نقد و بررسی فیلم Mulholland Drive (جاده مالهالند)

کارگردان: David Lynch (دیوید لینچ)
نویسنده: David Lynch (دیوید لینچ),
8.0
0
0.00

خلاصه داستان:

دو زن به نام های بتی و ریتا در موقعیتی عجیب با یکدیگر آشنا می شوند و در فضایی سوررئالیستی به یکدیگر علاقه مند شده و به جستجوی هویت واقعی یکدیگر می گردند و ...


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم

مالهالند درایو نسخه تكامل یافته تر سبكی است كه در شاهكار لینچ «بزرگراه گمشده» همه بینندگان را میخكوب كرده بود.میزانسنهای حساب شده‏،تركیبات رنگ صحنه،موسیقی،صداها و تم آشنای فیلم نوآری زن موسیاه و زن بلوند (فرمول سرگیجه هیچكاك) و عوض شدن شخصیتها و هویتها مجموعه عواملی را تشكیل داده اند كه به خلق یك شاهكار انجامیده كه توانسته جایزه كارگردانی را از جشنواره كن بگیرد.ادیسه لینچ در جاده مالهالند بر امكان جایگیری شخصیتها به جای یكدیگر استوار شده كه از ناخودآگاه بر آمده اما این تمهیدی دیگر است برای او تا بتواند ساختار خطی داستانش را بشكند و فرمول مدرن روایی را [در برابر فرمولهای كلاسیك فیلمنامه]جایگزین كند.چهار شخصیت زن فیلم به نامهای بتی، ریتا، كامیلا و دایان هستند كه دوبه دو با هم عوض می شوند.فیلم تا زمان باز شدن جعبه جادو [ كه بمثابه سینما و دنیای لینچی است و در بزرگراه گمشده نقطه زندانی شدن فرد مودیسون و تغییر هویت او بود]روالی منطقی اما رازآلود دارد.یكسری كلیدها و گره های كلاسیك داستانی با یك ساختار فوق العاده قوی‎؛ منتها برای رسیدن به ساختار دایره ای [ كه در بزرگراه گمشده هم خیلی خوب از كار در آمده بود] جای شخصیتها عوض می شود.نوعی تكنیك فاصله گذاری فوق العاده با روشی با منطق رویا.دراین جابجایی بتی و دایان جای خود را با هم عوض می كنند و كامیلا و ریتا هم جای خود را با هم عوض می كنند.حتی دختر پیشخدمت هم كه نامش دایان بوده به نام بتی تغییر نام می دهد.

زنی كه به نظر دزدیده شده است بر اثر حادثه تصادف حافظه اش را از دست می دهد و وارد یك خانه می شود كه بتی، دختری شهرستانی كه برای بازیگر شدن به آنجا آمده،در آن زندگی می كند.آنها به دنبال هویت گمشده این زن كه نام ریتا را بر می گزیند می گردند.ریتا به همراه خود مقدار زیادی پول و یك كلید آبی دارد. در این بین در كافه ای مردی را می بینیم كه در كابوسش چهره ای وحشتناك را می بیند كه پشت دیوار كافه است و مرد در اثر دیدن او می میرد.كارگردانی را می بینیم كه زندگی اش از هم پاشیده و مجبور است دختری به نام كامیلا را در فیلمش بازی دهد و شخصیتی به نام كابوی ـ همچون ناخودآگاه كارگردان ـ او را به ادامه كار تشویق می كند و زن و مردی با لباسهای خلافكارها از داخل كافه بیرون می آیند.بتی و ریتا در جستجوی هویت ریتا، در كافه به پیشخدمتی به نام دایان بر می خورند و این كلیدی می شود برای ریتا…. او این نام را می شناسد. پس از روی دفترچه تلفن به دنبال دایان سلوین می گردند، به خانه او می روند و او را با چهره ای متلاشی شده ـ شبیه به همان چهره كریه پشت دیوار كه مرد از او می ترسید ـ مرده می یابند.در ادامه به یك تأتر ایتالیایی می روند و جعبه جادو را پیدا می كنند. یعنی آنها یك كلید داشته اند و برای آن به دنبال قفل می گشته اند.با باز كردن درب جعبه توسط كلید آبی، وارد دنیای لینچی می شویم و معمای شخصیت ریتا بنحوی با تغییر شخصیتها باز می شود.در اینجا ریتا تبدیل به كامیلا می شود كه با دایان سلوین كه همان بتی است رابطه ای عاشقانه دارد و با عشقی همجنس خواهانه با او زندگی می كند كه شبیه رابطه بتی و ریتاست.كامیلا برای بازی در فیلمی به كارگردانی آدام انتخاب شده و بتدریج از دایان فاصله می گیرد و دایان در دنیایی از توهم و حسادت به زندگی خود پایان می دهد.پیش از آن البته با لباسهای خلافكارها در كافه به مردی پول می دهد تا كامیلا را سربه نیست كند و این نقطه از نظر زمانی همان ابتدای فیلم است كه كامیلا دزدیده می شود. یعنی دایره كامل می شود.روح دایاین هم چون جسدش دفن نشده با چهره كریه در پشت دیوار كافه در كنار آتشی نشسته و با حسرت به اشتباه خود می اندیشد…

در فیلم تغییر هویتها منطقی تر از بزرگراه گمشده در آمده، عناصر سوررئال همچون آدم كوتوله ها و جعبه سحر آمیز با اجزاء فیلم عجین شده اند و ساختار بصری فیلم هم در اوج قرار گرفته است.نگاه كنید به صحنه پس از عشقبازی ریتا و بتی كه آنها را در عالم خواب به صورت یك روح در دو بدن نمایش می دهد و با تركیب چهره آنها بر روی هم به تركیبی پیكاسویی می رسد…گویی این دو با هم به كمال رسیده اند و مكمل شخصیت یكدیگرند.توجه به تمامی جوانب تصویری در تركیب رنگها و چیدمان صحنه، كنتراستهای صدایی و تصویری با كاتهای پرشی و موسیقی هماهنگ با تصاویر، نشانگر اوج اقتدار و پختگی كارگردان است.حتی رنگ صورتی كه برای خراب كردن جواهرات توسط آدام استفاده می شود كاملا با لباسها و صحنه ها همخوانی دارد و حوله ای كه ریتا به خود می پیچد با پسزمینه از لحاظ رنگی هماهنگ است و دقت در كوچكترین عناصر ساختاری سبب خلق شاهكاری دیگر از لینچ می شود.شاهكاری كه هر فریم آن می تواند یك تابلوی نقاشی باشد كه خالق آن نقاشی است چیره دست در عرصه نمایش پیچیدگیهای روح انسان.

توضیح:تجربه فیلمهای لینچ بنحوی است كه تاویل ناپذیر می نماید و هر كس می تواند از آن همچون آثار سوررئالیستی برداشت خود را داشته باشد كه حتی در برخی مواقع به تاویلهایی متضاد می انجامد.

 

منبع:سورنا (انسان نوین)

نقد و بررسی فیلم به قلم

جاده مالهالند، ساخته دیوید لینچ، فیلمی انتقادی است. خیلی ها عقیده دارند لینچ در جاده مالهالند با تصویری كه از هالیوود می دهد، آن هم به صورت یك مكان رعب آور كه دیكتاتورهایی بر آن حكومت می كنند، انتقاد و انزجار خود را از سینمای هالیوودی بیان كرده است. ولی از دیدگاه دیگر می توان گفت این فیلم انتقادی است از آن جنس كه فلسفه اروپایی فلسفه انتقادی است. خواهیم دید كه انتقاد لینچ در حقیقت به اصول متعارف و بنابراین پنهانی است كه سینما را تحت كنترل گرفته اند، انتقاد او به مدرنیسم سینمایی است كه البته هالیوود را به عنوان پایگاهی قدرتمند بالای سر می بیند.

جاده مالهالند درباره ی دختری است مو بور به نام دایان سیلوین كه به طور رسمی بعد از یك و نیم ساعت از آغاز فیلم وارد آن می شود. و فقط یك ربع بی واسطه با او ارتباط داریم: دایان با صدای در زدن از خواب بر می خیزد. همسایه اش است و آن دو به تازگی محل سكونتشان را در مجتمع با هم عوض كرده اند. همسایه آمده است تا باقی وسایلش را كه در خانه دایان مانده بردارد. یك جعبه از ظروف و یك پیانوی كوچك فانتزی. در كنار پیانو یك كلید آبی رنگ قرار دارد. همسایه وقتی می خواهد از در خارج شود از آمدن دو كارگاه به دنبال دایان خبر می دهد. دایان پریشان است. به آشپزخانه می رود و برای خودش قهوه دم می كند. كامیلا (دختری بلند قد و مو مشكی) در كنار او ظاهر می شود. «كامیلا! تو برگشتی!» اما نه. دایان خیالاتی شده است. در یك فنجان سفالی قهوه می ریزد و به سمت كاناپه می رود. به كاناپه كه می رسد آناً همه چیز تغییر می كند. ظاهر دایان، لباسش و فنجانی كه در دست دارد. كامیلا روی كاناپه است فنجان را روی میز می گذارد. كنار پیانوی فانتزی روی میزی كه در آن اثری از كلید آبی نیست. درست است. دایان به یاد صحنه ای در گذشته افتاده است. دوباره دایان با همان ظاهر درهم و عبوس، تنها روی كاناپه نشسته و قهوه می نوشد. خاطرات گذشته یكی پس از دیگری مرور می شوند. خاطرات زندگی دایان و كامیلا. دایان و كامیلا در هالیوود با هم آشنا می شوند، هر دو می خواهند ستاره سینما شوند. كامیلا موفق می شود و دایان در بازیگری شكست می خورد. كامیلا با كارگردان كه نامش باب است ازدواج می كند و دایان را ترك می كند. دایان كامیلا را دوست داشته و حالا تنها شده در عین حال به او حسادت می كند. كامیلا هم از علاقه دایان به خود با خبر است و از این حربه در جهت آزار او استفاده می كند. این ها را در مرور خاطره جشن نامزدی كامیلا و باب توسط دایان متوجه می شویم. در این جشن دایان چهره مردی پیر و ریزنقش، مردی با لباس كابوی ها و دختری بور با مژه های بلند را می بیند. خاطره بعدی در یك كافه است. دایان و جوانی كه شغلش كشتن است مقابل هم نشسته اند. قاتل باید كسی را بكشد. دایان عكس كامیلا را نشان قاتل می دهد. «دختر این است». قاتل یك كلید آبی را نشان دایان می دهد و می گوید «قتل كه انجام شد به نشانه پایان كار این كلید را به تو می دهم» پیشخدمتی كه روی اتیكت روی لباسش نام او یعنی بتی نوشته شده برای آن ها نوشیدنی می آورد. خاطرات مرور شده اند. دایان بر آشفته روی كاناپه نشسته و به كلید آبی روی منزل زل زده است. به دست خود بهترین دوستش كامیلا را كشته و حالا تنهاست. برافروخته است و كنترل عصبی خودش را از دست داده است. در می زنند. اوهام تمام وجود دایان را در برمی گیرند: پیرزن و پیرمردی بندانگشتی از شكاف ریز در به داخل خانه می آیند و سپس به غول هایی بزرگ تبدیل می شوند. در كماكان كوبیده می شود. فریادهای پیرمرد و پیرزن كر كننده است. آن ها دایان را دنبال می كنند. دایان جیغ می كشد و فرار می كند. به سمت تخت می رود و از كشور كنار تخت اسلحه ای در می آورد و به صورت خود شلیك می كند.

 

اما این فقط چند دقیقه انتهای فیلم است. ما از ابتدای فیلم تا وقتی كه دایان با در زدن همسایه اش از خواب بیدار می شود شاهد رویایی هستیم كه دایان در خواب می بیند و دیوید لینچ، مولف اثر، در این بخش فیلم شناخت عمیقش را از رویا و ساختار آن به رخ می كشد، شناختی كه به شدت متاثر از روانشناسی فروید است، رویا از ناخودآگاه سرچشمه می گیرد. ناخودآگاه عبارت است از تمام داده هایی كه توسط منطق فرهنگی و اجتماعی ساختمند نشده اند بلكه ساختاری خاص خود را دارند. بنابراین روایت رویا با روابط علی حوادث در بیداری پیش نمی رود. در خواب دایان نیز افرادی كه او در بیداری فقط یك بار برخورد خفیفی با آن ها داشته است در كنار افرادی كه تمام ذهنیت او را اشغال كرده اند، نقشی اساسی پیدا می كنند. دایان مردی را كه در جمع قصد دارد دختری بور با مژه های بلند را به فیلم كارگردان تحمیل كند، و خود دختر را به اضافه كابویی كه كارگردان را به پذیرفتن دختر راضی می كند در میهمانی نامزدی كامیلا و كارگردان دیده بود و جوانی را كه در ابتدای رویا، از خوابی ترسناك برای دوستش حرف می زند، در كافه وقتی با قاتل مذاكره می كرد.علاوه بر این، طبق كشف فروید ناخودآگاه روایت رویا را آزاد نمی گذارد بلكه كاملا نیت مند آن را به سمت ارضای میل دست نایافته و پس زده به پیش می برد. دایان در بیداری، دوستش كامیلا را از دست داده است. نفرتی نسبت به هم، وجود آن دو را فراگرفته و راهی برای فراموشی گذشته وجود ندارد. اما ناخودآگاه دایان می داند كه او هنوز به كامیلا میل دارد. در رویا كامیلا را سوار بر اتومبیلی كه در جاده مالهالند در حركت است می بینیم. درست مثل وقتی كه دایان سوار بر اتومبیل به جنش نامزدی كامیلا می رفت. مصالح رویا از جایی بیرون از حافظه شخص نمی آیند و رابطه اصلی كه منجر به انتخاب رخدادها در رویا می شوند برخلاف بیداری، مشابهت است نه مجاورت. ناخودآگاه میخواهد دایان و كامیلا را دوباره با هم آشنا كند اما ابتدا باید هویت آن ها را عوض كند بنابراین اتومبیل كامیلا تصادف می كند تا ضربه ای به سرش وارد شود و او همه چیز، حتما نامش را فراموش كند. دایان نیز در رویا دوباره وارد لس آنجلس می شود اما با نام بتی، نامی كه اتیكت روی لباس پیشخدمت كافه در ذهن او تداعی كرده بود. كامیلا وارد خانه ای می شود كه صاحبان آن به مسافرت رفته اند. خانه متعلق به عمه بتی است كه به كانادا رفته است. بتی به لس آنجلس آمده تا به هالیوود برود و ستاره سینما شود، آرزویی كه در بیداری هم داشت به آن دست نیافته بود و حالا در خواب قرار است به آن دست یابد. بتی وارد خانه می شود و اولین برخورد بین بتی و دختری كه تصادف كرده رخ می دهد. بتی نام دختر را می پرسد. دختر به یاد نمی آورد. نامی را از روی پوستر می خواند: ریتا. به دروغ می گوید «اسمم ریتا است» از این پس در رویای دایان، كامیلا را با نام ریتا می شناسیم. در بیداری، دایان در مهمانی نامزدی تعریف كرده بود كه كامیلا معمولا كمكش می كند چون در بازیگری تبحر بیش تری دارد. اما این جا در رویا این بتی است كه به ریتای ضعیف و بی هویت كمك می كند. بتی تست بازیگری را با موفقیت چشمگیر پشت سر می گذارد و دوستی او با ریتا نیز كه بر خلاف بیداری این بار با تحكم از جانب بتی همراه است، استحكام می یابد.

دایان هرگز كامیلا را لایق موفقیتی كه در زمینه بازیگری به دست آورده بود نمی دانست و ناخودآگاهش همواره به او نهیب می زد كه این روابط بوده كه باعث موفقیت كامیلا شده و در حقیقت خود دایان باید برای بازی در فیلم انتخاب می شد. این مساله باعث حسادت دایان نسبت به كامیلا شده بود و در عین حال محبتی نیز نسبت به او در خود احساس می كرد. بنابراین در رویا كامیلا در دو شخصیت جداگانه ظهور می كند تا این امیال متضاد ناشی از حسادت و محبت، هر دو به طور كامل ارضا شوند. یك شخصیت، چهره كامیلا و نام ریتا را دارد و او همان است كه میل دایان را برآورده میكند و شخصیت دوم نام كامیلا و چهره دختری موبور با مژه های بلند را دارد. در رویا این دختر را به شدت از طرف قدرت های پشت پرده هالیوود به كارگردان فیلم، آدام كشر، تحمیل می شود با آن كه از استعداد بازیگری ممتازی نیز برخوردار نیست.ویژیگی دیگری كه روایت رویا دارد این است كه مانند روایت های ضمیرآگاه همواره به خط اصلی روایت وفادار نمی ماند. رخدادی صرفا به علت مشابهت(و نه مجاورت علی) وارد رویا می شود و رویا بدون این كه توجهی به جریان اصلی داشته باشد، رخداد جدید را پی می گیرد. معمولا نیمه آگاه این چنین عناصری را حاشیه قلمداد می كند و سعی می كند به سرعت از آن ها بگذرد. در رویای دایان این چنین بسط و توسعه ای را در قتل عام ناخواسته جوان قاتل، در وارد شدن به زندگی خصوصی آدام كشر و در جریان كلوپ سیلنسیو می بینیم و البته این جریان ها از ماهیت نشانه ای عناصرشان در ناخودآگاه سرچشمه می گیرند. مثلا جوانی كه در زندگی دایان فقط یك بار و آن هم به عنوان قاتل كامیلا وارد شده بود در رویا سمبلی از یك قاتل می شود و البته دست پاچه شدن او و به صدا در آمدن زنگ خطر هم به خاطر یادآوری دو كارآگاهی بود كه همسایه ها از آن ها حرف زده بود. مسلما دایان قبل از خوابیدن، از این كه دو كارآگاه به دنبال او هستند مطلع بود زیرا در رویا هر چند یك بار دو كارآگاه را می بینیم كه به طرز مشكوكی در صحنه ها حضور دارند. دایان فكر می كرد كامیلا فقط به خاطر آزردن او و موفقیت در بازیگری با كارگردان ازدواج كرده است و علاقه ای به او ندارد و به كارگردان ترحم می كرد. در رویا، همسر كشر به او خیانت می كند و بتی به او كه در رویا نقش مثبتی دارد توجه نشان می دهد.

نكته دیگر این است كه بتی همواره چهره ای بشاش، زیبا و سربلند دارد، در حالی كه دایان عبوس و خمیده است و ریتا چهره ای زیبا و دوست داشتنی دارد، حال آن كه قیافه كامیلا تند و آزاردهنده است. در رویا ناخودآگاه چهره ها را نیز تحریف می كند.رنگ آبی كلید در رویا همه جا حضور دارد و یادآور واقعیتی تلخ است. در كیف ریتا یك كلید آبی فانتزی وجود دارد كه از پایان تلخ این ماجرا حكایت می كند. ناخودآگاه، ناخودآگاه دایان است كه از واقعیت مرگ كامیلا مطلع است. دایان در ناخودآگاهش كشتن خود را تصمیم گرفته است و در رویا این خودكشی را پیش بینی می كند. دایان در لحظه آخر فیلم نبود كه تصمیم به كشتن خود می گیرد بلكه این خواست مدت ها بود كه در ناخودآگاهش نهفته بود. ریتا با دیدن اتیكت روی لباس پیشخدمت در كافه كه نام دایان روی آن نوشته شده بود چیزی یادش می آید. یك اسم، دایان سیلوین. بتی می گوید شاید اسم خودت باشد. پیام گیر تلفن این را تائید نمی كند. «شاید هم اتاقیت باشد». « شاید». بتی و ریتا آدرس دایان را پیدا می كنند و به خانه او می روند. دایان مرده است. دایان راهی جز مردن ندارد. اوج این تراژدی در كلوپ سیلنسیو، كلوپ ساكت، كلوپ مرگ اتفاق می افتد. در رویا بتی در كلوپ سیلنسیو جعبه ای هم رنگ كلید می یابد. جعبه را به خانه می برند و كلید آبی فانتزی را از كیف ریتا در می آورند. با باز شدن در جعبه، آن ها به عمق ساكت و تاریك جعبه فرو می افتند و نابود می شوند. دایان خیلی خوابیده است و رویایی طولانی دیده است. همسایه اش در می زند. در رویا دایان سیلوین در اتاقش مرده است. كابوی در می زند. شخصیتی مرموز دارد: «هی دختر خوشگله. حالا وقتشه كه بیدار شی» و دایان بیدار می شود. تزوتان تودوروف در «ساختارگرایی چیست؟» بحثی را مطرح می كند در مورد تمایز زمان رخداد و زمان روایت، اگر روایت را خطی در زمان فرض كنیم كه بر اساس آن از رخدادها مطلع می شویم، مهمانی نامزدی كامیلا بعد از بیدار شدن دایان روایت می شود اما تحلیل ساختار فیلم نشان می دهد كه پیش از بیدار شدن او رخ داده است. معمولا در داستان ها و فیلم ها این تمایز به همین شكل یعنی فلاش بك ظاهر می شود ولی عامل گیج كننده در جاده مالهالند این است كه فیلم با یك فلاش بك آغاز می شود، البته نه یك فلاش بك معمولی. در حقیقت فیلم با یك رویا شروع می شود. تنها نشانه ای كه از پیش می تواند این مطلب را به ما خبر دهد رختخواب سرخ است كه البته برای ذهن عادت زده ما كافی نیست.

رابرت اسكولز درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات، تلاش های كسانی مانند پراپ، و اتین سوریو را نشان می دهد كه قصد دارند ساختاری واحد برای روایت بیابند. خود اسكولز نیز در عناصر داستان دست به چنین جستجویی زده بود. جستجوی ساختاری واحد برای عنصر روایت از یك واقعیت مهم خبر می داد و آن این كه داستان گویی و به ویژه تاریخ گویی، انتقال واقعیتی كه حاصل رخدادها باشد نیست. در حقیقت داستان گو و تاریخ نگارنده كه روایت پردازی می كنند و آن چه را كه ساختار روایت از طریق ذهن ترتیب شده آن ها به رخداد تحمیل می كند، می بینند و می نویسند. ما فیلم های فراوانی دیده ایم و به ساختار روایی آن ها عادت كرده ایم. در همه این فیلم ها، شخصیتی از ابتدای فیلم به ما معرفی می شود و بعد برای این شخصیت(كه لازم نیست حتما یك فرد باشد) كه حالا دیگر كمی با او آشنا شده ایم اتفاقی می افتد یا مشكلی پیش می آید و فیلم به همین شكل به نقطه اوج(كه معمولا در یك سوم پایانی آن قرار دارد) و بعد به پایان می رسد. این كه تمام فیلم هایی كه دیده ایم این گونه اند نشان می دهد كه بر خلاف ما، فیلم برشی از زندگی یك فرد (یا یك مكان یا…) نیست. هیچ کدام از افرادی که در مورد زندگی آنها فیلم ساخته شده، در هیچ بخشی از زندگیشان طوری رفتار نمی كنند كه به دیگران معرفی شوند و رفتارهایی از آن ها سر بزند كه چكیده سال ها زندگیشان باشد. معیارهای یكسانی برای انتخاب صحنه های که برای مثلا ابتدای فیلم ها انتخاب می شوند بدون توجه به واقعیت موجود وجود دارد. اما جاده مالهالند از این قاعده مرسوم تخطی می کند. فیلم در ابتدا شخصیت خود یعنی دایان را به ما معرفی نمی كند. شكل روایت این فیلم مثل این است كه برشی از زندگی دایان انتخاب می شود و دست نخورده نشان ما داده شود. دایان به رخت خواب می رود، رویا می بیند، برمی خیزد، قهوه ای دم می كند، روی كاناپه می نشیند، خاطراتی از گذشته در ذهنش مرور می شود ذهنش مشوش می شود و خودكشی می كند. و این با ساختار فرمالیته روایت در فیلم های پیشین متفاوت است و البته عادت ما به همین ساختار فرمالیته است كه باعث می شود فریب بخوریم. اولین شخصی كه در فیلم با او رو به رو می شویم شخصیت محوری فیلم قلمداد می شود. دختری با موهای سیاه كه تصادف می كند و حافظه اش را از دست می دهد و ما او را با نام نادرست ریتا می شناسیم، بتی به عنوان شخصیت بعدی فیلم وارد می شود و به ما معرفی می شود: دختری كه از كانادا آمده تا ستاره هالیوود شود. سوالی كه ما طبق عادت انتظار داریم تا فیلم به آن پاسخ گوید این است كه ریتا كیست؟ و فیلم به فریب دادن ما ادامه می دهد و حركت خود را به سمت پاسخ به پیش می برد. در این میان شخصیت های دیگری نیز معرفی می شوند(آدام كشر، مستر راك، كامیلا روت، جوان قاتل و…) كه امیدواریم در ادامه فیلم به جریان اصلی یعنی ریتا ارتباط پیدا كنند. اما كمی كه از اواسط فیلم می گذرد همه چیز به هم می ریزد و فیلم اش انتظارات ما را به هم می ریزد. در حقیقت این فیلم، فیلم نمایش در سالن سینما نیست. زیرا تنها با ابزاری مانند كامپیوتر و پشت میز شخصی است كه می شود صحنه های مختلف فیلم را بارها و بارها دید و با هم مقایسه كرد. ابتدای فیلم را در مقابل انتهای آن قرار داد و از فنجان های قهوه روی میز كافه ابتدای فیلم عكس گرفت تا آن را با فنجان های خانه دایان با كافه انتهای فیلم مقایسه كرد و یا نور آبی پشت سر ریتا را وقتی در اتومبیل نشسته است در مقابل نور آبی پشت سر دایان در اتومبیل قرار داد. آری، جاده مالهالند را با موسیقی جذاب و تصویرهای زیبا و رویائیش باید مثل ویدیو كلیپ همواره تماشا كرد و لذت برد. شاید بیراه نباشد كه بگوییم لینچ با جاده مالهالندش به جنگ با سینما پرداخته است.

 

منبع:سؤتفاهم

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

“جاده مولهالند” محصول سال 2001 فیلمی مرموز است که چشم اندازی سورئالیستی را در شکل یک “فیلم سیاه” (نوار) هالیوودی می آفریند. در این فیلم توهم و واقعیت اجزایی تفکیک ناپذیرند، عناصر فراطبیعی و وهم انگیز در ترکیب با هم هستند، هویت شخصیتها در طول فیلم تغییر می کند، یا در هم ادغام می شود و گاه برداشت تماشاگران تحت الشعاع توهمات شخصیتهای قیلم قرار می گیرد. فیلم یک رویاست، نوعی توهم، ولی نه بمعنای پیش و پاافتاده اش، بلکه بمعنای بازآفرینی واقعیتی رویاگونه که درپس منطق واقعیات روزمره نمود می یابد.بنوعی میتوان این فیلم را با آثار مدرن ادبیات همچون آثار جویس قیاس نمود. ا لبته لینچ از جویس الهام نگرفته است، ولی آنها از جمال شناسی کم و بیش واحدی تبعیت می کنند. “جاده مولهالند” از تمهیدات سینمایی سود می جوید که مشابه تکنیکهای ادبی “بیداری فینگانها” است و میتوان گفت که هر دو از استعاره ها و مجازهای همسانی استفاده می کنند. در این فیلم نیز رویای ناخودآگاه شخصیت های اثر منجلی می شود، کابوسهای آنها منتج از احساس گناهی است که از آن خلاصی ندارند، آنها می کوشند با آفرینش رویاهایی خود را از احساس گناه برهانند، کنشهای خود را توجیه کنند و تصویری انسانی از خود ارائه دهند.

پیرنگ

 

داستان فیلم خطی نیست و آکنده از گسستهای زمانی، روایات فرعی و بازگشت به گذشته های مکرر است.فیلم با نزدیک شدن به بالش دایان شلوین از دیدگاه ذهنی او آغاز می شود. ابتدا داستان رابطه دو شخصیت به اسامی بتی و ریتا بازگو میشود. ریتا در ابتدای فیلم در نتیجه تصادف دو خودرو از چنگ آدمکشان حرفه ای می گریزد، ولی در نتیجه تصادف دچار نسیان می شود و به آپارتمانی پناه می برد. بتی چهره ای مستعد در زمینه بازیگری است، که بتازگی وارد لوس آنجلس شده تا بخت خود را در هالیوود بیازماید و به همان آپارتمان می آید. پس از دیدن ریتا (که حتی نامش را نیز بیاد نمی آورد)، تصمیم میگیرد به او کمک کند. آنها در کیف ریتا مبلغ زیادی پول و کلیدی آبی رنگ می یابند.جوانی در رستوران وینکی به همراهش از کابوسی که به کرات میبند سخن می گوید: هیولایی کریه در کوچه پشتی این رستوران، و وقتی که این جوان به توصیه همراهش برای بررسی موضوع می رود با همان هیولا روبرو میشود.آدام کشر که کارگردانی معروف و موفق است، توسط گروهی تحت فشار قرار می گیرد که نقش اول فیلم جدیدش را به کاملیا رودز بدهد. او در ابتدا مقاومت کرده و واکنش نشان می دهد ولی در نهایت تسلیم می شود.بتی در یک آزمون بازیگری شرکت کرده و مورد تحسین همگان قرار می گیرد، سپس این صحنه به همان صحنه ای قطع میشود که در آن آدام کشنر کاملیا رودز را برای نقش اول انتخاب می کند.ریتا نام دایان شلوین را بخاطر می آورد و بهمراه بتی به آپارتمان او می روند، دزدکی وارد می شوند و در اطاق خواب با جسدی متلاشی شده روبرومی شوندکه شباهت زیادی به بتی دارد ولی لباسهای ریتا را بر تن دارد. آنها هراسان به آپارتمان بتی برمیگردند و ریتا برای تغیر قیافه کلاه گیسی بلوند به سرش می گذارد. سپس آنها بهم اظهار عشق میکنند.روز بعد به اصرار ریتا به کلوبی بنام “باشگاه سکوت” می روند. مجری برنامه به کرات اعلام می کند که همه چیز توهم است. بتی در کیفش جعبه آبی رنگی می یابد که با کلید ریتا تطابق دارد. آنها برای گشودن جعبه به آپارتمان بتی برمی گردند وآن را باز میکنند ولی بتی ناگهان ناپدید می شود.فصل بعدی فیلم نشانگر واقعیت تلخ زندگی دایان است که خاطرات چند هفته اخیرش بصورت مجموعه ای از بازگشت به گذشته ها، بصورت غیر خطی بازگو می شود: ناکامی دایان در حرفه بازیگری و از هم پاشی ذهنی و عاطفی کامل دایان، او بازیگری ناکام، تنها و افسرده تصویر می شود که عاشق کاملیا رودز است، ولی کاملیا او را تحقیر و طرد می کند.پس از مهمانی در منزل آدام کشنر که عاشق کاملیاست، دایان در نتیجه تمامی حقارتها و از هم پاشی ذهنی و عاطفی قاتلی را اجیر می کند تا کاملیا را بقتل برساند و قاتل حرفه ای به دایان می گوید پس از اتمام ماموریتش، او کلیدی آبی رنگ خواهد یافت. دایان وقتی در خانه اش کلید را می یابد بشدت دچار اوهام و نومیدی می شود. او که از کرده اش نادم است و می داند دیگر برای همیشه کاملیا را از دست داده است، با نومیدی و در اوج جنون خودکشی می کند.

 

تاویل

 

هر اثر هنری مستقل از انگیزه های خالقش حیاتی مستقل می یابد، و در طول تاریخ به تفسیرها و تاویلهای متفاوتی از اثر هنری می انجامد، این امر در مورد فیلم پیجیده و رازآمیزی که کارگردان نیز توضیح جامعی در مورد آن نداده است، بیشتر صدق می کند.روزنامه گاردین از شش منقد صاحب نام در مورد معنای کلی فیلم پرسیده بود، که هر یک پاسخ متفاوتی داده اند.بنظر من این فیلم یک رویا، فانتزی و بازآفرینی واقعیتی رویاگونه است. فیلم با نزدیک شدن به بالش دایان آغاز میشود، و این نشانه ای از رویا بودن، و یا ذهن ناخودآگاه دایان است. دایان در آرزوی آن است که خود را در هویت “بتی” تصویر کند: هنرمندی جوان و مستعد، انسانی بیگناه، امیدوار و متهور، که آینده درخشانی را در عرصه بازیگری دارد. شاید هم بتی جزیی از شخصیت دایان است، که هالیوود آنرا طرد و در هم شکسته است، جوانی از دست رفته اوست.نقطه اوج فیلم “جاده مولهالند” نمایش داستانی عاشقانه در” سرزمین رویاها” است که دایان سعی می کند خود را از احساس گناه مبری سازد و چهره ای معصوم و گیرا از خود ارایه دهد و بر نومیدی ناشی از از دست دادن کاملیا فائق آید. دایان شخصیت واقعی است و بتی شخصیت رویایی و آرمانی او. در این فانتزی کاملیای تخیلی (ریتا) چون عروسکی وابسته و تحت کنترل بتی است. به بیان دیگر ریتا کاملیای آرمانی دایان است.در بخش دوم ما با واقعیت تلخ زندگی دایان روبرو میشویم، بازیگری ناکام که بوسیله کاملیا و کلیه دست اندرکاران این” سرزمین رویایی” (هالیوود)تحقیر و طرد می شود. او که احساس دو گانه و متناقضی نسبت به کاملیا دارد: از سویی بشدت به او حسادت می ورزد و احساس می کند هر آنچه حق او بوده کاملیا تصاحب کرده است، ولی از سوی دیگر عاشق و دلبسته اوست، حسی که کاملیا دیگر خواهان آن نیست، او تفاله ای است که باید دورش انداخت.دایان چنان شخصیتش در هم می شکند که مستاصل به جنایتکاری برای قتل کاملیا دست می آویزد. ولی اکنون این جنایت بر وجدانش سنگینی می کند. قتل کاملیا و از دست دادن تنها معنای زندگیش، کاملیا او را به مرز جنون میکشاند و در اوج توهمات اسکیزوفرنیک خودکشی می کند.دیوید لینچ در این فیلم نیز ارجاعات منعددی به آثار کلاسیک سینمای هالیوود همچون “جادوگر شهر زمرد” و بویژه اثر فراموش نشدنی سینمای هالیوود “سانست بولوار” (ساخته بیلی وایلدر) دارد، فیلمی که تصویرگر رویاهای در هم شکسته در هالیوود است. در این فیلم نیز رویاها و توهماتی که هالیوود خلق کرده است تصویر می شود، و نشان می دهد که هالیوود آنگونه نیست که تصویر می شود.

سبک فیلمسازی لینچ

 

سبک فیلمسازی دیوید لینچ را “جادویی، غریب و تلخ”دانسته اند و فیلمهای او را نمی توان مثل فیلمهای نوار کلاسیک هالیوود یا حتی فیلمهای رادیکال نگریست. لینچ عناصر کلیشه ای، فراواقعی، کابوس و رویا را در هم می آمیزد و با استفاده از روایات غیر خطی و جلوه های ویژه نور و صوت و حرکات دوربین تماشاگران را وامیدارد شاهد تجربه ای نو باشند که بسیاری از پیشداوری ها و دیدگاه های آنها را به چالش می کشاند. بسیاری از شخصیتهای فیلم جاده مولهالند از شخصیت های کلیشه ای الهام کرفته اند، ولی لینچ این شخصیتها را در موقعیتی نو قرار میدهد که به خلق واقعیتی رویاگونه و نوعی فانتزی منجر می شود. با پیوند عناصر رویا، واقعیت وتوهم تماشاگر خود باید تصمیم بگیرد که جهان واقع کدام است و مرز آن با فانتزی کجاست: بعبارتی زبان سینمایی لینج مثل غالب سورئالیست ها زبان “سیال” رویاهاست.لینچ از شیوه های مختلف فریب تماشاگران و یا پیچیدگی در ارائه مفاهیم فیلم سود جسته است، بعنوان مثال در صحنه مهمانی آدام کشر، دایان کاملیا را می نگرد در حالی که دست در دست آدام است زن دیگری را می بوسد، سپس هر سه به دایان تبسم میکنند، آیا این صحنه در جهان واقع روی داده است یا ما شاهد پارانویای دایان هستیم. وجود چنین صحنه هایی که در فیلم اندک نیست، باعث می شود تا تماشاگر به کلیه صحنه های فیلم با شک و تردید بنگرد.در بخش نخست فیلم که مناسبات بتی و ریتا تصویر می شود و در واقع در فانتزی و یا ناخودآگاه دایان دیده می شودو یکی از منطقی ترین و عاشقانه ترین فصول فیلمسازی لینچ بشمار می آید، ولی حتی در این فصل نیز روایات موازی و نکات پیچیده بچشم می خورد: بعنوان مثال روایت مربوط به کابوس مرد جوان در رستوران “وینکی” و یا کشف جسد متلاشی دایان که خود خالق بتی و ریتاست. در حالیکه فصل دوم نمایشگر زندگی واقع آنان است، ولی لینچ در این فصل نیز از چنان تمهیدات سینمایی سود جسته است که همچون فصل نخست فراواقعی بنظر آید.تدوین و نورپردازی صحنه هایی که در آن دایان به ایفای نقش می پردازد، وضعیت روحی متزلزل او را افشا می کند و از این نظر با فصل نخست که از دکور و نورپردازی درخشانی استفاده شده است، متفاوت است.لینچ در فصل نخست در بین صحنه های مختلف از تصاویر وهم آلود کوهستان، نخلستان و ساختمان های لوس انجلس سود جسته در حالیکه در فصل دوم از این ارجاعات تصویری خبری نیست. افزون بر آن نحوه استفاده از جلوه های ویژه صوتی در این فیلم کم نظیر است و نمایشگر حالات روحی و روانی شخصیت های فیلم است: صدای شکسته شدن ظروف در صحنه تحقیر دایان در مهمانی آدام ویا همهمه بچه ها پس از تصادف ریتا که نشانه اضطراب و هراس ریتا در ابتدای فیلم است.

 

منبع:Menus1000

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

جاده مالهالند، ساخته دیوید لینچ، فیلمی انتقادی است. خیلی ها عقیده دارند لینچ در جاده مالهالند با تصویری كه از هالیوود می دهد، آن هم به صورت یك مكان رعب آور كه دیكتاتورهایی بر آن حكومت می كنند، انتقاد و انزجار خود را از سینمای هالیوودی بیان كرده است. ولی از دیدگاه دیگر می توان گفت این فیلم انتقادی است از آن جنس كه فلسفه اروپایی فلسفه انتقادی است. خواهیم دید كه انتقاد لینچ در حقیقت به اصول متعارف و بنابراین پنهانی است كه سینما را تحت كنترل گرفته اند، انتقاد او به مدرنیسم سینمایی است كه البته هالیوود را به عنوان پایگاهی قدرتمند بالای سر می بیند.

جاده مالهالند درباره ی دختری است مو بور به نام دایان سیلوین كه به طور رسمی بعد از یك و نیم ساعت از آغاز فیلم وارد آن می شود. و فقط یك ربع بی واسطه با او ارتباط داریم: دایان با صدای در زدن از خواب بر می خیزد. همسایه اش است و آن دو به تازگی محل سكونتشان را در مجتمع با هم عوض كرده اند. همسایه آمده است تا باقی وسایلش را كه در خانه دایان مانده بردارد. یك جعبه از ظروف و یك پیانوی كوچك فانتزی. در كنار پیانو یك كلید آبی رنگ قرار دارد. همسایه وقتی می خواهد از در خارج شود از آمدن دو كارگاه به دنبال دایان خبر می دهد. دایان پریشان است. به آشپزخانه می رود و برای خودش قهوه دم می كند. كامیلا (دختری بلند قد و مو مشكی) در كنار او ظاهر می شود. «كامیلا! تو برگشتی!» اما نه. دایان خیالاتی شده است. در یك فنجان سفالی قهوه می ریزد و به سمت كاناپه می رود. به كاناپه كه می رسد آناً همه چیز تغییر می كند. ظاهر دایان، لباسش و فنجانی كه در دست دارد. كامیلا روی كاناپه است فنجان را روی میز می گذارد. كنار پیانوی فانتزی روی میزی كه در آن اثری از كلید آبی نیست. درست است. دایان به یاد صحنه ای در گذشته افتاده است. دوباره دایان با همان ظاهر درهم و عبوس، تنها روی كاناپه نشسته و قهوه می نوشد. خاطرات گذشته یكی پس از دیگری مرور می شوند. خاطرات زندگی دایان و كامیلا. دایان و كامیلا در هالیوود با هم آشنا می شوند، هر دو می خواهند ستاره سینما شوند. كامیلا موفق می شود و دایان در بازیگری شكست می خورد. كامیلا با كارگردان كه نامش باب است ازدواج می كند و دایان را ترك می كند. دایان كامیلا را دوست داشته و حالا تنها شده در عین حال به او حسادت می كند. كامیلا هم از علاقه دایان به خود با خبر است و از این حربه در جهت آزار او استفاده می كند. این ها را در مرور خاطره جشن نامزدی كامیلا و باب توسط دایان متوجه می شویم. در این جشن دایان چهره مردی پیر و ریزنقش، مردی با لباس كابوی ها و دختری بور با مژه های بلند را می بیند. خاطره بعدی در یك كافه است. دایان و جوانی كه شغلش كشتن است مقابل هم نشسته اند. قاتل باید كسی را بكشد. دایان عكس كامیلا را نشان قاتل می دهد. «دختر این است». قاتل یك كلید آبی را نشان دایان می دهد و می گوید «قتل كه انجام شد به نشانه پایان كار این كلید را به تو می دهم» پیشخدمتی كه روی اتیكت روی لباسش نام او یعنی بتی نوشته شده برای آن ها نوشیدنی می آورد. خاطرات مرور شده اند. دایان بر آشفته روی كاناپه نشسته و به كلید آبی روی منزل زل زده است. به دست خود بهترین دوستش كامیلا را كشته و حالا تنهاست. برافروخته است و كنترل عصبی خودش را از دست داده است. در می زنند. اوهام تمام وجود دایان را در برمی گیرند: پیرزن و پیرمردی بندانگشتی از شكاف ریز در به داخل خانه می آیند و سپس به غول هایی بزرگ تبدیل می شوند. در كماكان كوبیده می شود. فریادهای پیرمرد و پیرزن كر كننده است. آن ها دایان را دنبال می كنند. دایان جیغ می كشد و فرار می كند. به سمت تخت می رود و از كشور كنار تخت اسلحه ای در می آورد و به صورت خود شلیك می كند.

 

اما این فقط چند دقیقه انتهای فیلم است. ما از ابتدای فیلم تا وقتی كه دایان با در زدن همسایه اش از خواب بیدار می شود شاهد رویایی هستیم كه دایان در خواب می بیند و دیوید لینچ، مولف اثر، در این بخش فیلم شناخت عمیقش را از رویا و ساختار آن به رخ می كشد، شناختی كه به شدت متاثر از روانشناسی فروید است، رویا از ناخودآگاه سرچشمه می گیرد. ناخودآگاه عبارت است از تمام داده هایی كه توسط منطق فرهنگی و اجتماعی ساختمند نشده اند بلكه ساختاری خاص خود را دارند. بنابراین روایت رویا با روابط علی حوادث در بیداری پیش نمی رود. در خواب دایان نیز افرادی كه او در بیداری فقط یك بار برخورد خفیفی با آن ها داشته است در كنار افرادی كه تمام ذهنیت او را اشغال كرده اند، نقشی اساسی پیدا می كنند. دایان مردی را كه در جمع قصد دارد دختری بور با مژه های بلند را به فیلم كارگردان تحمیل كند، و خود دختر را به اضافه كابویی كه كارگردان را به پذیرفتن دختر راضی می كند در میهمانی نامزدی كامیلا و كارگردان دیده بود و جوانی را كه در ابتدای رویا، از خوابی ترسناك برای دوستش حرف می زند، در كافه وقتی با قاتل مذاكره می كرد.علاوه بر این، طبق كشف فروید ناخودآگاه روایت رویا را آزاد نمی گذارد بلكه كاملا نیت مند آن را به سمت ارضای میل دست نایافته و پس زده به پیش می برد. دایان در بیداری، دوستش كامیلا را از دست داده است. نفرتی نسبت به هم، وجود آن دو را فراگرفته و راهی برای فراموشی گذشته وجود ندارد. اما ناخودآگاه دایان می داند كه او هنوز به كامیلا میل دارد. در رویا كامیلا را سوار بر اتومبیلی كه در جاده مالهالند در حركت است می بینیم. درست مثل وقتی كه دایان سوار بر اتومبیل به جنش نامزدی كامیلا می رفت. مصالح رویا از جایی بیرون از حافظه شخص نمی آیند و رابطه اصلی كه منجر به انتخاب رخدادها در رویا می شوند برخلاف بیداری، مشابهت است نه مجاورت. ناخودآگاه میخواهد دایان و كامیلا را دوباره با هم آشنا كند اما ابتدا باید هویت آن ها را عوض كند بنابراین اتومبیل كامیلا تصادف می كند تا ضربه ای به سرش وارد شود و او همه چیز، حتما نامش را فراموش كند. دایان نیز در رویا دوباره وارد لس آنجلس می شود اما با نام بتی، نامی كه اتیكت روی لباس پیشخدمت كافه در ذهن او تداعی كرده بود. كامیلا وارد خانه ای می شود كه صاحبان آن به مسافرت رفته اند. خانه متعلق به عمه بتی است كه به كانادا رفته است. بتی به لس آنجلس آمده تا به هالیوود برود و ستاره سینما شود، آرزویی كه در بیداری هم داشت به آن دست نیافته بود و حالا در خواب قرار است به آن دست یابد. بتی وارد خانه می شود و اولین برخورد بین بتی و دختری كه تصادف كرده رخ می دهد. بتی نام دختر را می پرسد. دختر به یاد نمی آورد. نامی را از روی پوستر می خواند: ریتا. به دروغ می گوید «اسمم ریتا است» از این پس در رویای دایان، كامیلا را با نام ریتا می شناسیم. در بیداری، دایان در مهمانی نامزدی تعریف كرده بود كه كامیلا معمولا كمكش می كند چون در بازیگری تبحر بیش تری دارد. اما این جا در رویا این بتی است كه به ریتای ضعیف و بی هویت كمك می كند. بتی تست بازیگری را با موفقیت چشمگیر پشت سر می گذارد و دوستی او با ریتا نیز كه بر خلاف بیداری این بار با تحكم از جانب بتی همراه است، استحكام می یابد.

دایان هرگز كامیلا را لایق موفقیتی كه در زمینه بازیگری به دست آورده بود نمی دانست و ناخودآگاهش همواره به او نهیب می زد كه این روابط بوده كه باعث موفقیت كامیلا شده و در حقیقت خود دایان باید برای بازی در فیلم انتخاب می شد. این مساله باعث حسادت دایان نسبت به كامیلا شده بود و در عین حال محبتی نیز نسبت به او در خود احساس می كرد. بنابراین در رویا كامیلا در دو شخصیت جداگانه ظهور می كند تا این امیال متضاد ناشی از حسادت و محبت، هر دو به طور كامل ارضا شوند. یك شخصیت، چهره كامیلا و نام ریتا را دارد و او همان است كه میل دایان را برآورده میكند و شخصیت دوم نام كامیلا و چهره دختری موبور با مژه های بلند را دارد. در رویا این دختر را به شدت از طرف قدرت های پشت پرده هالیوود به كارگردان فیلم، آدام كشر، تحمیل می شود با آن كه از استعداد بازیگری ممتازی نیز برخوردار نیست.ویژیگی دیگری كه روایت رویا دارد این است كه مانند روایت های ضمیرآگاه همواره به خط اصلی روایت وفادار نمی ماند. رخدادی صرفا به علت مشابهت(و نه مجاورت علی) وارد رویا می شود و رویا بدون این كه توجهی به جریان اصلی داشته باشد، رخداد جدید را پی می گیرد. معمولا نیمه آگاه این چنین عناصری را حاشیه قلمداد می كند و سعی می كند به سرعت از آن ها بگذرد. در رویای دایان این چنین بسط و توسعه ای را در قتل عام ناخواسته جوان قاتل، در وارد شدن به زندگی خصوصی آدام كشر و در جریان كلوپ سیلنسیو می بینیم و البته این جریان ها از ماهیت نشانه ای عناصرشان در ناخودآگاه سرچشمه می گیرند. مثلا جوانی كه در زندگی دایان فقط یك بار و آن هم به عنوان قاتل كامیلا وارد شده بود در رویا سمبلی از یك قاتل می شود و البته دست پاچه شدن او و به صدا در آمدن زنگ خطر هم به خاطر یادآوری دو كارآگاهی بود كه همسایه ها از آن ها حرف زده بود. مسلما دایان قبل از خوابیدن، از این كه دو كارآگاه به دنبال او هستند مطلع بود زیرا در رویا هر چند یك بار دو كارآگاه را می بینیم كه به طرز مشكوكی در صحنه ها حضور دارند. دایان فكر می كرد كامیلا فقط به خاطر آزردن او و موفقیت در بازیگری با كارگردان ازدواج كرده است و علاقه ای به او ندارد و به كارگردان ترحم می كرد. در رویا، همسر كشر به او خیانت می كند و بتی به او كه در رویا نقش مثبتی دارد توجه نشان می دهد.

نكته دیگر این است كه بتی همواره چهره ای بشاش، زیبا و سربلند دارد، در حالی كه دایان عبوس و خمیده است و ریتا چهره ای زیبا و دوست داشتنی دارد، حال آن كه قیافه كامیلا تند و آزاردهنده است. در رویا ناخودآگاه چهره ها را نیز تحریف می كند.رنگ آبی كلید در رویا همه جا حضور دارد و یادآور واقعیتی تلخ است. در كیف ریتا یك كلید آبی فانتزی وجود دارد كه از پایان تلخ این ماجرا حكایت می كند. ناخودآگاه، ناخودآگاه دایان است كه از واقعیت مرگ كامیلا مطلع است. دایان در ناخودآگاهش كشتن خود را تصمیم گرفته است و در رویا این خودكشی را پیش بینی می كند. دایان در لحظه آخر فیلم نبود كه تصمیم به كشتن خود می گیرد بلكه این خواست مدت ها بود كه در ناخودآگاهش نهفته بود. ریتا با دیدن اتیكت روی لباس پیشخدمت در كافه كه نام دایان روی آن نوشته شده بود چیزی یادش می آید. یك اسم، دایان سیلوین. بتی می گوید شاید اسم خودت باشد. پیام گیر تلفن این را تائید نمی كند. «شاید هم اتاقیت باشد». « شاید». بتی و ریتا آدرس دایان را پیدا می كنند و به خانه او می روند. دایان مرده است. دایان راهی جز مردن ندارد. اوج این تراژدی در كلوپ سیلنسیو، كلوپ ساكت، كلوپ مرگ اتفاق می افتد. در رویا بتی در كلوپ سیلنسیو جعبه ای هم رنگ كلید می یابد. جعبه را به خانه می برند و كلید آبی فانتزی را از كیف ریتا در می آورند. با باز شدن در جعبه، آن ها به عمق ساكت و تاریك جعبه فرو می افتند و نابود می شوند. دایان خیلی خوابیده است و رویایی طولانی دیده است. همسایه اش در می زند. در رویا دایان سیلوین در اتاقش مرده است. كابوی در می زند. شخصیتی مرموز دارد: «هی دختر خوشگله. حالا وقتشه كه بیدار شی» و دایان بیدار می شود. تزوتان تودوروف در «ساختارگرایی چیست؟» بحثی را مطرح می كند در مورد تمایز زمان رخداد و زمان روایت، اگر روایت را خطی در زمان فرض كنیم كه بر اساس آن از رخدادها مطلع می شویم، مهمانی نامزدی كامیلا بعد از بیدار شدن دایان روایت می شود اما تحلیل ساختار فیلم نشان می دهد كه پیش از بیدار شدن او رخ داده است. معمولا در داستان ها و فیلم ها این تمایز به همین شكل یعنی فلاش بك ظاهر می شود ولی عامل گیج كننده در جاده مالهالند این است كه فیلم با یك فلاش بك آغاز می شود، البته نه یك فلاش بك معمولی. در حقیقت فیلم با یك رویا شروع می شود. تنها نشانه ای كه از پیش می تواند این مطلب را به ما خبر دهد رختخواب سرخ است كه البته برای ذهن عادت زده ما كافی نیست.

رابرت اسكولز درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات، تلاش های كسانی مانند پراپ، و اتین سوریو را نشان می دهد كه قصد دارند ساختاری واحد برای روایت بیابند. خود اسكولز نیز در عناصر داستان دست به چنین جستجویی زده بود. جستجوی ساختاری واحد برای عنصر روایت از یك واقعیت مهم خبر می داد و آن این كه داستان گویی و به ویژه تاریخ گویی، انتقال واقعیتی كه حاصل رخدادها باشد نیست. در حقیقت داستان گو و تاریخ نگارنده كه روایت پردازی می كنند و آن چه را كه ساختار روایت از طریق ذهن ترتیب شده آن ها به رخداد تحمیل می كند، می بینند و می نویسند. ما فیلم های فراوانی دیده ایم و به ساختار روایی آن ها عادت كرده ایم. در همه این فیلم ها، شخصیتی از ابتدای فیلم به ما معرفی می شود و بعد برای این شخصیت(كه لازم نیست حتما یك فرد باشد) كه حالا دیگر كمی با او آشنا شده ایم اتفاقی می افتد یا مشكلی پیش می آید و فیلم به همین شكل به نقطه اوج(كه معمولا در یك سوم پایانی آن قرار دارد) و بعد به پایان می رسد. این كه تمام فیلم هایی كه دیده ایم این گونه اند نشان می دهد كه بر خلاف ما، فیلم برشی از زندگی یك فرد (یا یك مكان یا…) نیست. هیچ کدام از افرادی که در مورد زندگی آنها فیلم ساخته شده، در هیچ بخشی از زندگیشان طوری رفتار نمی كنند كه به دیگران معرفی شوند و رفتارهایی از آن ها سر بزند كه چكیده سال ها زندگیشان باشد. معیارهای یكسانی برای انتخاب صحنه های که برای مثلا ابتدای فیلم ها انتخاب می شوند بدون توجه به واقعیت موجود وجود دارد. اما جاده مالهالند از این قاعده مرسوم تخطی می کند. فیلم در ابتدا شخصیت خود یعنی دایان را به ما معرفی نمی كند. شكل روایت این فیلم مثل این است كه برشی از زندگی دایان انتخاب می شود و دست نخورده نشان ما داده شود. دایان به رخت خواب می رود، رویا می بیند، برمی خیزد، قهوه ای دم می كند، روی كاناپه می نشیند، خاطراتی از گذشته در ذهنش مرور می شود ذهنش مشوش می شود و خودكشی می كند. و این با ساختار فرمالیته روایت در فیلم های پیشین متفاوت است و البته عادت ما به همین ساختار فرمالیته است كه باعث می شود فریب بخوریم. اولین شخصی كه در فیلم با او رو به رو می شویم شخصیت محوری فیلم قلمداد می شود. دختری با موهای سیاه كه تصادف می كند و حافظه اش را از دست می دهد و ما او را با نام نادرست ریتا می شناسیم، بتی به عنوان شخصیت بعدی فیلم وارد می شود و به ما معرفی می شود: دختری كه از كانادا آمده تا ستاره هالیوود شود. سوالی كه ما طبق عادت انتظار داریم تا فیلم به آن پاسخ گوید این است كه ریتا كیست؟ و فیلم به فریب دادن ما ادامه می دهد و حركت خود را به سمت پاسخ به پیش می برد. در این میان شخصیت های دیگری نیز معرفی می شوند(آدام كشر، مستر راك، كامیلا روت، جوان قاتل و…) كه امیدواریم در ادامه فیلم به جریان اصلی یعنی ریتا ارتباط پیدا كنند. اما كمی كه از اواسط فیلم می گذرد همه چیز به هم می ریزد و فیلم اش انتظارات ما را به هم می ریزد. در حقیقت این فیلم، فیلم نمایش در سالن سینما نیست. زیرا تنها با ابزاری مانند كامپیوتر و پشت میز شخصی است كه می شود صحنه های مختلف فیلم را بارها و بارها دید و با هم مقایسه كرد. ابتدای فیلم را در مقابل انتهای آن قرار داد و از فنجان های قهوه روی میز كافه ابتدای فیلم عكس گرفت تا آن را با فنجان های خانه دایان با كافه انتهای فیلم مقایسه كرد و یا نور آبی پشت سر ریتا را وقتی در اتومبیل نشسته است در مقابل نور آبی پشت سر دایان در اتومبیل قرار داد. آری، جاده مالهالند را با موسیقی جذاب و تصویرهای زیبا و رویائیش باید مثل ویدیو كلیپ همواره تماشا كرد و لذت برد. شاید بیراه نباشد كه بگوییم لینچ با جاده مالهالندش به جنگ با سینما پرداخته است.

 

 

منبع:سؤتفاهم


ممکن است شما دوست داشته باشید

111
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
111 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
61 Comment authors
آروین فخریمجتبی غلامیalee ahmadeeوهاب خاکبازیكریم Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
abes
Guest
Member
abes

سلام واقعا خسته نباشید چندتاسوال داشتم؟
۱٫قسمتی از فیلم که ریتا پس از دیدن جعبه،جعبه از دستش می افته،بعدش عمه بتی میاد تو و میره هدفش چی بود؟

۲٫در فیلم بزرگراه گمشده نوار ویدئوهایی که
پیدا میشند واقعی یا باز رویاست؟(میدونم جاش اینجا نیس ولی خواهشا جواب بدین)

۳٫شما خودتون چند بار این فیلمو دیدین تا کامل متوجه یشین؟

بسیار سپاسگزارم

pouriya naghavi
Member
Member
pouriya naghavi

alish672:یه چند جمله ای رو بنده ذکر میکنم البته با اجازه از استادان گرامی ببینید ما کلا تو هر رشته ای چند تقسیم بندی داریم: کسانی که آماتورن،کسانی که سطح درکشون متوسطه و کسانی که حرفه ای هستند…. اگر کسی که تاحالا هیچ فیلمی به جز سریال های مزخرف و وقت تلف کن تلوزیون ندیده و بیشتر وقتشو به دیدن دوباره اخراجی ها میگذرونه و هر دفعه هم که میبینه باز به اون مزخرفات میخنده…که باعث تاسفه… حق نداره بدون هیچ اطلاع قبلیه بیاد بگه ماهلند درایو مزخرفه!چرا؟چونکه سطح فکرش و درکش از فیلم خیلی پایینه و قطعا اصلا شک… ادامه »

Adler
Member
Member
Adler

یه چند جمله ای رو بنده ذکر میکنم البته با اجازه از استادان گرامی ببینید ما کلا تو هر رشته ای چند تقسیم بندی داریم: کسانی که آماتورن،کسانی که سطح درکشون متوسطه و کسانی که حرفه ای هستند…. اگر کسی که تاحالا هیچ فیلمی به جز سریال های مزخرف و وقت تلف کن تلوزیون ندیده و بیشتر وقتشو به دیدن دوباره اخراجی ها میگذرونه و هر دفعه هم که میبینه باز به اون مزخرفات میخنده…که باعث تاسفه… حق نداره بدون هیچ اطلاع قبلیه بیاد بگه ماهلند درایو مزخرفه!چرا؟چونکه سطح فکرش و درکش از فیلم خیلی پایینه و قطعا اصلا شک… ادامه »

reza m.r.h
Member
Member
reza m.r.h

بلوار مالهالند.جایی که خیال های خام بشر به تباهی و سیاهی کشیده میشود.جالبه بدونین که بلوار مالهالند در واقعیت درست کنار کوهیه که روش بزرگ نوشتن هالیوود.دیوید لینچ اون حرفی که توی بزرگراه گمشنده نتونست درست بزنه اینجا بالاخره زد.ولی توی کامنتا یه چیز نظرمو جلب کرد که چرا دو کاراکتر زن فیلم نسبت به هم علاقه نشون میدن؟اینو باید در نظر داشته باشیم که کارگردان موضعش نسبت به همجنسبازی در فیلم منفی.در واقع این یکی از اون آرزو های خامه که در مالهلندبه خاموشی میره.که این رویکرد در مخمل آبی کاملا مشهوده.

noname
Guest
Member

حقا که فیلم معرکه ایه ادم بعد از چند بار دیدن و فکر کردن درباره ش تازه میفهمدش به این میگن فیلم!!!
از نقدتون هم واقعا ممنون خیلی از جاهایی رو که نفهمیده بودم رو خوب فهمیدم 🙂

Arash Edalat
Member
Member
Arash Edalat

یک فیلم عالی با روایت غیر خطی. یک شاهکار. فیلمی که پشت هر لحظه و سکانسش فکری وجود داره وهیچ چیز بی ربط نیست. فیلمی که احساسات مختلفی که حتی شامل ترس میشه رو در آدم به وجود میاره. کسایی که میگن فیلم خوبی چرته مشخصا دارن اشتباه میکنن. یا فیلم رو نفهمیدن یا اینکه چون اول یه چیزی گفتن میخوان رو حرفشون واستن و یا اینکه میخوان مخالف باشن. چون این فیلم واقعا عالیه. ممکنه کسی این فیلم رو ببینه و خوشش نیاد اما هرگز نمیتونه ارزش فیلم رو زیر سوال ببره. دیوید لینچ واقعا کار ارزشمندی کرده. این… ادامه »

iman.a
Guest
Member
iman.a

یکی از بهترین و پر مغز ترین فیلم های تاریخ سینما معمولا فیلم های بزرگ توسط اسکار نادیده گرفته میشن مثل once upon a time in america و….mulholand dr هم انقدر فیلم بزرگی هس که سطحش از اسکار خیلی بالاتره برای تک تک سکانس های این فیلم فکر شده و منطق خودش رو داره اما من دیدم که بعضی ها از این فیلم ایراد میگیرن و به اون انگ هم جنس بازی میزنن اولا باید بگم که این جور تفکرات معمولا توسط ادمهایی انجام میشه که همه تفکراتشون اول به سمت مسائل جنسی میره اما باید بگم که فیلم از… ادامه »

Mostafa Hosseini
Member
Member
Mostafa Hosseini

بهترین فیلم ۲۰۰۱ از نظر من!

خواهشا اگه ازش هیچی نفهمیدین الکی ایراد نگیرین!

حامد خلیلی
Member
Member
حامد خلیلی

نیما هوشمند:یکی از عجیب ترین فیلم هایی که دیدم خداییش اگه نمی اومدم این نقد رو بخونم واقعا نمیدونستم کجاهای فیلم واقعیه کجاها خوابه.. فیلم هایی با این سبک بهتون پیشنهاد می کنم Fight club Oldboy Shutter Island دوست عزیز فیلم های معمایی ای که نام بردین با اینکه فیلمای خوب و ارزشمندی هستن ولی از لحاظ سبک و ساختارهیچ ربطی به جاده مالهالند که فیلمی سورئال است ندارند. یک نکته این که جناب لینچ خودش هیچ گاه در باره خط داستانی آثارش نظری نمی ده و همیشه می گه که می خواد هرکس هرجوری که بهش القا می شه… ادامه »

pouriya naghavi
Member
Member
pouriya naghavi

یه نکته جالب برای کسایی که فیلم نفهمیدن … این فیلم در سال ۲۰۰۱ از نگاه منتقدین فقط اسکار بهترین کارگردانی شد..که در سال ۲۰۰۷ از نگاه همین منتقدین بهترین فیلم دهه انتخاب شد…پس ناراحت نباشین اگه این فیلمو نفهمیدین .

pouriya naghavi
Member
Member
pouriya naghavi

من واقعا متاسفم برای کسایی که از این فیلم ایراد میگیرن!!! درک فیلماتون در حد اخراجیهاس.. بیشتر از این نمیشه ازتون انتظار داشت

دیوید لینچ
Guest
Member
دیوید لینچ

mm:فیلم مزخرفی بودمخصوصا همجنس بازی اون دوتا که حالمو به هم زد …………اه ه ه ه ه ه ه ه ه 😳 😡

شما که به این فیلم میگی مزخرف برو همون حریم سلطان و شاخه گلی برای عروست رو نگاه کن عجیجم! 😛

نرگس
Guest
Member
نرگس

در صحنه ای که ریتا و بتی برمیگردن خونه تا در جعبه رو باز کنن بتی که ناپدید میشه و همچنین ریتا بعد از باز کردن در جعبه،می بینیم عمه بتی وارد اتاق میشه و اونجا رو بررسی میکنه همون لباسایی تنشه که روز سفرش پوشیده بود.من اینجا رو نفهمیدم،یعنی عمه وارد خونه شده بود تا خونه رو قبل از رفتن بررسی کنه(در خواب دایان)و همه این اتفاقات در همون زمان افتاده قبل از رفتن عمه.هیچ جا توضیحی درمورد این قسمت ندیدم.

حامد خلیلی
Member
Member
حامد خلیلی

adel:مالهالند ظاهر / واقعیت دیوید لینچ چه استادانه به نقد سینما می پردازد یا بهتر بگم به نقد غول هالیوود می پردازد غولی که در پس داستان تمام تقسیرات را به گردن والدین بتی می اندازد و انان را مقسر بدبختی دخترشان می شناساند چه زیبا ورود به هالیوود را خودکشی میداند چه زیبا به خشونت به ترس به عشق به شکست به خانواده به کار به دوست به دشمن می پردازد چه زیبا به ما هشدار میدهد که مواظب باشیم به خواب فرو نرویم یکی از سورئالیستی ترین فیلمهای تاریخ سینما او یک نگاه نقادانه تمام عیار به دنیا… ادامه »

sb
Guest
Member
sb

هر نقد جدیدی که راجع به این فیلم میخونم جنبه های جدیدی از این شاهکار برام مشخص میشه. البته تو همون بار اول و بدون خوندن نقد هم از فیلم خوشم اومده بود ولی بعد از چند بار دیدن و خوندن نقدهای مختلف واقعا به شاهکار بودن این فیلم ایمان آوردم. بقیه آثار لینچ رو هم دیدم و خوشم اومده ولی این یکی واقعا یه چیز دیگست، بی نظییییییره!!!

امیرحسین اسلامی نژاد
Member
Member
امیرحسین اسلامی نژاد

شاهکار کمترین واژه ایه که میشه دربارش گفت

کیشلوفسکی
Guest
Member
کیشلوفسکی

Komeyl121:نقد فوق العاده خوبی بود.متشکرم
فقط یه سوال،اینگمار برگمن فیلمی به اسم نفاب داره؟!!!!!!اگه داره اسم اصلیش رو بگید

همون پرسوناست.البته خیلی رفته تو بحر فیلم!در واقع توی تحلیل پرسونا نقاب معنی میشه اما شما همون پرسونا به کار ببر.

majid--12
Guest
Member
majid--12

من که تا موقع خواندن این نقد هیچی از این فیلم نفهمیده بودم..ممنون

شهریار وقفی پور
Guest
Member
شهریار وقفی پور

در مورد سؤال درباره ی فیلم برگمان. فکر کنم منظورشان persona باشد.

shahab eddin
Guest
Member
shahab eddin

Komeyl121:نقد فوق العاده خوبی بود.متشکرم
فقط یه سوال،اینگمار برگمن فیلمی به اسم نفاب داره؟!!!!!!اگه داره اسم اصلیش رو بگید

fekr konam esmesh (the magician) bashe

klause
Guest
Member
klause

با عرض سلام می خواستم نقد و بررسی فیلم بزرگراه گمشده دیوید لینچ را در سایتتان بگذارید. ممنون

Abe
Member
Member
Abe

خوب فیلمیه

نیما هوشمند
Guest
Member
نیما هوشمند

یکی از عجیب ترین فیلم هایی که دیدم خداییش اگه نمی اومدم این نقد رو بخونم واقعا نمیدونستم کجاهای فیلم واقعیه کجاها خوابه..

فیلم هایی با این سبک بهتون پیشنهاد می کنم
Fight club
Oldboy
Shutter Island

صادق پارسانیک
Member
Member
صادق پارسانیک

بین این همه نقد این یکی نقد جامعی بود تشکر….
درک فیلمای دیوید لینچ کار هر کسی نیست چون با یک بار دیدن نمیفهمی و باید چند بار نگاه کنی و این کار هم صبر و حوصله زیادی میخواد که اغلب ندارن.خود من یک بار اینو دیدم و برداشت خودمو دارم….برداشتی که تقریبا به این نقد نزدیکه.

کمیل میرزایی
Member
Member
کمیل میرزایی

نقد فوق العاده خوبی بود.متشکرم
فقط یه سوال،اینگمار برگمن فیلمی به اسم نفاب داره؟!!!!!!اگه داره اسم اصلیش رو بگید

حامد ملکی
Guest
Member
حامد ملکی

سپاس فراوان

آقا سعید
Guest
Member
آقا سعید

این فیلم خیلی ارتباط جالبی بین خواب و بیداری و اتفاقای بد و خوبی که توشون میافته برقرار کرد و با سورئالیسم جالبش آدمو میبره تو خواب و بیداری. موسیقیش خیلی جالبه فیلم ترس رو القا میکنه تا حد زیادی کلیت خواب رو درست ترسیم میکنه و کمدی ترین قسمتش که حالت جدی و شوخی داره، سکانسیه که عوامل فیلم دور هم نشستن و درباره بازیگر اصلی زن تصمیم میگیرن. من که ترکیدم(یه بار دیگه اون تیکه رو ببینید.کارگردان رو میز چوب گلف گذاشته،موقعی که یکیشون از اسپرسو خوشش نمیاد و میریزه رو دستمال و رعشه دست اون یکی و… ادامه »

علی ع
Member
Member
علی ع

واقعا نقد و شرح جالب بود.ممنون از نویسنده ی این مقاله 🙂

شهاب
Member
Member
شهاب

کیا رستمی یه بار حرف جالبی زد اون زمان که شنیدم نفهمیدم الان فکر میکنم فهمیده باشم به نقل از کیارستمی: من فیلمی رو دوست دارم که در سالن سینما حتی در بینش برای لحضاتی به خواب برم ولی بعد از خارج شدن از سینما فیلم من رو وادار کنه که بهش فکر کنم…راستش رو بگم اواسط فیلم واقعا حوصلم سر رفته بود ولی بعد از اتمام فیلم واقعا بهش فکر کردم…ممنون از لینچ به خاطر این فیلم.

پیام
Guest
Member
پیام

همین الان فیلم رو تموم کردم و شدیدا طی دیدن این فیلم عصبی بودم . این فیلم از اون دسته فیلم ها بود که تازه در آخرین دقایق داستان معنی پیدا می کنه و منظور و مفهوم اون را درک می کنیم . خیلی از شما ممنون که یک قسمت های گنگ این فیلم را روشن تر کردید

afshin mehdipoor
Member
Member
afshin mehdipoor

آقای adel شما بهتره بری فیلم فارسی با پاپ کورن ببینی تا اینکه بیای نظرتو راجع به این فیلم بگی 😉

afshin mehdipoor
Member
Member
afshin mehdipoor

منم با نظر milad neo موافقم

milad peydavosi
Member
Member
milad peydavosi

adel vaghean barat moteasefam ke nazaret darbare hamcenin filme bozorgi ine.
in film bozorg tar az oone ke kasani amsale shoma harfesho befahman.

milad peydavosi
Member
Member
milad peydavosi

salam mikhastam faghat begam be nazare man rita dar khab hamon diane to bidarie.

عادل سبحانی
Member
Member

مالهالند ظاهر / واقعیت دیوید لینچ چه استادانه به نقد سینما می پردازد یا بهتر بگم به نقد غول هالیوود می پردازد غولی که در پس داستان تمام تقسیرات را به گردن والدین بتی می اندازد و انان را مقسر بدبختی دخترشان می شناساند چه زیبا ورود به هالیوود را خودکشی میداند چه زیبا به خشونت به ترس به عشق به شکست به خانواده به کار به دوست به دشمن می پردازد چه زیبا به ما هشدار میدهد که مواظب باشیم به خواب فرو نرویم یکی از سورئالیستی ترین فیلمهای تاریخ سینما او یک نگاه نقادانه تمام عیار به دنیا… ادامه »

مهدي افشارها
Guest
Member
مهدي افشارها

شهریار وقفی پور:بهتر بود منبع مقاله را ذکر می کردید.ترجمه این مقاله ب قلم من در یکی از شماره های سوره سال ۱۳۸۲ موجود است.

دووست عزیز.
منبع این مقاله همان هایی هستند که ما در پایین صفحه آورده ایم. احتمالا یکی از آنها از آن مجله کپی برداری کرده و ذکر نکرده.

ما نمیدانستیم که این مقاله برای سوره است. همین جا از شما عذر خواهی می کنم و تا پایان امروز نام منبع شما به پایین مطلب اضافه خواهد شد.

شهریار وقفی پور
Guest
Member
شهریار وقفی پور

بهتر بود منبع مقاله را ذکر می کردید.ترجمه این مقاله ب قلم من در یکی از شماره های سوره سال ۱۳۸۲ موجود است.

كيان رضايى
Member
Member
كيان رضايى

ممنون از نقد کاملی که گذاشتید.
راجع به دوست خوبم جواد که کامنت گذاشته بگم که دیوید لینچ هنوز در قید حیاته و فکر کنم با دیوید لین کلاسیک ساز اشتباهش گرفتی.

javad
Guest
Member
javad

به نظر من این فیلم ترکیبی از احساسات (سکانسهای )تلخ و شیرین و عمیق و بیادماندنی بود که از اعماق وجود دوید لینچ فقید جوشید. همین… نیازی به اینهمه پیرایه گویی نبود!

hoji_1369
Member
Member
hoji_1369

میخواستم نکته ای رو گوشزد کنم که بینندگان این فیلم گمراه نشوند. در حقیقت فیلم اصلا پا به بیداری نمی گذارد. یعنی دایان هیچوقت بیدار نمیشود. و نکته ی بعدی اینست که جریان خودکشی هم درخواب بوده و در بیداری دایان خودکشی نمی کند. مدرک صحبت های بالا هم اینست که وقتی کابوی بالای سر دایان رفته و به او می گوید بیدار شود صدای در زدن را میشنویم(صدایی که در واقعیت و بیداری است) و در پایان فیلم نیز زمانی که دایان خودکشی می کند باز هم صدای در را میشنویم. این نشان میدهد که خواب اول با صدای… ادامه »