Eternal Sunshine of the Spotless Mind (درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش)


خلاصه داستان:

جوئل (کری) که رابطه پر هیاهو و جالبی را با دختری به نام کلمانتاین (وینسلت) آغاز کرده است، تعجب می کند از اینکه متوجه می شود کلمانتاین خاطرات این عشق را از سر خود پاک کرده است. او نیز از سر استیصال با مبتکر این فرآیند دکتر هوارد میرزویاک (ویکینسن)، تماس می



نقد و بررسی فیلم به قلم

داستان فیلم از این قرار است که : جول که آدمی خجالتی و تا حدی ساده است در یک مسافرت ساحلی با دونفر از دوستانش با کلمنتاین که دختری کم فکر و پرانرژی است آشنا می‌شود. چند و چون دوستی این دو نفر را در فیلم ما به غیر از سکانس اول از طریق خاطرات جول مرور خواهیم کرد. و خواهیم دید که به دلیل کم فکری های کلمنتاین این دوستی به پایان می‌رسد و کلمنتاین باز هم از سر بی فکری دست به یک عمل پاکسازی حافظه از طریق شرکت لاکونا که مری در آنجا منشی است می‌زند. بعد از پاکسازی زمانی که جول او را می‌بیند و با مشورت دوستانش متوجه می شود که کلمنتاین او را از حافظه و خاطرات خود پاک کرده، او هم تصمیم می‌گیرد تا کلمنتاین را از خاطرات خود پاک کند. اما در میانه‌ی راه پاکسازی و در حالت یادآوری خاطرات متوجه می‌شود که مایل به این کار نیست. و در حین باز بینی خاطرات با اعمال و کارهای جالبی البته با کمک و پیشنهادات جالب کلمنتاینی که در ذهن جول است، سعی در منحرف کردن مسیر پاکسازی می‌کند. که در نهایت موفق به این کار نمی‌شود. اما فیلم به این جا ختم نمی شود و جول طبق حس دژاوو و صد البته شخصیتش باز هم با کلمنتاین بر خورد می‌کند و باز هم همان مسیر عشق پیشین را طی میکند. البته چنین اتفاقی برای همه می افتد برای مری، برای افرادی که به شرکت لاکونا مراجعه می کنندو برای جول و کلمنتاین هردو.

اول اینکه خاطرات زنده هستند و زندگی می‌کنند. در حقیقت قابل تحریف هستند و ما با آنها و در کنار آنها زندگی می‌کنیم. با همان خاطرات معنی می‌شویم و هویت ما را قوام می بخشند. شاید این دید گاه نزدیک به دیدگاه گابریل گارسیا مارکز باشد که در کتاب” زنده‌ام تا باز گویم ” یا ” زنده‌ام تا روایت کنم ” باشد که می گوید: ” زندگی آنچه که زیسته ایم نیست بلکه یکسره آن چیزی‌ست که به خاطر می‌آوریم تا باز گوییم.” این نوع نگاه بسیار درست و اکتیو است. زیرا آنچه را که از یاد می‌بریم گویی هرگز نبوده‌است و از طرفی هر بار که چیزی را به خاطر می‌آوریم گویی بار دیگر آن را زیسته‌ایم. در فیلم این رویکرد به خوبی نشان داده می‌شود. ترکیب خاطرات و بازسازی و تحریف آن ممکن است و تمامی معادلات علمی را بر هم می‌زند. با زمان حال آمیخته می‌شود و ملغمه‌ای سوررئال از زمان‌اندیشی و درزمانی و بی‌زمانی و در مکانی و لامکانی می‌شود. ظاهر سوررئال قضایا تنها پوششی است بر این واقعیت که آنچه گذشته مرده است و یاد‌اوری ما یک نوزایی است که در زمان حال و با شخصیت امروز ما صورت می‌پذیرد.

نکته‌ی دوم که شاید بسیار حائز اهمیت تر باشد این است که هویت و بودن ما بستگی به تاریخی دارد که در حقیقت وجود ندارد و مهمتر اینکه این تاریخ و گذشته تنها متعلق به شخص ما نیست. تصویر که از من در ذهن دیگری وجود دارد مرا قوام می‌دهد. و این نکته در فیلم این‌گونه نشان داده می‌شود که زمانی که کلمنتاین دارد از ذهن و خاطر جول میرود به پاتریک که اکنون دوست‌پسر اوست زنگ می‌زند و به او می‌گوید که ” فکر می‌کنم دارم نابود و محو می‌شم! ” پاتریک که با سوءاستفاده از خاطرات جول هویت او را ربوده است به او می گوید: ” تو پیر نشدی نارنگی! ” اگرچه در این زمان انگار به‌واقع کلمنتاین گندیده است و رنگ موهایش که در اولین دیدار او با جول به رنگ زنده‌ی سبز بود، اکنون آبی فاسد شده‌است. و در زمان دوستی با جول بود که به رنگ انرژی و شور، نارنجی و قرمز رنگ می‌شد. و البته با وجود کم فکری کلمنتاین او از این لقب ها و حرفهای پاتریک نه تنها ( چون زمانی که با جول بود و این سخنان را از زبان او می‌شنید) خشنود نمی‌شود بلکه بیشتر نگران و افسرده می‌شود چراکه گویی همان حس دژاوو به او می‌گوید این سخنان با شخصیت پاتریک سازگار نیست و دردی را از کلمنتاین درمان نمی کند.

نکته‌ی دیگر فیلم این که اهتمام به زنده نگه داشتن چیزی در خاطر عمل بسیار رومانتیکی است. و غافل شدن از هر حسی باعث محو شدن آن حس می‌شود. زندگی کردن در کنار دیگران همان چیزی است که به ما ارزش می‌بخشد و ما را از نابودی دور می‌کند و این نابودی هم جنبه‌ی فیزیکی دارد و هم جنبه‌ی روانی. یعنی اگر من در نگاه دیگران موجود نباشم در درونم هم احساس وجود نمی کنم. در فیلم جایی که جول تا حدی از نگه داشتن جول در ذهنش غفلت می‌کند و این زمانی است که دارد با دکتر هاوارد در مورد چگونگی توقف این جریان می‌پرسد، تا چشم به هم می زند و بر می‌گردد کلمنتاین در کنار او دیگر صورت ندارد و خودش هم محو و ناپدید می شود.

دو نقل قول کلیدی هم در فیلم وجود دارد؛ یکی از نیچه و دیگری شعری از الکساندر پوپ: نیچه در فراسوی نیک و بد می نویسه: ” خوشا به سعادت فراموش‌کاران که حتی اشتباه‌های‌شان نیکوست.” این یک روی سکه‌ی فراموشی‌است که موهبتی می‌شود بی نظیر، زمانی که هر یادآوری حتی اگر به انتخاب درست بیانجامد دردناک است. اما روی دیگر سکه‌ی فراموشی درد‌ناک است، عنوان این فیلم از شعری از الکساندر پوپ گرفته شده که می گوید:

“How happy is the blameless vestal’s lot

The world forgetting, by the world forgot

Eternal sunshine of the spotless mind

Each pray’r accepted, and each wish resign’d”

” پاک‌دامنی چه نغز است!

فراموشیِ درخشش ابدی خیالی پاک

همپای دنیایی که فراموش خواهد کرد.

اینک که هر دعا مستجاب

و هر آرزو برآورده می‌شود.”

فراموشی همواره آسان و دلپذیر نیست و اگر چارلی کافمن تنها به جنبه‌ی دلپذیر یا جنبه‌ی دردناک فراموشی می‌پرداخت فیلم‌نامه ناقص می‌ماند. به همین دلیل اگرچه برخی افراد مخصوصا در زمان ولنتاین تصمیم به استفاده از تکنولوژی شرکت لاکونا می گرفتند و برخی حتی بارها از این موهبت استفاده می‌کردند، اما زمانی که مری متوجه‌ می‌شود که او خود پاکسازی شده، آنقدر درهم می ریزد که تصمیم می‌گیرد تا تمام بیماران را از پاکسازی‌شان باخبر کند و به همه از جمله جول و کلمنتاین نامه مینویسد ومدارک‌شان را برایشان پست می‌کند. مدارک زمانی به دست جول و کلمنتاین می‌رسد که بار دیگر در مسیر عشق پیشین افتاده اند اما با این وجود باز هم به روند طبیعی زندگی تازه شان ادامه می‌دهند، چرا که ” هر چیز همان خواهد بود که باید باشد.” و اینجا یاد این بیت حافظ می‌افتم که:

” پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت *** آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد “

نمی خواهم زیبایی های فیلم را با تعریف همه‌ی جزییات آن ازبین ببرم. اما مخفی کردن خاطره‌ی کلمنتاین در کودکی یا در خاطراتی که در آن جول احساس حقارت کرده و نقاط پاکسازی آن به دستگاه پاکساز معرفی نشده از خلاقیت‌های شگفت انگیز این فیلم هستند. بازی جیم کری در نقش کودک بازیگوش یا کودک تحقیر شده و نوجوان شرم‌زده بسیار دیدنی است. البته کیت وینسلت هم بسیار زیبا و چشم و دل نواز او را همراهی می‌کند.

برای درک فیلم باید بدانیم در هر لحظه، فیلم در چه زمان و چه موقعیتی قرار دارد.

زمان را به شکل کلی و بدون در نظر گرفتن جزییات میتوان به ۴ قسمت تقسیم کرد:

– آشنایی کلمنتاین و جوئل برای اولین بار

– رابطه و خاطرات مشترک آنها تا قبل از جدایی

– جدایی آنها و پاک کردن خاطرات یکدیگر از حافظه خودشان

– آشنایی برای بار دوم

رنگ موی کلمنتاین کلیدی ست که به وسیله ی آن میتوانیم زمان فیلم را تشخیص بدیم.

آنچه در فیلم میبینیم ۲ دسته هستند:

– حوادثی که در در دنیای واقعی اتفاق افتاده‌اند و می‌افتند.

– آنچه که موقع پاک کردن خاطرات جول، از دریچه ذهن او میبینیم. قسمتی از آن، خاطرات مشترک جوئل و کلمنتاین هستند و قسمت دیگر، زمانی است که جوئل از پاک کردن خاطره کلمنتاین پشیمان می شود و تلاش میکند یاد کلمنتاین را جایی در خاطراتش که برای دستگاه خاطره پاک کن یافتنی نباشد پنهان کند (مثلا در میان خاطرات کودکی اش یا در میان عقده‌ی حقارتش)

بازی جیم کری و کیت وینسلت هم عالی ست. کیت وینسلت انگلیسی برای این فیلم با لهجه آمریکایی صحبت کرد و نامزد اسکار برای بهترین بازیگر زن شد.

از نقاط درخشان فیلم میتوان به بازیهای جیم کری اشاره کرد. این بار در نقشی متفاوت (مردی ساده لوح، کم حرف و خجالتی) توانایی های خود را به رخ کشید،جیم کری آنقدر خوب در نقش یک مرد کم حرف فرو‌رفته که اصلا نمی توان تصور کرد که این همان مرد بذله گو با لبخندهای بزرگ فیلمهای کمدی باشد. اما آنچنان از طرف آکادمی اسکار مورد کم لطفی قرار گرفت که حتی به عنوان نامزد دریافت جایزه اسکار هم برگزیده نشد. نکته جالب در مورد نقش جول این است که در ابتدا قرار بود نیکلاس کیج آنرا ایفا کند. در طرف دیگر نیز بازی درخشان کیت وینسلت را در قالب زنی جسور، شلوغ و پرانرژی شاهد بودیم که به حق نامزدی دریافت جایزه اسکار را برای او به ارمغان داشت.

 

منبع: هایلایت

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

نگاهی به فیلم آفتاب ابدی یک ذهن پاک(www2006)

 

اول ؛

فیلمهای تخیلی زیادی ساخته شده و میشوند که در مواقعی تخیل صرف است و گاها ً خیلی به واقعیت نزدیک.

موضوع اینگونه فیلمها اغلب یا درباره ی فضا است و موجودات فضایی، یا سفر انسان به آینده، یا بازگشت به گذشته و موضوعاتی از این دست. فیلمهای ارزشمندی چون ادیسه ی فضایی اثر استنلی کوبریک، جنگ ستارگان ِ جرج لوکاس و یا سوپر منها و بتمنها و اسپایدرمنها، هر کدام نمونه ای هستند از سینمای تخیلی که هر یک در زمان خودش مشتاقان و طرفداران زیادی پیدا کردند.

فیلم ” آفتاب ابدی یک ذهن پاک ” هم اگرچه جزو فیلمهای عملی-تخیلی محسوب میشود، ولی چون عشق و رابطه زن و مرد را دستمایه ی خود قرار داده است، خیلی واقعی می نماید. درواقع بیان یک عشق و تبدیل آن به تنفر، بخش ِ واقعی فیلم را تشکیل می دهد و تلاش برای پاک کردن ذهن از خاطرات بصورت علمی و با یک عملی شبیه عمل جراحی، بخش تخیلی فیلم است. نویسنده ی توانای این فیلم ( چارلی کافمن )، که توانسته است جایزه ی اسکار بهترین فیلمنامه را نیز کسب کند، بخوبی میداند که چطور داستانش را هدایت کند که به هیچیک از این دو مقوله ی حیاتی و حساس، آسیبی وارد نشود و داستانش قابل باور و ارزشمند از آب درآید.

دوم؛

آفتاب ابدی یک ذهن پاک

شروع فیلم و نحوه ی شروع روز توسط جوئل ( جیم کری )، نشان میدهد که او یک روز عادی را شروع نکرده است. شاید به قول خودش امروز از روی دنده ی چپ بلند شده. دیدن ماشین تصادف کرده اش، دفترش درحالی که چند ورق از آن کنده شده است، گیج شدن در هنگام سوار قطار شدن همگی وقایعی هستند که او از علت آنها بیخبر است و فقط اثرهای آن علت ِ مجهول را میبیند. در حین این ماجراها، جوئل می کوشد خودش و روحیاتش را تا حدودی توصیف کند. مثلا ً با دیدن کلمنتاین ( کیت وینسلت ) در حالی که کلمنتاین به او نگاه میکند، باخودش میگوید ” نمیدانم چرا با دیدن هر زنی که کوچکترین توجهی به من می کند، عاشق او می شوم “. ویا در همان ابتدای فیلم و در کنار ساحل میگوید : ” یکی از نقاط ضعف من، برقراری ارتباط است از طریق نگاه، با زنی که نمیشناسم “.

بعد از یک موش و گربه بازی ِ شیطنت آمیز در ایستگاه قطار، سرانجام در داخل قطار، کلمنتاین سرصحبت را باز میکند. بعد از حرفهای معمولی ِ کلمنتاین و جوابهای سرد ِ جوئل و تکرار کلمه ی ” خوب “، کلمنتاین عصبانی شده و پرخاشگرانه به جوئل میگوید که : ” تو به جز صفت ِ “خوب” صفت دیگری برای گفتن نداری ؟”. عذرخواهی او در چند لحظه ی بعد و بیان اینکه امروز حال درستی ندارد ، در واقع بیانگر این است که کلمنتاین هم همانند جوئل، روز خوبی را شروع نکرده است.

به تدریج با شخصیت و روحیات جوئل و کلمنتاین بیشتر آشنا میشویم ؛ کلمنتاین دختری است شوخ و برونگرا، زیاد صحبت میکند، درباره ی همه چیز حرف میزند و براحتی احساساتش را بروز میدهد. او در برقراری ارتباط بقدری راحت است که ( برخلاف رسم معمول ) خودش پیشنهاد ازدواج را به جوئل میدهد و قرار تفریح شب بعد را هم با او میگذارد. ولی در سوی دیگر جوئل کاملا ً درونگراست. کمتر احساساتش را بروز میدهد و تا حدی ترسو (شاید هم محافظه کار ) است. این را میتوان از صحنه های مختلف فیلم فهمید ؛ مثلا ً صحنه ای که کلمنتاین بدون واهمه روی دریاچه ی یخ زده میدود ولی جوئل، بخاطر ترس از شکسته شدن یخ دریاچه حاضر به انجام این کار نیست ولی کلمنتاین دست او را میگیرد و او را مجبور میکند که از قدم زدن روی یخ و حتی دراز کشیدن وسط دریاچه، نترسد.

تضاد شخصیتی بین آنها و روحیه ی متفاوتشان، درواقع شروع اختلاف های اساسی و تاثیر گذار در زندگی ایندو است ( اگرچه کارگردان زیاد مایل نیست این اختلاف ها را نمایش دهد و فقط گاها ً نمونه هایی را عنوان میکند ). علاقه کلمنتاین برای داشتن زندگی پرشور و فعال و یا بچه دار شدن، با روحیات جوئل زیاد سازگار نیست. این ناسازگاری و اختلاف به تدریج رشد میکند وعشق آنها تبدیل به تنفر میشود و این یعنی تصمیم برای انجام کاری بزرگ و بی بازگشت ؛ پاک کردن خاطرات یکدیگر از ذهنشان.

کلمنتاین در عملی کردن این تصمیم پیشقدم می شود ؛ او قدم به موسسه ای میگذارد که بقول خودشان این امکان را به او میدهد که خودش را از شر خاطرات ناراحت کننده خلاص کند. جوئل هم که توقع اینچنین کاری را از سوی او ندارد، برای تلافی این کار کلمنتاین، اقدامی مشابه او انجام میدهد و این یعنی قدرت تنفر.

ما روال پاک شدن ذهن کلمنتاین را در این فیلم نمیبینیم ولی پاک شدن ذهن جوئل را چرا. در طول این پاک سازی، اتفاقات جالب و گاها ً کابوس واری را میبینیم.جوئل آزادنه در زمان سیر میکند و بدون محدودیت به گذشته و خاطراتش سرک میکشد و کامل از وقوع آنها آگاه است ؛ آشنایی با کلمنتاین، غذا خوردن در رستوران ویا آخرین شبی که کلمنتاین از دست او ناراحت شد و او را ترک کرد. جوئل سعی میکند که سرنوشتش را عوض کند ولی موفق نمیشود ؛ صحنه ها و خاطرات، جلوی چشمش محو میشوند و او توانایی جلوگیری از این اتفاقات را ندارد و تمام خاطرات کلمنتاین از ذهنش پاک میشود.

نحوه ی انجام عمل پاکسازی ذهن خیلی جالب بیان میشود. دکتر در ابتدا سعی میکند که از تمامی وسایلی که ممکن است خاطرات کلمنتاین را در ذهن جوئل زنده کند، تصویری دیجیتال ایجاد کند. سپس توسط این تصویر، به هسته خاطرات در ذهن جوئل دست یابد و آن را از بین ببرد. اتفاقی که در این بین می افتد، سوءاستفاده ی جوانکی است بنام پاتریک که تمام ویژگی های مثبت جوئل را دزدیده و به نفع خودش برای نزدیک شدن با کلمنتاین استفاده میکند.

نقطه اوج فیلم، صحنه های پایانی ِ آن است. جایی که کلمنتاین و جوئل ( که دوباره به روز اول آشنایی بازگشته اند و خاطره بدی از هم ندارند )، نوار حرفهایشان را گوش میدهند و بهت زده و ناباورانه یکدیگر را نگاه میکنند. تصورش را هم نمیکنند که قرار است رابطه ی تازه شکل گرفته ی آنها، چنین پایانی داشته باشد…

سوم؛

زیباست :

صحنه ای که هر دو روی دریاچه ی یخ زده دراز کشیده اند و به آسمان خیره شده اند. کلمنتاین از جوئل درباره ی صورفلکی و ستارگان میپرسد و جوئل با جدیت جواب ِ بی ربطی به او میدهد و نهایتا ً بحث با خنده ی هر دو ادامه میابد.

صحنه ای که جوئل دنبال کلمنتاین می دود تا او را از رفتن منصرف کند. ماشینش را سر کوچه ای پارک کرده و بدنبال کلمنتاین میدود ولی بعد از چند قدم مجددا ً به سر کوچه میرسد ؛ کوچه ای که انتها ندارد و از هر سمت که میدود به ابتدای آن میرسد. ( چقدر شبیه کابوسهای شبانه است، نه ؟)

صحنه ای که کلمنتاین و جوئل روبروی تلویزیون نشسته اند و مشغول خوردن غذایی ( با چوبها ژاپنی ) هستند. جوئل صدای پاتریک را میشنود ؛ تصور میکند که او در آشپزخانه است. وقتی بدنبال صدا میرود، ما تصویر تلویزیون را میبینیم که دقیقا ً مبلی را نشان میدهد که آندو روی آن نشسته اند. گویی خودشان را تماشا میکنند.

موسیقی فیلم، مخصوصا ً در صحنه های شروع و پایان فیلم. طوری است که فقط زیبایی آن احساس می شود نه خود آن ( که البته این ویژگی ِ تمام موسیقی های خوش ساخت است ).

چهارم ؛

یکی دیگر از چیزهای جالب این فیلم، حساسیتی بود که کلمنتاین به واژه ی ” Nice ” (خوب) پیدا کرده بود. تا جایی که در آخر فیلم، جوئل مجبور شد یکی از جمله هایش را بدون بکار بردن کلمه ی ” خوب ” دوباره تکرار کند.

پنجم ؛

بازیگران :

Jim Carrey : اگرچه یک کمدین بی نظیر است ولی برای ایفای نقشهای جدی هیچ کمبودی ندارد. در این فیلم هم به بهترین شکل ممکن از پس نقش ” جوئل ” برآمده است.

Kate Winslet : با فیلم تایتانیک معروف شد و بازیگری است قابل احترام. او هم مانند هموطنش، در این فیلم بسیار موفق ظاهر شده است.

حرف آخر؛

اگرچه فیلم ” آفتاب ابدی یک ذهن پاک ” جزو فیلمهای سخت ( برای من البته ) بود و دیدن آن در بار اول فقط تمرینی بود برای دیدن آن برای بار دوم، تا موضوع فیلم و اتفاقاتش فهمیده شود، ولی آن را دوست دارم و از دیدن چند باره ی آن خسته نشدم.

 

منبع: www2006

نقد و بررسی فیلم به قلم

فراموشی ابدی یک ذهن پاک: کارگردان گمنام زیر سایه نویسنده مشهور( پرده شیشه ای)

 

 

میشل گوندری Michel Gondry، فیلمساز فرانسوی الاصل 40 ساله با ساخت کلیپ های آوانگارد و پیشرو به شهرت رسید. او ذهن سوررئالیستی خارق العاده خود را با همین کلیپ ها به نمایش گذاشت. گوندری، دانش آموخته مدرسه هنر پاریس است و در زمینه موسیقی پاپ و نقاشی مدرن تجربیات فراوانی دارد. حتی در دوران جوانی خود، به عنوان گرافسیت نیز فعالیت کرده است. او در اوایل دهه 90 میلادی، به عنوان یکی از اعضای گروه موسیقی qui-qui مشغول شد و پس از ساخت چند ویدئوآرت، به وسیله بیورک برای ساخت کلیپ های ویژه او استخدام شد.

از سال 2001 فعالیت مشترکش را با چارلی کافمن، فیلمنامه نویس نابغه آمریکایی آغاز کرد که حاصل آن دو فیلم طبیعت بشری و درخشش ابدی یک ذهن پاکEternal sunshine of the Stopless Mind بود که به همراه کافمن اسکار بهترین فیلمنامه اریجینال را برنده شد.

دو فیلم بعدی او، بدون حضور کافمن، از درخشش لازم برخوردار نبودند. به همین خاطر، گروهی از منتقدان، نقش کافمن را برای موفقیت گوندری پر رنگ تر از آنچه حدس زده می شود، می دانند.

فراموشی ابدی یک ذهن پاک!

وقتی با یک نفر دعوا می گیرید، گاهی آن قدر از دستش عصبانی می شوید که حتی می خواهید او را بکشید. اما به خوبی می دانید که این کشتن، مشکلات بیشتری برای شما به همراه می آورد مثلاً ترس از دستگیرشدن توسط پلیس یا بدتر از آن عـــذاب وجدان. این دلایل شما را از انجــام چنین حمــاقتی بـــاز می دارد.پس چاره چیست؟ در حالی که دارید از عصبانیت منفجر می شوید، چه کاری می توانید بکنید؟

چارلی کافمن، فیلمنامه نویس مشهور آمریکایی، راه حل بهتری ارائه می کند که اگر در طی سالهای آینده تحقق یابد ظاهراً مشکلات و عواقب منفی کمتری در پی دارد. شما تمام خاطرات مربوط به طرف مقابل را از ذهن خود پاک می کنید و حتی عمل پاک کردن را هم به یاد نخواهید آورد؛ یعنی، همه چیز را فراموش می کنید، به عبارتی فراموشی ابدی یک ذهن پاک!

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، فیلمنامه محکم و پیچیده ای دارد و با توجه به زمینه هایی که داستان در اختیار نویسنده قرار داده است به طور پی در پی سطوح کشمکش خود را تغییر می دهد. دائماً از ذهن شخصیت اصلی به جهان بیرون جابه جا می شود.

جوئل( جیم کری Jim Carry) و کلمانتین ( کیت وینسلت Kate Winslet) از عجیب ترین شخصیت های سینمایی در چندین سال اخیر به شمار می روند. یکی خیلی معمولی و دیگری کمی خل وچل و غیرقابل پیش بینی.

البته نوشته های چارلی کافمن همیشه استثنایی و بکر بوده اند. جان مالکویچ بودن و همین فیلم تابش همیشگی ذهن پاک برای اثبات این حرف کافی است. در واقع او کارهایی را تجربه کرده که کمتر و حتی با کمی غلو، هرگز در شیوه روایت داستان صورت نگرفته است. او با همه چیز شوخی و همه چیز را دست کاری می کند.

عجیب بودن شخصیت های اصلی باعث شده تا رابطه ای هم که بین آنها شکل می گیرد، عجیب و کم نظیر باشد. در واقع همین غرابت باعث می شود که جوئل برای حفظ خاطرات خوب و خوش خود با کلمانتین تقلا کند و ما به عنوان بیننده، به تماشای ادامه اتفاقات ترغیب شویم.

فیلم درباره روابط انسانی و ارزش رابطه ها صحبت می کند و می گوید به هیچ وجه نمی توان از اوقات خوش رابطه ها، حتی آنهایی که فرجام خوبی ندارند، گذشت و اینکه انسان ها تنها زمانی که روابط شان در حال نابودی است، به ارزش آنها پی می برند.

نکته ای که توجه مرا به خود جلب کرد، رابطه حافظه و عشق بود که در این فیلم به خوبی آن را به تصویر کشیده اند. شخصیت ها با اینکه خاطرات دیگری را از ذهنشان پاک کرده اند ولی در اولین ملاقات، حس عجیبی دارند، نوعی حس آشنایی (Déjà vu). احساسی که از یک رابطه در گذشته حکایت دارد.

نکته دیگر درباره موضوعی که فیلم به آن پرداخته،یعنی؛ پاک کردن حافظه. حافظه عبارت است از مجموعه ای از فرآیندهای اکتساب، نگهداری و کاربرد اطلاعات. تفکر امروزی حافظه را به سه مرحله اصلی تقسیم می کند؛ یادگیری، نگهداری و محافظت، یادآوری و بازیابی. بیشترین مطالعات درباره مراحل اول و سوم انجام شده و از مرحله دوم؛ یعنی نگهداری و محافظت، اطلاعات چندانی در دست نیست. این در حالی است که فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک مستقیماً به مرحله دوم پرداخته و نشان می دهد حتی اگر علم به آن درجه برسد که بتواند در حافظه آدم ها دخل و تصرف کند ولی هرگز قادر به غلبه بر احساسات بشری نیست.

اما مسئله مهمی که شاید دلیل اصلی اقبال فیلمنامه کافمن در شب اسکار بوده باشد، توجه به همه شخصیت هاست. علاوه بر پرداخت بسیار خوب دو شخصیت اصلی، پرداختن به سایر شخصیت ها، گذشته و روابط آنها باعث شده تا همه کاراکترهای فیلم تا حدّ قابل قبولی از پردازش مناسب برخوردارند.

در ضمن مثل اینکه کم کم باید باور کرد که هر فیلم جدی که جیم کری بازی در آن را می پذیرد، حتماً فیلم متفاوتی است. بعد از مردی روی ماه، مجستیک و نمایش ترومن حالا کری با بازی در این فیلم بار دیگر تجربه باشکوهی را رقم می زند.

منبع: پرده شیشه ای

نقد و بررسی فیلم به قلم

درخشش ابدی یك ذهن پاك (ماهنامه ایرانیان ادمونتون)

 

“درخشش ابدی یك ذهن پاك” روایتگر داستانی ساده از فراز و نشیبهای رابطه عاطفی شخصیتهای اصلی فیلم، كلمنتاین (با بازی كیت وینسلت) و جوئل (با بازی تحسین برانگیز جیم كری) است. لیكن بر هم زدن توالی زمانی وقایع و بكارگیری مفهومی تازه، تحت عنوان “پاك كردن بخشی منتخب از حافظه”، آنرا تبدیل به فیلمی پیچیده و بحث برانگیز كرده است.

در سكانسهای آغازین فیلم، جوئل و كلمنتاین در چندین صحنه در كنار یكدیگر قرار می گیرند و در ادامه داستان با یكدیگر آشنا شده و رابطه ای دوستانه و عاطفی برقرار می كنند. این صحنه ها عیناً در بخش پایانی فیلم و با فاصله زمانی چندین ماهه نیز تكرار می شوند. لیكن هیچیك از آن دو، برخورد و آشنایی قدیمی را به خاطر نمی آورند و گویی آن بخش از زندگی و خاطرات مشترك، از ذهن هر دو حذف شده است و این، “دست نیافتنی” ای است كه در این فیلم محقق شده. طبیعت بچه گانه و غیر قابل پیش بینی كلمنتاین، این دوستی را تحت تاثیر قرار داده، به گونه ای كه كلمنتاین با مراجعه به یك موسسه درمانی و پس از طی چندین مرحله، جوئل را و هرآنچه مربوط به او بوده، از ذهن خود حذف می كند. جوئل نیز پس از آگاهی از این تصمیم كلمنتاین و به تلافی، دست به اقدامی مشابه برای حذف او از ذهن و خاطر خود می زند. لیكن در طی فرآیند پاكسازی حافظه، كه یك شب كامل به طول می انجامد، جوئل با بخشی از خاطرات شیرین مربوط به كلمنتاین روبرو می شود، كه ابتدا تصمیم به حفظ تنها همین بخش از خاطرات و در ادامه، تصمیم به متوقف كردن كامل فرآیند پاكسازی حافظه می گیرد. لیكن اینها همه زمانی اتفاق می افتد كه جوئل عملاً به هوش نیست و در ذهن و فكر خود می كوشد تا كلمنتاین و خاطرات او را به طبقات پایینی ذهن خود – مثلاً حافظه مربوط به دوران كودكی – منتقل كند تا بدین ترتیب از دسترس كارمندان موسسه پاكسازی محفوظ بماند؛ تلاشی كه در نهایت بی نتیجه می ماند و كلمنتاین نیز از خاطر جوئل پاك می شود. لیكن این پایان ماجرا نیست! فیلم “درخشش…” حاوی نكات قابل بحث متعددی است كه در ادامه و به طور گذرا چند نكته از آن، مورد بازبینی و بررسی قرار می گیرد.

“زندگی آنچه زیسته ایم نیست، بلکه آن چیزهاییست که به خاطر می‌آوریم تا باز گوییم”؛ نقل قولی از گابریل گارسیا ماركز از كتاب “زنده ام تا روایت كنم” در تفسیر فیلم و تایید این مطلب كه داشته های ما در زندگی، به جز خاطرات ما نیستند. خاطراتی كه با آنها معنی میشویم، هویت میگیریم و گویی دقایقی از زندگی را كه به خاطر نمی آوریم، هرگز نزیسته ایم. لیكن، این تنها خاطرات نیستند كه به هویت ما شكل میدهند. بلكه تصویری که از ما در ذهن دیگران وجود دارد نیز هویت ما را قوام می بخشد. این مفهوم به زیبایی در فیلم به تصویر كشیده شده، آنجا كه همزمان با آغاز حذف كلمنتاین از خاطر جوئل، كلمنتاین آشفته و بی قرار می شود و در تماس با دوست پسر جدیدش اعتراف میكند كه گویی دارد نابود و محو می ‌شود! نكته دیگر، برجسته كردن اهمیت حضور دیگران در زندگی ماست. حضور فیزیكی در كنار ِ و حضور معنوی در ذهن آنها كه دوستشان داریم، نقش پررنگی در حفظ جسم و روان ما دارد. بدین معنی كه اگر ما در نگاه دیگران موجود نباشیم، در درون هم احساس وجود نمی کنیم. در صحنه ای از فیلم، آنجا كه جوئل در افكار خود، در تقلا برای توقف فرآیند پاكسازی ذهنی است، لحظه ای درگیر گفتگو با مدیر موسسه درمانی شده، از كلمنتاین غافل می شود. همین اندك زمان كافیست تا تصویر كلمنتاین در ذهن او پاك شود (در فیلم، كلمنتاین با جسمی بدون صورت تصویر میشود) و خودش هم محو و ناپدید گردد. تقدیر نیز مفهموم دیگری است كه میتوان فیلمنامه را به طور ضمنی بر آن دلالت داد. نمایش افرادی كه برای چندمین مرتبه به موسسه پاكسازی مراجعه كرده اند – ظاهرا چون هرمرتبه به دلایلی دوباره در موقعیتهای حذف شده قبلی قرار گرفته اند – و یا داستان جوئل و كلمنتاین كه برای مرتبه دوم، سر راه هم قرار می گیرند و همان مسیر آشنایی اولیه را عینا طی می كنند، این چالش را بر ذهن متبادر می سازد كه آیا نقش تقدیر در زندگی انسان تا این اندازه پررنگ است كه حتی اگر جوئل و كلمنتاین، بارها و بارها از زندگی و خاطرات یكدیگر محو شوند، باز هم روزی در مسیر یكدیگر قرار می گیرند و رابطه ای نو برپا می كنند؟

فیلم “درخشش…”، درباره روابط انسانی و ارزش رابطه ها صحبت می کند و تاكید می كند به هیچ وجه نمی توان از اوقات خوش رابطه ها، حتی آنهایی که فرجام خوبی ندارند، گذشت و اینکه انسان ها تنها زمانی که روابط شان در حال نابودی است، به ارزش آنها پی می برند. فیلم، حافظه و فرآیند بایگانی خاطرات را هدف واكاوی قرار می دهد و با پررنگ كردن مفهومی همچون عشق، بر این نكته تاكید می كند كه حتی اگر روزی دانش بشری، قادر به دسترسی و مدیریت حافظه شود، لیكن باز هم نخواهد توانست بر توانایی ارزشهای انسانی، و مشخصا قدرت عشق، فائق آید!

 

منبع: ماهنامه ایرانیان ادمونتون، آلبرتا – کانادا

نقد و بررسی فیلم به قلم

درخشش ابدی یک ذهن پاک و درد فراموشی (اعتراض)

 

“درخشش ابدی یک ذهن پاک(Eternal Sunshine of the Spotless Mind)” درباره ی رابطه هاست، خاطره ها، ذهن بشر، سرنوشت و خیلی چیزهای دیگری. رابطه هائی که آغاز میشود، انسانهائی که میشناسیم و آدمهائی که از یکدیگر خسته میشوند. خاطره هائی که دوست داریم دور بریزیم و چیزهائی که میخواهیم فراموش کنیم. ذهنی که آنقدر پیچیده میشود که نمیدانیم باید همراهش شویم یا از آن فرار کنیم.

این فیلم از خاطرات می گوید و قدرت بی نظیر آنها و تلاشی که برای باقی ماندن نشان می دهند، حتی اگر در صدد حذف آنها باشیم. خاطرات خوب از آدمی که دوستش داریم، در ریزترین اجزای مغز ریشه دوانده و با هیچ روشی، هیچ علمی به راحتی از بین نمی رود. خاطرات خوب، در ذهن ما، ابدی هستند و تا بی نهایت میدرخشند چرا که ذات انسان، آمیخته با شادی ست و لحظات خوب و افکار عجین شده با خاطره ی کسی که دوستش داریم، چیزهایی که به آن عشق می ورزیم.

خوشایند نیست اما در کنار گفتنی های بسیار فیلم میتوان کمی متفاوت نگاه کرد و به راحتی شنید اشاره ی فیلم را به دور باطل و بیهودگی که میتوان از دیدی دیگر آن را همان زندگی و چرخه اش نامید. رابطه هائی که شروع میشوند، اوجی دارند و سقوطی که هر دو طرف به اندازه ی تفاوتشان یا تشابه شان و یا حتی انسان بودن و منحصر به فرد بودنشان در آن شریکند و مقصر.

اینکه آنچه امروز اشتیاق داشتنش را داری، فردا از دست خواهی داد یا از آن فرار خواهی کرد و متعاقبا گاهی به این نتیجه میرسی که کاش آن را نداشتی یا حتی اشتیاقش را نداشتی و آرزو میکنی فراموشش کنی و شک و تردیدی و نسبیتی که در این میان جاری است آزاردهنده است.

وقتی زندگی و ذهن آدمی حالتی دایره وار دارد و همه چیزش از جایی شروع می شود و روی محیط یک دایره می چرخد و در انتها به همان جای اول بر می گردد چرا فیلم ها این طور نباشند؟ حالا در این فیلم همه چیز در یک فضای ذهنی روی یک دایره می گردد و ابتدا و انتهایش روی هم منطبق می شوند.

کلمنتاین که دختر شاد و سرزنده و البته مودی ای (moody) هست و هر روز موهایش را به یک رنگ در می آورد توی قطار با جوئل تنها و تک افتاده آشنا می شود و بعدتر که زندگی و رابطه شان بر مدار موفقیت نمی چرخد رابطه را به سنگدلانه ترین حالت ممکن به هم می زند و حتی برای پاک کردن خاطراتش از جوئل به مطب دکتر عجیب فیلم می رود. جوئل هم درصدد جبران بر می آید و همین کار را انجام می دهد اما در شبی که وردست های دکتر در حال پاک کردن ذهنش هستند به یک باره می فهمد که نمی تواند از کلمنتاین و خاطراتش با او بگذرد و جنگی بین ذهن جوئل و تکنولوزی دکتر میرزواک در می گیرد. در نهایت هم جوئل و کلمنتاین در حالی که تا جایی که ممکن بوده علیه هم بد گفته اند ترجیح می دهند رابطه به ظاهر از دست رفته شان را ادامه بدهند در حالی که ممکن است دوباره در آینده به مشکلی این چنینی بر بخورند…

فیلم با نمایش یک صحنه ی سیاه شروع و کم کم روی صورت مرد در یک فضای تیره واضح می شود. در انتهای فیلم، زن و مرد در میان برف ها در کنار هم می دوند و صحنه ی برفی به سفیدی مطلق می گراید و فیلم ختم می شود چنانچه گویی از ذهن ما پاک می شود ولیکن راز پس ِ این ظلمت آغازین و روشنای پایانی چنان زیباست که خاطره ی خوبش تا سال ها در یاد خواهد ماند. همه چیز این فیلم در سطح عالی ست؛ بازی های چشمگیر، کارگردانی فوق العاده، داستان زیبا و…. اگر فیلم فوق العاده و نامتعارف “جان مالکوویچ بودن” را دیده باشید، نویسنده ی این دو اثر، همان است. فیلم پر است از نماد. تمام نماهای آن، اشیا و صحنه های نامتعارف، هر کدام معنای خاصی دارند و درک عمیق می طلبند.

“درخشش ابدی یک ذهن پاک” محرک خیلی سئوالهای ریز و درشتی است که ذهنتان را درگیر میکند و هر کدام متعاقبا افکار و سئوالات جدیدی را تداعی میکنند. ذهن چه بخشی از وجودم را تشکیل میدهد؟ من چیستم به جز آنچه در ذهنم گذشته و میگذرد؟ چقدر حق دارم یا درست است فراموش کنم آنچه بودم، آنچه کردم یا آنچه بر من گذشته؟ آغاز کردن چیزی که میدانی جز خاطره از آن چیزی باقی خواهد نماند چقدر درست است؟ و…

چقدر حق دارم یا درست است فراموش کنم آنچه بودم، آنچه کردم یا آنچه بر من گذشته است؟ این سئوالی است که در فیلم Memento هم پرسیده میشود و به نظرم خیلی چیزها را میتواند درگیر کند و عامل شک باشد. بخشش، انتقام، عدالت از این موراد هستند.

 

منبع: سایت اعتراض


23
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
23 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
16 Comment authors
محمدحسینrezaامیر شیخیSepehr Akhoundisam09ft Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] There you will find 76050 more Infos: naghdefarsi.com/title/eternal-sunshine-of-the-spotless-mind/ […]

محمدحسین
Member
Member
محمدحسین

دلم تنگ شده برای جوئل خجالتی و کلمنتاین بازیگوش.

واقعا یکی از بهترین فیلمای عاشقانه ای که دیدم. فک کنم یکی از دلایلش شخصیت جوئل بریش باشه که به شخصیت واقعی و شاید به عبارت بهتر درونی من نزدیکه

sinajjj
Guest
Member
sinajjj

بین نظرات کسی به مقاله قوی شمااشاره نکرد دست مریزاد جناب نویسنده: ناصر حافظی‌مطلق

sinajjj
Guest
Member
sinajjj

بین نظرات کسی به مقاله قوی شمااشاره نکرد دست مریزاد جناب نویسنده: ناصر حافظی‌مطلق

reza
Member
Member
reza

به نظر من فیلمنامه به حدی غنی هستش که حتی اگر بازیگر های ضعیفتری هم بازی میکردن این فیلم باز جز ۲۵۰فیلم برتر تاریخ سینما بود.البته نمیشه از بازی زیبای جیم کری وکیت وینسلنت به راحتی گذشت.پیام این فیلم واقعا عالی بود و عشق در واقع در عمیقترین قسمت وجود ما هستش که خاطرات نمیتونن از بین ببرنش.وقتی جول با کوله باری از تلخی ها میره و قرار پاک کردن خاطراتش رو میزارهوقتی میخوان خاطراتش رو بگیرن تازه در خاطراتش متوجه اشتباهش میشه و دست به هر تلاشی میزنه تا عشق موجود در این خاطرات ازش گرفته نشن در واقع… ادامه »

forrest salim
Guest
Member
forrest salim

به نظرم نولان این فیلمو دیده بوده و بعد سعی کرده فیلمی بهتر پیچیده تر دارای صحنه های اکشن و ابته فیلمی جامع تر درباره رویا که تلقین روساخت.

امیر شیخی
Member
Member
امیر شیخی

amir7:فیلم خیلی خوبی بود قبلا هم با فیلمنامه های چارلی کافمن آشنا بودم یه ویژگی که فیلمنامه هاش داره متفاوت بودن و خلاق بودن داستان هاشه اگرچه به شخصه فیلم "جان ملکوویچ بودن" رو بیشتر دوست داشتم. این فیلم از این مدل فیلم هایی بود که تدوین نا منظم دارن مثل Memento و Pulp Fiction در کل از اینجور فیلما خوشم میاد البته تدوینش به گرد پای اون دو تا هم نمیرسید. از روانشناسی رنگها خیلی خوب استفاده شده بود تو مو های کلمنتاین وقتی از هم جدا شده بودن و هر دو ناراحت و افسرده بودن مو های کلم… ادامه »

Sepehr Akhoundi
Member
Member
Sepehr Akhoundi

خیلی قشنگ عشقو به تصویر کشیده بود
بسیار زیبا ۸)

مراد بیک
Guest
Member
مراد بیک

فیلمی عالی و فوق العاده زیبا.

امیر شیخی
Member
Member
امیر شیخی

فیلم خیلی خوبی بود قبلا هم با فیلمنامه های چارلی کافمن آشنا بودم یه ویژگی که فیلمنامه هاش داره متفاوت بودن و خلاق بودن داستان هاشه اگرچه به شخصه فیلم "جان ملکوویچ بودن" رو بیشتر دوست داشتم. این فیلم از این مدل فیلم هایی بود که تدوین نا منظم دارن مثل Memento و Pulp Fiction در کل از اینجور فیلما خوشم میاد البته تدوینش به گرد پای اون دو تا هم نمیرسید. از روانشناسی رنگها خیلی خوب استفاده شده بود تو مو های کلمنتاین وقتی از هم جدا شده بودن و هر دو ناراحت و افسرده بودن مو های کلم… ادامه »

سامان معظمی گودرزی
Member
Member
سامان معظمی گودرزی

تنها ایرادی که فیلم داشت بعد از گره های زیاد اولش تغریبا ۳۰ درصد فیلم که گذشت همه چی برای من حل شد و به راحتی مشخص بود فیلم به کجا میره و چه پایانی خواهد داشت و خیلی برای من قابل پیش بینی شد
ولی در کل خیلی فیلم خوبی بود

محمد
Member
Member
محمد

یکی از غریب ترین فیلهایی که دیدم.اولین بار که فیلمو دیدم فقط فهمیدم یکی از بهترین فیلمهایه که دیدم با این که چیز زیادی ازش نفهمیدم.

محمد
Member
Member
محمد

اولین بار که فیلم رو دیدم فقط فهمیدم یکی از بهترین فیلمهایی که دیدم با این که چیز زیادی ازش نفهمیدم.

پیام
Guest
Member
پیام

به جرأت می تونم بگم فیلمنامۀ کافمن بین سایر فیلمنامه هایی که پرش زمانی دارند از همه یک سر و گردن بالاتره اگه توجه کرده باشید از دیدن فیلم زجر نمی کشید و بیشتر یک پازل که با کمی حوصله جای خالی توی ذهن باقی نمیذاره…بعضی از فیلمها حوصلۀ آدم سر می برن و نویسنده سعی به رخ کشیدن خودش داره در حالیکه کافمن راحت نوشته…بار مفهومی فیلم هم که خودتون اینکاره اید و متوجه میشید

امير
Guest
Member
امير

شاید بشه خاطرات یک انسان رو پاک کرد یا حافظه ی یک انسان رو.ولی هیچوقت بشر قدرت این رو پیدا نخواهد کرد که حتی کوچک ترین تجاوزی به ساحت مقدس عشق بکنه.حتی با پاک کردن خاطرات هم نمیشه عشق رو پاک کرد.حتی با دونستن اینکه زندگی کلمنتاین و جول این پتانسیل رو داره که مثل قبل به بیراهه بره و از هم متنفر بشن،اما باز هم عشق کار خودش رو میکنه.
فکر میکنم همین ها دلایل خوبی بود که این شاهکار برای جاودانه بودن احساسات بشری اورد.

iman.a
Guest
Member
iman.a

فیلم پر محتوایی بود,واقعا فیلمنامه فوق العاده ای داشت,پایان بندیش هم خیلی جالب بود

بازی بازیگرا هم خیلی خوب بود مخصوصا kate winslet

به نظر من برای اسکار حداقل باید نامزد کارگردانی میشد

300
Guest
Member
300

فیلمو که میدیدم همش داشتم فکر میکردم که چطور جیم کری برای اسکار کاندیدم نشد 😐 خیلی خوب بود

kingmiladkh
Guest
Member
kingmiladkh

نکته ای شما در نظر نگرفتی در مثال هایی که زدی در سه فیلم ابتدایی کل خاطرات مورد حمله قرار گرفته بود و در فیلم گندی فقط بخشی، اینجا یک بخش از خاطرات بدون جایگزینی حذف میشود در صورتی که در فیلم های اشاره شده، خاطرات حذف شده جایگزین پیدا میکنند

Abe
Member
Member
Abe

یک فیلم نئو رئالیسم عالی بود . فیلنامه اش شاهکار بود. حقا اسکار منصفی بهش دادند. nice

امیل
Guest
Member
امیل

وحیدم:این فیلم در کنار فیلم amelie چقدر زیبا عشق و به معرض نمایش قرار دادن! عشق چیزی نیست که تو ظاهر پیدا شه عشق رو باید در اعماق وجود افراد یافت! همه چیز بهانه ای است برای عاشق شدن و عاشق ماندن!

این دوتا فیلم ربطی به عشق ندارند .

وحیدم
Guest
Member
وحیدم

این فیلم در کنار فیلم amelie چقدر زیبا عشق و به معرض نمایش قرار دادن! عشق چیزی نیست که تو ظاهر پیدا شه عشق رو باید در اعماق وجود افراد یافت! همه چیز بهانه ای است برای عاشق شدن و عاشق ماندن!

sia nem
Member
Member
sia nem

فیلم بسیار پر معنایی هست
با بازیگری بسیار خوب…همه چیز توی این فیلم در جای خودشه….من بیشتر از ایده فیلم خوشم میاد

9
Guest
Member
9

هر سینما دوستی اگه ایئن فیلم رو ندیده بهش پیشنهاد میکنم بره ببینه…بازی جیم ککری باور نکردنیه