نقد و بررسی فیلم Pan’s Labyrinth (هزار توی پن)

 

کارگردان : Guillermo del Toro

نویسنده : Guillermo del Toro

 

 

 

 

بازیگران: Ivana Baquero,Ariadna Gil,Sergi López

جوایز :

برنده اسکار بهترین طراحی هنری

برنده اسکار بهترین فیلمبرداری

برنده اسکار بهترین چهره پردازی

نامزد دریافت اسکار بهترین موسیقی متن

نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم خارجی زبان (مکزیک)

نامزد دریافت اسکار بهترین فیلمنامه

خلاصه داستان :

داستان یک دختر جوان که می‌خواهد با مادر باردارش برای زندگی با ناپدری تازه‌اش مسافرت کند.داستان در اسپانیای ۱۹۴۴ و پس از پیروزی فرانکو می‌گذرد اما دختر در یک دنیای خیالی که خودش ساخته با واقعیت‌های زندگی مواجه می‌شود و …

 

[nextpage title=”لالایی برای کودکان فراموش شده…”]

۲-لالایی برای کودکان فراموش شده…

“سالها پیش ، در یک دنیای زیرزمینی ، که در آن درد و رنجی نبود ، شاهزاده خانمی زندگی می کرد که همیشه رویای دنیای آدم ها را در سر داشت . او رویای آسمان آبی ، نسیم آرام و آفتاب تابان را می دید. تا اینکه یک روز که نگهبانان غافل ماندند ، شاهزاده خانم فرار کرد. در دنیای بیرون ، درخشندگی نور ، چشمانش را کور کرد و ذهنش را از هرگونه خاطره گذشته پاک نمود. او از خاطر برد که چه کسی بوده و از کجا آمده است. بدنش از سرما و بیماری و درد ، رنج می کشید تا سرانجام باعث مرگ او شد. پدرش ، پادشاه همان دنیای زیرزمینی ، همواره باور داشت که روح دخترش باز خواهد گشت ، شاید در جسمی دیگر ، مکانی دیگر و زمانی دیگر . و از همین رو در انتظارش ماند تا آخرین نفسش بیرون بیاید ، تا دنیا از چرخش باز ایستد…”

 

با این جملات به سبک و سیاق افسانه های پریانی ، فیلم “هزارتوی پن” آغاز می شود و مخاطبش را به تصور قصه ای خیالی ، ناگهان در میانه واقعیتی خشن و وحشیانه از جنگ های داخلی اسپانیا رها می سازد. سال ۱۹۴۴ ، سالی که دیکتاتوری ژنرال فرانکو با استفاده از آتش جنگ جهانی دوم ، نیروهای انقلابی و میهن پرست آزادیخواه را قلع و قمع کرد. یکی از افسران سنگدل فرانکو به نام کاپیتان ویدال قرار است همسر مادر قهرمان داستان” هزارتوی پن” شود که دخترکی ۱۲ ساله به نام افلیاست و قصه ای که در ابتدای فیلم می شنویم ، در واقع متعلق به کتابی است که افلیا می خواند در حالی که همراه مادرش به سوی مقر کاپیتان ویدال در سفر است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/17-Pans-Labyrinth.jpgاز همین جا گی یرمو دل تورو (نویسنده فیلمنامه و کارگردان “هزار توی پن” ) تماشاگرش را در میان دو دنیای افسانه ای پن و رئال کاپیتان ویدال معلق نگه می دارد. آنچه که کمتر در آثاری اینچنین سابقه پیدا نموده است. شاید تنها در فیلم های استیون اسپیلبرگ بتوان سراغ این گونه ترکیب تاثیر گذار از واقعیت و خیال را مشاهده کرد. چراکه قهرمانان اسپیلبرگ نیز برای گریز از جهان خشونت بار و تلخ واقعی ، رهسپار سرزمین های خیالی و افسانه ای می شوند. مثل ریچارد درایفوس و همه آدم هایی که خسته و دلزده از دنیای واقعی شان در”برخورد نزدیک از نوع سوم” تمامی خطرها و رنج ها را به جان می خرند تا همراه بیگانه های فضایی که تمایل به تماس با زمینی ها را داشته اند ، به سوی دنیاهای ناشناخته و تازه رهسپار گردند. یا همچون پیتر فیلم “هوک” که به نورلند می رود تا دوباره بتواند با بچه هایش ارتباط برقرار کند و یا ….از همین روست که فیلم های غیرافسانه ای اسپیلبرگ ، به شدت تلخ و تکان دهنده هستند ، مانند رنج آن زنان سیاهپوست فیلم “رنگ ارغوانی” ، له شدن کودکی و نوجوانی در اسارت فیلم “امپراتوری خورشید” ، سوختن زندگی عاشقانه در فیلم “همیشه” ، به بردگی کشاندن وحشیانه سیاهپوستان آفریقا در “آمیستاد” ، سلاخی انسانها در جنگی بی هدف در “نجات سرباز راین” و …

 

اگرچه به نظر می آید که دل تورو در فیلم “هزارتوی پن” نوع ساختار روایتی فیلم های اسپیلبرگ را منبع الهام قرار داده ولی با هوشمندی به آن وجهی تازه ای بخشیده که به چنین شکل و شمایلی در همان فیلم های اسپیلبرگ نیز دیده نشده است.او دو دنیای افسانه و رئال فیلم را کاملا از یکدیگر جدا و منفک نگاه داشته ، که تا اواخر فیلم به نظرمی آید هر یک از این دو دنیا ، برای خود ساز جداگانه ای می زنند و حتی تماشاگر ناصبور از خود سوال می کند که اساسا این دو روایت نا همگون چه تناسبی با یکدیگر دارند که در کنار هم قرار گرفته اند. و تنها در آخرین صحنه فیلم است که گویی پازلی تکمیل شده و هر دو دنیای خیال و واقعی ، جایگاه خود را در کنار هم می یابند. این در حالی است که لحن دو پهلوی فیلم همچنان باقی می ماند ، به این مفهوم که بالاخره نمی توان حکم قطعی صادر کرد ، آیا همه آن دنیای زیرزمینی پن ، تصورات خیالی افلیا بوده که از خواندن کتاب مربوطه در ذهنش جای گرفته؟

 

آن طور که در موقع مرگ ، لحظه ای تصور می نماید ، واقعا همان شاهزاده گمشده است و اینک به قلمرو پادشاه بازگشته تا زندگی جدیدی آغاز نماید. اما تمام شدن آن دنیا با خاموش گشتن لبخند کم رنگ برروی لبان افلیای در حال مرگ و سپس جان دادن او ، می تواند باعث ابطال فرضیه یادشده باشد. اما وقتی پس از مردن افلیا ، دوربین از زمین فاصله می گیرد و همچنان صدای پن می آید و سرنوشت افلیا را در دنیای زیرزمینی حکایت می کند که قرن ها بر آن دنیا حکومت کرده و اینکه تنها افرادی می توانند نشانه های وی را در زمین ببینند که چشم بصیرت داشته باشند ، مجددا فرضیه حقیقی بودن دنیای افسانه ای پن تقویت می شود.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/15-Pans-Labyrinth.jpgاما دل تورو ، هر دو دنیا را به غایت زشت و ناموزون به تصویر کشیده است. گویی وی علاقه داشته که همچنان موجودات کریه المنظر خود را در این فیلمش نیز به نمایش بگذارد. (به خاطر داریم که وی در فیلم های قبلیش مثل” هل بوی” و “بلید” و “میمیک” و…نیز در استفاده از مخلوقات مشمئز کننده ، نهایت علاقه را به خرج داده بود. به طوری که حتی چهره شخصیت های مثبت همچون خود هل بوی نیز چندان دوست داشتنی و قابل تحمل نبود ) از خود پن گرفته که گویا قرار است مجددا شاهزاده یا همان افلیا را به سرزمین پدری اش رهنمون گرداند و سر و شکل ترسناکی دارد ، تا آن ریشه درختی که افلیا برای بهبود مادرش به توصیه پن در زیر تخت وی قرار می دهد (به نظر از ریشه های زنده فیلم “هری پاتر و سنگ جادو” آمده باشد) تا قورباغه عظیم الجثه ای که با استفراغ خود ، کلید مورد نظر افلیا را به او می سپارد و تا آن موجودی که چشمانش را در کف دست گذاشته و به تعقیب افلیا می پردازد.

 

در دنیای واقع نیز کاپیتان ویدال دست کمی از آن مخلوقات کریه المنظر ندارد و اگرچه زمانی آن کراهت را درون خود پنهان نموده ولی هنگامی که با چاقوی مرسدس ، دهانش چاک می خورد و خود با نخ و سوزن آن را در مقابل چشمان تماشاگر می دوزد ، تقریبا با همان موجود چشم در دست ، تفاوتی پیدا نمی کند!!

 

دل تورو رنج زندگی در دنیای رئال را آنچنان مرارت بار و دشوار نشان می دهد که افلیا وقتی پس از مرگ مادرش ، بعد از مدتها پن را می بیند که می خواهد شانس دیگری برای بازگشت به دنیای زیرزمینی به وی بدهد ، مشتاقانه به آغوش آن موجود زشت و بی قواره پناه می برد و به وی التماس می نماید که با همراهش برود.

 

به نظر می آید آنچه در نظر دل تورو و فیلم “هزار توی پن” ، بیش از هر چیزی وحشتناک و محنت بار می نماید ، همان زندگی تحت سلطه فاشیسم است که در قتل و کشتار و http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/13-Pans-Labyrinth.jpgشکنجه انسانها برای حاکمیت خود ، هیچ حد و مرزی نمی شناسد. این هراس و رنج در دنیای کودکانه افلیا که از دیکتاتوری و فاشیسم و مبارزه و انقلاب چندان درکی ندارد ، به شکل از دست دادن پدر و مادر و سپس زندگی زیر دست ناپدری خشن و بی رحم ، خود را نشان می دهد . ناپدری که در مقابل مرگ مادر و تنبیه و مجازات اطرافیان و حتی خود افلیا هیچگونه مروتی از خود بروز نمی دهد. درواقع دل تورو در فیلمنامه توانسته به خوبی دنیای ستمگر فاشیستی را با ساده ترین و ملموس ترین الفاظ و کلمات و رفتارها به زبان کودکانه برای افلیا و همسالان وی معنا ببخشد. مثلا علاقه شدید افلیا به شنیدن لالایی که از مرسدس خواهش می کند تا برایش بخواند ، یکی از همین معانی به نظر می آید.

 

خواندن لالایی کودکانه به عنوان عصاره محبت یک مادر که در آواز آرام و حزینی تبلور پیدا می کند تا آرامش و امنیت را به کودکش هدیه نماید ، ساده ترین حق یک کودک است که افلیا از آن محروم شده است . اینکه سرش را برروی زانوی مادر بگذارد و مادرضمن نوازش موهای وی ، در گوشش لالایی زمزمه کند را دیگر بعد از مرگ مادر و در خانه کاپیتان ویدال ، لمس نخواهد کرد.. دل تورو نا امنی و تنش فضای حاکمیت فاشیسم را در خوانده نشدن ساده لالایی برای کودکان معنی می کند تا نشان دهد که چگونه کودکان در یک محیط اشغال شده توسط بیگانگان ، حتی در خانه حفاظت شده هم همواره در هراسی گنگ و ترسی ناشناخته به سر می برند.

 

غم انگیزترین صحنه فیلم ، سکانس پایانی است که افلیا در حال مرگ برزمین افتاده و مرسدس بالای سرش لالایی می خواند تا آن امنیت و آرامشی را که هیچگاه در زندگی درک نکرد را هنگام مردن به او هدیه کند و همین لالایی است که به ملودی موسیقی فیلم “هزار توی پن” تبدیل شده و یکی از زیباترین موزیک های فیلم سال گذشته را به وجود می آورد.

 

البته “هزار توی پن” برخلاف نامش لایه های چندان پنهان و تودرتویی ندارد. قصه ای سرراست و ساده که شاید بارها نظیرش را شنیده ، خوانده و یا دیده باشیم در دو سویی موازی که البته در آخر به یکدیگر می رسند. حتی قضیه آن مبارزان علیه فرانکو و نفوذشان در مقر کاپیتان ویدال توسط خواهر یکی از انقلابیون (مرسدس که رییس قسمت غذا و آشپزخانه است) و پزشک پایگاه سربازان فرانکو دیگر پس از فیلم هایی مانند زیر زمین (امیر کاستاریکا ) بیشتر به قصه و افسانه های قهرمان پردازانه شبیه است. خصوصا با آن قلع و قمع افراد کاپیتان ویدال در حالی که مرسدس را محاصره کرده اند که وسترن های معمولی دهه ۴۰ و۵۰هالیوود را به ذهن متبادر می سازد.می گویند در جریان جنگ ها ، بمباران ها ، اشغال بیگانه ، آوارگی ها ، خرابی ها و …بیشترین آسیب را کودکان تحمل می کنند ، آسیب هایی که بیش از آنکه جسمشان را زخمی کند ، روح لطیفشان را می آزارد. آزاری که جراحتش تا آخر عمر با آنهاست و در هر شرایطی ، گذر زندگی شان را تحت تاثیر قرار می دهد. شاید بتوان گفت آنچه بیش از هر نتیجه ای می توان در فیلم “هزارتوی پن” مورد اشاره قرار داد ، همین باشد.

نویسنده:سعید مستغاثی

 

منبع :مستغاثی دات کام

 

تهیه،عکس و تنظیم:نقد فارسی

 

[nextpage title=”فیلم «هزار توی پن»:فیلمی با چندین نام در ایران”]

 

۳-فیلم «هزار توی پن»:فیلمی با چندین نام در ایران

 

در فیلم سینمایی «هزار توی پن» داستان تلخ زندگی مردمی که زیر سلطه دیکتاتوری، روزگار می‌گذرانند، با خیال و رویای دخترکی که عاشق داستان‌های پریان است، در هم آمیخته است. در این فیلم هم‌چنین تقابل خیر و شر، آزادیخواهی و فاشیسم جلوه‌ی خاص خود را دارد.

 

«هزار توی پن»(pann’s labyranth)، محصول سال ۲۰۰۶ مکزیک، اسپانیا و آمریکاست که در مدت زمان روتین ۲ ساعت به شیوه رنگی و با صدای دالبی دیجیتال ساخته شده‌است. این فیلم به کارگردانی گیرمو دل‌تورو به نام «لابیرنت پن» نیز شناخته می‌شود و در تلویزیون ایران با عنوان «الهه‌ی هزار توی جنگل» به نمایش در‌‌آمد. «هزار توی پن» قرار بود در جشنواره فجر ۸۵ هم با عنوان «بانوی هزار توی جنگل» نمایش داده شود.

 

داستان فیلم

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/12-Pan-Labyrinth.jpgفیلمنامه «هزار توی پن» را خود دل‌تورو در ژانر درام، فانتزی و دلهره به نگارش درآورده است. داستان فیلم چیزی میان رویا و واقعیت است و زندگی افلیا، دختر بچه‌ای را به تصویر می‌کشد که همراه مادر باردار و ناپدری فاشیست خود زندگی می‌کند. ژنرال فرانکو دیکتاتور اسپانیا حکومت را به دست گرفته اما هنوز گروه‌های کوچکی در جنگل‌ها کمین کرده‌اند و با گماشتگان حکومت فاشیست، مانند ناپدری اوفلیا، برای به دست آوردن آزادی می‌نگرند. این گونه است که افلیا برای فرار از آزار و اذیت‌های خانواده‌اش به جنگل پناه می‌برد.

 

درباره فیلم

 

سینمایی «هزار توی پن» آمیخته‌ای متناسب از ترس، تاریخ و فانتزی است. کارگردان این فیلم توانسته با توانایی به این سه رکن اساسی فیلم بپردازد. فیلم نمرات بسیار بالایی از منتقدان و تماشاگران دریافت کرده است و در سایت‌های معتبر جهانی حائز نمره‌های ۹۵ و ۹۸ از ۱۰۰ شده‌است.

 

فیلم «هزار توی پن» با داشتن یک ساختار قوى روایى و فیلمبردارى زیبا، اثرى درخشان اما به لحاظ مضمون آزاردهنده است. موجودات عجیب و غریبى که افلیا سرنوشت خود را به آنها مى سپارد، همان قدر وهم برانگیزند که وحشیگرى و خشونت دنیاى کاملاً واقعى این ویژگی را دارد. «لابیرنت پن» دستاوردى ضد و نقیض دارد؛ این فیلم از لحن روایى و زبان و ساختار داستانى فیلم هاى کودکان استفاده مى کند، اما به هیچ وجه فیلمى براى این گروه سنى نیست.

 

«هزار توی پن» دو دنیای روی زمین و زیر زمینی را با مهارت روایت می‌کند و رخدادهای آن دو را به موازات هم پیش می‌برد. گرچه برای خلق شخصیت‌های تخیلی از جلوه‌های ویژه، استفاده زیادی شده است ولی این جلوه‌های ویژه هیچگاه کل فیلم را تحت‌الشعاع خود قرار نمی‌دهند. «هزارتوی پن»، تقریباً همه اجزایی را که برای موفقیت یک فیلم لازم است، در خود دارد و می‌تواند فیلمی باشد که تماشاگران با سلیقه‌های متفاوت را راضی کند. چه آن‌ها که به ژانر فانتزی علاقه دارند و چه آنها که به فیلم‌های واقع‌گرایانه تاریخی و عبرت‌آموز علاقه دارند.

 

حضور در جشنواره‌های جهانی و اکران در سینماها

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/16-Pans-Labyrinth.jpgزمانی‌که فیلم «هزار توی پن» برای اولین بار در فستیوال کن اکران شد، پس از اتمام فیلم حضار به مدت ۲۲ دقیقه تمام برای فیلم ابراز احساسات کردند، ‌اتفاقی که پیش از این هیچگاه رخ نداده بود.

 

فیلم‌برداری «هزار توی پن» در صحنه‌هایی به عکاسی می‌ماند و بی‌دلیل نبود که جایزه اسکار بهترین فیلم برداری را به آن دادند. اسکار بهترین چهره پردازی و صحنه آرایی هم به این فیلم رسید. ساخته‌ی دل‌تورو همچنین جایزه بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب را به دست آورده است.

 

اگرچه شخصیت اصلی فیلم «هزار توی پن» یک دختر بچه است، اما فیلم به خاطر نمایش خشونت بی‌پرده و مستقیم برای کودکان مناسب نیست و به همین دلیل برای نمایش درجه R گرفته است. در انگلیس تماشای هزار توی پن برای افراد زیر ۱۵ سال ممنوع اعلام شد.

 

اظهاراتی از کارگردان

 

گیرمو دل‌تورو، ۹ اکتبر ۱۹۶۴ در مکزیک متولد شد. او بیش از آنکه به عنوان کارگردان در عرصه سینما شناخته شده باشد، تهیه کننده محسوب می‌‍‌شود و تا به حال ۲۰ فیلم را تهیه کرده است. دل‌تورو کارگردانی را از سال ۱۹۸۵ آغاز کرد و «هزار توی پن» آخرین فیلم او محسوب می‌شود. او قصد ساخت قسمت دوم فیلم «پسر جهنمی» را دارد و این فیلم را در سال ۲۰۰۸ آماده اکران می‌کند.

 

دل تورو درباره‌ی «هزار توی پن» گفته است: این فیلم در عین حال که داستان گویی درباره کودکان و برای آنان است، اما در نگاهی کلی تر درباره اصل دیدن شرایط و انتخاب راه آینده زندگی در محیط های دشوار است.

 

دل تورو به واسطه دفترچه یادداشت شخصى‌اش بسیار معروف است. دفترچه اى با یک جلد چرمى که در هر صفحه از آن خط این فیلمساز با نقاشى‌هایى از روبات‌ها، سوسک و ریشه مهر‌گیاه که با ظرافتى وسواس گونه با جوهر کشیده شده‌اند، به چشم می‌خورد.

 

دل تورو که دو دخترش پنج و ده ساله هستند، مى گوید: «ابداً یک بچه هشت ساله را به تماشای هزار توی پن نمى برم.»

 

وقتى استیون اسپیلبرگ هزار توی پن را دید از دل تورو پرسید آیا امکان ساخت نسخه‌اى دیگر براى تماشاگران کم سن و سال تر وجود داشت یا نه؟! دل تورو نیز آن را منتفى دانست و گفت: «تعاملات اجتماعى در این فیلم مناسب کودکان نیست چون چیزى فراتر از خشونت و شکنجه است. مفهوم جنگ خود در دنیاى بزرگسالان مى تواند قابل استفاده باشد.»

منبع:ایسنا

 

[nextpage title=”درباره ی «هزار توی پان»”]

 

۴-درباره ی «هزار توی پان»

جوایز و افتخارات

 

نامزد اسکار شش جایزه ی اسکار و برنده ی سه جایزه اسکار

 

نامزد بهترین طراحی صحنه از اتحادیه طراحان صحنه

 

نامزد جایزه بهترین جلوه های ویژه، فیلمبرداری، طراحی لباس، چهره پردازی، طراحی صحنه، فیلمنامه، صدا برداری و بهترین فیلم خارجی از مراسم بافتا

 

برنده جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم بوستون

 

برنده جایزه طلای بهترین فیلمبرداری از Camerimage

 

نامزد نخل طلای بهترین کارگردانی از جشنواره کن

 

برنده جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم فلوریدا

 

نامزد ١٣ جایزه گویا

 

نامزد ٩ جایزه از انجمن نویسندگان سینمایی اسپانیا

 

نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی از مراسم گلدن گلاب

 

نامزد جایزه بهترین کارگردانی و فیلمنامه از انجمن منتقدان فیلم لندن

 

برنده جایزه بهترین طراحی صحنه از انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس

 

برنده جایزه بهترین فیلمبرداری از انجمن ملی منتقدان فیلم آمریکا

 

برنده جایزه بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه از انجمن منتقدان فیلم آن لاین

 

برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم سن فرانسیسکو و…

 

داستان فیلم

 

سال ١٩۴۴. جنگ داخلی اسپانیا با پیروزی ژنرال فرانکو به پایان رسیده، اما هنوز گروه هایی هستند که در مقابل فاشیست ها مقاومت می کند و نبرد در قسمت های شمالی کشور جریان دارد. همزمان اوفلیای ده ساله به همراه مادر آبستن اش کارمن عازم مناطق شمالی است تا به پدرخوانده اش سروان ویدال بپیوندد. سروان ویدال با مامور پاک کردن منطقه از وجود نیروهای مقاومت مردمی است و در این راه از ابراز هرگونه خشونت و ددمنشی ابا ندارد. او سخت شیفته قدرت است، از اوفلیا خوشش نمی آید و منتظر است همسرش پسری برای وی به دنیا بیاورد؛ حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. اوفلیا که دلبسته دنیای افسانه ها و قصه های پریان است با رسیدن به اقامتگاه تازه خود هزار تویی اسرار آمیز را در نزدیکی آن کشف می کند. یک شب با هدایت یک پری به داخل هزارتو پا گذاشته و با پان روبرو می شود. پان به او می گوید که اوفلیا فرزند پادشاه دنیای زیر زمین است و برای پیوستن به خانواده اش باید سه کار را قبل از کامل شدن قرص ماه انجام دهد. اوفلیا می پذیرد، اما هنگام اجرای دومین دستور العمل خطایی کوچک از وی سر می زند. پان او را ترک می کند. در دنیای واقعی نیز نبرد میان نیروهای مقاومت و افراد سروان ویدال به شدت جریان دارد. کارمن نیز به علت ضعف تحت نظر دکتر قرار گرفته و اتاق وی از دخترش جدا شده است. تنها همدم اوفلیا خدمتکار ارشد خانه به نام مرسدس است که پنهانی با پارتیزان ها ارتباط دارد. کارمن هنگام به دنیا آوردن فرزندش می میرد. سپس یک شب پان دوباره به سراغ اوفلیا آمده و به او می گوید که تصمیم گرفته تا فرصتی دیگر به او دهد. اوفلیا باید برادر تازه به دنیا آمده خود را برداشته و به هزار توی پان ببرد. اوفلیا به زحمت موفق می شود تا برادرش را ربوده و به مرکز هزارتو برساند، اما پان تقاضایی از او دارد که نشدنی است…

 

چرا باید دید؟

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/14-Pans-Labyrinth.jpgگیلرمو دل تورو از پدیده های سینمای اسپانیولی زبان امروز است که از اواسط دهه ١٩٨٠ وارد سینما شده. دل تورو متولد ١٩۶۴ مکزیک در ١٩٩٣ با فیلم Chronos توانست انبوهی از جوایز جشنواره های معتبر را به چنگ آورده و شهرتی بین المللی برای خود رقم بزند. چهار سال بعد سر از هالیوود در آورد و با میمیک موفق شد نظر تماشاگر آمریکایی را نیز جلب کند. اما بازگشت به دنیای اسپانیولی زبان و ساخت قصه ای در دوران جنگ داخلی اسپانیا با نام ستون فقرات شیطان سبب شد تا او را جدا از یک ترسناک ساز با استعداد، صاحب قریحه و دیدی سیاسی نیز بشناسند. این فیلم که بازیگر اصلی خود ادواردو نوریه گا را نیز به شهرت رساند جوایز دیگری را نصیب دل تورو کرد. حاصل آنها بازگشت به هالیوود و ساخت پروژه های پر خرجی چون بلید ٢ و Hellboy بود که توانست سود مالی خوبی نصیب کمپانی ها کرده و دل تورو را نزد تماشاگر نوجوان و ساده پسند آمریکایی معتاد به قصه های مصور نیز صاحب شهرت و محبوبیتی معقول کند. اما آخرین فیلم او به سیاق ستون فقرات شیطان و Chronos اثر جدی تر، فکر شده تر و کامل ترین فیلم او تا این لحظه است که قدرت خود را بار دیگر از انتخاب وقایع اسپانیا در دوره پایان جنگ داخلی به عنوان پس زمینه قصه اش می گیرد. یقیناً هزار توی پان جدا از این که یک قصه پریان است و می تواند هر کسی را شاد کند، طبع آزمایی در زمینه شناخت اتوریته، فاشیسم و جنایت است که ساخته شدن آن در زمانه ما که هنوز این چنین معضلاتی از زندگی روزمره ما رخت بر نبسته، جای خوشحالی دارد. با هر منظوری که به تماشای هزار توی پان بروید، دست خالی بر نخواهید گشت. موسیقی جادویی آن، فیلمبرداری درخشان و فیلمنامه محکم و کارگردانی قدرتمندانه دل تورو آن را به اثری فراموش نشدنی بدل کرده است. تنها فرد آمریکایی پروژه داگ جونز بازیگر نقش پان* است که برای بازی در قسمت های مربوط به خود متحمل گریمی ۵ ساعته می شد. کسی که یک کلمه هم اسپانیولی بلد نبود و دیالوگ های خود را فقط حفظ می کرد!

 

نمایش افتتاحیه هزار توی پان که با سرمایه ای معادل ٧ میلیون یورو به اضافه ۵ میلیون دلار ساخته شده، با تشویق ٢٢ دقیقه ای تماشاگران در جشنواره کن پایان یافت. اتفاقی که می تواند در مراسم اسکار امسال تکرار شده و بزرگ ترین موفقیت را برای دل تورو و سینمای مکزیک رقم بزند!

 

*پان در اساطیر یونانی به خدای محافظ چوپان ها و گله ها گفته می شود که پاها و شاخ هایی شبیه بز دارد.

منبع:فکسون

 

[nextpage title=”یادداشتی در معرفی «هزارتوی پن»”]

 

۵-یادداشتی در معرفی «هزارتوی پن»

 

هزارتوی پن، آمیخته‌ای متناسب از ترس، تاریخ و فانتزی است. کارگردان این فیلم «گی یر مو دل تورو»، توانسته با توانایی به این سه رکن اساسی فیلم بپردازد. فیلم نمرات بسیار بالایی از منتقدان و تماشاگران دریافت کرده است، سایت Rotten Tomatoes به آن نمره ۹۵ از ۱۰۰ داده است و نمره آن در سایت Metacritic، ۹۸ است. به این ترتیب هزارتوی پن، چهارمین فیلم برتر همه ادوار این سایت به حساب می‌آید.

 

کاربران سایت imdb، هزارتوی پن را بهترین فیلم سال ۲۰۰۶ انتخاب کرده‌اند.

 

این فیلم تا به حال جوایز متعددی را از آن خود کرده است، از جمله سه جایزه اسکار و جایزه بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب. وقتی فیلم برای اولین در فستیوال کن اکران شد، پس از اتمام فیلم حضار به مدت ۲۲ دقیقه تمام برای فیلم ابراز احساسات کردند، ‌چیزی که هیچگاه دیده نشده بود.

 

فیلم دو دنیای روزمین و زیرزمینی را با مهارت روایت می‌کند و رخدادهای آن دو را به موازات هم پیش می‌برد. گرچه برای خلق شخصیت‌های تخیلی از جلوه‌های ویژه، استفاده زیادی شده است ولی این جلوه‌های ویژه هیچگاه کل فیلم را تحت‌الشعاع خود قرار نمی‌دهند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/11-Pans-Labyrinth.jpgداستان فیلم (می‌توانید نخوانید!): پیش‌درآمد فیلم با جهان زیرزمینی آغاز می‌شود. شاهزاده موآنا دختر پادشاه جهان زیرزمینی، درباره جهان روزمین کنجکاو می‌شود و به جهان روزمینی می‌آید. اشعه خورشید حافظه‌اش را نابود می‌کند. شاهزاده موآنا در جهان روزمینی زندگی می‌کند و سرانجام پیر می‌شود و می‌میرد. مرگ وی باعث ناراحتی پدرش می‌شود. پادشاه اعتقاد دارد که سرانجام روح دخترش در کالبد دیگری حلول خواهد کرد و به دنیای زیرزمنی بازخواهد گشت.

 

در این قسمت، فیلم کات می‌خورد و به اسپانیای زمان ژنرال فرانکو در سال ۱۹۴۴ می‌رویم. با دختر جوانی به نام اوفلیا آشنا می‌شویم که به افسانه جن و پری‌ها علاقه دارد، پدرش را در جنگ از دست داده و مادرش مجبور شده با یک فاشیست به نام کاپیتان ویدال ازدواج کند. مادر اوفلیا باردارد و اوفلیا همراه وی در حال مسافرت است تا نزد ناپدری‌اش بروند.

 

اوفیلا روزی حشره‌ای شبیه یک پری می‌بیند که او را به یک هزارتوی اسرارآمیز هدایت می‌کند که به دنیای زیرزمینی ختم می‌شود. اینجاست که وی با پن برخورد می‌کند. پن در اساطیر یونانی به خدای محافظ چوپان‌ها و گله‌ها گفته می شود که پاها و شاخ‌هایی شبیه بز دارد. پن به او می‌گوید که وی همان شاهزاده گم‌شده دنیای زیرزمینی است ولی باید برای اثبات شایستگی خود قبل از کامل شدن قرص ماه سه کار انجام دهد. اوفیلا کار نخست را با موفقیت انجام می‌دهد ولی نمی‌تواند کار دوم را انجام دهد.

 

در اینجا فیلم یک بار دیگر به دنیای روزمینی منتقل می‌شود و خشونت کاپیتان ویدال را در شکنجه یک جمهوری‌خواه و کشتن یک پزشک نشان می‌دهد. مادر اوفلیا هم در حین زایمان می‌میرد …

 

– هزارتوی پن، تقریبا همه اجزایی را که برای موفقیت یک فیلم لازم است، در خود دارد: کارگردانی و فیلم‌برداری و فیلم‌نامه خوب، موسیقی خوب، ضرب‌آهنگ همگن و متناسب. فکر می‌کنم هزار توی پن فیلمی باشد که تماشاگران با سلیقه‌های متفاوت را راضی کند، چه آنها که به ژانر فانتزی علاقه دارند و چه آنها که به فیلم‌های واقع‌گرایانه تاریخی و عبرت‌آمیز علاقه دارند. تقابل خیر و شر، آزادیخواهی و فاشیسم در این فیلم جلوه خاص خود را دارد.

نویسنده:علیرضا مجیدی

 

منبع:یک پزشک

 

[nextpage title=”اسطوره های مطرح شده در فیلم هزارتوی پن”]

 

۶-اسطوره های مطرح شده در فیلم هزارتوی پن

 

جهت درک بیشتر فیلمهایی نظیر هزارتوی پن باید اسطوره ها را شناخت. اسطوره هایی که در این فیلم به کار برده شده اند همگی نماد یکی از شخصیت های واقعی فیلم هستند. در اینجا قصد دارم برای آشنایی بیشتر دوستان و جهت تکمیل تر شدن پرونده فیلم هزارتوی پن این اسطوره ها را برای شما معرفی کنم.

 

کرونوس

 

کرونوس در اسطوره های یونان پادشاه تیتان ها است.

 

در ابتدای آفرینش خلاء یا خائوس به وجود آمد. از خائوس زمین یا گایا بوجود آمدند بعد بترتیب تارتاروس که دنیای زیرین است و اروس یا شهوت از خلاء به وجود آمدند.

 

دیگر خدایان به وجود آمده از خائوس عبارتند از تاریکی یا اریوس و شب یا نیخ و اما از ازدواج آنها هامرا یا روز و روشنایی یا آتیر متولد شدند.

 

از زمین یا همان گایا سه خدا متولد شدند: آسمان یا اورانوس، دریا یا پونتوس و کوه‌ها یا اورئا.

 

آسمان هر شب با زمین (گایا و اورانوس) هم آغوشی می‌کرد.از این هم آغوشی ۱۲ تایتان بوجود آمد سه غول یک چشم و سه غول صددست که اینان در واقع نسل اول خدایان بودند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/1-Pans-Labyrinth.jpgاورانوس که در واقع پدر این ۱۲ تایتان بود از ایشان تنفر داشت به همین جهت آنان را در تارتاروس یعنی دنیای زیرین زندانی کرد. این عمل باعث خشم مادر تیتان‌ها یعنی زمین یا گایا شد و از تیتان‌ها خواست انتقامشان را از اورانوس یا آسمان بگیرند. تنها کورونوس که کوچکترین تایتان بود حاضر به انجام این کار شد. در نتیجه گایا به او داسی آهنی داد تا اورانوس را اخته نماید. در هنگام شب اورانوس که برای نزدیکی با گایا نزدیک می‌شد توسط کورونوس اخته شد.

 

کورونوس آلت اخته شده اورانوس را به دریا انداخت که از آن آفرودیت یا خدای عشق زاده شد.

 

هنگامی که کورونوس بعد از پدرش اورانوس به سلطنت خدایان رسید حاضر به آزاد کردن تایتانها از تاتاروس نشد. اورانوس و گایا یعنی مادر و پدر کورونوس پیش بینی کردند که خود کورونوس هم توسط فرزندش سرنگون می‌شود.

 

اما کورونوس برای اینکه پیش بینی والدینش به حقیقت نپیوندد هر کدام از بچه‌های خود را هنگام تولد می‌بلعید. زمانی که کورونوس با رئا خواهرش ازدواج کرد حاصل این ازدواج به ترتیب هستیا، دمتر، پوزیدون، هرا، هادیوس و زئوس را نیز بخورد. اما هنگام تولد زئوس، رئا از اورانوس و گایا کمک خواست تا نگذارند کورونوس فرزندانش را بخورد. رئا سنگ بزرگی را به کورونوس داد و وی نیز که فکر می‌کرد این سنگ بزرگ زئوس است آن را بجای زئوس خورد.

 

زئا زئوس را به جزیره کرت(در نزدیکی یونان) برد و بزرگ کرد. هنگامی که زئوس بزرگ شد داروی تهوع آوری را به کورونوس خوراند که باعث شد وی فرزندانی را که خورده بود بالا بیاورد که در این موقع جنگی ۱۰ ساله میان تایتانها و فرزندان کورونوس شکل گرفت که کورونوس شکست خورد و سلطنت میان زئوس و برادران و خواهرانش تقسیم گشت.

 

چکشی که در دست کرونوس بود و با آن مخالفان خود را سرکوب می‌کرد. اکنون به عنوان مثالی برای سرکوبی مخالفان در کشورهای دیکتاتوری به کار می‌رود.

 

پان

 

پان در اسطوره های یونان خدای چوپانان و گله‌ها است. در اساطیر روم با فاونوس مطابق است.اوقات خود را به شادی و رقص و آواز می‌گذراند. نی را از ابداعات او می‌دانند که به یاد عشقش سورینکس می‌نواخته است.

 

پان خدای سرور بود.او پسر هرمس و خدایی شوخ، جنجالی و شاد که در سرودهای هومری به این ویژگی مفتخر شده است.اما او نیم حیوان بود که شاخ بز بر سر داشت و پاهایش به شکل سم بز بود.او همچنین خدای چوپان ها و گله های بز بود. جنگلها و بیشه ها و کوهستانها خانه و کاشانه اش بود.اما آرکادی،زادگاهش، را از همه جا بیشتر دوست داشت.او موسیقیدانی اعجوبه و استاد بود.پان آهنگهایی می نواخت به زیبایی آواز بلبلان و همواره عاشق پریان بود اما بسبب زشت رویی همیشه ناکام میماند.آوازهای شبانه ای که مسافران سرگردان و هراسان می شنیدند، می پنداشتند که از اوست به همین دلیل روشناست که چرا ترس و وحشت را به نام او می خواندند.

 

در این فیلم پان راهنمای افلیاست و برخلاف ظاهر ترسناکش مهربان است. او به مانند مرسدس در فیلم که حامی افلیا در واقعیت است رفتار می کند. و برای رسیدن افلیا به دنیای معنوی تلاش وصف ناپذیری دارد. همانطورکه مرسدس برای پیروز شدن انقلابیون از هیچ تلاشی دریغ نمی کند و تا پای جان می ایستد.

 

«پان» با اینکه یکی از خدایان مهربان و خوش سیرت یونان باستان بوده، تصور می شده است که صورت زشتی دارد. یونانی های قدیم اعتقاد داشتند «پان» یک بینی بزرگ و برگشته، دو لب کلفت، یک دهان گشاد،دو گوش نوک تیز و بسیار پهن،موهای سرخ و وز کرده و دو شاخ ناهموار دارد.حالا تصور کنید چهره ای با این خصوصیات در یک نیمه شب هولناک در گوشه یک جنگل ناگهان جلوی شما سبز شود. چه حالی به تان دست می دهد؟ قطعا ترس و وحشت! متاسفانه این «پان» اسطوره ای هم به همین ویژگی مشهور بوده است که آدم ها و سایر جانوران را به شدت بترساند و مشاهده ترس آنها لذت ببرد. جالب است بدانید قبل از مدون شدن علم روان پزشکی نیز یونانی ها به هر کسی که از تاریکی و صدای باد و چیزهایی از این قبیل می ترسید، می کفتند پانیک. البته «پان» اسطوره ای به خاطر همین ویژگی های وحشتناکش عاقبت خوشی نداشت. او جلوی هر دختری سبز شدتا از او خواستگاری کند، دختر فرار کرد و بالاخره «پان» به دنبال یکی از همین دخترهایی که خیلی دوستش داشت دوید و چیزی نمانده بود دستش به او برسد که دخترک از پرندگان اسطوره ای کمک خواست تا او را به رود«لایدون»بیندازند.آن ها این کار را کردند و «پان» هم خودش را به رودخانه انداخت تا دخترک را هر طوری شده تصاحب کند، ولی درست وقتی که مطمئن بود که دست های دخترک را گرفته است،دید که تنها دسته ای نی را در آغوش کشیده است. «پان» بعد از آن حادثه شروع کرد به نی لبک زدن و در این هنر، استادی تمام عیار شد!

منبع:سینما سنتر

 

[nextpage title=”آلیس در سرزمین تباهی:نگاهی به فیلم «هزارتوی پن»”]

 

۷-آلیس در سرزمین تباهی:نگاهی به فیلم «هزارتوی پن»

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/10-Pans-Labyrinth.jpgکاری که «گی یرمو دل تورو» در «هزارتوی پن» انجام داده دقیقاً همان روشی است که قهرمان فیلمش در پیش می گیرد: به کارگیری نهایت تخیل و خلاقیت برای تحمل و تجربه واقعیتی دردناک. اصلاً همین خیالپردازی های دخترک است که باعث می شود تصاویر عذاب آور و دردناک دل تورو از اسپانیای پس از جنگ داخلی را تاب بیاوریم. اسپانیای ۱۹۴۴ او جای خوبی برای زندگی نیست. گویا لذت و تفریح سال ها است که با آنجا خداحافظی کرده اند. کشوری را می بینیم که دیگر قصه ها را فراموش کرده و به جای اهریمن مشغول پیکار با خود است. درد در چهره تک تک شخصیت های فیلم نشسته. از خنده و شوخی خبری نیست و لبخند چیز کمیابی به نظر می رسد. افسران نظامی در اردوگاهی واقع در جنگل های خارج شهر مشغول پاکسازی ته مانده هسته های مقاومت هستند که ما به همراه افلیا (که پدرش را در جنگ از دست داده) و مادرش( همسر فعلی فرمانده اردوگاه که از او باردار است)قدم به این سرزمین تباهی می گذاریم. «سروان ویدال» فرمانده ارشد اردوگاه آرمان بلندی دارد و می خواهد فرزندش در «اسپانیای پاک» به دنیا بیاید. و خب همین آرمان است که جهانی می سازد چنین دهشتناک و غریب که ساکنان درونش به چیزی ضد خود تبدیل شده اند: نظامیان به جای برقراری نظم و محافظت از مرزها در برابر دشمنان خارجی به کشتن و شکنجه وحشیانه هموطنان شان مشغولند و مجبورند صورت پاره پاره شان را بخیه بزنند، پزشک به جای درمان و شفابخشی به قطع پا و کشتن (خلاص کردن) تن می دهد و مستخدمه این اردوگاه به جای استفاده از چاقو برای پخت و پز آن را برای بریدن دهان به کار می گیرد. در حقیقت افلیا همان آلیس است (و جالب اینکه دقیقاً در یکی از صحنه ها لباسی مثل او می پوشد) در سرزمین عجایبی که شخصیت هایش هیچکدام به خیال و تخیل اعتقادی ندارند. افلیا در لحظه آشنایی با «سروان ویدال» کتاب هایش را به شدت به سینه چسبانده و برخورد سرهنگ طوری است که انگار می خواهد او را از قصه ها جدا کند، مرسده (مستخدمه اردوگاه) در پاسخ افلیا می گوید که به «پری ها» اعتقادی ندارد ولی در کودکی به خیلی از چیزها اعتقاد داشته. و جالب تر از همه اینها مادر است که به افلیا می گوید «برایت یک سورپریز دارم» و افلیا می پرسد «کتاب؟» و جواب می شنود: «نه یه چیز بهتر»برای مادر لباس ها و کفش های افلیا -که هر دو بار به هنگام بازگشت از عالم خیال کثیف می شوند-به مراتب بیشتر از تخیلات او ارزش دارند و انگار همین ندیدن و انکار آن دنیا است که او را به کام مرگ می فرستد. و مدام از خود می پرسیم آیا این سیاه روزی مردمان این دنیاست که دیگر جایی برای تخیل باقی نگذاشته یا نبود تخیل است که مصیبت شان را دو چندان کرده. افلیا تقریباً تا انتهای فیلم تنها شاهد بخش کوچکی از ماجراهای دردآور اطرافش است با این وجود احساس می کنیم موجودات به ظاهر ترسناک خیال های او (که در واقع به مراتب از انسان های دوروبرش مهربان ترند) با چهره های بد منظرشان به صورت ناخودآگاه روح زمانه افلیا را به نمایش می گذارند و شاید به همین دلیل است که با بدتر شدن اوضاع و افزایش خشونت و درنده خویی در دنیای واقعی، موجودات دنیای خیال وحشتناک تر و نامهربان تر می شوند. در ابتدای فیلم از زبان راوی می شنویم که شاهزاده خانم دنیای پایین آرزوی آسمان آبی را در سر داشت و برای همین به دنیای واقعی قدم گذاشت و گم شد، اما پدر شاهزاده همیشه معتقد بود که او روز برمی گردد. اتفاقاً با ماجراهایی که پس از این مقدمه می بینیم بیشتر احساس می کنیم این شاهزاده، گمشده دنیای خود ماست. اسپانیا قطعاً به کسی مثل افلیا بیشتر از سروان ویدال احتیاج داشت. در اسپانیای پاکی که سروان (و در حقیقت فاشیسم) وعده اش را می دهد و آرزوی آن را در دل دارد خبری از آسمان آبی نیست. از یک نظر شاید تفاوتی بین سروان و افلیا نباشد. او هم به ایدئولوژی نظامی که درش خدمت می کند همان قدر ایمان دارد که افلیا به اجزا و موجودات دنیای قصه های خیالی. همان طوری که افلیا خودش را مقید می بیند تا تک تک آزمایش ها را پشت سر بگذارد تا به سعادت برسد سروان هم خودش را موظف می بیند تا برای تحقق آرمانش بکشد، شکنجه دهد و آدم های بیگناه را لت و پار کند. وجه دردناک قضیه اینجاست که در انتها این خیال است که در ظاهر به نفع واقعیت شکست می خورد و دلیلش هم این است که افلیا برعکس سروان بنده بی چون و چرای خیالش نیست و از انجام آخرین خواسته پن سر باز می زند. البته سروان هم چیزی جز مرگ نصیبش نمی شود. با مرور دوباره وقایع متوجه می شویم که افلیا با گذشتن از هزارتو به حقایقی بزرگتر دست پیدا می کند: بالغ شدن (اینکه زیستن در این دنیا تلخ تر و ترسناک تر از قصه های پریان است) و مرگ (امری گریزناپذیر که اکثر شخصیت های اصلی قصه با آن روبه رو می شوند و تنها چیزی است که نمی شود حتی با خیال از دستش گریخت).

 

با مرگ افلیا حسرت می خوریم که چقدر دنیای ما از موجوداتی شبیه او خالی است. وقتی که پای مرگ در میان است حتی مهارت و توانمندی تحسین برانگیز دل تورو (که تا اینجا به زیبایی هر دو جهان واقع و خیال را برایمان به تصویر کشیده) نمی تواند جلوی آن را بگیرد. در ابتدای فیلم به مدد تکنیک های سینمایی خون ها از روی صورت افلیا پاک می شوند و به دنیای خیال قدم می گذاریم ولی در انتها دوباره سر جای اولمان قرار می گیریم و شاید همان تکنیک های سینمایی که رستگاری و برآورده شدن آرزوی افلیا را در دنیای خیال برایمان مجسم می کنند باعث بشوند کمی از تلخی و سیاهی فاصله بگیریم. پس از تماشای فیلم مدام با خودمان می گوییم کاش مثل افلیا گچی داشتیم تا هر وقت که می خواستیم از ترس هایمان فرار می کردیم. اما حیف. نمی دانم شاید هم سینما قرار است نقش همان گچ را در زندگی مان بازی کند.

نویسنده:حامد صرافی زاده

 

منبع:روزنامه اعتماد،شماره ۱۳۲۴ به تاریخ ۱۶/۱۱/۸۵

[nextpage title=”درباره «هزارتوی پن» و جایگاه آن در سینمای مکزیک”]

۸-درباره «هزارتوی پن» و جایگاه آن در سینمای مکزیک

سینمای مکزیک آشکارا تحولی بزرگ را در ۱۵ سال اخیر تجربه کرده و بشدت جهانی شده است. منظورمان فقط رابرت رودریگوئز نیست که در جوانی چهره شد و به هالیوود رفت و فیلم های پرفروش و غیرمتعارف «دسپرادو» و «از طلوع تا غروب» را ساخت و البته سه گانه بچه های جاسوس را هم جلوی دوربین برد که به رغم فروش خوبش حتی حضور آنتونیو باندراس نیز فیلم ها را از ورطه بلاهت نجات نداد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/7-Pans-Labyrinth.jpgمکزیک به واقع پس از رودریگوئز که دیگر آن پدیده جوان و ۲۶ ساله زمان کشف شدنش (۱۹۹۲) نیست، فیلمسازان جوان و به نسبت جوان دیگری را هم معرفی کرده است که شاید وی را پشت سر گذاشته باشند. الخاندرو گونزالز ایناریتو مؤلف «۲۱ گرم» که فیلم امسال او به نام «بابل» کاندیدای ۷ جایزه اسکار شد، یکی از آنها است و آلفونسو کوارون دیگری که هالیوود ساخت قسمت سوم «هری پاتر» را به او سپرد و در سال «پایان یافته» هم فیلم علمی تخیلی حادثه ای «فرزندان مردان» (فرزندان بشر) را رو کرد که از خوب های این ژانر بود.

 

اما مکزیک گی یرمو دل تورو را هم دارد که فیلم آخرش به نام «هزار توی پن» پس از سر و صدای روشنفکرانه ای که به هنگام اکران عمومی اش در پائیز امسال در اروپا و آمریکا به راه انداخت، اینک در تهران و در جریان بیست وپنجمین دوره جشنواره فیلم فجر هم در دسترس علاقه مندان سینما در کشورمان قرار گرفته است.

 

اما «هزار توی پن» چیست و دل تورو چه می گوید؟ این کارگردان در فیلم جدیدش، ما را به دوره پس از اتمام جنگ داخلی اسپانیا و اوایل دوره حکومت ژنرال فرانکو در آن کشور منتقل می کند تا از اتفاق های مهیب آن زمان برای ما بگوید. شاید از یک دیدگاه «هزار توی پن» به پرده بردن یک اثر ادبیات کودکان باشد زیرا قهرمان داستان دختری ۱۱ ساله و شرح مشکلات عظیم زندگی در اسپانیای فرانکو از دیدگاه وی است.

 

دل تورو که ۴۳ ساله و متولد شهر گوادالاخارای مکزیک است، در اواخر زمستان ۲۰۰۷ درباره «هزار توی پن» می گوید: «ببینید، این فیلم در عین این که داستان گویی برای کودکان و درباره آنان است، اما در یک نگاه کلی تر درباره اصل دیدن شرایط و انتخاب راه آینده زندگی در محیط های دشوار است و این چیزی نیست که فقط مختص کودکان باشد و از قضا بیشتر برای بزرگسالان صادق است. با این حال، دوست دارم این فیلم را دیدگاه من از دنیای کودکان و ادبیات آنها بدانید. چندی قبل به من پیشنهاد کردند فیلم نارنیا را بسازم، اما دیدم موضوع آن بیش از حد کودکانه است. این یکی که می بینید عمومیت گسترده تری دارد و با افکار و دیدگاه من بیشتر می خواند.»

 

اگر دل تورو با سازندگان «نارنیا» و بسیاری از فیلمسازان دیگر مستقر در هالیوود فرق دارد، تشابه او با فیلمسازان هموطنش که نام های آن ها در سطور قبلی آمد، روشن و غیرقابل انکار است و به حق اگر شباهت کاری آنها کم باشد، دوستی ها و همکاری هایشان با یکدیگر در سطحی بالا است. آلفونسو کوارون به واقع یکی از تهیه کنندگان «هزار توی پن» است، ولی اگر این ارتباط را در همین نقطه پایان دهیم (که باید هم پایان بدهیم)، باید متذکر شویم که زبان سینمایی و بویژه روش های بصری دل تورو ویژه خود او و چیزی متفاوت با دیگران است. او در به کارگیری رنگ های شاد و متعدد در متن فیلمش هیچ صرفه جویی به خرج نمی دهد و علاقه زیادی به تمرکز بر روی طبیعت و ترسیم و نقاشی آن بر روی فریم های فیلمش و فراهم آوردن تصاویری فانتزی وار از این طریق دارد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/4-Pans-Labyrinth.jpgطرفداران فیلم های ساخته شده از روی کتاب های کمیک استریپ به او ارادت دارند، زیرا «بلید۲» که بهترین کار در میان این آثار سه گانه بوده، به وسیله دل تورو ساخته شده و «پسر جهنمی» هم فیلم دیگری است که او در این ژانر ساخته و اکنون قسمت دوم آن را در دست تولید دارد.

 

با این حال دوستداران کارهای هنری و موج نویی دل تورو را در ۲۰۰۱ و پس از اکران «استخوان بندی شیطان» شناختند. آن فیلم به واقع نخستین اثر سینمایی دل تورو پیرامون جنگ داخلی در اسپانیا بود. هر چند قصه متمرکز بر چند روح و موجود شبح وار در یک یتیم خانه بود. ارادتمندان فیلم های ترسناک هم دل تورو را بیشتر به خاطر فیلم «کرونوس» می شناسند و ارج می نهند که به واقع نخستین فیلم بلند سینمایی وی بود و در سال ۱۹۹۳ اکران شد و ما در قصه ای عجیب با موجودی خون آشام مواجه و آشنا می شدیم.

 

در «هزار توی پن» دختری نوجوان به نام اوفه لیا (با بازی ایوانا باکه رو) همراه با مادر بیمار و باردارش به یک اردوگاه و پناهگاه در شمال اسپانیا کوچ می کند. در آن جا پدرخوانده وی ژنرال ویدال (سرژی لوپز) در حال مقابله با آخرین تکه ها و بازمانده های نیروهایی است که جمهوریخواهان نامیده می شوند. اوفه لیا چنان از فضای خشن و محیط ناامن و پر از کشت و کشتار در آنجا زده و دلسرد و متوحش می شود که به مرد و بهتر بگوییم موجودی به نام پن روی می آورد که نمادی از خدایان یونانی است و محیط امن وی به دل لرزان اوفه لیا امید و استحکام می بخشد. وقتی پن به او می گوید که شاید در اصل یک پرنسس باشد که سالهاست گم شده، موضوع برایش جالب تر و زندگی در کنار او برایش بسیار فرح بخش تر از تحمل کردار پدرخوانده ای می شود که قاتلی بیرحم و سنگدل است.

 

دوگ جونز که رل پن را در فیلم بازی می کند و متخصص نقش هایی از این قبیل است و در «میمیک» و همچنین «پسر جهنمی» برای دل تورو بازی کرده و به واقع در هزارتوی پن «دو نقش را بر عهده دارد»، می گوید: «دل تورو آدمی خاص و کسی است که آشکارا به جز فیلمسازی، ساخته های دیگر و حتی مظاهر طبیعت را به دقت می بیند و مثل تماشاگران می ماند و بویژه شبیه به بینندگان نوجوان چیزهایی را می سازد که تصور می کند اگر خودش تماشاگر بود، آن را می خواست. اضافه بر این، او سلیقه و موضوع یابی فوق العاده ای هم دارد.»

 

دل تورو واقعاً آدم جالب و عجیبی است، زیرا در اکثر اوقات سیاهپوش است، از سر تا پا. معمولاً ریش دارد و عینکش اش را با یک زنجیر فلزی به دور گردنش انداخته است.

 

حتی قیاس هزارتوی پن «با سایر آثار سینمای کودکان» و آنچه به نام این ژانر می شناسیم، اقدام غیر عاقلانه و بی ثمری است، خودش به شوخی و شاید هم به طور جدی در فاصله کمی تا بهار ۲۰۰۷ می گوید: «نمی خواهم فیلم های من مثل ویلی آزاد رؤیایی باشند. این فیلم می گوید اگر در کنار یک نهنگ کوچولو شنا کنید و دائماً با او باشید، با شما دوست می شود. خیر، این طور نیست.اگر این کار را بکنید، نهنگ در یک لحظه شما را خواهد خورد و فقط خون تان روی آب پخش خواهد شد! چرا دروغ بگوییم و امیدهای واهی بدهیم؟

 

آیا بهتر نیست بچه ها را از خطرات دنیای کنونی مطلع سازیم تا سلامتی خود را بیشتر و بهتر حفظ کنند و در دام ها نیفتند؟ بچه هایی که آثار مرا ببینند، بلافاصله به این حس و باور می رسند و سعی خواهند داشت که از خطرات موجود دوری جویند. بعضی آثار سینمای کودکان در هالیوود آنقدر رؤیایی و احمقانه است که آنها را به کلی فاقد اطلاعات و کارایی در مبارزه با خطرات موجود می سازد و در نتیجه ممکن است هر لحظه از پای درآیند و بلایی بر سرشان بیاید. من هیچ وقت فیلمی نمی سازم که فرجامش چنین باشد.»

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/21-Pans-Labyrinth.jpgدل تورو معترف است که اوفه لیا ادغامی از خود او و دختر ۱۰ ساله وی و محصول جمع آوری ایده های آنان است. اکثر فیلم های او خصایلی از زندگی واقعی وی و یا وابستگانش را در بر دارد و پیرامون کودکانی است که والدین شان یا مرده اند و یا به هر روی غایب اند. هرچند پدر و مادر دل تورو در قید حیات اند و او مدعی است که رابطه خوبی با آنها دارد، اما وی در درجه اول توسط مادربزرگش بزرگ شد و در توصیف او، وی را با شخصیت پایپر لوری در «کری»، فیلم ترسناک سال ۱۹۷۶ برایان دی پالما قیاس می کند! دل تورو می افزاید: «قسمت عمده ای از عمر من صرف بازیابی خودم و روحیه ام پس از مصائب و مشکلات ۱۰ سال اول حیاتم شده است. دوران سختی بود و همه چیز بوی خشونت می داد و متأسفانه یا خوشبختانه مسائل همان دوران و انواع خشونت ها را به متن فیلم هایم و به روی پرده منتقل کرده ام.»

 

شاید هم گی یر مو حق داشته باشد، زیرا در سال ۱۹۹۷ خشونت به زندگی جدید و ایام بزرگسالی او هم راه یافت و پدر او را در مکزیک دزدیدند و بابت آزادی اش باج خواستند و فقط پس از گذشت ۷۰ روز پرعذاب و مدت ها مذاکره بین گروگانگیرها و دل تورو، پدر از بند آزاد شد.

 

اما آن واقعه سبب گشت دل تورو و اعضای خانواده اش (همسر و دو دخترش) در اقدامی تبعیدگونه از مکزیک بروند و اینک در دو کشور اسپانیا (مادرید) و آمریکا (لس آنجلس) ساکن اند و وقت خود را میان این دو نقطه تقسیم می کنند.

 

به واقع از ۱۹۹۴ به بعد دل تورو هیچ فیلمی را در خاک کشورش نساخته است، ولی به هر دلیل منطقی یا غیر منطقی جنگ داخلی اسپانیا موضوعی است که دل تورو به کرات به آن سر زده و فیلم هایش را پیرامون آن ساخته و «هزار توی پن» جدیدترین آنها است. این هم بی دلیل نیست، زیرا در زمان فرانکو بسیاری از هنرمندان اسپانیا در مکزیک بیتوته و آنجا زندگی و کار کردند.

 

با این اوصاف، جای تعجبی ندارد که آدم بد «هزار توی پن» هم یکی از ژنرال ها و درجه داران ارتش فرانکو یعنی ویدال است که در قصه دل تورو خشونت را از حد می گذراند.

 

با این حال، سفر مکاشفه ای اوفه لیا یک وجه عمومی هم دارد، زیرا به تمام بینندگان می گوید که در دوران سخت تجربه ای نصیب آدم ها می شود که هرگز در دوران عادی حاصل نمی آید و باید صبور و هوشیار بود تا به قول دل تورو سختی ها و خطرها را شناخت و زیادی هم با نهنگ ها دوستی نکرد!

 

حرف آخر را دوگ جونز یعنی ایفا کننده نقش پن می زند. «بله در زندگی و کارهای دل تورو هیولاها و تندی ها و موجودات خطرناک زیادند و ساده لوحی است اگر تصور کنیم مشابه آنها در زندگی حقیقی وجود ندارند. با این وجود، معتقدم دل تورو برای نسل کنونی و جهان فعلی فیلم می سازد و خوب هم می سازد، زیرا کارهای او در درجه اول هشدار دهنده اند و جهان کنونی سرشار از هشدارهایی است که به نفع مان است آنها را ببینیم و بشنویم.»

نویسنده:وصال روحانی

 

منبع:روزنامه ایران

 

[nextpage title=”در هزارتوی پَن”]

 

۹-در هزارتوی پَن

مقدمه

 

ژوئیه سال ۱۹۳۶ با حرارت کلافه کننده اش بر دوش اروپا سنگینی میکرد. هر کس که دستش به دهانش رسیده بود به تعطیلات رفته بود. از نیزا (Nizza) گرفته تا زوپوت(Zopot) پلاژها از شدت جمعیت جای سوزن انداختن نداشتند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/5-Pans-Labyrinth.jpgروزنامه ها میشود گفت یک دوره استراحت و کم کاری را می گذراندند. اوضاع رویهمرفته طوری بود که گویی سیاست یک لحظه فراموش شده بود. آنهم درحالیکه تظاهرات و درگیری فاشیستها طی چند سال گذشته نفس اروپا را بند آورده بود. موسیلینی با تصرف حبشه خواب تجدید عظمت امپراطوری روم را میدید. ارتش نوین هیتلر به منطقه غیر نظامی شده سرزمین راین، رنانی( Rheinland) نفوذ کرده بود. جوانان هیتلری مقدمه بازیهای بین المللی المپیک را تدارک میدیدند و تعصب داشتند این تدارک به نحوی باشد که یک نمایش خُردکننده و پیروزمندانه ناسیونال سوسیالیسم تلقی گردد. و اینک که تابستان فرارسیده بود؛ گرمای کلافه کننده همه این فعالیتها و انکاس وسیعش را تحت اشعاع قرار داده بود. در تفرجگاههای ساحلی بیشتر صحبتها بر مدار مسایل پیش پااُفتاده و بی اهمیت نظیر به تخت نشستن پادشاه جدید انگلیس، بالون هوایی هیندنبورگ( Hindenburg)، جمعیتهای طبیعت پرست و برهنه گرا، و پیروزیهای چشم گیر ورزشکاران سیاهپوستان آمریکا دور میزد…… تابستان سال ۱۹۳۶ ژنرال فرانکو علیه حکومت قانونی اسپانیا کودتا کرد و این اقدام منجر به خونین ترین جنگ منطقه ای جهان شد. جنگی که در آن متجاوز از ۶۰۰۰۰۰ نفر قربانی شدند. یعنی اسپانیای ۲۵ میلیون نفری طی یک جنگ داخلی سه ساله درست به اندازه المان در جنگ بین الملل اول تلفات داد. این پیکار گرچه به جنگ داخلی اسپانیا معروف شد ولی عملا در قالب یک جنگ اروپایی گسترش یافت و در آن آلمانها علیه آلمانها، ایتالیایی ها علیه ایتالیایی ها، جنگیدند.پیروزی نهایی فرانکو در جنگ داخلی اسپانیا مرهون سلاح های هیتلر و موسولینی است. زنرال فرانکو تا روزی که مرد با مغلوبین از در آشتی درنیامد روی همین اصل گورهایی که کماکان بین دو اسپانیا فاصله انداخته اند حتی تا امروز نیز بصورت یک حقیقت سیاسی باقی مانده اند و بعید نیست که روزی دهان باز کنند و به یک جنگ داخلی دیگر دامن بزنند. ( برگرفته از: یائنکه، هاینریش،زنده باد مرگ، ( VIVA LA MUERTE)، ترجمه احمد مرعشی، نشر احمدی، تهران، بهار ۱۳۵۷)

 

هزارتوی پَن یا هزارتوی فائون

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/18-Pans-Labyrinth.jpgهزارتوی فائون، تمثیلی است از ستایش آزادی و تخیل در قالب هنری سینما. حسی از اندوه، یاس و نومیدی و ترس چون هیولایی بر سرتاسر فیلم سایه افکنده چون هیولای فاشیسم بر اسپانیای سالهای ۱۹۳۶تا ۱۹۴۴٫ دل تورو با درهم آمیزی اعجاب برانگیز و شگفت آوری از افسانه های پریانِ اسپانیایی و اسطوره شناسی یونانی و الحاق و اتصال آن با برشی از تاریخ معاصر اسپانیا با ادراک و دریافتی عمیق از سینما بعنوان یک هستیِ فی نفسه که در ذات خویش در تخیل ریشه داردو با بهره گیری هنرمندانه از امکاناتی که تکنولوژی روز فی المثل تکنیک CGI در اختیار او گذاشته است؛ به خلق اثری جاودانه و ماندگار می پردازد. هزارتوی فائون مرثیه و سوگنامه ای است بر یک رشته از ناملایمات و مصیبتهایی که بر اسپانیا طی جنگهای داخلیِ پس از سقوط سلطنت آلفونس سیزدهم در ۱۹۳۱ تا ۱۹۴۴ که رژیم فاشیستی فرانکو به طور کامل مستقر شده بود؛ رفته است. اگر چه داستان فیلم در ماه می و ژوئن ۱۹۴۴ می گذرد اما درد و رنج جای گرفته در کل ساختار و پی رنگ فیلم، تمامی آن مصیبتهای گذشته را یکجا در خود گردآورده است. حسی که از دیدن این اثر دامن گیر انسان میشود چون حس رویارویی با گورهای دسته جمعیِ قربانیان جنگ داخلی اسپانیا، کشته های باسک، آلکازار و سربازخانه مونتانا، تلخ و گزنده است. تراژدی خونین و برادرکشیِ اشک آوری که در آن اسپانیولی علیه اسپانیولی، ایتالیایی علیه ایتالیایی و آلمانی علیه آلمانی دست به اسلحه بُرد. اردوگاه مهلکِ جدال کهنه پرستان و ترقی خواهان. معرکه شرم آوری که ریشه هایش در مسکو و برلین سر از خاک بیرون آورده بود.

 

اثر، خود را با گفتاری شاعرانه مزین به تصاویری فانتزی گون از جهان پنهان زیرزمین، جهانی عاری از دروغ و درد، به بیننده معرفی کرده و از همان ابتدا با فریبندگی خاص و یگانه ای، جلوه نمایی میکند. این گفتار چنین است:

 

” سالها پیش از این در قلمرو پنهان زیرِ زمین، پرنسسی بود که رویای جهان انسانها را درسر می پروراند؛ رویای آسمان آبی، نسیم فرحبخش و پرتو خورشید. روزی پرنسس از غفلت نگهبانها بهره برد و راه جهان آرزوهایش را پیش گرفت. اما با برخورد اولین تلالو خورشید، دیده گانش کور شد؛ و حافظه اش رو به زوال رفت. نمی دانست از کجا و به چه منظوری آمده است. آهسته آهسته جسمش سرد و رنجور و بیمار گشت و سرانجام مُرد. اما پادشاه تا زمانی که جان در بدن داشت در آرزوی بازگشت دخترش بود. او دروازه هایی را در سرتاسر عالم بنا نمود تا راه بازگشت پرنسس را هموار نماید. بازگشتی حتی اگر شده در جسمی دیگر در زمانی و مکانی دیگر.”

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/20-Pans-Labyrinth.jpgاین گفتار طعنه سوزناک گولیرمو است بر ذات هیولاوار فاشیسم. پدیده ای که جز کوری و رنجوری رهاورد دیگری ندارد. و هر جاکه سیطره یافت همه آنچه که از پاکی و زیبایی سراغ داشت به جهان زیرزمینی کشاند آنجا که خود به آرزویی بدل گشت.

 

نمای بعدی فیلم مادر و دختری را نشان میدهد که سوار بر اتومبیلی بسوی دژی نظامی در حرکتند. مادر، تجسم انسان منفعل و بی روح ساخته و پرداخته دیکتاتوری است. مادری که فرزند خویش را از خواندن کتاب نهی میکند؛ یک همنوای تمام عیار با سیستم حاکم. کسی که جسم خویش را زادگاه شیطان ساخته است. تهوع مادر چیزی نیست جز آخرین مقاومتهای روحی ناخوش در کشاکشی سخت با نطفه ناپاک فاشیسم که چون ویروسی رو به گسترش است. و همین تقلا ی نومیدانه است که اگر چه دستیابی ماشین فاشیسم به هدف و مقصد خویش را مانع نمیشود اما بهنگام بودنش را با چالش مواجه میسازد. جایی چریکِ چپ اندیش، پدرو، به خواهر مستخدم اش که از شکست محتوم مقاومت گله میکند؛ میگوید که حداقل پیروزیِ فالانژها را با تاخیر مواجه می سازند. او به درخواست دکتر فیررو مبنی بر پایان دادن به مخاصمه به مثابه هیاهوی بسیار برای هیچ پاسخ رد میدهد و مگر نه اینکه شعار اردوگاه ترقی خواهان از لیبرالها گرفته تا سوسیالیستها، کمونیستها و آنارشیستها، گفتن یک “نه” جدی بود در تمام مواردی که گفتن” بله” ضرورت داشت. اولین رویارویی ما با کاپیتان ویدال رهبر دژ نظامی مستقر در آن منطقه جنگلی، از طریق تصویری است از یک ساعت جیبی که بلادرنگ هستی و زمانِ هایدگر و اراده ای از آهن و پولادِ ارنست یونگر را به خاطر می آورد. آنجا که تکنولوژی در آمیختگی نامیمون و اختناق آوری با ایدئولوژی راست محافظه کارانه متجلی در فاشیسم و نازیسم، بر طبل کمال محقق در دازاین میکوبد اما جز مرگ چیزی بیش در توشه ندارد. ساعت- زمان همراه با کاپیتان ویدال همبسته جاودانه او و مرگ است که هم از مرگ پدر نشان دارد و هم در تقدیر اوست که بر مرگ خویشتن گواهی دهد و هم اوست که همواره با روغن کاری و رسیدگیِ بی حدش، ساعت-زمان مرگ خویش را جلا داده و نقص هایش را مرتفع میسازد. سکانس معرفی کاپیتان ویدال، آنا همسرش و اُفلیا یکی از غنی ترین سکانسهای کناییِ فیلم است. آنا خطاب به دخترش میگوید که به کاپیتان دست دهد؛ آنا با دست چپ اقدام به این کار میکند امری که خشم کاپیتان را بر می انگیزد؛ در همان حال در دست راست تعدادی کتاب را محکم گرفته است. در این صحنه نه تنها تمامی حوادث تاریخی جنگهای داخلی مرور میشود بلکه کارگردان با اندرزی آموزنده،تئوریهای راست گرایانه فاشیستی به سخره گرفته و با نشاندن کتابها در دست راست اّفلیا نا آشنایی فاشیستها با مقوله فرهنگ و کتاب را گوشزد میکند. دست راست که بایستی واسطه ائتلاف با دست راستیها قرار گیرد مملو از کتاب است؛ چیزی که در آن اردوگاه نایاب است. در جنگی که شروع شده بود هیچ حد وسطی وجود نداشت. رویهم رفته اوضاع طوری سرهم بندی شد که دیگر انسان به حساب نمی آمد؛ آنچه که به حساب می آمد فقط عبارت بود از سرخ ها و فاشیستها. اینچنین بود که در ژوئیه ۱۹۳۶، آسانای رئیس جمهور یک لیبرال معتدل بود با پیوستن به صف انقلابیون، و سپردن منصب نخست وزیری به دکتر خوزه گیرال، تمام سلاحها و مهمات باقی مانده را به میلیونها کارگر سوسیالیست و آنارشیست عضو سندیکاهای CNTو UGT سپرد.

 

باری، مادر بی تابِ فرزندی است که هوای رحمش را مشوش کرده است. اُفلیا نخست از او گلایه میکند که ازدواج مادر با ویدال سبب تنهایی او شده است؛ مادر پاسخی کلیشه ای و مبتذل میدهد؛ اما اُفلیا برادر به دنیا ناآمده اش را آرام میکند و با بازگو نمودن روایتی دیگر به او تذکار میدهد که رمز چیدن گل جاودانگی در گذار از خارهای زهرآگین اواست ور نه پدر- تکنولوژی چیزی جز مرگ و اندوه هبه نمیکند. نخستین کنش ویدال، حکایت از کنش و تنازعی به وسعت تاریخ وعمر بشر میکند که گفته مارکس در مانیفست کمونیسم را به خاطر می آورد: تاریخ بشر چیزی جز نزاع طبقاتی نیست.

 

ویدال پدر و پسر ی را به اتهام واهی تبلیغات سرخ به طرز وحشیانه ای می کشد. پس از اینکه مشخص میشود که آن دو چیزی جز شکارچی خرگوش نبوده اند؛ بی هیچ اظهار ندامتی به مستخدمه اش برای شام سفارش کباب خرگوش میدهد. خشونت بی حد نهفته در این صحنه تمامی برادرکشیهای جنگ داخلی- جبهه ملی از یک سوی و جبهه خلق از سویی دیگر- را در خود نهفته دارد. کاپیتان ویدال با آن گریم چهره و موهای کم پشتِ روغن زده، خوابیده و چسبیده به جمجمه با تداعی چهره پیشوای خون آشام خویش، وابستگی مالی و سیاسی فالانژ به NSDAP ( حزب کارگران ناسیونال سوسیالیست آلمان) را نیز یادآوری میکند. فرانسیسکو فرانکو نیز همچون خلف معاصرش نام ” لاکروزادا” به معنی جنگ صلیبی را برای قیام خونینش برگزیده بود. و اینچنین بود که شعار آرریبا فالانژا اسپانیولا در برابر آدلانته ویوارپوبلیکا طنین انداز شد و صف آرایی کرد.

 

دو روایت موازی فیلم آنچنان زیبا و دل نشین با یکدیگر چفت و بست شده اند که حرکات آرام و روان دوربین و تغییر نماها و تصاویر از دنیای فانتزی اُفلیا به دنیای واقعی تخاصم و جنگ، به هنگام حرکت دوربین از پشت تنه درختان، فضای حشن دنیای واقعی و دهشت دنیای خیالی اُفلیا را تعدیل میکند. اُفلیا با انجام سه رسالت تا قبل از کامل شدن قرص ماه بایستی اثبات نامیرایی کند. اینچنین او با اُفلیای زمینی وداع خواهد کرد و همان چیزی خواهد شد که در آرزویش هست؛ پرنسس موآنایِ جهان زیرین با هلالی بر بازویش نه یک ستاره یا نشانی از داس و چکش چرا که موآنا و خیالاتش او را به فراسوی منازعات پست انسانی حادث شده در جهان زبرین رهنمون میشود. فائون این خدمتکار وفادار به او یادآور میشود که آنچنان که میگوید فرزند یک خیاط نیست که او زاده بشر نیست بلکه فرزند کوه و جنگل و زمین است و فائون خود نیز رایحه زمین را بر مشامِ اُفلیا مینشاند. این حکایت اصیلِ بازگشت به خویش است بازگشت به موناد هستی یک رجعت به غایت گرانقدر و والا نه آنچنان که مدعیان نازیسم و فرزندانِ ناخلف ستمگرشان با الحاق و الصاق ذات انسانیشان با ناپاکِ تمامیت خواهیِ و ارتجاع به همیاری فن آوری دم از بازگشتِ به خویش می زنند.

 

نخستین رسالت رهایی درخت تناوری است از قید هیولایی که انگل وار از ریشه هایش تغذیه میکند. درختی چونان درخت آزادی که سایه سنگین و فراخش را بر سر ساکنین جنگل می گسترانیده است و حال رو به زوال رفته. فضاسازی این سکانس- کلیدی طلایی توسط هیولا بلعیده شده و اُفلیا برای یافتن آن در اعماق تنه درخت فرو میرود- یادآور رادیکالیسم حاکم بر جنگ داخلی است. برای رهایی باید به ریشه ها زد. در همان حال در ضیافت فالانژها، ویدال به عواطف همسرش بی اعتنایی میکند و از وجود ساعتی که تاآخرین لحظات همراه پدرش بوده و زمان دقیق مرگ او را ثبت نموده اظهار بی اطلاعی.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/2-Pans-Labyrinth.jpgرژیم فرانکو ماهیت رذل خویش را با جمع آوری و جیره بندی مایحتاج اولیه مردم، آشکار میسازد. در همان حال یکی از مامورین دژ، پروپاگاند سیاسی و عوام فریبانه رژیم را با این شعار که تحت لوای حکومت فرانکو هیچ خانه ای بی گرما و روزی نمی ماند؛ هدایت میکند. ترس و عجز در صف ساکنین به خط شده جهت دریافت جیره روزانه، مشهود است. شارل-لوئی دوسوگوندا بارون دو مونتسکیو در فلسفه سیاسی خویش ضمن برشمردن سه نوع حکومت: جمهوری، سلطنت و استبداد هریک از این انواع را با استناد به دو مفهوم تعریف مینماید: طبیعت و اصل حکومت. طبیعت حکومت آن است که موجب حکومت بودن آن میشود؛ اصل حکومت عبارت است از احساسی که باید برانگیزنده افراد در درون یک نوع حکومت باشد تا حکومت دوام آورده و بتواند با هماهنگی کار کند. بدین ترتیب اصل حکومت جمهوری عشق به قوانین است که به میهن پرستی و مساوات منتهی میشود؛ اصل حکومت سلطتنی، شرف است که در نهایت به نابرابری ختم میشود؛ اما اصل در حکومت استبدادی، ترس است. اگر برابری ای در استبداد باشد؛ برابری در ترس است؛ برابری در ناتوانی و در شرکت نداشتن در قدرت حاکم. استبداد نظامی است که در آن یک تن و تنها یک تن بی هیچ قاعده و قانونی حکومت میکند و در نتیجه ترس بر همگان حاکم است. و شاید بتوان گفت آنگاه که هر کس از دیگران می ترسد؛ استبداد برقرار شده است. از این منظر شاید هزارتوی فائون را بتوان ترجمان بصری اصل حکومت استبدادی دانست. ترس و وحشت تنیده شده در تاروپود این اثر نه برخاسته از تنشهای دراماتیک آن که به نوبه خود دلپذیر است بلکه زاییده وحشت نهفته در ذات یک حکومت استبدادی است.

 

رسالت دوم، آزمون شجاعت و مقاومت در برابر وسوسه است. وسوسه های رنگارنگی که حکومتهای استبدادی جهت لکه دار نمودن حیثیت انقلابیون به آنها تقدیم میکنند. موآنا بایستی خنجری را که گشاینده مسیر او به سمت جهان آمال و آرزوهایش هست را از چنگال باز هم هیولایی که ذات انسانی ندارد برهاند. در این مسیر اگر چه او تسلیم وسوسه هیولا میشود اما مالا با یافتن خنجر و سپردنش به دست فائون رسالت دوم خویش را نیز پشت سر می گذارد. جالب آنکه این بار نیز، ساعت شنی که زمانبندی سفر اُفلیا را مشخص میسازد با حضور هول انگیز خود عنصری از اضطراب را در این سکانس تزریق میکند.

 

مادراُفلیا با تولد نوزاد جان می سپارد و او در دژ ویدال تنها میماند. راز سر به مهرِ مرسده مبنی بر سرقت بخشی از آذوقه انبار و رساندن آن به چریکها برملا میشود ودر شبی بارانی به همراه اُفلیا تصمیم به فرار به سوی جنگل میگیرند اما ویدال سر میرسد و با ابزارالات شکنجه به پیشواز او میرود. قبل از آغاز شکنجه ویدال -که پیش از این دکتر را نیز به جهت خلاص نمودن یکی از انقلابیون از زجر ناشی از شکنجه به قتل رسانده است- به مرسده میگوید که تو به خوبی به نقطه ضعف من آگاهی داری، غرور، اما آنچه در این جا مهم است نقطه ضعف توست- کنایه از تسلیم شدن مرسده در برابر شکنجه-. مرسده بر چهره ویدال زخم میزند ؛ از چنگال ویدال می گریزد و به چنگل پناه میبرد جاییکه با حضور به موقع چریکها نجات می یابد. در شبی که با شبیخون انقلابیون به دژ همراه شده است؛ به سراغ اُلیا میرود اما او پیش از این به همراه برادر تازه متولد شده اش- پسر ویدال، کسی که میراث دار شوم افکار او خواهد شد- رهسپاررسالت سوم اش گشته است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/93-Pans-Labyrinth/6-Pans-Labyrinth.jpgرسالت سوم، هجمه و هراس در هزارتو- رسالت سوم، بازنمودی بصری است از اوج قوه خلاقه دل تورو و نبوغ سرشار وی درپایان بندی بجا و مناسب و زیبای فیلمش. دژ فاشیسم در حال فروپاشی است؛ و اُفلیا که بایستی با نثار” یک قطره خون پاک” تنها دروازه به جا مانده جهت ورودش به جهان زیرین را بگشاید با ترس و اضطرابی به وسعت تمامی وحشت نضج یافته در عمق جان و روح مردم اسپانیا طی جنگ داخلی، دوان دوان وارد هزارتو میشود چرا که ویدال جهت بازپس گیری فرزندش در پی اوست. حضور ویدال در قلمرو اُفلیا و فائون با سردرگمی و گیجی و درماندگی همراه است. گیجی و حیرتی که هر مستبد خودکامه ای به هنگام برخورد و مواجهه با اذهان و افکار و آرزوهای آزاد مردمی که عمری بر آنها چیرگی داشته؛ بدان دچار میشود. حضور هزارتو بعنوان ظرفی که به چنین آمالی تجسم بخشیده با تمامی وجوه تخیل گونش، از حضور تمامی آنچه که در این اثر بعنوان واقعیت عرضه گشته است حتی همان واقعیت تاریخی که دستمایه فیلم بوده؛ واقعی تر و اثرگذارتر است. اُفلیا در مرکز هزارتو با فائون ملاقات میکند و از اهداء خون برادرش جهت گشایش دروازه سرباز می زند؛ فائون او را ترک میکند و ویدال این تنهایِ فراموش شده تا انتهای زمان، پس از بازپس گیری فرزندش، اُفلیا را به ضرب گلوله از پای درمی آورد اما به هنگام بیرون آمدن از هزارتو با صف مستحکم چریکها مواجه شده و خود نیز به هلاکت میرسد.

 

قطره های خون اُفلیا بر آبهای جمع شده بر روی دروازه می چکد دوربین با حرکتی زیبا با به تصویر کشیده انعکاس تصویر ماه کامل در آب و یکی شدن خون اُفلیا با آب راکد بر دروازه، جلوه ای مبهوت کننده از ایثار اُفلیا با نثار خون خود بجای خون برادر جهت ورود به جهان زیرین را به رخ میکشد. آری این خون پالوده اُفلیاست که گشاینده دروازه است و نه خون آلوده برادرش.

 

اُفلیا با تقدیم جان خویش دروازه تخیل رهایی بخش را به روی واقعیت جهانِ خونین اسیر در دستان استبداد، می گشاید. پرنسس موآنا شاهزاده عدالت پرور جهان زیرین است؛ جهانی که در آن هیچ کس با وعده آسمان آبی، نسیم فرحبخش و پرتو خورشید، کسی را به بردگی و استثمار نمی کشاند؛ جهانی عاری از دروغ و درد و قلمرویی آکنده از امنیتی وجودی، اما تنها آنان که شایسته اند رد پای پرنسس را در این جهان خواهند دید؛ حتی اگر شده بر یک شاخ درخت و یا یک برگ گل.

نویسنده:آرمان شهرکی

 

منبع:انسان شناسی و فرهنگ

ممکن است شما دوست داشته باشید

34
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
34 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
27 Comment authors
مجید شاهیسینا و.راهنما!Mynaبی نام Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
مجید شاهی
Guest
Member
مجید شاهی

سلام دوستان واقعا نشد کامنت نزارم ی سری از بی سلیقه ها از فیلم ایراد میگیرن .اقا تو برو ببین میتونی دوربین گوشیتو درست دست بگیری بعد بیا نظر بده اخه چقد بیشعوری باشه بشینه این فیلم و ببینه بگه بد بود. بهترین فیلم هایی بود ک دیدم تو زندگیم. داستان عالی ک زمان جنگ داخلی اسپانیا با تصورات و خیال ی دختر ب این زیبایی نشون داد. عالی بود فیلمش.میگه چرا طرف با دو قطره بی هوشی ب خاب نرفت. هیولاهاش ترسناک نبود فیلم ترسناک نیومدی ک ببینی.اخه چقد ی ادم میتونه بی شعور باشه. صلوات برسین ختم جلسه

مجید شاهی
Guest
Member
مجید شاهی

سلام دوستان واقعا نشد کامنت نزارم ی سری از بی سلیقه ها از فیلم ایراد میگیرن .اقا تو برو ببین میتونی دوربین گوشیتو درست دست بگیری بعد بیا نظر بده اخه چقد بیشعوری باشه بشینه این فیلم و ببینه بگه بد بود. بهترین فیلم هایی بود ک دیدم تو زندگیم. داستان عالی ک زمان جنگ داخلی اسپانیا با تصورات و خیال ی دختر ب این زیبایی نشون داد. عالی بود فیلمش.میگه چرا طرف با دو قطره بی هوشی ب خاب نرفت. هیولاهاش ترسناک نبود فیلم ترسناک نیومدی ک ببینی.اخه چقد ی ادم میتونه بی شعور باشه. صلوات برسین ختم جلسه

سینا و.
Guest
Member
سینا و.

نظرها رو که میخونم واقعا از بعضیاش تعجب میکنم. به هر حال ببینده ایرانیه و انتظار هر نظری رو باید داشت! من نمیدونم فیلم خوب دیگه چی باید داشته باشه که بعضیا نگن چقدر بد بود. حتما برای این افراد حریم سلطان و جکی چان و اخراجی ها فیلمهای خوب و محبوبشونه. بعضی ایرادهای دوستان اصلا وارد نیست و با کمی دقت یا جستجو در اینترنت میشه فهمید که ایرادشون اشتباهه. مثلا یکی نوشته چرا کاپیتان ویدال داروی بیهوشی روش اثر نمیکنه، خوب داروی بیهوشی روی هر فردی تاثیر یکسان نداره و مقاومت این فرد هم بالا بوده. شخصیتی که… ادامه »

راهنما!
Guest
Member
راهنما!

بی نام:تا حدودا وسطای فیلم متوجه نمی شدم چه چیز این فیلم باعث معروفیتش شده.سکانسی که با اون هیولایی مواجه میشه که چشماش تو دستاش هست یه ذره امیدوارم کرد اما پایانبندی بد فیلم باعث شد کامل ناامید بشم.کارگردانی فیلم خوب هست اما در سکانس های پایانی کلا منطق فراموش میشه و کاپیتانی که کلی چاقو خورده،سرحال میاد خودش لپ اش رو بخیه میزنه.وقتی هم که نوشیدنی حاوی داروی خواب آور رو میخوره همون اول یه ذره سرش گیج میره و در ادامه میبینیم که کاملا سرحال دنبال دختره میره تو هزارتو.انگار نه انگار که داروی خواب آور ریخته بودن… ادامه »

Myna
Guest
Member
Myna

خیلی قشنگ بود… مخصوصا موسیقیش…موسیقی فیلم رو خیلی دوست داشتم

بی نام
Guest
Member
بی نام

تا حدودا وسطای فیلم متوجه نمی شدم چه چیز این فیلم باعث معروفیتش شده.سکانسی که با اون هیولایی مواجه میشه که چشماش تو دستاش هست یه ذره امیدوارم کرد اما پایانبندی بد فیلم باعث شد کامل ناامید بشم.کارگردانی فیلم خوب هست اما در سکانس های پایانی کلا منطق فراموش میشه و کاپیتانی که کلی چاقو خورده،سرحال میاد خودش لپ اش رو بخیه میزنه.وقتی هم که نوشیدنی حاوی داروی خواب آور رو میخوره همون اول یه ذره سرش گیج میره و در ادامه میبینیم که کاملا سرحال دنبال دختره میره تو هزارتو.انگار نه انگار که داروی خواب آور ریخته بودن تو… ادامه »

پارسیکس
Guest
Member
پارسیکس

مهدی افشارها:اگر به من بگویند ۱۰ فیلم محبوب تمام عمرت را بگو قطعا هزار توی پن یکی از آنها خواهد بود. داستانی فنتزی و بسیار بسیار تاثیر گذار. موسیقی بسیار عالی و زیبا فیلمنامه قوی شخصیت پردازی عالی قرار دادن ۲ دنیای واقعی و فانتزی به طور مساوی با یکدیگر کارگردانی قوی بازی قوی و در نهایت سلیقه شخصی خودم باعث شده این فیلم جزو محبوب ترین فیلم های تمام عمر من باشه مهدی افشارها:اگر به من بگویند ۱۰ فیلم محبوب تمام عمرت را بگو قطعا هزار توی پن یکی از آنها خواهد بود. داستانی فنتزی و بسیار بسیار تاثیر… ادامه »

کریمی زاده
Guest
Member
کریمی زاده

چه فیلمی بود!واقعا که به نظر ممن بهترین فیلمی بود که من تا به اینجا دیدم.من واقعا بازیگری اوانا باکورو در نقش اوفلیا را خیلی دوست داشتم . اما پایان تلخی داشت . 😥 ای کاش یک بار دیگر ای فیلم پخش بشه. ای کاش!

کریمی
Guest
Member
کریمی

واقعا فیلم جالبی بود . من این فیلم را شب دیدم و در پایان خیلی ناراحت شدم. واقعا پایان تلخی را داشت .

رضا مشکانی
Guest
Member
رضا مشکانی

مباحث مربوط به دجال که در اول فیلم با چشم چپ مجسمه شروع شده کلا در مورد شیطان و انسان و خدا ساخته شده

kimia fth
Member
Member
kimia fth

به جرئت میتونم یکی از بهترینای سینما ی جهانه! فیلمی که در عین سادگی خیلی چیزها رو بیان کرد !
من وقتی ۷ سالم بود تبلیغ این فیلم دیدم و واقعا خیلی دوست داشتم که اونو ببینم و الان باوجود اینک ۱۶ سالمه وقتی فیلمو خریدم خیلی خو ش حال شدم !! قفط میتونم بگم که فوق العاده بود و باعث شد ذهنم خیلی بازبشه و به خیلی چیزا هایی که در دوران کودکی در آن سیر میکردم دست پیدا کنم!

alisky
Guest
Member
alisky

به نظر من یکی از نقاط قوت فیلم این بود که کارگردان طوری صحنه های تخیل و واقعیت رو باهم ترکیب کرده بود که ببننده دنیای تخیل رو هم در کنار واقعیت قبول میکردو می پذیرفت.

خودم
Guest
Member
خودم

خیلی فیلم بدی…
احمقانه است، پارتیزانی که آنتی بیوتیک جا میذاره، عقلش نمیرسه که درب انبار رو با هر چیزی بجز کلید باز کنه…اصلن زنه چرا کاپیتان رو نکشت؟!
شعور مخاطب رو مسخره کرده فیلم…
اصلن بین سطح فانتزی و رئالش هارمونی نداره…
اون یارو جونوره هم خیلی نچسب بود…
کلن فیلم حالگیری بود…وقتم تلف شد

emad ghasemi
Member
Member
emad ghasemi

sasffff:فیلم بسیار زیبائیست ولی اشکال بزرگ فیلم اینه که در پایان پارتیزانها بر فاشیستهای فرانکو پیروز میشن ولی همونطور که همه میدونیم در واقعیت فرانکیستها فاتح نبرد میشن و نزدیک به ۴۰ سال دیکتاتوری فرانکو بر اسپانیا ادامه پیدا میکنه.

این یه فیلمه.مستند که نیست.در ضمن اول فیلم اشاره ای نکرده که بر اساس واقعیت ساخته شده.این فیلم جز بهترین فیلم های دنیاست.به نظرم ۲ ساعتی رو که میبایست برای امتحان پسفردا بخونم هدر نرفت. 😆

2l
Guest
Member
2l

حقیقتا فیلم زیبایی بود

بان
Guest
Member
بان

نمونه کامل یک فیلم فراماسونری و شیطانی.
عقاید شیطانی خودشان را در فیلم‌ها و انیمیشن‌ها نشان می‌دهند.

hamlet hamletian
Member
Member
hamlet hamletian

فیلم بسیار زیبائیست ولی اشکال بزرگ فیلم اینه که در پایان پارتیزانها بر فاشیستهای فرانکو پیروز میشن ولی همونطور که همه میدونیم در واقعیت فرانکیستها فاتح نبرد میشن و نزدیک به ۴۰ سال دیکتاتوری فرانکو بر اسپانیا ادامه پیدا میکنه.

A B
Member
Member
A B

نمی دونم چرا از این فیلم انقدر بدم میاد ؟
اصلا دوستش نداشتم ! همون یه بار هم به زور دیدمش !
به نظر من افتضاح بود 😡

فرامرث
Guest
Member
فرامرث

آقای شهرکی نقد زیبایی بود اما چرا نوشتید خون آلوده برادش؟ اون نوزاد معصوم گناهی مرتکب نشده بود و صرف میراث بری خون پدر فاسد اثبات آلودگی او نمیباشد.

SAEED JACKSON
Member
Member
SAEED JACKSON

saeeedجان عزیزبهترین سایت دانلودفیلمهای روزدیناوحتی قدیمی توی جهان سایتwww.tinymoviez.com است بدون تریدودرضمن ماهانه۴هزارتومان پول می خوادکه به خدا ضررنمی کنی حتمابرو اگه رفتی نظرت رودربارهی سایت بده هرکی این پیغام رومی خونه بره به سایت. چون این فیلم هزار توی پن روازآنجا دانلود کردم

جمیله
Guest
Member
جمیله

واقعا فیلم جالبی بود یادمه اخرشب بود که فیلم رو دیدم و درحالی به رختخواب رفتم که هنوز شک داشتم اونچه دیدم فقط یک فیلم بود واقعا عاشق قصه و همه چیز فیلم شدم

یولبارس
Member
Member
یولبارس

واقعا عالی بود این فیلم…

Abe
Member
Member
Abe

فیلم قشنگی بود با داستان ساده

pania13
Guest
Member
pania13

وای خدا…یادمه ۱۰ یا ۹ سالم بود که فیلم رو دیدم….بس که همه چی تو این فیلم طبیعی بود من شبا خوابم نمی برد…البته الآن که فکر می کنم فیلم خیلی هیجان انگیز بود…حتماً ببینیدش!

saeedbehda
Guest
Member
saeedbehda

نقد بسیار عالی بود(۹).با تشکر از اقای شهرکی.فیلم بسیار زیباست.اما ایرادات کوچکی هم داره که ذکر ان خالی از لطف نیست.مثلاً جایی که کاپیتان ویدال در اصطبل از خدمتکارش چند ضربه چاقو میخورد،لبش پاره شده،بعد خودش لبش را بخیه میزند،و با اینکه مقدار زیادی از یک داروی خواب اور را خورده،اما باز هم به تعقیب دختر میپردازد که در ابتدا کمی گیج بودن به نمایش در می اید اما بعد انگار که کارگردان فراموش میکند و در صحنه های بعدی تعقیب و گریز، او کاملاً هوشیار است و حتی صحنه مرگش هم ساعت را میبیند و وصیتی نیز برای پسرش… ادامه »

saeed ako
Member
Member
saeed ako

فیلم خیلی زیباییست
ارزش چندبار دیدن رو هم داره

البته به شرط آنکه بتونید جو سنگینش رو تحمل کنید

هر جاییزه ای هم که بگیره حلالشه…

saeeed
Guest
Member
saeeed

یه شاهکاره بی نقصه.راستی کسی میتونه به من بگه فیلمای روز رو از کجا و به چه صورتی میتونم تهیه کنم؟(فیلمهای خارجی)

احد
Member
Member
احد

یکی از فیلمهای محبوب من … که از دیدنش سیر نمی شوم ..هر بار که این فیلم رو ببینید …شگفت زده تر خواهید شد

مهران دبیری
Guest
Member
مهران دبیری

من هم کاملا هم عقیده هستم که فیلم بسیار زیبایی بود ولی نمی توانم ادعا کنم که فیلم چند لایه ای نیست به عقیده ی من فیلم در عین جذابیت و زیبای خود از مضامین مذهبی هم بی بهره نبوده است مانند همان سنگی که در چاه هزارتو است و تصاویری که بر روی آن نقش بسته شده بیشتر شبیه تصاویر حضرت مسیح و حضرت مریم است و حتی فضای خیالی که سرانجام افلیا مادر و پدر خود را می یابد بیشتر شبیه همان فضایی است که در فیلم "ماتریکس" سران شهر "زایان" در آن نشسته اند.

behrad zarei
Member
Member
behrad zarei

کلن دل تورو فیلم های منحصر به فردی می سازه که قبلا نمونه اش تو هیچ فیلمه دیگه ای نیست

مارال
Guest
Member
مارال

کاملا موافقم اهنگ تیتراژ اخرش همیشه تو ذهنمه
بسیار تاثیر گذار

محمد
Member
Member
محمد

منم ۱۰۰ درصد با دوستمون موافقم.یکی از بهترینهای تارخ سینماست.بدون تردید.فیلمی که هر سینمادوستی باید ببینه.

مهدی افشارها
Guest
Member
مهدی افشارها

اگر به من بگویند ۱۰ فیلم محبوب تمام عمرت را بگو قطعا هزار توی پن یکی از آنها خواهد بود.

داستانی فنتزی و بسیار بسیار تاثیر گذار.

موسیقی بسیار عالی و زیبا

فیلمنامه قوی

شخصیت پردازی عالی

قرار دادن ۲ دنیای واقعی و فانتزی به طور مساوی با یکدیگر

کارگردانی قوی

بازی قوی

و در نهایت سلیقه شخصی خودم باعث شده این فیلم جزو محبوب ترین فیلم های تمام عمر من باشه