فوروارد نخستین فیلم گرفته که از فضای جنگ و بیهوشی بن مارکو به ۱۰ سال بعد پرتاب می شویم و او را مشغول سخنرانی درباره قهرمانی‌های ریمند شاو در جمع دانش‌اموزان یک مدرسه مشاهده می کنیم که اکوی صدایش در فضا، توهم کابوس بودن صحنه را القا می‌نماید آنچنانکه  حتی برخورد نزدیکش با ال‌ملوین (یکی دیگر از بازماندگان جوخه نجات یافته در کویت با بازی بسیار متفاوت جفری رایت) و آن کلوز آپ‌های دفرمه از چهره هر دو نفر که به نقاشی‌های شیطانی ملوین ختم می‌شود، این فضای کابوسی را تشدید می نماید.

سکانس‌های موازی نمایش انتخاباتی النور شاو همراه آن جلوه‌های رسانه‌ای امروزی با فصل‌های مالیخولیایی فوق به نوعی بر ریشه‌های روان گردانی مردم در رسانه‌های پر سر و صدا تاکید کرده و آن را به پروسه شستشوی مغزی در بیمارستان ویژه کمپانی جهانی منچوری ارتباط می‌دهد. درتنها صحنه‌ای که کاپیتان مارکو از بیمارستان جزیره‌ای فوق به خاطر می‌آورد، یک سری تصاویر جنگی که از تلویزیون‌های بزرگی پخش می‌شود، بارها در قاب دوربین می‌نشیند.

جاناتان دمی به همین سیاق، دیدگاه تماشاگر را پیش از هر برخورد با فضای سیاسی انتخابات با تزریق نوعی تاثیرات بصری و تاکیدات تصویری به فیلتری روانشناختی مسلح می‌گرداند تا پیچش‌های متعدد فیلمنامه، وی را گیج نکرده، یا دلزده ننموده و منطقا به دنبال خود بکشاند.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/11-The-Manchurian-Candidate.jpgاز همین رو آن کابوس اولیه بن در قطار که ناگهان خلبان هلیکوپتر حمل کننده‌ افراد به محل شستشوی مغزی را در برابرش می‌بیند و این کابوس تبدیل می‌شود به حضور واقعی «رزی» مامور سرویس مخفی (با ایفای نقش کیمبرلین الیس به جای جنت لی در نسخه قبلی) در قالب دوستی که ظاهرا قصد کمک به بن را دارد، بخوبی می‌تواند دیدن رزی را در پایان فیلم و در جزیره بیمارستانی کمپانی منچوری در کنار بن مارکو زخمی توجیه کند که رزی احتمالا خود مامور دیگری برای شستشوی مغزی کاپیتان مارکو برای کمپانی دیگری مثل «منچورین گلوبال» است که در فصل قبلی رسوا شدنش را در رسانه‌ها ملاحظه کرده‌ایم. (در یک پلان – سکانس حیرت‌انگیز که از اتاق سرویس مخفی برای تغییرات کامپیوتری در تصاویر ورودی بن مارکو به مکان ترور ریمند و مادرش و تبدیل تصویر بن به شخص دیگری شروع می‌شود و به اتاق کنفرانس مرکزی «منچورین گلوبال» ختم می‌شود که گوینده اخبار دست داشتن عوامل این کمپانی در ماجراهای مختلف را اعلام می‌کند).

یا فصلی که ریمند، سناتور جردن و دخترش را با شقاوت زیر آب خفه می‌کند (برگرفته از تجربه خفه کردن یکی از افراد جوخه‌اش پس از مغزشویی) نماهای جداسازی از ورای امواج آب بین قاتل و قربانی علاوه بر تاکیدی دیگر از کابوس جاری فیلم یا وقایع کابوس گونه که گام به گام در برابر چشمان تماشاگر قرار می‌گیرد پیوند دهنده به نمای پایانی فیلم نیز هست که بن، عکس دسته‌جمعی جوخه اینک قربانی شده‌ اش را در زیر امواج آب دریا قرار داده و به آن می‌نگرد.

این کابوس بسیار تکان دهنده‌تر از روایت جان فرانکن هایمر و جرج اکسلراد در سال ۱۹۶۲ است، کاپیتان مارکو در اینجا (برخلاف کاراکتری که فرانک سیناترا در فیلم قبلی ایفا می کرد ) خود یک کاندیدای منچوری است و در اوج مقابله‌اش با «منچورین گلوبال» به صورت روبات در خدمت آنها قرار می‌گیرد تا با ترور ریمند و مادرش (که در چند فصل قبل‌تر به مسئولین کمپانی مذکور اعتراض کرده بود مبنی بر اینکه چرا خاطرات جنگ ریمند و بن به صورت کابوس به ذهن‌شان می‌آید و سرنوشت پسرش برای وی مهمتر از «منچورین گلوبال» است) کاندیدای قابل اعتمادتری را روانه کاخ سفید کنند. شاید هم در اینجا «منچورین گلوبال»های دیگر وارد میدان شده تا با افشای کمپانی جهانی منچوری در رسانه‌ها و خلع سلاح آن، روبات دیگری را به عنوان کاندیدای خود بر کاخ سفید حاکم کنند با همان شعارهای همیشگی آزادی و دمکراسی و…

کمونیست های چینی در فیلم کاندیدای منچوری ۲۰۰۴ به متخصصان کمپانی های چند ملیتی و سرمایه داران بزرگ تبدیل شده اند تا با دراختیار گرفتن مغز کاندیداهای ریاست جمهوری، کاخ سفید و حاکمیت آمریکا را در تسلط منافع خودشان بگیرند. آنچه که در واقعیت امروز جریان دارد و رییس جمهور ایالات متحده جز روباتی در خدمت کارتل ها و تراست های بزرگ سرمایه داری آمریکا به نظر نمی رسد.

جاناتان دمی و همکاران نویسنده اش به خوبی نشان می دهند که چگونه جنگ افروزی های آمریکا در دیگر سرزمین ها علاوه برتامین منافع تاکتیکی و استراتژیک او، زمینه ای هم برای مغزشویی شهروندان آمریکایی است

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/12-The-Manchurian-Candidate.jpg( همچنانکه در فیلم می بینیم رسانه ها این وظیفه را در خود آمریکا برعهده دارند و از یک ماجرای مشکوک و فرد ناشناخته ای همچون ریمند شاو، قهرمانی ملی می سازند و البته همه مردم هم بی چون و چرا آن را قبول می کنند ! ) و برگ برنده آنها هم هنگامی است که در لحظه اقدام بازدارنده بن مارکو علیه ریمند شاو برای حفظ منافع کشور و نجات کاندیدای ریاست جمهوری ناگهان می بینیم کاپیتان مارکو هم با جملاتی شبیه آنچه ریمند شاو را هیپنوتیزم می کرد، در اختیار گردانندگان منچورین گلوبال قرار می گیرد تا نقشه تازه ای را اجرا نماید و البته کامپیوترهای این شرکت که مراقب رفت و آمد مدعوین به میتینگ انتخاباتی هستند و تصاویر مارکو را ثبت کرده اند به اندک ترفندی، او را در عکس ها به شخص دیگری مبدل می سازند تا اساسا حضور مارکو را انکار کنند. به این ترتیب ریمند شاو و مادرش نابود می شوند و بن مارکو نیز به بیمارستان ویژه ای اعزام می شود و حتی منچورین گلوبال هم منحل می شود تا برای همیشه اسرار روبات های شرکت های چند ملیتی در کاخ سفید مکتوم بماند.

برعکس فیلم جان فرانکن هایمر و فیلمنامه جرج اکسلراد و نوول ریچارد کاندان، کاندیدای اصلی منچوری برای پیروزی در انتخابات و ورود به کاخ سفید در این نسخه ۲۰۰۴ نابود نمی شود، در واقع در اینجا ۳ کاندیدای منچوری وجود دارد که دو تای آنها یعنی ریمند شاو و بن مارکو از بین می روند ولی سومی که همان کاندیدای ریاست جمهوری است باقی می ماند تا به راحتی و بدون دغدغه در کاخ سفید مستقر شود. گواینکه بن مارکو هم اگرچه در اخبار منتشر شده مرده ولی با هویتی دیگر زنده نگه داشته شده تا در فرصتی دیگر به کاندیداهای منچوری یاری رساند.

به نظر می رسد جاناتان دمی و همکاران فیلمنامه نویسش با هوشمندی “کاندیدای منچوری” را باشرایط امروز جهانی آداپته کرده و با زیرکی آن را درگیر جنگ نوین سرد آمریکا علیه کشورهای استقلال طلب، نکرده اند. این هوشمندی باعث شده بازسازی “کاندیدای منچوری” نه تنها از بسیاری آثار آوانگارد سیاسی ۱۰ – ۱۵ سال اخیر مانند “جی اف کی” و “اعترافات یک ذهن خطرناک ” و “خودی” و…عقب نماند، بلکه چندین گام هم جلوتر حرکت نماید.

نویسنده: سعید مستغاثی

منبع: وبلاگ سعید مستغاثی

 

——————————

 

[nextpage title=”بررسی مقایسه ای دو روایت از کاندیدای منچوری”]

نویسنده: اسپنسر وارن

 

مترجم: علی افتخاری

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/13-The-Manchurian-Candidate.jpgدر سال ۲۰۰۴ رمان مشهور کاندیدای منچوری نوشته ریچارد کاندن، بار دیگر و این بار به کارگردانی جاناتان دمی به تصویر درآمد. مضمون اصلی همان شست و شوی مغزی است، اما جنگ کره جای خود را به جنگ خلیج فارس داده است. این بار نیز استوار ریموند شاو (لیو شرایبر)، بی آن که شایستگی نظامی داشته باشد، به گواهی دیگر اعضای گروه خود که آنها نیز شست و شوی مغزی شده اند، شایسته دریافت مدال افتخار کنگره تشخیص داده می شود اما برخلاف فیلم اول که ناپدری ریموند قصد داشت نامزد معاونت ریاست جمهوری شود، خود او چنین تصمیمی دارد و برای رسیدن به این هدف مادر شیفته قدرت او، سناتور الینور پرنتیس شاو (مریل استریپ) از هیچ کمکی فروگذار نیست. اما سرگرد مارکو (دنزل واشینگتن)، مافوق ریموند که او هم شست و شوی مغزی شده، به نوعی می داند که یک جای کار ایراد دارد. کارگردان، جاناتان دمی از همان ابتدا بر این مضمون حساس تأکید می کند و دیگر چیزی برای بقیه این فیلم که مدت زمان آن بیش از دو ساعت است، باقی نمی گذارد.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/14-The-Manchurian-Candidate.jpgبرخلاف آن چه تصور می شود، در فیلم جدید شخصیت های منفی کمونیست جای خود را به گروه های اسلامی نداده اند، بلکه نقشه شست و شوی مغزی را مادر ریموند با همکاری یک شرکت عظیم چند ملیتی به نام «منچورین گلوبال» طراحی کرده است. او حزب را راضی کرده است که پسر «قهرمان» اش را که اکنون یکی از اعضای جوان کنگره است، به عنوان نامزد معاونت ریاست جمهوری معرفی کند. سناتور الینور شاو نقشه کشیده که سرگرد مارکو در شب انتخابات، نامزد ریاست جمهوری را ترور کند تا پسرش به این پست برسد و به این شکل خود او کنترل همه چیز را در دست بگیرد. این در حالی است که در فیلم اول خود ریموند باید این کار را انجام می داد. متأسفانه دمی که به هیچ عنوان به ضرباهنگ یا ریتم توجهی ندارد، قادر نیست داستان را مانند آن چه در رمان اصلی دیده می شود، به نقطه اوج خود برساند. مقایسه این فیلم با روایت سال ۱۹۶۲ بسیار گویاست. در فیلم اول، با خیانت راهنما/ مترجم کره ای، اکیپ گشت در منچوری اسیر افراد روسی و چینی می شوند. آنها را در حالی در کنار تصاویری بزرگ از استالین و مائو می بینیم که ذهن آنها تحت کنترل قرار گرفته است. بعد داستان به زمان حال برمی گردد. جنگ تمام شده و افراد به خانه بازگشته اند، اما حال هیچ کدام از آنها خوب نیست. برخلاف تردید کامل افراد مافوق مارکو در روایت بازسازی شده، فرماندهان او در فیلم اصلی می پذیرند که مشکل مارکو (فرانک سیناترا) چندان بی ربط نیست و به طور جدی می کوشند به او کمک کنند تا توطئه فاش شود، و دقیقاً از اینجاست که دو فیلم به واقع از هم فاصله می گیرند. در فیلم فرانکن هایمر این خانم آیزلین (آنجلا لنزبری) است که نقشه می کشد با ترور کاندیدای ریاست جمهوری زمینه ورود همسر دائم الخمر و «مک کارتی» وار خود (جیمز گرگوری) به کاخ سفید را فراهم کند. قرار است که قاتل، پسر او استوار شاو (لارنس هاروی)- که هم از ناپدری و هم از مادرش متنفر است-باشد. اما برخلاف فیلم بازسازی شده، نقش خانم آیزلین تا تقریباً اواخر فیلم فاش نمی شود. سکانس پایانی فیلم اول به لطف تصاویر سیاه و سفید با استفاده از سایه روشن های ظریف کارگردانی شده است. فرانکن هایمر و فیلمنامه نویس او، جورج اکسلراد تا پیش از فرارسیدن نقطه اوج، چنان داستان خود را به آرامی و با ثبات پیش برده اند که سکانس پایانی تأثیری مضاعف برجای می گذارد. ضرباهنگ حساب شده این دو تا پیش از صحنه پایانی، برجذابیت ضرباهنگ تندتر باقی فیلم افزوده است. ساختار سنجیده نخستین کاندیدای منچوری در نهایت باعث می شود که نقاط ضعف فیلم از جمله حضور نامربوط و اضافی دختر مورد علاقه مارکو (جنت لی)، همین طور استفاده سؤال برانگیز از لارنس هاروی – که یک بازیگر بریتانیایی است- پوشیده بماند. این دو فیلم سه تفاوت دیگر با هم دارند. در فیلم اول خشونت به شکلی هنرمندانه و غیرمستقیم تصویر می شود. مثلاً زمانی که شاو تحت تأثیر آموزش های ذهنی، از اسیرکننده خود دستور می گیرد که به سر یکی از سربازان خود شلیک کند، فرانکن هایمر، بلافاصله به یک تصویر بزرگ از استالین قطع می زند که خون روی آن پاشیده می شود. درروایت بازسازی شده، خشونت عموماً به شکل واضح و بی رحمانه است. مسئله دوم، فیلم اصلی به لحاظ توضیحات داستانی، پرداختی خطی تر دارد. مسئله شست و شوی مغزی تقریباً از همان ابتدای فیلم مورد توجه قرار می گیرد، در حالی که در روایت سال ۲۰۰۴، فلاش بک های پی در پی روند داستان را دچار اختلال می کند. منتقدان ساختارنگر به این مسئله اشاره دارند که استفاده بیشتر از خط روایی منقطع در فیلم ها بر نگرش پیچیده تر نسبت به واقعیت، دلالت دارد، که این مسئله به نوعی نیز معقول به نظر می رسد. اما در داستان دمی، این تکنیک بیشتر برای تأثیرگذاری ناگهانی بر تماشاگر مورد استفاده قرار گرفته است. سومین مورد و به شکلی مهم ترین مورد این که پایان نسخه ۱۹۶۲ با یک پالایش روانی پرقدرت همراه است که دقیقاً برخلاف پایان بی جهت بدبینانه فیلم سال ۲۰۰۴ است، پایانی که می خواهد تماشاگر را درحالت ابهام و ناامیدی به حال خود رها کند.

در فیلم فرانکن هایمر، قهرمان داستان بار دیگر خود واقعی و خوب خود را کشف می کند و از خودگذشتگی او در پایان، جنبه ای اخلاقی به خود می گیرد.

 

منبع: فیلم نگار شماره ۴۴٫

——————————

 

[nextpage title=”نگاهی به فیلم کاندیدای منچوری”]

داستان فیلم مربوط به سال ۱۹۵۹ است که تعدادی سرباز از جنگ کره بازگشته‌اند و به یکی از آنها مدال احترام داده می‌شود زیرا در میدان جنگ جان اعضای گشتش را نجات داده است، آنها را به منچوری می‌برند و یک نفر چینی آنها را شستشوی مغزی می‌دهد و یکی از کسانی را که مدال احترام گرفته بود را به عنوان آدم‌کش حرفه‌ای تربیت می‌کنندو….

 

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/15-The-Manchurian-Candidate.jpgکاندیدای منچوری صرفا یک فیلم پیشگویانه نبود حمله و انتقاد تند وتیزش از مک کارتیسم و قضایای تفتیش عقایدش، هالیوود را به شدت به وحشت انداخت.آن هم در دوره ای که هنوز مسئله ی فهرست سیاه مک کارتی در صنعت سینمای امریکا مطرح بود.جان فرانکن هایمر با انتخاب بازیگری سیاه پوست برای نقشی که بر نژاد و رنگ و پوستش نیز تاکید نشده بود.تابوها را بیشتر زیرپا گذاشتو بعد برای دهن کجی بیشتر هم که شده نخستین رودرویی رزمی و کاراته را هم در فیلم ضمیمه کرد. جان اف کندی علاقه ی زیادی داشت تا اقتباس سینمایی از رمان ریچارد کاندون را بروی پرده ببیند و از سینتارا که عضو حزب دموکرات بود پرسید؟ چه کسی نقش مادر را ایفا میکند؟ اگه قضیه به سیناترا مربوط می شد لوسیل بال را انتخاب می کرد و از او یکی از بدجنس ترین زنهای تاریخ سینما را می ساخت. ولی خوشبختانه آنجلا لندزبری در تست های سینمایی خود را خبیث نشان داد. پس از نمایش فیلم جر و بحث به راه افتاد که هاروی آزوالد یکی از قاتلان کندی – از بازی ترسناک و فراموش نشدنی لارنس هاروی الهام گرفته است.

لارنس هاروی : فرانکن هایمر زیاد نگران لهجه ی بریتانیایی لارنس نبود، چون ازآن طرف، لهجه غیر آمریکایی و هاوارد –بوستونی جان اف کندی، رئیس جموهور امریکا را داشت. هاروی پیش از ان در دارلینگ و باترفیلد۸ در نقش شخصیت هایی ناجوامرد ظاهر شده بود و بیشتر به خاطر استخوان بندی چهره ی اشرافی اش شهرت داشت. او نخستین بار با اتاق طبقه ی بالا(۱۹۵۹ ) مروف شد که به خاطرش نامزد اسکار هم گردید. از دیگر کارهای وی : کریستین جادویی ( ۱۹۶۹ )، از پیوند های بشری (۱۹۶۴ ).

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/16-The-Manchurian-Candidate.jpgفرانک سیناترا : در بین همکارانش به به عنوان فرانک یک برداشته شهرت داشت. زندگی حرفه ای سیناترا به طور مشخصی به دو قسمت تقسیم می شود. دوره ی اول اش، پدیده ی جوانی است در عالم خوانندگی که به ستاره سینما تبدیل شده، مثلا موزیکال در شهر(۱۹۴۹ ) و سپس تصادفی که باعث شد به طور موقت صدایش و جدایش از سینما گردید. با بازی در فیلم اسکاری از اینجا تا آبدیت (۱۹۵۳ ) به عالم سینما بازگشت و ازفیلم پل چوبی (۱۹۵۷ ) و کاراگاه (۱۹۶۸ ) محض تفریح بازی می کرد.

آنجلا لندزبری : به خاطر موزیکال های برادرش ( مادام و سوئینی تاد ) شهرت داشت و بعد برای فیلمهای جنایی/پلیسی اش آشکارا در زمان تولید تولید فیلم کاندیدای منچوری برای ایفای شرّ مجسم، کاملا سرفُورم بود. وی در نقش ایسلین خبیث، او نقش یکی از نفرت انگیزترین زن های تاریخ سینما را با چنان سهولت و مهارتی بازی کرده که فکر می کنید که نکنه مقادیری همجنس خودش خراب بوده است.

زندگی حرفه ای او با نامزدی اسکارش به خاطر روشنایی گاز(۱۹۴۲ ) و سپس تصویر دوریان گری (۱۹۴۵ ) حسابی جان گرفت. اورینت ( ۱۹۶۴ ) و مرگ بر روی نیل ( ۱۹۷۸ ) فراموش نشدنی است.

نکات جالب فیلم

به خاطر موضع ضد کمونیستی فیلم، کاندیدای منچوری تا سال ۱۹۹۳ و فروپاشی شوروی، درکشورهای اروپای شرقی پخش نشد.

در صحنه ی کاراته، وقتی سیناترا میز عسلی را با ضربه ای خرد می کند،دردی که روی صورت اش می بینیم ادا نیست. یکی از انگشت هایش شکست ک ههیچ وقت هم به طور کامل خوب نشد.

سیناترا که عادت داشت ” یک برداشته ” کار کند، بازی در فیلم چرخ و فلک را رد کرد چون به او گفته بودند که قرار است از هر نما دو بار فیلمبرداری شود. او پس از رد این پیشنهاد گفته بود : به من برای بازی در یک فیلم پول می دهند نه دو فیلم.

نظر منتقدان

پالین کیل (نیویورکر ) : احتمالا پیچیده ترین و کارشده ترین هجویه ی سیاسی که در هالیوود ساخته شده است.

منبع: انجمن سریالها

 

——————————

 

[nextpage title=”نقدی بر فیلم کاندیدای منچوری: فیلم هایی با محتوی مغزشویی فیزیکی”]

مغزشویی یکی از موضوعات داغ زمان جنگ سرد بود. موضوع ابتدا در ادبیات داستانی رواج یافت و شاید به دلیل جذابیت موضوع،دیری نگذشت که ردپای آن در سینما وضوح یافت. آنچه معمولا در تاریخ روایت می شود پیشرفته بودن شوروی و اقمار آن در تکنیک های مغزشویی است. معمولا اکثر کتب جاسوسی پر مخاطب جهان، که معمولا به قلم نویسنده های غربی هستند، شوروی و اروپای شرقی به خصوص دستگاه های اطلاعاتی آلمان شرقی را از استادان مسلم این فن می دانند. بعد از جنگ کره، یواش یواش رد پای این داستان های پرمخاطب به آسیای شرقی و به خصوص کره و چین نیز کشیده شد.

 

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/4-The-Manchurian-Candidate.jpgکاندیدای منچوری اثر کارگردان متفاوت سینما جان فرانکنهایمر با بازی درخشان فرانک سیناترا و لارنس هاروی، که دستی توانا در ساخت فیلم هایی با تم مسائل روانی دارد. کاندیدای منچوری روایت افرادی است که از جنگ کره باز می گردند. بعضی از آنها در حین جنگ اسیر شدند، بدون آنکه بدانند مغزشویی شدند و تمام اطلاعات آن مغزشویی از ذهن آنها پاک شد و سپس آزاد شدند و دقیقا در دوره ای که فوبیای مک کارتیسم در آمریکا موج می زد به آمریکا بازگشتند. تنها وجه مشترک آنها خوابی تکراری و مشابه هم بود که همه می دیدند….

بعضی معتقدند ایده اصلی مغزشویی مربوط به فرایندی است که در خیلی از امراض سایکوتیک معمول به چشم می خورد. فرد در دوره ای دچار حادثه ای می شود، این حادثه هر چه دردناک تر باشد و هر چه سن کمتر باشد، با سرعت بیشتری وارد ناخودآگاه فرد می شود و فرد آن حادثه را زودتر فراموش می کند. اما این فراموشی فقط در سطخ خود-آگاهی رخ می دهد، اما اثر دردناک آن در ناخود-آگاه باقی می ماند و کشش و انرژی ای که فرد صرف فراموشی آن می کند ریشه اصلی کشاکشی که فرد روان- نژند همواره با آن در حال دست و پنجه نرم کردن است. کاری که مکتب روانکاوی کلاسیک انجام می دهد کشف این حادثه در ناخودآگاه فرد است و تلاشی که می شود این حادثه به خود آگاه راه یابد و فرد آن را بلاواسطه درک کند و بیاموزد که با آن کنار آید، گاهی هم روانکاو خود مجبور می شود آن را از ذهن بیمار پاک کند. در همین باب فیلم هایی درخشان در دسترس است. فیلم هایی از آلفرد هیچکاک مانند طلسم شده و یا مارنی به زیبایی نمایشگر این کنش هستند.

فردی که برای نخستین بار این ایده را بر پایه هایی متفاوت مطرح کرد فروید بود. توصیه جدی می کنم فیلم فروید اثر درخشان جان هیستون را مرور کنید.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/8-The-Manchurian-Candidate.jpgحال فرایندی که در مغزشویی طی می شود دقیقا عکس این مطلب فوق است. واقعه ای تلخ باید ساخته شود، این واقعه باید در ناخودآگاه فرد به سرعت جاسازی شود و فرد ملزم به فراموش کردن آن شود. تنها باید نشانه ای از این واقعه تلخ در فرد باقی ماند. این همان چاشنی ای است که می تواند باعث فروریزی ذهن فرد شود و فرایند انتقال اطلاعات از ناخودآگاه به آگاهی را به سرعت انجام دهد. آگاهی فرد تاب این حادثه را ندارد و فرو می پاشد. این همان نقطه ای است که فرد مسیر یکطرفه را طی می کند. غیر قابل بازگشت می شود. مانند موجودی شرطی جاده ای را که برایش تعریف شده بدون توجه به اطراف می پیماید.

نویسنده: بهرام شاکرین

منبع: ابدیت

 

——————————

 

[nextpage title=”چند پارگراف درباره ی فیلم کاندیدای منچوری”]

نقل قول هایی از فیلم کاندیدای منچوری

 

از سروان ریموند شاو که در یک اردوگاه کره ای اسیر بوده، مثل یک قهرمان جنگی استقبال شده ولی افراد واحدش دقیقا بیاد نمی آورند که او چه کرده که حالا از او با مدال ارغوانی تجلیل می شود. دو تن از آنها که کابوس هایی مکرر درباره جلسات شسشوی مغز می بینند ظن می برند که نکند شاو به یک جاسوس کمونیست تبدیل شده است. یکی از آنها بنت مارکو تحقیقاتی را شروع می کند و….

ریموند شاو(لارنس هاروی):آدم ها دو دسته اند

۱-اونایی که وقتی میان تو اتاق، تلویزیون رو روشن می کنند

۲-اونایی که وقتی میان تو اتاق، تلویزیون رو خاموش می کنند

«مغزش نه­تنها شست­وشو داده شده، بلکه خشکشویی هم شده».

جو آدامز. کاندیدای منچوری (۱۹۶۲)

—–

در دهه ۵۰ میلادی کتابی به نام کاندیدای منچوری نوشته شد که تا به امروز چندین سناریو و فیلم از آن تهیه و ساخته شده است. مضمون اصلی این کتاب راجع به چند اسیر امریکایی است که در جنگ کره اسیر و شستشوی مغزی شده و به امریکا بازگردانده شده‌اند. آنها به وسیله کنترلگر یا کنترل کننده خود توسط رمزی از شرایط عادی خارج شده و در حالت هپنوتیزم قرار می‌گرفتند و دستورات کنترل کننده خود را اجرا می‌کردند. یکی از آن دستورات کشتن رئیس جمهور امریکا بود. در بخش ام.کی.اولترا مشاهده خواهد شد که چگونه این داستان تخیلی به واقعیت نزدیک می‌شود.

منبع: www.mindcontrol.ir

—-

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/3-The-Manchurian-Candidate.jpg“ریموند شا” (هاروی) قهرمان جنگ کره بدون این‌که خود بداند، در زمان اسارت در منچوری شست‌وشوی مغزی شده تا مقاصد کمونیست‌ها را عملی کند. هرچند زمان و چگونگی این اقدام برخود او هم پنهان است، غیر از کمونیست‌ها تنها یک تن دیگر پاسخ این پرسش را می‌داند و آن، مادر قدرت‌طلب “شا” (لنزبری) است که با کرملین رابطه دارد. تا این‌که “بنت مارکو” (سیناترا)، هم‌قطار دوران جنگ “شا” در می‌یابد که او قرار است یک کاندیدای انتخاب ریاست جمهوری را ترور کند و به‌رغم همه موانع، درصدد خنثی کردن این نقشه برمی‌آید….

براساس رمان جنجالی کاندن، این اثری بود که موقعیت فرانکن‌هایمر را به‌عنوان تکنیسینی کاردان در دهه ۱۹۶۰ کاملاً تثبیت کرد. فیلم آمیزه‌ای است از یک دلهره‌ای خوش ساخت و یک هجویه تند سیاسی که هر دو جناح چپ و راست را هدف حمله قرار می‌دهد و روش‌های‌شان را برای مناسبات انسانی خطرناک می‌یابد. عرضه شخصیت “شا” شاید بهترین نقش آفرینی هاروی باشد که در آن حالت غیر سمپاتیک او محمل کاملاً مناسبی می‌یابد لنزبری در نقش مادر سنگدل و آزمند، تکان‌دهنده است و به‌راحتی با مادران شریر فیلم‌های آلفرد هیچکاک پهلو می‌زند. فیلم در دهه ۱۹۸۰ احیا شد و نمایشی جدید یافت و تصویر بی‌پروای آن از رابطه میان کشمکش‌های سیاسی و تنش‌های روانی مورد توجه قرار گرفت.

منبع: ویستا

——————————

 

[nextpage title=”«کاندیدای‌ منچوری‌« و اقناع‌کنندگان‌ پنهانی‌”]

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/6-The-Manchurian-Candidate.jpg

 

«کاندیدای‌ منچوری‌« محصول‌ سال‌ ۱۹۶۲، در ردیف‌ کلاسیک‌های‌ سینما درباره‌ «کیشها» به‌ شمار می‌آید. فیلم‌ با شرکت‌ آنجلا لنزبری‌، فرانک‌ سیناترا و لورنس‌ هاروی‌، داستان‌ یک‌ سرباز امریکایی‌ را که‌ در جنگ‌ کره‌ به‌ اسارت‌ درآمده‌ و توسط‌ چینی‌ها شست‌وشوی‌ مغزی‌ شده‌ است‌، باز می‌گوید. چینی‌ها اسیر جنگی‌ را طوری‌ برنامه‌ریزی‌ کرده‌اند که‌ دچار خلسه‌ هیپنوتیزمی‌ شود و رهبران‌ سیاسی‌ حاکم‌ بر امریکا را به‌ قتل‌ برساند. توطئه‌ وقتی‌ اوج‌ می‌گیرد که‌ کمونیست‌های‌ چینی‌ قادر می‌شوند با توطئه‌چینی‌، کاندیدای‌ خود را نامزد معاونت‌ ریاست‌ جمهوری‌ کنند و سرباز سابق‌ را مامور قتل‌ ریاست‌ جمهوری‌ نمایند.

«کاندیدای‌ منچوری‌« مسلما فیلمی‌ پرهیجان‌ است‌. اما بعید به‌ نظر می‌رسد که‌ محبوبیت‌ آن‌ لااقل‌ تا حدودی‌ به‌ تصویری‌ که‌ از نفوذ اجتماعی‌ ارایه‌ می‌دهد بستگی‌ داشته‌ باشد. اقناع‌ نیرویی‌ قوی‌ و مرموز است‌. در دست‌ «اهل‌ فن‌» می‌تواند چنان‌ به‌ کار آید که‌ ما را بدون‌ هیچ‌ دلیل‌ روشن‌ به‌ انجام‌ اعمال‌ عجیب‌ و نکوهیده‌ وا دارد.

رویکرد روانکاوی‌ به‌ اقناع‌، یک‌ ویژگی‌ منحصر به‌ فرد دارد. به‌ لحاظ‌ آگاهی‌ عمومی‌، شاید شناخته‌ شده‌ترین‌ تئوری‌ اقناع‌ است‌، ولی‌ برای‌ مبلغان‌ حرفه‌یی‌ شاید کمترین‌ استفاده‌ را داشته‌ باشد. تئوری‌ روانکاوی‌ اقناع‌ در اؤر مشهور ونس‌ پاکارد به‌ نام‌ «اقناع‌کنندگان‌ پنهانی‌» در سال‌ ۱۹۵۷ مورد توجه‌ عمومی‌ قرار گرفت‌. به‌ اعتقاد پاکارد شرکت‌های‌ تبلیغاتی‌ با استفاده‌ مخفیانه‌ از اصول‌ روانکاوی‌، آگهی‌هایی‌ را خلق‌ می‌کردند که‌ به‌ نحوی‌ اعجاب‌آور قوی‌ و موثر بود. بازاریابان‌، برای‌ تهیه‌ این‌ آگهی‌ها شدیدا مشغول‌ یافتن‌ معنای‌ پنهانی‌ اشیا بودند. یک‌ راهنمای‌ موضوعی‌ که‌ توسط‌ ارنست‌ دیکتر تهیه‌ شد، عملا فهرستی‌ از وسایل‌ روزمره‌ و معنای‌ تئوریک‌ آنها را در ناخودآگاه‌ ارایه‌ داد؛ مثلا برنج‌ به‌ معنای‌ باروری‌ است‌، بیرون‌ آوردن‌ دستکش‌ مفهومی‌ شهوانی‌ دارد، سوپ‌ کیمیای‌ جادویی‌ زندگی‌ و تخم‌مرغ‌ نشانه‌ رشد و باروری‌ است‌. پس‌ از آنکه‌ معنای‌ ناخودآگاه‌ اشیا معلوم‌ شد، مبلغ‌ می‌توانست‌ یک‌ طرح‌ تبلیغاتی‌ بریزد که‌ به‌ پنهانی‌ترین‌ انگیزه‌های‌ ما اثر گذارد و بدین‌ ترتیب‌ بسیار نیرومند باشد.

مبانی‌ اقناع‌ بر اساس‌ «تئوری‌ یادگیری‌» حدود یک‌ قرن‌ است‌ که‌ توسط‌ اقناع‌کنندگان‌ حرفه‌یی‌، بویژه‌ تبلیغاتچی‌ها و مبلغان‌ سیاسی‌، به‌ کار می‌رود. تئوری‌ یادگیری‌ الهام‌بخش‌ شماری‌ از منتقدان‌ هم‌ بوده‌ است‌. کتاب‌ آلدوس‌ هاکینلی‌ و کتاب‌ آنتونی‌ برگس‌ از آن‌ جمله‌ است‌، که‌ هر دو چشم‌اندازی‌ آینده‌نگرانه‌ از جهانی‌ که‌ تماما بر اساس‌ اصول‌ رفتارگرایی‌ هدایت‌ می‌شود ارایه‌ می‌ کنند.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/7-The-Manchurian-Candidate.jpgبر اساس‌ تئوری‌ یادگیری‌، پیام‌ اقناع‌ هنگامی‌ اقناع‌ کننده‌ است‌ که‌ توسط‌ گیرنده‌، آموخته‌ و پذیرفته‌ شود؛ تبلیغ‌ باید در معرض‌ دید قرار گیرد، درک‌ شود، آموخته‌ شود، به‌ یاد بماند و موجب‌ عمل‌ گردد. اصول‌ اساسی‌ تئوری‌ یادگیری‌ در طراحی‌ ارتباطات‌ موثر مورد استفاده‌ است‌. مثلا، والتر دیل‌ اسکات‌ در سال‌ ۱۹۱۷، در کتابی‌ به‌ تبلیغات‌ گران‌ توصیه‌ کرد که‌ با تکرار پخش‌ پی‌درپی‌ آگهی، شدت‌ استفاده‌ از آگهی‌های‌ رنگین‌ و بلندآوا، تداعی‌ محتوای‌ پیام‌ را با تجارت‌ گیرنده‌ ربط‌ دادن‌ و ابتکار متمایز بودن‌ آگهی‌، یادآوری‌ آگهی‌های‌ خود را افزایش‌ دهند.پنج‌ واقعیتی‌ که‌ اقناع‌کنندگان‌ حرفه‌یی‌ در مورد تبلیغات‌ مدرن‌ دریافته‌اند از این‌ قرارند:

۱. آگهی‌هایی‌ که‌ دارای‌ کلمات‌ «جدید»، «سریع‌»، «آسان‌»، «بهبودیافته‌»، «هم‌اکنون‌»، «ناگهانی‌»، «شگفت‌انگیز» و «معرفی‌ می‌کنیم‌» هستند، کالای‌ بیشتری‌ می‌فروشند.

۲. در سوپرمارکت‌ها، کالاهایی‌ که‌ در قفسه‌های‌ هم‌ ارتفاع‌ با چشم‌ قرار داده‌ می‌شوند بهترین‌ فروش‌ را دارند. در واقع‌ یک‌ بررسی‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ کالاهای‌ در ارتفاع‌ کم‌ ۷۴ درصد و کالاهای‌ در سطح‌ کف‌ ۵۷ درصد فروش‌ کالاهای‌ در سطح‌ چشم‌ را داشته‌اند. ۳. آگهی‌هایی‌ که‌ از حیوانات‌، کودکان‌، یا جاذبه‌های‌ جنسی‌ استفاده‌ می‌کنند محصولی‌ بیشتر از آنها که‌ تصاویر کارتونی‌ یا تاریخی‌ دارند به‌ فروش‌ می‌رسانند.

۴. کالاهایی‌ که‌ در انتهای‌ ردیف‌ قفسه‌های‌ فروشگاه‌ یا نزدیک‌ ردیف‌ خروجی‌ قرار دارند بیشتر در معرض‌ خرید قرار می‌گیرند.

۵. فروش‌ چندتایی‌ مثلا فروش‌ دو تا به‌ یک‌ دلار به‌ جای‌ دانه‌یی‌ ۵۰ سنت‌ اغلب‌ درک‌ خریدار از «ارزش‌» محصول‌ را افزایش‌ می‌دهد.

منبع: روزنامه اعتماد

——————————

 

[nextpage title=”کاندیدای منچوری و نظریه ی اقناع: ساده‌تر از یک لامپ معمولی!”]

اقناع از نظر رویکرد روانکاوی یک ویژگی منحصر به فرد داد.

 

کاندیدای منچوری را دیده‌اید؟ فیلمی کلاسیک محصول سال ۱۹۶۲ با حضور بازیگرانی همچون فرانک سیناترا و لورنس هاروی. البته این فیلم چندین سال پیش هم بازسازی شد، اما نسخه کلاسیک آن در زمان خودش بسیار مورد توجه قرار گرفت. داستان فیلم، ماجرای یک سرباز آمریکایی است که در جنگ کره به اسارت درآمده و توسط نیروهای چینی شستشوی مغزی داده می‌شود. چینی‌ها اسیر جنگی خود را طوری برنامه‌ریزی کرده‌اند که دچار خلسه هیپنوتیزمی شود و رهبران سیاسی آمریکا را به قتل برساند. این ماجرا تا آن جا پیش می‌رود که کمونیست‌های چینی می‌توانند با توطئه‌هایی، کاندیدای موردنظر خود را نامزد معاونت ریاست جمهوری کنند و از سوی دیگر سرباز سابق را مامور قتل رئیس جمهور آمریکا نمایند.

شرایط جنگ سرد حاکم بر زمان ساخته شدن فیلم در توفیق آن بی‌تاثیر نبود. ضمن اینکه بهرحال کاندیدای منچوری فیلمی پر هیجان و تعلیق با داستانی تازه و جالب توجه است. همه این ها برای جذاب شدن فیلم کافی است، اما برای ما بخش مهم آن نگاهی است که به نیروی قوی و مرموز «اقناع» دارد. چیزی که در دست اهل فن می‌تواند چنان به کار آید که هر فردی را بی هیچ دلیل روشن، به انجام هر کاری – و البته اعمال عجیب، خطرناک و یا نکوهیده – وادار کند.

انسان‌ها از مدت‌ها پیش در جستجوی عللی بودند که انجام برخی کارهای عجیب و به ظاهر بدون دلیل برخی مردم را توجیه کند. دلایل زیادی هم در این خصوص در طول تاریخ آورده شده است. مثلا در روزگار باستان، اعتقاد داشتند طالع شخص بر اساس رفتار ستارگان تعیین می‌شود یا در قرون وسطی اعتقاد داشتند انسان می‌تواند به تملک شیطان در آید یا تحت تاثیر افسون جادوگران قرار گیرد. قرن ها بعد در دهه ۱۷۷۰ میلادی، فردی به نام فرانتز آنتوان مسمر (که کلمه Mesmerize به معنی خواب مصنوعی از اسم او مشتق شده است) نسخه‌ای غیرمذهبی از بحث شیطان و جادوگران مطرح کرد که تا امروز هم بر تفکر بسیاری تاثیر گذاشته است. او هر انسان را برخوردار از یک «مایع حیوانی» می‌دانست که این مایع توسط مغناطیس قابل کنترل است (جالب است که کلمه نفوذ “influence” نیز از کلمه مایع “fluid” گرفته شده و معنای لغوی‌اش اثر گذاشتن بر مایع است). مسمر با همین نظریه، با استفاده از آهن ربا یا مالش نقاطی از بدن، افراد را به خواب مغناطیسی می‌برد و حتی به این وسیله برخی را شفا می داد! در آن زمان آنتوان لاوازیه و بنجامین فرانکلین، دو دانشمند برجسته آن زمان، مامور تحقیق درباره ادعاهای مسمر شدند. نتیجه تحقیق آنها جالب بود: «هیچ دلیلی بر وجود مغناطیس حیوانی در دست نیست و مایعی که وجود خارجی ندارد بالتبع نمی‌تواند ثمری هم در بر داشته باشد»! اما جانشینان مسمر راه او را ادامه دادند و نتیجه چیزی شد که امروز به کشف خواب مغناطیسی انجامیده است.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/9-The-Manchurian-Candidate.jpgدر این میان افرادی چون ارسطو، فیلسوف معروف یونانی و سیسرو، حقوقدان روم باستان نیز به دنبال دلایل منطقی و کلامی در حوزه موضوع اقناع بودند. ارسطو یک پیام اقناعی را دارای سه جنبه می‌دانست: منبع (ethos)، پیام (logos) و احساس مخاطبان (pathos). او همچنین یک عامل دیگر را نیز موثر می‌دانست، چیزی که آن را آتکنوی (atechnoi) نامید: «حقایق و وقایع خارج از کنترل فوری گوینده.» سیسرو هم با بسیاری از نظرات ارسطو موافق بود. او که با دفاع موفق از بسیاری جانیان و اشرار مشهور روم در دادگاه به شهرت رسید، مجموعه دستورالعمل‌هایی را به نام وظایف خطیب مدون کرد که به طور خلاصه سه جنبه داشت: مجذوب کردن به معنی جا انداختن اعتبار خطیب، آموختن به معنی عرضه پیام با استدلال درست و منقلب کردن به معنی انباشتن مخاطبان از احساسات. او همچنین آتکنوی را تکوین داد و تئوری statis را مطرح کرد: جایگاه طرح موضوع!

از بحث تاریخی در مورد اقناع که بگذریم، باید بدانیم که اقناع از نظر رویکرد روانکاوی یک ویژگی منحصر به فرد داد. هرچند به لحاظ آگاهی عمومی شناخته شده‌ترین تئوری است، ولی برای بسیاری مبلغان حرفه‌ای شاید کمترین استفاده را دارد. تئوری روانکاوی اقناع نخستین بار توسط ونس پاکارد و در سال ۱۹۵۷ مورد توجه قرار گرفت. او اعتقاد داشت شرکت‌های تبلیغاتی با استفاده مخفیانه از اصول روانکاوی، آگهی‌هایی را خلق می‌کنند که به نحوی اعجاب‌آور قوی و موثر است. این نظری است که اکنون نیز وجود دارد، اما در عین آگاهی از آن، چندان توجهی نیز به آن نمی‌شود!

در طول زمان بازاریابان زیادی به دنبال معنای پنهان اشیا بوده‌اند تا در چنین تبلیغاتی استفاده کنند. مثلا زمانی یک راهنمای موضوعی توسط ارنست دیکتر تهیه شد که به معنی تئوریک اشیا در ناخودآگاه می‌پرداخت. مثلا در این فهرست برنج به معنای باروری آورده شده بود و بیرون آوردن دستکش مفهومی شهوانی دانسته می‌شد و یا سوپ را تداعی کننده کیمیای جادویی زندگی مطرح می‌کرد. در واقع مبلغان به دنبال این بوده و هستند که با استفاده از این معانی پنهان، بر انگیزه‌ها و ناخودآگاه انسان‌ها اثر گذارد و به این ترتیب بسیار نیرومند باشد. این نظر را می‌توان از نوادگان همان نظریه مسمر دانست.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/12-The-Manchurian-Candidate.jpgآن چه به قدرت اقناع کننده پنهانی نسبت داده می‌شد، بسیار قوی بود و در صورت صحت می‌توانست بسیار وحشتناک باشد. شاید در دهه ۵۰ بسیاری از شرکت‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی از استخدام افرادی که آموزش روانکاوی دیده بودند چنین نظری داشتند، اما در دهه ۶۰ میلادی بسیاری از این شرکت‌ها با این دلیل ساده که چنین رویکردی موثر نیست، آن را کنار گذاشتند. در واقع تبلیغاتچی‌ها پی بردند که تئوری‌های روانکاوی برای هدایت کاربردهای آنها بسیار مبهم است. اما این دلیلی نشد تا دیگر به دنبال روش‌های پنهان اقناعی نباشند و البته هنوز هم برخی به همان شیوه های روانکاوانه اعتقاد دارند.

رویکرد جدید به کار رفته در اقناع بر اساس تئوری یادگیری است. بر این اساس پیام اقناعی وقتی اقناع کننده است که توسط گیرنده آموخته و پذیرفته شود. اصولی مثل تکرار (پخش پی در پی پیام)، شدت (استفاده از رنگ ها و پیام های بلند آوا)، تداعی (ربط دادن محتوای پیام با تجربیات گیرنده) و ابتکار (متمایز بودن پیام) حاصل چنین دیدگاهی هستند.

با این حال هرچند تئوری یادگیری در زمینه اقناع توانایی‌های خود را به اثبات رسانده است، باید بدانیم که یک پیام حتی بدون برخورداری از برخی مراحل تئوری یادگیری اقناع نیز می‌تواند موثر باشد. مثلا ج. گوردون لیدی که در ماجرای واترگیت دست داشت، در خاطرات خود می‌نویسد که در نوجوانی سخنرانی‌های آدولف هیتلر را که از رادیو به زبان آلمانی پخش می‌شد گوش می‌کرده و علیرغم آگاهی از زبان آلمانی، آن ها را بسیار اقناع کننده می‌یافت. یا مثلا کودکان آگهی‌های اسباب بازی را اقناع کننده می‌یابند بدون این که از محتوای آن مطلبی را به یاد آورند. رهیافت واکنش ادراکی در پاسخ به همین انتقادها مطرح شد و بر اساس آن گیرنده را به صورت منفعل و مطیع تئوری‌های یادگیری نمی‌دانند. بلکه اتفاقا هدف را جذب مخاطبی فعال در فرآیند اقناع دانسته است. در واقع روش موفق اقناع آن است که افکار را چنان سمت و سو دهد که فرد هدف به شیوه‌ای موافق به نظر گوینده بیاندیشد و هر گونه نظر خلاف را تضعیف و افکار موافق و پیشنهادی را تقویت کند. این رویکردی است که امروزه در پیام‌ها به کار می‌رود.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/16-The-Manchurian-Candidate.jpgاقناع از یک لامپ معمولی در خانه اسرارآمیزتر نیست. ولی برای کسی که از مبانی الکتریسیته آگاهی ندارد، می‌تواند ابزاری سحرآمیز و یا حتی وحشتناک باشد. فرض کنید چیزی از الکتریسیته نمی‌دانید و زنی وارد خانه شما می‌شود و چراغی را به برق وصل می‌کند و اتاق روشن می‌شود. چه فکری خواهید کرد؟ شاید با شگفتی بگویید: آه! این فرشته نور چه کسی است؟ چه مایع یا نیروی سحرآمیزی در آن حباب روشن جریان دارد؟ آیا این فرشته می‌تواند با مایع سحرآمیز نورانی، بی‌خوابی مرا هم شفا دهد؟ اگر تصادفی چراغ را لمس کنید و شوکی هم به شما وارد شود، چه؟ آن وقت احترام شما به سرعت به ترس و بدبینی مبدل می‌شود. از بسیاری جهات عکس العمل شما در این مثال با احساسات آنان که برای اولین بار مسمر و مغناطیس او را دیدند، یا با دلهره و شگفتی کاندیدای منچوری را مشاهده کردند یا تئوری‌های روانکاوی اقناع را خواندند چندان تفاوتی ندارد. اگر به شما بگوییم می‌خواهیم سرزمینی دوردست را الکتریسیته و تمام وسایل الکتریکی مجهز کنیم، اما مردم آن را از نحوه کار الکتریسیته بی‌اطلاع نگاه داریم، شما ما را غیرمسئول و یا حتی بدکار می‌دانید. اکنون آیا عملی غیرمسئولانه‌تر از این وجود دارد که تمامی خانه‌ها و محیط زندگی‌مان را با وسایل نوین اطلاع رسانی و تبلیغاتی مجهز کنیم و هر لحظه در معرض پیام‌های گوناگون قرار بگیریم، ولی در مورد شیوه‌های اقناع هیچ آموزشی ندهیم؟

منبع: زنان و خانواده

 

——————————

 

[nextpage title=”«کاندیدای منچوری»، اسلاوی ژیژک و «مجازی کردن واقعیت»”]

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/12-The-Manchurian-Candidate.jpg

 

” اسلاوی ژیژک به تئوریِ روانکاوانه ی فیلم و فرهنگ مردمی می پردازد، که حوزه ی وسیعی- از هیچکاک و لینچ گرفته تا قصه های ترسناک و علمی تخیلی- را دربر می گیرد. فیلسوفِ اسلونیایی که با کتابی با عنوان ENJOY YOUR SYMPTOM!: JACQUES LACAN IN HOLLYWOOD AND OUT مشهور شد. اخیراً مطالعات او درباره نحوه ی تاثیر فانتسم بر رسانه های جدید منتشر شد. هم اکنون او در حال نوشتن متنی در رابطه با سایبراسپیس است. بعد از بررسی عنوان های بسیار در رابطه با پدیدهای ناآشنای مربوط به دنیاهای مجازی، ژیژک به این نتیجه رسید که -در تقابل با همه‏ی خوانش‏های هیجان انگیزی که درباره وب صورت می گیرد- اقتصاد روانی غالب بر شبکه ی ارتباطات الکترونیکی، هیستریک است.”

پرسشگر: آقای ژیژک، شما در برخی مقالات نقدی معروف به «مجازی کردن واقعیت» را توسعه داده اید که ظاهراً توسعه‌ی فناوری اطلاعات را همراهی می کند. اخیراً شما درباره ی چندی از نظریه های سایبراسپیس در دانشگاه هامبولت برلین صحبت کردید. نظریه ی “جمعی” در باره ی سایبراسپیس وجود دارد که مثلاً توسط بورگ (۱) (the borg)در [سریال تلویزیونیِ] استارتِرِک همگانی شده است. به نظر می رسد بورگ چیزیست شبیه یک وضعیت حشره ای سایبرنتیک، که تصویر قدیمیِ بیگانه ی انگلی را با روابط یک انسان- ماشین ترکیب می کند و فرد را در “هستیِ یگانه” توسط دستگاه های ارتباطی در می آمیزد. این ایده به نظر می رسد مشابه گرایش عمومی به سوی کاربریِ کم و بیش برجسته ی تئوری های توطئه برای تفسیر دنیای مدرن است…

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/10-The-Manchurian-Candidate.jpgژیژک: اگر من این نکته از هویتِ مستقل- ذهن – فرد را درست فهمیده باشم، خوب این نسخه ای از سایبراسپیس است که من در نظر نیاورده بودم. اول از همه من نسخه‌ی شالوده شکنانه ی سایبراسپیس را مدنظر قرار دادم که این نسخه‌یِ پسا-دکارتی است: هر کدام از ما (مردو زن) می تواند با هویتش بازی کند و قس علی هذا. این نسخه ی فمینیستی، شالوده شکنانه و فوکویی است. اما از آنجایی که شما هم ممکن است بدانید نسخه ی دیگری هم وجود دارد، بیایید آنرا «مدرسه ی ایدئولوژیِ- سایبراسپیسِ زمانه‌ی نو» [New Age school of cyberspace-ideology] بنامیم، این ایده ی نئو-یونگی که ما در یک عصر فردگرایانه ی مکانیکی و کاذب زندگی می کنیم و اینکه ما در آستانه یک جهش جدید هستیم…

پرسشگر: نوس فیِ یر (۲) (noosphere)…

ژیژک: بله، دقیقاً همین ایده است. همه ی ما از یک ذهن جمعی سهم می بریم. چیزی که در این مورد برای من بسیار جذاب بود، ابهام این فانتزی است. این فانتزی می تواند همچون نهایتِ وحشت معرفی شود. قبلاً در دهه پنجاه تهدید بزرگِ کمونیسم ایده ی شستشوی مغزی بود، توانایی ساختنِ “یک ذهن”. بهترین فیلم پارانوئیدِ جنگ سرد، که به طرز کنایه داری این ایده را به خدمت می گیرد، “فیلم کاندیدای منچوری” با بازی فرانک سیناترا بود. یک افسر آمریکایی توسط کره‌ شمالی ها در جنگ کره اسیر می شود و شستشوی مغزی داده می شود تا به یک آدمکش که تحت فرمان آدم می کشد تبدیل شود، بدون اینکه خود از آن اطلاع داشته باشد.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/15-The-Manchurian-Candidate.jpgامروز شما هنوز از طرفی این تصویر منفی اوتوپیاییِ یک ذهن جمعی و از طرف دیگر این ایده ی مثبت زمانه ی نو را در نظر دارید. دو نسخه ی متضاد وجود دارد، اما چیزی که من وسوسه می شوم با آن مخالفت کنم پیش انگاره های معمول اینهاست. اینکه سایبراسپیس، اگر بخواهم بسیار ساده مطرح کنم، به معنای پایان فردیت و پایان سوبژکتیویته ی دکارتی است. تمام خصوصیات قطعی از این جهت واقعیت خارجی می یابند که هرچه قدر هم که شما احساس قطعیت کنید، باز تمامی خصیصه های شما می توانند دستکاری شوند. زمانی که فرد در فضای مجازی بازی می کند، به طور مثال من می توانم مردی همجنسگرا باشم که تظاهر می کند زنی دگرجنسگراست یا هر چیز دیگر: من می توانم یک هویت مستقل جدید برای خود بسازم یا در حالتی بسیار پارانوئید تر، به نوعی از قبل کنترل شده هستم، یعنی دستکاری شده توسط فضای دیجیتال. چیزی که فقدان آن آزارت می دهد، تنها خصوصیات قطعی تو هستند، یعنی شخصیت تو در معنای خصوصیات شخصی ات، یا خصوصیات روحی و روانی ات. اما تنها هنگامی که شما از محتوای قطعی محروم شوید، فرد می تواند ببیند که چه چیز بنام سوژه دکارتی باقی مانده است.تنها در سایبراسپیس است که ما به همه چیز درباره ی سوبژکتیویته ی دکارتی نزدیک می شویم. به خاطر بیاورید زمانی که دکارت پروسه شک جهانی را به دقت شرح می دهد. فرد شک می کند که آیا چیزی در واقع وجود دارد به این قصد که به “کوگیتو شخصی” دست یابد. دکارت این ایده را توسعه می دهد زمانی که می گوید: یک خدای شیطانی را تصور کنیم، یک روحی شیطانی که فقط در ما نفوذ می کند که باور داشته باشیم به… اما آیا سایبراسپیس، همان فضای مجازی نیست که این روح شیطانی را ماتریالیزه می کند؟ و این بسیار وخیم است که وارد چنین شک عمومی شویم: چه می شود اگر همه چیز فقط دیجیتالی ساخته شده باشد یا اگر هیچ واقعیتی وجود نداشته باشد که با آن آغاز کنیم؟ تنها در هنگام تجربه ی چنین لحظه ی شکِ عمومی است که شما به چیزی که منظور دکارت از “کوگیتو ارگو سام” (۳)بود، می رسید. به این دلیل من مطلقاً فکر نمی کنم که سوبژکتیویته ی دکارتی تهدید شده است. در عوض من فکر می کنم، فقط امروز است که در حال رسیدن به آنیم.

پرسشگر: داستان بورگ به نظر می رسد که استعاره ای را برای سایبراسپیس می پروراند، یعنی ایده ی یک آگاهی جمعی از طریق ابزارآلات ارتباطی. از طرفی دیگر، ایده شما درباره ی کامپیوتر به عنوان مکمل فاقد جنسیتی انسان همان چیزی است که دیگری بزرگ را می سازد. آیا این استعاره نمی توانست برای کل رسانه های الکترونیکی و حتی رسانه به طور عام بکار رفته باشد؟ بسیاری از خصیصه هایی که به سایبراسپیس منسوب شده است امروزه می تواند به همان اندازه برای مثال به تلویزیون منسوب شود. فردی میلیون ها نفر را دارد که در برابر صفحه ی تلویزیون می نشینند، و همزمان با محتوی احساسی و عقلانی مشابه توسط دستگاه بزرگ تغذیه می شوند.

ژیژک: من صراحتاً با این موافقم، اما وسوسه شدم بگویم که ما حتی می توانیم پیشتر برویم. این تز بزرگ من درباره جنسیت است. چیزی که درباره ی فضای مجازی خیلی شُک دهنده بود، این نبود که پیش از این یک “واقعیت واقعی” وجود داشت و حالا فقط یک واقعیتِ مجازی وجود دارد، بلکه توسط تجربه ی واقعیت مجازی [به نوعی که گذشته را هم تحت تاثیر قرار می دهد] آگاه شده ایم که چگونه هیچگاه واقعیت واقعی وجود نداشته است. واقعیت همیشه مجازی بوده است، ما فقط از آن بی خبر بودیم. من فکر می کنم چیزی که درباره ی سـکس مجازی بسیار وحشتناک است این نیست[که]: خدای من، ما قبلاً یک پارتنر واقعی داشتیم که لمسش می کردیم، در آغوش می گرفتیمش، فشارش می دادیم و حالا شما تنها در مقابل صفحه ی نمایش جـلق می زنی و یا حتی جـلق هم نمی زنید، شما فقط از اینکه بدانید شاید دیگری هم از طریق صفحه یا هرچیز دیگر لذت می برد، لذت می برید. بلکه نکته اینجاست که ما آگاه شده ایم که چگونه هیچ وقت سـکس واقعی وجود نداشته است.فقط این نیست که خودارضـایی، داشتن رابطه ی جـنسی با یک پارتنر تخیل‏شده است. چه اتفاقی می افتد اگر سکـس واقعی فقط خودارضـایی با یک پارتنر واقعی باشد؟ باید گفت، شما فکر می کنید در حال انجام دادن آن [سکـس واقعی] با یک پارتنر واقعی هستید اما در اصل شما از او به عنوان یک دستگاه خودارضایـانه استفاده می کنید، پارتنر واقعی فقط به شما حداقلی از ماتریال را می دهد تا شما بتوانید فانتزیهایتان را اجرا کنید. به زبانی دیگر، در سـکس همیشه حداقل سه نفر وجود دارند. فقط شما و پارتنرتان نیستید، شما باید یک فانتزی داشته باشید تا آنرا پشتیبانی کند. وقتی که فانتزی از هم بپاشد، پارتنر منزجر کننده می گردد. این وحشت است. در “هملت” شکسپیر برای مثال: اواسط نمایش، هملت به اوفلیا نگاه می کند و این لحظه ی “فاجعه بار واقعیت” است: چه انسان منزجر کننده ایست او(اوفلیا). به این علت که دقیقاً آن پشتیبانی فانتسمی گم شده است. فکر می کنم یک بعد اصلی مجازیت با نظم نمادین یا نظم زبان همذات است.نکته ی دیگری هم وجود دارد، که ممکن است به پدیدارِ ذهنِ جمعی متصل شود که شما آنرا یادآور شدید. من ادعا می کنم که شخص باید به بُعدی از “نامُرده” بودن نزدیک شود. دقیقاً به این جهت که نامُرده به سادگی به معنای “زنده” نیست، بلکه به معنی مرده، اما با این وجود زنده است. درباره ی استفان کینگ و زامبی ها و خون آشام ها فکر کنید. اینجا من سایبراسپیس را با چیزی که لکان بافتِ لیبیدو (Lamella) می نامد، متصل می کنم، یعنی جوهری از زندگی که هیچگاه نمی تواند ویران شود. مسئله اینجا دیگر ناسوتی(میرا) بودن نیست بلکه برعکس: نوعی از فرمِ زندگی ترسناک است، مثل خون آشام ها، که شما هیچوقت نمی توانید از دست آن خلاص شوید.آخرین حد وحشت “نامیرایی” یا همان ابدیت است. در متن جدیدی که هم‏اکنون در حال نوشتن آنم، در تلاش هستم تا این ارتباط غیرممکن را برقرار کنم: پیوندی میان کلایزت، واگنر و سایبراسپیس. اگر شما اپراهای واگنر را بدقت بخوانید، من فکر می کنم که “کلاگِ”(Klage) همه ی آریا (۴) های بزرگ واگنری به این صورت است: قهرمانان آنها –به جز در لاهنگرین و تان هاوزر، همان شکست خوردگان بزرگ واگنر- اجازه ندارند بمیرند. من فکر می کنم این ترس واقعی ِ سایبراسپیس است، که کسی این بُعد شبحوار از زندگی را بر فراز مرگ دارد، یک زندگی نامرده، چیزی که حتی برای پیش و پا افتاده ترین سطوح هرروزه واقعی‌ست.آیا شما کارکرد undelete در کامپیوتر را می شناسید؟ مسئله ی ما با کامپیوترها این نیست که چیزی می تواند پاک شود: مثلا شما تمام بعدازظهر کارکرده اید و سپس یک قطعی برق و همه چیز از دست می رود. درست است، این چیزها اتفاق می افتند. اما می دانید، گاهی اوقات این خیلی هولناک‏تر است که شما نمی توانید چیزی را واقعاً پاک کنید. یکبار که وارد شد، دیگر وارد شده است. اینجا من مسئله ی کلونینگ[cloning] را هم می بینم. مسئله ی کلونینگ این نیست که:”آیا من فردیتم را از دست خواهم داد، آیا من در موقعیت بدلی قرار خواهم گرفت و الی آخر”. مسئله ی کلونینگ اینست که شما هیچوقت نخواهید مرد. شما خودتان را می کشید (ایده ال صحبت می کنم، البته که هنوز از لحاظ علمی امکان این وجود ندارد) و آنها تکه کوچکی از شما را پیدا می کنند و دوباره شما را بازسازی می کنند. شما بی نهایت بازتولید شونده هستید. هیچکس نمی داند این چگونه فردیت را متاثر خواهد کرد.

پرسشگر: شما موقعیتی که کسی در مقابل اسکرین با آن رویارو می شود را به عنوان یک وضعیت هیستریک تفسیر می کنید. برای مثال، وقتی توسط ایمیل ارتباط برقرار می کنید. به طور بالفعل تردید زیادی درباره این فرم از ارتباطات وجود دارد: شما هیچوقت نمی توانید مطمئن باشید که چه کسی ورودیات[input] شما را می خواند و یا با چه غرضی. شما هرلحظه از این موقعیت آگاه هستید و تلاش می کنید واکنش دیگری را پیش بینی کنید. همچنین، در این حالت خصوصیات افزوده ی ارتباطات رودرو مثل تونِ صدا و ژست ها و صدا گُم می شوند.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/2-The-Manchurian-Candidate.jpgژیژک: ناخودآگاه فرویدی، خیلی به آن چیزی که کسی روبروی اسکرین کامپیوتر انجام می دهد شباهت دارد. ناخودآگاه فرویدی، کلاً زبان بدن یا تونالیته نیست، نه. ناخودآگاه فرویدی دقیقاً این درماندگی است، جاییکه شما با کسی در حال صحبت کردن هستید و در همان زمان شما نمی دانید که چه کسی واقعا مخاطب شماست. شما اساساً نامطمئن هستید، به این دلیل که اساساً این یک سمپتوم است. سمپتوم های هسیتریایی نیز دقیقا همچین ساختاری دارند. پس نکته من اینجا در امتداد خطی است که شما ترسیم کردید، سایبراسپیس خیلی اوقات در جهتی هیستریایی عمل می کند، که دقیقاً همین نامطمئنیِ بنیادین است: من نمی دانم نامه من به دست چه کسی خواهد رسید = من نمی دانم دیگری از من چه می خواهد و بدینگونه من تلاش می کنم تا این نامطمئنی را انعکاس دهم. سایبراسپیس در احساسی آشکار می شود که ما نمی توانیم از روی مشخصات تکنولوژیکی اش تصمیم بگیریم که در جهتی منحرف عمل می کند، یا در جهتی هیستریایی. همینطور هیچ اقتصاد روانی معینی برای کارکرد سایبراسپیس ثبت نشده است. اما بیشتر اوقات ما فکر می کنیم که سایبراسپیس در اقتصادی هیستریایی گرفتار آمده است. به این دلیل است که من نه تنها به نسخه های پارانوئیک سایبراسپیس، بلکه عمیقاً به نسخه های رهایی بخش آن هم اعتماد نمی کنم، یعنی اینکه “ما با هویت های چندگانه بازی می کنیم” و از این قبیل چیزها.من فکر می کنم، اگر بتوانم خلاصه اش کنم، اینگونه است که سه یا چهار نسخه ی اصلی از سایبراسپیس وجود دارد: نسخه عقلِ سلیم آن اینست که ما هنوز همان انسان های واقعی هستیم که با یکدیگر صحبت می کنیم و سایبراسپیس تنها مدیوم دیگری است. این بسیار ساده لوحانه است، به این دلیل که سایبراسپیس چگونگی سوژه بودن را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. سپس ما نسخه پارانوئیکِ سایبراسپیس را داریم: سایبراسپیس، چیز مادری، یعنی در این حالت ما استقلال فردی مان را از دست می دهیم. سپس ما این نسخه ی رهایی بخشی انحرافی]منظور همان سوژه ی چندگانه ی منحرف پست مدرن است که توسط افرادی چون دلوز و فوکو مطرح شده است. م[ را داریم، به این معنی که ما از دست استبداد پدرشاهی خلاص شدیم. و نسخه آخر، نسخه ی امروزی نوس فیِ یر(Noosphere) است. مردم به شدت مجذوب پدیدارهایی هستند که درواقع بسیار استثنایی اند. من کسی را نمی شناسم، که وقتی در برابر کامپیوتر می نشیند واقعاً به نوعی غسل تعمید روانی بازگردد، کسی که تبدیل به یک عضو نوس فی یر شود، اینگونه نیست. تجربه ی هستیریایی تجربه ی بنیادین است.پرسشگر: کسی می تواند تاکید شما بر روی هیستری را در این مباحثه به عنوان جوابی به نوعی قطعی از جناح چپ سیاسی بخواند که از تئوری جنسیت الهام گرفته است، آنچه که پتانسیل عصیانگرانه و در نتیجه ویرانگرِ “انحراف” را مطرح می کند؟….

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/3-The-Manchurian-Candidate.jpgژیژک: چیزی که هیستری را جالب توجه می کند اینست که چگونه این ایده های چپیِ مدرن در سلب صلاحیت از هیستری با سیاست لنینیست و استالینیست رادیکال اشتراک دارند. بسیار جالب توجه است وقتی که متوجه شویم دالِّ سوژه ی هیستریکی به عنوان کفرگویی در سیاست استالینیستی پدیدار می شود. حتی قبل‏تر، توسط لنین، دشمنان داخلی و رویزیونیست ها به عنوان هیستریک سلب صلاحیت می شدند: آنها نمی دانند چه می خواهند، آنها شک یا تردید دارند.وقتی من از انحراف صحبت می کنم، منظورم انحراف به عنوان عملی معین نیست، مثلاً آمیزش مقعدی. برای لکان، انحراف یک گرایش بسیار دقیق سوبژکتیو را برمی گزیند، که یک گرایشِ خود-ابژه سازی یا خود-ابزاری است. از آنجائیکه مشخصه‏ی ترس هیستریکی، ابزاری برای دیگری شدن است، بنابراین جزء بنیادی سازنده ی سوبژکتیویته، هیستریکی است: من نمی دانم برای دیگری چه هستم. هیستری، یا روان-نژندی به طور کلی همیشه یک وضعیت سئوال است.این پیام قاطع فروید است: سوژه هیستریک رویاهای خود را در یک سناریوی منحرف واقعیت نمی بخشد، نه به این دلیل که او(زن و مرد) از سرکوبی یا از قانون می ترسد، بلکه به این دلیل که او همیشه مشکوک است: من می توانم اینکار را انجام دهم، اما چه می شود اگر آنهم مرا راضی نکند. چه می شود اگر حتی همین سناریوی منحرف جعلی باشد. یک ماسک کاذب باشد.

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/8-The-Manchurian-Candidate.jpgالبته همچنین یک محور سیاسی‌ برای این هست: جواب من به برخی از نسخه های عوامانه‌ی فوکو یا دلوز که این سوژه ی چندگانه ی منحرف پست مدرن را می ستایند، یعنی سوژه ی بدون اقتدارِ پدرانه‌ی معین، که بین تصاویرِ شخصیِ متفاوت و چندگانه از خود تغییر مکان می دهد و خود را هر زمان بازشکل دهی می کند، این است: چرا باید این وضعیت ویرانگر فرض شود؟ من ادعا می کنم -و این مرا با برخی فمینیست ها وارد مشکلات فراوانی می کند- من ادعا می کنم که، اگر بخواهم آنرا در دوره ی از مدافتاده ی مارکسیستی مطرح کنم، ساختار غالب سوبژکتیویته ی در “سرمایه داری پیشرفته” یا هرچیز دیگری که بخواهیم آنرا بنامیم، منحرف است: مشخصه ی فرم اقتصاد روانی سوبژکتیویته که امروز بیشتر و بیشتر غالب است، باصطلاح شخصیتِ نارسیستی، یک ساختارِ منحرف است. اقتدار پدرانه امروز دیگر دشمن نیست. بنابراین این ایده ی انفجاری و هیاهو برای انحرافات چندگانه تنها توصیف کننده ی چیزیست که با نظم سرمایه داری متاخر جفت و جور در می آید…

پرسشگر: اقتصاد منعطف…

images/stories/rooz/naghd/250/The-Manchurian-Candidate/13-The-Manchurian-Candidate.jpgژیژک: بله، شما می توانید این طور مطرح کنید. نه هویت ثابت،[بلکه] تغییر شکل دادن و هویت های چندگانه. این شیوه‏ی عملکرد سوبژکتیویته امروزه است. خلاصه کنم، انحراف در این جهت ویرانگر نیست، و اولین قدم در جهت ویرانگری دقیقاً اینست که این تردید هیستریک را بازمعرفی کنیم. من فکر می کنم روابط اجتماعی کنونی کاملاً می توانند هویت های گوناگون را بپذیرند. من فکر می کنم سوژه ی ایده آل امروز دوجنسی است: من با مردان بازی می کنم، من با زنان بازی می کنم، هر چیزی اتفاق می افتد و ویرانگر هم نیست. و استراتژی تصور کردن نامطبوع ترین انحراف هم موقعیتی را نمی سازد که نظام نتواند آنرا تحمل کند. من فکر می کنم از لحاظ سیاسی این اشتباه است و کاری از پیش نمی برد. برای مثال وقتی شما به سیستم هنری نگاه می کنید: فرارویِ منحرفانه توسط نظام سازمان دهی می شود تا بازار را دایر و زنده نگه دارند.

پانویس

۱- بورگ: نام یک سریال تلویزیونی است. ترکیبی از جانوران گوناگون است که سایبرنتیکی اصلاح و در کلیت آن هضم شده اند. آنها اول سازمان دهی شده و بعد به اجتماع یک ذهن کندویی یا مجتمعی متصل شده اند. ساکن منطقه ای گسترده از فضا هستند با سیاره ها و فضاپیماهایی بی‌شمار و تکنولوژی حیرت‌آور. آنها توسط قصدی یک ذهن شده(one-minded) عمل می کنند تا تمایزات بیولوژیکی و تکنولوژیکیِ دیگر موجودات را با هدف جستجوی کمال به خود بیفزایند. این امر با همسان‌سازیِ تحمیلی محقق می شود، فرایندی که در آن فردیت‌ها و تکنولوژی‌ها را تحمیلی به قسمتی از بورگ (تبدیل)مسخ می کند و افراد(individuals) را با افزودن قسمت های مصنوعی به آنان اصلاح می کند.

۲- نوس‌فیِ یر کلمه ای یونایی است که از nous به معنی ذهن و sfairaبه معنی کره ساخته شده است، مثل اَتُمس‌فی‌یِر. نوس‌فی‌یِر سومین مرحله از تکامل کره زمین است: مرحله اول ژئوس‌فی‌یِر همان توسعه مواد بیجان در زمین است. مرحله دوم توسعه زندگی زیستی(biosphere) است و سومین مرحله یا نوس‌فی‌یِر مرحله توسعه ذهنی بشر است. نوس‌فی‌یِر به بهترین شکل به عنوان آگاهی جمعی توصیف شده است. این مفهوم از فعل و انفعالات ذهن بشر گرفته شده است. نوس‌فی‌یِر همگام با سازمان یابی توده انسانی در رابطه با خودش ساخته شده او در کره زمین مساحت بیشتری را زیر سکونت خود می برد. همچنان که نوع بشر خود را شبکه های اجتماعی پیچیده تری سازمان دهی می کند، نوس فی‌یِر عظیم تری در آگاهی او شکل می گیرد.

۳- کوگیتو ارگو سام: عبارتی لاتین که توسط دکارت به فلسفه غرب معرفی شده و معنای آن همان عبارت مشهور: «من می اندیشم پس هستم» است. این عبارت گویای این ست که اگر فردی به این که وجود دارد یا نه شک داشته باشد، این عبارت جواب آن است. چون همین که او سوال وجود داشتن خود را می پرسد اثبات آن است.

۴- آریا: در اصل یک ملودیِ مشعر در موسیقی به خصوص اُپراست که توسط یک خواننده اجرا می شود.

منبع: وبلاگ نوشته های اسلاوی ژیژک

1
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
1 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 Comment authors
Abe Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
Abe
Member
Member
Abe

طرح داستان جالبی داشت(با توجه به اون زمان). اما در کل فیلم متوسطی بود و ریتم کندی داشت. بازی فرانک سیناترا هم در اون حد نبود که ازش تعریف می کردن. ارزش یکبار دیدنو بیشتر نداشت.