Million Dollar Baby (دختر میلیون دلاری)

کارگردان: Clint Eastwood ( کلینت ایستوود)
نویسنده: Paul Haggis (پل هگیز),
8.1
86
0.91

خلاصه داستان:

مگی فیتزجرالد با اصرار فراوان فرانکی دان مربی‌ای که بوکسرهای موفقی را معرفی کرده است متقاعد می‌کند تا به او شیوهٔ مسابقه را بیاموزد و او را نیز تبدیل به یک قهرمان کند.


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم

فیلم دختر میلیون دلاری یکی از فیلم های خوش ساخت سینمای جهان به حساب می آید که توانسته است جوایز بسیاری را از آن خود کند. چیزی که همواره بیشتر از نیمی از نظرات نماشاگر را برای دیدن یک فیلم جلب می کند، وجود نام های بزرگان سینما بر روی تبلیغات یک فیلم است. این موضوع رابطه مستقیمی با تعداد فیلم های معروف ساخته شده یا بازی شده توسط یك بازیگر دارد چون نام یک بازیگر بر روی یك فیلم می تواند خاطرات بسیاری را از ذهن بیننده بگذراند.

کلینت ایستوود یکی از بزرگان سینمای جهان است که همه ما او را به خاطر فیلم های وسترن می شناسیم؛ فیلمهای مشهوری از قبیل نابخشوده، به خاطر یک مشت دلار و… که جوایز و محبوبیتی بسیار را برای او به ارمغان آورده است و شاید ساخت اینگونه فیلم ها نام او را برای همیشه در ذهن علاقمندان به سینما زنده نگاه می دارد.

دختر میلیون دلاری ساخته کلینت ایستوود در سال 2004 بر روی پرده سینماها رفت. همکاری وی با کمپانی برادران وارنر مثمرثمر واقع شد تا جایی که توانست 4 جایزه اصلی اسکار را بدست آورد در حالی که در دیگر قسمت های آن نامزد جوایز شده بود اما متاسفانه نتوانست آنها را از آن خود کند. دختر میلیون دلاری فیلمی 132 دقیقه ای به نویسندگی پل هگیس، داستان زندگی زنی بوکسور را روایت می کند که آرزوی قهرمانی در مسابقات قهرمانی بوکس جهان را دارد و در این راه فرانکی دان سرپرستی او را بر عهده گرفته و او را به جایی که آرزویش را دارد می رساند.

داستان فیلم

سکانس اولیه فیلم رینگ مسابقه بوکسی را نشان می دهد که دو نفر در آن در حال مبارزه هستند. یک مرد سیاه پوست و دیگر سفید؛ سوالی که در ذهن ایجاد می شود دلیل انتخاب رنگین بودن پوست مبارزان داخل رینگ برای نشان دادن آنها در صحنه آغازین فیلم است. شکی در این موضوع نیست که کارگردان از نشان دادن مسابقه بوکس در صحنه آغازین فیلم قصد ایجاد پیش زمینه برای درک بهتر 130 دقیقه آینده و نشان دادن موضوع فیلم برای بیننده دارد که این امر با شروع به حرف زدن راوی میان صحنه های فیلم اثبات می شود. اما به تصویر کشیدن مبارزه ای میان دو نژاد متفاوت برای شروع فیلم مقداری موذیانه طراحی شده است و شاید مقصود از این حرکت نشان دادن مبارزه ای همواره وحشیانه میان دو نژاد سفید و سیاه دارد و شاید هم قصد، فهماندن این موضوع به بیننده است که در دنیای بوکس تفاوتی میان سفید و سیاه برای تماشاچیان وجود ندارد و برای آنها فقط دیدن کتک خوردن و زیباتر مجروح شدن مبارزان اهمیت دارد که راوی داستان که در ادامه با هویت او آشنا می شویم هم اشاره ای به این موضوع می کند که بیشتر مردم عاشق خشونت هستند و برای دیدن جسد افراد در تصادف سرعت ماشین را کم می کنند و برای دیدن کتک کاری شدید میان دو نفر خود را به آب و آتش می زنند و برای آن سر و دست می شکنند و حاضرند پول بسیاری را برای دیدن آن صرف کنند. اما ادامه این سکانس با دیدن شخصیت اصلی داستان که مگی نام دارد همراه است که این نمایش از او بیوگرافی مانند بودن فیلم را مشخص می سازد. صحنه ای که مگی وارد سالن مسابقه می شود در چشم او فقط یک شخص جای دارد و او کسی نیست جز فرانکی دان، مربی سیاهپوستی که در میان رینگ در حال مبارزه کردن است. شاید دلیل اینکه فرانکی مربی، شخصی سیاه پوست است بدون توجه به مواردی که در بالا اشاره شد نشان دادن بی اهمیت بودن نژاد و… برای مربیگری افراد باشد و بتواند در ادامه دلایل برخی از مسائل پیش رو را برطرف سازد.

مگی بیرون اتاق فرانکی منتظر می ایستد تا با او صحبت کند. انتظار به پایان رسیده و فرانکی از اتاق خارج می شود. مگی خود را با آب و تاب به فرانکی معرفی می کند که یک بوکسور است و دوست دارد فرانکی مربیگری اش را قبول کند ولی با جواب منفی فرانکی رو به رو می شود. شاید تنها دلیل نمایش دادن این صحنه در فیلم به غیر از سیر ورودی شخصیت اصلی داستان به فیلم، نشان دادن نوعی معصومیت و علاقه ای است که در چشمان مگی موج می زند؛ چیزی که او به شدت به آن افتخار می کند و از اعماق وجودش به آن می بالد.

صحنه بعدی فیلم دعا کردن فرانکی در خانه خودش برای دخترش است و درخواستی که بارها و بارها از خدا داشته و دیگر خودش را برای بیان آن خسته نمی کند. اراده و درک فرانکی از خداوند و شاید نداشتن ذره ای امید در دل او دلیل این سکانس و سکانس بعدی فیلم است که دعوایش با کشیش کلیسا را نشان می دهد. به علاوه شاید منظور دیگر این صحنه نشان دادن برخی اخلاقیات فرانکی به بینندگان باشد.

در ادامه، فیلم با صحبت های راوی داستان ادامه می یابد که این نمایش و سخنان از سرگذشت خرید باشگاه فرانکی به دست او و دیگر موضوعات، فقط به این دلیل به بیننده نشان داده می شود تا ذهن او را با گذشته بیشتر آشنا کند و احساس بیننده را نسبت به محیط در حال مشاهده زیباتر و عمیق تر سازد؛ البته استفاده از راوی در فیلم های بیوگرافی و صحبت کردن او از نمایی دیگر راجع به داستان یکی از مهمترین عواملی است که می تواند باعث جذابیت یک فیلم در ژانر بیوگرافی شود.

در ادامه ما صحنه هایی از صحبت کردن سیاه پوست برنده در مسابقه آغازین فیلم را می بینیم که موجب تعجب راوی داستان که اسکرب نام دارد می شود. اسکرب خدمتکار باشگاه فرانکی است که با دیدن طرز صحبت و مکالمات رد و بدل شده میان آن ها می توان به رفاقت و اعتمادی که میان آن دو برقرار است پی برد. فیلم با نشان دادن صحنه کتاب خواندن فرانکی به یک زبان عجیب و غریب ادامه پیدا می کند تا اینکه اسکرب وارد اتاق می شود و به فرانکی می گوید قهرمان سیاه باشگاه که ویلی نام دارد با مدیر های دیگر صحبت نمی کند. منظور همان گشت و گذار مدیر های دیگر در اطراف ویلی را بیان می کند که این موضوع به اندازه دیالوگ بعدی اسکرب که به دختر جدید باشگاه اشاره می کند فرانکی را عصبی نمی کند. اشاره به این موضوع که اگر این دختر همانطور به مشت زدن به کیسه ادامه دهد مچ دستش را می شکند، فقط و فقط به ظریف و شکننده بودن زنان اشاره دارد که قصدش فقط اینست كه بگوید هیچ کس انتظار این را ندارد که یک دختر بتواند در بوکس پیشرفت کند یا اینکه حتی به مقام های جهانی دست پیدا کند!

در ادامه ویلی از فرانکی جدا می شود، این عمل ویلی فرانکی را به شدت ناراحت می کند حال آنکه او هرگز نمی خواهد این موضوع را بروز دهد ولی هر چه هست قهرمان او را از چنگش در آورده اند و حالا او زحماتی که برایش کشیده بوده را پوچ و بیهوده می بیند. از سوی دیگر مگی با هر ترفندی که شده است در باشگاه به تمرین خود ادامه می دهد تا شاید بتواند دل فرانکی را به دست آورد و او را وادار كند به او تمرین بدهد. فیلم با این صحنه ها پیش می رود، صحنه هایی که سعی در نشان دادن ضعف وجودی زنان در ذات خودشان دارد و انصافا کارگردان با ایجاد حس ترحمی که مردان نسبت به زنان دارند سعی دارد تا با نشان دادن ترحم فرانکی نسبت به مگی به این مقوله بپردازد؛ سرانجام بعد از گذشت صحنه های خواهش و تمنا و شنیدن صحبت های یک زن شکست خورده و فقیر که به دنبال راهی برای داشتن زندگی بهتر برای ادامه است، فرانکی تصمیم به تعلیم مگی می گیرد. البته این تصمیم او شاید به این دلیل باشد كه ویلی او را دور زده است و با یک مربی دیگری رفته است.

آموزش شروع می شود، مگی با پشتکاری که دارد شروع به یادگیری اصولی بوکس زیر نظر فرانکی می کند و چیزی طول نمی کشد که او با تکیه به پشتکارش آمادگی لازم برای مبارزه را به دست می آورد. در طول قسمت آموزش و تمرینات فیلم ما شاهد بخشی از زندگی فقیرانه مگی هستیم که کارگردان به زیبایی آن را به ما نشان می دهد تا دلیل پشتکار بیش از اندازه او را به بیننده بفهماند.

پس از بخش آموزش، فیلم وارد قسمت موفقیت می شود. مگی آماده مبارزه است و اکنون می تواند با راهنمایی های فرانکی در مسابقات شرکت کند، بعد از گذشت چندین مبارزه، مربیان دیگر حاضر نیستند شاگردانشان را جلوی مگی به رینگ بفرستند زیرا در همان ثانیه های اول ناک اوت شده و از دور مسابقه حذف می شوند.

صحنه های پیروزی مگی بعد از تمرینات سخت، تنها نشان دهنده نتیجه پشتکار و خواست یک انسان برای ایجاد تحول در زندگی است. مگی دیگر زندگی گذشته خود را نمی خواهد و تمام تلاش خود را می کند تا این آغاز طوفانی را به سرانجام برساند و بتواند با پول و شهرتی که از این راه درمی آورد خانواده از هم پاشیده اش را دور هم جمع کند.

مگی وارد مسابقاتی می شود تا برای کسب عنوان قهرمانی جهان مبارزه کند، او حریفان خود را یکی بعد از دیگری از پیش رو بر می دارد تا در نهایت به مبارزه فینال می رسد، حریف او زنی سیاه پوست است که در فیلم از او تعریف های وحشتناکی برای ترساندن و ایجاد رعب و وحشت و آمادگی ذهن بیننده برای درک اتفاقات آینده میشود. تا رساندن فیلم به قسمت فینال و تمام شدن بخش مسابقات، فرانکی با زندگی مگی بیشتر آشنا می شود و می فهمد که او واقعا در یک فقر مالی و احساسی بزرگ قرار دارد! از این جا به بعد رابطه احساسی می شود و فیلم سعی دارد مگی را به جای دختر فرانکی قرار دهد. احساس مسئولیت و عذابی که مگی خود را دچار آن می بیند یکی از دلایلی است که او با تمام وجودش می خواهد به قهرمانی و کسب ثروت برسد تا شاید بتواند به مادر و خواهر خود کمک کند، از این رو برای آنها خانه ای بزرگ می خرد تا با آن خانواده خود را خوشحال کند ولی با سردی مادر و خواهرش روبرو می شود که احساس پوچی عمیقی را در دل مگی ایجاد می کند.

مبارزه فینال با نامردی بوکسور مقابل به پایان می رسد و مگی با وجود پیروزی که حق او بود شکست می خورد و گردنش در بازی رینگ می شکند و صحنه تاریک شده و پس از آن ما او را به طور کاملا فلج مشاهده می کنیم. بخش مسابقات به پایان می رسد و بخش پایانی فیلم که نتیجه گیری کلی داستان است شروع می شود.

شاید دیدن مگی در آن حالت یکی از بدترین سکانس ها و غم انگیزترین آنها برای بیننده باشد! به راستی هیچ کس انتظار چنین صحنه هایی از یک فیلم اکشن را ندارد ولی همین که بیننده چنین محو تماشای صحنه است و احساس نفرت نسبت به حریف پیدا می کند باید گفت یکی از شاهکارهای ایست وود است.

بعد از صحنه های نا امید کننده انتهای فیلم و دیدن صحبت های مادر و خواهر مگی با او بر سر املاک و داراییش بر احساس بیننده ضربه شدیدی وارد می شود و بیننده هر چه زودتر انتظار دارد تا آنها به پایان برسد. پایان فیلم با انجام عمل یوتانازی یا مرگ خوب به پایان می رسد. یوتانازی به عملی گفته می شود که در بیماریهای سخت و لاعلاج به درخواست خود بیمار، كه تقاضای مرگی آرام دارند، انجام میشود. به عقیده بسیاری نشان دادن این صحنه ها در فیلم کمک به ترویج این روش می کند ولی به نظر من باید پذیرفت که یک مرگ خوب و آرام بهتر از یک زندگی ناقص و همراه با درد است!

در کل می توان این فیلم را به چهار بخش تقسیم کرد:

بخش اول آن معرفی و نشان دادن سابقه ای از کارکترهای اصلی و بازکردن موضوع برای بیننده است. معمولا در فیلم های بیوگرافی مانند از یک شخص راوی کمک گرفته می شود که بتواند داستان را از زاویه ای دیگر برای تماشاگر بیان کند. که البته اگر این شخص خود جزوی از فیلم باشد زیبایی بیشتری به فیلم می دهد.

بخش دوم مربوط به پذیرش و شروع تلاش و پشتکار و نشان دادن قسمتی از زندگی شخصیت اصلی داستان است. تلاش مگی و نشان دادن بخش کوچکی از زندگی او که به بیننده بفهماند چرا او تا این اندازه مشتاق ورود به دنیایی خشن و کثیف است. البته فهمیدن این که دنیایی که او در آن زندگی می کند کثیف تر است یا رینگ بوکس حقیقتا به برداشت هر بیننده از فیلم بستگی دارد.

بخش سوم فیلم مربوط به آغاز مبارزات و مسابقات و طی کردن روند صعودی برای بازیگر اصلی فیلم است. شروعی طوفانی و بسیار باشکوه که هر بیننده ای را به وجد می آورد و او را وادار به تشویق مگی می کند ولی چنین شروعی همیشه دو پایان دارد. یا اینکه قهرمان داستان، قهرمان می ماند و یا اینکه اوج گیری او با سقوطی همراه خواهد بود.

بخش چهارم و پایانی به سقوطی که در بالا اشاره کردم مربوط می شود. مگی سیر صعودی و پیشرفت خود را به زیبایی هر چه تمام تر طی می کند ولی این شروع همانند هواپیمایی که یک صعود دارد و یک فرود، به پایان می رسد و انصافا باید بگوییم پایان فیلم بسیار غم انگیزتر از آن چیزی است که انتظار آن را داشتیم.

از نظر من فیلم دختر میلیون دلاری یک فیلم بسیار زیبا و عمیق است. موضوعی که این فیلم به آن می پردازد به طور واضح در زندگی روزمره قابل مشاهده است. دیدن دختری 30 ساله که به گفته خودش سه دهه از عمرش را با شستن ظرف و خدمتکاری دیگران گذرانده و آرزوی دیدن دوباره خانواده اش در کنار هم را دارد هر کسی را به فکر فرو می برد زیرا ما هر روز با چنین انسان هایی در رابطه هستیم و شاید لحظه ای به زندگی این افراد فکر نكرده ایم! آغاز فیلم و کنایه هایی که به جنس لطیف زن زده می شود و دیدن صحنه های درگیری و زد و خورد شدید در ورزش بوکس نشانگر این است که جامعه کنونی پتانسیل این را دارد که حتی یک زن را به چنین دنیای خشنی وارد کند و چیزی که جالب است اینجاست که او می تواند با پشتکاری که از خود نشان می دهد خود را در این میان بالا هم بکشد و همه را شگفت زده کند.

مگی در این فیلم نماد یک انسان شکست خورده و ناامید است؛ انسانی که زمانی احساس می کند دیگر نمی تواند به اینگونه زندگی ادامه دهد و خواهان پیدا کردن نقش خود در دنیای اطراف است. چیزی که مهم است این است که او می تواند با تلاش و کوشش حتی اگر بسیار ضعیف هم باشد خود را به آن جایگاهی که می خواهد برساند ولی همیشه افراد و موانعی هستند که در این راه برای او مزاحمت ایجاد می کنند و باعث می شوند او نتواند به چیزی که دلخواه اوست برسد. اما موضوع دیگر ی که باعث می شود فیلم هایی از این قبیل با پایانی این چنینی مورد استقبال قرار گیرند، بیدارکردن حس عدالت خواهی در دل تماشاگر است، حسی که در این فیلم بعد از فلج شدن مگی در دل بیننده ایجاد می شود و همین امر است که او را مجبور به دیدن ادامه فیلم می کند تا شاید در ادامه شاهد مجازات آن فرد باشد.

منبع: انجمن سینما سنتر

نقد و بررسی فیلم به قلم

دختر میلیون دلاری فیلم تاثیرگذاریست و تنها فیلم ایستوود است که نقش زن محوریت دارد. البته حتی در اینجا هم شخصیت زن(مگی) کاملا زیر سایه ی مرد مربی اش(فرانکی) است.فیلم های زیادی در مورد ورزش بوکس ساخته شده : سری راکی٬ گاو خشمگین٬ باشگاه مشت زنی و… اما فقط در این فیلم است که بوکسور ما زن است. در واقع مگی دختری است با علایق مردانه و شاید به این خاطر این ورزش را اینقدر دوست دارد که بدین وسیله می تواند خودش را ارضاﺀ و اثبات کند. مگی فیتز جرالد دختر تنهایی است علیرغم اینکه خانواده ای دارد اما چون محبتی از آنها دریافت نمی کند و حتی ناسپاسی هم می بیند صراحتا به مربی اش فرانکی می گوید : من جز تو هیچکس رو ندارم…

ایستوود صادقانه ترین فیلمش را ساخته است و پس از سالها حتی بهترین بازی خودش را می بینیم. تمام شخصیت های این فیلم یک جایشان می لنگد. فرانکی که مردی خشک و انعطاف ناپذیر می نماید و صاحب یک باشگاه بوکس است 23 سال است که هر روز به کلیسا می رود و هر هفته هم برای دخترش که ترکش کرده نامه می نویسد و از او طلب بخشش می کند اما هر ماه هر چهار نامه مرجوعی می شود و در واقع دخترش کتی بدون اینکه آنها را باز کند پس می فرستد. مگی دختر 31 ساله ای است که از سن نوجوانی پیش خدمتی رستوران کرده ولی رویای میلیون دلاری شدن را در سر دارد و تنها از طریق مشت زنی می تواند به آرزویش برسد و برای قوی شدن پس مانده های غذا را می خورد. نقطه ضعف مگی خانواده اش هستند : مادر چاق و نمک نشناسش ٬خواهر کلاهبردارش و برادر زندانی اش. و اما اسکراپ (مورگان فریمن) قهرمان سابق بوکس و همکار فرانکی در گرداندن باشگاه است. او 109 بازی در رینگ کرده و آرزویش این بوده که 110 بازی داشته باشد اما در بازی 109ام یک چشمش را از دست داده است.

مهمترین پیام فیلم به نظرم همان جمله ی معروف خواستن توانستن است. در جهان بینی ای که ایستوود به ما نشان می دهد این نکته نهفته است که هر انسانی از روزی که متولد می شود سرنوشتش نیز با او بدنیا می آید و با اینکه می تواند با تلاش و پشتکار به موفقیت و جایگاه دلخواه برسد ولی در پایان باز این تقدیر است که تعیین کننده است مگی دختری است که از هیچ به بالاترین جایگاهی می رسد که حتی خودش هم فکرش را نمی کرد. او مشهور می شود عکسش روی مجلات می رود مردم در رینگ نام موکوشله(اسمی اسکاتلندی که فرانکی روی او گذاشته) را با شوق فریاد می زنند و این برای مگی بهترین افتخار است اما در نهایت اتفاقی که نباید می افتد. فرانکی ترتیب یک مسابقه ی عنوان را برای او می دهد مگی در این مسابقه با حریف سرسختش که زن آلمانی بدنامی است خوب کار می کند چیزی به پایان مسابقه نمانده که ناگهان دست تقدیر رو می شود و ورق سیاه سرنوشت مگی رقم می خورد مشت خطایی به او وارد می شود و مگی روی چهار پایه می افتد.گردنش می شکند و در نهایت قطع نخاع و فلج می شود. این چهار پایه را هم می توان بازیچه ی همان سرنوشت دانست چرا که در شرایط عادی همیشه باید بیرون از رینگ باشد اما در این لحظه ما آن را داخل رینگ می بینیم. بهترین سکانس فیلم هم همین سکانس است : اسکراپ که از تلویزیون نظاره گر مسابقه است با بهت به دوربین که در جای تلویزیون است خیره شده ٬ دورین با اسلوموشن فرانکی را نشان می دهد که سعی دارد دستانش را حائل مگی کند و در نهایت مگی که نقش بر زمین شده…صدای این صحنه نیز قطع شده و همزمان نبض بیننده در دستان ایستوود است. این سکوت وحشتناک صحنه نشان از وقوع فاجعه ای را می دهد که شاید هیچ تماشاگر باهوشی نمی توانست از ابتدای فیلم پیش بینی اش کند. اگر ایستوود فیلم را در همین جا تمام می کرد ضمن اینکه تصویر ذهنی ما کاملا متفاوت می شد حرف اصلی فیلم ناگفته می ماند و زبان فیلم الکن می شد و این جریان فقط به نفع مگی تمام می شد چرا که قهرمانی را می دیدیم که در اوج به انتها می رسید در نقطه ای که شاید دیگر آرزوی چندانی نداشت که محقق نشده باشد. اما شاید حرف اصلی اینجا باشد که انسانی که در قله به زمین می نشیند ازین پس باید چه کند؟ شاید تفکر خیلی ها این باشد که نباید نا امید شد و چون انسان حتی اگر تمام بدنش هم از دست برود – مثل مگی که پاهایش را نیز از دست داد- هنوز مغزی در سر دارد و با همان مغز نیز می تواند کاری بکند که لذت بخش باشد اما مسلما برای مگی این فیلم که مشت زنی تنها کار رضایت بخش در دنیاست و ماهها با ضربات بوکسش حریفان را له می کرد٬ تمام مدت بی تحرک ماندن روی تخت غیر قابل تحمل و رنج آور باشد. بهمین دلیل به فکر خودکشی می افتد اما چون خودش قادر به این کار نیست از فرانکی می خواهد که او را به سرنوشت سگ پدرش (که پدرش او را کشت) دچار کند و از اینجاست که فرانکی به جدل با وجدانش می پردازد و در نهایت بخاطر علاقه ای که به مگی دارد- حس می کند دخترگمشده اش را یافته- به این کار تن در می دهد و با دستان خودش دستگاه اکسیژن او را قطع می کند و به او آمپول آدرنالین تزریق می کند تا مگی راحت بخواب رود و از رنج رهایی یابد. اما طبق گفته ی پدر روحانی پس از این کار گم می شود هرچند که به پدر می گوید: خیلی وقته که گم شدم…

شاید تنها اتفاق خوبی که در این بین برای فرانکی می افتد نامه های مرجوعی است که در ماه آخر یکی می شود و نشان از این دارد که دخترش این ماه سه تا از نامه های او را خوانده و یکی را پس فرستاده…

و در نهایت از زبان اسکراپ که در مقام راوی فیلم است می فهمیم که کل داستانی که نقل می کند در واقع نامه ایست که دارد برای دختر فرانکی می فرستد…

به نظرم انتخاب آکادمی اسکار این بار براستی به حق بوده و فیلم ایستوود به مراتب زیباتر و انسانی تر از هوانورد اسکورسیزی است.

منبع: رویابین ها

نقد و بررسی فیلم به قلم

… دُخترِ میلیون‌ دُلاری، داستانِ همان سکّه‌یِ مشهوری‌ست که می‌گویند دو رو دارد؛ یک‌روی سکّه، نیمه‌یِ اوّلِ فیلم‌ست که مَگی فیتس‌جِرالد پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی بالا می‌رود و می‌شود مُشت‌زنی درجه‌یک، قهرمانی که مُشتِ اوّلش دیگران را از پا درمی‌آوَرَد. این خوشی‌ست، عیش است و مثل هر عیشِ دیگری دوام ندارد… درست وقتی که مَگی به سرشناس‌ترین چهره‌یِ مُشت‌زنی بَدَل می‌شود، ضربه‌ای ناغافل [و ناجوانمَردانه] فرود می‌آید و او را ناقص می‌کند. مَگی، مُشت‌زنِ چیره‌دست، روی تختِ بیمارستان‌ها جا خوش می‌کند. نُخاعَش آسیب می‌بیند و نمی‌تواند هیچ بکند. همه‌یِ بدبختی‌ها، یک‌جا، به سرش می‌آیند؛ پاهایش را می‌بُرند و نَفَسَش به لوله‌های اُکسیژن بَند می‌شود. تکلیف چیست؟ اسم این را که نمی‌شود زندگی گذاشت، زندگی آن روزهایی‌ست که مَگی در اوج بود، نه این روزهایی که حتّا نفس‌کشیدن برایش آسان نیست. تلخ‌ترین فکر، این‌ست که فرانکی چاره‌ای بیندیشد، راهی پیشِ پای خودش و مَگی بگذارد و این راه، رهایی از این شِبه‌زندگی‌ست، از این زندگیِ غیرانسانی و غیرعادّی…

کِلینت ایست‌وود، هرچه بیش‌تر پا به سن ‌گذاشته، تلخ‌تر ‌شده‌ست… اُمید و آرزو از دایره‌یِ لُغاتَش روزبه‌روز کم‌رنگ‌تر شده و نااُمیدی و سیاهی جای آن‌ها را ‌گرفته‌اند. این خاصیتِ سنّ‌ است؟ خاصیتِ روزگار است یا خاصیتِ سینمایِ این سال‌ها؟ هرچه هست، دنیایی دیگر را پیشِ چشمانِ ما می‌گذارد؛ دنیایی که روی جنبه‌های نااُمیدیِ تجربه‌های بشری تأکید می‌کند و راه‌ِحَل را در خلاص‌شُدن می‌بیند، در رهاکردنِ زندگی ناقص. کورسوهای اُمیدی را که در زندگی هست، نباید جدّی گرفت. سرنوشت، مَحتوم است و کسی نمی‌تواند آن را تغییر دهد…

… این همه تاریکی که در دُخترِ میلیون‌ دُلاری هست، بی‌دلیل نیست. حکمتی دارد اگر آدم‌ها را در تاریکی می‌بینیم، اگر شب سایه‌یِ سنگینَش را روی شهر پهن کرده است و اگر شبی از شب‌ها فرانکی به قولَش وفا می‌کند و کاری می‌کند که مَگی از دست زندگی خلاص شود. برای یک عاشق [یک پدر؟] چیزی سخت‌تر از این نیست که محبوبَش را [دخترش را؟] ویران ببیند. ویرانی، عاقبت آدم‌هاست، دیر یا زود می‌آید؛ امّا آدم‌ها دوست دارند چشم‌ها را ببنندند و خیال کنند که چیزی، خطری، یا مُشکلی در راه نیست. امّا خیال که چاره‌یِ واقعیت نیست، چاره‌یِ هیچ‌ نیست. اگر قرار است مَگی را تکّه‌تکّه کنند و بعد از پاها دست‌هایش را هم بِبُرند، این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ اصلاً چه معنایی دارد؟ زندگی، کنارِ هم بودن است، با هم بودن و دل‌تنگِ هم بودن و دل به هم ‌سِپُردن‌ست و حیف که آدم‌ها این حقایقِ ناب را از خود دریغ می‌کنند…

نویسنده : مُحسنِ آزرم

شُمال از شُمالِ غربی

نقد و بررسی فیلم به قلم

دو یادداشت کوتاه در باب فیلم دختر میلیون دلاری

ویستا

̎فرانکی دَن ̎ (ایست‌وود)، صاحب یک باشگاه بوکس در لس‌آنجلس است. ̎اسکراپ̎ (فریمن)، بوکسور سابق، در گرداندن باشگاه به او کمک می‌کند. ̎فرانکی̎ مرتب به کلیسا می‌رود و به خاطر حرف یا عملی که بیست و سه سال پیش، باعث شده دخترش او را رها کند، بخشش می‌طلبد. یک روز ̎مگیِ̎ ۳۱ ساله (سوانک) به باشگاه ̎فرانکی̎ می‌آید و از او می‌خواهد مربی‌اش باشد. ̎فرانکی̎ به او می‌گوید که دخترها را آموزش نمی‌دهد. اما ̎اسکراپ̎ در ̎مگی̎ قابلیت‌هائی می‌یابد و پافشاری ̎مگی̎ سرانجام باعث می‌شود ̎فرانکی̎ از موضع سفت و سختش دست بکشد و مربی‌گری ا و را بپذیرد. ̎مگی̎ تمام بازی‌های اولیه‌اش را در همان راوند اول می‌برد؛ ولی ̎فرانکی̎ کماکان حاضر نیست ترتیب مسابقه‌ای رسمی را برای او بدهد. ̎اسکراپ̎ توضیح می‌دهد که علت مقاومت ̎فرانکی̎ این است که به شدت هوای بوکسورهایش را دارد و مسئله‌ای هم که به احتیاطش دامن زده این است که یک ‌بار موقع مسابقهٔ ̎اسکراپ̎، نتوانسته بازی را متوقف کند و همین باعث شده ̎اسکراپ̎، بینائی‌ یکی از چشم‌هایش را بر اثر ضربات رقیب از دست بدهد. ̎مگی̎ پس از چند مسابقهٔ موفق، ̎فرانکی̎ را به دیدن خانواده‌اش می‌برد که در یک اتوموبیل کاروان زندگی می‌کنند. ̎مگی̎ برای مادرش خانه‌ای خریده ولی مادرِ نمک‌نشناسش فقط به فکر این است که مبادا اسباب‌کشی‌اش به آن خانه باعث شود کمک خرجی دولتی‌اش را قطع کنند. ̎فرانکی̎ می‌پذیرد که ترتیب مسابقه‌ای رسمی را در لاس‌وگاس بدهد. در این مسابقه، ̎مگی̎ در مقابل ̎خرس ابی̎ (رایکر) خوب کار می‌کند ولی مورد اصابت یک ضربهٔ مشت خطا قرار می‌گیرد، روی چهارپایه‌اش می‌افتد، گردنش می‌شکند و فلج می‌شود. ̎فرانکی̎، ̎مگی̎ را به لس‌آنجلس می‌آورد و هر روز در بیمارستان از او دیدار می‌کند. سرانجام مادر ̎مگی̎ به ملاقاتش می‌آید ولی تنها علت این ̎محبت‌̎اش این است که ̎مگی̎ را راضی کند تا ورقهٔ حساب‌ بانکی‌اش را به او، امضا کند. حال ̎مگی̎ به وخامت می‌گراید و پس از آن که قانقاریا به وجودش حمله می‌برد، مجبور می‌شوند یک پایش را قطع کنند. ̎مگی̎ که به وضعیت اسف‌بارش پی برده، سعی می‌کند خود را بکشد ولی نمی‌تواند و از این‌رو از ̎فرانکی̎ می‌خواهد تا در این زمینه کمکش کند. ̎فرانکی̎ که در تنگنای اخلاقی غریبی گیر افتاده، در نهایت، دستگاه اکسیژنش را خاموش می‌کند و سپس بیمارستان را ترک می‌کند و ناپدید می‌شود.

● دومین فیلم اسکار گرفتهٔ ایست‌وود در مقام کارگردان سزاواتر از اولی یعنی نابخشوده (۱۹۹۲) است و پس از سال‌ها، مطمئن‌ترین و بهترین کارش و نیز بهترین بازی خودش. رود مرموز (۲۰۰۳) یک سر و گردن بالاتر از فیلم‌های دههٔ ۱۹۹۰ او می‌ایستد ولی دختر میلیون دلاری ساده‌تر و در عین حال پخته‌ و بالغ‌تر است و مشکل رود مرموز در برخورد با نقش زنان در دنیای به شدت مردانه را نیز ندارد، در حالی‌که دنیایش انحصارگرایانه‌تر است و جای زنان نیست. قصهٔ عشقی است میان دو بیگانهٔ ناهم‌ساز که آن را اندوهبارتر می‌کند. این‌جا ایست‌وود دختری را که به او پاسخ نمی‌دهد و موفقیتی را که به‌دست نیاورده می‌جوید و سوانک نیز گرمای خانواده‌ای را که نداشته و لذت تنها کاری را که باعث می‌شود او بتواند خود را بیان کند، یعنی مشت‌زنی. این رابطه میان پوست‌کلفت‌هائی است که ایست‌وود در این سن و سال خوب می‌شناسد، میان شخصیت‌های بی‌توهمی که رک و پوست‌کنده حرفشان را می‌زنند ـ و پُرگوئی هم نمی‌کنند و در نتیجه انگ این کارگردان هستند. با این حال در این دنیای بسته و کوچک، لحظه‌ای دیدنی فرامی‌رسد که کلینت حتی گریه می‌کند و نشان می‌دهد که تجربه، نمی‌تواند احساس را خفه کند (مسئلهٔ مطرح در نیمهٔ پایانی فیلم). دختر میلیون دلاری قصهٔ خوب و قصه‌گوئی بهتری دارد، هرچند فریمن که این‌جا در مقام بازیگر، خردمندی معمولش را با کاهلی تمام عرضه می‌کند، در مقام راوی بیشتر خمیازه برمی‌انگیزد. فیلم با وجود جایزه بردنش، بیشتر یادآور سنت فیلم‌های ردهٔ ̎ب̎ هالیوود است، با حرفی برای گفتن ولی بدون ادعائی برای اثبات. ایست‌وود شاید صادقانه‌ترین فیلمش را ساخته است. فیلمی که برای احترام به کلیشه‌ها، آنها را از نو و با احساس مسئولیت و قدری غم غربت بازمی‌‌آفریند.

—————-

SEE WHAT IS NEW

بی شک یکی از بهترین فیلم هایی است که تا به حال ساخته شده است.فیلمی که کارگردانی آن بر عهده ی کلینت ایستوود بود.نام کلینت ایستوود برای موفقیت یک فیلم کافی به نظر می رسد.اما درخشش هنر پیشه ای که یکی از دو بازیگران برجسته در میان بازیگران زن هالیوود است تاثیر فیلم را بیشتر کرد.هیلاری سوانک به گفته ی بسیاری از سینما دوستان بزرگترین هنرپیشه ی زن هالیوود به شمار می آید.هر چند مریل استریپ هم کمتر از او نیست.هیلاری با بازی خیره کننده ی خود در این فیلم زیبا داوران جشنواره ی اسکار را مجاب کرد که او را به عنوان بهترین بازیگر زن این جشنواره در سال ۲۰۰۵ انتخاب کنند.هر چند او یک بار هم این جایزه را به خاطر بازی در فیلم” پسر ها گریه نمی کند”برده بود.

فیلم عزیز میلیون دلاری(MILLION DOLLAR BABY) داستان دختری 33 ساله را بی تصویر می کشد که علاقه ی بسیاری به ورزش مشت زنی دارد. او به سراغ یکی از مربیان برجسته ی این ورزش می رود و از او خواهش می کند که او را تمرین دهد اما او هر بار این دختر مشتاق را به بهانه های مختلف رد می کند.

اما بالاخره بعد از اصرار های او و همچنین دستیار مربی (مورگان فریمن)مجبور میشود او را بپذیرد.

بی شک هیچ هنر پیشه ی دیگری جز هیلاری سوانک توانایی بازی در این فیلم را نداشت.او با فیزیک مناسب و همچنین چهره ای که به این نقش می خورد خیلی خوب توانست از عهده ی این نقش برآید.

هیچ صحنه ای از فیلم به اندازه ی چند صحنه ی پایانی تاثیر گذار نبود.صحنه ای که هیلاری سوانک در بستر بیماری است و از مربی خود می خواهد او را راحت کند یکی از زیباترین صحنه هایی است که سینما به خود دیده است.


ممکن است شما دوست داشته باشید

29
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
29 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
20 Comment authors
salimmhossein hosseinmohsen-mali ruzegar Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

[&#8230 ;] Million Dollar Baby (دختر میلیون دلاری) &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

trackback
Member

[&#8230 ;] Million Dollar Baby (دختر میلیون دلاری) &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

Member
Member
viran a

فرانکی عاشقتم

Member
Member
viran a

عاشق این فیلم زیبا شدم …..گریه کردم باهاش.

حمید 69
Guest
Member
حمید 69

به اوج رسیدن و دست یافتن به آرزوهامون توی این دنیا خیلی چیز خوبیه ، حتی اگر آخر به مرگ هم ختم بشه که آخرش هم میشه و همه میمیریم ، اما فرق این دختر این بود که میخواست توی اوج بمیره و دیگه بقیه عمرش رو نمیخواست ، چون به هدفش رسیده بود.

حمید 69
Guest
Member
حمید 69

به اوج رسیدن و دست یافتن به آرزوهامون توی این دنیا خیلی چیز خوبیه ، حتی اگر آخر به مرگ هم ختم بشه که آخرش هم میشه و همه میمیریم ، اما فرق این دختر این بود که میخواست توی اوج بمیره و دیگه بقیه عمرش رو نمیخواست ، چون به هدفش رسیده بود.

gamno
Guest
Member
gamno

واقعا خیلی قشنگ بود ولی خیلی هم تلخ تموم شد

gamno
Guest
Member
gamno

واقعا خیلی قشنگ بود ولی خیلی هم تلخ تموم شد

gamno
Guest
Member
gamno

واقعا خیلی قشنگ بود ولی خیلی هم تلخ تموم شد

salimm
Member
Member
salimm

میشه گفت بهترین فیلم کلینت استوود بود برای کارگردانی.

وقتی وسط های فیلم اون اتفاق که نمیخوام لو بدم واسه سوآنک افتاد،حس کردم از یه بلندی محکم خوردم زمین اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم ،این فیلم با روانت بازی میکنه.

hossein hossein
Member
Member
hossein hossein

فوق العاده :zzz

mohsen-m
Guest
Member
mohsen-m

خوب وقتی بخوای درباره ی یه فیلمی نظر بدی که تا حالا فیلمی شبیهشو ندیدی یه کم برات سخت میشه. ژانر فیلم برام جالب بود اکشن ورزشی درام.معمولا فیلم های ورزشی خیلی دراماتیک از آب در میان ولی این واقعا درامش متفاوت بود برام فیلمنامه خیلی هوشمندانه بود جوری که فقط به داستان شخصیت اصلی فیلم پرداخته نشده بود هر کدوم از شخصیت های فیلم یه داستان ورزشی دراماتیک داشتن که خودشون میتونستن یه فیلمنامه جدا باشن تدوین و بازی بازیگرا هم عالی بود در کل فیلم عالی بود با شاهکار فاصله داشت ولی عالی بود و این دیالوگ فیلم… ادامه »

ali ruzegar
Member
Member
ali ruzegar

کلینت استوود چند سال اخیر فیلمای فوق العاده ای رو کارگردانی کرده مث changeling-mystic river- و همین a million dollar baby

hsajj
Guest
Member
hsajj

فوق العاده بود ، داستان ، بازیگران ، کارگردانی ، همه چی عالی …
و چه پایانی …
از اون فیلمهایی که تا مدت ها تاثیرش تو وجودتون هست…

صحرا
Guest
Member
صحرا

این فیلم عالی بود
الان دوروز مونده به عید و من این فیلمو امشب دیدم فک نکنم مسافرت ذره ای بهم خوش بگذره
فوق العاده بود
انقدر غمناک بود که آدم نمیتونه درست نقدش کنه….
منی که هر فیلمی رو میبینم کلی در موردش حرف میزنم در مورد حرفی ندارم و حتی دوست ندارم در موردش چیزی بشنوم یا بخونم…
عالی بود….

سمانه آل پاچینووو
Guest
Member
سمانه آل پاچینووو

احساس میکنم صدای مورگان تاثیر فیلمهارو بیشتر میکنه
ولی دوست دارم از سوانگ تشکر کنم که نقش مگی رو اینقد قشنگ بازی کرد 🙄

bahador
Guest
Member
bahador

واقعا فیلم فوق العاده ای بود ولی پایانش تلخ بود هرچند مگی به اون چیزی که خودش خواست رسید.مطمئنا مرگ بعد از اینکه به بزرگترین خواسته زندگیت برسی بهتر از اینه که جاودان باشی ولی به خواسته هات نرسی

کارن
Guest
Member
کارن

سلام.خداییش جزو تنها فیلم هایی بود که هم خندیدم و هم گریه کردم.

هاذی
Guest
Member
هاذی

مردم عاشق خشونت اند دیدن صحنه ی تصادف و دیدن جسد کنار خیابون و کتک کاری براشون لذت داره ……بعدش قشنکه که میگه همون ادما میگن عاشق بوکسن در حالی که هیچ چیزی درباره بوکس نمیدونن بوکس دباره احترامه از حریفت سلب میکنی و برای خودت کسب میکنی دیالوگایی که درباره بوکس میگه معرکست مثل اونجا که میگه اگه جادویی تو بوکس باشه همون مبارزه کردن فراتر از طاقته بالاتر از دنده های اسیب دیده و فک شکسته یا چشم کور شده ا

بیژن منصوری
Guest
Member
بیژن منصوری

بسیار معنی دار و پر محتوا برای کسانی که دوستار فیلمهای درام هستند و واقعاً شایسته اسکار همچنین بازی درخشان بازیگر زن فیلم
کلینت ایستوود و مورگان فریمن مردان طلایی تاریخ سینما

فرانکی
Guest
Member
فرانکی

فیلم فوق العاده ای بود. هیچ نقصی نداشت. فیلمامه، کارگردانی و بازیگری در حد اعلا تو این فیلم دیده شد. سوناک عااااااالی بود. از فریمن و ایستوود هم غیر از این انتظار نمیرفت.

kian
Guest
Member
kian

in film vaghean ghavie

غلامرضا
Guest
Member
غلامرضا

سلام.کسایی ک میگید این فیلم جالب نبود.باید کاری ک پدر مگی با اکسل کرد را باسلیقتون بکنید 😥 این فیلم فیلمممممممممممممممم بووووووووووووووووود

omid sh
Member
Member
omid sh

واقعن لذت بردم از فیلم .من که اصن احساساتی نیستم اشکم درومد. رنک این فیلم ۱۷۳ . اونوقت فیلمای مزخرفی مثل shining و vertigo صد تا رنک از این بالاترن.

سبحان
Member
Member
سبحان

واقعا فیلم دردناکی بود باز مگی به خواستش رسید واخر فیلم مرد ما که در زندگی به خواسته یمان نمیرسیم هر روز میمریم این دردناکتره

ingenious
Guest
Member
ingenious

وقتی چیزی برای از دست دادن نباشه بهترین راه ٬ راهیه که مگی در اخر انتخاب کرد هر چه قدر هم در این دنیا تلاش کنی باز هم اخرش … ! یه دیالوگ عالی داشت فیلم که میگه : مردم عاشق خشونت اند دیدن صحنه ی تصادف و دیدن جسد کنار خیابون و کتک کاری براشون لذت داره . و یه جای دیگه که میگه : :« مردم هر روز میمیرن فرانکی… و می‌دونی آخرین چیزی که میگن چیه؟: "هیچوقت به اون چیزی که می‌خواستم نرسیدم" » لیاقت اسکارو داشت …

سید شهاب طاهری
Member
Member
سید شهاب طاهری

از حدود ۱۰ سال پیش مرتبا اسم فیلم رو شنیده بودم منتهی هیچ وقت فرصت دیدنشو نداشتم.اگه میدونستم تماشای این فیلم اینقدر حالمو بد میکنه اصلا نمی دیدم.واقعا ناراحت کننده بود.

Abe
Member
Member
Abe

یکی از تلخ ترین فیلمهای تاریخ سینما با بازی استثنایی از سوانک و مورگان عزیز.

ss ss
Guest
Member
ss ss

فقط مورگان و کلینت دوست داشتنی