Persona (پرسونا)


خلاصه داستان:

الیزابت ووگلر بازیگری است که ناگهان و بعد از یکی از اجراهایش تصمیم می‌گیرد سکوت اختیار کند تا ظاهرا مجبور نباشد در زندگی نقش بازی کند و دروغ بگوید. او بیمار نیست اما تصمیم گرفته است تا زندگی کاملا بدون کلامی داشته باشد و همراه با پرستارش «آلما» به جزیره‌ا


نقد و بررسی فیلم به قلم عادل سبحانی

آنچه پرسونا به ما نشان داد، چیزی نیست که تا به امروز خواندیم یا نوشتند. پرسونا نقاب نیست، واژه ای است که به رل های بازیگران تئاتر در اروپای شرق و مشخصا یونان می گویند.

پرسونا فیلمی است از یک فیلم. بازیگران آن رل های خود را برای فیلمی که در آن مشغول اند نمی سازند. و فیلمشان را ما بعد از اتمام نمی بینیم. بلکه به همراه آنها مانند عوامل پیش می رویم. دوباره این اثر را ببینید، با علم به اینکه آلما (پرستار) و الیزابت (هنرپیشه). هر دو یک انسان هستند، با این تفاوت که آلما برون است و الیزابت درون. در اواسط پرسونا، آلما پرستار فیلم، به دنبال بیمار خود، هنرپیشه الیزابت می دود.

کنار ساحل اند، پن از چپ به راست دوربین، بازیگران را در این درگیری همراهی می کند. دریا خروشان تر شده، و زبانه های بلندتری می کشد.

این شروع مبتدیانه، بهترین نوع آغاز برای نوشتن درباره شاهکار پرسونا است. جایی که همه چیز فقط در تفکرات آلما می گذرد.

اعضای تشکیل دهنده سکانس ابتدایی، پلانهای فراوانی از فیلم های سینمای آغازین، نشان مردانه و زنانه، به صلیب کشیده شدن، سربریدن آهو، دو زوج پیر که در خواب فرو رفته اند و پسر بچه ای است که گویا به هم مربوط می شوند.

هنرپیشه الیزابت از دومین برداشت خود در فیلم جدیدش، تصمیم می گیرد سکوت اختیار کند. از این رو آلما که پرستار آماتوری است، برای مراقبت از وی مامور می شود.

فیلم را با ملاقات دکتر و آلما آغاز می کنیم، تا به وی و مخاطب توضیح دهد که الیزابت دختر آرام و قدرتمندی است، دلیل سکوتش را هم هیچ کس نمی داند. در اولین ملاقات دو پرسوناژ اصلی فیلم، دوربین به طور ثابت و با انتخاب قابی ساده، سعی در انتقال بی آلایشی هر چه بیشتر این رو در رویی دارد. آلما از اتاق خارج می شود تا شام الیزابت را برای وی بیاورد، در همان حین، دکتر در راه روی بیمارستان و از بیرون قاب می پرسد: چطور بود؟ آلما در جواب به او می گوید: صورتش چقدر نرم است، تقریبا کودکانه است، او نیاز به پرستار مسن تر و با تجربه تری دارد، کسی که از زندگی چیزهای بیشتری بداند.

آلما پرستار درون خود است، جایی که نمی تواند آرامش کند. وی زندگی سختی دارد، بچه ای را بدنیا آورده که تظاهر می کند از او متنفر است، در واقع وی عاشق کودک و زندگی خود است، اما همچنان نقشی را بازی می کند که خود نمی پسندد، وی از دومین برداشت خود در فیلم جدیدش، سکوت اختیار نمی کند. بلکه تصمیم می گیرد تا کمی با خود و زندگی رو راست تر باشد. در اولین ملاقات، زمانی که شرح حال الیزابت (یعنی درون خود را می کند)، به دکتر می گوید: صورتش کودکانه است (درون من بزرگ نشده)، او نیاز به پرستار مسن تر و با تجربه تری دارد (من هنوز برای کمک به خود جوان هستم)، کسی که از زندگی چیزهای بیشتری بداند (هنوز خیلی چیزها در زندگی است که من نمی دانم). شاید با یک بار مشاهده فیلم، برداشت هیچ کس از دیالوگ های آلما اینگونه نباشد. اما همین که باری دیگر پای این فیلم بنشینید، متوجه می شوید، که انتخاب های برگمان برای مکث، فرود، و اوج های بازیگران به چه اندازه استادانه بوده، و به واقع تمام آنها را لمس و درک می کنید.

در ملاقات بعدی، آلما پرده اتاق الیزابت را کنار می زند و به وی می گوید: فکر می کنم دوست داشته باشید غروب آفتاب را نگاه کنید. سکانس، قبل از کات خوردن با حرکت آرام آلما به سمت تخت الیزابت پی گرفته می شود. در ضد نور بازتاب غروب خورشید آلما به الیزابت می گوید: رادیو را روشن می کنم، با صدای کم.
بازخورد کاراکترهای رادیو، الیزابت را به خنده می اندازد و باعث می شود تا آلما در واکنش به خنده الیزابت با وی همراه شود.
در میان آن همه قهقهه، صدای کاراکترهای رادیو که در حال گفت و شنود تیره ای هستند به گوش می رسد، یکی از آنها با حالتی طلبکارانه به دیگری می گوید: تو از رحم چه می دانی؟ تو از یک مادر چه می دانی؟ از درد خون بار یک زن چه می دانی؟
همین چند دیالوگ باعث می شود تا الیزابت عصبانی شود و صدای رادیو را ببندد. سکانس با بازی الما ادامه پیدا می کند تا جایی که وی برای الیزابت می گوید: من شما را نمی فهمم، دوست دارم به سینما برم اما چنین شانسی زیاد نصیبم نمی شود، هنرمندان را بسیار تحسین می کنم، فکر می کنم هنر در زندگی بسیار مهم است به خصوص برای کسانی که مشکل دارند. پس دوباره دستش را به سمت رادیو دراز می کند که شاید موسیقی بگذارد. صدای موزیک رادیو سکانس را تا شب بخیر آلما همراهی می کند، سکانس قطع می شود اما موسیقی نه، گویا صدای رادیو تا اتاق آلما هم به وضوح می آید.
آلما در تخت خواب اتاق اش، با لحنی که گویای تحمیل به وجود حقیقی خود است می گوید: مسخره است، تو می توانی هر یک از آن راه های قدیمی را پیش بگیری، و یا هر کار دیگه ای بکنی، من و کارل هنریک با هم ازدواج می کنیم و صاحب دو بچه خواهیم شد، که من آنها را بزرگ می کنم، این تصمیم گرفته شده و جایی درون من است، من اصلا نباید چیزی را مرتب کنم، این به آدم احساس ایمنی میدهد، من دارم کاری را انجام می دهم که دوستش دارم، این هم چیز خوبی است، منتهی به چیزی دیگر، ولی خوب است.
در ابتدای سکانس گذشته، آلما پرده را کنار می زند با علم به آنکه نیاز دارد نور خورشید به وی بتابد (او از درون خود محافظت می کند). در بازخورد دو پرسوناژ با درگیری کاراکترهای رادیو، درون آلما (الیزابت) با شخصیتی از بازیگران رادیو همزادپنداری می کند، و گویا آنکه چیزی به یادش آمده سریعا رادیو را خاموش می کند، در ادامه ی همین اوج الما، درونش را کتمان، و باز همان نقشی را که دوست دارد بازی می کند. در انتهای سکانس اول صدای موزیک رادیو همان گونه که در اتاق الیزابت است، در اتاق آلما نیز به گوش می رسد، که گویای جدایی دو کاراکتر از یکدیگر در حالی که یکی هستند دارد، و هم می توان این گونه برداشت کرد که هر آنچه الیزابت از رادیو فهمید را، آلما هم درک می کند.
برون الیزابت (الما)، در اتاق خود با فاصله ای که از درونش گرفته، شروع به بازگویی آرزوهای زندگی اش می کند، آرزوهایی که در نقشش آرزو است، نه در بطن.

آلما در اتاق خود به خواب فرو می رود، از آن سو می بینیم که الیزابت هنوز نتوانسته بخوابد، ناچار تلوزیون نگاه می کند. تلوزیون صحنه اعتراض مردم بر علیه سیاستمداران را نمایش می داد، جایی که یک مرد، برای پایان دادن به این نوع نگرش پارانویایی سران، خود را به آتش می کشد. این صحنه فجیع الیزابت را می ترساند. سکانس به فردای آن روز کات می خورد، جایی که گویا نامه ای برای الیزابت به دست آلما رسیده، و وی می خواهد آن را بخواند.
نامه از طرف شوهر الیزابت بود، که بازگوی خاطرات خوش گذشته ایشان است. حرف های شوهر الیزابت به مذاق او خوش نیامد و وی برگه را مچاله کرده، در خود فرو رفت.
آلما رویش را به الیزابت می کند و به او می گوید: به همراه نامه عکسی از پسرتان هم فرستاده شده، می خواهید تماشاش کنید؟
دوربین الیزابت را می گیرد، تا جایی که عکس پسر بچه وی از گوشه کادر وارد تصویر می شود، الیزابت دست دراز کرده و عکس فرزند خود را از آلما می ستاند، تا پاره اش کند.
تمام فیلم در سکانس بعدی، یعنی ملاقات الیزابت و دکتر خلاصه می شود، جایی که دکتر از الیزابت می خواهد تا با آلما به ویلای ساحلی او بروند.
کل داستان هم از نظر ابژکتیو و هم از نظر سوبژکتیو در اینجا خلاصه می شود، دکتر رو به الیزابت می کند و به وی می گوید: الیزابت، دیگر دلیلی ندارد که در بیمارستان بمانی، فکر می کنم این کار فقط به تو صدمه می زند، اگر نمی خواهی به خانه برگردی، پیشنهاد می کنم با خواهر آلما به ویلای تابستانی من در کنار دریا بروید.

می دانم که درک می کنی، تو یک رویای ناامیدانه هستی، نه رویای انجام دادن کاری، بلکه تنها رویای بودن؛ هر لحظه آگاه و هوشیار و در عین حال؛ آن برهوتی که خود از تصویر خودت تصور می کنی با تصور دیگران از تو، فاصله دارد؛ احساس سر گیجه، و نیاز سوزنده و مداوم به نقاب از چهره برافکندن، و بالاخره شفاف شدن، خلاصه شدن، همچون شعله ای خاموش شدن، هر لرزش صدا دروغی است و هر هیبتی اشتباه، و هر لبخند شکلکی است؛ خودت را بکشی؟ نه، کار خیلی زشتی است، کاری که نباید کرد؛ اما می توانستی بی حرکت بشوی، ساکت بمانی، در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی گویی، می توانی خودت را از همه جدا کنی یا در اتاقی مبحوس بمانی، به این ترتیب دیگر مجبور نیستی نقش بازی کنی، ماسک به صورت بگذاری و شکلکهای دروغین بسازی، یا لابد اینطور فکر می کنی؛ اما حقیقت به تو نیرنگ می زند، مخفیگاه تو مهر و موم نیست، زندگی از هر روزنه ای به درون نشات می کند، و تو مجبوری عکس العمل نشان دهی، هیچکس نمی پرسد که آیا این بازتاب اصیل است یا نه، آیا تو واقعی هستی یا ساختگی، این تنها در تئاتر مسئله مهمی است؛ راستش را بخواهی حتی در آنجا هم مهم نیست، الیزابت، من می فهمم که تو عمدا ساکت می مانی، حرکت نمی کنی، تو این فقدان اراده را در وجودت نظم بخشیده ای، این را می فهمم و تو را تحسین می کنم، فکر می کنم باید انقدر بازی را در این نقش ادامه دهی تا علاقه ات نسبت به آن از بین برود، بعد می توانی این نقش را رها کنی، مثل نقش های دیگرت.
در ابتدا، جایی که آلما می خوابد و الیزابت بیدار می ماند، در حقیقت آلما خوابیده و از درونش که الیزابت است دارد خواب می بیند، خواب وحشتناکی بود، که تنها از رگه های سیاسی این فیلم است و نه چیز بیشتری.
صبح روز بعد زمانی که آلما نامه را برای الیزابت می خواند، او درون دگرگون شده و تنها در تصوراتش تصویر فرزند خود را پاره می کند، چون پایان فیلم می بینیم همان عکس دست نخورده و سالم روی میز، جلوی الیزابت است.
سکانس بعدی را می شود به دو صورت تحلیل کرد جایی که دکتر به الیزابت می گوید به ویلای ساحلی برود.
این سکانس تشکیل دهنده کل فیلم است و تنها با تحلیل جملات دکتر می شود تمام روند پیش رویمان را بررسی کنیم، دکتر از الیزابت می خواهد به ویلای ساحلی اش برود، این به آن معنی است که به حرف هایم گوش کن، تمام آن جملاتی که دکتر در این سکانس می گوید، در ادامه راه و در جایی که ما با تصورات الیزابت سفر می کنیم اتفاق می افتد.
یعنی ویلای ساحلی تنها حرف های روان پزشک است.

اختصاصی نقد فارسی

نقد و بررسی فیلم به قلم

یک بازیگر مشهور،هنگام بازی در نمایش(الکترا)ناگهان روی صحنه‏ قدرت تکلم را از دست می‏دهد.زبان‏پریشی-چنان‏که می‏دانیم-اختلالی‏ عصبی است که علل گوناگونی دارد.در این‏جا به نظر می‏رسد پای اعتراض‏ بر علیه دنیایی در میان است که بیست سال پیش ظهور اردوگاه‏های‏ آدم‏سوزی نازیستی را امکان‏پذیر ساخت و امروز جنگ ویتنام را.سکوت- یا به عبارتی رد هرگونه امکان ارتباط-به نشانهء اعتراض،ضمنا تعلق بازیگر به دنیایی را نشان می‏دهد که در واقع علیه آن اعتراض دارد:او به زبان زندگی‏ واقعی قادر به بیان حال نیست و فقط به زبان خیالی روی صحنه می‏تواند ابراز وجود کند.در واقع بازیگر خودخواه،عقیم و منفعل فیلم دست رد به‏ سینهء دنیایی می‏زند که به قامت و نقش خودش دوخته شده است.

او را در بیمارستان بستری می‏کنند و به زودی تحت مراقبت‏های پرستاری‏ دوست‏داشتنی،ساده و کاملا معمولی قرار می‏گیرد.دو زن برای اقامت به‏ خانهء کوچکی در ساحل دریا می‏روند،با این امید که تنهایی،هوای آزاد و خورشید بازیگر را بهبود ببخشند.اما این پرستار که تحت الشعاع‏ شخصیت قدرتمند زن بیمار قرار می‏گیرد،با او همذات‏پنداری می‏کند خلاصه به او دل می‏بندد.اما او عاشق یک ظاهر پوچ و مردهء انسانی شده‏ است؛عاشق کسی که چیزی نیست جز یک«پرسونا»-واژه‏ای لاتین به‏ معنای«نقاب»-که امروزه(با تفسیری یونگی)بخش ظاهری و اغلب نمایشی‏ زن روان‏پریش را نشان می‏دهد(در مقابل«آنیما»که بخش پنهان و ژرف‏ وجود انسانی‏ست).بازیگر که نشانی از حیات ندارد،در حکم‏ خون‏آشامی‏ست که زندگی دیگران را می‏مکد؛با بی‏پروایی رابطهء جسمی را می‏پذیرد اما رابطهء عاطفی را پس می‏زند.به یاد بیاورید هنگامی را که پرستار به شب اول عشق‏شان اشاره می‏کند و بازیگر تظاهر به فراموشی می‏کند.

پرستار در اوج نومیدی از بسته بودن لجوجانهء تمامی راه‏های ارتباطی،خود را به خشونت می‏سپارد و می‏کوشد با تکان دادن بازیگر رعشه‏ای از زندگی‏ را به کالبد معشوق خود منتقل کند.اما بیمار واکنشی نشان نمی‏دهد و دو زن‏ از یکدیگر جدا می‏شوند.پس از آن‏که بازیگر یک بار دیگر در بیمارستان‏ بستری می‏شود،سرانجام تصمیم می‏گیرد اولین(و آخرین)حرف خود را به‏ پرستار مأیوس بگوید.حرف او این است:”هیچ”.»

این داستان پرسونا ساختهء اینگمار برگمان است.فیلمی که-هم‏چون سایر آثار این فیلمساز فرهیخته و فلسفه‏باف-می‏تواند در سطوح مختلفی مورد بررسی قرار بگیرد.سطح روان‏شناختی و واقع‏گرایانهء فیلم بر سطوح دیگر مقدم است:داستان حیاتی و-به اندازهء کافی-سنتی عشقی یک‏طرفه‏ (هم‏جنس‏گرایی اهمیت چندانی در آن ندارد)بین آدم ضعیف‏تری که عشق‏ می‏ورزد و آدم قوی‏تری که عشق نمی‏ورزد.سطح دوم ایدئولوژیکی و نمادین است:بازیگر می‏تواند تجسمی باشد از تمدن غرب که دستخوش از خودبیگانگی است و دیگر راهی برایش نمانده جز این که نقشی فاقد محتوا را بازی کند یا سکوت اختیار کند.سطحی فلسفی نیز در فیلم هست که‏ احتمالا برمی‏گردد به تفکر کی‏یرکه گارد:همان حس گناه که اضطراب و درماندگی را به دنبال دارد.و سرانجام سطح جامعه‏شناختی فیلم این است: برگمان به عنوان کارگردانی بورژوا وجوه منفی طبقهء خویش را به تحلیل‏ می‏کشد،بدون آن‏که در پی جست‏وجو و تبیین علت‏ها باشد.اما اگر تمامی‏ این سطوح در آثار پیشین و برتر این فیلمساز هم‏پوشی داشتند-چنان‏که در تمامی آثار ناب و راستین خلاقه مشاهده می‏شود-در این‏جا هم‏زیستی دارند بدون آن‏که به ابهام خاص شعر دامن بزنند.از این نقطه‏نظر پرسونا بیش‏تر اثری کاربردی می‏نماید تا الهام‏بخش؛کما این که بهترین بخش‏های فیلم‏ فصل‏های روان‏شناختی و واقع‏گرایانهء این رابطهء عاشقانه است:از جمله‏ سکانس دیدار شبانهء بازیگر از پرستار در اتاقش؛یا سکانسی که پرستار خشمگین و مستأصل،شیشه‏خرده‏های لیوانی شکسته را روی زمین‏ می‏گذارد تا وقتی بازیگر پابرهنه روی آن‏ها قدم بزند،زخمی شود.این‏ها دو تا از بهترین سکانس‏های سینمای برگمان است:چرا که اثر فوق العاده‏ ساده‏ای روی تماشاگر می‏گذارد و در عین حال معنایی ژرف و مرموز دارد. بازی بی‏بی اندرسن در نقش پرستار و لیو اولمن در نقش بازیگر عالی‏ست. برای فیلمی مثل پرسونا که سرشار از نماهای درشت و به عبارتی کم‏تر سینمایی و بیش‏تر متکی به گفت‏وگوهاست،فیلم‏برداری بسیار زیبای سون‏ نیکویست،درخور توجه است.

منبع:ماهنامه ی سینمایی «هفت» آبان 1383…شماره 15

نقد و بررسی فیلم به قلم

تحلیل و بررسی فیلم پرسونا از منظر روانشناختی

علم روانشناسی، كوشش تحسین‌برانگیزی در كنكاش لایه‌های درونی انسان می‌كند، روح و روحیه را همچون یك پرتغال پرك می‌نماید تا به هسته درونی، مركز كنترل اراده و تفكر و شاید بالاتر از اینها ماهیت و هویت بشری برسد. این تلاشها سالهاست كه ذهن روانكاوان را درگیر می‌كند و روانشناسی را به وادی استدلال كشانده است، جایی كه دوپامین و هیستری نمی‌شناسد و تنها با عقل و كلام می‌تازد؛ می‌گوید و تبیین می‌نماید. این است كه سایكولوژی را حكمت‌‌آمیز می‌كند و در تودرتوی علم كلام استخراج می‌نماید و باعث می‌شود رفتارها و هنجارهای روانی به تفكر و نظام فكری نزدیك باشند تا بیماری و عدم توازن. اما اگر اندیشه نباشد روان نیز كاری از پیش نخواهد برد و این است كه فوبیای بزرگ روان را از رویارویی با منطق باز می‌شناسد، اینجاست كه روانشناسی از فلسفه شكست می‌خورد. در این میانه، سینما به عنوان رابطه‌ای نا متناقض و البته امین، بین این علوم استدلالی پل می‌زند و آنها را به یكدیگر نزدیك می‌نماید. چیزی كه البته رسالت هنر است و هنری نظیر سینما، صد البته كه رسالت‌های خاص خویش را دارد. به همین سیاق، پرسونا، فیلم تفكر برانگیز اینگمار برگمان شكل می‌گیرد و ذهن را جایی بین مولكولهای شیمیایی كه ممكن است اسكیزوفرنی ایجاد بكنند و نظریات منطقی و وابسته به علیت رها می‌نماید. این رهایی بسیار شایسته است چون به هر تقدیر مرز مشخصی بین علوم دقیقه و استدلالی موجود نیست. لذا پرسونا، فیلمی فلسفی محض نبوده و همچنین روانشناسانه نیز نمود نمی‌كند. این فیلم راه دیگری می‌پیماید، راهی كه بر نظام اندیشمندانه و جهان‌بینی بشری رد پا جا می‌نهد.

آنچه درون انسان است، در پرسونا شكل می‌گیرد، توسعه می‌یابد و در شكلی ظاهری مخفی می‌گردد. پرسونا انسان را از درون می‌نگرد و بیرون را همچون لباسی كه می‌تواند هر روز یك رنگ و یك مدل داشته باشد رها می‌كند، چیزی كه در عمل نیز به رهایی می‌انجامد و ابزار رهایی چیزی جز سكوت نیست. سكوتی كه جنسش فریاد درونی است و از عمق وجود برمی‌خیزد، چیزی كه همچون آب پشت سد اندك‌اندك جمع می‌گردد و انباشتگی ایجاد می‌كند. پرسونا در مفهوم نقاب، چه چیزی را قرار است ماسكه كند؟ چه حقیقت تلخی وجود دارد كه می‌بایست توسط نقاب خنده و تجاهل مخفی بماند و چه ماسكی با طرح فرشته چهره شیطانی بشریت را پنهان می‌نماید؟ كنكاش و تحقیق برای یافتن چنین پاسخهای اسكلت و ساختار پرسونا را تشكیل می‌دهد و نقاب را تنها پاك كردن صورت مساله معرفی می‌نماید؛ چیزی كه تنها ظاهرسازی می‌كند و باعث می‌گردد فاجعه خلقت بشر، كه با ایدئولوژی و افكار ناهمگون با ذات آفرینش آلوده‌تر و به نوعی مسخره‌تر شده است كم‌رنگ جلوه كند. برگمان بدون اینكه تعارضی ذاتی و سرشاخ شونده با طبیعت ایدئولوژی داشته باشد آن را به مسلخ می‌كشد، ایدئولوژی میخی است كه بر دستهای انسان كوفته می‌شود و او را در دو چوب متقاطع به نام صلیب و با ماهیت اعتقاد مصلوب می نماید.

بعد از مقدمه سریع؛ برگمان كلی گویی را كنار می‌گذارد و فیلم را با بستن دیباچه ابتدایی افتتاح می‌كند. حالا الیزابت به عنوان نماینده یك انسان كه درد نقاب دارد پیش روی ماست. در ابتدا توجه به شغل الیزابت ضروری به نظر می‌رسد، او یك هنرپیشه است. این شغلی است كه در آن باید احساسات و ماهیت را بازسازی كرد و مجدداً ارائه داد. چیزی كه دائم انسان را نقاب‌دار می‌كند؛ خوشحالی در عین اندوه، ناراحتی در هنگام خشنودی، خشم در عین خونسردی، حسادت در كنار بی‌تفاوتی و انواع دیگر حالتهای روحی در كنار متضادشان اولین تجربه نقاب‌گذاری برای آدمی است، او همواره خنده و گریه خود را بازسازی كرده است و این امر او را از ماهیت خویش دور نموده است. او تصمیم می گیرد همه نقابهای سفارشی پیشین را به كناری بگذارد و از نقاب مخصوص خودش استفاده كند. دوگانگی شخصیت یا Multipersonality چیزی نیست كه الیزابت را درگیر بكند. از نظر روانشناسی این بیماری نوعی روان‌پریشی پریودیك و یا با دوره زمانی ثابت است كه در آن از قدرت اراده خبری نیست. در چندشخصیتی، شخص تصمیم نمی‌گیرد كه خود راعوض كند بلكه خودآگاه این كار را با توجه به سیستم ناهنجار رویا و حقیقت انجام می‌دهد. پس در بیماری، تنها ناهنجاری وجود دارد اما در مورد الیزابت یك تصمیم آگاهانه منجر به گرفتن نقاب می‌شود. سكوت او از روی اراده است و اراده‌ای كه بیمار هم نیست و تنها یك جرقه شعله آگاهی او را زبانه می‌دهد و تشدید می‌كند. این كه شخصی از روی آگاهی ساكت شود بسیار متفاوت است با اینكه كسی بر اثر ناهنجاری سكوت بكند. پس هر ایده درباره حالت بیمارگونه الیزابت نوعی خبط به حساب می‌آید چنانكه برگمان نیز بر این گفته تایید دارد؛ در جایی دكتر می‌گوید كه الیزابت از نظر جسمی و روحی سالم است. مساله الیزابت چنانكه كلی الیور در نقد فلسفی-روانی خود بر اساس مدل روانشناسی لكانی و به توجه به دیالكتیك هگل نشان می‌دهد مساله دیدن خود در دیگری است. تز و آنتی‌تز هگل با عنوان پدیده و متضاد آن در مقام نظریه در اینجا تبدیل به «خود» و «دیگری» شده است، خودی كه در روند آرام و دگردیسی منفعل تبدیل به دیگری می‌شود و حال آنكه دیگری در خود مستتر است. توجه كنید كه در انتهای فیلم تشخیص این كه آلما به الیزابت تبدیل شده یا برعكس مشكل به نظر می‌رسد. باید چنین باشد، چون تشخیص پدیده و ضد‌پدیده در یك قالب انسانی عملا دشوار و شاید غیر ممكن است. یك حراف می‌تواند مسكوت و یك لال می تواند ناطق باشد.

برگمان، آلما و الیزابت را دو روی سكه بشریت می‌داند. یكی به درون پناه می‌برد _تز_ و دیگری زندگی را برمی‌گزیند و برون‌گرایی می‌كند _آنتی‌تز_ و در این میان، دگردیسی –سنتز- مهم است. چیزی كه پرسونا را تشكیل می‌دهد، تحول این نقاب در یك پلان تاكید می‌شود، جایی كه نیمی از چهره آلما بر چهره الیزابت فید می‌گردد تاكیدی موفق بر این امر است. برگمان نمی‌گوید یكی به دیگری تبدیل می‌شود بلكه بیان می‌كند كه تحول (در مفهوم خاص منطبق شدن) وجود دارد و نقاب مستور كننده نیست؛ همچنین خود در دیگری تبلور می‌یابد و به بیانی دیگر ضمیر ناخودآگاه با خود آگاه منطبق می‌گردد و در این حالت چیزی برای مخفی كردن وجود ندارد. یكی از تاكیدهای برگمان برای انطباق دو سوی نظریه دیالكتیك (بر اساس مدل لكانی كه الیور متذكر می‌شود) دو سكانس پشت سر هم با یك روایت است. در یك سكانس الیزابت شنونده است، در اینجا او نقش «خود» را بازی می كند و دیالوگهای آلما را می‌شنود. در سكانس بعدی آلما گوینده است و نقش «دیگری» را ایفا می‌نماید و همان دیالوگها تكرار می‌شود. الیزابت و آلما یك نفر هستند؟ خیر. آیا آنها دو نفر هستند؟ خیر. آیا آنها یك نفر با دو بدن هستند؟ خیر. آنها همه و هیچ هستند، كسانی كه با پرسونای سكوت در مورد الیزابت و پرسونای زندگی در مورد آلما خود را بر یكدیگر متجلی می كنند. بشریتی هستند كه توسط نقاب سعی در بهبود وضعیت ماهیتی خود دارند.

رنج مادر، كه در اوایل كار توسط الیزابت به آن تاكید می‌شود در حقیقت اشاره‌ای به روند علی نظام هستی است. هراس او از مادر شدن و نفرت او از فرزند دلیل ناخرسندی از علت بودن پدیده انسان است. مادر در اینجا، همان مادینگی خلقت است و حضور الیزابت و آلما در خانه ساحلی كنار دریا تاكید بر همین مساله است. دریا جانشینی برای مادر خلقت است و چیزی است شبیه علیت. الیزابت «خود» را صاحب قدرت علیت می‌داند و آلما را به عنوان غیر «خود» نسبت به این موضوع غریبه می‌داند. آلما در همان ابتدا خود را خلع سلاح می‌كند. او یك انسان معمولی است و انسان معمولی با «خود» غریبه است. او از علاقه‌هایش، زندگی روزمره‌اش و خاطراتش سخن می‌گوید. آلما به درونش سفر می‌كند و چون دانسته‌هایی سفر به درون حقیقت است و حقیقت هم ناگوار و تلخ، چیزی نمی‌گوید و سكوت اختیار می‌كند. اگرچه گفتنش هم كاری از پیش نمی‌برد چون مانند صحبت كردن به زبانی دیگر است. این سكوت تا جایی ادامه دارد كه انطباق دو مقوله دیالكتیكی صورت نگرفته یا به زعم برگمان پرسونا متحول و منطبق نشده است. راهبی كه در خیابان از روی اعتراض خود را آتش می‌زند در واقع اثر و ویژگی برداشتن نقاب است، چیزی كه به شدت تكان دهنده و سوزناك است و الیزابت را به غایت می‌ترساند. هرچند كیفیت این وحشت بر مخاطب متفاوت است و به ظاهر در ادامه زبان تند برگمان در بیان افكار ضد مذهبی خود است. در حقیقت، این نمایش دوباره كشتن آهوست، چیزی كه از درون برمی‌خیزد و اثری بیرونی با ما به ازای فیزیكی دارد.

ارتباط آلما و الیزابت دارای سه مرحله است. اول سكوت یا تولید نقاب، دوم انطباق یا اینهمانی دو نقاب بر یكدیگر و سوم برداشت نقاب یا تولید محصول یعنی كشف حقیقت. مرحله اول از آشنایی آلما و الیزابت تا خواندن نامه الیزابت توسط آلما را شامل می‌شود. مرحله دوم از این نقطه تا ظهور آقای وگلر (شوهر آلما یا شوهر الیزابت) كه نماد خود انسان است را شامل می‌گردد و مرحله سوم از این نقطه تا انتهای فیلم. در اینجا مجال نیست كه تك‌تك دیالوگهای دكتر در مرحله اول مذكور را ذكر و استناد كنیم كه خود فیلمنامه‌ای در نقد خواهد بود، اما با توجه به این گفتمانها، كیفیت و چگونگی مرحله اول روشن خواهد شد. الیزابت نقابی می‌سازد به فرم سكوت كه حقیقت و ماهیت را مخفی كند و آلما نقابی می‌سازد به شكل زندگی و گفتگو كه البته باز هم حقایقی را از او مخفی می‌نماید. آلما با اشاره به خاطره جنسی خود سعی در ایجاد نقاب دارد و الیزابت آلما را عنصر بیرونی خود می‌بیند، پس او را بیمار اصلی می‌داند و در نامه‌ای كه برای شوهرش (انسانیت) می‌نویسد خود را ناجی او معرفی می‌كند. آلما نامه را می‌بیند و احساس می‌كند حقیقت طور دیگری بوده و او فریب خورده است، البته نه حقیقت درباره الیزابت به طور خاص، بلكه حقیقت درباره انسان به طور كل. بعد از این آلما تغییر می‌كند. به جای درمانگری ویرانگری را برمی‌گزیند چون او از «خود» جدا افتاده است. اینكه او سعی می‌كند الیزابت روی شیشه شكسته پا بگذارد گواه این گفته است. در بخش نهایی و رویارویی با حقیقت، نیازی به نقاب نیست. آلما می‌داند كه الیزابت است و الیزابت می‌داند كه آلما فاعل اندیشه اوست. آلما به جای او با وگلر عشقبازی می‌كند و او را نوازش می‌نماید. پرسونا به قیمت تبلور حقیقت از بین می‌رود و حالا همه چیز بروز كرده است. وقتی الیزابت به درك كامل می‌رسد انزجار خود را از «دیگری» با گازی گه به سبك خون‌آشامها می‌گیرد نمایش می‌دهد. انزجاری كه علتش برداشتن نقاب است.

فیلم در سه جا به سینما اشاره می‌كند؛ ابتدای فیلم كه نوار سلولوئید و آپارات نمایش داده می‌شود و سوختن نوار سلولوئید، در انتهای فیلم و باز سوختن نوار و در اختتامیه رابطه آلما و الیزابت، گروه فیلمبرداری را می‌بینیم كه دوربین را تا جایی كه از الیزابت كلوزآپ بگیرند نزدیك می‌شوند. ظاهراً سینما با تلقی هنری آن، پرسونای دیگری از دانسته‌های آدمی است. زندگی سینمایی است بدون سناریو كه فالبداهه ساخته می‌شود اما، پر از نقاب. الیزابت از استفاده از نقابها ناخرسند است. او از گفتمان آلما ناخرسند است و او از اینكه نطق باعث ایجاد دروغ می‌شود ناخرسند است. در انتها بشر جدا افتاده از ماهیتش، دست به سوی مادر فلسفی خود دراز می‌كند. زنی در قاب، زیر نقاب و محو. انسان سعی می‌كند شفاف‌سازی كند، پرسونا را كنار بزند و به ماهیت برسد اما فیلم تمام است؛ شعله‌ای می‌سوزاند و سپس خاموشی. سینما تمام می‌شود و زندگی به همچنین و نقاب هنوز باقی است.

تحلیل گر:شیدا مقانلو

منبع:دراماتیک

نقد و بررسی فیلم به قلم

اکثر فیلم هاى اینگمار برگمن سوئدى به دشوارى قابل دیدن اند ولى یکى از آنها بیش از سایرین وصف و حال آثار سبک هارور (وحشت) را دارد و آن فیلم «پرسونا» محصول ۱۹۶۶ است، حتى اگر به طور مستقیم و براساس شواهد و ادله مستقیم هیچ جایى دراین ژانر نداشته باشد.

دراین فیلم با کاراکتر الیزابت ووگلر آشنا مى شویم که یک بازیگر معروف تئاتر و صحنه است و از یک بیمارى عصبى رنج مى برد (با بازى لیواولمن). او به پرستار ویژه خود الما (بیبى اندرسون) امیدبسته است. پرستارى که در رؤیا غرق است ولى از هیچ کمکى به این بیمار رویگردان نیست.

ازهمان نگاه و نماى اول ما الما را زنى آماده براى ایثار و حتى مرگ مى یابیم و الیزابت چنان متمرکز بر خود و خواست هایش است که برگمان نما و حالت یک خون آشام را به وى بخشیده است.

حاصل این وابستگى مفرط ازسوى بسیارى از منتقدان زیرسؤال رفته است ولى همیشه این سؤال وجودداشته که در پایان قصه وقتى این دو نفر به سوى زندگى مختص و جداگانه خود مى روند، سرنوشت شان چه خواهدبود و ظاهراً این کار براى الما اصلاً ساده نخواهدبود. و حتى مى توان ادامه زندگى او را فاجعه آسا تلقى کرد.

برگمن درطول فیلمش بازهم به ارزیابى «فروید» وارائه کاراکترهایش پرداخته است.

زنان در اکثر فیلم هاى او خشونت هاى روحى را دشوارتر از تصادفات جسمى تحمل مى کنند.

دو کاراکتر اول پرسونا رفتار موهومى دارند ولى هردو به گونه اى آشکار معترض اند. الما حاضر است قطعه اى شیشه شکسته را زیرپاى الیزابت بگذارد تا او آسیب ببیند ولى الیزابت به رغم شخصیت بسیارقوى ترش، دراین مرحله از زندگى اش از او ملایم تر و کمتر آماده تعارض است.

برگمن با تأثیرپذیرى از فرضیه هاى فروید در خصوص پوچ گرایى و توصیف آن به عنوان یک بیمارى، الیزابت را زنى نشان مى دهد که تکامل و زیبایى خود را پاس مى دارد اما دائماً از وحشت هاى برخاسته از زندگى دیگران متأثر مى شود و ازآن جمله است صحنه مربوط به رنج یک عابد ویتنامى. نه او و نه الما آماده یک ارتباط تازه در زندگى خود نیستند و برعکس از آن گریزانند و نوعى ناامیدى صرف درحرکات هردو موج مى زند.

درنگاه فروید یک عشق حقیقى و موفق دراحیاى انسان ها بسیارموفق است و هردو شخصیت اصلى «پرسونا» درراهى خلاف این حرکت مى کنند و هردو به قدرى متمرکز برخود به تصویر کشیده مى شوند که نمى توانند در درازمدت وابسته به دیگرى باشند و بنابراین فرضیه فرویدى «نجات از طریق عشق» براى آنان مصداق و کاربرد ندارد.

در برخى صحنه ها خصلت پوچ گرایى درکاراکتر الیزابت نمادى آشکار و وسیع دارد. او پس ازاجراى نمایش الکترا، به کلى از ظواهر و زندگى دنیوى کنارمى کشد و اهمیت کمى را براى همسر و فرزندش قائل مى شود. به نامه همسرش جواب نمى دهد و درسکانس آغازین فیلم عکس پسرش را پاره مى کند.

دررفتار الما هم چنین منفى گرایى محسوسى نموددارد و بدتر و جالب تر از همه این که هردو به یکدیگر به چشم نماد بیمارى اى مى نگرند که نمونه آن دروجود خودشان هم هست. با این حال الیزابت آشکارا از پرستار الما به عنوان وسیله اى براى بهبودى خود و غلبه بر بیمارى اش سودمى جوید.

صحبت هاى آنان و دیالوگ فیلم برگمن درهمین راستا حرکت مى کند. یک نوع بلاتکلیفى درحرکات هردو هست. الما مى خواهد اضافه بر پرستارى از الیزابت دوست او هم باشد. اما الیزابت بیشتر رویه بیرونى ماجرا را مى بیند و لغزش هاى مقطعى الما براى او جالب تر است.

فروید گفته است پوچ گرایى و ناامیدى مستقر در وجود زنان، همیشه از احساس مشابه دروجود مردان بیشتر است.

او افزوده است وسیله و راهى که اکثر مردان براى غلبه براین حس به آن روى مى آورند، تکیه بر فرزندانشان است. درهمین راستا الما به الیزابت به دید زنى مى نگرد که اگر هم بچه دار شده فقط براى پاسخگویى به کسانى بوده است که مى گفته اند او نمى تواند به لحاظ احساسى یک مادر باشد.

با این که فرزندش وى را دوست دارد، اما الیزابت نمى تواند ایثارى را بپذیرد که لازمه مادربودن است. او بچه اش را به یک پرستار واگذارمى کند و به صحنه تئاتر بازمى گردد تا با تکیه بر احساس و دلگرمى ستایش شدن توسط هنردوستان زندگى کند.

شاید الما با نگاهى توأم با تحسین و حسادت به الیزابت مى نگرد زیرا او همین دلخوشى را هم ندارد و اوج دلگرمى و روابطش، شیرینى و رضایت پاسخگویى به بیمارانى است که باید در روند بهبودى شان مشارکت کند.

توصیفى که از الما طى فیلم به دست داده مى شود، سرراست تر و روشن تر است. او ۷برادر دارد و مادرش مثل خود وى پرستار بوده است.

بنابراین او تکامل زندگى اش را درخدمت کردن به دیگران (بیماران) جسته است و تنها بارى که به یک مرد دل بسته، آن مرد مسن تر ازوى بوده و همسرى داشته است. او نامزد فعلى اش را دوست دارد اما در یک سردرگمى وسیع به سرمى برد و نمى داند با او و زندگى اش چه کند. از همان اولین برخورد با الیزابت، الما را از دیدن یک زن مجهز به شخصیتى قوى حیران و یکه خورده مى بینیم. با این حال اواز همان آغاز سعى دارد براى الیزابت چیزى بیش از یک پرستار باشد. او تا به آن حد پیش مى تازد که مى خواهد تبدیل به او شود و چون نمى تواند، به وى آسیب مى رساند. شاید این پرستار باز بر اساس فرضیه هاى فروید ناکامل بودن خویش را وسیله و دلیلى براى رویکرد بیشتر به انسان مى داند که هر چند حالا مخدوش است اما با اوجگیرى در صحنه تئاتر به پله ها و مدارجى رسیده که براى خود او غیر ممکن است. قدر مسلم این که او در عین درمان کننده بودن، خود نیازمند به آدمى قوى تر است. او در الیزابت آدمى را مى بیند که هم در اصل قوى تر از وى بوده و هم در گذشته هر چه بیشتر گشته بود توانى همچون او را در نزدیکان خود نیافته بود.

این چنین است که پرستار الما در نگاه نخست یک منجى و در نگاه ثانوى و عمیق تر، یک مایه عذاب و خود محتاج کمک دیگران است. هم ذات پندارى او با مادرش چشمگیر و قوى است و حتى حرفه اى همچون او را برگزیده است. او کمتر از پدرش صحبت مى کند اما معلوم است که مانند بسیارى از زنان در شکل گیرى زندگى او در بزرگسالى، پدر وى نقشى محسوس داشته است. با این حال همین پدر او را پس زده و بعد از این که مرد محبوب وى نیز او را به خوشبختى مورد نظرش نرسانده، موضع گیرى پرستار الما در قبال تمام مردان منفى شده و حالا نامزد او باید خصلت هاى برخاسته از این منفى گرایى را تحمل کند. هر ۷ برادر او از او مسن ترند. بنابراین او حتى نتوانسته است یک «خواهر بزرگ مادروار» براى آنها باشد و جاى خالى این نکته نیز در زندگى اومحسوس است.

همه اینها و راضى نبودن الما از زندگى اى که سرشار از اهداف از دست رفته بوده، او را به مجموعه اى از تضادها و افسوس ها بدل کرده و کمک به بهبود کاراکتر الیزابت راهى براى جبران آن است. همان طور که پیشتر گفتیم این هنرپیشه بارز تئاتر همه چیز هایى هست که خود الما هرگز نبوده است. الیزابت مغرور و متکى به خود است و تحسین را در دنیاى هنر براى خود کسب کرده که براى الما نیل به آن حتى در عالم نجات بیماران از مرگ امکانپذیر نبوده است. از همان شروع ارتباط مشخص است آن که در درازمدت تأثیر بیشترى مى پذیرد و زندگى آینده اش دگرگون مى شود، الما است و نه الیزابت.

شاید هم از آغاز تا پایان فیلم یک نوع جنگ قدرت بین این دو نفر وجود دارد. رؤیاى مکرر الما، بدل شدن به الیزابت است و کابوس او از دست دادن همه چیزها براثر چنین تغییر هویتى در پایان قصه او الیزابت را رها و به زندگى قبلى اش رجعت مى کند، اما نمى توان تأثیر عمیق مراوده با الیزابت را بر او نادیده و کوچک انگاشت. فیلم به ما مى گوید که وى مى تواند به زندگى اش تحت عنوان یک پرستار ادامه بدهد، با نامزدش ازدواج کند و به تربیت فرزندانش بپردازد اما همه آن چه بر گمن بر اساس فرضیه هاى غیر مستقیم فرویدى اش فراروى ما نهاده، درست در نقطه مقابل این و نشانگر این است که او باید خودکشى کند و از شر زندگى اى که دیگر براى او روشن و پربار نیست رهایى یابد.

بدترین و ترسناک ترین وجه پرسونا که آن را به طور غیر مستقیم و غیر محسوس وارد ژانر کارهاى «هارور» مى کند، این است که یک انسان بر اثر دریافت نکردن توجه و محبتى که خود را سزاوار آن مى داند، شاید به سوى خودکشى اى کشیده شود که در افکار اولیه اش جاى نداشته و محیطى قوى تر از خود او و عجز وى در هضم آن، چنین رویدادى را به او تحمیل کرده است. در تاریخ سینماى هنرى و روشنکفرانه، سکانسى که در آن الما به الیزابت اعتراف مى کند آماده است یک ظرف آب جوش را بر روى صورت او خالى کند، از ترسناک ترین صحنه ها به حساب مى آید.

هر دو زن این فیلم، ما را متوحش مى کنند و هولناک نشان مى دهند. الیزابت با کاراکترى که آماده پرخاشگرى است و الما با اشتیاق بیمارگونه اش بر حل شدن در وجود بیمار تحت سرپرستى اش در این فرضیه نه چندان دور از حقیقت، الیزابت مثل خون آشامان قصه ها مى شود که چیزى با ارزش را از وجود اطرافیانش جدا مى کند و از طریق آن به ارتزات مى پردازد. و روانى ترین خون آشامان نشان مى دهد و قاعدتاً از ارتباطش با الما نه تنها تضعیف نمى شود بلکه با حس کردن سرسپردگى وى به خودش، از درون خاکستر این ارتباط قوى تر از گذشته سر بر مى آورد اما الما باید تقاص چنین ارتباطى را تا آخر عمر پس بدهد. البته اگر عمرى طولانى براى او در پى این ارتباط متصور و مترتب باشد.

نویسنده:یکی از پروفسوران فلسفه و فیلم در دانشگاه پنسیلوانیا آمریکا

ترجمه:وصال روحانى

منبع:روزنامه ایران۱۳۸۳/۰۶/۱۶

 


ممکن است شما دوست داشته باشید

46
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
46 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
21 Comment authors
naghdooneeاحمدرضا قااسمیعلی نظریحسام  پارسmohsen mehrad Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

[&#8230 ;] ۳-نقد و نگاهی کوتاه بر فیلم &#171 ;Persona/پرسونا&#187 ; یک بازیگر مشهور،هنگام بازی در نمایش(الکترا)ناگهان &#8230 ;http://naghdefarsi.com/persona [&#8230 ;]

trackback
Member

[&#8230 ;] نقد و بررسی فیلم Persona پرسونا &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

trackback
Member

[&#8230 ;] نقد و بررسی فیلم Persona پرسونا &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

trackback
Member

[&#8230 ;] نقد و بررسی فیلم Persona پرسونا &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

trackback
Member

[&#8230 ;] نقد فارسی &#8211 ; کامل ترین وبسایت فارسی زبان نقد و بررسی فیلم های روز سینمای ایران و جهانhttp://naghdefarsi.com/persona [&#8230 ;]

trackback
Member

[&#8230 ;] ۲-تحلیل بخشی از فیلم &#171 ;پرسونا» آنچه پرسونا به ما نشان داد، چیزی نیست که تا به امروز خواندیم &#8230 ;http://naghdefarsi.com/persona [&#8230 ;]

trackback
Member

[&#8230 ;] ۳-نقد و نگاهی کوتاه بر فیلم &#171 ;Persona/پرسونا&#187 ; یک بازیگر مشهور،هنگام بازی در نمایش(الکترا)ناگهان &#8230 ;http://naghdefarsi.com/persona [&#8230 ;]

72apocalypse
Guest
Member
72apocalypse

وفتی فیلمو دیدم گیج شدم و وقتی این نقد هارو خوندم بیشتر گیج شدم. به نظرم خیلی از مطالب هیج ربطی به نقد فیلم نداره و کمکی به درک بهتر پرسونا نمیکنه. قطعا باید بار ها این فیلمو با حوصله دید تا چیزی دستگیر آدم بشه.

برگمان  تارکوفسکی
Guest
Member
برگمان تارکوفسکی

بنظر من الیزابت نمیتونه توهم آلما باشه چون وقتی آلما اون رو سیلی زد درد و حس کرد و دستشو گذاشت رو صورتش یا اونجایی که آلما میخواست آب جوش رو بریزه روش بهش گفت صبر کن خب این نشون میده که از آسیب دیدن و اینکه زندگیش در خطره میترسه اگه یه توهم بود مطمنا همچین هراسی نداشت چون آّبجوش روی یک توهم تاثیری نمیتونه داشته باشه

برگمان  تارکوفسکی
Guest
Member
برگمان تارکوفسکی

بنظر من الیزابت نمیتونه توهم آلما باشه چون وقتی آلما اون رو سیلی زد درد و حس کرد و دستشو گذاشت رو صورتش یا اونجایی که آلما میخواست آب جوش رو بریزه روش بهش گفت صبر کن خب این نشون میده که از آسیب دیدن و اینکه زندگیش در خطره میترسه اگه یه توهم بود مطمنا همچین هراسی نداشت چون آّبجوش روی یک توهم تاثیری نمیتونه داشته باشه

احمدرضا قااسمی
Guest
Member
احمدرضا قااسمی

یادم رفت بگم اون قسمت که فیلم پاره میشه ربطی به پرسنای الیزابت نداره چون تو اون صحنه کنش ازطرف الما هس نه الیزابت.فکر کنم تغییر رفتار الما رو کارگردان میخاس از اون به بعد شروع کنه

احمدرضا قااسمی
Guest
Member
احمدرضا قااسمی

باید بگم که با نقدهایی که شد مخالفم البته نه باتمام قسمت هاش.اولا اعتقاد دارم یه نفر نبودن و اون قسمتی که چهره ها رو هم میاد وشوهر الزابت و گفتگوی رودررو درحالت خاب الما اتفاق میوفته به نظرم داره خواب میبینه هرچند که نشون میده ازخاب میپره ولی به نظرم رویاهای اون هس.حتی قسمتی که دوباره توبیمارستان بستری میشه الیزابت.به نظرم بعد از دعوا فرداش هردوتاشون ازهم جدامیشن ومیرن که پایان فیلم هم هس بقیش تو رویای الما وتاثیری که از الیزابت میگیره هس.درضمن اون قسمتی که گفتن عکس سالمه زیر دست الیزابت بازم پاره هس.اون قسمتی هم گفتین… ادامه »

ممدعلی
Guest
Member
ممدعلی

فیلم جالبی بود
احساس می کنم به آیندگان سینما خیلی کمک کرده
نمی دونم چرا یاد شاتر آیلند می افتادم و چند تا فیلم این مدلیه دیگه
تازه آدم می فهمه چرا برگمان انقدر قابل احترامه تو سینما

akira
Guest
Member
akira

به نظر بعضی ها پرسونا یعنی سینما ولی من میگم:پرسونا فراتر از سینماست.پرسونا همان زندگی بشر است.که برای آن بازی نکنی تناقض اورا اسیر چنگال خود میکند.

هنر دوست
Guest
Member
هنر دوست

کورش:بسیار مزخرف بود
مطمئنم حتا اونایی هم که نقد این کار رو نوشتن چیزی از این کار مزخرف دستگیرشون نشده چه برسه به اونایی که نظر مساعد دادن

دوست عزیز وودی الن یک جمله زیبا گفته بود که می گفت فیلم خوب و بد وجود نداره و این سلیقه ما است که با عث تنفر ما از فیلم یا علاقه مندی ما به اون میشه.پس اگه از فیلم خوشد نیمده یا متوجه داستان نشدی قرار نیست که ما هم خوشمون نیومده باشه. 🙂

علی نظری
Member
Member
علی نظری

سلام
خیلی عالی بود خیلی متفاوت و ناب

حسام  پارس
Guest
Member
حسام پارس

با سلام . امکانش هست که آقای سبحانی ادامه ی تحلیل این فیلم را بنویسد؟ 🙂 . ممنون میشوم .

mohsen mehrad
Member
Member
mohsen mehrad

بهترین فیلم برگمان مهر هفتم و توت فرنگی های وحشیه و این فیلم رو خیلی دوست نداشتم.

یوجین
Guest
Member
یوجین

مشخصا همه فیلمها برای همه آدما ساخته نمیشن و افراد خاص رو در بر میگیرن اینم از اون فیلماس. وقتی نوجوون بودم این فیلمو دیدم چیز زیادی ازش نفهمیدم اما اخیرا که دیدم نکته های عمیق بیشتری توش پیدا کردم.

به دنبال نقد
Guest
Member
به دنبال نقد

بیست تا نقد گذاشتن زیر فیلم…یکی از یکی چرت و پرت تر…فقط پررویی و اظهار فضل.
من پنجاه درصد از فیلم نفهمیدم ولی مطئنم این مزخرفاتی هم اینجا گذاشتن ربطی به موضوع نداره…

نقاب
Guest
Member
نقاب

من متاثر میشم وقتی میبینم دوستداران استاد برگمن به این شکل تخت تاثیر یکسویه ی سبک قرار می گیرن و نظراتی غیر قابل درک و بدون اندیشه و بسیار تملق آمیز البته در غالب فلسفه ای شیرین و جملات تاثیر گذار ارائه میدهند…..کوته اندیش ترین انسان ها بلنداندیشترین آنهاست.

فرید یارمرادی
Member
Member
فرید یارمرادی

سامر:متنفرم از اینجور فیلم هایی که برای لذت بردن ازشون سواد وعلم فیلم داشته باشی.استفراغ آور بود واقعا

مجبور نیستی که ببینی!!!!!!!

تاکید
Guest
Member
تاکید

متاسفم برای کسانی که خودشان را سینمایی فرض میکنند ولی استان برگمن را نمیشناسند یا فیلم هایش را دوست ندارند
برگمن
جان فورد
هیچکاک
و …
سینما یعنی پرسونا

فرشته
Guest
Member
فرشته

با سلام به همه دوستان عزیز
این فیلم رو دیروز دیدم و بسیار لذت بردم، دیالوگ ها در این فیلم عالی هستن. از همه نقدها بویژه نقد خانم شیدا که بنظرم بسیار دقیق بود متشکرم.

حرف
Guest
Member
حرف

برگمان اسطوره ای بی پایان

ویتو کورلئونه
Member
Member
ویتو کورلئونه

سامر:متنفرم از اینجور فیلم هایی که برای لذت بردن ازشون سواد وعلم فیلم داشته باشی.استفراغ آور بود واقعا

شما عزیزم چرا الکی خودتو اذیت میکنی وقتی اولش مشخصه که اینطور فیلما پیچیده هست؟!فیلمای دیگه هم هست بشین ببین لذت ببر خب:آمریکن پای، لورل هاردی،نورمن….

شایان
Guest
Member
شایان

شک میکنم به بودن یا نبودنم شک میکنم به نقابی که زده ام شک میکنم سردرگم در خود به دنبال خود میگردم و سرانجام به خود میرسم ((من حقیقی)) ولی خب چگونه میشود این من حقیقی را نقابی دیگر ندانست نمیدانم باید دلخوش باشم به این ندانستن و نقشم را بازی کنم یا اینکه به سمت حقیقت هجوم ببرم و فاجعه را به آغوش بکشم نمیدانم مرددم میان خود و خود میان نقاب و نقاب میان شایان و شایان گاهی خود را پست میخوانم و چون خوره به جان خود می افتم و گاهی خود را سزاوار تعظیم همه خدایان… ادامه »

کیشلوفسکی
Guest
Member

روزی روزگاری درست یادم نیست که چه کسی بود که گفت: پرسونا و در تجسم رویا گونه و هزارتوی من آمد: سینما روزگار می گذشت تا که یک پیر گفت: سینما و به یاد سال ها قبل افتادم و تجسم من در فضای او به بی وزنی افتاد و تنها توانستم یک چیز را به خاطر بیاورم پرسونا این حقیقت محض این توهم واحد از یک واقعیت مطلق و این روزها کم کم دارم پی می برم که سینما و پرسونا هر دو یک چیز هستند گویی لاینفکند نمی دانم شاید سینما را در خانه پرسونا صدا می کنند م.م.ربیعی… ادامه »

Abe
Member
Member
Abe

فیلم جالبی از اینگمار بود. هر چند به پای مهر هفتم و توت فرنگی های وحشی نمیرسه ولی بازم بد نبود

amirhosein hosseini
Guest
Member
amirhosein hosseini

🙂

ehsan saghari
Member
Active Member
ehsan saghari

عجب فیلمی بود. خیلی زیاد لذت بردم. وعجب تصویربرداری عالی ای داشت! 😮

ehsan saghari
Member
Active Member
ehsan saghari

عجب فیلمی بود. خیلی زیاد لذت بردم. وعجب تصویربرداری عالی ای داشت! 😮

عادل سبحانی
Member
Member

ستاره:حالا که صحبت پرسوناست می خوام بی نقاب بگم من این فیلم چند هفته پیش دیدم یه چیرایی خودم دسگیرم شد ولی شما بهتر توضیح دادی حالا یه سوال ایا این فیلم به صورت زیرکانه برخوردی با اگزیستانسیالیسم داشت؟

بشدت درست اشاره کردید
به شما تبریک می گم

ستاره
Guest
Member
ستاره

حالا که صحبت پرسوناست می خوام بی نقاب بگم من این فیلم چند هفته پیش دیدم یه چیرایی خودم دسگیرم شد ولی شما بهتر توضیح دادی حالا یه سوال ایا این فیلم به صورت زیرکانه برخوردی با اگزیستانسیالیسم داشت؟

سعید م.راد
Guest
Member
سعید م.راد

نقد خانوم شیدا مقانلو خیلی کامل بود .ممنون از ایشون

احسان ریاحین
Member
Member
احسان ریاحین

این فیلم رو دیروز دیدم.فیلم عجیبی بود و تا آخر آدم رو محو تماشا میکنه,هر چند بیشتر زمان فیلم روی دیالوگ بین ۲ شخصیت اصلی میگرده ولی واقعا فیلم جالبی بود و جای تحسین داره.ممنون بابت راهنمایی.

احسان ریاحین
Member
Member
احسان ریاحین

cinemapara:دانلود فیلم به همراه زیرنویس توی یک سایت ایرانی
*****************
اگر میخواهید عاشق فیلمهای برگمان بشید کتاب هزارتوی رویا رو حتما بخونید نوشته مسعود فراستی
————————————
با سلام
متاسفانه امکان قراردهی لینک دانلود فیلم، بر اساس قوانین سازمان ساماندهی سایت های اینترنتی وجود ندارد.
لینک پاک شد

بازم ممنون .زحمت کشیدی 🙂

عادل سبحانی
Member
Member

دانلود فیلم به همراه زیرنویس توی یک سایت ایرانی
*****************
اگر میخواهید عاشق فیلمهای برگمان بشید کتاب هزارتوی رویا رو حتما بخونید نوشته مسعود فراستی
————————————
با سلام
متاسفانه امکان قراردهی لینک دانلود فیلم، بر اساس قوانین سازمان ساماندهی سایت های اینترنتی وجود ندارد (سایت فیلتر می شود)
لینک پاک شد
اما با این حال از شما و توجه و علاقه شما سپاسگزارم
نقد فارسی

احسان ریاحین
Member
Member
احسان ریاحین

cinemapara:اگر از من پرسیدن بهترین فیلم تاریخ سینما کدامست بی درنگ میگم پرسونا

پس واجب شد من هم این فیلم رو گیر بیارم و نگاه کنم.

عادل سبحانی
Member
Member

اگر از من پرسیدن بهترین فیلم تاریخ سینما کدامست بی درنگ میگم پرسونا