نقد و یادداشت های گروهی کاربران نقد فارسی از فیلم Paris, Texas (پاریس، تگزاس)

کارگردان : Wim Wenders

نویسنده : L.M. Kit Carson

بازیگران: Harry Dean Stanton, Nastassja Kinski , Dean Stockwell

خلاصه داستان :

مردی به هدف در صحرا مانند دیوانگان در حال گشت زدن است. برادر او مرد را پیدا می کند و ما کم کم میفهمیم که گذشته مرد چه بوده و در آینده به کجا خواهد انجامید..

۱٫ امکان نمره دهی به هر یادداشت، به صورت جداگانه و برای هر کدام وجود دارد.

۲٫ برای مشارکت در نقد و بررسی گروهی، برای فیلم های آینده و انتشار آن در سایت، به  اینجا مراجعه نمایید.

۳٫ این فیلم قبلا در فروم نقد فارسی (اینجا ) مورد نقد و بررسی قرار گرفته بود.

نقد، بررسی ، تحلیل و نظرات کاربران و همکاران سایت نقد فارسی

{extravote 1}

پاریس-تگزاس را دیروز دیدم و به واقع فیلمی جذاب و گیرا بود.ویم وندرس در این روایت ۱۴۷ دقیقه ای به زیبایی توانست حکایت مردی(تراویس)را که پس از اشتباه خود,راهی بیابان و ناکجا آباد شده,روایت کند.مردی که پس از ۴ سال در به دری توسط برادر خود(والت) به آغوش خانواده باز می گردد و پس از ملاقات با زن برادر(آن) و پسر کوچک خود (هانتر)که حالا زیر سرپرستی برادر وی قرار دارد,می خواهد که به گذشته های شیرین باز گردد..گذشته ای که به شیرینی عسل بود ولی یک سوء ظن و یک اشتباه آن را به زهری مهلک تبدیل کرد و باعث از هم پاشیدن زندگی آنها شده بود.اما در نهایت این تراویس است که عظم خود را جزم میکند که به دنبال همسر خود برود و به جبران گذشته خود,هانتر را به مادرش برساند و بالاخره موفق به انجام رسالت خود می شود.نام فیلم از تلفیق نام دو شهر معروف در دنیا سرچشمه میگیرد و ترکیبی خاص بین رمانس و خشونت در نام این فیلم نهفته است.این فیلم در رده فیلمهای جاده ای جای می گیرد و مناظر زیبا و بیابانهای بی انتها در این فیلم نقش به سزایی دارند.موزیک متن این فیلم هم به سبک کانتری هست که واقعا بهترین گزینه برای این فیلم هست. ویم وندرس خالق آثار ارزشمند سینمایی که پس از این فیلم,شاهکاری با نام بالهای هوس را ساخت,توانست در این فیلم نمره قبولی بالایی کسب کند و نام خود را در زمره بهترین کارگردانان غیر آمریکایی ثبت کند.امتیاز من به این اثر ارزشمند ۹ از ۱۰٫


{extravote 2}

پاریس،تگزاس فیلمی به کارگردانی ویم وندرز آلمانی که برای همین فیلم نخل طلای جشنواره کن رو در سال ۱۹۸۴ بدست آورد. خب از همین جایزه معلومه که فیلم ارزش دیدن رو داره پس مطمئن باشید با دیدنش ضرر که نمیکنید،هیچ،لذت هم خواهید برد. فیلم با وجود این که ریتمی آرام دارد و زمان طولانی اش _ حدود دو و نیم ساعت _ خسته کننده نیست. که مهمترین دلیلش بنظرم قدرت تصاویر زیبای فیلمه. تصاویر زیبایی که گاهی از دیالوگ ها بیشتر حرف برای گفتن دارند.
به چند نمونه از آنها شاره میکنم:

paristexas7.jpg


استفاده شدید از رنگ سبز. رنگ سبز همیشه یادآور طبیعت است و نماد رویش و تجدید حیات. از اینجا به بعد است که تراویس کم کم به زندگی باز میگردد.در اواخر فیلم بار دیگر از این رنگ به صورت برجسته ای استفاده میشود که برای لو نرفتن داستان نمیتونم اون رو توضیح بدم.

paristexas1.jpg


تراویس که باز سر به صحرا گذاشته بود توسط برادرش پیدا میشود. به جاده درازی که کنار سر تراویس در تصویر دیده میشه دقت کنید. کارگردان به ما میگوید قصه تازه آغاز شده…البته باز هم رنگ سبز حضوری پر رنگ دارد.

paristexas3.jpg


فاصله بین پدر و پسر به خوبی در این قاب زیبا به تصویر کشیده شده است. در ادامه پدر به سوی پسر میرود. از اینجا به بعد این رابطه ترمیم میشود.

paristexas4.jpg


این یکی معرکه ست، تصویر مجسمه آزادی رو دیوار یک فاحشه خانه…

paristexas5.jpg


استفاده از رنگ قرمز به حدی در فیلم شدید است که نظر هر کسی رو جلب میکنه. رنگ قرمز در عین این که نماد عشق و فداکاری است نماد گناه و جرم هم هست . در صحنه پایانی فیلم تراویس را در ماشین میبینیم در حالی که نوری قرمز تصویر را پر کرده. تراویس هم گناه کار است هم عاشق و هم با رفتنش برای جبران گذشته فداکاری میکند…

paristexas6.jpg


جدا از تصویرهای زیبا فیلم موسیقی زیبایی هم دارد که به خوبی با تصاویر همخوانی دارد.حتما این فیلم رو ببینید…


{extravote 3}

وندرس ساده‌ترین مضامین بشری رو به یک حماسه تراژیک بدل می‌کنه. «پاریس، تگزاس» فیلمی به مثابه سفره، سفری ابدی برای نرسیدن. سفر تراویس از تگزاس شروع می‌شه و وندرس لحظه‌ی ورود او به بیابانی در تگزاس رو جوری خلق می‌کنه که انگار داریم یک فیلم وسترن نگاه می‌کنیم. در سرزمینی که نامش با خشونت عجین بوده، ناگهان مردی بدوی زاده می‌‎شه. این مرد بدوی بدون گذشته، هر چقدر بیشتر سفر می‌کنه، انگار بیشتر و بیشتر آدمیت پیدا می‌کنه و چیزی از دنیای انسانی بهش اضافه می‌شه. اول یاد می‌گیره چطور حرف بزنه، بعد اینکه چطور با دیگران رابطه برقرار کنه، و بعد اینکه چطور پدر باشه، و بالاخره اینکه چطور گذشته و هویت‌ش رو پیدا کنه. درست در نقطه‌ی اوج کشف حقیقت‌ه که تازه سفر واقعی‌ش آغاز می‌شه.

بنظرم ترویس نه فقط در طول فیلم بلکه حتی در پایان فیلم هم سعی می کنه با ایجاد فاصله از گذشته اش فرار کنه…

وندرس همیشه شیفته آنتونیونی بوده و حتی به اون در ساخت فیلم "آنسوی ابرها" کمک کرد و پنج سال بعد هم کتابی درباره تجربه فوق العاده اش از کار کردن با آنتونیونی نوشت. وندرس همینطور طرفدار بزرگ نیکلاس ریه و "روشنایی بر آب" مستندی درباره آخرین روزهای زندگی نیکلاس ری رو ساخته. برای همین فکر می کنم پاریس, تگزاس شدیدا مدیون هر دو کارگردانه. قسمتی "مسافر" آنتونیونی و قسمتی "در مکانی خلوت" ری. البته فیلم همینطور نمونه ای از رشته طولانی فیلمهای جاده ی وندرسه.

ترویس, مردی که چند سال در بیابان سرگردان بوده مثل جک نیکلسون در فیلم "مسافر" سعی می کنه از گذشته اش فرار کنه. تلاش می کنه بطور متناقضی به نقطه ای از عدم وجود و نقطه ای از پیدایش برسه. ترویس نمی خواد فقط خودش رو از بین ببره بلکه می خواد دوباره شروع کنه, می خواد بعنوان یک انسان دیگه دوباره متولد بشه.

بیشتر فیلم تشکیل شده از مسیریابی ترویس در مکانهای خالی از سکنه وسیع. مثل آنتونیونی, وندرس زمین های خالی رو ترجیح می ده. کاراکترهاش غوطه ور در بی تفاوتی در سرتاسر چشم اندازهای ساختگیشون حرکت می کنن. وندرس همینطور از نورهای نئون به زیبایی استفاده کرده و در انتخاب مکانهای فیلمبرداری به عکسهایی که گرفته رجوع کرده(وندرس عکاسه و معمولا در دنیا سفر می کنه و از ساختمانها, مناظر و مردم عکس می گیره) این باعث شده که فیلم ظاهر منحصر به فردی داشته باشه: تراولوگِ ازخودبیگانگی.

فیلم به همون نواحی تماتیک آنتونیونی می پردازه با این تفاوت که جو فیلمهای آنتونیونی بی روح و سرده اما وندرس گرم و مملو از انسانیت. شاید این ویژگی رو از نیکلاس ری گرفته باشه که می تونست بطوری قابل توجه در تاریک ترین لحظات هم گرم باشه.

البته وندرس بنظرم اشتباهی کرده که آنتونیونی هیچوقت مرتکبش نشده و تمام بخش پایانی فیلم رو به توضیح اینکه چه چیزی موجب ناپدید شدن چهار ساله ترویس شده می پردازه. معلوم می شه که ترویس با زن جوونی ازدواج کرده که با اون یه پسر داره. زندگی خوش و بی غم و غصه بوده. تا اینکه سرخوردگی, حسادت و یجور تنفر اگزیستانسیال وارد رابطه شون می شه که نهایتا باعث می شه از هم جدا بشن. زن به طرز خاص آنتونیونی وار به روابط جنسی تهی با غریبه ها به قصد پرت کردن حواسش از مشکلاتش پناه می بره و نارضایتیش رو سعی می کنه با لحظاتی از لذت کوتاه مدت آروم کنه. از طرف دیگه ترویس صرفا به درون برهوت ناپدید می شه.

بنظرم وندرس با تمرکز بر مسائل خانوادگی – مشکلات بزرگ کردن فرزند, جوانی, خانواده, سرخوردگی, ازخودبیگانگی و روابط از هم پاشیده شده – و تبدیل نهایی فیلم به "مشکلات زناشویی" و پیامد جدا شدن زن و شوهر به جای مخمصه کیهانی بیشتر گیج کننده و غیرقابل بیانی که آنتونیونی موفق به بیانش می شه از اثر کلی فیلم کم کرده.

با اینحال وندرس اعتراف می کنه که بیان احساسات دو فرد بطور مستقیم چقدر سخته. تقریبا در پایان فیلم ترویس و همسر پیشینش با هم مکالمه ای طولانی دارن اما وندرس بازیگرها رو بوسیله حایل و تلفن از هم جدا کرده, زن و شوهر نمی تونن بطور مستقیم با هم رو در رو بشن. سکانس خیلی خوبیه و نیرومند بعنوان یه لحظه ولی من فکر می کنم یه هنرمند بهتر شاید چنین چیزهایی رو ناگفته باقی می ذاشت.

به غیر از این فیلم و "آلیس در شهرها", وندرس با "حرکت غلط" و "شاهان جاده" و "تا انتهای جهان" حودش رو بعنوان استاد فیلمهای جاده ای ثابت کرده. پاریس, تگزاس بنظر من به خوبی بعضی از این فیلمها نیست ولی شاید سرراست ترین و قابل فهم ترین کارش باشه که در نتیحه باعث محبوبیت فیلم شده.

می‌شه به نورپردازی و رنگ‌آمیزی محشر سکانس ورود به متل و کنتراست جذاب کابین اشاره کرد. می‌شه از دوربینی که بیشتر از هر چیز روایت‌گر درون شخصیت‌هاست و گاهی هم قضاوت پدرانه‌ای نسبت به‌شون داره، گفت. ولی بیشتر از هر چیز، یک ساختار روایی همزمان قصه‌گو و ضدقصه. ساختاری که هر جایی می‌خواد به شخصیت نزدیک بشه، ناخودآگاه قصه رو جلو می‌بره و اون‌جا که می‌خواد قصه رو جلو ببره، ناخواسته شخصیت رو بیشتر و بیشتر رنگ‌آمیزی می‌کنه. حرف‌ها و نمادهای زیادی در فیلم هست، ولی خوشبختانه وندرس هیچ‌کدوم رو در مرحله‌ی اول جدی نمی‌گیره و صرفا به قصه‌ی خودش می‌پردازه، تا اون نمادها و نشانه‌ها در لایه‌های زیرین فیلم پنهان بمونن، برای اینکه مخاطب در دفعات بعدی تماشای فیلم کشف‌شون کنه. برخلاف فیلمی مثل «مرد مرده» که دقیقا نقطه عکس «پاریس، تگزاس» به حساب میاد؛ صرفا پر از حرف‌های بزرگ، ولی خالی از هر گونه دغدغه برای قصه‌گویی و روایت شخصیت‌ها به‌دور از خلاصه‌کردن همه‌چیز در نمادپردازی صرف. وندرس بدون شک یک شاعر بصری‌ست، که با فیلم‌هایی مثل «دوست آمریکایی»، «آسمان بر فراز برلین»، «آلیس در شهرها» و «پاریس، تگزاس» موفق می‌شه نقطه‌ی وسطی بین شاعرانگی تصویری فیلم‌های اروپایی و قصه‌گویی و روایت فیلم‌های کلاسیک پیدا کنه. یک عاشق واقعی!

دیالوگ ماندگار فیلم

l- Who is that guy? You know him?l

l- Yeah, he's my father's brother. No, they're both brothers. No, they're both… they are both fathers. No, forget it.l

l- Both who's fathers?l

l- My fathers.l

l- How can you have two fathers?l

l- Just lucky I guess.l


{extravote 4}

فیلم "پاریس، تگزاس" روایت گر مردی به نام "تراویس" است که در صحرا گم شده است و برادرش او را پیدا می کند و به خانه خود می برد، "تراویس" که در صحرا گمشده بود به دنبال شهری به نام پاریس در ایالت تگزاس آمریکا می گشت،

اول بزارید یکم از این شهر بگم؛ این شهر به پاریس کوچولو معروف است و حتی یک برج ایفل ۷۰ فوتی هم در این شهر بنا شده است و یک کلاه کابوی قرمز رنگ هم بر روی نوک این برج قرار دارد این شهر توسط یک تاجر به نام "جرج رایت" در سال ۱۸۴۴ تاسیس شد و از آن زمان اسم این شهر شد "پاریس، تگزاس"، فیلم "پاریس،تگزاس" از مضمونی کاملا قابل لمس برخوردار است پدری که در گذشته خود گمشده است و حال که برادرش در او تغییری ایجاد کرده است می خواهد باز مثل گذشته خود با خانواده خود باشد یعنی پسر ۸ ساله اش و همسرش که چهار سال پیش او را رها کرد و رفت و دنیای "تراویس" از آن زمان به آشفته بازاری تبدیل شد که حتی به یاد نمی آورد که پسری دارد یا همسری،فیلم "پاریس، تگزاس" فیلم آرامی است و بیشتر میخواهد مضمونش را با تصویر به بیننده القا کند تا دیالوگ و به درستی هم این کار را انجام می دهد و واقعا به فیلمی دوست داشتنی برای من تبدیل شده است و در خاطره من باقی خواهد ماند و حتی این فیلم با اینکه ۱۵۰ دقیقه است ولی به هیچ عنوان گذر زمان حس نمی شود به خاطر اینکه اینقدر بیننده غرق در داستان فیلم می شود که دیگر هیچ چیز به جز فیلم برایش مهم نیست و گذر زمان که جای خود دارد، بازی بازیگران عالی است و حرفی برای گفتن باقی نمی گذارند، "هری دین استانتون" اینقدر عالی نقش کارکتر"تراویس" را ایفا کرده است که واقعا با اینکه قیافه سخت و زمختی که دارد ولی برای بیننده به کارکتر دوست داشتنی تبدیل می شود و کاملا بیننده با او و حال و هوای او همراه می شود تا خط پایان و کودک خردسال فیلم "هانتر کارسون" خیلی خوب از پس نقشش برا آمده و کودکی بامزه و شیرین از او برای ما در خاطره ها باقی می ماند،کارگردانی،فیلمنامه،فیلمبرداری،طراحی صحنه،تدوین و… همگی عالی هستند و واقعا حرفی برای گفتن باقی نمی گذارند مخصوصا فیلمبرداری که از بیابان های خشک و بی آب و علف چنان لانگ شات هایی به بیننده نشان می دهد که بیننده مات و مبهوت به این بیابان ها نگاه می کند و واقعا از این همه شگفتی لذت می برد، موسیقی متن فیلم که واقعا شاهکار است و بیننده را به هرچه قابل درک کردن آن حال و هوای "تراویس" کمک کرده است، در کلام آخر بگویم که فیلم "پاریس، تگزاس" شاهکاری مثال زدنی است و این فیلم رو به تمام سینما دوستان عزیز توصیه می کنم، این فیلم از دست ندهید.

امتیاز من: ۱۰ از ۱۰

نویسنده: محمدرضا سیلاوی

{extravote 5}

در بیابانی خشک و طاقت فرسا که بی شباهت به فیلم های وسترن نیست، مردی با ظاهر پریشان اما چهره ای مصمم انگار به سوی هدفی ره سپار است در ادامه مشخص می شود اسمش تراویس است و چهار سالیست که به شکلی نامعلوم از خانواده خود گریخته و کسی از او خبر ندارد البته او نه تنها از خانواده بلکه از انسان و جامعه گریزان است، زمانی که در درمانگاه صحرایی توسط پزشک مورد سوال قرار می گیرد از زبان که وسیله برقراری ارتباط انسانهاست استفاده نمی کند و تنها با بی تفاوتی به او می نگرد، در ادامه تراویس بعد از دیدار برادرش والت توسط او پسرش هانتر که اینک تحت سرپرستی والت است را بعد از چهار سال ملاقات می کند، این دیدار او را به فکر می اندازد که به جستجوی همسرش جین برود و در پایان راز سرگشتگی تراویس آشکار می گردد.

این شمه ای از فیلم پاریس، تگزاس شاهکار بی بدیل ویم وندرس است که بعد از سالها همچنان تازه و بدیع است، فیلم ساختاری بخش بخش دارد و به نظر می آید در چند اپیزود روایت می شود، در ابتدا سرگشتی تراویس، دیدار او با برادرش که او را به هانتر می رساند، نزدیک شدن او به هانتر و ایجاد رابطه پدر و پسری و در آخر یافتن همسرش جین، چیزی که در این اپیزودها برای بیننده کاملا مشهود است یک نوع حس گذار است به عبارت دیگر همانطور که در طی هر بخش از روایت شاهد تغییر تراویس هستیم خود آن بخش برای او همچون پلی است برای عبور و رسیدن به مرحله گذار بعدی این مسیریست که تراویس طی می کند و حتی در پایان فیلم هم گام در مسیری تازه می گذارد، و بدون شک این داستان تک تک آدمهاست در دنیای در حال گذر، این تغییر و گذرا بودن حتی در جاهایی از فیلم به شکلی تلویحی یادآوری می شود مبادا بیننده از آن غافل شود به طور مثال زمانی که در پارکینگ فرودگاه زن سیاه پوست به والت اجازه بودن در پارکینگ را نمی دهد و والت دلیلش را می پرسد و می گوید ما که همین الان اینجا هستیم، زن در جواب او می گوید من فقط مجبورم از شما بخواهم از اینجا به دفتر بریم.
پاریس تگزاس به مانند دیگر آثار وندرس داستان سرگشتکی و بی تابی انسان است، در این فیلم هم تراویس به مانند دیگر شخصیتهای فیلم های وندرس محدودیت های زندگی روزمره که بشر برای خود بوجود آورده را بر نمی تابد و در پی راهی برای گریز است و چه بهتر که به آغاز خود بازگردد جایی که نطفه اش بسته شده یعنی پاریس تگزاس، به قول هانتر توی خاک (به نظرم توی ترجمه به اشتباه آشغال معنی شده بود) زندگی کنه، تراویس از پرواز (شاید همان جاه طلبی بشر) گریزانست البته در جایی به برادرش می گوید که از پرواز ترسی ندارد بلکه از سقوط می ترسد چرا تراویس به جای اینکه به خود هواپیما نگاه کند به سایه آن می نگرد، تراویس نه تنها از آدمها بلکه از بلند پروازی آنها فراریست در نقطه مقابل وی پسرش هانتر پرواز را دوست دارد او در جاهایی لباس ایستگاه فضایی بر تن دارد و کلا به فضا علاقه مند است حتی با آدمک های جنگ ستارگان بازی می کند، همینطور جین او هم می خواهد به آرزوهای خود برسد او بعد از به دنیا آمدن بچه تراویس را به محدود کردنش متهم می کند جین در هیوستون زندگی می کند چرا هیوستون شهری که ایستگاه فضایی در آن واقع شده شاید هم کاملا اتفاقی باشه، تراویس این موضوع را به خوبی می داند پس مادر و فرزند را به هم می رساند و در حالیکه جین و هانتر در اتاقی در طبقات بالایی هتل همدیگر را در آغوش گرفته اند تراویس اگر چه می تواند به پیش آنها برود تنها از پایین نظاره گر است و در آخر به دنبال سرگردانی خویش می رود.

پاریس، تگزاس فیلمی است که بعد از تماشای آن روزها و حتی هفته ها ذهن آدم رو مشغول خود نگاه می دارد، یکی از به یاد ماندنی ترین فیلمهایی است که می شود دید و از آن لذت برد-امتیاز من: ۹/۱۰


{extravote 6}

رویایِ پاریس،تگزاس

مردی به نام تراویس، در گذشته با زنی زیبا و بسیار جوانتر از خود ازدواج کرده. بچه دار شده اند. اما زندگی طبق انتظار پیش نرفته و متزلزل شده. مرد سر به ناکجاآباد گذاشته و میرود … و میرود. حال، در جستجویی اُدیسه وار، او دوباره آنها را می یابد و باز دوباره آنها را از دست می دهد اما اینبار نه بر اساس جنون و دیوانگی. او اینبار خود را فدا میکند و عشقش را تسلیم معشوقه و پسرش می کند.

فیلم بیش از آنکه داستانگو بوده و قصد نمایش یک دارم پر سر و صدا و متظاهرانه را داشته باشد، در پی برانگیختن احساسات است. در حقیقیت، در پاریس-تگزاش، بیش از آنکه انسانها گمشده باشند، این احساسات درونی و بین آنهاست که گمشده ی اصلی است. فیلم بجای پرداختن به پیرامون شخصیت های اصلی خود، ما را به آرامی وارد دنیای درونی آنها می کند. شاید به همین دلیل است که وندرس جامعه آمریکایی را سوت و کور نشان داده تا در پرداخت به عمق واقعیت، تنهایی شخصیت ها نمایان شوند. در مورد تراویس، این تنهایی و انسان گریزی او را در سکانس درخشان انتهایی فیلم و در گفتگوی او با جین، در ارتباط با گذشته ی رابطه ی این دو، متوجه میشویم.

نوع روایت فیلم ما را به یاد پنج قطعه آسان و ایزی رایدر می اندازد. هر چند به نظرم فضای فیلم شباهتهایی به فیلم فراموش نشدنی کابوی نیمه شب هم دارد. در ارتباط با شخصیت تراویس، عده ای فیلم را از جهاتی به جویندگان و راننده تاکسی هم ارتباط داده اند که پُر بیراه هم نیست. در هر سه، با قهرمانانی سرگشته سر و کار داریم؛ در تلاش برای یافتن گمشده ی خود (فرد و یا آرمانی فراموش شده). هر سه خود را فدا می کنند، گمشده را می یابند و در تنهایی خود رها می شوند.
در اینجا هم، تراویس دیوانه نیست؛ بلکه گمشده ایست در رنج و درد. تراویس پاریس-تگزاس، شباهت هایی هم با دامیل، فرشته ی بالهای اشتیاق دارد. هر دو از درون عشق میورزند اما از تماس با آن عاجزند.

واقعا فیلم را نمی توان بدون گیتار اعجاب انگیز رای کودر تصور کرد. ضمن اینکه فیلم برداری و نورپردازی در فیلم، همچون سایر آثار وندرس بدرستی انجام گرفته است.
نکته ای در مورد رنگ قرمز در فیلم:
تقریبا پلانی از فیلم نیست که در آن اِلمانی از رنگ قرمز خودنمائی نکند. از کلاه و لباس تراویس گرفته تا لباس هانتر و جین. و همچنین در بیشتر اساسیه ها و وسائل. یعنی، تا آنجا که ما با تنهایی و جدایی سه شخصیت اصلی خانواده مواجه هستیم، همواره عناصر قرمز رنگ وجود دارند … تا جایی که پیوندی چند ساله محقق می شود و وصال رخ می دهد. اینجاست که نور سبز، جین و هانتر را در بَر میگیرد و شاید نشانی از شکوفایی یک خانواده. و در انتها، این تراویسِ تنهاست که همچنان در هاله ای قرمز رنگ محو میشود و همچنان در اندیشه ی رویایِ پاریس-تگزاس خود است: جایی در نزدیکی رودخانه ی سرخ!

در آخر:
این دومین بار بود که فیلم را دیدم. پس از چند سال. بار اول ۸ از ۱۰ داده بودم. اما اینبار خیلی بیشتر لذت بردم و بواقع چیزهایی دیدم که بار اول ندیده بودم. سکانس گفتگوی انتهایی فیلم بین تراویس و جین فوق العاده است و از جمله بهترین ها در تاریخ سینما. و این هم بهترین نمای فیلم:

ParisTexass.jpg

امتیاز: ۹ از ۱۰



{extravote 7}

دیدار دوباره و چندباره پاریس تگزاس باز هم تجربه غرقه شدن در افسون سفر غریبی است که وندرس برای قهرمانش تراویس تدارک دیده است. یادداشت زیر مختصرتر از آن است که بتواند تمام جنبه های مختلف و حیرت انگیز فیلم را پوشش دهد فقط شاید بتواند یادآوری ای باشد براهمیت رجوع دوباره به آثار بزرگ گذشته، آثاری که همچنان چون منابعی عظیم از زیبایی و ایده اند برای معنا دادن به زندگی ای که روز به روز گویا در شلوغی پیرامون بی معناتر می شود.

"تراویس"، مردِ تنها، در بیابان در سفری بی انتها سرگردان است. بیهوشی­اش از خستگی، در ساختمانی نیمه متروک، پس از چهار سال به سوی خانواده باز می­گرداندش. نخست والت، برادرش سر می­رسد؛ و سپس، از طریق والت، به سوی آن، زن برادر، و هانتر پسرش می­رود. در حالی که هنوز معلوم نیست که چه بر سر تراویس در این مدت آمده بوده. این بازگشت به تدریج، تراویس را به یافتن جین همسرش هدایت می کند و تماشاگر را به سوی گشودن راز گذشته تراویس.

ژان کلود کریر، فیلمنامه نویس معروف، معتقد است که تمامی فرمهای روایتی دست آخر در دو کهن­ الگوی باستانی ریشه دارند، فرم اپیزودیک مانند ادیسه و دراماتیک مانند ایلیاد. می­شود ادعا کرد که فرم اپیزودیک، فرم غالب سینمای هنری اروپاست در مقابل فرم دراماتیک که فرم غالب سینمای کلاسیک داستانگو بوده است. گاهی این فرم کلی آشکار است و گاه نه و گاه حتی فیلمی از هردو فرم به صورتی ترکیبی استفاده می­کند. ساختار پاریس تگزاس شبحی از یک روایت اپیزودیک را دارد. فیلم شرح یک سفر، و به بیانی دقیقتر پاره­ی اصلی از یک سفر بی انتها است. مسیری اپیزودوار است که تراویس در بازگشتش به سوی خانواده طی می کند، از آن می­گذرد و سفری تازه­تر آغاز می­کند.

گویا تراویسِ باز آمده از اعماق بدویت در هر اپیزود چیزی از جهان انسانی را به دست می­آورد. در میانه های اپیزود مربوط به والت به تدریج شروع به صحبت می­کند. دیدار با آن مواجهه با زن و جنسیت است. شکل­گیری رابطه­اش با هانتر پدر بودن را به او برمی­گرداند. دیدن فیلم کوتاه قدیمی گذشته را در ذهنش می­سازد. و این همه به تدریج تراویس را برای دیدارش با جین، و در واقع روبرو شدن با گذشته­اش، آماده می­کند. مسیر اپیزودیک فیلم از این نظر حکایت گونه­ای بلوغ است، حکایت کشف دوباره مناسبات انسانی برای تراویس. مسیری که تراویس چون کودکی در ابتدا شروع می­کند تا در انتها در آن سکانس شگفت انگیز گفتگو با جین، جسورانه با گذشته­اش مواجه شود. در کنار الگوی کلی اپیزودیک به نظر می­رسد که فیلم به گونه­ی موضعی از الگوی دراماتیک برای هر اپیزود بهره می­گیرد، به طور مشخص قسمتهای مربوط به شکل گیری رابطه تراویس با والت و بعدتر با هانتر. هر اپیزود رابطه­ی دراماتیک خور را شکل داده و به اوج می­رساند. این یکی از دلایلی است که سبب می­شود فیلم هم تعلق به سینمای کلاسیک داستانگو داشته باشد و در همان حال به سینمای هنری اروپا. نشانه­های دیگری از تعلق فیلم به سینمای اروپا وجود دارد؛ تمرکز روایت بر شخصیت است نه بر سببیت وتصادف نقشی محوری در فیلم دارد. در مقابل برخلاف فیلمهای بزرگ سینمای هنری اروپا از استراتژی ابهام تنها به گونه­ای موضعی استفاده می­کند و از این نظر به سینمای کلاسیک داستانگو نزدیک می­شود.

تعدد مایه ها و مضامینی که در فیلم وجود دارند حیرت انگیز است. در اولین برخورد فیلم داستان گونه ای "تزکیه " است. تزکیه از خشونت گذشته. نمی­توان معناهای تلویحی فیلم را نادیده گرفت. پاریس تگزاس داستان عشق دیوانه وار تراویس است به جین؛ عشقی که دست آخر تراویس را وامی­دارد از شدت حسادت و وحشت از دست دادن زن، او را چون کالایی باارزش محبوس کند و در نهایت به زنجیر کشد. حالا در نگاه تازه تر به پاریس تگزاس مایه­های فمینیستی پنهان فیلم آشکارتر می­شوند. فیلم با این پرسش فمینیستی همراه می­شود که آیا در نظامی مرد سالار، عشق چون وسیله­ای برای دربند کردن زن عمل نمی­کند. سفرِ اکنون تراویس گونه­ای تزکیه است هر چند که رهایی مطلق نیست؛ طعنه آمیز است که این تزکیه درون اتاقکی انجام می شود بیشتر مخصوص مردان چشم چران، برپا داشته­ی نظامی مرد سالار. و شاید از این روست که تراویس را توان ماندن نیست تا دوباره "خانواده" را برپا سازد.

مایه­ی غالب دیگر فیلم در نام پاریس تگزاس و بازی­ای نهفته است که تراویس (وندرس) با آن می­کند. این نام اشاره­ای است به سرچشمه­ای خیالی در تلاقی پاریس (نماد رومانس) و تگزاس (نماد خشونت). تعلق داشتن به دو سنت اروپایی و آمریکایی تنها در ساختار فیلم نیست که مضمون فیلم هم این تعلق/تفاوت را باز می­تاباند. نشانه­ها بسیارند. شروع فیلم یادآور شروع فیلمهای وسترن است وسترن به تگزاس تعلق دارد به آمریکا. تراویس می­گوید که پدرش در آرزوی داشتن زنی فرانسوی بوده است. آن، زن والت فرانسوی است…

اجرای غالب صحنه های فیلم قابل اشاره­اند و به یاد ماندنی. مثل صحنه ای که هانتر از دور تراویس را به دوستش معرفی می­کند و تلاش می­کند با سادگی کودکانه­اش پیچیدگی موقعیت را شرح دهد. یا سکانس بازگشت تراویس و هانتر از مدرسه به خانه، هر کدام در یک سوی خیابان، که نقشی اساسی در شکل گیری صمیمیت پدر و پسر دارد. و یا فیلم کوتاه سوپر هشت که در زنده شدن گذشته در ذهن تراویس نقشی اساسی دارد و سکوت حاکم بر خانه پس از اتمام فیلم و … و در نهایت دیدار دوم تراویس با جین در آن فضای عجیب؛ گویا کل فیلم بهانه­ای بوده برای رسیدن به این سکانس. سکانسی که کل گذشته در یک دیالوگ طولانی تراویس بر زبان می­آید. حالا تازه در انتهای اثر است که درام اصلی داستان شکل می­گیرد. … و چه فیلم غریبی، فیلمی که مایه­ی اصلی درام خود را پنهان می­کند، شخصیتش را به پرسه زدن مشغول می­کند و در انتها اوج درامش را تنها در یک دیالوگ طولانی عرضه می­کند. و تماشاگر را وا می­دارد که تازه داستان اصلی را در انتهای فیلم در ذهن خود بسازد.

امتیاز من: ۳٫۵ از ۴

{extravote 8}

پاریس-تگزاس

فیلمی بسیار زیبا.هم از نظر محتوا وهم نظر فنی وساختاری.تراویس مردی تنها در بیابان به دنبال چیست؟چه اتفاقی افتاد؟همین ابهام ها کافی است فیلم شما را جذب کند مانند افسانه ای زیبا را نیمه کاره خواندن جز اتمام ماجرا راهی برای شما باقی نمی ماند واین عامل جذب کننده فیلم وعدم خستگی حین تماشای این فیلم میشود.روایتی زیبا از یک عشق که سرنوشت ان را به تباهی کشاند وهانتر پسرکی که میخواهد از پدرش متنفر باشد ولی نمیتواند او را تنها بگذارد….

فقط میگم این فیلم رو هیچ کس از دست نده.داستانی زیبا وتاثیر گذار فیلم برداری چشمنواز وترکیب صحنه های جالب موسیقی ملایم وهماهنگ وبا حال وهوای جریان ومحیطی که روایت میشود.از دیگر نکات فیلم اینکه انسان را به یاد فیلم های کلاسیک می اندازد که از طریق یه معما یا راز وایجاد دغدغه فرد را مجاب میکند تا پایان کار فیلم را ترک نکند از مثال های درخشان این نوع فیلم ها در تاریخ سینما میتوان کازابلانکا (البته با داستانی متفاوت)نام برد.

امتیاز من ۹از۱۰٫


{extravote 9}

بمبئی، بندر عباس

قطعا برای مخاطبی که آمده از سینما لذت درونی ببرد، پاریس، تگزاس انتخاب مناسبی است، اما من توقع بیشتر از اینها را داشتم.

 

مردکی که از سر و وضعش انگار لااوبالی و بی کس کار است در همان ابتدای فیلم زمام داستان را بدست گرفته و بر خلاف توقعات به روایتی بی ربط و مجهول گره می خورد، داستانی که نه پیشینه درست و حسابی دارد و نه به درد وندرس می خورده. اما همین چند خط هم برای فیلمساز کاربلدی چون او کافی است تا مخاطبانش را به گریه وادار کند. البته اگر همه چیز سینما همینها بود بهترین فیلمسازان دنیا زیر ۲۵ سال داشتند.

فیلم از جای غلطی شروع و در بدترین لحظه ممکن تمام می شود، نه من وادار به فکر کردن شدم و نه مطمئنم روایت حرفی برای گفتن داشته، یک ایده تک خطی که شباهت زیادی به داستان های مصور کشور دوست و همسایه هندوستان دارد فیلمساز عزیز ما را گرفتار کرده و باعث می شود خالق شاهکار "بهشت بر فراز برلین" دست به دوربین شود. این ایده که پر از غلط های روایی و تصویری است، فقط یک سکانس پلان درست حسابی داشت و آن هم زمانی است که دوربین، به همراه مردک در بالای یک پل حرکت آرامی دارد، و بعد از چند لحظه توقف، کنار سوژه تازه داستان ایستاده و تراویس را تنها می گذارد.
فقط همین

نمره ۰ از ۱۰


{extravote 10}

یک فیلم آرام، با موسیقی ملایم گیتار، زمان نسبتا طولانی و داستانی نچندان پر محتوا اما دوست داشتنی.

در ابتدای فیلم مردی به نسبت دیوانه(!) را مشاهده می کنیم که بی هدف در بیابان های امریکا در حال قدم زدن است. اما وقتی برادر این مرد او را پیدا می کند، متوجه می شویم او دارای گذشته ای جالب است.

فیلم درباره روند بازگشت مرد به زندگی عادی، ارتباط با فرزندش (که ۴ سال رها کرده) و البته درست کرد اوضاع پس از ۴ سال است.

اما فیلم با آنچه که داستان فیلم به ما می گوید متفاوت است. این شیوه روایت داستان است که متفاوت است و نه خود داستان.

فیلمی جادی ای، با موسیقی گیتار و به سبک سنتی امریکا (فالک میوزیک) نماهایی باز و شخصیت هایی که هیج کدام استرسی در دل شما ایجاد نمی کنند. همگی را بعد از مدتی دوست خواهید داشت.

فیلمساز هیچ گونه عجله ای برای پیشبرد داستان از خود نشان نمی دهد و بیش از انکه به دنبال پیشبرد داستان باشد، به دنبال این است که ما از داستان لذت ببریم.

البته این روند کند می تواند برای بسیاری ناراحت کننده باشد اما بسیاری (از جمله خود من) از آن خوششان می اید.

به اعتقاد من فیلم از انهاییست که به طور کامل در آمیخته با فرهنگ آمریکایی است و برای درک آن باید و آن فرهنگ آشنا بود (یا بهتر آنکه جزئی از فرهنگ آمریکایی بود) فیلم در ظاهر هیچ گونه نگاه تند اعتراضی به جامه ندارد اما به کمی دقت، متوجه می شویم که اتفاقا خیلی هم دارد. اما چون به دنبال روایت داستانی ظریف است، از علنی کردن این انتقاد جلوگیری می کند. صحنه هایی مانند فریاد های مردی بر روی پل، شنیدن مکرر صدای هواپیما و هلی کوپتر و رها گذاشته شدن انسان ها در یک جامعه (به بهانه آزادی) از جمله انتقاداتی است که فیلم به همراه دارد.

من این فیلم را دوست داشتم و از تماشای آن لذت بردم و تماشای آن را به کسانی که خسته از فیلم های کلیشه ای امروزی اند را توصیه می کنم.

امتیاز من به فیلم: ۸ از ۱۰

 

اختصاصی نقد فارسی

برای مشارکت در نقد و بررسی فیلم های آینده در نقد فارسی، به اینجا مراجعه نمایید

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه ها، وبلاگ ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات "منبع: سایت نقد فارسی" و نام نویسنده ممنوع است و شامل پیگیرد قضایی می شود.

2
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
2 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
پیمان Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
Member
Member
پسر فضول

باید یه بار دیگه ببینمش .
انا فعلا اینو می تونم بگم:
۱.نمی دونم چی بگم.
۲. موسیقی متنش کم بود ، با توجه به داستانش و ریتم فیلم کمبود موسیقی حس می شد.(قطعا اگر دست کارگردانان صدا و سیمای ایران بود خارج از اینکه گند می زدن به فیلم با یک کمانچه و پیانو در مواقع خاص تا سه چهار جعبه دستمال کاغذی از بیننده نمی گرفتن ، ول کن نبودن)
۳ . در کل یکی از بهترین فیلم های عاشقانه دراماتیک عمرم بود.

Member
Member

چطور هنوز کسی زیر این فیلم نظر نذاشته؟ چقدر خاص بود آخه این فیلم!
سالیان سال، قبل از این که پیام‌های ناشناس در تلگرام به وجود بیاد. فیلمی ساخته شده بود که زیباترین پیام ناشناس سینما رو در خودش بگنجونه.
این فیلم برای من خیلی خاص بود! طوری خاص که بعد از دیدن فیلم حس می‌کردم که خیلی ازش خوشم اومده ولی نمی‌دونستم چرا!
مثلا سکانسی که مرد دیوانه در حال دشنام به دنیاست. نمی‌دونم چرا! ولی چند بار دیدمش چون حس عجیبی بهم می‌داد که در کمتر فیلمی تجربش کردم.