Die Hard (جان سخت)

کارگردان : John McTiernan

نویسنده : Jeb Stuart, Steven E. de Souza

بازیگران: Bruce Willis, Alan Rickman, Bonnie Bedelia

جوایز :

نامزد جایزه اسکار: بهترین جلوه های ویژه، بهترین جلوه های صوتی، بهترین تدوین، بهترین صدا

خلاصه داستان :

لس آنجلس. گروهی تروریست اداره ی مرکزی جدیدالتأسیس یک شرکت ژاپنی را تصرف می کنند و مهمانان شرکت کنندگان در مهمانی شب سال نو را به گروگان می گیرند. در این جا «جان مکلین» (ویلیس) پلیس نیویورکی، نبردی یک تنه را علیه مهاجمان آغاز می کند.

 

[nextpage title=”رفقای جان سخت: چگونه جان سخت متولد شد؟ (تبیان)”]

 

جان سخت را تقریبا کل عالم دیده اند؛ همان چند نفری هم که نمی دانستند قضیه از چه قرار است پریشب از طریق رسانه ملی فهمیدند.بروس ویلیس با جان سخت به سینما آمد و یکی از گران ترین بازیگران اکشن دنیا شد، او وقتی در سریال( blin date (1987 درخشید مستقیم به سینما آمد و همان جا ماند و به تلویزیون باز نگشت. در دهه هشتاد میلادی وقتی قرار شد اولین قسمت جان سخت تولید بشود ( آن موقع هنوز کسی نمی دانست که قرار است قسمت های بعدی را بسازند) بروس ویلیس انتخاب شد تا بزند و بخورد و قسر از معرکه در برود. درست مثل همنام شرقی اش بروس لی با این تفاوت که ویلیس یک آمریکایی به معنای اتم کلمه و داستان جان سخت هم یک داستان فول – آمریکایی است. دلیل فول-آمریکایی بودنش این است که از دل مشکلات اجتماعی آمریکا متولد شده. جان سخت از دل این شرایط بیرون آمد؛ در شرایطی که مردان جنگ زده آمریکا همه رفیق باز شده بودند، زندگیشان به صورت مجردی برگزار می شد و خانواده های آمریکایی در حال فروپاشی بود.

بعد از جنگ ویتنام محققان خبر دادند که آمار ازدواج یکسره در حال پایین آمدن است و جوان ها خیال تشکیل زندگی ندارند؛ بلکه حتی روابط معمول بین افراد ناهمجنس هم به شدت کم شده است و… جان سخت در این موقعیت به وجود آمد؛ در شرایطی که مردان جنگ زده آمریکا همه رفیق باز شده بودند و زندگیشان به صورت مجردی برگزار می شد و خانواده های آمریکایی در حال فروپاشی بود. برای اثبات این ادعا بد نیست فرمول تولید جان سخت را که در تمام قسمت ها تکرار می شود بررسی کنیم : از دهه هفتاد به بعد گونه ای از فیلم ها در غرب پدید آمد که به فیلم های دو رفیق مشهور بودند. در فیلم های دو رفیق، دو مرد قدرتمند با خصوصیات متناقض (چاق و لاغر، سیاه و سفید، ماخوذ به حیا وبی حیا، متمدن و اوباش و…) یک زوج مبارز را در فیلم تشکیل می دادند. این دو کاراکتر هر کدام انگار با هم پدر و پسر، سر و همسر و همه کس یکدیگر بودند و تمام زندگی یکدیگر را پر می کردند – همان چیزی که ما به آن می گوییم الواتی و رفیق بازی- در کنار این دو رفیق دو زن هم حضور داشت که در حاشیه بودند و همیشه عشق و علاقه کامل بین مردان در جریان بود. قصد ما بررسی پدیده ای به نام جان سخت است و پاسخ به این سوال که جان سخت برای برآورده کردن کدام نیاز تولید شد و آمریکای بدون جان سخت چگونه کشوری می شددر تمام قسمت های جان سخت خانواده بروس ویلیس در آستانه ی از هم پاشیدن است و همسر و یا فرزندانش او را نمی پذیرند اما دردسرهایی که افراد شرور برای جان درست می کنند دامن خانواده او را هم می گیرد و در نهایت، مبارزه دو رفیق بر علیه شرارت، وضعیت خانوادگی جان را هم سامان می دهند – مثل همین جان سخت ۴ که بعد از پیروزی بروس ویلیس بر هکر شرور، دخترش با دوست پدر ازدواج می کند و به این ترتیب پیوند میان بروس ویلیس با دستیار جوانش محکم تر می شود.

بنابراین فیلم های دو رفیق نه تنها به طور مستقیم به بیننده دستور اخلاقی نمی دهند بلکه در طول فیلم بر این زندگی نیمه مجردی مهر تایید می زنند اما فیلم در پایان تمام این روابط مردانه را وسیله ای می داند برای تحکیم خانواده و حانواده را به عنوان تنها موضوع اصیل داستان معرفی می کند.در پایان جان سخت ۴ – دیده می شود که آن دلخوشی عمیق و رضایت کاملی که بروس ویلیس به آن می رسد، بهبود رابطه فرزندش با اوست. قاعده حکم می کرد که ابتدا خلاصه داستان را تعریف کنیم اما در این مطلب قصد ما بررسی پدیده ای به نام جان سخت است و پاسخ به این سوال که جان سخت برای برآورده کردن کدام نیاز تولید شد و آمریکای بدون جان سخت چگونه کشوری می شد؟این فیلم پیش از آن که بازارش را به دست بیاورد و گیشه ها را منفجر کند در پاسخ به یک معضل اجتماعی طراحی و تولید شد. نویسندگان و بالاتر از آن برنامه ریزان سینمای آمریکا اهمیت خانواده را به عنوان محور توسعه پایدار دریافتند تا جان سخت متولد شود.همان قدر که سینما در آمریکا با فرهنگش رابطه ی نزدیک دارد، در کشور ما از فرهنگ خودی فاصله گرفته: نه فرهنگ ایرانی بر سینما تاثیری گذاشته و نه سینما وظیفه اصلاحی اش را در مقابل فرهنگ انجام می دهد. این در حالی است که حتی فیلم های عامه پسند کشورهای دیگر در جهت اصلاح رفتاری و ایجاد الگوی فرهنگی مناسب تلاش می کنند. در انتها به این فکر کنیم که در کشور ما چه معضلاتی وجود دارد و برنامه ریزان اجتماعی و سیاسی ما باید چگونه برای مقابله با این معضلات از ابزار رسانه استفاده کنند؟پاسخ شما به این پرسش راه گفتگو را برای آینده هموار می کند.

نویسنده: لقمان یدالهی

منبع: تبیان

 

[nextpage title=”تحلیل فیلمنامه «جان سخت»: رمزگان خشونت (فیلم نگار)”]

 

در نگاه اول به نظر می رسد که جان سخت اصولاً فیلمی است متعلق به ژانری که در ۱۰ سال گذشته نه تنها شمای سینمای اکشن در هالیوود را تشکیل می دهد؛ بلکه با حضور بروس ویلیس که بعدها در نقش های مشابه حضور پیدا کرده، اثری است به غایت main Streem که تاب نمی آورد به لحاظ ساختاری تحلیل شود. اگرچه جان ساخت های بعدی اساساً در شمار آثار هالیوودی اکشن بی هیچ پس زمینه تحلیلی ساخته و روانه بازار شده اند، اما این نسخه از جهاتی پدر معنوی فیلم هایی است که بعدها -بی آن که بتوان درون مایه های نقد اسطوره ای را در آنها یافت- یکی پس از دیگری ساخته شدند، بی آن که ماندگار شوند. فیلمنامه جان سخت نوشته جب استیوارت و استیون. دی. سوزا به واقع اثری است با درون مایه های محکم ارسطویی که تاب و توان قصه گویی در یک فضای اکشن را به نمایش می گذارد. فیلمنامه حاضر از آنجا که به سنت قصه گویی کلاسیک وام دار است، سعی دارد عناصر قصه گویی در این نوع روایت را حفظ کند؛ یکی از آنها به تأخیر انداختن است. در واقع فیلمنامه سعی می کند بنا به ضرورت آشنایی با شخصیت جان مک کلین، داستان را از همان ابتدا و با ضرباهنگی سریع آغاز نکند. مک کلین در سکانس نخست که از هواپیما پیاده می شود و در سکانس بعدی که همکار سیاه پوستش آرگایل او را به ساختمان شرکت تاکاگی می رساند، بیش از هر چیز دیگر از خودش سخن می گوید. او در نیویورک پلیس است و برای جشن کریسمس او را به شرکت تاکاگی دعوت کرده اند؛ همسر او نیز در این شرکت کار می کند. مک کلین وارد هتل می شود، با جو کاتاگی آشنا می شود و داستان پیش می رود. اما همچنان باید گفت که داستان اصلی فیلمنامه آغاز نشده است. ولی دقیقاً در این عدم بازگویی داستان یک تناقض نهفته است. این نکته را نباید فراموش کنیم که در همین نخستین سکانس های فیلمنامه که با جان مک کلین آشنا می شویم، به شکلی غیرمستقیم داستان اصلی نیز برای ما روایت می شود،‌ اما ما، در مقام مخاطب از شروع داستان اصلی نیز برای ما روایت می شود، اما ما، در مقام مخاطب از شروع داستان باخبر نیستیم. چرا که با حضور مک کلین در شرکت تاکاگی، معرفی همسر و بچه هایش و لحظه ای که همسرش عکس او و بچه ها را روی میز برمی گرداند، ظاهراً برای ما داستان آغاز نشده است؛ اما درواقع چنین نیست! مک کلین به عنوان قهرمان اصلی داستان، جزئیاتی را که ماهیت آنها را در سکانس های بعدی درک می کنیم با خود به همراه آورده است. به لحاظ صوری داستان لحظه ای آغاز می شود که هانس گروبر (ضد قهرمان) همراه با کارل و برادرش و دیگران پای به هتل می گذارند، کاتاگی را مجبور می کنند که رمز را به آنها بدهد و او امتناع می کند و هانس او را با گلوله می زند. جان درون اتاقش شاهد این رویداد است. او سارقان را می بیند، ولی آنها از وجود او بی خبر هستند. حاضران در هتل گروگان گرفته می شوند. جان از طریق آسانسور به بخش دیگری از هتل می رود و داستان به شکلی رسمی برای مخاطب آغاز می شود. از آنجا که سکانس های پیش از کشتن تاکاگی نمودی از پیشرفت داستانی ندارد، مخاطب می تواند با قطعیت اعلام کند که داستان هنوز آغاز نشده است. فیلمنامه نویسان جان سخت در این میان از همان کارکردهای آشنا برای پیشبرد داستان استفاده می کنند. کارل برادری دارد که هم دست اوست. همسر مک کلین در میان گروگان هاست. فیلمنامه از آغاز تا حدود صفحه های ۵۰ در مکانی بسته رخ می دهد. ضدقهرمان فیلمنامه تمامی خصلت های ضد قهرمان را دارد. این کارکردها در ایجاد هیجان در داستان بسیار مؤثرند. چگونه؟ زمانی که مک کلین یکی از دزدها را غافلگیر کرده و او را می کشد و جسدش را پایین می فرستد، مشخص می شود که این جسد متعلق به برادر کارل است. پس کارل دلیل دیگری دارد که بخواهد مک کلین را از سر راه بردارد. در صحنه های انتهایی یعنی در نقطه ای که مک کلین با هانس رو به رو میشود و او خود را به عنوان یکی از گروگان ها جا می زند، مک کلین می گوید که همسرش هم در میان گروگان هاست این به هانس فرصتی می دهد که از همسر مک کلین به عنوان سپر محافظتی استفاده کند. هانس تمامی آن چه را که یک ضد قهرمان را در فیلمنامه بنا می کند داراست. او عاطفه ندارد (از کشتن ابایی ندارد)، باهوش است،‌ می داند چگونه باید با پلیس ها رو به رو شود. حکمش نافذ است (او بر کارل تسلط دارد) و مهم تر از همه این که او بی آن که سابقه ای ذهنی از مک کلین داشته باشد، او را به عنوان دشمن شماره یک خود می شناسد و ناخودآگاه نبردش با آدم های مثبت داستان (پلیس ها) در وجود مک کلین خلاصه می شود. زمانی که الیس به شکلی احمقانه و پس از گفت و گو با همسر مک کلین به هانس می گوید که می داند نام مک کلین چیست و می تواند کاری کند که او را به پایین بکشد،‌ هانس به شکلی خصمانه مک کلین را طرف صحبت خود فرض می کند.

واپسین کارکرد آشنا در این میان محیط بسته ای است که در تمامی ماجراها در آن رخ می دهد. تا زمانی که مک کلین از طریق بی سیم با پلیس تماس می گیرد و آن پلیس سیاه پوست برای گشت زنی می آید، مبارزه ای که در فیلمنامه جریان دارد، داخلی است.

جهان خارج از این اتفاق بی خبر است. درواقع فیلمنامه نویسان از این ترفند استفاده می کنند تا مخاطب را در بی پناهی مک کلین به عنوان قهرمان اصلی فیلمنامه شریک کنند. از زمانی که پلیس سیاه پوست وارد ساختمان می شود و اعلام می کند که در آنجا خبری نیست و مک کلین به او شلیک می کند تا او را از ماجرا آگاه کند، نقطه عطف ابتدای داستان رخ می دهد. اکنون همه نیروهای پلیس اف. ب. آی و رسانه ها می دانند که در این ساختمان چه اتفاقی افتاده است. اکنون بازی موش و گربه میان هانس مک کلین شکل عام تری به خود گرفته است. توازن نیروها در این لحظه بر هم می خورد. مبارزه اکنون فقط میان مک کلین و هانس نیست. پای پلیس ها نیز به این معرکه باز شده است. اما فیلمنامه نویسان به تمهید دیگری روی می آورند تا توازن میان نیروی منفی و مثبت حفظ شود. اگر دقت کرده باشیم، هرچه که داستان به پیش می رود، نیروی جسمی مک کلین تحلیل می رود. پای او برهنه است. پایش تیر می خورد و این تمهید به مخاطب اعلام می کند که مک کلین نمی تواند به آسانی بر هانس غلبه کند. هانس می خواهد که هلی کوپتر بیاید تا او و گروگان ها را به فرودگاه ببرد. کارل با مک کلین درگیر می شود. مک کلین او را از سر راه برمی دارد و هانس با دیدن عکس مک کلین به هویت و ارتباط او و همسرش با هم پی می برد. بسیار طبیعی است که در نهایت مبارزه ای میان نیروی خیر و شر پدید آید. هانس همسر مک کلین را گروگان می گیرد، ولی مک کلین موفق می شود که او را با تیر بزند. هانس دست همسر مک کلین را گرفته است و نزدیک است که همراه او از بلندی سقوط کند. در واپسین لحظات مک کلین موفق می شود که دست همسرش را رها کند. هانس سقوط می کند. مک کلین و همسرش از ساختمان خارج می شوند. فیلمنامه نویسان در واقع برای استفاده از واپسین چاشنی های هیجان، کارل را نشان می دهند که نمرده است و اسلحه اش را برای کشتن مک کلین بیرون می آورد. پلیس سیاه پوست او را می کشد و همه چیز به نقطه پایان فیلمنامه و نظم دوباره ختم می شود.

ماده خام داستانی در جان سخت و نیرویی که داستان را در آن پیش می برد، به شدت وابسته به قهرمان آن است. همان طور که گفته شد، مک کلین در صحنه های ابتدایی حضور در فرودگاه و سپس گفت و گو با آرگایل ماده خام داستانی را می آفریند. ما داستان را از دریچه چشم او تماشا می کنیم. او قهرمان این داستان است. او صاحب اراده است. یعنی اگرچه ممکن است آسیب پذیر باشد و دچار ضعف جسمی شود که به آن اشاره شد، اما هیچ چیز نمی تواند هدف او را تحت الشعاع قرار دهد. در همان صحنه ای که او شاهد کشته شدن تاکاگی است، مکانیسم شخصیتی او به طور ناخودآگاه به کار می افتد. او پی می برد که هانس (که نام او را نمی داند و هیچ گاه هم او را ندیده است) برای او نماد شر و نیروهای منفی است. بنابراین او دارای یک میل است و آن این است که این نیروی منفی را از سر راه بردارد. شخصیت پردازی او به ما می گوید که مک کلین دست کم شانسی برای موفقیت دارد. آن چه که مخاطب در وجود مک کلین به تدریج و همراه با پیشروی داستان کشف می کند، او را به این نتیجه می رساند که با مک کلین هم دلی نشان دهد. مک کلین در واقع تجسم عینی همان آدمی است که مخاطب مایل است باشد. آیا کار در اینجا برای مخاطب تمام است؟ یعنی مک کلین تمامی شرایط آرمانی شخصیتی مثبت را در خود دارد؟ پاسخ منفی است. تا زمانی که نیروی مخالف پیدایش شود، نمی توان یقین داشت که مک کلین قهرمان است. از آنجا که هانس از قانون همیشگی در مورد شخصیت های منفی تبعیت می کند «هرچه شخصیت منفی قوی تر باشد، فیلم (فیلمنامه) قوی تر است» مک کلین در رویارویی با هانس به استیصال می رسد. یادمان هست که هانس در مواجهه با مک کلین اولین چیزی که به ذهنش می رسد، آن است که خودش را یکی از گروگان ها جا بزند در واقع اینجا به همان گفته اکنون کلاسیک شده سید فیلد می رسیم که تکلیف داستان را شخصیت ها روشن می کنند و زمانی که تکلیف شخصیت ها روشن شده باشد، تکیلف داستان روشن است.

آن چه که مک کلین در پی آن است، نسبت مستقیمی دارد با خطری که او به جان می خرد. او حاضر است برای نجات همسرش از دست هانس و سایر گروگان ها حتی جانش را به خطر بیندازد. این حادثه ای که ناخودآگاه بر او فرود آمده، برای او حکم مرگ و زندگی دارد. برای هانس نیز چنین است. او برای دزدیدن آن چه مد نظرش است حتی حاضر است جان دیگران را بگیرد. او هیچ ابایی ندارد که برای رسیدن به هدفش هر کسی را که سر راه اوست از میان بردارد. او تاکاگی را می کشد. الیس را می کشد. برایش مهم نیست که چقدر از میان برداشتن مک کلین برای او خطرناک است. او نیز خطر را به جان خریده است. در واقع معرکه ای که در فیلمنامه ایجاد شده، هم برای شخصیت قهرمان و هم ضد قهرمان به یک اندازه معادل مرگ و زندگی است. این دو هر کدام در پی این هستند که به هدف دست پیدا کنند؛ پس ابایی ندارند که هر یک دیگری را از سر راه خود بردارد.

فیلمنامه جان سخت در واقع به این ترتیب از خشونت رمز گشایی می کند. عرصه ای که قهرمان و ضد قهرمان در آن درگیر مبارزه مرگ و زندگی هستند، خون می طلبد! و خشونت را طالب است. بنابراین بسیار طبیعی می نماید که ظاهر قضایا سرشار از این همه خشونت باشد. حال اگر فضای بیرونی حاکم بر زندگی مخاطب را در نظر بگیریم، پی می بریم که این روایت خشن برای او نیز روایتی آشناست. در آمریکا به راحتی می توان سلاح حمل کرد. گروگان گیری همواره اتفاقی است آشنا برای مخاطبان آمریکایی. اما یک نکته همواره در این موج خشونت برای مخاطب ناآشنا باقی می ماند. او زمانی که در روزنامه ها یا تلویزیون از حادثه ای خشونت بار باخبر می شود، فقط می تواند ابعاد بیرونی آن را در ذهن خود بازسازی کند. ابعاد درونی، درگیری آدم های اصلی ماجرا و خشونتی که زاییده رویارویی افراد با هم است، عموماً از چشم مخاطب پنهان می ماند. فیلم هایی از جنس جان سخت آن روی سکه را به مخاطب نشان می دهند، او را به درون این روایت خشن دعوت می کنند و ماجرا را به شکل دیگری برای او روایت می کنند. مسلماً مخاطب برایش جذاب است که در هر ماجرایی، علاوه بر وجوه بیرونی (روایت رسانه ها از یک حادثه) خود نیز درون آن شرکت داشته باشد و از تک تک جزئیات آن خبردار شود و حتی آن را به چشم خودش تماشا کند. شاید به همین دلیل است که مخاطب همواره از آثاری این چنینی استقبال می کند. شنیدن کی بود مانند دیدن!؟

نویسنده: شاپور عظیمی

منبع: فیلم نگار شماره ۴۱٫

 

[nextpage title=”چهارگانه جان سخت؛ آینه تمام نمای هویت فرهنگی و ایدئولوژیک زندگی آمریکایی (ماهنامه سیاحت غرب)”]

 

«جان سخت»، بیش از اینکه فیلمی هیجان‌ انگیز و خیره‌ کننده باشد، یک اثر کامل است. با مشاهده این اثر پر مخاطب، می‌توان با مجموعه‌ای از فراز و نشیب‌های اجتماعی و اقتصادی سال‌های ریاست جمهوری ریگان آشنا شد. می‌توان از جان ‌سخت به عنوان پیش ‌بینی آینده آمریکا و آغازگر عصر سلطه قدرت عضلانی و بدنی در سال‌های دهه نود میلادی نام برد.

از زمان اولین اکران عمومی آن در تابستان ۱۹۸۸ میلادی، جان سخت مخاطبان زیادی یافت که ساخت سه عنوان رسمی با عناوین «جان‌سخت دو »، «جان سخت؛ با یک انتقام‌گیری» و «آزاد زندگی کن و یا به سختی بمیر»، نشانگر محبوبیت فوق‌العاده این اثر است. به علاوه، مخاطبان این اثر برای شخصیت اصلی داستان یعنی جان مک کلاین (با بازی بروس ویلیس) و اقدامات خشونت‌ بار و جذاب وی از لحاظ تصویری، اهمیت زیادی قائل می‌شوند.

بدون هیچ‌تردیدی، جان‌ سخت را باید جزو جهت ‌دارترین آثار ساخته شده سینمایی به حساب آوریم؛ چرا که تقریباً همه سکانس‌ها و گفت و گوهای به نمایش درآمده، از لحاظ زیبایی‌ شناسی و یا مسیر داستان گویی، دارای اهمیت هستند. همان ‌طور که اکثر علاقمندان سینما می‌دانند، جان سخت داستان مردی است که در روز کریسمس از نیویورک روانه لس‌آنجلس می‌شود تا با همسرش هولی جنارو (با بازی بونی بدلیا) آشتی کند.

هولی نیز در آسمان خراش ناکاتومی پلازا و در یک شرکت ژاپنی به ریاست آقای تاکاگی (با بازی جیمز شیگتا) به کار مشغول است. با ورود یک گروه مسلح بی‌ رحم آلمانی و استفاده از برچسب تروریست، موجی از زد و خورد و انفجار در این آسمان‌ خراش روی می‌دهد. هر چند جان پیش از پایان فیلم، در جست و جوی آرامش آنان را ترک می‌گوید. از نگاه بسیاری، با ساخت جان‌ سخت و دنباله‌های آن، فیلم‌های حادثه‌ای با نیروی عضلانی درآمیخته شده است. گفته می‌شود که ایده گروگان ‌گیری، به دنبال حوادث المپیک مونیخ و گروگان ‌گیری ورزشکاران اسراییلی، در ذهن تورپ نقش می‌بندد. در مجموع، داستان «هیچ‌چیز برای همیشه نمی‌ماند» یک داستان ایدئولوژیک به شمار می‌رود که می‌تواند به عنوان آینه روزگار خود به شمار آید.

از دیدگاه من، شخصیت مک کلاین در جان ‌سخت، بسیار نزدیک به تصویر قهرمانان پست ‌مدرنی است که در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی به مردم ارائه می‌شد. قهرمانانی محبوب که در قالب سازمان‌های رسمی نمی‌گنجیدند و در مقابل، نیروهای نظامی و پلیس بوروکراتیک و دارای ساختاری غیر منعطف، به عنوان مانعی در برابر اهدافشان نشان داده می‌شدند.

منتقدان به شباهت‌های داستان جان‌سخت با حوادث جنگ ویتنام نیز اشاره می‌کنند. موضوعی که در فیلم‌های «اولین خون؛ قسمت دوم» (۱۹۸۵) و سه‌گانه «شکست در عملیات» (۱۹۸۴، ۱۹۸۵ و ۱۹۸۸) نیز پیش از این تکرار شده بود.

در جان سخت ما با یک موضوع فانتزی نظامی ‌گرایانه روبه‌رو هستیم که به گونه‌ای تأمل برانگیز، بازیگر نقش اول باید با یک ارتش خارجی مسلح به پیشرفته‌ترین تکنولوژی‌های موجود به مبارزه پردازد؛ دشمنی که در صدد نابودی ارزش‌های خانوادگی و اجتماعی و اخلاقی ماست. این اثر را باید آینه تمام عیار عصر ریاست ‌جمهوری ریگان بدانیم. چرا که در آن سال‌ها، بازیگر سابق فیلم‌های وسترن ‌هالیوود و رهبر کاخ سفید، خواهان تولید سیستم‌های تسلیحاتی پیشرفته برای جنگ با امپراتوری شیطان بود.

یکی دیگر از ویژگی‌های مهم آن دوران را باید مخالفت دولت ریگان با الگوی دولت رفاه مطرح شده در کشورهای اروپایی دانست. دونالد بارها در سخنرانی‌های خود اعلام کرده بود که چنین برنامه‌هایی مبتنی بر یک نظام بوروکراسی ناکاراست و از نقایص زیادی برخوردار می‌باشد.

آیا ارائه یک قهرمان عضلانی و ماجراجو که فاقد ویژگی‌های ملموس عقلایی و ابزارهای گفت و گو و صلح‌ جویی است و تنها به راه‌ حل‌های ویران ‌کننده می‌اندیشد، کاملاً اتفاقی بوده است؟

ما در جان‌ سخت شاهد حملات و آسیب‌های زیادی به بدن مک کلاین هستیم که فارغ از جنبه‌های سرشار از خشونت و بی‌رحمی و قساوت، از ویژگی‌های استعاره‌ای برخوردار است و احتمالاً اکثر بینندگان این فیلم نیز به این نظر می‌رسند که گویی استفاده از اهرم تخریب و جنگ برای مقابله با دشمنان، گزینه‌ای مناسب خواهد بود.

با نگاهی به آثار اکشن و ماجرا جویانه دو دهه اخیر نظیر فیلم‌های آرنولد شوایتزینگر، سیلوستر استالونه، دولف لونگرین، و جین کلود ون دام و در نهایت جان سخت، یک نکته مشترک دیگر نیز وجود دارد: استفاده تحریک ‌آمیز از اندام‌های عضلانی مردانه و به تصویر کشیدن سایر ماجراها پیرامون این محور. من معتقدم که در چند گانه‌های جان‌ سخت، ما شاهد حضور یک انسان عادی هستیم که در دام شرایطی غیر عادی گرفتار شده و متلک‌ها و حرکات عضلانی‌اش، همگی جذاب و چشم گیرند و به گواه تاریخ، جان سخت به عنوان نماد به تصویر کشیدن بدن‌های عضلانی در دهه نود میلادی شناخته می‌شود.

از سوی دیگر، در این چندگانه ما شاهد تمرکز زیادی بر لوکیشن‌های فیلم نظیر آسمان خراش و یا فرودگاه هستیم و بر خلاف فیلم‌های اکشنی که عموماً در طبیعت و یا کشورهای دیگر ساخته می‌شدند، با یک فیلم شهری و مدرن رو به ‌رو می‌شویم که شهروندان دولت‌های خارجی فاشیست و کارتل‌های بین‌المللی تبهکار، در خانه به جنگ با بازیگر نقش اول این اثر می‌پردازند.

در ادامه باید به چند نکته دیگر نیز به صورت فهرست‌وار اشاره کنم:

ـ طرح مسائل نژادی در جان‌ سخت؛

ـ همزمانی ساخت و اکران جان‌ سخت با اشغال نظامی نیکاراگوئه و دستگیری رئیس‌جمهور این کشور توسط تفنگداران دریایی؛

ـ معرفی این اثر به عنوان خشن‌ترین فیلم ساخته شده در سال‌های دهه نود میلادی با انبوهی از صحنه‌های انفجار و تخریب و خشونت و تبادل آتش بین دو طرف؛

ـ ایجاد فضای رعب ‌انگیز جنگ‌های اطلاعاتی و شبکه‌ای، تخریب شهرهای آمریکا، سرقت هویت و استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی علیه ساختمان‌های دولتی که همه این رویدادها احتمالاً برای اولین بار در سینمای آمریکا با این گستردگی به تصویر کشیده شده است.

ـ ساخت چهارمین فیلم از این مجموعه در سال‌های پس از حوادث یازده سپتامبر و تلاش برای نادیده ‌انگاری مسائل فرهنگی پیچیده فراسوی حملات تروریستی.

ـ استفاده نامتعارف از هواپیماهای بمب ‌افکن اف سی و پنج به دنبال حملات هلی‌کوپترهای نظامی به یک بزرگراه شلوغ برای از بین بردن یک تریلر مظنون؛

از سوی دیگر، با نگاهی به سال‌های دهه نود و اکران جان سخت، می‌توان تصور کرد که مخاطبان این فیلم در آن دوره، گویی خود را با یک بازی رایانه‌ای خشن و نه یک فیلم سینمایی مواجه می‌دیدند.

در مجموع، چهار فیلم خانواده جان ‌سخت به گونه‌ای ساخته شده است که حجم آدرنالین بدن تماشاگر را به بالاترین مقدار می‌رساند. در عین حال، استفاده از مفاهیم نژادی، جنسیتی، عضلانی و اجتماعی در جهت القای مفاهیمی فرهنگی و ایدئولوژیک، جزو مشخصه‌های چند گانه جان‌ سخت می‌باشد و نکته تأسف‌آور این است که در این فیلم‌ها هیچ اشاره‌ای به ویژگی‌های فرهنگی و ایدئولوژیک تروریسم نمی‌شود. هر چند این چهار فیلم را باید یکی از ویژگی‌های فرهنگ رایج زندگی آمریکایی‌ها به شمار آورد.

برگرفته از www.PopMatters.com

نویسنده: مارکو لانزاگورتا

منبع: ماهنامه سیاحت غرب

 

[nextpage title=”بایدها و نبایدهای اکشن با مطالعه موردی «جان سخت»: آسمان خراش جهنمی (فیلم نگار)”]

 

«اگر یک فیلم پر قدرت می خواهید، ضد قهرمان را پر قدرت کنید»

آلفرد هیچکاک

فیلمنامه جان سخت یک فیلمنامه اقتباسی است؛ برگرفته از رمانی به نام هیچ چیز ابدی نیست به قلم رودریک تورپ که آن را در دهه هفتاد نوشته بود؛ آن هم بعد از موفقیت یکی از رمان های او که کارآگاه نام داشت و از آن فیلمنامه ای درست و حسابی استخراج شده بود. فوکس قرن بیستم دوست داشت تورپ این کار را ادامه دهد و بر اساس شخصیت کارآگاه،‌ دنباله ای بر آن بنویسد. تورپ هم پشت میزش نشست و با نگاهی به کتاب برج شیشه ای داستانی نوشت که نام هیچ چیز ابدی نیست بر آن گذاشت. اما رمان خیلی گل نکرد و در کشور فوکس ماند و خاک خورد تا این که تهیه کننده ای برای ساخت یک فیلم ارزان قیمت آن را در دست گرفت، اما عملاً به پروژه ای سنگین بدل شد؛ هرچند که آن قدر پول روانه جیب های تهیه کنندگان کرد که آنها را از خرجی که برایش کرده بودند، راضی کرد. وقتی تصمیم گرفته شد که موضوع «رابطه پدر و دختر قهر کرده» در کتاب به «رابطه مرد همسر جدا شده» تبدیل شود، این مسئله بر همه چیز تأثیر گذاشت و فیلمنامه نسبت به کتاب تفاوت هایی آشکار پیدا کرد. به هر حال جان سخت ساخته شد و دوباره نام تورپ و رمانش بر سر زبان ها افتاد.

جان سخت یکی از مهم ترین فیلمنامه های ژانر اکشن است. ژانر اکشن در کنار ملودرام، جزو ژانرهای «تو سری خور» به حساب می آیند و از آنها به عنوان ژانرهای عامه پسند یاد می شود، هر چند که این دو -شاید – بیشترین هواخواه را نیز داشته باشند و همه ساله تعداد فیلم هایی که در این دو ژانر نوشته و ساخته می شود، از بقیه بیشتر است. بنابراین چه باک که اگر طبع هنرمندانه منتقدان را آنچنان که باید خوش نیاید. با این وجود کمتر کسی یافت می شود که از جان سخت به عنوان فیلمنامه ای ارزشمند یاد نکند و بر سبیل تعریف و تمجید، چیزی نگوید. ویلیام سی. مارتل که خود فیلمنامه هایی چند در ژانر اکشن نوشته و به کارشناسی در این زمینه تبدیل شده است،‌ سی مورد از زیر گونه های اکشن را به ما معرفی کرده است و عجب که جان سخت به آنچنان مرتبه ای از اهمیت رسیده است که خود یکی از گونه های اکشن شده است. فرم روایی، شکل طرح و توطئه فیلمنامه و نوع شخصیت سازی از یک قهرمان در جان سخت آنچنان درست و حساب شده بود که این فیلمنامه را تبدیل به یک فیلمنامه الگو کرد و علاوه بر این که دو دنباله دیگر بر آن نوشته شد، فیلمنامه های بی شمار دیگری نیز بودند که سعی داشتند با بهره گیری از عناصر موجود در آن، داستان هایی مشابه را خلق کنند.

ژانر اکشن از آن دست ژانرهایی است که به شدت قاعده مند و خط کشی شده است. موفقیت وقتی حاصل می شود که همه چیز سرجای خود باشد. البته این حرف بدان معنا نیست که جایی برای استثناها نیست، چه اگر این طور بود، جان سخت – شاید – خود به وجود نمی آمد. در واقع جان سخت به نوعی از امتزاج پایبندی به قوانین ژانر و بدعت در جزئیات حاصل شده است. و چیزی که در اینجا بیش و پیش از همه عناصر اهمیت می یابد، پرداختن به شخصیت های فیلمنامه است. با وجود این که ژانر اکشن در کلیت خود، بنیادش را بر حادثه می گذارد و موقعیت محور است، اما اگر بخواهیم در شخصیت سازی قهرمان (جان مک کلین) و ضد قهرمان (هانس گروبر) در جان سخت خللی وارد کنیم و آنها را به گونه ای دیگر تصور کنیم، از فیلمنامه آن، چه می ماند؟ جز این که ما شاهد حادثه ای مبتنی بر سرقت خواهیم بود که بارها آن را دیده ایم. وقتی از قوانین حرف می زنیم و آنها را ضامن حیات و موفقیت فیلمی می دانیم، خود به خود به سوی مجموعه ای از بایدها و نبایدها سوق پیدا می کنیم. این بایدها و نبایدها همان قواعد ژانر هستند. فیلمنامه جان سخت، اگر موفق است، این توفیق را مدیون عمل به بایدها و پرهیز از نبایدهاست که اگر بخواهیم چنین فیلمنامه ای را بر پارادایم قوانین (بایدها و نبایدها) منطبق کنیم، به شماره های ذیل می رسیم:

۱– باید یک نقشه خود داشته باشید که این نقشه توسط ضد قهرمان طرح ریزی شده است: اساساً در سینمای اکشن مهم ترین آدم داستان، ‌ضد قهرمان آن است. اوست که نقشه می کشد و با عملی کردن آن، موتور فیلمنامه را به حرکت درمی آورد. در جان سخت وقتی با شروع واقعی فیلم رو به رو هستیم که هانس و افرادش با کامیون وارد ساختمان ناکاتومی می شوند. از این پس اوضاع امور به دست هانس می افتد. نقشه او یک نقشه کوچک عادی، مثلاً سرقت از یک بانک نیست. البته ساختار کلی فیلمنامه از الگوی همیشگی فیلم های این چنینی تبعیت می کند: برنامه ریزی، سرقت و از بین رفتن نقشه. هرچند که این موقعیت آخری، چیزی است که بر اساس یک اتفاق صورت می گیرد؛ وجود ناگهانی جان در ساختمان که در نقشه هانس برای آن، جایی نبوده است. هانس برنامه ای دقیق را طرح ریزی کرده است. زمان واقعه شب کریسمس است که همه به نوعی سرگرم مراسم جشن آن شب هستند و افراد هانس با خیالی آسوده تر می توانند کار خود را انجام دهند، اما این کاری سخت است؛ ورود به مجتمعی که موانعی مشکل بر سر راه آن است و گاوصندوقش با هفت قفل الکترونیکی محافظت می شود. این موضوع، هانس را از موقعیت یک دزد خورده پا بالا می کشد و نقشه او نشان از مغزی متفکر برای عملی کردن آن دارد. بنابراین بر اساس گفته «ضد قهرمان پرقدرت، فیلمنامه پر قدرت»، ما با داستانی قوی رو به رو می شویم. هانس آدم مطلعی است و پیش از ورود به ساختمان از تمام مسائل مربوط به شرکت و صاحب آن آقای تاکاگی آگاه است. تا آنجا که حتی می داند صاحب شرکت در چه دانشگاهی درس خوانده است. او شخصیتی چند لایه ای دارد. در عین این که به راحتی آدم می کشد (مثلاً کشتن الیس)، به همان اندازه نیز می تواند خونسرد و متکی به نفس باشد. او با مرور زندگی اسکندر، خودش را در قالب اسکندر می بیند و آمده تا کاری سترگ را انجام دهد. سرقت از گاوصندوقی که بیش از شش صد میلیون دلار موجودی دارد، کار کوچکی نیست. او می تواند از پس هر موقعیتی برآید و در موقعیت های ناگهانی، کم نمی آورد. وقتی پلیس ها وارد معرکه می شوند، او چنان رفتار می کند که گویی اتفاقی نیفتاده است و حتی از آنان استقبال می کند. برای باهوشی او می توان دو مثال آوند. هانس سر بلند می کند و پاهای جان را در کنار خود می بیند. بدون اینکه قافیه را ببازد، به سرعت خودش را به عنوان یکی از گروگان ها جا می زند و از جان می خواهد او را نکشد و یا در ادامه وقتی که جان از او می خواهد خودش را معرفی کند، خیلی سریع نیم نگاهی به تابلوی اسامی ساکنان مجتمع می اندازد و با انتخاب یک نام، خودش را یکی از ساکنان جلوه می دهد. او حتی تا دقایق آخر که به نظر می رسد همه چیز علیه اوست، دست از تلاش نمی کشد و به کارش در جهت انجام نقشه ادامه می دهد. هانس یکی از بهترین ضدقهرمان هایی است که تا به حال در ژانر اکشن خلق شده است. گستردگی طرح او، باعث ارزش یافتن فیلمنامه ای چون جان سخت شده است.

۲- قهرمان شما نباید آدمی منفعل باشد: قهرمان در فیلم اکشن، شروع کننده ماجرا نیست. ماجرا بر او حادث می شود؛ خواه به شکلی اتفاقی، خواه غیراتفاقی. ورود قهرمان برای آن است تا کاری را که ضدقهرمان شروع کرده، متوقف کند. بنابراین، او آدمی است در تقابل با کنش اصلی فیلمنامه. یعنی او رفتاری واکنشی دارد. عکس العمل او در برابر اتفاقی است که خود در آن نقشی نداشته است. با این وجود، کار او سخت تر است. شاید به این دلیل که یک پله عقب تر است. در جان سخت تا پانزده دقیقه نخست، بیشتر با معرفی جان و مقدمه چنین داستانی رو به رو هستیم. او وارد شهری می شود که برایش چندان خوشایند نیست. کالیفرنیا برای او، شهر کارها و آدم های عجیب است. او چند بار کلمه کالیفرنیا را در شروع فیلمنامه به زبان می آورد و آن را طوری ادا می کند که گویی تعلق خاطری به آن ندارد. در واقع کالیفرنیا، همسرش را از او گرفته است.

اولین چیزی که او از آغاز ورودش به مجتمع ناتاکومی دستگیرش می شود، این است که هالی، نام خانوادگی او را کنار گذاشته و در آن شرکت به عنوان هالی جنرو شناخته می شود. این اولین ضربه به اوست. در دقیقه بیست و پنج ضربه دوم بر او وارد می شود. او خود را در یک دردسر بزرگ می بیند. جان مک کلین پلیسی است که از حوزه کاری خود چیزی حدود سه هزار مایل فاصله دارد، اما اگر قرار بر این بود که او در برابر چنین موقعیتی، موضعی انفعالی به خود بگیرد، به یقین «جان سخت» نمی شد. او وارد مهلکه می شود و همه موانع را از سر می گذراند تا به وظیفه اش عمل کند. وقتی او شاهد مرگ تاکاگی می شود، می فهمد که تا چه اندازه در خطر است. قطعاً او باید ضیافتی را که هانس ترتیب داده، به هم بریزد و در این کار تنهاست؛ آدمی تنها در برابر مشتی آدم خطرناک که به سلاح هایی قوی مجهزند و به آسانی آب خوردن، آدم می کشند. تنهایی او باعث می شود که همراهی مخاطب با او بیشتر شود. اگر هانس آمده تا کاری سترگ انجام دهد، توقف کار او به دست آدمی تنها، به مراتب سخت تر است. هیچ کس با او همراهی نمی کند. منحنی حرکتی او به لحاظ سختی انجام کار، رو به بالاست. چیزی که به کمک او می آید تا از پس انجام چنین عملی برآید،‌ تنها مهارت او در انجام کارهای محیرالعقول -پریدن، جست و خیز، تیراندازی، توقف آسانسور، حرکت در چاله آن و… نیست، بلکه او نیز همچون هانس آدمی با فراست است و وقتی همه درها را به روی خود بسته می بیند، از هوش خود برای پیشبرد کارش بهره می گیرد. نگاه کنیم به این که او چطور نام دشمنان خود را یاد می گیرد و آنها را روی دستش یادداشت می کند تا ببیند چه عده از آنها را از بین برده و چند نفر دیگر باقی مانده اند. حتی در نمونه ای دیگر، وقتی گمان به خام دستی او می کنیم، در می یابیم که اشتباه فکر کرده ایم. هانس، جان را ترغیب می کند تا اسلحه ای به او بدهد و جان نیز همین کار را می کند. برای لحظه ای به هوش او شک می کنیم، اما بعد متوجه می شویم که او اسلحه را خالی کرده است و پیش از آن که هانس برای او بازی درآورد، دستش را خوانده است. در پایان ماجرا نیز هنگامی که او کاملاً همه چیز را از دست داده و فقط دو گلوله برایش مانده، باز هم از قدرت هوش خود استفاده کرده و با پنهان کردن اسلحه ای در پشت خود، کار هانس را تمام می کند.

۳- تا آنجا که می توانید دردسر قهرمان را افزایش دهید: خطری که قهرمان را تهدید می کند نباید چیز کمی باشد. مسئله باید بر سر مرگ و زندگی باشد. هانس در دردسری افتاده است که با اشتباهی کوچک از سوی او، روانه دنیای پس از مرگ می شود. او نه تنها باید جان خود را حفظ کند، بلکه باید برای حدود سی نفر دیگر نیز تلاش کند. کار او تنها جلوگیری از سرقت پول های شرکت نیست، بلکه بقای او و دیگران بسته به حرکات اوست. دشواری کار او، باعث می شود که جان را در قالب یک قهرمان واقعی ببینیم؛ کسی که تا آخرین لحظه تنها می ماند و مسئله اش را یک تنه حل می کند. هرچند که در این مسیر، به قالب یک رویین تن درمی آید. او هرچه بیشتر می رود، بی پناه تر می شود و روند آسیب پذیری او بیشتر می شود. جان رفته رفته عناصر کمک کننده به خود را از دست می دهد. نخست کفش هایش را از دست می دهد و به تدریج لباس هایش پاره شده و عریان می شود؛ پاها و بدنش زخم برمی دارد و خونین و مالین می شود؛ تا آنجا که در آخر،‌ تنها دو گلوله برایش باقی می ماند. اما قهرمان جان سخت، از دل همین موقعیت بسیار دشوار است که لقب «جان سخت» به خود می گیرد.

۴- روند حوادث و پیرنگ های فرعی نباید کند باشد: مسئله ریتم در فیلمنامه های اکشن، امری بسیار مهم است. تسلسل حوادث نباید به گونه ای باشد که در مخاطب ایجاد رخوت کند. مخاطب در فضایی مهیج واقع شده و هیچ دلش نمی خواهد از این فضا بیرون بیاید. ریتم کند، دشمن اصلی فیلمنامه های اکشن است. ریتم کند، به سرعت نگاه مخاطب را از پرده می گیرد و او را خسته می کند. در جان سخت، با موقعیت های فراوانی رو به رو هستیم، که یکی پس از دیگری اتفاق می افتند؛ آن هم با سرعتی سرسام آور. جان هنوز از یک موقعیت فارغ نشده که دیگری سد راهش می شود. پس از آگاهی از خطر، او از آتش نشانی کمک می گیرد که از آن ناامید می شود. این موضوع هنوز تمام نشده که تونی به سراغش می آید. پس از کشته شدن تونی، تروریست ها از محل او در پشت بام آگاه می شوند و راحتش نمی گذارند؛ از پاول کمکی نمی رسد. پلیس ها هم علیه او هستند. بعد موضوع فضولی خبرنگار تلوزیونی پیش می آید و بعدتر هانس به سراغش می رود. حتی خیانت الیس نیز برای او دردسر ساز می شود. سرعت اتفاقات در فیلمنامه جان سخت، فرصت نفس کشیدن از مخاطب را می گیرد و او را مدام هوشیار نگه می دارد.

۵- شما باید از عناصر بامزه استفاده کنید: بهره گیری از موقعیت ها و گفت و گوهای طنزآمیز باعث می شود که فضای سنگین فیلمنامه تا اندازه ای لطیف می شود. به این ترتیب، مخاطب در لابه لای حوادث فیلم، لبخندی هم می زند. در جان سخت این موضوع از طریق گفت و گوهای توأمان با شوخی هانس و جان میسر می شود و اساساً شخصیت جان به گونه ای است که با وجود زمختی و سختی، آمیخته به چاشنی طنز و مطایبه است. نگاه کنیم به کاری که او با جنازه تونی می کند. وقتی هالی کلاه پاپانوئل را بر سر جنازه تونی می بیند، می گوید فقط جان است که تا این اندازه می تواند آدم ها را دیوانه کند. کارکرد دیگر طنز در وجود جان، آشفتگی و به هم رخیتن موقعیت روانی ضدقهرمان و افراد نیز هست.

۶- نباید مسئله به وجود آمده برای قهرمان به سادگی حل شود: فیلمنامه جان سخت، چه جور فیلمنامه ای است؟ آیا قهرمان به راحتی از پس موقعیت ها برمی آید و خیلی ساده موانع بر سر راه را برمی دارد و بر مشکلات فائق می آید؟ اگر جان سخت موفق است، علتش آن است که قهرمان در شبکه ای پیچیده و سخت از حوادث گرفتار می آید و دسترسی او به نتیجه ای ظفرمند، مشکل می کند و البته راه ناهموار جان، او را برای ما ارزشمندتر می کند. به یقین، او قهرمان نبردی است و شاخ غول را زمانی می شکند که از مسیری پرسنگلاخ می گذرد. کافی است یک بار دیگر حوادث فیلمنامه را مرور کنیم تا متوجه تنگی گذرگاه او شویم.

۷– در زیر لایه فیلمنامه باید مفهومی عالی نهفته باشد: یک فیلمنامه خوب، انرژی خود را فقط از یک داستان خوب نمی گیرد، بلکه ارزش فیلمنامه به آن است که از ورای روایت داستانی بکر و تازه،‌ مفهومی متعالی را نیز بازتاب می دهد. برای جان و هالی، تا پیش از اتفاق اصلی فیلمنامه، زندگی مشترک به جایی بد رسیده است. آنها مدت هاست که دور از هم زندگی می کنند. به نظر می رسد که دیگر عشقی بین آن دو باقی نمانده است. فیلمنامه جان سخت از ورای قصه ای مبتنی بر سرقت، به فرجامی خوش برای این خانواده می رسد. جان دیگر مرد خانواده نیست. حتی گمان می کند که آن شب را باید در خانه دوستش بگذراند. اما او با وارد شدن به یک فاجعه، مسیری را طی می کند که دوباره به مرد خانواده تبدیل می شود؛ پدری برای دو فرزند و شوهری برای همسرش. به نظر می رسد که اساساً همه این حوادث بهانه ای است برای دور هم جمع شدن اعضای یک خانواده از هم پاشیده. جان به این نتیجه می رسد که باید در ازدواج آدمی منعطف تر باشد. از طرفی هالی نیز در می یابد که تا چه اندازه به عشق جان نیازمند است. در پایان فیلم، وقتی هانس سقوط می کند و ساعت رولکس هالی را که از طرف شرکت به او هدیه داده شده، با خود می برد، به هالی یادآور می شود که بیشتر از آن که به یک شرکت ژاپنی نیازمند باشد، باید به فکر رسیدن به خانواده اش باشد. پایان فیلمنامه، برای پاول نیز ارمغانی دارد. او نیز در دل این ماجرا، خروج از انفعال را هدیه می گیرد. پاول نیز از قالب یک پلیس ترسو بیرون می آید و با شلیک به کارل، دوباره تبدیل به یک پلیس شجاع می شود؛ کسی که تتمه ماجرای تروریست ها را جمع می کند.

۸- قهرمان شما باید یک مسئله شخصی داشته باشد: این موضوع باعث می شود که قهرمان علاوه بر داشتن یک کشمکش بیرونی (فیزیکی) با یک کشمکش درونی نیز دست و پنجه نرم کند. بنابراین مسیر حرکتی او سخت تر می شود. جان در تمام لحظاتی که با تروریست ها می جنگد، به یک مسئله شخصی نیز فکر می کند. آیا دوباره این امکان برایش پیش می آید تا هالی را ببیند و به او بگوید که از زندگی گذشته اش متأسف است؟ جنگ توأمان او با بیرون و درون، جان را از تک ساحتی بودن درمی آورد. کشمکش درونی او تا اندازه ای بزرگ است که او را به کام مرگ می فرستد. جان با فائق آمدن بر کشمکش بیرونی، به خواسته قلبی اش نیز می رسد. بنابراین او برای رسیدن به عشق خود، هیچ راهی ندارد، مگر این که تروریست ها را از بین ببرد. در واقع موقعیت او به گونه ای است که هر دو کشمکش او به یکدیگر وابسته می شوند.

فیلمنامه جان سخت که این چنین سفت و سخت، بایدها و نبایدهای ژانر اکشن را الگو قرار می دهد و به آن پایبند است، لاجرم به توفیق می رسد؛ توفیقی در حد بالا آمدن به عنوان شاخص ژانر.

نویسنده: حمید گرشاسبی

منبع: فیلم نگار شماره ۴۱٫

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

4
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
4 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
4 Comment authors
7saeedsurenaszarدختر ناشناختهAbe Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
7saeedsurena
Guest
Member
7saeedsurena

چه قدر خوب بود هنس گرابر. شرور فیلم. خیلی خوشم اومد. متاسفانه رفتم بازیگر هنس گرابر رو ببینم کیه. فهمیدم آلان ریکمنه که فوت شده. بازیش واقعا ماندگار بود.

szar
Guest
Member
szar

درسته که فقط یه فیلم سرگرم کنندس ولی صحنه به صحنش پر مغزه. با اینکه قدیمیه ولی اصلا از دیدنش خسته نشدم و از جلوی فیلم تکون نخوردم. اصل قیلم خوب اینه که از دیدنش خسته نشی. از dark night بهتر بود :-*

دختر ناشناخته
Guest
Member
دختر ناشناخته

اتفاقا بازی آلن ریکمن تحول عظیمی در روند فیلم ایجاد کرد.

Abe
Member
Member
Abe

این فیلم یک فیلم ساده و اکشن به حساب میاد که به نظر من بیش از حد بهش توجه شده و لایق همچین جایگاهی نیست.