Jaws (آرواره ها)

کارگردان : Steven Spielberg

نویسنده : Peter Benchley, Carl Gottlieb

 

 

 

 

بازیگران: Roy Scheider, Robert Shaw, Richard Dreyfuss

جوایز :

برنده جایزه اسکار: بهترین موسیقی متن:جان ویلیامز، ،بهترین تدوین:ورنا فیلدز، بهترین صدا:رابرت هویت-راجر هرمن-ارل مایری-جان کارتر

نامزد جایزه اسکار: بهترین فیلم

خلاصه داستان :

شهرکی ساحلی. کوسه ی سفید بزرگی با حملاتش آب های ساحل را ناامن کرده است و گروه کوچکی مصمم می شوند تا آن را شکار کنند و …

 

 

 

 

 

[nextpage title=”نقد فیلم آرواره ها، فیلمی که دنیا را تکان داد”]

 

در تمام تاریخ سینما،تنها نام یک فیلم به چشم می‏خورد که از حدود یک قرن پیش و نشان دادن تصاویر ورود یک قطار به ایستگاه توسط برادران لومیر،دنیا را تکان داده است.نگاهی از دریچه نوار سلولوئید که پایه‏های تمدن انسانی را به لرزه درآورد و ما را مجبور کرد تا به وجود شکننده خودمان بر روی این کره خاکی از منظری جدید بنگریم.

نام این فیلم،آرواره‏ها بود.

بله،درست متوجه شدید.فیلم پرفروش هالیوودی‏ درباره یک کوسه قاتل اوایل همین ماه در صدر فهرست‏ یکصد فیلمی قرار گرفت که از نظر نشریه امپایر،دنیا را تغییر داده‏اند.فیلم تاریخ‏ساز استیون اسپیلبرگ به‏ یکی از پرفروشترین آثار تاریخ سینما بدل شد و راه پول‏ درآوردن در مقیاسهای میلیونی را به بسیاری از تهیه‏کنندگان و فیلمسازان آموخت.

آرواره‏ها موفق شد ایده هالیوودنشینان را درباره‏ فیلم پرفروش تغییر دهد و هنوز هم که هنوز است‏ شناگران و غواصان را در اقیانوس سرگرم می‏کند.اما آیا از نظر دیگران هم تاءثیر آرواره‏ها تا حد تغییر جهان‏ بوده؟جوئل سیلور تهیه‏کننده سرشناس معتقد است که‏ ماتریکس و دنباله‏های آن انتظارات را از سینما به حدی‏ آرواره‏ها فیلم پرفروش‏ هالیوودی درباره یک‏ کوسه قاتل در صدر فهرست یکصد فیلمی‏ قرار گرفت که دنیا را تکان‏ داده‏اند.این فیلم راه پول‏ درآوردن در مقیاسهای‏ میلیونی را به بسیاری از تهیه‏کنندگان و فیلمسازان آموخت.

افزایش داده‏اند که به این زودیها کسی نمی‏تواند به رتبه آنها دسترسی یابد.

عده‏ای دیگر را هم عقیده بر این است که فیلمهای حاضر فهرست‏ اخیر پیش از اینکه دنیا را تغییر داده باشند،بر خود سینما و دنیای فیلم اثر گذاشته‏اند و خوب طبیعی است که در این میان نقش هالیوود از همه پررنگتر باشد.

در فهرست یکصد فیلم برتر تاریخ از منظر تغییر اوضاع در دنیا،همشهری کین اورسن و لز رده دوم را پس از آرواره‏ها دارد.ساخت همشهری کین نشان‏ داد که استودیوها چگونه باید با استعدادهای نوظهور و زبان سینما برخورد کنند.ایزی رایدر هم که به نوعی‏ پیشتاز عرصه تولید و پخش آثار مستقل در سینمای‏ آمریکاست،در این فهرست رده سوم را به خود اختصاص‏ داده و البته ارباب حلقه‏ها به لطف آشتی دادن مجدد مردم با فیلم و سینما در کمال شگفتی در رده چهارم‏ قرار دارد.از دیگر انتخابهای عجیب و غریب فهرست‏ اخیر می‏توان به باشگاه مشت‏زنی دیوید فینچر به‏ عنوان ضد هالیوودی‏ترین محصول کارخانه رؤیاسازی‏ امریکا و مردان ایکس برایان سینگر به عنوان نخستین‏ برداشت از کتابهای کمیک اشاره کرد.

در اینکه آمار ذکر شده در فهرست اثرگذارترین فیلمهای تاریخ سینما،به‏ واقع توانایی تغییر در شرایط جهانی را دارند یا نه،شک و تردید فراوان هست! آیا تا به حال شنیده‏اید فیلمی بر رویدادهای بین المللی اثر بگذارد،دیکتاتوری‏ مردم را نجات دهد،به بی‏عدالتی پایان بخشد،خطاکاران را نتبیه کند و بر ظلم و تبعیض خط پایان بکشد؟در میان یکصد فیلم موجود در فهرست،تنها یک فیلم و آن هم به صورت کاملا بحث‏برانگیزی شرایط ذکر شده را دارد.

شما هم قطعا نام این اثر مستند را شنیده‏اید:پیروزی اراده اثر فیلمساز آلمانی لنی ریفنشتال و محصول سال ۱۹۳۴٫این‏ فیلم که در رتبه عجیب صدم از نظر اثرگذاری‏ جهانی قرار گرفته،مستندی هوشمندانه و استادانه‏ در تبلیغ حزب نازی است.

اما همچنان درباره اینکه پیروزی اراده‏ به ظهور و گسترش نازیسم در دوران پیش از جنگ دوم جهانی کمک کرد یا صرفا بازتابی از ظهور هیتلر بود،بحث و جدل فراوان می‏شود.

از یک دیدگاه کلی،حتی می‏توان چنین‏ فرض کرد که فیلمهای جان وین سیاست خارجی‏ ایالات متحده را تحت تأثیر قرار داد و یا فیلمی‏ چون Camelot در ارتباط مستقیم با دولت‏ کندی بود.یکی از تاءثیرات متعدد آثار سینمای‏ چگونگی ایجاد یا تقویت عقاید عامه مردم دربارهء قهرمان‏پروری و عشق و عاشقی است.فیلمهایی‏ که رونالد ریگان در آنها حضور داشت باعث شد تاریخ ایالات متحده با انتخاب او برای تکیه زدن‏ بر صندلی ریاست کاخ سفید دستخوش تغییر و تحولی اساسی شود.اما در عین حال بیشترین‏ تاءثیر سیاسی را آثاری از خود بر جای نهاده‏اند که در اعتراض به رژیمهای سرکوب‏گری نظیر لهستان و چین ساخته شده‏اند.

برخی از فیلمها هم به بحثهای اجتماعی‏ دامن زده‏اند.در اواخر دهه ۱۹۶۰،در گرمای‏ شب یک پلیس سفیدپوست را به همراه پلیس‏ سیاهپوست دیگری در یک داستان و در کنار هم قرار داد تا در یک شهر نژادپرست آمریکا، بحثهای فراوانی را برانگیزد.در سرزمین‏ کانگوروها،فیلمی چون حصار ضد خرگوش‏ نشان داد که چگونه جامعه سفید پوست برای‏ چندین نسل بومیان استرالیا را به هیچ‏ انگاشته‏اند.

این در حالی است که حتی موفقیت‏ خیره کنند فیلم هم نتوانست مرهمی بر اختلافات باشد و به نزاعها پایان دهد.

در زمینه فیلمهایی که واقعا دنیا را تکان‏ دادند،می‏توان با جرأت و جسارت تمام و بدون لحظه‏ای تردید این آثار را برتر از آرواره‏های استیون اسپیلبرگ دانست: نخستین تصویر متحرک به نمایش درآمده‏ در یک سینما که حاصل کار برادران لومیر بود،نخستین فیلم بلند داستانی با عنوان‏ داستان کلی گنگ،نخستین فیلم رنگی به‏ نام زنگ دریا،نخستین فیلم ناطق با نام‏ خواننده جاز،نخستین تصاویر دریافتی ناسا از فضا،تصاویر صحنه قتل جان فیتزجرالد کندی و تصاویر برخورد هواپیما به برجهای‏ دوقلوی سازمان تجارت جهانی.

اندازه اثرگذاری یک اثر سینمایی بر تحولات جهانی به برداشت شخصی افراد بستگی تام دارد.

جنگ ستارگان به مدت پیش از ربع قرن یک اثر کاملا مذهبی برای‏ نوجوانان به شمار می‏رفت.لیتون هیوئیت ستاره تنیس بریتانیا هم با دیدن‏ فیلم راکی تصمیم گرفت ورزشکار بشود و تا سطح قهرمانی در جهان پیش‏ برود.

سرانجام اینکه،شخصیتها و لحظات ناب سینمایی،خواسته یا ناخواسته، بر ما اثر می‏گذارد،آن هم با روشهایی بسیار پیچیده‏تر از یک فهرست‏ پیشنهادی نه‏چندان منطقی از صد فیلم برتر تاریخ سینما.

نویسنده: گری مدوکس

مترجم: فرانک ارجمندپور

منبع: نقد سینما » شهریور ۱۳۸۲

 

 

[nextpage title=”نگاهی به فیلم «آروار‌ه‌ها» ساخته استیون اسپیلبرگ: کوسه‌ها و بمب‌ها”]

برای پرداختن به فیلم «آرواره‌ها» که اکنون به اثری کلاسیک در پرونده استیون اسپیلبرگ تبدیل شده در این صفحه چند دلیل و سرفصل مهم و عمده می‌توان ذکر کرد. اگر بهانه‌مان برای رفتن سراغ بعضی آثار مشهور و بسیار دیده شده تاریخ سینما و معرفی آنها به خوانندگان، مرتبط با جنبه‌های هنری، تاریخی، سیاسی و اجتماعی آن فیلم‌ها باشد، باید در مورد این فیلم هم به بررسی چنین جنبه‌هایی بپردازیم و در یک کلام ببینیم که چگونه «آرواره‌ها» مثل هر فیلم خوب دیگری منعکس‌کننده و نشانگر اوضاع و احوال و دوران ساخته شدنش است.

 

پیش از هر چیز خوب است که در ابتدای این بررسی روی این نکته متمرکز شویم که چه عواملی باعث ماندگاری جایگاه فیلم در ژانر آثار ترسناک و همین طور کارنامه سازنده‌اش شده است. اسپیلبرگ کارش را با یک فیلم جمع و جور و ترسناک تلویزیونی دیگر «دوئل» آغاز کرد که بداعت و تازگی خود را گذشته از سوژه و پرداخت جذاب و ماهرانه خود، مدیون تکنیک حذف و عدم نمایش عامل دهشت‌زا و همچنین بی‌دلیل بودن ظاهری حمله آن کامیون غول‌پیکر به راننده اتومبیل‌سواری بود. از ابتدا تا انتهای فیلم هیچ‌گاه راننده کامیون را ندیدیم و مهم‌تر این که دلیل و عامل چنین تعقیب و گریز پوچ و بیهوده‌ای هرگز برایمان روشن نمی‌شد و مهم است که اصلا همین پوچی و بیهودگی این تعقیب و گریز بود که منشأ اصلی ترس بود. اسپیلبرگ همین فرمول را به طرزی هنرمندانه‌تر و جذاب‌تر در اولین فیلم پرفروش و موفق خود یعنی همین «آرواره‌ها» تکرار کرد. به طوری که فیلم معیارهای فروش در هالیوود را تغییر داد و تهیه‌کننده‌ها را متوجه گنجینه‌ای کرد که می‌توانست همچون بمبی در گیشه‌ها عمل کند. در اینجا هم عامل اصلی ترس و دهشت یعنی آن کوسه عظیم سفیدرنگ تا اواخر فیلم دیده نمی‌شود. شوک اصلی و ابتدایی از لحظه به زیرآب کشیده شدن آن دختر در ابتدای فیلم آغاز می‌شود و پس از تبدیل مهمانی سکانس آغاز فیلم در آن جزیره توریستی به یک کابوس، همچنان ادامه پیدا می‌کند. در واقع ترس از عامل ناشناخته و پدیده ترسناک مجهول که حالا یکی از فرمول‌های تاثیرگذار و جواب پس‌داده ژانر است، یکی از اولین و مهم‌ترین جلوه‌ها و نمودهای خود را در این فیلم اسپیلبرگ پیدا کرده است. جالب اینجاست که جایی در اواسط فیلم بازی کارگردان با انتظارات تماشاگر شکل بامزه و جالبی هم پیدا می‌کند. مثل آن فصلی که پس از شکار یک کوسه بزرگ توسط چند صیاد و گرفتن عکس یادگاری توسط آن، همگان خیال می‌کنند که عامل اصلی ایجاد رعب و هراس را پیدا کرده‌اند، غافل از این‌که این کوسه در قیاس با کوسه اصلی بیشتر شبیه ماهی‌های آکواریوم است! گذشته از تکنیک حذف، آن رمز و راز جاری در فیلم دوئل که از بیهودگی آن تعقیب و گریز حاصل می‌شد، در اینجا جلوه دیگری یافته است. پرسش این است که چرا کوسه، این جزیره بخصوص را برای حمله و کشتار انتخاب کرده و این که پس از اعزام آن ۳ نفر برای به دام انداختن‌ا‌ش، چرا به همراه آنها ساحل را ترک می‌کند. همین نکته ما را رهنمون می‌کند به درونمایه اساسی فیلم که در قالب یک اثر ترسناک ارائه شده است: سال ۱۹۷۵ و به طور کلی سال‌های دهه ۱۹۷۰٫ سال‌هایی که آمریکا بدترین و ملتهب‌ترین دوران تاریخ خود را از سر می‌گذراند. سال‌هایی که اعتراض‌های اقلیت‌ها و سیاه‌پوست‌ها به آزادی‌های فردی و اجتماعی، جنگ ویتنام، خیزش‌ها و جنبش‌های اجتماعی و خیلی مسائل فرهنگی و اجتماعی دیگر گریبان جامعه آمریکا را گرفته بود. فصل کلیدی در فیلم است که شخصیت رابرت شاو در قایق شکار کوسه به دو همراه‌اش از تجربه تلخ کشته شدن همقطارانش در کشتی می‌گوید که حامل بمب اتمی است که قرار است بر فراز شهر هیروشیما منفجر شود و کوسه‌ها سرنشین‌های همین کشتی را به وحشتناک‌ترین شکل ممکن قتل‌عام می‌کنند. او از چشم‌های کوسه‌ها می‌گوید که سفیدی ندارد و درست عین چشم یک عروسک سیاه و بی‌نور است. فیلم از همین طریق و از طریق تک‌گویی طولانی و تکان‌دهنده شخصیت رابرت شاو ارجاعی به سال‌های جنگ جهانی دوم می‌دهد که تا زخم‌های جسمی و روانی ناشی از آن جنگ را بر این شخصیت موکد کند و هم از این طریق دست به نمادگرایی بزند که از آن طریق می‌توان به حال و هوای دوران ساخته شدن این فیلم پی برد و کنایه‌آمیز است که دست آخر همین شخصیت است که به آن شکل وحشتناک توسط کوسه کشته می‌شود و البته خود کوسه هم با انفجار پرونده عمرش بسته می‌شود. در صحنه پایانی فیلم که دو شخصیت باقی مانده با خیال راحت مشغول شنا در آب برای رسیدن به ساحل‌اند، می‌دانیم که دیگر آن خطر عینی و بیرونی آدم‌ها را تهدید نمی‌کند، اما شومی فضا و حس و حال و هوای وحشتناک جاری در آن همچنان گریبان تماشاگر را رها نمی‌کند. فیلم گذشته از رعایت دقیق و کامل الگوهای فیلم‌های وحشت‌زا، از دلمشغولی‌های اصلی و تکرار شونده اسپیلبرگ نیز غافل نمی‌ماند. مولفه‌هایی مثل تاثیر حضور یا غیاب پدر در روند مسائل خانواده، توجه به مساله پدر سالاری و البته مهم‌تر از همه اینها توجه به مخاطبان (به مفهوم گیشه‌ای آن) برای هموارتر شدن راه برای پرداختن به آثار و فیلم‌های دیگر. همان طور که گفته شد آرواره‌ها در زمان خود یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌ها بود. در واقع معیارهای فروش هالیوودی با اکران آرواره‌ها تعریف‌های تازه‌ای پیدا کرد و شیوه‌های نوظهوری برای جلب تماشاگر پیدا شد. شاید یکی از تاثیرگذارترین بخش‌های فیلم که تاثیرگذاری‌اش به مراتب بیش از خشونت ظاهری و بیرونی فیلم است، هنگامی است که شخصیت شکارچی با بازی عالی رابرت شاو از تجربه تلخ کشتار دوستان و هم‌قطارانش توسط کوسه‌های می‌گوید و از این طریق به نوعی مرگ خود را نیز پیش‌بینی می‌کند. شاید هم بتوانیم اشاره او و اسپیلبرگ به این جنگ را نوعی گریز از مستقیم‌گویی در اثری ترسناک برای یادآوری تاثیرات مخرب و ویرانگر جنگ ویتنام بدانیم. فیلم در سال‌هایی ساخته شد که آتش جنگ ویتنام شعله‌ور بود و دیگر رخدادهای تاثیرگذار آن سال‌ها همچون ماجرای واترگیت و جنبش‌ها و خیزش‌های اجتماعی چهره جامعه را دگرگون کرده بود. می‌توانیم براحتی فیلم را تصویری صریح و بی‌پرده و روشن از فروپاشی رویای آمریکایی فرض کنیم، اگر از یاد نبریم همه این ماجراهای خونین در یک ساحل و جزیره تفریحی اتفاق می‌افتد. با گذشت سال‌ها پس از ساخته شدن فیلم، همچنان آرواره‌ها اثری ماندگار و مثال زدنی در حوزه خود محسوب می‌شود و دنباله‌هایی که بر آن ساخته شدند هیچ‌گاه نتوانست موفقیت آن را تکرار کنند. از نمونه‌های متاخرتر چنین فیلم‌هایی که این مضمون را دستمایه ساختن فیلم و روایت داستانشان انتخاب کرده‌اند، می‌توان به فیلمی مثل «دریای آبی عمیق» اشاره کرد که از مولفه‌ها و نکات جذاب فیلم اسپیلبرگ تنها کوسه خونخوار آن را به ارث برده و از درونمایه‌های متعدد و عمیق آرواره‌ها در آن هیچ نشانی نیست. در نهایت شاید بتوان آرواره‌ها را درکنار برخورد نزدیک از نوع سوم از موفق‌ترین فیلم‌های اسپیلبرگ در دهه ۱۹۷۰ دانست دهه‌ای که به رغم خیلی از منتقدان بهترین دوران کاری این فیلمساز و سایر هم نسلانش مثل فرانسیس فورد کاپولا و جورج لوکاس بود. تماشای فیلمی مثل آرواره‌ها هنوز که هنوز است می‌تواند تجربه‌ای یکه و مثال زدنی برای مخاطب فهیم و تیزهوش این فیلم باشد. هنگام گذر از لایه‌های ظاهری ترس و وحشت فیلم و در تعمق و تامل ژرف‌تر در جهانبینی آن است که در خواهیم یافت که پایه‌های تمدن به اصطلاح مدرنی که زندگی‌مان را بر آن بنا کرده‌ایم تا چه حد سست و فرو‌ریختنی است و تنها به تلنگری بند است. آرواره‌ها اولین فیلم مهم اسپیلبرگ در پرداخت چنین مضمونی و البته شاید تنها فیلم موفق او در بیان این نکته بود که عوامل مخرب و برهم زننده آسایش و راحت هنگامی سر می‌رسند که انتظارش را نداریم در ضمن از یاد نبرید موفقیت بی‌نظیر و شگفت‌انگیز فیلم را در جلب نظر مخاطب تا ارزش‌های فیلم بیشتر برایتان روشن شود.

منبع: قاب کوچک، جام جم

 

 

[nextpage title=”یادداشتی بر فیلم آرواره ها”]

 

در سینمای هالیوود،جریان تولید فیلم های هراس آوربا استفاده از ترفندهای سینمایی در حد و اندازه های دهه های شصت و هفتاد با رشد و شکوفایی جلوه های ویژه و جلوه های دیداری در یکی دو دهه اخیر بسیار شایع بوده است.به همین سبب،از روانی (آلفرد هیچکاک،۱۹۶۰) گرفته تا بچه رزمری(رومن یولانسکی،۱۹۶۸) یا در فیلم های دیگری همچون هفت (دیوید فینچر؛ ۱۹۹۵)،سکوت بره ها(جاناتان دمی، ۱۹۹۵) وبسیاری نمونه های دیگر از فیلمسازانی چون استنلی کوبریک (تلالو)، ویلیام فریدکین (جن گیر) و… همه و همه سعی بر این بوده است که با تولید فیلم هایی با بن مایه های اصلی ترس و با استفاده از چاشنی سرگرمی و جنبه های تخیلی این آثار، فضایی فراهم آید که به رونق اقتصادی صنعت سینما کمک شود.فروش خیره کننده بسیاری از نمونه های پیش گفته و تولید نمونه های موفق دیگر در میانه دهه هفتاد میلادی،برخی از شرکت های بزرگ تولید و پخش فیلم در هالیوود را بر آن داشت تا با استفاده از تجربه های ارزنده فیلمسازان صاحب نامی چون استیون اسپیلبرگ، بار دیگر در گونه سینمایی تریلر و فیلم متکی برعنصر ترس و وحشت و با استفاده ازهیجان و حادثه پردازی خلاقانه، فیلمی با عنوان آرواره های تولید شود که نمایش موفق آن برای کمپانی فیلمسازی یونیورسال به موفقیتی مثال زدنی بدل شد.

آرواره ها با استفاده از فضایی ترس انگیز و وحشت آور که از مایه های حادثه پردازی و نوعی فانتزی خاص در لایه های پنهان خود استفاده کرده است، به نوعی دیگر از همان سبک و سیاق فیلم های علمی – تخیلی،به روال فیلم هایی چون جنگ های ستاره ای،برخورد نزدیک از نوع سوم و به ویژه نی تی کوشیده است تا در عین حال که بر عنصر ترس و وحشت و هراس تکیه می کند،تماشاگرخود را در برابر برخی پدیده های پرشگفت طبیعی و گاه ماوراءالطبیعی و ماورایی به تامل و تفکر وادارکند.

فیلم نامه آرواره ها با استفاده از رمان معروفی با همین عنوان نوشته پیتر بنچلی – که یکی ازحامیان اصلی حفظ حیات کوسه ها بوده -با مشارکت و همکاری کارل گوتلیب به پرداخت نهایی رسیده و در اختیاراسپیلبرگ قرار گرفته است.حکایت افسانه وار درونمایه اصلی فیلم نامه آرواره ها درآتلانتیک شمالی رخ می دهد.درجایی از کرانه لانگ آیلند درشهرامیتی،درفضایی از ترس و دلهره ای که همه ساکنان ساحل نشین – از رئیس پلیس گرفته تا ساکنان بومی گردشگران پرشمار بازدید کننده از آن منطقه -را در پی یورش های وحشیانه یک کوسه بزرگ و سفید رنگ به یک دختر و پس از آن به پسری که در آب های ساحلی وارد می شود،دچار وحشت می شوند،مارتین برادی (روی شایدر) در مقام رئیس پلیس کرانه لانگ آیلند،وارد عمل می شود و می کوشد تا برای برقراری امنیت و حفاظت از جان آدم هایی که طعمه این کوسه شکارچی انسان می شوند،ساحل را به تعطیلی بکشاند.مقامات شهری، ازشهردارگرفته تا کسان دیگری که اقتصاد منطقه را در خطر ورشکستگی و رکود می بینند،با تمام قوا می کوشد که از پخش اخبار نگران کننده و خطر تعطیلی کسب و کار پررونق آنان جلوگیری کنند.گروه های ورزشی محلی به طور جدی و در وضعیتی رقابت آمیز راهی شکار کوسه می شوند.آن جا که هوپر (ریچارد دریفوس) به ظاهر پیروزمندانه از شکاری فاتحانه باز می گردد،یک کارشناس اقیانوس شناسی در کمال شگفتی به مارتین اطمینان می دهد که کوسه اصلی (همان کوسه خطرناک عظیم الجثه سفید رنگ) هنوز زنده است!شهرداری برای شکارچی جسوری که بتواند کوسه سفید را شکار کند، ده هزار دلار جایزه تعیین می کند کونیت (رابرت شا) به عنوان یک کوسه کش واقعی وارد عمل می شود و پس از تلاش های نفسگیر و طاقت فرسایی،کوسه به جای شکار شدن به شکارچی خطرناکی تبدیل می شود.کونیت سرانجام کشته می شود و در نهایت مارتین خود وارد عمل می شود وبه کمک یک کپسول اکسیژن که برای غوصی از آن استفاده می کند،با گذاشتن کپسول در میان دندان های کوسه سفید و انفجارآن، کوسه تکه تکه می شود و… مارتین با وجودی که قبلاً از دریا ترس و دلهره ای عجیب داشته در پایان کار بر ترس خود نیز فائق می آید.

تولید فیلمی درحد و اندازه های آرواره ها آن هم با سرمایه گذاری و حمایت بی دریغ کمپانی یونیورسال در سایه تجربه ای گرانبار فیلمسازی صاحب تجربه همچون اسپیلبرگ،کارچندان ساده ای نیست. استفاده ازحرفه ای ترین و سرشناس ترین عوامل تولید فیلم؛ازمدیر فیلم برداری اصلی کار بیل باتلرگرفته تا سایر کسانی که در کار فیلمبرداری زیر آب و به ویژه گرفتن تصویرهای تکان دهنده از زیر آب و کوسه های واقعی (ونه کوسه مصنوعی)و همچنین موسیقی درخشان و همراه شونده فیلم (اثر جان ویلیامز)درکنار بازی های دشوار بازیگرانی چون روی شایدر،رابرت شا و ریچارد دریفوس،کاری اثرگذار و پرجاذبه تولید می شود که به خوبی توانمندی های انکار ناپذیراستیون اسپیلبرگ را در مقام کارگردانی و تهیه و توزیع چنین آثار برجسته ای به اثبات می رساند.شاید به همین دلیل است که طی مدتی کم تر از ده سال،این کارگردان از حد یک کارگردان جوان و مستعد در تلویزیون به مقام تهیه کننده و کارگردان صاحب نامی در سینمای آمریکا می رسد که به ثروتی افسانه ای نیز دست می یابد.

در کارهای او با نگاهی به کارنامه پرتنوع وی،آثارمتفاوت بی شماری یافت می شود که گاه در گونه ای به درستی جدی (مثل امپراتوری خورشید،۱۹۸۷) یا کاری هنرمندانه و مورد توجه منتقدان (پارک ژوراسیک و فهرست شیندلر) یا کارهای از گونه فانتزی های علمی -تخیلی (جنگ های ستاره ای، نی تی و برخورد نزدیک از نوع سوم در دهه های هفتاد و هشت) به تجربه های درخشان و به یادماندنی دست می زند.

نمایش دیگر باره آرواره ها در تلویزیون می تواند سرفصل تازه ای برای تماشای فیلم هایی متفاوت از نوع فیلم های علمی – تخیلی و فانتزی های هراس آور به حساب آید که به نوعی اقتدار تولیدهای حرفه ای گران قیمت با هزینه های هنگفت را نیز به رخ می کشد.آثاری که درحال وجه سرگرم کنندگی آن ها بر سایرجنبه های چنین نمونه هایی سنگینی می کند.

نویسنده:عزیزالله حاجی مشهدی

منبع:نشریه صنعت سینما،شماره ۸۸

 

 

[nextpage title=”گفتگو با فرزاد مؤتمن، شهرام مکری درباره فیلم آرواره ها: هیچکاکی‌ترین فیلم اسپیلبرگ”]

 

برای گفت‌وگوی دو منتقد یا دو فیلمساز در پرونده‌ی بازنگری آرواره‌ها به گزینه‌‌های متعددی فکر کردیم؛ عده‌ای فیلم را دوست نداشتند و بحث در مورد آن را بی‌فایده می‌دانستند؛ عده‌ای ترجیح دادند در پرونده‌های آینده و به بهانه‌ی فیلم‌های قابل اعتناتری در حد سرگیجه و کازابلانکا وارد بحث شوند؛ عده‌ای هم که اصلاً حال‌وحوصله‌ی بحث و گفت‌وگو نداشتند و ترجیح می‌دادند در هوای آلوده‌ی پایتخت کمتر از خانه بیرون بیایند و سلامتی‌شان را به خطر نیندازند! در نهایت، فرزاد موتمن و شهرام مکری آستین بالا زدند و دعوت ما را پذیرفتند.

از این دو خواستیم خاطرات و نظرات گذشته‌‌ی خود را درباره‌ی آرواره‌ها کنار بگذارند و بعد از بازبینی فیلم در بحث مشارکت کنند. خوشبختانه موتمن آرواره‌ها را در زمان اکران در کشور سازنده‌ی فیلم تماشا کرده و جریان‌سازشدن این فیلم را از نزدیک درک کرده. موتمن با این‌که آرواره‌ها را جزو ترسناک‌های محبوبش نمی‌داند اما تأثیرگذاری و اهمیت آن را انکار نمی‌کند و آن را فیلمی قابل تأمل می‌داند.

شهرام مکری هم در کنار ایرادهایش به فیلم برای جوانب تکنیکی و فنی آن ارزش قایل است و عقیده دارد اسپیلبرگ در آرواره‌ها دستاورد فنی قابل توجهی کسب کرده است و می‌توان با تمرکز بر این وجه، گفت‌وگو را به سمت‌وسویی جذاب برد. هنگام برگزاری گفت‌وگو، آرواره‌ها در حال نمایش بود؛ جالب این‌که هر زمان به صحنه‌های پرتنش آن می‌رسیدیم موتمن و مکری با شوروحال بیشتری بحث را پیش می‌بردند و با اشتیاق بیشتری درباره‌ی آرواره‌ها، اسپیلبرگ و هالیوود صحبت می‌کردند.

فرزاد موتمن: آرواره‌ها اولین فیلمی‌است که من در دوران تحصیل در آمریکا دیدم؛ در همان روز ورودم به آمریکا! سفر من به آمریکا هم‌زمان شد با اکران آرواره‌ها در آنجا. یادم می‌آید وقتی در هواپیما نشسته بودم روزنامه‌هایی را که برایم آورده بودند مرور می‌کردم. در آن زمان انگلیسی را هم دست‌وپا شکسته در حدی که بفهمم در یک مقاله چه نوشته می‌فهمیدم. در یکی از روزنامه‌ها مصاحبه‌ای با اسپیلبرگ درباره‌ی آرواره‌‌ها دیدم که نظرم را به خود جلب کرد.

در این مصاحبه عکسی از اسپیلبرگ وجود داشت که با لباس غواصی کنار ساحل به حالت بیهوش افتاده بود. تیتر این مصاحبه از قول اسپیلبرگ این بود: I won’t go back there no more. به نظرم آمد این فیلم را باید ببینم چون فیلمی‌است که حتما دخل کارگردانش را آورده است! شب که بعد از ۳۰ ساعت به هیوستن تگزاس رسیدم وارد هتل شدم و اولین کاری که کردم این بود که لیست سینماها را در یک روزنامه پیدا کنم تا ببینم چه سینماهایی آرواره‌ها را نشان می‌دهند. صبح رفتم مدرسه ثبت‌نام کردم و بعد رفتم سینما و فیلم آرواره‌ها را دیدم! آرواره‌ها در آن دوره تأثیر عجیبی روی جامعه‌ی آمریکا گذاشت.

شهرام مکری: آقای موتمن! اسپیلبرگ در آن زمان دو فیلم دیگر هم ساخته بود. آیا آن‌قدر آدم مطرحی بود که مثلا در ایران اسمش را بشناسند و در موردش اطلاعات داشته باشند؟

موتمن: نه واقعا؛ ما بعدها فهمیدیم اسپیلبرگ فیلمسازی است که از تلویزیون آمده و بعضی از قسمت‌های سریال‌‌های تلویزیونی را کارگردانی کرده است؛ سریال‌هایی مثل کلمبو که اتفاقا سریال مورد علاقه‌ی من هم هست چون کلمبو تنها کارآگاهی است که هیچ‌وقت اسلحه نمی‌کشد. شاید به همین دلیل وندرس از آن در بال‌های اشتیاق هم استفاده کرد. چون یک کارآگاه صلح‌طلب است. اما اولین باری که ما اسم اسپیلبرگ را در ایران شنیدیم سه – چهار سالی قبل‌تر از آرواره‌ها بود که فیلم گمنامی‌از او را سینما پارامونت نشان داد به اسم دوئل. در ایران با یک اسم دیگر نشان دادند.

مکری: فکر می‌کنم به اسم تعقیب هم اکران شد.

موتمن: دوئل فیلمی‌بود که منتقدان را به خود جذب کرد. یادم است یکی از منتقدان نوشته بود من مطمئنم صاحبان سینما در ایران نمی‌دانند در حال اکران چه فیلمی‌هستند چون اگر می‌دانستند چه اثر مهمی‌را به نمایش گذاشته‌اند اصلا اکرانش نمی‌کردند! من آن دوره یک نوجوان ۱۳-۱۴ ساله بودم که به‌شدت مجله‌ی فردوسی و سپیدوسیاه می‌خواندم و عاشق ستاره‌گذاری منتقدین بودم تا ببینم به چه فیلمی‌ستاره می‌دهند و بروم و تماشا کنم.

در آن دوره هم رفتم فیلم اسپیلبرگ را دیدم و بعدها فهمیدم که در واقع یک فیلم تلویزیونی بود که به صورت ۳۵میلی‌متری blow-up شده است. فیلم بعدی اسپیلبرگ را ما در ایران ندیدیم؛ لااقل تا آن موقع که من از ایران رفتم. می‌دانستیم اسمش شوگرلند اکسپرس است و در کن جایزه گرفته. وقتی آرواره‌ها را دیدم شناخت من از اسپیلبرگ محدود به دوئل بود. اما در آن دوره کمتر کسی پیدا می‌شد که آرواره‌ها را ندیده باشد.

مکری: آرواره‌ها زمانی در ایران مطرح شد که امکان دسترسی به نمایش‌های ویدئویی برای نسل من خیلی‌ سخت‌تر بود. به همین دلیل آدم‌های مثل من احتمالا در دهه‌ی ۸۰ باید به صورت ویدئو با این فیلم آشنا شده باشند. ولی نکته‌ی جالبی که در مورد دو – سه فیلم اول اسپیلبرگ برای نسل ما اتفاق افتاد این است که بچه‌های نسل ما «انگار» فیلم را دیده‌اند تا این‌که دیده باشند! یعنی دائما قطعاتی از فیلم در موقعیت‌های مختلف دیده‌اند یا نقد‌هایی در موردش خوانده‌اند و یک تصویر ذهنی از آن دارند. جالب است که وقتی از هم‌سن‌وسال‌های خودم در مورد این فیلم می‌پرسم هیچ‌کدام نمی‌توانند آن را از اول تا آخر تعریف کنند.

موتمن: این سال‌ها و این روزها همه‌ی ما از این مشکل رنج می‌بریم. ما به‌خصوص در ۱۰-۱۵ سال اخیر از طریق دی‌وی‌دی و وی‌اچ‌اس و از طریق کانال‌های ماهواره‌ای با یک تهاجم عجیب‌وغریب تصویری روبه‌رو شده‌ایم. یعنی به طرز عجیبی فیلم دم دست ماست. در حالی که نسل من ابتدای انقلاب کمی‌هراس داشت که آیا بعد از این اصلا می‌توانیم فیلم ببینیم یا نه! الان گاهی اوقات من به خاطر تعداد فیلم‌هایی که در دسترس است عصبانی می‌شوم و با خودم می‌گویم کاش کمی‌محدودتر بودیم تا می‌توانستیم فیلم‌ها را بهتر ببینیم.

حالا دیگر فقط هم هالیوود نیست. وقتی ما نوجوان بودیم هالیوود بود، ایتالیا بود، فرانسه و اگر خیلی شانس می‌آوردیم یک چیزی هم از اسکاندیناوی می‌توانستیم ببینیم؛ ولی الان کشورهای آمریکای لاتین، کشورهای آسیای دور، کشورهایی از آفریقا فیلم‌هایی می‌سازند که بعضی‌هایشان خیره‌کننده است. ما کنجکاویم همه‌ی اینها را ببینیم و در کنارش هم مجبوریم هالیوود را دنبال کنیم؛ چون سینمای مسلط دنیاست. کماکان فیلمسازهای فرانسوی و ایتالیایی هم فیلم‌های خوبی می‌سازند و جرقه‌هایی از اسکاندیناوی کماکان به چشم می‌خورد و تو از هیچ‌کدام نمی‌توانی بگذری. به همین دلیل شاید آرواره‌ها فیلمی‌است که برای نسل جوان‌تر و کمی‌روشنفکر الان خیلی مهم نباشد؛ خصوصا این‌که مهر تجاری هم بر آن خورده.

مکری: آیا آرواره‌ها در سینمای آمریکای آن زمان تصویری شبیه آواتار امروز داشت؟

موتمن: من نمی‌دانم الان آواتار در آمریکا چه تصویری دارد. ولی گمان نمی‌کنم! اما به نظرم اسپیلبرگ آرواره‌ها اسپیلبرگ الان نیست. من اسپیلبرگ آرواره‌ها را دوست دارم؛ خیلی هم دوست دارم! اسپیلبرگ این سال‌ها حداقل برای من کسالت‌بار است. به نظرم اسپیلبرگ از ۱۹۸۱ با سری ایندیاناجونز به این طرف عوض شد؛ بیشتر تکنیسین شد و از فیلمسازی که لایه‌های دیگری هم در فیلمش دارد فاصله گرفت. حتی فهرست شیندلر نتوانست آن علاقه را بازگرداند.

مکری: حتی ئی‌تی را هم دوست ندارید؟

موتمن: ئی‌تی را مقداری چرا! البته شاید حس من نسبت به فیلم‌های دهه‌ی هفتادی اسپیلبرگ کمی‌نوستالژیک باشد چون من این فیلم‌ها را در نوجوانی‌ام دیده‌ام. دوره‌ای که داشتم سینما را پیدا و کشف می‌کردم. به‌هرحال آرواره‌ها اولین فیلمی‌است که من در آمریکا روی پرده و با صدای خیلی خوب دیده‌ام. هیچ‌وقت هم تجربه‌ی اولین باری را که آن را تماشا کردم فراموش نمی‌کنم.

خصوصا آن نمای اول که دوربین در زیر آب به جلو می‌رود و موزیک جان ویلیامز تنش بیشتر و بیشتری پیدا می‌کند؛ تا زمانی که می‌رسد به صحنه‌ای که آن جوان‌ها در ساحل نشسته‌اند و فیلم یکباره فضای نرمی‌را به تو می‌دهد و فکر می‌کنی قرار است آن اضطراب حتما برگردد. این حس هیچ‌وقت از من بیرون نرفت. بعضی از پلان‌ها را که الان می‌بینم هنوز هم دوست دارم.

مثل آن پلان لانگ‌شاتی که دختر وارد دریا می‌شود؛ مثل پلانی که روی شایدر می‌فهمد بچه‌اش در برکه است درحالی‌که گزارش می‌دهند کوسه هم در برکه دیده شده. همان پلانی که بک پن سریع دارد که با عدسی تله فوتو هم گرفته شده در نتیجه آدم‌هایی که جلوی قاب هستند همه شکل شبح پیدا کرده‌اند و تو فقط روی شایدر را می‌بینی که از لای این سایه‌ها عبور می‌کند. دفعه‌ی اول که این پلان را دیدم با خودم گفتم: اوه عجب پلانی! هنوز هم وقتی این پلان را بعد از ۴۰ سال می‌بینم می‌گویم عجب پلانی.

الان که فیلم را می‌بینیم، متوجه شدم در لحظه‌های تنهایی سه شخصیت اصلی وقتی به دنبال کوسه هستند دوربین به طرز عجیبی جای درستی قرار گرفته است و تو همیشه جای خالی کوسه را احساس می‌کنی. دوربین همیشه بالاست و میزانسن آدم‌ها جوری بسته شده که احساس می‌کنی همین الان است که کوسه از آب بیرون بیاید. به همین دلیل من هیچ‌وقت آرواره‌ها را یک فیلم تجاری ساده ندیدم. شاید اگر قرار باشد مثل بعضی از منتقد‌ها ۱۰ فیلم برتر عمرم را اسم ببرم آرواره‌ها جزو آن نباشد اما فیلمی‌است که دیدنش هنوز برایم لذت‌بخش است.

مکری: با این حساب قطعا آن را جزو پنج فیلم برتر اسپیلبرگ می‌دانید؟

موتمن: آرواره‌ها بهترین فیلم اسپیلبرگ است!

مکری: آرواره‌ها فضایی را معرفی می‌کند که تصویر آشنای ما از دهه‌ی ۷۰ را به یاد می‌آورد. به نظرتان چرا در دهه‌ی ۷۰ این شکل از سینما که می‌توان اسمش را سینمای فاجعه گذاشت طرفدار پیدا می‌کند؟

موتمن: به نظرم این نوع تریلر‌ها سابقه دارد؛ مثلا پرندگان هیچکاک. سابقه‌اش خیلی به قبل‌تر از آرواره‌ها هم برمی‌گردد. اما شاید حتی همه‌چیز با پرندگان شروع شد. به همین دلیل است که بعضی از منتقدها از بین کارهای هیچکاک پرندگان را خیلی نمی‌پسندند و آن را عامل به‌وجودآمدن سینمای بلاک‌باستر و فاجعه در این سال‌ها می‌دانند. اما چون من اصولا موضعی منفی نسبت به سینمای تجاری ندارم پرندگان را هم دوست دارم.

ولی اغلب این‌گونه فیلم‌ها در حیطه‌ی فیلم‌های درجه‌‌دو ساخته شدند. به‌ندرت فیلمسازهای خوب با بودجه‌های خوب طرف این نوع موضوعات رفته‌اند. من فکر می‌کنم موج نوی سینمای فرانسه هم در رواج این نوع سینما نقش داشت. از این نظر که آنها گفتند پرداختن به یک قصه‌ی دلهره‌آمیز لزوما نشانه‌ی سطحی‌بودن یک فیلم نیست. شاید تصادفی باشد اما خود هیچکاک هم درست در دوره‌ی آشنایی با تروفو پرندگان را می‌سازد ولی به نظر می‌آید که آرواره‌ها در این میان نقش اساسی‌تری دارد چون تبدیل به بلاک‌باستر شد و برای هالیوود یک فضای باز ایجاد کرد.

هالیوود قبل از این تاریخ در دهه‌ی ۶۰ به دلیل شرایط اجتماعی و سیاسی خیلی حال‌وروز خوبی نداشت. از طرف دیگر در این دوره فیلمسازهای خوب هالیوود هم پیر شده بودند و خیلی با اخلاقیات جدید کنار نمی‌آمدند. به‌هرحال اخلاقیات جدید اخلاقیات گدار بود. فیلمسازهای جدید هالیوود هم مانند پکین‌پا، آرتور پن و آلتمن آرام‌آرام خودی نشان داده‌اند اما هنوز بزرگ نشده‌اند. آنچه در سینمای آمریکا در این سال‌ها تأثیر گذاشت موج نوی فرانسه بود.

مکری: به نظرتان در ظهور فیلم‌هایی مثل آرواره‌ها تلویزیون تأثیر بیشتری دارد یا موج نو؟ در کتاب نامه‌های تروفو به هیچکاک، تروفو از سفری که به آمریکا داشته و پشت‌صحنه‌ی فیلم اسپیلبرگ صحبت می‌کند و در نامه‌ای که برای هیچکاک می‌نویسد مقداری ستایش هم نسبت به اسپیلبرگ وجود دارد. اما به نظر من این ستایش همراه با کشف یک اتفاق جدید است؛ طوری که انگار موج‌نویی‌ها در برخورد با آدمی‌مثل اسپیلبرگ موجود جدیدی را کشف کرده‌اند.

از طرف دیگر فیلمسازانی که در این دوران شروع به کار می‌کنند تا حدی به بازسازی قواعد سینمای هالیوود هم علاقه دارند. به همین دلیل من در آرواره‌ها تأثیرات سینمای وسترن یا مضمون‌هایی مثل «خانواده‌ی در معرض خطر» را هم می‌بینم. به نظرم حتی این تأثیر بیشتر از تأثیر موج نو است.

موتمن: در دوره‌ای که موج نو بیشترین تأثیر را گذاشت نسل اسپیلبرگ دانشجو بودند. البته اسپیلبرگ هنوز وارد دانشگاه نشده بود اما اسکورسیزی، دی‌پالما و سایر «ریشو‌»ها همه دانشجو بودند. منظور من بیشتر این بود که در خلأ موجود در سینمای آمریکا در آن زمان، موج نو رشد کرد. در نتیجه این نسل به موج نو نگاه کرده بود. مثلا دی‌پالما بارها گفته که ای کاش می‌توانستم یک گدار آمریکایی باشم! بااین‌حال آرواره‌ها فیلمی نیست که دقیقا از موج نو تأثیر گرفته باشد و دقیقا رجعت به سینمای کلاسیک آمریکاست. دی‌پالما و اسکورسیزی گفته بودند که ما همه‌ عاشق گدار بودیم اما ایده‌های گداری را پاپ می‌کردیم.

مکری: الان با دیدن فیلم نظرم به شیوه‌ی دکوپاژ اسپیلبرگ هم جلب شد. فرضا شیوه‌ی نمایش ری‌اکشن پیش از نمایش اتفاقی که در حال وقوع است و بعد برش‌زدن به خود اتفاق. قبول دارم که این شیوه‌ها تا حدی اروپایی است و در سینمای کلاسیک آمریکا مرسوم نبوده است.

موتمن: این تأثیر حتما وجود دارد و جایی مثل برخورد نزدیک از نوع سوم به دلیل حضور تروفو در آن جای خود را به تأثیر فیزیکی هم می‌دهد. به‌هرحال کاملا واضح است که این نسل جدید سینماگران آمریکایی موج نو را کاملا دیده بود. آنها از موج نو یاد گرفتند که می‌توانند در متدهای سینمای کلاسیک بازنگری کنند. اما بحث‌ ما بیشتر در مورد این بود که چرا آرواره‌ها مهم است. این فیلم بعد از یک دوره‌ که سینمای آمریکا افتان‌وخیزان جلو می‌رود و استودیو‌ها ورشکسته شده‌اند و بانک‌ها آنها را خریده‌اند، و به‌خصوص بعد از شکست کلئوپاترا فیلم‌های پرهزینه دیگر ساخته نشدند، ناگهان سالن‌ها را گرم کرد.

مکری: یعنی اسپیلبرگ و امثال وی به نوعی نجات‌دهندگان سینمای هالیوود هستند.

موتمن: در همین راستا من یک خاطره هم یادم می‌آید. زمان اکران مسئولان فیلم کمپانی یونیورسال با اعلان قبلی به همه‌ی مردم گفتند که کوسه‌ی این فیلم را در یکی از سواحل کالیفرنیا به آب می‌اندازند؛ اما این فقط یک شوخی بود برای فروش فیلم!

مکری: فکر می‌کنم در فیلمسازی اسپیلبرگ ما دو جریان را می‌توانیم دنبال کنیم: یکی جریانی که با دوئل و شوگرلند اکسپرس شروع می‌شود و منجر به ساخت فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان می‌شود؛ یکی هم جریان آرواره‌ها که منجر به ساخت برخورد نزدیک از نوع سوم، ئی‌تی و پارک ژوراسیک می‌شود.

موتمن: من خیلی با این تقسیم‌بندی موافق نیستم! به نظر من مثلا شوگرلند اکسپرس واقعا «فیلم» است! هم به لحاظ سینمایی خیلی جذاب است، هم خیلی درگیر‌کننده است و هم به‌شدت پس‌زمینه‌های اجتماعی‌اش مهم است. در آرواره‌ها هم حتی پس‌زمینه‌های سیاسی خیلی خوبی می‌بینم. قبل از جلسه که با آقای نطنزی صحبت می‌کردم هم گفتم که به نظر می‌آید آرواره‌ها به لحاظ تماتیک مثل دشمن مردم ایبسن است. همان قصه است که در آن به جای آب مسموم یک کوسه قرار دارد.

من این فیلم‌ها را خیلی سینمایی می‌بینم. اما مثلا در پارک ژوراسیک فکر می‌کنم خود اسپیلبرگ هم مجذوب دایناسور‌ها شده است! به نظر می‌آید از یک جایی به بعد اسپیلبرگ به‌شدت به طرف تبدیل‌شدن به یک تکنیسین بلاک‌باسترساز رفت و بخشی از جاذبه‌ی سینمایی‌اش را از دست داد؛ و جاذبه‌ با فیلم‌های جدی‌اش هم برنگشت. شخصا فکر می‌کنم نجات سرباز رایان هم فیلم کسالت‌باری است.

هیچ‌چیزی در این فیلم من را جذب نمی‌کرد و تازگی نداشت. خشونت اولش هم فقط خیلی ستایش‌آمیز است؛ ستایش خشونت. عین تام و جری! مثل خشونت فیلم گاسپار نوئه نیست که تو را منزجر کند بلکه می‌گوید ببین چطور این دست و پاها را به هوا پرت می‌کنم! از نگاه من اسپیلبرگ در دهه‌ی ۸۰ ماهیت عوض کرد.

مکری: در آرواره‌ها با همان فرمول آمریکایی خشونت برای خشونت هم روبه‌رو هستیم.

موتمن: من نمی‌دانم چرا در نوجوانی به شدت طرفدار خشونت بودم. فکر می‌کنم خشونت یک جاهایی هم لازم است.

مکری: به نظر شما آیا اسپیلبرگ برای دکوپاژ هم از الگوی مشخصی تبعیت می‌کند؟

موتمن: در آرواره‌ها همه‌ی میزانسن‌ها حس و حال دارند. هرجا قرار است مضطرب بشوی میزانسن این حس‌وحال را به تو می‌دهد. حتی جایی که قرار است کمی آرامش داشته باشی هم میزانسن‌ها نرم می‌شوند. به همین دلیل فکر می‌کنم آرواره‌ها به‌شدت بافکر ساخته شده است.

مکری: اما من فکر می‌کنم آرواره‌ها از قواعدی استفاده می‌کند که می‌توان در فیلم‌های دیگر هم استفاده کرد. بسیاری از ایده‌های فیلم همین کارکرد را دارند. شیوه‌ی اطلاعات‌دهی در فیلمنامه هم شیوه‌ی کاشت و برداشتی است که مثالش را در کلاس‌های فیلمنامه‌نویسی و کارگردانی زیاد خوانده‌ایم. مثل ایده‌ی گره‌زدن طناب که بعدا در جایی از آن استفاده می‌شود.

شاید یکی از دلایلی که به نظر می‌رسد آرواره‌ها فیلمی است که همه‌ی ما دیده‌ایم یا با دقت تماشایش نکرده‌ایم این است که فرمول‌هایش دائم در فیلم‌های دیگر هم تکرار شده. به همین دلیل همه‌چیزش آشنا به نظر می‌رسد و اتفاقاتی که روی پرده می‌بینی تو را به شگفتی نمی‌اندازد.

موتمن: آرواره‌ها حتی در زمان خودش هم خیلی فیلمی‌نبود که روایت جدیدی داشته باشد یا از کلیشه‌ها آشنایی‌زدایی ‌کند؛ بلکه دقیقا با کلیشه‌ها کار می‌کرد. اما شاید بتوانیم بگوییم تا قبل از آرواره‌ها از این کلیشه‌ها به این خوبی استفاده نشده بود. در نتیجه آرواره‌ها این کلیشه‌ها را تا حد زیادی تثبیت کرد. صحنه‌ی اول می‌تواند مثال خوبی برای این بحث باشد.

در آن صحنه دختری که توسط کوسه خورده می‌شود همان کسی است که درصدد همراه‌کردن پسر با خود است. معمولا در فیلم‌هایی مثل آرواره‌ها اولین قربانی مثل این دختر کسی است که ممکن است معصوم باشد اما در آستانه‌ی گناه است. در ابتدای فیلم Gathering که کریستینا ریچی بازی می‌کند هم عینا همین صحنه‌ی اول آرواره‌ها تکرار می‌شود. این‌بار هم پسری که در آستانه‌ی گناه است داخل حفره‌ای می‌افتد و صلیب بدنش را می‌شکافد. صلیب در این سکانس همان کوسه‌ی آرواره‌ها است. این مؤلفه در انبوه فیلم‌های ترسناک دهه‌های ۸۰ و ۹۰ هم به چشم می‌خورد.

مکری: الان داشتم به فیلم جیغ وس کریون فکر می‌کردم که در سکانس افتتاحیه‌ی آن هم درست هنگامی‌که دختر تصمیم می‌گیرد با پسر ارتباط برقرار کند چنین اصلی پیاده می‌شود.

موتمن: این فیلم‌ها آثاری هستند که به خانواده نگاه ویژه‌ای دارند. به همین خاطر بیشتر مشتریان آمریکایی آنها در آمریکای میانی قرار دارند. آمریکای شرق و نیویورک و بوستن روشنفکرتر از این است که اسپیلبرگ ببیند! ممکن است اسپیلبرگ ببیند اما خیلی برایش چیز مهمی‌نیست؛ در کالیفرنیا هم همین‌طور. در آنجا مردم پولدارتر از این حرف‌ها هستند که به سینما بروند. ولی غالب ملت آمریکا در آمریکای میانه، در داکوتا، اهایو، کانزاس، تگزاس و جورجیا زندگی می‌کنند و غالب مردم این مناطق هم مردمی‌مذهبی هستند؛ مردمی‌اهل تشکیل خانواده و به لحاظ سیاسی محافظه‌کار و در مواردی به‌شدت خرافاتی. بیشتر مشتریان بلاک‌باسترها مردم آمریکای میانه هستند. این‌جور فیلم‌ها در نیویورک و لس‌آنجلس نمی‌فروشند.

مکری: حرف از هیچکاک هم به میان آمد. به نظرم در آرواره‌ها ردپای هیچکاک را هم خیلی زیاد می‌توانیم دنبال کنیم.

موتمن: این تأثیر حتی در نورپردازی هم دیده می‌شود؛ به‌خصوص در صحنه‌هایی که در خانه‌ی کلانتر گرفته شده ردپای نورپردازی پرندگان را می‌توانیم پیدا کنیم. حالا که صحبت هیچکاک شد بگویم که آن پلان معروف هیچکاک که ترکیبی از زوم‌این و ترک به عقب یا برعکس است در آرواره‌‌ها هم وجود دارد که البته خیلی خوب از آن استفاده نشده. در عوض در صورت‌زخمی دی‌پالما بهتر اجرا شده؛ همان جایی که میشل فایفر سوار ماشین می‌شود.

مکری: به هر حال من آرواره‌ها را هیچکاکی‌ترین فیلم اسپیلبرگ می‌دانم. حتی جنس طنز‌های فیلم هم هیچکاکی است. اما طنزهایی که اسپیلبرگ ایندیاناجونز به کار می‌برد دیگر از این دست نیستند. اسپیلبرگ در آرواره‌ها مثل هیچکاک از ریزه‌کاری‌ای استفاده می‌کند که لبخند به گوشه‌ی لبت می‌آورد.

موتمن: مسلما به همین دلیل می‌گویم آرواره‌ها در میان فیلم‌های اسپیلبرگ فیلم بهتری است؛ فیلم عمیق‌تر، لایه‌دار و شخصیت‌داری است و نباید فقط مثل یک بلاک‌باستر به آن نگاه کرد؛ چرا که شکل دارد و به لحاظ سینمایی ماندگار می‌شود. من همین الان که بعد از این‌همه مدت فیلم را نگاه کردم هیجان‌زده بودم، می‌خندیدم و غافلگیر می‌شدم.

آرواره‌ها فیلمی است که از امتحان زمان سربلند بیرون آمده. درحالی‌که به خدا اگر الان پارک ژوراسیک را ببینی خوابت می‌گیرد! این‌که می‌گویید آرواره‌ها هیچکاکی است دقیقا یعنی همین؛ یعنی این‌که فیلم بهتری است. انواع غول‌ها و هیولا‌ها را در این سال‌ها دیده‌ایم که دهانشان را بیشتر از این کوسه هم باز کرده‌اند و ما فقط خندیده‌ایم و گفته‌ایم برو بابا.

مکری: در این فیلم بعضی از جای دوربین‌ها هم استثنایی انتخاب شده؛ منظورم ریزه‌کاری‌هایی است که کار را مختص اسپیلبرگ می‌کند. یعنی کارگردان جوانی که حوصله داشته بگردد و جای درست دوربین را پیدا کند. به‌هرحال سن‌وسال هم تأثیر خودش را می‌گذارد. شاید به همین دلیل است که اسپیلبرگ الان چنگی به دل نمی‌زند.

موتمن: من فکر می‌کنم خود هالیوود هم مقداری عوض شد و از اول دهه‌ی ۸۰ شکل عوض کرد. اما دلیل این تحول بلاک‌باسترهایی مثل آرواره‌ها نبود. به نظر من ساخته‌شدن دروازه‌ی بهشت مایکل چیمینو در سال ۱۹۸۰ تأثیر عجیبی در هالیوود گذاشت. این فیلم در زمانی ساخته شد که مایکل چیمینو اسکار بهترین کارگردانی را برای شکارچی گوزن گرفته بود. کمپانی یونایتد آرتیستز در این سال تصمیم گرفت با یک کارگردان بزرگ کاری کارستان انجام دهد.

ولی اتفاق‌های بعدی تقریبا برای یونایتد آرتیستز فاجعه‌آمیز شد؛ تا حدی که کار این شرکت به ورشکستگی انجامید. از همان ابتدا هیچ بازیگری، از جین فوندا گرفته تا مریل استریپ، قبول نکرد در این فیلم بازی کند تا این‌که ایزابل هوپر در آن بازی کرد. دروازه‌‌ی بهشت قرار بود در هفت یا هشت هفته فیلمبرداری شود اما عملا نزدیک یک سال طول کشید. قرار بود ۱۵میلیون دلار برایش هزینه‌ شود اما ۶۵میلیون دلار خرج برداشت.

نسخه‌ی اولیه‌ی فیلم هم پنج ساعت شد اما وقتی به نمایش درآمد هیچ‌کس فیلم را ندید و چیمینو آن را تا سه ساعت کم کرد. ولی باز هم کسی استقبال کرد. باز هم تا دو ساعت آن را کوتاه کردند اما فیلم یک‌ونیم میلیون دلار بیشتر نفروخت! وسط کار تهیه‌کننده اخراج شد، مدیران تولید و بعضی از مسئولان یونایتد آرتیستز هم همین‌طور. صحبت اخراج مایکل چیمینو هم شد و حتی کار به فیلمبرداری مجدد هم کشید.

چیمینو این فیلم را با وسواس عجیبی ساخت. معروف است که بعضی پلان‌های فیلم تا ۶۰ برداشت داشته و در صحنه‌های جنگی آن هم از مواد منفجره‌ی واقعی استفاده شده است. نتایج شکست تجاری دروازه‌ی بهشت علاوه بر این‌که بر عوامل فیلم تأثیر گذاشت هالیوود را هم از خود متأثر کرد. بعد از دروازه‌ی بهشت تهیه‌کنندگان سینمای آمریکا صریحا همه‌جا اعلام کردند دیگر دست هیچ کارگردانی را باز نمی‌گذارند.

بعد از این فیلم بود که سینمای هالیوود به‌شدت صنعتی‌تر شد. دیگر خلاقیت‌های یک کارگردان کمتر دیده می‌شد؛ تا الان هم این جریان ادامه داشته است. واقعا شاتر آیلند فیلمی بود که فقط اسکورسیزی می‌توانست آن را بسازد؟ واقعا کریستوفر نولان که با یک فیلم عجیب مثل Following یا تجربه‌ای مثل ممنتو شروع می‌کند راه دیگری جز بتمن ندارد؟ اصلا چرا نولان مجبور است بتمن بسازد؟

چون در سال‌های اخیر برای سینمای هالیوود فردیت کارگردان‌ها خیلی مهم نبوده است! چون یک تجربه‌ی وحشتناک مثل دروازه‌ی بهشت داشته‌اند؛ فیلمی که بعد از آن دست‌وبال فیلمسازها بسته‌ شد، حتی اسپیلبرگ! از این تاریخ به بعد فیلمسازانی که به دنبال تجربه‌گرایی و شکستن قواعد بودند چاره‌ای نداشتند جز این‌که مانند جارموش و هارتلی به سراغ سینمای مستقل بروند.

مصاحبه شوندگان: فرزاد مؤتمن، شهرام مکری

منبع: سایت گروه مجلات همشهری

 

 

[nextpage title=”نقدی کوتاه بر فیلم «آرواره ها» (نقد فارسی)”]

 

روزی جوانی به نام اسپیلبرگ که تازه وارد سینما شده بود و فقط یک فیلم سینمایی ساخته بود، داشت خود را برای ساختن دومین فیلمش که فیلم رمان بود آماده می کرد. در شرکت فیلمسازی فیلم نامه ای بنام آرواره ها بود. شرکت می خواست این فیلم را بسازد، فیلمنامه را برای کارگردانی بنام آماده کرد ولی آن کارگردان بخاطر مشکلاتی که داشت نتوانست این فیلم را قبول کند. در همان زمان استیون جوان ما وارد شرکت می شود، فیلمنامه را به او پیشنهاد می کنند. بعد از بحث و گفتگو با دوستان استیون ما فیلنامه رمان گونه خود را کنار گذاشته و به سراغ فیلمنامه آرواره ها می رود.

استیون اسپیلبرگ به صورت اتفاقی به فیلمنامه ای دست پیدا می کند که آینده او را می سازد، ولی آیا به همین سادگی، فراموش نکنید ” نابرده رنج گنج میسر نمی شود “.

استیون جوان همراه با عوامل کامل و حرفه ای به شهری ساحلی می روند. تمامی مسائل برای شروع کار آماده می شود. ولی آنها با اولین مشکل مواجه می شوند. فیلمنامه ای افتضاح، استیون سریعا با دوستان خود تماس گرفته و ۲ فیلمنامه نویس که یکی از آنها هم کمدی می نویسد را کنار خود آورده و در حین فیلم شروع به فیلنامه نویسی می کنند. دومین مشکل که باعث شاهکار شدن فیلم می شود. قرار بود از همان اول فیلم کوسه معلوم باشد ولی اینطور نشد. کوسه مکانیکی که در استخر درست جواب داده بود در دریا شور مکانیزمش بهم می ریخت، روزها استیون و همکارانش روی کوسه کار کردند ولی بازهم جواب نداد این مشکل ادامه پیدا کرد تا به نظریه ای زیبا رسید، کوسه در فیلم نشان داده نشود. اولین صحنه فیلم گرفته شد. دختری که به درون آب می رود کوسه معلوم نیست و دختر توسط چندین نفر به این طرف و آنطرف کشیده می شود، استیون ما با دیدن این صحنه بسیار خوشحال شد چون به چیزی که می خواست رسیده بود. مشکل دومی هم وجود داشت، هوای بد و گردشگران. وقتی هوا بود بود مطمئنا فیلم برداری با مشکل رو به رو می شد و وقتی هم که آب و هوا مشکلی نداشت کشتی های گردشگری در دید بودند. استیون هم نمی توانست زیاد از ساحل دور شود چون که مشکل ساز می شد. در همین زمان استیون با اعتصاب بازیگران رو به رو شد که خود مشکلی تازه بود. فیلم برداری همینطور طول می کشید و هر روز ضرری تازه برای شرکت بود. بهتر است بدانید این فیلم برای شرکت ۱۴ میلیون دلار هزینه برداشت که در آن زمان بسیار زیاد بود. همه دوستان استیون این فیلم را پایان او می دانستند و هیچکس جز مسئولین شرکت که همراه او بودند او را پشتیبانی نمی کردند، حتی بازیگران، پس از اتمام فیلم در یک برنامه تلویزیونی، قبل از اکران ذیچارد دریفوس بازیگر نقش مت فیلم را فیلم افتضاح خواند و گفت فیلم شکست خواهد خورد. ولی استیون ادامه می داد، او سینما را دوست داشت و خودش هم می دانست اگر فیلم ببازد، خود او باخته و دیگر نمی تواند فعالیت سینمایی داشته باشد. مشکلات هر روز بیشتر می شد، قایق اصلی برای فیلم برداری مشکل پیدا کرده بود. آب و هوا مساعد نبود و همه و همه استیون جوان را می ترساند ولی او ناامید نشد. آخرین کات فیلم داده شد و استیون همچنان نگران بود.

حرف های دیگران استیون را رها نمی کردند تا وقتی که او صف طولانی دم در سینما را دید که برای فیلم خبر ساز منتظر بودند. هراس او چندین برابر شد که اگر فیلم خوب از کار در نیاید چگونه در همین روز اول خورد خواهد شد. اولین جیغ در سینما و اولین حال بهم ریختن تهیه کننده فیلم را خوشحال کرد ولی استیون ار ترس داشت می میرد چون پیش خود می گفت ” استیون خیلی زیاده روی کردی “.

فیلم پرفروش ترین فیلم دوران خود شد. کمتر کسی جرات داشت بعد از دیدن فیلم پا به دریا بگذارد. استیون جوان بعد از این فیلم به استیون بزرگ تبدیل شد که هر کار دوست داشت می توانست در سینما بسازد.

فیلم منبع الهام فیلم های ترسناک زیادی در آینده شد، یا حتی تمامی فیلم های آینده. آخرین تاثیر گذاری که خود من مشاهده کردم در فیلم فعالیت های ناهنجار بود که با نشان ندادن جن در فیلم ( مثل نشان ندادن کوسه در آرواره ها ) ترس فیلم را چندین برابر کرد.

فیلنامه فیلم در حین ساخت بسیار تغییر کرد، برای مثال صحنه ای که مت با حفاظ به زیر آب می رود قرار بود بمیرد ولی بخاطر صحنه ی زیبایی که در آن کوسه واقعی در حال از بین بردن حفاظ خالی است استیون تصمیم گرفت مت را زنده بگذارد که صحنه ترسناک بعدی فیلم یعنی رو به رو شدن مت در زیر آب با یک جسد بود.

چیز جالبی که در فیلم خود را بسیار نشان می دهد، کارگردانی زیبای فیلم است، با اینکه این فیلم دومین فیلم استیون بود ولی بسیار قوی ساخته شد.

به هر حال آرواره ها شاهکاری است که هیچ گاه فراموش نخواهد شد.

نویسنده: yas_lord

منبع: انجمن نقد فارسی

 

 

[nextpage title=”نگاهی به موسیقی متن فیلم «آرواره‌ها»: آن دو نت جادویی”]

 

وقتی «آرواره‌ها» در سال ۱۹۷۵ ساخته شد دیگر جایزهٔ معتبری در زمینه موسیقی فیلم نمانده بود که ویلیامز نگرفته باشد. از اسکار بهترین موسیقی فیلم گرفته تا گرمی تا گلدن گلوب و بافتا همه و همه را دریافت کرد.

تصور کنید که زیر آب گیر افتاده‌اید و کوسه‌ای بزرگ دارد به سمت‌تان می‌آید و هیچ راه فراری هم ندارید. از ترس دارید سکته می‌کنید و کوسه همین‌ طور دارد نزدیک می‌شود. اگر فقط یک لحظه حواستان را جمع خودتان کنید می‌‌بینید که صدایی نمی‌شنوید جز ضربان تند قلب‌تان که می‌خواهد از سینه بیرون بزند. این همان صدایی‌ست که جان ویلیامز هم وقتی داشت موسیقی تم کوسه را برای فیلم «آرواره‌ها» می‌نوشت شنید. دقیقا توالی دو نت «می» و «فا» با صدایی شبیه به «بام بام بام بام بام» ساز توبا که صدای ضربان قلب ترسیده‌ای را می‌دهد، آن هم وقتی که تمام صفحه‌ٔ سینما تصویر کوسه‌ای‌ست که در حال نزدیک شدن به کشتی است.

تم اصلی«آرواره‌ها» از جملهٔ به یادماندنی‌ترین ملودی‌های تاریخ سینماست. کافی است نام «آرواره‌ها» را بشنوید یا ثانیه‌ای به آن کوسهٔ سفید فکر کنید تا فورا موسیقی آن را به یاد بیاورید. این ویژگی موسیقی‌ فیلم‌های ماندگار است که تا به آن‌ها فکر می‌کنید خط اصلی ملودی‌هایشان هم در ذهن نقش می‌بندند. در آثار ویلیامز چنین ملودی‌هایی کم نیستند؛ از «جنگ ستارگان» گرفته تا «فهرست شیندلر»، از «ئی. تی.» تا «هوش مصنوعی»، از «برخورد نزدیک از نوع سوم» تا «هری پاتر». ملودی‌های کوتاه و کم نت ویلیامز چنان در تاریخ ماندگار شده‌اند و برای آهنگسازش اعتبار به ارمغان آورده‌اند که این روزها هیچ موسیقیدانی اجازه ندارد که حتی از توالی شش نت خط اصلی ملودی «هوش مصنوعی» استفاده کند!

با این وجود موسیقی «آرواره‌ها» در کارنامه‌ٔ پربار آهنگسازش جایگاه ویژه‌ای دارد.

چون اولین اسکار موسیقی فیلم اورجینالی است که او به دست آورده و به نظر می‌رسد که موسیقی این فیلم به نوعی ویلیامز را در مسیر درست قرار می‌دهد.

از قضا زوج اسپیلبرگ-ویلیامز هم که کارشان را در اولین فیلمی که اسپیلبرگ ساخته بود به نام «شوگرلند اکسپرس» با «آرواره‌ها» نه تنها به دنیا معرفی شد بلکه جایگاهش را چنان تثبیت کرد که در اکثر آثار بعدی اسپیلبرگ این جان ویلیامز بود که برایش موسیقی می‌ساخت. احتمالا اسپیلبرگ ۲۶ ساله وقتی که در اوج خلاقیت بهترین استفاده را از دوربین روی دست برای فیلمبرداری «آرواره‌ها» می‌کرد، تصور نمی‌کرد که آهنگسازی پیدا شود که او هم آنقدر خلاقانه عمل کند و از تکرار پشت سر هم دو نت این‌قدر زیبا موسیقی بسازد. این‌قدر اسپیلبرگ از موسیقی «آرواره‌ها» خوشش آمده بود که به جورج لوکاس هم پیشنهاد ویژه داد که برای موسیقی «جنگ ستارگان» از ویلیامز استفاده کند.

وقتی «آرواره‌ها» در سال ۱۹۷۵ ساخته شد دیگر جایزهٔ معتبری در زمینه موسیقی فیلم نمانده بود که ویلیامز نگرفته باشد. از اسکار بهترین موسیقی فیلم گرفته تا گرمی تا گلدن گلوب و بافتا همه و همه را دریافت کرد. ویلیامز در روزهایی این جایزه را برای «آرواره‌ها» دریافت کرد که هنوز لیست نامزدی‌های اسکارش آن‌قدر زیاد نشده بود که او با ۴۵ بار نامزدی و ۶ بار برنده شدن به عنوان رکورددار بالاترین رقم کاندید شدن اشخاص در قید حیات برای دریافت اسکار شناخته نمی‌شد و هنوز احتمالا این داستان جایزه‌ها برایش عادی نشده بود و هیجان دریافت آن را داشت.

هنوز که هنوز است هر سال اجراهای متعددی از موسیقی فیلم «آرواره‌ها» توسط ارکستر سمفونیک‌های دنیا روی صحنه می‌رود و آن‌قدر خاطره‌انگیز و به‌یادماندنی است که جزو رپرتوارهای پرطرفدار اجراهای زنده موسیقی فیلم محسوب می‌شود. خیلی از این ارکسترها موقع اجرای زند‌ه‌ٔ «آرواره‌ها»، بخش‌هایی از این فیلم را هم روی پرده پشت سر ارکستر پخش می‌کنند تا هیجان کنسرت با تماشای صحنه‌های دلهره‌انگیز فیلم دوچندان شود. همین امسال بود که شهرداد روحانی که خودش از شاگردان جان ویلیامز بوده، به عنوان رهبر میهمان ارکستر سمفونیک تهران در تالار وحدت «آرواره‌ها» را با ارکستر رهبری کرد.

با این‌که در دسته‌بندی موسیقی فیلم‌های وحشت، موسیقی فیلم «روانی» پیش از آرواره‌ها ساخته شده بود اما موسیقی «آرواره‌ها»

سبک جدیدی از موسیقی دلهره را معرفی کرد. دلهره‌ای که با نزدیک شدن یک کوسه به وجود می‌آمد تا با یک ماجرای جنایی. دلهره‌ای که تنها با دو نت موسیقی و تکرار چندبارهٔ آن‌ها و اجرایشان توسط ویولن‌های ارکستر بسیار خوب از آب در آمد و هیجان تماشای فیلم را صدچندان می‌کرد. با این حال خیلی‌ها همچنان موسیقی این فیلم را با «روانی» برنارد هرمان یا «طالع نحس» جری گلد اسمیت مقایسه می‌کنند، چرا که موسیقی صحنه‌ٔ چاقو زدن در «روانی» هم از تکرار دو نت با ویولن و حرکات سریع روی این ساز است. بنابراین خیلی عجیب نیست اگر این دو موسیقی با هم مقایسه شوند. اما نکتهٔ جالب این‌جاست که بعد از موسیقی «روانی» و «آرواره‌ها» دیگر موسیقی فیلم وحشتی با این قوت ساخته نشد تا هم سال‌های سال در یاد بماند و هم ملودی تا این اندازه کوتاه داشته باشد. فیلم‌هایی مثل «درخشش» با همه‌ٔ عظمت‌شان نتوانستند در زمینه‌ٔ موسیقی به اندازهٔ «آرواره‌ها» موفق باشند. حتی کارهای بعدی خود ویلیامز هم در همین ژانر قابل مقایسه نیست. می‌شود موسیقی این فیلم را با « پارک ژوراسیک» مقایسه کرد؟ یا حتی با «توطئهٔ خانوادگی» یا «نجات سرباز رایان» یا «جنگ دنیاها»؟ ویژه‌ترین تفاوت موسیقی «آرواره‌ها» با دیگر موسیقی‌های دلهره‌آور ویلیامز در ملودی‌پردازی آن است که آن را جدای از دیگر آثار او کرده.

سبک موسیقی جان ویلیامز را به خصوص موسیقی فیلم‌هایش را به سبک رمانتیسیسم و در مواردی نئورمانتیسم نزدیک می‌دانند، سبکی که در موسیقی «آرواره‌ها» تکامل پیدا می‌کند. شاید این سوال به نظرتان بیاید که موسیقی دلهره‌آوری چون «آرواره‌ها» اصلا چه ربطی به رمانتیسیسم دارد. مساله این است که در موسیقی‌ این سبک که ویلیامز هم به شدن تحت تاثیر آن است، ملودی‌های راحت که فهم‌شان برای هر مخاطبی آسان است گنجانده می‌شود. ملودی نماد بارز این سبک است و شاید یکی از مهم‌ترین چیزهایی که دلیل رمانتیک بودن این آهنگساز می‌دانند. البته که ویلیامز هرگز خودش را به رمانتیک قرن ۱۸ پیوند نمی‌زند و آن‌چنان می‌شود خلاقیت قرن بیستمی را در کارهایش احساس کرد که به سختی آدم باورش می‌شود که این آهنگساز ۷۰ سالش است و تا این اندازه نوگرایانه موسیقی می‌نویسد. از هر طرفی که به موسیقی «آرواره‌ها» نگاه کنید، با یک حرکت خلاقهٔ تمام عیار مواجه‌اید که به نظر می‌آید خود ویلیامز هم بدش نمی‌آمد که می‌توانست

تجربهٔ دوبارهٔ تصنیف چنین اثری را تکرار کند. ویلیامز آهنگسازی است که شهره به داشتن «لایت موتیف» در موسیقی‌اش است. ایده‌ای که واگنر قرن نوزدهمی در موسیقی‌اش مطرح کرد و روی خیلی‌ها از جمله‌ ویلیامز تاثیر گذاشت تا او هم در موسیقی حماسی و پر هیاهوی «جنگ ستارگان» و هم بعدها در «سوپرمن» از آن استفاده کند. اما «آرواره‌ها» نماد بارز استفاده از لایت موتیف است.

«آرواره‌ها» ۱۲ ترک دارد که معروف‌ترین‌شان همان تم اصلی کوسه است اما قطعاتی که روی صحنهٔ مرگ کریسی می‌آید، یا در لحظهٔ آماده کردن قفس کوسه و جستجو در شب هستند هم بسیار معروف است. با این حال برای اهالی موسیقی فیلم توالی دو نت «می» و «فا» هم‌چنان تنها مترادفی که دارد «خطر» و «کوسه» است. هیچ نیازی نیست که شما کوسه‌ای را ببینید تا نزدیک شدنش را احساس کنید، کافی است ثانیه‌هایی به موسیقی ویلیامز دل بدهید تا کوسه خودش را به قایق‌تان برساند.

خیلی‌ از منتقدین معتقدند که تماشای «آرواره‌ها» بدون موسیقی‌اش بی‌فایده است و اصلا این‌قدر ترسناک نیست. اما شاید باورش برایتان سخت باشد که موسیقی این‌قدر پرافتخار فقط نیم ساعت است! بعد از این‌که آلبوم موسیقی این فیلم به بازار آمد و خیلی از تماشاگران فیلم آن را خریداری کردند، باورشان نمی‌شد که آن حجم پرتوان موسیقی فقط نیم ساعت بوده.

موسیقی «آرواره‌ها» نه تنها شهرت را برای جان ویلیامز جوان به ارمغان آورد، بلکه پول را هم به جیب او سرازیر کرد، پولی که بعد از آن تا همین الان، هیچوقت به ویلیامز نه نگفت. بد نیست بدانید وقتی اولین بار ویلیامز تم اصلی «آرواره‌ها» را با پیانو برای اسپیلبرگ جوان زد، اسپیلبرگ فکر می‌کرد که ویلیامز دارد با او شوخی می‌کند و به او گفت: «همه‌اش همین است؟» و ویلیامز پاسخ داد که «بله! من تصور می‌کنم همه‌ٔ آن‌چه که تو به آن احتیاج داری همین است!»

در پایان این‌که موسیقی «آرواره‌ها» نه تنها در همه‌ٔ لیست‌های برترین موسیقی فیلم‌های تاریخ سینما آمده بلکه در برخی لیست‌ها به عنوان بهترین موسیقی وحشت در سینما شناخته می‌شود. اگر بعد از خواندن این مطلب دلتان خواست دوباره به موسیقی این فیلم گوش کنید، باید بگویم که آدم خوش‌شانسی هستید چون که طی سال‌های اخیر ویلیامز یک بار دیگر موسیقی این فیلم را با ارکستر دکا (Decca) ضبط کرده که ترک‌های آن روی اینترنت هم موجود است و می‌توانید به آن گوش دهید.

نویسنده: سمیه قاضی‌زاده

منبع: موسیقی ما

 

 

5
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
5 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
4 Comment authors
هادی.6136ali ruzegarAbeسجاد فرشید Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
هادی.6136
Guest
Member
هادی.6136

با توجه به اینکه این فیلم تو سال ۷۵ میلادی ساخته شده باید گفت که بدون استفاده از جلوه های ویژه خاص حس ترس رو بصورت مفهوم در آورده و کوسه یک استعاره از این حس ترس بحساب میاد . من این فیلم رو ۱۰ سال پیش نگاه کردم و واقعا تعلیق رو در این فیلم حس میکردم و با تمام وجودم تو لحظه های آخر فیلم دلهره داشتم . لذتبخش بود . . .

ali ruzegar
Member
Member
ali ruzegar

واقعا اسپیلبرگ فوق العادست…اینم عالی بود ولی نه در حد شاهکار های فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان
استرس و هیجانی که فیلم می داد اونم بدون جلوه های ویژه عجیب و غریب این روزها عالی بود

Abe
Member
Member
Abe

چون پیشگام بوده و صاحب سبک قابل احترامه. اما برای بچه های امروزی خیلی خوب نیست. فقط متوسطه.

سجاد
Member
Member
سجاد

یکی از پر هیجان ترین و استرس زا ترین فیلمایی که تا حالا دیدم!

فرشید
Guest
Member
فرشید

ارواره ها تو سبک خودش بهترینه…پر هیجان و مخوف