Hush…Hush, Sweet Charlotte (هیس…هیس، شارلوت عزیز)

نقد و بررسی فیلم

۱۹۶۴ | جنایی. درام. معمایی  | ۱۳۳ دقیقه 

کارگردان : Robert Aldrich

نویسنده :  Henry Farrell

بازیگران :  Bette DavisOlivia de HavillandJoseph Cotten

خلاصه داستان : قتلی اتفاق می افتد و داستان در ادامه زندگی متهم اصلی قتل بعد از چهار سال را به تصویر می کشد که با ورود فردی از اعضای خانواده اش دچار تحول می شود.

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل برای Agnes Moorehead 
نامزد اسکار بهترین فیلمبرداری
نامزد اسکار بهترین طراحی صحنه
نامزد اسکار بهترین طراحی لباس
نامزد اسکار بهترین تدوین
نامزد اسکار بهترین موسیقی متن
نامزد اسکار بهترین ترانه

نامزد گلدن گلاب بهترین بازیگر نقش مکمل برای Agnes Moorehead 

 

پس از موفقیت غیر منتظره فیلم “چه بر سر بیبی جین آمد؟” (What ever happened to baby jane 1962) کارگردان آن “رابرت آلدریچ” تلاش کرد که دوباره این موفقیت را با فیلم “هیس…هیس، شارلوت عزیز” تکرار کند. او “هیس…” را استادانه با تلفیق ژانرهای مختلفی چون تریلر ، رازآلود ، نوآر و ترسناک ساخت.

داستان فیلم در سال ۱۹۲۷ و با سکانسی از گفتگوی “سم هولیس” با جوانی به نام “جان” ( بروس درن ) آغاز می شود. “سم هولیس” پدر شارلوت که در همان نگاه اول مردی صاحب ثروت و قدرت می نماید ، در حال متقاعد کردن جان برای اتمام رابطه اش با “شارلوت” ( بت دیویس ) است و با اینکه جان اظهار می کند شارلوت را دوست داشته و قصد ازدواج با او را دارد اما پدر شارلوت به شدت مخالف می کند زیرا جان مرد متاهلی است که احتمالا برای تصاحب ثروت او نقشه کشیده است.

شب بعد در مراسم جشنی که در خانه سم هولیس برگزار گردیده ، جان به شارلوت می گوید که دیگر نمی تواند این رابطه را ادامه دهد و به این ترتیب شارلوت با ناراحتی و گریه کنان اتاق را ترک می کند. اما چند دقیقه بعد در حالیکه جان تنها در اتاق نشسته فردی ناشناس به او حمله و با تبر دست و سرش را جدا می کند. مهمانان حاضر در خانه زمانی متوجه قتل می شوند که شارلوت را با لباسی خونین در آنجا می بینند. این سکانس با قتلی شوک آور و هیچکاکی که یادآور فیلم “روانی” است باعث می شود بیننده انتظار فیلمی جنایی و ترسناک را داشته باشد.

ادامه فیلم در سال ۱۹۶۴ دنبال می شود. جایی که “شارلوت هولیس” پس از گذشت سالها از ارتکاب قتلی که انجام داده و معشوقه اش را به طرز فجیعی کشت ، اکنون به همراه خدمتکارش “ولما” در خانه بزرگی که از پدرش به جای مانده زندگی می کند. او دچار مشکلات روانی و عصبی است، از سوی مردم طرد شده و با گذشته کابوس وارش زندگی تلخی دارد. زمانی که شارلوت متوجه می شود که شهرداری قصد تخریب خانه او را برای راه سازی دارد ، با دختر عمویش “میریام” ( الیویا دو هاویلن ) تماس می گیرد تا خود را برای کمک به آنجا برساند.

سه شخصیت فرعی اما مهم در فیلم وجود دارد که سرنوشت آنها به شارلوت گره خورده است. “میریام” دختر عموی شارلوت که از شهر دیگری به آنجا می آید. ما چیز زیادی از گذشته او نمی دانیم ولی در نگاه اول زنی مهربان و محترم به نظر میرسد که هدفش کمک به شارلوت می باشد. “درو” دکتر آن منطقه که سالها شارلوت را تحت درمان قرار داده است. از همان ابتدا متوجه می شویم که در گذشته بین میریام و دکتر روابطی بوده است. میریام به همراه “دکتر درو” سعی در متقاعد کردن شارلوت برای ترک خانه قدیمیش دارند. “ولما” ( مورهد ) کارگر و پرستاری که مدت زیادی از شارلوت مراقبت کرده و زنی فضول و ایرادگیر است. او سرسختانه در برابر آن دو می ایستد تا شارلوت را از خانه اش بیرون نکنند. اشکالی که می توان به فیلم وارد کرد عدم پرداخت کامل به شخصیتهاست و اینکه چیز زیادی از گذشته آنها گفته نمی شود. در واقع فیلم بدون مقدمه چینی زیادی مستقیما وارد اصل ماجرا می شود و این امر امکان داشتن ارتباط قوی با کاراکترها را کمی دشوار می نماید.

اینکه چرا داستان درحدود ۴۰ سال بعد از قتل پیگیری می شود پرسشی است که شاید برای بیننده پیش آید! احتمالا دلیلش نشان دادن تاثیر عمیق این حادثه بر روی شخصیت اصلی فیلم یعنی شارلوت است. بعد از گذشت سالها او هنوز نتوانسته با قتل معشوقه اش کنار بیاید و حتی گاهی با او صحبت می کند.

داستان فیلم مخاطب را به مدت دو ساعت درگیر و او را با سوال های متعددی روبرو می کند. مثلا آیا شارلوت قاتل است؟ نامه هایی که برای شارلوت فرستاده می شد از جانب چه کسی بود؟ آیا شارلوت واقعا دیوانه بوده یا اینکه طوری رفتار می کرد که مردم از او انتظار داشتند؟ و …

شاید از جهاتی “هیس … ” شبیه فیلم قبلی کارگردانش یعنی “چه بر سر بیبی جین آمد؟” باشد اما رابرت آلدریچ با نشان دادن وجه تاریکی از تریلر یعنی بیماری روانی انسان ، توانسته عملکرد بهتری داشته باشد. “هیس …” فیلمی پر تعلیق با اتمسفری تاریک و رازآلود است که به نظر الهام گرفته از آثاری چون “روانی” و “سانست بلوار” می باشد. البته این شباهت می تواند ناشی از این باشد که نویسندگان فیلم در گذشته با هیچکاک در مجموعه تلویزیونی “آلفرد هیچکاک تقدیم می کند” همکاری داشته اند.

همچنین نور پردازی مناسب و کاربرد درست نور و سایه به همراه فیلمبرداری دقیق توانست حس تعلیق را به خوبی در صحنه های مورد نیاز پیاده کند.

“بت دیویس” که برای بازی درخشانش در فیلم “همه چیز درباره ایو” موفق به دریافت اسکار شده بود ، این بار نیز نقش آفرینی قدرتمند و باورپذیری را ارائه می دهد. در نقش زنی مسن ، تنها ، شکننده ، دمدمی مزاج ، دارای مشکل روانی و گاهی ترحم برانگیز. تنهایی و زندگی تلخ شارلوت شبیه کاراکتر “نورما دزموند” در فیلم “سانست بلوار” و رفتارهای عجیب و پریشان او نیز یادآور “بلانش دوبوا” در فیلم “اتوبوسی به نام هوس” است. بت دیویس با وجود بازی های هنرمندانه اش به قدری در زندگی واقعی رفتاری مغرور و ناپسند با اطرافیانش داشت که حتی همبازیش “الیویا دو هاویلن” بعدها علام کرد که: (( از حضور در این فیلم متاسف نیستم اما به همکاری با بت دیویس نیز افتخار نمی کنم! ))

رابرت آلدریچ پس از فیلم های “چه بر سر بیبی جین آمد؟” و “هیس … هیس شارلوت عزیز” ، در سال ۱۹۶۹ نیز با ساخت “چه اتفاقی برای عمه آلیس افتاد؟” ( What Ever Happened to Aunt Alice) سه گانه اش را تکمیل کرد. سه فیلمی که شاید به لحاظ موضوعی با یکدیگر مرتبط نباشند اما شباهت های انکار ناپذیری بین آنها وجود دارد.

از رابرت آلدریچ به عنوان یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین سینماگران نسل خودش نام می برند. سماجت و سرسختی او در به چالش طلبیدن قواعد تثبیت شده ژانرهای مختلف، بزرگترین ویژگی حرفه ای اوست. اغلب آثار آلدریچ رگه های پررنگی از بد بینی و تلخ اندیشی را در خود همراه داشته اند.این بدبینی در آثار او گاهی با شاخصه های ژانر ملودرام، ترکیبی دلپذیر به وجود آورده است. از سوی دیگر، فیلم های او اغلب روی افراد گوشه گیر، منفرد و دلسرد متمرکز می شود که در برابر سیستم حاکم طغیان کرده اند. او در ژانرهای مختلفی مانند وسترن، تریلر، جنگی، نوآر و… فیلم ساخته و در اغلب این گونه های متنوع، شاخصه های مورد علاقه خود را پیاده کرده است. رابرت آلدریچ یک کارگردان حرف های محسوب می شود که به خاطر وسترنهای باشکوه و کلاسیکش که جایگاه مهمی در این ژانر دارند شهرت دارد. فیلمهایی چون « آپاچی ۱۹۵۴» با بازی برت لنکستر ، « وراکروز » با بازی گری کوپر ولنکستر ، « پرواز فونیکس ۱۹۶۵ » با بازی هاردی کروگر و یان بان و « آخرین غروب ۱۹۶۱ » با بازی کرک داگلاس و راک هاوسن از مهم ترین آثارش هستند که همگی در ایران هم دوبله شده و به نمایش درآمده اند. معروفترین وسترنهای آلدریچ چون آخرین غروب و وراکروز نشان می دهند که او علاقه خاصی به افراد طرد شده از اجتماع یا به عبارت دیگر خلافکاران دارد. مضمون فیلمهای او اغلب حول و حوش این موضوع می گردد که چگونه مردانی که به علت یک ناهنجاری رفتاری از جامعه طرد می شوند برای پذیرش دوباره در جامعه باید با ناملایمات دست و پنجه نرم کنند و این ستیز و جنگ مورد توجه آلدریچ قرار گرفته و اغلب فیلم هایش رابا این مضمون ساخته است که می توان آن را تقابل فرد با جامعه نامید.

او که سال ۱۹۱۸ در خانواده پرنفوذی به دنیا آمد، برخلاف خواست خانواده اش که نام او را در رشته امور مالی و پولی در دانشگاه ثبت نام کرده بود، تنها به امور هنری و زیبایی شناسانه توجه میکرد. سرانجام خانواده اش توانستند کاری برای او در هالیوود پیدا کنند و رابرت آلدریچ ۱۲ سال همه مشاغل دست پایین را در آنجا آزمایش کرد؛ یعنی بر خلاف سینماگرانی مطرح از نسل خودش همچون جوزف لازی، الیا کازان و ادوارد دیمیتریک که مدارس تئاتر را به پایان رسانده بودند، او کار در انبار تزیینات مربوط به سینما و مشاغلی از این دست را پشتوانه فعالیتهای هنری اش در آینده قرار داده بود. اما سرانجام دریچه شانس توسط تلویزیون که در پایان سالهای ۱۹۴۰ به تکنیسین های بسیاری نیاز داشت، برای او باز شد. رابرت آلدریچ توانست شمار بالایی سریال تهیه کند و به تجربه بزرگی دست یابد. این تجربه باعث شد او بتواند سال ۱۹۵۳ در ۳۵ سالگی اولین فیلم سینمایی خود را بسازد. البته او قبل از این مرحله در کنار بزرگترین حرفه ای های سینما هم فعالیتهایی را به انجام رسانید. به عنوان مثال او دستیار ژان رنوآر در فیلم « مرد جنوبی » ، ماکسا وفولس در فیلم « در دام » حتی چارلی چاپلین در « لایم لایت » بوده است. او تجربه دستیاری هم در کنار جوزفل وزی ، رابرت راسن و فرد زینه مان دارد.

زمانی که آلدریچ فیلم « اعلام خطر » در سنگاپور را که یک فیلم معمایی بود، کارگردانی کرد نظر برت لنکستر، هنرپیشه معروف آن دوران که بتازگی یک شرکت تولید فیلم ایجاد کرده بود، به شدت جلب شد و برهمین اساس از رابرت آلدریچ دعوت کرد که برای شرکت او فیلم بسازد. اولین همکاری آنها فیلم آپاچی بود که به عنوان اولین تجربه موفق آلدریچ معروف است و راه را برای موفقیتهای بعدی اش هموار ساخت. حاصل بعدی همکاری این دو سینماگر، فیلم معروف وراکروز است که معروف است سناریوی آن تنها ۵ دقیقه پیش از آغاز فیلمبرداری به پایان رسید. این فیلم که موضوع داستانی اش درگیری بر سر مقدار زیادی طلا و جواهر در میانه کشاکش انقلاب مکزیک در سال ۱۸۶۶ است، در بین آثار حادثه ای، فیلمی درخشان به شمار می آید. آلدریچ خود در جایی درباره این فیلم گفته است ( این فیلم را دوست دارم. داستان درباره چالش بین قهرمان و ضد قهرمان بود. قهرمان با انتخاب عنصر خیر، عامل نابودی ضدقهرمانی می شود که به رغم اختلاف نظر و سلیقه او را می ستاید. ) آلدریچ دراین فیلم ضمن روایت داستانی مهیج در پی ترویج آموزه های اخلاقی و انسانی هم هست و ایمان و اخلاق را در پایان ماجرای فیلم به عنوان بزر گترین سرمایه انسانی معرفی می کند.

از دیگر آثار مطرح او فیلم « بر سر بیبی جین چه آمد » است. این فیلم مالیخولیایی و دلهره آور رابرت آلدریچ در سال ۱۹۶۲ با بازی بت دیویس و جون کرافورد ساخته شد و تبدیل به نقطه عطفی در کارنامه آلدریچ و بازیگران فیلمش شد. داستان فیلم مربوط به دو خواهر هنرمند به نام های بیبی جین و بلانش است. اولی در کودکی خواننده مشهوری بود و در سینما موفق نشد و دومی در کودکی که مورد تحقیر پدر و خواهر کوچک ترش بود در سینما مشهور شد. در تصادفی اتفاقی بیبی جین با ماشین به بلانش می زند و او را در اوج شهرت روی ویلچر می نشاند، سالها می گذرد و این دو خواهر در پیری رابطه نفرت انگیز خود را همراه با ترس و سبعیت ادامه می دهند، رابطه ای که در آن بیبی جین شروع به اذیت و آزار سادیسمی خواهرش بلانش می کند تا اینکه هیستری آنها به اوجی وحشتناک ختم می شود. منتقدان این فیلم را که نامزد نخل طلایی کن و نامزد ۵ اسکار و برنده اسکار بهترین طراحی لباس نیز شد، همچون کابوسی تمام نشدنی و غیرقابل کنترل دانسته اند. آلدریچ در این اثر خود، در پی شکستن تمام قواعدی بود که تا آن موقع در سینمای هالیوود به طور کلی تصویر شده بود. فیلم درباره سویه تاریک شهرت است و بعد از سانست بلوار، بیلی وایلدر مهمترین فیلم در این زمینه به حساب می آید.

آلدریچ زمانی در مصاحبه اش با کایه دو سینما گفته بود که پشت صحنه این فیلمش شبیه یک میدان جنگ بوده است و دلیل آن نیز حضور رو در روی جون کرافورد و بت دیویس به عنوان بازیگر بود. نفرت بیش از اندازه ای که ۲بازیگر در زندگی واقعی داشتند به طرف فیلم نیز کشیده و باعث شد که فضای فیلم واقعی تر به نظر برسد. جدا از جنگی که دو بازیگر در پشت صحنه فیلم داشتند، اینجا نیز در درون فیلم برای اثبات توانایی شان به یکدیگر بازی حیرت انگیزی ارائه می کنند که بت دیویس را نامزد اسکار می کند. هر دو بازیگر به خوبی دیوانگی تدریجی و رنج و هیستری شخصیت هایشان را با قدرت نشان می دهند.

دوازده یکی دیگر از فیلمهای معروف او ( دوازده مرد کثیف ۱۹۶۷) است که تحت تاثیر فیلم ( حمله مخفیانه ) ساخته راجر کورمن در سال ۱۹۶۴ ساخته شد. این فیلم را که در ایران با نام ( دوازده مرد خبیث ) معروف است، می توان یکی از بهترین نمونه های آثار ژانر جنگی در زیر مجموعه ژانر عملیات در خاک دشمن به حساب آورد. فیلم مانند اغلب فیلمهای جنگی که درباره جنگ جهانی دوم ساخته شده اند، قهرمانانش را از گروهی آدم خلافکار انتخاب می کند و به عبارتی قصد اعاده حیثیت از آنها را دارد. فیلم از ۳ بخش قابل تمایز تشکیل شده است؛ شرح عملیات و انتخاب افراد که در این فیلم به خاطر نوع آدمها بسیار جذاب از کار درآمده، دوم آموزش که به علت حضور بازیگران طراز اول آن زمان و شخصیت پردازی خاص و ارتباط فرمانده با بازی عالی لی ماروین با بقیه سربازها دیدنی است و بخش سوم که در آن عملیات انجام می شود. این بخش به خاطر کارگردانی خوب، واقع گرا و هیجان انگیز آلدریچ به یادماندنی است. فیلم شخصیت های خبیث خود را در پایان به خاطر از خودگذشتگی شان تطهیر می کند، در حالی که اسرای ارتش آمریکا را که مخالف حضور این جانیان در عملیات هستند، محکوم می کند. بازیها، فیلمبرداری و موسیقی فیلم عالی است و دیدن فیلم را به تجربه ای لذتبخش تبدیل می کند. دوازده مرد کثیف در مراسم اسکار سال ۱۹۶۷ نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش دوم مرد برای جان کاسادتیس شد. فیلم در گیشه موفقیت چشمگیری داشت و به پرفروش ترین فیلم سال ۱۹۶۷ مبدل شد. فروش فیلم بالغ بر ۱۸ میلیون و ۲۰۰ هزار دلار بود که این فروش بیشتر از فیلم هایی چون « فقط دوبار زندگی می کنید » « کازینو رویال » و دیگر فیلم های آن سال بود. موفقیت فیلم دوازده مرد کثیف باعث شد که در دهه ۱۹۸۰ سه دنباله تلویزیونی آن ساخته شود. علت اصلی نامگذاری این فیلم به دوازده مرد کثیف، این بود که شخصیت های جانی فیلم برای مدت ها از آب و صابون دور بوده اند!

فیلم معروف آلدریچ در ژانرنوآر « بوسه مرگبار » نام دارد. بوسه مرگبار، یک فیلم تکا ن دهنده و حیرت انگیز است که ترکیبی از دو ژانر نوآر و افسانه علمی به شمار میرود و رابرت آلدریچ آن را در کمتر از ۳ هفته ساخت. ماجرای این فیلم درباره مایک هامر (نام کاراکتری با بازی رالف میکر) کارآگاهی خصوصی در شهر فرشتگان است که این بار بنا به میل خودش میخواهد معمایی پیچیده را حل کند، ولی باز شدن هر گره از این معما نه تنها شعفی در او ایجاد نمی کند که او را فرسوده و عصبی تر هم می سازد. فیلم یاد شده با پایانی بد بینانه و دوپهلو رقم می خورد. منتقدان این اثر را یک نمونه مثال زدنی از تدوین و فیلمبرداری در خدمت مفهوم فیلم برمی شمارند که از جمله توانمندی های شاخص آلدریچ در آن به چشم می خورد.

آلدریچ، فیلمسازی بود که نظیرش کمتر در تاریخ سینما بعد از او ظهور یافته است. او حدود ۳۰ سال پیش در گذشته است ولی هنوز فیلمهایش برای تحلیل های عمیق و دقیق سینمایی، تازه و جاندار می نمایند. فضای بصری آثار آلدریچ، ترکیبی خلاقانه از زاویه های سرپایین و سربالا، عمق میدان و محدودیت قاب بود که معمولا همراه با نوعی به هم ریختگی عامدانه در پیش زمینه تصویر می شد و علاوه بر آن پلان سکانسهای معطوف به کارکردهای ویژه و هم سنخ با محتوای کار هم در زمره تمهیدات دیداری اش به شمار می آمد. نگاه او در آفرینش تصاویر مبتنی بر درونمایه آثارش گاهی در بهره گیری موثر از تمهید بصری سوپراسکوپ هم به چشم می خورد که نمونه بارز آن در فیلم وراکروز وجود دارد. اما از نظر دراماتیک نیز آلدریچ توانست این میراث گرانقدر را در سینمای داستانی به یادگار گذارد که در کنار تم مورد علاقه اش یعنی مواجهه بین قهرمان و ضدقهرمان، آدمهای مورد نظرش را واجد قابلیت انعطاف سازد و مرزی سیال و شکننده بین این دو مفهوم ایجاد کند تا به این وسیله، هم شخصیت پردازی قدرتمندی برای کاراکترهای درام آفریده شود و هم حس دراماتیک تماشاگر در ارتباط با آدم های داستان قوت بیشتری پیدا کند.


مهرزاد دانش ( منبع : جام جم آنلاین )

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of