Into the Wild (به دل طبیعت وحشی)

کارگردان : Sean Penn

نویسندگان : Sean Penn, Jon Krakauer

بازیگران : Emile Hirsch, Vince Vaughn, Catherine Keener

جوایز :

نامزد جایزه اسکار: بهترین تدوین ، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد

خلاصه داستان : کریستوفر مک کندلس دانشجوی جوان و ورزشکار دانشگاه اموری، پس از فارغ التحصیل شدن در سال ۱۹۹۲ زندگی ‏عادی خود را رها کرده و بعد از بخشیدن تمامی پس انداز ۲۴ هزار دلاری خود، پای پیاده به سوی آلاسکا راه می افتد ‏تا در دل طبیعت وحشی زندگی کند. او در طول راه با شخصیت های مختلفی برخورد می کند که زندگی او را تغییر می ‏دهد….

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

 

[nextpage title=”نگاهی به فیلم «به سوی سرزمین وحشی»: مصائب یک ایده آلیست طغیانگر”]

منتقد:لگزی فینبرگ

ترجمه؛ یحیی نطنزی

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/1-Into-the-Wild.jpgهمگی ما حداقل یک بار به این مساله فکر کرده ایم که ای کاش می شد روزی شهر و دیار خود را ترک کنیم، بی خیال شغل و حرفه دست و پاگیرمان شویم، دل را به دریا زده و بدون برنامه ریزی قبلی سر به کوه و بیابان بگذاریم؛ به برهوت ناشناخته یی که هیچ بنی بشری ما را نشناسد. برای غالب ما انسان های این زمانه چنین خواسته یی از خیالی گذرا تجاوز نکرده و بسان آرزوی کسب شهرت و جایزه یی بزرگ در لاتاری، هیچ گاه مجالی جز ذهن خیال اندیش مان نمی یابد. کریستوفر مک کندلز اما کسی است که برخلاف غالب همنوعانش با جدی گرفتن چنین میل و خواسته یی، اوایل دهه نود در حالی که فارغ التحصیلی خوش شانس از دانشگاه اًموری بوده، بی سر و صدا خانه اش را ترک کرده، نامش را به الکساندر سوپرترمپ تغییر داده و پس از بذل و بخشش تمامی بیست و چهار هزار دلار موجودی اش سفری دور و دراز آغاز کرده است به سمت سرزمینی ناب و ناشناخته. سفری که دو سال از عمر کریستوفر جوان را وقف جست وجو در طبیعت آلاسکا کرد.

داستان جذاب و فریبنده این جوان ابتدا توسط جان کراکوئر به رمانی پرفروش بدل شد و اکنون نیز شان پن با اقتباس از همین رمان سرگذشت شیرین و شورانگیز کریستوفر به آلاسکا را در قالبی جدید روایت کرده است. رفتار کریستوفر را هم می توان در قالب ایده آلیسمی جسورانه تفسیر کرد و هم در قالب حماقتی طغیانگر. روایت تازه پن از این داستان علاوه بر تلاش در بیان تفسیری منصفانه از رفتار فوق به دنبال ترسیم شمایلی روشن از کریستوفر است تا مخاطب در سایه آن به شناختی صحیح از وی و اهدافش برسد. فارغ از چنین تلاشی فیلم حاضر در عین جذابیت موضوع، اثری است تاثیرگذار که البته در برخی قسمت ها ریتم کندی دارد و به نسخه سینمایی آهنگی از باب دیلن شبیه شده است.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/2-Into-the-Wild.jpgامیل هیرش در مهم ترین و پیچیده ترین شخصیتی که تا به حال بازی کرده نقش پروتاگونیست دمدمی مزاج فیلم را بر عهده دارد. چشمان سبز و البته جذابش در کنار ریش نامرتب موید تضادی است که در شخصیت وی وجود دارد و از یک سو یادآور فیلسوف بلندپروازی است که مال و ثروت را به تمسخر گرفته و از سوی دیگر کودک ساده یی را به یاد می آورد که بدون حضور حامیانش توانایی حیات ندارد. هیرش در سفر پیش رویش به فراسوی مرز های ناشناخته آلاسکا با مردمان جذابی روبه رو می شود از اهالی داکوتای جنوبی تا حتی کالیفرنیا که هم به کمک وی می شتابند و هم بار کمیک فیلم را تقویت می کنند؛ وین (وینس وان) در نقش کارگری که به قانون و قانونمداری بی توجه است و میل مفرطی به ظواهر زندگی دارد، زوجی هیپی مسلک (کا ترین کینر و برایان دیکر)، و پیرمردی منزوی (هال هالبروک) که وی را به مقصد نهایی اش نیز می رساند.

با شنیدن مونولوگ های محدود پدر و مادر هیرش در فیلم (ویلیام هارت و مارسیا گی هاردن) در نقش زوجی سطحی نگر و کوته فکر درمی یابیم حضور این دو بی شک دلیل مهمی برای کریستوفر بوده است تا با عزیمت به آن سرزمین ناشناخته از مصائب همزیستی و همجواری با آنان رهایی یابد، دلیلی که در بدو امر چندان مقبول نمی نماید چراکه آدمیان بسیاری می توان یافت که حاضر به یادآوری دوران کودکی شان نیستند و البته هیچ کدام شان نه به مانند آنتونی هاپکینز در فیلم «غریزه» و نه مانند کریس در این فیلم سر به بیابان نگذاشته اند. در واقع پن بی توجه به این امر که چنین رفتاری از جوانی در موقعیت کریس به توجیهی مقبول محتاج است، با اکتفا به همین مونولوگ ها مصائب شخصیت پردازی کریس را از سر خود باز کرده است.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/3-Into-the-Wild.jpgاما پن با هوشمندی خاص خود با به کارگیری تکنیکی همچون پرش های زمانی در سیر وقایع داستان، تکیه بر توانایی های ادی ودر در نقش آهنگساز و البته استفاده از قابلیت های فیلمبرداری همچون اریک گوتیر باعث شده چنین اهمالی در شخصیت پردازی فیلم چندان به چشم نیاید. گوتیر که فیلمبرداری فیلمی همچون «خاطرات موتورسیکلت» را نیز در پرونده دارد در این فیلم هم با تکیه بر مهارت خود در به تصویر کشیدن مناظر زیبای طبیعت تاثیر انکارناپذیری بر کیفیات مثبت فیلم گذاشته است. قله های پوشیده از برف در کنار رودخانه های خروشانی که در فیلم می بینیم بدون حضور گوتیر بی شک فاقد درخشندگی و زیبایی کنونی می بود.

«به سوی سرزمین وحشی» در شکل کنونی اش به لحاظ داستان شباهت هایی با رمان «در جاده» جک کرواک یافته و به لحاظ بصری نیز متأثر از «خط قرمز باریک» ترنس مالیک است. پن اما به دور از تقلید صرف، عناصر مطلوب رمان کرواک و فیلم مالیک را باز آفرینی کرده و با تزریق آنها به فیلم بر ویژگی های مثبت اثر خود افزوده است. گرچه فیلم به دلیل نوع داستانش از ارتباط با عموم مخاطبان ناتوان است اما مطمئن باشید اگر شما هم مانند کریس دلتان را به دریا زده و خود را به فیلم بسپارید، سفری مهیج و شورانگیز را تجربه خواهید کرد که حداقل برای لحظاتی شما را از ملال روزمره زندگی این ایام جدا می کند؛ سفری که بی شک دست خالی از آن بازنمی گردید.

منتقد:لگزی فینبرگ

ترجمه؛ یحیی نطنزی

منبع: روزنامه اعتماد شنبه، ۷ مهر ۱۳۸۶ – شماره

[nextpage title=”نقد فیلم به سوی طبیعت وحشی | INTO THE WILD”]

نویسنده: احسان تحویلیان

معمولا علاقه چندانی ندارم که فیلم ها را به منبع اقتباسی شان ارجاع دهم و یا با آنها مقایسه کنم، فیلم ها حتی آنهایی که نعل به نعل اقتباس شده اند و یا آنهایی که نسبت به منبع شان ظعیف تر هستند، به نظرم متنی جداگانه و دارای دنیایی متفاوت هستند.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/4-Into-the-Wild.jpgبه دل طبیعت وحشی طبق آن دسته بندی هایی که در سینما وجود دارد، فیلمی جاده ایست. فیلمی با رویگردی مدرن و پر از افکار و فلسفه که در یک جاهایی مرزهای مابین بازگو گردن اقتباس و بازسازی یک اتفاق و افکارات شخصی مولف فیلم ساز ویا دیدن یک فیلم مستند، مختوش می شود و سمت و سوی یک جریان فکری پسامدرن را به خود می گیرد. بر همین اساس کالبدشکافی این جریان فکری بر بازگو کردن سکانسهای این فیلم ارجعیت دارد. تک تک گام های این سوپر ولگرد و حرکت اش با پای پیاده در طول فیلم، آنقدر کوبنده است که چشم هایمان به جای پاهایش معطوف به افکارات شخصی اش می شود و هر لحظه انتظار نماهای pov آلگساندر را می کشیم تا شاید از دید چشم هایش با نوع جهان بینی و ایده آلیسم اش بیشتر آشنا شویم.

۱٫ دانش و عقل فرا بشری که به نوعی پیشگویی آینده را دارد و در تمام مسیر، مانع از پشیمانی و دل سردی الکساندر می شود و او را تا آخر مسمم جلوه می دهد. رجوع شود به آخرین مونولوگ فیلم: اگر من لبخند می زدم و می دویدم پیش شما، آیا می تونستم این چیزی که العان می بینم رو ببینم؟.

۲٫ نوعی سیر و سلوک شرقی که با نمونه های مشابه غربی از جمله هیپی گری و خانه به دوشی و فردگرایی، متفاوت است اما در نهایت خوشبختانه/بدبختانه منتهی به قدیس گرایی الکساندر نمی شود. این نوع جملات و رفتارها در این فیلم می تواند از هر کسی سر بزند. پیر مرد به آلکساندر می گوید: وقتی کسی را می بخشی، عاشق می شوی. و هنگامی که عاشق شدی خداوند نور خود را برتو می تاباند. انگار تمام آنهایی که به نوعی در مسیر الکساندر قرار می گیرند و او با آنها آشنا می شود، به نوعی هرکدام سرنوشتی مشابه اما تکامل نیافته با الکساندر دارند. الکساندر به قول خودش یک سوپر ولگرد است، یک ولگرد افراطی.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/5-Into-the-Wild.jpg۳٫ فرار از گذشته و حتی گریز از تولد ناخواسته الکساندر و شخصی سازی جهان هستی و کنترل بر تمام جهات آن که نتیجه اش سوزاندن سرمایه مادی اش در ابتدای راه و سربه نیست کردن پلاک ماشین و هرچه او را به زندگی گذشته مرتبط می کند است. پلاک ماشین که نام و نشان شهر زادگاهش را برخود دارد و کارت های دانشجویی که نشان سواد و تحصیل اش هستند با قیچی به دو نیم می شوند. پول و سرمایه اش که مقداری بخشیده می شوند و مابقی سوزانده می شوند.

۴٫ نوعی رفتار و یادگیری از طبیعت و عکس الاعمل الکساندر به آنها که باعث استحکام افکاراتش می شود. از شلیک نکردن به یک حیوان و بچه اش در اوج گرسنگی تا اهدای یک سکه بیست و پنج سنتی هنگامی که تصمیم دارد بعد از مدت ها با خانواده اش تماس بگیرد.

با دیدن به دل طبیعت وحشی انواع افکار ها و حتی سکانس های فیلم های مختلف در ذهن بیننده رسوب می کند. از پسر احتمالی فیلم گلهای شکسته جیم جارموش با آن کوله پشتی اش گرفته تا فرانچسکو ی قدیس با بازی میکی رورکی. از در نزن ویم وندرس که به دنبال فرزند احتمالی اش می گردد گرفته تا حتی قسمت دوم پالپ فیکشن که می توانست جولز وینفیلد را با کوله پشتی اش در طول مسیر زندگی بعدی اش تعقیب کند.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/6-Into-the-Wild.jpgبرای بینندگان غربی شاید اعمال الکساندر یک حرکت ایده آلیستی و کاملا شخصی باشد. حرکتی که می تواند هزار و یک علت داشته باشد والبته در جایگاه خود محترم. اما برای بینندگان شرقی که در پشت هر حرکتی به دنبال علتی هستند، شاید اعمال و رفتار الکساندر چندان توجیح پذیر نیست که البته این خود یکی از نقاط مثبت فیلم است. نقطه مثبتی که فیلم را از ورطه شعار به دور می کند. از دید من ایرانی، رفتار الکساندر در بین جهان بینی سهراب و جهان بینی مولانا در نوسان است. آنجا که سهراب طبیعت وحشی را غایت پاکی و کمال می داند و آنجا که مولوی تمام مسیر را چه اجتماعی باشد و چه وحشی و طبیعی، همه را چون منشا زمینی دارد از جنس پلیدی می داند و همه را سد راه سالک می داند. آنجا که الکساندر از دیدن گله ی حیوانات اشک در چشمانش حلقه می زند و برای کشتن یکی از آنها لحظه شماری می کند و آنجا که از شلیک کردن به حیوانی صرف نظر می کند چون می بیند که بچه حیوان به همراه مادرش در پی غذا می گردد.

به هر حال حرکت الکساندر چه جنبه شخصی داشته باشد و چه یک رخداد اجتماعی از طرف یک ماجراجو باشد در هر صورت دارای دلایل بسیاری است که احتمالا کالبدشکافی آن آخرین رسالت یک فیلم است. نمی دانم شاید هم اولین. اما به هر حال سینما و یا هر هنر دیگری یک جریان و یک مسیر حسی و فکری است که ماحصل اش مخاطب را برای تجربه کردن فرا می خواند

نویسنده: احسان تحویلیان

منبع: وب سایت احسان تحویلیان

 

[nextpage title=”نقد فیلم « به دل طبیعت وحشی »: جلو برو تا دل مرگ”]

منتقد: حمیدرضا صدر

کریستف مک کندلز پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه خانواده‏اش را ترک کرده و بدون پول و با دست خالی به دل طبیعت می‏زند و آمریکا را پای پیاده زیر پا می‏گذارد.در طول سفر اعتنایی‏ به ارتباط با پدر و مادر و خواهرش نمی‏کند و فرصت‏های بازگشت به زندگی عادی را نادیده‏ می‏گیرد.یکه و تنها به آلاسکا سفر می‏کند و با تمام شدن آذوقه‏اش با گیاهان وحشی ارتزاق‏ می‏کند.با فرا رسیدن تابستان و جاری شدن رودهای عمیق و خروشان نمی‏تواند بازگردد و سرانجام از فرط گرسنگی جان می‏دهد.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/8-Into-the-Wild.jpg«…او دو سال پیش پا به زمین گذاشت.بدون تلفن،بدون استخر و حیوانات خانگی.بدون‏ سیگار.با روحی رها شده از دغدغه‏ها.یک افراطی کامل.مسافر اهل زیبایی‏ها که خانه‏اش جاده‏ بود.از آتلانتا گریخت تا دیگر بازنگردد و اکنون پس از دو سال پرسه،خانه به دوشی به فصل نهایی‏ زندگی‏اش،بزرگ‏ترین ماجرای زندگی‏اش،رسیده.نبرد نهایی برای کشتن این من دروغین با رسیدن‏ به چنین زیارتگاه معنوی جلوهء دیگری یافته.ده شبانه روز سفر با قطار و اتومبیل برای رسیدن به‏ شمال بزرگ برفی پایان یافته.دیگر با جلوه‏های تمدن مسموم نمی‏شوی و پا به سرزمینی می‏گذاری‏ تا در طبیعت وحشی‏اش گم شوی.»

این‏ها جمله‏هایی هستند که کریستوفر مک کندلز در ماه مه ۱۹۹۲ در بدو ورود به آلاسکا روی‏ قطعهء چوبی نوشت و می‏توان از لابه‏لای آن‏ها آدم رویاپردازی را با ارادهء والایی یافت.پانزده سال از مرگ کریس مک کندلز در آن اتوبوس قراضه در استمپیدتریل آلاسکا می‏گذرد و«الکساندر ابر ولگرد» عنوانی که مک کندلز برای خود برگزیده بود پا به میتولوژی قرن بیست و یکم گذاشته.او بیست و پنج‏ مایل دورتر از آخرین جاده،جایی آن سوی مسیر یک رودخانهء تابستانی،درون بدنهء اتوبوس سبز و سفید به یادگار مانده از دوران جنگ دوم جهانی متعلق به کمپانی اینترنشنال هاروستر از فرط گرسنگی‏ جان باخت.چه کسی تصور می‏کرد آن اتوبوس رنگ و رورفته بدل به زیارتگاهی برای ماجراجوهای‏ سودازده شود؟چرا مک کندلز تنها و بیزار از مظاهر تمدن چنین ترکیب قهرمانانه‏ای یافته؟

اطراف اتوبوس را سیب زمینی‏های وحشی فراگرفته و جای اصابت چند گلوله اطراف پنجره‏ها به چشم می‏خورد(این گلوله‏ها از سر خشم و احتیاط شلیک شده‏اند یا تفریح و سرخوشی و شاید هم ملال).

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/9-Into-the-Wild.jpgسپتامبر ۱۹۹۲ بود که چند شکارچی گوزن شمالی،جسد مرد جوانی را درون آن اتوبوس یافتند. حدود دو هفته از مرگ او می‏گذشت و بقایای به جا مانده فقط سی و دو کیلو وزن داشت.اوراق‏ هویتی کنار جسد به چشم نمی‏خورد،ولی چند حلقه فیلم ظاهر نشده کنار دفترچهء خاطراتی که‏ توصیف‏کنندهء ۱۱۲ روز تنهایی مرد جوان بودند،جلب نظر می‏کردند.نیمهء دوم دفترچهء خاطرات‏ خبر از گرسنگی و بیماری و مرگ تدریجی مرد جوان می‏دادند.به نظر می‏رسید یکی از ولگردهای‏ بیابان‏نشین باشد،یا کسی که بیش از حد قصه‏های جک لندن،مثل آوای وحش را جدی گرفته. اما او کریس مک کندلز بود پسر دانشگاه رفتهء یک خانوادهء متمول آمریکایی.کسی که پس‏اندازش‏ را به بنگاه خیریه‏ای بخشید و بی‏اعتنا به خانواده و رفقایش با دست خالی به دل طبیعت زد و طی‏ دو سال از مکزیک به آلاسکا رسید،درحالی‏که چیزی بیش از یک تفنگ کالیبر بیست و دو،چند کیلو برنج،چند جلد کتاب و یک دوربین عکاسی به همراه نداشت.مرزی را پشت سر گذاشت که‏ نقطهء بازگشت پشت سرش را به دلیل بی‏اطلاعی از شرایط اقلیمی و در دست نداشتن نقشهء مناسب‏ و قطب‏نما،محو کرد.او جان باخت ولی اکنون پا به فولکور آدم‏های شیفتهء طبیعت از یک سو و مردمان پشت کرده به تمدن از سوی دیگر گذاشته.

یان کراکائر به تحقیق در مورد مک کندلز پرداخت و کتابی به عنوان به دل طبیعت وحشی‏ در مورد زندگی او نوشت که بیش از دو میلیون نسخهء آن فروش رفت.سپس شون پن شیفتهء زندگی کریستوفر شد و فیلمی با همین عنوان ساخت.پرسش اصلی در برخورد با آن کتاب و این‏ فیلم،در این پرسش نهفته است:«مرگ مک کندلز از نوع تراژدی‏های شکسپیر بود یا از دل کمدی‏ اشتباهات پی‏درپی برآمد؟»

مسافر ابدی

جاده یکی از عناصر کلیدی فرهنگ آمریکاست و با تاریخ اجتماعی این کشور و میتولوژی آن گره خورده. سفرهای دور و دراز مهاجرانی که از سرزمین‏های دور راهی آمریکا شدند و سپس کوچ از سواحل شرقی به‏ غرب،دلمشغولی آمریکایی‏ها به سفر/جاده را برجسته‏ کرد(خیلی‏ها فرهنگ آمریکایی را با رجوع به مقولهء فضای فراخ،سرعت،تکنولوژی و سینما توصیف‏ می‏کنند).سینمای وسترن جایگاه ویژه‏ای در ژانر فیلم‏ جاده‏ای یافت و وسترنر را معمولا با سفرهایش شناختیم‏ (مثل دلیجان و جویندگان هر دو اثر جان فورد).در به دل طبیعت وحشی هم صحنه‏ای وجود دارد که‏ مک کندلز کلاه حصیری را از روی زمین برداشته و با حالتی شبیه وسترنرها آن را بر سر می‏گذارد.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/10-Into-the-Wild.jpgسفر در ژانر فیلم جاده‏ای بازتابندهء رویاها،تنش‏ها و دلشوره‏های عصر خود هم هست و به همین دلیل‏ این فیلم شون پن انعکاس حال و هوای دوران پس‏ از یازده سپتامبر هم به شمار می‏رود:از شهر بزرگ و مخوف فرار کن و به طبیعت دل بسپار.این‏جا با مضمون‏ دیر آشنای پشت کردن به تمدن و فرار از دنیای کثافت‏ و مادی روبه‏رو هستیم.مک کندلز در پاسخ پدرش که‏ می‏خواهد اتومبیل نویی برایش بخرد جواب می‏دهد: «اتومبیل نو نمی‏خواهم،هیچ چیز نمی‏خواهم.»در ابتدای‏ سفر سوار بر اتومبیل قدیمی‏اش آگاهانه و با لبخند پا به دشتی می‏گذارد که هشدار جاری شدن سیل در آن‏ داده شده.با شور و شعف از رعد و برق و سیل بزرگی‏ که اتومبیلش را می‏بلعد و مثل اسباب بازی به گوشه‏ای‏ می‏افکند استقبال می‏کند،چرا که از این مظهر تکنولوژی‏ نفرت دارد.(دوربین از پایین،اتومبیل به گل نشسته را نشان می‏دهد که مک کندلز با پای پیاده از آن دور می‏شود).شون پن فصل دور افکندن کارت‏های بانکی و اعتباری و آتش زدن اسکناس‏ها توسط قهرمانش را با تأکید فراوان برگزار می‏کند.این مرد از همهء پدیده‏های‏ شهری بیزار است و وقتی در اواسط فیلم به شهر بازمی‏گردد با بهت به روابط شهری می‏نگرد.نمی‏تواند در صف خیابان گردها،معتادها و خلافکارها قرار بگیرد و وقتی از پشت پنجره به درون کافه‏ای می‏نگرد و خودش را با چهرهء اصلاح شده و جامه‏ای آراسته جای‏ جوانی تصور می‏کند با پوزخند تلخی پشت می‏کند و از آن‏جا دور می‏شود.

این‏جا هم مثل ایزی رایدر-اثر بسیار کلیدی ژانر فیلم جاده‏ای سینمای آمریکا(ساختهء دنیس هاپر در ۱۹۶۹)-با مردی در جست‏وجوی حقیقت روبه‏رو هستیم که آن را در شهر نمی‏یابد.جایی که به جای‏ ارجاع مستقیم به زمینه‏های سیاسی و اجتماعی،خشم‏ مرد مسافر از شرایط حاکم را در بیزاری‏اش از زندگی‏ شهری می‏بینم،او با بی‏رحمی و خونسردی مفرط بلیت‏ یک طرفه‏ای را به مقصدی که نمی‏داند کجاست می‏خرد و راه می‏افتد.به همین دلیل در اکثر فیلم‏های جاده‏ای‏ با مرگ یا خطر مرگ مسافر روبه‏رو هستیم.چرا که فقط خودت هستی و خودت و حتی اگر زوجی هم داشته‏ باشی نمی‏تواند سرنوشت‏ات را تغییر دد.مثل تلما و لوئیز،قاتلین بالفطره یا مدمکس(که زوج مل گیبسون‏ یک سگ است).

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/11-Into-the-Wild.jpgدر به دل طبیعت وحشی مثل اکثر فیلم‏های جاده‏ای‏ ابزار مکانیکی سفر اهمیت دارد.سفر مک کندلز را پس‏ از آن‏که اتومبیلش از بین می‏رود با عناصر مختلف سفر دنبال می‏کنیم:با قطار(که مأمور آن او را به باد کتک‏ می‏گیرد)،با قایق(که او را در دل رود خروشان به وجد می‏آورد)و سرانجام با پای پیاده.او تا نقطه‏ای پیش‏ می‏رود که مظاهر تکنولوژیکی محو می‏شوند.مأوای نهایی‏ او اتوبوس اوراق شده‏ای است که اسکلتی از آن بر جای‏ مانده.نماهای دور فیلم که دشت بی‏انتها و آسمان این‏ اتوبوس را دربرگرفته‏اند توجه ما را مدام از مظاهر تمدن‏ به اهمیت طبیعت برای این مرد جلب می‏کنند.این مرد می‏خواهد در دل طبیعت حل شود(در صحنهء جنگل‏ در پیش زمینه،روی تنهء درختی راه می‏رود و دوربین با تغییر نقطهء فوکوس،یک کرم جنگلی را مثل او در حال‏ عبور از روی ساقه‏ای نشان می‏دهد).

برای شون پن پرشورترین صحنه‏ها نمایش انجام‏ کارهای روزمرهء قهرمانش در دل طبیعت است.مثل‏ کتاب خواندن که در پس زمینهء افق چشم‏نوازی جلب نظر می‏کند یا اصلاح صورت وسط مزرعه یا دوش گرفتن با ابزاری بدوی که دانه‏های درشت آب را در نمای نزدیک‏ با حرکت آهسته می‏بینیم.

نشانه‏های زندگی زمینی

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/12-Into-the-Wild.jpgمکن کندلز در طول سفر با آدم‏های مختلفی‏ آشنا می‏شود که همگی دوست داشتنی هستند و بر تجربه‏هایش می‏افزایند.زوج دانمارکی که مثل او از گم‏ شدن در دل طبیعت لذت می‏برند،زوج پا به سن گذاشتهء هیپی(برایان دیرکر و کاترین کینر)،مردی که در مزرعه‏ به او شغلی می‏دهد(وینس وان)و مرد پیری که حاضر است او را مثل نوه‏اش بپذیرد(هال هالبراک).اما هیچ‏یک‏ از آن‏ها نمی‏توانند او را از ادامهء سفرش بازدارند.مک کندلز برای شون پن یک فیلسوف است و طی نگاه کردن به‏ یک سیب می‏گوید:«من یک اَبَرولگرد هستم و تو یک‏ ابر سیب.تو ابر سب زندگی‏ام هستی.»او در اواخر فیلم‏ که هالبراک را برای تماشای افق به بالای تپه‏ای کشانده‏ می‏گوید:«جایی خوانده‏ام قوی بودن ضرورتا مهم نیست، مهم این است که احساس کنید قوی هستید.»

در این فیلم مثل بسیاری از فیلم‏های جاده‏ای با پدیدهء مردسالاری روبه‏رو هستیم.مرد به مظاهر زندگی مشترک‏ (زن،ازدواج و اشتغال)پشت کرده و کشش‏های غریزی‏ را هم نادیده می‏گیرد(مک کندلز دعوت دختر جوانی را که با گیتار قطعه‏ای اجرا می‏کند،محترمانه نمی‏پذیرد). با این وصف عشق زمینی این مرد جوان را نسبت به‏ کاترین کینر پا به سن گذاشته می‏بینیم.کینر است که‏ طی ملاقات دوم کلاه پشمی قرمز دستبافی را به او هدیه‏ می‏دهد(نقطهء مقابل کلاه فارغ التحصیلی اول فیلم که‏ مک کندلز آن را به هوا پرتاب می‏کند)و او را پس از خواندن قطعه‏ای از تولستوی روانهء آخرین سفرش-سفر مرگ-می‏کند.اولین و آخرین باری که چهرهء مک کندلز را در طول اثر،درمانده می‏بینیم،لحظه‏ای است که به‏ کلاه قرمز،که آن را به عنوان نشانه‏ای برای بازگشت روی‏ تکه چوبی آویزان کرده،می‏نگرد و درمی‏یابد بین او و آن‏ کلاه-آخرین نشانهء زندگی زمینی-رود خروشانی برپا شده که توانایی عبور از آن را ندارد.چنان‏که نمی‏تواند کینر را،که به مرد دیگری تعلق دارد،از آن خود کند.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/13-Into-the-Wild.jpgصحنه‏های نهایی که مک کندلز در آن از فرط گرسنگی به سوی مرگ می‏رود ایجاز بصری قابل توجهی‏ دارد(پنجرهء اتوبوس و نوری که می‏تابد ولی زندگی‏ساز نیست و روح این مرد را به آسمان‏ها فرا می‏خواند). مرگ‏های مختلفی را در سینما تماشا کرده‏ایم:اصابت‏ گلوله،زخم تبر و شمشیر و نیزه،تصادف با اتومبیل، سقوط از بلندی،نوشیدن زهر،اما پن تلاش قابل توجهی‏ برای ترسیم مرگ از فرط گرسنگی قهرمانش انجام داده‏ و چشمان گود رفتهء مک کندلز در چهرهء رنگ پریده‏اش‏ شبیه ارواح شده.پن در این صحنه‏ها او را مثل همهء آدم‏ها،زخم‏پذیر ترسیم کرده و بر واژه‏ای که او می‏نویسد «ترس»تأکید می‏کند.

می‏گویند بدن انسان در مراحل اولیهء گرسنگی مفرط از اندام خود تغذیه می‏کند.سپس ضربه‏های قلب نامنظم‏ می‏شود،موها می‏ریزند،به سختی نفس می‏کشید و هذیان‏ می‏گویید.آن‏هایی که از دل مرگ ناشی از گرسنگی‏ نجات یافته‏اند،می‏گویند در مراحل آخر به نوعی آرامش‏ می‏رسید و از درد خبری نیست.مک کندلز هم با نگاه‏ به آسمان و نوری که از درون پنجرهء اتوبوس اسقاطی‏ بر او می‏تابد،جان می‏دهد.بی‏درد.فیلم با نمای عکس‏ واقعی‏ای که مک کندلز جلوی این اتوبوس از خودش‏ گرفته پایان می‏یابد.به چهرهء خندان او می‏نگریم و در نگاه گرم صمیمانه‏اش مانیفست زندگی او را که جایی آن‏ را بر زبان می‏آورد می‏بینیم:«وقتی چیزی را در زندگی‏ می‏خواهی باید جلو بروی و به آن چنگ بزنی.»

منتقد: حمیدرضا صدر

منبع: مجله هفت » شماره ۴۴

[nextpage title=”نگاهی به فیلم «درون طبیعت وحشی»: دیگر با مظاهر تمدن مسموم نمی شوی”]

نویسنده: نوید غضنفری

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/14-Into-the-Wild.jpgکریستوفر مک کندلس، این اسطوره متاخر و متعلق به هزاره جدیدً جهانً ما که خود را سوپرتًرîمپ (اîبîرولگرد،) نامید: طی دو سال سفرش در دل طبیعت، هراز گاهی هم به خاطر جمع آوری پول برای رسیدن به شمالً وحشی، پیشً مردم و به شهر می آمد. در یکی از همین رجعت ها به «تمدن»، در مزرعه یی واقع در جنوب شرقی داکوتا است که کریس واضح و روشن دلیلً رفتنش به آلاسکا (و نه شهرً آلاسکا،) را پیشً وًین (وینس وان)، آن مزرعه دارً خوشحال و قدری شیرین عقل، سرخوشانه، ضجه می زند:«…فرار از این جامعه مریض، جامعه،» مک کندلس، تنفر و انزجارش از روابطً شهری را چنان اغراق آمیز با ادای واژه جامعه، توی آن جمع، «نمایش» می دهد که دیگر جای شکی برایمان باقی نمی ماند که این سفر او حرکتی است نمادین و خودآگاهانه. این ولگردً افراطی رویاپرداز به خوبی می دانست که حرکتش در جهانً بی اسطوره و منفعل و به شدت پذیرای قهرمانً ابتدای قرن جدید دیده می شود. جهانً آشفته و ناهنجاری که آنقدر درگیرً پدیده های مختصً خود شده که دیگر کهن الگوها و نشانه های اساطیر را به یاد نمی آورد و اگر این وسط کسی پیدا شد و شور و شعفش را دنبال کرد تا به خودشناسی و «حقیقت» برسد: فوراً انگً ساده لوحی و ابلهی می خورد و این رشته سوءتفاهم ها تا جایی است که از مرگ اسطوره به عنوان یک اشتباه سهوی و احمقانه یاد می کنند.

فصل اول: تولد «من»

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/15-Into-the-Wild.jpgبهار ۱۹۹۰ بود که کریس مک کندلس پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه اًموری در رشته تاریخ و انسان شناسی و مطمئن کردن خانواده اش به ادامه تحصیل، یکهو تمام پس اندازش را به بنگاه امور خیریه یی می بخشد، تمام کارت های شناسایی و اعتباری اش را از بین می برد و می سوزاند و با داتسونً قدیمی اش از ویرجینیا رهسپار آریزونا و کالیفرنیا می شود. در این فصل صحنه یی وجود دارد که تصویرً کارت های هویت و شناسایی در حال سوختنً کریس، روی تصاویری از دورنمای شهر و ساختمان های بلندً آن فید می شود. ماجراجویی قهرمان آغاز شده و مسافر اهل زیبایی داستانً ما، به رسمً الگوهای دیرین، جاده را خانه خود می پندارد:«جاده همیشه به سمت غرب میره.» این گونه است که سفرً ادیسه وارً مک کندلس به آلاسکا، برای یافتنً منً حقیقی اش، آغاز می شود:«…نبرد نهایی برای کشتن این منً دروغین با رسیدن به چنین زیارتگاهً معنوی جلوه دیگری یافته…» شان پن، داستان یان کراکوئر را از فصلً رسیدنً مک کندلس به استمپید تریل آلاسکا و یافتن آن اتوبوسً قدیمی و متروکه شروع می کند: زمانی که کریس دارد عبارت های بالارا با چاقو روی قطعه چوبی می نویسد. اما فصل اول فیلم، با عنوان تولدً من، درست از جایی شروع می شود که کریس دارد کارت های شناسایی مورد استفاده اش در جامعه شهری (منً جعلی) را نابود می کند. تا مرگی نباشد، ولادتی نخواهد بود. برای آنکه زندگی جاری شود، به ناچار یک نفر باید بمیرد. و این یک چهره نجات بخش و بن مایه های متداول در تمام افسانه های عهدً قدیم است.

فصل دوم: بلوغ

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/1-Into-the-Wild.jpgجایی از «درون طبیعتً وحشی» مک کندلس برای اولین بار شبی را با آن زوج هیپی وار، رینی و جن (برایان دیرکر و کاترین کینر) می گذراند و برای شان از تورو نقل می کند:«برتر از عشق، از پول، ایمان، شهرت و انصاف، حقیقته، حقیقت رو به من بده.» او در واقع دارد راجع به کسی حرف می زند که به قول جوزف کمبلً اسطوره شناس، «وجد» خود را دنبال کرده است:«چنانچه وجد خود را دنبال کنید، خود را در مسیری انداخته اید که همواره وجود داشته و در انتظار شما بوده است، و آن نوعی از زندگی که باید بگذرانید همان است که می گذرانید. هر کجا که هستید اگر وجد خود را دنبال کنید، از این تازگی و حضور زندگی در درون خویش همواره لذت خواهید برد.»۱

کریس می داند که باید برود به آلاسکا: او پی وجد و شور و شعفً خود به حرکت درآمده تا به سعادت و حقیقت چنگ زند: حسی که کاملاً شخصی و شهودی است و هر کس باید یاد بگیرد که عمق خود را درک کند. همچنان که ادی وًدًر (آهنگساز، ترانه سرا و خواننده) در یکی از قطعه هایی که برای این فیلم ساخته- با عنوان «Rise»- آورده:«چنین است راهً جهان، تو هرگز تشخیصش نمی دهی/ به جز جایی که تمام ایمانت را بگذاری، و می بینی که چگونه رشد خواهد کرد/…چنین است گذرگاه زمان، خیلی سریع است برای تا کردنش/…بزرگ شو، راهم را آهن ربا وار پیدا می کنم…»

فصل سوم: مردانگی

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/16-Into-the-Wild.jpgدر داستان های کهنً فرهنگً امریکایی، ماجراجویی قهرمان، تقابلی کاملاً مردانه است که تاثیر انکار ناپذیری بر قسمت قابل اشاره یی از ادبیات و سینمای این دیار گذاشته. به عنوان مثال در سینمای وسترن، وسترنر و قهرمانً ماجرا مردی است که برای رسیدن به هدفً آرمانی اش، دائم صحراهای فراخ را در می نوردد و زن در این میان عنصری است که بیشتر نقشی تسکین دهنده دارد و در بیشتر مواقع زخم های ناشی از سفرهای پرخطرً قهرمان مرد را التیام می بخشد. حالادر «درون طبیعت وحشی» هم با درامی مردانه طرفیم که زن نقشی کلیدی در آن ایفا می کند. به همین دلیل شان پن، کرین (جنا مالون)، خواهر کریس را راوی اصلی داستان قرار داده و بار اصلی بازگو کردنً زخم های پیشینً کریس را روی دوش او گذاشته است. کرین، همانند زن های شکیبا و مقاومً داستان های وسترن، همواره به بازگشتً قهرمان به خانه امیدوار است. اما زن تسلی دهنده برای کریس، جن، همسر رینی (آن زوجً هیپی آواره) است که اتفاقاً رنج ناپدید شدن پسر نوجوانش را در دل دارد و می تواند این حس مادرانه را به کریس منتقل کند. جالب است که رگه های کم رنگی از عشق زمینی و کشش کریس نسبت به جنس مونث را طی فیلم، فقط نسبت به جن حس می کنیم. از طرف دیگر اگر مطابق سنت های دیرین بپذیریم پیش نیازً خصلت های قهرمانانه وفاداری، کفٌ نفس و شجاعت است: کریس به رغم پشت کردن به تمام مظاهر زندگی مشترک و متعهدانه، برای این کردارهای قهرمانانه ارزش قائل است. او به حرمتً خانواده برای آن زوجً هیپی وفادار است، مقابلً دعوت آن دخترً جوان گیتاریست در کمپ کولی ها صیانت نفس نشان می دهد، ضمن آنکه همه خطرهای ادامه سفرش به آلاسکا را با آغوش باز می پذیرد. در فیلم فصلی وجود دارد که کریس ریسک قایقرانی در رودخانه یی خروشان را به دور از چشمً مسوولان یونیفورم پوش می پذیرد:«اگر بپذیریم زندگی انسان با دلایلی قانونمند شده، احتمال زندگی کردن از کف می رود.»

فصل چهارم: خانواده

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/18-Into-the-Wild.jpgتراژدی واقعی برای قهرمان و ماجراجوی لجباز و نااهلً داستان زمانی رقم می خورد که بعد از دنبال کردنً شور و شعفً خود و آزمودنً تجربه هولناک تنهایی مطلق آن هم در دل طبیعت وحشی و پشت کردن به همه جلوه های تمدنً شهری، خانواده، دوستان و به طور کلی زندگی متعهدانه: به این نتیجه تسلی بخش (با خواندن متنی از تولستوی) می رسد:«…و بعد بالاتر از همه اینها دنبال یک جفت برای خودت می گردی و شاید بچه، و چه میلی برتر از این در قلب یک مرد وجود دارد؟» مک کندلس از شهر می گریزد و خانواده نسبی و نابسامانش را ترک می کند تا به اصل و ریشه اش در دلً طبیعتً بکر و کهن بازگردد و خانواده اش را در میان عناصرً اسطوره شناختی جست و جو کند. برای او زمین – الهه باروری- حکم مادر را می یابد و همانند بودا، کنار آن اتوبوسً کهنه و قراضه کاشته شده در دل طبیعت، انگار که به درخت بیداری یا همان اشراق می رسد. باز به نقل از جوزف کمبلً بزرگ (که هر چه داریم از اوست،):«در حماسه ها هنگامی که قهرمان به دنیا می آید، غالباً پدرش مرده، یا در جایی دیگر است، و قهرمان باید به جست و جوی او برآید.» صحنه یی در فیلم وجود دارد که مک کندلس را به شکل صلیب روی آب روان رودخانه نشان می دهد و لحظه مرگش، به لطف جلوه های بصری افسون کننده پن، تداعی کننده لحظه وصال و دیدار است.

فصل نهایی: یافتن معرفت

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/17-Into-the-Wild.jpgنمایشی که کریستوفر مک کندلس، این ابرولگردً عصرً ما، برای ثبت شدن در میتولوژی هزاره جدید ترتیب داد البته می تواند در حد و اندازه حرکتی ابلهانه یا یک لجبازی کودکانه تاویل و تفسیر شود: دیدگاهی که اتفاقاً نه کراکوئر در کتابش و نه شان پن در فیلمی که از روی آن ساخته، نادیده اش نگرفته اند. همچنان که پن در همان عنوان بندی ابتدایی با تمهیدی ظریف و زیرکانه به این نکته اشاره یی دارد: دست نوشته های کریس با آن دست خط ساده روی تصاویر عنوان بندی، یکهو به عنوانً بی ترحم فیلم -«درون طبیعت وحشی»- می رسد و کم کم فونت ها رنگ و بوی جدی به خود می گیرند. اما تاکید و موضع گیری شان پن در تصاویرً پایانی آنقدر افشاگرانه است که دیگر جای هیچ گونه شک و شبهه یی باقی نمی گذارد. سفرً معنوی و درونی ابرولگرد به انتهایش رسیده و حکمت آن چیزی جز خودشناسی نیست که این طور در دیالوگ های گرانقدرً پایانی کریس مک کندلس (رو به والدینش؟) تجلی می یابد:«اگر لبخند می زدم و می دویدم توی بغل تون، چی؟ می تونستید بعدش اون چیزی رو ببینید که من الان دارم می بینم؟،»

پی نوشت:

۱- نقل از کتاب «قدرت اسطوره» جوزف کمبل (گفت وگو با بیل مویرز)، ترجمه عباس مخبر،

نویسنده: نوید غضنفری

منبع: روزنامه اعتماد، شماره ۱۶۸۰ به تاریخ ۳۰/۲/۸۷

[nextpage title=”نقد فیلم به دل طبیعت وحشی: ببین چه قدر تنهاست!”]

نویسنده: حامد مقدم

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/2-Into-the-Wild.jpgقرار است درباره فیلمی صحبت کنیم که کارگردانش یک عملگرای تمام عیار است. شخصی که بار ها و بار ها دیدگاه ها و اعتراضات سیاسی و اجتماعی اش را فریاد زده و حتی به خود اجازه داده آستین هایش را بالا بزند و دررفع و یا بازتاب موثر خیلی از مشکلات اجتماعی شخصاً وارد عمل شود. هنوز یادمان نرفته است که اعضای اکادمی اسکار در همان سالی که او نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد برای فیلم «رودخانه مرموز» ساخته کلینت ایستوود بود، نگران بودند که نکند شان پن در نطق بعد دریافت جایزه اش سیاست های دولت امریکا را مورد انتقاد شدید خود قرار دهد. او یک یاغی رام نشدنی است و کارنامه اجتماعی اش وی را یک سر و گردن بالاتر از دیگر دوستان و همکاران هم فکرش چون سوزان سارندن و تیم رابینز قرار می دهد. این ها را گفتیم که به خود یاد آوری کرده باشیم که هیچ عجیب نیست که او حدود ده سال برای به فیلم در آوردن کتاب جان کراکائر منتظر بنشیند و هنگامی هم که فرصت ساخت آن را بدست آورد چنین اثر دلنشین و هنرمندانه ای را به مخاطبانش تقدیم کند. اثری که در گوشه گوشه آن می توان به حضور اندیشه ای آگاه و البته متفاوت پی برد.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/3-Into-the-Wild.jpgاز آغاز شروع کنیم و ببینیم ماجرا از کجا و چگونه آغاز می شود و چطور به سر قهرمان داستان می زند که از همه چیز دست بشوید و بزند به دل جاده ها. در همان فصل آغازین جشن فارغ التحصیلی کریستوفر مک کندلس(امیل هرش)، دوربین با چرخش بین جمع حاضرین در مراسم، با یک سری نمای مشخص، پدر و مادر و خواهر کریس را به تماشاگر نشان می دهد. اما هنوز هیچ کدام از آن ها به ما معرفی نشده اند. کمی فرصت لازم است تا کریس پس از خوانده شدن نامش به شکلی وحشی با جهشی بلند به بالای سن بپرد و گواهی نامه فارغ التحصیلی اش را دریافت کند. در اینجا یک نمای مهم و البته معرف داریم که کارگردان در آن به صورتی موجز، سه تن از خانواده مک کندلس را به تماشاگر معرفی می کند. در این نما که شاید کمتر از یک ثانیه به طول می انجامد از راست به چپ با پدری خشک و خونسرد، مادری نگران و خواهری خونگرم و خوش روی آشنا می شویم. جالب اینکه کارگردان دوباره و با فاصله ای چند ثانیه ای با تاکید بر چهره هنوز عبوس پدر، حتی پس از فارغ التحصیلی فرزندش، تماشاگر را به شناختی بیشتر از این خانواده می رساند. پس از این نمای های معرف است که کریس شروع به توصیف پدر و مادر خود می کند و تماشاگر پی می برد که در قضاوت خود دچار اشتباه نشده است. البته استفاده هوشمندانه کارگردان از تصاویر به همین مورد ختم نمی شود. در سکانس مربوط به رستوران که قرار است شروعی باشد برای طغیان کریس و زدنش به دل جاده باز با استفاده مناسب از نماهای نزدیک روبروییم که با ریتمی مناسب در تشدید عصبیت در حال اوج گیری بر سر میز غذا به کار می آید. به این ها اضافه کنید پیش زمینه های دراماتیکی چون رانندگی خواهر کریس (جنا مالون)، که با عکس العمل معترضانه پدرش برسر میز روبرو می شود و یا هجوم پر سرو صدای جوانان به درون رستوران که این بار با اعتراض پدر به مهماندار کارکردی شخصیت پردازانه هم می گیرد. هرکدام از این موارد را می توان عاملی موثر در هر چه متشنج تر کردن فضای حاکم بر محیط دانست. در نتیجه عصبانیت و از کوره در رفتن کریس پس از شنیدن پیشنهاد هدیه از جانب والدین اش دیگر غیر عادی جلوه نمی کند. چرا که کارگردان به خوبی تماشاگرش را از لحاظ روانی برای روبرویی با چنین موضوعی آماده کرده است.

تنهایی در دل جاده ها

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/20-Into-the-Wild.jpgفیلم روایت گر سفر یک جوان بیست دو ساله است. اما نه یک سفر معمولی بلکه سفری برای دور شدن و خالی شدن از تمامی مظاهر جامعه انسانی و رفتن و رفتن تا رسیدن به دل طبیعت وحشی. پس با یک فیلم جاده ای طرفیم و سیر و سلوک قهرمان ماجرا در دل ارتباطش با اطرافیانی اتفاق خواهد افتاد که به گونه ای تصادفی اوقاتی هرچند اندک را با او سپری خواهند کرد. و هریک به نوبه خود در پیشبرد درام فیلم موثرخواهند بود. اما در ابتدا لازم است قهرمان داستان از تمامی دلبستگی ها رهایی یابد. از هر چیزی که ممکن است یادآور دنیایی باشد که او در حال فرار از آن است. پس بی راه نیست که ما در همان ابتدای تصمیم به سفر ببینیم که قهرمان داستان، عکس رنگ و رو رفته پدر و مادرش را به سطل زباله بیاندازد و یا گواهینامه، کارت های اعتباری و دانشجویی اش را قطعه قطعه کند. چرا که قهرمان داستان قصد فرار از گذشته را دارد حتی اگر آن، عکسی باشد از یکی از شمایل های دهه شصت میلادی یعنی کلینت ایستوود در نقش کابویی بی نام چسبیده بر قفسه اتاقش.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/5-Into-the-Wild.jpgکریس معتقد است که فرار با ذهن ما پیوند خورده است. پس ماشینش را برمی دارد و می زند به دل جاده ها. جالب اینجاست که طبیعت آن هنگام که پی می برد قهرمان داستان قصد پشت پا زدن به تمامی دلبستگی ها را دارد خود هم وارد عمل می شود و آخرین آن ها را هم از او می ستاند. اتوموبیلش را. هنوز فراموش نکرده ایم که یکی از محرک های ترک خانه توسط کریس پیشنهاد والدینش برای خلاص شدن از اتوموبیل قراضه اش، داتسون، بود. اما او از یاد برده بود که برای آغاز کردن چنین سفری حتی باید از داتسون هم دست بشوید. پس طبیعت با آن سیل سهمگین و ناگهانی در دل شب این را به او می فهماند و در اینجاست که کریس پلاک نمره ویرجینیای ماشینش را که شاید آخرین دلبستگی او به شهر و خانواده اش است به سطل زباله می اندازد. این تلنگر طبیعت آنقدر موثر می افتد که حتی پول هایش را هم آتش می زند. پس کوله بارش را سفت می کند و پای پیاده سفر خود را آغاز می کند.حالا او آزاد و رها است و سرنوشت خود را باید در جاده ها و در ارتباط با آن هایی جستجو کند که خواسته یا ناخواسته جلوی راهش قرار می گیرند.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/11-Into-the-Wild.jpgتنهایی، تنهایی یکی از مایه های آشکار این اثر است. تنهایی را در طول سفر کریس به خوبی می توان حس کرد. تنهایی او را و تنهایی افرادی که در مسیر با او هم سفر می شوند. اصلاً یکی از موهبت های سفر های اینچنینی بریدن از جمع و غرقه شدن در تنهایی است. اما نکته ای دراین رابطه وجود دارد. اینکه به این تنهایی چگونه باید نگریست. بر ما آشکار است که تنهایی کریس خودخواسته است. تنهایی او ممکن است به همان اندازه ای که از روح آزاده او ناشی شده از سرکشی هایش باشد و البته بخاطر سبکسری ها و بی توجهی های خانواده اش. پس خیلی قبولش راحت است که در گوشه ای دنج در میان جنگل بنشیند و سرخوشانه با سیبی که در حال خوردنش است صحبت کند. و یا تماشاگر همراه با موسیقی اتمسفریک حاکم بر صحنه و حرکات سیال دوربین در هنگام پرسه زنی کریس در میان جنگل، به خود حق دهد که از زاویه دید مشترکِ او و یک غزال تنها و رها، که به پرواز هواپیمایی در آسمان منتهی می شود معانی استعاری در باب مفهوم آزادی و تنهایی استخراج کند.

بیاییم دوباره به آغاز برگردیم و بخاطر آوریم مواجهه اش با اتوبوس جادویی را در دل طبیعت وحشی، و مرور کنیم آنچه را که با کارد بر تخته ای حکاکی می کرد:« او دو سال پیش به این دنیا پا گذاشت…بدون تلفن،بدون استخر،بدون حیوان خانگی،بدون سیگار… در نهایت آزادی… یک افراطی کامل، مسافری زیبایی شناس، که خانه اش جاده بود» و همانطور که خود می گوید هدفی نداشت جز پیروزی نهایی بر من دروغین و سرانجام رسیدن به یک انقلاب معنوی.

اما تنهایی را نه در کریس که در میان دوستانش هم می توان یافت. دوستان او نیز گرفتار تنهایی خویش اند. فقط ممکن است شدت و ضعف آن با هم فرق داشته باشد آنچه اهمیت دارد درگیر بودن شان با این مفهوم است.برای نمونه زوجی که کریس در طول سفرش دوبار به آن ها بر می خورد و هر دو بار تصادفی. می دانیم که خانه به دوشی خود خواسته آن زوج هم پاسخی است به تمناهای درونی شان و تلاش برای فراموش کردن آنچه که یادآوری اش جز فرسایش روحی برای شان ثمری نخواهد داشت. شاید مرور کلمات نوشته شده بر ون کابین داری که سوارش هستند آیینه تمام نمایی از درونیات شان باشد: عشق، آزادی و صلح.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/21-Into-the-Wild.jpgاحساس درد تنهایی از میان چشم های خیس تریسی(کریستین استوارت) و ران فرانز(هال هالبروک) هم کار سختی نیست. دو موجودی که خسته و درمانده یکی در آغازین و دیگری در واپسین منزل گاه های زندگی خویش عشق را جستجو می کنند. عشقی را که تا به آن لحظه یا تجربه نکرده اند و یا آنکه در هاله ای تار از تنهایی گم کرده اند. شاید توصیه های کریس به هر کدام شان و اثر اخلاقی گفته هایش بر آن ها در نهایت بتواند زندگی شان را تغییر دهد و مطمئناً هم چنین خواهد بود. چرا که هنوز بخاطر داریم آن پیرمرد مو سفید کرده را شاداب و مطمئن در دل صحرا. آیا می توان از تنهایی گفت و راوی داستان یعنی کرین را فراموش کرد؟ خواهر مهربان و پریشان خاطری که روشنگری هایش در طول اثر صمیمانه مخاطب را برای هرچه نزدیک تر شدن به قهرمان داستان یاری می کند. و درلابه لای همین روایت ها است که کارگردان با میزانسن هایی متناسب، تنهایی راوی را برای تماشاگران هرچه ملموس تر می کند. نما های مشخصی در فیلم هست که آشکارا به منزوی بودن کرین اشاره دارند. برای نمونه در صحنه ای از فیلم پدر و مادرش در حال بررسی نامه های برگشت خورده ای هستند که برای کریس ارسال کرده اند و کمی آن طرف تر در عمق صحنه کرین افسرده و اندوهگین با گردنی کج کرده مظلومانه به پایین می نگرد. یا در فصل دیگری کرین نوجوان با چشمانی گریان نزاع میان پدر و مادر خود را نظاره می کند و کارگردان با زمان بندی و قطع های مناسب و با استفاده از تصاویری دانه درشت به خوبی آشفته حالی او را به نمایش می گذارد و در اینجاست که تماشاگر به خود می گوید: ببین چه قدر تنهاست!

…و آلاسکا طبیعتی رویایی

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/8-Into-the-Wild.jpgبی گمان تماشای این فیلم برای علاقمندان طبیعت تجربه ای مفرح است. و برای شان فرصت غرق شدن در محیطی است که تنفس و زندگی کردن در آن هرچند برای مدتی کوتاه لذتی دست نیافتنی است. حضور در طبیعت بکری که اراده ای به مانند آنچه کریس مک کندلس از آن برخوردار بوده را می طلبد. البته خوبی کار کارگردان فیلم دراین است که در بازنمایی محیط آلاسکا فقط به تصاویری کارت پستالی اکتفا نمی کند. بلکه به دوربین اجازه می دهد همراه با شخصیت اصلی فیلم این بودنِ در طبیعتِ وحشی را تجربه کند. البته این موضوع درباره فیلم هایی که داستان آن ها در آلاسکا اتفاق می افتد کمی عجیب است. چرا که بسیاری از آن ها علارغم وقوع اتفاقات داستان شان در آنجا، فیلم خود را در جغرافیای دیگری فیلمبرداری کرده اند که از مشهور ترین شان می توان به «بی خوابی» کریستوفر نولان و «سی روز شب» دیوید اسلید اشاره کرد که اولی در کانادا و دومی در نیوزیلند فیلمبرداری شده اند. اما شان پن بخش زیادی از فیلم خود را در آلاسکا فیلمبرداری کرده است و در نتیجه تماشاگران از لذت بصری محیط آن بی نصیب نمانده اند.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/22-Into-the-Wild.jpgاز این ها که بگذریم می رسیم به تقابل میان انسان و طبیعت. که یکی از زیبا ترین لحظات چنین آثاری است. در این فیلم بارها این لحظات رویارویی را به تماشا می نشینیم. آیا چشمان نمناک کریس در همان آغازین صحنه های فیلم به هنگام روبرو شدن با گله گوزن ها را یادتان هست؟ لحظاتی درخشان از دل سپردن به طبیعت بکر شمالی در دل جنگل های سوزنی برگ تایگا، این سرزمین درختان همیشه سبز. و چه خوب که تقلای انسان برای بقا هم در این اثر به خوبی به نمایش در می آید. تلاش برای کسب روزی از این طبیعت بخشنده.

البته آنچه شان پن از طبیعت به تماشاگرش نشان می دهد همه زیبایی و مهربانی نیست. بلکه ناتوانی انسان در مقابله با آن را در چند جا به خوبی حس می کنیم. یکی از آن ها درماندگی کریس در دودی کردن گوزن موسِ بزرگی است که شکار کرده است و به صورتی کنایه وار حریص بودن نوع بشر را نشانه رفته است. یا روبروشدن اش با رودخانه ی خروشان آن هنگام که عزم برگشتن می کند و ناتوانی اش از درافتادن با آب های متلاطم، این قدرتمند ترین نیروی طبیعت. که آشکارا قرینه ای است برای ماجراجویی های سرخوشانه اش در آب های خروشان در میانه های فیلم و یادآوری اینکه مادر پیر طبیعت همیشه مهربان نیست.

این مطلب یکبار در شماره بهمن۸۷ ماهنامه فرهنگ و سینما چاپ شده است.

نویسنده: حامد مقدم

منبع: نان و عشق و سینما

 

[nextpage title=”درباره فیلم و کتاب «به دل طبیعت وحشی»: دیوانه یا عاشق؟”]

نویسنده: هامون حسینی

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/23-Into-the-Wild.jpgداستان مک اندلس برای اولین بار به صورت مقاله ای در یک مجله، که توسط کراکر در ژانویه ۱۹۹۳ نوشته شده بود،توجه ها را به سوی خود جلب کرد.نویسنده برای تبدیل مقاله اش به کتاب مانند ضد قهرمان کتاب به دل جاده زد.از لحاظ فنی،تاثیرگذارترین موضوع در مورد این است که چگونه کراکر توانسته است با استفاده از نشانه های کمرنگ باقیمانده،گام به گام مسیر پیش بینی ناپذیر مک اندلس را در حالی که سراسر غرب را به صورت پیچ در پیچ با اتومبیلی کهنه یا قطارهای باربری یا مسافر سر راهی طی کرده است دنبال کند، قبل از اینکه مسیرش را به سمت شمال(الاسکا)پیش بگیرد.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/7-Into-the-Wild.jpgطی ماه هایی که کراکر در سال های ۹۳ و۹۴ مسیر حرکت مک اندلس را دنبال می کرد،نقشی حاشیه ای به من داده شده بود.۲۰ سال پیش در۱۹۷۳-همانطور که کراکر بعدها در کتابش می نویسد:”تازه از کار با ماشین شلغم کاری در شهر اورگون دست کشیده بودم”-کراکر به کالج همپشایر در غرب ماساچوست –جایی که من ادبیات و کوه پیمایی تدریس می کردم –پیوست.او تنها دانشجوی همپشایر بود که به سرعت از یک دستیار زودباور به دوستی صمیمی و همپای همیشگی کوهنوردی من بدل شد.در سال ۱۹۸۳،جان بعد از سال ها تلاش برای حفظ عادت کوهنوردی خود تصمیم گرفت برای مدتی نویسندگی را امتحان کند.

ده سال بعد،هنگامی که او شامه اش را برای یافتن بوی کریس تیز کرده بود،گهگاهی در مسیرش با من تماس می گرفت.یک بار در حالی که می خندید از تلفنی عمومی در اریزونا با من تماس گرفت و گفت:”دیو،داتسون را پیدا کردم.”(سه سال قبل،مک اندلس ماشین درب و داغانش را که در دوران دبیرستان خریده بود در مسیل بیابانی متروک به نام دتریتال واش رها کرده بود.) چند هفته بعد جان دوباره تماس گرفت:”پیرمرد ۸۱ ساله ای که می خواست کریس را به فرزندی قبول کند پیدا کردم.کریس به او گفته بود که تمام زندگیش را تغییر دهد و به جاده بزند و خدای من،پیرمرد همان کار را کرد.”

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/24-Into-the-Wild.jpgبرای کراکر، همیشه سخت ترین بخش نویسنگی نوشتن اولین پاراگراف روی کاغذ بود.تا سال ۱۹۹۳،او استراتژی پرهیزش را تکمیل کرد که طی ان باید خود را متقاعد می کرد تا از کی بورد کامپیوترش فاصله بگیرد و تحقیقات بیشتری درباره ی موضوع انجام دهد. هر چه قدر که او روح مک اندلس را تعقیب می کرد،روشش بیشتر به نتیجه نزدیک می شد و با اینکه برای پیشبرد کتابش عجله داشت کریس را بهتر می شناخت.هر کشف کوچک در بیابان موجاوه یا گندم زارهای داکوتای جنوبی سبب شکل گیری شخصیتی شد که با پیش رفتن در صفحات کتاب اشکارا شکوفا می شود.

سوال اصلی در مورد کتاب وفیلم این است که چه چیزی باعث شد که مک اندلس تا این حد در تصمیم خود جدی باشد؟و چه چیزی باعث تقویت ارمانگرایی بیش از حد در وجود او و گریز دیوانه وارش از اجتماع و مرگش در انزوا در سرزمینی وحشی شد؟

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/9-Into-the-Wild.jpgپیشرفت غیر منتظره برای کراکر در مسیر درک قهرمان داستانش زمانی رخ داد که اعتماد کرین(خواهر کریس)را جلب کرد.او که مسئولیت زندگی خود را در انزوایی خودخواسته و دور از خانواده به عهده گرفته،روشی شخصی و بی صدا را برای شورش خود برگزید.اگرچه او مداوم با پدر و مادرش در تماس است اما از لحاظ روحی فاصله ی زیادی با انها دارد.یکبار او با من تماس گرفت و گفت:”من هم از انها دور شدم.من هم انها را ترک کردم.فقط فیلمی در مورد ان ساخته نشده است.”

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/25-Into-the-Wild.jpgطی ماه هایی که کراکر سرگرم تحقیقات خود بود،کرین به اسکلتی در کمد برادرش اشاره کرد که می توانست جدایی کریس را از والدینش به راحتی توضیح دهد.در سال ۱۹۸۶،کریس بعد از اتمام دبیرستان و ۴ سال قبل از ترک خانواده ی خود برای همیشه انانداله(ویرجینیا) را به قصد پرسه زنی در امریکا ترک کرد.او بعد از مدتی به ال سگوندو در کالیفرنیا-جایی که شش سال اول زندگی اش را در انجا گذرانده بود-رسید.کریس از قبل می دانست که پدرش-که مهندس هوافضا بود-یکبار ازدواج کرده واز حاصل ان ازدواج،شش بچه داشت.اما در ال سگوندو به حقیقتی تلخ از طریق اشنایان نزدیک پی برد و ان حقیقت این بود که والت(پدرش) حتی زمانی که کریس بدنیا امد از همسر اولش طلاق نگرفته بود.او پنهانی به رابطه با او ادامه می داد و۲ سال بعد از به دنیا امدن کریس پسر دیگری هم از رابطه با همسر اولش بدنیا امد.

از دید کراکر،کریس با حالتی براشفته از سفر برگشت و بعد از سال ها کلنجاررفتن با فریبی که خورده بود،در نهایت برای فرار شتابزده ی خود انگیزه پیدا کرد و درست اینجاست که زنجیری محکم کراکر را به مک اندلس متصل کرد.جان-به عنوان کسی که از مدت ها قبل می شناختم-رابطه ی بدی با پدرش داشت.همانطور که او در لابه لای کتاب می نویسد:

فیلم شان پن،صمیمانه نگرش کراکر را در مورد جراحت روحی کریس به نمایش می گذارد و تصاویر ناراحت کننده ای از تربیت و رشد او ارائه می دهد.در صحنه ای ازاردهنده از فیلم،والت(ویلیام هرت) بر سر بیلی(مادر کریس) فریاد می زند و تهدیدش می کند که او را خواهد زد.در همین حال کرین خردسال که پشت در،هراسان و بی حرکت پنهان شده به مشاجره بین پدر و مادرش نگاه می کند.در کل،والت مک اندلس که نقشش را هرت بازی می کند،شخصیتی کم وبیش همدلی برانگیز نیست.تا اینکه در پایان فیلم غم وتاسف پدر به خاطر از دست دادن پسرش باعث رهایی او از اشتباهاتش می شود.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/10-Into-the-Wild.jpgمن از والت در مورد تصویر منصفانه ای که فیلم از خانواده اش ارائه می دهد پرسیدم و او پاسخ داد:”تا زمانی که نسخه ی نهایی فیلم را ندیدم،نظری نمی دهم.”طبق گفته ی پن،نسخه ی طولانی تری که چند ماه قبل او به والت و بیلی نشان داده بود در مقایسه با نسخه ی کوتاه تر وتقریبا پایانی که من دیده بودم، نگاه ملایم تری نسبت به خانواده ی مک اندلس داشت.ایا والت فکر می کرد که کتاب کراکر دیدگاه صادقانه ای نسبت به خانواده ی او داشت؟والت بی درنگ پاسخ داد:قطعا.”و با این قضاوت جالب توجه،مشخص می شود که کراکر چه قدر با ملایمت، خیانت والت به همسر وفرزندش را به رشته ی تحریر در اورده است.پن گهگاهی در زمان تولید فیلم با کرین ملاقات می کرد و او را به شرکت در جلسه های چهار نفره در سن فرنسیسکو –که خودش جلسه ی فشرده می نامد-دعوت می کرد.در این جلسات کارگردان،کرین،شارون اولدز و جینا مالون بازیگر-که نقش کرین را بازی می کند-فکرشان را روی هم می گذاشتند و متن صداهای روی تصویری که در ذهن کرین می گذشت وبار توضیحی فیلم را تا حد زیادی به دوش می کشید،تولید می کردند.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/11-Into-the-Wild.jpgصداهای روی تصویر فیلم در واقع تصویری از خانواده ی اشفته ای – که باعث اندوه درونی کریس بود-را نشان می داد.در صحنه ای مهم از فیلم،کرین به بیننده این اگاهی را می دهد که خیانت پدرش،جایگاه او وکریس را در حد “بچه حرامزاده” تنزل داده است و این دیدگاه کرین است نه کراکر.

چند روز قبل از پخش فیلم،کرین همچنان روی عقیده اش پابرجابود.در حالی که پشت تلفن با او صحبت می کردم به اهمیت راز ازار دهنده ی والت در داستان اشاره کردم و کرین با صدایی خشک وبی روح پاسخ داد:این فقط یکی از رازهای او بود.”ان چه برای کرین بیشترین اهمیت را داشت این بود که فیلم پن حقیقت را در مورد برادرش بگوید.او می گوید:”مردم همیشه فکر می کنند که کریس دیوانه بود.اما او دیوانه نبود.بلکه ادم شگفت اوری بود که روحی پاک داشت.”برای کرین بسیار مهم است که تماشاگرانی که فیلم را می بینند درک کنند که کریس دلایل قابل قبولی برای دل کندن از پدر ومادرش داشت.

منبع:مجله نشنال جئوگرافی

*این مطلب در شماره ۲۰۱ (بهمن ماه ۸۷) ماهنامه فرهنگ و سینما به چاپ رسیده است.

نویسنده: هامون حسینی

منبع: سی نت مگ

 

[nextpage title=”نگاهی به فیلم به دل طبیعت وحشی: رویای یک لیبرال لیموزین سوار”]

نویسنده: مهدی فاتحی

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/26-Into-the-Wild.jpgشون پن را بیشتر به عنوان یک بازیگر می شناسیم ولی او تا به حال سه فیلم را کارگردانی کرده که آخرین کارش به دل طبیعت وحشی Into the Wild است که در سال ۲۰۰۷ بر اساس کتابی از یان کراکائر ساخته است.داستان زندگی کریستف مک کندلز ی که دنیای مدرن و شهری را به شیوه رویازدگان دههء شصت رها می کند و به دل طبیعت می زند.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/12-Into-the-Wild.jpgداستان فیلم از دو کلیشهء همیشگی و رایج سینمای آمریکا بهره می برد:جاده،ملالت باری دنیای امروز.جاده و سفر که عنصر اصلی بسیاری از فیلم های آمریکایی است و قهرمانی که در مسیر مبهمی حرکت می کند و حوادث جورواجوری نصیبش می شود تا به کشفی از خود یا جامعه برسد.این اتفاقی است که برای کریستفِ فیلم شون پن هم می افتاد؛ مثل یک قهرمان در دل طبیعت طاقت می آورد و بقیهء آدم های اطرافش را با نگاهی تحقیر آمیز می بیند و در نهایت نیز با اراده می میرد.اما ملالت باری زندگی رفاه زده آمریکایی هم که دیگر در تمام فیلم های ده سال اخیر آمریکایی از نوع A تا نوع C دیده می شود و تمام این آدم های لیموزین سوار فراموش کرده اند که اگر آدم های شان توان و اختیار این انتخاب ها را دارند فقط فقط به خاطر همین رفاه و زندگی امروزی است وگرنه در آپارتمان و لا به لای آرزوهای بر باد رفته شان ذره ذره آب می شدند(مثل بیشتر شهروندان رفاه نزده جهان سوم) شون پن که در زمرهء ثروتمندترین بازیگران آمریکایی است نهایت ماجراجویی اش این است که به کشورهای عقب مانده ای چون افغانستان و عراق بیاید تا خودش را یک لیبرال و آزادی خواه نشان دهد و در عوض سوار بر لیموزینش با تئوری های رویا کونه اش دربارهء این کشورها در روزنامه های آمریکایی پز روشنفکری بدهد.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/27-Into-the-Wild.jpgدر این فیلم نیز مثل نوع نگرش شون پن به بیرون از لیموزین،با یک حقیقت تقلیل یافته از زندگی مک کندلز مواجه هستیم حقیقتی دروغین که وقتی انسانی تمام پول کارت های اعتباریش را می سوزاند دایم با انسان های خیری برخورد می کند که می خواهند به همنوع جسورشان کمک کنند.هیچکدام از این آدم ها سرش کلاه که نمی گذارد هیج توشه ای هم به او می دهد و بعد با التماس از کریستف می خواهند که بیشتر پیش آن ها بماند.اگر این دنیای شهری مدرن انسان های فرشته صفتی مثل جهان فیلم شون پن به وجود آورده اند که دیگر فرار به طبیعت وحشی چه معنی دارد؟دیگر نکوهش و تحقیر آن ها به چه دلیل است؟

در کنار این دروغ بزرگ دربارهء آدم ها و زندگی شهری شون پن طبیعت را نیز از پشت شیشهء لیموزینش می بیند شون پن طبیعتی را می شناسند که کنار ویلای محافظت شده و آراسته شان است. او نه تنها دربارهء آدم ها و جامعه بلکه از طبیعت وحشی هم چیزی نمی داند.طبیعتی که در آن همیشه پرندگان دسته جمعی زیبا به پرواز در نمی آیند،طبیعتی که حشراتش به زیبایی روی گل ها نمی نشینند باد و باران همیشه بر وفق مراد آدم ها نمی وزد!هر کدام از این عناصر طبیعت در هر لحظه می تواند تمام این زیبایی نظم ظاهری را جلوی چشم انسان درهم و انتقامجو جلوه دهد.جایی که حتی نیش پشه ای می تواند انسان را برای همیشه روی تخت گرم و نرم اتاق خوابش در آپارتمان نگه دارد.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/13-Into-the-Wild.jpgنگاه سطحی و رمانتیک شون پن من را به یاد داریوش مهرجویی خودمان می اندازد که هر اتفاق و مسئله ای را با نگاهی تقلیل یافته بدون خدشه و کاملا” آگاهانه می نگرند و مانند خدایی که از همه چیز آگاه است و هر اتفاقی را می توانند پیش بینی کنند به این زمین و آسمان وحشی نگاه می کنند و با دوربین ار و تمیزشان بیننده شان را گول می زنند.

شون پن اما در مقام کارگردانی سعی می کند این خط سیر کلیشه ای فیلم جاده ای را بشکند و با انتخاب راوی بیرون از ماجرا(خواهر کریستف)و با جابه جایی زمان(تدوین مشخص بخش های متفاوت زندگی کریستف از زمان دانشگاه تا آلاسکا) می خواهد توجه بیننده اش را جلب کند بیننده ای که پایان ماجرا را هم می داند.در کل فیلم جدا از فیلمنامه و محتوی ساده انگارانه اش موسیقی متن خوبی دارد جه انتخاب موسیقی و چه زمان پخش آن روی فیلم، اما بازیگر اول فیلم با آن اداهای سوپر استاری اش ضربه بزرگی به فیلم زده و مطمئنا” خود شون پن اگر در فیلمش می توانست بازی کند شاید بسیاری از نقائص به چشم نمی آمد.

نویسنده: مهدی فاتحی

منبع: زنو

 

[nextpage title=”نقد اجتماعی فیلم به سوی دنیای وحشی”]

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/28-Into-the-Wild.jpgهمه ی ما گاهی که خسته می شویم، به تعبیری از زندگی خود سیریم و از بی معنایی لبریز، گاهی که دستمان به جایی نمی رسد و فقط روی یک بلندی فاصله ها را می شماریم : فاصله از است تا شدن، فاصله از تولد تا مرگ واز شادی تا غم…خیلی وقت های دیگر که می خواهی خودت باشی ولی هی “خودت پریم” می شوی، هی در نقش هاو منصب ها و مدرک و سواد و پول و منزلت ضرب و تقسیمت می کنند و آخر سر هم ثانیه های عمرت را از ان کم، تو هم دلت می خواهد جای “الکس” میبودی، همه ی داشته هایت را رها می کردی و راهی دیگر رو امتحان می کردی: ورود به حیات وحشی….

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/14-Into-the-Wild.jpgاین فیلم به کارگردانی «شان پن» بر اساس رمان سال ۹۶ جان کراکاوئر به همین نام ساخته شده‌است. فیلم به ماجراهای جوانی به نام «کریستوفر مک‌کندلس» با بازی «هال هالبروک» می‌پردازد. «به سوی دنیای وحشی» توسط اعضای آکادمی به نامزدی ۲ اسکار ۲۰۰۸ برای بهترین تدوین و بهترین هنرپیشه نقش دوم مرد (هال هالبروک) نائل شده است. فیلم‌نامه‌ی «به سوی دنیای وحشی» را نیز خود «شان پن» تهیه کرده است.

“به سوی دنیای وحشی” به زندگی «کریستوفر مک‌کندلس»، دانشجوی دانشگاه «اموری» که یک ورزشکار نیز هست می‌پردازد. «کریستوفر» پس از فارغ التحصیلی، تصمیم می‌گیرد تا همه‌ی ۲۴ هزار دلار پس‌اندازش را به موسسه‌ی OXFAM (که یک نهاد خیریه‌ی بین‌المللی است) اهدا کند. او حتی کیف پولش را نیز از بین می‌برد و به سمت آلاسکا سفری را آغاز می‌کند تا در دنیای وحشی و دور از تمدن زندگی کند. او همراه خود تنها یک دوربین و یک اسلحه شکاری می‌برد. «کریستوفر» در طول سفر با آدم‌هایی مواجه می‌شود که قبل از برخورد با سختی‌ها و مشکلات طبیعت وحشی، مسیر زندگی او را تغییر می‌دهند …

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/15-Into-the-Wild.jpgالکس خود می گوید: می خوام از اینجا برم، و همه ی این راه های لعنتی رو طی کنم، فقط خودم،بدون این ساعت مچی،بدون این نقشه،تمبر بدون هیچی،هیچی. فقط از اینجا برم. کوه های بزرگ،رودخونه ها،آسمان،شکار: توی طبیعت وحشی. من نمی فهمم چرا این آدم ها اغلب با هم بد هستند؛این احساس و وجود عدالت و کنترل رو از من می گیره. الکس به عقیده ی خود ۴سال از عمرش رو با انجام دادن کارهای پوچ و ملال آور برای فارغ التحصیلی از دانشگاه از دست داده بود و حالا او از از این دنیای بی خبری و کسالت بار، از مراقبت های اشتباه، از دست والدینش و افزودگی هاآزاد شده است.چیز هایی که او را از حقیقت دنیای واقعی دور نگه می داشت. و همه این ها از نظر او یک انتخاب از سوی اوست نه اضطرار یا اجبار.

به سوی طبیعت وحشی طبق آن دسته بندی هایی که در سینما وجود دارد، فیلمی جاده ایست. فیلمی با رویگردی مدرن و پر از افکار و فلسفه که در یک جاهایی مرزهای مابین بازگو گردن اقتباس و بازسازی یک اتفاق و افکارات شخصی مولف فیلم ساز ویا دیدن یک فیلم مستند، مختوش می شود و سمت و سوی یک جریان فکری پسامدرن را به خود می گیرد. بر همین اساس کالبدشکافی این جریان فکری بر بازگو کردن سکانسهای این فیلم ارجعیت دارد. تک تک گام های این سوپر ولگرد و حرکت اش با پای پیاده در طول فیلم، آنقدر کوبنده است که چشم هایمان به جای پاهایش معطوف به افکارات شخصی اش می شود و هر لحظه انتظار نماهای povآلگساندر را می کشیم تا شاید از دید چشم هایش با نوع جهان بینی و ایده آلیسم اش بیشتر آشنا شویم.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/17-Into-the-Wild.jpgدانش و عقل فرا بشری که به نوعی پیشگویی آینده را دارد و در تمام مسیر، مانع از پشیمانی و دل سردی الکساندر می شود و او را تا آخر مصمم جلوه می دهد. رجوع شود به آخرین مونولوگ فیلم: اگر من لبخند می زدم و می دویدم پیش شما، آیا می تونستم این چیزی که الان می بینم را ببینم؟

نوعی سیر و سلوک شرقی که با نمونه های مشابه غربی از جمله هیپی گری و خانه به دوشی و فردگرایی، متفاوت است اما در نهایت خوشبختانه/بدبختانه منتهی به قدیس گرایی الکساندر نمی شود. این نوع جملات و رفتارها در این فیلم می تواند از هر کسی سر بزند. پیر مرد به آلکساندر می گوید: وقتی کسی را می بخشی، عاشق می شوی. و هنگامی که عاشق شدی خداوند نور خود را برتو می تاباند. انگار تمام آنهایی که به نوعی در مسیر الکساندر قرار می گیرند و او با آنها آشنا می شود، به نوعی هرکدام سرنوشتی مشابه اما تکامل نیافته با الکساندر دارند. الکساندر به قول خودش یک سوپر ولگرد است، یک ولگرد افراطی.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/29-Into-the-Wild.jpgفرار از گذشته و شخصی سازی جهان هستی و کنترل بر تمام جهات آن که نتیجه اش سوزاندن سرمایه مادی اش در ابتدای راه و سربه نیست کردن پلاک ماشین و هرچه او را به زندگی گذشته مرتبط می کند است. پلاک ماشین که نام و نشان شهر زادگاهش را برخود دارد و کارت های دانشجویی که نشان سواد و تحصیل اش هستند با قیچی به دو نیم می شوند. پول و سرمایه اش که مقداری بخشیده می شوند و مابقی سوزانده می شوند.

نوعی رفتار و یادگیری از طبیعت و عکس الاعمل الکساندر به آنها که باعث استحکام افکاراتش می شود. از شلیک نکردن به یک حیوان و بچه اش در اوج گرسنگی تا اهدای یک سکه بیست و پنج سنتی هنگامی که تصمیم دارد بعد از مدت ها با خانواده اش تماس بگیرد.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/16-Into-the-Wild.jpgبا دیدن به دل طبیعت وحشی انواع افکار ها و حتی سکانس های فیلم های مختلف در ذهن بیننده رسوب می کند. از پسر احتمالی فیلم گلهای شکسته جیم جارموش با آن کوله پشتی اش گرفته تا فرانچسکو ی قدیس با بازی میکی رورکی. از در نزن ویم وندرس که به دنبال فرزند احتمالی اش می گردد گرفته تا حتی قسمت دوم پالپ فیکشن که می توانست جولز وینفیلد را با کوله پشتی اش در طول مسیر زندگی بعدی اش تعقیب کند.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/20-Into-the-Wild.jpgبرای بینندگان غربی شاید اعمال الکساندر یک حرکت ایده آلیستی و کاملا شخصی باشد. حرکتی که می تواند هزار و یک علت داشته باشد والبته در جایگاه خود محترم. اما برای بینندگان شرقی که در پشت هر حرکتی به دنبال علتی هستند، شاید اعمال و رفتار الکساندر چندان توجیح پذیر نیست که البته این خود یکی از نقاط مثبت فیلم است. نقطه مثبتی که فیلم را از ورطه شعار به دور می کند. رفتار الکساندر در بین جهان بینی سهراب و جهان بینی مولانا در نوسان است. آنجا که سهراب طبیعت وحشی را غایت پاکی و کمال می داند و آنجا که مولوی تمام مسیر را چه اجتماعی باشد و چه وحشی و طبیعی، همه را چون منشا زمینی دارد از جنس پلیدی می داند و همه را سد راه سالک می داند. آنجا که الکساندر از دیدن گله ی حیوانات اشک در چشمانش حلقه می زند و برای کشتن یکی از آنها لحظه شماری می کند و آنجا که از شلیک کردن به حیوانی صرف نظر می کند چون می بیند که بچه حیوان به همراه مادرش در پی غذا می گردد.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/30-Into-the-Wild.jpgایده ی اصلی فیلم مفاهیم ناتورالیسم و آنارشیسم را درخود نهفته دارد.فیلم با یک جمله ی زیبا ازیک نویسنده ی ناتورالیست شروع می شود.و این ایده ی طرفداران اصالت طبیعت در تمام فیلم پرورده شده و نمایان است و بارزترین وجه ان مطلبی است که الکس به نقل از تولستوی اشاره می کند : من میان خیلی از آدم ها زندگی کرده ام و حالا من فکر می کنم که اون چیزی رو که باعث خوشحالی میشه رو پیدا کردم. یک زندگی کاملا ساکت و منزوی توی یک گوشه ی این کشور و یا امکان استفاده از مردم تو کارهایی که به خوبی می تونن انجام بدن و کی هست که به اونها معتاد نباشد! و چیزهایی که بعضی امید دااشتن اونهارو دارن، استراحت، طبیعت، کتاب ها، موزیک و…و عشق نزدیک شدن به یکی از اونهارو دارن.این جور چیزها دلیل من برای شاد بودنه و و بعد در بالای همه ی اینها تو به دنبال یک جفت برای خودت می گردی و شاید بچه…چه میلی بیشتر از این در قلب یک فرد وجود دارد؟

مهم نیست که کار الکس واقعا درست بوده یا نه، مجبور نیستیم که حتما میان طبیعت وحشی و جهان متمدن یکی را بر گزینیم؛مهم نیروی حیات است که بایستی جستجو کنیم تا در جایی بیابیمش. به گفته ی الکس در نفل از تروآ : بهتر از عشق، پول، بهتر از دین، بهتر از شهرت، بهتر از زیبایی و انصاف، حقیقته..حقیقت رو به من بده.

منبع: تب گپ

 

[nextpage title=”نقد فیلم به سوی طبیعت وحشی”]

نویسنده: وحید میرصفایی

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/21-Into-the-Wild.jpgدنیای بزرگ سینما، فیلم های کوچک و بزرگ کم ندارد؛ فیلم های بد و خوب. فیلم های باارزش و متوسط. فیلم هایی که به چند بار دیدن می ارزند و فیلم هایی که تنها برای یک بار دیدن ساخته شده اند. و این از نظر من اصلی ترین تفاوت فیلم خوب و ماندگار با فیلم متوسط و میان مایه است. اینکه فیلم خوب را بعد از تماشا کردن برای دومین و سومین بار است که تازه به جهانش دست می یابی. و اینکه در هر بار تماشا می توانی نکته ی جدیدی در آن کشف کنی. “به سوی طبیعت وحشی” هم این گونه است.

– “به سوی طبیعت وحشی” ریتم خوبی دارد. پر از منظره های کارت پستالی فوق العاده است. داستان پردازی و بازی های خوبی هم دارد. فیلم قصد دارد داستانی واقعی از آنارشی گری یک مرد جوان را روایت کند که پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، به درس و خانواده اش پشت پا می زند و بی خیال همه چیز و همه کس، به دل طبیعت می زند. این کل درکی است که پس از بار اول تماشا کردن این فیلم به دست می آورید.

-اما همان طور که گفتم فیلم های خوب خاصیت عجیبی دارند؛ که بعد از تماشای چندباره، تازه به شما اجازه ی ورود به دنیایشان را می دهند. “به سوی طبیعت وحشی” داستان یک مرد جوان که از روی خام دستی و بی مسئولیتی به دل طبیعت فرار می کند نیست. حتی نام فیلم هم فریب دهنده است. فیلم حتی ربطی به طبیعت و راه و روش زندگی در آن پیدا نمی کند. قضیه به این سادگی ها تمام نمی شود!

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/20-Into-the-Wild.jpg– بگذارید برایتان دو مقایسه بیاورم تا منظورم را در خلال آن ها بهتر بیان کنم. دو فیلم “۱۲۷ ساعت” و “سنتوری” را به یاد بیاورید. “۱۲۷ ساعت” آخرین ساخته ی دنی بویل است و “سنتوری” اثر داریوش مهرجویی. “۱۲۷ ساعت” داستان مردی است که عاشق سفر و زندگی در طبیعت است و در یکی از سفرهایش گیر و گرفتاری برایش ایجاد می شود. “سنتوری” داستان نوازنده ی سنتوری است که به دلایلی در دام اعتیاد می افتد و….

دنیای کدام فیلم شباهت بیشتری با “به سوی…” دارد؟

-از نظر من، جواب “سنتوری” است.

“سنتوری” داستان مردی است که به خاطر اصالت دادن به فردیت خودش و به خاطر ترجیح ارزش های شخصی اش به ارزش های قراردادی اجتماعی، مجبور به پرداخت هزینه های گزافی می شود. مقبولیتش را در خانواده از دست می دهد؛ معشوقه اش ترکش می کند؛ جامعه او را طرد می کند؛ و سلامتی و زندگی و همه چیزش را برای “سنتور”ش فدا می کند.

-در بند بالا، به جای “سنتور” بگذارید “سفر به آلاسکا”. این همان داستان فیلم ماست.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/7-Into-the-Wild.jpg-به خاطر همین است که فکر نمی کنم بعد از تماشای چند باره ی فیلم باید از شهر و مظاهر زیبای آن فراری باشم. گمان نمی برم که رستگاری، در پناه بردن به درون طبیعت وحشی و دوری جستن از خانواده و دوستانی باشد که برای به دست آوردن هر کدامشان سالها تلاش کرده ام. به نظر من، اصولی که دنیای فیلم مطرح می کند –و چه قدر شیفته شان هم هستم.- را می توان در همین شهر بزرگ با همه ی آدم ها و ماشین ها و اتوبان ها و آسمانخراش هایش هم به کار بست. به نظر من قوانین جهان ثابت است؛ چه در فلان نقطه ی دورافتاده در آلاسکا و چه در آپارتمان کوچکم در اصفهان.

– ماندگارترین جمله ی فیلم برای من، سکانس پایانی آن بود. جایی که سوپرولگرد داستان، میان آخرین نفس ها در کتابش می نویسد: «شادی تنها زمانی حقیقت می یابد که به اشتراک گذاشته شود.»

*منتشر شده در شماره پنجم نشریه دانشجویی پاپیتال

نویسنده: وحید میرصفایی

منبع: یادداشت های گاهیانه

[nextpage title=”یادداشتی بر فیلم « به سوی طبیعت وحشی »”]

تنها با به خطر انداختن زندگی است که آزادی به دست می آید. // * هگل

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/11-Into-the-Wild.jpgکریس از تحصیلش انصراف داد، مدارکش را به آتش کشید، اتوموبیلش را در گوشه ای رها کرد و با شعله ی اسکناسهایش خود را لحظه ای گرم ساخت! نیاز به هیچکدام نداشت، او نیز مانند اوژنی گرانده (اثر بالزاک)، مانند شخصیت نمایشنامه مهاجران (نوشته مروژک)، مانند ملکه فیلم تعطیلات رومی (به کارگردانی ویلیام وایلر) و همانند بسیاری از شخصیتهای حقیقی و ساختگی تاریخ و هنر فهمید اینهمه تنها فریبی است بزرگ که از سوی جامعه بر ما تحمیل شده است. جامعه ای که با ارزشهای دروغین و دست و پاگیرش در پی ساخت انسان به اصطلاح کاملی است که الزما کاملا انسان نخواهد بود!

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/2-Into-the-Wild.jpg“کریستوفر جانسون مک کندلس” تنها با یک هدف از خانه بیرون آمده بود: “پیش به سوی دل طبیعت وحشی”، یعنی آنجا که جامعه تمام میشود، آنجا که میتوان بدون اینکه شاهد هزاران پیام ناخواسته و میلیونها خرابکاری فرزندان گناه نخستین باشد، طبیعت ناب را آنطور که بوده و باید باشد ببیند. پس برای همین تنهایی عازم سفری شد که از انتهایش هم چیزی نمیخواست بداند، که هدف همین رفتن است؛ به هرآن کجا که اینجا نیست! به قول رمان “زهیر” اثر کوئیلو طوری بود که اگر توقف کند، زندگی معنایش را از دست میداد؛ پس همسفرش طبیعت شد، و مردمیکه برای چند روز وارد زندگی اش شده و اندکی بعد به خاطره ای شیرین تبدیل میشوند. کریس با آنها مدتی همراه است، عمیقا دوستشان دارد؛ اما حتی اسیر این احساس خوب خود نیز نمیگردد؛ که جایی برای ماندن او نیست، که دل بستن و دلبند داشتن برایش بی معناست. ترجیح میدهد که همان مرد ایده آل ارسطو باشد که خود، بهترین رفیق خویش است و از تنهایی لذت می‌برد. و به قول هنری دیوید تورو، نویسنده آمریکایی “براستی چه رفیقی میتواند به اندازهٔ تنهایی قابل رفاقت باشد؟ “

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/21-Into-the-Wild.jpg“به سوی طبیعت وحشی” داستان واقعی مردی است که برای رفتن به دل طبیعت منتظر بهتر شدن هوا نمی ماند، انتظار نمیکشد به اندازه کافی پول دستش بیاید یا شرایطش به اصطلاح محیا شود که تجربه نشان داده برای این چنین افرادی شرایط هیچگاه محیا نخواهد شد. که انسان برعکس، هرچه بیشتر به مظاهر زندگی؛ به پول و خانه و اتوموبیل دست پیدا کند، اتفاقا از طبیعت ناب دورتر میشود و در بهترین حالت تمام سهمش، تنها یک هتل خوب خواهد بود.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/5-Into-the-Wild.jpg“شون پن” کارگردان این فیلم (که البته بیشتر او را در مقام بازیگر میشناسیم) در مصاحبه ای انگیزه ساخت به سوی طبیعت وحشی را دادن انگیزه به نسل جوان دانسته تا با کمک آن شده برای مدتی بندهای مستحکم جامعه را رها کنند و به دل طبیعت بروند. و به راستیکه در زندگی ساندویچی امروز، چقدر جای گاز زدن یک سیب در دل طبیعت خالی است! که چه انرژی و آرامشی در نزدیکیمان تنهاست و حال آنکه ما خود را پشت اشعه های مونیتور تنها ساخته ایم!

اما شاید وقت آن باشد که یکبار هم که شده اینبار ما جامعه را تنها بگذاریم و غرامت این همه سال تنها ماندنمان را از او بگیریم، از تنهایی ناخودآگاهی صحبت میکنم که البته از جنس ارسطویی اش نیز نیست و دیگر جزو لاینفک جامعه مدرن امروز شده است؛ تنهایی ای که نمود فریبی است تا انسان زنده بودن خود را از یاد ببرد؛ ترجیح دهد برای زندگی کار کند و آنقدر کار کند تا زندگی کردن را فراموش کند. اما شاید وقتش شده که اینبار ما دست پیش به جامعه بزنیم و بگوئیم : ” جامعه؛ واقعا که ذاتت بیمار است/ امیدوارم حالا که من نیستم، احساس تنهایی نکنی!” (قسمتی از ترانه فیلم)

منبع: روزنامه قدس

 

[nextpage title=”سه یادداشت کوتاه درباره ی فیلم « بسوی طبیعت وحشی »”]

NADIASUN

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/8-Into-the-Wild.jpgاین فیلم در ایران به اسم “پیاده در دل طبیعت” یا”بسوی طبیعت وحشی” پخش شده است فیلمی از شان پن بازیگر معروف که به نظرم با این فیلمش در مقام کارگردانی نشان داد که می تونه کارگردان قابلی هم باشه.من که عاشق فیلمش شدم.جدای از خود فیلم که صحنه های زیبایی دارد و شاید روایت و داستان هم عالی باشه موسقی فیلم فوق العادست.این فیلم را تا حالا چهار بار دیدم و هنوز از دیدنش سیر نشدم.

فیلم در مورد یک جوان موفق شهری هست که با اینکه در زندگی چیزی کم نداره ولی از زندگی ماشینی خسته شده و برا همین دل به طبیعت می سپارد. به عنوان یک ولگرد سفری را شروع می کند که حیف در آخر داستان از بین می رود ولی همین سفر و روایت خیلی خوب پرداخت شده.

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/25-Into-the-Wild.jpgفیلم شان پن در مورد یک ولگرد استثنائیست که بعد از فارغ التحصیلی از خانوادش جدا می شه و بعد از دادن تمام دارائیش به خیریه به آلاسکا می رود و در مواجهه با طبیعت وحشی انجا ماجراهایی برایش پیش می آید که باید ببینید و لذت ببرید.با اینکه در این سفر دوست هایی خوبی پیدا می کند ولی در آخر مقهور طبیعت قرار می گیرد.

از شنیدن آهنگ فیلم خصوصا ترانه آن لذت کافی خواهید برد.

موسیقی فیلم به سوی طبیعت وحشی از ادی ودر( Eddie Vedder)خواننده بزرگ و برجسته گروه راک سیاتلی “پرل جم” است.

خوب اینم یک فیلم خوب برای دوست داران طبیعت.

——–

آثاری که ما را یافتند:

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/10-Into-the-Wild.jpg«به سوی طبیعت وحشی» حکایت یک سفر است… به ناکجا آباد، بدون دانستن مقصد. چون اصل شروع سفر است ومهم پای نهادن در راههای ناپیموده… برای رهایی، برای دل کندن و برای آزادی. سفری از درون به بیرون و به سوی مرکز زندگی…

تصاویر اصیل و خالص این فیلم، آنقدر بی تعلق و بکرند، که فضای خانه و شهر و همه و همه برایتان تا مدتها مثل سلولی تنگ و خفه کننده به نظر می‌آیند…

فیلم برای من اثری فرامتنی هم داشت، حضور آرام و پخته «ادی ودر» و گیتار سرد و نافذش(که سالیان قبل او را با گروه «پرل جم» و موسیقی راک فوق اعتراضیش می‌ستودم) عجیب و حتی آموزنده بود.

«به سوی طبیعت وحشی» فراتر از یک فیلم است، اثری است که به قول امیر قادری: «… خیز برداشته تا بنیانهای ذهنیتان را به چالش بکشد، و یا لااقل به یادتان بیاورد که برای ادامه زندگی، کدام بخش از وجود و ذهنتان را به خواب زده‌اید…»

——–

حسن نیازی: او خانه اش جاده بود

images/stories/rooz/naghd/250/Into-the-Wild/11-Into-the-Wild.jpgفیلم های جاده ای همیشه فیلم های خوبی هستند. به دل طبیعت وحشی یکی از آنهاست. البته این یکی واقعا فیلم متفاوتی است. هر چه از این اثر فوق العاده شان پن بگویم کم است؛ سازندگان فیلم از کارگردان گرفته تا فیلمبردار،تدوینگر، آهنگساز و بازیگران (امیل هریش) کار جسورانه ای را انجام داده اند. به دل طبیعت وحشی فیلمی است درباره جوانی به نام «کریس مک کندلس» (امیل هریش) که بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، والدین خود را رها می کند و به دل طبیعت می رود؛ طبیعتی که شخصیت دارد!… او رویایی دارد، رویای رفتن به آلاسکا، البته به روش خودش، او در دل طبیعت ناپدید می شود و غربت و تنهایی، رنج و سختی را انتخاب می کند تا به نوعی خودشناسی برسد و حقیقتی را کشف کند؛ حتی اگر این انتخاب به مرگش هم ختم شود! «کریس» در طول این سفر غمناک با آدم هایی روبرو می شوند که برایمان جالب و دوست داشتنی هستند. کریس با آنها ساعاتی را سپری می کند، ولی هیچگاه قصد ماندن در بین شان را ندارد، هر چند که این آدم ها هر کدام به نوعی می خواهند مانع ادامه سفر او شوند اما موفق نمی شوند.

وقتی که فیلم به دل طبیعت وحشی را می بینیم آنوقت است که پی می بریم چگونه یک فیلم می تواند زندگی ما را دگرگون کند. زمانی که در فضای فیلم قرار می گیری آن وقت است که بیرون آمدن از آن بسیار دشوار می شود؛ فیلم ذهنتان را به چالش می گیرد و دست از سرتان برنمی دارد. این فیلم فراتر از واقعیت است، خود زندگی است.

منبع: بی خوابی

17
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
17 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
8 Comment authors
حسین1236XsaSopishمصی اسکارن سلیمی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Here you will find 3844 additional Information to that Topic: naghdefarsi.com/title/into-the-wild/ […]

trackback
Member

[&#8230 ;] Into the Wild (به دل طبیعت وحشی) &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

نام
Guest
Member
نام

فیلم خوش‌ساخت و زیبایی هستش. مملو از نماهای چشم‌نواز و فیلم‌برداری خوش‌ریتم. موسیقی متن متناسب با فضا و دل‌نشین. تدوین بسیار خوب و خوش‌فرم. بازی‌ها بد نیست. روایت خوبی داره، خط زمانی مناسب طراحی شده و داستان اصلی هم قابل قبوله به اضافه ریزداستان‌های درون داستان اصلی که نشان از شخصیت‌پردازی‌های مناسب هستش.

vqh
Guest
Member
vqh

Sopish:دل کندن از دنیا و مادیات برای رسیدن به معنویات و "کمال"، لزوما نباید با از گرسنگی مردن همرا باشه. خب، این نظر منه. بخاطر همین نمی تونم این فیلم رو دوست داشته باشم. هر چند که شان پن رو خیلی خیلی دوست دارم. کندلز یک افراطی بود؟ احتمالا. یک افراطی بی تجربه. مطمئنا.

چه نگاه بدبینانه اییه این همه زیبایی

محمد911
Guest
Member
محمد911

کاری به اینکه در مورد مسافرته ندارم کسی از بین کسایی که به نظرشون این فیلم بی نظیره فیلم دیگه ای سراغ داره که تفکری مثل این فیلم در مورد اوج آزادی و رهایی رو داشته باشه ؟

حسین1236
Guest
Member
حسین1236

Christopher McCandless: [written into book] Happiness only real when shared.

Xsa
Guest
Member
Xsa

یکی از بهترین فیلم هایی ک تا حالا دیدم .. شاهکار محض .. این فیلم تماما نگاه من ب این دنیا رو بخوبی نشون داد .. روحت شاد کندلز

Sopish
Guest
Member
Sopish

دل کندن از دنیا و مادیات برای رسیدن به معنویات و "کمال"، لزوما نباید با از گرسنگی مردن همرا باشه. خب، این نظر منه. بخاطر همین نمی تونم این فیلم رو دوست داشته باشم. هر چند که شان پن رو خیلی خیلی دوست دارم. کندلز یک افراطی بود؟ احتمالا. یک افراطی بی تجربه. مطمئنا.

کارن سلیمی
Member
Member
کارن سلیمی

سلام .در یک کلام عالی بود.بهترین جمله این فیلم اون قسمتی بود که کریستوفر بالای کوه به پیرمرد گفت: تو اشتباه می کنی اگر فکر می کنی که خیلی از لذت های زندگی تو رابطه با مردم بدست میاد خدا این همه چیز اطراف ما قرار داده همه چیز هرچیزی که ما لازم داشته باشیم فقط کافیه که مردم نگاهشون به چیز هایی که دارن رو تغییر بدن.

کارن سلیمی
Member
Member
کارن سلیمی

سلام .در یک کلام عالی بود.بهترین جمله این فیلم اون قسمتی بود که کریستوفر بالای کوه به پیرمرد گفت: > نکته بعدی اینه که به نظر من ما انسان ها باید مثل کریستوفر زندگی کنیم و اینقدر به دنیا دل نبندیم درسته که اون مرد ولی صد رحمت به اون مردن نسبت به کسی که در زندگیش لذت نبرده

وارتان
Guest
Member
وارتان

به نظرم فقط میخواست زندگی پوچ و بی هدف و زاهدانه رو به تصویر بکشه و به نوعی گریز از جامعه
اصل اونه که حقتو از این جامعه بگیری نه اینکه فرار کنی و گوشه نشینی و و انزوا اختیار کنی (اینکه میگم گوشه نشینی به این معنیه که فرار کردن از اجتماع خودش یه نوع انزواطلبیه)
پیشنهاد میکنم دوستان فیلم wild 2014 ببینن و و معنای زندگی و ارزش اون رو پی ببرن

مسیح
Guest
Member
مسیح

سلام
نظرات کسانی که فیلم رو نپسندیدن تایید نمیشن؟

K.Corleone
Guest
Member

این فیلم دید منو نسبت به زندگی تغییر داد

مصی اس
Member
Member
مصی اس

با موسیقی این فیلم بیش تر حال کردم.

حسین جودوی
Member
Member
حسین جودوی

این فیلم برای بنده بهترین فیلم عمرم بود…سه بار دیدم و حداقل ده بار دیگر خواهم دید

عمید
Guest
Member
عمید

یک فیلم بسیار تاثیر گذار و قابل باور بر اساس داستان واقعی،
که ضمن لذت بردن از دیدنش از معدود فیلم های بود که چند قطره اشک از چشمام سرازیر کرد،،،

اگر چه این فیلم پر حیجان و سرگرم کننده برای عامه پسند بودن تولید نشده اما به نظر من یک شاهکار هست…

Abe
Member
Member
Abe

بدون شک میتونم بگم یکی از بهترین فیلمهایی است که در طول زندگی دیدم. همه چیز این فیلم فوق العاده بود. شان به عنوان کارگردان ثابت کرد که در همه زمینه های سینما حرفی برای گفتن داره. خیلی جالبه که این فیلم بر اساس داستان واقعی ساخته شده و آدمو تحت تاثیر قرار میده. به نظر من این فیلم یک فیلم کامله و هیچ نقصی رو نمی پذیره.