Incendies (سوختگان)


خلاصه داستان:

روزنامه نگاری به خاورمیانه سفر میکند تا در مورد خانواده اش تحقیق کند و به آخرین آرزوهای مادرش پی ببرد که…


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم

 

نوال مروان كه یك شهروند كانادایی است به‌تازگی درگذشته. تنها كسانی كه موقع قرائت وصیت‌نامه‌اش حاضر هستند فرزندان بزرگ‌سال دوقلویش، ژن و سیمون مروان، و وكیلش ژان لبل ـ كه از سال‌ها قبل تا زمان فوتش، رییس و دوست صمیمی او بوده ـ هستند. وصیت‌نامه او پر است از خواسته‌های غیرعادی. از همه غیرعادی‌تر دو نامه مهروموم‌شده متفاوت است كه به سیمون و ژن داده می‌شود تا به‌ترتیب به برادر و پدرشان برسانند. موضوع غیرعادی این‌جاست كه تا آن‌جایی كه آن دو اطلاع دارند، پدرشان سال‌ها قبل طی جنگ در خاورمیانه (محل بزرگ شدن مادرشان) فوت كرده و هیچ برادر یا خواهری هم ندارند. سیمون این وصیت‌نامه را به عنوان نشانه دیگری از دیوانگی مادرش قلمداد می‌كند و از انجام دادن آخرین خواسته‌های او سر باز می‌زند. اما ژان در صدد است تا به این خواسته‌ها احترام بگذارد و پدر واقعی و برادر گم‌گشته‌اش را پیدا كند. به همین خاطر راهی خاورمیانه می‌شود تا با دنبال كردن سرنخ‌ها سرگذشت زندگی مادرش ـ كه اطلاعات چندانی درباره‌اش ندارد ـ را تعقیب كند. او در نهایت به كمك برادرش نیاز پیدا می‌كند و سیمون با اكراه می‌پذیرد تا در خاورمیانه به او بپیوندد. وقتی سیمون به پیدا كردن قطعه‌های نهایی پازل زندگی مادرش نزدیك می‌شود، گرفتار مقامات عالی‌رتبه سیاسی می‌شود…

آتش‌ها فیلم تكان‌دهنده‌ای است. مخصوصاً برای ما ایرانی‌ها كه به دلیل سابقه تاریخی كشورمان، خیلی بیش‌تر و عمیق‌تر آن‌چه در فیلم اتفاق می‌افتد را درك می‌كنیم. آتش‌ها داستان نابود شدن چند انسان و چند نسل بر اثر تعصبات و تندروی‌های خشك مذهبی است. تعصباتی كه اجازه لذت بردن از كنار هم بودن را نمی‌دهد و زیبایی كنار هم بودن را به فاجعه كنار هم بودن تبدیل می‌كند.

با این‌كه لوكیشن اصلی فیلم لبنان است و فیلم‌ساز می‌توانست به‌راحتی ـ و با توجه به داغ بودن بحث خاورمیانه ـ مشتی شعار سیاسی وارد فیلم كند و با رویكردی احساسات‌گرایانه آن را به یك بیانیه تبدیل كند، هوشمندانه تمركز اصلی‌اش را معطوف به انسان‌هایی كرده كه درگیر فاجعه‌هایی هستند كه دوروبرشان در حال رخ دادن است. كارگردان با این استراتژی، زبانی همه‌فهم و جهان‌شمول به فیلمش بخشیده و استقبال گرم تقریباً همه منتقدان از این فیلم ـ كه هیچ ربطی به دنیایی كه می‌شناسند ندارد ـ و نامزد شدنش در بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان در مراسم اسكار سال گذشته، گویای این واقعیت است.

ساختار روایتی فیلم مهم‌ترین وجه ساختاری آن است. داستان از حال و با دوقلوهایی كه مادرشان به‌تازگی فوت كرده شروع می‌شود. هم‌زمان با فلاش‌بك‌هایی زندگی مادرشان كه در جوانی عاشق یك مسلمان می‌شود آغاز شده و كم‌كم به دوران دانشجویی و زندانی شدنش می‌رسد. چیدمان سكانس‌ها و فلاش‌بك‌ها طوری است كه شاید در نگاه اول كمی آشفته به نظر برسند و دنبال كردن‌شان دشوار باشد، اما در پایان فیلم تمام قطعه‌های پازل روایتی فیلم درست سر جای‌شان قرار می‌گیرند؛ تا جایی كه دوباره دیدن فیلم لذتی دوچندان پیدا می‌كند. البته در همان بار اول هم كدهای به‌اندازه و تأكیدهای به‌جایی برای دنبال كردن رخدادها وجود دارد: عنوان‌هایی كه در آغاز هر فصل با فونت بزرگ و رنگ قرمز روی تصویر می‌آید و نام یك شخصیت یا یك شهر است، دیده نشدن چهره شمس‌الدین (رهبر مسیحی‌ها) در قسمت اعظم فیلم و رونمایی مبتكرانه چهره او، اولین نمای فیلم كه نمایی طولانی از پسربچه‌ای است كه با نگاهی عجیب به دوربین خیره شده و در همان حال دارند موهایش را از ته می‌زنند، نمای طولانی و مؤثر به هلاكت رسیدن سركرده مسیحیان افراطی و یا آن‌جایی كه ژن دارد از نگهبان زندان بلاهایی كه بر سر مادرش آمده را می‌شنود و دوربین در نمایی طولانی فقط او را در قاب گرفته كه نگران می‌شود، در خود می‌شكند و معصومانه می‌گرید.

فیلم‌ساز به‌درستی از قاب‌های معوج و لرزان و حركت‌های زیاد و خودنمایانه دوربین پرهیز كرده و با ریتم آرام و خوددارانه‌ای كه به فیلم بخشیده، باعث شده كه بتوان سبعیتی كه در آن موج می‌زند را تحمل كرد. در حقیقت او تأثیرگذاری طولانی‌مدت را به تأثیرگذاری شاید بیش‌تر اما كوتاه‌تر ترجیح داده و از این مسیر كاری كرده تا آتش‌ها از دل سبعیت به ستایش انسانیت برسد و بعد از تمام شدن، تا مدت‌ها در ذهن مخاطب ادامه پیدا كند.

محل تلاقی شخصیت‌های اصلی دو خرده‌روایت اصلی فیلم، یعنی دوقلوها و مادرشان، نه حال و نه آینده، كه گذشته است. دوقلوها كه رابطه گرم و صمیمانه‌ای با مادرشان ندارند (به‌خصوص سیمون)، تنها با مرگ مادر و واكاوی زندگی پرفرازونشیب‌اش می‌توانند ارتباط عاطفی نزدیكی با او برقرار كنند. هم‌چنان كه آن‌ها ایستگاه به ایستگاه گذشته را كشف می‌كنند، نوال هم پشت‌سرهم حادثه‌های دل‌خراش را از سر می‌گذراند تا به نقطه اوجی برسند كه در استخر رقم می‌خورد. همان استخری كه در اوایل فیلم می‌بینیم و در آن نوال حالش بد شده و به سؤال‌های پی‌درپی دخترش پاسخی نمی‌دهد. در واقع، در آن استخر آرام و به‌ظاهر شاد، با فاجعه‌ای روبه‌رو شده كه از تمام تلخی‌هایی كه در زندگی گذرانده، تلخ‌تر و هولناك‌تر است. شاید این هولناكی را بتوان در این جمله نوال جست: «فرزند مثل چاقویی زیر گلو است كه نمی‌توان به‌راحتی كنارش زد.»

وجود دو فرزند با خصوصیت‌های اخلاقی متفاوت كه هر كدام معرف یكی از والدین‌شان هستند و در طول سفر ادیسه‌وارشان به تعادل شخصیتی می‌رسند، از نكات هوشمندانه فیلم است. سیمون میراث‌دار خشونت، بی‌مهری و عصبیت پدرش است و ژن نماینده اراده، حقیقت‌جویی و عاشقی مادرش. هرچه به اواخر فیلم نزدیك می‌شویم، سیمون آرام‌تر می‌شود، لحن صدایش تغییر می‌كند و با خواهرش مهربان‌تر می‌شود. از طرفی ژن به خاطر مواجهه با تعصب و خشونت بی‌حدوحصر، محكم‌تر و پخته‌تر می‌شود، تا جایی كه بر سر برادر فریاد می‌كشد و او را مجبور می‌كند تا به خواسته‌اش تن بدهد.

راجر ایبرت كه از آتش‌ها خیلی خوشش آمده در پایان نوشته‌اش به نكته قابل‌تأملی اشاره كرده. او دلیل نامه نوشتن نوال برای دو فرزندش را متوجه نشده و آن را یك مك‌گافین دانسته كه اهمیتی در ساختار روایی ندارد و بهانه‌ای‌ست برای دنبال كردن سرگذشت مادر. اما برای رد این فرضیه و مك‌گافین نبودن نامه‌ها، دلایل محكمی وجود دارد: شخصیت نوال كه بر اثر فشارها و عقده‌هایی كه بر سرش آمده شكل گرفته، بیش‌تر متكی بر سكوت است. او مستقیم حرف نزدن، درددل نكردن و ریختن تمام حرف‌ها و ناگفته‌ها به درون خود را ترجیح می‌دهد؛ به‌ویژه آن‌كه رازش می‌تواند تأثیر غیرقابل پیش‌بینی و احتمالاً جبران‌ناپذیری بر فرزندان دل‌بندش بگذارد. از آن مهم‌تر این است كه نوال با نامه نوشتن و فرستادن بچه‌ها به دنبال حقیقت، كاری می‌كند كه آن‌ها قدم‌به‌قدم با گذشته مادرشان آشنا شوند و با قرار گرفتن و نفس كشیدن در مكان‌هایی كه نوال در آن‌ها نفس كشیده، بتوانند در شرایطی بهتر و با تحمل صدماتی كم‌تر با واقعیت روبه‌رو شوند. نوال با این كار، همان طور كه در نامه‌اش برای پدر بچه‌ها نوشته، سكوت و مرگ تدریجی را از دوقلوها به او منتقل می‌كند و با این كار تا حد زیادی سلامت روانی آینده آن‌ها (به‌ویژه سیمون) را تأمین می‌كند. محكم‌ترین دلیلش هم لحظه‌ای‌ست كه آن دو نامه را با آرامش بی‌حدی كه در نگاه‌شان موج می‌زند، به پدرشان می‌دهند. اگر هم بخواهیم فرض كنیم كه دوقلوها به هر دلیلی نمی‌توانستند خودشان به حقیقت برسند، وكیل نوال كه از همه ماجراها باخبر بود، راز را برای‌شان فاش می‌كرد (همان طور كه در شكل فعلی هم كمك زیادی برای رسیدن آن‌ها به حقیقت كرد). نزدیكی و صمیمیت خواهر و برادر در پایان سفر و پس از كشف حقیقت، آن قدر زیاد است كه قابل مقایسه با ابتدای فیلم نیست؛ صمیمیت و محبتی كه با افشای مستقیم گذشته‌شان می‌توانست به تنفر تبدیل شود.

بی‌شك پایان‌بندی آتش‌ها مهم‌ترین و تأثیرگذارترین بخش‌اش است و لحظه‌ای كه پدر در حال خواندن نامه‌هاست، ادای دینی هم به راننده تاكسی صورت می‌گیرد. هنگامی كه پدر شروع به خواندن نامه می‌كند، دوربین روی او ثابت است اما پس از چندی، هم‌چنان كه دارد به خواندن نامه ادامه می‌دهد ـ مثل آن نمای معروف كه تراویس تلفنی با محبوبش حرف می‌زند و می‌خواهد دلش را به دست بیاورد ـ به سمت راست پن می‌كند و روی دیوار ثابت می‌ماند. قابی كه سایه‌ای از پدر محكوم به عذاب وجدان ابدی و مرگ تدریجی در سكوت، در آن خودنمایی می‌كند.

این مطلب در شماره 433 ماهنامه فیلم به چاپ رسیده است.

منبع: وب سایت هومن داودی

نقد و بررسی فیلم به قلم Edward Douglas (ادوارد دالاس)

 

دنی ویلنو بیشتر در محافل هنری مونترآل مشهور بود، ولی چهارمین فیلم او با نام «سوختگان» از لحاظ دراماتیک چنان قوی و پرکشش از کار درآمد که فیلم را به منتخب تماشاگران دهها جشنواره بدل کرد و هشت جایزه ژنی (معادل اسکار در کانادا) و نامزدی اسکار در رشته بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان را برای ویلنو به ارمغان آورد. فیلم که برداشتی آزاد از نمایشنامه ای به همین نام از وجدی معوّد است، در یک سطح، درامی خانوادگی است اما در سطحی دیگر با موضوع بزرگتری مثل ناآرامی های خاورمیانه و به ویژه لبنان سر و کار دارد و آن را به شیوه ای صریح و واقعگرایانه، بدون تقلا برای ایجاد توهم صحت تاریخی اثر، تصویر کرده است. بخشی از قدرت فیلم هم در تعداد رویدادهای تکان دهنده و چرخش های داستان نهفته است.

فیلمساز کانادایی فرانسوی تبار در گفت و گویی 30 دقیقه ای در مورد همه جنبه های فیلمش، تواضعی باورنکردنی نشان می داد و از اینکه پیش از گفت و گو فیلم دو ساعته او را دو بار دیده بودیم، شگفت زده شده بود.

– این فیلم یک اقتباس مرسوم از یک نمایشنامه نیست چون احساس نمی شود که بر اساس نمایشنامه ای ساخته شده است.

+ می دانم.

– آیا وقتی برای اولین بار سراغ نمایشنامه رفتید، قصد اقتباس آن را داشتید؟ چه چیزی در آن یافتید؟

+ پاسخ به این سؤال چندان غیر عادی نیست، خیلی معمولی است. از سر کنجکاوی به دیدن نمایش رفتم. دنبال این نبودم که دستمایه ای برای کارم پیدا کنم. عاشق داستان قدرتمند و معنای موجود در آن شدم. نمایشنامه ای است که برای چهار ساعت اجرا روی صحنه نوشته شده؛ هر وقت شخصیتی دهان باز می کند، به اندازه چهار صفحه صحبت می کند. نمایشنامه ای بسیار پر دیالوگ است، خیلی سنگین. اما اما بعد از تماشای نمایش، در پیاده رو به خودم گفتم: «یک فیلم از رویش می سازم گرچه خودم هم باور نمی کنم این کار شدنی باشد.» به نظر من پروژه های فیلم بر اساس تقدیر شکل می گیرند، همیشه همینطور است. به خودم گفتم: «باید این فیلم را بسازم، هر چقدر هم کار داشته باشد.» تمام تلاشم را کردم تا نویسنده را متقاعد کنم.

– آن شب که نمایش را دیدید، نویسنده اش هم آنجا بود؟

+ نه. مسأله این است که مونترآل خیلی کوچک است. جامعه هنری مونترآل مثل یک خانواده کوچک است، بارها نویسنده اش را در پیاده رو دیده بودم و با هم خوش و بش کرده بودیم. او در کبک بسیار مشهور است و خیلی راحت می توان پیدایش کرد. شاید دو روز بعد او را دیدم که بیرون از سالن داشت قهوه می خورد. کمی طول کشید تا متقاعدش کنم، اما موفق شدم و او گفت: «به دو شرط حقوق اثر را به تو می دهم. اول اینکه باید خودت فیلم را بسازی. آزادی کامل داری. حتی اگر آن را به آشغال تبدیل کنی، از تو خوشم می آید. راست می گویم.»

– فیلم های قبلی شما را دیده بود؟

+ بله، با کارهایم آشنا بود. فقط دو فیلم بلند ساخته بودم، ولی راستش را بخواهید من در کانادا آدم شناخته شده ای هستم. او من را می شناخت و فیلمهای قبلی ام را دیده بود.

– شرط دوم چه بود؟

+ گفت: «من برای نوشتن این خیلی زحمت کشیده ام. تو هم خیلی زحمت می کشی. اما خودت تنهایی زحمت بکش چون من دارم به پاریس برمی گردم.» مشغول نوشتن پروژه تازه ای بود؛ نمایشنامه پنج ساعته ای به نام «جنگل» درباره جنگ جهانی دوم. مرحله نگارش فیلمنامه خیلی طولانی بود. خیلی از شخصیت ها و 96 درصد از دیالوگ ها را کنار گذاشتم. در نمایشنامه، مسافرتی در کار نیست. شخصیت ها درست وقتی به مقصدشان رسیده اند، درباره آنچه دیده اند، صحبت می کنند. سینما از این لحاظ معرکه است که می توانید از چشم اندازی به چشم انداز دیگر بروید و تأثیر سفر در شخصیت ها را ببینید.

– تصور می کنم بیشتر لوکیشن هایی که در فیلم می بینیم را شخصیت ها در نمایشنامه توصیف کرده اند. شما برای یافتن لوکیشن چکار کردید؟ مکان وقوع رویدادها در فیلم مبهم می ماند و با توجه به زندگینامه نویسنده می توان فرض کرد که لبنان است، اما هرگز به آن اشاره نمی شود.

+ نمایشنامه هم به همین صورت است. فکر می کنید «اینجا لبنان است؟» و بعد که درباره نام مکان ها تحقیق می کنید، می بینید که تخیلی هستند و وجود خارجی ندارند. وجدی نمایشنامه اش را بر اساس لحظات مهم تاریخ جنگ داخلی لبنان در دهه های 1970 و 1980 نوشت، مثل کشتار در اردوگاه های صبرا و شتیلا یا حمله به اتوبوس در سال 1982. نام شخصیت مادر در نمایشنامه، صحا بشاره بود. وجدی پیش از آغاز جنگ و مهاجرت به کانادا در بیروت زندگی می کرد و همسایه اش دختر کوچکی به نام صحا بشاره بود که در بیروت ماند و بعد از کشتار صبرا و شتیلا سعی کرد فرمانده گروه شبه نظامی مسیحی دست راستی را در جنوب لبنان بکشد. او مدت ده سال را در زندانی گذراند که مساحتش از یک میز کوچکتر بود. وجدی خیلی تحت تأثیر مقاومت او قرار گرفت. اما از این گذشته، همه چیز تخیلی بود.

– اما وجود شباهت ها کاملاً واضح است.

+ بله، البته. وقتی لبنانی ها فیلم را دیدند، خیلی برایم جالب بود. هفته پیش که در بیروت بودم، لبنانی ها آن را به عنوان یک فیلم تاریخی تماشا می کردند. می گفتند: «خیلی به جنگ ما نزدیک است. دقیقاً همینطوری اتفاق افتاد.» من گفتم: «نه، اصلاً ارزش تاریخی ندارد. لطفاً اینطوری نگویید. چون از این لحاظ لهجه اش درست نیست. منظره ها درست نیست.» نمایشنامه از لحاظ سیاسی خنثی بود و من هم می خواستم فیلم همینطور باشد. این فیلم درباره صلح و درباره پایان دادن به چرخه خشونت است و من نمی خواهم بخشی از کشمکش باشم. بنابراین قرار دادن داستان در یک سرزمین خیالی مثل این بسیار مهم است.

– پیش از نوشتن فیلمنامه به دنبال لوکیشن رفته بودید که ببینید آنچه در ذهن دارید، واقعاً وجود دارد یا نه؟

+ مدت ها پیش به اردن رفته بودم، اما در آن منطقه (شمال اردن که به جنوب لبنان شبیه است)، نبودم. وقتی به آنجا رسیدم… مثلاً به دهکده ناوال، همان اول دیدم که دهکده کوچک همان نوع درخت، همان نوع نور و چشم اندازی را داشت که من دنبالش بودم. مکان دورافتاده ای بود و از لحاظ لجستیکی پدرمان درآمد، اما از نظر من همان جایی بود که برای فیلمبرداری آن صحنه ها می خواستم.

– نمی دانم آندره (تورپن، مدیر فیلمبرداری) چطور آن نماها را گرفته است؟ احتمالاً باید از کوه بالا رفته باشد و کارهای خطرناکی انجام داده باشد.

+ آندره بدلکار است. کارهای خطرناک و پیچیده را دوست دارد. در مرحله تحقیق قبل از فیلمبرداری به او تعداد زیادی عکس و فیلم نشان دادم تا بفهمد چه می خواهم و گفتم می خواهم تصویر تا حد ممکن طبیعی به نظر برسد. پیش از این فیلم کار ما با هم خیلی ظریف و از لحاظ زیبایی شناختی استیلیزه بود. سعی می کردیم همیشه تصاویر زیبایی بسازیم. اما در مورد این فیلم، می خواستم زیبایی شناسی را کنار بگذارم و به داستان اولویت بدهم. نمی خواستم مردم بگویند: «وای، چه تصاویر زیبایی.»

– پس شکست خوردید، چون فیلم هنوز زیبا به نظر می رسد، با آنکه بیشتر طبیعی به نظر می رسد تا استیلیزه.

+ درست می گویید. می خواستیم سبک کارمان ظریف و نامحسوس باشد. با آندره به این نتیجه رسیدیم. در واقع آندره آمد و گفت: «باید بدون نور مصنوعی فیمبرداری کنیم، فقط با نور خورشید.» ایده خیلی خوبی بود.

– برای کل فیلم می توانستید این کار را بکنید؟ فکر می کنم در داخلی ها نمی توانستید.

+ در زندان، چون زندان را در زیرزمین فیلمبرداری می کردیم، و دفتر وکیل در ابتدای فیلم، از چراغ استفاده کردیم، چون زمستان بود و برای سه روز نمی توانستیم در بیرون فیلمبرداری کنیم. بنابراین در 4 تا 5 درصد فیلم نور مصنوعی داریم.

– رمی ژیرار از بازیگران طراز اول مونترآل است، اما بازیگران زن را چطور پیدا کردید؟ همه آنها عرب تبار بودند؟

+ رمی را از موقع نوشتن فیلمنامه در نظر داشتم. دیگران، لوبنا ازابل در نقش مادر، بلژیکی است و نسبش به مراکش می رسد. واقعاً به کار او افتخار می کنم. بهترین زنی بود که می توانست این نقش را که دنیایی درونش پنهان است، بازی کند.

– با آنکه برای نشان دادن سنین مختلف از چهره پردازی هم خیلی استفاده شده، اینکه او توانسته نقش این سنین را بازی کند، حیرت انگیز است.

+ بله. چهره اش به او این امکان را می داد. اول فکر می کردم برای این نقش باید از دو یا سه بازیگر استفاده کنم.

– یک تفاوت این فیلم با نمایشنامه این است که شما آنکه چهار بازیگر معرکه در اختیار دارید، در کمتر صحنه ای آنها را کنار هم قرار داده اید. گرفتن این صحنه های متعدد که در هر کدام یک یا دو بازیگر کنار هم در یک لوکیشن قرار دارند، آن هم در یک دوره زمانی سی ساله، لابد از لحاظ تدارکات و برنامه ریزی خیلی دشوار بوده است.

+ موقع نوشتن فیلمنامه می دانستم که تعداد عناصر داستانی خیلی زیاد است. با هر سکانس فیلم می شد یک فیلم بلند ساخت. می توانید در مورد یک نفر که در زندان است یک فیلم کامل بسازید… خود من هم از این می ترسیدم که تعداد رویدادهای دراماتیک و تعداد صحنه ها بسیار زیاد است. یعنی من باید یک جا درباره روابط شخصیت ها به مینیمالیسم متوسل می شدم و فقط سرنخ هایی به دست می دادم و ارتباط برقرار کردن میان این شخصیت ها را به خود مخاطب واگذار می کردم. مثلاً هرگز سیمون را با مادرش نمی بینیم. فقط می دانیم که از مادرش بسیار عصبانی است و فکر می کند که او دیوانه است و مادر را اصلاً دوست ندارد. اما واقعاً آنها را کنار هم نمی بینیم. من برای آنها دوازده صحنه با هم نوشته بودم. اما در سینما چیزی است که من عاشقش هستم… نمی دانم شما فیلمی به نام «تولد» را دیده اید که جاناتان گلیزر ساخته و فیلمنامه اش را ژان کلود کریر نوشته است؟ من عاشق این فیلم هستم. خوشم می آید که در تمام طول فیلم در مورد رابطه یک زن با شوهرش فکر می کنیم اما هرگز آنها را با هم نمی بینیم. زن برای شوهرش سوگواری می کند و به نظرم خیلی جالب است که همیشه درباره گذشته صحبت می شود و آنها همیشه در زمان حال هستند و هرگز از فلش بک استفاده نمی شود. به نظر من آن فیلم، سینمای ناب است. سعی کردم در «سوختگان» همین کار را بکنم. صحنه ها را آنقدر بازنویسی کردم تا جایی که می توانید همیشه روابط را حدس بزنید و حفره ها را با تخیل خودتان پر کنید به جای آنکه من نشان بدهم. این واقعاً ترسناک بود، چون اولین بار بود که چنین کاری می کردم و اگر سررشته از دست تماشاگر در می رفت، نمی توانست روابط میان شخصیت ها را درک کند.

– جالب است که تا پایان فیلم نکات مهمی افشا می شود اما واقعاً تأثیر آنها را در شخصیت ها نمی بینیم. آیا نمایشنامه بیشتر به آنها می پرداخت؟

+ نمایشنامه هم اینطور بود. سعی کردم تا حد ممکن به ساختار نمایشنامه وفادار بمانم و فکر می کنم همان خیلی خوب و تخیل برانگیز بود. (می خندد) فکر می کنم واکنش های بعد از آن، خودش یک فیلم دیگر است.

ترجمه: پریا لطیفی خواه

کوتاه شده از کامینگ سون

منبع: روزنامه شرق تاریخ 12 اردیبهشت 1390

نقد و بررسی فیلم به قلم

ژان و سیمون مروان (ملیسا دیزورمو پولن و ماكسیم گودت) دوقلوهای كانادایی كه به تازگی مادرشان، ناوال (لوبنا آزابل) را از دست داده اند، با دریافت نامه هایی از پدرشان كه او را مرده می پنداشتند، غافلگیر می شوند و به خاورمیانه می روند تا به دنبال ریشه های خانواده خود بگردند. دوقلوها در آنجا با كمك وكیلی به نام لبل (رمی ژیرار) به داستان تراژیك زندگی مادرشان پی می برند. فیلم «سوختگان» را دنی ویلنو كارگردانی كرده و فیلمنامه اش را با همكاری والری بوگران شمپانی بر اساس نمایشنامه ای از وجدی معاود نوشته است. این فیلم كانادایی فرانسه زبان یكی از پنج نامزد اسكار 2011 در رشته بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان بود و در چندین جشنواره از جمله تورنتو و ونیز نمایش داده شد و نقدهای مثبتی دریافت كرد. زمان نمایش 130 دقیقه و درجه بندی فیلم R است.

دنی ویلنو، كارگردان «سوختگان»، نامزد اسكار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان

دنی ویلنو بیشتر در محافل هنری مونترآل مشهور بود، ولی چهارمین فیلم او با نام «سوختگان» از لحاظ دراماتیك چنان قوی و پركشش از كار درآمد كه فیلم را به منتخب تماشاگران ده‌ها جشنواره بدل كرد و هشت جایزه ژنی (معادل اسكار در كانادا) و نامزدی اسكار در رشته بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان را برای ویلنو به ارمغان آورد. فیلم كه برداشتی آزاد از نمایشنامه‌ای به همین نام از وجدی معوّد است، در یك سطح، درامی خانوادگی است اما در سطحی دیگر با موضوع بزرگتری مثل ناآرامی‌های خاورمیانه و به ویژه لبنان سر و كار دارد و آن را به شیوه‌ای صریح و واقع‌گرایانه، بدون تقلا برای ایجاد توهم صحت تاریخی اثر، تصویر كرده است. بخشی از قدرت فیلم هم در تعداد رویدادهای تكان‌دهنده و چرخش‌های داستان نهفته است. فیلمساز كانادایی فرانسوی تبار در گفت‌وگویی 30دقیقه‌ای در مورد همه جنبه‌های فیلمش، تواضعی باورنكردنی نشان می‌داد و از اینكه پیش از گفت‌وگو فیلم دو ساعته او را دو بار دیده بودیم، شگفت زده شده بود.

 

منبع: روزنامه شرق تاریخ 12 اردیبهشت 1390

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

پیش گفتار

قهرمان باید از آتش بگذرد…

” مرا برهنه، بدون تابوت و بدون دعا خواندن دفن کنید. صورتم رو به زمین باشد در حالی که از تمام جهان روی گردان شده ام. سنگی روی قبر من نگذارید. افرادی که به عهد خود وفادار نیســتند، لیاقت سنگ قبر را ندارند “.

بخشی از وصیت نامه ( نُوال مَروان ) که در فیلم نامه آمده است

گفتار

فیلم نامه ” سوختگان ” به قلم دنی ویلنو ( کارگردان فیلم ) و همکاری ” والری برگران شمــپانی ” بر اساس نمایشنامه ای از وجدی معاود – نمایشنامه نویس کانادایی لبنانی تبار– نوشته شده است. فیلمی که توسط دنی ویلنو از روی این فیلم نامه درخشان ساخته شد توانست به یکی از بهترین های سینمای کانادا و همچنین یکی از پنج نامزد اصلی بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان در مراسـم اسکار سال 2011 تبدیل شود.

منظر فیلم نامه سفری اکتشافی و اسطوره ای به سمت جست و جوی ریشه ها و به دســت آوردن دانشِ چیستی و کیستی در این کره خاکی است. داستانی که نقطه اولش را سوفوکل بزرگ با ” ادیپ شهریار ” پررنگ کرد و خطی کشید تا بی نهایت.

به علت نوعِ ساختارِ فیلم نامه که به شکل موازی روایتگر داستانِ دختر( جیان ) و پســری ( سیمون ) دو قلو در جست و جوی پدر و برادرشان در زمان حال و داستانِ مادر آن ها ( نـوال مروان ) که در جست و جوی فرزند اولش می باشد بر آن شدم تا مراحلی را که کریستوفر وگلر در کتاب خود ( سفر نویسنده ) و یا به ترجمه ای دیگر ( ساختار اسطوره ای در داستان و فیلم نامه ) از آن به عنوان سفر قهرمان یاد می کند را در هر دو داستان – تحت عنوان داسـتان اول ( فرزندان به دنبال پدر و برادرشان ) و داستان دوم ( مادر به دنبال فرزند )- یافته و آن دو را در نقطه ای نهایی متصل کنم. اتصال دو خط موازی نشدنی است مگر اینکه در انتها ثابت شود که آن دو خط موازی نبوده اند.

در این مجال سعی بر آن بوده تا الگوی وگلر طبق فصل ها و سکانس های فیلم نامه که ساخـتاری تو در تو و موازی دارد پیاده گردد.

نکته : مکانی که در آن داستان می گذرد به شکل خیالی نقطه ای در خاورمیانه در نظر گرفته شده است اما به دلیل تشابهات زیاد اتفاقات لحاظ شده در فیلم نامه با جنگی که در لبنان در جریان بــوده، اکثر مفسران مکان داستان را لبنان در نظر گرفته اند.

ضمنا اصل فیلم نامه به زبان انگلیسی می باشد و تا به حال به فارسی ترجمه نشده است، لذا چکیده ای از سکانس های مهم فیلم که در مراحل وگلر قابلیت پرداخت داشته است را ذیل عناویـن همان مراحل ترجمه نموده ام.

سفر قهرمان :

مرحله دنیای عادی در داستان اول ( زمان حال ) :

اکثر داستان ها قهرمان را از دنیای معمولی و عادی بر می دارند و به دنیایی خاص، جدید و بیـگانه می برند. اگر قرار بر این باشد که قهرمان را از دنیای فعلی که در آن قرار دارد به دنیایی دیگر انـتقال دهیم، ابتدا باید دنیای عادی را به نحوی معرفی کنیم که تمام آدم ها و موقعیتشان معین گردد.

درفیلم نامه ” سوختگان ” ابتدا با سیمون و جیان مروان آشنا می شویم که در محضر وکیلی به نام (جان لبل ) قرار گرفته اند تا به وصیت نامه مادر متوفایشان گوش فرا دهند. وصیت نامه با ادبیاتی نگاشته شده که برای آن دو تازگی دارد. در سکانس آغازین آقای وکیل اعلام می دارد که رابطه نزدیکی با مادر آن ها داشته و طبق در خواست او به عنوان مجری وصیت انتخاب شده است. بخـش اول وصیت نامه مادر اشاره به داراییهای او دارد که باید به شکل مساوی بین دو فرزندش تقسیم گردد.

مرحله دعوت به ماجرا در داستان اول ( زمان حال ) :

در این مرحله قهرمان با مسئله یا چالش و یا ماجرایی که باید از سر بگذراند مواجه می شود. به محض اینکه دعوت به ماجرا صورت می گیرد، قهرمان دیگر نمی تواند آسوده خاطر در دنیای عادی زندگی کند. در طرح هایی که مبتنی بر انتقام است، دعوت به ماجرا غالبا برای خطایی است که باید جبران شود. در فیلم نامه ” سوختگان ” نیز ( نوال مروان ) به عنوان مادر دو پاکت را برای فرزنـدانش باقی گذاشته تا آن دو نامه را به پدر و برادراشان برسانند. آن دو به شدت شوکه می شوند به علت اینکه از وجود پدر و برادرشان آگاهی نداشتند. اینجاست که در مدتی بسیار کوتاه در داستان اول مرحله دعوت به ماجرا آغاز می شود. آن دو قرار است خود را عازم سفری عجیب سازند و طی آن برادر و پدری که هیچگاه آن ها را ندیده اند ملاقات کنند. در طی این ماموریت ( جیان ) باید پاکتی را که مربوط به پدرش است را به او برساند و(سیمون ) هم باید پاکت برادرش را به دست او برساند. مــادر از آن ها خواسته تا زمانی که نامه ها را به دست افراد مورد نظر نرسانده اند برایش سنگ قبر نگذارند. این مهم بودن مسئله و اجرای آن را برای کاراکترها دو صد چندان می کند.

مرحله رد دعوت در داستان اول ( زمان حال ) :

رد دعوت به ترس مربوط می شود. در اغلب موارد، قهرمان در این مرحله یعنی در آستانه ماجرا دچار تردید است و دعوت را رد یا عدم تمایلش را اعلام می کند. به هر حال او با ترس از روبرو شدن با دنیای ناشناخته مواجه است. این نوعی بی میلی در درگیر شدن با ماجراست. در فیلم نامه ” سوختگان ” هنگامی که سیمون و جیان مامور به رساندن نامه ها به پدر و برادرشان می شوند، سیمون – پسر خانواده – از خواهرش می خواهد تا نامه ها را فراموش کرده و مادر را مـعمولی دفن کنند. او به دلیل دلگیری از مادرش که منشا آن مشخص نیست در این مرحله خواستار آن است تا از خواسته او امتناع کند و خواهرش را نیز هم عقیده خود سازد. اما جیان مقاومت کرده و خود خواستار آن می گردد تا راهی سفر شود.

مرحله ملاقات با استاد ( مُرشد – پیر فرزانه ) در داستان اول ( زمان حال) :

رابطه قهرمان و مُرشد یکی از شایع ترین درونمایه های اسطوره شناسی و یکی از غنی ترین معیارهای ارزشی نمادین است که نماینده پیوند والدین و فرزندان، معلم و شاگرد، پزشک و بیمار، خـدا و انسان محسوب می شود.

کارکرد مُرشد، آماده کردن قهرمان برای مواجه شدن با ناشناخته است. مُرشد توصـیه می کند، راهنمایی می کند و وسیله ای جادویی در اختیار قهرمان می گذارد. در فیلم نامه ” سوخــتگان ” جیان که مُصر به پیگیری خواسته مادرش است در کلاس ریاضی به عنوان استاد یار وارد شده و تحت تاثیر سخنان استاد قرار می گیرد. جیان در این مرحله به ملاقات استاد ریاضی اش رفته و از او می خواهد تا نقطه آغازی را به او نشان دهد. استاد مسائل را در قالب گفتمان ریاضی وار برای دختــر تئوریزه کرده و فردی به نام ( سعید حیدر ) که از دوستان قدیمی اش بوده را در منطـقه ای که مادرش در خاورمیانه بوده معرفی می کند. جیان به خانه برگشته و عکسی از مادرش را روی مــیز برای برادر گذاشته و خود عازم سفر می شود. در این سکانس، صحنه سکته مادر و شُک شدن او به شکـل فلاش بک هنگامی که با جیان در استخر بوده نوشته شده است.

مرحله عبور از آستانِ اول در داستان اول ( زمان حال) :

سرانجام قهرمان نسبت به ماجرا متعهد می شود و با عبور از آستانه اول قدم به دنیای خاص داسـتان می گذارد. او پذیرفته که با عواقب درگیر شدن با مسئله یا چالشی که در دعوت آمده، رو به رو شود. در فیلم نامه ” سوختگان ” جیان عازم خاورمیانه شده و خطرات احتمالی مناطق جنگ زده را جهت رسیدن به هدفش می پذیرد. او خیابان ها و محیط را به ما معرفی کرده و ما را با دنیای جدید آشـنا می سازد. دنیایی که قرار است در آن به جواب سئوال های خود برسد. در این قسمت فیلــم نامه به شکلِ موازی، روایت زندگی نوال مروان نیز آغاز شده و ما داستان زندگی او را دنبال می کنیم که به نحوی خلاقانه دوازده مرحله کریستوفر وگلر در این داستان نیز قابل پیاده سازی می باشد.

مرحله دنیای عادی در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

در ابتدا متوجه ارتباط ( نوال ) که یک مسیحی می باشد با شوهرش ( وهاب ) که یک مسلــمان است می شویم. وهاب در راه بازگشت توسط برادران نوال کشته می شود. نوال از طریق وساطت مادربزرگش جان سالم به در برده و از شر برادرانش خلاص می شود. بعد از گذشت صحـنه هایی پی می بریم نوال حامله است. مادربزرگ به وسیله قابله ای شرایط وضع حمل نوال را به شکل مخفیانه ترتیب داده و بعد از به دنیا آمدن نوزاد، سه خال پشتِ قوزک پای او درج می کنــد و آن را به نوال نشان می دهد تا بعد ها بتواند فرزند خود را بشناسد. او توسط شخصی فرزند را از محل خارج می کند.

مرحله آزمون، پشتیبانی، دشمن در داستان اول ( زمان حال ) :

در این مرحله قهرمان با عبور از آستانه اول با چالش های جدیدی مواجه می شود و آزمون می دهد و شروع به یادگیری قواعد این دنیای خاص می کند. طی این آزمون ها پشتیبانان و دشــمنان به وجود آمده و یا شناخته می شوند. در فیلم نامه ” سوختگان” جیان جهت پیروز شدن در آزمون ِسخت یافتن پدرش به دوستی به نام ” سعید حیدر ” که قبل تر توسط استاد به او معرفی شده بود مراجعه می کند. در نهایت با همکاری او، ( جیان ) به فردی به نام ( نجات) مراجعه کرده و با شناســایی مکانی که مادرش در آن عکس گرفته به هدف نزدیک تر می شود. نام آن مکان ( کفرریات ) است و به گفته ساکنین نام زندانی در جنوب می باشد.

مرحله دعوت به ماجرا در داستان دوم (زمان گذشته ) :

به زندگی مادر( نوال مروان ) بازمی گردیم که با خود عهد می بندد روزی فرزندش را پیدا کند. این عهد او را با چالش های فروانی که در این مسیر قرار دارد روبرو می سازد.

مرحله رد دعوت در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

نوال جهت حفظ جان خود مجبور است محل زندگی خود را ترک کرده و به نحوی فرزندش را فراموش کند. در این لحظه است که احساس می کنیم نوال هنوز کاملا به سفر جدیدش متعهد نشده و احتمال بازگشت وی جهت یافتن فرزندش می باشد.

مرحله ملاقات با مُرشد در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

نوال به منطقه ای دیگر گریخته و در آنجا در دفتر روزنامه ای کار می کند. اینجاست که مــتوجه می شویم او به فعالیت های سیاسی و صلح طلبانه مشغول است. مرشد در این مرحله کسی جز خود نوال و عهدش نیست و او تصمیم می گیرد با در جریان گذاشتن دوست خود دفتر روزنامه را ترک کرده و به دنبال فرزندش بگردد. فرزندی که به دلیل وجود خطر مجبور بوده حضور آن را نفی کند.

مرحله عبور از آستانِ اول در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

نوال به محله قبلی زندگی خود بر می گردد. جایی که همه ساکنین آن به دلیل وضعیت شدید نا امنی در حال مهاجرت می باشند. او به بهانه دیدار شوهرش از شر ماموران خلاص شده و به محله قبـلی که در آن زندگی کرده مراجعه و خاطراتش با وهاب را مرور می کند. او در این مرحله وارد دنـیایی خاص و پر از تهدید شده است.

مرحله آزمون، پشتیبانی، دشمن در داستان دوم ( زمان حال ) :

نوال در این مرحله توسط راهنمایی معلم مدرسه ای ابتدایی در قالب دوست متوجه می شـود که پسرها در کفر ریات نگهداری می شوند. اودر آنجا با ویرانه ای روبرو گشته و عمیقا متاثر می گردد. همانجا توسط پیرمردی رهگذر، آدرسی جدید تحت عنوان ( کمپ دَرسای ) به او داده می شــود. او جهت حفاظت خود، صلیبش راکنار گذاشته و موهای خود را می پوشاند تا بتواند از طریق مینی بوسی که مسلمانان را به آنجا انتقال می دهد به درسا برسد. در بین راه طی آزمونی سخت مسـیحیان افراطی مینی بوس را متوقف کرده و تمام افراد درون آن را قتل عام می کنند. نوال به همراه مادر و دختری مسلمان از مرحله اول جان سالم به در می برد اما برای بیرون رفتن از مینی بوس قبل از آن که بسوزند صلیب خود را عیان ساخته و خود را مسیحی معرفی می کند. او دختر مسـلمان را نیز با خود می برد اما دختر جهت رسیدن به مادرش از او فاصله گرفته و به ضرب گلوله افراطیون کشـته می شود.

ادامه مرحله آزمون، پشتیبانی و دشمن در داستان اول ( زمان حال ) :

جیان همچنان مشغول جمع آوری اطلاعات در باب محل زندگی مادرش می باشد. او بـا برادرش تماسی گرفته و به او اطلاع می دهد که در محلی است که قبلا مادرش ساکن آنجا بوده است. او از طریق پیرمردی، آدرس زنی به نام ( سوها ) را به دست آورده و عازم محل زندگی او می شود. او در جمعی زنانه از طریق فردی که زبان فرانسه می داند نام نوال مروان را در خانه (سوها ) به زبان می آورد.

زنانی که در خانه ( سوها ) نشسته اند نوال را شناخته و اعلام می دارند که خانواده او با رسوایی نابود شده و از جیان می خواهند تا بلافاصله آنجا را ترک کند.

ادامه مرحله آزمون، پشتیبانی و دشمن در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

نوال مروان به کمپ درسا رفته و به دنبال نشانه هایی از فرزندش می گردد اما با تنها چیزی که مواجه می شود ویرانه های کمپ و اجساد ساکنین آن است. در این مرحله طبق آزمون های سختی که مروان پشت سر گذاشته، دوستان و دشمنان او را در راه هدفش می شناسیم.

مرحله رویکرد به درونی ترین غار در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

در این مرحله سرانجام قهرمان به منطقه ای خطرناک رسیده که گاهی در عمق زمین و همان جایی است که مقصود پنهان است و غالبا مرکز فرماندهی بزرگترین دشمنِ قهرمان و خطرناک ترین نقــطه دنیای خاص یعنی ( درونی ترین غار ) به شمار می رود. قهرمان بعد از ورود به این مکانِ خطرناک از آستان دوم خواهد گذشت. نوال مروان از طریق گفتگو با سربازی، جهت آموزش زبان فرانسه به پسر رهـبر مسیحیان افراطی قدم در کاخ او گذاشته و چهره او را با یادآوری تصـویر روی تی شرت هایی که بر تن افراطی ها در هنگام کشتن مسلمانان داخل مینی بوس بود می شناسد.

مرحله آزمایش سخت در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

در این مرحله کفگیر قهرمان در تقابل مستقیم با مهم ترین ترس به ته دیگ می خورد و با احتمال مرگ مواجه می شود. او در مرز درگیری با نیروی متخاصم قرار می گیرد. این لحظه، بحرانی ترین لحظه داستان به شمار می رود و آزمایش سختی است که قهرمان طی آن ظاهرا باید بمیرد تا بتــواند بار دیگر متولد شود. در فیلم نامه ” سوختگان “، نوال مروان روزی که برای آموزش زبان فرانسه به فرزند رهبر مسیحیان افراطی به منزل او می رود با شناسایی دقیق چهره رهبر به حیاط منزل او رفته و او را به ضرب گلوله می کشد.

مرحله جایزه یا تصرف شمشیر در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

قهرمان پس از نجات از مرگ و غلبه براژدها دلیلی برای جشن گرفتن دارد. اکنون او گنجی را که در پی آن بوده به عنوان ” جایزه ” تصاحب می کند. گاهی این گنج یا شمشیر، دانش و تجربه ای اسـت که منجر به شناخت دقیق نیروهای متخاصم می شود. در فیلم نامه ” سوختگان ” نیز نوال با اقدام خــود در جهت کشتن رهبر افراطیها به گنجی از جنس شناخت می رسد که در پی آن بوده و به زعم خود گام مهمی را در جهت هدف سیاسی خود که همانا صلح بوده بر داشته است.

مرحله رویکرد به درونی ترین غار در داستان اول ( زمان حال ) :

جیان طبق آدرس نهایی که در دست دارد راهی کفر ریات می شود. کفر ریات همان زندانی اســت که مادرش را به جرم کشتن رهبر مسیحیان افراطی در آنجا زندانی کرده بودند. او به کمک مردی از تمام سلو ل ها بازدید کرده و به نوعی در مسیر تجربه مادرش قرار می گیرد. او از طریق فردی به نام ( فهیم هارسا) که گویا پانزده سال مراقب مادرش بوده می فهمد که مادرش در زندان به زنِ آواز خـوان معروف بوده و از مقاومت های او می گوید. او به دختر یادآوری می کند که مادرش توسـط فردی به نام ( ابو تارک ) که متخصص شکنجه بوده به شکل متجاوزانه حامله شده و فرزندانش را در زندان به دنیا آورده است. او زنی به نام ( دارش ) را به جیان معرفی می کند که پرستار بچه ها بوده و اعــلام می دارد که او از تمام ماجرا خبر دارد. جیان بلافاصله با برادرش ( سیمون ) تماس گرفتــه و او را در جریان فاجعه قرار می دهد و از او می خواهد تا نزد او برود.

مرحله مسیر بازگشت در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

در این مرحله قهرمان اقدام به پرداختن عواقب برخورد با نیروهای خبیث می کند. قهرمان در مـسیر بازگشت، تحت تعقیب نیروهای کینه جویی که به علت تصاحب شمشیر، اکسیر یا گنج آزرده شـده اند قرار می گیرد. در فیلم نامه ” سوختگان “، نوال در این مرحله به زندان افتاده و متحمل شکنـجه ها و تجاوزهای فراوانی قرار می گیرد. او در این جاست که توسط ابوتارک شکنجه گر حامله شده و دوقلو به دنیا می آورد و جهت حفاظت، آن ها را به پرستاری ( دارش ) می بخشد.

مرحله آزمایش سخت در داستان اول ( زمان حال ) :

سیمون به خواهرش جیان می پیوندد و از طریق یکی از دوستانِ وکیلشان پی می برند که نام برادر آنها ( نهاد می ) بوده و در یتیم خانه ( کفر خوت ) نگهداری می شده است. فردی که یتیم خانه را خـراب کرده نام اش ( ولات شمس الدین ) است و آن دو درخواست ملاقات با او را دارند. سیمون به تنهایی به کمپ درسا رفته و آدرس ولات شمس الدین را می یابد. او به تنهایی به ملاقات ولات رفته و آنـجا اطلاعاتی کامل در به دست می آورد. اطلاعاتی نظیر اینــکه مادرش برای او کار می کرده و همــچنین اینکه ( نهاد می ) همان فردی بوده که به جلادی معتبر در زندان کفر ریات تبدیل شده است.

مرحله تجدید حیات در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

در کتب باستانی می خوانیم که شکارچی و جنگجوی دوران کهن باید پیش از بازگشت به جمع قبیله تطهیر می شد و پیش از بازگشت به دنیای عادی تجدید حیات می یافت. این لحظه دومین لحظه مرگ و زندگی است و تقریبا پاسخ مرگ و باززایی از آزمون سخت می باشد. نیروی مرگ و تاریکی در آخرین لحظه و پیش از نابودی نهایی نا امید می شوند. در فیلم نامه ” سوختگان ” نیز نوال مروان از زندان بر می گردد و با کمک ( ولات شمس الدین ) به کانادا مهاجرت کرده تا در امنیت کامل به ادامه زندگی خود همراه با فرزندانش بپردازد.

مرحله بازگشت با اکسیر در داستان دوم ( زمان گذشته ) :

در این مرحله که آخرین مرحله سفر قهرمان از دیدگاه وگلر می باشد، قهرمان داستان به دنیای عادی بر می گردد اما سفرش در صورتی معنادار می شود که اکسیری چون گنج یا درسی از دنیـای خاص همراه آورده باشد. گاهی اکسیر گنجی است که طی جستجو پیدا می شود، اما امکان دارد که اکسیر، عشق یا آزادی یا عقل باشد و همچنین آگاهی نسبت به این نکته که دنیایی خاص وجـود دارد. در فیلم نامه ” سوختگان ” نیز نوال مروان با اکسیری از رنج و مبارزه در راه آرمان های زندگی اش به کانادا رفته و زندگی خود را در آنجا به همراه دو فرزندش ادامه می دهد.

مرحله جایزه ( تصرف شمشیر ) در داستان اول ( زمان حال ) :

سیمون بعد از شنیدن سخنان ولات شمس الدین به محل اقامت خود و خواهرش بر می گردد. او در ملاقات با خواهرش ابراز می دارد که طبق اطلاعات به دست آورده، برادر و پدرشان یک نـفر بوده است. این جاست که سفر آن دو به نتیجه – اگر چه ناخوشایند – رسیده و پاداش آزمون های سخت را که همانا سفر و جستجو در آن منطقه ناامن بوده را به دست می آورند.

مرحله مسیر بازگشت در داستان اول ( زمان حال ) :

سیمون و جیان بعد از دستیابی به حقیقت امر به کانادا برگشته و طبق اطلاعاتی متوجه می شوند که پدر و برادرشان به عنوان نیروی خدماتی در کانادا مشغول فعالیت است. او را با نامی مستعار پیدا کرده و نامه هایی را که مادرشان خواسته بود تا به او بدهند را تحویلش می دهند.

مرحله تجدید حیات در داستان اول ( زمان حال ) :

نهاد هرمانی ( پدر و برادر جیان و سیمون ) نامه هایی را که آن دو به دستش رسانده اند را قرائت کرده و در هم می شکند. اینجاست که نقاب از چهره حقیقت برداشته شده و از راز زندگی گذشـته اش آگاه می شود و خود را در هیئت پدر و برادری بد کار باز می یابد. سیمون و جیان نیز خود را از دیـدگان او مخفی می سازند تا بدون او به زندگی جدید خود ادامه دهند.

مرحله بازگشت با اکسیر در داستان اول ( زمان حال ) :

جیان و سیمون به دفتر وکیل بازگشته و آخرین نوشته های مادر برای آن دو قرائت می شــود که با جمله ” هیچ چیز زیباتر از کنار هم بودن نیست ” پایان می یابد. اینجاست که متوجه می شویم اکسیر همانا شناخت ریشه ها و بازیابی خانواده با الگویی جدید در کنار یکدیگر است.

پس گفتار

” فرزند مانند چاقویی به زیر گلو می ماند که نمی توان آن را به راحتی کنار زد “

بخشی از وصیت نامه نوال مروان که در فیلم نامه آمده است

 

منبع: وب سایت حامد سلیمان زاده


14
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
14 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
4 Comment authors
babak66mahshidAbe Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
Member
Member
Farhan

فیلم عمیق و وسیعیه که همه جور ژانری توش جا میگیره، پایانش عالی بود

trackback
Member

[&#8230 ;] Incendies (سوختگان) &#8211 ; نقد فارسی [&#8230 ;]

trackback
Member

[&#8230 ;] یک شاهکار تمام عیار…بعد از دیدن این فیلم خیلی سخته که تا چندین ساعت از فکر بیرون بیاین &#8230 ;http://naghdefarsi.com/incendies [&#8230 ;]

بابک
Member
Member
بابک

[quote name=”محمدباقر”]یک شاهکار تمام عیار…بعد از دیدن این فیلم خیلی سخته که تا چندین ساعت از فکر بیرون بیاین…واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم…ممکنه اولای فیلم یکم نامفهوم یا حتی خسته کننده باشه ولی فیلمنامه و کارگردانی خیلی با حوصله و آرام شما رو در فیلم غرق میکنه و بالاخره پایان فیلم شما رو شوکه میکنه[/quote]
ذقیقن…..

محمدباقر
Guest
Member
محمدباقر

یک شاهکار تمام عیار…بعد از دیدن این فیلم خیلی سخته که تا چندین ساعت از فکر بیرون بیاین…واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم…ممکنه اولای فیلم یکم نامفهوم یا حتی خسته کننده باشه ولی فیلمنامه و کارگردانی خیلی با حوصله و آرام شما رو در فیلم غرق میکنه و بالاخره پایان فیلم شما رو شوکه میکنه

محمدباقر
Guest
Member
محمدباقر

یک شاهکار تمام عیار…بعد از دیدن این فیلم خیلی سخته که تا چندین ساعت از فکر بیرون بیاین…واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم…ممکنه اولای فیلم یکم نامفهوم یا حتی خسته کننده باشه ولی فیلمنامه و کارگردانی خیلی با حوصله و آرام شما رو در فیلم غرق میکنه و بالاخره پایان فیلم شما رو شوکه میکنه

فرخ
Guest
Member
فرخ

سپاس.واقعن تمام جوایز دنیا واسه این فیلم کم بود

فرخ
Guest
Member
فرخ

سپاس.واقعن تمام جوایز دنیا واسه این فیلم کم بود

farhadd
Guest
Member
farhadd

به این واقعا میگن فیلم خیلی محشره !

Akira
Guest
Member
Akira

فرهاد:باسلام و تشکر بابت این نفد… نمیدونم چرا فکر میکنم قسمت هایی از این فیلم داخل ایران فیلم برداری شده است. مثلا اونجایی که نوال سوار مینی بوس است (قبل از آنکه شورشیان مسیحی همه مسافران را به رگبار ببندند) مبنی بوس از نوع بنز ایرانی است. حتی وقتی نوال سرش را به شیشه تکیه میدهد روی شیشه مینی بوس آرم استاندارد ایران وجود دارد. در یک سکانس دیگر هم پیکان جدید تولید ایران به رنگ آبی به چشم می خورد خوب دوست عزیز همونطور که می دونید داستان فیلم تو لبنان اتفاق می افته.کمک های همه جره ی ایران… ادامه »

Akira
Guest
Member
Akira

فرهاد:باسلام و تشکر بابت این نفد… نمیدونم چرا فکر میکنم قسمت هایی از این فیلم داخل ایران فیلم برداری شده است. مثلا اونجایی که نوال سوار مینی بوس است (قبل از آنکه شورشیان مسیحی همه مسافران را به رگبار ببندند) مبنی بوس از نوع بنز ایرانی است. حتی وقتی نوال سرش را به شیشه تکیه میدهد روی شیشه مینی بوس آرم استاندارد ایران وجود دارد. در یک سکانس دیگر هم پیکان جدید تولید ایران به رنگ آبی به چشم می خورد

ddd

فرهاد
Guest
Member
فرهاد

باسلام و تشکر بابت این نفد… نمیدونم چرا فکر میکنم قسمت هایی از این فیلم داخل ایران فیلم برداری شده است. مثلا اونجایی که نوال سوار مینی بوس است (قبل از آنکه شورشیان مسیحی همه مسافران را به رگبار ببندند) مبنی بوس از نوع بنز ایرانی است. حتی وقتی نوال سرش را به شیشه تکیه میدهد روی شیشه مینی بوس آرم استاندارد ایران وجود دارد. در یک سکانس دیگر هم پیکان جدید تولید ایران به رنگ آبی به چشم می خورد

مهشید بدرنیا
Member
Member
مهشید بدرنیا

سلام..اول از همه تشکر میکنم بابت نقد بسیار خوبتون.
و باید بگم انقدر این فیلم،موضوع و کارگردانی خوبش روی من تاثیر داشت که تا جند ساعت قادر به حرف زدن نبودم..
تمام جوایز دنیا برای این فیلم کم بود..

Abe
Member
Member
Abe

یک فیلم بسیار تلخ و تراژدیک که واقعا ناراحت کننده بود. فیلم ابتدا روند خشک و آرومی داره اما در پایان با کشف شدن حقایق بسیار تاثیر گذار میشه.