Gran Torino (گرن تورینو)


خلاصه داستان:

فیلم داستان زندگی یک افسر کهنه کار والت کوالسکی که از جنگ کره دل خوشی ندارد و از کره ای ها متنفر است، ولی در حال حاضر با یک خانواده کره ای همسایه است.


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم Todd McCarthy (تاد مککارتی)

کلینت ایستوود تنها هنرپیشه تاریخ آمریکاست که توانسته در ۷۸ سالگی با اقتدار و اطمینان کامل از حریف هایی به مراتب جوان تر از خود پیشی بگیرد. این بازیگر عملگرا که با دندان قروچه های معروفش ستاره دهه ۷۰ آمریکا به حساب می آمد بار دیگر با شخصیت عبوس و بدعنق «گرن تورینو» بر صحنه آمده و به عنوان کارگردان و بازیگر فیلمی که در مقایسه با سایر آثار فعلی روی پرده فیلم ساده و کم زرق و برقی محسوب می شود به سراغ دلمشغولی همیشگی اش، مسئله تبعیض نژادی در آمریکا رفته است. به نظر می رسد این داستان در اصل جدی و با ظاهری طنزگونه کهنه سربازی که می کوشد تا اوضاع رو به وخامت گذاشته محل سکونتش را سر و سامان دهد، با بازی دلچسب و سرگرم کننده ستاره اش رضایت مخاطبان خود از همه گروه های سنی را جلب کند. ایستوود که بعد از فیلم «دختر میلیون دلاری» در سال ۲۰۰۴ در فیلم دیگری بازی نکرده این بار در اثر تازه اش «گرن تورینو» علاوه بر ایفای نقش، دست به باز آفرینی برخی از شخصیت های قدیمی فیلم های خود زده و یاد و خاطره آن افراد که اغلب متعلق به طبقه کارگر جامعه آمریکاست را زنده کرده است. او در «گرن تورینو»علاوه بر آنکه از شخصیت «هری کثیف» برای خلق کاراکتر والت کوالسکی، کهنه سرباز جنگ الهام گرفته از نشانه های مربوط به شخصیت های فیلم های دیگرش نیز استفاده و صحنه محله های فقیرنشین آن فیلم ها را هم باز سازی کرده است.

 

کوالسکی که به تازگی همسرش را از دست داده و فرزندانش نیز رابطه خوبی با او ندارند، می کوشد تا خانه محقرش در حومه شهر دیترویت را سر پا نگهدارد در حالی که اکثر خانه های محله او عملا غیرمسکونی هستند.

 

او که بعد از خدمت در ارتش در کارخانه ماشین سازی کار کرده، هر روز شاهد مرگ یا اسباب کشی همسایگان قدیمی و اسکان مهاجرانی با قومیت های مختلف به جای آنهاست. کوالسکی به واسطه عقاید نژادپرستانه اش مدام بر سر آنها غرمی زند و هر لقب زشتی را به آنها نسبت می دهد. غرزدن های پیرمرد که شبیه صدای خرخر از ته گلوی او بیرون می آید معمولا موقعیت های مضحکی را ایجاد می کند و البته همسایگان مهاجر نیز بدون رعایت سن و سال او جوابش را می دهند.

 

خانواده ای که در همسایگی کوالسکی زندگی می کنند و او معتقد است که اصلیت آنها آسیایی است، بیش از همه او را آزار می دهند. به بیان دقیق تر آنها گروه تقریبا بزرگی از لائوسی ها، تایلندی ها و ویتنامی های ساکن جنوب چین هستند که در زمان جنگ ویتنام از سوی دولت آمریکا مورد حمایت قرار می گرفتند و هنگامی که یانکی ها جنوب شرقی آسیا را ترک کردند، آنها هم از چین گریخته اند. در خانه محقر همسایه کوالسکی، دختر و پسر نوجوانی به نام های سو (آنی هر) و تائو (بین ونگ) با مادر و مادربزرگ خود زندگی می کنند و کوالسکی که خودش سگ دارد با مشاهده تجمع میهمانان آنها تصور می کند که آنها درحال خوردن سگ و انجام کارهای غیر قانونی هستند در صورتی که تنها نشانه ناخوشایند این قوم در فیلم، گروهی از اراذل و اوباش مهاجر هستند که سعی دارند تائو، عموزاده رئیس خود را وارد گروه کنند. در فیلمنامه استادانه و موزونی که «نیک شنک» نوشته، آشوب و اغتشاش به خانه کوالسکی هم کشیده می شود که آشوبگران را از چمن های خانه بیرون می اندازد و تاکید می کند که اگر دوباره مزاحمت ایجاد کنند به آنها شلیک خواهد کرد. خلافکار ها تائو را وادار می کنند که برای نشان دادن قابلیت هایش ارزشمندترین دارایی کوالسکی یک اتومبیل فورد گرن تورینو مدل ۱۹۷۲ را بدزدد و هنگامی که کوالسکی پیر مچ او را می گیرد، خانواده سنتی تائو اصرار می کنند که او به جبران این اقدام برای کوالسکی کار کند. کوالسکی در ابتدا با اکراه از تائو می خواهد که محوطه خانه اش را تعمیر کند و بعد یک رابطه پدر و پسری میان آنها شکل می گیرد.

 

در صحنه ای از فیلم که نمونه اش در فیلم های قبلی ایستوود نیز وجود دارد، کوالسکی به طرز ملودراماتیکی بدل به حامی سو می شود و او را از دست چند جوان سیاه پوست ولگرد که قصد آزارش را دارند نجات می دهد. کوالسکی که به تدریج پی به سودمندی این سرمایه های باارزشی که تحت تکفل خود درآورده، پی می برد، از سو می آموزد که دختران این مهاجران راهی دانشگاه و پسران شان روانه زندان می شوند و در رفت و آمدهای بعدی اش به خانه آنها اعتراف می کند که وجوه اشتراک او با این افراد نه چندان دلچسب به مراتب بیشتر از اشتراکاتش با خانواده لوس و بد ادای خودش است.

 

ایفای نقش پیچیده و چندلایه کوالسکی به قدری استادانه و حرفه ای است که تماشاگر شگفت زده می شود از اینکه چگونه ایستوود پیر و خونسرد و آرام توانسته از پس این نقش برآید و آن را برای بیننده باورپذیر کند. نقطه اوج فیلم گرچه قابل پیش بینی است اما وزن خود را در فیلم حفظ کرده است…

 

«گرن تورینو» باوجود همخوانی با سایر آثار ایستوود، از سرراستی موجود در آثار برجسته شش سال گذشته او بی بهره است. درون مایه اهمیت کنار گذاشتن تعصبات قومی و تبعیض نژادی و تاکید بر این واقعیت که تغییر چهره و نگرش آمریکا و ایجاد ثبات در آن بر عهده مهاجران است به صورت سنجیده ای در فیلم گنجانده شده است، گویی ایستوود ناخواسته اولین فیلم دوره ریاست جمهوری اوباما را ساخته است.

 

ایستوود طی دوران فیلمسازی خود در آثار متعددی مانند «برد»، «نابخشوده»، «دختر میلیون دلاری»، «پرچم های پدران ما» و «نامه هایی از ایووجیما» به مسئله تبعیض نژادی پرداخته است و از این لحاظ کلیدی ترین صحنه فیلم «گرن تورینو» صحنه ای است که در آن کوالسکی، تائو را به یک سلمانی ایتالیایی می برد تا با آموختن اینکه در جهان او هرکسی باید بتواند از خودش دفاع کند، از او یک مرد بسازد.

 

غرغرهای کوالسکی برسر غریبه هایی که از نظر او خانه اش را محاصره کرده اند در طول فیلم به مرور کمتر می شود. کمتر بازیگر طراز اول هالیوودی را می توان پیدا کرد که مانند ایستوود از ادا و اطوار و شلوغ کردن بیزار باشد – کافی است او را با جک نیکلسون و آل پاچینو مقایسه کنیم – اما ایستوود با وجود این خصایص توانسته نقش فردی بسیار عصبانی و غرغرو را بازی کند. ایستوود به وضوح از این نقش لذت می برد و این لذت را به بیننده نیز منتقل می کند و رضایت همه تماشاگران را نیز جلب می کند. بازی نابازیگران در نقش مهاجران آسیایی خوب از کار درآمده است. ونگ در نقش نوجوان ۱۶ ساله ای که به اجبار به نقطه عطف زندگی اش رسیده، توانایی های بازیگری اش را به خوبی نشان می دهد و آنی هر، بازیگر نقش سو، با لیاقت توانسته تصویر دختری که جسارت او بیشتر از قوه تشخیص او است را خلق کند. تصاویر فیلم که در مدت پنج هفته در محله هایلند پارک دیترویت فیلمبرداری شده، بسیار واقعی از آب در آمده است و تدوینگران فیلم، جوئل کاکس و گری دی روچ آن را در زمانی کمتر از دو ساعت جمع و جور کرده اند.

 

ترجمه: آزاده حاج اسفندیاری

 

منبع: روزنامه کارگزاران

نقد و بررسی فیلم به قلم

در سال­هایی که جنبش­های مدنی و اعتراض­آمیز به اوج خود رسیده بودند و سینما و موسیقی و هنر و در مجموع فرهنگ عمومی پوست انداخت و شکوفایی­ها و نوآوری­های چشمگیری را تجربه کرد، سینمای درجه «ب» آمریکا که آثار مهجور و درخشان فراوانی را در خود دیده، فیلمی ماندگار را تولید کرد که نام­اش «هری کثیف» (دان سیگل، 1971) بود. قهرمان آن فیلم یک پلیس خشن و متعصب و سرخود بود که «هری کالاهان» نام داشت و خود، بدون این­که منتظر دستور مافوق­هایش باشد، تبهکاران را به سزای اعمال­شان می­رساند. کاراکتر هری کالاهان،که کلینت ایستوود آن را با استادی بازی می­کرد، به عنوان شمایلی محبوب از اعتراض­های رایج در سال­های ابتدایی دهۀ هفتاد درآمد و محبوب جوانان و سینمادوستان شد. کلینت ایستوود سال­ها پس از آن هم بازی کرد و خود به کارگردانی روی آورد و در هر دو میدان از موفق­های سینمای جهان بود. هنوز خاطرۀ خوش بازی­های درخشان­اش در وسترن­های اسپاگتی سرجئو لئونه- سه­گانۀ «به­خاطر یک­مشت دلار» (1964)، «به­خاطر چند دلار بیشتر» (1965)، «خوب، بد، زشت» (1966)- و کارگردانی کم­عیب و نقص­اش را در فیلم­های درخشانی همانند «نابخشوده» (1992)، «پل­های مدیسن­کانتی» (1995)، «نیمه­شب در باغ خیر و شر» (1997)، «میستیک رویور» (2003) و «محبوب میلیون­دلاری» (2004) که اتفاقاً در برخی از این آثار هم بازی کرده، از یاد نمی­بریم. او سال­ها محبوب اعضای آکادمی اسکار بوده (ایستوود چهاربار اسکار بهترین کارگردانی را گرفته و دوبار هم اسکار بهترین بازیگری) و خیلی از فیلم­هایش اقبال و نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کرده­اند. حال او در آستانۀ هفتاد و نه سالگی هنوز هم با انرژی فیلم می­سازد و بازی می­کند و هنوز هم دل­نشین است و دوست­داشتنی.

 

کلینت ایستوود در «گران­تورینو» نقش والت کوالسکی را بازی می­کند؛ پیرمردی که سابقۀ جنگ در شبه جزیرۀ کره را دارد و به آن افتخار می­کند و در عین حال نسبت به مهاجران آسیایی و لاتین ساکن در آمریکا و شهر و محله­اش به دیدۀ تحقیر نگاه می­کند. کلینت ایستوود در «گران­تورینو» آن­قدر تداعی­کنندۀ شمایل ماندگارش در سال­های درخشان دهۀ شصت و هفتاد میلادی است که گویی با همان هری کالاهانِ «هری کثیف» یا جو در «خوب، بد، زشت» روبه­رو هستیم که به سال­های بازنشستگی­اش رسیده و همان فرهنگ شبه­نژادپرستانۀ مرسوم در آن سال­ها را با خود به یدک می­کشد و حتی تاب و تحمل فرزندان و عروس­ها و نوه­هایش را ندارد (نمونه­اش سکانس­های افتتاحیه که در مراسم فوت همسرش رفتار سردی با نوه­ها و پسرهایش دارد). زمانی که او در حال نوشیدن نوشیدنی موردعلاقه­اش در ایوان منزل­اش است (خانه­ای تپیکال و نمونه­ای از آن خانه­های آمریکایی شبه­ویلایی رایج در سال­های دهۀ شصت و هفتاد) و در غروب آفتاب به این­­سو و آن­سو نگاه می­کند و زیرکانه زاغ­سیاه همسایه­های غریبه و آسیایی­اش را چوب می­زند، یادآور قهرمانان و کلانترهای فیلم­های وسترن است که زمانی خودش در میان آن شخصیت­های تیپیکال سری در سرها داشت. اصلاً چرا راه دور برویم؟! خودِ فیلم نامش را از مدل سال 1972 کارخانۀ اتومُبیل­سازی فورد گرفته است. پس می­توان به آسانی نشانه­های دمِ دستی و فراوانی را از تجسم میراث­خواری گذشته و ارزش­ها (و حتی ضدارزش­ها)ی مرسوم در آن سال­ها در شخصیت اصلی فیلمِ آخر کلینت ایستوود دید. در حقیقت کاراکتر والت تجسم آمریکایی کلاسیک است؛ مردی خانواده­دار که حتی نمی­تواند تغییرهای مشهود در فرزندان­اش را تحمل کند و برای پرچم کشورش که از دیوار ایوان خانه­اش آویزان است و نیز سگ خانگی­اش ارزش فراوانی قائل است؛ از نوشیدنی­های آمریکایی غافل نیست و حتی می­توان درباره­اش گفت خشونت را تنها راه­حل موجود در رویارویی با تبهکاری ریز و درشت نژادهای غیرآمریکایی و مهاجر می­بیند. اما با این داشته­ها در ابتدای فیلمنامه و معرفی کاراکترهای همسایه در ادامه خیلی آسان و بنا به کلیشه­های مرسوم از این دست می­توان حدس زد که والت در جریان تماس با برادر و خواهر نوجوان در همسایگی­اش، تائو (بی ­وانگ) و سو (آهنی هِر)، تحول شخصیتی ویژه­ای را پشت سر می­گذارد و از تعصب­های کورکورانه­اش دست می­کشد. به هر حال در سال­هایی قرار داریم که آمریکا سیاست­های یک دهۀ اخیرش را زیر سؤال برده و دم از برابری و دوستی و برادری می­زند و کارخانۀ رؤیاسازی هالیوود که بدون آن نمی­توان چیزی به نام سینما را تصور کرد، نیز درجهت همین سیاست­ها گام برمی­دارد و البته به مدد توانایی عوامل حرفه­ای­اش این پیام اخلاق­گرایانه را در چارچوبی ارائه می­کند که کلیشه­های موجود در این بسته توی ذوق نمی­زند و برای هزارمین­بار هم به دل می­نشیند؛ یعنی کسی که به این­گونه داستان­های دراماتیک آشناست، می­داند قهرمان سرسخت داستان ما به زودی از جایگاه فکری پیشین خود کوتاه می­آید و البته در کنار آن توجیه می­شویم که نژادپرستی و این جور ­حرف­ها کهنه شده­اند و باید چنین اندیشه­هایی را دور ریخت؛ پیامی که شاید در فیلمی درخشان و تا اندازه­ای مهجورمانده همانند «تاریخ مجهول آمریکا» (تونی کی، 1998) با زبانی بهتر، عادلانه­تر و سینمایی­تر از فیلمِ ایستوود گفته شده است. با این وجود به مدد بازی درخشان کلینت ایستوود در نقش والت و کارگردانی شسته­و­رفتۀ او، باز هم ریتم کند «گران­تورینو» و وجه شعارگونه­اش آدم را اذیت نمی­کند.

 

فیلمنامه که نخستین کار حرفه­ای نویسنده­اش-نیک شِنک – است، ریزه­کاری­های مرسوم درام­نویسی را رعایت کرده و هرچه خط روایی­اش را بر پایۀ کنش­ها و واکنش­های کاراکتر والت چرخانده، از پرداختن به دیگر شخصیت­ها­ غافل مانده است. نمونه­اش شخصیت کشیش جوان، پدر یانوویچ (کرستوفر کارلی)، است که بحث­های فراوان او با قهرمان داستان بر سرِ مرگ و زندگی نچسب و تحمیلی است و حتی زمانی­که والت پیش از رفتن خودخواسته به قتلگاهش نزد او می­رود و اعتراف می­کند و از کشتن آدم­ها در جنگ کره اظهار پشیمانی می­کند، نمی­تواند نقشی اساسی، دراماتیک و پُررنگ در بطن داستان داشته باشد. والت با مرگ فاصله­ای ندارد؛ سرفه­های او که با خون همراه است، این هشدار را می­دهد که قهرمان پیر ما در آستانۀ چشیدن طعم مرگ است. او که از تائو و خواهرش تأثیر گرفته، می­خواهد با مایه­گذاشتن از تجربه­اش و مرگ شبه­قهرمانانه­اش بر آن­ها تأثیر بگذارد و تائو را برای همیشه از خشونت و انتقام دور کند. به همین دلیل خود به نزد اعضای نوجوان باند پسرعموی تائو می­رود و جوری مقابل چشمان وحشت­زدۀ آن­ها صحنه­سازی می­کند (ایدۀ با انگشتان دست ادای سلاح به دست گرفتن را درآوردن برای کسی که اکنون از خشونت گذشته­اش پشیمان شده، خیلی خوب است) که هدف آماج گلوله­های آنان قرار گیرد و آن­ها را به شکلی غیرمستقیم به سزای اعمال­شان برساند. اما مشکل این­جاست که مسیر تأثیرپذیری والت از همسایگان مونگ خود، مسیری عجولانه و نه­چندان قابل قبول است. اما حضور پُررنگ و دل­چسب و البته تا اندازه­ای اغراق­آمیز ایستوود بر نقش، بر تمام این ایرادهای شخصیتی سرپوش گذاشته و بیشتر از آن­که حواس­مان را به سمت ضعف­های معمول فیلمنامه ببرد، ما را به این نکته معطوف می­کند که هری کالاهانِ گذشته، دیگر آن شور و غرور و خودسری سال­های دور را ندارد و خود می­داند که دیگر خبری از آن شکوه رو به زوال نیست. در نتیجه برای آن­که شمایل ماندگارش را حفظ کند، برای نجات تائو از خطر انتقام و زندانی شدن و به تباهی رفتن، به شکلی مسیح­گونه پای در محدودۀ دشمن می­گذارد و کشته می­شود؛ کرینی که از پیکر سوراخ­شدۀ والت داریم، بر این وجه مسیح­وار تأکید می­کند (به ویژه مرگ او با دستانی باز و صلیبی­شکل). برای ما که ایستوود را شمایلی از یک دوران ماندگار در سینما می­شناسیم، همین هم کافی است. شاید «گران­تورینو» واپسین فیلم ایستوود باشد و وصیت­نامۀ سینمایی او (هرچند که فیلم جدیدش در مراحل پیش­تولید است)؛ اما امیدواریم قهرمان دوست­داشتنی­مان حالاحالاها زنده باشد و توان و شادابی همیشگی­اش را داشته باشد که بتوانیم او را در اثری تازه ببینیم. «گران­تورینو» اثری فاخر در کارنامۀ فیلم­سازی ایستوود نیست؛ اما آن را به­عنوان جایگاهی برای نشان­دادن موقعیت کاراکتر سینمایی­اش در دلِ سینمای پُرزرق و برق امروز هالیوود می­پذیریم؛ «گران­تورینو» مرثیه­ای سینمایی برای آخرین قهرمان سفیدپوست ایستاده است که خاستگاهش به دهه­ها پیش، زمانی که سینما از جنس دیگری بود، بازمی­گردد.

 

منبع: سینما سینماست

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

دو بار طی دهه گذشته، در حالی که سینمای آمریکا در فصل تعطیلات به خاطر حجم زیاد و سر و صدای زیادشان و نداشتن حرفی برای گفتن، دچار مشکل شده بود، کلینت ایستوود فیلمی روانه سینماها کرده است که به وسیله آن، راه و رسم کار را به دیگران نشان دهد.

 

چیزی که امسال ارائه شده، یعنی فیلم گران تورینو، فیلمی قوی و خوش ساخت که در آمریکای واقعی و شهر صنعتی نسبتا متروکه دیترویت ساخته شده است.

 

معلوم نیست ایستوود چطور می تواند چنین استمراری در فیلم ساختن داشته باشد، اما دلمان نمی خواهد که این روند دچار وقفه شود. نه به دلیل اینکه همه فیلم های او عالی هستند (که البته به طرز خیره کننده ای، اکثر فیلم های او اینگونه اند) بلکه به این دلیل که حتی فیلم های ضعیف او نیز متضمن رویارویی با مسائلی جدی و بزرگ درباره زندگی آمریکایی هستند.

 

آمریکایی های اندکی هستند که هنوز درباره آمریکا فیلم می سازند، البته به غیر از آقای ایستوود که سرچشمه قریحه هنری اش تمامی ناپذیر می نماید، حتی در فیلم های بی ادعایی همچون گران تورینو. بخشی از این استعداد احتمالا مربوط به خصوصیات نسل ها است: ایستوود کار خود را به عنوان یک بازیگر در سیستم استودیویی قدیمی هالیوود آغاز کرد، یعنی زمانی که شرکت های بزرگ فیلمسازی هنوز قسمتی از کسب و کار زندگی آمریکایی بودند و نه دارایی های بین المللی متعلق به شرکت های چند ملیتی.

 

در آن روزگار هم هالیوود فیلم های خود را برای صادرات به دیگر کشورها می ساخت، اما قسمتی از آنچه صادر می شد، مفاهیمی بود که طی آنها آمریکا به عنوان یک دمکراسی ایده آل و آرمانی از عظمت معرفی می شد و در عین حال، متعصبانه و اشتباه و حتی بعضا بیش از حد خوشبینانه بود، و دلیل قانع کننده بودن آن چیزی نبود جز جذابیت امثال جین کلی و جان وین.

 

گرچه می توان به راحتی درک کرد که چرا طی ۸ سال گذشته (و یا حتی ۵۰ سال گذشته) قبولاندن این مفاهیم به دنیا و حتی به خود آمریکایی ها دشوار شده است، اما باز هم باعث تأسف است که فیلم های بسیاری کاملا از تجربه های روزمره مربوط به اقتصاد و نژاد پرستی، جدا افتاده اند. پالین کیل معمولا استنلی کریمر را به خاطر کارگردانی فیلم های متوسط و عامه پسندی همچون «حدس بزن چه کسی برای شام می آید» سرزنش می کرد، اما لااقل آن فیلم ها ارتباطی با زندگی واقعی داشتند و یا دیدگاهی نسبت به آن ارائه می کردند.

 

خانم کیل، حتی طی اظهار نظر معروفی، فیلم «هری خشن» دان سیگل را شدیدا غیراخلاقی و حتی راستگرایانه توصیف کرده بود، اما این فیلم به خاطر رویارویی غیرمستقیم اش با خشونت و مردسالاری آمریکایی، تبدیل به فیلمی کلاسیک شد. البته در این رابطه، کلینت ایستوود و مگنوم ۴۴ او نیز سهیم بودند.

 

حالا هری خشن، به نحوی در قالب فیلم گران تورینو باز گشته است، البته نه به عنوان یکی از شخصیت های اصلی، بلکه با حضوری شبح وار و پنهانی. او بر صحنه های فیلم و حال و هوا و محیط بصری فیلم، و صد البته در چهره ایستوود، سایه افکنده است.

 

چهره ایستوود دیگر تبدیل به چهره ای نمادین شده است؛ و البته گذر ایام، آن را کشیده تر و پر چین و چروکتر کرده تا دیگر صرفا آفتاب سوخته به نظر نرسد و بیشتر شبیه تکه چوبی فسیل شده باشد. خشکی و تصلب، ویژگی هایی هستند که ایستوود در نقش آفرینی اش به عنوان والت کووالسکی و بی احساسی و غرش های این شخصیت، تجسم می بخشد. والت کووالسکی یک کارگر سابق کارخانه فورد است که ابتدای فیلم، او را در حال دفن کردن همسرش می بینیم. تلخی و ترشرویی او، حاکی از آرزوی او برای پیوستن به همسرش است.

 

اما به جای آن، او در ایوان خانه اش می نشیند و یکی پس از دیگری، قوطی های نوشیدنی های ارزان قیمت را سر می کشد و در کنار سگ بزرگش، دنیا را از فاصله ای مطمئن تماشا می کند و افاضات مأیوسانه و تلخ سر می دهد. بقیه اعضای خانواده (که شامل دو پسر عظیم الجثه او نیز می شود) ناچارند او را به حال خودش بگذارند. اما بقیه دنیا، با وجود تلاش ها و بدخلقی های والت، دست از سر او بر نمی دارد و به آهستگی، به قلمرو زندگی او پا می گذارد و یک خانواده آسیایی تبار مهاجر، در خانه ای در همسایگی او سکونت می گزیند و سپس، سلسله حوادث ناخوشایندی شروع می شود که بعضا هنرمندانه پرداخت شده اند و بعضی از آنها نیز دم دستی و کلیشه ای از آب در آمده اند.

 

داستان این فیلم که توسط یک فیلمنامه نویس تازه وارد به نام نیک شنک نوشته شده، گاهی دچار شتابزدگی و ناپختگی می شود. با تهدیدات خشونت بار یک گروه از خلافکاران آسیایی تبار، پسر نوجوان همسایه با نام تائو (با بازی بی وانگ) تلاش می کند که ماشین گران تورینو قرمز مدل ۷۲ والت را بدزدد، اما موفق به این کار نمی شود و به سختی از دست مالک عصبانی و مسلح خودرو، جان سالم به در می برد.

 

خانواده تائو که توسط خواهر پر حرف و صمیمی او با نام سو (با بازی خوب اینی هر) اداره می شود، برای عذرخواهی پسرک را وادار به کار کردن برای والت می کنند، و البته این مسئله نه برای والت مطلوب است و نه برای تائو. مسلما والت که پیرمردی نژادپرست بد دهن است، گزینه چندان مناسبی برای ایفای نقش پدرخوانده نیست. او همچون مردی که سال ها با بدبینی و تعصب و خشکی زیسته است، با عصبانیت هرگونه پیشنهاد دوستی را از جانب خانواده آسیایی رد می کند.

 

اما به تدریج، او نقش خود به عنوان حامی این خانواده را می پذیرد. این تحول، ابتدا حالتی کمیک و خنده دار دارد. بازی رها و اکثرا خنده دار ایستوود در اوایل فیلم، یکی از جذابترین قسمت های فیلم است. گرچه بخشی از این لذت به خاطر تجدید خاطرات گذشته های دور با یک دوست قدیمی است (که در فیلم های زیادی با او همراه بوده ایم!)، اما در عین حال ایستوود، خصوصا درباره بازی های خودش کارگردان سختگیر و با هوشی است. او می داند که ما در هنگام تماشای او، هری خشن و مردی بدون نام و دیگر شخصیت های شورشی و انتقام جوی او که طی پنجاه سال گذشته پرده های سینما را به تسخیر خود درآورده بودند را هم می بینیم. تمام اینها در هر ژست و حالت او نهادینه شده است.

 

این تجسمات، که نماد مردانگی و خاطراتی از دوران قهرمانی سینما هستند، دلایلی هستند که این فیلم بی ادعا را به چیزی بیش از یک اثر تفریحی محض درباره ماجراهای یک پیرمرد نق نقو و همسایه های مهاجرش، تبدل می کنند.

 

وقتی داستان فیلم به اوج می رسد و خلافکاران بر می گردند و والت سراغ اسلحه اش می رود، فیلم از یک کمدی تبدیل به یک درام و بعد تبدیل به یک تراژدی می شود و سپس تبدیل به چیزی می شود که فراتر از انتظار ما است. ما پیش از این هم وسترن هایی از این دست دیده ایم، اما نه دقیقا مثل این. چرا که در این فیلم، شاهد بازگشت جان وین در پایان قرن بیستم نیستیم، بلکه شاهد کلینت ایستوود در آغاز قرن بیست و یکم هستیم که تصویر قهرمان را دوباره و شاید برای آخرین بار، زنده می کند. و بدین ترتیب، یک نسل از آمریکایی ها، راه را برای نسل بعد هموار می کند.

 

باید گفت گران تورینو چیزی فراتر از آن است که در وهله اول به نظر می رسد. با وجود تمام شوخی های فیلم بیشتر حال و هوای یک مرثیه را دارد. همه نماهای باز که از خیابان های ویران شده و خالی دیترویت گرفته می شود و چهره کسانی که هنوز در این خیابان ها قدم می زنند، حالتی غمگین و دلگیر کننده دارد. گران تورینو که در سال های دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی ساخته شده، هیچ گاه نماد قدرت و عظمت خودروسازی آمریکا نبوده و همین امر، باعث می شود که عشق والت به این خودرو، رقت انگیز تر به نظر برسد. این خودرو، در کارخانه ای که حالا دیگر به ندرت خودرویی تولید می کند ساخته شده است. گران تورینو، در کشوری ساخته شده که به نظر می رسد دیگر نمی تواند هیچ کاری را درست انجام دهد، الا ساختن فیلم های خوبی از این دست.

 

منبع: روزنامه همشهری

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

 

كلینت ایستوود كارگردان درام «گرن‌تورینو»، چهار سال پس از فیلم برنده جایزه اسكار «دختر میلیون دلاری» به عنوان بازیگر به پرده سینما بازگشته است. فیلمی كه ایستوود بعد از «پرچم‌های پدران ما» (2006)، «نامه‌هایی از ایووجیما» (2006) و «كودك ربوده شده» (2008) ساخته بار دیگر به عنوان یكی از بخت‌های دریافت جایزه اسكار مطرح است. این معرفی وگفته‌‌های عوامل فیلم از سایت رسمی فیلم «گرن‌تورینو» گرفته شده است.

 

داستان

 

ایستوود نقش والت كوالسكی را بازی می‌كند. مردی عبوس با اراده آهنین از بازماندگان جنگ كره كه در دنیایی در حال تغییر زندگی می‌كند. زندگی با همسایه‌های مهاجر كم‌كم او را وامی‌دارد كه با تعصبات درازمدتش مقابله كند. والت بازنشسته، اسلحه‌اش را همیشه تمیز و آماده نگاه می‌دارد و روزهایش را به تعمیر خانه، خوردن و نوشیدن و رفتن ماهانه به سلمانی می‌گذراند. آخرین آرزوی همسرش این بود كه او زبان به اعتراف بگشاید اما او حرف‌هایش را تنها به سگش دیزی می‌گوید. همسایه‌های قدیمی‌اش همه یا از دنیا رفته‌اند یا تغییر مكان داده‌اند و جای آنها را همسایه‌های جدید مهاجر گرفته‌اند. زندگی به همین روال پیش می‌رود و والت در لاك خودش فرو رفته است تا اینكه یك شب كسی سعی می‌كند فورد گرن‌تورینوی او را بدزدد.

 

گنگسترها سعی دارند تائو (بی‌ونگ) پسرك خجالتی همسایه را وادار كنند كه در دزدیدن ماشین به آنها كمك كند. اما والت جلوی او و دار و دسته خلافكاران را می‌گیرد و به قهرمان محله بدل می‌شود‌، مخصوصا برای مادر و خواهر بزرگ‌تر تائو، سو (آنی‌هر) كه اصرار دارد تائو برای جبران محبت والت پیش او كار كند. والت بالاخره راضی می‌شود كه پسر را به كار بگیرد و او را به انجام تعمیرات خانه‌های اطراف می‌گمارد و این آغازی می‌شود برای دوستی دو همسایه. والت در رویارویی با محبت خانواده تائو كم‌كم با حقایقی در مورد مردم اطرافش و همینطور خودش، آشنا می‌شود. همسایه‌های او‌- كه پناهنده‌های روستایی جنگ هستند‌- نقاط مشترك بیشتری با او دارند تا خانواده خودش. والت به‌تدریج با وجوهی از روح خود روبه‌رو می‌شود كه از زمان جنگ تا آن زمان مخفی مانده بودند… درست مثل گرن‌تورینویی كه در گاراژ خانه‌اش به یادگار مانده است.

 

شناسنامه فیلم

 

«گرن‌تورینو» محصولی است از وارنر برادرز پیكچرز با همكاری ویلج رودشو پیكچرز، دابل نیكل تیتانیوم انترتینمنت و مالپاسو پروداكشن. كلینت ایستوود فیلم را بر اساس فیلمنامه نیك شنك و داستان دیو جوهانسون و نیك شنك ساخته است. ایستوود، آدام ریچمن، تیم مور و بروس برمن مجریان طرح فیلم هستند. كلینت ایستوود، بی‌ونگ، آنی هر، كریستوفر كارلی، جان كارول لینچ، برایان هیلی، جرالدین هیوز، برایان هو و ویلیام هیل در فیلم ایفای نقش می‌كنند. تام استرن مدیر فیلمبرداری، جیمز جی موراكامی طراح تولید، جوئل كاكس و گری دی روچ تدوینگر و دبورا هاپر طراح لباس «گرن‌تورینو» هستند. موسیقی فیلم توسط كایل ایستوود نوشته شده و اركستراسیون و رهبری آن با لنی نیهاس بوده است.

 

كلینت ایستوود (كارگردان و بازیگر):

 

واقعا قصد نداشتم به بازیگری ادامه بدهم اما این فیلم نقشی داشت كه همسن من بود و به نظر می‌رسید شخصیت داستان كاملا با من تطابق دارد. متن را هم دوست داشتم. فراز و فرود دارد و بعضی جاها خیلی خنده‌دار می‌شود. والت سخت كار كرده است و بچه‌هایش به موفقیت‌های قابل قبولی دست یافته‌اند. او همسرش را از دست داده و با فرزندان جداافتاده‌اش بیگانه است. آنها همگی تركش كرده‌اند. شاید بتوان اینطور از آنها دفاع كرد كه سر و كله زدن با والت كار آسانی نیست چون خیلی بدقلق است و نمی‌تواند با جوان‌ها كنار بیاید. والت قاعدتا به دلایل مختلفی با كشیش مخالف است ولی بیشتر به این دلیل كه كشیش شبیه بچه‌هاست. او خیلی سعی دارد كه از والت اعتراف بگیرد اما والت فكر می‌كند او جوانكی است تازه فارغ‌التحصیل كه كتاب‌هایش را همیشه همراه دارد. «گرن‌تورینو» عشق و غرور او است. والت در واقع همان «گرن‌تورینو» است. او فقط ماشین را در گاراژ نگاه داشته است‌ و هیچ كار دیگری با آن ندارد اما هر چند وقت یكبار بیرون می‌آوردش و برقش می‌اندازد. همین كه نوشیدنی‌ای به دست داشته باشد و ماشین برق افتاده‌اش را نگاه كند برای سن خودش خوشبخت است. او از اینكه می‌بیند دنیایش تا این اندازه در حال تغییر است دلخور می‌شود. زمانی در میشیگان با همسایه‌های لهستانی آمریكایی‌اش كه همگی اهل اتومبیل بودند روزگار سپری می‌كرد اما همسایه‌های جدید چنگی به دلش نمی‌زنند.

 

من زیاد از مانگ‌ها نمی‌دانستم. چون آنها طی جنگ به آمریكایی‌ها كمك كرده بودند و پس از جنگ ویتنام به عنوان پناهنده به آمریكا آورده شدند. آنها دین خودشان را دارند، زبان خودشان را دارند و خود را یك قوم می‌دانند. بسیاری از آنها پس از جنگ ویتنام سختی‌های فراوانی كشیده‌اند. زندگی آنها خیلی خوشایند نبود و كلیسای لوتری و بسیاری از سازمان‌های مستقل برای آوردن آنها به آمریكا تلاش كردند. اما آنها با بسیاری از سختی‌ها مقابله كردند بنابراین مردمان استوار و با اراده‌ای هستند. آنها می‌خواستند در این فیلم سهیم باشند و خیلی سخاوتمندانه با ما برخورد كردند. امیدوارم مردم مانگ از اینكه فیلم بعضی از داستان‌هایشان را از زبان والت بازگو می‌كند راضی باشند. كار كردن با آنها برایم واقعا خوشایند بود.

 

در مورد موسیقی… صداهای مختلفی از یك تصویر واحد می‌توان شنید. بعد می‌توان روی آنها كار كرد و نوشتشان یا برایشان آهنگ تنظیم كرد. بعضی وقت‌ها از یك نفر دیگر می‌خواهم كه این كار را بكند و گاهی هم خودم این كار را می‌كنم. هیچ قانونی در كار نیست. فقط وقتی موسیقی مناسب را می‌شنوید احساس می‌كنید كه جور درمی‌آید. كلا موسیقی فیلم مبحث جالبی است. وقتی سروقتش می‌روید كه دیگر فیلم تمام شده است و فقط باید آن را تقویت كنید. اینجاست كه جلوه‌های صوتی و موسیقی را تنظیم می‌كنید. خیلی جالب است كه یكدفعه به جای 50، 60 یا 70 نفری كه با شما كار می‌كنند، به یك یا دو نفر كاهش می‌یابند.

 

دوست دارم به تازه‌كارها فرصت بدهم ولی باید دید چه چیزی برای فیلم مناسب است. اگر فرد شناخته شده‌ای برای نقشی مناسب باشد سراغش می‌روم. اگر بتوانم از فرد جدیدی كه شناخته شده نیست ولی برای نقش مناسب به نظر می‌رسد استفاده كنم باز هم خوب است. قاعده ثابتی در كار نیست. هر فیلمی ساختار و شخصیت خودش را دارد.

 

نیك شنك (فیلمنامه‌نویس): وقتی شخصیت والت كوالسكی را می‌پرداختم به شخص خاصی فكر نمی‌كردم. والت خیلی شبیه معلم‌ها بود. یا شبیه پدرها وقتی كه جدی و عبوس پسرشان را در حال تعمیر دوچرخه می‌پایند. فكر می‌كنم چنین شخصیتی برای همه ملموس باشد. والت در كره اعمالی مرتكب شد كه بر او تاثیر ژرفی داشت. حالا او همان چهره‌ها را در همسایه‌هایش می‌دید. كمتر كسی با فرهنگ مانگ آشناست. از نظر والت همه آسیایی‌ها یكسان هستند اما او با فرهنگی روبه‌رو می‌شود كه وجهه خاصی ندارد و هر چه بیشتر با آنها آشنا می‌شود بیشتر تجربیاتش در كره را منعكس می‌كند.

 

بیل گربر (تهیه‌كننده): كلینت همیشه با مسائل پیچیده‌ای مثل نژاد، دین و تعصب خیلی صادقانه سر و كار داشته است. این مسائل می‌توانند از نظر سیاسی نادرست باشند ولی به هر حال موثق هستند و چون كلینت را می‌شناسید متوجه می‌شوید كه والت باید بیش از اینها حرف برای گفتن داشته باشد. بعد كم‌كم با چهره پنهان او آشنا می‌شوید.

 

دیو جوهانسن (نویسنده داستان): كلینت به‌عنوان یك فیلمساز خیلی مقتصد است اما مضایقه هم نمی‌كند. حالا موضوع هر چقدر هم ناخوشایند باشد. به‌عنوان بازیگر، ایفای نقش والت خیلی شجاعت می‌خواست. او 60 سال تعصباتش را با خود حفظ كرده و شجاعت تغییر دادن باورهایی چنین قدیمی و ریشه‌دار، آن هم در چنین سنی پدیده‌ای نادر است. والت از نظر فیزیكی مرد شجاعی است اما داستان او را به شهامت عاطفی سوق می‌دهد.

 

برایان هیلی (بازیگر): سخت است والت پدرتان باشد. میچ درست عكس پدرش است. والت كارگری سختكوش است و میچ جوانی ثروتمند و سطحی. رابطه آنها خیلی پیچیده است. والت نمی‌داند با پسرش چطور صحبت كند. میچ هم نمی‌داند چطور به پدرش نزدیك شود.

 

كریستوفر كارلی (بازیگر): همیشه به شوخی می‌گویم… نقش من این است كه كلینت را به یك در راهنمایی كنم و بعد او را وادار كنم تا در را محكم روی من ببندد! پدر ژانویچ بدون اینكه راهش را بداند سعی دارد به والت نزدیك شود. والت او را تنها یك «پسر 17 ساله زیادی تحصیلكرده» می‌داند.

 

پائولا ینگ (مشاور در امور مانگ‌ها): نكته دردناك ماجرا این است كه خیلی‌ها نمی‌دانند نقش مانگ‌ها در جنگ ویتنام چه بوده است. اینكه چطور به آمریكا آمدیم و چطور خیلی از سربازها و شهروندان‌مان طی جنگ از بین رفتند هنوز حكم یك راز را دارد. پیرمردها از آن حرفی نمی‌زنند. آنها خیلی فروتن هستند و داستان‌ها خیلی دردناك.

 

الن چنووث (مسوول انتخاب بازیگر): آملی «بی» را از طریق مدرسه‌اش پیدا كرد. من روی عكسش نوشتم «من بی‌ونگ را دوست دارم.» خیلی از چهره‌اش خوشم آمده بود. تجربه بازیگری‌اش خیلی كم بود ولی خیلی جذاب بود. آنقدر كه دوست داشتید با او كار كنید. وقتی به او زنگ زدم و گفتم كه می‌خواهیم نقش تائو را به او بدهیم، برای چند لحظه زبانش بند آمده بود. فكر می‌كنم هرگز خواب چنین چیزی را هم نمی‌دید. در مورد كریستوفر… وقتی اولین بار به او نگاه كردم فكر كردم شبیه كشیش‌هاست. او چهره ایرلندی و گشاده داشت. فكر كردم واقعا خوب است. وقتی فیلمش را برای كلینت پخش كردم، گفت: «شبیه جوانی اسپنسر تریسی است.» می‌دانستم كه تصمیمش را گرفته از او در فیلم استفاده كند. برایش مهم نبود كه یك ستاره آن نقش را بازی كند. او واقعا به غیرستاره‌ها فرصت می‌دهد.

 

بی ونگ (بازیگر): وقتی فهمیدم قرار است نقش تائو را بازی كنم زانو زدم و گریه كردم. این ماجرا تمام زندگی‌ام را عوض می‌كرد. باورم نمی‌شد كه چنین چیزی برایم اتفاق افتاده است. وقتی بچه بودم ایستوود را در فیلم‌های وسترن و سایر فیلم‌ها مثل «هری كثیف» دیده بودم. ولی هرگز تصور نمی‌كردم كه حتی با او ملاقات كنم. او دوست دارد همه چیز حتی‌الامكان طبیعی باشد. من این سبك كار را دوست دارم. او واقعا خوب و متواضع است. تك تك لحظات كار با او و باقی تیم برایم دوست داشتنی بود.

 

رابرت لارنز (تهیه‌كننده): داستان بر اساس تجربیات واقعی نویسندگان آن در مینه‌سوتا قرار دارد. فیلمنامه را با واسطه بیل گربر، از جینت كان دریافت كردیم. خیلی سریع خواندمش بدون اینكه فكر كنم لزوما كلینت باید در آن بازی كند ولی اواسط داستان سرعتم كم شد و به متن فكر كردم. به نظرم واقعا خوب آمد. بنابراین یك بار دیگر خواندمش و واقعا آن را پسندیدم. عادت كرده‌ام پیش كلینت از چیزی زیاد تعریف نكنم. متن را به او دادم و گفتم نمی‌دانم دوست داری از روی این فیلم بسازی یا در آن بازی كنی، ولی می‌دانم كه از خواندنش لذت خواهی برد. بعد او به من زنگ زد و گفت كه واقعا خوشش آمده.

 

كلینت علاقه‌ای به تكرار ندارد. این متن هم همین فرصت را برایش فراهم كرد. از نظر سن و شخصیت با او همخوانی داشت و به نظر می‌رسید كه از گذشته‌اش به عنوان هری كثیف و سایر شخصیت‌های یاغی نشأت گرفته باشد. او به قلمروی جدیدی وارد می‌شود كه كمی تیره و تار است ولی به او این امكان را می‌دهد كه همراه با رستگاری شخصیت داستانش مسئله‌ای جدید را مكاشفه كند. بعضی از افرادی كه برای فیلم با آنها مصاحبه كردیم، خوانندگان موسیقی رپ بودند به بعضی‌ها نقش داده شد و به بعضی‌ها داده نشد ولی همه نسخه‌هایی از موسیقی‌شان را هم تحویل دادند. این موسیقی خیلی مناسب بود و سعی كردیم هر چه بیشتر در سراسر فیلم از آن استفاده كنیم. كایل و مایك از ترانه آغاز فیلم برای موسیقی باقی فیلم الهام گرفتند.

 

«گرن‌تورینو» اول بار توسط نیك شنك به استودیوی ایستوود آورده شد. این اولین فیلمنامه شنك بود. او كه اصلا اهل مینه‌سوتا‌ست، با تعدادی از مهاجرین مانگ‌- فرهنگ نه چندان شناخته شده لائوس و سایر قسمت‌های آسیا كه در جنگ ویتنام با آمریكا همراه بودند – در كارخانه كار می‌كرد. این اولین فیلمی است كه قوم 18 طایفه‌ای ساكن تپه‌های لائوس، ویتنام، تایلند و سایر نقاط آسیا را‌- كه در جریان جنگ ویتنام، نقل مكان دشواری به آمریكا داشتند‌- به روی پرده سینما می‌برد. ایستوود می‌خواست تا جای ممكن به مانگ‌ها نزدیك شود. بنابراین تصمیم گرفت از هنرپیشه‌های مانگی استفاده كند. اما الن چنووث خیلی زود متوجه شد كه بازیگران مانگی زیادی در لیست اس‌ای‌جی ثبت نشده‌اند. چنووث و همكارانش جست‌وجوی گسترده‌ای را در اینترنت و همینطور در سایر منابع آغاز كردند. آنها در فرسنوی كالیفرنیا، سنت‌پل مینه‌سوتا، وارن میشیگان و در سراسر ایالات متحده آگهی پخش كردند.

 

بالاخره ایستوود از بین صدها متقاضی، بی‌ونگ 16 ساله را كه اهل سنت‌پل بود برای ایفای نقش تائو انتخاب كرد. در تمام مراحل تولید، مانگی‌ها از پروژه حمایت كردند. مشاوران مانگ در زمینه دیالوگ، لباس و طراحی به ایستوود و تیم كمك كردند. ایستوود هم چندین نفر از مانگی‌ها را به عنوان اعضای تیم فیلمسازی استخدام كرد. با اینكه فیلمنامه در اصل در مینیاپولیس اتفاق می‌افتد، ایستوود حس كرد كه گذشته والت به عنوان یك كارگر كارخانه اتومبیل‌سازی بیشتر به ساكنان «موتور سیتی» دیترویت میشیگان شبیه است. مجموعه فرهنگ‌های «گرن‌تورینو» در موسیقی‌اش هم منعكس شده است. ارتباط خود ایستوود با موسیقی، موسیقی فیلم را برای او مهم‌تر كرده است. او حتی خودش برای صحنه‌هایی كه فیلمبرداری می‌كند ملودی و صدا طراحی می‌كند. موسیقی تیتراژ آغازین فیلم توسط جیمی كالم، خواننده انگلیسی و نوازنده پیانوی جز، و همینطور دان رانر اجرا شده است. ترانه محصول مشترك ایستوود، كالم، پسر ایستوود‌- كایل‌- و همكار كایل‌- مایكل استیونس – است. موسیقی فیلم شامل رپ مانگی و لاتینی است و بازتابی است از آنچه شخصیت‌ها در حال حاضر گوش می‌دهند. در این میان می‌توان به یك قطعه از گروه rare با شركت الویس تائو، از اعضای تیم فیلمسازی، اشاره كرد. با این فیلم، والت كوالسكی هم به جمع شخصیت‌های به‌یادماندنی ایستوود اضافه شد.

 

روزنامه کارگزاران

نقد و بررسی فیلم به قلم

کلینت ایستوود، فیلمسازی کلاسیک، محافظه‌کار و اخلاق‌گراست. او در تمام فیلم‌هایی که در سال‌های اخیر ساخته از «دخترک میلیون دلاری» گرفته تا «بچه عوضی» تا همین «گرن تورینو»، نگاه کلاسیک، محافظه‌کار و اخلاقی‌اش را حفظ کرده است. نگاه او به آدم‌ها و جامعه مطلق‌نگر است و این مطلق‌گرایی از ویژگی‌های سینمای کلاسیک است.

 

آدم‌های او مثل آدم‌های دنیای فیلم‌های کلاسیک، دو دسته‌اند: خوب و بد، خیر و شر، خبیث یا شریف. آدم‌هایی که ظلم می‌کنند، شرارت می‌آفرینند، حق آدم‌های مظلوم را زیر پا می‌گذارند و بویی از انسانیت و شرافت نبرده‌اند و دنیا را مکانی جهنمی می‌خواهند که کسی در آن جز خودشان آرامش و آسایش نداشته باشد.

 

در مقابل آن‌ها مردمانی نیز هستند با خصوصیات متعالی برجسته که به شرافت انسانی و اخلاقی هنوز پایبندند. هنوز عاطفه و خوی انسانی در آن‌ها نمرده است و هنوز زندگی مدرن آن‌ها را نسبت به هم بیگانه نساخته است.

 

آن‌ها هنوز ظلم ستیزند و از این‌که می‌بینند نیروهای شر، در این جهان وجود دارند رنج می‌برند. والت کوالسکی در فیلم «گرن تورینو» از دسته چنین آدم‌هایی است. او نیز از این‌که می‌بینند روز روشن در مقابل چشم او به دختر همسایه تجاوز می‌کنند، از این‌که می‌بیند صورت پسرک بی‌گناهی را با آتش سیگار می‌سوزانند، به خشم می‌آید و علی‌رغم نفرت نژادپرستانه‌اش نسبت به نژاد غیرسفید، نمی‌تواند بی‌تفاوت و خاموش بماند و کناری بایستد و تماشا کند یا راهش را بکشد و برود.

 

والت، آشکارا یک نژادپرست است و از همسایگان غیر سفیدپوستش نفرت دارد و این نفرت را با تمام وجودش ابراز می‌کند. او این‌گونه تربیت شده. سال‌ها در ارتش آمریکا خدمت کرده و در جنگ کره شرکت داشته و ده‌ها سرباز کره‌ای را کشته است. او یک آمریکایی خالص و تمام عیار و وطن‌پرست است.

 

پرچم آمریکا را بر سر در خانه‌اش نصب کرده و به آمریکایی بودن خود افتخار می‌کند. اما بافت جمعیتی همسایگی او دیگر تغییر کرده و خانواده‌ای از اقلیت‌های آسیایی موسوم به مونگ در مجاورت او زندگی می‌کنند. برای والت فرقی نمی‌کند که آن‌ها چینی‌اند یا کره‌ای یا مونگ. مهم این است که آمریکایی نیستند و از نژادی دیگرند.

 

برای او، آن‌ها یادآور جنگ کره و سربازانی‌اند که در آنجا کشته و هنوز با افتخار از آن یاد می‌کند. رفتار نژادپرستانه و توهین‌آمیز والت با همسایگان مهاجرش، ابتدا بسیار آزاردهنده است اما به تدریج با پیشرفت داستان و با تغییر وضعیت والت و رویدادهایی که پیش می‌آید، او نیز تغییر می‌کند و خوی انسانی و نرم و ملایمش را نشان می‌دهد.

 

تحول والت از یک مرد نژادپرست و خودخواه آمریکایی به انسانی ایثارگر که جان خود را فدای یک خانواده مهاجر می‌کند و مهم‌ترین دارایی زندگی‌اش یعنی اتومبیل گرن تورینویش را به تائو پسر همسایه می‌بخشد، بسیار منطقی و باورپذیر است چرا که کلینت ایستوود، تحول تدریجی او را در طول فیلم به ما نشان می‌دهد.

 

او با این‌که پیر است اما وقتی تفنگ دست می‌گیرد هنوز تماشاگر قدیمی سینما را یاد هری کالاهان (هری کثیف) و جوزی ولز یاغی می‌اندازد. او در واقع ادامه هری کالاهان است که این‌بار به جای اسلحه مگنوم، تفنگ ام‌یک، در دست می‌گیرد و گاهی نیز به جای کشیدن اسلحه به طعنه، تنها با انگشتانش ادای شلیک کردن را در می‌آورد.

 

در آغاز فیلم می‌بینیم که او زنش را از دست داده و برایش مراسم ختم گرفته که در آن فرزندان و نوه‌هایش هم شرکت دارند. اما به نظر می‌رسد که آن‌ها بیشتر از آن‌که به فکر این پیرمرد تنها باشند به فکر دارایی‌های او هستند از خانه‌اش گرفته تا اتومبیل فورد گرن تورینوی او.

 

او فاصله بسیاری با نسل نوه‌ها و حتی فرزندانش دارد. از این‌که می‌بیند نوه‌اش به نافش حلقه آویزان کرده، حرص می‌خورد و یا وقتی می‌بیند که آن‌ها هیچ احترامی برای مادربزرگشان که تازه از دنیا رفته قائل نبوده و در هنگام مراسم دعا در کلیسا با موبایلشان حرف می‌زنند، خونش به جوش می‌‌آید.

 

او دلبستگی‌های خاصی دارد که برای فردی آمریکایی به سن او و سوابق او، عجیب نیست. او فقط اتومبیل فورد سوار می‌شود، یک پیک آپ قدیمی. و یک گرن تورینوی تقریباً نو و دست نخورده در گاراژ خانه‌اش دارد که مدل ۱۹۷۲ است، یعنی مربوط به دوران اوج و شکوه این سرباز کهنه کار جنگ کره، مهندس سابق کارخانه اتومبیل‌سازی فورد و مرد بیوه و تنهای امروز: والت کوالسکی.‌

 

او نه تنها از خارجی‌ها نفرت دارد بلکه از اتومبیل‌هایی که آن‌ها و حتی پسران او سوار می‌شوند و ساخت کشورهای دیگر است، نیز بیزار است. والت مجموعه‌ای از خصایل متضاد است. او یک نژادپرست متعصب و مرتجع است اما این ویژگی‌های او دال بر این نیست که او ذاتاً آدم بدی است بلکه خصلت‌های بسیار خوبی هم دارد. شجاعت، جوانمردی و ایستادگی در برابرظلم.

 

وقتی پای ظلم به میان می‌آید او خود را موظف می‌داند که در برابر آن بایستد حتی اگر مظلوم، از نژاد دیگری باشد که او از آن‌ها نفرت تاریخی دارد. والت آدم عبوس، بداخلاق، ناراحت، یک دنده و لجوجی است. تقریباً حوصله هیچ‌کس را ندارد. اهل بیرون رفتن هم نیست. در تمام طول فیلم فقط یک بار او را در بار همراه دوستانش سرگرم نوشیدن می‌بینیم.

 

او بیشتر دوست دارد روی تراس خانه‌اش در کمال آرامش بر صندلی بنشیند و آبجوی خنکش را بخورد، اما این آرامش او پایدار نیست، چرا که وجود گانگسترهای آسیایی و مزاحمت‌های پی درپی آن‌ها، آرامش او را برهم می‌زند. سو، دختر جوان و آسیایی همسایه، که قربانی خشونت گانگسترهای هم‌نژاد خودش هست، نقش بسیار مهمی در تغییر نگرش والت به جهان پیرامونش دارد.

 

او که شیفته شخصیت باوقار، خاموش و سرد والت شده است، سعی زیادی می‌‌کند که به دنیای بسته او نفوذ کرده و با مدارا و حوصله بسیار، گارد او را شکسته و او را وادار به عقب‌نشینی کند. به تدریج رابطه بین والت و سو از یک طرف و والت و تائو برادر سو (‌که ایستوود هرگز نمی‌تواند نام درستش را تلفظ کند و انگار از قصد هم این کار را نمی‌کند)، متحول شده و به جایی می‌رسد که او خود را موظف به حفظ جان آن‌ها در مقابل دار و دسته گانگسترها احساس می‌کند و زمانی که باند گانگسترهای مونگ به سو تجاوز کرده و به خانواده‌اش حمله می‌کنند، دیگر صبرش لبریز شده و تصمیم می‌گیرد تنها به سراغ آن‌ها برود.

 

ایستوود با رفتن به سراغ گانگسترها، دو هدف دارد. هدف ظاهری او حمایت از سو و برادرش و خانواده آن‌ها در برابر گانگسترهاست اما او در واقع با این کار مرگ را انتخاب می‌کند. او می‌داند که نمی‌تواند حریف یک مشت گانگستر تا دندان مسلح شود بنابراین وقتی بدون اسلحه به سراغ آن‌ها می‌رود، می‌توانیم عمل او را به نوعی خودکشی تعبیر کنیم.

 

زمانی که او سیگارش را درآورده و برای بیرون کشیدن فندک، دستش را به طرف جیبش می‌برد، تعلیق نفس‌گیری ایجاد می‌شود. هیچ‌کس نمی‌داند که او واقعاً چه قصدی دارد. اطلاعاتی که در سکانس قبلی فیلم به تماشاگر ارائه شده، این تعلیق را ایجاد کرده است.

 

بیننده دیده است که والت تفنگ‌ها و اسلحه‌‌های کمری‌اش را از مخفی‌گاه بیرون کشیده و سرگرم نظافت آن‌هاست و می‌‌داند که قرار است آن شب به سراغ گانگسترها برود. اما وقتی می‌بیند که والت به جای اسلحه فندک از جیب کتش بیرون می‌آورد غافلگیر می‌شود.

 

والت با این کار و قبول مرگ خود، باعث دستگیری مجرمان (گروه گانگسترها) می‌شود اما این حرکت او در واقع نشان دهنده بی‌انگیزگی او برای بقا و ادامه زندگی است. او آدمی است که نمی‌تواند با دنیای اطرافش و آدم‌های آن کنار بیاید و از این بابت رنج می‌برد. زن جادوگر همسایه، وضعیت روحی و روانی او را به خوبی تشریح می‌کند وقتی به او می‌گوید که تو هیچ‌وقت آسوده و شاد زندگی نکردی.‌

 

اما مشکل فیلم این است که ایستوود همه آدم‌های بد را خارجی گرفته است. این سیاهان هستند که مزاحم سو، دختر مونگ همسایه می‌شوند. دوست پسر سفید‌پوست «سو» نیز خود قربانی زورگویی‌های سیاهان است و کسانی که بار اول برای برادرش تائو مزاحمت ایجاد می‌کنند، گانگسترهای مکزیکی‌اند و در نهایت پسر عموی تائو و دار و دسته گانگستر او که مزاحم تائو و خواهرش شده و آن‌ها را مورد آزار و شکنجه قرار می‌دهند، همه آسیایی‌اند.

 

و در نهایت فیلمساز، والت را در برابر همین آسیایی‌ها قرار می‌دهد و او باید به وسیله همان‌ها کشته شود نه یک مرد سفید پوست. به این ترتیب، می‌توان گفت روحیه نژادپرستانه والت کوالسکی تا حدی از دنیای خارج از فیلم و باورهای کارگردان آن یعنی کلینت ایستوود می‌آید.

 

در فیلم کشیش جوانی هست که همسر والت قبل از مرگ از او خواسته است تا از والت اعتراف بگیرد اما والت که اعتقاد مذهبی ندارد، کشیش را با تحقیر از خود می‌راند. اما در پایان فیلم او قبل از رفتن به سراغ گانگسترها تصمیم به اعتراف می‌گیرد چرا که مرگ خود را نزدیک می‌بیند و می‌خواهد خود را از همه گناهان پا ک کند.

 

این نیز تحول دیگری در شخصیت والت است. او نزد کشیش می‌رود اما گناهان او بسیار ناچیزند این‌که مثلاً یک‌بار زنی دیگر غیر از زن خود را بوسیده و یا مالیات خود را پرداخت نکرده اما اگر این کارها را گناه فرض کنیم، این همه گناهان او نیست بلکه او گناهان مهم‌تری مرتکب شده مثل کشتن ۱۳ سرباز کره‌ای در جنگ و یا تهدید مردم با تفنگ در کوچه و خیابان و یا نفرت از همسایگان زردپوستش. اما والت به این گناهان خود اعتراف نمی‌کند چرا که در نظر والت این‌ها گناه محسوب نمی‌شود.

 

شخصیت والت در این فیلم از یک نظر شبیه شخصیت رندی رابینسون در فیلم «کشتی‌گیر» است. هر دو آدم‌هایی از روزگاری سپری شده‌اند و نمی‌توانند با گذشت زمان و تغییراتی که در پیرامون آن‌ها صورت گرفته کنار بیایند. هر دو آدم‌هایی سرسخت، لجوج، یک‌دنده، سازش‌ناپذیر و به شدت تنها و بی‌کسند.

 

رندی در «کشتی‌‌گیر» رابطه خوبی با دخترش ندارد. رابطه والت نیز با فرزندانش، سرد و بی‌روح است. آن‌ها فاصله زیادی با دنیا و متن زندگی او دارند. والت نیز همانند رندی در «کشتی‌گیر» در پایان دست به عملی انتحاری می‌زند. در نقد فیلم «کشتی‌گیر» نوشتم که این حرکت انتحاری رندی مرا یاد مانوئل آرتیگز، چریک پیر و سازش‌ناپذیر فیلم «‌اسب کهر را بنگر» می‌اندازد.

 

حالا بعد از دیدن «گرن تورینو» باید بگویم، که علی‌رغم دیدگاه‌های متفاوت سیاسی، والت کوالسکی دقیقاً خود مانوئل آرتیگز است و پایان تراژیک زندگی او و عمل انتحاری او، بسیار شبیه پایان زندگی آرتیگز و اقدام انتحاری او در آن فیلم است.

 

بازی کلینت ایستوود نیز در بسیاری از لحظه‌ها، یادآور بازی درخشان گریگوری پک در آن فیلم است. او نیز همان‌قدر با وقار و کاریزماتیک است که گریگوری پک در «اسب کهر را بنگر». بازی‌ ایستوود کاملاً بیرونی است. خشم و نفرت را به روشنی می‌توان در چهره‌اش دید.

 

همین‌طور، آرامش، وقار و رضایت را در صحنه‌هایی که رفتار احترام‌آمیز همسایگان مهاجرش، او را تحت تأثیر قرار می‌‌دهد و باورهای نژادپرستانه او را به چالش می‌گیرد. گویا قرار است این آخرین بازی کلینت ایستوود در سینما باشد.

 

وقتی سال گذشته در جلسه مطبوعاتی فیلم «بچه عوضی» در فستیوال کن از او پرسیدم که چرا دیگر خودش در فیلم‌ها بازی نمی‌کند، پاسخ داد که نقش مناسب خود را هنوز پیدا نکرده و حالا با گرن تورینو باید گفت که والت کوالسکی، مناسب‌ترین نقشی است که ایستوود بعد از بازی در فیلم‌های درخشانی چون «پل‌های مدیسن کانتی» و «دخترک میلیون دلاری» بازی کرد.

 

منبع: زمانه

 

 


11
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
11 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
4 Comment authors
payman hosseyniکارن سلیمیعلیرضا شعبانیAbe Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
payman hosseyni
Member
Active Member
payman hosseyni

با وجود اینکه مخالف سیگارم اما اعتراف می کنم که علاقه زیادی به سیگار کشیدن کلینت ایستوود دارم، لعنتی فقط سیگار کشیدن به ایستوود میاد، چنان کامی از سیگار میگیره آدم دوست داره سیگار بکشه!! علاوه بر اون هفت تیر کشی ایستوود هم خیلی بهش میاد حتی وقتی به طعنه دستش رو به شکل تفنگ رو به افراد میگیره! طعنه ای برای کنار گذاشتن خشونت، ایستوود در فیلم به خوبی توبه کرده، وقتی میره به کلیسا و توبه می کنه به کارهایی مثل بوسیدن زنی غیر از زنش و ندادن مالیات اعتراف می کنه اما از اون جایی که می… ادامه »

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Information to that Topic: naghdefarsi.com/title/gran-torino/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More on that Topic: naghdefarsi.com/title/gran-torino/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] There you will find 58410 more Information to that Topic: naghdefarsi.com/title/gran-torino/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More on on that Topic: naghdefarsi.com/title/gran-torino/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More here to that Topic: naghdefarsi.com/title/gran-torino/ […]

كلينت ایستوود
Guest
Member
كلينت ایستوود

کلاه از سرم بر میدارم به احترام این ابر مرد سینمایی جهان امیدوارم سال های سال زنده باشی و بازم شاهکار بسازی

Arsham
Guest
Member

آرزوی طول عمر برای کلینت ایستوود دارم.امیدوارم همچنان در سینما فعال باشه.

کارن سلیمی
Member
Member
کارن سلیمی

درود به شرفت .درود به تنت صدات .خیلی مردی کلینت ایستوود

علیرضا شعبانی
Guest
Member
علیرضا شعبانی

با معذرت از نویسنده محترم،
نقد خوبی نبود این فیلم ربط زیادی به نظریه مزلو نداره و اگه بخواهیم از زاویه روان شناختی نکاه کنیم بیشتر با مراحل رشدی اریکسون میشه این فیلم رو نقد کرد…

Abe
Member
Member
Abe

یکی از بهترین فیلم های ایستوود در کارنامه هنریش همین فیلمه. به نظرم صحنه های رمانتیک در این فیلم بیهوده بود اما صحنه های درام و تراژدیک عالی بودند. یکی دیگه از اون فیلم های تلخ ایستووده که به دلم نشست.