Into the Wild (به دل طبیعت وحشی)


خلاصه داستان:

کریستوفر مک کندلس دانشجوی جوان و ورزشکار دانشگاه اموری، پس از فارغ التحصیل شدن در سال 1992 زندگی ‏عادی خود را رها کرده و بعد از بخشیدن تمامی پس انداز 24 هزار دلاری خود، پای پیاده به سوی آلاسکا راه می افتد ‏تا در دل طبیعت وحشی زندگی کند. او در طول راه با ش


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم

ترجمه؛ یحیی نطنزی

همگی ما حداقل یک بار به این مساله فکر کرده ایم که ای کاش می شد روزی شهر و دیار خود را ترک کنیم، بی خیال شغل و حرفه دست و پاگیرمان شویم، دل را به دریا زده و بدون برنامه ریزی قبلی سر به کوه و بیابان بگذاریم؛ به برهوت ناشناخته یی که هیچ بنی بشری ما را نشناسد. برای غالب ما انسان های این زمانه چنین خواسته یی از خیالی گذرا تجاوز نکرده و بسان آرزوی کسب شهرت و جایزه یی بزرگ در لاتاری، هیچ گاه مجالی جز ذهن خیال اندیش مان نمی یابد. کریستوفر مک کندلز اما کسی است که برخلاف غالب همنوعانش با جدی گرفتن چنین میل و خواسته یی، اوایل دهه نود در حالی که فارغ التحصیلی خوش شانس از دانشگاه اًموری بوده، بی سر و صدا خانه اش را ترک کرده، نامش را به الکساندر سوپرترمپ تغییر داده و پس از بذل و بخشش تمامی بیست و چهار هزار دلار موجودی اش سفری دور و دراز آغاز کرده است به سمت سرزمینی ناب و ناشناخته. سفری که دو سال از عمر کریستوفر جوان را وقف جست وجو در طبیعت آلاسکا کرد.

داستان جذاب و فریبنده این جوان ابتدا توسط جان کراکوئر به رمانی پرفروش بدل شد و اکنون نیز شان پن با اقتباس از همین رمان سرگذشت شیرین و شورانگیز کریستوفر به آلاسکا را در قالبی جدید روایت کرده است. رفتار کریستوفر را هم می توان در قالب ایده آلیسمی جسورانه تفسیر کرد و هم در قالب حماقتی طغیانگر. روایت تازه پن از این داستان علاوه بر تلاش در بیان تفسیری منصفانه از رفتار فوق به دنبال ترسیم شمایلی روشن از کریستوفر است تا مخاطب در سایه آن به شناختی صحیح از وی و اهدافش برسد. فارغ از چنین تلاشی فیلم حاضر در عین جذابیت موضوع، اثری است تاثیرگذار که البته در برخی قسمت ها ریتم کندی دارد و به نسخه سینمایی آهنگی از باب دیلن شبیه شده است.

امیل هیرش در مهم ترین و پیچیده ترین شخصیتی که تا به حال بازی کرده نقش پروتاگونیست دمدمی مزاج فیلم را بر عهده دارد. چشمان سبز و البته جذابش در کنار ریش نامرتب موید تضادی است که در شخصیت وی وجود دارد و از یک سو یادآور فیلسوف بلندپروازی است که مال و ثروت را به تمسخر گرفته و از سوی دیگر کودک ساده یی را به یاد می آورد که بدون حضور حامیانش توانایی حیات ندارد. هیرش در سفر پیش رویش به فراسوی مرز های ناشناخته آلاسکا با مردمان جذابی روبه رو می شود از اهالی داکوتای جنوبی تا حتی کالیفرنیا که هم به کمک وی می شتابند و هم بار کمیک فیلم را تقویت می کنند؛ وین (وینس وان) در نقش کارگری که به قانون و قانونمداری بی توجه است و میل مفرطی به ظواهر زندگی دارد، زوجی هیپی مسلک (کا ترین کینر و برایان دیکر)، و پیرمردی منزوی (هال هالبروک) که وی را به مقصد نهایی اش نیز می رساند.

با شنیدن مونولوگ های محدود پدر و مادر هیرش در فیلم (ویلیام هارت و مارسیا گی هاردن) در نقش زوجی سطحی نگر و کوته فکر درمی یابیم حضور این دو بی شک دلیل مهمی برای کریستوفر بوده است تا با عزیمت به آن سرزمین ناشناخته از مصائب همزیستی و همجواری با آنان رهایی یابد، دلیلی که در بدو امر چندان مقبول نمی نماید چراکه آدمیان بسیاری می توان یافت که حاضر به یادآوری دوران کودکی شان نیستند و البته هیچ کدام شان نه به مانند آنتونی هاپکینز در فیلم «غریزه» و نه مانند کریس در این فیلم سر به بیابان نگذاشته اند. در واقع پن بی توجه به این امر که چنین رفتاری از جوانی در موقعیت کریس به توجیهی مقبول محتاج است، با اکتفا به همین مونولوگ ها مصائب شخصیت پردازی کریس را از سر خود باز کرده است.

اما پن با هوشمندی خاص خود با به کارگیری تکنیکی همچون پرش های زمانی در سیر وقایع داستان، تکیه بر توانایی های ادی ودر در نقش آهنگساز و البته استفاده از قابلیت های فیلمبرداری همچون اریک گوتیر باعث شده چنین اهمالی در شخصیت پردازی فیلم چندان به چشم نیاید. گوتیر که فیلمبرداری فیلمی همچون «خاطرات موتورسیکلت» را نیز در پرونده دارد در این فیلم هم با تکیه بر مهارت خود در به تصویر کشیدن مناظر زیبای طبیعت تاثیر انکارناپذیری بر کیفیات مثبت فیلم گذاشته است. قله های پوشیده از برف در کنار رودخانه های خروشانی که در فیلم می بینیم بدون حضور گوتیر بی شک فاقد درخشندگی و زیبایی کنونی می بود.

«به سوی سرزمین وحشی» در شکل کنونی اش به لحاظ داستان شباهت هایی با رمان «در جاده» جک کرواک یافته و به لحاظ بصری نیز متأثر از «خط قرمز باریک» ترنس مالیک است. پن اما به دور از تقلید صرف، عناصر مطلوب رمان کرواک و فیلم مالیک را باز آفرینی کرده و با تزریق آنها به فیلم بر ویژگی های مثبت اثر خود افزوده است. گرچه فیلم به دلیل نوع داستانش از ارتباط با عموم مخاطبان ناتوان است اما مطمئن باشید اگر شما هم مانند کریس دلتان را به دریا زده و خود را به فیلم بسپارید، سفری مهیج و شورانگیز را تجربه خواهید کرد که حداقل برای لحظاتی شما را از ملال روزمره زندگی این ایام جدا می کند؛ سفری که بی شک دست خالی از آن بازنمی گردید.

 

ترجمه؛ یحیی نطنزی

منبع: روزنامه اعتماد شنبه، 7 مهر 1386 – شماره

نقد و بررسی فیلم به قلم

معمولا علاقه چندانی ندارم که فیلم ها را به منبع اقتباسی شان ارجاع دهم و یا با آنها مقایسه کنم، فیلم ها حتی آنهایی که نعل به نعل اقتباس شده اند و یا آنهایی که نسبت به منبع شان ظعیف تر هستند، به نظرم متنی جداگانه و دارای دنیایی متفاوت هستند.

۱٫ دانش و عقل فرا بشری که به نوعی پیشگویی آینده را دارد و در تمام مسیر، مانع از پشیمانی و دل سردی الکساندر می شود و او را تا آخر مسمم جلوه می دهد. رجوع شود به آخرین مونولوگ فیلم: اگر من لبخند می زدم و می دویدم پیش شما، آیا می تونستم این چیزی که العان می بینم رو ببینم؟.

۲٫ نوعی سیر و سلوک شرقی که با نمونه های مشابه غربی از جمله هیپی گری و خانه به دوشی و فردگرایی، متفاوت است اما در نهایت خوشبختانه/بدبختانه منتهی به قدیس گرایی الکساندر نمی شود. این نوع جملات و رفتارها در این فیلم می تواند از هر کسی سر بزند. پیر مرد به آلکساندر می گوید: وقتی کسی را می بخشی، عاشق می شوی. و هنگامی که عاشق شدی خداوند نور خود را برتو می تاباند. انگار تمام آنهایی که به نوعی در مسیر الکساندر قرار می گیرند و او با آنها آشنا می شود، به نوعی هرکدام سرنوشتی مشابه اما تکامل نیافته با الکساندر دارند. الکساندر به قول خودش یک سوپر ولگرد است، یک ولگرد افراطی.

۳٫ فرار از گذشته و حتی گریز از تولد ناخواسته الکساندر و شخصی سازی جهان هستی و کنترل بر تمام جهات آن که نتیجه اش سوزاندن سرمایه مادی اش در ابتدای راه و سربه نیست کردن پلاک ماشین و هرچه او را به زندگی گذشته مرتبط می کند است. پلاک ماشین که نام و نشان شهر زادگاهش را برخود دارد و کارت های دانشجویی که نشان سواد و تحصیل اش هستند با قیچی به دو نیم می شوند. پول و سرمایه اش که مقداری بخشیده می شوند و مابقی سوزانده می شوند.

۴٫ نوعی رفتار و یادگیری از طبیعت و عکس الاعمل الکساندر به آنها که باعث استحکام افکاراتش می شود. از شلیک نکردن به یک حیوان و بچه اش در اوج گرسنگی تا اهدای یک سکه بیست و پنج سنتی هنگامی که تصمیم دارد بعد از مدت ها با خانواده اش تماس بگیرد.

با دیدن به دل طبیعت وحشی انواع افکار ها و حتی سکانس های فیلم های مختلف در ذهن بیننده رسوب می کند. از پسر احتمالی فیلم گلهای شکسته جیم جارموش با آن کوله پشتی اش گرفته تا فرانچسکو ی قدیس با بازی میکی رورکی. از در نزن ویم وندرس که به دنبال فرزند احتمالی اش می گردد گرفته تا حتی قسمت دوم پالپ فیکشن که می توانست جولز وینفیلد را با کوله پشتی اش در طول مسیر زندگی بعدی اش تعقیب کند.

برای بینندگان غربی شاید اعمال الکساندر یک حرکت ایده آلیستی و کاملا شخصی باشد. حرکتی که می تواند هزار و یک علت داشته باشد والبته در جایگاه خود محترم. اما برای بینندگان شرقی که در پشت هر حرکتی به دنبال علتی هستند، شاید اعمال و رفتار الکساندر چندان توجیح پذیر نیست که البته این خود یکی از نقاط مثبت فیلم است. نقطه مثبتی که فیلم را از ورطه شعار به دور می کند. از دید من ایرانی، رفتار الکساندر در بین جهان بینی سهراب و جهان بینی مولانا در نوسان است. آنجا که سهراب طبیعت وحشی را غایت پاکی و کمال می داند و آنجا که مولوی تمام مسیر را چه اجتماعی باشد و چه وحشی و طبیعی، همه را چون منشا زمینی دارد از جنس پلیدی می داند و همه را سد راه سالک می داند. آنجا که الکساندر از دیدن گله ی حیوانات اشک در چشمانش حلقه می زند و برای کشتن یکی از آنها لحظه شماری می کند و آنجا که از شلیک کردن به حیوانی صرف نظر می کند چون می بیند که بچه حیوان به همراه مادرش در پی غذا می گردد.

به هر حال حرکت الکساندر چه جنبه شخصی داشته باشد و چه یک رخداد اجتماعی از طرف یک ماجراجو باشد در هر صورت دارای دلایل بسیاری است که احتمالا کالبدشکافی آن آخرین رسالت یک فیلم است. نمی دانم شاید هم اولین. اما به هر حال سینما و یا هر هنر دیگری یک جریان و یک مسیر حسی و فکری است که ماحصل اش مخاطب را برای تجربه کردن فرا می خواند

 

منبع: وب سایت احسان تحویلیان

نقد و بررسی فیلم به قلم

کریستف مک کندلز پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه خانواده‏اش را ترک کرده و بدون پول و با دست خالی به دل طبیعت می‏زند و آمریکا را پای پیاده زیر پا می‏گذارد.در طول سفر اعتنایی‏ به ارتباط با پدر و مادر و خواهرش نمی‏کند و فرصت‏های بازگشت به زندگی عادی را نادیده‏ می‏گیرد.یکه و تنها به آلاسکا سفر می‏کند و با تمام شدن آذوقه‏اش با گیاهان وحشی ارتزاق‏ می‏کند.با فرا رسیدن تابستان و جاری شدن رودهای عمیق و خروشان نمی‏تواند بازگردد و سرانجام از فرط گرسنگی جان می‏دهد.

«…او دو سال پیش پا به زمین گذاشت.بدون تلفن،بدون استخر و حیوانات خانگی.بدون‏ سیگار.با روحی رها شده از دغدغه‏ها.یک افراطی کامل.مسافر اهل زیبایی‏ها که خانه‏اش جاده‏ بود.از آتلانتا گریخت تا دیگر بازنگردد و اکنون پس از دو سال پرسه،خانه به دوشی به فصل نهایی‏ زندگی‏اش،بزرگ‏ترین ماجرای زندگی‏اش،رسیده.نبرد نهایی برای کشتن این من دروغین با رسیدن‏ به چنین زیارتگاه معنوی جلوهء دیگری یافته.ده شبانه روز سفر با قطار و اتومبیل برای رسیدن به‏ شمال بزرگ برفی پایان یافته.دیگر با جلوه‏های تمدن مسموم نمی‏شوی و پا به سرزمینی می‏گذاری‏ تا در طبیعت وحشی‏اش گم شوی.»

این‏ها جمله‏هایی هستند که کریستوفر مک کندلز در ماه مه 1992 در بدو ورود به آلاسکا روی‏ قطعهء چوبی نوشت و می‏توان از لابه‏لای آن‏ها آدم رویاپردازی را با ارادهء والایی یافت.پانزده سال از مرگ کریس مک کندلز در آن اتوبوس قراضه در استمپیدتریل آلاسکا می‏گذرد و«الکساندر ابر ولگرد» عنوانی که مک کندلز برای خود برگزیده بود پا به میتولوژی قرن بیست و یکم گذاشته.او بیست و پنج‏ مایل دورتر از آخرین جاده،جایی آن سوی مسیر یک رودخانهء تابستانی،درون بدنهء اتوبوس سبز و سفید به یادگار مانده از دوران جنگ دوم جهانی متعلق به کمپانی اینترنشنال هاروستر از فرط گرسنگی‏ جان باخت.چه کسی تصور می‏کرد آن اتوبوس رنگ و رورفته بدل به زیارتگاهی برای ماجراجوهای‏ سودازده شود؟چرا مک کندلز تنها و بیزار از مظاهر تمدن چنین ترکیب قهرمانانه‏ای یافته؟

اطراف اتوبوس را سیب زمینی‏های وحشی فراگرفته و جای اصابت چند گلوله اطراف پنجره‏ها به چشم می‏خورد(این گلوله‏ها از سر خشم و احتیاط شلیک شده‏اند یا تفریح و سرخوشی و شاید هم ملال).

سپتامبر 1992 بود که چند شکارچی گوزن شمالی،جسد مرد جوانی را درون آن اتوبوس یافتند. حدود دو هفته از مرگ او می‏گذشت و بقایای به جا مانده فقط سی و دو کیلو وزن داشت.اوراق‏ هویتی کنار جسد به چشم نمی‏خورد،ولی چند حلقه فیلم ظاهر نشده کنار دفترچهء خاطراتی که‏ توصیف‏کنندهء 112 روز تنهایی مرد جوان بودند،جلب نظر می‏کردند.نیمهء دوم دفترچهء خاطرات‏ خبر از گرسنگی و بیماری و مرگ تدریجی مرد جوان می‏دادند.به نظر می‏رسید یکی از ولگردهای‏ بیابان‏نشین باشد،یا کسی که بیش از حد قصه‏های جک لندن،مثل آوای وحش را جدی گرفته. اما او کریس مک کندلز بود پسر دانشگاه رفتهء یک خانوادهء متمول آمریکایی.کسی که پس‏اندازش‏ را به بنگاه خیریه‏ای بخشید و بی‏اعتنا به خانواده و رفقایش با دست خالی به دل طبیعت زد و طی‏ دو سال از مکزیک به آلاسکا رسید،درحالی‏که چیزی بیش از یک تفنگ کالیبر بیست و دو،چند کیلو برنج،چند جلد کتاب و یک دوربین عکاسی به همراه نداشت.مرزی را پشت سر گذاشت که‏ نقطهء بازگشت پشت سرش را به دلیل بی‏اطلاعی از شرایط اقلیمی و در دست نداشتن نقشهء مناسب‏ و قطب‏نما،محو کرد.او جان باخت ولی اکنون پا به فولکور آدم‏های شیفتهء طبیعت از یک سو و مردمان پشت کرده به تمدن از سوی دیگر گذاشته.

یان کراکائر به تحقیق در مورد مک کندلز پرداخت و کتابی به عنوان به دل طبیعت وحشی‏ در مورد زندگی او نوشت که بیش از دو میلیون نسخهء آن فروش رفت.سپس شون پن شیفتهء زندگی کریستوفر شد و فیلمی با همین عنوان ساخت.پرسش اصلی در برخورد با آن کتاب و این‏ فیلم،در این پرسش نهفته است:«مرگ مک کندلز از نوع تراژدی‏های شکسپیر بود یا از دل کمدی‏ اشتباهات پی‏درپی برآمد؟»

مسافر ابدی

جاده یکی از عناصر کلیدی فرهنگ آمریکاست و با تاریخ اجتماعی این کشور و میتولوژی آن گره خورده. سفرهای دور و دراز مهاجرانی که از سرزمین‏های دور راهی آمریکا شدند و سپس کوچ از سواحل شرقی به‏ غرب،دلمشغولی آمریکایی‏ها به سفر/جاده را برجسته‏ کرد(خیلی‏ها فرهنگ آمریکایی را با رجوع به مقولهء فضای فراخ،سرعت،تکنولوژی و سینما توصیف‏ می‏کنند).سینمای وسترن جایگاه ویژه‏ای در ژانر فیلم‏ جاده‏ای یافت و وسترنر را معمولا با سفرهایش شناختیم‏ (مثل دلیجان و جویندگان هر دو اثر جان فورد).در به دل طبیعت وحشی هم صحنه‏ای وجود دارد که‏ مک کندلز کلاه حصیری را از روی زمین برداشته و با حالتی شبیه وسترنرها آن را بر سر می‏گذارد.

سفر در ژانر فیلم جاده‏ای بازتابندهء رویاها،تنش‏ها و دلشوره‏های عصر خود هم هست و به همین دلیل‏ این فیلم شون پن انعکاس حال و هوای دوران پس‏ از یازده سپتامبر هم به شمار می‏رود:از شهر بزرگ و مخوف فرار کن و به طبیعت دل بسپار.این‏جا با مضمون‏ دیر آشنای پشت کردن به تمدن و فرار از دنیای کثافت‏ و مادی روبه‏رو هستیم.مک کندلز در پاسخ پدرش که‏ می‏خواهد اتومبیل نویی برایش بخرد جواب می‏دهد: «اتومبیل نو نمی‏خواهم،هیچ چیز نمی‏خواهم.»در ابتدای‏ سفر سوار بر اتومبیل قدیمی‏اش آگاهانه و با لبخند پا به دشتی می‏گذارد که هشدار جاری شدن سیل در آن‏ داده شده.با شور و شعف از رعد و برق و سیل بزرگی‏ که اتومبیلش را می‏بلعد و مثل اسباب بازی به گوشه‏ای‏ می‏افکند استقبال می‏کند،چرا که از این مظهر تکنولوژی‏ نفرت دارد.(دوربین از پایین،اتومبیل به گل نشسته را نشان می‏دهد که مک کندلز با پای پیاده از آن دور می‏شود).شون پن فصل دور افکندن کارت‏های بانکی و اعتباری و آتش زدن اسکناس‏ها توسط قهرمانش را با تأکید فراوان برگزار می‏کند.این مرد از همهء پدیده‏های‏ شهری بیزار است و وقتی در اواسط فیلم به شهر بازمی‏گردد با بهت به روابط شهری می‏نگرد.نمی‏تواند در صف خیابان گردها،معتادها و خلافکارها قرار بگیرد و وقتی از پشت پنجره به درون کافه‏ای می‏نگرد و خودش را با چهرهء اصلاح شده و جامه‏ای آراسته جای‏ جوانی تصور می‏کند با پوزخند تلخی پشت می‏کند و از آن‏جا دور می‏شود.

این‏جا هم مثل ایزی رایدر-اثر بسیار کلیدی ژانر فیلم جاده‏ای سینمای آمریکا(ساختهء دنیس هاپر در 1969)-با مردی در جست‏وجوی حقیقت روبه‏رو هستیم که آن را در شهر نمی‏یابد.جایی که به جای‏ ارجاع مستقیم به زمینه‏های سیاسی و اجتماعی،خشم‏ مرد مسافر از شرایط حاکم را در بیزاری‏اش از زندگی‏ شهری می‏بینم،او با بی‏رحمی و خونسردی مفرط بلیت‏ یک طرفه‏ای را به مقصدی که نمی‏داند کجاست می‏خرد و راه می‏افتد.به همین دلیل در اکثر فیلم‏های جاده‏ای‏ با مرگ یا خطر مرگ مسافر روبه‏رو هستیم.چرا که فقط خودت هستی و خودت و حتی اگر زوجی هم داشته‏ باشی نمی‏تواند سرنوشت‏ات را تغییر دد.مثل تلما و لوئیز،قاتلین بالفطره یا مدمکس(که زوج مل گیبسون‏ یک سگ است).

در به دل طبیعت وحشی مثل اکثر فیلم‏های جاده‏ای‏ ابزار مکانیکی سفر اهمیت دارد.سفر مک کندلز را پس‏ از آن‏که اتومبیلش از بین می‏رود با عناصر مختلف سفر دنبال می‏کنیم:با قطار(که مأمور آن او را به باد کتک‏ می‏گیرد)،با قایق(که او را در دل رود خروشان به وجد می‏آورد)و سرانجام با پای پیاده.او تا نقطه‏ای پیش‏ می‏رود که مظاهر تکنولوژیکی محو می‏شوند.مأوای نهایی‏ او اتوبوس اوراق شده‏ای است که اسکلتی از آن بر جای‏ مانده.نماهای دور فیلم که دشت بی‏انتها و آسمان این‏ اتوبوس را دربرگرفته‏اند توجه ما را مدام از مظاهر تمدن‏ به اهمیت طبیعت برای این مرد جلب می‏کنند.این مرد می‏خواهد در دل طبیعت حل شود(در صحنهء جنگل‏ در پیش زمینه،روی تنهء درختی راه می‏رود و دوربین با تغییر نقطهء فوکوس،یک کرم جنگلی را مثل او در حال‏ عبور از روی ساقه‏ای نشان می‏دهد).

برای شون پن پرشورترین صحنه‏ها نمایش انجام‏ کارهای روزمرهء قهرمانش در دل طبیعت است.مثل‏ کتاب خواندن که در پس زمینهء افق چشم‏نوازی جلب نظر می‏کند یا اصلاح صورت وسط مزرعه یا دوش گرفتن با ابزاری بدوی که دانه‏های درشت آب را در نمای نزدیک‏ با حرکت آهسته می‏بینیم.

نشانه‏های زندگی زمینی

مکن کندلز در طول سفر با آدم‏های مختلفی‏ آشنا می‏شود که همگی دوست داشتنی هستند و بر تجربه‏هایش می‏افزایند.زوج دانمارکی که مثل او از گم‏ شدن در دل طبیعت لذت می‏برند،زوج پا به سن گذاشتهء هیپی(برایان دیرکر و کاترین کینر)،مردی که در مزرعه‏ به او شغلی می‏دهد(وینس وان)و مرد پیری که حاضر است او را مثل نوه‏اش بپذیرد(هال هالبراک).اما هیچ‏یک‏ از آن‏ها نمی‏توانند او را از ادامهء سفرش بازدارند.مک کندلز برای شون پن یک فیلسوف است و طی نگاه کردن به‏ یک سیب می‏گوید:«من یک اَبَرولگرد هستم و تو یک‏ ابر سیب.تو ابر سب زندگی‏ام هستی.»او در اواخر فیلم‏ که هالبراک را برای تماشای افق به بالای تپه‏ای کشانده‏ می‏گوید:«جایی خوانده‏ام قوی بودن ضرورتا مهم نیست، مهم این است که احساس کنید قوی هستید.»

در این فیلم مثل بسیاری از فیلم‏های جاده‏ای با پدیدهء مردسالاری روبه‏رو هستیم.مرد به مظاهر زندگی مشترک‏ (زن،ازدواج و اشتغال)پشت کرده و کشش‏های غریزی‏ را هم نادیده می‏گیرد(مک کندلز دعوت دختر جوانی را که با گیتار قطعه‏ای اجرا می‏کند،محترمانه نمی‏پذیرد). با این وصف عشق زمینی این مرد جوان را نسبت به‏ کاترین کینر پا به سن گذاشته می‏بینیم.کینر است که‏ طی ملاقات دوم کلاه پشمی قرمز دستبافی را به او هدیه‏ می‏دهد(نقطهء مقابل کلاه فارغ التحصیلی اول فیلم که‏ مک کندلز آن را به هوا پرتاب می‏کند)و او را پس از خواندن قطعه‏ای از تولستوی روانهء آخرین سفرش-سفر مرگ-می‏کند.اولین و آخرین باری که چهرهء مک کندلز را در طول اثر،درمانده می‏بینیم،لحظه‏ای است که به‏ کلاه قرمز،که آن را به عنوان نشانه‏ای برای بازگشت روی‏ تکه چوبی آویزان کرده،می‏نگرد و درمی‏یابد بین او و آن‏ کلاه-آخرین نشانهء زندگی زمینی-رود خروشانی برپا شده که توانایی عبور از آن را ندارد.چنان‏که نمی‏تواند کینر را،که به مرد دیگری تعلق دارد،از آن خود کند.

صحنه‏های نهایی که مک کندلز در آن از فرط گرسنگی به سوی مرگ می‏رود ایجاز بصری قابل توجهی‏ دارد(پنجرهء اتوبوس و نوری که می‏تابد ولی زندگی‏ساز نیست و روح این مرد را به آسمان‏ها فرا می‏خواند). مرگ‏های مختلفی را در سینما تماشا کرده‏ایم:اصابت‏ گلوله،زخم تبر و شمشیر و نیزه،تصادف با اتومبیل، سقوط از بلندی،نوشیدن زهر،اما پن تلاش قابل توجهی‏ برای ترسیم مرگ از فرط گرسنگی قهرمانش انجام داده‏ و چشمان گود رفتهء مک کندلز در چهرهء رنگ پریده‏اش‏ شبیه ارواح شده.پن در این صحنه‏ها او را مثل همهء آدم‏ها،زخم‏پذیر ترسیم کرده و بر واژه‏ای که او می‏نویسد «ترس»تأکید می‏کند.

می‏گویند بدن انسان در مراحل اولیهء گرسنگی مفرط از اندام خود تغذیه می‏کند.سپس ضربه‏های قلب نامنظم‏ می‏شود،موها می‏ریزند،به سختی نفس می‏کشید و هذیان‏ می‏گویید.آن‏هایی که از دل مرگ ناشی از گرسنگی‏ نجات یافته‏اند،می‏گویند در مراحل آخر به نوعی آرامش‏ می‏رسید و از درد خبری نیست.مک کندلز هم با نگاه‏ به آسمان و نوری که از درون پنجرهء اتوبوس اسقاطی‏ بر او می‏تابد،جان می‏دهد.بی‏درد.فیلم با نمای عکس‏ واقعی‏ای که مک کندلز جلوی این اتوبوس از خودش‏ گرفته پایان می‏یابد.به چهرهء خندان او می‏نگریم و در نگاه گرم صمیمانه‏اش مانیفست زندگی او را که جایی آن‏ را بر زبان می‏آورد می‏بینیم:«وقتی چیزی را در زندگی‏ می‏خواهی باید جلو بروی و به آن چنگ بزنی.»

 

منبع: مجله هفت » شماره 44

نقد و بررسی فیلم به قلم

كریستوفر مك كندلس، این اسطوره متاخر و متعلق به هزاره جدیدً جهانً ما كه خود را سوپرتًرîمپ (اîبîرولگرد،) نامید: طی دو سال سفرش در دل طبیعت، هراز گاهی هم به خاطر جمع آوری پول برای رسیدن به شمالً وحشی، پیشً مردم و به شهر می آمد. در یكی از همین رجعت ها به «تمدن»، در مزرعه یی واقع در جنوب شرقی داكوتا است كه كریس واضح و روشن دلیلً رفتنش به آلاسكا (و نه شهرً آلاسكا،) را پیشً وًین (وینس وان)، آن مزرعه دارً خوشحال و قدری شیرین عقل، سرخوشانه، ضجه می زند:«…فرار از این جامعه مریض، جامعه،» مك كندلس، تنفر و انزجارش از روابطً شهری را چنان اغراق آمیز با ادای واژه جامعه، توی آن جمع، «نمایش» می دهد كه دیگر جای شكی برایمان باقی نمی ماند كه این سفر او حركتی است نمادین و خودآگاهانه. این ولگردً افراطی رویاپرداز به خوبی می دانست كه حركتش در جهانً بی اسطوره و منفعل و به شدت پذیرای قهرمانً ابتدای قرن جدید دیده می شود. جهانً آشفته و ناهنجاری كه آنقدر درگیرً پدیده های مختصً خود شده كه دیگر كهن الگوها و نشانه های اساطیر را به یاد نمی آورد و اگر این وسط كسی پیدا شد و شور و شعفش را دنبال كرد تا به خودشناسی و «حقیقت» برسد: فوراً انگً ساده لوحی و ابلهی می خورد و این رشته سوءتفاهم ها تا جایی است كه از مرگ اسطوره به عنوان یك اشتباه سهوی و احمقانه یاد می كنند.

فصل اول: تولد «من»

بهار 1990 بود كه كریس مك كندلس پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه اًموری در رشته تاریخ و انسان شناسی و مطمئن كردن خانواده اش به ادامه تحصیل، یكهو تمام پس اندازش را به بنگاه امور خیریه یی می بخشد، تمام كارت های شناسایی و اعتباری اش را از بین می برد و می سوزاند و با داتسونً قدیمی اش از ویرجینیا رهسپار آریزونا و كالیفرنیا می شود. در این فصل صحنه یی وجود دارد كه تصویرً كارت های هویت و شناسایی در حال سوختنً كریس، روی تصاویری از دورنمای شهر و ساختمان های بلندً آن فید می شود. ماجراجویی قهرمان آغاز شده و مسافر اهل زیبایی داستانً ما، به رسمً الگوهای دیرین، جاده را خانه خود می پندارد:«جاده همیشه به سمت غرب میره.» این گونه است كه سفرً ادیسه وارً مك كندلس به آلاسكا، برای یافتنً منً حقیقی اش، آغاز می شود:«…نبرد نهایی برای كشتن این منً دروغین با رسیدن به چنین زیارتگاهً معنوی جلوه دیگری یافته…» شان پن، داستان یان كراكوئر را از فصلً رسیدنً مك كندلس به استمپید تریل آلاسكا و یافتن آن اتوبوسً قدیمی و متروكه شروع می كند: زمانی كه كریس دارد عبارت های بالارا با چاقو روی قطعه چوبی می نویسد. اما فصل اول فیلم، با عنوان تولدً من، درست از جایی شروع می شود كه كریس دارد كارت های شناسایی مورد استفاده اش در جامعه شهری (منً جعلی) را نابود می كند. تا مرگی نباشد، ولادتی نخواهد بود. برای آنكه زندگی جاری شود، به ناچار یك نفر باید بمیرد. و این یك چهره نجات بخش و بن مایه های متداول در تمام افسانه های عهدً قدیم است.

فصل دوم: بلوغ

جایی از «درون طبیعتً وحشی» مك كندلس برای اولین بار شبی را با آن زوج هیپی وار، رینی و جن (برایان دیركر و كاترین كینر) می گذراند و برای شان از تورو نقل می كند:«برتر از عشق، از پول، ایمان، شهرت و انصاف، حقیقته، حقیقت رو به من بده.» او در واقع دارد راجع به كسی حرف می زند كه به قول جوزف كمبلً اسطوره شناس، «وجد» خود را دنبال كرده است:«چنانچه وجد خود را دنبال كنید، خود را در مسیری انداخته اید كه همواره وجود داشته و در انتظار شما بوده است، و آن نوعی از زندگی كه باید بگذرانید همان است كه می گذرانید. هر كجا كه هستید اگر وجد خود را دنبال كنید، از این تازگی و حضور زندگی در درون خویش همواره لذت خواهید برد.»1

كریس می داند كه باید برود به آلاسكا: او پی وجد و شور و شعفً خود به حركت درآمده تا به سعادت و حقیقت چنگ زند: حسی كه كاملاً شخصی و شهودی است و هر كس باید یاد بگیرد كه عمق خود را درك كند. همچنان كه ادی وًدًر (آهنگساز، ترانه سرا و خواننده) در یكی از قطعه هایی كه برای این فیلم ساخته- با عنوان «Rise»- آورده:«چنین است راهً جهان، تو هرگز تشخیصش نمی دهی/ به جز جایی كه تمام ایمانت را بگذاری، و می بینی كه چگونه رشد خواهد كرد/…چنین است گذرگاه زمان، خیلی سریع است برای تا كردنش/…بزرگ شو، راهم را آهن ربا وار پیدا می كنم…»

فصل سوم: مردانگی

در داستان های كهنً فرهنگً امریكایی، ماجراجویی قهرمان، تقابلی كاملاً مردانه است كه تاثیر انكار ناپذیری بر قسمت قابل اشاره یی از ادبیات و سینمای این دیار گذاشته. به عنوان مثال در سینمای وسترن، وسترنر و قهرمانً ماجرا مردی است كه برای رسیدن به هدفً آرمانی اش، دائم صحراهای فراخ را در می نوردد و زن در این میان عنصری است كه بیشتر نقشی تسكین دهنده دارد و در بیشتر مواقع زخم های ناشی از سفرهای پرخطرً قهرمان مرد را التیام می بخشد. حالادر «درون طبیعت وحشی» هم با درامی مردانه طرفیم كه زن نقشی كلیدی در آن ایفا می كند. به همین دلیل شان پن، كرین (جنا مالون)، خواهر كریس را راوی اصلی داستان قرار داده و بار اصلی بازگو كردنً زخم های پیشینً كریس را روی دوش او گذاشته است. كرین، همانند زن های شكیبا و مقاومً داستان های وسترن، همواره به بازگشتً قهرمان به خانه امیدوار است. اما زن تسلی دهنده برای كریس، جن، همسر رینی (آن زوجً هیپی آواره) است كه اتفاقاً رنج ناپدید شدن پسر نوجوانش را در دل دارد و می تواند این حس مادرانه را به كریس منتقل كند. جالب است كه رگه های كم رنگی از عشق زمینی و كشش كریس نسبت به جنس مونث را طی فیلم، فقط نسبت به جن حس می كنیم. از طرف دیگر اگر مطابق سنت های دیرین بپذیریم پیش نیازً خصلت های قهرمانانه وفاداری، كفٌ نفس و شجاعت است: كریس به رغم پشت كردن به تمام مظاهر زندگی مشترك و متعهدانه، برای این كردارهای قهرمانانه ارزش قائل است. او به حرمتً خانواده برای آن زوجً هیپی وفادار است، مقابلً دعوت آن دخترً جوان گیتاریست در كمپ كولی ها صیانت نفس نشان می دهد، ضمن آنكه همه خطرهای ادامه سفرش به آلاسكا را با آغوش باز می پذیرد. در فیلم فصلی وجود دارد كه كریس ریسك قایقرانی در رودخانه یی خروشان را به دور از چشمً مسوولان یونیفورم پوش می پذیرد:«اگر بپذیریم زندگی انسان با دلایلی قانونمند شده، احتمال زندگی كردن از كف می رود.»

فصل چهارم: خانواده

تراژدی واقعی برای قهرمان و ماجراجوی لجباز و نااهلً داستان زمانی رقم می خورد كه بعد از دنبال كردنً شور و شعفً خود و آزمودنً تجربه هولناك تنهایی مطلق آن هم در دل طبیعت وحشی و پشت كردن به همه جلوه های تمدنً شهری، خانواده، دوستان و به طور كلی زندگی متعهدانه: به این نتیجه تسلی بخش (با خواندن متنی از تولستوی) می رسد:«…و بعد بالاتر از همه اینها دنبال یك جفت برای خودت می گردی و شاید بچه، و چه میلی برتر از این در قلب یك مرد وجود دارد؟» مك كندلس از شهر می گریزد و خانواده نسبی و نابسامانش را ترك می كند تا به اصل و ریشه اش در دلً طبیعتً بكر و كهن بازگردد و خانواده اش را در میان عناصرً اسطوره شناختی جست و جو كند. برای او زمین – الهه باروری- حكم مادر را می یابد و همانند بودا، كنار آن اتوبوسً كهنه و قراضه كاشته شده در دل طبیعت، انگار كه به درخت بیداری یا همان اشراق می رسد. باز به نقل از جوزف كمبلً بزرگ (كه هر چه داریم از اوست،):«در حماسه ها هنگامی كه قهرمان به دنیا می آید، غالباً پدرش مرده، یا در جایی دیگر است، و قهرمان باید به جست و جوی او برآید.» صحنه یی در فیلم وجود دارد كه مك كندلس را به شكل صلیب روی آب روان رودخانه نشان می دهد و لحظه مرگش، به لطف جلوه های بصری افسون كننده پن، تداعی كننده لحظه وصال و دیدار است.

فصل نهایی: یافتن معرفت

نمایشی كه كریستوفر مك كندلس، این ابرولگردً عصرً ما، برای ثبت شدن در میتولوژی هزاره جدید ترتیب داد البته می تواند در حد و اندازه حركتی ابلهانه یا یك لجبازی كودكانه تاویل و تفسیر شود: دیدگاهی كه اتفاقاً نه كراكوئر در كتابش و نه شان پن در فیلمی كه از روی آن ساخته، نادیده اش نگرفته اند. همچنان كه پن در همان عنوان بندی ابتدایی با تمهیدی ظریف و زیركانه به این نكته اشاره یی دارد: دست نوشته های كریس با آن دست خط ساده روی تصاویر عنوان بندی، یكهو به عنوانً بی ترحم فیلم -«درون طبیعت وحشی»- می رسد و كم كم فونت ها رنگ و بوی جدی به خود می گیرند. اما تاكید و موضع گیری شان پن در تصاویرً پایانی آنقدر افشاگرانه است كه دیگر جای هیچ گونه شك و شبهه یی باقی نمی گذارد. سفرً معنوی و درونی ابرولگرد به انتهایش رسیده و حكمت آن چیزی جز خودشناسی نیست كه این طور در دیالوگ های گرانقدرً پایانی كریس مك كندلس (رو به والدینش؟) تجلی می یابد:«اگر لبخند می زدم و می دویدم توی بغل تون، چی؟ می تونستید بعدش اون چیزی رو ببینید كه من الان دارم می بینم؟،»

پی نوشت:

1- نقل از كتاب «قدرت اسطوره» جوزف كمبل (گفت وگو با بیل مویرز)، ترجمه عباس مخبر،

 

منبع: روزنامه اعتماد، شماره 1680 به تاریخ 30/2/87

نقد و بررسی فیلم به قلم

قرار است درباره فیلمی صحبت کنیم که کارگردانش یک عملگرای تمام عیار است. شخصی که بار ها و بار ها دیدگاه ها و اعتراضات سیاسی و اجتماعی اش را فریاد زده و حتی به خود اجازه داده آستین هایش را بالا بزند و دررفع و یا بازتاب موثر خیلی از مشکلات اجتماعی شخصاً وارد عمل شود. هنوز یادمان نرفته است که اعضای اکادمی اسکار در همان سالی که او نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد برای فیلم «رودخانه مرموز» ساخته کلینت ایستوود بود، نگران بودند که نکند شان پن در نطق بعد دریافت جایزه اش سیاست های دولت امریکا را مورد انتقاد شدید خود قرار دهد. او یک یاغی رام نشدنی است و کارنامه اجتماعی اش وی را یک سر و گردن بالاتر از دیگر دوستان و همکاران هم فکرش چون سوزان سارندن و تیم رابینز قرار می دهد. این ها را گفتیم که به خود یاد آوری کرده باشیم که هیچ عجیب نیست که او حدود ده سال برای به فیلم در آوردن کتاب جان کراکائر منتظر بنشیند و هنگامی هم که فرصت ساخت آن را بدست آورد چنین اثر دلنشین و هنرمندانه ای را به مخاطبانش تقدیم کند. اثری که در گوشه گوشه آن می توان به حضور اندیشه ای آگاه و البته متفاوت پی برد.

تنهایی در دل جاده ها

فیلم روایت گر سفر یک جوان بیست دو ساله است. اما نه یک سفر معمولی بلکه سفری برای دور شدن و خالی شدن از تمامی مظاهر جامعه انسانی و رفتن و رفتن تا رسیدن به دل طبیعت وحشی. پس با یک فیلم جاده ای طرفیم و سیر و سلوک قهرمان ماجرا در دل ارتباطش با اطرافیانی اتفاق خواهد افتاد که به گونه ای تصادفی اوقاتی هرچند اندک را با او سپری خواهند کرد. و هریک به نوبه خود در پیشبرد درام فیلم موثرخواهند بود. اما در ابتدا لازم است قهرمان داستان از تمامی دلبستگی ها رهایی یابد. از هر چیزی که ممکن است یادآور دنیایی باشد که او در حال فرار از آن است. پس بی راه نیست که ما در همان ابتدای تصمیم به سفر ببینیم که قهرمان داستان، عکس رنگ و رو رفته پدر و مادرش را به سطل زباله بیاندازد و یا گواهینامه، کارت های اعتباری و دانشجویی اش را قطعه قطعه کند. چرا که قهرمان داستان قصد فرار از گذشته را دارد حتی اگر آن، عکسی باشد از یکی از شمایل های دهه شصت میلادی یعنی کلینت ایستوود در نقش کابویی بی نام چسبیده بر قفسه اتاقش.

کریس معتقد است که فرار با ذهن ما پیوند خورده است. پس ماشینش را برمی دارد و می زند به دل جاده ها. جالب اینجاست که طبیعت آن هنگام که پی می برد قهرمان داستان قصد پشت پا زدن به تمامی دلبستگی ها را دارد خود هم وارد عمل می شود و آخرین آن ها را هم از او می ستاند. اتوموبیلش را. هنوز فراموش نکرده ایم که یکی از محرک های ترک خانه توسط کریس پیشنهاد والدینش برای خلاص شدن از اتوموبیل قراضه اش، داتسون، بود. اما او از یاد برده بود که برای آغاز کردن چنین سفری حتی باید از داتسون هم دست بشوید. پس طبیعت با آن سیل سهمگین و ناگهانی در دل شب این را به او می فهماند و در اینجاست که کریس پلاک نمره ویرجینیای ماشینش را که شاید آخرین دلبستگی او به شهر و خانواده اش است به سطل زباله می اندازد. این تلنگر طبیعت آنقدر موثر می افتد که حتی پول هایش را هم آتش می زند. پس کوله بارش را سفت می کند و پای پیاده سفر خود را آغاز می کند.حالا او آزاد و رها است و سرنوشت خود را باید در جاده ها و در ارتباط با آن هایی جستجو کند که خواسته یا ناخواسته جلوی راهش قرار می گیرند.

تنهایی، تنهایی یکی از مایه های آشکار این اثر است. تنهایی را در طول سفر کریس به خوبی می توان حس کرد. تنهایی او را و تنهایی افرادی که در مسیر با او هم سفر می شوند. اصلاً یکی از موهبت های سفر های اینچنینی بریدن از جمع و غرقه شدن در تنهایی است. اما نکته ای دراین رابطه وجود دارد. اینکه به این تنهایی چگونه باید نگریست. بر ما آشکار است که تنهایی کریس خودخواسته است. تنهایی او ممکن است به همان اندازه ای که از روح آزاده او ناشی شده از سرکشی هایش باشد و البته بخاطر سبکسری ها و بی توجهی های خانواده اش. پس خیلی قبولش راحت است که در گوشه ای دنج در میان جنگل بنشیند و سرخوشانه با سیبی که در حال خوردنش است صحبت کند. و یا تماشاگر همراه با موسیقی اتمسفریک حاکم بر صحنه و حرکات سیال دوربین در هنگام پرسه زنی کریس در میان جنگل، به خود حق دهد که از زاویه دید مشترکِ او و یک غزال تنها و رها، که به پرواز هواپیمایی در آسمان منتهی می شود معانی استعاری در باب مفهوم آزادی و تنهایی استخراج کند.

بیاییم دوباره به آغاز برگردیم و بخاطر آوریم مواجهه اش با اتوبوس جادویی را در دل طبیعت وحشی، و مرور کنیم آنچه را که با کارد بر تخته ای حکاکی می کرد:« او دو سال پیش به این دنیا پا گذاشت…بدون تلفن،بدون استخر،بدون حیوان خانگی،بدون سیگار… در نهایت آزادی… یک افراطی کامل، مسافری زیبایی شناس، که خانه اش جاده بود» و همانطور که خود می گوید هدفی نداشت جز پیروزی نهایی بر من دروغین و سرانجام رسیدن به یک انقلاب معنوی.

اما تنهایی را نه در کریس که در میان دوستانش هم می توان یافت. دوستان او نیز گرفتار تنهایی خویش اند. فقط ممکن است شدت و ضعف آن با هم فرق داشته باشد آنچه اهمیت دارد درگیر بودن شان با این مفهوم است.برای نمونه زوجی که کریس در طول سفرش دوبار به آن ها بر می خورد و هر دو بار تصادفی. می دانیم که خانه به دوشی خود خواسته آن زوج هم پاسخی است به تمناهای درونی شان و تلاش برای فراموش کردن آنچه که یادآوری اش جز فرسایش روحی برای شان ثمری نخواهد داشت. شاید مرور کلمات نوشته شده بر ون کابین داری که سوارش هستند آیینه تمام نمایی از درونیات شان باشد: عشق، آزادی و صلح.

احساس درد تنهایی از میان چشم های خیس تریسی(کریستین استوارت) و ران فرانز(هال هالبروک) هم کار سختی نیست. دو موجودی که خسته و درمانده یکی در آغازین و دیگری در واپسین منزل گاه های زندگی خویش عشق را جستجو می کنند. عشقی را که تا به آن لحظه یا تجربه نکرده اند و یا آنکه در هاله ای تار از تنهایی گم کرده اند. شاید توصیه های کریس به هر کدام شان و اثر اخلاقی گفته هایش بر آن ها در نهایت بتواند زندگی شان را تغییر دهد و مطمئناً هم چنین خواهد بود. چرا که هنوز بخاطر داریم آن پیرمرد مو سفید کرده را شاداب و مطمئن در دل صحرا. آیا می توان از تنهایی گفت و راوی داستان یعنی کرین را فراموش کرد؟ خواهر مهربان و پریشان خاطری که روشنگری هایش در طول اثر صمیمانه مخاطب را برای هرچه نزدیک تر شدن به قهرمان داستان یاری می کند. و درلابه لای همین روایت ها است که کارگردان با میزانسن هایی متناسب، تنهایی راوی را برای تماشاگران هرچه ملموس تر می کند. نما های مشخصی در فیلم هست که آشکارا به منزوی بودن کرین اشاره دارند. برای نمونه در صحنه ای از فیلم پدر و مادرش در حال بررسی نامه های برگشت خورده ای هستند که برای کریس ارسال کرده اند و کمی آن طرف تر در عمق صحنه کرین افسرده و اندوهگین با گردنی کج کرده مظلومانه به پایین می نگرد. یا در فصل دیگری کرین نوجوان با چشمانی گریان نزاع میان پدر و مادر خود را نظاره می کند و کارگردان با زمان بندی و قطع های مناسب و با استفاده از تصاویری دانه درشت به خوبی آشفته حالی او را به نمایش می گذارد و در اینجاست که تماشاگر به خود می گوید: ببین چه قدر تنهاست!

…و آلاسکا طبیعتی رویایی

بی گمان تماشای این فیلم برای علاقمندان طبیعت تجربه ای مفرح است. و برای شان فرصت غرق شدن در محیطی است که تنفس و زندگی کردن در آن هرچند برای مدتی کوتاه لذتی دست نیافتنی است. حضور در طبیعت بکری که اراده ای به مانند آنچه کریس مک کندلس از آن برخوردار بوده را می طلبد. البته خوبی کار کارگردان فیلم دراین است که در بازنمایی محیط آلاسکا فقط به تصاویری کارت پستالی اکتفا نمی کند. بلکه به دوربین اجازه می دهد همراه با شخصیت اصلی فیلم این بودنِ در طبیعتِ وحشی را تجربه کند. البته این موضوع درباره فیلم هایی که داستان آن ها در آلاسکا اتفاق می افتد کمی عجیب است. چرا که بسیاری از آن ها علارغم وقوع اتفاقات داستان شان در آنجا، فیلم خود را در جغرافیای دیگری فیلمبرداری کرده اند که از مشهور ترین شان می توان به «بی خوابی» کریستوفر نولان و «سی روز شب» دیوید اسلید اشاره کرد که اولی در کانادا و دومی در نیوزیلند فیلمبرداری شده اند. اما شان پن بخش زیادی از فیلم خود را در آلاسکا فیلمبرداری کرده است و در نتیجه تماشاگران از لذت بصری محیط آن بی نصیب نمانده اند.

از این ها که بگذریم می رسیم به تقابل میان انسان و طبیعت. که یکی از زیبا ترین لحظات چنین آثاری است. در این فیلم بارها این لحظات رویارویی را به تماشا می نشینیم. آیا چشمان نمناک کریس در همان آغازین صحنه های فیلم به هنگام روبرو شدن با گله گوزن ها را یادتان هست؟ لحظاتی درخشان از دل سپردن به طبیعت بکر شمالی در دل جنگل های سوزنی برگ تایگا، این سرزمین درختان همیشه سبز. و چه خوب که تقلای انسان برای بقا هم در این اثر به خوبی به نمایش در می آید. تلاش برای کسب روزی از این طبیعت بخشنده.

البته آنچه شان پن از طبیعت به تماشاگرش نشان می دهد همه زیبایی و مهربانی نیست. بلکه ناتوانی انسان در مقابله با آن را در چند جا به خوبی حس می کنیم. یکی از آن ها درماندگی کریس در دودی کردن گوزن موسِ بزرگی است که شکار کرده است و به صورتی کنایه وار حریص بودن نوع بشر را نشانه رفته است. یا روبروشدن اش با رودخانه ی خروشان آن هنگام که عزم برگشتن می کند و ناتوانی اش از درافتادن با آب های متلاطم، این قدرتمند ترین نیروی طبیعت. که آشکارا قرینه ای است برای ماجراجویی های سرخوشانه اش در آب های خروشان در میانه های فیلم و یادآوری اینکه مادر پیر طبیعت همیشه مهربان نیست.

این مطلب یکبار در شماره بهمن87 ماهنامه فرهنگ و سینما چاپ شده است.

نویسنده: حامد مقدم

منبع: نان و عشق و سینما


21
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
21 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
8 Comment authors
حسین1236XsaSopishمصی اسکارن سلیمی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More here on that Topic: naghdefarsi.com/title/into-the-wild/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Information on that Topic: naghdefarsi.com/title/into-the-wild/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Information on that Topic: naghdefarsi.com/title/into-the-wild/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More Information here on that Topic: naghdefarsi.com/title/into-the-wild/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Here you will find 3844 additional Information to that Topic: naghdefarsi.com/title/into-the-wild/ […]

trackback
Member

[&#8230 ;] Into the Wild (به دل طبیعت وحشی) &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

نام
Guest
Member
نام

فیلم خوش‌ساخت و زیبایی هستش. مملو از نماهای چشم‌نواز و فیلم‌برداری خوش‌ریتم. موسیقی متن متناسب با فضا و دل‌نشین. تدوین بسیار خوب و خوش‌فرم. بازی‌ها بد نیست. روایت خوبی داره، خط زمانی مناسب طراحی شده و داستان اصلی هم قابل قبوله به اضافه ریزداستان‌های درون داستان اصلی که نشان از شخصیت‌پردازی‌های مناسب هستش.

vqh
Guest
Member
vqh

Sopish:دل کندن از دنیا و مادیات برای رسیدن به معنویات و "کمال"، لزوما نباید با از گرسنگی مردن همرا باشه. خب، این نظر منه. بخاطر همین نمی تونم این فیلم رو دوست داشته باشم. هر چند که شان پن رو خیلی خیلی دوست دارم. کندلز یک افراطی بود؟ احتمالا. یک افراطی بی تجربه. مطمئنا.

چه نگاه بدبینانه اییه این همه زیبایی

محمد911
Guest
Member
محمد911

کاری به اینکه در مورد مسافرته ندارم کسی از بین کسایی که به نظرشون این فیلم بی نظیره فیلم دیگه ای سراغ داره که تفکری مثل این فیلم در مورد اوج آزادی و رهایی رو داشته باشه ؟

حسین1236
Guest
Member
حسین1236

Christopher McCandless: [written into book] Happiness only real when shared.

Xsa
Guest
Member
Xsa

یکی از بهترین فیلم هایی ک تا حالا دیدم .. شاهکار محض .. این فیلم تماما نگاه من ب این دنیا رو بخوبی نشون داد .. روحت شاد کندلز

Sopish
Guest
Member
Sopish

دل کندن از دنیا و مادیات برای رسیدن به معنویات و "کمال"، لزوما نباید با از گرسنگی مردن همرا باشه. خب، این نظر منه. بخاطر همین نمی تونم این فیلم رو دوست داشته باشم. هر چند که شان پن رو خیلی خیلی دوست دارم. کندلز یک افراطی بود؟ احتمالا. یک افراطی بی تجربه. مطمئنا.

کارن سلیمی
Member
Member
کارن سلیمی

سلام .در یک کلام عالی بود.بهترین جمله این فیلم اون قسمتی بود که کریستوفر بالای کوه به پیرمرد گفت: تو اشتباه می کنی اگر فکر می کنی که خیلی از لذت های زندگی تو رابطه با مردم بدست میاد خدا این همه چیز اطراف ما قرار داده همه چیز هرچیزی که ما لازم داشته باشیم فقط کافیه که مردم نگاهشون به چیز هایی که دارن رو تغییر بدن.

کارن سلیمی
Member
Member
کارن سلیمی

سلام .در یک کلام عالی بود.بهترین جمله این فیلم اون قسمتی بود که کریستوفر بالای کوه به پیرمرد گفت: > نکته بعدی اینه که به نظر من ما انسان ها باید مثل کریستوفر زندگی کنیم و اینقدر به دنیا دل نبندیم درسته که اون مرد ولی صد رحمت به اون مردن نسبت به کسی که در زندگیش لذت نبرده

وارتان
Guest
Member
وارتان

به نظرم فقط میخواست زندگی پوچ و بی هدف و زاهدانه رو به تصویر بکشه و به نوعی گریز از جامعه
اصل اونه که حقتو از این جامعه بگیری نه اینکه فرار کنی و گوشه نشینی و و انزوا اختیار کنی (اینکه میگم گوشه نشینی به این معنیه که فرار کردن از اجتماع خودش یه نوع انزواطلبیه)
پیشنهاد میکنم دوستان فیلم wild 2014 ببینن و و معنای زندگی و ارزش اون رو پی ببرن

مسیح
Guest
Member
مسیح

سلام
نظرات کسانی که فیلم رو نپسندیدن تایید نمیشن؟

K.Corleone
Guest
Member

این فیلم دید منو نسبت به زندگی تغییر داد

مصی اس
Member
Member
مصی اس

با موسیقی این فیلم بیش تر حال کردم.

حسین جودوی
Member
Member
حسین جودوی

این فیلم برای بنده بهترین فیلم عمرم بود…سه بار دیدم و حداقل ده بار دیگر خواهم دید

عمید
Guest
Member
عمید

یک فیلم بسیار تاثیر گذار و قابل باور بر اساس داستان واقعی،
که ضمن لذت بردن از دیدنش از معدود فیلم های بود که چند قطره اشک از چشمام سرازیر کرد،،،

اگر چه این فیلم پر حیجان و سرگرم کننده برای عامه پسند بودن تولید نشده اما به نظر من یک شاهکار هست…

Abe
Member
Member
Abe

بدون شک میتونم بگم یکی از بهترین فیلمهایی است که در طول زندگی دیدم. همه چیز این فیلم فوق العاده بود. شان به عنوان کارگردان ثابت کرد که در همه زمینه های سینما حرفی برای گفتن داره. خیلی جالبه که این فیلم بر اساس داستان واقعی ساخته شده و آدمو تحت تاثیر قرار میده. به نظر من این فیلم یک فیلم کامله و هیچ نقصی رو نمی پذیره.