The Best Years of Our Lives (بهترین سالهای زندگی ما)

کارگردان : William Wyler

نویسنده : Robert E. Sherwood

 

 

 

 

بازیگران: Fredric March, Dana Andrews, Myrna Loy

جوایز :

برنده جایزه اسکار: اسکار افتخاری، بهترین موسیقی، بهترین فیلمنامه، بهترین فیلم، بهترین تدوین، بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین کارگردانی

نامزد جایزه اسکار: بهترین ضبط صدا

خلاصه داستان :

سه سرباز وظیفه‏ى امریکایى به نام‏هاى « آل » ( مارچ )، « فرد » ( اندروز ) و « هومر » ( راسل )، پس از پایان جنگ جهانى دوم به شهر زادگاه‏شان باز مى‏گردند تا زندگى جدیدى را آغاز کنند…

 

 

 

 

 

[nextpage title=”نقد فیلم «بهترین سالهای زندگی ما»”]

 

«بهترین سالهای زندگی ما» (۱۹۴۶) اثر ویلیام وایلر امروزه لقب یکی از آثار کلاسیک و در یادماندنی تاریخ سینما را گرفته است.

 

فیلمنامه این فیلم سیاه و سفید را رابرت ای شروود براساس قصه کتابی به همین اثر مکینلی کانتر نوشته است. این فیلم (که هنگام تولید با نامهای «دوباره در خانه» و «افتخاری برای من» هم خوانده می شد) مثل تعداد دیگری از فیلمهای وایلر، برای تعریف قصه خود از یک زمان طولانی بهره گرفته است.

 

به همین دلیل تماشاگران باید خود را آماده تماشای فیلمی کنند که بیش از ۱۵۰ دقیقه زمان دارد. البته در دوران مختلف و در کشورهای متفاوت زمان نمایش فیلم متغیر بوده است ؛ اما نسخه اصلی فیلم (که معمولا فقط در سینما تک ها و فیلمخانه ها به نمایش در می آید) ۱۷۲ دقیقه است.

 

فردریک مارچ بازیگر اصلی این درام رومانتیک اجتماعی است. او در فیلم نقش آل استپنسن را بازی می کند. بقیه بازیگران فیلم اینها هستند: میرنالوی (در نقش میلی استپنسن)، ترزا رایت (پکی استپنسن)، دانا اندروز (فرد دری)، ویرجینیا مایو (مری دری)، کتی اودنال (ویلما کامرون)، هوگی کارمیچیل (عمه بوچ)، هارولد راسل (هومر پاریش )، گلادیس جرج (هورتنس دری)، رومن بونن (پت دری)، ری کالینز (آقای میلتن )، مینا گامیل (خانم پاریش) و…

 

زمان نمایش فیلم گفته شد سه ماجرای عاطفی و دلدادگی در بهترین فیلم سال خود را به نمایش می گذارد. در حقیقت قصه فیلم روی سه رزمنده کهنه کار جنگ جهانی دوم مکث می کند که به شهر کوچک خود بازمی گردند.

 

آنها در بازگشت متوجه می شوند که هم خانواده هایشان و هم خودشان بشدت تغییر کرده اند و هیچکدام آدمهای قبلی نیستند. تجربه جنگ باعث تغییر همه شده است. هومر پاریش دستهایش را از دست داده است.

 

او برای غلبه بر ناتوانی و مشکل خود از نامزد و خانواده اش فاصله گرفته و نمی داند چه کند. آل استپنسن به جمع خانواده ای برمی گردد که بچه هایش بزرگ شده اند و دیگر همان کسانی نیستند که او ۳ سال قبل آنها را برای حضور در جبهه های جنگ ترک کرد.

 

فرد دری هنگام بازگشت این نکته را کشف می کند که نه به کارش علاقه ای دارد و نه در زندگی خانوادگی خود آدم خوشبختی است. او احساس می کند ازدواج بدون عشق غلطی انجام داده است.

 

در همین ایام است که او دلباخته دختر آل می شود. این سه شخصیت اصلی ماجرا باید با کمک و همکاری یکدیگر راهی برای حل مشکلات خود پیدا کنند و بتوانند با شرایط موجود کنار بیایند.

 

در این راه تجربیات سختی که آنها پشت سر گذاشته اند می تواند کمک کننده و چاره ساز باشد. بسیاری از منتقدان سینمایی «بهترین سالهای زندگی ما» را بهترین اثر ویلیام وایلر می دانند؛ در عین حال از این اثر به عنوان یکی از بزرگترین فیلمهای کل تاریخ سینما اسم می برند. قصه فیلم بشدت تماشاگران را مجذوب و شیفته خود می کند و همه بازیهای فیلم عالی و متقاعدکننده است.

 

روانی قصه و بازیها به حدی است که تماشاچی خودش را در دل ماجرا درگیر می بیند و با شخصیت ها همذات پنداری می کند. ویلیام وایلر با این فیلم ثابت می کند که فیلمساز قدر و بزرگی است.

 

بعد از او کمتر فیلمسازی توانست فیلمی با چنین حال و هوایی بسازد. جیمز براردینلی منتقد سرشناس سینما در نقد خود بر این فیلم می نویسد: «جنگها (بدون توجه به این که نوع نبرد چگونه است یا چه سلاحهایی توسط دو طرف به کار گرفته می شود) همیشه شخصیت هایی را به تماشاچی معرفی می کنند که وجود مشترک زیاد و یکسانی دارند.

 

اولی این است که عشق آنها به ادامه حیات زیاد است، دومی این است که حتی برندگان آن هم باید هزینه های گزافی بپردازند و سومی این است که آنها هنگام بازگشت به خانه باید در جنگ و نبرد تازه ای شرکت کنند که شاید حتی سخت تر از نبرد در خط مقدم جبهه بوده است.

 

بازگشت به خانه همیشه به عنوان یک عامل جذاب و لذت بخش در نظر گرفته شده است ؛ اما همین مساله مشکلات و مسائل خاص خودش را دارد. همین بعد ماجراست که عموما از چشم باریک بین رسانه های گروهی دور مانده و آنها نسبت به آن غفلت کرده اند.

 

سربازان جنگ در بازگشت به خانه باید خودشان را با سبک زندگی جدید (که بسیار تغییر کرده و شبیه آن چیزی نیست که آنها هنگام رفتن به جبهه شاهدش بودند) که خودش را مثل یک بلای ناگهانی نازل می کند، وفق دهند. تلاش آنها برای فراموشی مصائب هولناک جنگ با تلاشی مضاعف برای تطبیق با شرایط جدید همراه می شود. در سالهای اخیر، فیلمهای زیادی ساخته شده که درباره بازگشت سربازان از جنگ ویتنام است.

 

در خیلی از این فیلمها هم ستارگان سرشناسی نقشهای اصلی را به عهده داشته اند. اما در میان تمام این فیلمها اثر اسکاری وایلر چیز دیگری است که هیچ وقت مشابه آن ساخته نخواهد شد. سال ۱۹۴۶که فیلم برای اولین بار به نمایش عمومی درآمد، وضعیت با امروز خیلی فرق می کرد.

 

آن روزها مردم هنوز خاطره تلخ یک جنگ ویرانگر را از یاد نبرده بودند و به همین دلیل فیلم تاثیری مضاعف داشت.

 

 

نویسنده: کیکاووس زیاری

 

منبع: جام جم آنلاین

 

 

 

 

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلمنامه «بهترین سال های زندگی ما»”]

 

بارها و بارها این سو وآن سو شنیده ایم که بسیاری از مشتاقان سینما (که تعدادشان روز به روز بیشتر هم می شوند) اعتقاد دارند که فیلم های کلاسیک تاریخ سینما «کهنه» شده اند وبرای مخاطب امروزی جذابیت ندارند. تجربه شخصی نگارنده در سال ها پیش نیز چنین بوده است که هنرجویان سینمایی در کلاس مایل بودند که به جای تماشای بدنام فیلم ترمیناتور۲ را ببینند. اما این نکته را می باید بارها وبارها یاد آوری کرد که سینمای (مثلاً حتی پست مدرن امروز) بر شانه های همین سینمای کلاسیک ایستاده اند و مهم تر این که اگر کسی به معنای واقعی کلمه در پی آموزش و یادگیری سینماست، هیچ منبع معتبری مانند این آثار کلاسیک سینما نمی تواند مؤثر باشد.

 

این را از این بابت گفتم که اعلام کرده باشم نویسندگان حرفه ای و آنهایی که به تازگی دست به قلم برده اند و می خواهند فیلمنامه بنویسند، می توانند از الگوهای روایت در سینمای کلاسیک بهره ها ببرند.چرا؟ به یک دلیل بسیار ساده. در این آثار بنیان و هسته داستان گویی در سینما پی ریزی شده است.الگوهای روایت در سینمای کلاسیک بارها و بارها می توانند بار آموزشی فراوانی داشته باشند. بنابراین امید است که بتوانیم در شماره های دیگر فیلم نگار همواره بخش ثابتی برای تحلیل فیلم های کلاسیک داشته باشیم. نگاهی به همین فیلمنامه بهترین سال های زندگی ما نشان می دهد که تا چه حد ساختار فیلمنامه می تواند آن چنان دقیق باشد که مخاطب دائماً همراه فیلمنامه حرکتی رو به جلو داشته باشد.

 

رابرت. ئی. شروود در فیلمنامه بهترین سال های زندگی ما به جنگ جهانی دوم و عواقب پس از آن در ایالات متحده پرداخته است؛ کشوری که خیلی دیر به این جنگ وارد شد و خیلی زود توانست سهم خود را بردارد. در واقع هیچ گاه جنگ جهانی دوم برای آمریکایی ها جدی نبوده است. فیلمنامه شروود از این منظر حکایتی است رئالیستی از آدم هایی که از این جنگ باز گشته اند و زمانه دگرگون شده است. هر کدام برای خود داستانی دارند که برایند آنها به گونه ای مستقیم به این جنگ مربوط می شود. سه نظامی که بعدها دوست می شوند، به خانه باز می گردند؛ «آل» بانکدارسابق، «فردی» که پیش از جنگ فروشنده بوده است و «هومر» ملوان نیروی دریایی که هر دو دوست خود را در جنگ از دست داده است. فیلمنامه سه قهرمان دارد که در نگاهی دقیق می توان آنها را مکمل یکدیگر دانست. نکته ای که همواره در فیلمنامه های کلاسیک جلوه نمایی می کند، این است که داستان فوراً آغاز می شود. درواقع در همان سکانس نخستین موتور محرکه داستان راه می افتد و بی وقفه پیش می رود. در صحنه اول فیلمنامه ستوان فردی را می بینیم که در فرودگاه نظامی ارتش در پی این است که جایی رزرو کند تا به شهرش بازگردد. تنها چیزی که نصیب او می شود، این است که می تواند با یک هواپیمای نظامی پرواز کند. اما دقیقاً پس از آن که مسئول صدور بلیت این را به او می گوید، یک نفر با ظاهری شیک و متفرعن وارد می شود و به سادگی تقاضای یک بلیت می کند و بی هیچ مشکلی پول آن را پرداخت می کند.فیلمنامه نویس در همین نقطه اشاره ای غیر مستقیم به موقعیت بازگشتگان از جنگ می کند. هیچ کس حتی هم قطاران نظامی آنها، به حضور (گاهی قهرمانانه) آنها در جنگ وقعی نمی نهد. صحنه بعدی فیلمنامه در واقع محیطی مناسب ایجاد می کند که ضلع دیگری از این مثلث را بشناسیم. چند نظامی منتظرند تا هواپیما پرواز کند. بنابراین با هم گپ می زنند. دراین میان کسی پیدا می شود که نیاز به کمک دارد و باید وسیله ای را جا به جا کند. ملوانی آنجاست که از جایش تکان نمی خورد تا به بقیه کمک کند. دیگران او را دست می اندازند و می گویند که چه آدم خودخواهی است که به آنها کمک نمی کند. او هومراست. همان کسی که در صحنه بعدی و هنگام امضای برگه پرواز ناگهان ما و ستوان فردی متوجه می شویم که دست ندارد و به جای آن از چیزی شبیه چنگک برای انجام امور روزمره اش استفاده می کند.

 

صحنه بعدی که نشان می دهد هومر و فردی سوار هواپیمای نظامی شده اند، ضلع سوم مثلث داستان کامل می شود. سرجوخه آل، بانکدار سابق، اکنون از جنگ بازگشته است و دارد به خانه می رود، فیلمنامه در این صحنه که به طور کامل در هواپیمای نظامی می گذرد، اطلاعات ارائه شده در داستان را به تدریج ارائه می کند. هومر می تواند بدون کمک دیگری سیگارش را روشن کند. سپس ماجرای قطع شدن دست هایش در جنگ را روایت می کند. موقعیت داستانی اکنون در حال ترسیم شدن است. کم کم آدم های داستان را می شناسیم تا بتوانیم با داستان همراه شویم. در اینجا اولین جرقه زده می شود. مسئله نامزد هومر مطرح می شود؛ این که آیا او هومر را با این شرایط خواهد پذیرفت؟ این پرسشی است که ذهن مخاطب را نیز درگیر کرده است. سپس آل و فردی قصه زندگی خویش را می گویند، فردی از همسرش سخن می گوید و این که ۲۰سال است که ازدواج کرده. فردی از زمینه آشنایی با همسرش حرف می زند. تعلیق دیگری گریبان مخاطب را گرفته است؛ آیا همسر فردی نیز حضور او پس از جنگ را خواهد پذیرفت؟ آیا او نیز مانند هومر نگران این مسئله خواهد بود؟ او که مانند هومر نیست و سالم است. او چه می کند؟ هومر در این میان به خواب رفته است و پس از آن که بیدار می شد، به فکر فرو می رود. او آشکارا نگران آینده است.

 

سرانجام هواپیما بر زمین می نشیند وهرسه قهرمان سوار برتاکسی در شهر می چرخند و از تغییرات شگفت زده اند. آدم های شهر گویی هیچ جنگی را احساس نکرده اند. همه مشغول زندگی خود هستند. سه قهرمان فیلمنامه اکنون یکی پس ازدیگری به مقصد می رسند. نخستین فردی که پیاده می شود، هومر، ملوان ناقص العضو است. اکنون او باید در این لحظه هم باگذشته اش (نامزدش) وهم باآینده اش (نقص عضوش) روبه رو شود. سه نفر به استقبال او می آیند و سه تأکید عاطفی از سوی فیلمنامه نویس در این صحنه اعمال می شود. نخست خواهر کوچکتر هومر او را می بیند و فریاد شادی سر می دهد. سپس پدر و مادرش می آیند و سرانجام نامزد هومر را می بینیم. فردی و آل که در تاکسی نشسته اند و منتظر عکس العمل اطرافیان پس از دیدن هومر هستند، اکنون راه می افتند. هومر دستش را به علامت خداحافظی بالا می آورد و دیگران سرانجام آن چه را باید ببینند، دیده اند.هومر دست ندارد. مادرش گریه می کند. پدرش سعی دارد به روی خودش نیاورد و نامزدش دربهت فرو می رود.

 

فیلمنامه بی هیچ شتابی در پی این است که با حوصله قهرمان هایش را در موقعیت فردیشان به مخاطب نشان دهد. نفر بعدی که از تاکسی پیاده می شود، آل است. او معقول ترین ضلع این مثلث است. آل وقتی وارد خانه می شود، فیلمنامه نویس از یک تمهید شخصیت پردازانه برای معرفی رابطه عاطفی او و همسرش استفاده می کند. پسر آل در را باز می کند و شگفت زده می شود. آل دستش را روی دهان او می گذارد و او را به سکوت دعوت می کند. او می خواهد ورودش را با غافلگیری همراه کند. دختر او پگی هم می رسد؛ آل او را هم به سکوت دعوت می کند و سرانجام همسرش از ورود او باخبر می شود. آل عاشق همسرش است. فضای رمانتیک این صحنه اکنون باعث شده که از تلخی فضای حضور هومر فاصله بگیریم. اما این چرخه باید کامل شود، چرخه ای که واقعیت درآن بیش از هر چیز دیگر حرف اول را می زند؛ تلخ/شیرین/تلخ.

 

مقدمه داستان در این نقطه به پایان رسیده است. اکنون داستان با همین مواد و مصالح باید شکافته شود و پیش برود. موقعیت را اکنون می شناسیم، آدم هایش را نیز دیده ایم و می دانیم که این سه ضلع مثلث هر یک در دنیای درونی خود «دچار» حوادثی هستند. در این میان پرسشی به ذهن مخاطب می رسد؛ آیا او از داستان پیش نیفتاده است؟ اوهر سه قهرمان قصه را حلاجی کرده است. می داند که هومر با زندگی جدیدش دچار مشکل است. فردی هم همینطور و احتمالاً میان او و همسرش یک بحران فروخورده وجود داشته که مانند یک زخم کهنه سر باز خواهد کرد. آل هم که باید به سرکارش در بانک بازگردد. پس داستان برای ادامه یافتن به چه جذابیت هایی متوسل خواهد شد؟ اینها حدس های مخاطب است، اما همچنان یک تعلیق عمومی در میان است. آینده این سه تن چه خواهد شد؟ یاد مان باشد که پس از خداحافظی هومر از آل و فردی دیگر او را ندیده ایم. مدتی گذشته است. فیلمنامه واکنش ابتدایی نامزد هومر را به ما نشان داده، اما آن را کاملاً کالبد شکافی نکرده است. ما به لحاظ احساسی نگران سرنوشت هومر هستیم. پس اکنون باید فیلمنامه داستان او را برای ما روایت کند.

 

فیلمنامه نویس برای تأکید بر این مسئله صحنه ای را ترتیب می دهد که نقص عضو هومر دو چندان به چشم می آید. او نمی تواند لیوان نوشیدنی را که مادرش درجمع خانواده و با حضور پدر نامزدش به او تعارف کرده بگیرد. یادمان هست که او درهواپیما سیگارش را با کمک همان چنگک ها روشن کرده بود و نشان داده بود که «می تواند» اما اکنون توانایی او زیر سؤال رفته است. رویدادهای کوچکی مثل افتادن لیوان از دست هومر در حضور پدرنامزدش، چنان جلوه ای پیدا می کنند که به لحاظ معنایی حتی می توانند در حکم جایگاهی برای شخصیت پردازی باشند. هومر نشان می دهدکه ازنظر پدر نامزدش او فردی است دست و پا چلفتی و بی دست وپا. اکنون و با همین تمهید به ظاهر ساده تنش در زندگی هومر به اوج رسیده است.

 

اکنون به سراغ ضلع دیگری از مثلث خومان می رویم. آل همراه همسر و دخترش پگی به کافه ای آمده اند که جشن بگیرند. فردی هم آنجاست و هومر هم می آید. اکنون پس از رسیدن آنها به شهر، اولین بار است که این سه یار دبستانی را با هم می بینیم. در این صحنه مهم نقطه عطفی درداستان رخ می دهد.فرصتی برای فردی پیش می آید که با دختر آل آشنا شود. اما فیلمنامه نویس برای حرکت از یک شخصیت به شخصیت دیگر از تمهید رقص آل با همسرش استفاده می کند تا دو صحنه از این سکانس را به هم وصل کند. فیلمنامه هیچ گاه مستقیماً از ماجرای یک شخصیت به شخصیت دیگر، از کات مستقیم بهره نمی گیرد. شوخی آل با همسرش به این «نرمش» یاری می رساند آل به همسرش می گوید: «تو منو یاد همسرم می اندازی». همسر آل نگاهی به او می اندازد و می گوید: «به من نگفته بودی که زن داری!»

 

سپس به فردی و پگی باز می گردیم که فردی می گوید نتوانسته همسرش را پیدا کند. وقتی پگی می پرسد که چرا به او تلفن نکرده است، فردی پاسخ می دهد که شماره او را نداشته است. همسر آل و پگی سوار برماشین به سوی خانه روان هستند. آنها سر راه فردی را جلوی خانه اش پیاده می کنند، همچنان کسی نیست که در را روی او باز کند. لاجرم امشب او مهمان خانواده آل است. سرانجام بار دیگر به هومر بازمی گردیم. و پی می بریم که بحران زندگی او عمیق تر شده است. کابوس شبانه فردی و آمدن پگی بالای سر او و تسکین دادنش که از فردی می خواهد که بخوابد و سپس به او می گوید: «چیزی برای ترسیدن وجود نداره» نشان می دهد که نقطه عطف داستان در حال شکل گیری است. این همان نقطه عطفی است که مخاطب اصلاً نمی توانست آن راحدس بزند. پگی دلبسته فردی شده است. صحنه بعدی که فردی را پس از برخاستن از خواب نشان می دهد، همچنان اعلام می کند که این رابطه پررنگ وپررنگ تر می شود. اکنون این رابطه عاطفی در فیلمنامه وجه پررنگ تری یافته است و به همین دلیل منطق داستان ایجاب می کند که ما فردی را دنبال کنیم. او سرانجام همسرش را می بیند، اما سردی رابطه این دو نشان می دهد که دیر یا زود گسستی ایجاد خواهد شد. سپس فردی را در صحنه بعدی می بینیم که دنبال کار به سوپر مارکتی آمده است.

 

در واقع فیلمنامه نویس در پردازش آدم های داستانش، ابتدا به مسائل عاطفی آنها می پردازد. چرا که این عواطف دستمایه ای بسیار چشمگیر برای راه انداختن قصه هستند. سپس و در وهله بعدی مسئله شغل این آدم هاست که ظرفیت دراماتیک داستان را می تواند اعتلا بدهد. شاید برای همین است که پس ازمسئله شغل فردی سراغ آل می رویم. اما همچنان به عنوان یکی از اضلاع عاطفی داستان؛ هومر و تردید هایش را داریم. بنابراین بار دیگر سراغ او می رویم. نقطه عطف داستان همچنان کارکرد خودش را حفظ کرده است. تنش میان فردی و همسرش به تدریج اوج گرفته است. عدم تجانس فردی با شغلی که دارد، حضور پگی در سوپرمارکت و قرار ملاقاتی که با هم می گذارند و عمیق شدن دلبستگی میان این دو را حضور همسر فردی در یک مهمانی کامل می کند. رفتار سبکسرانه همسر فردی و توجه پگی به این رفتارها نشان می دهد اکنون داستان او را به سوی خود کشانده است. در صحنه بعدی که این رابطه عاطفی (میان فردی و پگی) آشکار شده است، پگی بی پروا اعلام می کند که فردی را دوست دارد و می گوید که رابطه فردی با همسرش از میان رفته است. مادر پگی می پرسد آیا فردی و همسرش به او چنین چیزی را گفته اند؟ پگی پاسخ ندارد. پدر می پرسد مگر توخدا هستی که همه چیز را می دانی؟ مادر می پرسد آیا فردی هم پگی را دوست دارد؟ پگی پاسخ مثبت می دهد.

 

اکنون داستان وجهی به شدت رمانتیک پیدا کرده و به ماجرایی عاشقانه بدل شده است. اما به لحاظ تماتیک این عاشقانه گرایی داستان به هیچ روی یک وصله ناجور به حساب نمی آید. در واقع فیلمنامه مضمون عشق و فقدان عشق را به شکلی عادلانه میان شخصیت های داستان تقسیم کرده است و هرکدام از آنها بهره ای از آن برده اند. عشق میان هومر و نامزدش/عشق میان آل و همسرش/فقدان عشق میان فردی و همسرش/عشق میان فردی و پگی. اما از آنجا که همواره در داستان کشمکش به عنوان عنصری پیش برده حضوردارد، فیلمنامه نویس بر سر راه فردی و پگی مانعی ایجاد می کند. آل با فردی حرف می زند و از او می خواهد که رابطه اش با پگی را ادامه ندهد. فردی می پذیرد و به پگی تلفن می زند و همه چیز را خاتمه یافته اعلام می کند. تعلیقی که فیلمنامه در این نقطه مخاطب را با آن رو به رو می کند؛ با توجه به روند داستانی در واقع نقطه عطف دیگری را رقم می زند. به نظر می رسد از این نقطه به بعد روایت تغییر مسیرداده و به این سمت حرکت می کند که رابطه فردی و پگی را به پایان برساند.

 

در صحنه بعدی هومرسراغ فردی می آید. گفت و گوی یکی از مشتریان با هومر به تندی می گراید و فردی آن مشتری را مضروب می کند و می داند که با این کار، حکم اخراج خودش را صادر کرده است. آن دو بیرون می آیند و فردی پرسشی را مطرح می کند که نقطه حرکت هومربرای ازدواج با نامزدش می شود. او از هومر می پرسد که چرا ازدواج نمی کند؟ فیلمنامه از این به بعد کاملاً به مسیری دیگر (درظاهر) پرتاب می شود. برای این که در سکانس های بعدی محوریت روایت را مسئله ازدواج هومر تشکیل می دهد. هومر با نامزدش گفت و گو می کند و درهمین حین چنگک هایش را بیرون می آورد؛ او به نامزدش می گوید که می توند حتی پیژامه اش را خودش بدون کمک دیگری بر تن کند. تردید های نامزد هومر اکنون دیگر رنگ باخته اند، چرا که او می گوید که هومر را با همین شکل و شمایل دوست دارد. در واقع این سکانس پراحساس پیش در آمدی است برای ازدواج قریب الوقوع هومر. آیا پایان فیلم فرا رسیده؟ آیا سرانجام این هومر است که مرکز ثقل داستان را از آن خود می کند؟ مسلماً وضعیت ناپایدار فردی و پگی که نقطه عطف داستان فیلمنامه نیز هم بوده است، نمی تواند حل نشده باقی بماند. بنابراین لازم است که فیلمنامه نویس سرنخ ماجرای فردی و پگی را گم نکند. براساس سنتی ارسطویی، فیلمنامه نویس برای رسیدن به نقطه اوج، طبعاً از اندکی پیش تر شروع می کند. در سکانس بعدی فردی را می بینیم که نزد پدر و مادرش می رود و می گوید که تصمیم خودش را گرفته است و از همسرش جدا خواهد شد. فردی در صحنه قبلی همسرش را همراه مردی دیده که به ادعای همسر فردی با هم دوست قدیمی بوده اند. بحث فردی با همسرش اوج می گیرد و فردی عکس چهار نفره ای را که ازاو، پگی، همسر فردی و مرد دیگری گرفته شده پاره می کند. تعلیق! آیا فردی همچنان مایل است که از همه چیز ببرد؟! همسر فردی با تحقیر به او می گوید که می تواند هرجا دلش می خواهد برود و باز هم یک فروشنده شود. حوادث از این به بعد ریتم کندتری پیدا می کنند و این علامت آن است که به اوج فیلمنامه نزدیک می شویم. پدرفردی به او گفته است که آسمان همه جا همین رنگ است و چیزی قرار نیست تغییر کند. فردی کار دیگری پیدا کرده و ظاهراً همه چیز حاکی از این است که ماجرای عاطفی پگی و فردی تمام شده است. در واپسین سکانس شاهد برگزاری مراسم عروسی هومر هستیم. هومر، آل و خانواده اش را دعوت کرده است. فردی آنجا پگی را می بینند و سرانجام هر دو به این نتیجه می رسند که بدون همدیگر نمی توانند زندگی کنند.

 

طرح داستانی فیلمنامه بهترین سال های زندگی ما براساس رمانی نوشته مک کینالی که رابرت شروود (نویسنده فیلمنامه ربه کا اثر هیچکاک) آن را به فیلمنامه برگردانده، به گونه ای از سینمای اجتماعی وابسته است که کمتر می توان در سینمای آمریکا (به جز آثاری مانند خوشه های خشم وجاده تنباکو) نشانی ازآن یافت. اما نوع روایت آن دقیقاً در شمار کلاسیک های تاریخ سینما قرار می گیرد؛ کلاسیک به این معنا که فیلمنامه در چهارچوب روایت ارسطویی کاملاً قواعد را رعایت می کند ومی تواند به الگویی دقیق برای هر فیلمنامه نویسی بدل شود.

 

 

منبع: فیلم نگار

 

 

 

 

[nextpage title=”چند روایت کوتاه از فیلم «بهترین سال‌های زندگی ما»”]

 

سایت سینمای ما

 

فیلم سیاه و سفید «بهترین سال‌های زندگی ما» به کارگردانی «ویلیام وایلر» محصول سال ۱۹۴۶ آمریکا، که داستان سه سرباز آمریکایی بازگشته از جنگ جهانی دوم را در ۱۷۲ دقیقه روایت می‌کند، به عنوان یکی از حزن‌انگیز‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما معرفی شد.

 

این سربازان که نقش آن‌ها توسط «فردریک مارچ»، «دانا اندروز» و «هارولد راسل» ایفا شده است، پس از بازگشت به زادگاه‌شان با استقبالی گرم که انتظارش را داشتند، مواجه نشده و سپس در ادامه به مشکلات عاطفی و کاری فراوانی دچار می‌شوند که اثرات بدی بر روحیات آن‌ها بر جای می‌گذارد.

 

بهنرین سالهای زندگی ما، در سال پخش خود همچون شاهکاری تلقی شد و جوایز اسکار آن سال را جارو کرد.بهترین سالهای زندگی ما فیلمی معمولی، اما بشدت تأثیرگذار درباره مسائل سربازان از جنگ برگشته بود که می کوشند که خودرا با شرایط پس از جنگ تطبیق دهند. شهرتی که وایلر از فیلمهای جنگی بدست آورد به او امکان داد که بلند پروازی کند.

 

——-

 

ویستا

 

سه سرباز وظیفه آمریکائی به‌نام‌های “آل” (مارچ)، “فرد” (اندروز) و “هومر” (راسل)، پس از پایان جنگ جهانی دوم به شهر زادگاه‌شان باز می‌گردند تا زندگی جدیدی را آغاز کنند. “آل” کنار همسر (لوی) و فرزندانش باز می‌گردد و با مقام بالاتری در بانک سابق خود مشغول به‌کار می‌شود؛ “هومر” که دستش را در جنگ از دست داده، از دل‌سوزی و ترحم بی‌جای نامزد (اودانل) و اطرافیانش عذاب می‌کشد؛ و “فرد” نیز که با همسرش (مایو) دچار دردسر شده، به دختر “آل” (رایت) دل می‌بازد و سرانجام و به‌غم مخالفت پدرش با او ازدواج می‌کند…

 

شاید بهترین کار وایلر و از پراوازه‌ترین ملودرام‌های جنگی تاریخ سینما. با سبک بصری خاص وایلر در استفادهاز عمق میدان و نماهای بلند، که به لطف استاد فیلم‌بردرای آن سال‌ها، تواند، به دست می‌آید.این‌جا شخصیت‌پردازی‌ها و پرورش رابطه‌ها (به‌خصوص رابطه اندروز ـ رایت) بسیار دیدنی است راسل، در نقش معلول از جنگ برگشته با دست‌هائی مثل قلاب، در نخستین حضورش جلوی دوربین، می‌درخشد.

 

شاید بهترین کار وایلر و از پر آوازه‏ترین ملودرام‏هاى جنگى تاریخ سینما. با سبک بصرى خاص وایلر در استفاده از عمق میدان و نماهاى بلند، که به لطف استاد فیلم‏بردارى آن سال‏ها، گرگ تولند، به دست مى‏آید.

 

جوایز و افتخارات:

 

این فیلم در نه رشته نامزد دریافت جایزه اسکار گردید که از این میان در هشت رشته موفق شد این جایزه را به چنگ آورد.

 

——-

 

سینمای خانگی من

 

سه تن از افسران ارتش آمریکا، بعد از پایان جنگ جهانی، به شهرشان برمی گردند. شهری که دیگر مثل وقتی که آنجا را ترک کرده بودند، نیست… فیلمی طولانی ـ چیزی نزدیک به سه ساعت ـ که داستانِ روان، در برخی قسمت ها کشدار و البته کمی احساساتیِ سه انسان پس از بازگشت از جنگ را روایت می کند. زندگی پیش رویشان، آن چیزی نبوده که هنگام رفتن پشت سرشان گذاشته بودند. هر کدام روایتی جداگانه دارند: یکی به خاطر شرایط اقتصادی بد، بی پول شده و پیدا نکردن کار مناسب، باعث شده همسرش را که تا حالا فکر می کرده او را بسیار دوست دارد، شدیداً سرد و بی تفاوت ببیند و کم کم بفهمد که عاشق زنش نیست. دیگری که دو دستش را از دست داده و حالا به جای دست، دو چنگکِ ترسناک را به بازوهایش وصل کرده، در برزخ بدی قرار دارد. نمی داند به نامزدش چه جوابی بدهد. دختر با وجود نقص عضوِ او می خواهد همسرش باشد اما مرد نمی خواهد زندگی دختر را خراب کند. نویسندگان البته تلنگری به بیننده می زنند تا نشان دهند شاید همه ی این داستان ها، این جنگ ها، حماقتی بیش نباشد.

 

——-

 

ابتکار نیوز:

 

فیلم سیاه و سفید «بهترین سال‌های زندگی ما» به کارگردانی «ویلیام وایلر» محصول سال ۱۹۴۶ آمریکا، داستان سه سرباز آمریکایی بازگشته از جنگ جهانی دوم را در ۱۷۲ دقیقه روایت می‌کند.این سربازان که نقش آنها توسط «فردریک مارچ»، «دانا اندروز» و «هارولد راسل» ایفا شده‌است، پس از بازگشت به زادگاهشان با استقبالی گرم که انتظارش را داشتند، مواجه نشده و سپس در ادامه به مشکلات عاطفی و کاری فراوانی دچار می‌شوند که اثرات بدی بر روحیات آنها بر جای می‌گذارد.

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

5
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
5 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 Comment authors
امید ذکوریSINA PARSAسعید شاهینی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
امید ذکوری
Member
Member
امید ذکوری

فیلم معرکه ای بود که در ذهن موندگار میشه،تو دسته بندی بهترین فیلم هایی که دیدم قرار میگیره

SINA PARSA
Member
Member
SINA PARSA

شاهکاری تمام عیار از وایلر بزرگ . گرم و صمیمی و زیبا و پر محتوا . هفت اسکاری که برد , نوش جونش

مهسا همدانی
Guest
Member
مهسا همدانی

نجیب

مهسا همدانی
Guest
Member
مهسا همدانی

سینمای مجیب کلاسیک هیچ وقت کهنه نمیشه بشخصه فیلمهای بسیار ارزشمندی از این نوع دیدم که مطمئنم سالهای طلایی سینما همون دوران بود دوازده مرده خشمگین، درباره ایو، سانست بلوار و تقریبا تمامی فیلمهای وایلدر و فرانک کاپرا، Brief Encounter وووو …کدام فیلمهای امروزی قادر به برابری با اینها هستند؟

سعید شاهینی
Member
Member
سعید شاهینی

فیلمی زیبا که به تاثیرات جنگ روی زندگی سربازان برگشته از جنگ میپردازد