Life of Pi (زندگی پای)

کارگردان : Ang Lee

نویسنده : David Magee

 

 

 

 

بازیگران: Suraj Sharma, Irrfan Khan, Adil Hussain

جوایز :

برنده جایزه اسکار: بهترین موسیقی متن، بهترین جلوه های ویژه، بهترین فیلمبرداری، بهترین کارگردانی

نامزد جایزه اسکار: بهترین کارگردانی هنری، بهترین ترانه، بهترین تدوین صدا، بهترین تدوین، بهترین صداگذاری، بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین فیلم

خلاصه داستان :

خانواده ای به خاطر شرایط نامناسب مالی مجبور به فروش باغ وحش خود می شوند. در پی این معامله، این خانواده به همراه حیوانات باغ وحش خود، سوار یک کشتی به مقصد کانادا می شوند٬ اما در راه٬ کشتی غرق شده و از این خانواده تنها پسری زنده می ماند که روی قایقی به همراه یک ببر درنده خو گیر افتاده است..

 

 

 

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلم Life of Pi (زندگی پی) / جدیدترین فیلم آنگ لی و یکی از مدعیان اسکار”]

 

یک پسر هندی و یک ببر بنگالی: فیلم، داستانی شبیه به داستانی که یک قرن قبل برای کودکان نوشته شد، دارد. داستانی از رودیارد کیپلینگ در مورد موگلی و شر خان در کتاب جنگل و همچنین داستانی دیگر از هلن بانرمن با نام داستان سامبوی سیاه کوچولو که متاسفانه نژاد پرستانه بود. این داستان هم شبیه همان هاست. با این تفاوت که در این یکی باید پسر را پی بنامید و ببر بنگال را ریچارد پارکر. و آن ها را در یک قایق نجات در آب های آزاد اقیانوس آرام به دام بیندازید. پسر را در موقعیت مبارزه با یک حیوان وحشی قرار دهید که بر سر تلاش برای بقا و به دست آوردن قلمرویی برای خود مبارزه می کند. با این خلاصه ای که گفتم احتمالا ماهیت داستان زندگی پی، نوشته یان مارتل را که در سال ۲۰۰۲ برنده جایزه بهترین نویسنده مرد شد، فهمیده اید. شکی نیست که این فیلم، افسانه ای عالی است که پر شده است از ناامیدی ها و قهرمان بازی ها. اما کارگردانی که فیلمی می سازد در مورد یک انسان و حیوانی وحشی، گرفتار چه چیزی شده است؟ حماقت یا نبوغ؟

آنگ لی، کارگردان تایوانی الاصل در زندگی پی که دو ماه قبل در فستیوال فیلم نیویورک در میان تشویق تماشاگران به نمایش در آمد، داستانی عجیب و جدید را ساخته و شاهکاری دیدنی را در ورای ظهور احساسات به نمایش گذاشته است. از اولین تصویری که نشان داده می شود که در آن یک خرس کوچک در حال بغل کردن درختی است و یک مرغ مگس خوار هم بالای آن در پرواز است و به نظر می رسد که داخل سینما به پرواز درآمده، فیلم می فهماند که در پی مبهوت کردن مخاطب با استفاده از تکنیک هایی در سینمای سه بعدی است که قبلاً دیده نشده اند. زندگی پی نوآوری هایی را در سیستم سه بعدی که با آواتار جیمز کامرون آمد، به وجود آورده است و با پیشرفت دادن تکنولوژی دادن حرکات انسانی به انیمیشن که در خیزش سیاره میمون ها دیده بودیم، دنیایی شگفت انگیز و تماشایی را به وجود آورده است. تماشاگران، گروهی از ماهی های پرنده را می بینند که به قایق حمله می کنند یا ببر را می بینند که با کفتار بدذات درگیر می شود و چشم هایشان را می بندند و با خود فکر می کنند که امکان ندارد این اتفاق ها واقعی باشد و بعد چشم هایشان را باز می کنند و در نهایت ناباوری درمیابند که این اتفاقات واقعاً در حال رخ دادن است.

کارگردانی مثل رابرت زمه کیس باید به این داستان نوجوانانه در مورد پی( با بازی سوراج شارما) علاقه مند شده باشد. پی تنها انسانی است که بعد از غرق شدن کشتی و از بین رفتن تمام خانواده اش، جان سالم به در می برد و در اقیانوس پهناور به همراه یک موجود وحشی که می تواند در یک چشم بر هم زدن او را بکشد، سرگردان شده است. زمه کیس از تکنیک دادن حرکات انسانی به انیمیشن در فیلم های کودکانه خود استفاده کرده است. مثل قطار سریع السیر قطبی و در درام مربوط به عصر تاریکی یعنی بیوولف و در فیلم آخر خود رانده شده، تام هنکس را در یک جزیره صحرایی متروک رها کرده بود.

اما لی با شیوه ای آرام تر است و به لجاجت و سرسختی یک تازه کار رفتار می کند. وقتی به او بگویی که ساختن فلان پروژه غیر ممکن است بیشتر او را به آن علاقه مند می کنی. او به دانشگاه ایلینویز آمد و اولین فیلمش را در شهر نیویورک ساخت و با ساختن فیلم «حس و حساسیت» نوشته جین آستن، خودش را در یک فرهنگ بیگانه دیگر رها کرد. او حماسه هنرهای رزمی یعنی فیلم ببر غران، اژدهای پنهان را بازسازی کرد و با ساختن رومانسی در مورد یک گاوچران همجنس باز با نام کوهستان بروکبک یک اسکار به دست آورد.

حالا او فیلمی را ساخته است در مورد نوجوانی که همزمان هم نوح پیغمبر، هم رابینسون کروزوئه و هم زیگفرید است و با تمام مسائل زندگی در دریا مواجه می شود و به همه این ها یک اورانگوتان، یک کفتار و یک میلیون میمون را هم اضافه کنید به علاوه این که دشمن قسم خورده و تنها همراهش هم یک ببر بالغ است و همه این ها باعث به وجود آمدن موقعیتی می شود که از لحاظ داشتن سختی و مشکلات منحصر به فرد است. یک دهه قبل ساخته شدن فیلمی مثل زندگی پی غیر قابل تصور بود. مگر این که لی می توانست یک ببر به شدت آرام را به خدمت بگیرد و یک تعداد بی نهایت از بازیگرانی که شبیه پی باشند را در اختیار داشته باشد تا هر بار ببر به هر کدام پنجه زد یا بلعیدشان، یک نفر دیگر را جایگزین کنند! اما حالا به لطف پیشرفت های تکنولوژی و آمدن نسل جدید هنرمندان و تدوینگران و وصله زن ها، ساختن این فیلم امکان پذیر شده است.

زندگی پی با فیلمنامه ای نوشته دیوید مگی، همه اش هیجانی و توفانی نیست. المان های مختص آنگ لی را دارد. کشمکش هایی که در یک خانواده با محبت وجود دارد که در فیلم «حس و حساسیت» آن ها را نشان داده بود، در این جا هم در ارتباطات پی جوان (که از سن ۱۲ سالگی توسط آیوش تاندون بازی می شود) با پدرش (عادل حسین) که در شهر هندی پوندیشری، صاحب یک باغ وحش است و مادرش (نماد تابوهای هندی) نشان داده می شود. داستان های عشقی گزنده که قبلاً در فیلم های دیگر لی مثل طوفان یخ، کوهستان بروکبک و شهوت؛احتیاط نشان داده شده بود، در اینجا آرام تر و با تامل بیشتر در دوستی بین پی جوان و یک دختر (با بازی شراوانتی ساینات) که در کلاس رقص با هم آشنا می شوند، خود را بروز داده است.

وقتی پدر پی مجبور به فروش باغ وحش پوندیشری می شود، خانواده و حیواناتش را سوار یک کشتی باری به مقصد کانادا می کند. طوفان کشتی را غرق می کند و والدین پی را می کشد و حیوانات هم ناپدید می شوند (یک سکانس فوق العاده دیگر) و باعث می شود پی سفری در اقیانوس آرام را آغاز کند که هفت ماه به طول می انجامد. سفری که یادآور کوچ خود آنگ لی است که او را از تایوان به آمریکا آورد بعد هم به انگلستان و بلخره او را به سرزمین مادری اش بازگرداند. جایی که در آن یک مخزن عظیم آب ساخت تا صحنه های مربوط به دریا را فیلمبرداری کند. این ماجراجویی پی در کنار قدرت تصمیم گیری اش، روح او را هم به آزمایش می گذارد و او را به گذر از سه مذهب وادار می کند و در آخر او را به اوج روشنگری می رساند همه این ها را پی در بزرگسالی (با بازی عرفان خان) برای یک نویسنده کانادایی تعریف می کند. صحنه های مربوط به دوران امروز با وجود این که خان، داستان را با اندوه و وقار تعریف می کند، اما تنها نقطه نازیبای فیلم است.

لی برای آمادگی برای ساختن چالش های ترسناک این فیلم که هیچ ستاره ای در آن بازی نمی کند و بودجه اش بالغ بر ۷۰ میلیون دلار بوده است، یک پیش نمایش ۷۰ دقیقه ای از قسمت میانی فیلم را که در قایق نجات می گذرد را ساخت (برای دیدن این ۷۰ دقیقه اضافه در نسخه دی وی دی زندگی پی بی صبرانه انتظار می کشم) بعد یک تیم مسحور کننده دیجیتالی را آورد تا ببر را به صورت زنده در قایق بگذارند. وقتی در یک نشست مطبوعاتی از شارما در مورد ماه ها زندگی با یک ببر پرسیدند، در جواب گفت: «زندگی روی قایق واقعا غریبانه و تنها بود. هیچ ببری در کار نبود.» با این وجود، هنوز هم این موجود وحشی یعنی ببر، خیلی زنده، قابل لمس و باشکوه به نظر می رسد. به همان اندازه که نقاشی هنری روسو با عنوان ببری در طوفان استوایی زنده بود که البته عنوان این نقاشی برای این فیلم هم نامی مناسب است.

تفاوت نقاشی با زندگی پی در این است که در این یکی فک بیننده باز می ماند! لی اقیانوس آرام را طوری نشان می دهد که مثل یک آینه مواج است که آسمان با چنان وضوحی در آن انعکاس می یابد که به نظر می رسد پی در یک لحظه هم زیر آب است هم بالای ابرها. در مواقعی از فیلم، لی توهمات پسر را که ناشی از سوءتغذیه است نشان می دهد. مثلاً در قسمتی که زیر آب است، چهره دوست دخترش را در یک ماهی می بیند. فیلمبرداری کلودیا میراندا (فیلمبردار مورد عجیب بنجامین باتن) و شفافیت لنز دوربینش به اندازه شفافیت رویایی طب دار و بی واسطه است. به جای جاذبه تصویری دو معشوق از دو گونه مختلف که در آواتار نشان داده شد، در این فیلم، رویا یا کابوس در منطقه ای دوردست که آن را زمین می نامیم اتفاق می افتد. ما در این فیلم اتفاقات الهی و ترسناکی را می بینیم که با سیر گذار روح مشکل دار پی آشکار نمی شوند و در مواقعی از دریچه چشمان ببر به آن ها می نگریم.

مقایسه زندگی پی با آواتار به این معنا نیست که فیلم لی می تواند در فروش با فیلم جیمز کامرون رقابت کند. اما پی یک جهش بزرگ به سمت جلو و بالا است که می تواند پیشرفتی در مدیوم سینما باشد. واقع گرایی به ندرت در این فیلم همراه با سحر و جادو بود و هرگز در هیچ فیلمی این چنین واقعی نبوده است.

منتقد: ریچارد کورتیس – تایم (امتیاز ۱۰ از۱۰)

اختصاصی نقد فارسی

مترجم: شبنم سیدمجیدی

 

 

[nextpage title=”«زندگی پای» اثری معجزه آسا از داستان سرایی تصویر / نگاهی به فیلم Life of pi”]

 

فیلم زندگی پای Life of Pi یک اثر معجزه آسا از داستان‎سرایی و نقطه تحولی در نگاه آنگ لی است. زندگی پای الهام گرفته از یکی از پرتیراژترین کتاب‎های جهان که خواننده‎های کثیری از آن پیش‎فرض‎هایی دارند که قابل تبدیل به مدیوم سینما نیست؛ البته فیلم یک موفقیت کامل در زمینه اقتباس و همچنین دستاورد ذهنی در زمینه خلق تصاویر است که می‎توانست نام کوتاه‎تر “زندگی” را نیز داشته باشد.

فیلم ۲۲۷ روز از زندگی ‌یک قهرمان نوجوان (با بازی سورژ شارما) را به تصویر می‎کشد که درون قایق نجاتی به همراه ببر بنگالش برای عبور از اقیانوس آرام در سفر به سر می‎برد. آن ها خود را در همان قایق پس از دیباچه‎ای سرگرم کننده و سراسر رنگارنگ پیدا می‎کنند که سبب شده است زندگی پای به یک فیلم هیجان‌انگیزِ خانوادگی بدل گردد. پس از بسطی اجمالی جدال پسر و ببر به نمونه‌ای درخور از بقا، پذیرش و سازگاری گسترش یافته است. من تصور می‎کنم که حتی یان مارتال رمان‎نویس فرانسوی- کانادایی زندگی پای ناملایمات هالیوودی را پس از دیدن این اثر به صورت تصاویری ایده‎آل و شعرگونه مشاهده کند.

فیلم در باغ‎وحش خانوادگی کوچکی در پاندیشری هند، محلی که در آن‎جا کریستن پیسساین بزرگ شده است. پیسساین برگرفته از فرانسه به انگلیسی لغت استخر شنا است، اما در هند به دلیل این‎که انگلیسی زبان رایج‎تری از فرانسه است، دوستانش او را با اسم مستعار “Pee” صدا می‎کنند. پای مصمم به خاتمه دادن به این موضوعیت اسمش می‎شود. او اسم مستعار “Pi” را به نشانه‎ی توانایی خارق‌العاده‌اش در ریاضی و عدد ۳٫۱۴ انتخاب می‎کند که پایانش نامعلوم است. اگر Pi عددی نامحدود به شمار می‎رود، پس نام مناسبی برای پسری است که به نظر کمال طلب می‎آید.

پس از تعطیلی باغ وحش پدرِ پی، همراه با خانواده و تعدادی از حیوانات با ازرش‎اش در کشتی‌ای عازم کانادا می‌شود. در جوٍّ طوفانی به علت یک سری از بالا و پایین رفتن‎های کشتی؛ گورخر، اورانگوتان، کفتار و ببر بیرون می‎افتند. ببر همراه با پسر داخل قایق نجاتی به سمت دریا منحرف می‎شوند.

خانواده‌ پی، دیگر هیچوقت دیده نشدند و آخرین تصویری که از کِشتی مشاهده می‌کنیم کورسویی از چراغ آن در دریاست. یک صحنه‌ی به یادماندنی که مرا به یاد غرق شدن قطار در فیلم خانه‌داری ساخته بیل فورسیث در سال ۱۹۸۷ انداخت.

این یک موقعیت خطرناک برای سوراج شارما بازیگر نقش “پسر” است، چراکه فیلم قصد ندارد احساسات واقعی ببر (با نام خیالی ریچارد پارکر) و افتادن در دام سانتی‌مانتالیزم را ندارد. یک صحنه بسیار مهم در ابتدای فیلم در باغ وحش وجود دارد که حیوانات باغ‌وحش وحشی و هم با موجودیت واقعی نشان داده می‌شوند و این به مخاطبان کودک هشدار می‌دهد که اشتباه نکنید و این ببر را با دیگر حیوانات دیزنی اشتباه نگیرید.

تمرکز اصلی فیلم بر سفر دریایی است که در طی آن نشان می دهد انسان می‌تواند با نبوغ تفکر کند و ببر -به مثابه یک حیوان- می تواند آن را یاد بگیرد. من قصد شرح اتفاقات این سفر پر کش‌مکش را ندارم و دوست ندارم سورپرایزهای ممکن را برای شما از بین ببرم.

استفاده از تصاویر سه بعدی در زندگی پای را بسیار دوست داشتم و من را به وجد آورد. من هرگز فیلمی را مشاهده نکردم که در این مدیوم اینقدر موفقیت آمیز عمل کند -حتی اواتار- گرچه همچنان نیز با شک و تردید به این پدیده نگاه می‌کنم و باید در مورد خلاقیت آنگ لی بگویم که هرگز از این تکنیک برای صحنه‌های احساسی و بزک کردن استفاده نمی‌کند و در عوض برای عمق اثر گذاری صحنه‌ها در مکان‌ها و وقایع از آن وام گرفته است.

اجازه بدهید سعی بر تشریح یک نمای نقطه نظر را داشته باشم. دوربین در دریا، نمایی از بالا رو به قایق نجات می‌گیرد. سطح دریا مانند پرده‌ای مسحورکننده است که قایق در آن شناور است. به طور جزء قابل توصیف نیست … و این‌ها تماما آنجا وجود دارد و باید مشاهده شود. این یک نما از قایقی شناور در اقیانوس نیست؛ بلکه این نمایی از اقیانوس، قایق و آسمان به مثابه مکانی با شکوه است.

هنوز قصد توضیح صحنه‌های فیلم و برهم زدن شوق مخاطب را ندارم، پی و ببر در مدت سفر کنار یکدیگر در یک مکان اشتراکی به سر می‌برند. گرچه این جایگاه به صورت اختصاصی برایشان ساخته نشده است؛ اما پی با توانایی که از خود در بسط این فضا نشان می‌دهد، احترام ببر را از آن خود می‌کند. ببر به خو گرفتن و نقشش در نزدیکی به پی تن می‌دهد و انسان نیاز به بازنگری در پنداشتش به حیوان باید داشته باشد.

با این‌که بیشتر ضبط تصاویر از ببر با تکنیک CGI هستند من در برخی تصاویر چهار ببر واقعی را که در یک نما دیده شده‌اند را به یاد دارم. سوراج شارما بازیگر جوان در ایفای نقشی قابل توجه نمای بسیار نزدیکی در سکانسی دارد که رنگ پوستش تیره و وزنش کم‌ می‌شود و خرد در چشمانش موج می‌زند.

نویسنده -دبلیو جی سبولد- یکبار نوشت “انسان و حیوان درک متقابلی نسبت به یکدیگر دارند”. و این اتفاقی است که در فیلم رخ می‌دهد. ببر به آگاهی می‌رسد که پسر را مانند قربانی و طعمه نگاه نکند بلکه با او مانند راهنما رفتار می‌نماید.

فیلم در لایه‌های ضمنی خود ترکیبی از سنت‌های دینی گوناگون را در شگفتی زندگی تصویر کرده است. حضور این دو پستاندار و در زیر آنها ماهی و بالای سرشان پرندگان، همه در یکجا جالب توجه است. هنگامی که آنها به یک جزیره شناور می‌رسند بی‌شمار میرکت (نوعی میمون پوزه دراز) می آیند و آنگ لی یک صحنه‌ی باور نکردنی را خلق کرده است.

این جزیره یک سؤال دیگر را اضافه می‌کند: آیا واقعی است؟ ایا این داستان واقعی به پایان رسیده است؟ من پاسخ این سوال را نمی‌پذیرم. زندگی پای واقعی است -ثانیه به ثانیه و دقیقه به دقیقه آن- و آن‌چه در نهایت برای هر مخاطبی باقی می‌ماند تصمیم‌گیری نهایی است. من تصمیم گرفتم این فیلم را یکی از بهترین فیلم‌های سال بدانم.

نوشته شده توسط راجر ایبرت شیکاگو سان تایمز (ایبرت به این فیلم ۴ ستاره داده است)

بازگردان: هدیه میرزاده

منبع: آکادمی هنر

 

 

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلم زندگی پای(Life of Pi) – بودن یا نبودن خدا؟ مسئله این نیست!”]

 

زندگی پای (Life of Pi) عنوان درامی ماجراجویانه و سه بعدی محصول سال ۲۰۱۲ آمریکا به کارگردانی انگ لی است. انگ لی که ملیتی تایوانی‌-آمریکایی دارد پیش از این کارگردانی فیلم‌های مثل حس و حساسیت (Sense and Sensibility 1995)، ببر خیزان، اژدهای پنهان (Crouching Tiger, Hidden Dragon 2000)، هالک (Hulk 2003)، کوهستان بروکبک (Brokeback Mountain 2005) را برعهده داشته. لی در سال ۲۰۰۵ برای اولین بار اسکار بهترین کارگردانی را برای فیلم کوهستان بروکبک دریافت کرد. قبل و بعد از آن هم مدام در جشنواره های دیگر نامزد و برنده‌ی جایزه بهترین کارگردانی شد. به طوری که او تنها فرد آسیایی است که توانسته هر سه جایزه ی معتبر اسکار، گلدن گلاب و بفتای بهترین کارگردانی را دریافت کند. همچنین وی تنها کارگردانی است که توانسته دو بار برنده‌ی خرس طلایی جشنواره بین المللی فیلم برلین شود. زندگی پای بعد از ۷ سال اولین فیلمی بود که اسکار بهترین کارگردانی را دریافت کرد اما اسکار بهترین فیلم را نه، جالب تر اینکه ۷ سال قبل لی با کوهستان بروکبک این کار را انجام داده بود.

زندگی پای از روی کتابی به همین نام نوشته یان مارتل اقتباس شده است. حداقل ۵ ناشر لندنی حاضر به چاپ این کتاب نشدند تا اینکه سرانجام یک ناشر معروف کانادایی به کتاب او اعتماد کرد و آن را در سال ۲۰۰۱ منتشر کرد. کتاب زندگی پای علاوه بر اینکه تاکنون بیش از ده میلیون نسخه فروخته، توانست جایزه های مختلفی از جمله جایزه ی من بوکر۲۰۰۲، آسیا پاسیفیک ۲۰۰۴ را نصیب یان مارتل کانادایی کند. داستان کتاب در مورد پای فرزند یک صاحب باغ وحش در هندوستان است که در شانزده سالگی همراه خانواده‌اش از هند به طرف کانادا کوچ می‌کند. خانواده پای در قسمت بار یک کشتی ژاپنی در کنار جانوران باغ وحش به سمت خانه جدید سفر می‌کنند. در میانه راه کشتی غرق می‌شود و پای خودش را در قایق نجاتی به همراه یک کفتار، یک اورانگوتان، یک گورخر زخمی و یک ببر بنگال دویست کیلوگرمی تنها می‌بیند. بعد از چند روز فقط پای باقی می ماند و ببری که ریچارد پارکر نام دارد. ادامه شرح ۲۲۷ روز گمشدگی پای در دریا است. و تلاشش برای هم زیستی مسالمت آمیز با ببر و رسیدن به خشکی و نجات پیدا کردن.

کمپانی فاکس قرن بیستم در ابتدا کارگردانی این فیلم را به ام نایت شیامالان (M. Night Shyamalan) کارگردان هندی آمریکایی تبار سپرد. در کارنامه‌ی وی فیلم‌های موفقی مثل حس ششم و نشانه ها به چشم می‌خورند. وی به علت ساخت فیلم های دیگر از کارگردانی این فیلم خط خورد. بعد از آن آلفونسو خوارون به عنوان کارگردان انتخاب شد. اما در سال ۲۰۰۵ وی هم شروع به ساخت فیلم دیگری کرد و فاکس قرن بیستم ژان پیر ژونه را به عنوان کارگردان معرفی کرد. او که با ساخت فیلم آملی(Amélie) به شهرت جهانی رسیده بود بعد از مدتی مثل دو نفر قبلی کنار کشید و در نهایت سال ۲۰۰۹ آنگ لی به عنوان کارگردان انتخاب شد. لی کارش را با چند ماه وقفه، به خاطر بودجه ای که درخواست کرده بود شروع کرد. وی برای نقش پای در این فیلم از ۳۰۰۰ نفر تست بازیگری گرفت و در نهایت نقش به پسری که فقط به اصرار برادرش شرکت کرده بود رسید! سورج شرمای ۱۷ ساله که به جز این فیلم هیچ سابقه‌ی بازیگری ای در کارنامه اش ندارد. بازیگران نقش های دیگر از جمله تابو(مادر پای)، عرفان خان(پای بزرگسال)، ژرار دوپادیو(آشپز) هم بعد از سورج شرما انتخاب شدند. قرار بود توبی مک گوایر(همان پیتر پارکر در نخستین سه گانه‌ی اسپایدر من) در نقش نویسنده ظاهر شود. فیلمبرداری نقش وی هم انجام شد اما لی عقیده داشت مک گوایر برای این نقشِ کوچک، خیلی بزرگ است و برای بیننده یک حواس پرتی به حساب خواهد آمد، بنابراین قسمت هایی که وی بازی کرده بود را دوباره با بازیگر دیگری ضبط کرد.

زندگی پای اولین بار در پنجاهمین جشنواره ی فیلم نیویورک نمایش داده شد و از آن به بعد اکران جهانی اش را آغاز کرد. از همان اوایل ساخت حتی سایت های دسته دو و سه سینمایی هم این فیلم را یکی از فیلم های کنجکاوی برانگیز سال می‌دانستند. بعد از اکران، فیلمی که با بودجه‌ی ۱۲۰ میلیون دلاری (که بیشترش به خاطر جلوه های ویژه بود) ساخته شده بود فروش ۶۰۴ میلیون دلاری را تجربه کرد و علاوه بر استقبال عمومی توانست نامزد دریافت ۱۲۷ جایزه ی مختلف از جشنواره های سراسر دنیا شود که تاکنون ۵۵ تای آن ها را دریافت کرده. همچنین در ۱۱ رشته نامزد دریافت جایزه ی اسکار شد. بعد از ۸ سال انگ لی توانست برای بار دوم برنده‌ی اسکار بهترین کارگردانی شود و تعداد اسکارهای فیلم را به عدد ۴ برساند، زندگی پای با ۴ اسکار موفق ترین فیلم در اسکار ۲۰۱۳ بود. همچنین توانست در کنار جایزه های متعددی که برای فیلمبرداری و جلوه های ویژه کسب کرد گلدن گلاب بهترین فیلمنامه‌ی اقتباسی را هم دریافت کند.

زندگی پای توسط بسیاری از منتقدین دنیا تحسین شد. ۸۸ درصد منتقدین راتن تومیتوز نقدهای مثبتی در تحسین فیلم نوشتند و میانگین نمره‌ی ۸ از ۱۰ به آن دادند. در متاکریتیک زندگی پای نمره‌ی ۷۹ از ۱۰۰ گرفت و از ۴۵ نقدی که بر آن نوشته شده ۳۷ نقد مثبت و ۷ نقد خنثی بر آن نوشته شده و این نشان دهنده‌ی استقبال خوب منتقدین از این فیلم است. راجرت ایبرت منتقد معروف مجله شیکاگو سان تایمز ۴ از ۴ ستاره به فیلم داد و آن را دستاوردی اعجاب انگیز از نظر داستان گویی وجنبه های بصری خواند و آن را یکی از بهترین فیلم های سال نامید. منتقدین زیادی هم استفاده‌ی فیلم از تکنولوژی سه بعدی را بسیار به جا و شگفت انگیز دانستند. حتی به فیلم لقب آواتار دوم هم داده شد. جیمز کامرون زندگی پای را بعد از آواتار بهترین فیلم سه بعدی ساخته شده دانست. در کنار این تحسین ها نقدهایی هم بر فیلم وارد شد، از جمله اینکه فیلم با استفاده از روایت عالی ای که دارد متاسفانه در پایان باعث می‌شود بیننده به تمام چیزهایی که دیده شک کند و بین دروغ و واقعیت مردد بماند. با این حال راسل کرو در توییترش این فیلم را شگفت انگیز و بسیار زیبا خواند، آنا هث وی برند‌ه‌ی اسکار نقش مکمل زن امسال هم فیلم را یکی از فیلم های مورد علاقه اش خواند. حتی باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا که به همراه دخترش ساشا کتاب را خوانده بود بعد از اینکه مستقیماً نامه ای برای یان مارتل فرستاده بود حالا بعد از دیدن فیلم از آن هم تعریف کرد.

گذشته از این ها آیا شما به خدا اعتقاد دارید؟ اگر ندارید چه چیزی باعث خواهد شد تا اعتقاد پیدا کنید؟ فرض کنید ۲۲۷ روز تنها روی یک اقیانوس شناور باشید. آیا به جز خدا می‌توانید به کس دیگری پناه ببرید؟ این شاید دم دستی ترین دلیل اهل دین برای اثبات خدا به کسانی است که می‌پرسند چگونه باید باور داشته باشیم خدا وجود دارد؟ دلیلی که منطقی است و در فیلم و کتاب زندگی پای به شکلی که تا به حال هیچ کس به آن نپرداخته، به آن پرداخته می‌شود. پیش از این فیلم هایی مثل دور افتاده (Cast Away2000)، رابینسون کروزوئه (Robinson Crusoe 1997)، اسب سیاه (The Black Stallion 1979) و دنیای آب (Waterworld 1995 ) با موضوعی مشابه ساخته شده بودند و هر کدام به موفقیت هایی هم رسیده بودند. اما زندگی پای بیشتر از اینکه به تنهایی یا چگونگی زندگی در شرایط سخت بپردازد به باور فطری انسان به خدا و پرستش او می پردازد. پای که در طول زندگیش به خداهای مختلفی علاقه داشته درگیر سفری می‌شود که نه فقط باعث می‌شود خودش به خدا اعتقاد پیدا کند بلکه هر کسی هم که داستانش را بشنود ایمان خواهد آورد! موضوع کتاب و فیلم طوری است که مخصوصاً در کشور ما آدم را یاد فیلم های شعاری و کلیشه ای و خسته کننده می‌اندازد. فیلم‌هایی که نه تنها هیچ اعتقادی در بیننده به وجود نمی‌آورند بلکه آن یک ذره شک بی خدایی را هم تبدیل به یقین می‌کنند! اما زندگی پای اصلاً اینطور نیست. زندگی پای همانطور که از اسمش پیداست داستان یک زندگی است. زندگی پسری که از همان ابتدا دوست دارد خودش زندگی را تجربه کند و بتواند برای پرسش هایش پاسخ های قانع کننده ای پیدا کند. پای جوان خوش قلب و کنجکاوی است که در کودکی به تمامی ادیان علاقه نشان می‌دهد، از شنیدن داستان خدایان هندو لذت می‌برد، به شخصیت حضرت مسیح علاقه نشان می‌دهد، با نماز خواندن احساس آرامش می‌کند و در واقع در تمام ادیان خدای بزرگ را می‌بیند. از همان ابتدا پای شخص عجیبی است که با پدر و مادرش فرق دارد. پدرش دین را تاریکی و علم را برتر از دین می‌داند. وی همچنین به پای یاد می‌دهد که حیوان ها فقط به غریزه شان اعتماد می کنند و احساسات ندارند. پای در طول فیلم به بلوغ می‌رسد، نه تنها بلوغ سنی بلکه بلوغ فکری. او به حرف ها و باورهای عادی اطرافش شک دارد، شک از لحاظی که آن‌ها را به اندازه‌ی کافی قانع کننده نمی داند. برای همین در عین حالی که مثلاً اسلام فقط الله را خدا می داند او وقتی مسلمان شده برخلاف باورهای اسلام به خداهای دیگر هم علاقه دارد و آن ها را پرستش می‌کند. گذشته از این ها همه‌ی ما می‌دانیم که رابطه‌ی نزدیکی بین طبیعت و خدا وجود دارد. بسیاری حتی دلیل وجود خدا را همین طبیعتی می دانند که انگار یک سازنده دارد. انگ لی هم در این فیلم به باورهای درونی انسان ها تکیه کرده، ریسک زیادی انجام داده و حتی قبل از ساخته شدن آواتار تصمیم گرفته تا زندگی پای را سه بعدی بسازد. با استفاده از تکنیک سه بعدی و جلوه های ویژه طبیعت و نماهایی خلق کرده که فقط دیدنشان می‌تواند انسان را مسحور زیبایی و عظمت خدا کند چه برسد به اینکه این وسط پای هم وجود داشته باشد. ریچارد پارکر که همان ببر است یک شخص واقعی بوده که ناخدا دادلی و دو بازمانده دیگر کشتی مینوییت که به استرالیا در حرکت بود پس از غرق شدن کشتی و ۱۶ روز سرگردانی در دریا او را کشتند و خوردند. همچنین ریچارد پارکر نام یکی از شخصیت های داستانی است که ادگار آلن پو چهل سال قبل از غرق شدن مینوییت نوشته بود. رمانی بنام “ماجراهای آرتور گوردون پیم”. در این داستان، کشتی پیم و دوستش واژگون می‌شود و آن ها روی بدنه کشتی با شخص سومی باقی می‌مانند. عاقبت پیم و دوستش نفر سوم را به قتل می‌رسانند و می‌خورند. نام این مرد ریچارد پارکر بود و این داستان متعلق به ۴۰ سال پیش از قتل ریچارد پارکر واقعی بود. در هر دو داستان (واقعی و خیالی) ریچارد پارکر یک قربانی است که توسط هم نژادهایش خورده می‌شود. اما ریچارد پارکرِ لی و مارتل ببری است که نه تنها به پای کمک می‌کند تا زندگی کردن روی دریا را یاد بگیرد بلکه در این مدت همدمی هم داشته باشد. بعد از دیدن فیلم واقعاً شگفت‌زده خواهید وقتی بفهمید ۸۶ درصد نماهایی که از ریچارد پارکر در فیلم دیده اید در واقع کامپیوتری بوده اند و یک ببر واقعی فقط ۲۳ سکانس در فیلم بازی کرده، از جمله سکانس تأثیر گذاری که ریچارد پارکر بدون کمک پای نمی‌تواند وارد قایق شود. در واقع سورج شرما هیچوقت با یک ببر روی قایق تنها نبوده. لی و گروهش بیش از دو ماه و نیم درون بزرگترین مخزن موج ساز دنیا با ۱٫۷ میلیون گالن آب به سر بردند تا توانستند سطح اقیانوس را برای فیلم بسازند! لی حتی برای اینکه بتواند جزئیات دقیقی در فیلم بگنجاند با استیو کالاهان، کسی که ۷۶ روز به تنهایی در اقیانوس سرگردان بود صحبت کرد و از او مشاوره گرفت. در کنار لایه های مذهبی و فلسفی کار، لی و فیلمنامه نویسش دیوید مگی بهترین انتخاب ممکن را برای روایت کار انتخاب کرده اند. علاوه بر فلاش بک های چشم‌گیر، دیالوگ هایی برای عرفان خان و سورج شرما انتخاب کرده اند که تم کمدی وار فیلم را حفظ کنند. این تم کمدی تا آخرین لحظه در فیلم جاری است و یکی از دلایلی است که گذر زمان را هنگام تماشای فیلم فراموش می‌کنید. بسیاری از ما وقتی فیلمی را در سینما تماشا می‌کنیم در مورد خنده های بیجای بعضی تماشاگران حیران می‌شویم و دلیل خنده شان را اصلاً نمی‌فهمیم. اما انگ لی خیلی هوشمندانه این بلا را شاید سر تمام بینندگانش آورده، طوری که در بعضی سکانس‌های کاملاً احساسی و عاطفی آدم خنده اش می‌گیرد اما به خودش سقلمه می‌زند که نباید بخندی، بحث خیلی هم جدی است! در کنار طبیعت و روایت جذاب و سرزنده‌ی فیلم چیزی که نمی‌توان آن را نادیده گرفت نماهای زیبا و چشمگیری است که می‌توانیم تمام جزئیات یک میزانسن را در آن ببینیم. کلودیا میرا کاری فراتر از حکایت عجیب بنجامین باتن در سال ۲۰۰۸ انجام داد و توانست همانطوری که خیلی‌ها حدس می‌زدند اسکار بهترین فیلمبرداری را برای زندگی پای بدست بیاورد. علاوه بر این ها از موسیقی عرفانی و سحرآمیز مایکل دانا هم نمی‌توان گذشت و به راستی یکی از دلایل القای حس دلپذیر فیلم همین موسیقی آرامش بخشی است که دارد. مایکل دانا هم برای موسیقی این فیلم برنده‌ی اسکار شد. هرچند حاشیه هایی برای موسیقی این فیلم و قطعه‌ی لالایی پای که نامزد قطعه ی اورجینال سال شده بود پیش آمد و یک موسیقیدان هندی باور داشت ۸ خط اول این قطعه ترجمه ی کلمه به کلمه‌ی آهنگ او به مالزیایی است!

اما مهمترین جنبه ی فیلم که روی آن مانور خیلی زیادی داده شده پایان بندی کار و تفاوت آن با پایان بندی کتاب است. یک دسته اعتقاد دارند داستانی که ببر دارد چیزی است که واقعاً اتفاق افتاده و یک دسته می‌گویند داستانی که پای برای مامورین ژاپنی بیمه تعریف می‌کند واقعی است. چه داستان اول درست باشد چه دوم، پای به گفته‌ی خودش سختی‌های بسیاری کشیده. او در پایان از نویسنده می‌پرسد که کدام داستان را ترجیح می‌دهد؟ نویسنده هم پاسخ می دهد که داستان اول، داستانی که ببر دارد. این پرسش و پاسخ آدم را یاد فیلم ماهی بزرگ(۲۰۰۳ Big Fish) تیم برتون می‌اندازد. فیلمی که از جهاتی مشابه زندگی پای و نتیجه و پیام آن است. مرد جوانی به داستان های شگفت انگیزی که پدرش برایش تعریف می‌کند شک پیدا می‌کند و حالا که بزرگ شده آن ها را واقعی نمی‌داند. در انتها وقتی پدر رو به مرگ است مرد جوان قضایا را آنطور که پدر برایش تعریف کرده می‌بیند. یک جای آن فیلم پزشک از مرد جوان می‌پرسد که کدام داستان را ترجیح می‌دهد؟ معمولی به دنیا آمدن؟ یا آنطور با آب و تاب و جذابیت که پدرت تعریف می‌کند؟ و این همان نقطه ای است که مرد متوجه قدرت قصه گویی و باورهای پدرش می‌شود. در زندگی پای هم این همان نقطه‌ی مشابه است. جایی که بیننده باید خودش انتخاب کند چه چیزی را ترجیح می‌دهد. دقت کنید که ترجیح می‌دهد و نه اینکه بگوید کدام داستان به نظرش واقعی است. حتی بعد از اینکه پای داستان دوم را برای مامورین ژاپنی بیمه تعریف می‌کند نویسنده تک به تک آدم هایی که پای در بازگویی داستانش با حیوانات جابجا کرده را نام می‌برد. خیلی ها این دیالوگ را اضافه می‌دانند و بر این عقیده هستند که لی باید به فهم بیننده اعتماد می‌کرد. اما شاید دلیل وجود این دیالوگ ایجاد یک قطعیت و باورپذیری بیشتر برای داستان اول است. اگر یک مرحله جلوتر فکر کنیم لی و مارتل هر دو هدفشان ایمان آوردن مخاطب به وجود خداست. اما اشتباهی که خیلی ها مرتکب می‌شوند این است که فکر می‌کنند باید دنبال خدا بگردند، در صورتی که باید دنبال ایمان و اعتقاد گشت. لی و مارتل به باوری در کارهایشان می‌پردازند که حتی اگر وجود خدا را یا اثبات یا رد کند باز هم وجود دارد. باوری که می‌توان آن را پیام اصلی فیلم و کتاب خواند، باوری که در ذات و فطرت انسانی است. بعد از اینکه نویسنده می‌گوید داستانی که داخلش ببر دارد را ترجیح می‌دهد پای به او می‌گوید: قضیه‌ی اعتقاد داشتن به خدا هم همینطوری است. شاید به تعداد بیننده های فیلم بتوان از این جمله برداشت کرد اما چیزی که به نظر می‌رسد پای روی آن تاکید داشته باور است. چیزی که خود انسان ترجیح می‌دهد باور کند. به قول معروف خیلی ها دروغ شیرین را به حقیقت تلخ ترجیح می‌دهند. حتی اگر حقیقت تلخ این فیلم داستان خشونت بار دوم باشد باز هم بسیاری از مخاطب ها ترجیح می دهد دروغ شیرین و داستانی که ببر دارد را باور کنند. شاید این نوشته را نتوان با جمله‌ی بهتری به جز این به پایان برد که در مورد خدا هم قضیه همینطور است!

نویسنده: امین شیرپور

منبع: چوک

 

 

[nextpage title=”دو نگاه به « زندگی پای» ساخته‌ی آنگ لی: پای استدلالیون چوبین بود…”]

 

داستان زندگی پای پاتل از کودکی روایت می­شود. او در محیط زندگی­شان یعنی هندوستان با انواع و اقسام ادیان و مذاهب روبه­روست. اما حادثه­ای که برایش پیش می­آید باعث می­شود مدت زیادی را در دریا سرگردان بماند و ایمانش به خداوند محک سختی بخورد.

مهرزاد دانش: به عنوان یک علاقه‌مند به موضوع‌های دینی و ایمانی، یکی از دغدغه‌های مهم سینمایی‌ام، چگونگی طرح این نوع مسائل روی پرده‌ی سینما است. زندگی پای، فارغ از برخی زیاده‌روی‌ها در کم‌وکیف فضاهایی که وابسته به جلوه‌های ویژه‌ی حیرت‌انگیز گرافیکی‌اش است، این دغدغه را به شکلی بسیار هنرمندانه مطرح کرده و با تشبیه حس و ادراک دینی به نوعی مکاشفه در جهان هستی که می‌تواند روندی دراماتیک و داستانی هم داشته باشد، دیگران را در پذیرش راست و دروغ آن مخیر ساخته است. شاید این تشبیه برای یک ماتریالیست چندان قابل‌درک نباشد، اما برای مخاطبانی که در لحظات مختلف زندگی‌شان، لذت مواجهه یا درک فرایندی الهی را تجربه کرده‌اند، معنابخشی دراماتیک به پدیده‌های عالم، برداشتی دقیق از یک حس مذهبی ناب به شمار می‌آید؛ حسی که شاید ترجمانش به واژگانی قابل‌فهم و قابل‌باور برای دیگران به‌‌ همان دشواری گفتنی باشد که جناب سعدی به مثابه گنگی خواب‌دیده، برای خلقی عاجز از شنیدن داشت.

پای قصه‌ی فیلم، در درک جهان معنا، از پای چوبین استدلالیون دوری می‌کند و تفسیرش را از معجزه و کرامت و لطف ساحت‌های متعالی هستی، با تمثیل از ببر و قایق و دریا و جزیره شکل می‌دهد؛ منتها نه تمثیلی که در فاصله‌ای دور از واقعیت پیرامونی ما قرار دارد، بلکه قصه‌ای که گویی حکایت اصیل حضور ما در این دنیا است.سینمایی که آنگ لی در فیلم آخرش ترسیم می‌کند، یک سینمای ناب ایمانی است و لذت تماشای آن، به‌‌ همان میزان لذت مکاشفات ایمانی است. (امتیاز: ۷ از ۱۰)

ایمان و اومانیسم

هومن داودی:‌ اشاره به وجوه تکنیکی و گرافیکی زندگی پای و قدرت آنگ لی در به تصویر کشیدن فصل‌های نفس‌گیر دریایی (به‌ویژه فصل غرق شدن کشتی) به احتمال زیاد چیزی جز تکرار مکررات نخواهد بود. اما گذشته از این وجوه تکنیکی آن‌چه باعث می‌شودزندگی پای به فیلمی شاخص تبدیل شود، نگاه پر از تساهل و تسامح و کم‌تر دیده‌شده‌ای است که به مقوله‌ی مذهب دارد. سرزمین ۷۲ ملت هندوستان و هم‌نشینی مذهب‌ها و دین‌های مختلف در آن، بستر مناسبی برای بسط این مضمون مترقی در فیلم پدید آورده است. درست است که بخش عمده‌ی فیلم به ارتباط پای با خداوند و گذر او از مرحله‌ی شک به یقین و شکل‌گیری ایمان او به قادر مطلق اختصاص دارد، اما در نهایت و در جهان‌بینی انسان‌گرایانه‌ی فیلم، ایمان به خدا نه به عنوان واقعیتی قراردادی و اجباری، بلکه به عنوان راهی برای بهتر زیستن و آرامش معرفی می‌شود. بر همین اساس نمای پایانی زندگی پای که ترجمان هنرمندانه‌ی این تفکر به سینماست (و مسلماً جایی در کتاب منبع اقتباس فیلم نداشته) به کلیدی‌ترین عنصر برای درک جهان‌بینی آن تبدیل می‌شود. در این نمای پایانی عمق میدان و آب‌ورنگ چشم‌نواز قاب از بین می‌رود تا بعد از اتمام فیلم، جریانی از پرسش‌ها و اندیشه‌ها به ذهن تماشاگر کنجکاو هجوم بیاورد. در واقع هرآن‌چه تا پیش از این در فیلم دیده‌ایم و همه‌ی آن نظربازی‌ها و رنگ‌ها و نورهای خیال‌انگیز، ممکن است حقیقت نداشته باشند و زاده‌ی تخیل پای باشند. اما مسلماً تماشای چنین فیلم و داستانی بسیاز لذت‌بخش‌تر و جذاب‌تر از داستان به‌ظاهر واقعی‌تری‌ست که پای برای مأموران بیمه تعریف می‌کند. به همین ترتیب، ایمان به خدا و آرامشی که در برابر درک حضور یک قدرت برتر در انسان پدید می‌آید، بسی آرام‌بخش‌تر و خواستنی‌تر از دنیایی‌ست که خیال و رؤیا در آن حضور ندارند و همه چیز با منطق‌های علمی و ماتریالیستی سنجیده می‌شود؛ حتی اگر نشود در چنین دنیای رؤیاگونی همه چیز را توضیح داد و تفسیر کرد. این چنین است که آنگ لی در مقام کارگردان با همین یک نمای پایانی و کلیدی، کل جهان‌بینی اثرش را تبیین می‌کند و کاری می‌کند که شنونده‌ی داستان زندگی پای (چه در فیلم و چه در واقعیت)، با اختیار خودش، به وجود خداوند ایمان پیدا کند.

ایراد عمده‌ای که به زندگی پای وارد است نیم ساعت ابتدایی آن و شروع بسیار معمولی قصه و شخصیت‌هاست که به فیلم‌های هندی نوعی نسب می‌برد. برای مثال پای ناگهان این قدرت را پیدا می‌کند که چندصد رقم اعشار عدد معروف «پای» (پی، ۱۴/۳) را از حفظ روی تخته بنویسد؛ بدون آن‌که پیش و پس از آن بسترسازی لازم برای چنین رخدادی صورت گرفته باشد. می‌شود به رابطه‌ی ناتمام و نالازم پای با آناندی هم اشاره کرد که به‌راحتی قابل‌حذف است و تأثیری بر روند ماجراها یا پرداخت شخصیت پای ندارد. با این همه، خروجی نهایی فیلم و تعریف یگانه‌ای که ایمان و دین به دست می‌دهد و نقش هرچند کوچکی که در تقریب مذاهب ایفا می‌کند (و خواهد کرد) باعث می‌شود به‌سادگی این اشکال‌ها را فراموش کنیم. جواهر لعل نهرو می‌گوید: «اگر شاخ­و‌برگ‌های اضافی که اغلب ادیان و مذاهب را پوشانده کنار بزنیم، آن‌چه از ادیان و مذاهب باقی می‌ماند آن قدر شبیه هم است که نمی‌توانیم بین‌شان تفاوتی قائل شویم.» (نقل به مضمون). زندگی پای یکی از مصداق‌های بارز و کمیاب چنین اندیشه‌ای است. (امتیاز: ۷ از ۱۰)

منبع: ماهنامه فیلم – مد و مه اردیبهشت ۱۳۹۲

 

 

[nextpage title=”درباره فیلم «زندگی پای» اثر آنگ لی؛ شناخت طبیعت و عرفان”]

 

آخرین اثر آنگ لی، فیلمی است که در آغاز فصل تعطیلات و اعیاد آمریکا اکران شد. زمان مناسب انتخاب شده برای پخش فیلم، علاوه بر آن‌که در بسیاری از کشورهای دیگر جهان از جمله چین و هندوستان به صورت هم‌زمان انجام شد که دلیل آن نیز جهانی بودن داستان و مفاهیم مربوط به شناخت طبیعت و عرفان است. فیلم بر اساس کتاب پرفروش نویسنده ۵۰ ساله کانادایی «یان مارتر» ساخته شده است؛ کتابی که مارتر برای نگارش آن ده سال پیش، جوایز ادبی بسیاری گرفت؛ از جمله جایزه بوکر انگلیس و … از آن‌جا که محتوای فیلم مذهبی و تمثیلات مربوط به آن است، در تعطیلات مذهبی و اعیاد به اکران عمومی درآمد. محتوای فیلم در ارتباط با اعتقاد بشر به وجود خداوند است، ضمن آن‌که روایتی جذاب از افسانه‌ای ماجراجویانه همراه با کشف شگفتی‌های زیبا و نفس‌گیر طبیعت است. یعنی همه اجزای تشکیل‌دهنده اعیاد و تعطیلات را در خود جمع کرده تا مخاطب را به تفکّر در مورد جهان و جایگاه انسان در کائنات برانگیزد.

مرکزیت محور فیلم «زندگی پای» نوجوانی کشتی ‌شکسته است که بر تخته‌پاره‌ای نشسته و سرگردان بر روی آب‌های اقیانوس شناور است و یک ببر بنگاری به نام «ریچارد پارکر» نیز همراه اوست.

داستان فیلم تمثیلی مذهبی است که در قالب یک حکایت پرداخته شده است. بنابراین فیلم‌ساز اصراری ندارد که مخاطبان، داستان فیلم را باور کنند، اما باورهای عمیق‌تر از قصه فیلم را به تماشاگر یادآور می‌شود. در واقع یک فیلم خوب باید برانگیزاننده عاطفه و تفکر در تماشاگر باشد و فیلمساز هرگز نمی‌تواند با تصویری که تماشاگر از فیلم در ذهن خود دارد، رقابت کند. علاوه بر این، کم و گزیده گفتن، بهتر است از پرگویی. گاهی انسان اشتیاق بیان ندارد و باید جای خالی بگذارد که تماشاگر با تخیلش آن را پر کند. آنگ‌لی و تیم او بخوبی از عنصر آب و اقیانوس استفاده کرده و در این زمینه مهارتی خارق‌العاده از خود نشان داده‌اند. لحظه‌ به لحظه فیلمبرداری به صورت زنده و با خلق و نمایش جزئیات دقیق طبیعی شگفت‌انگیز، تماشاگر کاملاً مجذوب فیلم می‌شود. نکته مهم آن است که فیلم برای تحقق هدف خود، یعنی القای حسّ زیبای طبیعت و جشن پر بار و پر حس و حال آن، مدت‌ها تماشاگر را در مقدمات قصه منتظر نگه‌می‌دارد. قصه فیلم در هند، و در دوردست‌ترین نقاط شرق می‌گذرد. بدین ترتیب فیلم‌ساز ناچار است بطور واقع‌گرایانه کار کند، برخلاف کتاب «یان مارکر» که لحن مستقیم و دقیق و پرتصویری دارد.

فیلم از مزیت آشنایی تماشاگر هندی با موضوع بهره می‌برد و به باورهای مخاطب هندی تعرّض نمی‌کند. «پای» مدام برای دور کردن و رام کردن ببر سرکش در تلاش و تدبیر است، ولی در عین حال می‌داند که زندگی‌اش به زنده‌ نگه‌داشتن ببر نیز وابسته است.

از جاذبه‌های فیلم، بازی «سوراچ شارما» دانش‌آموز دهلیایی است که برای نخستین بار جلوی دوربین قرار می‌گیرد. اگر چه قهرمان فیلم (پای) جوانی هندویی و بزرگ‌شده بنگال است، اما تمثیل‌های مذهبی به‌گونه‌ای در هم تنیده‌ شده است که شخصیت جست و جو گر پای در عین حال می‌تواند هندو، مسیحی و یا حتی مسلمان تصور شود. چالش اصلی برای سازنده اثر، تمثیل‌های مذهبی کتاب نیست، بلکه زنده‌کردن جنبه‌های ماجراجویانه قصّه است که بخوبی از پس آن برآمده‌ است. «آنگ لی» پیش از این تسلّط خود را در فیلم‌سازی حماسی – رزمی با فیلم «ببر خیزان، اژدهای پنهان» نشان داده‌ است. همچنین با ساخت فیلم «کوهستان بروکبک» تسلّطش را در برانگیختن عواطف انسانی نشان داد. می‌توان اذعان کرد که تنوع کار و ژانر‌های تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی فیلم‌های «آنگ‌لی» کاملاً منحصر به فرد است. با نگاهی به فیلم «زندگی پای» می‌توان دریافت که کارگردان آن با چالش‌هایی بسیار دست و پنجه نرم کرده است؛ از فیلم‌برداری روی آب گرفته تا کار کردن با ببر وحشی، بچه، فیلم‌سازی سه بعدی و … که آنگ‌لی براحتی از عهده انجام آن‌ها برآمده است.

در فیلم، خانواده پای که صاحب باغ وحشی در شهر بنگال بوده‌اند، به همراه تمام حیوانات در حال مهاجرت به کانادا هستند. این موضوع مربوط به نیمه نخست فیلم و پیش از طوفان در دریاست. در این قسمت، وقتی که به کتاب می‌نگریم، می‌بینیم که «پای» در ۴۰ سالگی خود، در حال تعریف داستان برای یک خبرنگار است. اما تغییر «پای» به یک پسر بچه در فیلم می‌تواند نوعی شأن نزول باشد و اندکی سیر بیان داستان را تضعیف می‌کند. اگر داستان گیرا و برانگیزاننده در محوریت فیلم نبود، تصاویر غنی به تنهایی نمی‌توانست فیلمی را بر روی دوش خود حمل کند. این پسر ۱۷ ساله، در راه مرد شدن خود (که در واقع طی طریق دین و منطق است) مراحل و منزل‌گاه‌هایی خطرناک را طی می‌کند و بدین ترتیب روح و جان او مورد هدف خطر‌هایی قرار می‌گیرد. اصولاً تماشاگر سکولار فیلم، ادبیات مربوط به طی طریق و جست‌وجوی روحانی را دوست ندارد، چون در آن‌ها از این جهان و کائنات متلاطم همواره یک معنی استخراج می‌شود، در حالی که جست‌وجوها بسیار است و معانی و مفاهیم بیشتر. از فیلم «زندگی پای» جز مفاهیمی که از ذوق تماشاگر بیرون می‌تراود، نیازی نیست چیزی بیشتر توقع‌ داشته باشیم.

نویسنده: محمد حمیدی

روزنامه مردمسالاری

 

 

[nextpage title=”درباره ی فیلمنامه ی زندگی پای”]

 

“زندگی پای” نام رمانی بود که در سال ۲۰۰۱، به قلم یان مارتل به چاپ رسید و در سال ۲۰۰۲ جایزه من بوکر را از آن خود کرد. این کتاب که چهارمین اثر نویسنده اش به حساب می آید، تحت تاثیر رمانی برزیلی نوشته شده است. زندگی پای در داستانی شگفت انگیز، به بیان دریانوردی پرمخاطره ی پسری جوان با یک ببر بزرگسال می پردازد و از این طریق خواننده را به مانند شخصیت اول داستان با خدا آشنا می سازد.

شاید داستان پردازی شگفت انگیز و تخیل زیبای یان مارتل بود که باعث شد کارگردان فیلم های، ببر خیزان اژدهای پنهان، هالک و کوهستان بروکبک که اسکار بهترین کارگردانی را نیز در کارنامه دارد، اقتباسی سینمایی از این اثر را به مجموعه آثار خود اضافه کند.

انگ لی، کارگردان صاحب نام و تایوانی تبار هالیوود، در طول ۱۲۷ دقیقه، با بهره گیری از تکنولوژی سه بعدی و خلق فضایی بکر و تاثیرگذار، مفاهیم کتاب را به بهترین شکل ممکن برای مخاطب خود به تصویر می کشد.

انگ لی و تیم حرفه ایش با بازی گرفتن از حیوانات حقیقی و مخلوط کردن آن با گرافیک کامپیوتری و شبیه سازی های بی نظیر، سکانس های غیرممکنی را تصویر برداری کرده اند و با کمک صداگذاری دقیق و پر از جزییات، تماشاگر را تحت سیطره ی خود درآورده اند. تمام عناصر سینمایی “زندگی پای” در حدی فراتر از استاندارد قرار دارند، صدا، تصویر و حتی فیلمنامه ی بی نقص، جذاب و پرکشش.

فیلمنامه ی این اثر در دو زمان پیش می رود و با تدوینی تاثیرگذار دوران بزرگسالی “پای” و رشد جسمی و فکری از کودکی تا نوجوانی را به هم پیوند می دهد. شاید بتوان از لحاظ موضوع و مفاهیم مورد بحث فیلمنامه نویس، “زندگی پای ” را به دوبخش تقسیم کرد.

نیمه ی دوم

خداشناسی کشتی نشین طوفان زده

خانوداه پای به دلیل مشکلات مالی و دلایل دیگر مجبور به ترک هندوستان می شوند و تصمیم می گیرند مانند کریستف کلمب که به دنبال هندوستان بود، به کشف قاره ی امریکا برسند. آنها همراه با تنها دارایی خود یعنی حیوانات باغ وحش شان با یک کشتی باری، سفری را در اقیانوس پهناور آغاز می کنند، سفری که برای پای، هیچ گاه پایان نیافت.

طوفان کشتی عظیم و خدمه اش، خانوداه پای و بسیاری از حیوانات را به قعر اقیانوس می کشاند و حالا پای در یک قایق نجات بزرگ با چند حیوان دیگر تنهاست و تلاش خود را برای بقا آغاز می کند. گورخری با پای شکسته، اورانگوتانی که فرزند خود را گم کرده است، کفتاری وحشی و بعد از مدتی، یک ببری بنگال بزرگسال که زمان زیادی را به علت داروهای آرامبخش به خواب رفته بود.

نیمه ی اول

پلورالیسم، جمع اضداد

با تصاویری از طبیعت باغ وحشی در هندوستان همه چیز آغاز می شود، نویسنده ای کانادایی به ملاقات “پای” آمده است تا داستان زندگی او را بشنود، “پای” مردی است حدودا چهل ساله و جاافتاده که آرامش و حالت خاص چهره ی “عرفان خان” بازیگر خوب هند، نفوذ شخصیت او در مخاطب را بیشتر می کند.

از همان دقایق ابتدایی و بودن مقدمه چینی، پای به بیان سرگذشت خود می پردازد. از فلسفه نام عجیب و غریبش تا آن سفر شگفت انگیز. فضای اثر غرق در حس و حال فانتزی و داستان پردازی شاداب و کودکانه ای است که از چاشنی فلسفه بی بهره نمانده است.

پیسین مولیتور نام استخری فرانسوی است که تفرجگاه مورد علاقه دوست پدر پای بوده است و به همین دلیل نام او پیسین مولیتور پاتل انتخاب شده است. او در مدرسه بابت این اسم عجیب مورد تمسخر قرار می گرفت و برای خروج از این وضعیت لقب جدید خود را بر سر هر کلاس برای دانش آموزان شرح می داد. پای همان عدد پی، نسبت میان محیط دایره و قطر آن، بالاخره پای عدد پی را با تمام اعشارش حفظ کرد و سر کلاس ریاضی نام جدید خود را به ثبت رساند.

علت اصلی اشتیاق نویسنده کانادایی برای شنیدن سرگذشت پای، ایمان آوردن به خداست و همین اشتیاق باعث می شود، پای خاطراتش را به شناخت خدا و خدایان آغاز کند.

از همان ابتدا، بعد از دعا خواندن و آمین گفتن پای، بر سر میز غذا، در پاسخ تعجب نویسنده، می گوید که یک هندوی کاتولیک است و جرقه تفکر پلورالیسم یا تکثر گرایی دینی را در فیلم روشن می سازد.

پای بر خلاف پدر و مادر سکولارش، از همان کودکی به دنبال شناخت معبود خود بوده و کار را با خدایان بی شمار هند آغاز می کند، سی و سه میلیون خدا که هر یک داستان و افسانه خود را دارند.

پس از دین هندو و در اوایل نوجوانی به کلیسا پا می گذارد و کشیش را وادار می کند تا به سوالاتش در چرایی قربانی شدن پسر خدا پاسخ دهد، این گونه او “با دین هندو به ایمان می رسد و از طریق مسیح عشق به خدا را می یابد.” و سرآخر نوبت اسلام است، پای بزرگسال در توصیف اسلام می گوید:

“لحن و حس ادای کلمات من را به خدا نزدیک کرد، در حین اقامه ی نماز، زمینی که لمس می کردم مقدس شده بود و حس برادری و آرامش یافتم”.

لحن فیلم در مقابل اسلام نرم و تعجب برانگیز است و شاید تنها کم لطفی فیلمنامه نویس درقبال اسلام، پرداخت کمتر نسبت به دو دین قبلی باشد. در این لحظه است که اثر به اوج پلورالیسم می رسد، شخصیتی که به زعم خودش یک هندوی مسیحی مسلمان است و در بزرگسالی یکی از مکاتب آیین یهود را نیز در دانشگاه تدریس می کند.

لحن پای در توصیف ادیان و روند فیلم تا پایان این مفهوم را می رساند که “مهم نیست دین تان چیست یا چه تفکری دارید، تنها مسئله این است که به خدا یا خدایان ایمان بیاورید و رستگار شوید.”

به عقیده ی پای “ایمان خانه ای با اتاق های متعدد است که در هر طبقه چند اتاق به تردید اختصاص دارد و تردید باعث زنده ماندن ایمان می شود”. بخش دوم این سخن همانند سخن شهید مطهری قابل قبول است، شک معبر خوبی است ولی مسکن خوبی نیست. اما بخش اول تاکید نهایی شخصیت اول فیلم بر پلورالیسم است.

شباهت قایق نجات به کشتی نوح(ع) مسئله است که توسط خود پای خطاب به اورانگوتان بیان می شود، به آرک پای خوش آمدی، آرک اصطلاحی است که به کشتی های بزرگ اتلاق می شود و نماد کشتی نوح(ع) است. اما کشتی پای قرار نیست نسل حیوانات را نجات دهد، بلکه باید انسانی را به خدا برساند.

در همان لحظات اول، کفتار گرسنه و وحشی گورخر را می کشد و پس از جدال با اورانگوتان عصبانی او را نیز غذای خود می سازد. خون پای به جوش می آید و تصمیم به قتل کفتار می گیرد، اما هنگام حمله به او با فیلمبرداری سه بعدی و کادربندی شگفت انگیز، ببر بنگال طوری از زیر حفاظ ضد آب قایق به سمت کفتار می پرد که انگار از درون پای به بیرون جسته است و کفتار را خوراک خود کرده.

از اینجا خط وصل میان پای و ببر آغاز می شود، ببر که بر اثر یک اشتباه اداری، نام شکارچی اش را از آن خود کرده، ریچارد پارکرد نامیده می شود. ظاهری انسانی برای خوی وحشی و طغیانگر او در مقابل نام عجیب پای و قلب آرام و انسانیتش، انگار این دو موجود مکمل یکدیگرند اما هیچ گاه با هم یکی نمی شوند.

طراحی قایق و کلک دست ساز پای، که با یک طناب به قایق بسته شده تا از ببر دور باشد، گویای این مطلب است، تاکید های دوربین بر نمای فوقانی قایق هم دلیل دیگر این ادعاست، نیمه سرخ قایق در مقابل نیمه ی سفید که بر اثر پارچه ضدآب کشیده شده بر سطح آن به وجود آمده است. هنگامی که پای روی پارچه سفید است، در اوایل کار ریچارد پارکر در زیر آن جا خوش کرده و پنهان است اما در اواخر کار و وقتی با شناخت بهتر خدا و کشف حقایق، پای نیمه خود را بهتر می شناسد، ببر در نیمه دیگر قایق و در مقابل اوست.

هر چه در نیمه اول تاکید بر پلورالیسم بود، در نیمه دوم مفاهیم و نماد های هندو به وفور یافت می شود، از جمله ی آن می توان به ماهی شکار شده توسط پای اشاره کرد که پس از گریه برای این شکار، ویشنو را شکر می گذارد. “ویشنو دومین ایزد از ایزدان سه گانه هند و جنبه نفوذگر و حفاظت گر خداوند است.

او که به اقیانوس ها تکیه زده و آفرینش را استوار می دارد”. حفاظت ویشنو در جای دیگر در شکل یک جزیره حلول می کند، جزیره ای اعجاب انگیز که از دور شبیه انسانی خوابیده است، درست همانند مجسمه ویشنو در اتاق دوران کودکی پای، جزیره ای که به او وقت استراحت داد اما ویژگی شگفت آن باعث شد پای به سفر خود ادامه دهد.

جزیره در روز نعمت می داد، آب شیرین و گیاه که غذای پای گیاه خوار بود و میرکت ( پستانداران کوچک و بی آزار ) به عنوان غذای ریچارد گوشتخوار، وشب هر آنچه داده بود را پس می گرفت. آب شیرین اسید می شد و ماهی ها را تجزیه می کرد و گیاهان گوشتخوار می شدند و انسان ها را به کام خود می کشاندند.

بازپس گیری نعمات در جزیره باعث نرسیدن پای به سکون و وادار کردن او به حرکت شد، درست مانند نیمه دومش، یعنی ریچارد که به گفته ی خود او “ترس از ببر من را هشیار نگاه می دارد و برآورده کردن نیاز هایش به زندگی ام هدف می دهد”، این رویکرد خیر و شر و دوگانگی در همه ی مفاهیم فیلم لحاظ شده است، از قایق سفید و قرمز گرفته تا جزیره.

هر چند “زندگی پای” پر است از نقاط اوج فراوان اما شاید بهترین آن ها را بتوان سکانس مناجات با خدا در طوفان دانست، آن جا که پای بعد از دیدن بارقه ای از نور خورشد، در میان طوفان عظیم احساس می کند خدا را دیده و تلاش می کند پارچه سفید را که تنها مرز میان او و نیمه ی دیگرش بود بردارد و این کشف را به او نیز نشان دهد.

اما ببر وحشی از این وضع به شدت ترسیده و قدرت تحمل این کشف را ندارد، پس پای دوباره پارچه را به حالت اول برمی گرداند. بعد از آن طوفان و شناخت خدا، آرامش بر رابطه ی میان ببر و انسان حکم می شود و پای با از دست دادن تمام آذوقه و متعلقات اش برای وصل به خدا آماده می شود، وی خطاب به ببر می گوید: “ما هر دو در باغ وحش توسط یک ارباب بزرگ شدیم، حالا اینجا تنهاییم و یتیم و آماده ایم تا با ارباب نهاییمان روبه رو می شویم”

“زندگی پای” با بودجه ای ۱۲۰ میلیون دلاری توسط کمپانی قرن بیستم در سال ۲۰۱۲ تولید شد و با بازی خوب سوراج شرما که بار بخش اصلی فیلم را به دوش می کشد و همچنین قوت در همه ی موارد، می توان نامزدی یازده اسکار را حق تیم تولید دانست.

شاید ذکر این نکته نیز جالب توجه باشد که در سال ۲۰۱۰، باراک اوباما در نامه ای مستقیم خطاب به یان مارتل، رمان زندگی پای را “اثبات شگفت انگیزی از وجود خدا و نمایش قدرت داستان گویی” توصیف کرد!

هرچند پلورالیسم و دیگر مفاهیم فیلم زندگی پای، مورد پسند جامعه ما و دین مبین اسلام نیست، اما در سینمایی که این رزوها غرق در افکار ماسونیسم، اومانیسم، آتتئیسم و هزار فرقه ی عجیب و غریب دیگر است، و همچنین پیوسته در تلاش است تا با مفاهیم مادی گرایانه انسان را از خدا و مذهب دور نگاه دارد، شاید بتوان زندگی پای را یک پدیده با ارزش و ستودنی به حساب آورد.

با این وجود نباید فراموش کرد که خدا و دین در زندگی پای محدود به ایمان می شوند و چاره ای برای فرار از مشکلات و تحمل سختی ها، در کنار زندگی روزمره. این نوع نگاه به خدا، همان “خدای رخنه پوش” نیوتن است، که این بار در غالب هالیوود حلول کرده است.

منبع: هفته‌نامه فرهنگی سایبری رویکرد

 

 

[nextpage title=”نگاهی به فیلم زندگی پای”]

 

در فیلم زندگی پای دو نکته اساسی و قابل توجه وجود دارد که هر دوی آنها به فیلمنامه و در واقع به رمان یان مارتل که فیلم بر اساسی آن ساخته شده مربوط می شود. برای بررسی هر دو نکته باید به شخصیت اصلی فیلم و رویدادهای ابتدای فیلم، خصوصا چرایی و چگونگی بیان سرگذشت پای برای نویسنده ای که به سراغ او آمده، توجه کامل شود.

فیلم Life of Pi(زندگی پای) محصول ۲۰۱۲ و به کارگردانی آنگ لی، که در اسکار حضور داشت و جایزه بهترین جلوه های ویژه را به خود اختصاص داده است به تازدگی از پرده نقره ای پایین آمده و با انتقاد های جدی روبرو شده که بخشی از این انتقاد ها در ادامه از نظرتان می‌گذرد:

پدر پای تصمیم می گیرد به همراه همسر و فرزندانش بوسیله کشتی و برای بهبود زندگی خانواده و نیز باغ وحش خود، هند را به مقصد کانادا ترک کنند. خانواده پای به همراه حیوانات باغ وحش سوار بر کشتی شده و به سمت کانادا حرکت می کنند؛ اما در اثر طوفان کشتی به همراه تمام مسافران آن غرق می شود و تنها پای و چهار حیوان دیگر (کفتار، اورانگوتان، گورخر و ببری بنام ریچارد پارکر) که خود را به یک قایق رسانده اند نجات پیدا می کنند. کفتار، گورخر و اورانگوتان را کشته و ببر کفتار را می کشد و پای همراه با ببر در دریا سرگردان می شود …

در فیلم زندگی پای دو نکته اساسی و قابل توجه وجود دارد که هر دوی آنها به فیلمنامه و در واقع به رمان یان مارتل که فیلم بر اساسی آن ساخته شده مربوط می شود. برای بررسی هر دو نکته باید به شخصیت اصلی فیلم و رویدادهای ابتدای فیلم، خصوصا چرایی و چگونگی بیان سرگذشت پای برای نویسنده ای که به سراغ او آمده، توجه کامل شود.

در ابتدای فیلم شخصیت پای توسط خود او و با بیان خاطرات گذشته اش برای کاراکتر نویسنده شروع به پرداخت می شود. در این میان نویسنده به پای می گوید که “ماماجی” (مربی دوران کودکی پای) به او گفته است که پای قصه ای بسیار جالب دارد و نویسنده با شنیدن آن به خدا ایمان خواهد آورد؛ نکته اولی که در فیلم وجود دارد مسئله ایمان به خداست.

در ادامه آشکار می شود که پای به چهار دین مختلف اعتقاد دارد. او مشخصا خود را یک مسیحی مسلمان هندو می نامد که با توجه به تدریس کابالا در دانشگاه می توان به اعتقاد او به دین یهود نیز رسید. پای اعتقاد دارد که ایمان خانه ای است که اتاقهای زیادی دارد؛ و نکته دوم اینست که شخصیت اصلی فیلم به پلورالیسم دینی معتقد است.

با کنار هم قرار دادن این دو نکته می توان به این مطلب مهم و اساسی رسید که پای سعی دارد با قصه ای که بیان می کند کاراکتر نویسنده را به خدایی که مورد قبول کثرت انگاران است، معتقد سازد و در طول فیلم خصوصا بخش اصلی آن یعنی سفر پای به همراه ببر در دریا، این مطلب که حقیقت مطلق و نجات و رستگاری منحصر در یک دین و مذهب و پیروی از یک شریعت و آئین نیست کاملا مشهود است. و قرار است کاراکتر نویسنده به این مطلب برسد که حقیقت مطلق، مشترک میان همه ادیان است. و ادیان مذاهب، شریعتها و آیینهای مختلف، جلوه‌های گوناگون حق مطلق‌ یا خدا هستند.

جالب این اینجاست که پای این نوع تفکر را بر اساس رابطه استاد و شاگردی به کاراکتر نویسنده و نیز بیننده فیلم القا می کند. در ابتدای فیلم پس از آنکه پای به نویسنده می گوید ایمان اتاقهای زیادی دارد، نویسنده از پای می پرسد: اتاقی برای شک و دودلی هم داره ؟ پای جواب می دهد: “زیاد؛ در هرطبقه. شک بسیار مفیده و ایمان رو زنده نگه می داره. نمی تونی قدرت ایمانت رو تا محک نخوره تشخص بدی” و سپس نام ریچارد پارکر مطرح می شود که به نوعی اساس مسئله شک و دودلی و نیز ایمان به خدا در فیلم است. در ادامه نیز پای قصه خود را بیان می کند.

در انتهای قصه پای، وی به سواحل مکزیک رسیده و نجات می یابد. سپس برای نمایندگان سازمان کشتی رانی ژاپن قصه را تعریف کرده ولی آنها باور نمی کنند و پای قصه دیگری را برای آنها تعریف می کند.این مطلب خود به خود شک و دودلی را در دل کاراکتر نویسنده بوجود می آورد که بالاخره کدام قصه حقیقت دارد؛ و این همان محک زدن ایمان کاراکتر نویسنده در جایگاه شاگرد به سخنان استاد خود است.

البته در فیلم مسئله وجود خدا و ایمان به او با ادله ای محکم و بسیار قاطع مطرح نشده و تنها بر اساس نوعی تمایل احساسی (همچون برخی اندیشه های شرقی همانند بودیسم و تائوئیسم و …) به خود کاراکتر نویسنده و نیز بیننده واگذار می شود؛ که این مسئله هیچگاه نمی تواند بودن یا نبودن خدا را برای همگان اثبات کند.

منبع: سینما پرس

 

 

[nextpage title=”تحلیل داستانی و مذهبی فیلم زندگی پای: زندگی در سایه شک و توهم”]

 

فیلم “زندگی پای”، از آن دست فیلم هایی است که نمی توان به سادگی از سوژه آن چشم پوشی کرد. فیلمی که در آن باید پسر بچه ۱۶ ساله ای را با نام “پای”، و یک ببر بنگال را با نام “ریچارد پارکر” بشناسیم!

فیلم داستانی پیچیده و در عین حال ساده ای دارد! پیچیده از این بابت که به مدد جلوه های بصری و تکنیک های دیجیتالی بسیار پر شاخ و برگ روایت می شود و ساده از این بابت که به دور از این همه هیاهو، رویدادی بسیار خطی و کسل کننده در پشت این همه جلوه ویژه و تکنیک سینمایی نهفته است.

داستان فیلم از کتابی با همین عنوان، نوشته “یان مارتل” اسپانیایی اقتباس شده است. در نگاه کلی می توان خط سیر اصلی داستان کتاب را در روند پیشرفت فیلم هم مشاهده نمود، اما در برخی سکانس ها، آنگ لی (کارگردان تایوانی فیلم) نظرات و دیدگاه های شخصی خود را به داستان افزوده و برداشت های ذهنی خود را از آن داشته است.

طبق یادداشت ابتدایی کتاب، مارتل این داستان را پس از شکست سومین کتابش به رشته تحریر درآورده بود. ماجرای داستان سوم وی در کشور پرتغال روی می داد و او برای این که بتواند اثری خوب و درخور خلق نماید و خود را از بحران شدید مالی که با آن درگیر بود برهاند، عازم هندوستان که کشوری کم هزینه بود می شود. اما علی رغم پیش بینی های او، این داستان هم نهایتا پس از دو سال کار، به اثری بی روح و مرده تبدیل شده و او از ادامه نگارش آن دست بر می دارد.

سپس او برای یافتن سوژه جدید شروع به گردش در هندوستان می نماید و پس از کمی جستجو، در یکی از رستوران های شهر “پوندیچری” با پیرمردی مواجه می شود که ادعا می کند فردی را می شناسد که داستانی بی نظیر دارد که موجب می شود “به خدا ایمان بیاوری”. بدین ترتیب او با مردی که به “پای” معروف است آشنا شده و مقدمات نگارش داستان زندگی او از این طریق فراهم می شود…

در اثر سینمایی این کتاب، آنگ لی، خود مارتل را نیز به عنوان بخشی از این داستان به تصویر کشیده است (البته شاید هم این موضوع واقعا بخشی از داستان باشد!!)

زندگی پای، داستان پسر نوجوانی به نام “پیسین مولیتور پاتل” معروف به پای است که به همراه پدر و مادر و تنها برادرش در باغ وحش شخصی خود در شهر “پوندیچری” هندوستان زندگی می کند و در نهایت عازم سفر دریایی عجیبی می شود.

داستان فیلم با صحبت های نویسنده جوان (مارتل) با مردی هندی تبار (پای در بزرگسالی) درمورد زندگی او آغاز می شود:

مارتل: پس تو در یه باغ وحش بزرگ شدی؟

پای: به دنیا اومدم و بزرگ شدم. در “پوندیچری” که قسمت فرانسوی هندوستان بود. پدرم صاحب باغ وحش بود. من رو با عجله، دکتر خزنده شناسی به دنیا آورد که اومده بود به بزمجه بنگالی سری بزنه. من و مادرم هر دو سالم بودیم اما بزمجه بیچاره فرار کرد و زیر دست و پای یه شترمرغ وحشت زده له شد. راه کارما، مشیت خداوند.

مارتل از پای می خواهد که درمورد سفر شگفت انگیز دریایی اش برای او توضیح دهد، اما پای به او اینگونه پاسخ می دهد که:

مارتل: ماماجی (لقبی که پای به پیرمرد درون رستوران داده بود) بهم گفت که تو بین دریانوردها یه افسانه هستی، درسته؟ تو تنهای تنها دریانوردی کردی؟

پای: آه. من اصلا بلد نیستم دریانوردی کنم. بعلاوه من تنها نبودم “ریچارد پارکر” هم با من بود.

مارتل: ماماجی، اون همه چیز رو بهم نگفته. اون گفت تو داستانی داری که باعث میشه من خدا رو باور کنم.

پای: اون این حرف رو درباره یه غذای خوب هم میزد.

در اینجاست که بیننده تازه با نام ریچارد پارکر آشنا می شود. ببر بنگالی که به گفته پای در سفر عجیب دریایی او همراه وی بوده است. اما نام ریچارد پارکر از کجا آمده و چرا باید ببری را به این نام بخوانند؟

در فیلم درمود علت نامگذاری این حیوان اینطور توضیح داده می شود که:

مارتل: ریچارد پارکر”یه ببر بود؟”

پای: آره. اسمش رو از یه اشتباه دفتری گرفته بود. وقتی که بچه بوده یه شکارچی اون رو که داشته از چشمه آب می خورده، گرفته و اسمش رو می گذاره “تشنه”. وقتی که تشنه خیلی بزرگ می شه اون شکارچی اون رو به باغ وحش ما می فروشه. اما اسمش در لیست دفتر جابجا می شه. اسم شکارچی می شه تشنه و اسم ببر می شه ریچارد پارکر. خیلی به این موضوع خندیدیم و این اسم روش موند.

اما خود مارتل در کتابش درمورد این اسم اینگونه توضیح می دهد:

ریچارد پارکر یک فرد حقیقی و پسرکی ملوان بود که ناخدا دادلی و دو بازمانده دیگر کشتی مینوییت،که به استرالیا می رفت او را خوردند. مینوییت غرق شد و ناخدا و دو همراهش بعد از ۱۶ روز سرگردانی در دریا ریچارد پارکر را کشته، تکه تکه کردند و خوردند! آن ها بعد از نجات به وسیله یک کشتی و بازگشت به انگلیس به جرم قتل محاکمه شدند.

ریچارد پارکر دیگر یکی از شخصیت های داستانی است که ادگار آلن پو (در فیلم به عنوان مرجع به کتابی از این نویسنده اشاره می شود) چهل سال قبل از غرق شدن مینوییت نوشته بود. رمانی بنام “ماجراهای آرتور گوردون پیم”. در این داستان، کشتی پیم و دوستش واژگون می شود و آن ها روی بدنه کشتی با شخص سومی باقی می مانند. عاقبت پیم و دوستش نفر سوم را می خورند… نام این مرد ریچارد پارکر بود و این داستان متعلق به ۴۰ سال پیش از قتل ریچارد پارکر واقعی بود.

در هر دو داستان (واقعی و خیالی) ریچارد پارکر یک قربانی است که توسط همنژادهایش خورده می شود. اما ریچارد پارکر ساخته مارتل و آنگ لی، ببری وحشی و خشن است که همه را می خورد! (درمورد ماهیت این موجود بیشتر توضیح خواهم داد)

داستان فیلم در ابتدا ضرب آهنگ سریعی دارد و خیلی زود کودکی تا نوجوانی پای را نمایش می دهد. یکی از نکات مهم دیگر درمورد شخصیت های داستان نام شخصیت اصلی، یعنی پای است. این نام که درواقع مخفف نام “پیسین مولیتور پاتل” است هم برای خود ماجرایی دارد و به همان پیرمرد درون رستوران، فرانسیس یا به عبارتی ماماجی مربوط می شود. (البته پای، ابتدای کلمات پیسین، پاتل و پارکر هم می تواند باشد!)

پای درمورد این نامگذاری اینطور توضیح می دهد:

مارتل: عجب داستانی… فکر می کردم پدرت یه ریاضی‌دان بوده، بخاطر اسمت.

پای: دست کمی از اون نداره، چون اسم من رو از روی اسم یه استخر شنا برداشتن.

مارتل: یه استخر شنا به اسم “پای” وجود داشته؟

پای: “میدونی، عموم “فرانسیس”، وقتی که به دنیا اومد، آب زیادی توی شش‌هاش بود. میگن که دکترها برای خارج کردن آب شش‌هاش اون رو از قوزک پاش گرفته و چرخونده بود. به این دلیل، سینه‌ی بزرگ و پاهای لاغری داشت. به همین خاطر شناگر ماهری شد. (در داستان این موضوع شوخی برادر پای با او مطرح می شود)

مارتل: فرانسیس واقعا عموته؟ اون گفت که دوست پدرت بوده.

پای: خب، عموی اسمی من بوده، من بهش می گفتم ماماجی. بهترین دوست پدرم. معلم شنام، اون هفته‌ای سه بار باهام تمرین می کرد. درس‌های اون بود که آخرش جونم رو نجات داد.

مارتل: و اسمت؟ تو قرار بود بهم بگی چرا این اسم رو برات انتخاب کردن.

پای: آه. آره. این رو از چیزی که ماماجی یک بار به پدرم گفته بود، گرفتند. می دونی، بیشتر گردشگرها در حین سفر، دنبال کارت پستال یا فنجان چای می گردن اما ماماجی، نه. ماماجی دنبال استخر شنا بود. اون در هر استخری که بهش می رسید، شنا می کرد. یه بار ماماجی به پدرم گفته بود که از تمام استخرهای دنیا زیباترینشون، استخری عمومی در پاریس بوده که آبش آنقدر تمیز بوده که می تونستی باهاش برای صبحانه، قهوه درست کنی و یک شنا در اون زندگیت رو عوض می کنه. قبل از اینکه به دنیا بیام اون گفته بود: اگه می خوای “پسرت روح بی آلایشی داشته باشه” باید یه روز اون رو برای شنا به استخر پیسین مولیتور ببری. نمیدونم چرا پدرم این حرفش رو اینقدر جدی گرفته بود. اما این کار رو کرده بود و اسمم را “پیسین مولیتور پاتل” گذاشت.

اما در داستان کتاب درمورد ماماجی اینطور توضیح داده می شود که:

ماماجی به لطف حکومت مستعمراتی دو سال در پاریس درس خوانده بود. این بهترین دوران زندگیش بود. او قصه گوی خوبی بود، اما تمام قصه هایش درمورد استخرهای شنا و مسابقات شنا بود… اما از نظر ماماجی هیچ استخری از نظر شکوه و جلال به پای پیسین مولیتور نمی رسید. این استخر گل سرسبد شکوه آبی پاریس و درواقع تمام جهان بود. استخری بود که شنا کردن در آن “حتی برای خدایان هم لذت بخش بود”. مولیتور بهترین باشگاه شنای پاریس بود. دو استخر داشت، سرپوشیده و در هوای باز. که هر دو از نظر بزرگی به اقیانوس های کوچکی شباهت داشتند. استخر سرپوشیده اش همیشه دو مسیر داشت، که مخصوص شناگرانی بودند که می خواستند در طول استخر شنا کنند. آبش چنان پاک و تمیز بود که می توانستید با آن قهوه صبحتان را درست کنید (این موضوع در فیلم درمورد استخر سرباز گفته می شود!!)… این تنها استخری بود که باعث می شد ماماجی ساکت شود و خاطراتش تا دور دورها برود. ماماجی به یاد می آورد و پدر رویا می دید. بدین ترتیب بود که عاقبت سه سال بعد از راوی، هنگام پا گذاشتن به این جهان به عنوان خوشامدگویی از طرف خانواده چنین نام گرفتم: پیسین مولیتور پاتل.

در اینجا یک موضوع قابل توجه وجود دارد: در این داستان (فیلم و کتاب) هیچ چیز سر جای خود قرار ندارد و همه چیز بهم ریخته و جابه جا است. مثلا دکتر دامپزشک (خزنده شناس) به جای معالجه بزمجه، انسانی را به دنیا می آورد، نام شکارچی ببر با نام خود ببر اشتباه می شود و ببر ریچارد پارکر نام می گیرد و یا نام استخری در پاریس را روی پسر بچه ای هندی می گذارند و… البته نظیر اینگونه اتفاقات در این فیلم به وفور دیده می شود. وجود چنین دوگانگی هایی می تواند اشاره ای به این موضوع داشته باشد که همه داستان هم می تواند نوعی دوگانگی و تضاد را در خود جای داده باشد و عملا هم خواهید دید که به همین شکل است.

داستان به این شکل ادامه می یابد که پیسین مولیتور پاتل ۱۱ ساله در مدرسه با نام خود مشکل پیدا کرده و همکلاسی ها، نام او را به جای توجه به نوع نوشتار (Piscin)- به معنی استخر، با توجه به نوع گفتار (Pissing)- به معنی ادرار کردن، تلفظ می کنند:

پای: با یه کلمه، اسم من از یه استخر شنای شیک در فرانسه به یک مستراح بدبو در هندوستان تغییر کرد.

پیسن سعی می کند برای فرار از تمسخر دوستانش، برای نامش توجیح بیاورد. او نام خود را اینطور شرح می دهد:

پای: من “پیسین مولیتور پاتل” هستم که همه من رو به اسم “پای” می شناسن، شانزدهمین حرف الفبای یونانی که همینطور، اصطلاحی در ریاضیات است که نسبت محیط به قطر دایره را نشان می دهد. عددی گنگ با اعشار زیاد که معمولا با دو رقم اعشار گرد می شه پای.

مارتل: و از اون زمان به بعد، تو “پای” شدی؟

در اینجا آنگ لی ضمن ادای دین خود به دارن آرونوفسکی، کارگردان فیلم “پی”، بخشی از مضمون فیلم را نیز با زیرکی تمام بیان می دارد.

داستان فیلم “پی” آرونوفسکی درباره یک نابغه ریاضی به نام ماکسیمیلیان کوهن است که درمورد نظریه اعداد کار می‌کند و اعتقاد دارد که جهان از عدد ساخته شده است. او برای بدست آوردن قابلیت پیش بینی بازار بورس از یک ابر رایانه به نام “ایوکلید” (اقلیدس) استفاده می‌کند که معادلاتی را که بر اساس چند میلیارد متغیر درست کرده است حل کند. سر و کار ماکسیمیلیان رفته رفته با چند روحانی کابالا می‌افتد که اعتقاد دارند “از طریق ریاضی می‌توان به اسم اعظم خداوند پی برد”. وی این مفهوم را پیگیری می‌کند و…

توجه به این نکته بسیار مهم است که زندگی کاراکتر پای (یا همان پی) در فیلم آنگ لی، سیری شبیه به زندگی کاراکتر موجود در فیلم آرونوفسکی دارد. هر دوی این افراد (پای و ماکسیمیلیان) در پی یافتن خداوند هستند.

در داستان، پای از ۱۱ سالگی با ادیان مختلف آشنا می شود و از این طریق سعی دارد که خداوند را بشناسد. پدر او فردی بی مذهب و شیفته غرب است، اما مادرش فردی سنتی و پایبند مذهب هنودوئیسم است:

پدر: اجازه ندین این داستان‌ها و نورهای زیبا، شما رو گول بزنند، بچه‌ها، دین، تاریکیه. (همین نتیجه گیری در انتهای فیلم، با تعریف دیگر پای از وقایعی که برایش رخ داده عملا اتفاق می افتد)

پدر پای فردی کافر و بی خدا معرفی می شود و علت آن اینگونه بیان می شود که:

پای: پدر عزیزم اعتقاد داشت که بخشی از هندوستان جدیده. اون در زمان بچگی، مبتلا به فلج اطفال شده بود و عادت داشت که در حالیکه درد می کشید در تخت خوابش دراز بکشه و فکر کنه که خدایان کجا هستند.

“آخرش خدایان نجاتش ندادند، بلکه داروهای غربی بود که نجاتش دادند.”

توجه داشته باشید که پدر به دلیل عدم دریافت نتیجه از طرف خدایان، و شفایافتن به وسیله داروهای غربی، به دین بی اعتقاد شده بود و غرب و تکنولوژی آن را به جای خدا و دین قبول داشت. دیدگاهی مادی و مبتنی بر تکنولوژی که در آن جز سود به چیز دیگری فکر نمی شود و به همه چیز به عنوان یک معامله نگاه می شود. حال اگر در این بین مسئله به خدا و دین مربوط شود هم اوضاع تغییر نکرده و یک طرف معامله خدا قرار می گیرد. و اگر این خدا نتواند پاسخگوی نیاز باشد، به راحتی پس زده شده و حتی موضوع نازلی همچون تکنولوژی جایگزین آن خواهد شد.

و اما مادر پای:

پای: مادرم هم به کالج رفته بود و فکر می کرد که خانواده‌ی ما هم بخشی از هندوستان جدید است. تا زمانی که خانواده‌اش اون رو طرد کردن. چون اون با کسی ازدواج کرده بود که لیاقتش رو نداشت. “دین مادرم تنها رابط اون با گذشته‌اش بود”.

دین برای مادر پای هم مفهومی نامتعارف دارد و فقط نقش پیوند او با گذشته اش را ایفا می نماید. او نیز خود را بخشی از هندوستان جدید می داند، به همین دلیل هم با پدر پای ازدواج کرده. درواقع در خانواده پای، دین همه چیز هست جز آن چه که باید باشد. همین مسئله باعث شده تا پای هم نتواند به ثبات اعتقادی برسد و مدام از یک دین به دین دیگر برود:

مارتل: نمیدونستم هندو‌ها هم آمین میگن

پای: هندوهای کاتولیک میگن

مارتل: هندوهای کاتولیک؟

پای: “اینطوری باید به جای یک خدا در برابر صدها خدا احساس گناه کنیم.”

مارتل: اما تو اولش یه هندو هستی؟

پای: هیچکدوم از ما خدا رو نمیشناسه تا زمانی که کسی اون رو به ما معرفی کنه. اولش من به عنوان هندو با خدا آشنا شدم. در آیین هندو، ۳۳ میلیون خدا هست چطور می تونستم با چندتاشون آشنا نشم؟

“وقتی که بزرگ می شدم خدایان، ابرقهرمان‌های من بودن”.

“هانومان”، خدای میمون. کل کوه‌ها رو برای نجات دوستش “لاکشمن” بلند کرد. “گانش”، خدایی با سر فیل. برای حفظ شرف مادرش، “پرواتی” زندگیش رو به خطر انداخت. “ویشنو”، روح باری تعالی. منبع همه چیز. ویشنو در اقیانوس بی انتهای هستی شناور می خوابه و ما جزیی از رویاهایش هستیم.

من مسیح (ع) را در کوهستان دیدم وقتی که ۱۲ ساله بودم. من تقدیر رو از آیین هندو دریافتم و عشق خداوند را از طریق مسیح. اما کار خدا هنوز باهام تموم نشده بود؛ خداوند راه‌های اسرارآمیزی داره و دوباره خودش رو بهم معرفی کرد، این بار به اسم “الله”. عربیم هیچوقت خیلی خوب نبود.

اما لحن و احساس بیان اون کلمات من رو به خدا نزدیکتر می کرد. برای اقامه‌ی نماز زمینی که لمس می کردم، زمین مقدس شده بود. من به احساسی از صفا و برادری رسیدم.

پای فردی تقدیرگرا است (اعتقاد به آیین هندو- البته نه تقدیری که ادیان الهی به آن معتقدند)، اما از طرفی به عشق خداوند هم اعتقاد دارد (اعتقاد به مسیحیت). حال سوال این است که چطور تقدیرگرایی هندویی با عشق خداوند مسیحی به بندگانش جور در می آید؟ چطور می توان مانند هندویان فکر کرد، درحالیکه به رحمت خدا و تغییر تقدیر هم معتقد بود؟

فیلم برای این موضوع هم پاسخی را ارائه می کند. پای، از طریق آشنایی با اسلام صفا و برادری را می آموزد. یعنی می آموزد که می توان در آن واحد به همه ادیان (و خدایان) اعتقاد داشت و در عین حال با هم دوست بود. موضوع دوستی قابل درک است، اما اعتقاد به هر سه دین (هندو، مسیحیت و اسلام) موضوعی است که نمی توان آن را به راحتی پذیرفت. چطور می شود آیین خرافی هندوئیسم را در کنار ادیان الهی چون مسیحیت و اسلام قرار داد و بعد ادعای با ایمان بودن هم کرد؟

پدر پای در این مورد به پای هشدار جالبی می دهد:

پدر پای: پیسین، کافیه به ۳ تا دین دیگه هم معتقد بشی و اینطوری تمام روزهای زندگیت تعطیلات مذهبی خواهد بود.

راوی: امسال می خواهی به مکه بری مرتاض هندی مسیحی؟ یا برای تاجگذاری به عنوان پاپ به “رم” می ری؟

مادر پای: مسخره بازی در نیار، راوی. همونطور که تو به کریکت علاقه داری پی هم علایق خودش رو داره.

(مقایسه دین با کریکت هم در نوع خودش قابل تامل است)

پدر پای: نه”گیتا”. راوی یه هدفی داره. نه؟ نمی شه که سه تا دین متفاوت در یک زمان داشته باشی، پیسین

پای: چرا نمی تونم؟

پدر پای: “چون باور به همه چیز در یک زمان مثل اینه که به هیچی باور نداشته باشی”. گوش کن، به جای اینکه دایم از یک دین به دین دیگری بری چرا با یک دلیل، شروع نمی کنی؟ علوم در طی این چند صد سال اخیر، بیشتر از ده‌ها هزار سال مذهب شناخت ما رو از دنیامون افزایش دادن.

مادر پای: درسته. پدرت درست می گه. دانش می تونه بهمون یاد بده که در بیرون چه خبره، اما یاد نمیده درون خودت چیه.

پدر پای: بعضی‌ها گوشت می خورن، بعضی‌ها سبزی می خورن. انتظار ندارم که با همه چیز موافق باشی، اما بیشتر ترجیح می دم که به چیزی اعتقاد داشته باشی که من باهاش مخالفم تا اینکه یه چیزی رو کورکورانه انتخاب کنی و برای این کار، ابتدا باید عاقلانه فکر کنی. فهمیدی؟

جمله پدر پای نقطه عطفی در کل داستان فیلم به شمار می رود. پدر، او را بی هدف می نامد و از او می خواهد که برای آینده خود (همچون برادرش راوی که به کریکت علاقه دارد!) هدفی انتخاب نماید (هدفی مادی و نه مذهبی) و پای، هدف خود را اینطور بیان می کند:

پای: من دوست دارم غسل تعمید دهنده باشم.

اما پای همچنان با اصرار درگیر گمگشتگی مذهبی خود است و می بینیم که حتی پس از تبدیل شدن به مردی بالغ، همچنان این روحیه در او زنده است و تازه گرایش به مذهب خرافی کابالا هم به کلکسیون مذهبی او افزوده شده است:

مارتل: پس تو یه مسیحی، یه مسلمان

پای: و البته یه هندو هستم

مارتل: و فکر کنم یه یهودی

پای: خب، من در دانشگاه درس فرقه “کابالا” رو میدم. و چرا که نه؟ سرنوشت، خانه‌ایه با اتاق‌های زیاد.

مارتل: اما اتاقی برای شک و تردید نداره؟

پای: آه. زیاد داره، در هر طبقه‌اش. “شک، مفیده. ایمان رو زنده نگه می داره”. بعد از این همه مدت تا زمانی که آزمایش نشی نمیتونی قدرت ایمانت رو بسنجی.

پای به صراحت درمورد فواید شک در ایمان صحبت می کند و به مارتل می گوید که شک برای زنده نگهداشتن دین و ایمان لازم است! اما نمی گوید که چه شکی و برای چه منظوری مفید است. او از آزمایشی صحبت می کند که ظاهرا برای برطرف کردن شک، دست به انجام آن زده است. اما درواقع او با این کار سعی دارد تا تابوهای مذهبی خود را درهم شکند. (گوشخواری را تجربه کند- زیرا در آیین هندو این کار خلاف مقررات است) و از همینجاست که داستان کم کم از مرز واقعیت خارج شده و خیال و واقعیت در هم ادغام می شوند.

پای نوجوان به سراغ ببر باغ وحش (ریچارد پارکر) می رود و سعی می کند تا با دستان خود به او غذا دهد. اما زمانی که ببر برای خوردن غذا تا نزدیکی دست او پیش می آید، با عکس العمل سریع و خشن پدرش مواجه شده و پدر درسی به او می دهد که برای همیشه مسیر زندگی پای را تغییر می دهد.

پدر پای، بزی را در دسترس ببر قرار می دهد تا او با تکیه بر غریزه اش آن را بدرد و پای شاهد این صحنه باشد. به عقیده پدر پای، در حیوانت چیزی جز غریزه وجود ندارد و آن ها فقط به این موضوع فکر می کنند. در اینجا بحثی مطرح می شود، این که آیا انسان هم مانند حیوان، فقط تابع غرایز خود است و چیزی فراتر از این نیست؟ این موضوع زمانی مهم می شود که در فیلم در می یابیم که بحث حیوانات کاملا به صورت تمثیلی مطرح می شود و درواقع هر حیوان نماد خلق و خویی از انسان است. با این اوصاف اگر حیوانات را (به طور عام) تابع غرایز بدانیم، پس باید انسان ها را هم به همین منوال بررسی کنیم!

پدر پای: دیوونه شدی؟ کی بهت اجازه داده که برگردی اینجا؟ تمام چیزی که یادت دادم رو زیرپا گذاشتی؟

پای: من… من فقط می خواستم بهش سلام کنم.

پدر پای: فکر کردی اون ببر، دوستته؟ اون یه حیوونه، نه همبازی.

پای: حیوانات هم روح دارن. توی چشم‌هاشون دیدم.

پدر پای: حیوون‌ها مثل ما فکر نمیکنن. کسانی که این موضوع رو فراموش کنن خودشون رو به کشتن میدن. اون ببر دوست تو نیست. “وقتی که به چشم‌هاش نگاه می کنی تو احساسات خودت رو در چشمانشون میبینی، نه چیز دیگه”. (پدر به روح و به طبع به جهان پس از مرگ هم اعتقاد ندارد)

پس از این ماجراست که داستان به یکبار جهش کرده و پای را در دوران ۱۶ سالگی به تصویر می کشد. به لطف درس پدر، حالا او به فردی سرخورده بدل شده و دنیا در نظرش کاملا تغییر کرده است.

پای: بعد از روز درس پدر، اوضاع تغییر کرد. دنیا قسمتی از سحر و جادوش رو از دست داد. مدرسه خسته کننده شده بود و چیزی جز بدیهیات و کسر و فرانسه و کلمات و الگوهای بی سر و ته نبود، درست مثل اسم مستعار عجیبم. من بی قرار شده بودم، دنبال چیزی بودم که دوباره هدفی رو به زندگیم برگردونه و بعدش با “آناندی” آشنا شدم.

در اینجا مذهب جذابیت خود را برای پای از دست می دهد و او به میهن پرستی گرایش می یابد. زن در فرهنگ نماد شناسی نماد سرزمین است و آناندی، دختر رقاصی که پای با او آشنا می شود هم حکم و نماد سرزمین هندوستان را دارد. پای به آناندی علاقه مند می شود، اما خیلی زود اوضاع و شرایط برای او تغییر می کند. در اثر یک بحران سیاسی و عدم حمایت شورای شهر از باغ وحش، خانواده پای تصمیم می گیرند تا مهاجرت کرده و به کانادا سفر کنند.

پدر پای: اون حیوون‌ها هم اونور آب خیلی بیشتر از هندوستان می ارزن و اگه شورای شهر دست از حمایت از ما برداره نمی دونم به کجا خواهیم رسید. خب همون کاری رو می کنیم که ارزشش رو داره فهمیدی؟

پای: ببخشید. چی دارین میگین؟

راوی: ما داریم از هندوستان می ریم.

پای: چی؟

راوی: داریم باغ وحش رو می فروشیم.

پدر پای: اون باغ وحش هیچوقت برای ما نبوده که بفروشیمش. زمینش متعلق به شهره. اما حیواناتش برای ما هستند، اگه اون‌ها رو بفروشیم اونقدر به دست می اریم که زندگی تازه‌ای رو شروع کنیم.

پای: اما قراره کجا بریم؟ زندگی من در اینجاست، بابا!

پدر پای: کانادا. چند فرصت شغلی برای کار در “وینی پگ” دارم. بیشتر حیوانات را برای فروش در آمریکای شمالی با کشتی همراه خودمون می بریم. می تونیم یه کشتی رو برای کل خانواده اجاره کنیم. خب، پس قبوله؟ مثل کریستف کلمب دریانوردی می کنیم.

پای: اما کریستف کلمب به دنبال هندوستان بود!

بدین ترتیب پای به همراه خانواده، در یک کشتی ژاپنی سفری ناخواسته به سمت کانادا را آغاز می نماید. در طبقه زیرین کشتی، حیوانات باغ وحش جا داده می شوند (این صحنه کاملا یادآور ماجرای کشتی نوح (ع) است) و خانواده در بخش مسافرین اقامت می کنند. در این بخش اولین جرقه های ماجرای اصلی زده می شود.

در زمان سرو غذا، مادر پای با سرآشپز فرانسوی کشتی بر سر سرو غذای گیاهخواران بحث می کند و سپس بحث به توهین سرآشپز فرانسوی به هندی ها و نهایتا درگیری با پدر پای کشیده می شود. در این بین میانداری یکی از ملوانان بودایی (باز هم مذهبی دیگر) باعث می شود تا درگیری خاتمه یابد و اوضاع به روال عادی بازگردد.

اما در همان شب اتفاق غیر منتظره دیگری رخ می دهد. طوفان سهمگینی در می گیرد و دریا به شدت متلاطم می شود. پای از این وضعیت استقبال می کند و به تنهایی به روی عرشه می رود، اما هنوز دقایقی از هیجان او نگذشته که متوجه خرابی کشتی و ورود آب به داخل آن می شود. پای با عجله به سراغ خانواده اش می رود، اما آب تمامی طبقه را فرا گرفته و امکان دسترسی به آن ها وجود ندارد.

پای به روی عرشه باز می گردد و درکمال ناباوری، حیوانات باغ وحش را رها شده روی عرشه می بیند! کمی جلوتر، ملوانی که به دعوا خاتمه داده بود به همراه سرآشپز و دو نفر دیگر مشغول آماده کردن قایق نجات برای فرار از کشتی هستند که با پای روبرو می شوند. پای از آن ها می خواهد که به خانواده اش کمک کنند، زیرا پدر او شنا بلد نیست. اما آن ها بدون توجه به حرف های پای، او را به درون قایق پرتاب می کنند و سرآشپز از او می خواهد که قایق را برای انداختن در آب به آرامی پایین آورد.

درحالیکه قایق فاصله کمی تا رسیدن به دریا دارد، سرآشپز خطاب به ملوان (خاتمه دهنده دعوا) اشاره می کند که به درون قایق بپرد، اما در این هنگام گورخری که در اثر طوفان رم کرده به درون قایق می پرد و تعادق قایق به هم خورده و به درون دریا سقوط می کند.

چیزی که در این صحنه دیده می شود، تنهایی پای با گورخری است که از قضا پایش شکسته و درون قایق گرفتار شده است. در این صحنه نه از ملوان و نه از سرآشپز خبری نیست.

ملوان: باید بریم

پای: نه، خواهش می کنم. پدرم، اون شنا بلد نیست.

ملوان: برو!

سرآشپز: محکم به قایق بچسب، نگهش دار. ببرش پایین

ملوان: هی، تو! چیکار میکنی؟

سرآشپز: بپر…

اگر خوب به این دیالوگ ها دقت کنید در هیچ کجا پای صحبتی از نجات مادرش نمی کند، یا هیچکس اشاره ای به گورخری که آماده پریدن است نمی کند! واقعا جریان از چه قرار است؟

قایق پای به درون دریا سقوط می کند و در همین بین سر و کله ریچارد پارکر هم درون آب پیدا می شود، که پای، با تلاش زیاد مانع از ورود او به درون قایق می شود. اما موجی سهمگین به قایق برخورد کرده و باعث واژگون شدن قایق می شود. سرانجام به هر زحمتی که هست، پای خود را به درون قایق می رساند و در امان می ماند. موضوع زمانی جالب تر می شود که پای فردای آن روز متوجه حضور کفتاری به نام “هری” در زیر پارچه حایل قایق شده و کمی بعد اوران اوتان ماده ای به نام “آب پرتغال”هم سوار بر بسته ای موز! هم به گروه آن ها افزوده می شود.

با گذشت چند روز از ماجرا کفتار گرسنه شده و سعی می کند به پای حمله کند، اما پای موفق به فرار از دست او می شود. سپس کفتار به سراغ گورخر می رود و او را می کشد. کمی بعد کفتار وحشی با اوران اوتان درگیر شده و او را نیز از پای در می آورد. دیدن مرگ اوران اوتان چنان پای را به خشم می آورد که تصمیم می گیرد کفتار را با ضربات چاقو قطعه قطعه کند، اما درست در لحظه ای که خشم پای به اوج خود رسیده بود، به شکلی باورنکردنی، ریچارد پارکر از زیر پارچه حایل بیرون پریده و کفتار را می کشد! بدین ترتیب پای می ماند و تنها همسفرش ریچارد پارکر ببر!

اما در اینجا هم نکات مبهمی وجود دارد؟ چرا همه حیوانات اسامی انسانی دارند؟ مثلا چرا کفتار نامی فرانسوی دارد و یا نام آن ببر ریچار پارکر است؟ کفتار در طی مدت چند روز در زیر پارچه حایل مخفی می شد، پس چگونه بود که تا آن لحظه با ریچارد پارکر برخورد نکرده بود؟ چرا ریچارد پارکر تا آن لحظه خودش را نشان نداده بود؟

برای یافتن پاسخ ها لازم است تا به ادامه متن توجه کنید. پای سعی می کند تا با ریچارد پارکر ارتباط برقرار نماید و تا حد ممکن او را رام کند و در این راه تا حدودی هم موفق عمل می کند. اما سرشت وحشی ببر هیچگاه به پای اجازه احساس امنیت کامل را نداده و همیشه او را در حالتی از اضطراب و ترس نگه می دارد.

در همین زمان است که کارگردان فیلم، بحث دین و اعتقادات را دوباره مطرح می نماید.

پای برای صید ماهی از خداوند ویشنو تشکر می کند و عقاید هندویی خود را بروز می دهد:

پای: متشکرم، خداوند ویشنو. متشکرم که به شکل یک ماهی در آمدی و جونمون رو نجات دادی.

سپس شبیه به پیامبران الهی عمل کرده و از هدایت الهی سخن می گوید:

پای: شاید نشه ریچارد پارکر رو رام کرد، اما با اراده‌ی خداوند می شه اون رو هدایت کرد.

و در جای دیگر به خدای واحد اشاره می کند:

پای: ستایش از آن خداست. خداوند تمام دنیاها. ای بخشنده‌ی مهربان.

و با دین یک نور در آسمان طوفانی، که بسیار یادآور زئوس اساطیر یونانی است، باز هم پیامبر گونه از خدا یاد می کند و از آزمایش الهی و تسلیم شدن در برابر خداوند سخن می گوید:

پای: این یه وحی است. یالا، این خداست، ریچارد پارکر. من خانواده‌ام رو از دست دادم. همه چیزم رو از دست دادم. من تسلیمم، دیگه چی از جونم می خوای؟

و در انتها سرنوشتش را می پذیرد و با آغوش باز به استقبال مرگ می رود. درحالی که به نظر می رسد به یکی از ادیان الهی اعتقاد دارد:

پای: خدا، متشکرم که بهم زندگی عطا کردی. حالا آماده‌ام (آماده مردن)

بیننده در مواجهه با چنین صحنه هایی گیج می شود و نمی تواند تحلیل درستی از دین پای، خدایی که او را آزمایش می کند، خدایی که به او یاری می رساند و یا او را تنبیه می کند داشته باشد. و این دقیقا همان چیزی است که آنگ لی از ابتدای فیلم به دنبال آن بوده است.

ایجاد شک در مخاطب. شک به این که در حال حاضر آیا خدایان هندو مخاطبان پای هستند و واقعیت دارند، یا پسر خدا (مسیح به روایت فیلم) همانی است که پای را مراقبت می کند و یا خدای مسلمانان (الله- به گفته فیلم) ناجی و مراقب پای است؟

در اینجا بحثی که مطرح است، بحث اعتقاد و باور به یک گزاره واحد است. از نظر آنگ لی و نویسنده کتاب، میان خدایان هندو و خدای یکتا با قرائت های مختلف (مسیحی، یهودی و اسلام) تفاوتی وجود ندارد و اصولا خدا تنها مفهومی درونی و شخصی است و بسته به باور فرد شکل می گیرد و به کمک فرد می شتابد. بحث فیلم (کتاب) نه نزدیکی و یکدلی مذاهب، بلکه پوچ بودن ادعای آن ها در حقانیت وجودیشان است. از نظر آنگ لی و مارتل، مذهب و در راس آن خداوند بازیچه ای کودکانه است که زیادی جدی گرفته شده است!! از همین روست که کاراکتر پای، مدام در میان ادیان مختلف سرگردان است و تنها اوست که از دوران کودکی به این مباحث علاقه مند بوده و حالا در این گرفتاری، همه اعتقادات و باورهای وی به کمک او آمده و هر یک به نوعی وظیفه خدایی خود را به انجام می رسانند!

پای در اوج نا امیدی به جزیره ای بسیار سرسبز می رسد و با تغذیه از خزه ها و جلبک های موجود در جزیره از مرگ حتمی نجات می یابد. اما جزیره، یک مکان عادی نیست و مانند جزیره اسرار آمیز ژول ورن (کتابی که به عنوان منبع در فیلم به آن اشاره می شود) برای خود اسراری دارد.

درون جزیره مملو از موجوداتی به نام میرکت است. تعداد آن ها آنقدر زیاد است که به جای پوشش گیاهی جزیره اشتباه گرفته می شوند. آن ها هیچ ترسی از پای و حتی ریچارد پارکر ندارند و در کنار آن ها احساس امنیت می کنند. درون جزیره گودال های آبی وجود دارد که مملو از آب شیرین هستند و جزیره را به مکانی عالی برای زندگی ابدی بدل کرده اند. این مکان که شاید استعاره ای نیش دار از بهشت باشد، آنقدر مورد توجه پای قرار می گیرد که پیوندی را که سابقا با آناندی (دختر رقاص) بسته بود، اینبار با جزیره تجدید می نماید.

اما برخلاف تصور پای جزیره روی دیگری هم دارد. او شب ها به موجودی آدمخوار بدل شده و آب آن حالتی اسیدی پیدا می کند. و این موضوع زمانی جدی تر می شود که پای دندان انسانی را درون گلی که شباهت زیادی به نیلوفر آبی دارد پیدا می کند. درون فیلم درمورد ماهیت جزیره اینطور توضیح داده می شود:

پای: اون جزیره گوشت خوار بود. مثل گیاه مگس خوار؟ آره. کل جزیره، گیاهانش، آب اون برکه‌هایش و خود زمینش. در طول روز اون برکه‌ها آب تازه داشتند، اما در شب فرآیندی شیمیایی، اون آب رو به اسید تبدیل میکرد. اسیدی که اون ماهی‌ها رو در خود حل میکرد. که باعث میشد “میرکت”‌ها به سمت درختان فرار کنن و ریچارد پارکر به قایق فرار کرد.

مارتل: اما اون دندون‌ از کجا اومده بود؟

پای: سال‌ها قبل. یه بدبخت بیچاره مثل من خودش رو در کنار اون جزیره پیدا کرده و مثل من فکر کرده بوده که میتونه تا ابد اونجا زندگی کنه. اما هر چیزی که اون جزیره در روز بهش میداد در شب ازش می گرفت. فکر کردم اون چه مدتی تنها با میرکت‌ها بوده. چقدر اون تنهایی کشیده تمام چیزی که میدونم اینه که عاقبت اون مُرد و جزیره هضمش کرد و فقط دندون‌هاش رو باقی گذاشت. من متوجه شدم که اگه بخواهم در اون جزیره بمونم زندگیم به پایان خواهد رسید در حالیکه تنها و فراموش شده هستم. باید به دنیا برمی گشتم و یا در حال تلاش برایش می مردم…

در نمای دور، می بینیم که جزیره حالتی شبیه به یک زن دارد (ویشنو). می توان آن را نمادی از یک سرزمین جدید دانست، سرزمینی که پای پس از هند (آناندی)، اینبار به آن دلبسته می شود. میرکت ها هم به طبع ساکنان این سرزمین هستند. اما سوال این است که چرا جزیره ای با چنین ماهیت ترسناک (گوشتخوار) ساکنانش را نمی خورد؟ (هیچ استخوانی به غیر از استخوان ماهی در جزیره وجود ندارد!)

اگر طبق گفته های پای، گیاهان خاک جزیره و حتی برکه هایش گوشتخوار بوده اند، پس چرا با این اوصاف جمعیت میرکت ها تا این حد زیاد است؟ چرا میرکت ها از پای و ریچارپارکر نمی ترسند؟

شاید بتوان موضوع را اینطور شرح داد که درواقع گوشت خوار بودن (آدمخوار) بودن جزیره استعاره ای است برای حل شدن فردیت یک انسان در یک جامعه. ممکن است که میرکت ها هم زمانی انسان هایی بودند که پا به این جزیره (سرزمین) گذاشته بودند و حالا با توجه به جبریات آن، تبدیل به موجوداتی جدید (انسان هایی با هویت های جدید و درگیر در روزمرگی) شده بودند و از هویت قبلی آن ها تنها اثری (مانند دندان) باقی مانده بود. آن ها از پای نمی ترسیدند، چون او هم از جنس آن ها بود. فقط کمی به زمان احتیاج داشت تا او هم همانند آن ها به یک میرکت تبدیل شده و فقط دندانی از او نیز باقی بماند. اما درمورد علت عدم ترس آن ها از ریچارد پارکر هم در ادامه توضیح خواهم داد.

پای جزیره را ترک می کند و پس از چندین روز سرگردانی روی آب به ساحل مکزیک می رسد و توسط مردم نجات می یابد. در اینجا ریچارد پارکر از پای جدا می شود و با ورود به جنگل، برای همیشه زندگی او را ترک می نماید. دیالوگ های پای در هنگام جدایی از ریچارد پارکر هم جالب و شنیدنی است:

پای: به سختی به ساحل رسیدم و بالای شن‌ها افتادم. گرم و نرم بود، انگار که صورتم رو روی گونه خداوند گذاشته‌ام (باز هم صحبت از خدایی که ماهیتی مادی دارد) و در جایی دو چشم خندان بهم خیره شده بود

که من اونجا هستم. آنقدر بی رمق بودم که به سختی تکان میخوردم و به همین خاطر ریچارد پارکر جلوتر از من رفت. پاهاش رو کش و قوس داد و در طول ساحل راه رفت. در لبه‌ی جنگل، او ایستاد، مطمئن بودم که برمی گرده تا من رو نگاه کنه، گوش‌هاش رو به سرش می چسبونه. با غرور و اینطوری دوستی‌مون رو به پایان می رسونه. اما اون فقط به سمت جنگل رفت، و بعدش، ریچارد پارکر، همدم درنده‌ی من اون جانور وحشتناکی که من رو زنده نگه داشته بود برای همیشه از زندگیم ناپدید شد.

بعد از چند ساعت یه نفر هم نوع خودم من رو پیدا کرد. اون رفت و با گروهی اومد تا من رو از اونجا ببرن. مثل یه بچه گریه می کردم. نه بخاطر شوقی که از نجات یافتم داشتم، که البته داشتم. بلکه، من گریه می کردم چون ریچارد پارکر آنقدر ساده ترکم کرده بود.

این قلبم رو شکسته بود. می دونی، پدرم درست می گفت، ریچارد پارکر، هیچوقت من رو به عنوان دوستش ندیده بود. بعد از تمام ماجراهایی که داشتیم اون حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد. اما باید باور می کردم که در چشم‌هایش چیزی بیشتر از انعکاس تصویر خودم هست. می دونم، احساسش می کردم، حتی اگه نتونم اثباتش کنم. می دونی، من چیزهای زیادی رو پشت سر گذاشتم، خانواده‌ام، باغ وحش، هندوستان، آناندی… فکر کنم آخرش، هندوستان و کل زندگیم رو می تونم فراموش کنم اما چیزی که بیشتر از همه اذیتم خواهد کرد این بود که لحظه‌ای برای گفتن خداحافظی درنگ نکردم. هیچوقت نتونستم از پدرم تشکر کنم، بابت تمام چیزهایی که ازش یاد گرفتم. (توجه داشته باشید که پای سابقا گفته بود که همه چیز را از ماماجی فرا گرفته بود. حال با این اوصاف می توان اینطور نتیجه گرفت که پدر پای و ماماجی درواقع یک هویت داشته اند و ماماجی تجلی رویاهای پدر پای است)

بهش بگم بدون درس‌هایی که بهم داد، هیچوقت زنده نمی موندم. می دونم که ریچارد پارکر یه ببر بود، اما ای کاش گفته بودم: تمام شد، ما نجات یافتیم. متشکرم که زندگیم رو نجات دادی دوستت دارم، ریچارد پارکر. همیشه در یادم میمونی. خداوند پشت و پناهت… (کدام خدا!)

پای در بیمارستانی بستری می شود و شرکت کشتیرانی ژاپنی دو نفر از ماموران خود را برای تهیه گزارش بیمه به سراغ او می فرستد. پای کل ماجرای سفرش، ریچار پارکر، جزیره گوشتخوار و… را برای آن ها تعریف می کند، اما آن ها از شنیدن این داستان متقاعد نمی شوند و آن را باور نمی کنند. به نظر آن ها داستان پای، عجیب و غیرواقعی است:

مامور ۱: هزاران میرکت روی جزیره‌ی گوشتخواری که هیچکس تا به حال اون رو ندیده؟

پای: بله. همانطور که به شما گفتم.

مامور ۲: موز روی آب شناور نمی مونه.

مامور ۱: به موز چه ربطی داره؟

مامور ۲: تو گفتی اون اورانگوتان روی دسته‌ای موز شناور بوده. اما موز روی آب شناور نمی مونه.

مامور ۱: مطمئنی؟

مامور۲: بله.

آن ها از پای می خواهند که داستان دیگری برای آن ها تعریف کند. داستانی که در آن از این عجایب خبری نباشد. در اینجا پای داستان دیگری را تعریف می کند که پاسخ به همه مجهولات فیلم در آن نهفته است:

پای: چهار نفر ما نجات یافتیم، آشپز و ملوان در آن زمان روی عرشه بودن. آشپز برام یه حلقه نجات انداخت و من رو روی عرشه آورد. مادر به دسته‌ای موز چسبیده بود و به سمت قایق نجات آمد. آشپز آدم حال بهم زنی بود! اون یه موش رو خورد. ما برای هفته‌ها غذای کافی داشتیم، اما اون در روزهای اول یه موش پیدا کرد و کشتش و توی آفتاب خشکش کرد و خوردش، یه آدم سنگدل بدجنس بود. اما آدم چاره سازی بود. این ایده‌ی اون بود که یه کلک بسازیم تا ماهی بگیریم اگه اون نبود در همون روزهای اول می مردیم. ملوان همون مردی بود که برنج و آب گوشت را آورد. همون بودایی. ما زیاد نمیفهمیدیم که چی میگه فقط میدونستیم که درد می کشه وقتی که افتاده بود پاش بدجوری شکسته بود. ما تمام تلاشمون رو کردیم، ولی پاش عفونت کرد و آشپز گفت باید کاری کنیم وگرنه اون میمیره. آشپز گفت این کار رو میکنه، ولی من و مادر باید اون رو نگه می داشتیم. من حرفش رو باور کردم. ما باید اون کار رو میکردیم، بهمین خاطر همش میگفتم: متاسفم. متاسفم. اما اون بهم نگاه میکرد. هیچوقت دلیل رنج اون مرد رو نفهمیدم. هنوز صداش رو میشنوم. من از این بابت خوشحالم شما برنج و آب گوشت میخواین… البته نجاتش ندادیم و اون مرد. صبح روز بعدش، آشپز اولین ماهیش رو گرفت. و من اولش نفهمیدم آشپز چیکار کرده، اما مادرم فهمید و هیچوقت مادرم رو اینقدر عصبانی ندیده بودم. آشپز گفت: اینقدر ناله نکن و خوشحال باش. ما غذای بیشتری میخوایم وگرنه میمیریم و مهمترین نکته همینه. مادرم پرسید: هدفت از این کارها چیه؟ تو گذاشتی اون پسر بیچاره بمیره تا غذای بیشتری گیرت بیاد، ای هیولا. آشپز عصبانی شد و در حالیکه دستش رو مشت کرده بود، به سمت مادر آمد و مادر محکم زد توی گوشش. من گیج شده بودم. فکر کردم که بعدش، اون مادر رو میکشه، اما این کار رو نکرد. آشپز دست از طعمه درست کردن هم برنداشت، نه. اون ملوان همونجایی رفت که اون موش رفته بود. آشپز آدم چاره سازی بود. یه هفته بعدش بود که بخاطر من چون نتونستم اون لاک پشت دیوونه رو نگه دارم از دستم لیز خورد و فرار کرد و آشپز اومد بالا و زد توی سرم. دندون‌هام بهم خورد و من ستاره‌ها را دیدم. فکر کردم دوباره من رو میزنه

ولی مادر شروع کرد به زدن اون. در حالیکه فریاد میزد: هیولا! هیولا!

من رو نگه داشته بود که برم داخل کلک. فکر کردم اون همراهم میاد، وگرنه هیچوقت نمیرفتم. نمیدونم چرا نذاشتم که اول اون بره. هر روز به این موضوع فکر میکنم. من پریدم و برگشتم، درست وقتی که چاقو کشیده شد.کاری از دستم بر نمیومد. نمیتونستم روم رو برگردونم. آشپز، جنازه مادر رو از قایق انداخت بیرون، بعدش یه کوسه اومد و من مادر رو دیدم که… دیدم…

روز بعدش، آشپز رو کشتم. اون اصلا باهام مبارزه نکرد. میدونست که زیاده روی کرده. اون چاقو رو کنار گذاشته بود و من همون کاری رو باهاش کردم که اون با ملوان کرده بود. اون آدم بدذاتی بود ولی بالاخره اون شیطان درونم رو بیرون کشید و من باید با این موضوع زندگی کنم. من تنها روی قایق نجات بودم و از اقیانوس آرام عبور میکردم و نجات یافتم…

داستانی که پای به ظاهر برای دلخوشی ماموران شرکت کشتیرانی تعریف می کند، داستانی بسیار خشن و دلهره آور است. در این داستان هیچ خبری از وقایع عجیب و غریب فیلم نیست و ماجرا به شدت خطی و کسل کننده روایت می شود، اما به نظر می رسد که این داستان واقعی باشد. سپس کارگردان حرکت زیرکانه ای انجام می دهد و آخرین تیر خود را رها می کند. پای از مارتل سوالی می پرسد که در واقع بیننده مخاطب این سوال است و سپس بر اساس آن نتیجه گیری نهایی کارگردان صورت می گیرد:

پای: من برات دو تا داستان درباره اتفاقاتی که در اقیانوس افتاد تعریف کردم. در هیچکدومشون دلیل غرق شدن کشتی نبود و هیچکس نمیتونه اثبات کنه که کدوم داستان واقعی بوده و کدوم نبوده. در هر دو داستان، کشتی غرق میشه، خانواده‌ام کشته میشن و من درد میکشم.

مارتل: درسته.

پای: تو کدوم داستان رو ترجیح میدی؟

مارتل: اونی که توش ببر است. اون داستان بهتری است.

پای: ممنون. درباره خدا هم همینطوره…

طبق صحبت های پای، هر دو داستان به همان اندازه که واقعی هستند، می توانند غیر واقعی هم باشند. یعنی هیچکس نمی تواند به درستی، راستی و یا ناراستی هیچیک از داستان ها را تایید نماید. پس در چنین شرایطی باید به قلبتان مراجعه کنید و داستانی را که به نظرتان زیباتر و دوست داشتنی تر است انتخاب نمایید. و در مورد خدا هم ماجرا به همین منوال است.

یعنی درمورد خداوند تعابیر و تعاریف مختلفی در ادیان مختلف وجود دارد، اما مشخص نیست که کدام حقیقی و کدام دروغ هستند. پس باید خدایی را پذیرفت که بیشتر آن را دوست دارید و به آن متمایلید. حال این خدا واحد باشد، یا گروهی از خدایان باشند! فرقی نمی کند. شاید هم خدایانی که طبق گفته پای، سالیان سال برای او حکم ابر قهرمان را داشتند! مد نظر باشد.

در این داستان ببر همان پای است! شیطان درون او. پای در غالب نوح نبی (ع)، عیسی مسیح (ع)، داوود نبی (ع) و یونس نبی (ع) مورد آزمون قرار می گیرد و در اثر همین آزمون ها به بلوغ می رسد! پدر، همان ماماجی، مادر اوران اوتان، ملوان گورخر و کفتار سر آشپز است. پای که نام استخر را یدک می کشد درون اقیانوس گرفتار می شود. استخر و اقیانوس، قطره ای در دریا.

اقیانوس نماد رحم است و ساحل نماد تولد. پای با درگیری با اعتقاداتش حکم کودکی را دارد که در تلاش برای ورود به دنیا است و زمانی که به ساحل می رسد، از ذات غریزی خود جدا شده و به کمال می رسد. هیچ چیز سر جایش قرار ندارد و همه چیز به هم ریخته است.

مبنای ساختار مفهومی فیلم، به شدت بر پایه شک گرایی بنا شده است. زیرا به اعتقاد آنگ لی و مارتل، شک دین را زنده نگه می دارد! تعبیری کفرآمیز از دین و خدا که نه تنها باعث زنده نگه داشتن دین نخواهد شد، بلکه مسمومیت شک حاصل از این دیدگاه، فرد را از راه دین خارج کرده و به قهقرای دنیای تاریک مادی گرایی سوق می دهد.

نویسنده: محمود بلالی

منبع: کالبد شکافی بازی های رایانه ای

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

2
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
2 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 Comment authors
فیلم دوستمحمدجواد هفتانی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
محمدجواد هفتانی
Guest
Member
محمدجواد هفتانی

یه زمون شبکه HD مساوی بود با زندگی پی

فیلم دوست
Guest
Member
فیلم دوست

یه زمون شبکه HD مساوی بود با زندگی پی