Inherent Vice (فساد ذاتی) به قلم ۹ منتقد

Inherent Vice

کارگردان : Paul Thomas Anderson

نویسندگان : Paul Thomas Anderson, Thomas Pynchon

بازیگران : Joaquin Phoenix, Josh Brolin, Owen Wilson

خلاصه داستان : در دهه‌ی ۷۰، یک کاراگاه معتاد به علف در لس‌آنجلس پرونده‌ی مفقود شدن دوست دختر سابقش را قبول می‌کند و …

 

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

 

 

منتقد: اسکات فاندس – امتیاز ۱۰ از ۱۰

 

 

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice1.jpgدهه ۶۰ به پایان رسیده و همه در حال فرار هستند اما آنها جایی برای مخفی شدن در فیلم نوآر بی پروا و خنده دار پل تامس اندرسون ندارند. در “فساد ذاتی” پل تامس اندرسون دهه رویایی ۶۰ رو به پایان است و همراه آن دوره زندگی در کالیفرنیای پیش از ظهور منسون ها و جنگ ویتنام نیز پایان می یابد. شهرهای ساحلی کوچک و رفتارهای ضد عرف جای خود را به املاک گران قیمت و محافظه کاری اجتماعی میدهند. فیلم اقتباسی از کتاب سال ۲۰۰۹ تامس پینچون است که به شدت به کتاب وفادار مانده است. این اولین مورد از کتاب های پینچون است که به پرده سینما راه می یابد. فساد ذاتی، هفتمین فیلم بلند اندرسون نیز هست و اثری غنی، نامتعارف به حساب می آید که از کمدی خاص خود نیز بهره برده است. فیلم بیش از شباهت به لباسکی بزرگ به فیلم های نوآر کالیفرنیایی دهه ۷۰ (مثل “محله چینی ها”، “وداع طولانی” و “جنب و جوش شبانه”) شبیه است. فیلم مناسب هر ذائقه ای نیست و با اهالی مجتمع های سینمایی رابطه ای شبیه به مار و پونه دارد. اما این از آن فیلم هایی است که طرفداران پر و پا قرص خود را خواهد داشت.

اگرچه فیلم در ظاهر شباهتی با فیلم پیشین اندرسون یعنی “استاد” ندارد اما در درون خود همان داستان انسان های گمشده ای را روایت می کند که در آمریکای جنگ زده دنبال جایی می گردند تا پای خود را بر آن بگذارند (تنها تفاوت این است که خوشبینی دهه ۴۰ در استاد به توهم نیکسونی در فساد تبدیل شده است.) زمان سال ۱۹۷۰ است و مکان ساحل گوردیتا است جایی کوچک و دنج برای موج سوارها، روانی ها و کارآگاهان خصوصی (پینچون در خلق این محل از ساحل منهتن که خود در دهه ۶۰ و هنگام نوشتن کتاب “رنگین کمان گرانش” در آن زندگی می کرد الهام گرفته است.)

در میان ساکنان این محل کارآگاهی خصوصی به نام لری “داک” اسپورتلو هست که مطبی پزشکی را تبدیل به دفتر خود کرده و بیش از آنکه به حل پرونده هایش مشغول باشد به دود کردن مواد مخدر سرگرم است. اما آنطور که پینچون می نویسد و اندرسون به عینه در فیلم نقل می کند “زندگی آمریکایی یعنی چیزی که همه از آن فراری هستند” و این به آن معنی است که کار کارآگاهان و دلالان مواد مخدر رونق بالایی دارد. و به راستی که در فساد ذاتی هر شخصیتی دارد از چیزی فرار می کند.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice2.jpgاین امر شامل شاستا فی هپوورث (بازیگر تازه کار کاترین واترسون، دختر سم واترسون)، دوست دختر سابق داک هم می شود. او جرقه ای است که آتش داستان را روشن می کند و آن را به حرکت در می آورد. روزی سر و کله شاستا در خانه داک پیدا می شود و به او اطلاع می دهد که عشق فعلی او، ملاکی ثروتمند به نام میکی وولفمن (اریک رابرتز)، در خطر قرار دارد زیرا همسر میکی نقشه ای کشیده تا او را راهی بیمارستان روانی کند. اما پیش از آنکه داک بتواند سرنخی پیدا کند میکی و شاستا هر دو غیبشان می زند. بعد از این واقعه داستان فیلم حرکتی مارپیچی به خود می گیرد و از خلافکاران جزیی گرفته تا خلافکاران دولتی پای همه به داستانی باز می شود که در آن هیچ چیز آنطور که ابتدا به نظر می رسد نیست.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice3.jpgدنیایی که پینچون و اندرسون خلق کرده اند دنیایی سیال است که مدام تغییر می کند و شخصیت ها همانقدر که لباس عوض می کنند دچار تغییر شخصیت هم می شوند. چیز اسرار آمیزی به نام دندان طلایی در فیلم هست که معلوم نیست که آیا یک باند قاچاق مواد مخدر هندی چینی است یا نام قایق تفریحی یکی از هنرپیشه های بدنام، البته ممکن است سندیکای دندانپزشکان فراری از مالیات باشد که دکتر فیل گود (مارتین شورت) نماینده آنهاست. از سوی دیگر نوازنده ظاهرا مرده ساکسیفون، کوی هارلینگن (اوئن ویلسون) هم زنده است و حالا نقش یک طراح اعتراضات دانشجویی به نام ریک و یا یک خبرچین پلیس به نام چاکی را دارد یا شاید هم هیچ یک از نقش های ذکر شده را نداشته باشد. زن های درمانده و زنهای قدرتمند در فیلم کم نیستند؛ یکی از آنها بازپرس قضایی، پنی (ریس ویدرسپون)، است که به نوعی دوست دختر داک هم به حساب می آید. مورد دیگر همسر کوی، هوپ (جنا ملون) است که زمانی معتاد بوده است و مورد آخر هم دختری بی ثبات و پولدار به نام جاپونیکا (ساشا پیِتِرس) است که داک در یکی دیگر از پرونده ها با او درگیر است.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice5.jpgهر چه داک بیشتر در حل پرونده ها فرو می رود داستان فیلم هم بیش از آنکه عمق پیدا کند دچار گستردگی سطحی می شود. داک در یکی از بررسی هایش بیهوش می شود و زمانی که به هوش می آید خود را در کنار یک جسد می یابد و همزمان پلیس هم بالای سر او حاضر می شود، این موضوع باعث می شود خود او هم در صف مظنونین قرار بگیرد، البته مشخصا کارآگاه پلیس محلی کریستین بیگ فوت بیورسن (جاش برولین) نقشه دیگری برای او دارد. بیورسن با آن موهای مکعبی خود در ابتدا به نظر آدم سفت و سختی می آید اما بعدتر مشخص می شود که او هم غصه ها و درگیری های خاص خود را دارد. برولین هم تمام این تضادهای شخصیتی را با ظرافت و چاشنی کمدی تمام عیاری بروز می دهد.

پینچون یکی از بزرگترین نویسندگان موج پست مدرن آمریکایی است که در داستان های خود از عناصر فرا داستانی و ارجاعات سینمایی زیاد استفاده می کند اما با وجود این عناصر، اقتباس سینمایی از آثار او کاری دشوار و پیچیده است (البته اکسِل راس پِری در فیلم کم خرج سال ۲۰۰۹ خود، “ایمپلکس” توانست الهامی قابل قبول از “رنگین کمان گرانش” پینچون داشته باشد.) فساد ذاتی نسبت به سایر آثار پینچون کمی کوتاه تر است و بیشتر به دیالوگ وابسته است بنابراین انتخاب بهتری برای اقتباس سینمایی به نظر می رسد و از سوی دیگر به دلیل داشتن شخصیت های زیاد که مدام در هم می لولند هم باب میل اندرسون است.

با تمام این اوصاف اندرسون مجبور بوده از خیر بخش هایی از کتاب بگذرد (به خصوص میان پرده سفر به لاس وگاس). اما او توانسته اقتباسی وفادارانه از کتاب داشته باشد و روح کتاب را در فیلم حفظ کند. به این منظور او یکی از دوستان سابق داک یعنی سورتیلج (جوآنا نیوسام در اولین تجربه سینمایی اش) را تبدیل به راوی داستان کرده است و او دایما در بخش های مختلف فیلم ظاهر می شود و بخش هایی از کتاب را برای بیننده نقل می کند.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice4.jpgاندرسون توانسته به خوبی لحن سوررئال و موجز پینچون را در فیلم بگنجاند و یکی از عناصری که به این موضوع کمک کرده است فیلم برداری رابرت الزویت با دوربین ۳۵ میلی متری است (در حالی که خراش های روی تصویر هم حذف نشده اند تا حس و حالی واقعی تر به زمان رویداد فیلم دهند.) سبک و سیاق نماهای فیلم با ماده مخدری که داک مصرف می کند همخوانی دارد و عمدتا از برداشت های آرام و ریلکس و زوم هایی که به کندی پیش می روند استفاده شده است. این برداشت ها بیشتر به فیلم “استاد” اندرسون نزدیک هستند تا فیلم های قدیمی تر او همانند “شب های بوگی” و “مگنولیا” که به سبک آثار اسکورسیزی فیلم برداری شده بودند. اندرسون سعی کرده تا حد ممکن از بخش های توهم آلوده کتاب، در فیلم دوری کند. بازتاب تمام این خصوصیات را می توان در بازی فروتنانه فینکس دید. او با آن نگاه خیره خود دنبال چیزی فراتر از مسایل روزمره است و سعی دارد حقایق وجودی پیچیده ای را دریابد.

اندرسون و پینچون اصراری نداشته اند که از هیپی ها افسانه بسازند و نشان دهند که آنها تمام بحران های وجودی خود را حل کرده اند و یا اینکه استفاده از مواد مخدر انسان را به ابعاد وجودی بالاتر می برد. در آخر کار هم تمام شخصیت ها به یک میزان با شرافت و بی منطق به نظر می رسند و زمین زیر پای تمامی آنها به یک میزان در حال تغییر است. اما بر خلاف پایان بسیاری دیگر از آثار اندرسون که نمودی آخرالزمانی دارند، فساد در انتهای خود تنها به نمایش پایان یک عصر و دوره در تاریخ آمریکا اشاره دارد. دقیقا همینجاست که نظریات اندرسون و پینچون با هم در یک راستا قرار می گیرند و هر دو به این نتیجه اشاره دارند که ما انسان ها تنها امید آینده خود هستیم.

طراح تولید دیوید کرنک و طراح لباس مارک بریجز (که هر دو از همکاران دایمی اندرسون هستند) علیرغم داشتن بودجه ای متوسط در کار خود موفق بوده اند و توانسته اند شکوه خاص آن دوران را تمام و کمال عرضه کنند. جانی گرینوود هم موسیقی اصیل زیبایی برای فیلم فراهم کرده است که گاهی از ویلن غمگین در آن استفاده شده است و در میان این موسیقی متن گهگاهی ترانه های معروف پاپ، راک و سول مربوط به آن دوران هم شنیده می شود.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: رابی کالین – امتیاز ۱۰ از ۱۰

 

 

“فساد ذاتی” حتی در حین تماشا هم حس یک رویای نصفه و نیمه به یاد مانده را دارد. این فیلم مبهوت کننده پال تامس اندرسون که اقتباسی وفادارانه از رمان آخر تامس پینچون است، در روزهای پایانی دوره آزادی عشق اتفاق می افتد، همان زمانی که ذهنیت محدود دوره نیکسون داشت ریشه می دواند. هفتمین فیلم بلند اندرسون، کمدی تریلری است که به فیلم های کلاسیک دهه هفتادی این سبک ادای احترام می کند: “محله چینی ها” از رومن پولانسکی، “جنب و جوش شبانه” از آرتور پن و بیش از همه “وداع طولانی” رابرت آلتمن. این فیلم های قوی زمانی ساخته شدند که دوره فیلم های نوآر در هالیوود در حال پایان یافتن بود و بدون شک قهرمانان این فیلم ها در حافظه تاریخی سینما باقی خواهند ماند.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice6.jpgشخصیت اصلی فیلم اندرسون، لری “داک” اسپورتلو (هواکین فینکس) است. او با خط ریش های پر پشت و کلاه حصیری خود به مترسکی جان یافته شبیه شده است اما اگر وداع طولانی را دیده باشید فورا شباهت او به فیلیپ مارلو، ماندگارترین قهرمان فیلم نوآر توجهتان را جلب خواهد کرد. همانند مارلو – و البته هری موزبی (جین هکمن) در جنب و جوش شبانه – شخصیت داک هم کارآگاهی خصوصی است که توان درک موقعیتی که در آن قرار گرفته را ندارد چه برسد که بخواهد آن را حل و فصل کند. دوست دختر قدیمی اوَ، شاستا (کاترین واترسون)، به خانه او در ساحل گوردیتا می آید: او معتقد است همسر دوست پسر او، میکی، قصد دارد میکی را روانه بیمارستان روانی کند تا بتواند ثروت او را با خیال راحت بالا بکشد. او از داک می خواهد تا نقشه او را هر طور شده نقش بر آب کند. اما بعد شاستا و میکی هر دو ناپدید می شوند و سر نخ ها داک را به “دندان طلایی”، کشتی ای که از کارائیب به بندر سن پدرو قاچاق می کند، می رساند.

اما صبر کنید ببینم: آیا دندان طلایی می تواند نام یک باند بین المللی قاچاق مواد مخدر باشد؟ یا بخشی از نقشه های ملاکان و دندان پزشکان؟ یا هر چهار مورد و حتی چیزی بیش از این؟ علت کنجکاوی های پلیس گردن کلفت لس آنجلسی، بیگ فوت بیورسن (جاش برولین) چیست؟ همزمان با پیشرفت تحقیقات، داک در غباری از توهم فرو می رود که تشخیص واقعیت و خیال در آن دشوار است. نتیجه این کار داستانی در هم و بر هم است که به سختی می توانید بفهمید چه چیز را باور کنید و چه چیز را نکنید. اندرسون بر خلاف فیلم های “خون به پا خواهد شد” و “استاد” اینجا بیشتر از نماهای بسته با بافت دانه ای و رنگ های تند استفاده کرده است که حس نشئگی داک را به مخاطب انتقال می دهد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice7.jpgداک در همان اوایل فیلم طی بازدید عجیبی که از یک سالن ماساژ دارد با ضربه ای بیهوش می شود و همزمان با به هوش آمدن او فیلم از پرده ی دانه ای که دانه های آن به هم می خورند و صدای ظریفی تولید می کنند ناگهان به آسمان آبی تغییر وضعیت می دهد و با اینکار عملا ما را در سر داک قرار می دهد و ما را همانند او شوکه می کند. اندرسون از فیلم های زوکر آبراهام و زوکر (گروهی سه نفره که فیلم های کمدی می ساختند) همانند “هواپیما” و “تفنگ برهنه” به عنوان الگوی فیلم “فساد ذاتی” در زمینه کمدی یاد کرده است. اما با اینکه این فیلم همانند فیلم های نام برده پر از شوخی و جوک است – یکی از بهترین صحنه های خنده دار فیلم صحنه ی تعقیب و گریز با ماشین است که جناب دندانپزشک با بازی مارتین شورت در آن حضور دارد – اما جوک های این فیلم نتیجه ی متفاوتی با آن فیلم ها دارد و حاصل آنها ریشخندهای سطحی نیست.

کمدی فیلم البته زیاد بر روی خود تاکید ندارد و عقب می نشیند تا سایر جنبه های فیلم خود را نشان دهند. از صحنه های جالب دیگر فیلم، موز خوردن شخصیت برولین است که می توان نحوه موز خوردن او را مهربانانه توصیف کرد. فینکس هم با دیدن این صحنه گردن خود را با تعجب عقب می برد و این جزییات انسانی است که این لحظه را خنده دار می کند و نه صرفا اشاره شباهت موز به آلت مردانه. برخی بازیگران معروف تر فیلم همچون ریس ویدرسپون، اوئن ویلسون و بنیکیو دل تورو دایما سر و کله شان در نقاط مختلف فیلم پیدا می شود و بعد هم غیبشان می زند. در همین اثنا هم بخش های زیادی از موضوع فیلم توسط سورتیلج (جوآنا نیوسام) به عنوان راوی، روایت می شود و ابهام موجود در فیلم را بیش از پیش افزایش می دهد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice8.jpgسورتیلج در صحنه اول که شاستا به دیدن داک می آید در مورد او توضیحاتی می دهد:”او عادت داشت هفته ها لب و لوچه خود را در یک حالت نگه دارد اما حالا داشت ادا اطوارهایی در می آورد که داک اصلا نمی توانست معنی آنها را بفهمد.” و این یعنی تجربه تماشای فساد ذاتی یا لااقل تجربه تماشای فساد ذاتی برای بار اول. زیر این لایه کمدی فیلم چیزهای دیگری هم وجود دارد؛ یک حس نوستالژی و دل تنگی برای زمانی که فیلم ها می توانستند چنین ظاهر، صدا و مضمونی داشته باشند. این مساله مسلما در تماشای مجدد فیلم خود را نشان می دهد زیرا شما دیگر درگیر باز کردن کلاف سر درگم داستان فیلم نیستید.

چیزی که از همان تماشای اول می توان متوجه شد شگفت انگیز بودن فیلم است: غریب و مضحک همانند “شب های بوگی” و “عشق مست کننده” اما با دیدگاه تاریخی “استاد” و “خون به پا خواهد شد”. دل تورو در نقطه ای از فیلم سعی در توضیح دادن اصطلاحی دارد که فیلم نام خود را از آن می گیرد:”تخم مرغ می شکند، شکلات آب می شود و شیشه ترک می خورد.” به عبارت دیگر: همه چیز حتی زمانه ای که ما در آن زندگی می کنیم فرو می پاشد و پایان می یابد و این به دلیل ماده سازنده آن است. البته فیلم های اندرسون شاید از این قاعده مستثنی باشند.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: مَت زولر سیتز – امتیاز ۱۰ از ۱۰

 

 

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice9.jpg“فساد ذاتی” فیلمی درباره یک معتاد به علف است و گویی خود فیلم هم علف مصرف کرده و نشئه است. این تنها یکی از خصوصیاتی است که این فیلم را متمایز می کند. فیلم که از رمان سال ۲۰۰۹ تامس پینچون اقتباس شده است به واسطه اشاره به مصرف مواد و برخی زمینه های مشترک با فیلم برادران کوئن، لباسکی بزرگ مقایسه می شود. اما فساد ذاتی فیلمی غنی تر، عمیق تر، شیرین تر و به همان اندازه خنده دار است. فیلم اتمسفر و شخصیت پردازی فیلم های لس آنجلسی دهه ۷۰ همچون “وداع طولانی” و “سیسکو پایک” را دارد اما هیچ گاه در راه تقلید از آنها قدم نگذاشته است. فیلم توسط پال تامس اندرسون اقتباس و کارگردانی شده است و اشارات تاریخی و سیاسی زیادی به گذشته آمریکا دارد. اما عمدتا به مجموعه ای از آدم های عجیب می پردازد که دنبال خواسته ها و امیال خود هستند و به هیچ وجه توجه نمی کنند که اعمال آنها چه تاثیری روی دیگران دارد. به همین دلیل فیلم خوبی برای تماشا کردن به حساب می آید. فساد از بازیگران متنوعی بهره می برد که بازی هایی کاریکاتور گونه دارند.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice10.jpgاصطلاح فساد ذاتی به از بین رفتن اشیا به واسطه ناپایداری مواد به کار رفته در آنها گفته می شود و این به نوعی با تخریب این اشیا توسط نیروهای وارده از خارج در تضاد است. این اصطلاح در اینجا به شخصیت ها، شهرها، مردم و برهه ای از تاریخ آمریکا اشاره دارد که هویت کنونی آنها را رقم زده است. فیلم در لس آنجلس دهه ۷۰ رخ می دهد و در سایه حوادثی همچون تِت، خانواده منسون و آلتامونت و دیگر نام ها و مکان های مربوط به آن دوره اتفاق می افتد، زمانی که ایده آل گرایی های دهه ۶۰ جای خود را به بی حسی و بی تفاوتی دهه ۷۰ دادند. هانتر اِس تامسون در کتاب “نفرت و ترس در لاس وگاس” به تابستان ۱۹۶۷ تحت عنوان تابستان عشق اشاره می کند، و این نقطه را به عنوان زمانی مطرح می کند که موج ضد فرهنگی به راه افتاده شکسته شد و روی خود برگشت.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice11.jpgقهرمان فیلم، کارآگاه معتاد به علف، لری “داک” اسپورتلو (هواکین فینکس) در ساحل ایستاده و منتظر بازگشت این موج است. او مردی شلخته با موهایی در هم است که یادآور هیپی های آن زمان است اما کمی از لحاظ روحی با آنها تفاوت دارد؛ آزار او حتی به یک مگس هم نمی رسد مگر آنکه مگس بخواهد روی مواد مخدر او بنشیند، البته شاید حتی آن زمان هم کاری به کار مگس نداشته باشد. او جمله هایی را نشخوار می کند که هیچ کس جز خودش از آنها سر در نمی آورد و زمان ناامیدی هم صداهایی زیر از خود در می کند که آدم را یاد بن برادوک در فیلم “فارغ التحصیل” می اندازد. او با لفظ “اینو داشته باش” به حقایق مورد نظر خود اشاره می کند و در جواب هر ادعایی “زدی تو خال” را بیان می کند تا با فرد مدعی در تضاد قرار نگیرد. او پرونده ها را با قوه ادراک خود حل می کند و در دفترچه کارآگاهی او الفاظی همچون “هشدار توهم” و “یک چیز اسپانیایی” که مبهم هستند به چشم می خورند و به قول خودش “این روش منه رفیق”. البته این روش به نظر نتایج خوبی هم به همراه دارد، البته این تنها بخشی از ماجراست چون نتیجه همه چیز نیست.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice12.jpgمی خواهید بدانید داستان فیلم چیست؟ خب اینجا را داشته باشید: فساد از آن فیلم هایی نیست که بتوانید داستانش را روی نمودار بیاورید. فیلم از جایی آغاز می شود که دوست دختر سابق داک، شاستا فی هپوورث (کاترین واترسون)، که اکنون دوست دختر یک ملاک محلی به نام میکی وولفمن (اریک رابرتز) است، به دیدن او می آید. او از داک می خواهد تا نقشه های همسر میکی را نقش بر آب کرده و کاری کند که میکی روانه بیمارستان روانی نشود. در همین اثنا یکی دیگر از دوستان داک، طارق خلیل (مایکل کنت ویلیامز) سراغ داک می آید تا از او برای پیدا کردن یکی از هم سلولی های سابقش به نام گِلِن کارلاک که اتفاقا از محافظین میکی هم هست کمک بگیرد. انگار تا از داک کمک خواسته نشود یا به او ماموریتی داده نشود او نمی تواند پا در خیابان ها بگذارد. ماموریت دیگری که به داک محول می شود یافتن نوازنده ساکسیفون، کوی هارلینگن (اوئِن ویلسون که به نظر می آید برای در دست گرفتن ساکسیفون و نه نواختن آن به دنیا آمده) است که همسر او هُپ (جنا ملون) حسابی نگرانش است.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice13.jpgهمه این ماجراها به نوعی با هم پیوند دارند و البته میزان این پیوند دقیقا مشخص نیست و در کل ارتباط مسایل با هم کمی مبهم است اما مشکلی نیست زیرا این امر تا حدودی عمدی است و فساد در کل از آن فیلم هایی نیست که این مسایل در آن اهمیت داشته باشد. همانطور که در ابتدا هم اشاره کردم گویی خود فیلم هم تحت تاثیر علف قرار دارد و نمی تواند رد اتفاقات خود را بگیرد. تصاویر اتفاقات در فیلم تکرار می شوند. گاهی فیلم چیزهایی که قبلا به شما گفته را تکرار می کند و گاهی هم چیزهای جدید را طوری مطرح می کند که گویی آنها را می دانید. بخش هایی طولانی در فیلم هست – خصوصا برخورد داک با دندانپزشک معتاد، دکتر رودی بلاتنوید (با بازی مارتین شورت که انصافا بابت این نقش آفرینی او باید یک اسکار اضافی برایش در نظر گرفته شود)- که داستان فیلم موقتا متوقف می شود تا فیلم بتواند به شخصیت ها، مکان ها و حس و حال ها بپردازد. ریس ویدرسپون نقش یک بازپرس قضایی به نام پنی کیمبال را بازی می کند که کارهای داک را زیاد تایید نمی کند اما گاهی او را تحسین کرده و گاهی هم با او می خوابد. بیش از سی دقیقه به پایان فیلم نمانده که داستان متوقف شده و لحظات پس از رابطه داک و پنی را با آب و تاب به تصویر کشیده می شود؛ ویدرسپون روی تخت خوابیده، علف می کشد و می خندد. یکی دیگر از لحظات شاخص فیلم جایی است که دندانپزشک از داک در مورد محل زندگی اش می پرسد و داک هم بدون اینکه جوابی بدهد تنها به او خیره می شود. فیلم از دید سوم شخص توسط یکی از دوستان داک به نام سورتیلج (جوآنا نیوسام) روایت می شود. شخصیتی که ۹۰ درصد اطمینان دارم از تخیل کسی بیرون نیامده است!

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice14.jpgاندرسون در این فیلم در اوج قدرت خود قرار دارد اما نحوه کارگردانی او طوری است که به کار بردن الفاظی همچون “اوج قدرت” با نفس کار او در تضاد هستند. فیلم ظاهرا علاقه ای به تحت تاثیر قرار دادن ما ندارد اما همین رویکرد است که ما را تحت تاثیر قرار می دهد. اندرسون لحظات مهم را با سادگی تمام ثبت و ضبط کرده است. او از نماهای طولانی و شات های خیلی نزدیک استفاده کرده و اجازه داده صورت ها، صداها و نور پردازی ظریف حس کار را منتقل کنند چیزی که ۱۵ سال پیش او تلاش می کرد با استفاده از طراحی دقیق برداشت نماها یا مثلا شیرجه زدن دوربین در درون استخر و چنین کارهای پر تکلفی منتقل کند. یک صحنه رابطه جنسی خیلی رک در فیلم هست که پنج شش دقیقه بدون کات ادامه پیدا می کند. نماهایی در فیلم هست که شخصیتی وارد اتاق می شود و شروع به مکالمه با شخصیت دیگر می کند و تنها چیزی که در ادامه نما می بینیم شات های بسته متناوب از صورت های دو بازیگر است (انگار دارد روی خال و کک و مک بازیگران تاکید می شود)، آن هم در نورپردازی رابرت الزویت فیلم بردار که به سبک و سیاق دهه ۱۹۷۰ صورت گرفته است. آنقدر ریزه کاری در این نماها هست که دوست دارید نما ده دقیقه یا یک ساعت ادامه پیدا کند یا مثلا گاهی هوس می کنید با آن دندانپزشکی که شرحش رفت چرخی دیگر در خیابان ها بزنید.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice15.jpgدومین و سومین فیلم های بلند اندرسون یعنی “شب های بوگی” و “مگنولیا” را با فیلم های رابرت آلتمن مقایسه می کردند اما این فیلم به نظر از همه آلتمنی تر (البته اگر این یک لغت باشد) می آید. در لحظاتی از فیلم به نظر می آید فیلم نامه اندرسون خط مشی خود را از آن داستانی میگیرد که ماجرای تماس هاوارد هاوکس با ریموند چندلر را بازگو می کند. ماجرا از این قرار است: هاوکس که در حال اقتباس کتاب “خواب ابدی” چندلر بوده با او تماس می گیرد و اذعان می کند که نه او و نه هیچ یک از فیلم نامه نویسان نمی دانند راننده استرنوود را چه کسی کشته و چندلر در جواب می گوید که او هم نمی داند! کوئن ها در فیلم “گذرگاه میلر” اشاره ای نصفه و نیمه به این ماجرا داشتند؛ زمانی که قهرمان فیلم از حسابدار توطئه گر، برنی بیرنبام (جان تورتورو) در مورد اینکه چه کسی نفر سوم را کشته می پرسد، برنی پاسخ می دهد “آن یک اشتباه بود” و توضیح بیشتری نمی دهد. در فساد هم با چنین ابهاماتی طرف هستیم.

داک تمام مدت توسط پلیسی سرسخت به نام کریستین “بیگ فوت” بیورسن (جاش برولین که فیزیک ضمخت و کله مربعی اش باعث می شود فکر کنیم نیک نولتی و کرت راسل صاحب یک پسر شده اند) تعقیب می شود. مثل برخی دیگر از شخصیت های فیلم بیگ فوت هم آدمی است که مرزهای ذهنی دقیقی دارد و به عرف های اجتماعی که در آن مشغول به کار است احترام می گذارد (او معتقد است: “هر اجتماع بیش از سه نفری ممکن است منجر به تشکیل یک فرقه شود.”) اما همانطور که الیور استون زندگی نامه ریچارد نیکسون را ساخت و در نهایت در آن با نیکسون همدردی کرد، اندرسون هم اگرچه هیچگاه دیدگاه هایی همانند بیگ فوت نداشته اما او را انسانی خوب و در عین حال پر نقص نشان می دهد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice16.jpgلحظات زیادی در فیلم هست که بیگ فوت – که دایما ارزش ها و احساسات داک را زیر سوال می برد- خود در چنگال نیروهایی قرار می گیرد که فراتر از تصور او و هر کس دیگر هستند. نوع نگاه فینیکس به برولین در این لحظات بیانگر یک همدردی سطحی و کم عمق است. آنها یکدیگر را می فهمند و رابطه بین این کارآگاه نشئه و آن پلیس سرسخت داستان عاشقانه اصلی فیلم است. این رابطه به نوعی دو دستگی آمریکا از زمان اتمام جنگ های داخلی را منعکس می کند؛ تقابل دموکرات و جمهوری خواه، لباس کار پوش ها و کت شلواری ها، محافظه کارها و آزادی خواهان. اگر حرفم در مورد داستان عاشقانه را باور نمی کنید به نمایی نگاه کنید که داک با ذهنی خالی بستنی میک زدن بیگ فوت را تماشا می کند! گذشته از شوخی های ابلهانه و انحراف های فیلم از روایت داستانی اصلی، چیزی شبیه به حسرت خوردن و غم از دست دادن چیزی غیر قابل وصف در فیلم جریان دارد. در بسیاری از نماها شاهد تابش آفتاب در هوای غبار زده هستیم که استعاره ای از ذهن دود گرفته و توهم زده داک دارد. تقریبا تمام شخصیت های داستان حسرت راه های نرفته و زمان از دست رفته را دارند. آنها فقط راه می روند، حرف می زنند، غذا می خورند، دود می کنند و با هم می خوابند و خورشید هم در آسمان راهش را طی می کند، انگار زندگی معنای دیگری ندارد.

چیز دیگری که در فیلم موج می زند زیبایی است. این زیبایی بصری را می توان حتی در احمقانه ترین تصاویر هم دید. نمونه اش صحنه ای است که کوی هارلینگن در عکس برداری از شام پیتزا به سبک شام آخر شرکت می کند. نمونه دیگر زیبایی بصری را می توان در صحنه ی غروب آفتاب روی دریا که از میان دو خانه گرفته شده است دید. صحنه زیبای دیگر فلش بک داک و شاستا است که در نمایی طولانی گرفته شده است: آنها را می بینیم که در خیابانی بالا و پایین می روند و در آستانه دری می ایستند در حالی که ابرهای تیره در آسمان جمع می شوند و ترانه ای از نیل یانگ در حال پخش است.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: اندرو اُهِیر – امتیاز ۹ از ۱۰

 

 

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice17.jpgبعد از تماشای دوباره فیلم کمدی و زیبای پال تامس اندرسون، “فساد ذاتی”، دیگر آن را یک “ناکامی جالب توجه” نمی دانم. فیلم مرثیه ای با حال و هوای لس آنجلسی است و اولین اقتباس سینمایی است که از رمان تامس پینچون صورت گرفته است. فیلم ماجرایی شلوغ و پلوغ دارد و پر از پلیس ها، نئو نازی ها و آدم های سرمایه دار است. فساد ذاتی در فضای سرخوشانه دهه ۱۹۶۰ رخ می دهد، زمانی که خانواده منسون ها معروف بودند و کشیدن علف در شهر فرشتگان (لس آنجلس) امری روزمره بود. فیلم ظاهرا بی هدف به نظر می رسد اما زیر این ظاهر گول زننده هدف های مشخص خود را دنبال می کند. این اهداف بزرگ و باشکوه هستند و البته گاها تنها بزرگ می نمایند: مثل فیلم های دیگر اندرسون (و مثل رمان های دیگر پینچون)، فساد ذاتی دنبال یافتن چیزی است که نمی توان پیدایش کرد: آن لحظه در تاریخ آمریکا که پروژه آمریکای رویایی از ریل خارج شد، زمانی که ایده آل گرایی و خوشبینی سال های ۱۷۸۳ یا ۱۹۴۸ و یا ۱۹۶۷ با اهداف و امیال تاریک تری آلوده گشت.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice18.jpgهمانطور که عنوان کتاب پینچون نشان می دهد، این تلاشی بیهوده است زیرا نقص آمریکایی ها یا به طور کلی نقص موجود در بشر از همان ابتدا وجود داشته و طبیعت و یا خدا آن را در بشر نهادینه کرده اند. اما هیچ ماموریتی پر شرافت تر از یک ماموریت غیر ممکن و خالی از امید نیست. قهرمان داستان یک هیپی پاک سیرت به نام لری “داک” اسپورتلو است که بابت این خلوص ذات خود رنج زیادی را تحمل می کند. بار دیگر شاهد بازی تحسین برانگیز هواکین فینکس هستیم که قاعدتا باید جوایز زیادی ببرد اما بعید می دانم چنین اتفاقی بیفتد. داک و وکیل ور دست و وفادار او، سانچو اسمیلکس (بنیکیو دل تورو) آدم را به سرعت به یاد دو زوج دیگر سینما می اندازند: دان کیکسوت و سانچو پانزا، و رائول دوک و همراه ۱۰۰ کیلویی و سیاه پوستش دکتر گانزو (که مخلوقات هانتر اِس تامسون بودند). هیچ یک از این شباهت ها تصادفی نیستند. به این نکته توجه کنید که تامسون بدون داشتن هیچ مدرکی خود را دکتر خطاب می کرد و دل تورو هم در فیلم “ترس و تنفر در لاس وگاس” به کارگردانی تری گیلیام، نقش دکتر گانزو را بر عهده داشت!

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice19.png“فساد ذاتی” اصطلاحی در حقوق تجاری به این معنی است که در هر معامله و بده بستانی، ریسک هایی وجود دارد که نمی توان از آنها به طور قطع بر حذر ماند. انتقال تخم مرغها چه از طریق جاده و چه از طریق ریل ناگزیر باعث خواهد شد تعدادی از آنها بشکنند. اما این اصطلاح معنی وسیع تری هم دارد که توسط کتابدارها و آرشیودارها به کار می رود: کتاب ها و دست نوشته ها تجزیه شده و در نهایت به خاکستر تبدیل خواهند شد؛ و همانطور که خورۀ فیلمی چون اندرسون می داند فیلم های قدیمی ثبت شده بر روی استات سلولز در نهایت تجزیه شده و بوی سرکه به خود می گیرند (چیزی نزدیک به ۹۰ درصد فیلم هایی که پیش از ۱۹۲۰ ساخته شده اند به همین ترتیب از بین رفته اند.) هر دوی این نوع فساد ذاتی در فیلم “فساد ذاتی” به نمایش در می آیند. به روشنی می توان دید که تلاش داک اسپورتلو برای به هم پیوند دادن سر نخ ها در لس آنجلس خیانت پیشه دهه ۷۰ هم توسط ذات پر نقص این جهان و هم به واسطه امیال انسانی چون شهوت و طمع ناکام می ماند.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice20.jpgیک انگیزه مشترک و دیوانه وار در پاسخ به دیوانگی این جهان، پینچون و اندرسون را به هم پیوند می دهد. حتی می توان ادعا کرد که دو فیلم قبلی اندرسون، “استاد” و “خون به پا خواهد شد” بیش از این فیلم که از یکی از کتاب های پینچون اقتباس شده، به رمان های پینچون شبیه هستند. گمان می کنم خوانندگان پر و پا قرص کتاب های پینچون، برخی نکات بی ربط و مبهم موجود در فیلم را بهتر تحمل کنند. یکی از این موارد راوی فیلم، سورتیلِج (جوآنا نیوسام) است، شخصیتی که نقشش در فیلم و ارتباطش با داک زیاد مشخص نیست. (نام عجیب این شخصیت به نوع خاصی از جادوگری یعنی پیش بینی آینده از طریق نقاشی اشاره دارد.) نیازی نیست اول کتاب را بخوانید زیرا در هر دو حالت (فیلم و کتاب)َ، هدف، سر در آوردن از داستان نیست.

کار فیلم برداری را رابرت السویت بر عهده داشته است. او در فیلم برداری از غبار آفتاب زده لس آنجلس و چندین لوکیشن نفس گیر بهره برده است. فساد ذاتی به سبک و سیاق فیلم های نوآر آغاز می شود و سر و کله زنی از گذشته داک در همان ابتدای فیلم پیدا می شود. این زن شاستا فِی هپوورث (کاترین واترسون) است که قبلا با داک دوست بوده است. او یک شب به آپارتمان داک در ساحل گوردیتا می آید – که البته مکانی خیالی است – و داستان درگیر شدن زندگی خود با یک سرمایه دار و ملاک به نام میکی وولفمن (اریک رابرتز)، همسر جوان او (سِرِنا اسکات تامس) را برای داک بازگو می کند. می توانم جزییات بیشتری از جمله ارتباط میکی با یک کلوپ موتور سواری نئو نازی و تندرو را برایتان بگویم اما بهتر است تمام این جزییات را آنطور که داک در درون غباری از دود علف (ماده مخدر) و با عدم قطعیت تجربه می کند تجربه کنید.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice21.jpgداک علیرغم اعتیادش به علف، آبجو و سایر مواد مخدر بیش از آنچه به نظر می آید به شخصیت “فیلیپ مارلو”ی “ریموند چندلر” – و یا “لو آرچرِ” “راس مک دانلد” (شخصیت های داستان های کارآگاهی)- شبیه است. در آستانه دهه ۷۰، در وحشت قتل های خانواده منسون و در کوران جنگ ویتنام و زمانی که فعالیت های ضد فرهنگی و ضد اجتماعی رونق گرفته اند، داک هنوز معتقد است که انسان می تواند به رستگاری برسد. شاید منظور خود او باشد اما به نظر می آید اشاره این جنبه از فیلم به شخصیت هایی چون شاستا فی، نوازنده ساکسیفونی که خود را به مردن زده به نام کوی هارلینگتون (اوئن ویلسون) و ابرپلیسی به نام کریستین “بیگ فوت” بیورسن (جاش برولین) باشد.

برولین با ایفای نقش خوب و با ظاهر سفت و سخت خود در مقاطعی توجهات را از داک می دزدد. صحنه ای احمقانه در فیلم هست که شاهد درگیری بیگ فوت با موزی پوشیده شده با شکلات هستیم، به شخصه انقدر خندیدم که دیالوگ های رد و بدل شده در صحنه را متوجه نشدم. در کل راه لذت بردن از فساد ذاتی هم همین است زیرا فیلم مجموعه ای از تصاویر و لحظات جذاب است که روی هم انباشته شده اند و نیازی نیست تصویری کلی از وقایع فیلم در ذهن خود بسازید. اما چه بر سر میکی وولفمن آمد و نئونازی ای که داک خود را در کنار جسد او می یابد کیست؟ خودم هم نمی دانم، در واقع اصلا مهم هم نیست. آنچه مهم است اینست که آیا بیگ فوت راهی برای همدردی با داک می یابد و یا کوی هارلینگتون می تواند اشتباه خود را جبران کرده و دوباره کار نوازندگی خود را ادامه دهد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice22.jpgدر میان جنبه های دوست داشتنی فیلم می توان به بازی عجیب و غریب مارتین شورت در نقش دندانپزشکی کت مخملی و کوکایینی اشاره کرد که ابهام زیادی حول محور شخصیت او وجود دارد؛ آیا او عقل کل پشت گروه “دندان طلایی” است؟ آیا او در قاچاق کوکایین دست دارد یا تنها می خواهد از دادن مالیات شانه خالی کند؟ ریس ویدرسپون نقش دوست دختر و دستیار داک را دارد که بابت علاقه ای که به داک پیدا کرده از خودش متنفر است. مایا رودلف (همسر کارگردان فیلم) نقش کوتاهی دارد که به نظر بی هدف می رسد اما پر از جزییات تاثیرگذار است. واقعا نمی توانم توضیح دهم که چرا وقتی او به دختری که دامن کوتاه پوشیده و یک جلسه علف کشی با داک دارد با خوشحالی می گوید “فعلا خداحافظ”، آدم به خنده می افتد.

فیلم را می توان یک نوآر شلخته دانست که ترکیبی از فیلم های “خواب ابدی” و “لباسکی بزرگ” است اما این به آن معنی نیست که ساخت فیلم فرآیندی تصادفی بوده و چیزهایی که در فیلم هستند بی هدف و بی منظورند. فیلم قصد دارد ارزش های دهه ۷۰ را بررسی کند و در نهایت البته به این نتیجه می رسد که چنین چیزی وجود خارجی نداشته است. هر بار که دفترچه کارآگاهی داک را می بینیم او در تلاش است تا دریافت های خود را تجزیه و تحلیل کند. چیزهایی که او می نویسد شبیه به این است: “هشدار توهم” و “این توهم نیست”. بهتر است ما هم روی حالت “هشدار توهم” قرار بگیریم زیرا احتمالا در درک کامل زمینه های کلی فیلم ناکام خواهیم بود و البته “این توهم نیست”: آمریکا واقعا جای عجیبی است.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: اریک کان – امتیاز ۸.۳ از ۱۰

 

 

داستان کارآگاهی با فضای مربوط به دهه ۷۰ تامس پینچون که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد به عقیده بسیاری از طرفداران، از کتاب های نسبتا ضعیف او به حساب می آید. می توان همین حرف را در مورد اقتباس پال تامس اندرسون از این کتاب هم زد و ادعا کرد کیفیت سینمایی فیلم های قبلی او را ندارد. اما هر دو این آثار اگر به تنهایی و بدون در نظر گرفتن آثار قبلی خالقان خود در نظر گرفته شوند آثاری قوی هستند. کتاب پینچون با خط روایی شلخته و گیج کننده خود تبدیل به اثری دوست داشتنی روی پرده سینما شده است. چنین شیوه روایی را پیش از این نیز دیده ایم: “فساد ذاتی” را می توان در کنار فیلم هایی مثل “خواب ابدی”، “وداع طولانی” و “لباسکی بزرگ” قرار داد که در آنها داستان تحقیقات جنایی اهمیت چندانی ندارد و فیلم اهداف دیگری را دنبال می کند.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice23.jpgشخصیت اصلی در اینجا لری “داک” اسپورتلو (هواکین فینکس)، کارآگاهی خصوصی است که مدام علف مصرف می کند. او تلاش دارد دوست دختر سابق خود، شاستا (کاترین واترسون)، که وارد رابطه با ملاکی به نام میکی وولفمن (اریک رابرتز) شده را پیدا کند. در این میان او باید از توطئه های رییس پلیس محلی “بیگ فوت” بیورسن (جاش برولین) که انگیزه هایی نامعلوم دارد جان سالم به در ببرد. در خلال این ماموریت او وظیفه پیدا می کند دنبال نوازنده ای (اوئن ویلسون) بگردد که خانواده خود را ترک کرده و مرگ خود را صحنه سازی کرده است. همه این ماجراهای فرعی به نوعی با هم پیوند دارند اما در ابتدا نمی توان به این ارتباط پی برد. جزییات داستانی برای آنهایی که کتاب را نخوانده اند کمی پیچیده و زیاد است اما اصلا نگران نباشید، چون داک جای دوری نمی رود و هر کجا که برود هم ما همراه او هستیم.

فیلم هم همانند کتاب در تفکرات و توهمات داک غرق است. اما اندرسون موفق شده به نسبت کتاب، فضای روشن تری به فیلم بدهد. مثلا در کتاب سفری ذهنی به واسطه مصرف مواد وجود دارد که در فیلم حذف شده و به جای آن بیشتر به رابطه شکننده داک با جهان اطراف پرداخته شده است. اندرسون خواندن برخی متون کتاب را به راوی داستان، جوآنا نیوسام واگذار کرده است که در فیلم نقش یکی از زنان مرتبط با داک را دارد. حالت گیج و مبهوت فینکس را با موسیقی غرق کننده جانی گرین وود بهتر می توان لمس کرد – البته چند ترانه معروف آن دوران نیز در فیلم گنجانده شده است – و در کل می توان گفت که موسیقی فیلم، تجربه های عجیب داک را غنی تر کرده است.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice24.jpgفساد ذاتی هیچ گاه تماما کمدی نمی شود اما جذابیت های خاص خود را دارد. در حالی که فضای فیلم، اندرسون را به دوران فیلم “شب های بوگی” می برد، اما او در ساخت فیلم رویکردی مثل فیلم “استاد” داشته است. البته فساد ذاتی فضای سیاه استاد را ندارد اما همانند “استاد” تلاش دارد به جای پاسخ دادن به سوالات موجود، خود سوالاتی جدید را مطرح کند. در همان اوایل فیلم شاستا به ملاقات داک می آید و توضیح می دهد که چگونه همسر وولفمن او را برای به پایین کشیدن وولفمن تحریک کرده است، و سپس غیبش می زند. سپس داک به تعقیب وولفمن می پردازد و وارد یکی از ملک های او می شود اما با ضربه ای بیهوش شده و بابت قتلی که انجام نداده برایش پاپوش دوخته می شود و در ذره بین مامور بیگ فوت قرار می گیرد. بعد از اینکه داک توسط وکیل خود (بنیچیو دل تورو) از بازداشت آزاد می شود دنبال جمع آوری اطلاعات بیشتر از نقشه های وولفمن می رود و در این راه به بازپرس قضایی (ریس ویدرسپون) که با او همکاری زیادی می کند و در تختخوابش هم شریک می شود بر می خورد. در همین اثنا داک و بیگ فوت که هر دو به دنبال مظنونی مشترک هستند ارتباط خاصی با هم پیدا می کنند.

از تمام این اتفاقات مهمتر، روشی است که اندرسون برای برجسته کردن حالات ذهنی داک از آن استفاده کرده است. یکی از این روش ها نمایش یادداشت هایی است که داک به عنوان مدرک در دفتر خود جمع کرده است (روی یکی از آنها نوشته شده “توهم”)، این یادداشت ها بیشتر نشان دهنده دید محدود و آشفته او هستند که با یک کارآگاه زبده فاصله زیادی دارد. فیلم بردار همیشگی اندرسون، رابرت الزویت، دایما در حال تغییر صحنه ها از شب پر سایه به روز آفتابی است تا اثر نور را بهتر نمایان سازد. داستان فیلم در محله ای خیالی در لس آنجلس تحت عنوان ساحل گوردیتا، که شاید حتی این هم تنها در ذهن داک وجود داشته باشد، اتفاق می افتد. اندرسون به جای تمسخر داک و استفاده از این حالات او برای خلق کمدی، سعی کرده با او همدردی کند. به همین دلیل فیلم آنقدرها هم که به نظر می رسد کمدی نیست.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice25.jpgالبته فضای کلی فیلم شاد است و به ظاهر گیج فینکس و گروه بازیگران عجیب خود اتکا دارد. اکتشاف واقعی فیلم، کاترین واترسون در نقش شاستای گریزپا است. برولین با نگاه فولادین خود کمی عجیب و غریب شده اما سخت می توان کس دیگری را به جای او تصور کرد. ویدرسپون و ویلسون عمری همانند جرقه در مقابل دوربین دارند اما مارتین شورت بازی به یاد ماندنی ای در نقش دندانپزشک معتاد ارایه کرده است. در چند قسمت از فیلم هم شاهد کمدی فیزیکی هستیم که در آنها داک طی تحقیقات خود یا زمین می خورد و یا او را نقش زمین می کنند. با تمام این تفاسیر، “فساد ذاتی” کمدی را بدون نشان دادن مستقیم قسمت خنده دار کار ارایه داده است. نمونه دیگری در فیلم هست که نشان می دهد اندرسون و فینکس سعی کرده اند با همکاری یکدیگر – و با الهام از فیلم “استاد”- حس و حالی غیر قابل پیش بینی را ایجاد می کنند. این همکاری البته بی نقص نیست: فساد ذاتی به حد و حدود فیلم هایی که به آنها اشاره می کند نمی رسد.

اما فیلم با تمام این نقص ها باز هم دیدنی است. فیلم به جز اتفاقاتی که در درونش می افتد سعی دارد در مورد ایده هایی بزرگ تر هم صحبت کند. همانطور که “خون به پا خواهد شد” به آسیب های سیستم سرمایه داری می پرداخت و “استاد” از خطرات فرقه و مذهب سخن به میان می آورد، فساد ذاتی هم در مورد دوره ای به خصوص در تاریخ آمریکا حرف هایی برای گفتن دارد. با اشاراتی به خانواده منسون ها و راهپیمایی های ضد نیکسون طرف هستیم اما واکنشی از سوی داک به این موارد نمی بینیم. او با نگاه گیج و دهان باز خود نمونه ای کامل از یک ضد فرهنگی آمریکایی است که راه خود را گم کرده است. برای داک هر سرنخی به بن بست می رسد و یا بهتر بگوییم در دود علف گم و گور می شود.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: زَن بروکس – امتیاز ۸ از ۱۰ (۴.۰ از ۵)

 

 

ساکنان ساحل گوردیتای کالیفرنیا که در کنار اقیانوس و روی لبه ی انتهایی دنیا زندگی می کنند، اصلا سر از کار آمریکا در نمی آورند. زمان رویداد اواخر دهه ۱۹۶۰ است. “فساد ذاتی”، فیلم شلم شوربا و باشکوه پل تامس اندرسون داستان کارآگاهی خصوصی است که در پرونده ای درگیر می شود که توان حل کردنش را ندارد. داک اسپورتلو (هواکین فینکس) از شاهدان پرونده در طی واقعه ای که در دفترچه اش از آن تحت عنوان “هشدار توهم” یاد می کند، بازجویی می کند. از همین جا می توان حدس زد که او قرار نیست در حل پرونده به جایی برسد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice26.jpgاما خود فیلم بالعکس داک، تلاشی موفقیت آمیز است: فیلمی رنگارنگ و گمراه کننده که در قالب یک فیلم جنایی جا زده شده است. فساد ذاتی اقتباسی از کتاب سال ۲۰۰۹ تامس پینچون است. فیلم اندرسون در فستیوال فیلم نیویورک در شرایطی اکران شد که به نظر بسیاری، از بهترین فیلم های فصل پاییز بود و با بهره گیری از بازیگرانی سرشناس، صحبت از اسکاری بودن آن به میان آمد. اما با تمام این تفاسیر و علیرغم نقاط قوتی که فیلم دارد، فساد بیش از آن وحشی، درهم و بدنام است که بخواهد به دل داوران اسکار بنشید. البته این زیاد هم بد نیست. فیلم تمایل زیادی به نمایش سکون و حس حال آدم های خیال باف دارد، آن هم در دوره ای که هیپی ها همانند قارچ در حال رشد بودند و در منوی سالن های ماساژ گزینه سکس دهانی با قیمت چهارده دلار عرضه می شد.

اینجاست که سر و کله داک اسپورتلو پیدا می شود، آدمی شل و ول با خط ریش های پرپشت و یک کلاه حصیری کثیف. دوست دختر سابق داک (کاترین واترسون) او را درگیر پرونده ای پیچیده کرده و پلیس سرسخت لس آنجلسی با بازی جاش برولین هم مدام در تلاش است او را کله پا کند. یک ملاک محلی ناپدید شده و گروهی نئونازی در این زمینه متهم هستند. در نقطه ای از فیلم به داک هشداری داده می شود: “مراقب دندان طلایی باش”. اما منظور از دندان طلایی چیست؟ آیا به یک گروه راک اشاره دارد یا به یک کشتی یا حتی یک باند قاچاق هرویین؟ کسی چه می داند. بنیکیو دل توروی وکیل در گوش داک زمزمه می کند: “حتی نام واقعیش دندان طلا نیست.” البته حتی این زمزمه هم کمکی به روشن شدن این مساله نمی کند.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice27.jpgاصلا نیازی نیست در مورد اینکه داستان فیلم به کجا می رود سوالی بپرسید زیرا این مساله اصلا مهم نیست. مقصد نهایی این فیلم اهمیتی ندارد و زیبایی آن به راهی است که فیلم می پیماید. راهی که فیلم می پیماید مفرح است و از خلال مناظر تیره و تار مکانی عبور می کند که پلیس هایش می خواهند بازیگر شوند و گروه پلنگ های سیاه با برادرخواندگی نئونازی ها به هدفی مشترک دست یافته اند و اجتماع بیش از چهار نفر می تواند منجر به ایجاد یک فرقه شود. “اینجا جای من نیست رفیق” این سخنی است که شخصیت دودوزه ی اوئن ویلسون در گوش داک زمزمه می کند. اما واقعا این فیلم جای چه کسی است؟ تمام شخصیت های فیلم مثل کشتی شکستگانی هستند که روی آب منتظرند تا موج آنها را از دل اقیانوس بیرون بکشد. اینجا هیچ کس قدرت تعیین سرنوشت خود را ندارد.

آیا می توان در دل این آشوب، مفهوم و الگویی را شناسایی کرد؟ شاید اینطور باشد. فیلم “استاد” اندرسون آمریکایی های خوشبخت دهه ۱۹۵۰ را در جست و جوی معنی زندگی نمایش می داد و فساد ذاتی هم نشان می دهد که چطور تمام آن خوشبختی و خوش بینی با موج ضد فرهنگی دهه ۱۹۶۰ به باد رفت. باور های قدیمی از بین رفتند و چارلی منسون تبدیل به قدیس دوره ای جدید در فرهنگ آمریکا شد. اندرسون مشخصا خود نیز از داستان پیچ در پیچ فیلم لذت زیادی برده است. این فیلم با نیروی گریز از مرکز داستان چرخان خود، شخصیت ها را به دور دست ترین نقاط فرستاده و آنها را پخش و پلا کرده است.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice28.jpgآیا ممکن است که خود تامس پینچون هم در فیلم باشد؟ پیش از آغاز اکران فیلم شایعه هایی مبنی بر حضور افتخاری این نویسنده پر رمز و راز در فیلم وجود داشت. به شخصه نتوانستم او را در فیلم ببینم، هر چه باشد دود غلیظی فضای فیلم را پر کرده بود! پینچون شاید آن مرشد روحانی بود که مایوی نارنجی پوشیده بود یا شاید یکی از آن افراد سرخوش برهنه بود. البته امکانش هست که او آن ماساژور زنی باشد که از میان در چوبی کوچک که رویش عکس واژن کارتونی بود بیرون آمد! اما به شخصه دوست داشتم او را در نقش دنیس هیپی ببینم که درست لحظه ای که دندانپزشک کوکایین را روی میز آماده کرده بود وارد مطب او شد. او در یک دستش فرمان اتومبیل و در دست دیگرش پیغامی دارد و با لبخند محوی می گوید: “دیوانه بودن هم چیز یکنواختی است.”

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: جیمز براردینلی – امتیاز ۷.۵ از ۱۰

 

 

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice29.jpgدر نگاه اول ممکن است “فساد ذاتی” یک داستان کارآگاهی به نظر برسد. کمی دقیق تر که نگاه کنید متوجه می شوید این ایده ای است که پال تامس اندرسون از یک کمدی دارد. رگه هایی از کمدی بزن و بکوب (نوعی کمدی که حرکات بدنی در آن نقش اول را ایفا می کند.) و حرکات احمقانه در فیلم دیده می شود و آنقدر شخصیت های عجیب و لحظات متفاوت در فیلم هست که گروه کمدی مانتی پایتون را هم به لبخند وا دارد. اما به هر حال چون این فیلمی از اندرسون است تمام این عناصر کمدی در کمال ظرافت در لایه زیرین فیلم قرار گرفته اند و این ممکن است باعث شود برخی بینندگان، فیلم را بیش از آنچه باید، جدی بگیرند. فیلم (در کمال وفاداری) از رمان سال ۲۰۰۹ تامس پینچون اقتباس شده است. فساد ذاتی تقلیدی تمسخر آمیز و غیر معمول از فیلم هایی قدیمی است و می توان در آن اشاره هایی به فیلم هایی چون “خواب ابدی”، “چیچ و چانگ” و “آنسوی دره عروسک ها” را دید. در کل فیلم در سبک و سیاق، اثری منحصر به فرد است البته این تعبیر را می توان برای اکثر فیلم های اندرسون به کار برد.

تمام فیلم در غبار و دودی اتفاق می افتد که شخصیت اصلی مسبب ایجاد آن است. این شخصیت کارآگاه خصوصی، لری داک اسپورتلو (با بازی خوب و فروتنانه هواکین فینکس) است. فیلم تعمدا سطح انرژی پایینی دارد و بسیار آرام و با طمانینه حرکت می کند، برداشت ها طولانی هستند و دیالوگ ها گاها بی هدف هستند و گاهی هم آدم را یاد ریموند چندلر (نویسنده و فیلم نامه نویس آمریکایی) می اندازند. روایت جوآنا نیوسام روی فیلم، اطلاعاتی عجیب و غریب از شخصیت ها به دست می دهد که گاها خنده دار هم هستند.

فیلم در دهه ۱۹۷۰ در لس آنجلس اتفاق می افتد و آنچنان حس آن دوره را خوب منتقل می کند که حتی صدای راوی هم کم کم (و تقریبا) به یکی از شخصیت های فیلم تبدیل می شود. اندرسون در به تصویر کشیدن دوره های پیشین بی تجربه نیست اما بر خلاف “شب های بوگی”، اینجا در استفاده از ترانه های مربوط به آن زمان زیاده روی نکرده است. چند موردی از ترانه های قدیمی هست اما فیلم در کل بیشتر از ترانه های معروف آن زمان به موسیقی متن جانی گرین وود تکیه دارد. مدل موها، لباس ها، اشاره های متعدد به خانواده منسون (که در آن زمان معروف بودند) و دکور به تلقین حس دهه ۷۰ کمک زیادی می کنند اما کلیدی ترین عناصر در این زمینه، رفتار و طرز تکلم شخصیت ها است.

یک داستان کارآگاهی نرمال، معمولا شخصیت اصلی خود را در میان سر نخ هایی به ظاهر بی ربط قرار می دهد که در نهایت مشخص می شود زیاد هم بی ربط نیستند. فساد ذاتی هم کاری شبیه به این انجام می دهد اما بسیاری از این ارتباطات میان سر نخ ها تصادفی بیش نیست. در نهایت البته بسیاری از خیال پردازی ها و اتفاقات عجیب چیزی بیش از توهم ناشی از مصرف علف نیستند. نکته بامزه فیلم هم همین است، بیننده توجه زیادی به فیلم می کند زیرا جزییات و شخصیت های زیادی در فیلم هستند اما در نهایت این جزییات اهمیت زیادی پیدا نمی کنند و فیلم به ارتباطات میان چند شخصیت کلیدی محدود می شود.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice30.jpgفیلم با ملاقات عاشق سابق داک، شاستا فِی هپوورت (کاترین واترسون)، با او شروع می شود. شاستا به کمک داک احتیاج دارد تا با طراحی نقشه ای از فرستاده شدن عشق فعلی خود، میکی ولفمن سرمایه دار (اریک رابرتز)، به آسایشگاه روانی جلوگیری کند. این ملاقات او با داک پر از مخفی کاری و رمز و راز است و بعد از آن هم او ناپدید می شود. در ابتدا، تحقیقات داک خوب پیش نمی رود. او که به یک سالن ماساژ رفته با ضربه ای بیهوش می شود و زمانی که به هوش می آید خود را در کنار جسدی می یابد در حالی که دشمن قدیمی اش، یکی از کارآگاهان پلیس لس آنجلس بیگ فوت بیورسون (جاش برولین)، بالای سر او ایستاده است. بعد از اینکه به دلیل نبود مدارک بر علیه او، داک آزاد می شود، سراغ پرونده دیگری می رود. او قرار است همسر مرده بیوه ای عزادار (جنا ملون) را پیدا کند. این مرد مرده موسیقی دانی به نام کوی هارلینگتون (اوئِن ویلسون) است که البته زنده است و به عنوان خبرچین برای مقامات کار می کند. او زیادی در کار خود فرو رفته و بیرون کشیدن او کار آسانی نیست و از طرفی به نظر می رسد این مرد اطلاعاتی در مورد پرونده شاستا و میکی داشته باشد.

فساد ذاتی مجموعه ای از لحظات کوچک اما رضایت بخش است. چهره هایی آشنا در نقش هایی کوچک در فیلم بازی کرده اند از این جمله می توان به ریس ویدرسپون، مایکل کِی ویلیامز، بنیکیو دل تورو، مایا رودولف و مارتین شورت فوق العاده اشاره کرد. خط روایی در جهاتی غیر قابل پیش بینی حرکت می کند. از طرفی به دلیل بازی های دقیق، حساب شده و به جای فینکس و برولین، بر همکنش میان بیگ فوت و داک به هیچ وجه در حد کلیشه های فیلم های سطح پایین نزول نکرده است. و البته از صحنه ی جنسی فوق العاده و رویایی میان داک و شاستا هم نباید بگذریم. کاری که کاترین واترسون تماما برهنه با پایش می کند کویینتین تارنتینو را هم به لبخند می اندازد.

فیلم از نظر ذهنی راضی کننده است، خنده دار (به روشی فروتنانه و نه مثل بسیاری کمدی های دیگر اغراق شده) است و البته از نظر عاطفی کمی بیروح و بی جان است. این مورد آخر دقیقا همان چیزی است که این را از برخی بهترین فیلم های اندرسون جدا نگاه می دارد. داک هیچ گاه زیاد برای ما اهمیت پیدا نمی کند و شخصیت ها هم در درون غباری حرکت می کنند که همه جا را پوشانده و همین موارد از درگیری کامل مخاطب با فیلم جلوگیری می کنند. فساد ذاتی بی شک حاصل کار کارگردانی مستعد است که از ریسک کردن باکی ندارد اما آیا فیلم را می توان بی نقص بر شمرد؟ فکر می کنم فیلم برای رسیدن به کمال چیزی کم دارد: اندرسون شخصیت ها را دور از مخاطب نگه داشته است.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: پیتر تراورس – امتیاز ۷.۵ از ۱۰

 

 

در اقتباس سینمایی پال تامس اندرسون از رمان “فساد ذاتی” تامس پینچون چیزی سر جایش نیست. البته یافتن این عنصر و تعیین اینکه دقیقا کجا مسایل از توازن خارج می شوند دشوار است، بیشتر به این دلیل که اندرسون – اصیل ترین فیلم ساز نسل خودش- نخوانسته حتی یک نما ارایه دهد که با عرف های تثبیت شده ذهن انسان جور در بیاید. فیلم پر از طنز پنهان شده، خیال پردازی، نوآوری و بازی های تاثیر گذار است که مدام خود را در ذهن بیننده تکرار می کنند. فیلم شاید شما را به تماشای مجدد ترغیب نکند اما با دیدن دوباره آن به لایه های عمیق تر فیلم دست پیدا می کنید. این فیلم مطمئنا حاصل استعدادی ناب است.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice31.jpgاما با این وجود کشمکشی در درون آن به چشم می خورد. اگر قرار باشد عنصری را به عنوان مشکل فیلم معرفی کنم می توانم به وفاداری بیش از حد فیلم به کتاب اشاره کنم. پینچون را می توان نویسنده ای نابغه دانست، نثر کتاب های او از نثر جیمز جویس پیروی می کند به همین دلیل اقتباس از کتاب های او به ذاته کار دشواری است. اندرسون با قدم هایی محتاطانه در میدان های مینی که پینچون گوشه نشین برپا کرده پا می گذارد. پینچون را از لحاظ انزوا می توان با نویسنده ای چون جِی دی سلینجر مقایسه کرد. تمام اینها در شرایطی است که فساد ذاتی از اوج کار پینچون که در کتاب “رنگین کمان گرانش” تبلور یافت فاصله دارد و در مقایسه با آن اثری سبک به شمار می رود. داستان در ۱۹۷۰ (سال تولد اندرسون) در جنوب کالیفرنیا اتفاق می افتد، زمانی که فضای آرام و صلح طلبانه دهه ۶۰ جای خود را به آشفتگی هایی چون خانواده منسون، آلتامونت و رسوایی نیکسون می داد. این یک فیلم نوآر است که چاشنی ایده آل های از دست رفته را در خود دارد.

تمام این عناصر به عنوان مواد اولیه در اختیار اندرسون قرار می گیرد تا بتواند این اثر را بر پرده سینما بیاورد. اما حضور پینچون را می توان از همان ابتدا و در تمام پیچش ها در کنار اندرسون حس کرد. در ابتدای فیلم با راهنمای خود در دل این داستان یعنی لری “داک” اسپورتلو (هواکین فینکس) آشنا می شویم؛ کارآگاهی خصوصی و اغلب اوقات نشئه که در خانه ساحلی خود زندگی می کند. مشخصا فینکس برای بازی در این نقش آزادی زیادی داشته و توانسته بازی شایسته ای هم ارایه دهد. در همان ابتدا شخصی سراغ داک می آید و او را از خواب بیدار می کند، این شخص عشق سابق او، شاستا فی هپوورث، با بازی شهوانی کاترین واترسون است. او مثل تمام زنهایی که در کتابهای ریموند چندلر و دشیل هَمِت به چشم می خورند نیازمند کمک است. اما پیش از جلو رفتن داستان، در همین نقطه با یکی دیگر از عناصر داستان یعنی راوی آشنا می شویم. این راوی معاون سابق داک، سورتیلج (جوآنا نیوسام خواننده و ترانه سرا) است و چیزهایی در مورد شاستا به ما می گوید:

“او خیابان را طی کرد و مثل همیشه از پله های پشتی وارد خانه شد. یک سالی میشد که داک او را ندیده بود. هیچ کس او را ندیده بود. آن زمان ها او عادت داشت سندل پایش کند و نیمه پایین بیکینی را همراه یک تیشرت “کانتری جو و ماهی” به تن کند. اما اکنون او لباس هایی متفاوت به تن داشت و موهایش بسیار کوتاه تر از پیش بود. او دقیقا همان شکلی شده که قول داده بود نشود.” شنیدن این جملات با صدای نیوسام لذت خاصی دارد اما این کلمات مستقیما از پینچون نقل می شوند و دقیقا اولین پاراگراف کتاب هستند. مشخصا اندرسون دارد به پینچون ادای احترام می کند، کاری که در طول فیلم بارها انجام داده اما به شخصه به عنوان یکی از طرفداران اندرسون بیشتر دوست دارم به جای شنیدن این ها از راوی، آن ها را با چشم خودم ببینم. در شش فیلم قبلی اندرسون (سیدنی، شب های بوگی، مگنولیا، عشق مست کننده، خون به پا خواهد شد و استاد) او اجازه می داد داستان از تخیل و از دید خود او جان بگیرد. خون به پا خواهد شد از کتاب سال ۱۹۲۷ آپتن سینکلر تحت عنوان “نفت” الهام گرفته شده بود اما به سختی می توانستید به این موضوع پی ببرید. اما فساد ذاتی فیلمی وفادار به کتاب است و می توان آن را اولین فیلم اندرسون دانست که در این حد در قید و بند قرار گرفته و هیچگاه کاملا رها نمی شود.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice32.jpgبا تمام این اوصاف نمی توان از لذت تماشای این فیلم گذشت. داستان فیلم زمانی جان می گیرد که شاستا از داک می خواهد عشق جدید او، میکی وولفمن که از ملاکان محلی است را پیدا کند و جلوی نقشه های همسر میکی برای بستری کردن او در بیمارستان روانی را بگیرد. این جستجو پای شخصیت های مختلفی همچون موج سواران کالیفرنیایی، موتورسواران نازی، معتادها، دندانپزشکی که مالیات نمی دهد و گروهی اسرار آمیز به نام دندان طلایی را به داستان باز می کند. فیلم حال و هوایی راحت و بی خیال دارد و بیننده را به یاد فیلم رابرت آلتمن (کارگردان مورد علاقه اندرسون)، “وداع طولانی” (که از کتاب چندلر اقتباس شده بود) و کارآگاه خصوصی فیلیپ مارلو می اندازد. بعد از گذشت زمانی از فیلم شخصیت ها روی هم تلنبار می شوند؛ دندانپزشک کوکایینی (با هنرنمایی فوق العاده مارتین شورت)، موسیقیدانی مفقود شده (اوئن ویلسون) و همسر معتادش (جنا ملون)، بازپرس قضایی (ریس ویدرسپون) که با داک همخوابه می شود و یک وکیل (بنیکیو دل تورو) که داک را از دردسر نجات می دهد. مشخصا فیلم از نظر شخصیت حالتی اشباع دارد اما شخصا دوست داشتم میان پرده لاس وگاس کتاب در فیلم هم باشد. دلم برای حال و هوا و ظاهر آن دوران هم تنگ شد، عمدتا به این دلیل که رابرت الزویت فیلم بردار بیشتر از نماهای بسته استفاده کرده و محیط را به اندازه کافی نمی بینیم.

بازی ها نیازمند توجه دقیق هستند، بیش از همه جاش برولین که در نقش پلیس سرسخت بیگ فوت بیورسن چشم ها را به خود خیره می کند. او نه تنها مسبب بیشتر خنده های فیلم است بلکه در آخر کار با اعتراف به ذات واقعی خود نزد داک دل بیننده را هم می شکند. این هم از فیلم فساد ذاتی که با بهره گیری از موسیقی زیبای جانی گرینوود، شما را به حال و هوای دهه ۷۰ برده و همزمان گیج و میخکوب می کند. اما در هیچ نقطه ای از فیلم اصلا شک نکنید که در حال مشاهده کار یک استاد هستید.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: تاد مک‌کارتی – امتیاز ۷ از ۱۰

 

 

آنچه که در ابتدا یک کار دسته اول ضدفرهنگی دهه هفتادی و همراهی مناسب برای فیلم شب های بوگی به نظر می آمد در نهایت نتوانست توقعاتی که داشتم را برآورده کند. پل تامس اندرسون فیلم را از کتاب فساد ذاتی تامس پینچون اقتباس کرده است. این یک کمدی رمز گونه است که شخصیت اصلی خود را به سفری تو در تو از میان پلیس های فاسد، معتادها، فرقه ای های عصر جدید، فاحشه ها، موتور سواران نئونازی، فعالان جنبش سیاه پوستان، ملاکان، سیاسیون نیکسونی و زیبارویان دوره عشق آزاد می فرستد. فیلم نتوانسته معانی رمان سال ۲۰۰۹ را آنطور که باید و شاید انتقال دهد و در بازسازی فیزیکی آن دوران هم عملکرد چندان قابل قبولی ندارد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice33.jpgبا اینکه فساد نسبت به فیلم آخر اندرسون، “استاد” از عناصر عامه پسند بیشتری برخوردار است اما این فیلم برادران وارنر برای جذب مخاطبان عام به نظر کار مشکلی در پیش دارد. فیلم در ۱۹۷۰ اتفاق می افتد که سال تولد اندرسون نیز هست. کتاب حال و هوایی شبیه به آثار ریموند چندلر با چاشنی نویسندگان دیگری همچون جیمز اِلروی و رابرت تاون دارد و به ماجرای کارآگاهی خصوصی می پردازد که می تواند از پایین تا بالای ساختار قدرت شهر را سیر کند و با هر جور آدم عجیب و غریبی سر و کله بزند زیرا خود او نیز یکی از آنهاست. پس زمینه هایی همچون فساد جاری در شهر و قابل خرید بودن انسان ها از چند دهه پیش که فیلیپ مارلو با آنها دست و پنجه نرم کرد همچنان بدون تغییر باقی مانده اند اما این داستان در جهت افزودن درونمایه به کتاب های هم رده خود از معصومیت از دست رفته سخن می گوید؛ دوران زیبا و بی سرو صدایی که تا ۱۹۶۹ دوام آورده بود همه به واسطه قتل های منسون ها به فنا رفت و کالیفرنیایی ها عتیقه ای همچون ریچارد نیکسون را به ملت آمریکا هدیه کردند.

شخصیت اصلی داستان که عمدتا او را در هاله ای از دود علف می بینیم، داک اسپورتلو (هواکین فینکس) است که در خانه آرام خود در ساحل گردیتا روزگار می گذراند، اما این آرامش دوام چندانی ندارد زیرا دختری از گذشته او به نام شاستا فی هپوورث (کترین واترسون) به سراغ او می آید تا برای نجات عشق کنونی خود، ملاکی به نام میکی وولفمن، که غیبش زده از داک درخواست کمک کند. در حالی که انتظار می کشیم تا صدای خود داک راوی داستان شود و در معرفی شخصیت های پر تعداد فیلم به کمکمان بشتابد این صدای شخصیت زنی نه چندان تعیین کننده در داستان است که روایت آن را برعهده می گیرد وحدس اینکه او چطور تمام این جزییات را می داند خود کار دشواری است.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice36.pngگم شدن وولفمن تنها بهانه ای برای شروع داستان پر پیچ و خم و باز شدن پای شخصیت های عجیب و غریب به فیلم است. داک برای سر کشیدن به یکی از املاک وولفمن می رود و سر از یک سالن ماساژ در می آورد، او به دنبال یکی از محافظین وولفمن، یک موتورسوار نئونازی است اما در نهایت با ضربه ای بیهوش می شود و در حالی به هوش می آید که جسد موتور سوار در کنار او و پلیس هم بالای سر اوست. یکی از کارآگاهان پلیس محلی به نام بیگ فوت بیورسن (جاش برولین) که دل خوشی از داک ندارد او را به قتل متهم می کند. داک از این دردسر سر سالم بیرون می آورد اما توسط بیگ فوت و پلیس فدرال تحت فشار قرار می گیرد تا در یافتن وولفمن و سایر چهره هایی که می شناسد به آنها کمک کند. یکی از این اشخاص کوی هارلینگن نوازنده (اوئن ویلسون) است که گمان می رود مرده اما سر و کله اش گاه و بیگاه پیدا می شود. قایقی اسرار آمیز به نام دندان طلایی هم هست که حرف و حدیث های زیادی در مورد محموله آن وجود دارد.

این دومین اقتباس اندرسون از یک کتاب است (بعد از “خون به پا خواهد شد”) و او تلاش کرده عصاره کتاب پینچون را حتی المقدور در فیلم وارد کند اگرچه برخی قسمتهای کتاب همانند سفر به لاس وگاس در فیلم نیامده است. با تمام این اوصاف تجزیه و تحلیل تمامی شخصیت های فیلم خصوصا برای بینندگانی که کتاب را نخوانده اند کمی مشکل خواهد بود. البته برای لذت بردن از فساد نیازی نیست دقت زیادی در روند داستان صورت گیرد بلکه همانند فیلم “خواب ابدی” می توان از تک نماها، اتمسفر و رابطه میان بازیگران و شخصیت ها لذت برد.

فساد ذاتی در زمینه های نام برده شده کم و بیش موفق است اما این موفقیت را می توان نسبی دانست. نام هایی که پینچون برای شخصیت ها انتخاب کرده حاکی از تمایل او برای دادن جنبه ای کمدی به شخصیت هاست؛ دکتر تیوب ساید، سانچو اسمیلاکس، پتیونا لیوِی، پاک بیورتون، دکتر تریپلای و آدریانا پروسیا نمونه هایی از این نام ها هستند. شخصیت سرسخت و یک دنده بیگ فوت را هم می توان دیگر مخلوق عجیب و غریب پینچون دانست؛ او یک لحظه ترسناک است و چند لحظه بعد ممکن است به مکیدن موز پوشیده شده با شکلات بپردازد، این مرد مشخصا کمی دیوانه و در عین حال زیرک است. دیگر نمونه این شخصیت های عجیب دکتر بلاتنوید با بازی مارتین شورت است، یکی از آن معتادهای روانی دسته اول و تمام این ها تنها نمونه هایی از شخصیت های غریبی هستند که در فیلم پرسه می زنند.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice35.jpgراهنمای سفر بینندگان در این سرزمین شلوغ و در هم و برهم داک اسپورتلو استَ، تلفیقی از یک دلقک و شوالیه که دنبال برقراری عدالت به شیوه خود است و اگرچه دایما در دود علف گم و گور می شود اما به نحوی موفق می شود خطرات پیش روی خود را ببیند و از آنها جان سالم به در ببرد. آنچه که می توانست به فیلم کمک کند حضور بازیگری طنازتر در نقش داک بود چیزی شبیه به داستین هافمن جوان که می توانست بیننده را علیرغم حماقت هایش به داک نزدیک تر کند. اینکه کدام بازیگر امروزی می توانست داکِ ایده آل باشد مشخص نیست اما فینکس که بیشتر او را در نقش های جدی تر در فیلم هایی چون “سر به راه باش”، “او” و “استاد” دیده ایم قابلیت لازم برای بروز دادن تمام جنبه های داک را ندارد. البته او آنقدر بازیگر قابلی هست که نگذارد شیرازه فیلم از هم بپاشد اما انعطاف پذیری لازم برای جذب مخاطبان به این شخصیت در صورت او دیده نمی شود (خصوصا در میان آن خط ریش های پر پشت).

ریس ویدرسپون که در “سر به راه باش” همبازی فینکس بود بار دیگر و اینبار در نقش معاون بازپرس قضایی در کنار او قرار گرفته است. بازی ویدرسپون خصوصا تا پیش از زمانی که او با داک بخوابد دیدنی و چشمگیر است. سر و کله کترین واترسون که شخصیتش در اغلب اوقات فیلم غایب است در اواخر فیلم و طی نمایی طولانی پیدا می شود و موقتا به شخصیت محوری داستان تبدیل می شود. برولین و ویلسون از عهده بازی در نقش شخصیت های عجیب خود برآمده اند و بنیکیو دل تورو هم در نقش وکیل و هنگام نیاز، اطلاعاتی راجع به دندان طلایی و سایر موضوعات مورد نیاز به داک و بینندگان می دهد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice34.jpgشاید نا امید کننده ترین وجه فیلم عدم حضور فیزیکی و محسوس لس آنجلس دهه ۷۰ باشد. فیلم عمدتا از نماهای بسته و نیمه بسته استفاده می کند. صحنه هایی از ساخت خانه ها و مقر پلیس در فیلم هست اما به دلایل مالی یا هنری فیلم بر خلاف کتاب تلاش زیادی در بازسازی لس آنجلس دهه ۷۰ نکرده است. در کتاب شاهد سفر داک به نقاط مختلف شهر با حال و هواهای متفاوت بودیم؛ ساحل نشینان موج سوار، هیپی های سانست استریپ، لانه نوازنده ها در توپانگا و حال و هوای رسمی مرکز شهر. اندرسون که خود ساکن لس آنجلس است در فیلم های قبلی اش شناخت خود از لس آنجلس را به رخ می کشید اما در اینجا علیرغم فرصت مغتنمی که برایش فراهم شده تلاش زیادی در این جهت نکرده است.

نکته دیگری که علیرغم وجود در کتاب در اینجا غایب است اشاره به فیلم های نوآر دیگر و خصوصا فیلم های جان گارفیلد است که روی پرده سینما می توانستند حالتی نخ نما به خود بگیرند. نکته قابل توجه دیگر فیلم موسیقی آن است. در انتخاب ترانه های آن دوران سعی شده از انتخاب های کلیشه ای حذر شود و در کل ترانه های خوبی در فیلم گنجانده شده است. تکیه فیلم بیشتر از ترانه های قدیمی روی موسیقی متن زیبای جانی گرینوود است که خصوصا در بخش های انتهایی فیلم اثر گذاری خاصی دارد.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

 

منتقد: ریچِرد کُرلس – امتیاز ۷ از ۱۰

 

 

کارآگاه خصوصی، لری “داک” اسپورتلو در مورد زندگی نشئه وار خود در محله ساحلی گوریتای لس آنجلس اینگونه اظهار نظر می کند: “زندگی ام تکراری است، یا لااقل تا قبل از اینکه دوست دختر سابقم سراغم بیاید و در مورد دوست پسر و همسر دوست پسرش داستانی را برایم بگوید تکراری بود اما از آن به بعد زندگیم کمی عجیب و غریب شد.” این صدای تامس پینچون نویسنده کتاب “فساد ذاتی” است که در تیزر ویدیویی این کتاب که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد به گوش می رسد. او را نویسنده ای گوشه گیر می دانیم هر چند در دو قسمت از سریال سیمپسون ها در نقش خود ظاهر شد و احتمال دارد در فیلم فساد ذاتی هم حضوری افتخاری داشته باشد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice37.jpgفیلم فساد ذاتی جایی است که پینچون و اندرسون به هم می رسند: ایده ای که پر ابهت به نظر می رسد. مطمئنا به این فکر می کنید که قرار است با ملغمه ای از شخصیت ها، برخورد لحن های روایی متفاوت و تعداد زیادی ارجاعات ادبیاتی همانند چیزی که در کتاب های دیگر پینچون مثل “رنگین کمان گرانش”، “میسون و دیکسون” و “بر ضد روز” خواندیم مواجه باشیم. بی دلیل هم نیست که تا کنون از هیچ یک از کتاب های پینچون اقتباسی صورت نگرفته است و اندرسون اولین کارگردانی است که دست به چنین کاری می زند. فیلم های اندرسون بلندپرواز هستند و بازیگران و داستان های متفاوتی را در بطن خود می گنجانند. این امر را با نگاهی به فیلم های “مگنولیا”، “شب های بوگی” و “استاد” به خوبی می توان فهمید. در فیلم جدی تر او “خون به پا خواهد شد” هم می توان همین تعداد زیاد شخصیت ها و اعتراض به سیستم سرمایه داری را مشاهده کرد. حال باید دید حاصل اقتباس این کارگردان از کتاب آن نویسنده چه جور معجونی از آب در می آید.

نیازی به نگرانی نیست بهتر است آرام باشید زیرا پینچون در هنگام نوشتن کتاب و اندرسون هنگام ساختن فیلم مطمئنا آرام و ریلکس بوده اند. برای هر دوی این هنرمندان و برای مخاطبان، فیلم همانند یک روز تعطیل در ساحلی زیباست البته در یک روز طوفانی و همراه با جسدی که موج های دریا به ارمغان می آورند. فضای فیلم شبیه شب های بوگی است و هدفی بالاتر از نشان دادن زندگی یکنواخت داک دارد. در فیلم پس زمینه هایی همچون سکس، مواد مخدر و راک اند رول دیده می شود و غباری از دود ماریجوآنا بر فیلم سایه افکنده است.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice38.jpgفیلم در محله خیالی ساحل گوردیتا اتفاق می افتد (که نقش بدل ساحل منهتن که پینچون در دهه ۷۰ در آنجا زندگی می کرد را دارد). فساد ذاتی همانند کپسول زمانی است که قصد دارد تغییر از فرهنگ صلح آمیز هیپی های دهه ۶۰ به اشوب های جنگ ویتنام، مبارزات پلنگ های سیاه (مبارزین ضد نژاد پرستی) و قتل های گروه چارلز منسون را نمایش دهد. البته نیکسون را از یاد نبریم. زمان و مکان رویداد فیلم یادآور دورانی است که توهم توطئه امری عادی و مرسوم به حساب می آمد. آنطور که یکی از پلیس ها به داک می گوید:”هر اجتماع پیش از سه نفری می تواند منجر به برپایی یک فرقه شود.” پینچون تمام این عناصر را در فیلم گنجانده و برای خلق کارآگاه خصوصی خود از فیلیپ مارلوی ریموند چندلر الهام گرفته است، کارآگاهی که با منش جوانمردانه قصد دارد خیابان های لس آنجلس را از تبهکاران پاک کند. داک هم مانند مارلو تمام طبقه های اجتماعی لس آنجلس از هالیوودی ها گرفته تا ولگردهای ساحلی، از پلیس های عصبانی تا وکلای خجالتی را سیر می کند. و همانند چندلر که اعتراف کرد نمی تواند مرگ یکی از شخصیت های کتاب (راننده) خواب ابدی خود را توضیح دهد، پینچون هم تلاش زیادی نکرده تا برای تمام وقایع داستانش توضیحی منطقی بدهد. او دوست داشته مخاطبانش از راه لذت ببرند و تنها به دنبال رسیدن به مقصد نباشند.

برای درک بهتر نمادهای فرهنگی آن دوران که در فیلم آمده است می توانید سراغ فیلم های پست نوآر دهه ۷۰ بروید. فیلم رگه هایی از کلوت (فاحشه ها و تجارت سود آور)، محله چینی ها (افزایش نرخ املاک که موجب پیشرفت لس آنجلس شد)، جنب و جوش شبانه (کارآگاهی که دنبال دختر گمشده اش می گردد) و از همه مهمتر وداع طولانی رابرت آلتمن (که از رمان چندلر اقتباس شده) را در خود دارد. فینکس برای بازی در نقش داک از همان لحنی استفاده کرده که پینچون در تبلیغ ویدیویی کتابش استفاده کرده بود و البته ظاهر او و به خصوص خط ریش هایش هم بر اساس عرف زمان رویداد فیلم طراحی شده اند. رنگ تلفن داک فیروزه ای است، آبجوی بادوایزر می نوشد و مدام علف مصرف می کند. او حتی گاهی به شیوه گربۀ کارتونی، سیلوستر پاورچین حرکت می کند. او اغلب در حالت درازکش و خواب آلود به سر می برد اما هر چه باشد او تنها راهنمایی است که در این دنیای از هم گسیخته داریم.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice29.jpgهمانطور که در خلاصه ویدیوی تبلیغاتی فهمیدیم، دوست دختر سابق داک، شاستا فی هپوورث (کترین واترسون) سراغ او می آید و از نقشه همسر دوست پسرش، میکی وولفمن ملاک (اریک رابرتز) برای ربودن میکی خبر می دهد. ظاهرا اسلوآن (سرنا اسکات تامس) قصد دارد همسر خود را سر به نیست کند تا بتواند با خیال راحت از ثروت او لذت ببرد. دیری نمی پاید که هم میکی و هم شاستا غیبشان می زند. از میان شخصیت هایی که همچون ارواح سرگردان در فیلم چرخ می زنند می توان به کوی هارلینگن (اوئن ویلسون)، نوازنده ساکسیفون، همسر او هوپ (جنا ملون) که دندان هایش را دکتر بلتنوید (مارتین شورت) جرم گیری کرده اشاره کرد. شخصیت های زیاد دیگری هم در فیلم هستند؛ دوست دختر فعلی داک، پنی (ریس ویدرسپون) که معاون بازپرس قضایی است؛ دختر سابقا فراری، جاپونیکا فِنوِی (ساشا پیِتِرس) که پدرش، کراکر (مارتین داناوان) پیشنهادی تجاری برای داک دارد؛ طارق خلیل (مایکل کِی ویلیامز) وکیلی که مدافع جنبش آزادی خواهانه سیاه پوستان است و می خواهد با گلن کارلوک (کریستوفر آلن نلسون) که یک نئونازی است تصفیه حساب کند. البته بعدتر داک را بیهوش در کنار جسد گلن می یابیم.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice24.jpgاین اتفاق باعث می شود داک توسط یکی از کارآگاهان پلیس محلی بیگ فوت بیورسن (جاش برولین) که آرزو دارد ستاره سینما شود و تنها نقش های کوچک نصیبش می شود، متهم به قتل شود. اما این پلیس بد خلق که در یکی از نماها داک را حسابی کتک می زند بیشتر قصد دارد از داک در مورد تشکیلاتی مرموز به نام دندان طلایی اطلاعات کسب کند (آیا دندان طلای یک قایق است یا نام یک باند قاچاق و یا گروهی از دندانپزشکان که می خواهند از پرداخت مالیات فرار کنند؟ شاید هم همه موارد). به نظر می آید داک و بیگ فوت چیزی بیش از دشمن و همانند شخصیت های اصلی “استاد” و “خون به پا خواهد شد” مکمل معنوی یکدیگر باشند- یا شاید چیزی شبیه به هابیل و قابیل- اگرچه زمانی که داک بیگ فوت را برادر خطاب می کند او به داک تشر می زند “من برادرت نیستم” داک هم پاسخ می دهد “نه، اما می تونستی یکی داشته باشی.” تا اینجای کار متوجه شده اید که داستان فیلم بیشتر برای خنداندن مخاطب است. اندرسون معتقد است بازیگردانی او در اینجا از آثاری هجو همچون “هواپیما”، “گروه پلیس” و فیلم انشعابی آن “تفنگ برهنه” که دیوید و جری زوکر و جیم آبراهام در دهه ۸۰ می ساختند الهام گرفته شده است. اما فساد ذاتی اندرسون بیشتر از شباهت به آثار برادران زوکر به فیلم های برادران کوئن و خصوصا لباسکی بزرگ شباهت دارد.

/wp-content/uploads/media/kunena/attachments/5976/inherent_vice39.jpgبرخی از شوخی های فیلم شیطنت آمیز هستند همانند توصیفی که از مرد متجاوز می شود: “وقتی داشته به اون تجاوز می کرده مجبورش کرده به آلبوم های نمایش های موزیکال تئاتر برادوی گوش بده” و یا مثلا وقتی پنی می خواهد پیش داک برود پشت تلفن به او می گوید: “دارم می شنوم که یه چیزی داره توی شلوارت تکون می خوره.” خیلی دیگر از شوخی های فیلم نسبتا پیش پا افتاده اند: مامور فدرالی که دایما بینی خود را با سر و صدای زیاد پاک می کند یا علاقه بیش از حد بیگ فوت بدخلق به میک زدن بستنی یخی و موز شکلاتی از این دست هستند. اندرسون بیشتر از شات های نیمه بسته از پایین استفاده کرده و به بازیگران خود زمان زیادی برای هضم کردن دیالوگ ها داده است: اما تنها معدودی از بازیگران عملکردی برجسته داشته اند. حضور بنیکیو دل تورو در نقش وکیل داک و حضور مایا رودولف (شریک زندگی اندرسون) در نقش منشی داک هم قابل ذکر است. جفرسون مایز که دوبار برنده جایزه تونی بوده است نقش دکتری در مرکز بازپروری را دارد که می تواند پوششی برای تشکیلات دندان طلایی باشد. ویلسون نقش کوی را همچون یک پسر گم شده بازی می کند اما این حقه ای بیش نیست زیرا او همزمان خبرچین پلیس هم هست.

دیلن میچل بازی بسیار خنده داری در نقش زن غر غروی بیگ فوت دارد و در همان چند ثانیه حضور او مطالب زیادی در مورد بیگ فوت دستگیرمان می شود؛ هونگ چاوو در نقش بانوی ماساژور هم اطلاعات مفیدی به ما می دهد؛ و داناوان هم در تک نمای خود چشم های داک را به خوبی روی شرارت های دنیا باز می کند. از همه بهتر واترسون است (دختر سم در سریال نظم و قانون) در نقش شاستا، دختری که از آنچه نشان می دهد باهوش تر است. او در یک نمای ۶ دقیقه ای که سکس و اعتراف در آن است و بدون کات فیلم برداری شده آنقدر احساسات انسانی و حرکات تحریک آمیز به فیلم اضافه می کند که برای کل زمان فیلم کافی است. در کل زمان ۲ ساعت و ۲۸ دقیقه ای فیلم با جریان آرام آن همراه شوید و از قطعات گسسته و درهم آن لذت ببرید. فساد ذاتی بیش از آنکه یکنواخت و خسته کننده باشد پیچ در پیچ و خنده دار است. اگر ذائقه تان فیلم های عجیب و غریب را می پسندد این حتما فیلم شماست.

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

12
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
12 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
12 Comment authors
taghitaghiآرمین سهرابیAdelsnTWO SOULS Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
taghitaghi
Guest
Member
taghitaghi

کارتون عالیه..

"آنقدر شخصیت های عجیب و لحظات متفاوت در فیلم هست که گروه کمدی مانتی پایتون را هم به لبخند وا دارد"
عجب اغراقی کرده این برادینلی کلی خندیدم. 😀 😆

آرمین سهرابی
Member
Member
آرمین سهرابی

مرسی از مترجم های عزیز نقد فارسی ، دستتون درد نکنه

Adel
Member
Member
Adel

آقا دست مریزاد
۱۰ تا نقد مختلف
فوق العاده این…!!!

sohrab n
Member
Member
sohrab n

سلام.با تشکر از سایت خوبتون لطفا نقد فیلم redirected (با بازی وینی جونز) رو در سایت قرار بدبد.ممنون.

TWO SOULS
Guest
Member
TWO SOULS

hamid pacino:هر چه از پاول توماس اندرسون رسد نیکو که چه عرض کنم معرکست 🙄
دم مترجمای عزیز هم گرم ۸)

حرف دلو زدی …واقعا کارگردان خفنی هست مخصوصا اثر مرشد

sepanta arya
Member
Member
sepanta arya

جیمز فرانکو بازی می کنه ؟؟
عکس جیمز فرانکو رو زدید!!
عکس اشتباهی زیدد یه نقد به آخری عکس اولی عکس جیمزه

hero champion
Member
Member
hero champion

نقد ها عالی دست مترجم درد نکنه ولی یک نکته اون عکس اوی تو نقد پیتر تاورس از جیمز فرانکو توی فیلمSpring.Breakersهست نه این فیلم فکر می کنم اشتباه گذاشتین لطفا درستش کنید .

shangol
Guest
Member
shangol

مزخرفه پل توماس اندرسون 😡

a.sadeghi
Member
Member
a.sadeghi

این همه نقد!!! عالیه ولی من نقدارو نخوندم چون هنوز فیلمو ندیدم باید عالی باشه به خصوص خواکین فونیکس هر وقت میبینمش یاد گلادیاتور میوفتم 😆

صادق پارسانیک
Member
Member
صادق پارسانیک

دوستان سعی کنید اسکار و جوایز مسخره از این قبیل براتون مهم نباشه…. چون اگه ارزش داشت انقدر پس فطرت نبودن که از هنر کارگردانانی مثل نولان و اندرسون و بازی بازیگران سطح اولی چون فونیکس و دیکاپریو بگذرن ….فیلمشو ببینین این فونیکس محشره واقعا محشر….

hamid alizadeh
Member
Member
hamid alizadeh

هر چه از پاول توماس اندرسون رسد نیکو که چه عرض کنم معرکست 🙄
دم مترجمای عزیز هم گرم ۸)

Francis Underwood
Member
Member
Francis Underwood

با تشکر فراوان.واقعا کارتون هیچ نمونه ای نداره.ترجمه این همه نقد با این کیفیت حداقل یه اسکارو باید بهتون بدن.