Forrest Gump (فارست گامپ)

کارگردان : Robert Zemeckis

نویسنده : Winston Groom

بازیگران: Tom Hanks, Robin Wright ,Gary Sinise

جوایز :

برنده اسکار: بهترین بازیگر نقش اول مرد برای تام هنکس ،بهترین کارگردان برای رابرت زمکیس ،بهترین ویرایش فیلم برای آرتور اشمیت ، بهترین فیلم ،بهترین جلوه‌های ویژه، بهترین فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای اریک راث

خلاصه داستان : فارست گامپ (تام هنکس) که به صورت مادرزاد دچار اختلالاتی ذهنی و جسمی است، هنگامی که در یک ایستگاه اتوبوس به انتظار نشسته است، طی مرور خاطراتش از دوران کودکی (هامفریز) تا به امروز، قریب به نیم قرن تاریخ معاصر امریکا را دوره می کند…

 

[nextpage title=” فارست گامپ (یک پزشک)”]

۲- فارست گامپ (یک پزشک)

 

 

نویسنده:‌ فرانک مجیدی

فارست گامپ ( تام هنکس)، مرد ساده‌دلی است که در ایستگاه اتوبوسی منتظر نشسته‌است. با آمدن خانمی، او خود را معرفی می‌کند و داستان زندگیش را تعریف می‌کند. فارست کودکی با بهره‌ی هوشی پایینتر از همسالانش است و تمام دنیایش مادرش (سالی فیلد) که حوادث اطرافش را با زبانی ساده برایش توصیف می‌کند. او در کودکی مجبور به استفاده از اسکلت و داربست فلزی بود که به پایش بسته می‌شد. بچه‌های همسالش او را دوست نداشتند. اما یکی با او همبازی شد، جنی. طی حادثه‌ای، آن اسکت مزاحم فلزی در هم می‌شکند و توانایی فارست در دویدن پدیدار می‌شود. فارست که حالا بالغ شده در راگبی به افتخار می‌رسد. جنی جوان (رابین رایت پن) که هرگز از مهر پدر الکلی‌اش بهره‌ای نداشته، آرزو دارد خواننده‌ی کانتری شود. او دختر سر به راهی نیست. در روزهای جنگ با ویتنام، فارست به ارتش می‌پیوندد و حتی در یک بار نامناسب خوانندگی می‌کنند. هنگام خداحافظی، جنی از فارست می‌خواهد شجاع نباشد و هر وقت خطری بود فقط بدود. فارست در دوره‌ی آموزشی ارتش، دوستی به نام بوبا(میکلتی ویلیامسون) پیدا می‌کند. او جوان سیاهپوست ساده‌دلی است که آرزو دارد خانواده‌ی فقیرش را با صید میگو به وضع بهتری برساند. آنها به ویتنام اعزام می‌شوند و تحت فرماندهی سرگرد دن تیلور(گری سینایس) قرار می‌گیرند. در یکی از حملات، نیروهای آمریکا بشدت بمباران می‌شوند. با فرمان فرماندهش، فارست شروع به دویدن می‌کند و ناگهان به یاد بوبا می‌افتد. او باز می‌گردد تا بوبا را پیدا کند اما هر بار یک مجروح دیگر را می‌یابد و او را تا کرانه‌ی رودخانه می‌رساند، از جمله سرگرد دن را. بالاخره بوبا را در حالیکه بشدت زخمی است می‌یابد. بوبا می‌میرد و فارست زخمی جزئی برداشته ولی سرگرد دن هر دو پایش را از دست می‌دهد. دن بخاطر آنکه تا آخر عمر فلج است و با افتخار نمرده و گمان می‌برد فارست نگذاشته به سرنوشتش برسد از او خشمگین است. فارست مدال افتخار می‌گیرد و در دوران نقاهت استعدادش در پینگ‌پنگ شکوفا می‌شود. در حالیکه او به مسابقات جهانی می‌رود و یکی یکی پله‌های افتخار را طی می‌کند زندگی جنی هر روز در سراشیبی است. اعتیاد و روابط ناسالم، جوانی و زندگی جنی را می‌رباید. فارست سرگرد دن را با خود همراه می‌کند تا به آرزوی بوبا جامه‌ی عمل پوشاند. او اسم قایقش را می‌گذارد جنی و موفق می‌شود یکی از بی‌نظیرترین صیدهای میگو را انجام دهد، چنانکه عکسش بر جلد مجله‌ها برود. ولی او فقط دنیای کوچک خودش را می‌خواهد دنیایی که تمام وسعتش آغوش مادر و داشتن جنی است…

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/1-Forrest-Gump.jpgوقتی تام هنکس در سال ۹۳، اسکار بهترین بازیگر مرد را بخاطر “فیلادلفیا” گرفت همگان او را برازنده‌ی این جایزه می‌دانستند اما تصور نمی‌رفت او در سال آینده هم مجسمه‌ی طلایی را بالای سر برد. هنکس در سال ۹۴ بینندگان را میخکوب کرد! او یکی از به‌ یاد ماندنی‌ترین کاراکترهای سینمای جهان را جان بخشید و در او روح دمید. آنچنان که اگر تنها بهانه‌ی دوباره نبردن اسکارش، گرفتن جایزه در سال گذشته بود یکی از بزرگترین ناداوری‌های اسکار رخ می‌داد. چنین بود که جز این، فیلم ۵ اسکار دیگر را هم درو می‌کند. رابرت زمکیس با طمانینه، تمام حوادث فیلمش را عمق بخشیده و پرداخته‌است.

فیلم “فارست گامپ” فیلم سرشاری است. این فیلم یکی از بهترین مراجع شناخت آمریکای معاصر است. اتفاقات فرهنگی، هنری و سیاسی چون حلقه‌هایی مرتبط پشت سر هم ردیف می‌شوند و قهرمان داستان به زیبایی در آن پرورش می‌یابد. از الویس پریسلی و جان لنون گرفته تا کندی و نیکسون، همه نقشی در فیلم می‌یابند. موسیقی و ترانه‌های فیلم گوش‌نوازند. با گذشت ۱۵ سال از اکران فیلم، هنوز جلوه‌های ویژه‌ی آن بشدت حیرت‌انگیز و چشم‌نواز است. به نظر می‌رسد طراحان جلوه‌های ویژه‌ی فیلم می‌دانسته‌اند فیلمی برای همیشه‌ی تاریخ سینما می‌سازند و باید کار فاخری ارائه دهند. هنوز سکانس دست دادن فارست گامپ و کندی، یا شوی شبانه‌ی فارست با جان لنون بسیار شاخص و مثال زدنی است.

دو سکانس در فیلم هست که هر بار می‌بینم صورتم را پر از اشک می کند. یکی آنجا که بچه‌ها به فارست سنگ می‌زنند و جنی به فارست که اسیر آن میله‌ها و اسکلت‌های فلزی است، می‌گوید:”بدو فارست! بدو!” و فارست شروع به دویدن می‌کند و ناگهان تمام آن میله‌ها خرد می‌شودـ و آنجاست که مقرر می‌شود جهان زیر پای فارست باشد!ـ دیگر آنجا که جنی پسرشان را به فارست نشان می‌دهد و به فارست که وحشت‌زده شده، می‌گوید او کار بدی نکرده! فارست با تردید و با چشمانی پر از اشک می‌پرسد:”اون باهوشه؟!”

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/10-Forrest-Gump.jpgاین فیلم در ستایش یک قلب بزرگ و طلایی است! اینکه در نقدهای این فیلم می‌خوانم “…فارست مرد احمقی است…” مشمئزم می‌کند. حقیقت این است که فارست مرد خارق‌العاده‌ای است. او آنچنان قلب بزرگی دارد که ما آدم‌های دیگر، از وحشت این بزرگی دوست داریم به او انگ متفاوت بودن و نادانی بزنیم تا خود را بالا بکشیم. اشکال از فکرهای کوچک ماست، دوستان! دنیای فارست در میان جنگ و خون هم پر از رنگ‌های شاد و خاطرات خوب است. برای فارست اهمیتی ندارد که دنیا زیر و رو شود، او فقط مادرش و جنی را می‌بیند. آن سکانسی را به یاد بیاورید که یکی از کمونیست‌ها دارد برای فارست از گروهشان می‌گوید اما او نمی‌بیند و نمی‌شنود، تنها جنی را می‌بیند که از رهبر گروه سیلی می‌خورد. دوست دارم اگر این فیلم را ندیده‌اید، حتماً ببینید و اگر دیده‌اید دوباره تماشایش کنید. به جزئی‌ترین لبخندهای فارست، کمترین حرکات سرش و نگاه مشکوک و مظنونش به جان لنون دقت کنید، وقتی جنی به او می‌گوید در لباس نظامی خوش‌تیپ شده، ببینید که با چه غرور و شادی‌ای لباسش را مرتب می‌کند، وقتی در روز عروسی جنی کراواتش را مرتب می‌کند نگاه کنید که چطور به جنی می‌نگرد. فارست راست می‌گوید، شاید مرد باهوشی نباشد اما می‌داند عشق چیست! مهم هم همین است! رمز تمام کامیابی‌های فارست در همین جمله است. او می‌دود تا رستگار شود، شاید فقط برای گرفتن پری که در نسیم به این سو و آن سو می‌رود! و تو با تمام وجودت می‌گویی:”بدو فارست! بدو!”

نویسنده:‌ فرانک مجیدی

منبع: یک پزشک. کام

 

——

 

[nextpage title=” بررسی محتوایی فیلم فورست گامپ (حلقه نقد فیلم)”]

۳- بررسی محتوایی فیلم فورست گامپ (حلقه نقد فیلم)

 

آدم ها استعدادهای چندگانه ای دارند. معمولا افرادی که آن ها را عقب افتاده ذهنی می نامند دقتشان در بعضی کارها بیشتر از آدم های معمولی است و به جزئیاتی توجه می کنند که آدم های دیگر آن ها را نادیده گرفته اند. کفش های زن سیاه پوست در ابتدا توجه فورست را به خودش جلب کرده است. فورست این استعداد را دارد که به راحتی با آدم ها ارتباط برقرار کند. فورست از کم محلی زن سیاه پوست ناراحت نمی شود و به داستان خاطراتش ادامه می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/11-Forrest-Gump.jpgدر طول داستان فیلم نویسنده تأکید داشته تا مروری به حوادث و خاطرات مهم تاریخ معاصر ایالات متحده نیز داشته باشد. نگاه به تاریخ و مسائل سیاسی جنجال برانگیز معاصر ایالات متحده در این فیلم بیان هزلی دارد که حادثه های جنجالی دنیایی را به یک شوخی تبدیل کرده است. مادر فورست نام او را به افتخار یکی از ژنرال های جنگ داخلی امریکا انتخاب کرده است. ژنرال فورست یک نژادپرست سفیدپوست بوده که سازمان سری ضد سیاه پوستان امریکا (Ku Klux Klan) را تأسیس کرده است! این سازمان یک گروه رادیکال نژادپرست مرکب از پروتستان های سفیدپوستی بوده که با مردمی که از سایر مذاهب و یا سایر نژادها بودند به مخالفت برخاسته بودند. این بهانه ای است که تاریخ نگاری به سیاق قلم فورست گامپ آغاز بشود. مادر فورست به او می گوید که قسمت فورست از اسم تو به این خاطر است که یادآوری کند بعضی وقت ها ما کارهایی را انجام می دهیم که هیچ معنایی را ندارند!

در طول فیلم رئیس جمهورهای زیادی یادآوری می شوند که نقش به یادماندنی ای در تاریخ ایالات متحده داشته اند. کندی، جانسون، نیکسون، فورد و ریگان از این جمله اند. جنگ های داخلی امریکا به بهانه­ی نام ژنرال فورست، تاریخ را وارد داستان فیلم می کند که این همراهی تا ترور رئیس جمهور ریگان که چندی قبل از ساخت فیلم است ادامه می یابد. یعنی از اواخر قرن نوزدهم تا اواخر قرن بیستم. این مرور تاریخی هم یک تأملی لطیف و بی هیاهو ست و هم برای امریکایی ها می تواند همراه با نوستالژی باشد.

یک نمونه خوب از نگاه هزل زمکیس به تاریخ معاصر استعفای رئیس جمهور نیکسون است. که دقیقاً بعد از کات از سکانس شایعه ی واتر گیت اتفاق می افتد. در واقع شب اقامت فورست گامپ در واشنگتن و تماشای آپارتمان مقابل در حالی که عناصر احتمالی حزب جمهوری خواه در حال جاسوسی از دفتر واترگیت بودند همان سکانسی است که فورست با دفتر هتل تماس میگرد و از سر و صدای آپارتمان مقابل شکایت می کند. فورست فکر می کند که تاسیسات برقی دفتر مقابل اتاقش اشکال دارد و جاسوس ها به دنبال جعبه فیوز هستند!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/12-Forrest-Gump.jpgجنگ ویتنام و زاویه نگاه امریکایی هایی که در این جنگ شرکت داشتند، سرنوشت بازماندگان جنگ و تظاهرات ضد جنگ ویتنام همه و همه مباحثی هستند که نیاز به نوشتن زیادی دارند. زاویه نگاه بی طرفانه ی فورست به همه ی این ماجراها سوژه ی خوبی از کار درآمده است. جالب توجه است که فورست گامپ دقیقاً بعد از اینکه مدال افتخارآفرینی در جنگ ویتنام را از رئیس جمهور نیکسون دریافت می کند، درست در سکانس بعد وارد صف تظاهرات ضد جنگ شده و با مدال افتخاری که هنوز به گردن دارد درباره ی ویتنام صحبت می کند. صحبت هایی که عامدانه از فیلم حذف شده اند. آن هم نه بخاطر سانسور، من فکر می کنم که این هم به خاطر طرح یک شوخی ملیح با سخنرانی فورست گامپ باشد. البته نمی خواهم این نکته را نیز نادیده بگیرم که زمکیس با معترضان جنگ ویتنام در این سکانس بی طرفانه برخورد نکرده است و آن ها را کمی احساساتی و غیرمنطقی و تا حدودی کم نزاکت معرفی کردده است اما این اشاره در ماجرای طنز داستان غلبه ندارد.

“برای یک انسان گام کوچکی ست، اما جهشی برای نوع بشر به شمار می رود”، این جمله ای بود که آقای آرمسترانگ اولین مدعی گام نهادن بر روی کره ماه در زمان فرود خود به زبان آورد. صفحه ی تلویزیون که در این فیلم در روایت ماجراهای داستان نقش خوبی را بر عهده دارد در یک پلان از فیلم این فرود را به همراه این جمله نمایش می دهد.

روابط غرب لیبرالی و شرق کمونیستی و پینگ پونگ تاریخی آمریکا و چین به سادگی همین فیلم بهانه ای برای آشتی مردم دنیای شرق و غرب بود.

در طول فیلم جزئیات ظریفی نیز وجود دارد که با دیدن چند باره ی فیلم بیشتر آشکار می شوند. مثل اینکه چرا در معرفی پدر جنی فورست می گوید: “او مدام در حال بوسیدن جنی و خواهرش بود. مدام به آنها دست می زد. مرد دوست داشتنی ای بود.” و دقیقاً به همین دلیل است که جنی در بازگشت به گرین باو- آلاباما خانه پدری اش را سنگ باران می کند. و البته به همین خاطر است که جنی هیچ وقت دوست نداشت به خانه شان بازگردد و تا دیروقت با فورست مشغول بازی می شدند.

محبوبیت این فیلم و سکانس های زیبایی که عبارت بدو فورست /Run Forrest در آن ها وجود داشت این جمله را در دنیا معروف کرده است. این جمله در فیلم Fight Club نیز به یاد فورست تکرار می شود.

دوست داشتن صمیمانه و عاشقانه ی جنی که در تمام طول تاریخ یک انسان عاشق همواره همراه اوست یک غزل زیباست که روح صادقانه ی یک آدم دوست داشتنی را نشان می دهد. فورست در همیشه ی زندگی اش در سراسر خاک کشور ایالات متحده و در طول تاریخ امریکا فقط به یاد جنی است. لحظات زیبایی در زندگی همه ی ما انسان ها وجود دارند که تنها دوست داریم بدون هیچ دلیل خاصی بر روی پاهایمان تا هر مکان نامعلومی بدویم. بدو فورست بدو!

منبع: حلقه نقد فیلم

—–

 

[nextpage title=” یادداشتی بر فیلم «فارست گامپ» (چیزی شبیه آن)”]

۴- یادداشتی بر فیلم «فارست گامپ» (چیزی شبیه آن)

 

چه وقت می توان روی یک عقب مانده ذهنی به عنوان قهرمان جذاب یک فیلم هالیوودی حساب باز کرد؟ زمانی که صحبت از شخصیت ها و کاراکترهای عقب مانده ذهنی در سینما می شود، ناخودآگاه به یاد سه فیلم در این باره می افتم:

اول:« فارست گامپ»، که موضوع نقد ما به آن اختـصاص دارد و به موقــع دربـــاره اش صحبت خواهیم کرد.

دوم: «مرد بارانی»، ساخته ی بری لویسون، که درامی است در باب معصومیت یک عقب مانده ـ نابغه که با حضور داستین هافمن طراوتی خاص گرفته است.

سوم:« من سام هستم»که تلاش یک ناتوان ذهنی برای گرفتن حضانت دختر خردسالش را نشان می داد و این سؤال را مطرح می کرد که« آیا سپردن سرپرستی کودکان عادی به والدین عقب افتاده کار درستی است؟ ».

اما چیزی که در هر سه فیلم مشترک است موفقیت بازیگران آنهاست و گواهی بر این مدعاست که اینگونه نقش ها جایزه آور هستند. همانطور که همه می دانید تام هنکس و داستین هافمن برای نقش هایشان جایزه اسکار گرفتند و شون پن نیز تحسین های زیادی را به خود اختصاص داد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/13-Forrest-Gump.jpgرابرت زمه کیس یکی از ناب ترین آثار دهه نود را به سینما هدیه کرده است. فیلمی سرشار از رویدادهای غریب که گاهی همانند خود زندگی قابل لمس بودند. در این میان تام هنکس به اندازه تمام عمر بازیگری اش از خود مایه گذاشت تا اثر تحسین شده زمه کیس تندیس طلایی آکادمی و دیگر جوایز معتبر سینمایی را یکی پس از پس دیگری درو کند. هنوز هم پس از گذشت ۱۲ سال صحنه افتتاحیه فیلم و حرکات مواج پر در هوا بکر و دست نیافتنی است.

من هم مثل اکثر منتقدان داخلی و خارجی در دسته بندی این فیلم در ژانرها مشکل دارم. با یک فیلم زندگینامه ای، درام و تبلیغی روبه رو هستیم. فیلم عناصر چند ژانر را باهم دارد و همین باعث می شود باز هم از خودم بپرسم فارست گامپ دقیقاً چیه؟

ضعف عمده فیلم که بعد از تماشای آن توجه مرا به خودش جلب کرد این بود که مردی که به افتخارات زیادی کسب کرده و در طی چند سال سوژه اصلی مطبوعات و تلویزیون بوده چرا تا این اندازه در بین مردم گمنام معرفی می شود و این مسئله به ویژه در صحنه های مربوط به روایت داستان ها خودنمایی می کند.

اریک راث در مقام نویسنده، یکی از بهترین فیلمنامه های دهه نود را عرضـــه مـــی کند. او با تکیه بر عناصر سادگی و درستکاری « قهرمان کند ذهنی» را پیش رویمان قرار می دهد که اگر قدم در عرصه ای گذارد تا به اوج موفقیــت نرســـد دست بردار نیست و رمز پیروزی او در زندگی، اراده آهنین او معرفی می شود.

اریک راث قهرمان احمقش را برای بیننده بسیار ساده به تصویر می کشد و این در حالی است که بیننده نکته سنج و آگاه همینطور که از دیدن فیلم لذت می برد و از اجرای فوق العاده بازیگرش شگفت زده می شود ولی در ناخودآگاه ذهنش به اینکه این نسخه از قهرمان آمریکایی( ـــ هالیوودی) یک کند ذهن است می خندد.

من زمانی به هوش و ذکاوت نویسنده پی بردم که، فارست گامپ در میدان نبرد ویتنام با رشادت های( تصادفی!) خود، همرزمانش را نجات می داد.بهتر است در ادامه نظر مخالفی درباره فیلم ارائه کنم تا عدالت را نیز به خوبی رعایت کرده باشم:

نخست، مطلب نشریه پریمیر:« فارست گامپ یک شوی تلویزیونی سرهم بندی شده است که قهرمان کند ذهن خود را تا اوج می برد وانتظار دارد مخاطب با او همذات پنداری کند. این فیلم برای من مثل شکلات برای بچه ها بود. اما آیا درعمق ماجرا چیزی جز یک نوستالژی، حس کردیم.»

کمی که در مورد این فیلم فکر می کنم؛ می بینم تا حدودی درست است اگر فیلم را تجزیه کنیم به سریالی درباره آدم های موفق ولی عقب افتاده ای می رسیم که تصادفاً اسم همه ی آنها فارست گامپ است و باز هم تصــادفاً نقش همه را تام هنــکس ایفا می کند، فقط زمینه موفقیت ها با هم متفاوت است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/16-Forrest-Gump.jpgاما خواندن نظر راجر ایبرت، منتقد مشهور آمریکایی در مورد این فیلم خالی از لطف نیست. ایبرت نیز توان مقاومت در برابر جذابیت های فیلم را نداشته و به آن ۴ ستاره، یعنی؛ شاهکار داده است.

«من تا به حال هیچ کسی شبیه به فارست گامپ، درهیچ فیلمی ندیدم. به همین دلیل تا به حال هیچ فیلمی مثل« فارست گامپ» ندیدم. هر کوششی برای توصیف آن خطری است که ممکن است منجر شود فیلم قراردادی تر از آنچه هست به نظر بیاید اما اجازه دهید تلاشم را بکنم. حدس می زنم فیلم یک کمدی یا شاید هم یک درام باشد یا یک رویا.»

فیلمنامه« اریک راث»، پیچیدگی داستان های مدرن را داراست ولی اصلاً بر طبق فرمول های مدرن نوشته نشده است. قهرمان داستان با اجرای تام هنکس، مردی کاملاً محجوب است که با IQ 75 درگیر رویدادهای بزرگ تاریخ آمریکا بین سالهای ۱۹۵۰ تا۱۹۸۰ می شود و از همه آنها سربلند بیرون می آید. و همه آنها را فقط با درستکاری و مهربانی اش پشت سر می گذراند.

ولی هنوز یک داستان دلگرم کننده درباره یک عقب افتاده ذهنی نیست. این محیط خیلی کوچک است و فارست گامپ را محدود می کند. فیلم، بیشتراز یک تفکر درباره زمانه ماست درست مثل نگاه کردن از دریچه چشمان مردی که فاقد فلسفه است و چیزها را همانطور که هستند می فهمد. فارست گامپ را به دقت نگاه کنید تا بفهمید چرا بعضی به خاطر خیلی کم هوش بودنشان مورد انتقاد قرار می گیرند. فارست به قدر کافی باهوش است.

شاید تام هنکس تنها بازیگری بود که می توانست این نقش را بازی کند. بعد از دیدن اینکه چگونه تام هنکس، فارست گامپ را در قالب انسانی باوقار و رک به تصویر کشیده، من نمی توانم کس دیگری را در نقش گامپ تصور کنم. اجرای فیلم، کاری یکدست و هیجان انگیز بین کمدی وتراژدی؛ در یک داستان باشکوه با خنده های زیاد و حقایق پنهان است.

فارست گامپ در آلاباما، در پانسیونی که متعلق به مادرش بود به دنیا آمد. مادرش تلاش می کند با بستن زانوبـــند طرز ایستادن او را اصـلاح کند اما هرگـــز از ذهن عقب ماندگی او انتقادی نمی کند. وقتی فارست را «احمق» خطاب می کنند مادرش به او می گوید:« احمق کسیه که کارهای احمقانه انجام میده » و فارست از انجام دادن کارهایی کمتر از کارهای عمیق دست برمی دارد. همچنین وقتی زانوبند از پایش جدا می شود؛ او می فهمد که می تواند مثل باد بدود.

«فارست گامپ» فیلم هوشمندانه ای است که قهرمانش را به دل رویدادهای مهم تاریخ آمریکا می برد.

منبع: چیزی شبیه آن

—–

 

[nextpage title=” بازآفرینی تحلیلی از «فارست گامپ»: مانیفستی برای زندگی (پایگاه فرهنگی خزه)”]

۵- بازآفرینی تحلیلی از «فارست گامپ»: مانیفستی برای زندگی (پایگاه فرهنگی خزه)

 

نویسنده: کاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی

 

فیلم فارست گامپ (Forest Gump)، شخصیت اصلی داستانش را از میان مردم عادی و حتا فردی با ضریب هوشی پایین‌تر از متوسط برمی‌گزیند. چراکه تمامی خصایصی را که از او معرفی می‌کند، اهمیت‌شان در همان عادی بودن و غیراستثنایی بودن‌شان نهفته است.

قهرمانی، موفقیت، رضایتمندی، افتخار، شهرت، دوستان خوب و…، جملگی به گونه‌ای برای فارست تحقق یافتند که او و دیگران حتا تصورش را نمی‌کردند!

فارست کاملن اتفاقی به ارتش می‌پیوندد و به جنگ می‌رود و بدون آن که به دنبال قهرمان‌بازی باشد، مدال «افتخار» کسب می‌کند! او چنان که به دوست دوران کودکی‌اش، «جنی» قول داده است، هر جا که خطری احساس کند، از آن فرار کرده و دور می‌شود. ولی قهرمان‌بازی هیچ ارتباطی با آن ندارد که او به دوستان و زخمی‌ها کمک نکند و کسب افتخار او نیز به همین سبب است.

فارست برای پینگ‌پنگ بازی کردن هیچ انگیزه‌ی شخصی ندارد. او کاملن اتفاقی با بازی پینگ‌پنگ آشنا می‌شود. بازیگری که خود نمی‌تواند چون گذشته با دوستش بازی کند، توپ و راکت را در اختیار فارست قرار می‌دهد، و به او فقط می‌گوید که چشمانش را از توپ برندارد. فارست گامپ به گونه‌ای دقیق می‌آموزاند که برای فهمیدن، تنها خواستن و داشتن پشتکار کافی‌ست و آموزش‌های ویژه، امکانات خاص و مواردی نظیر آن‌ها، عوامل اساسی و تعیین‌کننده نیستند و چه بسا تنها اشارتی کافی باشد

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/17-Forrest-Gump.jpgفارست با «انگیزه‌ی شخصی» به دانشگاه می‌رود. او اصلن نمی‌فهمد چگونه تحصیلات دانشگاهی را به پایان می‌رساند و چنان‌که خود می‌گوید، پس از بازی کردن با تیم فوتبال دانشگاهش، تحصیلاتش نیز با آن به پایان رسید! در جایی که عمومن برای تحصیلات دانشگاهی، حسابی ویژه باز می‌کنند و برنامه‌ریزی، پشتکار و سخت‌کوشی را عامل‌هایی اساسی در اتمام آن می‌بینند، فارست آن را باخاطراتی عجین می‌سازد که همچو تفریحی به پایان رسید! برای او که حقیقتن چنین بود!؟

فارست هیچ شناختی از بازی فوتبال آمریکایی ندارد، و حتا هنگامی که در این رشته به قهرمانی تبدیل می‌شود، هنوز بسیاری از قواعدش را نمی‌داند و در بسیاری از موارد تماشاچیان هستند که به او می‌گویند تا کجا باید بدود و کجا بایستد! ولی او کاری را که دوست دارد، انجام می‌دهد. او دویدن را دوست دارد و وقتی آن را به خوبی انجام می‌دهد، نقشی را در بازی فوتبال به دست می‌آورد که در تخصص اوست و او از آن لذت می‌برد و راضی‌ست. این راز «رضایتمندی» در زندگی است: آن چه را که می‌پسندیم انجام دهیم؛ چه به موفقیت ختم شود، چه نشود و چه دیگران بپسندند و چه نپسندند.

فارست به صید میگو علاقه‌ای ندارد و آن را تنها به خاطر دوستش «بابل» انجام می‌دهد. در این‌جا حتا رضایتمندی شخصی نیز تبیین‌کننده‌ی رفتار او نیست، زیرا فارست کاری را انجام می‌دهد که زمانی دوستش، بابل، آرزوی آن را برای خود و خانواده‌اش داشت و او با راه‌اندازی شرکتی برای صید میگو، کاری را تنها به خاطر دیگری انجام می‌دهد و «رضایت او» در «رضایت دیگری» خلاصه می‌شود. این‌سان زیستن، زندگی «به طریق» و «به خاطر» دیگری است.

«انگیزش»، که یکی از مهم‌ترین عوامل هر موفقیتی ارزیابی می‌شود، در بسیاری از دستاوردهای زندگی فارست گامپ، هیچ ارتباطی با موفقیت ندارد! بسیاری از موفقیت‌هایی را که فارست گامپ به دست می‌آورد، در جریانی عاری از هدف و بی انگیزه‌ی شخصی تحقق می‌یابد؛ ورود به تیم فوتبال آمریکایی، پیوستن به ارتش، دویدن، فراگیری و موفقیت در پینگ‌پنگ، آشنایی با برخی از افراد و… جملگی به گونه‌ای اتفاق می‌افتد که عاری از هرگونه هدف‌یابی و انگیزش فردی از پیش تعیین شده است. او هنگامی که تصمیم می‌گیرد بدود، می‌دود. در حالی که دیگران درک نمی‌کنند که چگونه ممکن است کسی بدون هدف خاصی بدود. اعتراض به جنگ، حقوق زنان، وضع بی‌خانمان‌ها و همه‌ی اهدافی که خبرنگاران به عنوان انگیزه‌ی اصلی دویدن فارست گامپ می‌جویند، با جمله‌ی «من فقط می‌دوم» فارست، کنار گذاشته می‌شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/18-Forrest-Gump.jpg«انگیزه، موفقیت، اتفاق، رضایتمندی شخصی و رضایت دیگری، هیچ‌یک به تنهایی نمی‌تواند توصیف‌کننده‌ی فارست گامپ باشد، بلکه آن‌ها جملگی فصل مشترکی را می‌سازند که بر طبق آن‌ها تنها می‌توان گفت: «فارست گامپ مانیفستی است برای زندگی مردم عادی». مردمی که در جریان زندگی عادی بارها با آن‌ها برخورد داریم و سعی فارست گامپ نیز پرداختن به نمونه‌هایی از همان‌هاست، نه نخبگان، شایستگان و افرادی با ویژگی‌های استثنایی و منحصر به فرد، بلکه اشخاصی معمولی که اهمیت‌شان در همان کارها و تجربه‌های ملموس زندگی نهفته است. در نگاه نخست به نظر می‌رسد فارست گامپ در بسیاری از گزینش‌هایش دقیقن در جهت معکوس است و درصدد است تا از صدور هر مانیفستی اجتناب کند! ولی این منظور هنگامی در فارست گامپ عملی خواهد شد که او تأکیدی بر اتفاقی بودن، عادی بودن، معمولی زندگی کردن و در عین حال راضی و موفق بودن در زندگی نداشته باشد. اما شخصیت اصلی فارست گامپ، همه‌ی این ویژگی‌ها را در زندگی داشته و راز تمایزش با دیگر افراد معمولی (چه در فیلم و چه در دنیای واقعی) نیز در همین است! از این روی فارست گامپ با چنین گزینشی، ناگزیر مانیفستی را صادر می‌کند!؟ چراکه اگر حتا آن را با صراحت و صدای بلند فریاد نکرده باشد، به گونه‌ای پنهان و ناخواسته آفریده و محتوایش را به تصویر کشیده است. ولی مانیفستی، نه برای مبارزه، که برای زندگی‌ست.

فارست گامپ در چنین برجسته‌سازی‌ای از جریان زندگی عادی، موفق است. این هدف در جمله‌ی مهمی که مادر فارست به او می‌گوید نهفته است: «زندگی مثل جعبه‌ی شکلات می‌مونه، هرگز نمی‌دونی چی گیرت میاد». در نماهایی از ابتدای فیلم که حرکت رقص‌گونه‌ی یک پر را مشاهده می‌کنیم که پیش کفش‌های گلی فارست می‌افتد و او آن را برداشته و در میان کتابش می‌نهد، این بار همان پیام را به تصویر می‌کشد.

در فارست گامپ، «هدف و مقصد» که از اصلی‌ترین عوامل در ایجاد انگیزش برای انجام بسیاری از کارها و تحقق موفقیت‌ها هستند، به روی‌شان خط بطلانی کشیده می‌شود! فارست هنگامی که مسافت و زمانی طولانی را می‌دود، ناگهان در میانه‌ی راه می‌ایستد و می‌گوید خسته شده است و می‌خواهد به خانه برگردد! او با چنین رفتاری ثابت می‌کند که فقط برای دویدن است که می‌دود و هرگونه هدفی که با تعقیب مقصدی به دست آید، در تأویل این رفتار او ناقص است.

فارست گامپ نکته‌هایی را که معمولن از کم‌اهمیت‌ترین موضوع‌ها و وقایع زندگی به شمار می‌رود، با ارزش جلوه می‌دهد. مواردی چون خوردن بستنی و نوشابه، بازی پینگ‌پنگ، فوتبال و… در حالی که آن‌چه را که معمولن بااهمیت شمرده می‌شود، همچون برنامه‌ریزی در کارهایی مثل تحصیل در دانشگاه، کسب افتخار ورزشی و ملی، دیدار با رؤسای جمهور مختلف آمریکا، کم‌اهمیت معرفی می‌کند. برخوردهای غیرمتعارف فارست گامپ در مواجهه با رؤسای جمهور آمریکا، خراب شدن و قطع سخنرانی فارست درباره‌ی جنگ و مواردی نظیر آن‌ها، به دقت آن‌چه را که معمولن از طرف افراد، نقاط عطف زندگی ارزیابی می‌شود و با وسواسی خاص به گونه‌ای دقیق برنامه‌ریزی می‌شود، به تمسخر گرفته و کم‌اهمیت جلوه می‌دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/3-Forrest-Gump.jpgفارست گامپ باهوش نیست، اما تحصیلات دانشگاهی را به پایان می‌برد! پاهایش معیوب است، اما با این همه، در بازی فوتبال آمریکایی و دوندگی، گوی سبقت را از دیگران می‌رباید!! از سرمایه‌گذاری بی‌اطلاع است، ولی یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های صید میگو را تأسیس می‌کند! شجاع نیست و در میدان نبرد، به جای کارهای قهرمانانه، از خطر پرهیز می‌کند، ولی به سبب نجات دیگران، مدال افتخار کسب می‌کند، حتا دست چپ و راست خود را نمی‌تواند از هم تشخیص دهد، در حالی که به هر کاری دست می‌زند، به موفقیت و رضایتمندی دست می‌یابد و اهداف دیگران، همچون مادرش، جنی و بابل را پی می‌گیرد، چون آن‌ها را عاشقانه دوست دارد؛ و آن همه در مقابل اشخاصی قرار می‌گیرد که از ابتدای فیلم نشسته و ناظر گیر کردن پای فارست میان میله‌ها بوده، تا انتهای فیلم که موفقیت‌های وی را از تلویزیون تماشا می‌کنند، و پسرانی که در دوران کودکی، فارست را با دوچرخه دنبال کرده، اذیت می‌کردند، و حتا با بزرگ شدن نیز هیچ تغییری نکرده بودند و تنها دوچرخه‌شان به ماشین بدل شده بود! حتا رؤسای جمهور متعددی می‌آیند و می‌روند، ولی در این میان، فارست هم‌چنان هست و دیدار او با آن‌هایی که می‌آیند ادامه دارد، همان‌طور که در ایستگاه اتوبوسی که نشسته است، اشخاص مختلفی می‌آیند و می‌روند، و فارست، هم‌چنان داستان زندگی خویش را روایت می‌کند.

جنی به دانشگاه می‌رود، ولی آن را رها می‌کند. او می‌گوید که برای موفقیت نیاز به حمایت ثروتمندان و آدم‌های بانفوذ دارد، اما کمکی که موجب تغییر زندگی‌اش شود، از آن‌ها دریافت نمی‌کند! به آواز روی می‌آورد، ولی از جایگاهی که انتظارش را داشته است، برخوردار نمی‌شود! با گروه‌های دوره‌گرد و عیاش دمخور می‌شود، ولی آن، او را تا ورطه‌ی نابودی پیش می‌برد، و آن تجارب با وجود تمامی رهاوردهایی که برای شخصی مثل او داشته‌اند، رضایتمندی از زندگی را برایش به ارمغان نیاورده اند! تمام شهرت و موفقیتی که جنی در پی‌اش است و از آن روی شرایط و نحوه‌های مختلفی از زندگی را تجربه می‌کند، و دچار دغدغه، ناامیدی، کلافگی و ناخرسندی از زندگی‌اش می‌شود، فارست بدون این که در جست‌وجوی آن‌ها باشد کسب می‌کند، و این به درستی نشان می‌دهد که آن‌چه در زندگی دست‌نیافتنی و دور از دسترس به نظر می‌رسد، چه بسا که در نزدیکی ما مستقر بوده و در همان وقایع عادی و پیش پاافتاده‌ی زندگی نهفته است!؟ تلاش‌های جنی را می‌توان نمونه‌ی آشکار کوشش‌هایی دانست که برای رسیدن به اهدافی شکل می‌گیرد که «چون در جست‌وجویش است، هرگز بدان دست نخواهد یافت». فارست مدال افتخار خود را نیز به جنی می‌بخشد تا شاید آن‌چه را که جنی در پی‌اش است به او هدیه کرده باشد!

بابل تمام حرفش، همه‌ی زندگی‌اش، فکر و حتا تخیلاتش به میگو برمی‌گردد؛ انواع غذاهایی که می‌توان با آن درست کرد و روش پختن‌شان، که به شکلی موروثی از خانواده‌اش به ارث برده است. او نمونه‌ای مشابه فارست است که «اتفاقن» موفقیت با وی همراه نبوده است! تفاوت اصلی او با فارست در آن است که او در یک تجربه تمام می‌شود، ولی فارست از هر تجربه‌ای می‌گذرد و در هیچ یک به پایان نمی‌رسد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/7-Forrest-Gump.jpgفرمانده‌ی فارست، در ابتدا شخصی آرمان‌گراست، که هدفش مبارزه زیر پرچم کشورش و کشته شدن در راه آن است؛ همان‌طور که اجدادش بودند. او با وجود آن که به فارست و بابل هشدار می‌دهد که قهرمان‌بازی نکنند، ولی خود در میدان جنگ به دنبال آن است. او هنگامی که در جنگ زخمی می‌شود و فارست می‌کوشد تا او را نجات دهد، ممانعت به عمل می‌آورد، اما فارست با اصرار، قصد خود را عملی می‌سازد. وقتی آن‌ها در بیمارستان بستری هستند، از نگاه بی‌تفاوت فرمانده پیداست که افسرده شده و در خود فرو رفته است. فرمانده در زمانی دیگر، فارست را از روی تخت به زیر کشیده و به وی می‌گوید که او خود نمی‌داند، چه کرده است! و او که سرنوشتش آن بود تا در جنگ کشته شود، با دخالت فارست، زنده مانده و معلول شده است. در جایی دیگر که با صندلی چرخدار به سراغ فارست می‌آید، از لحن وی پیداست، از این که او در جنگ پاهایش را از دست داده است، ولی فارست نشان افتخار دریافت کرده، از تلویزیون با مردم حرف زده و مشهور شده، دلخور است. فرمانده، مردم، وطن و بسیاری از ارزش‌هایی را که زمانی آرمان خود می‌دانست، پوچ و تهی می‌بیند و حتا نسبت به بسیاری از باورهای مذهبی نیز انزجار یافته است. در آن شرایط به پوچی رسیده است، اما به تدریج که اوقات بیشتری را با فارست سپری می‌کند، یاد می‌گیرد که چگونه با زندگی آشتی کند! او که در ابتدا باور نمی‌کند شخصی همچو فارست بتواند کاپیتان یک کشتی شود، هنگامی که با نامه‌ی فارست به نزدش می‌آید، در می‌یابد که فارست چیزی را که باید برای وی اثبات می‌کرد، تحقق بخشیده است و حال نوبت اوست تا کارهایی را که چه بسا خود و سایرین محال می‌دانند، بتواند انجام دهد. فرمانده علاوه بر این که فارست را باور می‌کند، همین‌طور اعتقاد پیدا می‌کند که با وجود پاهای معیوبش می‌تواند با فارست به صید ماهی مشغول شود و در کوران کار در طوفان به «شوری» دست می‌یابد که مدت‌ها بود از زندگی‌اش خداحافظی کرده بود و سپس با سپردن خویش به آغوش دریا، با زندگی آشتی کرده و با شنا کردن در دریا به آغوش زندگی باز می‌گردد. فرمانده‌ی فارست، پس از این که دو دنیای متضاد آرمان‌گرایی و پوچ‌گرایی را تجربه می‌کند، روح زندگی را ابتدا کنار فارست در کشتی تجربه می‌کند و با استفاده از پاهای مصنوعی و با نامزد کردن با زنی از نژادی که زمانی با آن می‌جنگید، انتخاب زندگی عادی و آشتی با آن را تکمیل می‌کند.

مرد سیاه‌پوستی که از طرفداران حقوق سیاه‌پوستان و مخالف تبعیض نژادی و جنگ است، بارها شعار می‌دهد و تصور می‌کند که با تکرار جمله‌ها و شنیدن و تصدیق دیگران، همه چیز همان‌طوری می‌شود که در گفتارش مطرح ساخته است!؟ سر دادن شعار از آرمان‌ها و خشونتی که در رفتار و گفتارش موج زده به طوری که به سرعت دیگران را با اسلحه تهدید می‌کند، از او «متعصبی» ساخته است که نقطه‌ی مقابل اشخاص اراده‌گرایی چون فارست است.

فارست عمدتن آرام است، مگر وقتی آن‌هایی را که دوست دارد، مورد تعرض قرار گیرند. هنگامی که جنی را موقع خواندن آواز اذیت می‌کنند، یا زمانی که یکی از دوستان جانی، او را کتک می‌زند، فارست خشمگین شده و به شدت واکنش نشان می‌دهد تا جایی که جنی مانع از ادامه‌ی آن می‌شود. هنگامی که جنی نزد فارست می‌آید، تصاویری از کنار یک تاب شروع می‌شود، آن‌ها و ما را به دوران کودکی برده و در جریان خاطرات زندگی به اکنون می‌رساند! جنی پس از بازگشت، بی آن‌که هیچ چیزی از گذشته‌ی خود بگوید یا برای اقامتش نزد فارست توضیحی بدهد، مورد استقبال فارست قرار می‌گیرد. زیرا او اکنون در نزد فارست است و چون آن را می‌پسندد، این برای فارست کافی‌ست!

مادر فارست درباره‌ی فارست و این که او با دیگران تفاوتی ندارد تا موجب تمایزی در آموزش یا هر چیز دیگری شود، بسیار حساس است و جدیت و پیگیری او موجب می‌شود تا فارست را در همان مدرسه‌ای ثبت‌نام کنند که بچه‌های عادی تحصیل می‌کنند. او در تمام طول زندگی، اصرار داشت که فارست شخصی غیرعادی تأویل نشود. چنان‌که خود می‌گوید: «ما همه با یکدیگر تفاوت داریم». و این تفاوت‌ها نباید موجب تبعیض‌ها شوند. او از آن‌چه در زندگی خویش و به خصوص فارست انجام داده، راضی‌ست و جعبه‌ی شکلات زندگی‌اش برای او چیزی را به ارمغان آورد که نمی‌توانست تصورش را بکند!؟ آن‌چه او برای فارست انجام داد، نمونه‌ای از زندگی «از طریق خود»، ولی «به خاطر دیگری» است.

فارست وقتی باخبر می‌شود که مادرش مریض است و از او خواسته تا به خانه بیاید، حتا لحظه‌ای درنگ نمی‌کند و به سوی او پرمی‌کشد. از کشتی به میان دریا می‌پرد و همان‌گونه سراسیمه به منزل می‌رسد؛ چراکه تنها با دیدن مادر آرام می‌گیرد. نمونه‌ای دیگر از این شوق دیدار را می‌توان در بخشی دریافت که او با دیدن فرمانده که به اسکله آمده است، ناگهان کشتی را رها کرده و شناکنان خود را به او می‌رساند، ولی با وجود تمام اشتیاقش، فرمانده را بغل نمی‌کند، و این یکی از ویژگی‌های فارست است که هر احساسی را کمتر با تظاهرات بیرونی آن بروز می‌دهد، اما روح آن‌ها را می‌توان در ردپای رفتار وی یافت. در چهره‌ی فارست گامپ، تصویر غریبی، نقشی دایمی دارد؛ انگار از پس‌زمینه‌ی احساسش همواره امواج غم‌زده‌ای می‌آید که پس از جزر آن، چهره‌ی ماسیده‌ای در فارست بر جای می‌گذارد. با این وجود، فارست هیچ‌گاه از تلاش و تاختن با اراده، لحظه‌ای فروگذار نمی‌ماند.

فارست گامپ خط بطلانی‌ست بر روی همه‌ی دنیایی که در پی یافتن معنایی ژرف برای زندگی و اهدافش بوده و تأکیدی بر کنار گذاردن نگاه فلسفی به هستی و زندگی است. فارست گامپ، زندگی عادی و مردم معمولی را به سبب اتفاقی بودن، ملموس و واقعی بودن، و در بیشتر موارد، بی‌هدف و انگیزه یافتن و غیرفلسفی بودن‌شان، مهم جلوه می‌دهد!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/2-Forrest-Gump.jpgفارست گامپ نشان می‌دهد، برای موفقیت یا رضایت در زندگی، علاوه بر آن که نیازی نیست تا استثنایی و برتر از دیگران بود ــ همان‌طور که مادر فارست می‌گوید، انسان‌ها همه با یکدیگر فرق دارند ــ بلکه چه بسا ضعف در زمینه‌ای موجب پیشرفت در زمینه‌ای دیگر شود!؟ راز این معنا را می‌توان در دیالوگی جست‌وجو کرد که فارست از فرمانده سخن می‌گوید: او به جهت قطع شدن پایش، بازوان خود را تمرین می‌دهد و آن ضعف، عامل قدرت در جایی دیگر می‌شود. مهم‌تر از آن، ضعف فارست که از ضریب هوشی پایین‌تر از متوسط برخوردار است، موجب می‌شود تا برای جبران آن، به «پشتکار» متوسل شود و هنگامی که آن، به رفتار و «عادتی» برای وی تبدیل می‌شود، از آن «کیمیایی» می‌سازد که سبب می‌شود پس از آن، او به هر کاری دست می‌زند، به موفقیت و رضایتمندی منجر شود.

در فارست گامپ، وقتی فارست از نظر مادر و فرمانده‌اش درباره‌ی اتفاق و تقدیر سخن می‌گوید، دانسته یا نادانسته به روی چند نکته‌ی مهم ارزش می‌گذارد. جایی که پرسش این است آیا در زندگی، همه‌چیز از قبل معین شده است و تقدیر ماست که ما را به سویی هل می‌دهد، یا تصادف و اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی است که ما را به این سو و آن سو می‌کشد و در زندگی ما نقش‌آفرینی می‌کند؟ با رجوع به گفته‌های فارست به نظر می‌رسد مادر فارست به تقدیر اعتقاد دارد و فرمانده‌اش به اتفاق و تصادف. اما اگر به زندگی و گزینش‌های آنان در فیلم نگاه کنیم، در خواهیم یافت که اعتقادشان نه تنها با تجارب‌شان یکسان نیست، که حتا در تناقض شدید با آن‌ها است. با چنین گزینشی، از یک سوی، می‌توان دریافت چه بسا آن‌چه افراد، در تصور می‌گذرانند، با آن‌چه در اعمال و انتخاب‌شان فعلیت می‌بخشند، برابر نیست و بس بسیار ما در گفتار، چیزی گفته و در رفتار به راه دیگری می‌رویم و بسیار پیش آمده که متضاد با تجارب‌مان بیندیشیم و متناقض با گفتار و تصورمان انجام دهیم!؟ نمونه‌های بسیاری از گزینش‌های‌مان هستند که آن‌قدر به انجام‌شان خو کرده و با آن‌ها انس گرفته‌ایم که به چشم‌مان نمی‌آیند و آن‌قدر برای‌مان عادت شده‌اند که از آن‌ها خسته شده‌ایم و به خیال خود، گزینش‌های دیگری (متضاد یا متناقض) را می‌پسندیم.

از سویی دیگر، می‌توان چنین تأویل کرد که در میان چندراهی تقدیر، اتفاق و انتخاب، مادر فارست و فرمانده‌اش هر یک، آن راهی را که عملن در زندگی در پیش گرفته بودند، اصالت نمی‌بخشیدند، بلکه مسیر مقابلی را که خلاف انتظارشان یافتند، اصالت می‌دادند. مادر فارست شخص بااراده‌ای بود که با جدیت خواسته‌های زندگی خود و فارست را تعقیب کرد، اما طی تجاربش متوجه شد، بسیاری از دستاوردهایی را که زندگی برای او به ارمغان آورده فراتر از اراده‌ی وی بوده است؛ هم‌چون سالم و زنده ماندن فارست در جنگ ــ که آن خواهش قلبی‌اش را هنگام بغل کردن فارست به زبان می‌آورد ــ و به دور ماندن کشتی فارست از صدمات حاصل از طوفان. درحالی‌که فرمانده‌ی فارست تصور می‌کرد، چون اجدادش همگی در جنگ کشته شده‌اند، پس سرنوشت او نیز چنین است. اما با تعجب می‌بیند که کارهای او و فارست مانع از تحقق چنین سرنوشتی می‌شود، از این روی بر این باور است که اتفاق و تصادف تعیین‌کننده است. ولی در این میان فارست است که درمی‌یابد، کی، کجا، در چه تجربه‌ای و به چه میزان هر یک از آن‌ها دخیل‌اند. زیرا اوست که روش امتزاج آن‌ها را تجربه کرده است و درمی‌یابد که مابین تقدیر و اتفاق، این «انتخاب» است که با در نظر گرفتن محدودیت‌های آن دو، تعیین‌کننده است. این جمله در یکی از نماهای کلیدی فارست گامپ نهفته است: یک پر که به عنوان یک اتفاق واقعی از آسمان به سوی فارست می‌آید و دستخوش بازی باد قرار گرفته تا نزدیک پاهای او می‌افتد، در کنار تصاویری از آسمان در کتاب فارست. به بیان دیگر، «اتفاقی در آسمان با استناد به «قوانین و تقدیر آن»، به «انتخابی در زندگی» فارست بدل می‌شود».

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/9-Forrest-Gump.jpgوقتی که فارست و فرمانده برای صید میگو در بخش‌های مختلفی از دریا تور می‌اندازند، ولی موفق به صید میگو نمی‌شوند، فارست از فرمانده می‌پرسد که حالا باید چه کار کنند. فرمانده‌ی فارست به تمسخر به او می‌گوید که باید دعا کند. فارست این شوخی و تمسخر را جدی می‌گیرد. آن‌ها به کلیسا می‌روند و فارست همراه سیاه‌پوست‌ها در مراسم دعا شرکت می‌کند. چند روز بعد طوفانی آمده و کلیسا، اسکله و قایق‌هایش را خراب می‌کند. اما فارست گامپ و فرمانده، چون با کشتی‌شان در میان دریا بودند، نجات پیدا می‌کنند. ولی پس از طوفان، میگو در دریا بسیار زیاد می‌شود. فروش آن همه میگو باعث به چنگ آوردن پول هنگفتی می‌شود که فارست بخشی از آن را صرف تعمیر خرابی‌های وارده به کلیسا، به خاطر طوفان می‌کند. دقت کنید؛ موضوع بسیار جالب است! وقایع با کامل‌شدن‌شان با رفتار فارست، به گونه‌ای تدوین می‌شوند که پنداری فارست خود به کمک آن‌ها، دعایش را مستجاب می‌سازد و هم‌زمان دین فرضی‌اش نسبت به کلیسا را نیز ادا می‌کند!؟ اعجازی عظیم‌تر از این برای یک انسان معمولی می‌شناسید!

فارست گامپ به دقت تبیین می‌کند، هر اتفاق و حادثه‌ای از وجوه منفی و مثبتی برخوردارست. وجه منفی طوفان که خرابی است، بعد مثبتی را نیز به همراه دارد که فراوانی صید میگو را در پی دارد. همان‌گونه که قطع شدن پا، حادثه‌ای است ناگوار، ولی آن‌گونه که فارست می‌بیند، همچو «جادو»، امکان بهره‌مندی از پای مصنوعی تازه‌ای را به فرمانده می‌دهد، که چنان تعویضی (استفاده از پای جدید) برای دیگران مقدور نیست! عکس آن را می‌توانیم در گزینشی از جنی مشاهده کنیم؛ جایی که جنی به خاطرات دوران کودکی‌شان اشاره می‌کند که آرزو می‌کردند خدا آن‌ها را به پرنده‌ای تبدیل کند تا بتوانند پرواز کنند و برای آن احساس، به گونه‌ای به روی پاهایش بلند می‌شود که حالت سقوط از ارتفاع را به خود می‌گیرد؛ طوری که فارست متوجه شده و از او می‌پرسد که منظورش چیست! در این‌جا جنی با نادیده گرفتن وجه مثبت پرواز، به بعد دیگرش، یعنی سقوط می‌اندیشد.

با این حال، همه‌ی کارهایی که با پشتکار توسط فارست تجربه می‌شوند، با عناوین قهرمانی و موفقیت‌هایی هم‌چون کسب مدال توأم هستند، که فارست گامپ را از اثری رئالیست، دور کرده و به اثری رمانتیست نزدیک می‌کند؛ به‌ویژه در کارهایی چون بازی پینگ‌پنگ و دویدن، که صرفن تجربه‌ی آن‌ها مدنظر است، عجین‌شدن آن‌ها با قهرمانی و شهرت، دوری‌گزیدن پیام محوری فیلم از رئالیسم و افتادنش در دامن رمانتیسم را عیان می‌سازد.

«اتفاق» در فارست گامپ برای ما نیز ارمغانی را به همراه داشته است! فارست گامپ ابتدا در ایستگاه اتوبوسی نشسته و درصدد است تا با اتوبوسی به منزل جنی برود، در حالی که طی صحبت با یکی از مسافران متوجه می‌شود که اصلن نیازی نبوده تا او منتظر اتوبوس بماند و آدرس منزل جنی در همان نزدیکی‌هاست. اما این «اشتباه» و «اتفاق» موجب شد تا او با نشستن در ایستگاه اتوبوس برای ما داستان زندگی‌اش را تعریف کند که فیلمی با نام فارست گامپ را برای‌مان به ارمغان آورد. در ابتدای فارست گامپ، حرکت رقص‌گونه‌ی یک پر را می‌بینیم که جلوی پاهای فارست می‌افتد و او آن را برداشته و در میان کتابی می‌نهد و در انتها، همان پر از داخل کتابش به پایین افتاده و از پیش پای وی به هوا می‌رود، تا جلوی شخص دیگری فرود آید؛ تا او با آن اتفاق به چه سان برخورد کند؟!

نویسنده: کاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی

پایگاه فرهنگی خزه

—-

 

[nextpage title=” نقش‌های ماندگار: فارست گامپ (جام جم)”]

۶- نقش‌های ماندگار: فارست گامپ (جام جم)

 

نویسنده: آزاد جعـــفری

 

فارست گامپ، شخصیت ماندگار فیلمی به همین نام اثر رابرت زمه­کیس یکی از استثنایی­ترین و کم­نظیرترین شخصیت­های تاریخ سینماست. شخصیتی که تفاوت مهمی با دیگر قهرمانان فیلم­های سینمایی دارد. تفاوتی از جنس تفاوت ظاهر و باطن یا به قول سعدی تفاوت صورت زیبا و سیرت زیبا. فارست جذابیت ظاهری ندارد ولی در عوض سرشار است از جذابیت باطنی. این را نه فقط ما که تماشاگریم، بلکه نزدیک­ترین شخصیت فیلم به فارست، یعنی جنی هم آرام آرام و به تدریج متوجه می­شود. و اگرچه دیرهنگام ولی بالاخره بین فارست و دیگران، فارست را برای عشق ورزیدن انتخاب می­کند. همان کاری که ما می­کنیم. ما هم از میان فارست و دیگران، فارست را برای دوست داشتن و به خاطر سپردن برمی­گزینیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/27-Forrest-Gump/27-Forrest-Gump/8-Forrest-Gump.jpgفارست گامپ را احمق و دیوانه خطاب می­کنند چون ضریب هوشی­اش پایین­تر از حد نرمال است. ولی چه کسی گفته موفقیت فقط از هوش و آی کی یو بالا ناشی می­شود؟ فارست ثابت می­کند این خود ماییم که سرنوشتمان را تعیین می­کنیم. ثابت می­کند خواستن توانستن است اگرچه همه چیز و همه کس حکم به ناتوان بودن ما بدهد. ثابت می­کند انسان مجبور به اختیار است و به قول سارتر، فلج مادرزاد هم اگر قهرمان دو میدانی نشود مشکل از خود اوست نه از جبر سرنوشت. این همه آدم باهوش و باصطلاح عاقل دور و بر فارست است. چرا از میان همۀ این­ها، او که به­ظاهر ناتوان­ترین و بی­استعدادترین است این همه موفقیت حاصل می­کند؟ قهرمان فوتبال، ستارۀ جنگ، مشهور در مقام دولتی، کاپیتان صید میگو، آموزش دیده دانشگاه، پدر شهر گرین بو در آلاباما… این­ها تازه فقط بخشی از موفقیت­های فارست هستند. موفقیت او در عشق از همه بالاتر است. چه کسی جز او و چه چیزی جز عشق و ایمان خالصانه، بی­منت و بی­شائبۀ او قادر بود جنی را از آن منجلاب گناه و اشتباه برهاند و دست کم در روزهای آخر عمرش، او را به زندگی عاشقانه بازگرداند؟ فارست نه فقط سمبل اراده و امید، که سمبل عشق و محبت نیز هست. باهوش نیست ولی بهتر از هر کسی معنای عشق و محبت را می­فهمد: «فارست (خطاب به جنی): برای چی با من ازدواج نمی­کنی؟ من باهوش نیستم ولی می­دونم عشق یعنی چی».

فارست گامپ، یک ناجی بزرگ است. چه در ارتباط با دوستان و چه در صحنۀ نبرد مسلحانه در جنگ. در آن محشر کبرایی که هر کس فقط به فکر نجات خودش است تنها او می­تواند پس از رهایی از مخمصه، دوباره به زیر خمپاره و آتش دشمن برگردد تا ناجی دوست سیاه­پوستش «بابا» و نیز فرمانده و دیگران باشد. با این همه نجات پیوسته و مداوم جنی از انواع و اقسام تهدیدها و خطرها، بخصوص آن نجات آخر یعنی آشتی دادن جنی با عشق حقیقی، از همه مهمتر و بالاتر است.

و بالاخره فارست گامپ بزرگ، شجاع، پرتلاش، از خودگذشته، وفادار، امیدوار، و عاشق، علاوه بر همۀ این اوصاف صفت مهم دیگری هم دارد. اینکه پدری مهربان و شایسته­ است برای پسرش فارست گامپ کوچک که از قضا باهوش­ترین دانش­آموز مدرسه است.

نویسنده: آزاد جعفری

منبع: روزنامه جام جم

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

155
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
155 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
92 Comment authors
Rainbow Pearlsbehnam1rostami1989فیلم دوست Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
مهسا
Guest
Member
مهسا

مدتها بود که می خواستم این فیلمو ببینم. واقعا احساسات آدم رو برانگیخته میکنه.
بسیار زیباست

جلال
Guest
Member
جلال

خیلی آدم احساساتی نیستم اما یه سکانس این فیلم اشکمو در آورد و در نظرات دوستان ندیدم کسی بهش اشاره کرده باشه …
وقتی با جنی با احتیاط شاید هم با ترس ، خبر پدر بودنشو میده ، وحشت سراپای فارست رو میگیره اما وقتی جنی مثل اکثر بینندگان حدس اشتباهی در مورد این ترس و وحشت فارست میزنه و سعی میکنه آرومش کنه فارست میپرسه : اون باهوشه ؟
این یعنی حس پدر بودنش نیز مثل عشقش ناب و زلاله

Saeed r
Member
Member
Saeed r

بعد از این فیلم تا چند روز در حال هوای دیگری بودم واقعا این فیلم یک شاهکار تکرار نشدنی اcomment imageت 😥

4466hh
Guest
Member
4466hh

یه نظر سنجی.
به نظر شما اگر تام این نقش رو قبول نمیکرد کی میتونست ار پس این نقش بر بیاد؟
خواهشن فیلم بازها جواب بدن.

فرهود
Guest
Member
فرهود

صحنه هایی توی این فیلم هست که فکر نکم فراموشمون بشه مثل
نشستن فارست کنار پسرش وقتی که فهمید اون بچه شه
تموم کردن دویدن بعد از سه سال و اندی
نشون دادن جای زخمش به رئیس جمهور
وقتی فکر میکنه شرکت اپل یه شرکت میوه فروشیه
یا گذاشتن نامه پسرش سر قبر جین بدون اینکه بخوندش
وقتیه که فارست داره برای جنی خاطراتش رو میگه جنی میگه کاش منم باهات بودم فارست میگه تو بودی.
وقتی پیش ریس جمهور میگوید که ادرار

1392
Guest
Member
1392

فارست گامپ یکی از سه فیلم برتریه که دیدم و البته دوست داشتنی ترینشون این فیلم همه چیش فوق العاده بود از داستان و حس زیبایی که به آدم میده تا پاکی و سادگی فارست لحن صحبت کردنش که توی ذهن آدم نقش میبنده what' ;s my desteny mama فیلمی که هم میشه باهاش خندید و هم گریه کرد و البته بازی بیادموندنیه تام هنکس که بیش از بیش این فیلم و ماندگار کرده. چه بازیگر فوق العاده یه این تام هنکس فیلمای خیلی زیبایی دیدم ازش که بهترین بازیاش توی این فیلما بود به نظرم: forrest gump cast away… ادامه »

1392
Guest
Member
1392

فارست گامپ یکی از ۳ تا فیلم برتریه که توی زندگیم دیدم و البته دوست داشتنی ترین فیلم این فیلم همه چیش فوق العاده بود از داستان و حس فوق العاده ای که به آدم میداد- پاکی و سادگی فارست اون لحن صحبت کردنش که تو ذهن آدم نقش میبنده what' ;s my desteny mama و بازی بیاد ماندنی تام هنکس که بیش از بیش فیلم و ماندگار میکنه تام هنکس یکی از بهترین بازیگرای هالیووده و دوست داشتنی ترینشون فیلمایی که بازی کرده خیلی زیبان بهترین بازیاش هم به نظرم توی forrest gump-philadephia-cast away-saving private ryan-green mile-big-road to perdition… ادامه »

پوریا فرخی
Guest
Member
پوریا فرخی

چیزی که هست مشکل از ماست. دیوانگی سرشار از فرزانگی هست, در واقع ما هستیم که دنیا رو محدود ساختیم.

Russell
Guest
Member
Russell

faloo:از بازی تام هنکس در این فیلم بهتر واقعا سراع دارید؟

تنها بازی که (به نظر من) از بازی تام هنکس بهتره
بازی راسل کرو توی A Beautiful Mind هستش
نگاهش راه رفتنش حرف زدنش….
به نظر من
١- راسل کرو (A Beautiful Mind)
۲-تام هنکس (Forrest Gump)
۳-خواکین فینکس (The Master)

1
Guest
Member
1

البته منظورم از خودمان یعنی زندگی خودمان به این خاطر میگم نقد سختیه چون فکر میکنم که نقادها فکر میکنند که باید خیلی پیچیده یا جز به جز نقد کنند که در مورد این فیلم صدق نمیکنه و از هدف اصلی فیلم دور میمانند یا زیاد هدف را برجسته نمیکنند وشاید کارگردان این را پیش بینی کرده و به همین خاطر دیالوگ سر قبر که هدف اصلی را رک و راست میگه و اخر فیلم را به انتهای ان ربط میدهد.به نظر من در کل فیلم ابتدا میگه زندگی تکرار است و تکرار با اتفاقات ناگهانی (زندگی جنی و فارست… ادامه »

1
Guest
Member
1

گاهی وقتا فکر میکنم سنگها به انداره کافی نیستند
انصافا نقد این فیلم خیلی سخته من فکر میکنم بهترین نقد خودمان هستیم

میثاق
Guest
Member
میثاق

Sina Rabiee:واقعا این فیلم فوق العاده بود … نمیدونم از چه وازه ای براش استفاده کنم فقط همینو میتونم بگم من فیلمهای خوب زیادی دیدم پدرخوانده ، دارک نایت ، شیندلر لیست و خیلی از فیلمهای زیبای دیگه که کمتر ۱۰ بهشون نمیدم اما نمیگم این فیلم بهترین فیلم تاریخه ولی این دست از فیلمها رو من ترچیح میدم چون از اول تا اخرش به انسان امید میدن به انسان انگیزه میدن ، تحول ادم نشون میدن راز عشق و پاک بودن نشون میدن تمام لحظات این فیلم اموزنده و زیبا بود اما واقعا زمانی که جلو قبر جنی داشت… ادامه »

برديا شهبا
Member
Member
برديا شهبا

tmnt:از تام هنکس ۳ بازی فراموش نشدنی و تاثیرگذار دیدم:فارست گامپ..مسیر سبز…ترمینال

بازی هنکس تو "فیلادلفیا" و مخصوصا "جدا افتاده/Cast Away" خیلی خوبه.
اگه بازیش تو این دو تا فیلمو ببینی اصلا بازیش توی "مسیر سبز" و "ترمینال" به چشمت نمیاد.

tmnt
Guest
Member
tmnt

از تام هنکس ۳ بازی فراموش نشدنی و تاثیرگذار دیدم:فارست گامپ..مسیر سبز…ترمینال

pedram
Guest
Member

با وجود اینکه پسری هستم که اصلا گریه نمی کنم، ولی لحظه ای که فراست داشت جلوی قبر جنی حرف میزد، بغضم ترکید و گریه کردم
دوستان اگر هنوز شروع به خوندن نقد این فیل نکردین، پیشنهاد می کنم فقط نقد آقای کاوه‌ احمدی‌ در صفحه ۵ را بخوانید
(این نقد فوق العادست و از بقیه خیلی بهتره)

Rage
Guest
Member
Rage

صحنه ای که فارست سر قبر جینی رفته بود و داشت باهاش صحبت می کرد واقعا یکی از تاثیر گذارترین لحظات فیلم بود
فارست در طول فیلم هیچ وقت عصبانی یا گریه نکرده بود ولی وقتی سر قبر جینی گریه کرد و گفت: دلم برات تنگ شده جینی؛ واقعا میشد حس تنهایی و پاک اونو با تمام سلول های بدنت لمس کنی
واقعا تام هنکس بیشتر فیلم هایی که ازش دیدم شاهکار بودن.
مسیر سبز
نجات سرباز رایان
یکی از بازیگران تکرار نشدنی هالیوود
با تشکر از نقد

aras mahamadi
Member
Member
aras mahamadi

فیلم فوق العاده ای بود جزو تاثیرگذارترین فیلمای زندگیم

علی خالویی
Guest
Member
علی خالویی

تنها فیلمی بود که دلم نمی خواست پایانش باشه
من عاشق این فیلم شدم

asha
Guest
Member
asha

نمیدونم چرا با دیدن این فیلم یاد فیلم بنجامین باتن افتادم.
چقد جالب :دختر بهش میگه تو نمیدونی عشق چیه؟
غافل از اینکه فارست با عشق پاکش به همه چیز قهرمان زندگیش شد.

saber
Guest
Member
saber

این فیلم محشره

PEYMAN273
Guest
Member
PEYMAN273

بدو فارست. بدو.

محمد رمضانی
Guest
Member
محمد رمضانی

فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده فوق العاده ….. چقد بگم
من اوجای فیلم گریم گرفت که فورست بعد از سخنرانی توی استخر جنی رو بغل کرد

ali goli
Member
Member
ali goli

من میگم مطابق نداشت
واقعا یه چیز دیگه است و دیالوگی که مرا به گریه انداخت سر قبر جنی:
(ماما میگفت:
مرگ هم جزئی از زندگیه ولی…
ای کاش نبود)
این و که گفت دیگه بغضم ترکید

امیر
Guest
Member
امیر

فوق العده بود. انسانی ترین فیلمی که تا الان دیدم. قبل از دیدن این فیلم بهترین فیلم برام American Beauty بود ولی بعد از دیدن فارست گامپ قطعاAmerican Beauty برام در جای دوم قرار میگیره.

mohamadi mina
Guest
Member
mohamadi mina

عالی بود واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. عاشق عشقش به جنی ام

Abe
Member
Member
Abe

فیلم قشنگی بود. اولین باری که این فیلم رو دیدم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم اما الان دیگه اون حس قدیمی رو ندارم. شاید باید دوباره ببینمش.

Forrest
Guest
Member
Forrest

بعد از چندین بار دیدن( که تعدادش را به یاد ندارم) به چند نکته پی برده ام : ١- بازیگر نقش اول مرد : بی نظیر ٢٠/١٠ ٢- موسیقی و اهنگسازی : عالی ١٠/١٠ ٣- کارگردانی و تدوین : عالی ١٠/١٠ ۴- فیلمنامه : کامل ١٠/١٠ ۵- فیلمبرداری : خوب ٩/١٠ ۶- هیچ قسمتی از فیلم را نمی توان حذف کرد و باز همان نتایج را گرفت ، از هرنظر بی نقص است . ٧- بدون اینکه دنبال دلیلی موجه باشم ، عاشق فورست گامپ هستم ، نمره منتقدین و نظرات دیگران را بیعوده میدانم و همواره در لیست فیلمهای… ادامه »

amirreza kalantary
Member
Member
amirreza kalantary

فارست گامپ برای من یه خاطره ی خوب بود…یه رویا ی عالی..از بهترین فیلم های تاریخ.واقعا حق مسلم اسکار بود حتی در میان فیلم هایی مثله شاوشنگ و پالپ فیکشن
ولی در مورد نقد:واقعا نقد ها خیلی بد و سطحی و مقوایی بود..من همیشه بعد از دیدن یه فیلمی میومدم اینجا و نقدشو می خوندم ولی تو این فیلم نمیدونم چرا اینطوری شد.

Sina Rabiee
Guest
Member
Sina Rabiee

واقعا این فیلم فوق العاده بود … نمیدونم از چه وازه ای براش استفاده کنم فقط همینو میتونم بگم من فیلمهای خوب زیادی دیدم پدرخوانده ، دارک نایت ، شیندلر لیست و خیلی از فیلمهای زیبای دیگه که کمتر ۱۰ بهشون نمیدم اما نمیگم این فیلم بهترین فیلم تاریخه ولی این دست از فیلمها رو من ترچیح میدم چون از اول تا اخرش به انسان امید میدن به انسان انگیزه میدن ، تحول ادم نشون میدن راز عشق و پاک بودن نشون میدن تمام لحظات این فیلم اموزنده و زیبا بود اما واقعا زمانی که جلو قبر جنی داشت قضیه… ادامه »

سحر
Guest
Member
سحر

واقعاً فیلم تاثیر گذاری بود.
توی این فیلم میشه خیلی راحت قدرت پاک بودن و خوب فکر کردن رو دید.

محسن خطیبی
Guest
Member
محسن خطیبی

قشنگ ترین جای فیلم وقتیه که فارست داره برای جنی خاطرات قشنگش رو میگه ، جنی میگه کاش منم باهت بودم فارست میگه تو بودی.

فقط تام هنکس
Guest
Member
فقط تام هنکس

واقعا نمیشه این فیلمو تحسین کرد چون بی نظیره 😆
نمیگم قشنگتریم فیلمیه که تا حالا دیدم ولی به جرئت میگم قشنگترین بازی که یک بازیگر میتونه بکنه

فرهاد سالاری
Member
Member
فرهاد سالاری

به نظرم خنده دارترین قسمت فیلم اونجاست که در اواخر فیلم فارست داره میگه ستوان دن سهام شرکت میوه فروشی رو براش خریده در حالی که م ارم شرکت apple رو می بینیم 😆 😆
وتاثیر گذارترین قسمت فیلم هم صحنه ای است که در اوایل فیلم میبینیم مدیر مدرسه ازخانه فارست بیرون می اید و به فارست میگه مادرت خیلی دوست داره وازش می پرسه چرا حرف نمی زنی و فارست با حالتی عصبانی شروع به دراوردن صداهایی از خودش میکنه 😥 😥

حسام
Guest
Member
حسام

درود بر شما

آقا سعید
Guest
Member
آقا سعید

به نظرم قشنگ ترین حرف فارست اونجایه که جنی بهش میگه دوست داری کی باشی؟ و فارست میگه:مگه من قرار نیست خودم باشم…؟
بازی تام هنکس تکرار نشدنیه.

کامبیز
Guest
Member

اینها واقعاً نقد این فیلم بود ؟
همین ؟
فارست گامپ ، ضریب هوشی ، انگیزش ، توانائی ، علاقه مندی ، ساده زیستی …..
همه ی اینها بود اما
چطور منتقدانی که ادعا دارن می تونند تحلیل کنند انقدر ساده و سطحی دیدن
عجیبه
هیچ جا حتی یه اشارتی به برداشت هایی که باید نشد
واقعاً خسته نباشید با این تحلیلتون . متاسفم

hemad rahimi
Member
Member
hemad rahimi

دوچیز این فیلم هرگز یادم نمیره.یکی نحوه نشستنش کنار پسرش هنگام ماهیگیری که نمیدونم چطور حس گرفته بود اینقدر زیبا مثل کسایی که عقب افتادگی ذهنی دارن ولی قلب مهربونی دارا هستن انگار یکی از هموناست!!!.دیگری هم که فکر کنم با من موافق باشن وقتی اخر فیلم کنار قبر زنش درد ودل میکنه به اون بغض فوق العادش وقتی نامه پسرشو میزاره سرقبرش و در عین سادگی میگه که پسرم گفته تو نخون بده به مامان.این یه نکته فوق العاده تو فیلمه ایا سایر افراد که بهره هوشی سالم وطبیعی دارن همچین کاری میکنن؟حداقل از سر کنجکاوی یه نگاه کوچیک… ادامه »

حسين فلاحتکار
Member
Member
حسين فلاحتکار

از بازی تام هنکس در این فیلم بهتر واقعا سراع دارید؟

9
Guest
Member
9

و باز هم تام هنکس…

9
Guest
Member
9

فیلم لذت بخشی با بازیه فوق العاده تام هنکس