High Noon (ماجرای نیمروز)


خلاصه داستان:

"ویل كیل" كلانتر شهری كوچك در آخرین روز خدمتش و در آستانه بازنشستگی با دختری بنام "ایمی" ازدواج می كند. اما درست لحظاتی پس از مراسم ازدواج خبر می رسد كه تبهكاری بنام "فرانك میلر" كه سالها پیش توسط ویل به زندان افتاده بود، مورد عفو قرار گرفته و آزاد شده اس


نقد و بررسی فیلم به قلم

ماجرای نیمروز وسترن ممتاز فرد زینه مان جزء گنجینه های تاریخ سینما است كه نشان از مهارت و چیره دستی كارگردانش بر مدیوم سینما دارد. ژانر وسترن جولانگاه قهرمانان است و قهرمان نمی تواند عافیت طلب باشد. فیلم جز انگشت شمار فیلم های برتر ژانر وسترن است. قصه مردمانی بزدل كه حاضر نمی شوند برای امنیت خود حتی گامی به پیش نهند و اقدامی بكنند و كلانتر شهر را یاری دهند. و این طرف آدمی كه احساس مسئولیت می كند و نمی تواند بی تفاوت باشد. با ورود اشرار به شهر برای انتقام گرفتن نظم شهر به هم می ریزد. مارشال ویل كین كلانتر شهر كه بعد از عمری خدمت و برقراری آرامش و ارمغان آوردن امنیت برای مردم كه بزرگترین هدیه به آنها است تصمیم به ازدواج و سامان گرفتن و كمی هم آرامش برای خود می گیرد، كه ناگهان بحرانی بزرگ فرا می رسد. او در حالی كه ستاره اش را پس داده و دیگر مسئولیتی ندارد و دینش را هم نسبت به مردم و شهرش بیشتر از توان و سهمش ادا كرده، دستاورد چندین ساله اش را به خاطر فساد و بند و بستی كه در بین مقامات هست و موجب آزاد كردن جنایتكارانی خطرناك می شود، رو به نابودی می بیند. هیچ كس از كلانتر نه تنها تشكر نمی كند بلكه حمایتی هم در كار نیست، انگار او وظیفه دارد جانش را برای امنیت مردم بدهد بدون اینكه حتی ذره ای قدرشناسی در كار باشد. توصیه های مختلف از افراد مختلف به گوش كلانتر می رسد. مردم برای اینكه سرپوشی بر ترس و ضعف خود بگذارند سعی دارند قضیه را یك مسئله شخصی بین كلانتر و جانیان جلوه دهند و بدین ترتیب از بار گناه و عذاب وجدان خویش بكاهند. شانه خالی كردن از مسئولیت و خودخواهی اصلی مشترك است كه ارتباط دهنده آنها به هم شده است.

اعلام آمادگی یك مرد كور، یك كودك چهارده ساله و یك زن (تازه عروس كلانتر) برای همراهی و حمایت از او در برابر اشرار، اوج تنهایی كلانتر را نشان می دهد. شخصیت ویل كین برای تماشاگر دوست داشتنی است، اما چرا؟ آیا فقط به خاطر ازخودگذشتگی اوست و یا به خاطر تنهایی اش؟ اینها هست اما وجه دیگر شخصیت ویل كین با بازی عالی گری كوپر در الزام او به قانون و رعایت آن در سخت ترین شرایط است. كلانتر می توانست قبل از اینكه كه سردسته تبهكاران یعنی فرانك میچل كه قرار است با قطار ساعت دوازده بیاید، خیلی راحت و مخفیانه سه همراهش را بكشد و كار خود را آسوده كند ولی او حاضر نیست قصاص قبل از جنایت كند و در جایی عنوان می كند كه: «منتظر قطار ماندن جرم نیست.»

كلانتر بعد از ناامیدی از همه به كلیسا می رود تا طلب كمك كند. صحنه برخورد مردم و كشیش با او حاوی نكات زیادی است. در پایان وقتی توانمندی كلانتر را در رویارویی یك تنه اش با تبهكاران می بینیم این پرسش به وجود می آید كه اصلاً چرا ویل كین كه توان مقابله با آنها را دارد خود را كوچك می كند و از مردمی كه می داند كمكش نمی كنند تقاضای یاری می كند. به نظر می رسد این تقاضا بیشتر نوعی امتحان باشد كه در این شرایط بحرانی مردم را بهتر بشناسد، مردمی كه به راحتی به او پشت می كنند، لایق ماندن او نیستند و مسلماً توانایی حفظ امنیتی را كه او برایشان فراهم كرده نخواهند داشت و تماشاگر می تواند وضعیت شهر را بعد از رفتن كلانتر حدس بزند و دیگر نگران این مردمان قدرناشناس نباشد. یكی از دلایل عدم یاری جمعیت حاضر در كلیسا به كلانتر نیامدن او به كلیسا است و در حالی كه ویل كین دلیل آن را پیروی همسرش از مكتبی دیگر می داند، جمعیت قانع نمی شوند. این مسئله دو حالت دارد. یكی اینكه از نظر مردم افراد در انتخاب دینشان آزاد نیستند و دیگر اینكه اصلاً این مورد بهانه ای است كه جان خود را به خطر نیندازند و در هر دو حالت این بهانه نشانگر ناشایستگی مردمی است كه تا به حال ویل كین این همه برایشان فداكاری كرده است. كشیش خود را صلح طلب جا می زند و از ده فرمان موسی آیه می آورد كه نباید آدم كشت در حالی كه به خوبی می داند اشرار بعد از كلانتر به سراغ آنها خواهند آمد و امنیتی برایشان باقی نخواهند گذارد. فیلم قصه جامعه ای است كه به خود دروغ می گوید، در حالی كه واقعیت برایشان روشن است. آنها می دانند كه در نبود امنیت شهرشان پیشرفت نخواهد كرد اما با این حال ترجیح می دهند به سوراخ موش های خود پناه ببرند.

برآیند نظر جمعیت در سكانس كلیسا دور شدن كلانتر از شهر است، ویل كین هم در پایان بعد از كشتن تبهكاران این كار را می كند تا آنها بمانند و با سرنوشت خودخواسته كنار بیایند. ویل در پایان با كسی شهر را ترك می كند كه تنهایش نگذاشت و همانند یك مرد به یاری اش شتافت در شهری كه حتی یك مرد در آن پیدا نمی شد.

استیصال و تردید در تمام طول فیلم در چهره مردم شهر و امید در چهره جنایتكاران به خوبی دیده می شود. این قرینه از آنجا ناشی می شود كه تبهكاران با دانستن اینكه این مردمان كسانی نیستند كه از كلانترشان حمایت كنند، پا به شهر گذاشته اند. راس ساعت دوازده بوق قطار بانگ رسوایی مردم را به صدا درمی آورد و این ویل كین تنهاست كه می داند باید اسلحه به كمر ببندد و تنها برای امنیت شهر اقدام كند. حركت رو به عقب دوربین باعث می شود در لانگ شات كلانتر را در شهری كه سكوتی قبرستانی در آن حاكم است، در حالی نشان ببینیم كه انگار همه مردم شهر مرده اند و او یاری دهنده ای ندارد. كلانتر حتی در آغاز دوئل خطرناكش حاضر نمی شود جانیان را از پشت بزند و با فریادی آنها را متوجه حضور خود می كند. در سكانس اصطبل شاهدیم كه كلانتر اسب ها را از آتش نجات می دهد و اسب ها هم او را از گزند اشرار دور می كنند، این همیاری دوطرفه با حیوان در حالی صورت می گیرد كه هیچ انسانی به یاری اش نمی شتابد. در پایان ویل كین را می بینیم كه ستاره را كه نماد خدمت به مردمی بی لیاقت است بر زمین می افكند و با همسرش تنها كسی كه یاری اش داد از آن شهر نفرین شده دور می شود.

 

روزنامه شرق، شماره 768 به تاریخ 3/3/85

نقد و بررسی فیلم به قلم

«ماجرای نیمروز» در بین علاقمندان آثار وسترن، جایگاه ثابت و مشخصی ندارد. یكی از منتقدان معروف این فیلم، هاوارد هاوكز، فیلمساز امریكایی است. او «ریو براوو» را در واكنش به «ماجرای نیمروز» ساخت. او در مصاحبه‌ای با ژوزف مك براید گفت: «فكر نمی‌كردم كه یك كلانتر خوب، سرش را كج بگیرد و برای كمك گرفتن این ور و آن ور برود» بنابراین هاوكز وسترنی ساخت كه كلانترش، از پذیرفتن كمك همشهریانش خودداری می‌كند. او تنها به كسانی اتكا می‌كند كه مثل خودش هستند و بیرون از شهر هستند. هاوكز یك رابطه «ما بر علیه آنها» را ایجاد كرد كه مرد قانون را كاملاً از اهالی شهر حوزه استحفاظی‌اش،جدا می‌كند.

با این حال در«ماجرای نیمروز» فیلمنامه كارل فورمن با متحد كردن قهرمانش با جامعه، یكی از قواعد هاوكز را نقض می‌كند. وقتی كه برای اولین مرتبه، ویل كین«گری كوپر» را می‌بینیم، در حال ازدواج است. او تصمیم گرفته است اسلحه‌اش را برای همیشه غلاف كند و ستاره حلبی‌اش را دیگر به گوشه جلیقه‌اش آویزان نكند و برای بقیه عمرش مغازه‌ای دایر كند و با همسرش ( گریس كلی) آن را اداره كند. او نمی‌تواند در همان شهری كه خدمت كرده، بماند و باید آن جا را ترك كند. كلانتر قبلی شهر، ( لون چانی ) در شهر مانده اما به دلیل ازدواج با یك زن سرخپوست، از اعتبار او كاسته شده است. آرتریت، كه دستهای او را بدون استفاده كرده است، ارمغان سال‌های خدمت اوست و علاوه‌بر این حالا او نگرش تمسخر آمیزی نسبت به این شغل پیدا كرده است.

«زندگی جالبی است، همیشه جانت را به خاطر قاتلین به خطر می‌اندازی، اما قاضی‌ها، دستبند آنها را باز می‌كنند و آنها هم برمی‌گردند سراغت و دوباره به طرفت شلیك می‌كنند. اگر آدم صاف و ساده‌ای باشی، كل زندگی‌ات بیچاره خواهی بود. آخرش هم یك وقت به خودت می‌آیی كه توی خیابان دراز به دراز افتاده‌ای و داری جان می‌دهی. برای چه چیزی؟ هیچی. فقط برای یك ستاره حلبی».

این تضاد بین مسئولیت فردی و نیازهای جامعه، درست محور «ماجرای نیمروز» است و همان چیزی است كه فیلم را به فیلمی عالی تبدیل می‌كند، یعنی درست برخلاف چیزی كه هاوكز به آن اعتقاد داشت و سعی می‌كرد ما را وادار به پذیرفتن آن كند. برخلاف قهرمان هاوكز،‌ویل كین به دلیل رابطه‌اش با لایه‌های مختلف جامعه به‌طور كلی و رابطه‌اش با همسرش به‌طور خصوصی، موقعیت ویژه‌‌ای پیدا كرده است. زمانی كه كین می‌شنود كه فرانك میلر، مردی كه توسط او زندانی شده و حالا توسط سیاستمداران شمالی بخشیده شده، به راحتی علائم نگرانی را در سیمای او می‌بینیم. او از اتفاقی كه با آمدن فرانك میلر با قطار ظهر و پیوستن به سه همدست كینه توزش ممكن است در شهر رخ دهد، میترسد و این ترس و دلشوره، حالت خاصی به ابروهای او داده است. ما ناامیدی و اندوه او را زمانی كه نمیتواند برای خودش دارو دسته‌ای جور كند به خوبی تشخیص می‌دهیم. معلوم است كه ویل كین، چندان بر اوضاع شهر كنترل ندارد. شاید مهمترین ویژگی فیلم آن باشد كه ویل كین، شخصیت تضعیف شده‌ای است. قبل از این كه بازی در نقش كلانتر به گری کوپر پیشنهاد داده شود، با بازیگرانی چون گریگوری پك، مارلون براندو و مونتگمری كلیفت، صحبت شده بود، اما هیچ كدام از آنها حاضر به پذیرفتن چنین نقشی نشدند و می‌توان علت امتناع این بازیگران برجسته را حدس زد :ویل كین یك قهرمان وسترن مرسوم نیست. همان طور كه یكی از شخصیت‌های فیلم می‌گوید كلانتر «نرمتر» شده است و این بر میگردد به سال گذشته و آشنایی او با همسرش امی. قبل از آن، وقتی كه اوضاع شهر كاملاً بهم ریخته بود، او شش معاون داشت و آنها به كمك هم، آرامش را به شهر برگردانده بودند و محیط امنی برای زنان و كودكان شهر درست كرده بودند اما حالا كه او زن اختیار كرده و به آداب و رسوم شهری پایبند شده اهالی، دیگر به اندازه گذشته به او اطمینان ندارند و بعید میدانند كه او دیگر بتواند از پس قضیه فرانك میلر بر بیاید.

اهالی، مدام از او میخواهند كه شهر را ترك كند اما نمیتواند. او خوب می‌داند كه حالا بهترین وقت برای جلوی آنها در آمدن است:«آن چهار نفر دنبال ما خواهند آمد و ما در دشت با آنها تنها خواهیم شد».

وی میداند كه راه فرار ندارد بنابراین نمیتواند به خواهش و تمنای همسرش گوش دهد. همسرش از او خواهش می‌كند كه دردسر برای خودش درست نكند و وقتی كه از اشك و تمنا، طرفه‌ای نمی‌بندد، با اوقات تلخی به او میگوید: «سعی نكن ادای قهرمانها را در بیاوری» و كین در جواب می‌گوید: اگر فكر میكنی دارم این كار را می‌كنم، معلوم است كه دیوانه شده‌ای». با این حال، برای مقابله با فرانك میلر، ویل معتقد است كه مردم باید به كمك او بیایند. آنها باید داوطلبانه معاون او شوند. اما از آن جایی كه اهالی تهدیدات را یك امر شخصی و مربوط به كین می‌دانند، قدم جلو نمی‌گذارند. در حالی كه كلانتر، زمانی داوطلبانه، جانش را سپر جان اهالی میكرد، حالا اهالی، حاضر نیستند جواب جانفشانیهای او را بدهند. این نكته كه اهالی می‌خواهند مردی را كه نظم و آرامش را در شهر آنها حاكم كرد از خود طرد كنند، یكی از ویژگیهای برجسته فیلمنامه فورمن است. اما فیلم دلایل متعددی را برای عدم همكاری اهالی با كلانتر، مطرح می‌كند.

هاروی پل ( لوید بریجز) معاون كلانتر، قصد داشت به‌عنوان مرد قانون جدید منصوب شود. او همكاری اش را مشروط به موافقت كین برای استفاده از اعتبارش به نفع او برای تصدی این سمت، می‌كند. سام (‌هنری مورگان ) مرد كاسب پیشه‌ای است كه از گلوله خوردن و ناك‌اوت شدن سخت در هراس است. یوناس هندرسون ( توماس میشل) یكی از موسفیدهای شهر است. او معتقد است كه این قضیه كاملاً جنبه اقتصادی دارد و اگر دیگران، صدای گلوله را از این جا بشنوند دیگر كالاهایشان را به این سمت نمی آورند. پس، از كین می‌خواهد كه حتماً شهر را ترك كند و می گوید: «اینجوری برای ما بهتر است». هرب (جیمز میلیكان ) مایل به همكاری است اما وقتی كه می بیند تنها اوست كه اعلام آمادگی كرده ترجیح میدهد كه همرنگ جماعت شود و کنار بقیه بایستد. «من زن و بچه دارم. اگر اتفاقی برای من بیفتد، تكلیف بچه‌هایم چه میشود؟»

اما روی بدتر شهر را كسانی نشان میدهند كه از فرانك میلر، طرفداری می كنند.

متصدی هتل به‌عنوان نماینده این آدمها می‌گوید: «زمانی كه فرانك میلر این دوروبرها بود، كار و بار این جا رونق داشت. فقط من نیستم كه این حرف را می‌زنم بلكه خیلی ها در این شهر هستند كه می‌گویند ویل كین باید چوبش رابخورد».

زمانی كه برادر فرانك میلر به بار می‌آید، كسانی كه در بار هستند، از او مانند یك آدم معروف استقبال میكنند. فروشنده بار، به نشانه تحسین، دستی به شانه او میزند و می گوید: «همیشه سالم باشی. امشب عجب شبی می‌شود!» بعد كه كین وارد بار می‌شود تا داوطلب جمع كند تنها مورد ریشخند قرار می‌گیرد. این نحوه برخورد، چندان عجیب نیست چرا كه آدمهای توی بار، آدمهای حاشیه‌ای هستند و بیشتر اهل خوشگذرانی هستند تا تفكر و تصمیم‌گیری. اما عجیب رفتار مردمی است كه روز یكشنبه در كلیسا دور هم گرد آمده‌اند. زمانی كه ویل وارد كلیسا می‌شود تا كمك بخواهد، چند نفر دیگر پاپیش می‌گذارند كه به او كمك كنند، اما بعد از بحث و گفتگویی كه میشود، نظرها عوض می‌شود و توافق می‌شود كه به نفع شهر است اگر كمكی به ویل نشود. زمانی بعد كه زنان و مردان كلیسا، یك چشم به كتاب و یك چشم به ساعت توی كلیسا دارند و منتظر هستند كه قطار ظهر برسد و گلوله‌ها شلیك شود و سر و صداها كه خوابید آنها هم با خیال راحت به دنبال كارشان بروند، یكی از بهترین نماهای فیلم را شاهد هستیم.

ویل كین، به‌طور حتم آن قهرمان مورد علاقه هاوارد هاوكز نیست اما نمی‌توان این طور نتیجه‌گیری كرد كه نباید كاراكترهای وسترنی چون ویل كین به كل وجود نداشته باشند، یا آنها دوام چندانی نخواهند داشت. بله درست كه ویل كین، جایی در دنیای هاوكز ندارد اما فورمن و زینه‌مان، جنبه كاملاً متفاوتی از غرب را مطرح می‌كنند. آنها غربی را به تصویر می‌كشند كه در آن جامعه به مسئولیتهای خود در قبال قهرمانان، اهمیتی قائل نمی‌شود و قهرمانان می‌خواهند بخشی از جامعه‌ای كه به آن خدمت كرده‌اند باشند. جان فورد، چنین جامعه‌ای را در «جویندگان» و «مردی كه لیبرتی والانس را كشت» به تصویر در می‌آورد و قهرمانانی را نشان می‌دهد كه هرگز نتوانستند در مناسبات و سنن نوین جامعه شهری جا بیفتند. در «جویندگان» قهرمان فیلم در خارج از چارچوب خانواده به تصویر در می‌آید. و «در مردی كه…» قهرمان در تنهایی و بدون خانواده، می‌میرد.

فورمن و زینه‌مان،‌ قهرمان خود را آشكارا در آستانه ورود به جامعه به تصویر می‌كشند و سپس عواقب آن را نشان می‌دهند. سیمای نگران و آشفته گری كوپر، این ماجرای پیچیده را به خوبی نشان می‌دهد. او مثل جان وین، سربالا و سینه جلو نیست. او انسانی است جایز الخطا و بنابراین ملموس‌تر و قابل درك‌تر. آن عدم اطمینان و تردید و دلشوره ویل كین را جان وین، بعید بود كه بتواند در بیاورد. (جان وین نیز لابد مثل هاوكز، شخصیت ویل را جدی نمی‌گرفت). با این تفاصیل، با این نگرش متفاوت به وسترن، «ماجرای نیمروز» توانسته به آن پیچیدگیها و لایه‌های زیرین كه به‌طور معمول از دسترس فیلمهای وسترن رایج، دور می‌ماند، دست پیدا كند.

 

منبع: آموزشگاه آزاد سینمایی موج نو

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

سه رفیق بیرون از شهر به اتفاق سوار بر اسب هایشان به سوی شهر راه می افتند.دوربین نمای نزدیک چهره ی هر سه آن ها را به تصویر می کشد.مردم شهر این سه رفیق را می شناسند.زنی بعد از دیدن آن ها از ترس بر روی سینه اش صلیب می کشد.چهره ی مردم شهر با دیدن آن ها برافروخته و وحشت زده می شود.عده ایی به داخل خانه هایشان می گریزند.فضای ترس شهر را فرا می گیرد.

این سر آغاز فیلم ماجرای نیمروز یا صلات ظهر (به کارگردانی فرد زینه من) است.فیلمی که همچون فیلم های وسترن دیگر قهرمان می طلبد.شر می طلبد و مردمی وحشت زده که به دنبال عدالت خواهند بود.این روال اصلی اغلب فیلم های این دوره است.کلوز آپی که ابتدای فیلم چهره های مخوف سه اسب سوار یاغی را نمایش می دهد تصویری از شر فیلم خواهد بود؟ این سه یاغی تمام شهر را طی می کنند تا به ایستگاه قطار برسند.منتظرند.منتظر شخصی به نام فرانک میلر که برای تمامی مردم شهر آشناست.این انتظار تا سکانس های پایانی فیلم ادامه می یابد بی آنکه تصویری از این ضد قهرمان به نمایش در آید.او با ویژگی های مخوفش در ذهن بیننده شکل می گیرد.با تصاویر ریل در چشم اندازی بی انتها,عقربه های ساعت,صندلی دوران محکومیتش و … و این تصاویر تا پایان فیلم مدام تکرار می شود.

آنطرف شهر قهرمان فیلم ,مارشال ایالیتی, ویل کین(با بازی گری کوپر) با زنی زیبا ازدواج می کند.ازدواجی که باید سرآغاز آرامش و زندگی تازه او باشد.قرار است شهر را به کلانتری واگذارد و آنجا را به اتفاق همسرش برای همیشه ترک کند.اما خبری برایش می آورند.فرانک میلر نتنها اعدام نشده بلکه از زندان آزاد شده و با قطار امروز تا ساعاتی دیگر به شهر باز می گردد.فساد دستگاه قضایی زمانه همچون دیگر آثار وسترن بستری می شود برای پررنگ شدن حضور قهرمان. او چه راهی را باید انتخاب کند؟او مثل همه ی قهرمان های آن دوره خواهد ایستاد.حتی اگر تنها بماند.حتی اگر همه از او بخواهند که بگریزد.حتی اگر فرار به معنای رستگاری اش باشد.و ما در تعلیق خواهیم ماند تا منتظر رویارویی او با فرانک میلر باشیم.تقابلی که سال ها پیش با دستگیری و زندانی شدن فرانک میلر به پایان رسیده. فرد زینه من ساده ترین راه را انتخاب نمی کند و برای توصیف گذشته به فلش بک متوصل نمی شود.و ما همه ی ماجرا را از میان دیالوگ ها و تصاویر موجز در میابیم.برای نمونه در گفتگویی به ویل کین می گویند : (( فرانک میلر روی همین صندلی نشسته بود که گفت انتقامم را می گیرم)). و تصویر صندلی را می بینیم که چون تصاویر دیگر بر ترس ها و هراس ها ی ما می افزاید.تصویر صندلی در طول فیلم چندین بار تکرار می شود تا بر نزدیک تر شدن حضور فرانک میلر تاکید شود.

ترانه ی ((آه عزیزم.ترکم مکن)) همچون موتیفی در سرتاسر فیلم تکرار می شود و شاید در برگیرنده ی تم اصلی فیلم باشد.علاوه بر این حس تنهایی یک مرد را به خوبی شکل می دهد.انگار تمامی ترانه از زبان کین در خطاب به همسرش سروده شده:همسر کین در تقابل با ایستادگی و رشادت او قرار می گیرد و او را تهدید به ترک می کند.اما کلانتربر تصمیم خود استوار است.به دنبال معاونی در شهر پرسه می زند و از هیچ نمی هراسد.اما مردم شهر او را تنها می گذارند.چگونه می شود که یک مرد یکه و تنها می ماند؟مردی که به دنبال برقراری عدالت است ؟ جوان ها از سر حسادت و شهردار برای نام شهر و بسیاری دیگر از سر کینه.هیچ کس حاضر به همراهی او نیست.با اینکه او خیر مطلق است و همه این را می دانند.و اینجاست که شهر بخشی از شر می شود و تک تک اجزای آن در تقابل با این عدالت پیشگی قرار می گیرند(مردم,معاونین,شهردار,کلیسا,رفقا,اهل بازار و… )

در صحنه ایی از فیلم کلانتر برای یافتن معاون به کلیسا می رود و کشیش به جای یاری,طعنه می زند و از عدم اجرای مراسم مذهبی دم می زند.ولی این انتقاد کوتاه از کلیسا لحظاتی بیشتر دوام نمی آورد و در نهایت کشیش کاتولیک به درخواست ویل کین تن می دهد.اما ته دلش با او نیست.کلیسا همچون باقی مردم شهر تنها به خود می اندیشد.و کلانتری که مراسم ازدواجش را در کلیسا به جا نمی آورد از دیدگاهش مرطود است.تنهایی قهرمان فیلم برای لحظاتی او را از پا در می آورد.اما این لحظات چندان طول نمی گشد: ((آدم خسته,خیلی حرف ها می زنه))

ماجرای نیمروزخارج از شهر آغاز می شود و با خروج کین و همسرش از شهر پایان میابد.شهر قهرمان فیلم را تنها می گذارد.سه یاغی با ورود به شهر سر آغاز هراس می شوند و انتظار برای حضور فرانک میلر در شهر تعلیق اصلی فیلم را شکل می دهد. شهر همچون دیگر آثار وسترن مورد انتقاد قرار می گیرد و خروج از شهر می تواند نوید رستگاری دهد.همچون جویندگان جان فورد که نمای پایانی اش تصویر مردی را نشان می دهد که رو به فضای خارج از شهر در قابی بسته ایستاده است.تصویری که بسیار ستوده شده و دربرگیرنده ی تم اصلی اغلب آثار فورد است.

فیلمنامه ی قوام یافته ی ماجرای نیمروز به همین داستان اصلی محدود نمی شود.داستان های فرعی مدام به داستان اصلی افزوده می شوند تا شاهد شکل گیری کامل شخصیت ها باشیم.رامیرز پیوند میان گذشته و حال می شود تا بی آنکه به فلش بک های متعددی نیاز باشد قهرمان فیلم را بیشتر بشناسیم.این شخصیت که تا حدی مرموز باقی می ماند رابطه ی فرانک میلر و ویل کین را ملموس تر می سازد.معشوقه ایی که در گذشته و حال حضور داشته و می تواند راز های بسیاری را برای همسر ویل کین ایجاد کن.حتی برای لحظاتی حس حسادت او را بر انگیزد و در تخیلش ماجرای استقامت همسرش رابه این عشق قدیمی ربط دهد.

فرد زینه من همچون دیگر آثارش(از این جا تا ابدیت,مردی برای تمام فصول) به مولفه های سینمای وسترن کمتر اهمیت می دهد.شخصیت ها و وجدان ها برای او اهمیت دارد.هرچند گری کوپر در سیمای مارشال ایالتی تنهایی که از مرگ هراسی ندارد همچون دیگر قهرمانان دهه ی پنجاه در نهایت پیروز می شود:عزیز او,همسرش,به داد او می رسد و برخلاف میلش مرتکب قتل می شود.تا این پایانی باشد برای حضور شخصیت های که در شهر تنها مانده اند.حتی اگر نفرت این مردم به احترام و تحسین بدل شود.

 

منبع: آدم‌برفی‌ها

نقد و بررسی فیلم به قلم

“ویل كیل” (گری كوپر) كلانتر شهر كوچكی بنام “هادلی ویل” است. او در آخرین روز خدمتش و در آستانه بازنشستگی با دختری بنام “ایمی” (گریس كلی) ازدواج می كند. اما درست لحظاتی پس از مراسم ازدواج خبر می رسد كه تبهكاری بنام “فرانك میلر”(ایان مك دونالد) كه سالها پیش توسط ویل به زندان افتاده بود، مورد عفو قرار گرفته و آزاد شده است. در ایستگاه راه آهن ۳ تن از افرادش منتظر ورود او هستند. میلر كه راس ساعت ۱۲ ظهر به شهر می رسد قصد دارد از ویل انتقام بگیرد. با شنیدن این خبر مردم شهر ویل را تشویق به رفتن می كنند و او و همسرش را بدرقه می كنند. اما در میان راه ویل از رفتن پشیمان شده و برخلاف میل همسرش همراه با او به شهر باز میگردد. بازگشت ویل به شهر باعث تعجب اهالی می شود. ایمی كه عضو یك فرقه مذهبی ضد خشونت است، هركاری میكند نمی تواند ویل را راضی كند.ناچار به ایستگاه رفته و بلیط تهیه میكند ودر هتل منتظر رسیدن قطار می شود.

ویل جهت جمع كردن نیرو و معاون برای خودش نزد اهالی شهر می رود اما هر كدام به نوعی از كمك كردن به او سر باز می زنند. حتی معاون او هم ستاره اش را پس می دهد. ویل به كلیسا می رود تا از مردمی كه در آنجا هستند كمك بگیرد اما سخنان شهردار آب سردی است بر پیكر ویل ریخته می شود. بدین ترتیب او متوجه می شود كه خود به تنهایی باید از پس هر ۴ نفر برآید.

راس ساعت ۱۲ صدای صوت قطار شنیده می شود و میلر وارد شهر می شود. در این بین ایمی نیز در حال سوار شدن به قطار و ترك شهر است. میلر وهمراهانش وارد شهر می شوند. در اولین حركت ویل موفق می شود یكی از آنها را از پای در آورد. باشنیدن صدای گلوله ایمی از قطار كه در شرف حركت است بیرون پریده و به سمت شهر می آید ودر خانه ای پنهان میشود.

ویل كه به انبار كاهی پناه برده موفق به كشتن دومین نفر هم می شود. تبهكاران با آتش زدن انبار ویل را وادار به بیرون آمدن می كنند. ویل هم با حقه ای در میان خیل اسبهایی كه رم داده از انبار می گریزد. دو تبهكار ویل را در خانه ای محاصره می كنند. ایمی با وجودی كه مخالف خشونت است، عقیده اش را زیر پا گذاشته و از پشت یكی از مهاجمین را از پای در می آورد. اما خود اسیر میلر می شود. ویل با دیدن ایمی از مخفیگاهش خارج می شود و به حالت تسلیم روبروی میلر قرار می گیرد. ایمی با حركتی سعی می كند خود را از چنگال میلر نجات بدهد و این بهترین فرصت برای ویل است كه با گلوله ای میلر را از پای در آورد.

پس از كشته شدن میلر اهالی شهر از خانه ها خارج شده و دور ویل جمع می شوند. اما او بدون توجه به آنها ستاره اش را كنده و روی زمین پرت می كند و همراه با ایمی از شهر خارج می شود.

ماجرای نیمروز یكی از برجسته ترین فیلمهای زینه مان است. فیلم از ابتدا حس تنها بودن را منتقل می كند و این تنهایی آرام آرام با اضطراب نیز همراه می شود. بیننده از ابتدا لحظه به لحظه همپای قهرمان داستان این تنهایی و اضطراب را كاملا حس كرده و مانند او منتظر ورود میلر می شود و این اضطراب با رفتن عقربه ساعت روی عدد ۱۲ و شنیدن صدای سوت قطار به اوج می رسد.

اما آنچه كه به این اضطراب روح می بخشد موزیك استثنایی دیمیتری تیومكین است. نوع خاص ضرباهنگ موسیقی فیلم كه شبیه به صدای پاندول ساعت می باشد، همه را در انتظار ورود سر كرده تبهكاران می گذارد. این شاهكار تیومكین در پیش بردن جریان فیلم تاثیری فوق العاده دارد.

ماجرای نیمروز فیلمی است كه جهش در گونه وسترن را به خوبی نشان می دهد. جهشی كه حاصل آگاهی این گونه به خودش و محدودیتهایش است. در این فیلم «فرد زینه مان» تأثیر درام اخلاقی را با زیبایی باوری كادربندی اش تلفیق می كند.

منبع: Classic Cinema

نقد و بررسی فیلم به قلم

حسن نیازی، بی خوابی:

ومن باید با مردمی روبرو شوم که از من متنفرند وگرنه باید بپذیرم که مرا ترسوخطا ب کنند: ترسویی پست که باید اورا درتابوت قراردهند. این سخنان شعارگونه درقلب فیلم معروف وحماسی ماجرای نیمروزگفته می شود. سه یاغی وارد شهر شده اند ومنتظر سر دسته خود که با قطار ظهر از راه می رسد هستند. آنان می خواهند از مارشال که باعث به زندان افتادنشان شده انتقام بگیرند. مردم شهرمارشال کین (گری کوپر) را ترغیب به ترک آنجا می کنند – زیرا عقیده دارند که اگر مارشال شهر راترک کند مشکلی پیش نخوا هد آمد. اما مارشال که به تازگی ازدواج کرده(گریس کلی) وقرار است بازنشسته شود – مغرورتر از آن است که فرار کند. زیرا او عقیده دارد که این کار حکم تکذیب و انکا ر دست آوردهای زندگی اش را دارد.

مخالفان این فیلم معتقدند که:( این یک وسترن برای کسانی است که علاقه ای به وسترن ندارند) اما این گونه توصیف ها منجر به برجسته شدن اثر می شود. تعلیق فیلم با عامل زمان افزوده می شود ونماهایی از ساعت دیواری به حس تعلیق کمک می کند زیراساعت مانند نشانه ای از مرگ – خطر را هر لحظه جلوتروامکان کمک به مارشال را کمتر از پیش نشان می دهد. برخلاف نمایش قهرمانانه در دلیجان درگیری پایانی فیلم بسیاراساسی است وحادثه ای پست ومرگ بار را درطول خیابان خاک آلود شهر نشان می دهد. برای فرد زینه من کارگردان فیلم – اهمیت ماجرای نیمروز بیش از جنبه وسترن بودنش دربررسی و مطالعه کاراکترها ووجدان آنها بوده است. مانند قهرمان پروری زینه من در سایر آثار مشهورش همچون از اینجا تا ابدیت(1953) – داستان راهبه(1959) ومردی برای تمام فصول (1966).

—-

Ringo kid:

بدون تردید ماجرای نیمروز یکی از بهترین آثار وسترن تاریخ سینماست و یکی از شاهکارهای فرد زینه مان. داستان کلانتری است که باید یکه و تنها در برابر دشمنانش بایستد.داستان در ۱:۳۰ اتفاق می افتد و درست در ساعت ۱۲ به اوج خود میرسد.

فیلم از خبر آزادی یک راهزن که کلانتر در گذشته او را دستگیر کرده آغاز میشود وبا ورود همدستان راهزن به شهر که منتظر ورود وی به شهر هستند تا به مصاف کلانتر شهر بروند داستان کلید میخورد.کلانتر که درست در همان روز عروسی کرده و قرار است با عروس به ماه عسل برود ناچار به نرفتن میشود و بنا به وظیفه در شهر می ماند و فرار نمیکند از مردم شهر برای مقابله با یاغیان کمک میخواهد ولی هیچکس او را در این موقعیت دشوار یاری نمیکند حتی معاونش هم استعفا میدهد و هیچکس حتی دوستان کلانتر نیز حاضر به کمکش نیستند ٬از سوی دیگر همسر جوانش هم میخواهد او را ترک کند و در انتها این خود کلانتر است که باید تک و تنها در برابر قانون شکنان بایستد.صحنه ای از فیلم که در آن گاری کوپر یکه و تنها در میان خیابان تف دیده ایستاده و نا امیدانه اطراف را نگاه میکند بسیار تکان دهنده است ضرباهنگ فیلم که همراه با نمایش ساعت است بسیار گیرا است موسیقی فیلم با صدای اوربانا لجایو با آواز ترکم مکن بسیار گیراست

سرانجام این مارشال است که بر قانون شکنان پیروز میشود آنهم بیاری همسر جوانش در صحنه پایانی مارشال ستاره حلبی اش را از سینه بر میدارد و با نگاه معنا داری بزمین می اندازد

فیلم دومین اسکار گاری کوپر را برایش بارمغان آورد و بهترین موسیقی متن و بهترین آواز

—-

Movienote:

ماجرای یک کلانتر وظیفه شناس که برای مقابله با چهار قاتل حرفه ای با بی توجهی و بی اعتناعی مردم و حتی دوستانش رو به رو می شود.

یکی از بهترین فیلم های ژانر وسترن به کارگردانی فرد زینه مان که اسطوره ای در سینمای وسترن به حساب می آید.

گری کوپر در این فیلم یکی از به یاد ماندنی ترین نقش هایش را ایفا کرده است.

فیلم برداری فیلم با اینکه در دهه 50 میگذرد بسیار خوب و حساب شده است.

موسیقی یکسره و مهیج فیلم هم از اول تا آخر فیلم بدون هیچ کلیشه ای پخش می شود که در نوع خودش خیلی شنیدنی ست.

داستان فیلم کلا در طول دو ساعت میگذرد و روایت اتفاقی است که برای مارشال (گری کوپر) می افتد و فرد زینه مان در 84 دقیقه فیلم را جمع و جور کرده است.

سکانس های دیدنی بسیاری در فیلم هست از جمله سکانسی که گری کوپر برای کمک به کلیسا میرود و با بی توجهی رو به رو میشود یا سکانسی که صاحب کافه را کتک می زند و بعد می گوید تو درست میگی.

مدت زمان فیلم تقریبا کوتاه است و ریتم ملایم فیلم هم طراوت خود را تا پایان حفظ میکند.

این فیلم جزء برترین فیلم های ژانر وسترن به شمار می آید و دیدن آن خالی از لطف نیست مخصوصا با بازی به یاد ماندنی گری کوپر.


ممکن است شما دوست داشته باشید

5
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
5 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 Comment authors
behnam 68علی صفریآروین فخریAbe Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
behnam 68
Guest
Member
behnam 68

من عاشق سینما هستم نمیدونم دوستان تا چه اندازه با این حرفم موافقن ولی تجربه ای که بعد از این همه فیلم نگاه کردن کسب کردم باعث شده به این نتیجه برسم! دقت کردین هرچی بیشتر غرق سینما میشید دلتون میخواد فیلم های قدیمی ترو نگاه کنید نمیدونم ولی به نظرم خاصیت سینما اینجوریه هر چی فیلم ها قدیمی تر و کهنه تر میشن جذابیتشون و شیرینیشون بیشتر میشه منظورم آثار کلاسیک سینماست! آثاری مثل آپارتمان بیلی وایدلر مثل دزد دوچرخه.بر باد رفته.آواز در باران یا همین وسترن فوق العاده ماجرای نیمروز.اوج لذت سینما هم وقتیه که میرسیم به فیل… ادامه »

behnam 68
Guest
Member
behnam 68

من عاشق سینما هستم نمیدونم دوستان تا چه اندازه با این حرفم موافقن ولی تجربه ای که بعد از این همه فیلم نگاه کردن کسب کردم باعث شده به این نتیجه برسم! دقت کردین هرچی بیشتر غرق سینما میشید دلتون میخواد فیلم های قدیمی ترو نگاه کنید نمیدونم ولی به نظرم خاصیت سینما اینجوریه هر چی فیلم ها قدیمی تر و کهنه تر میشن جذابیتشون و شیرینیشون بیشتر میشه منظورم آثار کلاسیک سینماست! آثاری مثل آپارتمان بیلی وایدلر مثل دزد دوچرخه.بر باد رفته.آواز در باران یا همین وسترن فوق العاده ماجرای نیمروز.اوج لذت سینما هم وقتیه که میرسیم به فیل… ادامه »

علی صفری
Guest
Member
علی صفری

بدون شک بدونک شک یکی از بهترین وسترن های تاریخ سینماست ….. خیلی بهتر از فیلم هایی مثل ریو براوو …. دلیجان ….. جویندگان ….. اون صحنه ی تنهایی گری کوپر در وسط شهر و دوربینی که به سمت بالا در حرکته بی نظیره مثل خود قهرمان و کل مردم شهر در تمام مدت فیلم اون اضطراب و نگرانی رو از اومدن مرد شرورر در خودم حس میکردم

آروین فخری
Member
Member
آروین فخری

فیلمی خوب بود. ولی عالی نبود.

Abe
Member
Member
Abe

یک فیلم وسترن خشک و کسل کننده با داستان ساده و ابتدایی که از نظر من خیلی سطح پایین بود و فقط به درد همون دهه می خوره. اما نباید منکر بازی عالی گری کوپر شد که در این فیلم بهترین نقش زندگیشو ارائه داد.