Chinatown (محله چینی ها)

کارگردان:
نویسنده: Robert Towne (رابرت تون),
8.2
92
0.98

خلاصه داستان:

جیک گیتس(جک نیکلسون) کارآگاه خصوصصی لوس آنجلسی،متخصص در امور افشای خیانت های زناشویی توسط زنی به نام خانوم مولوری استخدام می شود تا پرده از راز خیانت شوهر او بر دارد.آقای مولوری سرمهندس شرکت آب و برق لوس آنجلس که درگیر پروژه ای درباره ی سد سازی و آب رسانی


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم

كوتاه در مورد فیلم محله چینی ها ساخته «رومن پولانسکی» (هنر سینما)

 

 

محله چینی ها فیلمی درخشان در فضای نوآر درباره ی یک کارآگاه کله شق است که پرده از فساد محله چینی ها در سال های دهه ی سی لس آنجلس برمی دارد.

در محله چینی ها با فیلمی درخشان روبه رو هستیم که نمونه ی اعلای یک نوآر دهه هفتادی است. فیلم محله چینی ها رازآلود، پرازسوء تفاهم، پنهان کاری و بازی است وشخصیت هایی که در پس چهره و اعمالشان واقعیات دیگری جز آنچه می بینیم نهفته است و به واقع آنی نیستند که نشان می دهند.

فیلم که در سال ۱۹۷۳ ساخته شده است، ادای دینی به نوآرهای دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ کرده است و به خاطر خلق فضاهای تیره و خفقان بار از روابط و فساد پشت پرده آن سالها و نیز ایجاد نوآوری های تکنیکی که در زمینه فیلم های نوآر داشته از آن به عنوان یکی از اولین نئو نوآرهای تاریخ سینما یاد می کنند. فیلمنامه رابرت تاونی بی نظیر بوده و از جزییات درخشان و پر و پیمانی برخوردار است. شخصیت پردازی جیک گیتس به شدت شخصیت به یاد ماندنی فیلیپ مارلو را در سری داستانهای کارآگاهی – جنایی ریموند چندلر تداعی می کند. اگر بخواهیم کمی دقت بیشتری به خرج دهیم خواهیم دید که فیلم به شدت از حال و هوای داستانهای ریموند چندلر تاسی گرفته است، با این وجود فیلمنامه مسیر استقلال خود را از زیر سایه این نوع داستانها با سربلندی می پیماید و بدل به یکی از ماندگارترین فیلمنامه های سه دهه اخیر سینمای هالیوود می شود.

غافلگیری داستانی در یک سوم نهایی فیلمنامه تماشاگر را میخکوب می کند. جایی که بیننده می فهمد معشوقه هالیس، خواهر و دختر اولین بوده است. در واقع این دختر نوجوان حاصل تجاوز پدر ( جان هیوستن ) به دختر ( فی داناوی ) است وبدین سبب علت دوری و تنفر اولین از پدر آشکار می شود و بیننده ناگزیر می گردد که از نظر دادن خود نسبت به شخصیت اولین، که به ظاهر تداعی کننده یک FEMME FATAL است، پشیمان شود و همراه با گیتس با او احساس همدردی نماید. کارگردانی رومن پولانسکی هم که همانند همیشه فوق العاده است، محلی برای ایراد نمی گذارد و با کمک طراحی صحنه بی نظیر و به یاد ماندنی ریچارد سیلبرت، که با استادی هر چه تمامتر فضای لس آنجلس دهه ۳۰ میلادی را بازسازی نموده است، چنان سکانسهایی را خلق می کند که تا سالیان سال در ذهن بیننده ی تشنه فیلم باقی می ماند. موسیقی جری گلداسمیت شنیدنی و با حس و حال فصول فیلم همخوانی دلپذیری دارد. فیلمبرداری جان آلونزو هم در نوع خود سبک بصری فوق العاده ای را به همراه دارد و بالاخص در فضاهای شب و تیره و تار مکانها خبر از وجود استادی توانا در پشت دوربین می دهد. بازی های فی داناوی و جان هیوستن بسیار خوب از کار در آمده است و نقشهای فرعی هم با انتخاب خوب بازیگران باعث دافعه نمی شود ؛ اما این نقش آفرینی حیرت انگیز جک نیکلسون است که همانند بسیاری از فیلمهایی که در آنها به ایفای نقش پرداخته، یک تنه بار پیشبرد داستانی فیلم را با استادی حیرت آوری به دوش می کشد و مثل همیشه با رعایت جزییات بازیگری و میمیک چهره، نقش کارآگاه جیک گیتس را به یکی از ماندگارترین شخصیتهای تاریخ سینما بدل می نماید. نیکلسون با بازی حیرت آور خود مردانگی، شجاعت، عشق و شکست را همزمان با هم به نمایش می گذارد. در میان فصول خوب و به یاد ماندنی فیلم جا دارد به صحنه ای که فی داناوی آن راز تکان دهنده را پس از ضرب و شتم از سوی نیکلسون برای او تعریف می نماید، اشاره کرد که از حیث دکوپاژ و ریتم و نیز بازی دو بازیگر اصلی به یکی از بهترین فصول فیلم بدل شده است. چهره نیکلسون در پایان فیلم و با آن زخم ماندگار بر روی بینی که به جسد غرق در خون فی داناوی نگاه می کند، برای همیشه در ذهن سینما دوستان باقی خواهد ماند.

سید فیلد درباره فیلم چنین می گوید: اولین بار که فیلم را دیدم؛ خسته، بی حال وفرسوده شدم. فیلمی بسیار سرد و فاصله انداز به نظر می رسید. دوباره که فیلم را دیدم احساس کردم فیلم خوبی است ولی چیز خاصی ندارد. بعد در یکی از کلاس هایم فیلمنامه را خواندم، کله پا شدم؛ شخصیت پردازی، سبک نگارش، حرکت و جاری شدن داستان بی نقص بود.

دیدگاه رابرت تاون (فیلمنامه نویس) در محله چینی ها این است که کسانی که نوع خاصی از تبهکاری را مثل قتل، سرقت، تجاوز یا آتش سوزی را انجام می دهند با زندان رفتن به سزای عمل خود می رسند؛ اما کسانی که علیه اجتماع مرتکب جرم می شوند غالباً مورد تفقّد قرار گرفته و نام آنها بر روی خیابان ها گذاشته می شود یا در سالن شهر به آنها مدال یا پلاک داده می شود.

فیلم پولانسکی تفاوت ساختاری مهمی با قالب داستان نوآر دارد. در داستان فقط خواننده است که غافلگیر میشود اما اینجا، گشایش راز آخر فیلم حتی جک نیکلسون را هم در امان نمیگذارد! با این همه فیلم فقط فیلمی که به ژانر نوآر آن هم در سالهای حقارتش آبرو ببخشد نیست. اگر سناریو پر از ظرافتهای کاراگاهی است، از این سمت طراحی صحنه تمام تلاشش را در بازآفرینی حال و هوای دهه سی می کند و یا موسیقی گلد اسمیت هم گمانم بیشتر به جنبه های رومانتیک فیلم نظر دارد. از سوی دیگر، بازی های فیلم هم چشمگیر است؛ حتی جان هیوستن كه پا به سن گذاشته است.

فیلم در رشته های بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین فیلمبرداری کاندید جایزه اسکار شده بود و این جایزه را برای بهترین فیلمنامه اوریژینال از آن خود کرده بود. شاید اگر ” محله چینی ها ” همزمان با پدر خوانده ۲( شاهکار فراموش نشدنی فرانسیس فورد کاپولا ) اکران نمی شد و در رقابت با آن برای کسب جوایز اسکار قرار نمی گرفت، در بسیاری از رشته های کاندید شده مجسمه طلایی اسکار را می ربود. البته فیلم در مراسم گلدن گلوب سال ۱۹۷۴ موفق به کسب جوایز بهترین فیلم درام، بهترین کارگردان، بهترین بازیگر نقش اول مرد درام و بهترین فیلمنامه شد. جک نیکلسون در همان سال برای محله چینی ها جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را از سوی منتقدان فیلم نیویورک دریافت نمود. در هر صورت، فارغ از جوایز، این خود فیلمها هستند که باقی می مانند و در این بین ” محله چینی ها ” یکی از ماندگارترین فیلمهای دهه های اخیر سینما می باشد که هوادارن بیشماری دارد و به نوعی به یک فیلم کالت برای بسیاری از سینما دوستان بدل گشته است.

 

منبع: هنر سینما

نقد و بررسی فیلم به قلم

نظریه ” مرگ مولف ” در مورد آثار پولانسکی، نه تنها ما را از درک و ارتباط با آثارش دور می کند که چه بسا، ارزش شاهکارش ” محله چینی ها ” را در حد یک نوآر ساده اما جذاب هالیوودی تنزل می دهد. پولانسکی ناظر انحطاط تمدن بشری نیست که خود، هم در قامت یک قربانی و هم در قالب یک بازیگر در چنین سقوطی نقش ایفا می کند و روایت صادقانه اش، می تواند مبتنی بر تجربه زیستی وحشتناکش باشد. ” محله چینی ها ” بهترین مصداق برای روایت انحطاط و فروپاشی است. شب نشینان جهنم تنها قربانیان آتش سوزانش نیستند که برافروزندگان این آتش نیز هستند.

داستان ” محله چینی ها ” در لوس آنجلس می گذرد و قصه تاثیر گرفته از ماجرای ” کم آبی و خشکسالی ” دهه هفتاد است و رسوایی هایی که در نتیجه آن گریبان مسوولین ایالتی را گرفت.قهرمان فیلم، گیتس، کارآگاهی خصوصی است که می فهمیم عضو کنار گذاشته شده پلیس است که در گذشته در ” محله چینی ها ” خدمت می کرده است. در سکانس افتتاحیه فیلم با گیتسی آشنا می شویم که با چشمانی شرور ( نقشی که شاید تنها از عهده نیکلسون بر می آمد ) و شخصیتی سرکش، مشغول صحبت با یکی از مراجعینش است. او به مراجعش که گویا به او بدهکار است، دلداری می دهد و خیالش را راحت می کند که برای گرفتن دنیش عجله ای ندارد. صحبت کردن درباره ماهی ها قرار است تا هم ما را آماده وارد شدن به بحران کم آبی که گره اصلی درام است کند و هم ذهن هایی را آماده برداشت تمثیلی از قصه کند.( فیلمنامه ” محله چینیها ” بی گمان از استادانه ترین آثار تاریخ سینماست که به بهترین شکلی شخصیت ها را درگیر گره های داستان می کند و مخاطب را همراه با قهرمان در پیچ و تاب موقعیتهای تراژیک قصه رها می سازد ) .

در همان سکانس ابتدایی در برخورد گیتس با زنی که خود را زن مالروی معرفی می کند و قصد کشف رابطه شوهرش با زنی دیگر را دارد، گیتس از دیالوگی کلیدی استفاده می کند که شاید کلید درک تراژدی فیلم باشد: ” همیشه دانستن حقیت لازم نیست، میتونه خیلی سودمند نباشه. ” این آغاز چالش و درگیری گیتیس با ” محله چینیهاست “. گیتیس کارآگاهی است که اگرچه چنین نصیحتی را به زن جوان می کند اما خود توانایی عبور از کنار حقیقت را ندارد. شخصیت سرکش گیتیس که تشنه کشف کردن و مواجهه با معماهاست، در طول فیلم در حکم بنزین این قصه رفتار می کند و فیلم روایت فاجعه ایست که ناشی از وارد شدن گیتیس به تونل هولناک حقیقت است. محله چینیها در لوس آنجلس به عنوان یکی از جرم خیز ترین و خطرناک ترین محله ها شناخته می شود و در طول فیلم، قرار است متوجه شویم که اتفاقا کم ترین نقش را در ساختن فجایع، شهروندان چینی بر عده دارند. آنها تنها پیاده نظام وقوع فجایع هستند که فقط نظاره گرند و همزمان قربانی. به این شکل ما توانایی تسری دادن ” محله چینی ها ” به کلیت جامعه ای را پیدا می کنیم که گیتیس بناست تا حقیقتش را کشف کند. اهمیت این دیالوگ، در سکانس انتهایی فیلم مشخص می شود، هنگامی که نواه کراس، سیاه ترین شخصیت فیلم به او دقیقا همین جمله را یاد آوری می کند. نواه کراس انسانی است که در عین حال که به واسطه ثروت و مقام و جایگاه اجتماعی اش، از قدرتی بی همتا برخوردار شده، تمامی شاخص های انسانی از نظر اخلاقی سقوط کرده را داراست. او که نمایندگان و مقامات ایالتی، پلیس، لمپن ها و زورگیرها و بسیاری از منابع مالی شهر را داراست، سیاه ترین عنصر این تراژدی است. او نماد خواهش گری بی حد و حصر انسان است که اخلاق را کنار زده و بی محابا، میخواهد و می خواهد. او به دخترش تجاوز می کند، داماد دخترش را برای ” سود بیشتر در آینده ای که شاید خود نیز نباشد ” می کشد، نوه اش را نیز برای همخوابگی می خواهد و زمین های بایر شهر را نیز نمیخواهد که از دست بدهد. او نه به سالمندان رحم می کند و نه به دختران خردسال. او ” آب ” را می خواهد که مایه حیات است و شریان های حیات بشری را از این طریق در دست می گیرد. ماهی ها بر اثر کم آبی خواهند مرد. زمینها جز زمینهای او یک به یک بایر خواهند شد. رودخانه از جاری شدن بازخواهد ماند و او در ازایش آبی شور را در خدمت مردم شهر قرار خواهد داد و بدین وسیله، با ژستی مصلحانه جایگاه اجتماعی خود را نیز ارتقا می بخشد. دیالوگ باغبان چینی در خانه مالروی که به گیتیس گوشزد می کند که ” آب شور برای رشد چمنها مضر است ” را اگر با تجاوز به دختران هنوز پخته نشده ارتباط دهیم، کلید درک بخش دیگری از این فاجعه را درک خواهیم کرد.

گیتیس در طول قصه، با نزدیک تر شدن به حقیقت، هر لحظه بیش از قبل خود را در خطر حس می کند. او به هشدار ها توجهی نمی کند و پیش می رود. لبخند جسورانه گیتیس تا انتهای فیلم با او همراه است و دست از لجبازی با موانع بر نمی دارد. وقتی که اولین نشانه های کشف معما را در صحنه ای که گیتیس شبانه و در حوالی کانالها متوجه خرابکاری عده ای که آب شهر را دور میریزند می بینیم، این خود پولانسکی است که در قامت یک شرور مزدور ظاهر شده و با چاقویی بینی او را خراش می دهد تا گیتیس ” وقتی نفس می کشد درد را فراموش نکند ” . درد دانستن حقیقت را و این هولناک ترین وصفی است که برای زندگی در محله چینی ها برای کسی که از حقیقت آگاه شده، می توان به کار برد.

بعد از این که رابطه عاطفی بین گیتیس و اویلین مولری ( فی داناوی ) شکل میگیرد، ما تازه به گوشه هایی از گذشته پر رمز و راز گیتیس پی می بریم. آنگاه که روی تخت خواب دو نفره، گیتیس از تجربه تلخش در محله چینی ها می گوید . وقتی گیتیس می گوید ” کسی رو دوست داشتم و خواستم کمکش کنم، اما نشد ” مخاطبی که برای اولین بار فیلم را تماشا می کند، می تواند حدس بزند که چه چیزی انتظار عشق آن ها را می کشد. قرار نیست در محله چینی ها بود به انسانها کمک کرد، در شرایطی آن چنان به هم گره خورده و پیچیده که کمک کردن به انسانها باعث نابودیشان می شود، گیتیس دوباره امیدوارانه برای جنگ با شرایط، عزمش را جزم کرده است. در سکانس بعدی، گیتیس متوجه ماجرایی می شود که او را به این نتیجه رسانده است که اویلین به او رو دست زده است و او را فریب داده است. گریه اویلین هم تاثیری ندارد، اویلین نمی تواند واقعیت وحشتناک را به گیتیس بگوید و تنها گریه می کند و روی فرمان می افتد تا صدای بوق اتوموبیل ما را به سکانس بعدی پیوند دهد. گیتیس سرخورده می شود و تصمیم می گیرد از کنار ماجرا بگذرد و بیشتر ازاین برای خودش دردسر درست نکند، تا این که پولانسکی ضربه نهایی اش را به مخاطب می زند. بی گمان سکانس درگیری گیتیس با اویلین یکی از خارق العاده ترین سکانسهای تمامی آثار پولانسکی و شاید دهه هفتاد سینمای آمریکاست. گیتیس به هر طرف صورت اویلین که سیلی می زند، اویلین نیمی از حقیقت را می گوید. دخترم، خواهرم، دخترم، خواهرم……… و این هولناک ترین تصویر محله چینی ها این گونه رقم می خورد. گیتیس این بار خنده اش را فراموش کرده است. بازی ماندگار نیکلسون تغییرات درونی گیتیس را فوق العاده به مخاطب القا می کند. او آخرین زورهایش را می زند و آن سکانس پایانی، یکی از بهترین پایان بندی های تاریخ سینمای آمریکا را رقم می زند. صدای ممتد بوق……….. آن نگاه چند ثانیه ای عجیب گیتیس به جنازه کسی که قرار بود نجاتش دهد، کسی که دوستش داشت و تکرار فاجعه……… شهروندان چینی که به فاجعه نگاه می کنند و تنها نگاه می کنند و با تذکری متفرق می شوند…… گریه های دختر اویلین که در دستان حبیث کراس جای گرفته است و تهدید پلیس…… و جمله ای که فاجعه را تمام می کند. ” بریم، فراموش میکنی گیتیس، اینجا محله چینیهاست “

پولانسکی مولف صادقی است. او هم می تواند کراس باشد و هم می تواند گیتیس باشد. او با گوشت و پوستش محله چینیها را درک کرده، از اردوگاه های نازیها و مفعول شدن در آنجا، دیدن جنازه تکه تکه شده همسرش در خانه و در انتها تجاوز کردن و فاعل شدن… شاید سرنوشت گیتیس هم چنین بود

پس نوشت: اگر پولانسکی جامعه آمریکای دهه هفتاد را این طور بی رحمانه نقد می کند و چنین تصویر سیاهی از آن ارائه می دهد، عده ای می توانند انتقاد کنند که این کل ماجرا نیست، این کل حقیقت نیست، این پایان سیاه متعلق به آن ساختار نیست ، اما مخاطب او در این گوشه از جهان، می تواند با گوشت و پوست و استخوانش تا اعماق محله چینی ها را درک کند.

 

منبع: دیوانه ای در قفس

نقد و بررسی فیلم به قلم ساسان عادلی

خلاصه داستان: سال 1937- لوس آنجلس – زنی به ج.ج. گیتس کاراگاه خصوصی مسائل خانوادگی مراجعه میکند و مدعی میشود که همسرش هالیس مال ری رییس منابع آب شهر با دختر جوانی رابطه دارد. وقتی این رابطه رسوا افشا می شود و هالیس به قتل میرسد گیتس برای پی گیری ماجرا کنجکاوی بیشترینشان میدهد. هرچند ستوان اسکوبار که زمانی باهم در محله چینی ها همکار بودند او را از این پرونده برحذر میدارد. گیتس پی می برد که اولین مال ری همسر هالیس دختر نوآکراس شریک سابق هالیس و طراح سد شهر است. گیتس ارتباط صمیمانه تری با اولین پیدا میکند و شبی پس از تعقیب او پی می برد که اولین دختری را که با همسرش رابا همسرش رابطه داشته را زندانی کرده است.گیتس به اولین مظنون میشود.اما اولین اعتراف میکند که دخترک زندانی خواهر و دخترش است. گراس تایید میکند که همه این جنایت ها ( هتک حرمت دختر خودش – فرستادن زنی که ابتدا به گیتس مراجعه کرده و مدعی شده همسر هالیس است و کشتن هالیس )زیر سر او بوده و گیتس را تهدید و ناچار به نشان دادن مخفیگاه اولین در محله چینی ها میکند…

 

1– فیلم سینمایی محله چینی ها هنوز هم پس از گذشت سی و پنج سال از زمان ساختش جذاب و دیدنی است و به نظر نمیرسد که گذشت زمان اندکی از این جذابیت و مقبولیت آن بکاهد. این فیلم یکی از بهترین فیلمهای دهه هفتاد تاریخ سینما و از تحسین برانگیزترین و ستایش شده ترین فیلمهای کارگردان لهستانی تبار مقیم پاریس: رومن پولانسکی محسوب میشود. کارگردان هفتاد و شش ساله ای که در حال حاضر به جهت یک پرونده حقوقی قدیمی در بازداشت خانگی دولت سوییس قرار دارد!

2- رومن پولانسکی این اثر ارزنده را در 1974 در سن چهل و یک سالگی در آمریکا ساخت در حالی که سه سال بعد به جهت تعدی به یک دختر سیزده ساله در یک پارتی در منزل جک نیکلسون از آمریکا متواری بود و در این مدت در پاریس زندگی میکرد! محله چینی ها آخرین فیلم سینماییست که رومن پولانسکی در آمریکا ساخت.این فیلم هشتمین اثر پولانسکی در مقام کارگردان است.

3- فیلم محله چینی ها برای پولانسکی یک موفقیت عظیم بود. این فیلم پلیسی جنایی که داستانش در دهه سی آمریکا میگذرد در مجموع کاندیدای ده جایزه اسکار بود که البته در سالی که اکثر جوایز اصلی نصیب پدر خوانده دو فرانسیس فورد کاپولا شده بود تنها توانست بابت فیلمنامه اورژینال یک اسکار را نصیب سناریست این فیلم رابرت تاونی کند. این فیلم کاندید بهترین فیلم- بهترین کارگردانی – بهترین بازیگر نقش اول مرد و زن- بهترین فیلمبرداری – بهترین موسیقی متن فیلم- بهترین تدوین و بهترین صداگذاری گردید.همچنین در مراسم جوایز گلدون گلاب که قبل از مراسم اسشکار برگزار میشود این فیلم به عنوان بهترین فیلم درام- رومن پولانسکی به عنوان بهترین کارگردان – جک نیکلسون به عنوان بهترین بازیگر مرد نقش اول درام و رابرت تاونی برنده بهترین سناریست را نصیب خویش ساخت. محله چینی ها یکی از ده فیلم برتر سال 1974 به انتخاب مجله تایم بودنیز منتقدان فیلم نیویورک بازی زیبای جک نیکلسون را به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد سال 1974 انتخاب کردند.

4- رومن پولانسکی در فیلم محله چینی ها در اوج و قله کارگردانی قرار داشت. کارگردانی که با ظرافت و هوشیاری بسیار توانست یک داستان جنایی – معمایی را به بهترین شکل ممکن به تصویر بکشد. و در این میان فیلمنامه پیچیده و پر رمز و راز رابرت تاونی در دستان چیره دست پولانسکی به خوبی ورز داده میشود. پولانسکی همانگونه که داستان را پیش میبرد به همان ترتیب بیننده هم پا به پای کاراکترهای فیلم به پیش میروند و به هیچ وجه چیزی بیشتر از ماجرا خبر ندارند این مسئله باعث گردیده که شوک داستان همزمان هم برای بیننده و هم قهرمان داستان روی میدهد و تاثیر گذاری فیلم دو چندان میشود. رومن پولانسکی از جمله کارگردانان تاثیر گذار تاریخ سینماست که اصولن مایل به ساخت فیلم در همه ژانرهای سینماییست و خود را به یک ژانر خاص محدود نمیکندو معمولا هم از ساخت این آثار موفق و سربلند فارغ میگردد. و محله چینی ها هم به عنوان یک فیلم در ژانر پلیسی جنایی از موفقترین آثار این ژانر به شمار میرود.

5-طراحی صحنه این فیلم یکی از امتیازهای اصلی در موفقیت فیلم محسوب میشود به گونه ای که فضای دهه سی آن زمان آمریکا به خوبی به بیننده القاء میشود.. شهر لس آنجلس به عنوان مکانی که داستان در آن اتفاق می افتد به خوبی به تصویر کشیده شده است. در این فیلم به حدی شهر خوب و مناسب پرداخت شده که برای خود یک شخصیت و موجودیت فردی پیدا میکند شهری که در این فیلم ما از لس آنجلس میبینیم شهری است تشنه و سوزان و کم آب با سدهایی که در اطراف آن زده شده. شهری پر از اتفاقات ناخوشایند و جنایت و قتل و فریب و خیانت. شهری با پلیسهای اهل زد و بند و مسئولان شهری که پشت پرده کارها میکنند! دنیای فیلم محله چینی ها پر از رازهای پنهان و کشفهای مخوف است!

6- محله چینی ها یکی از بهترین بازیها را دارد و چیزی که به فیلم ابهت و عظمت داده فارغ از کارگردانی و فیلمنامه چند فقره بازی های درست و حسابی و جانانه است. جک نیکلسون با بازی کنترل نشده و خاص خود در نقش کاراگاه گیتس به خوبی خود را در دل تماشاگران و علاقمندانش جای داده است. نیکلسون با بازی در محله چینی ها به خوبی در نقش کاراگاه خصوصی مسائل خانوادگی که سرش حسابی برای دردسردرد میکند! جک نیکلسون یکی از بازیگران با سواد و خلاق تاریخ سینماست که در طول نزدیک چهل سال بازیگری در سینما طیف بسیار متفاوتی از نقشهای شاخص تاریخ سینما را بازی کرده است که هر کدام از این نقشها از بهترین نقش آفرینیهای تاریخ سینما محسوب میشوند. جک نیکلسون نقش این کاراگاه سمج و حقیقت یاب را آنچنان قدرتمندانه و محکم بازی کرده که تماشاگر تا مدتها به این نقش فکر خواهد کرد. نقش کاراگاه گیتس برای او نیز از جذابترین نقشهایش بود به گونه ای که در 1991 خود او شضخصا قسمت دوم محله چینی ها را با عنوان دو تا جیک میسازد و بار دیگر در این نقش فرو میرود.نقش جک نیکلسون در این فیلم دارای یکی از ویژگیهای خاص بازیگری او نیز هست. بازی در نقش آدمهایی با خصوصیت اخلاقی خاص: عصبی و پرخاشگر و عاصی و البته حقیقت طلب. هنوز صحنه ای که کاراگاه گیتس میخواهد حقیقت را از زبان اولین همسر هالیس درباره دختری که در خانه اش زندانی کرده بداند دیدنی است. جایی که کاراگاه با زدن سه سیلی از اولین اعتراف میگیرد! جک نیکلسون از بازیگرانی بود که آنچنان به زیبایی چهره اهمییت نمیداد و عقیده داشت که این شخصیت پردازی درست و مناسب است که به بازیگر زیبایی میبخشد ونه چهره و رخسار زیبا. او خیلی زود در جوانی موهای سرش ریخت و به طاسی گرایید ولی هرگز برای این رفع کم موییش چاره ای نکرد و در اکثر فیلمهای مطرحش با همان چهره اش به ایفای نقش میپرداخت. جک نیکلسون آنچنان نسبت به زیبایی چهره بی تفاوت بود که در فیلم محله چینی ها در زمان زیادی از فیلم با بینی پانسمان شده ( که توسط تبهکاری بریده شده بود) در فیلم ظاهر شد. این در حالی بود که اکثر بازیگران مشهور هالیوود از ایفای نقش با چهره های دمده و ناجور دوری میجستند.

بازی فی داناوی که تا آن زمان با بازی در نقش بانی در فیلم شاهکار بانی و کلاید آرتور پن ( 1972 ) بازیگر مشهور و محبوبی بود هم دیدنی است. زنی در ابتدا مرموز که در پایان میفهمیم که قربانی خواسته های نامعقول پدرش شده است. حضور کارگردان نام آور سینمای جهان: جان هیوستون در نقش پدر اولین که نقش منفی فیلم بود هرچند که حضوری اندک داشت ولی یکی از به یادماندنی ترین نقشهاست. شاید کمتر کسی بداند که کارگردان چند فیلم شاهکار تاریخ سینما مانند: شاهین مالت- آفریکن کویین و کنچ های سیه را مادره و.. است. بازی کوتاه رومن پولانسکی در نقش یک تبهکار که بینی جک نیکلسون را با چاقو میبرد هم که دیگر جای خود دارد! پولانسکی هم مانند آلفرد هیچکاک حضوری لحظه ای بر پرده سینما طلب میکند!

7- در تاریخ سینمای جهان در ژانر سینمای پلیسی – معمایی در دهه های گذشته آثار شایسته بسیاری خلق شدو آنچه اهمیت فیلم محله چینی ها را بالا میبرد این است که این فیلم یک اوج دیگریست در این ژانر محبوب در دهه هفتادی که تاحدودی دچار افت گردیده بود. محله چینی ها ثابت کرد که این ژانر میتواند دوباره محبوب باشدو موفق.

8- محله چینی ها را باید دید چرا که پر از لحظه های ناب تصویر و روایت است. پر است از بازیهای درخشان و جذاب. یک سینمای روایتگر اصیل که داستان جذابش را به زیبایی هرچه تمامتر روایت میکند و لحظه ای ترا به حال خود رها نمیسازد. سینمایی که بیش از پیش قدرت سینما را به مخاطب خود نشان میدهد. این فیلم را باید دید و از آن لذت برد.

 

منبع: سی و پنج سالگی

نقد و بررسی فیلم به قلم

رومن پولانسکی را می توان از آن دسته از کارگردانان به حساب آورد که علاقه دارند تا همه نوع ژانر سینمایی را در آثارشان تجربه نمایند. شاید مشهورترین و بزرگ ترین نمونه از این نوع فیلم سازان، استنلی کوبریک فقید باشد. قاتلین بی باک خون آشام در ژانر کمدی، بیترمون که یک درام روانشناسانه ی جنسی است، دروازه ی نهم و بچه ی رزماری با ویژگی های آشکار ژانر وحشت، الیور توییست، که اقتباسی است کلاسیک از اثر برجسته و جاودان چارلز دیکنز و … در نهایت فیلم موضوع مقاله، محله ی چینی ها که ظاهرا یک درام پلیسی و معمایی است، اما می توان آن را از نمونه های قدرتمند ژانر نئونوار دانست. جامعه ای غیرقابل اعتماد و انسان هایی سرتاپا دروغ و قهرمانی در این میان که صلیب محتوم شکست را مسیح وار بر دوش می کشد. پولانسکی هیچ گاه در فیلم سازی گرفتار ورطه ی تکرار نشده است و هر فیلم او، داستانی است مستقل با مضمونی جدا. تنها، زاویه ی دید خاص کارگردان است که نشانی از وی را بر آثارش حک می کند. تمامی فیلم های پولانسکی، مضمونی سیاه و پایانی نه چندان خوشایند دارند. قهرمانان داستان های او هیچ گاه به آن چه که می خواهند نمی رسند و نگاه پوچگرایانه ی کارگردان، آنان را در چنبره ای گرفتار کرده است که راهی جز سقوط و تباهی و حتا مرگ را پیش روی ندارند. این نگاه تلخ حتا سایه اش را بر روی فیلم کمدی این کارگردان – قاتلان بی باک خون آشام – نیز گسترانیده است. مرگ سیاه قهرمان عاشق داستان، آن هم وقتی که تماشاگر گمان می برد که همه چیز به خیر و خوشی به پایان رسیده است!

جیک گیتس، مامور سابق پلیس لوس آنجلس، کارآگاهی خصوصی است که زمینه ی بیشتر تحقیقاتش، مسایل و درگیری های خانوادگی و خیانت های زن و شوهری است. زنی با مراجعه به دفتر گیتس ادعا می کند که شوهرش – هولیس مالوری، رییس شرکت آب و انرژی لوس آنجلس – با زنی دیگر در ارتباط است و از گیتس می خواهد تا از حقیقت پرده بردارد. چند روز دیگر روزنامه های شهر عکس هولیس را با معشوقه ی کذا به چاپ رسانده اند. اما اندکی بعد از رسوایی مالوری، مشخص می شود که همسر واقعی وی، آن کسی نیست که گیتس را به خدمت گرفته است. ماموریت گیتس عوض می شود. او این بار درگیر ماجرایی بسیار پیچیده تر شده است. ماجرایی که خیانت، قتل، دسیسه ی سیاسی و تجاوز به محارم را دربرمی گیرد. گیتس این بار به دنبال اثبات خود و کشف فریبی است که حیثیت اش را به عنوان یک کارآگاه خبره زیر سوال برده است.

فیلمنامه حاوی دو کنش دراماتیک است که یکی در بستر دیگری تعریف می شود. بستر داستان اصلی فیلم، بحران آب لس آنجلس است که در حدود سال های 1900 تا 1906 میلادی اتفاق می افتد. در حالی که کنش دراماتیک اصلی فیلمنامه، روایتگر ماجراهایی است که با توجه به شواهد و قرائن تصویری، به حدود دهه ی 30 میلادی برمی گردد. پولانسکی در محله ی چینی ها، مانند نقاشی عمل می کند که وقتی که کشیدن پرتره ی سوژه ی اصلی خود را به پایان می رساند، در پس زمینه ی نقاشی اش، منظره ای را نقش می زند که هیچ قرابت زمانی و مکانی با پرتره ی کشیده شده ندارد!

در 1900 شهر لس آنجلس یک شهر صحرایی بود که به دلیل سرعت بالای پیشرفت، دچار کمبود منابع آبی شد. باید برای جبران این کمبود، منابع دیگری به کار گرفته می شد. نزدیک ترین این منابع رود آونز بود که از شهر حدود 250 مایل فاصله داشت. گروهی از تاجران و سیاستمداران بانفوذ درصدد برآمدند تا حق بهره برداری از این رود را با استفاده از رانت های ویژه ای که داشتند، در انحصار خود درآورند. پس از این کار، آن ها زمین های بی ارزش دره ی سان فرناندو در حدود 20 مایلی لس آنجلس را نیز با قیمت بسیار پایین خریداری کردند و طرحی را پیشنهاد کردند تا آب رود آونز را به این دره سرازیر کنند. برای تامین هزینه های این طرح، اوراق قرضه ای تهیه شد و با استفاده از ابزار تبلیغاتی، چنین وانمود شد که این طرح به منظور تامین آب شهر به اجرا درخواهد آمد. اداره ی آب و برق شهر برای این که مردم را وادار کند تا به اوراق رای مثبت دهند، مخفیانه هزاران گالن از آب شهر را به اقیانوس ریخت! خشکسالی لس آنجلس را دربرگرفت. کار به جایی رسید که مردم بیش از یکی دوبار در روز مجاز به کشیدن سیفون توالت خانه شان نبودند! اوراق به سادگی تصویب شد و پس از آن نیز، پیشنهاددهندگان طرح، زمین های سن فرناندو را که به بهایی بسیار ناچیز خریداری کرده بودند، جمعا به مبلغ حدود 300 میلیون دلار به مردم لس آنجلس فروختند!

حال پولانسکی و یا بهتر بگوییم رابرت تاون( نویسنده ی فیلمنامه) داستان معمایی و پلیسی خود را بر بستر چنین ماجرایی بنیان می نهد. محله ی چینی ها از فیلمنامه ای فوق العاده قوی برخوردار است که به حق نیز اسکار بهترین فیلمنامه را از آن خود می سازد. شخصیت های تعریف شده، روشن بودن خط سیر داستانی، تعلیق های به جا و تاثیرگذار، روشن بودن روابط و نسبت های میان کاراکترها و مهم تر از همه ساختار منطقی و منسجم داستان. غیرقابل پیش بینی بودن، یکی از محاسن بزرگ فیلم شاخص کارگردان لهستانی تبار هالیوود است. این ویژگی حتا برای قهرمان داستان – جی جی گیتس – نیز صدق می کند. می توان گفت که گیتس و تماشاگر به طور همزمان حقایق را کشف می کنند و همچنین نیز همزمان به اشتباه می افتند. محله ی چینی ها یک داستان کارآگاهی سرراست و کلاسیک نیست. مانند فیلم هایی که پازلی در ابتدا در ذهن کارگردان شکل می گیرد و هر سکانس از فیلم قطعه ای از این پازل را کامل می کند تا این که در انتها همه چیز روشن شده و معماها یکی از دیگری گره گشایی می گردند. گیتس به سبک فیلم نوارهای کلاسیک، یک قهرمان کامل و بی نقص نیست. او اشتباهات زیادی را در طول تحقیقاتش مرتکب می شود. شاید همین خصوصیت فیلم است که آن را در ردیف پیشتازان ژانر نئونوار قرار می دهد. هنگامی که عینکی را در استخر خانه ی مالوری می یابد و به گمان این که عینک متعلق به مقتول ( هولیس مالوری) است، به این نتیجه می رسد که معما را حل کرده است. زمانی که معشوقه ی مالوری را در خانه ی همسر مالوری می بیند و فکر می کند که اولین مالوری، دخترک را گروگان گرفته است و سایر اشتباهاتی که گره های بیشتری را در سیر فیلمنامه ایجاد می کنند. این اشتباهات پی در پی تماشاگر را به اعتراف این نکته وامی دارد که هنر رابرت تاون در نگارش فیلمنامه ی تحسین برانگیزش، این است که در عین ساختاری منطقی، کاملا غیرقابل پیش بینی است.

نمادگرایی نیز یکی دیگر از ویژگی های ممتاز محله ی چینی هاست. نمادهایی که هریک اشارگکی به درست یا نادرست بودن راه گیتس است. اگر بنابه تعریف بزرگان سینمای جهان، سینما را متشکل از جزییات بسیار کوچک و پیش پاافتاده بدانیم، می توانیم روی این نکات به ظاهر بی اهمیت تامل کنیم. هنگامی که جسد هولیس مالوری در کانال آب لس آنجلس پیدا می شود، پای راست جسد فاقد کفش است. گیتس نیز وقتی که در کانال آب می افتد، یکی از کفش هایش را از دست می دهد، اما این بار این کفش متعلق به پای چپ اوست! عمال مزدور شرکت آب و انرژی، پرده ی چپ بینی گیتس را با چاقو می درند و گیتس برای تعقیب راحت تر اولین مالوری، چراغ خطر سمت چپ ماشین او را می شکند و یا زمانی که می خواهد زمان حرکت ماشین هولیس مالوری را تخمین بزند، ساعت را زیر چرخ چپ ماشین او می گذارد. این ها همگی در زمانی اتفاق می افتند که مسیری که گیتس برای تحقیقاتش در پیش گرفته است، مسیر نادرستی است که او را بیشتر از هدفش دور می سازد. اما زمانی که گیتس در اواخر فیلم به خانه ی سالمندان می رود و پرده از یک راز بزرگ برمی دارد، تا حد زیادی به کشف معما نائل شده است. لگد محکمی که در این هنگام به ساق پای راست یکی از مزدوران نوا کراوس ( با بازی جان هیوستون) می کوبد، شاید شاهدی است بر این مدعا!

هرچند که شخصیت اول زن فیلم – اولین مالوری – هیچگاه موفق به جلب حس همذات پنداری و یا دلسوزی تماشاگر نمی شود ( که گویا چنین قراری نیز نبوده است)، ولی با این حال سرنوشت دردناک او که پایانی بر فیلم نیز هست، بسیار تکان دهنده و غم برانگیز است. سرنوشت زنی که از سوی پدرش در سن پانزده سالگی مورد تجاوز قرار گرفته و هم اکنون در تعریف نسبتش با فرزندی که خود به دنیا آورده، در مانده است. اگر باز هم بخواهیم از دید نمادگرایانه مان استفاده کنیم، متلاشی شدن چشم چپ اولین مالوری را در سکانس پایانی چطور می توان توجیه کرد؟ آیا با گذشت حدود صدوسی دقیقه از فیلم، هنوز حقیقت در ورای داده های بسیار و گاه نامربوط رخ ننموده است؟ آیا تماشاگر و قهرمان داستان، اشتباهی دیگر را مرتکب شده اند؟ هیچ کس پس از پایان فیلم، نمی تواند ادعا کند که پاسخی قاطع برای این پرسش ها دارد.

محله ی چینی ها فیلم قابل ستایشی است که لیاقتش بسیار بیش از یک اسکاری است که به خاطر فیلمنامه اش دریافت کرده است. شاید پولانسکی کمی بدشانس بود که فیلمش همزمان با ساخته ی فوق تصور فرانسیس فورد کاپولا – پدرخوانده 2 که برنده ی شش اسکار در مراسم سال 1975 شد – مورد ارزیابی قرار گرفت!

لس آنجلس شهری است که میان اقیانوس و کویر واقع شده است، یعنی دو مفهوم کاملا متضاد. شاید عظیم ترین مفاهیم متضاد در عرصه ی گیتی، همین دو پهنه ی بی کرانه باشند. حقیقت و دروغ نیز در عرصه ی معنوی چنین تقابلی را تصویر می کنند. شاید اندیشیدن به هر دوی این مفاهیم به طور همزمان برای شهروندان لس آنجلس نیز دشوار باشد. شهروندانی که در هردم از زندگی شان، هریک از این مفاهیم را در جانبی از خود احساس می کنند. هریک با زیبایی ها و جاذبه های خاص خود، سربرافراشته اند و اذهان را به سوی خود می طلبند. به نظر شما برای گذران تعطیلات کدام یک مناسب ترند: کویر یا اقیانوس؟!

منبع: فصلنامه ی سینما و ادبیات شماره ی پاییز 1385

نقد و بررسی فیلم به قلم

“فراموشش کن جیک، این محله ی چینی هاست.” اما آنتونی کوئین نمی تواند آنچه را که از بهترین فیلم دهه ی هفتاد در ذهن دارد فراموش کند.

آنتونی کوئین: این بینی باندپیچی شده جک نیکلسن است که نمی توانید فراموشش کنید. او در نقش یک کاراگاه خصوصی از مشام خود پیروی می کند و بعد چیزی نمانده بینی اش را قطع شده ببیند. این نمایانگر چرخش های ناگهانی در “محله ی چینی ها”ست. حیک گینز کاراگاه خصوصی بی پروای فیلم در صحنه ی آغازین با ظاهری آراسته و خرامان قدم بر می دارد، حتی آرایشگر به او می گوید”عملا شبیه ستاره های سینما هستی.” بعد او را در نیم های فیلم با بینی باند پیچی شده می بینیم. این باندپیچی زشت و غیر قابل چشم پوشی به تعبیری در تعریف شخصیت های فیلم اشاره دارد. رابرت تاون فیلمنامه ی محله چینی ها را از داستانهای کاراگاهی دشیل همت و ریموند چندلر نوشت. در شوخی ها و چرب زبانی های جیک ردپاهایی از کاراگاهان زبردست لس آنجلس، فیلیپ مارلو دیده می شود. اما بوگارت هرگز با نوار زخمی بروی بینی اش مواجه نشده بود. به گذشته برگردیم، ستاره های سینما ممکن بود که با خشونت روبرو شوند ولی یک جای زخم مردانه نشان افتخار آنها بود ولی بینی بریده شده ی جیک در محله چینی ها یک شوخی منحوس است.

در سال 1974، زمان نمایش محله چینی ها، دیگر کارآگاه ها مردانی سلحشور در لباس بارانی نبودند، بلکه آدمهایی آب زیر کاه، دروغگو و حتی پست تلقی می شدند. نیکسن و واترگیت اطمینان آمریکایی ها را خدشه دار کرده بودند. نقش جیک را جک نیکلسن ایفا کرد، کسی که در “ایزی رایدر”، “معرفت سقوط” و آخرین جزییات” یک رشته از شخصیتهای جذاب را بنا گذاشت که بسمت سقوط پیش می روند یا بدست یک آدمکش حقیر سرکوب می شوند.اینکه پولانسکی، کارگردان فیلم نقش آن آدمکش را ایفا کند، کنایه ای بود که بی شک همه آن را سر صحنه درک کردند. این نیکلسن بود که نخستین پیشنهاد را به دوستش، پولانسکی داد، سپس تهیه کننده، رابرت ایوانز به آنها پیوست. آنچنان که ایوانز در یادداشت های خودبینانه اش می نویسد که مشکل اصلی فیلمنامه ی تاوان بود، یک داستان پیچیده درباره بهره برداری آب در کالیفرنیا دهه ی1930.”هیچکس آن را نفهمید مخصوصا من. درست مثل عنوان فیلم، آن هم صرفا چینی بود.” پولانسکی در خاطرات خود می گوید که”آن فیلمنامه به خودی خود نمی توانست به یک فیلم تبدیل شود، اما جایی در میان 180 صفحه ی آن فیلم شگفت انگیزی پنهان شده بود.

نویسنده و کارگردان باهم ملاقات کردند تا سخت کوشانه فیلمنامه را از نو بنویسند و نزاع ها اغاز شد. پولانسکی به تدریج اختیار فیلم را به دست گرفت. تاون احساس می کرد به داستان او خیانت شده و از “نقطه ی اوج مخوف و دلسرد کننده” فیلم بیزار بود. اما در این میان باید چیز درستی اتفاق افتاده باشد، زیرا ” تقدیر گرایی سیاه ” “محله چینی ها “30 سال است بر فراز قله های سینمای “نوار” و احتمالا بهترین ها ی دهه ی 70باقی مانده است. در نگاه اول، از ظاهر مجلل فیلم لذت می برید ک: طرز حرف زدن با تانی و پر طنین نیکلسن و نوار های شیک لباس ها ی او: لب های سرخ و ابروهای کاملا کمانی فی داناوی و طراحی های خاطره انگیز طراح صحنه فیلم، ریچارد سیلبرت. دیدن دو باره و سه باره فیلم این مجال را می دهد که رد پاهای دروغین و فریب های شیطنت امیز داستان را طبقه بندی کنید، که مانند نوول چندلر، پرده از رازخواهری کوچک و پدری ثروتمند بر می دارد، هر چند این ارتباط هراس اور،که سال هاست پنهان مانده، بیشترنوعیی بازگشت به تراژدی های یونانی است، نیز به موضوع مهم تکرار شونده دیدن و ندیدن پی می برید. استعاره های بصری هم که در طول فیلم تکرار می شوند تلویحا اطلاعاتی را به ما می رسانند. جیک با یک دوربین دو چشمی و بعد ها از طریق عدسی یک دوربین،”اولین مالوری ” را زیر نظر دارد. کاراگاه نگاه می کند، اما او نمی بیند. وقتی “اولین” از جیک می پرسد در محله چینی ها چه می کرده است، او دست پیش را می گیرد و می گوید: “تا حد ممکن کاری نمی کردم.” اما مرتکب اشتباهی می شود. او در تلاش برای نجات جان “اولین”، در واقع او را به خطر می اندازد. وقتی جیک سرانجام حقیقت را در می یابد ” او خواهر من است – او دختر من است. ” از انچه ندیده است و از بر ملا شدن تراژیک راز “اولین”، اندوهگین می شود. در یک چهارم پایانی فیلم، علایم، هشدار دهنده تر می شوند: معاینه چشم “اولین ” توسط جیک، عینکی که از استخر بیرون کشیده می شود، چشم سیاه همسر کرلی. پولانسکی با بی رحمی فیلم را به نقطه ی اوج خود می رسد. جیک به تمام راز ها پی می برد و ” اولین ” در حال فرار با گلوله پلیس از پای در می اید و همه ی این اتفاقات پیش چشم جیک روی می دهد. وقتی سر “اولین” از اتومبیل بیرون می افتد،صدای جیغ دخترش را می شنویم و سپس تصویر روی قیافه هولناک نوکراس، بارون سارق و متجاوز با بازی جان هیوستن، ثابت می شود که می کوشد با دست هایش جلو چشم دختر “اولین” خودش را بگیرد. این پایانی است که پولانسکی و تاون ان گونه پرحرارت برسر ان می جنگیدند. خواست تاون فرار “اولین” و دخترش بود، اما پولانسکی ان را به گونه ای دیگر می دید، انچنان که می توانست. سراسر زندگی او با مرگ عجین بود، نخست به عنوان پسر بچه ای در کراکو تحت سلطه نازی ها. والدین او را به اردوگاه ها فرستادند و مادرش در اشوئیتس جان سپرد. درسال 1996،همسر باردار او، شارون تیت، توسط گروه مانسن در لس انجلس به قتل رسید. او بعد ها گفت:”هر گوشه خیابان مرا به یاد ان تراژدی می انداخت.” تجربه و غریزه او پشتوانه برای رسیدن به سیاهی بود. “اولین” مرد، کراس سعادتمند شد و جیک اندوهگین از تعقیب نا موفق “حقیقت ” به حال خود رها شد. تصمیم پولانسکی به یقین درست بوده است. انتخاب او در مورد پایان فیلم نه تنها پاسخگوی روح فیلم، بلکه پاسخگوی روح ملتی بود که از پارانویا رنج می برد. فیلم نامزد 11 اسکار شد، که تنها یکی از انها را به دست اورد: بهترین فیلمنامه برای تاون. تاون سالها را صرف نوشتن دنباله ای برای فیلم کرد که خود نیز قصد کاردانی ان را داشت. در فیلم جدید، نیکلسن اشتباهات گیتز را جبران می کرد و رابرت ایوانز هم از دیگر بازیگران بود. بر حسب اتفاق، هر سه انها به کار ادامه ندادند. نیکولسن”دوجیک”، دنباله “محله چینی ها” را سر هم بندی کرد و نتیجه، یک فیلم بد بود. به این ترتیب، باید سپاسگزار “محله چینی ها ” بود، قله افتخاری برای کارگردان، نویسنده و شاید بازیگر ان. سال بعد، نیکلسن برای بازی درخشانش در ” پرواز بر فراز اشیانه فاخته ” (1975) جایزه اسکار را از ان خود کرد. اما در نقش جیک، او سرش را با چنین اعتماد به نفس مضحکی بالا می گیرد که تماشاگر بین ستایش، تحقیر یا ترحم نسبت به او در می ماند. این کاراگاه فریبکار اغاز تا پایان پرده را به خود اختصاص می دهد. این حقیقتا بهترین کار اوست، آن هم با یک بینی باندپیچی شده.

 

ترجمه: مریم خوبی

منبع: سینما مهر

 


19
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
19 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
14 Comment authors
داتHo-Horooneyشیواکارن Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
دات
Guest
Member
دات

فیلم نامه خوبی داشت. اما جای اینهمه تعریف رو نداشت، یه کپی خوب از هیچکاک، البته نهف به خوبی آثار استاد. فیلم هالیوودی بود وبیشتر از محتوا و پیام جنبه سرگرمی داشت.

Ho-Ho
Guest
Member
Ho-Ho

البته تو نقد آنتونی کویین (مریم خوبی) ظاهرا یه جایی رو اشتباه کرده و حدس خودش رو چیره کرده در مورده کشته شدن اولین توسط پلیس دیالوگ جیک هم مبنی بر اینکه "غیر ممکن" بر این ماجرا صدق میکنه البته این دیالوگ مفاهیمی فراتر از این رو هم داره که خیلی جای بحث داره ..

Ho-Ho
Guest
Member
Ho-Ho

البته تو نقد آنتونی کویین (مریم خوبی) ظاهرا یه جایی رو اشتباه کرده و حدس خودش رو چیره کرده در مورده کشته شدن اولین توسط پلیس دیالوگ جیک هم مبنی بر اینکه “غیر ممکن” بر این ماجرا صدق میکنه البته این دیالوگ مفاهیمی فراتر از این رو هم داره که خیلی جای بحث داره ..

شیوا
Guest
Member
شیوا

amin g:yeki lotfan j bede…
chera eynake aqaye mulwary dar avale film ke zade bod ba eynaki ke karagah peyda karde bod farq mikone??

چون اون عینک پدرزنش بوده نه خودش

rooney
Guest
Member
rooney

به نظر من که فیلم فوق العاده ای بود.
فیلمی با داستانی تر و تمیز و یک فیلنامه ی منسجم و با یک کارگردانی استادانه.
البته نمیشه نقش افرینی بینظیر جک نیکلسون رو نادیده گرفت.
به همه ی سینما دوستان دیدن این فیلم رو توصیه میکنم.واقعا فیلم زیبا و با هیجانیه و ارزش تماشا کردن داره.

کارن
Guest
Member
کارن

سلام.به نظرم که پایان فیلم می تونست یکم بهتر باشه ولی در کل فیلم خوب بود.هرچند که از بازی عالی استاد جک نیکلسون نمی توان گذشت و به خاطره او هم که شده دیدن این فیلم واجبه.

м o н α м м α d
Guest
Member
м o н α м м α d

از دیدگاه من که یه بیننده معمولی هستم فیلم خیلی خوبی بود و محتوای منحصر بفردی داشت و نظر سینما دوستان حرفه ای رو تایید میکنم ولی خودم به شخصه زیاد نتونستم با فیلم همراه بشم نمیدونم از عدم توانایی فیلم در کشش مخاطب بود یا تصویربرداری قدیمی اون زمان باعث این امر شده بود . بازی جک نیکلسون عالی بود ولی نتونست منو راضی کنه .مثلا به اندازه بازی کوین اسپیسی در مظنونین همیشگی قوی نبود. من فقط فیلمهای ژانر مورد علاقم رو به صورت جدی نگاه میکنم یعنی ژانر جنایی-رازآلود و حقیقتش به اندازه ای که توی منابع… ادامه »

آروین محمدی
Member
Member
آروین محمدی

حال نداد

AliDaGreat
Member
Member
AliDaGreat

فیلم خوبی بود …

alireza tt
Member
Member
alireza tt

ath91:واقعا وقتی فیلمای جک نیکولسنو میبینم همیشه به خودم میگم ای کاش پیر نمیشد این بشر.من یه سوال دارم چرا اون سال (۱۹۷۴)نه نیکلسون نه آل پاچینو برنده جایزه بهترین بازیگر مرد اسکار نشدن؟مگه از این بازیگرا قوی ترم امکان داره؟؟؟؟جدا از بازیگری عالی واقعا فیلمنامه قوی بود.

ath91:واقعا وقتی فیلمای جک نیکولسنو میبینم همیشه به خودم میگم ای کاش پیر نمیشد این بشر.من یه سوال دارم چرا اون سال (۱۹۷۴)نه نیکلسون نه آل پاچینو برنده جایزه بهترین بازیگر مرد اسکار نشدن؟مگه از این بازیگرا قوی ترم امکان داره؟؟؟؟جدا از بازیگری عالی واقعا فیلمنامه قوی بود.

غولی بنام مارلون براندو یادت نره.

امین کورلئونه
Guest
Member
امین کورلئونه

اگر با فیلم و بازی Faye Dunaway حال کردی باید بگم که بی دلیل نبوده و به خاطر سخت گیریهای بیش از اندازه رومن پولانسکی بوده.
میخواهید بدونید چرا؟چون خانم فی دوناوی به خاطر چکهای پشت سر همی که نیکلسون بهش زده بود خیلی شاکی شده بود و یه لیوان از ادرار خودشو تو صورته پولانسکی خالی کرده بود.
آخه حقش بود برای اینکه اون صحنه رو بیش از ۲۵ بار ضبط کرده بود.

amin g
Guest
Member
amin g

yeki lotfan j bede…
chera eynake aqaye mulwary dar avale film ke zade bod ba eynaki ke karagah peyda karde bod farq mikone??

Abe
Member
Member
Abe

فیلمی با موضوعی ابتدایی و خشک بود که منو اذیت کرد. ولی پولانسکی و نیکلسون بی نظیر بودند

ath91
Guest
Member
ath91

واقعا وقتی فیلمای جک نیکولسنو میبینم همیشه به خودم میگم ای کاش پیر نمیشد این بشر.من یه سوال دارم چرا اون سال (۱۹۷۴)نه نیکلسون نه آل پاچینو برنده جایزه بهترین بازیگر مرد اسکار نشدن؟مگه از این بازیگرا قوی ترم امکان داره؟؟؟؟جدا از بازیگری عالی واقعا فیلمنامه قوی بود.

سروش
Guest
Member
سروش

فیلم یه شاهکاره
نیکلسون ، تاون و پولانسکی سه گانه قدرتمند تشکیل داده اند

5678
Guest
Member
5678

شما ۷ نقدی که بر این فیلم نوشته شده رو واقعا نمی بینید؟!!!!!!!!! ۷ تاشو همرو خوندی؟! کم بود بعد؟

الرلبفل
Guest
Member
الرلبفل

اخه این نقده!!!! یه ذره بیشتر مینوشتین خوب!!!!!!!!!

amir
Member
Member
amir

cinemapara:یکی از ۲۰ فیلم برتر تاریخ سینما

اگه نظر خودتونه آفرین به سلیقه.
محله ی چینی ها فوق العاده زیبا و عمیقه.

عادل سبحانی
Member
Member

یکی از ۲۰ فیلم برتر تاریخ سینما