The Deer Hunter (شکارچی گوزن)

کارگردان : Michael Cimino

نویسنده : Deric Washburn

 

 

 

 

بازیگران: Robert De Niro, Christopher Walken, John Cazale

جوایز :

برنده جایزه اسکار: برنده اسکار بهترین بازیگر دوم مرد( کریستوفر واکن) ، بهترین کارگردانی، بهترین تدوین فیلم ، بهترین فیلم ، بهترین صدابردای

نامزد جایزه اسکار: بهترین هنرپیشه مرد(رابرت دنیرو ) ،بهترین هنرپیشه دوم زن ( مریل استریپ)، بهترین فیلمنامه اورجینال،بهترین فیلمبرداری

خلاصه داستان :

داستان سه کارگر یک کارخانه که راهی جنگ در ویتنام می شوند و سرنوشت باعث اتفاقاتی در زندگی آن ها می شود ….

 

 

 

 

 

[nextpage title=”نقد راجر ایبرت بر فیلم شکارچی گوزن: دروازه جهنم”]

 

«شکارچی گوزن» مایکل چیمینو یک فیلم سه ساعتی است که در آن سه دسته حرکت اصلی وجود دارد. یکی حرکت از عروسی به سمت تشیع جنازه ، دیگری داستان گروهی از دوستان که به شکار گوزن می روند و درآخر اینکه چگونه جنگ ویتنام وارد زندگی چندین نفر شد و زندگی آن ها را برای همیشه دگرگون کرد. این فیلم یک فیلم جنگی یا ضدجنگ نیست بلکه یکی از احساسی ترین و غم انگیز ترین فیلم هایی است که تا کنون ساخته شده است. فیلم با مردانی شروع می شود که در جایی در پنسیلوانیا به کار در کارخانه فولاد مشغول اند. زنگ کارخانه به صدا در می آید، شیفت آن ها تمام شده است. مردان برای خوردن نوشیدنی آوازخوان به سمت پایین جاده می روند غافل از اینکه بدانند این روزها آخرین روزهای زندگی شیرینشان است

 

فیلم وقت زیادی از خود را صرف نشان دادن سکانس های آغازین می کند. کوره ی ذوب فولاد و مخصوصا مراسم عروسی و جشنی که در سالن برپا شده است. این سکانس ها مهم اند، نه به این دلیل که ما را با شخصیت های داستان آشنا می کنند بلکه ما را وادار می کنند با زندگی شان خو بگیریم؛ آن وقت دیگر این مراسم عروسی برای ما معنی بالاتری از یک جشن قومی و قبیله ای پیدا می کند.

 

بالاخره جشن عروسی تمام می شود. این جشن هم شبیه چشن عروسی درفیلم «پدر خوانده» است با این تفاوت که در اینجا گروهی کارگر هستند که جشن گرفته و به سلامتی تازه عروس و داماد می رقصند و می نوشند و در آخر هم با سه تن از جوانهایی که قرار است به ارتش ملحق شوند وداع کنند. پس از آن دوستانی را می بینیم که برای شکار گوزن سر به کوه می گذارند. در آن جا مکالماتی به سبک همینگوی بر سر فلسفه ی کشتن گوزن شکل می گیرد. تیجه گیری آن می شود که اگر قرار است شلیکی انجام شود برای انجام کاری معنا دار است.

 

بعد از آن ویتنامی ها را می بینیم که ناگهان تصاویر را در اشغال خود دارند. در این بخش فیلم هدف نشان دادن تجربه ای است که سه تا از آن دوستان سابق (رابرت دنیرو ، کریستفر والکن و جان ساویج) با هم دارند و در آنجاست که یکی از مخوف ترین سکانس های تاریخ سینما نشان داده می شو . جایی که سربازهای ویتنامی سربازان آمریکایی را رو به روی هم روی میز نشانده و آنان را مجبور می کنند “رولت روسی” بازی کنند، و خودشان روی اینکه کدام یک می برند شرط بندی می کنند. و هر کس که بازی نکند کشته می شود.

 

بازی رولت روسی به سنبل سازماندهی شده ای برای نسبت دادن به جنگ تبدیل شد. هر آنچه شما از این بازی بیشتر یاد بگیرید، جنگ را بیشتر می فهمید. خشونت بسیار بالا ولی محاسبه شده، تغییرعقلانیت انسان ها وقتی مجبور به بازی کردن می شوند این ها همه به خود مفهوم جنگ بر می گردند. این سنبل یک سنبل بسیار شایسته است، چون که در تار و پود این داستان بیانیه ی محکمی در غیر ضروری بودن جنگ می دهد.

 

دنیرو شخصیتی است که به هر نحو ممکن توانایی ادامه دادن را در خود پیدا کرده و والکن و ساویج را نیز وادار به ادامه دادن می کند. او از زندانی که آنها را زندانی کرده اند فرار می کند و بقیه را نیز نجات می دهد. بالاخره دنیرو به خانه بر می گردد، او آنجا یک قهرمان است. نیمچه استقبالی هم از او می شود اما پس از آن سکوت. سکوتی که شاید هیچ کداممان نتوانیم کاملا حس اش کنیم. مدت زیادی طول می کشد که برای دیدن ساویج که پاهایش را از دست داده به بیمارستان برود. در آنجا می فهمد که والکن هنوز در ویتنام است. او در آن شب عروسی زیر یک حلقه ی بسکتبال به والکن قول داده بود که او را در ویتنام تنها نگذارد. اکنون دنیرو برای برگرداندن والکن به ویتنام بر می گردد. قول دنیرو یک قول نوجوانانه بود اما از آن نوجوانی چیزی در والکن زنده، در شهر سایگون، چیزی دیده نمی شود. او کارش بازی کردن رولت روسی است، آن هم به صورت حرفه ای.

 

مرسوم است وقتی یادداشتی بر فیلمی نوشته شود از قسمت هایی از فیلم که شایسته ی انتقادند انتقاد شده و آن دسته که شایسته ی ستایش اند ستایش شوند: بازیگران ، کارگردان ، فیلمبرداری و … من می گویم «شکارچی گوزن» فیلم بی عیب و نقصی نیست: جاهایی از فیلم هست که بازی بازیگران قانع کننده نیست، جزئیات نامعقولی در فیلمنامه وجود دارد (مثلا ماندن کریستوفر والکن در ویتنام) و ابهام غیر ضروری در شخصیت دنیرو. و همچنین می توان گفت ترکیب تیم بازیگری در فیلم بی نظیر است. به طوری که بعد از تجربه ی این فیلم تجربه ی دیدن فیلم هایی چون «بانی و کلاید»، «پدر خوانده» و «نشویل» از نظر قدرت تیم بازیگری برایتان کم رنگ می شود. فیلم شما را گرفته و جمع می کند، همین طور بالا می برد و رهایتان نمی کند.

 

گفته شده «شکارچی گوزن» درباره ی موضوعات زیادی است: دوستی مردان، میهن پرستی کورکورانه ، آثار غیر انسانی جنگ و یا “اکثریت خاموش” نیکسون*. موضوع فیلم هر کدام از این ها که گفته شد می تواند باشد اما از همه مهم تر این فیلم یک ماشین داستانی غم انگیزی است که همیشه مشقت و سختی دوران جنگ ویتنام را به یادمان خواهد آورد. چه لزومی دارد که فکر کنیم «شکارچی گوزن» ضد جنگ است؟ اصلا فکر کنیم که نیست، به جهنم. همه ی ما ضد جنگیم. چیزی که فیلم اصرار دارد که به ما نشان دهد این است که ما هرگز جنگ ویتنام را فراموش نمی کنیم. فیلم با یادداشت عجیب و غریبی تمام می شود: سرود “خدا آمریکا را حفظ کند”. لیریک این ترانه هیچگاه برای من اینقدر تداعی مفاهیم ممکن بی کران را نداشته است. مفاهیمی بعضا تلخ، غم انگیز و تعداد بسیار کمی به شدت امیدوار کننده.

 

*اکثریت خاموش لفظی است که نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا در سخنرانی اش در ۳ نوامبر سال ۱۹۶۹ خطاب به آن دسته از مردمی گفت که برای اعتراض به جنگ ویتنام به خیابان ها نیامدند.

 

 

منتقد :راجر ایبرت

 

ترجمه :مجید کریمی

 

منبع :فیلم نگاه

 

 

 

 

 

[nextpage title=”درباره فیلم شکارچی گوزن ساخته مایکل چیمینو: ایده‌های هولناک‌”]

 

شاید در میان فیلم‌های مختلفی که تا سال‌ها درباره جنگ ویتنام ساخته شدند، شکارچی گوزن مهم‌ترین و ارزشمند‌ترین آنها باشد. هر چند در دسته‌بندی‌های رایج، هستند منتقدانی که این فیلم را با استدلال این که ربط چندانی به ویتنام ندارد، از این دسته‌بندی کنار می‌گذارند، اما در سینمای جنگ سال‌های دهه ۱۹۷۰، بی‌شک شکارچی گوزن یکی از زیباترین و نمونه‌ای از آثار این ژانر است. سینمای جنگ تا اوایل دهه ۱۹۷۰ از نظر فرهنگی مورد غفلت قرار گرفته بود.

 

یکی از دلایل آن احساسات ضد و نقیضی بود که درباه جنگ ویتنام وجود داشت و دلیل دیگر آن عدم موفقیت تجاری آثاری بود که در این زمینه ساخته می‌شدند. به اسپارت‌ها بگو (تد پست ۱۹۷۸)‌، بازگشت به خانه (هال اشبی ۱۹۷۸)‌ و اینک آخر‌الزمان (فرانسیس فورد کاپولا ۱۹۷۹)‌ فروش خوبی نکردند (با این که شکارچی گوزن در ۱۹۷۹ به فروش عظیمی دست یافت، اما همانطور که گفته شد به نظر شاهدان جنگ، ربط چندانی به ویتنام ندارد)‌.

 

شاید در میان فیلم‌های مختلفی که تا سال‌ها درباره جنگ ویتنام ساخته شدند، شکارچی گوزن مهم‌ترین و ارزشمند‌ترین آنها باشد. هر چند در دسته‌بندی‌های رایج، هستند منتقدانی که این فیلم را با استدلال این که ربط چندانی به ویتنام ندارد، از این دسته‌بندی کنار می‌گذارند، اما در سینمای جنگ سال‌های دهه ۱۹۷۰، بی‌شک شکارچی گوزن یکی از زیباترین و نمونه‌ای از آثار این ژانر است. سینمای جنگ تا اوایل دهه ۱۹۷۰ از نظر فرهنگی مورد غفلت قرار گرفته بود.

 

اوضاع به همین منوال بود تا این‌که در سال ۱۹۸۶ هنگامی که فیلم جوخه (الیوراستون)‌ مورد توجه قرار گرفت، این ژانر از نو کشف شد و جوخه تبدیل به یکی از سود‌آورترین فیلم‌های تاریخ سینمای آمریکا شد (طبق تحقیقات مجله ورایتی در سال ۱۹۸۸ بیست و ششمین فیلم و در سال ۱۹۹۳ پنجاه و دومین فیلم پرفروش آمریکایی)‌. موفقیت جوخه باعث تولید انبوه فیلم‌های جنگی ویتنامی شد که کیفیت و موضع‌گیری‌های سیاسی متفاوتی داشتند.

 

باغ‌های سنگی (کاپولا ۱۹۸۷)‌، تپه همبرگر (جان ایروینگ ۱۹۸۷)‌، صبح به خیر ویتنام (بری لوینسن ۱۹۸۷)‌ و تلفات جنگ (برایان دی پالما ۱۹۸۹)‌ از جمله این آثار بودند. هنگامی که تهیه‌کنندگان سینما به شعارهای میهن‌پرستانه ریگان روی خوش نشان دادند، تعدادی فیلم ارتشی رزمی هم ساخته شد که آثار با ارزش و صادقی محسوب نشدند (مثل سلاح برتر و تاپ‌گان)‌. در این بین فیلم‌هایی هم به اسطوره خیانت‌های سیاسی در ویتنام پرداختند: شجاعت نامتعارف (تد کاچف ۱۹۸۳)‌، رمبو: اولین خون: قسمت دوم (جرج پان کسماتس ۱۹۸۵)‌ و … اینها شاید معروف‌ترین و مهم‌ترین و جریان‌ساز‌ترین فیلم‌هایی باشند که درباره جنگ ویتنام و تبعات و ضایعات آن با موضع‌گیری‌ها و سیاست‌های مختلف ساخته شده‌اند.

 

اما حکایت چیمینو از جنگ ویتنام در شکارچی‌ گوزن و نوع رویکرد او به این فاجعه چیز دیگری است. او در این فیلم دردناک، بیش از آن‌که مستقیما به جنگ ویتنام و عوارض سیاسی، فرهنگی و اجتماعی آن بپردازد، آن را بهانه‌ای قرار داده است برای نمایش ضایعات و پیامد‌های دردبار جنگ به‌‌طور کلی، ضمن این‌که شکارچی گوزن برخلاف فیلم‌های معروف و مشهور دیگر این زیر ژانر (مثل غلاف تمام فلزی جوخه اینک‌ آخر‌الزمان و…) به نمایش تصویری مطلقا مثبت از ویتنامی‌ها و کاملا منفی از آمریکایی‌ها نپرداخته است. در شکارچی گوزن موضوع اصلی و مهم و پرسش اساسی این است که چرا اصولا باید جنگی وجود داشته باشد و این که چرا باید چند جوان سرزنده و شاداب و دوست و همراه (هرچند آمریکایی)‌ قربانی پدیده‌ای شوند که خود در آن دخالتی ندارند (شاید مهم‌ترین دلیلی که باعث شده علاقه‌مندان این زیرژانر روی خوشی به این فیلم نشان ندهند و آن را از جرگه فیلم‌های مربوط به جنگ ویتنام بیرون بکشند همین باشد)‌. چیمینو در شکارچی گوزن داستان سه دوستی در شهر کوچکی در پنسیلوانیا به نام‌‌های مایک (رابرت دونیرو)‌، نیک (کریستوفر واکن)‌ و استیون (جان سویج)‌ را روایت می‌کند که برای اعزام به ویتنام آماده می‌شوند. پس از برگزاری مراسم ازدواج استیون،‌ مایک و نیک همراه دوستان دیگرشان استن (جان کازال)‌ و جان (جورج دزویزا)‌ که یک کافه محلی را اداره می‌کند به شکار می‌روند. در آن جا مایک که مثل بقیه معتقد است که یک شکارچی واقعی باید بتواند یک گوزن را تنها با یک گلوله از پا در آورد موفق به انجام این کار می‌شود. پس از اعزام به ویتنام، این سه دوست به اسارت در می‌آیند و ویت کنگ‌ها آنها را مجبور به شرکت در شرط‌بندی مرگبار «رولت روسی» می‌کنند.

 

مایک نقشه‌ای می‌کشد و آنها موفق به فرار می‌شوند و مایک که استیون مجروح را با خود حمل می‌کند،‌ از نیک جدا می‌شود. نیک که به یک بیمار روانی تبدیل شده، از بیمارستانی در سایگون مرخص می‌شود و هنگامی که مایک را در جمع تشکیل‌دهنده یک مسابقه رولت روسی می‌بیند، با وحشت فرار می‌کند. مایک در بازگشت به آمریکا بشدت افسرده است و خود را ناتوان از دیدار دوستانش می‌یابد. با این حال رابطه صمیمانه‌ای با لیندا (مریل استریپ)‌ که قبلا دوست نیک بوده، پیدا می‌کند. مایک در دیدار با استیون معلول در یک بیمارستان،‌ متوجه پول‌‌هایی می‌شود که به طور مرتب توسط یک ناشناس از سایگون به او ارسال می‌شود. مایک برای یافتن نیک به سایگون برمی‌گردد و او را در حالی پیدا می‌کند که یک بازیکن حرفه‌ای رولت روسی است. تلاش او برای بازگرداندن نیک راه به جایی نمی‌برد، چون نیک به مغز خود شلیک می‌کند. در پایان دوستان افسرده و به لحاظ روحی متلاشی شده نیک در همان کافه دور هم جمع می‌شوند.

 

رابین وود در نقد درخشان خود بر شکارچی گوزن، چیمینو را به خاطر این فیلم و فیلم دیگرش دروازه بهشت، یکی از معماران بزرگ سینمای آمریکا و یکی از اصیل‌ترین نوآوران آن در زمینه فرم دانسته است. او بررسی می‌کند که شکارچی گوزن بر پایه ترکیبی از سه اصل ساختاری بنا شده که هر یک به خودی خود بسیار ساده است: ۱ اصل تناوب: که در آن فرم بنیادی فیلم با ظاهر ابتدایی و متقارن آن، آن طور که از محل‌های جغرافیایی رویدادها استخراج می‌شود شکل الف ب الف ب الف را دارد که در آن الف کلیرتون پنسیلوانیاست و ب ویتنام و چیزی که این الگوی تناوبی یک در میان را برجسته و استثنایی می‌کند،‌ حالت بسته هر یک از بخش‌هاست که در هیچ یک هیچ ارجاعی به دیگری وجود ندارد. ۲ اصل کاهش: که هر یک از این بخش‌های متناوب به طور چشمگیری کوتاه‌تر از بخش قبلی است. مثلا نخستین بخش کلیرتون بیش از یک ساعت طول می‌کشد و طول آخری ۱۰ دقیقه بیشتر نیست یا نخستین بخش ویتنام چیزی بیش از ۴۰ دقیقه است، اما دومی کمتر از ۲۰ دقیقه. این حرکت کاهش یابنده درمورد شخصیت‌های فیلم هم صدق می‌کند: نیک زندگی‌اش را از دست می‌دهد، استیون پاهایش را و مایک روح و روان‌اش را. ۳ تلاقی موتیف‌ها: که با وجه معنایی فیلم ارتباط دارد. مثلا هر یک از بخش‌های ویتنام با صدای چرخش بال‌های هلیکوپتر شروع می‌شودو بخش نهایی کلیرتون هم با تصویری از یک فیلم خبری شروع می‌شود که پیاده کردن هلیکوپترها را از ناوهای جنگی آمریکایی نشان می‌دهد. در جای دیگر انفجار آتش در کارخانه فولاد کلیرتون که بخش یک با آن گشوده می‌شود، تبدیل به آتش شعله‌افکن مایک می‌شود که بخش دو را آغاز می‌کند. به عبارت دیگر دوزخ سایگون به طور نمادین از همان ابتدا در کلیرتون وجود داشته که همه این موارد نشان از معماری دقیق و بسیار پیچیده و هنرمندانه فیلم دارد. ذکر چنین نمونه‌هایی البته با بررسی بیشتر فیلم می‌تواند همچنان ادامه پیدا کند و به کار اثبات معماری و فرم بی‌نظیر و هنرمندانه آن بیاید.

 

خیلی‌ها به شباهت و دین شکارچی گوزن در کنار خیلی از فیلم‌های آمریکایی به جویندگان جان فورد اشاره کرده‌اند. در شکارچی گوزن، دبی (ناتالی وود)‌ که توسط سرخپوست‌ها دزدیده شده به نیکا (کریستوفر واکن)‌ تبدیل می‌شود که ویتنام به او ضربه زده است. در هر دو مورد وظیفه قهرمان فیلم نجات شخصیت گرفتار از مخمصه و بازگرداندن او به وضعیت اولیه است. هرچند در جویندگان گمان می‌کنیم اتان قصد کشتن دبی را دارد، اما در پایان او را نجات می‌دهد، اما در شکارچی گوزن مایک (دونیرو)‌ به قصد نجات نیکا عامل مرگ او می‌شود.

 

البته فیلم به قول رابین وود شباهت آشکار دیگری هم به نمونه‌های کلاسیک تاریخ سینما دارد: مثل ریوبراوو که در آنجا هم ۳‌شخصیت اصلی وجود دارند که درجات گوناگونی از لغزش‌پذیری را دارند یا شباهت مجلس عروسی فیلم با سکانس رقص جلوی کلیسای کلمانتاین عزیزم (جان فورد)‌.

 

در کنار همه مولفه‌ها ویژگی‌های یکتا و استثنایی فیلم، شکارچی گوزن به دلیل یکی از هولناک‌ترین ایده‌های تماتیک خود که به نحو عجیبی با کلیت آن در هماهنگی است در یادها مانده است: سکانس‌های رولت روسی که هیجان بی‌نظیری را بر اعصاب بیننده وارد می‌کند. حالا دیگر ثابت شده که ویت‌کنگ‌ها اسرای خود را مجبور به انجام این بازی نمی‌کردند، اما این نمادپردازی درخشان چیمینو که در آخرین بخش‌های فیلم به نحو دیگری تکرار می‌شود، چیزی از ارزش‌های فیلم کم نمی‌کند. نخستین سکانس بازی وحشیانه رولت روسی، مقدمه‌ای است بر بازی نهایی دو دوست مایک و نیک که این سکانس را تبدیل به یکی از به‌یادماندنی‌ترین سکانس‌های تاریخ سینما کرده است. در اینجاست که مایک با قصد نجات جان دوستش و با یادآوری روزگار خوش گذشته، ناخواسته باعث مرگ او می‌شود. شاید تصویری که چیمینو از فاجعه ویتنام در فیلم ارائه می‌دهد، ‌آنقدرها رئالیستی نباشد، اما از بهترین سال‌های زندگی ما (ویلیام وایلر)‌ به بعد، این آخرین فیلمی است که توانسته تا به این حد تاثیرگذار و جانگداز، به عواقب جنگ در زیر ژانر بازگشت به خانه بپردازد. ضمن این که اگر هم تصویر صادقی از ویتنامی‌ها در فیلم نمی‌بینیم، هیچ جا در فیلم نشانه و دلالتی مبنی بر صحه گذاشتن بر تجاوز امپریالیستی آمریکا به ویتنام دیده نمی‌شود. در سکانس پایانی فیلم که شخصیت‌ها دور هم جمع شده‌اند و سرود «خداوند آمریکا را سعادتمند سازد» را می‌خوانند، باز به قول رابین وود بهترین راه شاید این باشد که ببینیم از خداوند برای سعادتمند کردن کدام آمریکا تقاضا می‌شود؛ دشوار بتوان باور کرد که منظور همان آمریکایی باشد که سایگون را به فساد کشیده و این آدم‌ها را به لحاظ جسمی و روحی تا به این حد ویران کرده است. یعنی آمریکای واقعی امپریالیستی و سرمایه‌داری مصرفی معاصر. هر طور هم که بخواهیم فیلم را تفسیر کنیم، این سرود آن چیزی را می‌خواهد و آرزو می‌کند که روزگاری وجود داشته و اینک از دست رفته است.

 

در کنار همه اینها باید از کارگردانی فوق‌العاده چیمینو یاد کرد و این که چطور با پیوستگی و فرم درخشان و بی‌نظیر فیلم، آن را تبدیل به یکی از عمیق‌ترین و چند لایه‌ترین فیلم‌های دهه ۱۹۷۰ و اصلا کل تاریخ سینما کرده است. ادای دین او به بهترین فیلم ویلیام وایلر بهترین سال‌های زندگی ما، تنها در شباهت تم و درونمایه آن با شکارچی گوزن محدود نمی‌شود، بلکه استفاده از برداشت بلند و بخصوص عمق میدان (در صحنه‌های مربوط به شکار)‌ این تاثیرپذیری و ادای دین را در شیوه ساخت و تکنیک فیلم هم به رخ می‌کشد. در کنار بازی درخشان رابرت دونیرو که نامزدی اسکار را برای او به همراه داشت، باید از بازی درخشان و به یادماندنی کریستوفر واکن در نقش نیک یاد کرد که به حق اسکار بهترین بازیگر نقش دوم را نصیب‌اش کرد. مایکل چیمینو اسکار بهترین کارگردانی را گرفت و خود فیلم به عنوان بهترین فیلم آکادمی اسکار در سال ۱۹۷۸ انتخاب شد. مریل استریپ نیز نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش دوم شد و پیتر زینر جایزه بهترین تدوین را به خاطر این فیلم دریافت کرد. فیلم همچنین در رشته‌های فیلمنامه و فیلمبرداری هم نامزد دریافت اسکار شد. جایزه گلدن گلوب برای بهترین کارگردانی و انتخاب آن به عنوان بهترین فیلم سال توسط منتقدان فیلم نیویورک از دیگر افتخارات آن بود. شکارچی گوزن همچنین در فهرست ۱۰ فیلم برتر سال نشریات تایم و نیویورک‌تایمز قرار گرفت. لحن تراژیک فیلم تا حدی مرهون موسیقی زیبا و به یادماندنی آن نیز هست. بخصوص تک نوازی گیتار عنوان‌بندی ابتدایی و انتهایی آن توسط جان ویلیامز (البته نه آن جان ویلیامز آهنگساز فیلم‌های اسپیلبرگ)‌ که بر غم و نوستالژی پنهان آن می‌افزاید. می‌توان ساعت‌ها درباره این شاهکار بزرگ و منحصربه‌فرد صحبت کرد و از زوایای مختلف آن را مورد بررسی قرار داد. این مطلب را هم نوعی معرفی در نظر بگیرید برای خواندن نقد درخشان رابین وود بر این فیلم که در نوشتن این مطلب هم از آن فراوان استفاده شده است.*

 

*‌ در کتاب اومانیسم در نقد فیلم با ترجمه روان و سلیس روبرت صافاریان‌

 

 

نویسنده: مسعود ثابتی

 

منبع: جام آنلابن

 

 

 

 

 

[nextpage title=”نگاهی به « شکارچی گوزن»: جهنمی در جنگل‌های ویتنام”]

 

شکارچی گوزن اثری حماسی از مایکل چیمینو کارگردان، تهیه‌کننده و فیلمنامه‌نویس آن در مورد جنگ و رفاقت است.

 

شکارچی گوزن؛ فیلمی که دومین تجربه کارگردانی چیمینو پس از «لایت‌فوت و تاندربولت» (۱۹۷۴) بود. این فیلم نگاهی عمیق و تاثیرگذار به جنگ ویتنام دارد و آن را با نمایش زندگی سه دوست کارگر روسی-آمریکایی در یک شهر کوچک، قبل و بعد از خدمت نظامی آن‌ها و در طول جنگ ویتنام به انجام رسانده‌است. عنوان فیلم مخاطب را به یاد داستان‌های ماجراجویانه و قهرمانان خط مقدم آثار جیمز کوپر می‌اندازد. گرچه در واقع تنها یکی از شخصیت‌های فیلم اهل شکار است و آن‌هم پیش از تجربه آثار مخرب روحی جنگ ویتنام.

 

این فیلم تحسین‌شده، نیرومند و گیرای جنگی با فیلمنامه‌ای از دریک واش‌برن در سال ۱۹۷۸ منتشر شد. سالی که سه اثر دیگر با موضوع جنگ ویتنام هم به روی پرده رفتند:

 

* بازگشت به خانه اثر هال اشبی

 

* پسرها در کمپانی سی اثر سیدنی فوری

 

* به اسپارتی‌ها بگو اثر تد پست

 

از سال ۱۹۷۵ که جنگ ویتنام به طور رسمی به پایان رسید، موجی از فیلم‌های انتقادی در مورد دخالت آمریکا در این نبرد منتشر شدند و شکارچی گوزن یکی از بحث‌برانگیزترین آن‌ها بوده‌است. چندین فیلم سینمایی دیگر هم در دهه ۷۰ و ۸۰ با نمایشی از شرایط جهنمی جنگ خون‌بار و بی‌حاصل ویتنام، پرده سینماها را به تسخیر خود درآوردند:

 

* فیلم برنده اسکار قلب‌ها و ذهن‌ها (۱۹۷۴)

 

* فیلم اینک آخرالزمان اثر فرانسیس فورد کاپولا (۱۹۷۹)

 

* فیلم گروهان اثر اولیور استون (۱۹۸۶)

 

* فیلم غلاف تمام فلزی اثر استنلی کوبریک (۱۹۸۷)

 

* فیلم تپه همبرگر اثر جان اروین (۱۹۸۷)

 

* فیلم متولد چهارم جولای اثر اولیور استون (۱۹۸۹)

 

* فیلم تلفات جنگ اثر برایان دی پالما (۱۹۸۹)

 

 

شکارچی گوزن نامزد ۹ جایزه اسکار شد که شامل اسکار بهترین بازیگر (رابرت دنیرو)، بهترین فیلمبرداری (ویلموس سیگموند که پیش از آن فقط فیلمبرداری فیلم برخورد نزدیک از نوع سوم استیون اسپیلبرگ را انجام داده بود)، و بهترین فیلمنامه اصیل می‌شوند. و پنج جایزه را به خود اختصاص داد: بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش مکمل (کریستوفر والکن)، بهترین کارگردانی، بهترین صدا، و بهترین تدوین.

 

این فیلم پرماجرا و پر پیچ و خم با انتقادات زیادی هم همراه شده که آن را چه از جنبه سیاسی و چه از جنبه احساسی نقد کرده‌اند. منتقدانی که این فیلم گران‌قیمت را متظاهرانه، مبهم، اغراق‌آمیز و عصبی خوانده‌اند. تدوین بی قیدوبند و کمبود شخصیت‌پردازی و برخی بی‌دقتی‌های تکنیکی فیلم هم مورد انتقاد واقع شده‌است.

 

بخش عمده «شکارچی گوزن» از صحنه‌های کنش و واکنش‌های واقع‌گرایانه میان شخصیت‌های اصلی فیلم تشکیل شده و البته تعدادی سکانس دیالوگ طولانی را هم در این فیلم می‌بینیم. ساختار فیلم بر محور استعاره «شکار گوزن» بنا شده‌است که از دو منظر شکارچی و شکار روایت می‌شود.

 

معروفترین سکانس این فیلم بحث‌برانگیز صحنه نمایشی شکنجه رولت روسی است که اسرای آمریکایی را به آن وادار می‌کردند و ویتنامی‌ها بر روی آن شرط می‌بستند. در حالی که در واقعیت هیچ گزارش تاریخی یا مورد تایید شده‌ای از وجود این بازی مرگبار در این جنگ در دست نیست. (در این بازی یک فشنگ در خشاب رولور گذاشته شده و خشاب با چشم بسته چرخانده می‌شود و سپس شلیک می‌شود) اما به هر حال می‌توان آن را به عنوان استعاره‌ای از سبعیت جنگ در نظر گرفت.

 

همچنین این انتقاد هم به مایکل چیمینو وارد شده که همه ویتنامی‌ها را در فیلم خوار و زبون و بی‌رحم و نژادپرست نشان می‌دهد. چیمینو به این انتقاد اینگونه پاسخ داده که فیلم او یک فیلم سیاسی نیست و قرار نبوده از نظر تاریخی واقعی باشد یا دیدگاه خاصی در مورد جنگ را گزارش دهد. موفقیت این فیلم حماسی باعث شد تا چیمینو کارگردانی چندین فیلم هالیوودی دیگر را بر عهده بگیرد که اغلب آن‌ها با شکست تجاری روبه رو شدند. از جمله فیلم پرهزینه و اغراق‌آمیز دروازه بهشت (۱۹۸۰) که استودیو تصویربرداری خود را ورشکسته کرد.

 

این فیلم طولانی را می‌توان به سه بخش تقریبا مساوی تقسیم کرد که از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۵ را در بر می‌گیرد:

 

* یک: مرحله تکامل شخصیت‌پردازی و مراحل نمادین پذیرش نسل دوم کارگران فولادسازی روسی-آمریکایی در کوره‌های داغ ذوب آهن به جامعه شهر کوچکی در پنسیلوانیا پیش از شروع جنگ.

 

* دو: تجربیات خشونت بار، آشفته، و شورانگیز آمریکایی در جنگل‌های مرطوب ویتنام.

 

* سه: پیامدهای جنگ و تاثیرات روحی و جسمی آن بر سه سرباز شرکت‌کننده در جنگ و نزدیکان آن‌ها در خانه (همسر، خانواده و دوستان) فقط یکی از آن‌ها از نظر جسمی سالم مانده‌است و تجربه جنگ همگی آن‌ها را تغییر داده‌است.

 

در این درام جاه‌طلبانه دلایل شخصیت‌های اصلی فیلم برای ترک کشور خود و شرکت در جنگی در آن سوی آب‌ها را می‌بینیم. آن‌ها که همه به آرزوهای آمریکایی باور دارند؛ برای اثبات مردانگی خود، برای نشان دادن رفاقت و همبستگی و نمایش میهن‌پرستی و… خود به ویتنام می‌روند اما واقعیت در چهره جنگی مخوف، هر چه را که آن‌ها از وظیفه، افتخار، شجاعت، مردانگی می‌دانستند، از هم می‌پاشد و بر باد می‌دهد.

 

 

نویسنده: تیم درک

 

ترجمه: محسن کاظم پور

 

منبع: شبکه نمایش

 

 

 

 

 

[nextpage title=”نقد و بررسی بر«شکارچی گوزن» فیلمی از «مایکل چیمینو»”]

 

عموماً مقصودِ فیلمسازان از ساختن آثاری با محوریتِ «جنگ» به نقد و نفی کشیدنِ آن و طبعات هولناکش است و این فیلم ها اغلب قرار است در کنار وجوه آرمانی معمول، آدم های اسیر مناسبات ناشی از جنگ را مورد کنکاش بگذارند.البته در کم تر فیلمی در این ژانر آدم ها حقیقتاً و به دور از اداهای کلیشه شده ی آشنا کنکاش می شوند.

 

در این گونه ی سینمایی فیلمساز به سختی فرصت می کند به آدم ها بپردازد و تنها به نمایشِ واکنش های ایشان در قبال جنگ بسنده می نماید، حتا بزرگ ترین فیلمسازان که خود را در سینمای تقسیم ناپذیر و رها به خوبی ثابت کرده اَند هنگام رفتن به سراغ «جنگ» دچار چالشی اساسی میانِ حفظ فرم و شیوه ی بیان و رسیدن به مقصود از راهی معین و قابل باور می شوند، وقتی هم که این ها را به تعادلی مناسب می رسانند تازه می بینیم که شخصیت های فیلمِ شان را که مهم ترین عضو طبیعی جلوه کردن این نمایش هستند یکسر فراموش نموده اَند.

 

نزدیک شدن به آدم ها در محیطی که به خاطر سردی و سیاهی خود «جنگ» یا سایه اش ضد نفوذ و بی رنگ شده کاری دشوار است که توانایی خاصی ورای تجربیات نرمال سینمایی و کار با ابزار می خواهد.گرچه با اتکا به تکنولوژی ویژه ای که توانایی خلق مخوف ترین نماها را در این ژانر دارد آثار قابل ملاحظه ای ساخته شده اند که خشونت بی پرده جاری در جنگ را با درصد بالایی از باور پذیری ارائه می دهند و جدا از این که همه ی این فیلم ها را شبیه به هم می کنند دست و فکر سازنده شان را باز می گذارند تا با خیال راحت به جنبه های ظریف تر اثرش که با هیچ جلوه ی ویژه ی متکی به تکنولوژی ای به دست نمی آید بپردازد، باز می بینیم که در تمامِ این آثار (مثال های شاخص اَش «نجات سرباز رایان / استیون اسپیلبرگ»، «جوخه / اٌلیور اِستون»، «پرچم های پدران ما / کلینت ایستوود») آدم ها (به خصوص آدم های اصلی که در کانونِ توجه خالق قرار دارند) بسیار جعلی و تقلبی هستند و به هیچ شکل نمی شود منفرد از تصاویر خوش آب و رنگ و هیجان زای این آثار با ایشان طرف شد.

 

البته هدف ساختن این فیلم ها غیر از آن چه که در ابتدا گفته شد «جلب مشتری» نیز هست که برای این منظور «تهیه کنندگان» این فیلم ها که همانا «سازند گان»شان باشند تمایل عجیبی به طرح مفاهیمِ ساده و پیشِ پا اٌفتاده ی همه فهم دارند و در کنارش از اِلِمان های جواب پس داده ای که «مشتریان»شان به خوبی با آن ها آشنا هستنداستفاده می کنند و این در همه چیز از تعریف شخصیت تا طرح و بسط و ختمِ بحران ها و کلاً «پرداخت» دخیل می گردد.متأسفانه همه ی ارقامِ نجومی و تلاشِ حتماً قابلِ ستایشِ این صنعت گران در نتیجه طوری به نظر می رسد که انگار ایشان مخاطبان خویش را عده ای کودک فرض می گیرند، منتها با شیوه ای مغایر با این فرضیه آثارِشان را رنگ آمیزی می کنند.

 

در کنار تمام این ها آنچه در بیشترِ فیلم های موسوم به «فیلمِ جنگی» (یا «فیلم جنگ») وجود دارَد «هیجان» و «داستان» است، که هر دو از مؤلفه های ثابتِ سینمای عامه پسند می باشندٌ بنا بر همین عقیده ی شتابزده بیشتر این تصاویر نوعی جنس مبتذل بنجل هستند که فقط خوب رنگ آمیزی شده اَند.آثاری پست که با آویزان شدن از تعدادی مفهومِ ملی یا احیانا مذهبی و ارزش شناسی فردی قصد دارند گوش تماشاگران خود را بِبرند. در این میان گاهی به اثری برخورد می کنیم که یا به شکلی حقیقتاً بدیع با «جنگ» رو به رو شده و به نتایجِ تازه ای رسیده یا همان نتایجِ تکراریِ پیشینیانش را از راهی نو طی کرده است (که این البته به خودیِ خود یک نتیجه ی نو در پی دارد).در این یادداشتِ کوتاه قصد دارم درباره ی یکی از این فیلم ها (و شاید مهم ترین شان) بنویسم.فیلمی بسیار بزرگ و به شدت درونی.«درونی»، چیزی که سینمای متعارف و آشنای جنگ کاملا با آن بیگانه است.عنصری که در نقطه ی مقابل ماهیت ساختاری سینمای جنگ قرار دارد و می تواند متناقض ترین چشمداشتِ یک مخاطب از این «گونه» باشد.زیرا «درونی» بودن به معنای رفتن به سوی پیچیده گی ها و بحران های غیر قابل توصیف است که برای حتا یک قدم نزدیک شدن به آن بایست کلیت مسیر فیلم را عوض کرد.اما فیلم مذکور در اوج ارائه ی یک فیلم جنگی کامل دقیقا معادل واژه ی «درونی» می ایستد.

 

«شکارچی گوزن» در سال ۱۹۷۹در جشنواره ی «اٌسکار» فیلم هایی چون «بازگشت به خانه / هال اشبی»، «بهشت می تواند منتظر بماند / وارن بیتی» و «سریع السیر نیمه شب / الن پارکر» را کنار زد و نام خودش را به معتبرترین جوایز آن دوره چسباند.که اتفاقا فیلم اشبی هم هم ژانر با خودش یعنی «فیلم جنگ» بود.شکارچی گوزن حتا یکسال بعد «اینک آخرالزمان / فرانسیس فورد کوپولا» را کنار زد و در صدر نشست.کاری که شاید هیچ فیلمسازی نمی توانست ادعایش را داشته باشد.فیلم کوپولا اثری بود گران قیمت، سخت، بزرگ، و البته دو اسم ترسناک پشت اش داشت که به هر حال مخاطب را غلقلک می داد.شایداگر «مایکل چیمینو» فیلم اش را یکسال این دست و آن دست می کرد و بعد از کوپولا به جشنواره می فرستاد جایزه های آن سال را اینک… به خانه می برد.اما، چیمینوی جوان، با افتخار، از روی نعش فیلمساز مغرور عبور کرد و مفتخر به ساختن «بهترین فیلم دهه»اش شد.در این زمینه هر گونه ادعای مخالفتی نهایت حماقت و کوتاه فکری بود.زیرا اثر چیمینو مٌدلی بسیار بدیع در سینمای جنگ را ارائه می داد.زیرا چیمینو به سادگی نشان داد که هنر اصیل در ذات هنرمند است و با هیچ سلاحی جز آن نمی شود به جنگ اش رفت.فیلم غول آسای چیمینو نه فقط جایزه ها را درو کرد که فروشی بینظیر در سینماهای دنیا داشت.فاصله ی کمِ اکران این دو فیلمِ یکسو شاید چندان به نفع مالک نخلستان نبود!

 

شکارچی گوزن یک فیلم نیست.نمی شود مثل یک فیلمِ متعارفِ مثلا خوش ساخت با آن برخورد کرد.نمی شود مثل فیلمی محکم و عجیب یا تکرار نشدنی با آن برخورد کرد.نمی شود مثل رفتن به سراغ یک شاهکار به تماشایش نشست.چون شکارچی گوزن یک «فیلم» نیست.نمایه ای از خلقتی پیچیده نیست.شکل بدیعی از ظرافت و احساس نیست… شکارچی گوزن فرای همه این ها، دست نیافتنی تر و در عین حال ملموس تر از همه ی این تعاریف ثابت، جایی ورای واژه ها، یک «دنیا»ست.دنیایی که می شود در آن قدم زد و بزرگ شد و خندید و عاشق شد و افسوس خورد و یاد گرفت و در آن جاویدان ماند.دنیایی که دقیقا چون یک موجود زنده (و به شدت حساس) به مرور و با گسترده شدنِ دایره ی دیدگاهِ مخاطبش واکنش نشان می دهد و در خوردِ هر فرد به او «زندگی» می بخشد.موجودیتی که نفس می کشد و ردنیای خودش زندگی می کند، بی توجه به پیر شدنِ آکتورهای عاشقی که یک روز در آن ایالت مه گرفته ی غم انگیز در آن شهر صنعتی کوچکِ مهاجر نشین با شوری در سینه و انرژی ای که حالا دیگر در هیچ فیلمی نمی شود ازش سراغ گرفت در کنار یکدیگر به خلق مهم ترین فیلم دهه شان دست زدند.

 

اثری عظیم و درونی که «هنر» را کنار می زند و زیستنی خلق می کند چندگانه و عمیق که در آن چون یک دنیای واقعی با هر کس به میزان درک اش برخورد می شود.شاید بسیاری فرض کنند تنها به این دلیل که اثر این همه سال را رد کرده و سالم بی تغییر بر جا مانده و نخ نما نشده پس هر فیلم کهنه ی دیگری که همین شرایط را داشته باشد مصداق رسیدن به مقامی که گفته شد (و سینما می تواند برای ابد به آن افتخار کند و به گسترده گی وجود خوش ببالد) خواهد بود.و چقدر مثال… جداً چقدر مثال؟ مثلاً بهترین فیلم تاریخ سینما «پدرخوانده» را در نظر بگیرید.فیلمی بزرگ و حیرت آور و خوش ساخت است، اما آیا می تواند «یک دنیا» باشد؟ چیز لوسی از آب در نمی آید چنین تعبیری؟

 

شکارچی گوزن درباره ی پوچی جنگ است؟ شگارچی گوزن می خواهد بگوید جنگ حادثه ای ویران گر است که روح و زندگی آدم ها را از هم می درد؟ جنگ حادثه ای است که آدم ها را به حیوانی ترین برخوردها دچار می کند؟ عشق و امید و آزادی و شناسنامه را از بین می برد؟ آیا شکارچی گوزن قصد دادن چنین پیام های کوچک ساده ای را دارد؟ یا هدف جایی بلند تر از این قله های صد بار فتح شده ی تکراری است؟ هدف چیست؟

 

یا شاید حتا هدفی هم در کار نیست؟ مگر یک اثر هنری تنها وقتی اعتبار و ارزش می یابد که یک «چیزِ» قابل فهم و آموزنده را به مخاطبش عرضه کند؟ مگر یک اثر هنری نمی تواند استقلال داشته باشد؟ استقلال بر اصالت وجودِ خودش.نمی تواند؟ شاید هدف چیمینو از خلق چنین اثر عظیمی همین باشد.

 

شاید هدف چیمینو کند و کاوش در وجود «انسان» باشد.کاوش همراه با ارائه ی نمایشی از هنر ناب. هنر اصیل. هنری که زمان در آن کارگر نیست و حصار و مرز و محدوده ی معنایی نمی شناسد.چون وقتی پای «جستجوی انسان» به میان می آید برداشت ها از لحاظ گونه گونی به رقمی بالغ می شوند که دیگر نمی شود به یک زبان یا یک دوره ی خاص مربوطش کرد.و به همین دلیل چیمینو اصلا به خود جنگ نمی پردازد.

 

درست است که در فصل دوم اثر (فیلم مشخصا به دو بخش تقسیم شده) ویتنامِ خون گرفته و جدال ها و درگیری های هولناک و همینطور شهر نکبت زده و مردمان بی چاره اش را به ما نشان میدهند اما هیچ جزء فیلم تحت تأثیر جنگ، رنگ عوض نکرده.دوربین چیمینو در اوج بهبه ی زخمی و گلوله و نعش همچنان جوینده ای ست که گذرش در پی یافتن هویت و تغییرات آدم ها به «جایی» افتاده است و صرفا دارد نظاره می کند.

 

فیلم زیر نفوذ اضطراب و تشویش مکان نیست.فیلم به دنبال آدم هایی ست که در این بازارِ پول و بدن دیگر آن آدم «نما درشت» قبلی نیستند.فیلم با این شیوه پیش می رود و همچنان حتا در آن مناطق بحران خورده «دورنی» باقی می ماند.فیلم دنبال آدم هایی ست که ناگهان به هویتِ متزلزلٌ بی ریشه ی خویش پی می برند.چرا «نیک / کریستوفر واکن» به ورطه ی جنون آمیز «رولت بازها» می اٌفتد؟ به این دلیل نیست که وقتی توی آسایشگاهِ سربازان زخمی از اصالت آمریکایی بودن خانواده اش می پرسند و می فهمد برای کشوری جنگیده که حتا او را یک هموطن هم نمی شناسد اشک از چشمانش فرو می ریزد و بهتش می زند؟

 

به همین دلیل نیست که وقتی با پیشنهاد وسوسه انگیز و مرگبارِ «رولت روسی» مواجه می شود معنای تمامِ سالهای زیستن در کشورش را با «مرگ هر روزه» تعبیر می کند؟ زندگی اش را در آمریکا با امکان این که هر صبح می تواند روز نهایی باشد دست می اندازد و کلیت آن را پوچ می داند .برای رفیق اش «استیون» پول می فرستد اما دیگر هیچ چیز برایش معنای پیشین را ندارد.این آدم است که دارد عوض می شود.در مواجهه با حقیقت… و چیمینو چه بی نقص و یکه القای این عوض شدن و بیزار شدن را از کار درآورده. طوری که مخاطبش باور کند و حتا در زمانی نامعلوم که کلی هم از رویدادها گذشته و خبرها پوسیده اند بشود با آن هم حس پنداری (!) کرد.

 

شاید تظاهر ساده گیرانه ی کوپولا به سردی و سیاهی در اینک آخرالزمان به این بهانه که تحت سلطه ی حکومت و تاریکیِ جنگ بوده باعث شد که فیلم عاشقانه و درونی و ظریف چیمینو خودش را نشان بدهد.چه این که اگر چیمینو همین داستان را با نگاهی سرد و سیاه روایت می کرد کوپولا که پیش از این هم با حیله گری مردم را فریب داده بود به نتیجه ی دلخواه اش می رسید.زیرا آن وقت الگو و نمونه ی بهتری برای قیاس وجود نداشت و فیلم کوپولا هر چقدر هم که بی مایه بود می توانست برنده باشد.اما، چیمینو سطح سلایق را بالا برده بود.چیمینو نشان داده بود می شود از دل مخوف ترین صفحات تاریخ هم داستان های عاشقانه ی اعلا بیرون کشید.

 

 

نویسنده: آرمین ابراهیمی

 

منبع: ماهنامه آدم برفی ها

 

 

 

 

[nextpage title=”نقد فیلم «شکارچی گوزن»”]

 

مقدمه ای برای نقد:

 

در طول تاریخ سینما فیلمهای بیشماری در مورد جنگ و تبعاتی که این واقعه ی خشونت بار به دنبال دارد ساخته شده است.

 

بیشتر این فیلمها خسارات جانی و مالی که جنگ به وجود می آورد را به تصویر می کشند.

 

ویرانی شهرها ، کشتار انسانها ، قتل و غارت و تجاوز از جمله مسائلی هستند که جنگ برای آدمی به ارمغان می آورد.

 

فیلمهای بزرگی مانند نجات سرباز رایان , زیر دریایی یا فیلمهای اکشن آبکی بی شماری که با موضوع جنگ ساخته شده اند مانند سری فیلمهای رمبو , آخرین فرود, دشمن پشت دروازه ها و… در این دسته قرار میگیرند.

 

در این میان فیلمهای معدودی را میتوان یافت که محوریتشان تاثیر روحی و روانی جنگ بر انسانها باشد جنگ با فجایع مالی و جانی خود تاثیر مخربی بر روان انسانهای درگیر و یا حتی ناظر بر آن میگذارد.

 

همواره در طول جنگ سربازان از طرفین متخاصم دست به خودکشی میزنند و یا دچار جنون شده و به اطرافیانشان صدمه میزنند.

 

فیلم «برادران» با بازی توبی مگوایر و ناتالی پورتمن شاید یکی از بهترین نمونه های به روز این دسته از فیلمها باشد داستان سرباز آمریکایی که خشونتهای جنگ عراق را دیده و وقایع فجیع جنگ بر روح و روان این سرباز تاثیرات مخرب برجای نهاده به طوری که با بازگشت به محیط آرام خانه تبعات این روان پریشی زندگی او و خانواده اش را تحت تاثیر قرار می دهد.

 

فیلم «شکار شده» با بازی تامی لی جونز نمونه ی دیگر از این دسته است که اینبار فجایع جنگ کوزوو باعث روان پریشی یک سرباز آمریکایی شده است.

 

به طور کلی هیچ جنگی وجود ندارد که تبعات روحی و روانی بر جای نگذارد.

 

در طول جنگ جهانی دوم چه بسیار سربازانی بودند که نتوانستند فشار فجایع جنگ را بر دوش کشند و ترجیح دادند با خودکشی به زندگی خویش پایان دهند.

 

پس از فتح برلین و تجاوز سربازان ارتش سرخ شوروی به زنان بی دفاع این شهر گروههای بزرگی از این زنان هتک حرمت شده خود را در دریاچه ای یخ زده انداختند و اقدام به خودکشی کردند و دسته ای از سربازان انگلیسی که چند هفته بعد از کنار این دریاچه عبور میکردند با مشاهده ی هزاران جسد منجمد شده از زنان و کودکان چنان دچار فروپاشی عصبی شدند که به تدریج اقدام به خودکشی کردند.

 

شاید در طول جنگ جهانی اول و دوم خودکشی و یا دیوانگی سربازان در جبهه به امری عادی بدل شده بود اما کمتر فیلمی به این مهم پرداخته است.

 

کوتاه در مورد فیلم

 

در طول دهه ی هفتاد میلادی تعدادی از برترین فیلمهای ژانر سینمای جنگ ساخته شد آثاری مانند «اینک آخرالزمان» با بازی مارلون براندو و کارگردانی فرانسیس فور کاپولا ، «بازگشت به خانه» ساخته ی هال آشبی و…. اما فیلمی که با ساخته شدنش لقب بهترین فیلم سینمای جنگ دهه ی هفتاد را از اکثریت منتقدین سینمایی گرفت با محوریت تاثیرات روحی و روانی جنگ ساخته شده بود.

 

فیلمی که هم در گیشه ی فروش و هم از نظر منتقدین در صدر قرار گرفت, «شکارچی گوزن» ساخته ی مایکل چیمینو.

 

فیلمی که با اکرانش ، تمام جوایز معتبر سینمایی را از آن خود کرد و بر روی ذهن بینندگان خود که اغلب جنگ را در خسارات مادی و جانی که به ارمغان می آورد خلاصه میکردند تاثیر عمیقی نهاد.

 

حرف اول و آخر فیلم این است که چرا یک گروهی از جوانان شاد و سرزنده باید به میدان جنگی فرستاده شوند که هیچ ارتباطی به آنان و سرزمینشان ندارد؟؟ چرا گروهی جوان در اوج سرمستی جوانانه شان باید درگیر جنگی شوند که سیاستمدارانشان بی هیچ دلیلی تصمیم گرفتند در ان دخالت کنند؟؟ تاثیری که جنگ بر این جوانان میگذراد به جرئت تا پایان عمر با آنان باقی خواهد ماند و انسانی که درگیر جنگ و کشتار و فجایع آن باشد چگونه میتواند آن را فراموش کرده و به زندگی عادی خود بازگردد؟

 

این مسائل که چیمینو با ظرافت بسیار و ماهرانه در فیلمش روایت کرده را نباید از تبعات مالی و جانی جنگ کوچکتر شمرد.در کنار همه اینها باید از کارگردانی فوقالعاده چیمینو یاد کرد و این که چطور با پیوستگی و فرم درخشان و بی نظیر فیلم، آن را تبدیل به یکی از عمیقترین و چند لایهترین فیلمهای دهه ۱۹۷۰ و حتی کل تاریخ سینما کرده است.

 

در این فیلم چیمینو ادای دینی بر الگوهای خود کسانی همچون ویلیام وایلر آلمانی و جان فورد کرده است.

 

در کنار بازی درخشان رابرت دنیرو که نامزدی اسکار را برای او به همراه داشت، باید از بازی درخشان و به یادماندنی کریستوفر واکن در نقش نیک یاد کرد که به حق اسکار بهترین بازیگر نقش دوم را نصیباش کرد.

 

مایکل چیمینو اسکار بهترین کارگردانی را گرفت و خود فیلم به عنوان بهترین فیلم آکادمی اسکار در سال ۱۹۷۸ انتخاب شد. مریل استریپ نیز نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش دوم زن شد و پیتر زینر جایزه بهترین تدوین را به خاطر این فیلم دریافت کرد. فیلم همچنین در رشتههای فیلمنامه و فیلمبرداری هم نامزد دریافت اسکار شد.

 

جایزه گلدن گلوب برای بهترین کارگردانی و انتخاب آن به عنوان بهترین فیلم سال توسط منتقدان فیلم نیویورک از دیگر افتخارات آن بود.

 

شکارچی گوزن همچنین در فهرست ۱۰ فیلم برتر سال نشریات تایم و نیویورکتایمز قرار گرفت. لحن تراژیک فیلم تا حدی مرهون موسیقی زیبا و به یادماندنی آن نیز هست. بخصوص تک نوازی گیتار عنوانبندی ابتدایی و انتهایی آن توسط جان ویلیامز (با جان ویلیامز آهنگساز فیلمهای اسپیلبرگ اشتباه نشود) که بر غم و اندوه پنهان آن میافزاید.

 

همچنین این فیلم در لیست ۵۰ فیلم درام برتر تاریخ سینما قرار گرفته است.

 

نقد فیلم:

 

فیلم ، از تکه های جدا و با فاصله تشکیل شده که شاید رد برخی پرشها این حس به شما دست بدهد که فیلمی که در دست دارید ناقص است و برخی سکانسها در آن نیست ولی این روش چیمینو برای روایت این داستان تلخ است.

 

فیلم ، داستان گروهی صمیمی را روایت میکند که از طبقه ی کارگر هستند . دوستانی صمیمی و شاد اولین تکه ی این پازل غمبار سرشار از شادمانی و سرمستی این گروه جوان است. عروسی یکی از جوانان و شادمانی و پایکوبی دوستان , این تکه ی فیلم را پر کرده است.

 

در پایان فیلم میبینیم که جنگ چه بر سر این جماعت آورده و این واقعه ی شوم و سرشار از نفرت چگونه روح روان این گروه و امثال این گروهها را تحت تاثیر قرار میدهد به گونه ای که در پایان جنگ چند کشته و معلول و افسرده از این گروه شاد و سرخوش باقی میماند و بس…

 

اما تکه ی دوم را میتوان نوعی قطعه ی فلسفی دانست حال این گروه جوان عازم سفر شکار میشوند, شکار گوزن….

 

دیالوگهای این سکانسها بیشتر حاوی مفاهیم فلسفی است ، شاید بارزترین دیالوگ این تکه این جمله باشد که:

 

«وقتی من گلوله ای شلیک میکنم دوست دارم منطق و دلیل درستی پشت این شلیک باشد»

 

در واقع فیلم میخواهد بگوید شلیک برای سیرکردن شکم ، شلیک برای دفاع از خود ، خانواده و میهن ؛ شلیک از سر منطق است اما شرکت در جنگی که کیلومترها دور از خانه های ما رخ داده چطور؟؟

 

پس از این سکانسها فیلم یکباره وارد صحنه های جنگی خود میشود و گروه جوان فیلم را در میانه ی میدان نبرد نمایش میدهد سکانسهای محدود انفجارها, شلیکها و خونریزیها شاید دسری باشد برای غذای اصلی و مقدمه ای برای یکی از بهترین سکانسهای تاریخ سینما پس از این قسمتهای کوتاه باز فیلم پرشی میکند به تکه ی اصلی خود تکه ای که بوی مرگ میدهد و نفس مخاطب را در سینه حبس میکند…

 

شاید سکانسهای این قسمت به نظر مخاطبین ، هولناک و تکاندهنده باشد ولی چه بسیار اعمالی بس خشونت بارتر و هولناکتر در جنگهای واقعی اتفاق می افتد که تصورش هم برای تعقیب کنندگان اخبار جنگ و مردم عادی مشکل و حتی ناممکن باشد.

 

مایک , نیک و استین به همراه تعدادی دیگر از سربازان و دوستان آمریکایی به اسارت ویت کنگها در می آیند و با تهدید اسلحه مجبور میشوند در بازی رولت روسی شرکت کنند.

 

دوستان با تهدید ویت کنگها بر روی میز رو به روی هم مینشینند و یک گلوله در داخل شش لول قرار میگیرد و طرفین مجبور میشوند اسلحه را روی سر گذارند و ماشه را بکشند و بعد نوبت به نفر مقابل میرسد

 

اگر هر دو زنده بمانند در نوبت بعدی دو گلوله در اسلحه ی شش لول قرار میگرد و بازی ادامه پیدا میکند اگر یکی از طرفین جرئت چکاندن ماشه را نداشته باشد توسط ویت کنگ ها به داخل محفظه ای چوبی پر از جنازه و موش در داخل رودخانه انداخته میشود تا به تدریج و با درد بمیرد.

 

دو نفر دوست صمیمی که در بازی هستند شاید از ته دل آرزوی مرگ دوست خود را کنند تا مجبور نشوند اسلحه ی پر را بر روی شقیقه ی خود بگذارند و ماشه ی آن را بچکانند و فشار عصبی فراوانی بر آنها قرار میگرد.

 

با وارد شدن چنین فشارهایست که حتی شانه های قوی ترین و با اراده ترین مردها نیز به لرزه در می آید و دچار فرو پاشی عصبی میشوند. این سکانس به معنی واقع کلمه یک شاهکار است.

 

پس از فرار معجزه آسای مایک و نیک و استن تکه ی چهارم ، فیلم آغاز میشود حال جمع دوستانه و شاد این جوانان متلاشی شده و تعدادی کشته و معلول که همگی دچار بیماری های روانی نیز شده اند بر جای مانده به طوری که نیک کشته, استیون معلول و مایک افسرده گشته در پایان فیلم بقایای آن جمع دوستانه ی شاداب در کافه ای دور هم جمع میشوند در حالی که ذره ای از آن شادابی در وجودشان باقی نمانده…

 

این بلایی است که جنگ بر جای میگذارد بلای روانی اگر از ویرانی شهرها و کشته شدن انسانهای بی گناه پر اهمیت تر نباشد کم اهمیت تر نیز نیست.

 

سلامت روان جامعه پس از وقوع جنگ به مخاطره می افتد نسلی از جوانان کشور پس از جنگ دچار روان پریشی می گردند. چه تعداد از سربازان آمریکایی ( فقط به عنوان مثال!!) پس از بازگشت به خانه دچار صدمات جبران ناپذیر روحی و روانی شده اند آیا آنان میدانند چه منطق و دلیلی پشت گلوله ایست که از اسلحه شان شلیک میشود؟؟

 

 

منبع: انجمن نازی سنتر

 

 

 

 

 

[nextpage title=”نقد بازیگری در فیلم «شکارچی گوزن»: شور ِزندگی”]

 

زمانی‌که دوباره برای نوشتن این مطلب به شکارچی گوزن مراجعه کردم، دیدم چقدر سر پا و زنده است. کارگردان و دیگر عوامل فیلم آنقدر انرژی برای فیلم گذاشته‌اند که بتوان بعد از ۳۰ سال لذت برد و کل ۳ ساعت فیلم را یکجا و بدون قطع دوباره و چندباره دید. فیلم نکات برجسته فراوانی دارد که بازیگری یکی از آنهاست. فیلم کلی بازیگر مطرح دارد که بهترین بازی‌های خود را ارائه داده‌اند. البته این‌بار که با دقت مضاعفی بازی‌ها را دیدم متوجه شدم نقش مایکل چیمینو در هدایت آنها بی‌تاثیر نبوده است. گاهی بازیگر خوب بازی می‌کند. اما کارگردان نمی‌داند که باید از چه زاویه‌ای به او بنگرد و همه زحمات به باد می‌رود. اما بیایید یک بار دیگر فیلم را در ذهن مرور کنیم. چه از فیلم شکارچی گوزن به یاد می‌آورید؟ فیلم تعداد زیادی نمای لانگ‌شات و مدیوم باز دارد. این شکل قاب‌بندی هرچه فیلم جلو می‌رود بیشتر به پلان‌های بسته بدل می‌شود. در بخش‌های نخست فیلم کارگردان به ندرت نمای بسته می‌گیرد. این شکل چینش میزانسن و قاب‌بندی خود به بازیگر می‌گوید چگونه باید بازی کند. بازیگران فیلم شکارچی گوزن اغلب آور اکت و بیرونی ظاهر می‌شوند. عمده حرکات آنها در بخش اول درشت است تا در نماهای باز ‌چیمینو بیشتر به چشم بیاید. بعد با یک پاساژ جنس بازی‌ها تغییر می‌کند. این حرکات درشت از سوی دیگر نوعی حرکت از بیرون به درون را نیز تدارک می‌بیند. یعنی بر اساس حرکات کلی بازیگران می‌توان داستان فیلم را به سه قسمت طبقه‌بندی و آن را تحلیل کرد.

 

۱- تولد: در بخش‌های نخستِ فیلم، با چند جوان شاد و سرخوش رو‌به‌رو هستیم. حرکات آنها کاملا از روی غریزه و بدون کنترل است. آنها از زندگی لذت می‌برند. چیمینو به رابرت دونیرو، کریستوفر واکن، مریل استریپ، جان کازال و دیگران اجازه داده تا آنچنان که می‌خواهند زندگی کنند. حتی شوخی‌ای که دونیرو سر چکمه‌هایش با «کازال» می‌کند واقعا بوی شوخی می‌دهد. بازیگران بر حرکات خود تمرکز درونی ندارند و گویا آماده هستند که هر لحظه، حتی پس از مکثی کوتاه از جا برهند. گویا جای آنها هنوز در زندگی مشخص نیست. آنها چون کودکی می‌مانند که به تازگی زندگی آغاز کرده‌اند. چندان فکر نمی‌کنند. «رابرت دونیرو» را فرض کنید که چطور روی کوه دنبال گوزن می‌دود. گویا او خود جزئی از این طبیعت است. دیگران هم همینطور هستند حتی کازال که به نوعی درونی تر از دیگران به نظر می‌رسد. اینجاست که کارگردان از بازیگران برای فضاسازی استفاده می‌کند. اینجاست که ‌چیمینو آنقدر صحنه عروسی را لفت می‌دهد تا به ما شیرفهم کند این دوستان چه لذتی از آن می‌برند. اینکه این خواب به زودی آشفته می‌شود. بازیگران بیشتر در این بخش خود را گرم می‌کنند تا در بخش‌های دیگر آس خود را رو کنند. کارگردان بازی‌ها را در این قسمت در جایگاهی قرار داده تا بتواند از شناسنامه دراماتیک آنها در بخش‌های بعدی استفاده کند. نوعی مقدمه‌چینی برای تحول شخصیت‌ها برای مراحل در پیش رو.

 

۲– بلوغ: اینجا هم برون‌گرایی بخش گذشته همچنان وجود دارد. نماهای بسته بیشتر شده اما ریتم کندتری دارد. اما برون‌گرایی بازیگران این بار از سرخوشی زندگی نیست بلکه بیشتر نشان از ترس دارد و تلاش برای بقا. بازیگران از این به بعد روانشناختی نقش را هم به کار خود اضافه می‌کنند. خود این بخش دوم به دوقسمت جنگ و پس از جنگ تا بازگشت مایکل به شهرش تقسیم می‌شود. شخصیت‌ها در موقعیت‌هایی عصبی قرار می‌گیرند و واکنش آنها به این واکنش‌ها غیرارادی است. همه می‌ترسند اما کارگردان با توجه به رنگ‌آمیزی بخش نخست رفتارها را متفاوت می‌کند. مایکل در این گروه تنها آدمی است که بر خود مسلط است. اما بازی دونیرو را در صحنه مسابقه رولت روسی به یاد بیاورید. لحظه‌ای عصبی می‌شود و زمانی بعد ترسی خفیف بر چهره می‌آورد. چقدر دقیق زمانبندی مناسبی را در بازی انجام ‌می‌دهد تا در طول کوتاه پلان حس خود را به بیننده منتقل کند. بخش بعد بیشتر تمرکز بر شخصیت «نیک» است. او دچار بهت شده است. چهره‌ای بت که تنها چشمانش درون این چهره می‌دود. واکنش وی به اتفاقات به گونه‌ای است که گویا نه از ذهن که جایی بیرون تاثیر می‌گیرد. بازی‌ای که ما را بیشتر به درونش رهنمون می‌شود. همین بخش ما را به دنیای پایانی داستان پرتاب می‌کند.

 

۳- مرگ: در این قسمت عمده بازی‌ها درونی می‌شود. از برون‌گرایی و سرخوشی‌های درونی خبری نیست. بازی‌ها کنترل شده‌تر است. بازیگران از روی تامل رفتار می‌کنند. سرعت پرتاب جملات و کلمات کمتر شده است. این تامل نشان از نوعی پختگی در شخصیت‌ها و پایان آنها دارد. اگر هم خوشی هست، بسیار مصنوعی به نظر می‌رسد. خوشی‌های مریل استریپ را ببینید زمانی‌که بولینگ بازی می‌کند. فصل میانی داستان را حذف کنید و آن را در کنار بخش نخست بگذارید. می‌بینید چه اتفاقی می‌افتد. سکون شخصیت‌ها گویی از نقطه‌ای شروع کرده‌اند، چرخیده‌اند و دوباره به محل اول بازگشته‌اند اما با تجربیاتی یکسره متفاوت. هنر ‌چیمینو و گروه بازیگرش در همین نکته نهفته است.

 

 

نویسنده: هومان سزاوار

 

منبع: روزنامه اعتماد ملی

 

 

 

 

[nextpage title=”چند بند درباره ی شکارچی گوزن”]

روزنامه همشهری:

 

 

شکارچی گوزن ساخته مایکل چیمینو (۱۹۶۸) «مایکل چیمینو» در فیلم طولانی و شبه حماسی خود در ۴ بخش متوالی تأثیر ویرانگر جنگ ویتنام را بر سه دوست از شهر کوچکی واقع در ایالت پنسیلوانیا بررسی می کند.

 

رابرت دونیرو، جان ساوج و کریستوفر واکن نقش این سه دوست را ایفا می کنند. هر سه آنها در کارخانه ذوب فلز مشغول کارند و زندگی شاد و لذتبخشی دارند تا اینکه هر سه به جنگ اعزام می شوند. آنها اسیر شده و توسط سربازان ویت کنگ وادار به بازی رولت روسی می شوند ولی به هر حال می گریزند.

 

در نهایت دو نفر از آنها (دونیرو و ساوج که معلول شده) به خانه بازمی گردند در حالی که دیگر هیچ چیز مثل سابق نمی تواند باشد، دونیرو خسته و فرسوده حتی نمی تواند روابط عاطفی استواری با عشق قدیمی خود (مریل استریپ) داشته باشد.

 

در نهایت برای یافتن واکن به ویتنام برمی گردد و می بیند که او به یک بازیگر حرفه ای رولت روسی تبدیل شده است. در جریان یک بازی واکن کشته می شود.

 

شکارچی گوزن در خلال ۴ بخشی که به تناوب در آمریکا و ویتنام می گذرد عمدتا تأثیر جنگ را بر روی زندگی فردی و اجتماعی آدم ها مورد بررسی قرار داده و نشان می دهد که دیگر هیچ چیز نمی تواند به حال سابق برگردد.

 

اوج این نگرش تلخ زمانی است که دونیرو از رفتن به نزد دوستان سابقش که ورود او را جشن گرفته اند خودداری می کند.

 

در نهایت هم دونیرو شاید به نوعی برای فرار از افسردگی ملال آوری که احاطه اش کرده، دوباره به وسط عصبیت و جنون برمی گردد تا شاید با یافتن نیک چیزی عوض شود. در حالی که در آن جا مثل سابق فقط مرگ و تباهی در انتظار اوست.

 

سکانس هایی از فیلم که در ویتنام می گذرد از لحاظ کوبندگی شاید در تمام تاریخ سینما بی نظیر باشد.

 

علی الخصوص صحنه مرگ واکن و گریه دیوانه وار دونیرو؛ تقابل عصبیت و تنش دینامیک صحنه های ویتنام با شادی عنان گسیخته بخش اول و روزمرگی مزمن و افسرده قسمت سوم فیلم در آمریکا ترکیبی بی بدیل می سازند.

 

شاید تنها ایراد شکارچی گوزن زمان بی نهایت طولانی آن باشد وگرنه این فیلم یکی از ماندگارترین فیلم های سینمایی جنگ در تاریخ سینما است. شکارچی گوزن در سال ۶۸ برنده اسکار بهترین فیلم شد .

 

—–

 

ستاره نیوز: «شکارچی گوزن»: فیلمی که الگوی جنایات واقعی شد

 

«شکارچی گوزن» مایکل چمینو نیز منبع الهام بینندگان خود بوده است، اما بیننده فیلم به جای کشتن دیگران خودش را کشته است. فیلم داستان سربازان آمریکایی در جنگ ویتنام است که در بخشی از جنگ پس از اسارت مجبور می‌شوند با بازی در رولت روسی یا بمیرند یا زنده بمانند. نیک (کریستوفر واکن) چنان تحت تاثیر این بازی قرار می‌گیرد که پس از آزادی هم در ویتنام می‌ماند و این بازی را ادامه می‌دهد. رولت روسی را با پوچ گرایی و سادومازوخیسم در ارتباط می‌دانند. سال ۱۹۸۰ می‌کی کالپاپر تحت تاثیر فیلم به سبک رولت روسی خودش را کشت. در فیلیپین، فرانسه و لبنان نیز خودکشی‌های مشابهی مخابره شده است.

 

—–

 

امین پشم‌فروش

 

فیلم شکارچی گوزن ساخته مایکل چیمینو به شیوه استادانه ای در سه فصل بهشت؛برزخ و دوزخ گونه راوی داستان آمریکاست.فصل اول با جشن ازدواج و فصل آخر با مراسم سوگواری به پایان می رسد.سرخوشی؛دوستی؛مهر؛نیکبختی و گونه ای معصومیت موجود در فصل اول و یاس؛ سرخوردگی؛اندوه و شوربختی فصل انتهایی توسط میانه‌ای درخشان و به‌ شدت نمایشی به یکدیگر متصل می‌شوند: جایی که دونیرو در اوج مستی دوان دوان در دل شب یک به یک لباسهای جشن را از تنش بیرون میآورد تا در سکانس بعدی لباس شکار بر تن کرده و به نیابت آمریکا معصومیتش را نشانه رود…

 

—-

 

داستان «شکارچی گوزن» درباره سه کارگر فولاد شهری کوچک در جنوب پیتسبورگ است که برای خدمت سربازی به جنگ ویتنام فرستاده می‌شوند. رابرت دنیرو، کریستوفر واکن، جان سویج، جان کازال و مریل استریپ در این فیلم بازی می‌کنند.

 

یکی از موارد جنجالی فیلم سکانس‌های مربوط به رولت روسی و استفاده ویت‌کنگ‌ها از آن درمورد اسرای جنگی بود. منتقدان «شکارچی گوزن» این سکانس‌ها را ساختگی و غیرواقعی می‌دانند، چرا که هیچ سندی درمورد استفاده از رولت روسی در جنگ ویتنام وجود ندارد.

 

—-

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

11
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
11 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
6 Comment authors
ویتوNaser biniyazRolandansk bredbaandارش Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
ویتو
Guest
Member
ویتو

دونیرو؟؟؟؟؟ نه خدایی دونیرو؟؟

Naser Biniyaz
Member
Member
Naser Biniyaz

فیلم عالی بود و دیگه از این بهتر نمیشه تاثیر جنگ رو روی آدما نشون داد
فقط یه نکته اى هست اونم اینه که ویاتنامى ها صرفا موجوداتی وحشی و کثیف و فاقد شعور معرفی میشن که بنظرم این شاید برای این بوده تا اندکی هم جنگ ویتنام رو موجه جلوه بده و …

ارش
Guest
Member
ارش

فیلمی در یک کلام شاهکار
خیلی خوب با فلسفه جنون انسان بازی میکرد
خیلی خوب تصویر بد جنگ رو نمایش داده

Rolan
Guest
Member
Rolan

فیلم شکارچی گوزن فیلم بسیار خوبی بود ولی این که به فیلم دشمن پشت دروازه ها گفتین آبکی واقعا مسخره و شرم آور بود …

dansk bredbaand
Guest
Member

Hvis duu beefinder dig i mellemgruppen, er du typen; der surfer lidt, ser et par videoer, hører musik på Spotify,
tjekker Facebook dagligt og downloader lidt hist og pist.

EMRO
Guest
Member
EMRO

بهترین و تاثیر کذار ترین فیلمی که تا الان دیدم.
شاهکاری که انسان رو با خودش میبره به فضای فیلم و تا مدتها ذهن رو درگیر خودش میکنه.

کلاسیک
Guest
Member
کلاسیک

البته منظورم روابط پایدار دنیرو و دوستانش بود که نشون داده میشه
خصوصا در صحنه پیایانی فیلم که تو مهمونی جمع شدن و برای دوست از دست رفتشون مراسم گرفتن و غصه دارن

کلاسیک
Guest
Member
کلاسیک

این فیلم خیلی خوب صمیمیت و دوستی بین انسانها رو به تصویر کشیده
لااقل تو این مورد حرف زیادی برای گفتن داره

Roger
Member
Member
Roger

خسته کننده ترین فیلمی بود که از دنیرو دیدم با داستانی پراکنده و بی سروته و مملو از صحنه هاو دیالوگ های کلیشه ای…کارگردانی و فیلمنامه هم که افتضاح بود.

راضیه
Guest
Member
راضیه

این نقد راجر ایبرت رو هم درستش کنید.

Abe
Member
Member
Abe

یکی از بهترین های ضد جنگ و دهه ۷۰ . با بازی عالی دنیروی کبیر و کریستوفر واکن