The Deer Hunter (شکارچی گوزن)


خلاصه داستان:

داستان سه کارگر یک کارخانه که راهی جنگ در ویتنام می شوند و سرنوشت باعث اتفاقاتی در زندگی آن ها می شود ....


نقد و بررسی فیلم به قلم Roger Ebert (راجر ایبِت)

نشریه شیکاگو سان تایمز

نمره 10 از 10

«شکارچی گوزن» مایکل چیمینو یک فیلم سه ساعتی است که در آن سه دسته حرکت اصلی وجود دارد. یکی حرکت از عروسی به سمت تشیع جنازه ، دیگری داستان گروهی از دوستان که به شکار گوزن می روند و درآخر اینکه چگونه جنگ ویتنام وارد زندگی چندین نفر شد و زندگی آن ها را برای همیشه دگرگون کرد. این فیلم یک فیلم جنگی یا ضدجنگ نیست بلکه یکی از احساسی ترین و غم انگیز ترین فیلم هایی است که تا کنون ساخته شده است. فیلم با مردانی شروع می شود که در جایی در پنسیلوانیا به کار در کارخانه فولاد مشغول اند. زنگ کارخانه به صدا در می آید، شیفت آن ها تمام شده است. مردان برای خوردن نوشیدنی آوازخوان به سمت پایین جاده می روند غافل از اینکه بدانند این روزها آخرین روزهای زندگی شیرینشان است

فیلم وقت زیادی از خود را صرف نشان دادن سکانس های آغازین می کند. کوره ی ذوب فولاد و مخصوصا مراسم عروسی و جشنی که در سالن برپا شده است. این سکانس ها مهم اند، نه به این دلیل که ما را با شخصیت های داستان آشنا می کنند بلکه ما را وادار می کنند با زندگی شان خو بگیریم؛ آن وقت دیگر این مراسم عروسی برای ما معنی بالاتری از یک جشن قومی و قبیله ای پیدا می کند.

بالاخره جشن عروسی تمام می شود. این جشن هم شبیه چشن عروسی درفیلم «پدر خوانده» است با این تفاوت که در اینجا گروهی کارگر هستند که جشن گرفته و به سلامتی تازه عروس و داماد می رقصند و می نوشند و در آخر هم با سه تن از جوانهایی که قرار است به ارتش ملحق شوند وداع کنند. پس از آن دوستانی را می بینیم که برای شکار گوزن سر به کوه می گذارند. در آن جا مکالماتی به سبک همینگوی بر سر فلسفه ی کشتن گوزن شکل می گیرد. تیجه گیری آن می شود که اگر قرار است شلیکی انجام شود برای انجام کاری معنا دار است.

 

بعد از آن ویتنامی ها را می بینیم که ناگهان تصاویر را در اشغال خود دارند. در این بخش فیلم هدف نشان دادن تجربه ای است که سه تا از آن دوستان سابق (رابرت دنیرو ، کریستفر والکن و جان ساویج) با هم دارند و در آنجاست که یکی از مخوف ترین سکانس های تاریخ سینما نشان داده می شو . جایی که سربازهای ویتنامی سربازان آمریکایی را رو به روی هم روی میز نشانده و آنان را مجبور می کنند “رولت روسی” بازی کنند، و خودشان روی اینکه کدام یک می برند شرط بندی می کنند. و هر کس که بازی نکند کشته می شود.

بازی رولت روسی به سنبل سازماندهی شده ای برای نسبت دادن به جنگ تبدیل شد. هر آنچه شما از این بازی بیشتر یاد بگیرید، جنگ را بیشتر می فهمید. خشونت بسیار بالا ولی محاسبه شده، تغییرعقلانیت انسان ها وقتی مجبور به بازی کردن می شوند این ها همه به خود مفهوم جنگ بر می گردند. این سنبل یک سنبل بسیار شایسته است، چون که در تار و پود این داستان بیانیه ی محکمی در غیر ضروری بودن جنگ می دهد.

دنیرو شخصیتی است که به هر نحو ممکن توانایی ادامه دادن را در خود پیدا کرده و والکن و ساویج را نیز وادار به ادامه دادن می کند. او از زندانی که آنها را زندانی کرده اند فرار می کند و بقیه را نیز نجات می دهد. بالاخره دنیرو به خانه بر می گردد، او آنجا یک قهرمان است. نیمچه استقبالی هم از او می شود اما پس از آن سکوت. سکوتی که شاید هیچ کداممان نتوانیم کاملا حس اش کنیم. مدت زیادی طول می کشد که برای دیدن ساویج که پاهایش را از دست داده به بیمارستان برود. در آنجا می فهمد که والکن هنوز در ویتنام است. او در آن شب عروسی زیر یک حلقه ی بسکتبال به والکن قول داده بود که او را در ویتنام تنها نگذارد. اکنون دنیرو برای برگرداندن والکن به ویتنام بر می گردد. قول دنیرو یک قول نوجوانانه بود اما از آن نوجوانی چیزی در والکن زنده، در شهر سایگون، چیزی دیده نمی شود. او کارش بازی کردن رولت روسی است، آن هم به صورت حرفه ای.

مرسوم است وقتی یادداشتی بر فیلمی نوشته شود از قسمت هایی از فیلم که شایسته ی انتقادند انتقاد شده و آن دسته که شایسته ی ستایش اند ستایش شوند: بازیگران ، کارگردان ، فیلمبرداری و … من می گویم «شکارچی گوزن» فیلم بی عیب و نقصی نیست: جاهایی از فیلم هست که بازی بازیگران قانع کننده نیست، جزئیات نامعقولی در فیلمنامه وجود دارد (مثلا ماندن کریستوفر والکن در ویتنام) و ابهام غیر ضروری در شخصیت دنیرو. و همچنین می توان گفت ترکیب تیم بازیگری در فیلم بی نظیر است. به طوری که بعد از تجربه ی این فیلم تجربه ی دیدن فیلم هایی چون «بانی و کلاید»، «پدر خوانده» و «نشویل» از نظر قدرت تیم بازیگری برایتان کم رنگ می شود. فیلم شما را گرفته و جمع می کند، همین طور بالا می برد و رهایتان نمی کند.

 

گفته شده «شکارچی گوزن» درباره ی موضوعات زیادی است: دوستی مردان، میهن پرستی کورکورانه ، آثار غیر انسانی جنگ و یا “اکثریت خاموش” نیکسون*. موضوع فیلم هر کدام از این ها که گفته شد می تواند باشد اما از همه مهم تر این فیلم یک ماشین داستانی غم انگیزی است که همیشه مشقت و سختی دوران جنگ ویتنام را به یادمان خواهد آورد. چه لزومی دارد که فکر کنیم «شکارچی گوزن» ضد جنگ است؟ اصلا فکر کنیم که نیست، به جهنم. همه ی ما ضد جنگیم. چیزی که فیلم اصرار دارد که به ما نشان دهد این است که ما هرگز جنگ ویتنام را فراموش نمی کنیم. فیلم با یادداشت عجیب و غریبی تمام می شود: سرود “خدا آمریکا را حفظ کند”. لیریک این ترانه هیچگاه برای من اینقدر تداعی مفاهیم ممکن بی کران را نداشته است. مفاهیمی بعضا تلخ، غم انگیز و تعداد بسیار کمی به شدت امیدوار کننده.

 

*اکثریت خاموش لفظی است که نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا در سخنرانی اش در 3 نوامبر سال 1969 خطاب به آن دسته از مردمی گفت که برای اعتراض به جنگ ویتنام به خیابان ها نیامدند.

 

ترجمه :مجید کریمی

 

منبع :فیلم نگاه

نقد و بررسی فیلم به قلم

شاید در میان فیلم‌های مختلفی که تا سال‌ها درباره جنگ ویتنام ساخته شدند، شکارچی گوزن مهم‌ترین و ارزشمند‌ترین آنها باشد. هر چند در دسته‌بندی‌های رایج، هستند منتقدانی که این فیلم را با استدلال این که ربط چندانی به ویتنام ندارد، از این دسته‌بندی کنار می‌گذارند، اما در سینمای جنگ سال‌های دهه 1970، بی‌شک شکارچی گوزن یکی از زیباترین و نمونه‌ای از آثار این ژانر است. سینمای جنگ تا اوایل دهه 1970 از نظر فرهنگی مورد غفلت قرار گرفته بود.

یکی از دلایل آن احساسات ضد و نقیضی بود که درباه جنگ ویتنام وجود داشت و دلیل دیگر آن عدم موفقیت تجاری آثاری بود که در این زمینه ساخته می‌شدند. به اسپارت‌ها بگو (تد پست 1978)‌، بازگشت به خانه (هال اشبی 1978)‌ و اینک آخر‌الزمان (فرانسیس فورد کاپولا 1979)‌ فروش خوبی نکردند (با این که شکارچی گوزن در 1979 به فروش عظیمی دست یافت، اما همانطور که گفته شد به نظر شاهدان جنگ، ربط چندانی به ویتنام ندارد)‌.

شاید در میان فیلم‌های مختلفی که تا سال‌ها درباره جنگ ویتنام ساخته شدند، شکارچی گوزن مهم‌ترین و ارزشمند‌ترین آنها باشد. هر چند در دسته‌بندی‌های رایج، هستند منتقدانی که این فیلم را با استدلال این که ربط چندانی به ویتنام ندارد، از این دسته‌بندی کنار می‌گذارند، اما در سینمای جنگ سال‌های دهه 1970، بی‌شک شکارچی گوزن یکی از زیباترین و نمونه‌ای از آثار این ژانر است. سینمای جنگ تا اوایل دهه 1970 از نظر فرهنگی مورد غفلت قرار گرفته بود.

اوضاع به همین منوال بود تا این‌که در سال 1986 هنگامی که فیلم جوخه (الیوراستون)‌ مورد توجه قرار گرفت، این ژانر از نو کشف شد و جوخه تبدیل به یکی از سود‌آورترین فیلم‌های تاریخ سینمای آمریکا شد (طبق تحقیقات مجله ورایتی در سال 1988 بیست و ششمین فیلم و در سال 1993 پنجاه و دومین فیلم پرفروش آمریکایی)‌. موفقیت جوخه باعث تولید انبوه فیلم‌های جنگی ویتنامی شد که کیفیت و موضع‌گیری‌های سیاسی متفاوتی داشتند.

باغ‌های سنگی (کاپولا 1987)‌، تپه همبرگر (جان ایروینگ 1987)‌، صبح به خیر ویتنام (بری لوینسن 1987)‌ و تلفات جنگ (برایان دی پالما 1989)‌ از جمله این آثار بودند. هنگامی که تهیه‌کنندگان سینما به شعارهای میهن‌پرستانه ریگان روی خوش نشان دادند، تعدادی فیلم ارتشی رزمی هم ساخته شد که آثار با ارزش و صادقی محسوب نشدند (مثل سلاح برتر و تاپ‌گان)‌. در این بین فیلم‌هایی هم به اسطوره خیانت‌های سیاسی در ویتنام پرداختند: شجاعت نامتعارف (تد کاچف 1983)‌، رمبو: اولین خون: قسمت دوم (جرج پان کسماتس 1985)‌ و … اینها شاید معروف‌ترین و مهم‌ترین و جریان‌ساز‌ترین فیلم‌هایی باشند که درباره جنگ ویتنام و تبعات و ضایعات آن با موضع‌گیری‌ها و سیاست‌های مختلف ساخته شده‌اند.

اما حکایت چیمینو از جنگ ویتنام در شکارچی‌ گوزن و نوع رویکرد او به این فاجعه چیز دیگری است. او در این فیلم دردناک، بیش از آن‌که مستقیما به جنگ ویتنام و عوارض سیاسی، فرهنگی و اجتماعی آن بپردازد، آن را بهانه‌ای قرار داده است برای نمایش ضایعات و پیامد‌های دردبار جنگ به‌‌طور کلی، ضمن این‌که شکارچی گوزن برخلاف فیلم‌های معروف و مشهور دیگر این زیر ژانر (مثل غلاف تمام فلزی جوخه اینک‌ آخر‌الزمان و…) به نمایش تصویری مطلقا مثبت از ویتنامی‌ها و کاملا منفی از آمریکایی‌ها نپرداخته است. در شکارچی گوزن موضوع اصلی و مهم و پرسش اساسی این است که چرا اصولا باید جنگی وجود داشته باشد و این که چرا باید چند جوان سرزنده و شاداب و دوست و همراه (هرچند آمریکایی)‌ قربانی پدیده‌ای شوند که خود در آن دخالتی ندارند (شاید مهم‌ترین دلیلی که باعث شده علاقه‌مندان این زیرژانر روی خوشی به این فیلم نشان ندهند و آن را از جرگه فیلم‌های مربوط به جنگ ویتنام بیرون بکشند همین باشد)‌. چیمینو در شکارچی گوزن داستان سه دوستی در شهر کوچکی در پنسیلوانیا به نام‌‌های مایک (رابرت دونیرو)‌، نیک (کریستوفر واکن)‌ و استیون (جان سویج)‌ را روایت می‌کند که برای اعزام به ویتنام آماده می‌شوند. پس از برگزاری مراسم ازدواج استیون،‌ مایک و نیک همراه دوستان دیگرشان استن (جان کازال)‌ و جان (جورج دزویزا)‌ که یک کافه محلی را اداره می‌کند به شکار می‌روند. در آن جا مایک که مثل بقیه معتقد است که یک شکارچی واقعی باید بتواند یک گوزن را تنها با یک گلوله از پا در آورد موفق به انجام این کار می‌شود. پس از اعزام به ویتنام، این سه دوست به اسارت در می‌آیند و ویت کنگ‌ها آنها را مجبور به شرکت در شرط‌بندی مرگبار «رولت روسی» می‌کنند.

مایک نقشه‌ای می‌کشد و آنها موفق به فرار می‌شوند و مایک که استیون مجروح را با خود حمل می‌کند،‌ از نیک جدا می‌شود. نیک که به یک بیمار روانی تبدیل شده، از بیمارستانی در سایگون مرخص می‌شود و هنگامی که مایک را در جمع تشکیل‌دهنده یک مسابقه رولت روسی می‌بیند، با وحشت فرار می‌کند. مایک در بازگشت به آمریکا بشدت افسرده است و خود را ناتوان از دیدار دوستانش می‌یابد. با این حال رابطه صمیمانه‌ای با لیندا (مریل استریپ)‌ که قبلا دوست نیک بوده، پیدا می‌کند. مایک در دیدار با استیون معلول در یک بیمارستان،‌ متوجه پول‌‌هایی می‌شود که به طور مرتب توسط یک ناشناس از سایگون به او ارسال می‌شود. مایک برای یافتن نیک به سایگون برمی‌گردد و او را در حالی پیدا می‌کند که یک بازیکن حرفه‌ای رولت روسی است. تلاش او برای بازگرداندن نیک راه به جایی نمی‌برد، چون نیک به مغز خود شلیک می‌کند. در پایان دوستان افسرده و به لحاظ روحی متلاشی شده نیک در همان کافه دور هم جمع می‌شوند.

رابین وود در نقد درخشان خود بر شکارچی گوزن، چیمینو را به خاطر این فیلم و فیلم دیگرش دروازه بهشت، یکی از معماران بزرگ سینمای آمریکا و یکی از اصیل‌ترین نوآوران آن در زمینه فرم دانسته است. او بررسی می‌کند که شکارچی گوزن بر پایه ترکیبی از سه اصل ساختاری بنا شده که هر یک به خودی خود بسیار ساده است: 1 اصل تناوب: که در آن فرم بنیادی فیلم با ظاهر ابتدایی و متقارن آن، آن طور که از محل‌های جغرافیایی رویدادها استخراج می‌شود شکل الف ب الف ب الف را دارد که در آن الف کلیرتون پنسیلوانیاست و ب ویتنام و چیزی که این الگوی تناوبی یک در میان را برجسته و استثنایی می‌کند،‌ حالت بسته هر یک از بخش‌هاست که در هیچ یک هیچ ارجاعی به دیگری وجود ندارد. 2 اصل کاهش: که هر یک از این بخش‌های متناوب به طور چشمگیری کوتاه‌تر از بخش قبلی است. مثلا نخستین بخش کلیرتون بیش از یک ساعت طول می‌کشد و طول آخری 10 دقیقه بیشتر نیست یا نخستین بخش ویتنام چیزی بیش از 40 دقیقه است، اما دومی کمتر از 20 دقیقه. این حرکت کاهش یابنده درمورد شخصیت‌های فیلم هم صدق می‌کند: نیک زندگی‌اش را از دست می‌دهد، استیون پاهایش را و مایک روح و روان‌اش را. 3 تلاقی موتیف‌ها: که با وجه معنایی فیلم ارتباط دارد. مثلا هر یک از بخش‌های ویتنام با صدای چرخش بال‌های هلیکوپتر شروع می‌شودو بخش نهایی کلیرتون هم با تصویری از یک فیلم خبری شروع می‌شود که پیاده کردن هلیکوپترها را از ناوهای جنگی آمریکایی نشان می‌دهد. در جای دیگر انفجار آتش در کارخانه فولاد کلیرتون که بخش یک با آن گشوده می‌شود، تبدیل به آتش شعله‌افکن مایک می‌شود که بخش دو را آغاز می‌کند. به عبارت دیگر دوزخ سایگون به طور نمادین از همان ابتدا در کلیرتون وجود داشته که همه این موارد نشان از معماری دقیق و بسیار پیچیده و هنرمندانه فیلم دارد. ذکر چنین نمونه‌هایی البته با بررسی بیشتر فیلم می‌تواند همچنان ادامه پیدا کند و به کار اثبات معماری و فرم بی‌نظیر و هنرمندانه آن بیاید.

خیلی‌ها به شباهت و دین شکارچی گوزن در کنار خیلی از فیلم‌های آمریکایی به جویندگان جان فورد اشاره کرده‌اند. در شکارچی گوزن، دبی (ناتالی وود)‌ که توسط سرخپوست‌ها دزدیده شده به نیکا (کریستوفر واکن)‌ تبدیل می‌شود که ویتنام به او ضربه زده است. در هر دو مورد وظیفه قهرمان فیلم نجات شخصیت گرفتار از مخمصه و بازگرداندن او به وضعیت اولیه است. هرچند در جویندگان گمان می‌کنیم اتان قصد کشتن دبی را دارد، اما در پایان او را نجات می‌دهد، اما در شکارچی گوزن مایک (دونیرو)‌ به قصد نجات نیکا عامل مرگ او می‌شود.

 

البته فیلم به قول رابین وود شباهت آشکار دیگری هم به نمونه‌های کلاسیک تاریخ سینما دارد: مثل ریوبراوو که در آنجا هم 3‌شخصیت اصلی وجود دارند که درجات گوناگونی از لغزش‌پذیری را دارند یا شباهت مجلس عروسی فیلم با سکانس رقص جلوی کلیسای کلمانتاین عزیزم (جان فورد)‌.

در کنار همه مولفه‌ها ویژگی‌های یکتا و استثنایی فیلم، شکارچی گوزن به دلیل یکی از هولناک‌ترین ایده‌های تماتیک خود که به نحو عجیبی با کلیت آن در هماهنگی است در یادها مانده است: سکانس‌های رولت روسی که هیجان بی‌نظیری را بر اعصاب بیننده وارد می‌کند. حالا دیگر ثابت شده که ویت‌کنگ‌ها اسرای خود را مجبور به انجام این بازی نمی‌کردند، اما این نمادپردازی درخشان چیمینو که در آخرین بخش‌های فیلم به نحو دیگری تکرار می‌شود، چیزی از ارزش‌های فیلم کم نمی‌کند. نخستین سکانس بازی وحشیانه رولت روسی، مقدمه‌ای است بر بازی نهایی دو دوست مایک و نیک که این سکانس را تبدیل به یکی از به‌یادماندنی‌ترین سکانس‌های تاریخ سینما کرده است. در اینجاست که مایک با قصد نجات جان دوستش و با یادآوری روزگار خوش گذشته، ناخواسته باعث مرگ او می‌شود. شاید تصویری که چیمینو از فاجعه ویتنام در فیلم ارائه می‌دهد، ‌آنقدرها رئالیستی نباشد، اما از بهترین سال‌های زندگی ما (ویلیام وایلر)‌ به بعد، این آخرین فیلمی است که توانسته تا به این حد تاثیرگذار و جانگداز، به عواقب جنگ در زیر ژانر بازگشت به خانه بپردازد. ضمن این که اگر هم تصویر صادقی از ویتنامی‌ها در فیلم نمی‌بینیم، هیچ جا در فیلم نشانه و دلالتی مبنی بر صحه گذاشتن بر تجاوز امپریالیستی آمریکا به ویتنام دیده نمی‌شود. در سکانس پایانی فیلم که شخصیت‌ها دور هم جمع شده‌اند و سرود «خداوند آمریکا را سعادتمند سازد» را می‌خوانند، باز به قول رابین وود بهترین راه شاید این باشد که ببینیم از خداوند برای سعادتمند کردن کدام آمریکا تقاضا می‌شود؛ دشوار بتوان باور کرد که منظور همان آمریکایی باشد که سایگون را به فساد کشیده و این آدم‌ها را به لحاظ جسمی و روحی تا به این حد ویران کرده است. یعنی آمریکای واقعی امپریالیستی و سرمایه‌داری مصرفی معاصر. هر طور هم که بخواهیم فیلم را تفسیر کنیم، این سرود آن چیزی را می‌خواهد و آرزو می‌کند که روزگاری وجود داشته و اینک از دست رفته است.

در کنار همه اینها باید از کارگردانی فوق‌العاده چیمینو یاد کرد و این که چطور با پیوستگی و فرم درخشان و بی‌نظیر فیلم، آن را تبدیل به یکی از عمیق‌ترین و چند لایه‌ترین فیلم‌های دهه 1970 و اصلا کل تاریخ سینما کرده است. ادای دین او به بهترین فیلم ویلیام وایلر بهترین سال‌های زندگی ما، تنها در شباهت تم و درونمایه آن با شکارچی گوزن محدود نمی‌شود، بلکه استفاده از برداشت بلند و بخصوص عمق میدان (در صحنه‌های مربوط به شکار)‌ این تاثیرپذیری و ادای دین را در شیوه ساخت و تکنیک فیلم هم به رخ می‌کشد. در کنار بازی درخشان رابرت دونیرو که نامزدی اسکار را برای او به همراه داشت، باید از بازی درخشان و به یادماندنی کریستوفر واکن در نقش نیک یاد کرد که به حق اسکار بهترین بازیگر نقش دوم را نصیب‌اش کرد. مایکل چیمینو اسکار بهترین کارگردانی را گرفت و خود فیلم به عنوان بهترین فیلم آکادمی اسکار در سال 1978 انتخاب شد. مریل استریپ نیز نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش دوم شد و پیتر زینر جایزه بهترین تدوین را به خاطر این فیلم دریافت کرد. فیلم همچنین در رشته‌های فیلمنامه و فیلمبرداری هم نامزد دریافت اسکار شد. جایزه گلدن گلوب برای بهترین کارگردانی و انتخاب آن به عنوان بهترین فیلم سال توسط منتقدان فیلم نیویورک از دیگر افتخارات آن بود. شکارچی گوزن همچنین در فهرست 10 فیلم برتر سال نشریات تایم و نیویورک‌تایمز قرار گرفت. لحن تراژیک فیلم تا حدی مرهون موسیقی زیبا و به یادماندنی آن نیز هست. بخصوص تک نوازی گیتار عنوان‌بندی ابتدایی و انتهایی آن توسط جان ویلیامز (البته نه آن جان ویلیامز آهنگساز فیلم‌های اسپیلبرگ)‌ که بر غم و نوستالژی پنهان آن می‌افزاید. می‌توان ساعت‌ها درباره این شاهکار بزرگ و منحصربه‌فرد صحبت کرد و از زوایای مختلف آن را مورد بررسی قرار داد. این مطلب را هم نوعی معرفی در نظر بگیرید برای خواندن نقد درخشان رابین وود بر این فیلم که در نوشتن این مطلب هم از آن فراوان استفاده شده است.*

 

*‌ در کتاب اومانیسم در نقد فیلم با ترجمه روان و سلیس روبرت صافاریان‌

 

منبع: جام آنلابن

نقد و بررسی فیلم به قلم

شکارچی گوزن اثری حماسی از مایکل چیمینو کارگردان، تهیه‌کننده و فیلمنامه‌نویس آن در مورد جنگ و رفاقت است.

شکارچی گوزن؛ فیلمی که دومین تجربه کارگردانی چیمینو پس از «لایت‌فوت و تاندربولت» (۱۹۷۴) بود. این فیلم نگاهی عمیق و تاثیرگذار به جنگ ویتنام دارد و آن را با نمایش زندگی سه دوست کارگر روسی-آمریکایی در یک شهر کوچک، قبل و بعد از خدمت نظامی آن‌ها و در طول جنگ ویتنام به انجام رسانده‌است. عنوان فیلم مخاطب را به یاد داستان‌های ماجراجویانه و قهرمانان خط مقدم آثار جیمز کوپر می‌اندازد. گرچه در واقع تنها یکی از شخصیت‌های فیلم اهل شکار است و آن‌هم پیش از تجربه آثار مخرب روحی جنگ ویتنام.

این فیلم تحسین‌شده، نیرومند و گیرای جنگی با فیلمنامه‌ای از دریک واش‌برن در سال ۱۹۷۸ منتشر شد. سالی که سه اثر دیگر با موضوع جنگ ویتنام هم به روی پرده رفتند:

 

* بازگشت به خانه اثر هال اشبی

 

* پسرها در کمپانی سی اثر سیدنی فوری

 

* به اسپارتی‌ها بگو اثر تد پست

 

از سال ۱۹۷۵ که جنگ ویتنام به طور رسمی به پایان رسید، موجی از فیلم‌های انتقادی در مورد دخالت آمریکا در این نبرد منتشر شدند و شکارچی گوزن یکی از بحث‌برانگیزترین آن‌ها بوده‌است. چندین فیلم سینمایی دیگر هم در دهه ۷۰ و ۸۰ با نمایشی از شرایط جهنمی جنگ خون‌بار و بی‌حاصل ویتنام، پرده سینماها را به تسخیر خود درآوردند:

 

* فیلم برنده اسکار قلب‌ها و ذهن‌ها (۱۹۷۴)

 

* فیلم اینک آخرالزمان اثر فرانسیس فورد کاپولا (۱۹۷۹)

 

* فیلم گروهان اثر اولیور استون (۱۹۸۶)

 

* فیلم غلاف تمام فلزی اثر استنلی کوبریک (۱۹۸۷)

 

* فیلم تپه همبرگر اثر جان اروین (۱۹۸۷)

 

* فیلم متولد چهارم جولای اثر اولیور استون (۱۹۸۹)

 

* فیلم تلفات جنگ اثر برایان دی پالما (۱۹۸۹)

 

شکارچی گوزن نامزد ۹ جایزه اسکار شد که شامل اسکار بهترین بازیگر (رابرت دنیرو)، بهترین فیلمبرداری (ویلموس سیگموند که پیش از آن فقط فیلمبرداری فیلم برخورد نزدیک از نوع سوم استیون اسپیلبرگ را انجام داده بود)، و بهترین فیلمنامه اصیل می‌شوند. و پنج جایزه را به خود اختصاص داد: بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش مکمل (کریستوفر والکن)، بهترین کارگردانی، بهترین صدا، و بهترین تدوین.

این فیلم پرماجرا و پر پیچ و خم با انتقادات زیادی هم همراه شده که آن را چه از جنبه سیاسی و چه از جنبه احساسی نقد کرده‌اند. منتقدانی که این فیلم گران‌قیمت را متظاهرانه، مبهم، اغراق‌آمیز و عصبی خوانده‌اند. تدوین بی قیدوبند و کمبود شخصیت‌پردازی و برخی بی‌دقتی‌های تکنیکی فیلم هم مورد انتقاد واقع شده‌است.

بخش عمده «شکارچی گوزن» از صحنه‌های کنش و واکنش‌های واقع‌گرایانه میان شخصیت‌های اصلی فیلم تشکیل شده و البته تعدادی سکانس دیالوگ طولانی را هم در این فیلم می‌بینیم. ساختار فیلم بر محور استعاره «شکار گوزن» بنا شده‌است که از دو منظر شکارچی و شکار روایت می‌شود.

معروفترین سکانس این فیلم بحث‌برانگیز صحنه نمایشی شکنجه رولت روسی است که اسرای آمریکایی را به آن وادار می‌کردند و ویتنامی‌ها بر روی آن شرط می‌بستند. در حالی که در واقعیت هیچ گزارش تاریخی یا مورد تایید شده‌ای از وجود این بازی مرگبار در این جنگ در دست نیست. (در این بازی یک فشنگ در خشاب رولور گذاشته شده و خشاب با چشم بسته چرخانده می‌شود و سپس شلیک می‌شود) اما به هر حال می‌توان آن را به عنوان استعاره‌ای از سبعیت جنگ در نظر گرفت.

همچنین این انتقاد هم به مایکل چیمینو وارد شده که همه ویتنامی‌ها را در فیلم خوار و زبون و بی‌رحم و نژادپرست نشان می‌دهد. چیمینو به این انتقاد اینگونه پاسخ داده که فیلم او یک فیلم سیاسی نیست و قرار نبوده از نظر تاریخی واقعی باشد یا دیدگاه خاصی در مورد جنگ را گزارش دهد. موفقیت این فیلم حماسی باعث شد تا چیمینو کارگردانی چندین فیلم هالیوودی دیگر را بر عهده بگیرد که اغلب آن‌ها با شکست تجاری روبه رو شدند. از جمله فیلم پرهزینه و اغراق‌آمیز دروازه بهشت (۱۹۸۰) که استودیو تصویربرداری خود را ورشکسته کرد.

این فیلم طولانی را می‌توان به سه بخش تقریبا مساوی تقسیم کرد که از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۵ را در بر می‌گیرد:

* یک: مرحله تکامل شخصیت‌پردازی و مراحل نمادین پذیرش نسل دوم کارگران فولادسازی روسی-آمریکایی در کوره‌های داغ ذوب آهن به جامعه شهر کوچکی در پنسیلوانیا پیش از شروع جنگ.

* دو: تجربیات خشونت بار، آشفته، و شورانگیز آمریکایی در جنگل‌های مرطوب ویتنام.

* سه: پیامدهای جنگ و تاثیرات روحی و جسمی آن بر سه سرباز شرکت‌کننده در جنگ و نزدیکان آن‌ها در خانه (همسر، خانواده و دوستان) فقط یکی از آن‌ها از نظر جسمی سالم مانده‌است و تجربه جنگ همگی آن‌ها را تغییر داده‌است.

در این درام جاه‌طلبانه دلایل شخصیت‌های اصلی فیلم برای ترک کشور خود و شرکت در جنگی در آن سوی آب‌ها را می‌بینیم. آن‌ها که همه به آرزوهای آمریکایی باور دارند؛ برای اثبات مردانگی خود، برای نشان دادن رفاقت و همبستگی و نمایش میهن‌پرستی و… خود به ویتنام می‌روند اما واقعیت در چهره جنگی مخوف، هر چه را که آن‌ها از وظیفه، افتخار، شجاعت، مردانگی می‌دانستند، از هم می‌پاشد و بر باد می‌دهد.

 

ترجمه: محسن کاظم پور

 

منبع: شبكه نمایش

 

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

عموماً مقصودِ فیلمسازان از ساختن آثاری با محوریتِ «جنگ» به نقد و نفی کشیدنِ آن و طبعات هولناکش است و این فیلم ها اغلب قرار است در کنار وجوه آرمانی معمول، آدم های اسیر مناسبات ناشی از جنگ را مورد کنکاش بگذارند.البته در کم تر فیلمی در این ژانر آدم ها حقیقتاً و به دور از اداهای کلیشه شده ی آشنا کنکاش می شوند.

در این گونه ی سینمایی فیلمساز به سختی فرصت می کند به آدم ها بپردازد و تنها به نمایشِ واکنش های ایشان در قبال جنگ بسنده می نماید، حتا بزرگ ترین فیلمسازان که خود را در سینمای تقسیم ناپذیر و رها به خوبی ثابت کرده اَند هنگام رفتن به سراغ «جنگ» دچار چالشی اساسی میانِ حفظ فرم و شیوه ی بیان و رسیدن به مقصود از راهی معین و قابل باور می شوند، وقتی هم که این ها را به تعادلی مناسب می رسانند تازه می بینیم که شخصیت های فیلمِ شان را که مهم ترین عضو طبیعی جلوه کردن این نمایش هستند یکسر فراموش نموده اَند.

نزدیک شدن به آدم ها در محیطی که به خاطر سردی و سیاهی خود «جنگ» یا سایه اش ضد نفوذ و بی رنگ شده کاری دشوار است که توانایی خاصی ورای تجربیات نرمال سینمایی و کار با ابزار می خواهد.گرچه با اتکا به تکنولوژی ویژه ای که توانایی خلق مخوف ترین نماها را در این ژانر دارد آثار قابل ملاحظه ای ساخته شده اند که خشونت بی پرده جاری در جنگ را با درصد بالایی از باور پذیری ارائه می دهند و جدا از این که همه ی این فیلم ها را شبیه به هم می کنند دست و فکر سازنده شان را باز می گذارند تا با خیال راحت به جنبه های ظریف تر اثرش که با هیچ جلوه ی ویژه ی متکی به تکنولوژی ای به دست نمی آید بپردازد، باز می بینیم که در تمامِ این آثار (مثال های شاخص اَش «نجات سرباز رایان / استیون اسپیلبرگ»، «جوخه / اٌلیور اِستون»، «پرچم های پدران ما / کلینت ایستوود») آدم ها (به خصوص آدم های اصلی که در کانونِ توجه خالق قرار دارند) بسیار جعلی و تقلبی هستند و به هیچ شکل نمی شود منفرد از تصاویر خوش آب و رنگ و هیجان زای این آثار با ایشان طرف شد.

البته هدف ساختن این فیلم ها غیر از آن چه که در ابتدا گفته شد «جلب مشتری» نیز هست که برای این منظور «تهیه کنندگان» این فیلم ها که همانا «سازند گان»شان باشند تمایل عجیبی به طرح مفاهیمِ ساده و پیشِ پا اٌفتاده ی همه فهم دارند و در کنارش از اِلِمان های جواب پس داده ای که «مشتریان»شان به خوبی با آن ها آشنا هستنداستفاده می کنند و این در همه چیز از تعریف شخصیت تا طرح و بسط و ختمِ بحران ها و کلاً «پرداخت» دخیل می گردد.متأسفانه همه ی ارقامِ نجومی و تلاشِ حتماً قابلِ ستایشِ این صنعت گران در نتیجه طوری به نظر می رسد که انگار ایشان مخاطبان خویش را عده ای کودک فرض می گیرند، منتها با شیوه ای مغایر با این فرضیه آثارِشان را رنگ آمیزی می کنند.

در کنار تمام این ها آنچه در بیشترِ فیلم های موسوم به «فیلمِ جنگی» (یا «فیلم جنگ») وجود دارَد «هیجان» و «داستان» است، که هر دو از مؤلفه های ثابتِ سینمای عامه پسند می باشندٌ بنا بر همین عقیده ی شتابزده بیشتر این تصاویر نوعی جنس مبتذل بنجل هستند که فقط خوب رنگ آمیزی شده اَند.آثاری پست که با آویزان شدن از تعدادی مفهومِ ملی یا احیانا مذهبی و ارزش شناسی فردی قصد دارند گوش تماشاگران خود را بِبرند. در این میان گاهی به اثری برخورد می کنیم که یا به شکلی حقیقتاً بدیع با «جنگ» رو به رو شده و به نتایجِ تازه ای رسیده یا همان نتایجِ تکراریِ پیشینیانش را از راهی نو طی کرده است (که این البته به خودیِ خود یک نتیجه ی نو در پی دارد).در این یادداشتِ کوتاه قصد دارم درباره ی یکی از این فیلم ها (و شاید مهم ترین شان) بنویسم.فیلمی بسیار بزرگ و به شدت درونی.«درونی»، چیزی که سینمای متعارف و آشنای جنگ کاملا با آن بیگانه است.عنصری که در نقطه ی مقابل ماهیت ساختاری سینمای جنگ قرار دارد و می تواند متناقض ترین چشمداشتِ یک مخاطب از این «گونه» باشد.زیرا «درونی» بودن به معنای رفتن به سوی پیچیده گی ها و بحران های غیر قابل توصیف است که برای حتا یک قدم نزدیک شدن به آن بایست کلیت مسیر فیلم را عوض کرد.اما فیلم مذکور در اوج ارائه ی یک فیلم جنگی کامل دقیقا معادل واژه ی «درونی» می ایستد.

«شکارچی گوزن» در سال ۱۹۷۹در جشنواره ی «اٌسکار» فیلم هایی چون «بازگشت به خانه / هال اشبی»، «بهشت می تواند منتظر بماند / وارن بیتی» و «سریع السیر نیمه شب / الن پارکر» را کنار زد و نام خودش را به معتبرترین جوایز آن دوره چسباند.که اتفاقا فیلم اشبی هم هم ژانر با خودش یعنی «فیلم جنگ» بود.شکارچی گوزن حتا یکسال بعد «اینک آخرالزمان / فرانسیس فورد کوپولا» را کنار زد و در صدر نشست.کاری که شاید هیچ فیلمسازی نمی توانست ادعایش را داشته باشد.فیلم کوپولا اثری بود گران قیمت، سخت، بزرگ، و البته دو اسم ترسناک پشت اش داشت که به هر حال مخاطب را غلقلک می داد.شایداگر «مایکل چیمینو» فیلم اش را یکسال این دست و آن دست می کرد و بعد از کوپولا به جشنواره می فرستاد جایزه های آن سال را اینک… به خانه می برد.اما، چیمینوی جوان، با افتخار، از روی نعش فیلمساز مغرور عبور کرد و مفتخر به ساختن «بهترین فیلم دهه»اش شد.در این زمینه هر گونه ادعای مخالفتی نهایت حماقت و کوتاه فکری بود.زیرا اثر چیمینو مٌدلی بسیار بدیع در سینمای جنگ را ارائه می داد.زیرا چیمینو به سادگی نشان داد که هنر اصیل در ذات هنرمند است و با هیچ سلاحی جز آن نمی شود به جنگ اش رفت.فیلم غول آسای چیمینو نه فقط جایزه ها را درو کرد که فروشی بینظیر در سینماهای دنیا داشت.فاصله ی کمِ اکران این دو فیلمِ یکسو شاید چندان به نفع مالک نخلستان نبود!

شکارچی گوزن یک فیلم نیست.نمی شود مثل یک فیلمِ متعارفِ مثلا خوش ساخت با آن برخورد کرد.نمی شود مثل فیلمی محکم و عجیب یا تکرار نشدنی با آن برخورد کرد.نمی شود مثل رفتن به سراغ یک شاهکار به تماشایش نشست.چون شکارچی گوزن یک «فیلم» نیست.نمایه ای از خلقتی پیچیده نیست.شکل بدیعی از ظرافت و احساس نیست… شکارچی گوزن فرای همه این ها، دست نیافتنی تر و در عین حال ملموس تر از همه ی این تعاریف ثابت، جایی ورای واژه ها، یک «دنیا»ست.دنیایی که می شود در آن قدم زد و بزرگ شد و خندید و عاشق شد و افسوس خورد و یاد گرفت و در آن جاویدان ماند.دنیایی که دقیقا چون یک موجود زنده (و به شدت حساس) به مرور و با گسترده شدنِ دایره ی دیدگاهِ مخاطبش واکنش نشان می دهد و در خوردِ هر فرد به او «زندگی» می بخشد.موجودیتی که نفس می کشد و ردنیای خودش زندگی می کند، بی توجه به پیر شدنِ آکتورهای عاشقی که یک روز در آن ایالت مه گرفته ی غم انگیز در آن شهر صنعتی کوچکِ مهاجر نشین با شوری در سینه و انرژی ای که حالا دیگر در هیچ فیلمی نمی شود ازش سراغ گرفت در کنار یکدیگر به خلق مهم ترین فیلم دهه شان دست زدند.

اثری عظیم و درونی که «هنر» را کنار می زند و زیستنی خلق می کند چندگانه و عمیق که در آن چون یک دنیای واقعی با هر کس به میزان درک اش برخورد می شود.شاید بسیاری فرض کنند تنها به این دلیل که اثر این همه سال را رد کرده و سالم بی تغییر بر جا مانده و نخ نما نشده پس هر فیلم کهنه ی دیگری که همین شرایط را داشته باشد مصداق رسیدن به مقامی که گفته شد (و سینما می تواند برای ابد به آن افتخار کند و به گسترده گی وجود خوش ببالد) خواهد بود.و چقدر مثال… جداً چقدر مثال؟ مثلاً بهترین فیلم تاریخ سینما «پدرخوانده» را در نظر بگیرید.فیلمی بزرگ و حیرت آور و خوش ساخت است، اما آیا می تواند «یک دنیا» باشد؟ چیز لوسی از آب در نمی آید چنین تعبیری؟

شکارچی گوزن درباره ی پوچی جنگ است؟ شگارچی گوزن می خواهد بگوید جنگ حادثه ای ویران گر است که روح و زندگی آدم ها را از هم می درد؟ جنگ حادثه ای است که آدم ها را به حیوانی ترین برخوردها دچار می کند؟ عشق و امید و آزادی و شناسنامه را از بین می برد؟ آیا شکارچی گوزن قصد دادن چنین پیام های کوچک ساده ای را دارد؟ یا هدف جایی بلند تر از این قله های صد بار فتح شده ی تکراری است؟ هدف چیست؟

یا شاید حتا هدفی هم در کار نیست؟ مگر یک اثر هنری تنها وقتی اعتبار و ارزش می یابد که یک «چیزِ» قابل فهم و آموزنده را به مخاطبش عرضه کند؟ مگر یک اثر هنری نمی تواند استقلال داشته باشد؟ استقلال بر اصالت وجودِ خودش.نمی تواند؟ شاید هدف چیمینو از خلق چنین اثر عظیمی همین باشد.

شاید هدف چیمینو کند و کاوش در وجود «انسان» باشد.کاوش همراه با ارائه ی نمایشی از هنر ناب. هنر اصیل. هنری که زمان در آن کارگر نیست و حصار و مرز و محدوده ی معنایی نمی شناسد.چون وقتی پای «جستجوی انسان» به میان می آید برداشت ها از لحاظ گونه گونی به رقمی بالغ می شوند که دیگر نمی شود به یک زبان یا یک دوره ی خاص مربوطش کرد.و به همین دلیل چیمینو اصلا به خود جنگ نمی پردازد.

درست است که در فصل دوم اثر (فیلم مشخصا به دو بخش تقسیم شده) ویتنامِ خون گرفته و جدال ها و درگیری های هولناک و همینطور شهر نکبت زده و مردمان بی چاره اش را به ما نشان میدهند اما هیچ جزء فیلم تحت تأثیر جنگ، رنگ عوض نکرده.دوربین چیمینو در اوج بهبه ی زخمی و گلوله و نعش همچنان جوینده ای ست که گذرش در پی یافتن هویت و تغییرات آدم ها به «جایی» افتاده است و صرفا دارد نظاره می کند.

فیلم زیر نفوذ اضطراب و تشویش مکان نیست.فیلم به دنبال آدم هایی ست که در این بازارِ پول و بدن دیگر آن آدم «نما درشت» قبلی نیستند.فیلم با این شیوه پیش می رود و همچنان حتا در آن مناطق بحران خورده «دورنی» باقی می ماند.فیلم دنبال آدم هایی ست که ناگهان به هویتِ متزلزلٌ بی ریشه ی خویش پی می برند.چرا «نیک / کریستوفر واکن» به ورطه ی جنون آمیز «رولت بازها» می اٌفتد؟ به این دلیل نیست که وقتی توی آسایشگاهِ سربازان زخمی از اصالت آمریکایی بودن خانواده اش می پرسند و می فهمد برای کشوری جنگیده که حتا او را یک هموطن هم نمی شناسد اشک از چشمانش فرو می ریزد و بهتش می زند؟

به همین دلیل نیست که وقتی با پیشنهاد وسوسه انگیز و مرگبارِ «رولت روسی» مواجه می شود معنای تمامِ سالهای زیستن در کشورش را با «مرگ هر روزه» تعبیر می کند؟ زندگی اش را در آمریکا با امکان این که هر صبح می تواند روز نهایی باشد دست می اندازد و کلیت آن را پوچ می داند .برای رفیق اش «استیون» پول می فرستد اما دیگر هیچ چیز برایش معنای پیشین را ندارد.این آدم است که دارد عوض می شود.در مواجهه با حقیقت… و چیمینو چه بی نقص و یکه القای این عوض شدن و بیزار شدن را از کار درآورده. طوری که مخاطبش باور کند و حتا در زمانی نامعلوم که کلی هم از رویدادها گذشته و خبرها پوسیده اند بشود با آن هم حس پنداری (!) کرد.

شاید تظاهر ساده گیرانه ی کوپولا به سردی و سیاهی در اینک آخرالزمان به این بهانه که تحت سلطه ی حکومت و تاریکیِ جنگ بوده باعث شد که فیلم عاشقانه و درونی و ظریف چیمینو خودش را نشان بدهد.چه این که اگر چیمینو همین داستان را با نگاهی سرد و سیاه روایت می کرد کوپولا که پیش از این هم با حیله گری مردم را فریب داده بود به نتیجه ی دلخواه اش می رسید.زیرا آن وقت الگو و نمونه ی بهتری برای قیاس وجود نداشت و فیلم کوپولا هر چقدر هم که بی مایه بود می توانست برنده باشد.اما، چیمینو سطح سلایق را بالا برده بود.چیمینو نشان داده بود می شود از دل مخوف ترین صفحات تاریخ هم داستان های عاشقانه ی اعلا بیرون کشید.

 

منبع: ماهنامه آدم برفی ها


ممکن است شما دوست داشته باشید

11
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
11 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
6 Comment authors
ویتوNaser biniyazRolandansk bredbaandارش Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
ویتو
Guest
Member
ویتو

دونیرو؟؟؟؟؟ نه خدایی دونیرو؟؟

Naser Biniyaz
Member
Member
Naser Biniyaz

فیلم عالی بود و دیگه از این بهتر نمیشه تاثیر جنگ رو روی آدما نشون داد
فقط یه نکته اى هست اونم اینه که ویاتنامى ها صرفا موجوداتی وحشی و کثیف و فاقد شعور معرفی میشن که بنظرم این شاید برای این بوده تا اندکی هم جنگ ویتنام رو موجه جلوه بده و …

ارش
Guest
Member
ارش

فیلمی در یک کلام شاهکار
خیلی خوب با فلسفه جنون انسان بازی میکرد
خیلی خوب تصویر بد جنگ رو نمایش داده

Rolan
Guest
Member
Rolan

فیلم شکارچی گوزن فیلم بسیار خوبی بود ولی این که به فیلم دشمن پشت دروازه ها گفتین آبکی واقعا مسخره و شرم آور بود …

dansk bredbaand
Guest
Member

Hvis duu beefinder dig i mellemgruppen, er du typen; der surfer lidt, ser et par videoer, hører musik på Spotify,
tjekker Facebook dagligt og downloader lidt hist og pist.

EMRO
Guest
Member
EMRO

بهترین و تاثیر کذار ترین فیلمی که تا الان دیدم.
شاهکاری که انسان رو با خودش میبره به فضای فیلم و تا مدتها ذهن رو درگیر خودش میکنه.

کلاسیک
Guest
Member
کلاسیک

البته منظورم روابط پایدار دنیرو و دوستانش بود که نشون داده میشه
خصوصا در صحنه پیایانی فیلم که تو مهمونی جمع شدن و برای دوست از دست رفتشون مراسم گرفتن و غصه دارن

کلاسیک
Guest
Member
کلاسیک

این فیلم خیلی خوب صمیمیت و دوستی بین انسانها رو به تصویر کشیده
لااقل تو این مورد حرف زیادی برای گفتن داره

Roger
Member
Member
Roger

خسته کننده ترین فیلمی بود که از دنیرو دیدم با داستانی پراکنده و بی سروته و مملو از صحنه هاو دیالوگ های کلیشه ای…کارگردانی و فیلمنامه هم که افتضاح بود.

راضیه
Guest
Member
راضیه

این نقد راجر ایبرت رو هم درستش کنید.

Abe
Member
Member
Abe

یکی از بهترین های ضد جنگ و دهه ۷۰ . با بازی عالی دنیروی کبیر و کریستوفر واکن