Rope (طناب)

کارگردان : Alfred Hitchcock

نویسنده : Arthur Laurents

بازیگران: James Stewart, John Dall, Farley Granger

خلاصه داستان :

دو جوان به نام‏هاى « برندون » ( دال ) و « فیلیپ » ( گرینجر )، با این طرز فکر که « انسان برتر » نیازى به رعایت اصول اخلاقى در جامعه ندارد، یکى از دوستان‏شان، « دیوید کنتلى » ( هوگان ) را با طنابى خفه مى‏کنند…

 

 

 

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلم طناب از آلفرد هیچکاک”]

 

مثل قالب کارهای کارگردان تلفیقی ازهنر و سرگرمی است.این تفاوت که تجربه اولین فیلم رنگی هیچکاک است در فضایی بسته اتفاق می افتد. و همین کار، فضای فیلم را به تله تاتر نزدیک می کند.

در فضایی این چنینی که نمی توان از لوکیشن ها ی متفاوت استفاده نمود(به سبب طرح وموضوع) فضای صحنه و طراحی صحنه ایجاد مزیت می کند.

سکانس های نسبتا طولانی در روایت کار یکی از

عنصرهای مهم فیلم است.

در شروع فیلم یک نوع آشنایی بعد از اتفاق و شبیه به فضای داستان کوتاه است.دقیقا رابطه ی بین داستان کوتاه و این فیلم در همین شروع ها و تعلیق هاست که سعی شده است با ایجاد تعلیق در میانه ی فیلم به وفور حس سرگرمی را ایجاد کند.ابته ناگفته نماند که بیشتر کارهای کارگردان در گرو همین تعلیق هاست. و در این فیلم در این کار چندان موفق نبوده است.

ارجاع های دیالوگ ها از دیگر مسایلی است که یکی از دغدغه های کارگردان به شمار می رود.به طور مثال در اوایل فیلم دیالوگ "مثل امضایی که نقاش پای تابلو می زنه"در همین حین دوربین به طور نا هنجار ی سعی در نشان دادن نقاشی روی دیوار می کند که یک امضا پایین آن است و ذهن مخاطب از اینکه به سمت هنر نقاشی سوق می یابد قابل توجه است ولی هیچ ارجاعی برای این نقاشی در طول فیلم وجود ندارد. و البته تلاش برای بسط دادن نقاشی به فضای کار و این شاید می تواند دلیلی بر طراحی صحنه وفضای محدود کار باشد.البته موضوع فیلم نیازی به لوکیشن های زیاد ندارد.

از نقاط ضعف کار عدم توفیق در تغییر سکانس هاست که تنها با بردن دوربین بر کت پوشیده شده ی بازیگران فضا را عوض می کند و این شیوه چند بار مورد استفاده قرا می گیرد.که خود تنبلی کارگردان را در خلاقیت برای تغییر صحنه ها نشان می دهد.

فیلم سعی زیادی بر ایجاد روانشناختی کار در پرداخت شخصیت ناهجار فیلم دارد که اگر بخواهیم در موفقیت و یا عدم موفقیت این شیوه صحبت کنیم می توانیم از دید کارگردان به این قضیه نگاه کنیم. ضعف در نشان دادن شخصیت مضطرب دارد.نه به این مضمون که زیاده روی در ضعف شخصیت و نه این بلکه دوربین هنگامی که اظطراب "براندون" بیش از بیش زیادتر است مشغول به تصویر برداری از دیگر شخصیت هاست ولی قوتی که در رابطه با مساله ی پیانو برای اندکی سرپوش گذاشتن بر قضیه و ساعتی که روی پیانو قرار می گیرد اندکی از تشویش فرد را به مخاطب منتقل می کند.

نکته ی دیگر تک محور بودن شخصیت های پیر زن فیلم که یکی دغدغه ی کلوچه را دارد و دیگری طالع بینی تلاش برای افراطی نشان دادن این دو تا اندازه ای موفق بوده و از عوامل مناسب و جانبی داستان به شمار می آید البته در برخی مواقع زیاده روی از این صفت ها (طالع بینی و کلوچه)خسته کننده می شود.

به علاوه برداشت شخصی نویسنده از نظریه نیچه نیز در کار مشهود است البته تلفیقی نگاه کردن به نیچه در این کار چندان مناسب نیست.

در مجموع فیلم به خوبی نتوانسته از طراحی صحنه نهایت استفاده را ببرد. همچنین فیلم برداری کار و عدم نمایش اکثر فضاهای خانه این سستی را در کارگردانی کار نشان می دهد.به علاوه دستچپاچه گی نا گهانی شخصیت قاتل خونسرد در مواجه با مدیر مدرسه به دلیل نداشتن پیشینه بسیار نابلدانه و مبتدی وار است.همچنین درگیری ذهنی جنایت و امر توجیه آن از دید شخصیت ها در یک گفت وگو این مساله را روشن می کند که نویسنده سعی بر ایجاد اتفاق می کند و بعد از ایجاد اتفاق تلاش می کند که علت آن را توجیه کند که در این کار چنان که ذکر شد موفق نبوده است.

در کل فیلم با چند صحنه روایت آرامی از نظر عینی را دنبال می کند و نتوانسته آشوب و هیجان را به غیر از یک صحنه به مخاطب القا کند.

منبع: نامشخص

 

[nextpage title=”نقد فیلم طناب: یک فیلم در هشت برداشت”]

داستان فیلم:

 

فیلیپ و براندون، دوستشان دیوید را با طنابی خفه می‌کنند و او را در صندوق آپارتمانشان می‌گذارند. همزمان مهمانی ترتیب داده‌اند که پدر و مادر مقتول، نامزد وی جانت و معلم سابق‌شان روپرت دعوت شده‌اند. آنها صندوقی را که دیوید در آن قرار دارد، به عنوان میز غذاخوری تزئین کرده و با افتخار از مهمانان بر روی آن پذیرایی می‌کنند. هر آن ممکن است ماجرای قتل افشا شده و دست قاتلین رو شود.

در پایان مهمانی روپرت قبل از رفتن جعبه‌ی سیگارش را جا می‌گذارد و فرصتی می‌یابد تا دوباره به آپارتمان بازگردد. در گفتگو میان آنها بالاخره روپرت به ماجرا پی‌برده و با شلیک گلوله از پنجره به بیرون پلیس را مطلع می‌نماید.

نقد فیلم:

قصه‌گویی کلاسیک در سینما، شکل رایج و مورد تایید مخاطب است. تا مدتهای مدیدی از تاریخ سینما شاهد داستان‌گویی سنتی به عنوان شکل مسلط هستیم. این موضوعی است که در تاریخ سینمای ایران اگرچه به اندازه‌ی کافی از آن الگوبرداری شده اما به دلیل عدم ارتباط مستمر و تنگاتنگ میان سینما و ادبیات و ناتوانی اغلب فیلمنامه‌نویسان و فیلم‌سازان در رعایت قواعد روایت‌های کلاسیک در کنار سایر فنون فیلمسازی، جذابیت‌های دلنشین و مطلوب مخاطب حاصل نمی‌شود.

هیچکاک (۱۸۹۹-۱۹۸۰) کارگردان فقید انگلیسی، همزمان با تبحر در تکنیک‌های سینمایی، با ارائه‌ی روایاتی ساده و پیش‌پاافتاده آثار به غایت ماندگار و درس‌آموزی آفریده است. به همین دلیل مایل بود تا خواسته‌های طیف وسیعی از مخاطبان سینما را در آثارش برآورده سازد.

تمام فیلم در هشت برداشت فیلمبرداری شده است. چون اندازه‌ی فیلمهای داخل دوربین ده دقیقه‌ای بود، کارگردان ترتیبی داد تا در پایان هر ده دقیقه، یک شخصیت از جلوی دوربین رد شود و در مدت کوتاهی که تصویر سیاه می‌شود دوربین دیگری ادامه فیلمبرداری را از تصویر سیاه قبلی با نمای نزدیک، ادامه دهد.

هرچند همگان بر خوب بودن فیلم واقف بودند، اما با تمهید فوق عده‌ای تصور کردند هیچکاک در پی نفی تدوین است. هیچکاک در پی نفی تدوین نبود بلکه مانند همیشه در جستجوی تجربه‌ای مبتکرانه بود.

فضای بسته، لوکیشن یکنواخت، بازیگران محدود و نبود تدوین رایج؛ مسئولیت اصلی فیلم را در جذب تماشاگر، بر چهره‌ها، کنش متقابل شخصیتها و از همه مهمتر گفتگوها می‌گذارد. گفتگوهایی که به هیچ وجه زاید و بی‌ربط و خارج از ارکستر دیالوگ‌های بازیگران نواخته نمی‌شود. گفتگوها به پیش‌برد داستان و افزایش اطلاعات ما از ابتدا تا انتهای فیلم کمک می‌کنند.

تعداد بسیاری از فیلم‌های هیچکاک از جمله طناب، مبتنی بر فن نمایش صحنه است. فیلمی که به لحاظ روایت و ابعاد تکنیکی منحصر به فرد است. او نمایش صحنه‌ای را بر اساس زمان واقعی داستان اجرا می‌کند. در واقع کنش داستان از لحظه‌ی آغاز تا پایان به طور پیوسته در صحنه ادامه می‌یابد.

در طناب به جای قهرمان زن، جوانی منفعل (فلیپ) و همیشه نگران و مضطرب را داریم که در میان دوست شیطان‌صفت و جذاب (براندون) و معلمش (روپرت) سرگردان است. معلمی که حاضر نیست در جنایت آنها تحقق آموزه‌های خود را بازشناسد.

براندون با خودبزرگ‌بینی که گرفتار آن است، به خود حق می دهد انسانهای پست‌تر را زاید دانسته و سربه‌نیست کند. او چنان اعتماد‌به‌نفسی را بروز می‌دهد که حتی برتری و سرپرستی خود را نسبت به دستیارش فلیپ به نمایش می‌گذارد.

براندون عاشق قرار گرفتن در موقعیت‌های سخت و خطرناک است تا از آنها با پیروزی بیرون بیاید و هوش شگفت او کشف شود و مورد تحسین قرار گیرد. مبارزه‌ی میان توانمندی‌های معلمش روپرت و او در اواخر فیلم قابل توجه است. روپرت سعی می‌کند تا خطایی پنهان شده را آشکار سازد، غافل از اینکه خطای صورت گرفته از بدفهمی شاگردانش از فرضیه‌های اوست که پیش از این در خصوص "انسان برتر" ابراز کرده‌ بود.

رفتارهای ناشیانه فلیپ و بریدن دستش با گیلاس مشروب، دلهره‌ی ما را از افشای راز افزایش می‌دهد.

از چالش‌های مهم میان تماشاگر و فیلم، مشارکت دادن تماشاگر در بازی درون فیلم است. تماشاگر که همیشه به طور انتزاعی حساب نیک و بد را از هم جدا می‌کند و خود را مدافع نیکی می‌داند و متنفر از بدی است؛ بی‌آنکه متوجه باشد در احساس درونی خود شریک جرم شخصیت منفی فیلم می‌شود.

وقتی نگران فاش شدن ماجرای قتل انجام شده هستیم می‌بینیم که مرز میان نیک و بد در درون‌مان می‌شکند و همذات‌پنداری با شخصیت‌های قاتل ما را با بدی پنهان درون روبرو می‌سازد. در صحنه‌ای که می ترسیم کدبانو برای گذاشتن کتابها، درِ صندوق را باز کند و با جسد روبرو شود و قاتلین گرفتار شوند، هیچکاک با شیطنت تمام حضور بدی را در درونمان به رخ می‌کشد.

نویسنده: شهرام زعفرانلو

منبع: خبر آنلاین

 

 

[nextpage title=”یادداشتی بر فیلم «طناب»”]

 

تجربه‏ى منحصر به فرد و باور نکردنى هیچکاک براى رها شدن از فن « قطع » و رسیدن به تصویرى متداوم و یک پارچه. طناب نخستین فیلم رنگى هیچکاک نیز هست.

این فیلم بر اساس نمایشنامه‌ای از پاتریک همیلتون که در سال ۱۹۲۹ نوشته شده بود، ساخته شده است.

در فیلم طناب هم هیچکاک توجه خاصی به «زمان»دارد. هر چند این امر بیشتر مولود مسئله «نمای بلند» است تا توجه بخصوص مستقیم به «زمان» – «زمان»ی که هیچکاک در طناب خلق می کند یک تکه زنده و واقعی است از یک بعد از ظهر و شب در یک آپارتمان. شخصیت های خلق شده توسط او در فیلم، در یک مقطع زمانی محدود و زنده به ما عرضه می شوند. در واقع «زمان» به گونه ای آنها را به «تملک» خود درمی آورد. جویس، وولف، و فاکنر نیز تمایل زیادی به به تملک درآوردن شخصیت ها توسط زمان داشتند…

… از آنجا که سینمای هیچکاک تأکید فراوانی بر «چشم انداز ذهن» و نمایش آن دارد در آن این گونه پیچیدگی های نماهای بلند و حرکت دوربین به فراوانی به چشم می خورد. یکی از نمونه های این پیچیدگی های ذهنی فیلم طناب است. ماجرای فیلم در یک آپارتمان می گذرد و فیلم بررسی وضعیت ذهنی زوج جوانی است از لحظه ای که همکلاسی شان را به قتل می رسانند، تا زمانی که طی یک مهمانی از بستگان مقتول و معلم سابقشان در همان اتاقی که جسد مقتول در آن پنهان شده پذیرایی می کنند و پس از مهمانی، معلم سابقشان موفق به افشای جنایت آنها می شود. فیلم در نماهای بسیار بلند حدوداً ده دقیقه فیلمبرداری شده (در پایان هر دقیقه برای محسوس نبودن قطع اجباری جهت تعویض کاست فیلم خام، بازیگری قاب را به تمامی می پوشاند، البته حدود چهار برش محسوس در فیلم وجود دارد). ممکن است در نگاه اول این طور به نظر بیاید که انتخاب نماهای متحرک بسیار طولانی برای فیلم صرفاً یک «آزمایش جالب» است. حتی آندره بازن در جایی اشاره کرده بود که این فیلم می توانست با پیروی از روش های مرسوم تقطیع به همین تأثیرها دست پیدا کند و کارل رایتس نماهای طولانی فیلم را در جاهایی مسبب جلوه های «بد»، «وقفه ای که از نظر دراماتیک بی مورد است» و «تمهید بی مورد» خواند. اما نماهای بلند و متحرک تأثیری را منتقل می کنند که دست یابی به آن اساساً با روش تقطیع میسر نیست. پیچیدگی که در نماهای بلند فیلم وجود دارد و بی ثباتی که با دوربین متحرک به وجود می آید دقیقاً نمایانگر احساس ناامنی و پیچیدگی ذهنی است که زوج جوان را تهدید می کند. دوربین سیال هیچکاک در واقع ذهن آشفته ی زوج جوان را بیان می کند. در تمام طول فیلم آنها درگیر مسئله جنایت هستند، بنابراین به علت پیچیدگی و آشفتگی ذهنی نمی توانند ذهنیت باثبات و متکی به نفسی داشته باشند و این چیزی است که ما بیان درخشان آن را در دوربین بی ثبات و آشفته هیچکاک مشاهده می کنیم. هیچکاک برای نمایش دنیای ذهنی قهرمانان فیلمش همان کاری را می کند که پیشتر جویس، پروست، فاکنر، و وولف با جمله هایشان می کردند. در پایان فیلم هم هنگامی که معلم با تیراندازی به بیرون پلیس را متوجه آپارتمان می کند و ما صدای نزدیک شدن اتومبیل پلیس را می شنویم و در واقع همه چیز برای زوج جوان تمام شده. دوربین هیچکاک از گوشه ی آپارتمان با ثبات و سکون نظاره گر شخصیت هاست. بنابراین شگردهایی که هیچکاک در طناب به وسیله نمای بلند و حرکت دوربین، به کار می بندد به شدت منحصر به نوع هستند و برخلاف گفته بازن، اساساً با روش تقطیع امکان دستیابی به تأثیرهای حاصل از آنها میسر نبود…

منبع: فیلم و سینما

 

 

[nextpage title=”بررسی فیلم طناب: فیلمی بسیار ساده اما سرشار از معنا”]

 

طناب، فیلمی بسیار ساده اما سرشار از معناست. معناهایی که با نشانه‌های تصویری و کلامی بیان می‌شوند.

برای نمونه به این قاب توجه کنید:

طناب ـ ابزار جنایت ـ از لایِ در صندوق/تابوت بیرون زده، براندون و فیلیپ هر دو به نوبت خم می‌شوند و کتاب‌ها را برمی‌دارند اما این فیلیپِ وحشت‌زده است، و نه براندونِ به ظاهر خونسرد، که طناب را می‌بیند. پس براندون آن‌قدرها که فکر می‌کند با هوش و تیزبین نیست. اشاره به حواس‌پرتی براندونِ تیزهوش تا انتهای فیلم با نشانه‌هایی از این دست یادآوری می‌شود.

همین یک نمونه برای نشانه‌ها ـ که فیلم سرشار از آن‌هاست ـ کافی‌ست. به مضمون بپردازیم که جان‌مایه‌ی آثار هنری است.

به چالش کشیدن نظریه‌ی برتریِ نژادی مضمونِ سرراست و آشکار فیلم طناب است. اما قصه به همین جا ختم نمی‌شود.

از شخصیتی مثل هیچکاک انتظار بیش‌تری می‌رود این‌که مؤلفِ بزرگی هم‌چون هیچکاک بیاید و یک نمایشنامه را دست‌مایه‌ی فیلمش کند و قدرتِ خودش را در فیلم‌سازی به رخ بکشد، بعید است. سال ۱۹۴۸ ـ سالی که طناب ساخته شده ـ یعنی سه سال پس از پایانِ جنونِ آدولف هیتلر، برای خیلی‌ها پوچ بودن و وحشیانه بودنِ نظریه‌ی برتری نژادی به اثبات رسیده است. هنوز بقایای اردوگاه‌ها و کوره‌های آدم‌سوزی هست و میلیون‌ها کُشته از زن و بچه و پیر و جوان گرفته تا تن‌درست و علیل، یادگاری است که در حافظه‌ی تاریخ ثبت شده است.

این دست‌ها، دست‌هایی که مرتکب جنایت شده‌اند برای همیشه‌ در حافظه‌ی مردم خواهند ماند.

اما سؤال این است:

چرا براندون دوست و هم‌کلاسی سابقش را به قتل می‌رساند؟

اگر بخواهیم تنها به حرف‌هایِ خودش توجه کنیم و لایه‌های پنهانی را که در رفتار و گفتارش وجود دارد نبینیم به عمقِ ماجرا پی نبرده‌ایم. پیشنهاد می‌کنم برای چند لحظه از داوری و ارزش‌گذاری در مورد نظریه‌ی برتری نژادی چشم‌پوشی کنید تا به لایه‌ی پنهان در پشتِ نظریه برسیم.

راسیسم یا نژادباوری، مثل هر نظریه‌ی دیگری در مرحله‌ی اول یک نظریه است. ظاهرن اوج این باور و جنایاتی که بر اساس عمل به این باور صورت گرفته زمانی بوده که راسیسم، ایدئولوژیِ رسمی حزب نازی بوده است. فجایع جنگ دوم بر هیچ‌کس پوشیده و نیازی به تکرارش نیست.

اجازه بدهید به سؤال خودمان برسیم:

چرا براندون دوست و همکلاسی‌ سابقش را به قتل می‌رساند؟

گفته‌های خودش را باور کنیم؟ او در توجیه جنایتش به روبرت ـ مدیر مدرسه‌اش ـ می‌گوید: من فقط نظریه‌ای را که تو به‌ش معتقد بودی به مرحله‌ی عمل درآوردم. همین!

اما کافی‌ست به این گفت‌وگوی "درگوشی" براندون و دوست دختر سابقش دقت کنیم، آن‌جا که براندون به ژانت می‌گوید: "اول من، بعد کِنت، حالا هم دیوید."

ژانت، دختر زیبایی‌ست که سه دوست پسر عوض کرده. اولین دوستِ او خودِ براندون بوده بعد کِنت، و حالا دیوید ـ که با نقشه‌ی براندون و نه به دستِ خودش ـ به قتل رسیده و جسدش در صندوق است.

ترتیب دادن یک مهمانی که خودِ براندون، کنت، دیوید و ژانت (دوست‌های فعلی که قرار ازدواج هم دارند)، پدر و مادر دیوید، و روبرت ـ مدیر مدرسه‌ی آن‌ها ـ در آن حضور دارند؛ کاری‌ست کارستان تا براندون بتواند انتقام عشق شکست‌خورده‌ی خودش را از دیوید و ژانت و بقیه بگیرد.

اما، دلیل عشق شکست‌خورده، دلیل مناسب و قابل قبولی برای ارتکاب جنایت نیست. پس بیاییم از نظریه‌ها و فلسفه‌هایی که زمینه‌‌ی ارتکاب جنایت را در درون خودشان دارند دست‌آویزی بسازیم و عقده‌های شخصی خودمان را با نفرتی عجیب خالی کنیم. یکی نظریه به هم می‌بافد بی‌آن‌که قصد عملی کردنش را داشته باشد و دیگری از همان نظریه بهره می‌گیرد تا جنایتی را مرتکب شود که در حقیقت ریشه در عقده‌ها و حقارت‌های شخصی خودش دارد.

نمی‌دانم تا کجا مجاز هستیم قصه‌ی فیلم طناب را گسترش بدهیم؟

من از خودم می‌پرسم تمام جنایت‌هایی که به دستِ مجریان نظریه‌ها و فلسفه‌ها صورتِ‌ عملی به خود می‌گیرند ـ هیچ فرقی نمی‌کند چه نظریه یا فلسفه‌ای باشد، تنها کافی‌ست زمینه‌ی ارتکاب جنایت را در خودشان داشته باشند ـ ریشه‌هایی این چنینی ندارد؟

یکی از نشانه‌های فیلم که بار معنایی عمیقی در خود دارد این نکته است: مقتول به دست خودِ براندون ـ طراح و قاتل حقیقی ـ به قتل نمی‌رسد. براندون طراحی و صحنه‌چینی می‌کند عمل قتل به دست فیلیپ انجام می‌شود کسی که به هیچ وجه نمی‌تواند با عمل جنایت کنار بیاید و در نهایت هم خود اوست که به خاطر فشار روانی ناشی از جنایتی که نمی‌تواند بفهمدش، به بازی خاتمه می‌دهد.

شاید بتوانیم از این نوع نشانه‌ها، به ابعاد اجتماعی و سیاسی قصه‌ی فیلم پی‌ ببریم.

آیا در صحنه‌ها و بازی‌های سیاسی و اجتماعی، در سطح‌های کلان و گسترده هم، مانند اجرایی کردنِ نظریه به وسیله‌ی حزب نازی، همین فرمول پیاده‌ نمی‌شود؟ منتها با پیچیدگی‌ها، زوایای منحرف‌کننده‌، تو در تو و بسیار زیاد؟

منبع: هزارتو

نویسنده: بهرام مهدوی

 

 

[nextpage title=”یادداشتی بر فیلم «طناب»: « آیا جهان نیاز به ابر انسان دارد؟»”]

 

« آیا جهان نیاز به ابر انسان دارد؟». سوالی که شاید به شیوه ای به مراتب متفاوت تر در فیلم Rope پرسیده می شود. آیا هر انسانی توانایی و ظرفیت بدل شدن به یک ابر انسان را دارد؟ و اگر دارد ایت ویژگی دارای محدودیتی هم هست؟ شخصیت اصلی فیلم،براندن، که تحت تاثیر حرف های استادش باور قلبی به نظریه ابر انسان نیچه پیدا کرده بود، معتقد است که جان انسان های عامه بی ارزش است و گرفتن آن هیچ مانعی برای یک ابر انسان نباید داشته باشد و حال آن که استاد که نمود عملی این نظریه را می دید، به پوچ و واهی بودن آن سخنان پی می برد. و وقتی کار به قضاوت کشید، استاد پیر این قضاوت را به جامعه سپرد نه به خود که یک انسان تنها بود، بلکه به جامعه ای که باور داشت نسبت به آنها برتر است.

فیلم داستان دو دوست را روایت می کند که با این عقیده که ابرانسان هستند دوستشان را به قتل می رسانند وجسد را در صندوقچه ای پنهان و صندوقچه را میز شام می کنند و ترتیب مهمانی را می دهند که در آن آشنایان آن دو و مقتول در آن حضور دارند.

وسواس خاص هیچکاک نسبت به صحنه ها و جدل های قتل در این فیلم نیز دیده می شد. این که قتل باید به بهترین شکل ممکن صورت پذیرد و همه چیز سر جای خود باشد، دغدغه اصلی شخصیت اول فیلم بود. نمونه های این چنینی را در فیلم های «سایه یک شک» و «روانی» هیچکاک هم می توان دید. صحنه قتلی که یه یک بوم نقاشی تشبیه شده بود که هر چه منظم تر بود، زیباتر جلوه می کرد.

فیلم طناب اولین کار رنگی هیچکاک به حساب می آید که از معدود فیلم هایی ست که کات های مشخص بسیار کمی دارد. کلا فیلم ۵ کات مشخص دارد و بقیه کات ها به دلیل مشکلات فنی موجود در آن زمان به صورت لانگ کات فیلمبرداری شده که در آن صحنه ها هم دوربین به پشت چیزی می رفت و پس از سیاه شدن صفحه، فیلمبرداری کات می خورد. فیلم بیشتر شبیه یک تئاتر پیشرفته بود که حاصل زحمات چند ماهه گروه بود.

خیلی از منتقدین طناب را از کارهای ضعیف هیچکاک می دانند. می توان تا حدودی این انتقاد ها را متوجه محدودیت هایی کرد که هیچکاک در این فیلم برای خود ایجاد کرده بود. در این فیلم که قرار بود به صورت پیوسته فیلمبرداری شود دیگر مشخصا نمی شد توقع تدوین های جادویی و زاویه های منحصر به فرد دوربین هیچکاک را داشت. حضور دوربین در مکان های نا مناسب نیز در بعضی مواقع به وضوح دیده می شد.

فیلم «طناب» به همراه فیلم های «مردی که زیاد می دانست»،»سرگیجه»،»پنجره پشتی»،»مشکل هری» جزو فیلم هایی هستند که هیچکاک تا زمانی که زنده بود اجازه پخششان را نداد و به میراث هیچکاک معروفند.

James Stewart در نقش روپرت استاد سابق دو دوست و John Dall در نقش براندن، طراح اصلی قتل، بسیار زیبا نقش آفرینی می کنند و من به شخصه هرگز صحنه ای را که روپرت پرده از راز قتل برداشت و آن سخنان پایانی رو خطاب کرد فراموش نمی کنم.

منبع: وبلاگ فیلم نگار

 

[nextpage title=”درباره هیچکاک و فیلم طناب”]

قسمتی از مقاله ای به قلم غلامعباس فاضلی:

 

… این مقاله اساساً در بر این نیست به آثار هیچکاک از طریق شیوه ادبی «جریان سیال ذهن» ارزش بدهد (آن گونه که شماری از منتقدان، فیلم ها را از طریق قیاس با اسطوره های کهن ادبی، فلسفی، شمایل گری، و یا حتی فیلمی از کارگردانی دیگر ارزش می بخشند.) بلکه در پی جویی و شناخت شیوه های پرداخت، شگردها، و مفاهیم مشترکی است که میان سینمای هیچکاک و شیوه ادبی «جریان سیال ذهن» وجود دارد. امروزه ویلیام فاکنر، جیمز جویس، ویرجینیا وولف و مارسل پروست را به عنوان «هنرمند»ان بزرگی می ستایند؛ در حالی که برای بسیاری هیچکاک – به رغم تلاش های «نگره ی مؤلف» – صرفاً «استاد دلهره»، «به بازی گیرنده تماشاگر» و در نهایت «فن آگاه» بزرگی است و این در حالی است که هیچکاک در حیطه ی «هنر» چیزی از همتاهای ادبی اش کم ندارد…

… «جریان سیال ذهن» در واقع گونه ای قصه روان شناختی است که به اعتقاد پروفسور لئون ایدل توسط ساموئل ریچاردسون در قرن هجدهم تحت تأثیر هانری برگسون و ویلیام جیمز پایه گذاری شد. این نوع قصه بیشتر سعی در کاوش فضای درونی ذهن بشر و تجربه های حسی او دارد. به گونه ای که به حالات ژرف ذهنی یا – به قول ساموئل کولریج – «جزر و مد ذهن» دست یابد. بر این اساس «جریان سیال ذهن» بیشتر بر ادراکات ذهنی درونی استوار است تا واقعیت های بیرونی…

… در فیلم طناب هم هیچکاک توجه خاصی به «زمان»دارد. هر چند این امر بیشتر مولود مسئله «نمای بلند» است تا توجه بخصوص مستقیم به «زمان» – «زمان»ی که هیچکاک در طناب خلق می کند یک تکه زنده و واقعی است از یک بعد از ظهر و شب در یک آپارتمان. شخصیت های خلق شده توسط او در فیلم، در یک مقطع زمانی محدود و زنده به ما عرضه می شوند. در واقع «زمان» به گونه ای آنها را به «تملک» خود درمی آورد. جویس، وولف، و فاکنر نیز تمایل زیادی به به تملک درآوردن شخصیت ها توسط زمان داشتند…

… از آنجا که سینمای هیچکاک تأکید فراوانی بر «چشم انداز ذهن» و نمایش آن دارد در آن این گونه پیچیدگی های نماهای بلند و حرکت دوربین به فراوانی به چشم می خورد. یکی از نمونه های این پیچیدگی های ذهنی فیلم طناب است. ماجرای فیلم در یک آپارتمان می گذرد و فیلم بررسی وضعیت ذهنی زوج جوانی است از لحظه ای که همکلاسی شان را به قتل می رسانند، تا زمانی که طی یک مهمانی از بستگان مقتول و معلم سابقشان در همان اتاقی که جسد مقتول در آن پنهان شده پذیرایی می کنند و پس از مهمانی، معلم سابقشان موفق به افشای جنایت آنها می شود. فیلم در نماهای بسیار بلند حدوداً ده دقیقه فیلمبرداری شده (در پایان هر دقیقه برای محسوس نبودن قطع اجباری جهت تعویض کاست فیلم خام، بازیگری قاب را به تمامی می پوشاند، البته حدود چهار برش محسوس در فیلم وجود دارد). ممکن است در نگاه اول این طور به نظر بیاید که انتخاب نماهای متحرک بسیار طولانی برای فیلم صرفاً یک «آزمایش جالب» است. حتی آندره بازن در جایی اشاره کرده بود که این فیلم می توانست با پیروی از روش های مرسوم تقطیع به همین تأثیرها دست پیدا کند و کارل رایتس نماهای طولانی فیلم را در جاهایی مسبب جلوه های «بد»، «وقفه ای که از نظر دراماتیک بی مورد است» و «تمهید بی مورد» خواند. اما نماهای بلند و متحرک تأثیری را منتقل می کنند که دست یابی به آن اساساً با روش تقطیع میسر نیست. پیچیدگی که در نماهای بلند فیلم وجود دارد و بی ثباتی که با دوربین متحرک به وجود می آید دقیقاً نمایانگر احساس ناامنی و پیچیدگی ذهنی است که زوج جوان را تهدید می کند. دوربین سیال هیچکاک در واقع ذهن آشفته ی زوج جوان را بیان می کند. در تمام طول فیلم آنها درگیر مسئله جنایت هستند، بنابراین به علت پیچیدگی و آشفتگی ذهنی نمی توانند ذهنیت باثبات و متکی به نفسی داشته باشند و این چیزی است که ما بیان درخشان آن را در دوربین بی ثبات و آشفته هیچکاک مشاهده می کنیم. هیچکاک برای نمایش دنیای ذهنی قهرمانان فیلمش همان کاری را می کند که پیشتر جویس، پروست، فاکنر، و وولف با جمله هایشان می کردند. در پایان فیلم هم هنگامی که معلم با تیراندازی به بیرون پلیس را متوجه آپارتمان می کند و ما صدای نزدیک شدن اتومبیل پلیس را می شنویم و در واقع همه چیز برای زوج جوان تمام شده. دوربین هیچکاک از گوشه ی آپارتمان با ثبات و سکون نظاره گر شخصیت هاست. بنابراین شگردهایی که هیچکاک در طناب به وسیله نمای بلند و حرکت دوربین، به کار می بندد به شدت منحصر به نوع هستند و برخلاف گفته بازن، اساساً با روش تقطیع امکان دستیابی به تأثیرهای حاصل از آنها میسر نبود…

منبع: آموزش تصویر سازی

 

 

[nextpage title=”سه یادداشت کوتاه بر فیلم «طناب»”]

 

نیما صفری: «فیلم طناب یک ایده ی عجیب و جالب دارد(نسبت به زمان ساختش) و این ایده ی درخشان با یک اجرای شگفت انگیز تصویری هم همراه شده است تا بیننده را پای صندلی میخکوب کند.استفاده از نما های طولانی-بدون کات-این حس را در بیننده القا می کند که خودش به عنوان یکی از اشخاص حاضر در مهمانی است(شاید یک مهمان ناخوانده ی نامرئی!).

اگر اشتباه نکنم در کل فیلم فقط دو کات وجود دارد که هر دو در نقاط اوج دراماتیک رخ می دهد.اما در میانه ی نماهای طولانی هم گاهی پرش تصویر رخ می دهد که نشان از کات های کارگردان است که احیانا برای استراحت دادن به بازیگران و… بوده است که وجودشان طبیعی و اجتناب ناپذیر است.در حین تماشای دقایق ابتدائی فیلم این ذهنیت به سراغم می آمد که چطور می خواهند تا آخر ادامه بدهند؟یعنی کل فیلم با یک برداشت؟که وجود این پرش های تصویری پاسخ سوالاتم را دادند.

اما جذاب ترین قسمت برای من نوع دیالوگ نویسی و شخصیت پردازی در این موقعیت نمایشی حساس و دراماتیک است.استراتژی قطره چکانی در این وجه از فیلم خیلی موثر و ستودنی است.فیلم در فیلمنامه و دادن اطلاعات نه شتابزده عمل می کند و نه بیش از حد ذوق زده ی ایده ی مرکزی اش می شود و می تواند در این زمینه بالانس را رعایت کند.

آیا واقعا کشتن یک انسان به همین سادگی است؟یکی از اساسی ترین بخش های فیلم گفت و گوی طعنه آمیز جیمز استوارت درباره ی نحوه ی به قتل رساند افراد مختلف است.او این دیالوگ ها را به گونه ای بیان می کند که گاهی بیننده هم مثل یکی از شخصیت های داخل فیلم عصبی می شود.او در حین ادای این دیالوگ ها مرز بین شوخ طبعی و جدیت را از بین می برد و سر در گمی ایجاد می کند که از نقاط درخشان بازی وی به شمار می رود.»

منبع: سینما-دیالوگ

—-

«هیچکاک دو فیلم برای کمپانی خودش، ترنس اتلانتیک پیکجرز ساخت. نخستین فیلم او در این کمپانی نخستین فیلم رنگی او نیز بود – فیلمی کم و بیش تجربی به‌نام طناب (Rope ـ سال ۱۹۴۸). این فیلم از نمایشنامه‌ای به همین نام از پاتریک همیلتُن اقتباس شده است و در آن دو جوان روشنفکر تحت‌تأثیر عقاید نیچه مبنی بر وجود ”انسان برتر“ دوست خود را به قتل می‌رسانند. آنها جسد او را در گنجه‌ای در اتاق پذیرائی پنهان می‌کنند و سپس یک میهمانی شام برای خانواده‌ٔ او برگرد آن گنجه ترتیب می‌دهند. این فیلم را جوزف والنتاین در دکوری به ‌اندازهٔ یک اتاق بزرگ، با تجهیزاتی که از کمپانی برادران وارنر اجاره شده بود با برداشت‌های ده دقیقه‌ای فیلمبرداری کرد، و در درون هر برداشت دوربین را به‌طور مداوم به‌صورت حرکات همراه (تراولینگ) بسیار پیچیده‌ای که هیچکاک طراحی کرده بود فیلمبرداری کرد. زمان نمایش فیلم زمان واقعی است و چنین می‌نماید که همهٔ فیلم در یک نما فیلمبرداری شده است، برای آنکه دوربین امکان حرکات گوناگون داشته باشد دکور پیچیده‌ای برای آن طراحی شده بود.»

منبع: هیچکاک

—-

«(( طناب )) یکی از قابل تامل ترین آثار تاریخ سینما است. اثری که ارزش بارها و بارها دیدن را به خصوص برای اهالی سینما دارد. (( طناب )) را می توان فرزند خلف زمان خودش دانست. زمانی که اوج نظریه های گوناگون زیبایی شناختی فیلم بود همانند نظریه های بازن و مانستربرگ و…. هیچکاک هم برای اینکه ثابت کند از حال و هوای روشنفکری سینما دور نیست بر طبق نظریه معروف بازن درباره تدوین درون پلان و عمق میدان فیلم معروف (( طناب )) را ساخت. تنها فیلم تاریخ سینما که هیچ کاتی در آن نخورده است و بدون کمک از عامل مهمی به نام تدوین شکل گرفته است. تنها فیلم تاریخ سینما که نیازی به تدوین ندارد. تمامی فیلم در یک زمان و مکان معین می گذرد. فیلم بر پایه ی دکوپاژ کاملا دقیق هیچکاک صورت گرفته است. تمامی حرکات دوربین از قبل حساب شده است و حدود شش ماه تمرین مداوم قبل از ساخت فیلم صورت گرفته است. دکورهای متحرک ساخته شده و همه چیز طبق دستور هیچکاک آماده شده تا وی اولین فیلم رنگی خود را بر طبق نظریه های زیبایی شناسانه بسازد تا شاید در دل منتقدین جایی باز کند. ولی نه تنها در این زمینه موفق نیست، بلکه با سردی منتقدان نسبت به این فیلم بسیار پر زحمت رو به رو می شود.

خیلی از منتقدین (( طناب )) را یک تئاتر تو قوطی می خوانند و معتقدند که هیچکاک کار خاصی روی نمایشنامه هنگامی که آن را به فیلمنامه تبدیل می کرده است انجام نداده است، در صورتیکه این طور نیست. این تفکر از دکوپاژ دقیق و کاملا طرح ریزی شده ی هیچکاک ناشی می شود. هیچکاک به سبکی ناباورانه با دکوپاژ این فیلم، استادی خود را در تاریخ سینما ثابت کرده است. دکوپاژ فیلم آنچنان دقیق و پیچیده است، که بسیاری از بزرگان ادعا می کنند این فیلم چیزی جز تئاتر توی قوطی نیست.

دوربین در این فیلم شخصیت ویژه ای دارد و برای حفظ یک دستی داستان از نشان دادن نماهای P.O.V خودداری می کند. در این فیلم ما به عنوان تماشاگر در نظر گرفته شده ایم و شخصیت خود را به عنوان دانای کل و ناظر بر جریان تقریبا در همه جای داستان حفظ می کنیم. حرکات دوربین در فیلم باعث ایجاد نوعی مکاشفه تصویری می شوند و حالتی یکپارچه و یک دست به فیلم می دهند.»

منبع: ایران کلاسیک

6
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
6 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
6 Comment authors
FilmBine Amateurفرازالفردامین کورلئونهجهان Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
FilmBine Amateur
Member
Member
FilmBine Amateur

این فیلم با این‌که زمانی بیشتر از ۸۰ دقیقه نداشت، ولی کمی برای من خسته‌کننده بود. چرایی آن هم این بود که همه‌ی فیلم در یک زمان و یک جا می‌گذشت. به گمانم همه یا بیشتر بازیگران، دست‌اندرکاران و سازندگان این فیلم تا به امروز درگذشته باشند. روانشان شاد.

فراز
Guest
Member
فراز

عزیزم ۵ تا کات داشت این فیلم البته بازم خیلیه

کجا تنها فیلمی که کات نداشته فیلمو خوب ببین

الفرد
Guest
Member
الفرد

ahmad reza ro:من این فیلم رو ندیدم ولی شنیدم این فیلم رو تنها با یک سکانس گرفتن.یعنی فیلم شروع میشه و تنها جایی که کات میدن بعد از تموم شدن فیلمه.

فیلم ۱۰یا ۱۱ تا کات داره

امین کورلئونه
Guest
Member
امین کورلئونه

طناب تنها فیلم تاریخ سینماست که هیچ کاتی در آن نخورده است و بدون کمک از عامل مهمی به نام تدوین شکل گرفته است. تنها فیلم تاریخ سینما که نیازی به تدوین ندارد. تمامی فیلم در یک زمان و مکان معین می گذرد. فیلم بر پایه ی دکوپاژ کاملاً دقیق هیچکاک صورت گرفته است. تمامی حرکات دوربین از قبل حساب شده است و حدود شش ماه تمرین مداوم قبل از ساخت فیلم صورت گرفته است. دکورهای متحرک ساخته شده و همه چیز طبق دستور هیچکاک آماده شده بود. فیلم طناب در واقع یک سکانس- پلان ۸۰ دقیقه ای است که… ادامه »

جهان
Guest
Member
جهان

فیلم قشنگی است . ارزش دیدن برای چند بار را دارد . علاوه بر ارزش های تکنیکی به نظرم اوج غرور را نشان می دهد . قاتل فیلم بدون دلیل و به این خیال که وی از بقیه برتر است به خود اجازه داده دوستش که با نامزد سابقش می باشد را بکشد . و البته نامزد به او اثبات کرده است که دوستش را به قاتل ترجیح داده است . قاتل به خود اجازه هر کاری را می دهد هر قضاوتی و هر عملی . شاید مسئله ای که خیلی ها با آن دست به گریبان باشند که به… ادامه »

ahmad reza ro
Guest
Member
ahmad reza ro

من این فیلم رو ندیدم ولی شنیدم این فیلم رو تنها با یک سکانس گرفتن.یعنی فیلم شروع میشه و تنها جایی که کات میدن بعد از تموم شدن فیلمه.