The Call of the Wild (آوای وحش)

کارگردان: Chris Sanders (کریس ساندرز)
نویسنده: Michael Green (مایکل گیرین),
6.9
47
0.61

خلاصه داستان:

داستان فیلم درباره‌ی ماجرای یک سگ متفاوت و مرد بی‌خانمانی است که باید برای فرار از دست صاحبان قبلی سگ، به دل مخاطرات و طبیعت وحش بزنند...


تصاویر فیلم:

خلاصه نظر منتقدان:

Slant Magazine ( امتیاز ۷.۵ از ۱۰ )

دوری فیلم از حقایق مثل چیزی که در « جویندگان طلا » ( Gold Rush ) دیده بودیم نیست اما جنب و جوش روحیات درونی اثر و عمق رابطه‌ی بین انسان و حیوان این اثر آن را جبران می‌کنند.

Variety ( امتیاز ۶ از ۱۰ )

علی‌رغم سطحی بودن کلیت فیلم اما باید خیلی سنگدل باشید که حتی ذره‌ای هم تحت تاثیر آن قرار نگیرید.

پیتر بردشا – The Guardian ( امتیاز ۶ از ۱۰ )

نتیجه‌ی اثر یک مقدار سطحی است و ممکن است در طی تماشای اثر کاملا متوجه این موضوع باشید که موجوداتی که می‌بینید توسط کامپیوتر خلق شده اند و واقعی نیستند.

Washington Post ( امتیاز ۵ از ۱۰ )

فیلم می‌تواند سرگرم بکند بدون اینکه زیاد به خودش غره بشود.

فران شک – The Hollywood Reporter ( امتیاز ۵ از ۱۰ )

نتیجه‌ی اثر حداقل به لحاظ بصری بسیار نامتجانس است. اگرچه که تیم جلوه‌های ویژه‌ی بصری اثر تا جایی که تکنولوژی به آن‌ها اجازه بدهد تلاش خود را قرار کرده اند اما خب « باک » هیچ‌وقت واقعی به نظر نمی‌رسد.

آلیسون شومیکر – The A.V Club ( امتیاز ۵ از ۱۰ )

فیلم نه یک فاجعه است و نه یک شاهکار؛ با قاطعیت در جایی نزدیک به ناامیدی میانی سکنی می‌گزیند.

یولاندا ماچادو – The Wrap ( امتیاز ۴.۵ از ۱۰ )

این فیلم بی‌احساس با کیفیت تولید بسیار متوسط خود داستان « جک لندن » درباره‌ی دنیای طبیعت را تبدیل به چیزی کرده که به سختی می‌توان آن را به عنوان بخشی از دنیا قبول کرد.

فیونولا هالیگان – Screen Daily ( امتیاز ۴ از ۱۰ )

« آوای وحش » نه یک فیلم انیمیشنی بوده و نه یک اثر Live Action. بشر همیشه می‌تواند از بهبود دیجیتالی بهره ببرد، نزدیک‌ترین دوست بشر اما زیاد نه.


نقد و بررسی فیلم به قلم James Berardinelli (جیمز براردینِلی)

نشریه reelviews

نمره 6.3 از 10

هشدار؛ برخی قسمت‌های این نقد ممکن است اسپویلر درباره‌ی تفاوت‌های بین کتاب و فیلم باشند.

 

اعتراف می‌کنم که جدیدترین اقتباس از « آوای وحش » ( The Call of the Wild ) نوشته‌ی « جک لندن » باعث ناامیدیم شد. تکنولوژی موشن کپچر که سگی را از دل تلاش‌های یک اجرا‌کننده‌ی سیرک می‌سازد ( و به همین خاطر کنترل کاملی از رفتار، تعامل‌ها و حالت‌های صورت سگ به این کارگردان می‌دهد) خیره‌کننده و در ۹۸٪ مواقع قابل‌باور است ( نقاط مشکل‌داری گاها دیده می‌شوند). « هریسون فورد » بازی‌ای از خود نشان داده است که در سالیان طولانی از او ندیده بودیم. و فیلم‌برداری این اثر ( توسط فیلم‌بردار کهنه‌کار « جانوس کامینسکی ») شکوهمند است. اما تغییرات لحنی اثر باعث ایجاد شوک‌هایی در روایت می‌شوند و « بهبود »هایی که به فیلم « جک لندن » داده شده است هم ( که احتمالا برای سینمایی‌تر شدن اثر بوده است ) تنها باعث ضعیف‌تر شدن جنبه‌های روایی و مضمونی فیلم شده اند. آیا واقعا نیاز به برخی از جنبه‌های بصری ای که توسط کارگردان، « کریس سندرز » و همچنین نویسنده، « مایکل گرین » داده شده اند داریم؟ این موارد چگونه می‌توانند داستانی را بهتر کنند که از زمان انتشارش در نزدیک ۱۲۰ سال پیش همچنان دوست‌داشتنی باقی مانده است؟

 

« هریسون فورد » بازی‌ای از خود نشان داده است که در سالیان طولانی از او ندیده بودیم.

شخصیت اصلی مثبت فیلم « باک » نام دارد، کسی که بخش موشن کپچرش توسط « تری نوتاری » انجام شده است و داستان بخش بخش اثر عروج او از یک حیوان خانگی بودن به سگ/گرگ آلفا یا برتر یک قبیله‌ فراتر از دسترسی انسان‌ها است. در ابتدای « آوای وحش »، سگ ۱۴۰ پوندی داستان ما حیوان خانگی وفادار اما بازیگویش فردی به نام « جاج میلر » ( با بازی بردلی ویتفورد ) است که در منطقه‌ی دره‌ی سانتا کلاریتای کالیفورنیا زندگی می‌کند. پس از به سرپرستی گرفته شدن و یاد گرفتن « قانون کلوپ »، « باک » به عنوان عضوی از گروه سگ‌هایی تحت مالکیت « پرالت » ( عمر سای ) و « فرانکو » ( کارا جی ) که فرانسوی-کانادایی اند درمی‌آید و آن‌ها هم رفتار خوبی با او دارند. اربابان بعدی « باک » گروه سه‌نفره‌ی به شدت مغروری از آمریکایی‌ها اند که در جست و جوی طلا به سمت « یوکان » آمده اند. « هال » ( دن استیونز )، خواهر او یعنی « مرسدس » ( کارن گیلان ) و شوهر خواهرش یعنی « چارلز » ( کالین وودول ) از این سگ‌ها سواستفاده می‌کنند. « باک »ی که حالا بسیار خسته و بریده است توسط « جان ثورنتون » ( هریسون فورد ) دوره‌گرد نجات داده می‌شود اما دیگر سگ‌ها زمانی که قصد دارند از طی یک رودخانه به همراه « چارلز » و « مرسدس » گذر بکنند، از بین می‌روند. « هل » نجات می‌یابد و خودش را وقف این می‌کند که « باک » و « ثورنتون » را پیدا کرده و آن‌ها را بکشد.

داستان ما حیوان خانگی وفادار اما بازیگویش فردی به نام « جاج میلر » ( با بازی بردلی ویتفورد ) است که در منطقه‌ی دره‌ی سانتا کلاریتای کالیفورنیا زندگی می‌کند.

جلوه‌های ویژه‌ی بصری این اثر به طرز باورنکردنی‌ای شگفت‌انگیز است. در بسیاری از سکانس‌ها، « باک » به حدی احساس زنده بودن به شما می‌دهد که باور اینکه هیچ‌زمانی در طی ساخت این اثر یک سگ واقعی در جای او حضور نداشته کار بسیار سختی است. « سندز » ( که قبل از این آثاری مثل « چگونه اژدهای خود را آموزش دهید » ( How to Train Your Dragon ) را ساخته بود ) اصلا با استفاده از شخصیت‌های انیمیشنی غریبه نیست اما این اولین باری است که او مجبور بوده تا با شخصیت‌هایی با بازیگران واقعی هم سر و کله بزند. کارهای او در زمینه‌ی آثار لایو-اکشن بی‌نظیر اند. « هریسون فورد » که دوران کاریش را صرف بازی در نقش شخصیت‌هایی متضاد کرده که حضور ندارند، در این نقش به راحتی انجام وظیفه کرده ( او همچنین به عنوان روایت‌کننده‌ی این اثر هم حضور داشته است ) و توانسته تا ذکاوت و دانایی را به دنیای فردی بیاورد که زندگی خانه‌به‌دوش گونه‌ای را پس از مرگ پسرش و نابودی ازدواجش تجربه می‌کند. « دن استوینز » از سوی دیگر در نقش شخصیت منفی کارتون‌گونه‌ی این اثر کاملا حضوری اغراق‌آمیز دارد ( شخصیت « هل » به صورت خیلی خلاصه در کتاب حضور دارد و با « چارلز » و « مرسدس » می‌میرد). بازیگران قابل‌ذکر و سرشناس دیگری هم در این فیلم حضور دارند – « کارن گیلان، عمر سای، کارا گی و بردلی ویتفورد – اما هیچ کدام مدت زمان زیادی در فیلم حضور ندارند.

« سندرز » مشکلاتی با لحن و سرعت اثر دارد. گاها او با محتوای فیلم برخوردی عادی و ساده دارد، مثل جایی در ابتدای اثر که « باک » در اطراف خانه‌ی « جاج » هرج و مرج به پا می‌کند. در لحظاتی دیگر رویکرد او تاریک است و یا ترسناک. بسیاری از لحظات دیگر اثر که با « ثورنتون » همراه اند چیزی شبیه به مالیخولیا به نظر می‌رسند علی‌الخصوص در یکی از سکانس‌هایی که او تصمیم می‌گیرند برای همسر سابقش نامه‌ای بنویسد و توضیح بدهد که چرا او را ترک کرده است. لحظاتی از اثر که به نظر می‌رسد برای جلب توجه مخاطبان جوان‌تر ساخته شده اند احتمالا باعث سر آمدن طاقت مخاطبان بزرگ‌سال‌تر می‌شود و برعکس این قضیه هم صادق است. در راستای تلاش برای رسیدن به حداکثر مخاطبان ممکن، روایت « سندرز » پر از بخش‌هایی است که با یکدیگر تناسب ندارند. فیلم همچنین صحنه‌های اکشنی را اضافه کرده است که در رمان اصلی حضور نداشتند. یکی از جالب‌ترین موارد آن‌ها صحنه‌ی نجات زیر دریا و دیگری صحنه‌ی فرار از بهمن است. در بخش‌هایی پایانی، فیلم به طرز محسوسی از فضای رمان فاصله می‌گیرد در حالی که تعداد بسیار کمی از آن تغییرات باعث بهبود کیفیت آن شده اند.

برای جلب توجه مخاطبان جوان‌تر ساخته شده اند احتمالا باعث سر آمدن طاقت مخاطبان بزرگ‌سال‌تر می‌شود و برعکس این قضیه هم صادق است.

حتی با در نظر گرفتن اینکه پیشرفت‌های تکنولوژی چگونه به فیلم‌سازان کنترل کاملی بر روی نحوه‌ی حرکات حیوانات داده اند، ساخت فیلمی درباره‌ی سگی انسان‌نما که اصلا صحبت نمی‌کند کار سختی به نظر می‌رسد. اگرچه که رمان آقای « جک لندن » به نظر چندان برای پرده‌ی نقره‌ای مناسب نیست اما اقتباس‌های متعددی از روی آن صورت گرفته است؛ اولینِ این اقتباس‌ها در سال ۱۹۲۳ بود، سپس یک نسخه در سال ۱۹۳۵ با بازی « کلارک گیبل » ساخته شد و سال ۱۹۷۲ هم « چارلتون هستون » در آن حضور یافت. آخرین و جدید نسخه هم سال ۱۹۹۷ با « روتگر هائر » بود. هیچ‌کدام از این فیلم‌ها کاملا موفقیت‌آمیز نبودند ( نسخه‌ی سال ۱۹۹۷ شاید موفقیت‌آمیزترین نسخه محسوب می‌شود ) و این اقتباس جدید هم به عنوان یک تلاش هدررفته‌ی جدید وار این چرخه شده است. این فیلم پروژه‌ی افتضاحی نیست – هریسون فورد و فیلم‌برداری اثر نقاط قوت آن محسوب می‌شوند اما وقتی که بیننده فرصت زیادی را صرف تکنولوژی بی‌نظیری می‌کند که این شخصیت‌ها را به واقعیت آورده است، چیزی در این میان گم خواهد شد. تمرکز و توجه بیشتری به داستان و لحن به جای تکیه بر روی جلوه های ویژه می‌توانست باعث شود که آخرین نسخه‌ی « آوای وحش » تبدیل به تجربه‌ی پرثمرتری باشد.

مترجم: امید بصیری


ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of