Leon: The Professional (لئون: حرفه‌ای)

کارگردان: Luc Besson (لوک بیسون)
نویسنده: Luc Besson (لوک بیسون),
8.6
84
0.00

خلاصه داستان:

: قاتلی حرفه ای موسوم به لئون (ژان رنو) که در آپارتمانی در محله ایتالیلیی نشین شهر نیویورک ساکن است، با دختری ۱۲ ساله به نام ماتیلدا (ناتالی پورتمن) آشنا می شود. در غیاب ماتیلدا، استانسفیلد (گری اولدمن) پلیسی تبهکار، پدر و دیگر اعضای خانواده او را به سبب


نقد و بررسی فیلم به قلم

نمره 10 از 10

فیلم با صحنه‌ای از بالای شهر نیویورک شروع می‌شود و داخل کافه و مرکز کار تونی (دنی آیلو) می‌شود، تونی در حالی که سیگار می‌کشد در مورد کار با شخصی صحبت می‌کند که چهره‌اش چندان پیدا نیست، وی با یک عینک دودی در مقابل تونی نشسته است، کار را می‌پذیرد و لیوان شیر جلویش را سر می‌کشد. وی‌‌ همان لئون (ژان رنو) آدمکشی حرفه‌ای و خطرناک است (که خودش را بعداً «پاک کننده» معرفی می‌کند.) او در محله ایتالیای کوچک از شهر نیویورک زندگی می‌کند. کار سپرده شده را که تهدید و ترساندن یک قاچاقچی مواد مخدر است انجام می‌دهد. او که به خاطر شغلش مجبور است مرتباً مکان زندگیش را تغییر دهد؛ در صحنه‌ای از پله‌ها بالا می‌آید که دختر بچه‌ای دوازده ساله، در راهروی پله‌ها نشسته و مشغول سیگار کشیدن است که ماتیلدا لاندو (ناتالی پورتمن) یکی از نقش‌های اصلی فیلم می‌باشد. لئون و ماتیلدا آشنایی مختصری با یکدیگر پیدا می‌کنند. در صحنه بعد شاهد درگیری لفظی یکی از مأموران دی.‌ای. اِی با پدر ماتیلدا هستیم که به خاطر کسری در مواد مخدری است که توسط وی نگه داری می‌شده‌اند. مأمور که از کلنجار رفتن با او به نتیجه‌ای نمی‌رسد موضوع را به اطلاع رئیس خود می‌رساند. در اینجا با نورمن «استن» استنفیلد (گری اولدمن) یکی دیگر از نقش‌های اصلی فیلم آشنا می‌شویم. وی که از رؤسای دی.‌ای. اِی است، خود در کار قاچاق مواد و مصرف آن نقش دارد. به پدر ماتیلدا توصیه می‌کند که تا فردا ظهر مواد را تحویل دهد. فردا ظهر استنفیلد به همراه چندین مأمور و همکار خود با اسلحه به منزلشان حمله می‌کنند و تمام اعضای خانواده را به غیر از ماتیلدا که به منظور خرید برای لئون بیرون رفته، از جمله پسر چهار ساله خانواده را به قتل می‌رسانند. ماتیلدا از خرید بازگشته و متوجه قضیه می‌شود و برای نجات یافتن و تحویل خرید خود به در منزل لئون رفته و زنگ می‌زند. لئون که مردد در باز کردن در است بر اثر اصرار و التماس ماتیلدا در را باز می‌کند.

ماتیلدا متوجه شغل لئون می‌شود و تصمیم می‌گیرد از لئون بخواهد تا انتقام خون برادرش را بگیرد، لئون نمی‌پذیرد ولی بعد از اصرارهای فراوان ماتیلدا و گذشت زمان لئون می‌پذیرد تا به ماتیلدا اصول و شیوه «تمیز کردن» یا‌‌ همان آدمکشی را یاد بدهد. ماتیلدا همچنان مصمم است تا انتقام خون برادرش را بگیرد. یک روز به منزل خودشان باز می‌گردد تا پول مخفی شده‌ای که در حدود دو هزار دلار است را بردارد که تصادفاً‌‌ همان موقع استنفیلد و چند مأمور دیگر از راه می‌رسند و مأمورین ارشد از استنفیلد در مورد قتل عام خانواده بازجویی می‌کنند که استنفیلد پاسخگوی عملکرد خود نشده و با پاسخ مختصر و فریاد اینکه برای سؤال و جواب به دفتر من بیایید از آنجا خارج می‌شود. ماتیلدا وی را تعقیب می‌کند و نام و محل کارش را یاد می‌گیرد. سرانجام در یک گفتگو بین لئون و ماتیلدا، ماتیلدا در ازای رفتار‌ها سرد و خشک لئون تصمیم می‌گیرد تا خودش را بکشد، اسلحه‌ای را پر می‌کند و آن را روی شقیقه‌اش می‌گذارد و خود را آماده کشتن می‌کند که لئون اسلحه را کنار می‌زند و مانع از خودکشی‌اش می‌شود. از اینجا به بعد لئون گرم‌تر از قبل می‌شود و به ماتیلدا علاقه بیشتری پیدا می‌کند. و در جریان گفتگویی ماجرای زندگی خویش را بازگو می‌کند که در جوانی دختری را دوست داشته اما پدر دختر به او اجازه ملاقات با لئون را نمی‌داده و در ‌‌نهایت دختر را با گلوله به قتل می‌رساند و لئون برای انتقام با یک اسلحه دوربین دار پدر دختر را می‌کشد و سپس فرار می‌کند و به پیش پدرش که نزد تونی کار می‌کند می‌آید و از آن به بعد وارد حرفه و شغل آدمکشی می‌شود.

لئون تصمیم می‌گیرد قاتلین خانواده ماتیلدا را از بین ببرد و برای این کار از کشتن مالکی، دستیار استنفیلد شروع می‌کند. از طرفی ماتیلدا برای کشتن استنفیلد شخصاً عمل می‌کند و چند اسلحه بر می‌دارد و به سمت دفتر کاریش روانه می‌شود و با بهانه آوردن غذا تصمیم به وارد شدن به ساختامن دی.‌ای. اِی می‌گیرد. استنفیلد به توالت مردان می‌رود و ماتیلدا به دنبال وی می‌رود اما اثری از وی پیدا نمی‌کند تا اینکه در توالت عمومی بسته می‌شود و استنفیلد از پشت در نمایان می‌گردد و کم کم جلو می‌آید. وی که فرد زرنگی می‌باشد حدس می‌زند که ماتیلدا برای کشتن وی آمده اما فکر می‌کند کسی او را فرستاده ولی بعد با گفته خود ماتیلدا متوجه می‌شود که قضیه شخصی است. در همین حال یکی از مأمورینش خبر کشته شدن مالکی را می‌آورد که باعث ناراحتیش می‌شود، ماتیلدا را توسط مأمور به اتاقش می‌فرستد. لئون باز می‌گردد و متوجه نبود ماتیلدا و نامه وی می‌شود که در آن گفته که خودش به سراغ استنفیلد رفته است. لئون به سمت ساختمان مذکور می‌رود و ماتیلدا را از دست مأمورین آزاد می‌کند. استنفیلد برای پیدا کردن لئون به کافه و محل کار تونی مراجعه می‌کند و اظهار می‌دارد که در منطقه تونی آدمکشی با تیپ ایتالیایی‌ها دست به قتل مأمورین وی زده است. استنفیلد بعد از گرفتن پاسخ خود و شناسایی لئون با تعداد زیادی مأمور راهی آپارتمانی که لئون در آن زندگی می‌کند می‌شود. ماتیلدا طبق معمول به خرید شیر رفته و باز می‌گردد که در جلوی درب منزل مأمورین از پشت وی را می‌گیرند و از او اطلاعاتی در مورد لئون می‌خواهند و کلید منزل را از او می‌گیرند. مأمورین در را باز می‌کنند و وارد می‌شوند. در نمای دوربین، دستی دیده می‌شود که از بالا، در را می‌بندد و پی آمد آن شنیده شدن صدای شلیک چند گلوله است و با باز شدن در معلوم می‌شود که تمام نیروهای اعزامی کشته شده‌اند. با اعلام این خبر به استنفیلد، وی به یکی از مأموران خود دستور می‌دهد که هر چه نیرو وجود دارد فرستاده شود. باز هم تعدادی نیرو راهی منزل می‌شوند که لئون از بالای در یکی از آن‌ها را که داخل شده و سپس با آویزان شدن مابقی را که پشت در هستند می‌کشد. سپس پائین آمده و با تهدید یکی از نیرو‌ها ماتیلدا را آزاد می‌کند. بعد از داخل شدن به منزل، لئون گلدانش را که خیلی دوست دارد و همیشه مراقب آن است از طریق کانال هوا کش پائین می‌اندازد و ماتیلدا را نیز فراری می‌دهد. بعد از انفجار جلوی منزل توسط نیروهای پلیس لئون با ماسک خود را قاطی پلیس‌ها می‌کند. استنفیلد متوجه موضوع می‌شود و حدس می‌زند که وی‌‌ همان لئون و فرد مورد نظر اوست. همه نیروهای خود را بیرون می‌کند تا لئون را تنها گیر بیاورد. لئون در حالی که از در عقبی بیرون می‌رود می‌تواند فرار کند اما باز می‌گردد و از پله‌ها پائین می‌آید تا بعد از گذر از راهرو از در اصلی بیرون برود که استنفیلد وی را از پشت مورد اصابت گلوله قرار می‌دهد. لئون در هنگام مرگ دست استنفیلد را می‌گیرد و در آن چیزی قرار می‌دهد و اضافه می‌کند «این از طرف ماتیلداست» وقتی استنفیلد دست خود را باز می‌کند یک ضامن را می‌بیند که بعد از باز کردن لباس لئون متوجه می‌شود ضامن متعلق به بمبی است که لئون به خودش بسته است. بمب با قدرت زیادی منفجر می‌شود. ماتیلدا بعد از گرفتن پول اندکی که تونی به وصیت لئون به او می‌دهد و صحبت‌های تونی در کافه‌اش به مدرسه‌اش باز می‌گردد و گیاه گلدان لئون را در حیاط مدرسه خاک می‌کند تا به گفته قبلی‌اش «ریشه دار شود»

منبع: ویکی پدیا

نقد و بررسی فیلم به قلم

لوک بسون در نگاه اول کارگردان بسیار خوش سلیقه ای به نظرمی رسد و این مسئله را نه فقط از طریق انتخاب گروه بازیگران عالی و شخصیت پردازی های خیلی خوب که از همان اولین نمای فیلم ثابت می کند. نمای زیبایی که همراه با موسیقی عالی اش به مخاطب این وعده را می دهد که فیلمی که به تماشایش نشسته یک فیلم معمولی نیست. و البته این موضوع تا پایان به تماشاگر ثابت می شود: صحنه های اکشن هیجان انگیز و جذاب که خیلی خوب کارگردانی شده، موسیقی فوق العاده که با تصاویر و داستان هماهنگی زیادی دارد، شخصیت پردازی خیلی خوب و بازی های عالی بازیگران، همه در اثبات این موضوع نقش مهمی دارند.

لئون

لئون قهرمان اصلی فیلم یکی از جالب ترین قهرمان های دنیای سینماست. دلیل این موضوع هم شخصیت پردازی دقیق و پرجزئیات و بازی عالی ژان رنو است.

لئون مردی آدمکش است که به تنهایی زندگی می کند. وجه ی قهرمانانه ی او تنها در مأموریت هایش است که آشکار می شود و وقتی مأموریتش را بعنوان یک حرفه ای به پایان می رساند، زندگی اش را بعنوان یک فرد مطرود و جدا افتاده آغاز می کند. کسی که به تنهایی و به آرامی در گوشه ای از شهر در آپارتمانی کوچک زندگی می کند.

ولی معلوم است که از زندگی اش چندان راضی نیست و این را می شود از صحنه ای فهمید که لئون پشت میزی درخانه اش نشسته و در حالیکه لیوان شیرش را در دست گرفته به نقطه ای خیره شده است. و انگار با خودش کلنجار می رود که آیا می تواند به همین ترتیب به زندگی ادامه دهد.

این ناراضی بودن اش از زندگی، اینکه بعضی وقت ها به سینما می رود، اینکه خیلی به گلدانش علاقه دارد و هر روز با دقت از آن مراقبت می کند، اینکه در مأموریت هایش به زن ها و بچه ها رحم می کند، باعث می شوند تا شخصیت لئون یک وجه انسانی نیز پیدا کند و رابطه ی عاشقانه ی بین این آدمکش و ماتیلدا غیر منطقی بنظر نرسد.

لئون و ماتیلدا

لئون و ماتیلدا یکی از بهترین زوج های سینمایی هستند. این دو نفر آنقدر در کنار هم فوق العاده اند که انگار برای هم ساخته شده اند. طوری که مرگ لئون در پایان فیلم حالت واقعا تراژیکی پیدا می کند و باعث می شود عمیقا با وضعیت ماتیلدا که قرار است بدون لئون به زندگی ادامه دهد همذات پنداری کنیم.

این دو نفر هر دو در ابتدای فیلم وضعیتی مشابه هم دارند: هر دو تنها هستند. ماتیلدا در خانواده ای زندگی می کند که کسی به او اهمیت نمی دهد و او را درک نمی کند. پدر و مادری دارد که هیچ شباهتی با “پدر و مادر” ندارند و خواهری که از او متنفر است. او در این خانواده همانقدر تنهاست که لئون در آپارتمان خلوت و ساکتش. تنها برادر کوچکش است که زندگی را برایش قابل تحمل می کند. تقریباً همانکاری که گلدان لئون برای لئون انجام می دهد.

این دو نفر که از زندگی شان راضی نیستند یک تفاوت عمده با هم دارند و آن این است که ماتیلدا، پس از قتل عام خانواده اش، یک زندگی متفاوت، زندگی با لئون را می پذیرد. ولی لئون که مدت هاست در تنهایی زندگی کرده و به این زندگی عادت کرده برایش سخت است که یک دختر بچه را به خانه اش راه دهد و همراه او زندگی کند. و حتی همان شب اول تصمیم می گیرد که به سبک آدمکش ها در حالی که ماتیلدا خواب است او را از زندگی اش حذف کند!

هرچند منصرف می شود و این انصرافش به او این فرصت را می دهد تا زندگی جدیدی را تجربه کند. لئون و ماتیلدا رفته رفته به زندگی در کنار هم عادت می کنند و در آخر آنقدر به هم وابسته می شوند و همدیگر را دوست می دارند که لحظه ی جدا شدن آندو در پایان فیلم حکم یک وداع عاشقانه را پیدا می کند

صحنه های پایانی فیلم در عین افسرده کننده بودن، بسیار قدرتمند هستند. صحنه هایی که ماتیلدا، پس از مرگ لئون تنها یادگار او گلدان کوچکش را در دست گرفته و به تنهایی در شهر پرسه می زند و جای خالی لئون کنار ماتیلدا بشدت احساس می شود.

این صحنه ها علاوه بر اینکه تنهایی ماتیلدا را به خوبی نشان می دهد به گونه ای بزرگی قهرمان اصلی فیلم را نیز القا می کند. همانطور که ماتیلدا در هنگام ثبت نام در مدرسه ی شبانه روزی چنین می گوید :

والدینم به دلیل مشکل مواد مخدر کشته شدند. من با بزرگترین مرد دنیا زندگی کردم. اون یه آدمکش بود. بهترین توی شهر. اما امروز صبح مرد. و اگه شما به من کمک نکنید من تا امشب مردم.

یکی از صحنه های مورد علاقه ام در این فیلم و در مورد رابطه ی بین لئون و ماتیلدا آنجاست که آنها برای تنوع و به پیشنهاد ماتیلدا مشغول بازی می شوند و ادای شخصیت های مشهور را در می آورند. فیلم در این لحظات حالت رقت انگیزی پیدا می کند و این ذهنیت را بوجود می آورد که اصلا چرا این صحنه ها در فیلم قرار داده شده. تا اینکه کمی بعد فیلم، آندو را نشان می دهد که با یک آبپاش دنبال هم افتاده اند و حسابی بهشان خوش می گذرد. این صحنه ها که خیلی زیبا و لذت بخش از کار در آمده نشان می دهد که این دو نفر خودشان چه شخصیت های کاملی هستند و لذت واقعی را زمانی تجربه می کنند که خودشان باشند و در کنار هم.

لئون، گوست داگ

هر چند به طور کلی مقایسه ی لئون با فیلمی مثل گوست داگ اشتباه است و ایندو فیلم از نظر فرم و خط داستانی مثل هم نیستند، اما قهرمان های این دو فیلم شباهت های زیادی با هم دارند. لئون و گوست داگ هر دو آدم های آرام و تنهایی هستند و در کارشان به بهترین شکل ممکن عمل می کنند. هر دو برای خود قواعدی وضع کرده اند و با توجه به آنها حرکت می کنند. و در ضمن هر دو کارشان را خیلی تمیز و بی سر و صدا انجام می دهند. در این بین هر دو شخصیت در طول داستان با یک دختر بچه آشنا می شوند. اگر بخواهیم ایندو فیلم را از منظر رابطه ی آدمکش و دختربچه مقایسه کنیم، مسلما لئون در جایگاه بالاتری قرار می گیرد.

رابطه ی “گوست داگ” و”پیرلین” هر چند رابطه ی چندان عاطفی ای نیست و مثل لئون ناشی از یک وضعیت سخت (از دست دادن خانه و خانواده) نیست اما در حالت کلی هم خیلی سرد و خشک است. در حالیکه گرما و انرژی اصلی فیلم لئون از طریق رابطه ی بین لئون و ماتیلدا است که معنا پیدا می کند و هر چقدر آن دختر سیاه پوست با بازی و لحن حرف زدن سرد و بی تفاوت بازیگرش اعصاب خورد کن است، ماتیلدا با بازی فوق العاده گرم و پرشور ناتالی پورتمن و نشان دادن تصویری طبیعی و باور پذیر از یک دختر نوجوان پرانرژی عالیست.

در حالت کلی، اگر بخواهیم “لئون” و “گوست داگ” را به صورت تنها در کنار هم قرار دهیم، هر چند کاراکتر گوست داگ جذابیت زیادی دارد، اما لئون بدلیل شخصیت باورپذیرش در جایگاه بالاتری قرار می گیرد.

منبع: یک وبلاگ سینمایی

نقد و بررسی فیلم به قلم

«خطر لوث شدن داستان فیلم»

اسکوپ(حال و هوا):

لئون: قاتل حرفه ایست و در کارش مسلط. ظاهرا بدون احساس. بر چشم به هم زدنی جان می گیرد گویی که تا ثانیه ای پیش آن جان وجود نداشته است. تنها و منزویست. مکانش جایی در دل نیویورک. در آپارتمان کوچکی در یک ساختمان قدیمی. کم حرف است و آرام با چهره ای معمولی مانند هر ایتالیایی دیگر. به کسی اعتماد ندارد مگر “تونی” پیر. تونی کسیست که در گذشته او را به آمریکا پناه داده و به او شغل داده است. تونی کسیست که دستور قتل ها و دستمزدش را به لئون می دهد. تونی عامل پلیس است که ماموریت های آنها را از طریق کارگذارانش(مثل لئون) انجام می دهد. رفتار لئون ضدونقیض است. هر روز ورزش می کند و شبها با اسلحه ای در دست نشسته روی مبل می خوابد(بقول خودش با یک چشم باز). اما گلدانی دارد که هر روز به او رسیدگی می کند. نوازشش می کند و با آن حرف می زند. لباس هایش را خود می شوید و خود اتو می زند(به یاد شخصیت های منفعل فیلم های “کا وای وانگ” افتادم). و مادامی که گرسنه می شود فقط شیر می نوشد. سهم روزانه او از زندگی دو پاکت شیر است.

ماتیلدا: دختری هجدا ساله(البته بقول خودش) که سنش بیشتر از دوازده سال بنظر نمی رسد. در خانواده ای با روابط نامنسجم گذران عمر می کند. خانواده ای که دائم او را مورد اذیت و اهانت قرار می دهند و تحقیر می کنند. تنها همزبانش برادر تنی کوچکش است. سهم روزانه او از زندگی چیزی نیست جز سنگینی دست پدرش و هرازگاهی پکی مخفیانه بر سیگار.

استندسفیلد: پلیس فاسد اداره مبارزه با مواد مخدر(D.E.A) که در قاچاف مواد مخدر نیز دست داد. از یک طرف با تونی ارتباط دارد و از طرفی با قاچاقچیان مواد نیز کار می کند(یکی از آنها پدر ماتیلدا است). پلیسی با رفتار دوگانه و حالات عصبی خاص. سهم روزانه او از زندگی مواد مخدریست که بطور استثنایی و خاص خودش مصرف می کند.

از همان اول که با لئون و ماتیلدا آشنا می شویم با هردویشان احساس همدردی می کنیم و یک جورهایی دلمان برایشان می سوزد. لئون با آن چهره سرد و بدون رفلکسش، نیمه شب، تنها درون مترو ایستاده و به دستگیره سقف آویزان شده که نوع ایستادنش پر از حرف های تنهاییست. ماتیلدا در طبقه بالای خانه ای قدیمی پاهایش را از لب نرده ها آویزان کرده و تکان تکان می دهد و دود نامحسوس سیگاری روشن در کنارش حکایت از پاشیدگی خانواده اش و خودسری او کند. این دو نمای فوق کافیست برای اینکه به شخصیتهای منفعل لئون و ماتیلدا بخوبی نزذیک شویم و با آنها احساس همدردی کنیم.

مدیوم شات(سکانس برتر):

لئون و ماتیلدا در آپارتمان هایی مجاور هم در ساختمانی قدیمی زندگی می کنند. پدر ماتیلدا به یکی از محموله های استندسفیلد ناخنک زده و استندسفیلد تا فردا ظهر به او محلت بازگردادنش را داده. لئون با آن بی احساسی و یله گی بی همتایش سیگار کشیدن ماتیلدا را در پله ها و بینی خون آمده اورا (که حکایت از کتک خوردن او از پدرش است) می بیند و نمیدانیم چگونه با آن بی احساسی مثال زدنیش با ماتیلدا همدردی می کند و ماتیلدا که خالی از عشق و محبت خانواده است وقتی صحبت های خشک لئون را می شنود در دلش قند آب می شود و اندکی حالش بهتر می شود و در سپاس به لئون می رود که از مغازه نزدیک خانه برایش شیر بخرد. در زمانی که ماتیلدا بیرون خانه است استندسفیلد و دوستانش به خانه ماتیلدا وارد می شوند و چون پدر ماتیلدا از پس دادن مواد ها طفره می رود و یک جور هایی قصد پیچاندن استندسفیلد را دارد، استنسفیلد تمام افراد خانه را قتل عام می کند و مواد ها را نیز پیدا می کند. وقتی چشم استندسفیلد و همکارانش به قاب عکس روی طاقچه اتاق می افتد متوجه عدم حظور دختر کوچک خانواده می شوند و چون می خواهند شاهدی باقی نمانده باشد دربه در به دنبال ماتیلدا می گردند و در همین حین ماتیلدا با پاکت های شیر وارد ساختمان می شود و با جنازه نیمه جان پدرش که دم در افتاده مواجه می شود و (چون دختر تیزی است) به راهش ادامه می دهد و یک راست به طرف درب آپارتمان لئون می رود. در این لحظه است که یکی از زیباترین و حسی ترین لحظه های تاریخ سینما شکل می گیرد. لئون که از سروصدا های اخیر کنجکاو شده و ازچشمی درب آپارتمانش به راهرو نگاه می کند، متوجه میشود که راهی جز باز کردن درب به روی ماتیلدا ندارد ولی از آنجایی که او نمادی از انسانی خشک و بدون احساس است و سالهاست که در شرایطی خاص و در تنهایی زندگی کرده و فقط جان آدم هارا گرفه اکنون نمی داند که چگونه از جان آدم ها محافظت کند. “ژان رنو” این سکانس را زیبا بازی می کند و بخوبی این حال و هوا را با خاراندن گوشش و تعللش در باز کردن درب نشان می دهد. بلاخره درب باز می‌شود و لئون، ماتیلدا را از مرگ می رهاند در این لحظه است که چهره ماتیلدا غرق در نور می شود و این اولین گام گذاشتنش است به مرحله جدیدی از زندگی که لئون ناخواسته به او هدیه داده است.

این فیلم سرشار است از چنین سکانسهای زیبا و تاثیر گذاری که کمتر در سینمای هالیوود بچشم می خورد که این خود هدیه است از “لوک بسون” فرانسوی که با مخلوط کردن سینمای اروپا و تزریق کردن چیزهایی ناب به سینمای تجاری و تماشاگر پسند آمریکا چنین اثری خلق کرده.

دلم نمی آید از سکانس پایانی فیلم چشم بپوشم آنجایی که لئون دیگر کشته شده است و ماتیلدا به مدد پولهایی که لئون برایش پیش تونی به ارث گداشته می تواند دوباره به مدرسه برود. آنجایی که ماتیلدا آن گلدان معروف لئون را در دست دارد و به روی چمن های پارک زانو می زند و با دستان کوچکش زمین را گود می کند و گلدان لئون را در خاک جا می دهد. این فقط یک گلدان معمولی نیست که لئون به ماتیلدا هدیه داده است. این استعاره ایست از جوانی و عشق ناکامل و کال لئون به زندگی (و حتی عشق به ماتیلدا). این کودک درون لئون است. این وجدان پاک انسانی هر فردیست که حتی در درون یک قاتل حرفه ای نیز وجود دارد. گل این گلدان اکنون درون خاک جا دارد و به آرامش رسیده است. ریشه های درد دیده اش اکنون آزاد شده و احساس نشاط می کند. اکنون می تواند به رشد واقعی و تکامل نهایی برسد. تکاملی که در دل این دنیای روزمره و کثیف عقیم مانده بود. این خاک اکنون حکم برزخ را برای لئون و زایش مجدد را برای هردویشان دارد.

دیالوگ برتر:

“لئون:این گلدون تنها دوستمه،همیشه سبزه، ساکته، مثله خودمه؛ ریشه نداره.

ماتیلدا: اگه واقعاً دوستش داری تو زمین بکارش تا ریشه داشته باشه.”

کلوزآپ(دلنوشت):

– نوع ایستادن لئون در مترو در نیمه شب و گرفتن دستگیره که بخوبی احساس تنهایی و سردی روح او را منتقل می کند.

– آویزان بودن پاهای ماتیلدا از نرده های پله و تکان های پاهایش و آن ساق ها و ران های نحیفش با آن جوراب شلواری ایکه به پا دارد و پر است از طرح های کارتونی و تصاویر کودکانه.

– سیگار کشیدن غیر حرفه ای ماتیلدا و لخته خونی که به زیر بینی اش خشک شده حکایتی ناگفته از نوع زندگی اش به ما می دهد.

– عصبیت ها و حرکت های اکسکلوسیو(exclosive) پلیس استندسفیلد و نوع بیان دیالوگ هایش که در بعضی موارد انفجار گونه است.

– لئون و بچه شدن ها و عکس الاعمل های ناخواسته کودک معابانه اش به محرک های خارجی (مانند خاراندن گوشش) که گویای کودکی سرکوب شده اش است و در تضاد است با شخصیت ظاهری او.

– احساس نهفته و کمرنگ پدرانه لئون به ماتیلدا که فقط انگار بیننده از آن خبر دارد و حتی خود لئون نیز شاید از این احساس در درونش بی اطلاع است.

-پیشنهاد کمرنگ رابطه جنسی از طرف ماتیلدا به لئون. ماتیدایی که بر اثر حوادث ایام حالا دیگر بزرگ شده فقط فرصت بزرگ شدن را نداشته و لئونی که در گذر ایام فرصت بزرگ شدن را داشته ولی هنوز بزرگ نشده است(کنایه از دیالوگ های خود فیلم). این پیشنهاد نامحسوس رابطه جنسی از طرف ماتیلدا به لئون همه استراکچر فکری لئون را در هم می ریزد به گونه ای که وقتی به ماتیلدا پرخاش می کند و از درب آپارتمان بیرون می آید به دیوار تکیه می دهد و به فکر فرو می رود.

-خریدن یک لباس صورتی رنگ و هدیه دادن آن از طرف لئون به ماتیلدا زیباست. احساسی مخفی میاد حس پدر و فرزندی و یکجور حس یک جوان تازه به بلوغ رسید. زیباست. آری زیباست.

– صورت باد کرده تونی و چشمان کبودش. تازه اینجاست که متوجه می شویم که اگر تونی، لئون را به استندسفیلد لو داده ولی حتما به این کار به سادگی رضایت نداده و این کبودی زیر چشمانش مزد دست همکاران استندسفیلد است به او. به سرسختی او. به سرباززدن او به آدم فروشی و دردناک تر اینکه اگر بیشتر به صورت تونی توجه کنیم به غم و احساسی مردانه پی میبریم که حاصل عذاب وجدانش است. آری او به اجبار نزدیک ترین دوستش را به کشتن داده.

-و در پایان همان سکانس معروف کاشتن گل در پارک و جمله ماتیلدا به گیاه که می گوید “حالا هر دویمان ریشه داریم”. این گل استعاره از روح لئون است که در دستان ماتیلدا در حیاطی جدید به حیاتی تازه رسیده است. و موسیقی سحر انگیز “اریک سرا” که در این لحظه نواختن می گیرد.

کامنت برتر:

نویسنده: رضا مشتاق

«در فضای امروز سینمای جهان خشونت و روابط جنسی دو مؤلفه تضمین کننده فروش فیلم و به طبع آن موفقیت فیلم میباشند و با وجود آنکه سینما عصاره تمامی هنرهاست، بیش از هرچیز بقایش به سرمایه و بازگشت سرمایه وابسته است.

لئون یا همان حرفه ایی در نگاه اول فیلمی است در قالب و رده بندی سینمای خشونت، هیجان (Crime & Thriller) و گیشه.( البته این دسته بندی برای حرفه ایی قابل انکار نیست).

1- فیلم با قتل عام حرفه ایی و پایان حیات یک گروه قاچاقچی به دست لئون (Jean Reno) آغاز میشود، بر خلاف فیلم های صرفاً اکشن که گروه های تبهکار ریشه و مبنایی کاملاً رذیلانه و منفک از جامعه دارند… در این فیلم به مرور زمان متوجه می شویم که کارچاق کن لئو یا همان تونی خود رابط پلیس است و فساد به درون تشکیلات پلیس فدرال کشیده شده و یکی از افسران پلیس با نام استنس فیلد از سرکردگان شبکه قاچاق کوکائین در منتهتن نیویورک است.

استنس فیلد نماد تشکیلات فاسدی است که به جای جلوگیری از اعتیاد خود به ایجاد بحران و اعتیاد کمک می کنند. افسر فاسد اداره فدرال و بقیه پلیس های فاسد گواهی است بر این مدعا که بحران هایی همچون اعتیاد و تروریسم ریشه در تشکیلات و ارگان هایی دارد که وظیفه آن ها جلوگیری از بحران و جرم است.

2- فراموش نکنیم، نیویورک همواره محل اجتماع و زندگی طبقه تحصیل کرده، و دموکرات آمریکایی بوده و در جنوب جزیره منهتن محلی است که نهادها و تراست های بزرگ مالی متمرکز شده اند و در جنوب غرب همین نقطه محله ایی بزهکار خیز واقع شده است که ساکنانش بخشی از پیاده سوار و جاده صاف کن همان کارتل ها و تراست های بزرگ مالی هستند. به نظر من، انتخاب این لوکیشین توسط لوک بسون اتفاقی نبوده است.

لئون آدم کشی است که در همین محله فقیر نشین منهتن و در یک آپارتمان کوچک زندگی میکند.

3- لئون مردی ست که در ظاهر خشن نیست ولی به غایت درجه سرد و بی روح است و تمام زندگی او در کار و گلدانی که عاشقانه از آن مراقبت میکند خلاصه شده است. او مثل همه انسان ها خاکستری رنگ و ترکیبی از خوبی و بدی ست و جبر روزگار او را به سمت بدی ها سوق داده است.( همانگونه که جبر خانواده نابسمان، ماتیلدای 12 ساله را به فرار از مدرسه و کشیدن سیگار ترغیب می کند).

در باز میشود و ماتیلدا به همراه حجمی بزرگ از نور وارد خانه لئون میشود.

4- سر انجام لئون به خاطر حفظ جان ماتیلدا و گلدان (نمادی از حیات و زندگی) تا آخرین لحظه حیات در مقابل پلیس نیویورک مقاومت میکند.

فراموش نکنیم که لئون یک حرفه ایی است و به دفعات از سخترین معرکه ها جان سالم به در برده… اما این بار خود را در مقابل جان یک کودک مسئول میداند و اگر این احساس مسئولیت نبود، به طور حتم در معرکه با استنس فیلد کشته نمی شد و ای بسا هرگز مجبور به جنگیدن با پلیس نمیشد.

این حرکت آگاهانه لئون از نظر من… اوج و نقطه متعالی عشق است.

لئون فردی است که در مقابل عشق های جنسی مقاوم و شکست ناپذیر است، اما برای حفظ جان یک کودک و گلدانی که حکایت حیات است تا پای جان می ایستد و سر انجام با مرگ خود انتقام برادر خردسال ماتیلدا را از استنس فیلد میگیرد.

عشق به زندگی فصلی است که فیلم حرفه ایی را از دیگر فیلم های سبک اکشن و تریلر جدا کرده است.»

منبع: نوشته های احسان تحویلیان

نقد و بررسی فیلم به قلم

فیلم با ماموریت لئون شروع می شود. او باید یک قاچاقچی مواد مخدر را بکشد. کارش را به بهترین نحو انجام می دهد وبه خانه اش بازمی گردد.

لئون ( ژان رنو ) یک قاتل حرفه ای است. کار وی کشتن افرادی است که توسط واسطه اش تونی به وی معرفی می گردد. لئون عاری از هر گونه احساس و محبت و علاقه است، تنها غذای او شیر است. هرگاه که احساس گرسنگی می کند شیر می نوشد. شبها روی کاناپه و با عینک آفتابی به صورت نشسته می خوابد. تنها زندگی می کند و کارش قتل است. اما در عین گرفتن جان دیگران به مراقبت از جان یک گل علاقه دارد که این گلدان را هر روز در زیر نور آفتاب قرار داده و برگهایش را با آب نوازش می کند. این تنها سرگرمی و دلبستگی اوست.

تمامی این مشخصات، ویژگی های لئون است که این نقش را ژان رنوی فرانسوی به بهترین شکل ممکن بازی می کند. شاید به غیر او تنها خود او بود که می توانست این نقش را بازی کند.

در همسایگی لئون خانواده ای با 3 فرزند زندگی می کند. پدر و مادر قاچاقچی مواد مخدر هستند. دختر کوچک خانواده ماتیلدا نام دارد که مورد ضرب وشتم همیشگی پدر است. ماتیلدا از والدین خود متنفر است و تنها امید و عشق او به برادر 4 ساله اش است.

پس از آن ماموریت ابتدایی لئون که با کشت و کشتار متعارف در فیلم های اکشن همراه است، داستان فیلم به کلی دگرگون می شود. در راه بازگشت به خانه لئون با ماتیلدا روبرو می شود و صحبت های رد و بدل شده بین آنها مسبب ایجاد رابطه بین آن دو می گردد. مواد مخدری که پدر ماتیلدا در رادیوی منزلش پنهان کرده بود توسط افراد رئیس باند قاچاق ( استنسفیلد ) که در اداره ی امنیتی پلیس هم مشغول به کار است و یک روانی به تمام عیار می باشد کشف می شود و او به همین دلیل تمامی اعضای خانواده را به رگبار می بندد، به غیر از ماتیلدا! زیرا او برای خرید شیر به فروشگاه رفته بود. در راه بازگشت به خانه ماتیلدا که با پیکر بی جان پدرش در جلوی درب منزل روبرو می شود مستقیما به سمت خانه ی لئون می رود و از او کمک می خواهد. در این صحنه ی بسیار زیبا، لئون از پشت درب به ماتیلدا نگاه می کند و صورت گریان و وحشت زده ی او را می بیند، اما او که هیچ احساسی ندارد و مدت هاست که عشق و عاطفه را فراموش کرده در تردید و بی تفاوتی برای باز کردن درب به سر می برد و این حالت را با خاراندان پشت گوش خود به بهترین صورت به بیننده منتقل می کند. اما روزنه ی امید پیدا می شود و لئون در را به روی ماتیلدا می گشاید و نور چهره ی ماتیلدا را فرا می گیرد.

بعد از آرام شدن ماتیلدا، وی که به حرفه ی لئون پی برده است از او تقاضا می کند که قاتل برادرش را بکشد، اما لئون نمی پذیرد، بنابراین از او می خواهد که راه و رسم آدم کشی را به او بیاموزد تا خود انتقام برادرش را بگیرد. بعد از رد و بدل شدن مکالمات بین لئون و ماتیلدا بالاخره لئون قبول می کند و فیلم وارد مرحله ی تازه ای می شود. در این مکالمات جالب ترین جمله این بود که لئون به ماتیلدا می گوید که تو هنوز برای این کار کوچکی، اما ماتیلدا در جواب می گوید: «من بزرگ شدم، فقط باید کمی سنم بیشتر بشه. و لئون می خندد و می گوید: من سنم به اندازه کافی بزرگه، اما باید بزرگ بشم!»

لئون کسی که نمی داند باید پتو را باز کرده و روی ماتیلدا بکشد و کسی که شب بخیر گفتن بلد نیست، کسی که در شب اول ورود ماتیلدا تصمیم به قتل وی می گیرد و حتی اسلحه را تا بالای سر ماتیلدا برده بود، ناگهان روحی تازه در وی دمیده می شود و دوباره عشق در زندگی وی معنا می یابد. لئون در جوانی عاشق دختری شده بود، اما پدر دختر پس از مخالفت ازدواج آن دو دختر خود را به قتل می رساند و لئون از دیدن این صحنه شوکه می شود پدر دختر را می کشد و از آن به بعد به یک قاتل حرفه ای بدل می شود.

بعد از گذشت فیلم قاتل برادر ماتیلدا ( استنسفیلد ) برای کشتن لئون به خانه ی او می آید. لئون ماتیلدا را از طریق هواکش خانه فراری می دهد و یکی از احساسی ترین صحنه های فیلم در این سکانس خلق می شود. سکانسی که یک قاتل حرفه ای و بی احساس، با تمام احساس، عشق و علاقه خود را به ماتیلدا با گفتن: دوستت دارم ماتیلدا، ابراز می کند و ماتیدا نیز با صورتی معصوم پاسخ می دهد: منم دوستت دارم لئون.

لئون خود نیز در حال فرار است و به طرف درب خروجی ساختمان می رود. که در این صحنه کارگردان مجددا از نور استفاده می کند، نوری که نوید بخش آزادیست. اما استنسفیلد از راه می رسد و از پشت به لئون شلیک می کند. لئون که ضامن نازنجک های روی بدنش را درآورده است آن را به دست استنسفیلد می دهد و می گوید این هدیه ای از طرف ماتیلداست. و با هم به جایی می روند که باید بروند. در این سکانس کارگردان به نوعی لئون را به خاطر قتل هایی که انجام داده است تنبیه می کند و نمی گذارد وی به نور برسد.

از سکانس های جذاب و تاثیر گذار دیگر فیلم می توان به موارد زیر اشاره کرد :

– صحنه ای که ماتیلدا به خانه ی خود بازمی گردد تا عروسک و وسایل خود را بردارد و در هنگام خارج شدن از منزل ناگهان خود را در میان خط کشی جنازه ی بردار خود می یابد.و با حالتی وهم گونه به عقب می پرد.

– و بهترین سکانس فیلم که در واقع آخرین سکانس نیز محسوب می شود وقتی است که ماتیلدا در مدرسه شبانه روزی گل لئون را از گلدان درآورده و در خاک می کارد و می گوید: اینجا دیگه در امانیم. و بعد از آن آهنگ فراموش نشدنی استینگ ( Shape Of My Heart ) شروع می شود. این گل که در خاک کاشته می شود را می توان نماد لئونی تازه که از گناه قتل های خود پاک شده است در نظر گرفت. نماد رشد و نمو و نماد پاکی.

منبع: 100 فیلم

نقد و بررسی فیلم به قلم

این فیلم با آن شروع ساده و تكراری ولی جالب، قصد دارد ما را به بطن قهرمانش كه یك آدمكش حرفه ای لطیف و خاص است، ببرد و با او آشنا كند؛ با شخصیتی كه نوشیدنی همیشگی اش شیر است و در خشونت، هوش و تیزی، رودست ندارد. به نظر می رسد كارگردان به هدف خود رسیده باشد چون ما همان آغاز فیلم، جذب او، رفتارش و شغلش می شویم. اما این همه ی ماجرا نیست. فیلم در جایی به خود می آید و مسیرش را به سوی پایان فیلم تغییر می دهد و از جایی می رود كه ما انتظارش را نداریم. او دلبسته ی دختر كوچكی در همسایگی اش می شود كه پدر، نامادری و برادر كوچكش توسط پلیس فاسدی كه در معاملات مواد مخدر خود را صاحب سهم می داند ( با بازی گری اولدمن ) كشته می شوند. دختر كوچك ( ناتالی پورتمن ) به حرفه ای پناهنده شده و آدمكش سنگدل و ویژه با بازی بسیار خوب و تازه ی ژان رنو، كه از ویژگی ها و اركان اصلی در جذب مخاطبان است، پس از درگیری های درونی، تسلیم حس كمك و برقراری ارتباط عاطفی ( كه در طول روزهای پس از آن، شكل محكم تری به خود می گیرد) می شود.

هر چند شكل و چارچوب فیلم همچون دیگر آثار آمریكایی و هالیوودی، بشدت برنامه ریزی شده، محكم و غیر قابل تغییر است ( ویژگی هایی كه به نظر من عامل دفع بسیاری از مخاطبان جدی سینما و فیلم های سینمایی است ) اما شاید شخصیت اروپایی كارگردان و به كار گیری یك بازیگر فرانسوی و داستانی شاید رمانتیك، این فیلم را از نمونه های مشابه هالیوودی خود تا حدی جدا كرده و حساب دیگری برای آن بگشاید.

این البته نخستین بار نیست كه یك كارگردان فرانسوی با یك داستان و موضوع آمریكایی فیلمی می سازد. این شیوه ای تقریباً معمول و مقبول است كه كارگردانان اروپایی ( پس از یك جدال نابرابر و همیشگی كه با سینمای قدرتمند هالیوود و آمریكا به سینماهای كشورهایشان دارند ) پس از آنكه به اسم و رسمی نسبی در عرصه ی بین المللی رسیدند،‌ بخت خود را با یك موضوع آمریكایی نیز بیازمایند تا علاوه بر سودهای مادی فراوان ناشی از پخش در سینماهای آمریكا، از اعتبار بین المللی شدن نیز برخوردار گردند. ( از دیگر نمونه ها كه اتفاقاً شباهت بسیاری هم به كارگردان فرانسوی دارد، كارگردان مكزیكی رابرت رودریگز است كه فیلم كم هزینه، كوچك و عامه پسند « ال ماریاچی » ( نوازنده ی خیابانی ) او منجر به شناخته شدن و پذیرفته شدنش در هالیوود و ساختن چند فیلم از جمله « دسپرادو »، « از شام تا بام »، « بچه های جاسوس » و… شد ) لوك بسون كارگردان جوان و خوش قریحه ی فرانسوی پس از ساختن چندین فیلم سینمایی موفق ( هم از نظر فرم و هم از نظر موضوع ) نخستین تجربه اش را در ساختن فیلمی با داستان، ‌موضوع و ساختی آمریكایی، با كارگردانی فیلم «نیكیتا»به دست آورد. این فیلم با بازی خوب بازیگر نقش نیكیتا، آن پاریلو ( كه از قضا در آن زمان همسر كارگردان نیز بود ) فیلمی جذاب و سرحال بود كه بویژه جوانان فرانسوی از آن استقبال كردند.

لوك بسون كه تماشاگران ایرانی او را با فیلم خوب «آخرین نبرد » شناختند، پس از آن چندین فیلم موفق دیگر ساخت كه باعث كسب اعتبار فراوانی برای او شد. فیلم های « مترو »، «‌آبی بزرگ »، « نیكیتا » و… فیلم هایی بودند كه هم از نظر شكل بصری و هم از نظر موضوع و داستان قابل توجه اشان، تفاوتهای زیادی با ساخته های دیگر كارگردانان فرانسوی داشت. نگاه فلسفی و جوان و با نشاط او به موضوعات باب روز و انرژی فراوان و تازگی صحنه های فیلم هایش، او را بدل به استعداد جوانی كرد كه بازارهای جهانی فیلم، منتظر او بودند.

نخستین فیلم بلند بسون «آخرین نبرد » موضوع جسورانه ای را دست مایه قرار داده بود. این فیلم با ساخت محكم و حرفه ای خود زمینه ساز ورود او به دنیای حرفه ای سینما بود. فیلم بعدی بسون « مترو» بود كه آن را در فرانسه ساخت. فیلم دیگر او «آبی بزرگ » ‌فیلم خاصی بود كه توسط كمپانی فوكس قرن بیستم ساخته شد. شكل دوگانه ی این فیلم ( این دوگانگی در بیشتر آثارش به چشم می خورد) برای شخص من قضاوت سهل و آسان را در مورد آن سخت و ناممكن می كند. نمی توانم با قاطعیت این فیلم را یك فیلم هنری خوب و قابل توجه یا یك فیلم حرفه ای با ساختی هالیوودی و در نهایت معمولی بدانم.

با تكیه بر روش نوین او در فیلم سازی و تجارب به دست آمده، فیلم بعدی بسون یعنی فیلم « حرفه ای »كه یكی از موفق ترین كارهای اوست، در سال 1994 ساخته شد. این فیلم به ارتباط میان یك آدمكش حرفه ای و دختر بچه ای می پردازد كه خانواده اش را از دست داده است. اختلاف زیادی كه بین ظاهر و شخصیت یك آدمكش حرفه ای و یك دختربچه وجود دارد، عامل اصلی جذابیت فیلم بود كه با ساخت مناسب و ریتم متناسب با موضوع و بویژه بازی بسیار خوب ژان رنو در نقش لئون، فیلم را به یك فیلم خوب و جذاب تبدیل كرده بود. فیلم به یك موضوع بسیار ساده می پردازد. موضوعی كه در بسیاری از فیلم های دیگر نیز دیده می شود. اما شكل و نوع نگاه به موضوع در این فیلم، آن را از یك فیلم احساسی ساده كه صرفاً احساسات و عواطف مخاطب را مد نظر دارد، جدا كرده بود. موسیقی خوب « اریك سرا » نیز دراین میان، بی تأثیر نبود و همراه صحنه ها و موضوع فیلم جلو می رفت و آنها را تقویت می كرد.

هر چند فیلم، دارای موضوعی آمریكایی است و در آمریكا می گذرد، اما فرانسوی بودن سازنده ی آن را براحتی می توان از فاصله گذاری های موجود در فیلم، ‌موسیقی و نوع بازی بازیگران بازشناخت. این فیلم هم در سینماهای فرانسه موفق بود و هم در بازارهای آمریكا. استفاده از چند بازیگر آمریكایی و داشتن موضوع آمریكایی، در این اقبال بی تأثیر نبود.

در كل می توان این فیلم را رهگشای « لوك بسون » به بازارهای بین المللی و هالیوود دانست. بسون در فیلم بعدیش، كه فیلمی كاملاً آمریكایی بود، از فیلم های پیشین خود فاصله گرفت و به یك حادثه پرداز سرگرمی ساز معمولی بدل شد.

منبع: وبلاگ سینماتوگرافی


ممکن است شما دوست داشته باشید

110
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
110 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
78 Comment authors
sayehمحمد هستمSماااانی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
4466hh
Guest
Member
4466hh

MasterOfPoppets:یکی از زیباترین صحنه های فیلم ، که متاسفانه عموما از دید منتقدین دور مونده ، صحنه ای هست که تک تیر اندازها اتاقی رو که لئون و ماتیلدا در اون هستن به تیر میبندن ، اگه دقت کنید اونجا یه مجسمه مریم مقدس هست…که بر اثر گلوله میشکنه ، این مجسمه و شکستنش خیلی مفهوم داره…

چه معنی داره؟ یکی جواب بده.

امین ونائی
Guest
Member
امین ونائی

لئون میگه: آره همیشه همین جوریه.

the river:ماتیلدا به لئون میگه (زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقط وقتی بچه هستی؟)

امین عاشوری
Member
Member
امین عاشوری

ماتیلدا به لئون میگه (زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقط وقتی بچه هستی؟)

سپهر1
Guest
Member
سپهر1

مهران دبیری:بهتره قبل از اینکه سایت بسازید برید به سایت های دیگه نگاه کنید.این فیلم نماینده ی اسکار نبوده"یعنی در حد اسکار نیست.حتی نمایندگی" مهران دبیری:بهتره قبل از اینکه سایت بسازید برید به سایت های دیگه نگاه کنید.این فیلم نماینده ی اسکار نبوده"یعنی در حد اسکار نیست.حتی نمایندگی" مهران دبیری:بهتره قبل از اینکه سایت بسازید برید به سایت های دیگه نگاه کنید.این فیلم نماینده ی اسکار نبوده"یعنی در حد اسکار نیست.حتی نمایندگی" مهران دبیری:بهتره قبل از اینکه سایت بسازید برید به سایت های دیگه نگاه کنید.این فیلم نماینده ی اسکار نبوده"یعنی در حد اسکار نیست.حتی نمایندگی" مهران دبیری:بهتره قبل از… ادامه »

میثاق
Guest
Member
میثاق

در ضمن صحنه های آخر فیلم که لئون با ماتیلدا خداحافظی میکنه میگه :
دیگه می خوام خوشحال باشم ، رو تخت بخابم ،
ریشه داشته باشم !
نه "ریش بذارم" !
توهین به "مترجمای خوبمون" نشه اونا به کنار ، ولی "بعضی هاشون" انگار سیکل هم ندارند.
تمام ترجمه هایی که از لئون گرفتم همین جور ترجمه کرده بودند متاسفانه.

میثاق
Guest
Member
میثاق

اونایی که میگن : "این فیلم یه فیلم معمولی بود" برن همون فیلمای دوزاریشون رو ببینند که فقط با جَو دادن صحنه ها و ظاهر سازی ،مخاطبای ساده و سطحی نگر رو جذب می کنند. این فیلم به یقین یکی از عمیق ترین فیلماییه که تا حالا ساخته شده و بدون شک جزء ماندگارترین هاست. همه چیز دست به دست هم داد و همه چیز از نوع بهترینش.حالا فقط موسیقیش رو بگم که به نظر من با ۲۴ تراک موسیقی متن ِغیر تکراری ، بهترین های موسیقی متن رو داره تا به امروز ،که به طور کامل با صجنه ها… ادامه »

راحيل
Guest
Member
راحيل

امروز دوباره واس بار ۱۱ دیدمش صحنه ی اخرش ک leon بmattilda میگه تومنو از دست نمیدی توبه زندگیم معنی دادی من میخوام خوشحال باشم توی تخت بخوابم ریش بذارم تودیگه هیچ وقت تنها نخواهی بود…وای ک من چ قدر زار زدم و 😥 😥

امير
Guest
Member
امير

واقعا یه فیلم عمیق و مفهومی بود و روابط بین لئون و ماتیلدا خیلی جالب و تاثیر گذار بودند. به دوستانی که از ابهام این رابطه حرف میزنن پیشنهاد میکنم یه بار دیگه دقیق صحنه ها و دیالوگ ها رو مرور کنن.دلیل گنگ و نامفهوم بودن این رابطه هم به خاطر تفاوت سنی و تفاوت شدید عاطفی و اخلاقی لئون و ماتیلداست که صحنه های مبهمی رو به وجود میاره چون عشق و عاطفه ی این دو شخصیت هیچ وقت با هم تلفیق نمیشه و به همین دلیله که رابطشون بی هدف هستش.کافیه که شما یه همچین رابطه ای رو… ادامه »

rika shemali
Member
Member
rika shemali

saeed-a:خداییش سال ۹۴ عجب سالی بود…

این فیلم هم عجب فیلمی بود…

آی گفتی

امین کورلئونه
Guest
Member
امین کورلئونه

امروز تصمیم گرفتم این فیلم رو برای ۱۰مین بار به طور کامل ببینم و موفق هم شدم.

amir ashy
Member
Member
amir ashy

به نظر من فیلم خوبی بود ولی من با صحنه ای که ماتیلدا اومد پشت در خواهش کرد دروباز کنه و بعد اونجا که لئون با خوک دستکش آشپزیش اومد تو ادا در آورد ماتیلدا وسط ناراحتی خندش گرفت این سکانس خیلی خدا بود…..

MasterOfPoppets
Guest
Member
MasterOfPoppets

یکی از زیباترین صحنه های فیلم ، که متاسفانه عموما از دید منتقدین دور مونده ، صحنه ای هست که تک تیر اندازها اتاقی رو که لئون و ماتیلدا در اون هستن به تیر میبندن ، اگه دقت کنید اونجا یه مجسمه مریم مقدس هست…که بر اثر گلوله میشکنه ، این مجسمه و شکستنش خیلی مفهوم داره…

Shiva Molaei
Member
Member
Shiva Molaei

فیلم بسیار خوش ساخته
من که خیلی لذت بردم

shila
Guest
Member
shila

از نظر من انتخاب بازیگرای فیلم حرفه ای عالی بود. موسیقی تیتراژ پایانیش که اثر استینگ بود هم بسیار عالی بود ولی بهتر بود صحنه ای که ژان رنو کشته میشه نشان داده میشد چون ژان رنو خیلی قشنگ میتونه کشته شدن رو بازی کنه.همان جوری که توی فیلم ۲۲ گلوله در پارکینگ مورد حمله قرار میگیرد. و به نظر من کارگردان این صحنه رو از دست داد

sajad kashani
Member
Member
sajad kashani

فقط ژان رنو ۸)

حسام
Guest
Member
حسام

کسای که میگن این فیلم خوب نیست هیچی از فیلم نمیفهمن فقط برای وقت پر کردن فیلم میبینن

امیرهوشنگ انصاری
Member
Member
امیرهوشنگ انصاری

انسان:اونجایی که گفتی میخواست ماتیلدا رو بکشه هم ***یدم منظورت کدوم قسمته؟ منظورم همون شب اولیه که ماتیلدا میاد خونش، وقتی خوابیده لئون اسلحه رو میذاره روی سرش که بکشتش اما بعد منصرف میشه. یه چیز جالب دیگه اینه که در اولین برخورد لئون با خوکش برا ماتیلدا ادا درمیاره و دختره هم شب خوک توی بغلشه که اینو میرسونه که طرف بچه است ولی در ادامه حرفایی میزنه که اصلا به قد و قوارش نمیخوره!!! انسان:یه مسئله ای که به نظر من دارای ابهامه نوع رابطه بین لئون و ماتیلداست. ما ***یدیم بالاخره به دختره به چشم ترحم و… ادامه »

انسان
Guest
Member
انسان

اونجایی که گفتی میخواست ماتیلدا رو بکشه هم ***یدم منظورت کدوم قسمته؟
منظورم همون شب اولیه که ماتیلدا میاد خونش، وقتی خوابیده لئون اسلحه رو میذاره روی سرش که بکشتش اما بعد منصرف میشه.
یه چیز جالب دیگه اینه که در اولین برخورد لئون با خوکش برا ماتیلدا ادا درمیاره و دختره هم شب خوک توی بغلشه که اینو میرسونه که طرف بچه است ولی در ادامه حرفایی میزنه که اصلا به قد و قوارش نمیخوره!!!

انسان
Guest
Member
انسان

یه مسئله ای که به نظر من دارای ابهامه نوع رابطه بین لئون و ماتیلداست. ما نفهمیدیم بالاخره به دختره به چشم ترحم و محبت نگاه میکنه یا معشوقشه و…، از اون طرف ماتیلدا هم همین جوریه، برنامه کودک نگاه میکنه، رفتار بچه گونه داره و بعد به صورت جدی حرف از کارهای … میزنه اونم فقط ۱۲ سالشه!!!

امیرهوشنگ انصاری
Member
Member
امیرهوشنگ انصاری

انسان:اولا که دختره ۱۲ سالش بوده نه ۱۸ سال، ثانیا فیلم چندتا تضاد داشت که یکیش اینه؛ لئون میگه نه زن نه بچه ای اونوقت تفنگ برمیداره و میخاد یه دختر بی گناه رو بکشه و بعد که این کار رو نمیکنه بخاطر قانونش نیست بلکه بخاطر حس ترحم و محبتشه. نکته جالب تر اینه که پلیس توی فیلم نقش هویجو داره، مثل نفوذ راحت لئون به ادارشون و یا استانسفیلد هر غلطی دلش میخاد میکنه و کسی هم جلودارش نیست و با چارتا حرف مزخرف پلیسارو در مورد جنایتاش می پیچونه. در کل یه فیلم معمولی بود. انسان:اولا که… ادامه »

انسان
Guest
Member
انسان

اولا که دختره ۱۲ سالش بوده نه ۱۸ سال، ثانیا فیلم چندتا تضاد داشت که یکیش اینه؛ لئون میگه نه زن نه بچه ای اونوقت تفنگ برمیداره و میخاد یه دختر بی گناه رو بکشه و بعد که این کار رو نمیکنه بخاطر قانونش نیست بلکه بخاطر حس ترحم و محبتشه.
نکته جالب تر اینه که پلیس توی فیلم نقش هویجو داره، مثل نفوذ راحت لئون به ادارشون و یا استانسفیلد هر غلطی دلش میخاد میکنه و کسی هم جلودارش نیست و با چارتا حرف مزخرف پلیسارو در مورد جنایتاش می پیچونه.
در کل یه فیلم معمولی بود.

001010
Guest
Member
001010

با اینکه فیلم تموم شده اما لئون تو ذهنم بازی میکنه

امین کورلئونه
Guest
Member
امین کورلئونه

والدینم به دلیل مشکل مواد مخدر کشته شدند. من با بزرگترین مرد دنیا زندگی کردم. اون یه آدمکش بود. بهترین توی شهر. اما امروز صبح مرد. و اگه شما به من کمک نکنید من تا امشب مردم.
این هم نظر من

امین کورلئونه
Guest
Member
امین کورلئونه

Hoda tavasoli:خیلی خیلی دوست دارم لوک بسون leon بخش دو رو دوباره بسازه حالا که ناتالیم بزرگ شده و ما بفهمیم دقیقا چی به سر ماتیلدا کوچولوی بی پشتیبان اومده و الان ماتیلدا چه شغلی رو داره

آدم حسابی مگه داری فیلم هندی میبینی؟

پویا
Guest
Member
پویا

من عاشق این فیلم هستم و هروقت این فیلم رو نگاه میکنم نمیتونم جلویه گریه خودمو بگیرم همه چیش محشر بود مخصوصن آهنگای متنش که همشو دانلود کردم مخصوصا آهنگه Sting Shape Of My Heart که از علاقه شدیدم متن انگلیسیشو حفظ کردم.

saeed ako
Member
Member
saeed ako

خداییش سال ۹۴ عجب سالی بود…

این فیلم هم عجب فیلمی بود…

Hoda tavasoli
Guest
Member
Hoda tavasoli

خیلی خیلی دوست دارم لوک بسون leon بخش دو رو دوباره بسازه حالا که ناتالیم بزرگ شده و ما بفهمیم دقیقا چی به سر ماتیلدا کوچولوی بی پشتیبان اومده و الان ماتیلدا چه شغلی رو داره

نرگس
Guest
Member
نرگس

در حد اسکار نبوده؟من وقتی این فیلمو دیدم بخاطر بازی درخشان گری الدمن دوباره تماشاهش کردم بازیش تو این فیلم در نقش یک پلیس روانی خلافکار انقدر فوق العاده بود که در لیست خطرناکترین قاتلین هالیوود در جایگاه دوم بعد از هانیبال لکتر قرار گرفت و یک جایگاه بالاتر از استاد خطر جوکر ،با وجود اینکه در فیلم ها شخصیت پلیس خلافکار کم نبوده ولی این پلیس بخاطر بازیگرش ترسناک شده.بازی ژان رنو وناتالی پورتمن هم خیلی خوب بود و آهنگشم فوق العاده بود.

Hamed Asvar
Guest
Member

یک جمله . بهترین فیلمیه که دیدم

sina
Guest
Member

ajibe ke in film barandeye hich oskari nashod

احسان ریاحین
Member
Member
احسان ریاحین

این فیلم یک نقش منفی شاهکار داشت که تا مدتها در اذهان باقی می مونه.کسی که بی هیچ رحمی با یک وینچستر یک خانواده رو قتل عام میکنه.استانسفیلد رو میگم.

مهدی v
Guest
Member
مهدی v

آخر فیلم وقتی فیلم داره تموم میشه آهنگ sting (shap my heart) گریه آدمو در میاره

hemad rahimi
Member
Member
hemad rahimi

این فیلم عالیه ولی نامزد اسکار نشده.لطفا اصلاحش کنید احتمالا یه اشتباه کوچیک کردین اونایی که نام بردین نامزدی جوایز سزاره نه اسکار…

mohammmad
Guest
Member
mohammmad

man in filmo hade aghal 18 bar didamesh hame chish aaaaliiie az music akharesh gerefte ta…vaghean aaaliii bod

سروش سلیمی
Guest
Member
سروش سلیمی

هوراااااااااااااااااااا
ناتالی تواین فیلم بچه بوده و الانزنی مشهوره.کیفیت فیلم از h.dهای امروز بالاتره.یپ سازی و تضادهای فیلم معرکه بود

سروش سلیمی
Guest
Member
سروش سلیمی

😳 عالی بد.خمفیلمو هم نقدها

محمد آل پاچینو
Member
Member
محمد آل پاچینو

به نظرم دلیل اسکار نگرفتن فیلم فقط وجود فیلمای درخشان سال ۹۴ مثل پالپ فیکشن و فارست گامپ بوده. فیلم محشر بود محشر

امیرحسین
Guest
Member
امیرحسین

فیلم فوق الاده ای بود
فیلمی که دوبار دیدم تازه دنبال نقدش هم توی اینترنت گشتم
هر چند فیلمی که من دیدم زیر نویس نداشت ولی خیلی واضح متوجه منظور میشدم
ارزش دیدن داره!!
حتی ارزش دانلود از اینترنت را هم داره

Mohammad
Member
Member
Mohammad

دیالوگ ماندگارفیلم از نظرمن/ ماتیلدا : [ در حالی که با دست بینی خود را که در اثر کتک دچار خون ریزی شده پاک می کند ] زندگی همیشه انقدر سخته ، یا فقط وقتی بچه ای این طوریه ؟
لئون : همیشه همین جوریه

9
Guest
Member
9

بازی ژان رنو با ناتالی پورتمن تو این فیلم عالین.پایان این فیلم با اون موسیقیش … اشکمو دراورد