Once Upon a Time … in Hollywood (روزی روزگاری در … هالیوود) + نقد اختصاصی نقدفارسی


خلاصه داستان:

خرده‌فرهنگ کالتِ *Manson در این اثر برخورد دارد


تصاویر فیلم:

خلاصه نظر منتقدان:
رابی کالین – The Telegraph (امتیاز ۱۰ از ۱۰)

نوعی از زهرآلودی در این اثر وجود دارد که باعث به وجود آمدن هزاران تفکر متفاوت می‌شود، شخصیت «پیت» کاملا «مشکل‌دار» است، از پایه و اساس. اما هیجان موجود در اثر غیرقابل‌انکار بوده و هنرمندی آن قطعی است.

جان بلیزدیل – Cine Vue (امتیاز ۱۰ از ۱۰)

فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» بزرگ، زیبا و بی‌رحم است. این اثر بهترین فیلم کارگردانش از زمان ساخت «بیل را بکش»(Kill Bill) است شاید حتی از زمان ساخت «داستان عامه‌پسند».

دیو کالون – Time Out (امتیاز ۱۰ از ۱۰)

این اثر را کاملا می‌توان در سمت و سوی آثار بالغ تارانتینو دانست؛ او سبک داستان‌گویی خاص خود را با بهترین ابزار و بازی‌های بی‌نظیر «لئوناردو دی‌کاپریو و برد پیت» ترکیب کرده است. اما با تمام این‌ها فیلم همچنان کاملا تارانتینویی است.

فیونولا هالیگان – Screen International  (امتیاز ۹ از ۱۰)

فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» بسیار زیبا ساخته شده است. جدا از تمام موارد اکشن سبک خاص «تارانتینو»، خشونت، شوخی‌ها و حتی ارجاعات سینمایی، او موارد مورد نیاز خود برای ساخت اثری سطح بالا را کاملا در اختیار داشته است.

اون گلیبرمن – Variety (امتیاز ۸ از ۱۰)

«دی کاپریو و برد پیت» به حدی نقش خود را کامل بازی کرده اند که ما راحت به فیلم اجازه می‌دهیم به هر طریقی که دوست دارد ما را به دنبال خود بکشد.

ریچارد لاسون – Vanity Fair (امتیاز ۷.۵ از ۱۰)

داستان شبه پریان این اثر شاید کاملا منطبق بر واقعیت نباشد و شاید هم کمی طولانی‌ باشد. اما وقتی ستارگان اثر با یکدیگر همراه می‌شود و خود را کاملا برای درخشش استعدادهایشان در اثر رها می‌کنند، فیلم‌های هالیوودی دوباره حس خاص بودن می‌دهند.

اریک کوهن – Indiewire (امتیاز ۷.۵ از ۱۰)

میل تارانتینو برای گفتن داستان‌هایی خلاقانه چیز بسیار مثبتی در سینمای آمریکا است و نهمین اثر بلند او این فکر را به ذهن خطور می‌دهد که او واقعا باید بیشتر از اینها فیلم بسازد.

The Playlist (امتیاز ۷.۵ از ۱۰)

اینکه فیبلم هیچ‌وقت کاملا در حفره‌ی تحت تاثیر قرار گرفتن توسط میل تارانتینو برای تغییر کامل ژانرها و بازی با قوائد آن قرار نگرفته است باعث خوشحالی است چرا که باعث شده این فیلم آخر تا حد زیادی یک فیلم سرگرم‌کننده‌ی صرف و کاملا جذاب باشد.

دیوید رونی – The Hollywood Reporter  (امتیاز ۷ از ۱۰)

فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» نامتوازن، سخت و زمخت در ساختار و بدون سادگی کافی است. اما در عین حال باید اعتراف کرد که اثر الهام‌بخشی است.

*مرتبط با داستان قتل همسر رومن پولانسکی، کارگردان شهیر لهستانی به دست چارلز منسون.


نقد و بررسی فیلم به قلم Peter Bradshaw (پیتر بردشاو)

نشریه گاردین

نمره 10 از 10

کمدی تاریک و هیجان‌انگیز «کوئنتین تارانتینو» به نام «روزی روزگاری در هالیوود»(Once Upon a time in Hollywood) نگاهی مجدد دارد به موضوع کابوس «منسون» در کالیفورنیا در اواخر دهه‌ی ۶۰ بر اساس داستان‌های عامه؛ این اثر همچون رستگاری کاملی برای یک دوستدار فیلم‌های رده‌ی B است.

نماهای شوکه‌ و حیرت‌زده‌کننده در رنگ‌ طلایی غروب و آبی آسمان؛ همان گرمای رنگ‌هایی که Mama Cass درباره‌شان آهنگ خوانده بود. لس‌آنجلس سال ۱۹۶۹ با همان سبک بی‌عقلی خاص تارانتینو برای جزئیات فرهنگ عامه بازسازی شده است. اما در اینجا شاهد چیز جدیدی هستیم؛ نه صرفا مکتب سینه‌فیل بودن یا حتی تی‌وی‌فیل بودن بلکه یک آگاهی زیاد از تصویری که پشت زندگی هر فردی وجود دارد. دیدگاه‌ها درباره‌ی پایان‌بندی تاثیرگذار و خاص این اثر بسیار متفاوت خواهند بود، پایان‌بندی‌ای که آقای تارانتینو به شدت سعی کرده مخفی نگهش دارد و من هم اصلا قصدی ندارم که آن را در این نقد لو بدهم. اما قطعا می‌توان گفت که هر خطای سلیقه‌ای در این اثر شبیه چیزی که برای مثال در «حرام‌زاده‌‌های لعنتی»(Inglorious Bastards) دیدیم نخواهد بود. و شاید نگرانی درباره‌ی سلیقه‌ در اینجا باعث بشود که این فانتزی ترسناک عجیب و غریب را از دست بدهیم.

خیلی ساده اگر بخواهم بگویم؛ می‌خواهم از تمام کسانی که این فیلم را می‌بینند درخواست کنم که درباره‌ی این سبک دیوانه‌وار فیلم‌سازی تارانتینو و لحظه‌لحظه‌ی لذتی که فیلم به شما می‌دهد صحبت نکنند. می‌بینید؟ غیرممکن است.

اولین ضدقهرمان ما در این اثر فردی به نام «ریک دالتون»(با بازی لئوناردو دی‌کاپریو) است، یک بازیگر نقش کابوی که شکست‌خورده است و فردی معتاد به الکل که در زمان افول دوران بازیگری خودش قرار دارد و گاها و در حال بداخلاقی ما را به یاد Jack Black می‌اندازد. بهترین دوست او – و شاید هم به طرز رقت‌باری تنها دوستش – فردی به نام «کلیف بوث»(با بازی برد پیت) است که شخصیت خون‌سرد و آسان‌گیر خود از فیلم «۱۱ یار اوشن»(Ocean’s Eleven) را به این اثر آورده است. «کلیف» نقش بدل «ریک» را دارد و راز بزرگی نیز در زندگی‌ش مخفی کرده است؛ یک حادثه‌ی ترسناک که مشخص نیست آیا او واقعا در آن مقصر بوده یا نه. «کلیف» باید «ریک» را به همه جا با ماشین ببرد که چرا که او گواهینامه‌ی رانندگیش را از دست داده است و وی بهترین دوست، دستیار، رفیق و انسانی در زندگی ریک است که می‌تواند او را در هنگام خردشدن احساساتی نجات بدهد.

وقتی که برنامه‌ی تلوزیونی وسترن «ریک» به نام «Bounty Law» کنسل می‌شود اوضاع برای خود او و حتی «کلیف» بسیار بد می‌شود. مدیر برنامه‌های او یعنی «ماروین شوارتز»(با حضور افتخاری آل پاچینو) سعی می‌کند «ریک» را قانع کند تا به ایتالیا برود و شانس خود را با «وسترن اسپاگتی‌هایی» که در آنجا ساخته می‌شود امتحان کند. اما در همین حین «شوارتز» موفق می‌شود تا برای او شغلی در یک برنامه‌ی تلوزیونی وسترن آمریکایی به نام «لنسر»(Lancer) بیابد که «سم وانامیکر» کارگردان آن بوده و «ریک» یک نوع الهام خاص می‌گیرد. جدا از هر چیز دیگری، او از این مسئله الهام می‌گیرد که در خانه‌ی کناری «شارون تیت»(با بازی مارگو رابی) و «رومن پولانسکی»(رافال زاویئروسکا) زندگی کرده، افرادی که او آن‌ها را عمیقا تحسین می‌کند.

درست در همان زمانی که «ریک» دوباره عزت نفس خود را باز می‌یابد، «کلیف» نیز قصد کمک به یک دختر هیپی خارج از Spahn Ranch را دارد، محلی که تارانتینو واقعا فکر می‌کند همان جایی است که «کلیف و ریک» فیلم ضبط می‌کردند و البته همان محلی است که خرده فرهنگ کالت «چارلز منسون» و مقر افراد او نیز در آنجا قرار داشت. «کلیف» حضور بسیار آرامی در این موقعیت دارد و تارانتینو نیز جسورانه این بخش را تبدیل به قسمتی وسترن و هیجان‌انگیز کرده است، جایی که «کلیف» تماسی با صاحب آن یعنی George Spahn می‌کند(Bruce Dern). «لینا دانهام» نقش یکی از کمک کشیش‌ها را بازی می‌کند، انتخابی که شاید از قصد بوده چرا که ما را به یاد هم برنامه‌ی تلوزیونی مشهور او یعنی «دخترها»(Girls) و هم رمان خانم «اما کلاین» درباره‌ی «پیروان منسون» می‌اندازد.

«ریک و کلیف» را عملا می‌توان موجوداتی از عدم دانست و تنها تفاوت این است که «کلیف» هیچ‌گونه نفس و خودی هم ندارد که بخواهد خدشه ببیند، یا جاه‌طلبی‌ای که بخواهد نابود بشود. اما موقعیت معمول آن‌ها خیلی زود توسط کمدی جهان‌ موازی تارانتینو دستخوش تغییر خواهد شد.

حضور «پولانسکی» و «تیت» باعث تغییر موضع فیلم از بسیاری از جهات می‌شود؛ یکی از دخترها به «کلیف» پیشنهاد رابطه می‌دهد اما او پشنهاد را رد کرده چونکه دختر نمی‌تواند مدرک دقیقی از ۱۸ ساله بودنش بدهد. «ریک» نیز برای دختر بازیگر باهوشی (با بازی جولیا باترز) درد و دل می‌کند. با شنیدن اینکه دخترک تنها ۸ سال دارد او می‌گوید که ۱۵ سال دیگر خواهد فهمید که الان چه حسی دارد، البته او خیلی سریع از حرفی که زده است پشیمان می‌شود. تمام این‌ها از روی خودآگاهی است و هیچ شکی هم وجود ندارد که این فیلم کاملا مردانه است. اگرچه «مارگو رابی» تصویر بسیار خوبی از «شارون تیت» ارائه کرده که حس همدردی ما را برمی‌انگیزد و «داکوتا فنینگ» در نقش «مانسونیت» هم بسیار شرور است.

عجیب و غریب‌ترین صحنه‌ی فیلم و صد البته بامزه‌ترین آن‌ها جایی است که «کلیف» نقش بدل در فیلم «زنبور سبز»(The Green Hornet) را دارد و توسط «بروس لی» به مبارزه در لباس «کاتو» دعوت می‌شود. این صحنه بسیار جذاب و بامزه است اگرچه چندان با نتیجه‌ای که تارانتینو از آن تصور می‌کرده است موافق نیستم. اما همچنان باید بگویم که تا چند دقیقه پس از پایان سکانس در حال خندیدن بودم.

و پس از آن نیز با بخش پایانی اثر مواجه می‌شویم؛ یک هرج و مرج واقعی که به یک پایان ابهام‌آمیز و عجیب ختم می‌شود، پایانی که باعث خواهد شد فیلم را باز از ابتدا در ذهن خود مرور کنید.  کاملا هرج و مرج‌دار، دیوانه‌وار و صدالبته درخشان.

مترجم :امید بصیری

نقد و بررسی فیلم به قلم علیرضا پورنوری

نشریه نقدفارسی

نمره 8 از 10

نکته: خواندن این متن بخش‌هایی از داستان فیلم را لو خواهد داد.

 

لئوناردو دیکاپریو، برد پیت، مارگو رابی، آل پاچینو و کوئنتین تارانتینو، همه در یک فیلم! به نظر می‌آید قرار است با فیلمی پر از بازی‌های پرآب و تاب، صحنه‌های اکشن پرهیجان و داستانی پرفراز و نشیب روبرو شویم. این‌ها انتظاراتی هستند که تارانتینو با دو فیلم قبلی اش، جنگوی آزاد شده و هشت نفرت انگیز، برای مخاطب خود به وجود آورده؛ وسترن‌هایی نفس‌گیر که زمان تقریبا سه ساعته‌شان بیشتر به پرداخت شخصیت‌ها، کشمکش‌های دراماتیک و تیراندازی‌های پرهیجان اختصاص یافته. با این حساب، طبیعی است که مخاطبی که انتظار تکرار این المان‌ها را در روزی روزگاری در هالیوود دارد، ناامید از پای فیلم بلند خواهد شد؛ چرا که این فیلم، عامدانه و به دقت، خلاف این انتظارات عمل می‌کند.

اگر بخواهیم فیلم‌های تارانتینو را بر اساس ساختار فیلمنامه‌شان دسته‌بندی کنیم، عمدتا به دو گروه برمیخوریم: 1- فیلم‌هایی داستانگو که روی یک کاراکتر محوری و اتفاقاتی که برای او یا توسط او می‌افتد تمرکز می‌کنند؛ مانند بیل را بکش، جکی براون و جنگوی آزاد شده. 2- فیلم‌هایی که خرده‌روایت‌های کاملا یا نسبتا بی‌ربط چند کاراکتر را به صورت گسسته دنبال کرده، آن‌ها را کنار هم چیده و این خرده‌روایت‌ها را در یک موقعیت نهایی گرد هم می‌آورند؛ مانند سگ‌های انباری، پالپ فیکشن و تا حدودی هشت نفرت‌انگیز. روزی روزگاری در هالیوود در دسته ی دوم جای می‌گیرد.

فیلم، سه کاراکتر را در سه خط روایی غالبا جدا از هم دنبال می‌کند: ریک دالتون، کلیف بوث و شرون تیت؛ سه خط روایی‌ای که در مدت سه روز روایت می‌شوند و تقریبا هیچگونه کشمکش دراماتیکی ندارند. روایت ریک صرفا روایت دو روز کاری و یک روز غیر کاری و درگیری‌های روانی اوست؛ که پرداخت به این درگیری‌ها ذره‌ای از سطح فراتر نمی‌رود و در آخر هم معلوم نمی‌شود به چه سر انجامی می‌رسد. روایت کلیف نیز هیچ کنشی ندارد (به غیر از چند زد و خورد با بروس لی و با هیپی‌ها که عملا کنش دراماتیک محسوب نمی‌شوند). روایت شرون حتی از دو مورد قبلی نیز بی‌کنش‌تر و عبث‌تر است. تنها چیزی که ما از او می‌بینیم چند صحنه ی رقص است و یک صحنه که او وارد سینما می‌شود و به تماشای فیلمی که خود در آن بازی کرده می‌نشیند. تنها در پایان فیلم است که ما کشمکشی کوتاه داریم که جان شخصیت‌های فیلم را به خطر می‌اندازد، اما این کشمکش هم کاملا تصادفی در فیلم ظاهر می‌شود و هیچ پیشینه‌ای در روایت فیلم ندارد. در نتیجه، با فیلمی عاری از کشمکش و غالبا بی‌کنش طرفیم که در طی دو ساعت و چهل و پنج دقیقه اش هیچ اتفاق مهمی نمی‌افتد. اما تارانتینو چه چیزی به جای کشمکش به مخاطب عرضه میکند؟ بهترین پاسخ این است: تعلیق و انتظار.

مخاطب در تمام مدت فیلم در انتظار است تا اتفاقی بیافتد؛ و این انتظار نابجا نیست. پیش از اینکه مخاطب به تماشای فیلم بنشیند، بازیگران و کارگردان فیلم، تبلیغات گسترده، سوژه‌ ی از پیش اعلام شده ی فیلم (قتل شرون تیت به دست خانواده ی منسون) و حتی عنوان فیلم (عبارت روزی روزگاری… که معمولا نوید یک داستان مفصل را می‌دهد) همه و همه مخاطب را برای یک فیلم بلند پرحادثه آماده می‌کنند. حتی در حین تماشای فیلم نیز این انتظار به قوت خود باقی می‌ماند؛ ما در آغاز فیلم با یک مقدمه ی سی و پنج دقیقه‌ای طرف هستیم که بسیار طولانی تر از مدت زمان معمولی است که برای یک مقدمه صرف می‌شود؛ و ما با تکیه بر قانونی نانوشته (مقدمه ی طولانی، داستان طولانی)، منتظر پرده ی دوم فیلم ‌می‌شویم تا اولین گره ی روایت را به وجود آورد. روایت موازی کاراکترها نیز در تمام طول فیلم به نحوی انجام شده که ما هر لحظه منتظر تلاقی خط روایی شرون با خطوط روایی ریک و کلیف هستیم (برای نمونه سکانس تعمیر آنتن تلویزیون را به یاد بیاورید. تدوین موازی این سکانس باعث می‌شود ما به دنبال لحظه‌ای بگردیم تا این دو کاراکتر به نحوی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند).  حتی دوربینی که ما با آن کاراکترها را دنبال می‌کنیم نیز می‌خواهد تعلیقی برای اتفاقات پیش رو به وجود آورد؛ این نکته به خصوص درمورد شرون صدق می‌کند؛ چرا که دوربین تارانتینو در لحظاتی که به شرون می‌رسد، نقش چشم‌چرانی خطرناک را بازی می‌کند که هر لحظه او را تحت نظر دارد و ممکن است بلایی بر سرش بیاورد (علاوه بر اینکه از پیش می‌دانیم که شرون تیت در واقعیت به قتل رسیده). اما حقیقت ماجرا این است که در فیلم، هیچ‌کدام از این اتفاقات نمی‌افتد.

فیلم تقریبا در تمام مدت زمانش ما را در وضعیتی معلق نگه ‌می‌دارد. اما نه یک تعلیق هیچکاکی، بلکه تعلیقی که بر اثر پیش‌بینی (یا به عبارتی بهتر، foreshadowing) به وجود می‌آید. همان تعلیقی که ما در یک موقیعت پیشادراماتیک تجربه می‌کنیم؛ موقعیتی که هنوز هیچ کنش و واکنش دراماتیکی شکل نگرفته اما نوع پیش‌روی روایت حاکی از این است که حادثه ی مهمی پیش رو است. روزی روزگاری در هالیوود تمام‌مدت در این وضعیت به سر می‌برد اما از ایجاد موقعیت دراماتیک اجتناب می‌کند. ما شرون تیتی را دنبال می‌کنیم که می‌دانیم در دنیای واقعی به قتل رسیده و به نظر می‌آید که اینجا نیز شاهد این حادثه خواهیم بود، اما شرون در فیلم هیچ‌گاه به قتل نمی‌رسد. ما کلیف بوثی را دنبال می‌کنیم که مدام وارد موقعیت‌هایی می‌شود که می‌توانند برایش خطرناک باشند، اما هیچ‌گاه با خطر واقعی مواجه نمی‌شود یا اگر می‌شود، به مضحک‌ترین و غیر دراماتیک‌ترین شکل ممکن آن را پشت سر می‌گذارد (مانند مبارزه‌اش با بروس لی، یا رفتنش به خانه ی آن صاحب دکور قدیمی با بازی بروس درن). و ما در نهایت ریک دالتونی را دنبال می‌کنیم که تنها گره ی دراماتیک روایت را حمل می‌کند؛ او می‌خواهد به دوران اوجش برگردد ولی با مشکلات شخصی‌اش در حال دست و پنجه نرم کردن است. اما این کشمکش نیز بدون هیچ پیشبرد خاصی تنها در نیم ساعت از فیلم اوج می‌گیرد و حل ‌می‌شود و ریک هم تبدیل به شخصیتی می‌شود که گویی بدون هیچ هدف خاصی دنبالش می‌کنیم و تنها منتظر موفقیت بزرگش هستیم. این وضعیت غالبِ پیشادراماتیک و عبث آنقدر در فیلم مصداق دارد و آنقدر به وضوح عامدانه است که اگر بگوییم نتیجه ی ناشی‌گری و نادانی تارانتینو است به بیراهه رفته ایم. علاوه بر این، تارانتینو از این وضعیت استفاده می‌کند تا به تم اصلی فیلم برسد: ملال هالیوود.

اگر فیلم را مرور کنیم، در می‌یابیم که به مدت تقریبا سه ساعت، سه کاراکتر را دنبال کرده ایم که در نهایت هیچ تفاوتی با وضعیت اولیه‌شان ندارند. دوربین تارانتینو اغلب اوقات در حال ضبط روزمره ی بیهوده و عبث این شخصیت هاست (برای نمونه ببینید که صحنه‌ای که در آن کلیف در کاراوان خود به سگش غذا می‌دهد با چه تاکید‌های دکوپاژی‌ای بر روی چه عناصر ناچیز و بی‌معنی‌ای ضبط شده). سوژه ی دوربین تارانتینو همین روزمرگی‌هاست. اما نه هر روزمرگی‌ای، بلکه روزمرگی چند هالیوودی. تارانتینو عناصر روزمره ی زندگی در هالیوود دهه شصت را، که به سادگی می‌توان در دام نوستالژی‌ پرزرق و برقش افتاد، عادی جلوه می‌دهد. هیپی‌ها، سینما‌های ماشین‌رو (Drive-in Cinemas)، فشن دهه شصتی، استودیوها و شهرک‌های بزرگ فیلمسازی، خانه‌های گران قیمت بورلی هیلز و هالیوود، هیچکدام به عنوان سوژه‌ای اگزوتیک معرفی نمی‌شوند؛ بالعکس، در این فیلم جنبه‌ای روزمره و ملال‌آور دارند. روزمرگی‌ای که با ملال کاراکترهای اصلی فیلم هم‌گام شده. کاراکترهایی سطحی و یا رو به زوال که در هالیوود غرق شده‌اند و هر کاری که می‌کنند نمی‌توانند از وضعیت در حال انتظار رها شوند. حتی وقتی چند هیپی به محله‌شان حمله می‌کنند نیز آب از آب تکان نمی‌خورد و به مضحک‌ترین حالت ممکن، این کشمکش کوتاه نیز پایان می‌گیرد و کاراکترها در عرض چند دقیقه دوباره به روتین خودشان باز می‌گردند. بی جهت نیست که برای پرداخت به چنین درونمایه‌ای، تارانتینو دست روی هالیوود دهه شصت گذاشته، دورانی که به زوال هالیوود معروف است؛ و باز هم بی‌جهت نیست که تارانتینو اتفاق تاریخی‌ای که رویش دست گذاشته را تحریف می‌کند. چرا که اگر شرون تیت در این فیلم کشته می‌شد، دیگر کاراکترها درجا نمی‌زدند.

روزی روزگاری در هالیوود یک نقطه ی عطف در کارنامه ی تارانتینو است. می‌توانیم این فیلم را به جهت نوع روایتش، بازگشتی به پالپ فیکشن قلمداد کنیم. به علاوه، فیلم جدید تارانتینو شاید نه در نوآوری و کیفیت اما در جسارت و شیطنت نیز دست کمی از پالپ فیکشن ندارد. گردآوردن چنین کستی، با چنین سوژه‌ای و با چنین تبلیغاتی، و دقیقا خلاف انتظارات و هیجانات پیشین مخاطب عمل کردن، قماری خطرناک است که تارانتینو هم درون فیلم و هم بیرون از فیلم آن را انجام می‌دهد. مخاطبی که به تماشای چنین فیلمی می‌نشیند انتظارات بزرگی دارد که به احتمال زیاد پاسخ داده نمی‌شوند؛ چرا که در این فیلم هیچ اتفاقی نمی‌افتد. و دقیقا مقصود تارانتینو همین است: اینکه نشان دهد آن سبک زندگی هالیوودی‌ای که در پیش‌فرض‌های ما امری هیجان‌انگیز و جذاب است، امری عمیقا ابسورد، معمولی و رو به تباهی است. به عبارتی هنگام تماشای فیلم، ما در همان وضعیت پیشادراماتیک کاراکترها به سر می‌بریم: در انتظار اتفاقی هیجان‌انگیز، اما عمیقا گرفتار وضعیتی روزمره و ملال‌آور. گرفتار در همین مرحله ی آغازین ماجرا. گرفتار در عبارت “روزی روزگاری…” .


ممکن است شما دوست داشته باشید

4
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
2 Comment threads
2 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 Comment authors
Omid Basiriمحمدحسین Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
Member
Member

عجیبه که هیچ جایزه ای از جشنواره کن نبرد

Omid Basiri
Admin
Member

آره فیلم خیلی خوبی به نظر می‌رسه.

محمدحسین
Member
Noble Member
محمدحسین

از بین فیلمای جشنواره کن، بیشتر منتظر این و فیلم کن لوچ (Sorry We Missed You) هستم!

Omid Basiri
Admin
Member

+ فیلم ترنس مالیک.