Casablanca (کازابلانکا)


خلاصه داستان:

جنگ جهانى دوم. امریکایى ماجراجویى به نام «ریچارد بلین»، معروف به «ریک» (بوگارت) کافه‏ اى را اداره می‏کند. با ورود عشق قدیمى، «ایلزا» (برگمن)، هم‏راه با شوهرش، «ویکتور لاسلو» که از رهبران نهضت مقاومت است، خاطرات عشقى نافرجام براى «ریک» زنده می‏شوند و ...


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم Roger Ebert (راجر ایبِت)

نشریه شیکاگو سان تایمز

نمره 10 از 10

در تاريخ سينمای کلاسيک فيلمهای معروف بسياری وجود دارد، فيلمهايی پر محتوا، فيلمهايی با جلوه های هنری يا اصالت هنری و با اهميت سياسی بيشتر. فيلمهای ديگری هم هستند که احتمالا ما در رده بندی بهترين فيلمهای تاريخ سينما بالاتر از کازابلانکا قرار می دهيم. ولی وقتی قرار است دست روی فيلمهايی بگذاريم که شخصا دوستشان داريم و راحت تر بگويم وقتی پيش يک دوست صميمی اعتراف می کنيم دير يا زود حرفمان به اين چند کلمه آشنا می رسد:

ـ من واقعا ديوونه کازابلانکا هستم.

ـ منم همينطور !

کازابلانکا فيلمی است که معيارهای عادی را تغيير داد:

بيشتر از خود “همفری بوگارت” عمر کرد، در زمان تغيير سليقه ها به حياتش ادامه داد و به تمامی کسانی که می خواستند با رنگی کردن آن زيبايي اش را از بين ببرند، دهن کجی کرد. کازابلانکا جهش کرد تا دل کسانی را که چند دهه بعد از ساخته شدنش به دنيا آمده بودند را ببرد. دير يا زود و معمولا قبل از ۲۱ سالگی همه اين فيلم را می بينند و البته به فيلم محبوبشان هم تبديل می شود. واقعا حرف نداره …!

در سال ۱۹۹۲ کازابلانکا ۵۰ سال داشت. در تاريخ سينما ۵۰ سال زمان طولانی است، زيرا سينما خودش فقط ۱۰۰ سال قدمت دارد. ولی در مقايسه با زمان اين فقط يک لحظه است.

بعضی از عوامل سازنده فيلم هنوز در قيد حياتند اما ستاره ها همه دارفانی را وداع گفته اند. آخرين بازيگر فيلم هم ”کرت بوا“ (همان جيب بری که به مسافران هشدار می داد مواظب جيب برها باشند!) بود که در سال ۱۹۹۲ درگذشت.

و اما در مورد خود فيلم:

صحنه های کليدی فيلم در حقيقت همانهايی هستند که ورود غير منتظره “الزا” را به کافه “ريک” تعقيب می کنند. در بين فيلمهای کلاسيک کمتر فيلمی را می توان پيدا کرد که با تماشای مکرر آن احساساتان نسبت به تماشای فيلم برای نخستين بار بيشتر شده باشدو کازابلانکا از همين دست فيلمهاست که خودش را پس از چند بار تماشا نشان می دهد!

وقتی برای اولين بار به تماشای فيلم می نشينيم هيچ چيز از رابطه عاشقانه بين ريک و الزا در پاريس نمی دانيم، پس جريان را به سادگی دنبال می کنيم. هنوز مجبوريم اين رابطه عاشقانه را ( که ظاهرا موضوعی فرعی به نظر می رسد) را رمز گشايی کنيم. ما متوجه می شويم که اين رابطه معنايی دارد ولی کاملا آن را نمی فهميم. اما بعداْ در زمانی که فيلم رو به جلو می رود ما خاطرات پاريس را تجربه می کنيم. آنگاه به عمق احساسات الزا پی می بريم و در آخر فيلم به نتيجه گيری ميخکوب کننده اش می رسد.

اما برای بار دوم که فيلم را نگاه می کنيم هر کلمه ای که بين ريک و الزا ردوبدل می شود و هر چيز کوچکی که در رفتار و نگاهشان مشاهده می شود برای ما با يک دنيا نيش و کنايه همراه می شود. هنگامی که برای اولين بار فيلم را نگاه می کنيم به اندازه کافی خوب به نظر می رسد، اما برای بار دوم محشر است.

در حقيقت ذات اين فيلم طوری است که تماشای مکرر را طلب می کند. اگر شخصی را می توانيد پيدا کنيد که تا بحال اين فيلم را نديده است، کنارش بنشينيد و با همديگر فيلم را تماشا کنيد. متوجه می شويد که حواس شما به فيلم بيشتر از حواس دوستتان است. البته دوست شما آدم بی احساس و زمختی نيست! ولی نمی تواند مثل شما متوجه تلخی خاصی بشود که پشت هر نگاهی وجود دارد و به تدريج هم پررنگ می شود و با هر كلمه ای افزايش می يابد.

درتماشای اول ممكن است بيننده حتی متوجه جريانهای جانبی فيلم هم نشود مانند داستان فرعی زن جوانی كه حاضر است هركاری انجام بدهد تا به شوهرش جهت خارج شدن از كازابلانكا كمك كند .

اگرچه آشنا شدن با فيلم كمك زيادی در انتقال احساس می كند اما از طرف ديگر هم باعث می شود تا نقطه ضعف هايی مشخص شود كه در تماشای اول به چشم نيامده است . بعنوان مثال برای خود من زمانی پيش آمد كه متوجه شدم از شخصيت “ويكتور لازلو” (با بازی پل هنرید) زيادخوشم نمی آيد. او يك قهرمان مقاومت است و در عين حال خيلی بی مزه و بی حس ! اگر در زمان صلح سر از يك سازمان سياسی در بياورد خيلی راحت با يك حكومت خودكامه  و ديكتاتوری كنار می آيد . وقتی در پايان فيلم ريك (همفری بوگارت) در مورد چيزهايی كه بين او و الزا (اینگرید برگمن) اتفاق افتاده  دروغ می گويد تا وجهه الزا را در نظر او حفظ كند لازلو اصلا عين خيالش هم نيست ! در حقيقت به نظر من اواصلا لياقت الزا را ندارد . ريك می گويد كه جای او در كنار ويكتور است ولی آيا ويكتور به او توجهی می كند و يا اصلا به اونيازی دارد؟ او در حين يك فرار طولانی با كارش و با قهرمانيش ازدواج كرده است . شبهای متعددی وجود خواهند داشت كه الزا “همچنان كه زمان می گذرد” راگوش كند و متوجه اشتباهش در سوار شدن به آن هواپيما بشود. 

مثل تمام كسانی كه نسبت به فيلمهای مورد علاقه شان خيلی حساسند من هم نكاتی را در رابطه با اين فيلم و شخصيتهايش پيدا كرده ام كه  دانستن آنها می تواند جالب  باشد :

چيزی كه در مورد ريك جالب به نظر می رسد و مرا حسابی تكان داده است عشق او نسبت به الزا نيست بلكه توانايی او در پيدا كردن چيزی فراتر از عشق است .

شخصيت لازلو هم مثل يك خوك می ماند چون هم خر را می خواهد هم خرما را ! او چه جور مبارز جدی مقاومت است كه زنش را با خود به اين طرف و آن طرف می كشاند و او را  در معرض خطرات بی مورد قرار می دهد. تنهاتوجيه برای ما اين است كه بگوئيم خودپسندی او نياز به تعريف و تمجيدهای زنش دارد. يك قهرمان واقعی حتما كازابلانكا را به تنهايی ترك می كرد هم بخاطر كارش هم بخاطر خير و صلاح زنی كه دوستش دارد. لازلو آنقدر كودن است كه حتی نمی تواند ببيند بين ريك و الزا چه می گذرد. فيلم سعی می كند تا به ما بفهماند كه الزا هر دومرد را دوست دارد ولی ما می توانيم بفهميم كه در قلب الزا چه می گذرد … .

“بوگارت” هیچ وقت آنقدر احساس برانگيز ظاهر نشده است، مردی كه همراه بطري اش سيگار به لب در تنهايی نشسته و غرق در افسوس و دلتنگی می باشد . بی رحمی اي كه با آن الزا را موردحمله قرار می دهد واقعا دردناك و شكنجه آور است. چون اين طرز حرف زدن بيش از آن كه الزا را ناراحت كند خود ريك را زجر می دهد. او روی زخم خودش نمك می پاشد .

الزا در فهميدن اين مطلب كمی كند ذهن به نظر می رسد ولی در حقيقت اين يكی از حقه های فيلم است كه الزا را هميشه ودر هر اتفاقی كه می افتد كمی عقبتر از جريان قرار می دهد .

اگر همانطور كه در افسانه فيلم آمده است و حقيقت داشته باشد و صحنه نهايی فيلم تا روز آخر نامشخص بوده است و اينكه برگمن نمی دانسته كه بالاخره الزا نصيب كداميك از مردها می شود تاحدودی گيج ومنگ بودن اورا توجيه می كند . ولی متاسفانه اين افسانه دهان پركن نمی توانسته حقيقت داشته باشد چون اعتقادات عمومی حاكم بر هاليوود  آن روزها نمی توانست اجازه بدهد الزا مردی را كه قانونا همسرش بوده به خاطر مردی كه عاشقش است ترك كند .با اين وجود برگمن هنوز هم كاملا متقاعد كننده به نظر می رسد . وقتی كه در فرودگاه از يك مرد جدا شده ودر كنار مرد ديگری می ايستد او دوپاره شده است . پريشانی و سردرگمی عاطفی  در حضورمردی كه دوستش دارد همواره يكی ازخصوصيات بارز بازيگری برگمن بوده است. در فیلم “بدنام” (نقد و بررسی این فیلم را اینجا بخوانید) ساخته “هيچكاك” كه فيلمی با درون مايه ای كمابيش شبيه كازابلانكا است كری گرانت كه عاشق برگمن است مجبور می شود به خاطر هدف برترش در مبارزه با دشمن وانمود كند كه اين گونه نيست و اينجاست كه می توانيم خصوصيت بارز برگمن را ببينيم .

كارگردانی “مايكل كورتيز” هم از هر نظر كاملا صرفه جويانه بوده است . نكته قابل توجه اين است كه او تصويری را ارائه می دهد كه برای درك آن، بيننده بايدكاملا در آن غرق شود. او به راحتی اينكار را انجام می دهد بدون آنكه كسی اصلا متوجه اين شود كه اين صحنه ها اصلا كارگردانی هم داشته است! مايكل به طور معمول از همان شيوه روايی  و داستان گويی سينمای كلاسيك استفاده می كند همانطوری كه “گريفيث”  آن را تعريف كرده است و در هزاران فيلم ساخته شده قبل ازكازابلانكا به كار رفته است : آماده كردن نما ـ حركت ـ مديوم ـ‌ نما ـ كلوزآپهای متعدد ـ نماهای ديد اشخاص و عكس العمل ها .

آيا نمايی دركازابلانكا هست كه بدون در نظر گرفتن بقيه فيلم و فقط برای خودش فيلمبرداری شده باشد؟‌من كه فكر نمی كنم ! كورتيز همه كاره فيلم و داستان است او حتی از شخصيتهای فيلم هم گوی سبقت را ربوده است هيچ كس نمی پرسد كه آن نمای محشر را در كازابلانكا ديده ای ؟ چون هيچ نمای محشری كه از ساير نماهای ديگر متمايز باشد وجود ندارد و اگر كسی هم اين طور فكركند دچار اوهام شده است .

وقتی از “هوارد هاكز” خواستند تا فرمول يك فيلم بزرگ را تعريف كند گفت : سه صحنه عالی بدون صحنه بد . كازابلانكا در فرمولش اين كار را با ۴ صحنه انجام داده است!

مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید)

 

منابع: وبلاگ savezva،  وبلاگ gorjifilm،  ویکی پدیا

نقد و بررسی فیلم به قلم

درباره کازابلانکا چه میتوان گفت؟ فیلمی که بارها و بارها مورد تحسین کارشناسان سینمایی واقع شده و اکنون که بیش از نیم قرن از ساخت آن می گذرد، همچنان زیبا و جاودانه است. داستان روان و جذاب فیلم از ابتدا محسور کننده است.

در هنگام اکران، این فیلم در گیشه ها به موفقیت نسبتا خوبی دست یافت و بلافاصله پس از اکران، با استقبال بسیار مثبتی از سوی منتقدان فیلم روبرو شد، به طوری که مجله ی Variety آن را یک جنگ تبلیغاتی فوق العاده علیه متحدین خواند. در مراسم اسکار 1944 این فیلم برنده ی 3 جایزه ی اسکار و کاندید 5 اسکار دیگر شد. کخ بعد ها در مورد این فیلم گفت: «این فیلمی بود که بیننده ها به اون احتیاج داشتن. . . ارزشهایی توش بود که ارزش فداکاری رو داشت. و این فیلم اون ارزش ها رو به یه شکل سرگرم کننده بیان می کرد. »

این فیلم از آن زمان تا کنون محبوبیت خود را حفظ کرده است. «مورای برونت» در مورد این فیلم می گوید: «واقعیتِ دیروز، واقعیت امروز، واقعیت فردا». این فیلم چنان محبوبیتی پیدا کرده است که نمایش آن پیش از امتحانات پایان ترم در دانشگاه معروف هاروارد تبدیل به یک رسم شده است که این رسم تا کنون هم ادامه دارد و برخی دیگر دانشگاه ها هم از آن تقلید کرده اند. این رسم باعث شد که در حالی که دیگر فیلم های دهه ی 40 رفته رفته از یاد ها رفتند، کازابلانکا در یاد ها باقی بماند. به طوری که تا سال 1977 این فیلم مکرر ترین فیلم نمایش داده شده در تلویزیون بود.

به گفته ی «راجر ابرت»، که می توان او را مشهور ترین منتقد حال حاضر سینمای هالیوود دانست، نام کازابلانکا بیشتر از نام هر فیلم دیگر در لیست های برترین فیلم های تاریخِ منتشر شده توسط سازمان های مختلف دیده می شود. راجر ابرت می گوید که هرگز نقدی منفی درمورد این فیلم نشنیده است، هر چند که برخی نقاط خاص فیلم گاهی مورد انتقاد قرار گرفته اند.

منتقدی دیگر به نام رودی بلمر آن فیلم را مخلوطی از درام، ملودرام، کمدی و توطئه چینی خواند و لئونارد مالتین از این فیلم به عنوان بهترین فیلم تاریخ یاد کرد.

ابرت می گوید که این فیلم به این علت محبوب است که انسان های درون فیلم خیلی خوب هستند. در مورد قهرمان مقاومت هم، با اینکه آنچنان سخت است که دوست داشتن او دشوار است، اما از نظر ظاهری موقر ترین شخصیت داستان است. ریک هم نه قهرمان است و نه انسانی بد. او تنها کاری را انجام می دهد که برای کنار آمدن با مسئولان و سازمان ها لازم است.

این فیلم در سایت IMDB که معتبر ترین سایت اینترنتی مربوط به فیلم است با نمره ی بالا 8. 8 از 10 در رده ی نهم برترین فیلم های تاریخ قرار دارد. مجله ی Entertainment Weekly و انستیتوی فیلم آمریکا این فیلم را سومین فیلم برتر تاریخ برشمرده اند. سایت مجله ی تایم این فیلم را در بین هشتاد فیلم برتر تاریخ قرار داد(این هشتاد فیلم رده بندی نشده بودند). و انجمن نویسندگان آمریکا، فیلمنامه ی این فیلم را به عنوان بهترین فیلمنامه ی تاریخ برگزید.

هنگامی که فرانسه در سال ١٩۴٠ توسط آلمان اشغال شد، حکومت تحت اشغال، ویچی، در فرانسه قدرت را به دست گرفت که با آلمانها همکاری می‌کرد. بدین ترتیب مراکش نیز، که جزو مستعمرات فرانسه بود، زیر نظر حکومت ویچی و به صورت غیر مستقیم تحت نظر آلمانها بود. کازابلانکا، نام فرانسوی دارالبیضاء، بزرگترین شهر مراکش هست که به خاطر سواحل زیبا و توریستی آن در اقیانوس اطلس معروف هست.

گفتنی است که این فیلم در سال ١٩۴٣ و در میانه جنگ، در حالی که هنوز نتیجه آن مشخص نبود، ساخته شد.

منبع: انجمن سینما هفت

—-

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

بررسی فیلم کازابلانکا: ملودرام اعتراض (نقد سینما)

همفری بوگارت به نقش«ریک»در سراسر رویدادهای فیلم، شخصیتی از خود بروز می‏دهد را که برای خود صحبح می‏شمارد انجام می‏دهد. به قول خودش«سرش را برای هیچکس به درد نمی‏اندازد»اما باید گفت که ان«به درد انداختن» کاملا نسبی است و حدود و ثغور آن در او با دیگران‏ متفاوت است؛گاهی بزرگترین کمک را به‏ «یوگارتی»-دوست خود-می‏کند و او را از گزند آلمانها می‏رهاند آنجا که اوراق عبور را نزد خود به‏ امانت نگاه می‏دارد و در جایی دیگر وقتی«یوگارتی» احساس خطر می‏کند و ابلهانه به او متوسل شده‏ و تقاضای کمک می‏کند، حتی برایش تره هم خرو نمی‏کند. ریک‏یک کافه‏دار نسبتا مرفّه در کازابلانکاست که با آمدن یوگارتی به کافه و پذیرش‏ امانات او-اوراق عبور-آرام‏آرام وارد ماجرایی‏ می‏شود ه زمینه‏ساز کنشهای آتی اوست. البته‏ در کنار یوگارتی هستند آدمها و اشخاص که هر یک به نوبهء خود و به نوعی، با درخواستها و انتظاراتی‏ که از این قهرمان آرمانی بی‏نیاز دارند، ناخواسته او را با حوادث فیلم درگیر و مواجه می‏سازند؛سروران‏ «رنو»از او می‏خواهد کاری کند که هم«ویکتور لازلو»در کازابلانکا بماند و هم یوگارتی در کافه‏اش‏ معطل شود تا بخ خواسته‏ا برسد؛فرّاری، صاحب‏ کافهء رقیب، از ریک می‏خواهد که به هر قیمت، کافه‏اش را به او واگذار کند؛سرگرد«اشتراسر» برای نیل به اهدافش، دائما ریک را مرکز توجه‏ دارد و از او کمک می‏خواهد و در همهء این موارد چنان‏که دیده می‏شود بیش از آنکه رفتار ریک‏ خودانگیخته و برای خود باشد، رویکردی‏ دیگرخواهانه و نوع‏دوستانه دارد. او مانند مهرهء کارساز و مؤثری است که توسط عوامل جانبی‏ دائما به کار گرفته می‏شود.

این یکی از ویژگیهای قهرمان ملودرام است‏ که در رمانس هم دیده می‏شود؛قهرمانی آرمانی‏ و مطلوب و درعین‏حال بی‏گناه و بی‏تقصیر.

در طول نیم قرنی که از عمر«کازابلانکا» می‏گذرد، آمار کمپانی«برادارن وارنر»به خوبی‏ نشان‏دهندهء میزان استقبال خیل عظیم مخاطبان‏ فیلم در سراسر دنیاست. کازابلانکا با آنکه موضوعی‏ عشقی دارد به نوعی فیلم جنگی هم محسوب‏ می‏شود؛به سیاست هم دامن می‏زند؛پیام دوستی‏ و رفاقت را نیز-مخصوصا با پایان‏ فراموش نشدنی‏اش-در خود دارد و خلاصه برای‏ هر نوع مخاطبی با هر احساس و سلیقه و طرز تفکر خاص جذاب و دیدنی باقی می‏ماند و این‏ عاملی است که در توفیق ملودرام برای مخاطب‏ مؤثر است.

با کمی دقت به دایرهء تحلیلی نور ثروب فرای‏ متوجه می‏شویم که رمانس با تراژدی آغاز می‏شود و به کمدی ختم می‏شود از آنجا که همواره رمانس‏ مادر ملودرام محسوب می‏شود، لحاظت کمیک و تراژیک در کازابلانکا نشان‏دهندهء آن است که این‏ ویژگی قابل تعمیم به ملودرام نیز هست با این‏ ویژگی که هر دستمیهء کمیک و یا تراژیک تا جایی‏ پیش می‏رود که به کمدی مطلق یا تراژدی مطلق‏ تبدیل نشود:صحنه‏های جیب‏بری از مشتریان، مزه‏پرانیهای سروان رنوی شوخ‏طبع، طنز گفتاری‏ ریک-مثلا در سکانس فلاش‏بک که ریک با «الزا»راجع به ازدواجشان صحبت می‏کند و لوکوموتیوران و ناخدای کشتی را عاقد می‏انگارد- گفتگوهای«کارل»؛پیشخدمت چاق کافه با مشتریان و دیگر موارد، جملگی از جمله مایه‏های‏ طنزآمیزی است که برای لحظاتی هرچند کوتاه و گذار، لبخند بر چهرهء تماشاگر می‏نشاند. از طرفی‏ وقایع شبه تراژیک داستان با خصلتی نه چندان‏ مطلق و در حد و اندازهء همان چیزی که«فرای» برای رمانس قائل است گواه این حقیقت است که‏ دستمایه‏هایی نیز وجود دارند که به‏طور مطلق‏ تراژیک نبوده و به سمت سرنوشت محتوم جبری‏ گرایش کامل ندارند. به‏طور مثال مرگ یوگارتی‏ اگرچه برا ریک تأسف‏آور است ولی آنقدر مورد تأکید قرار نمی‏گیرد تا خیلی غم‏انگیز و تأسف‏بار جلوه کند؛توصیفات اردوگاههای مرگ نازی؛ تهدیدهای اشتراسر؛جبر سرنوشت محتوم که بر سر مهاجران موقت کازابلانکا سایه افکنده و دیگر دستمایه‏های شبه تراژیک همه و همه تا جایی‏ پیش می‏روند که حد اکثر معنابخشی به یک اثر ملودرام را داشته به گونه‏ای که هرگاه لایهء شبه تراژیک خواسته یا ناخواسته غالب شود، فاکتورهای شبه کمیک مثل طنز؛کنایه و. . . تشدید یافته تا تعادل ملودراماتیک در کنار دنیای رویایی‏ و آرمانی کاراکترهای فیلم که سرشار از آرزوی‏ رسیدن به سرزمین آزادیست-طبق گفتهء نریشن‏ ابتدایی فیلم:«آمریکا»-برقرار شود. کازابلانکا تصویرگر دنیایی است که ساکنانش بی‏وقفه در تلاش برای رسیدن به دنیایی هستند که شبه رمانس‏ جلوه می‏کند.

کنش«جستجو»یکی از دستمایه‏هایی است‏ که همواره انگیزهء غالب همهء شخصیتها در کازابلانکا محسوب می‏شود؛شخصیتهای کازابلانکا یا در حال جستجو هستند و یا وادار به جستجو(مثل‏ ریک)، الزا لوند(اینگرید برگمن)و ویکتور لازلو (پل هنرید)در جستجوی ویزای خروج هستند؛ سروان لویی رنو در جستجوی منافع شخصی‏ (اعتبار، قدرت، رفاه، پول، زن زیبا و در کنار همهء اینها آرامش، صلح و صفا)است؛سرگرد اشتراسر دنبال عملی کردن تصمیمات سیاسی خود است؛ فرّاری در طلب به چنگ آوردن کافهء ریک؛یوگارتی‏ در جستجوی فراهم آوردن پول کافی برای سفر به آمریکا و نهایتا خوشبختی و بالاخره ریک به‏ دنبال وصال معشوق یعنی الیزاست. همهء این‏ جستجوها تحت لوای جستجوی عظیمی که همانا رسیدن به سرزمین آزادی است شکل می‏گیرد.

از آنجا که ملودرام تنها بخش میانی از یک‏ حیات طولانی و مستمر را شامل می‏شود، کازابلانکا با پایان خاص خود نوید تداوم روابط انسانی، دوستی، محبت و سازش را می‏دهد.

وقتی ریک و سروان رنو در مه غلیظ فرودگاه، همهء دشمنیها و ناملایمات را فراموش کرده و دوباره‏ مثل ابتدای فیلمم طرح یک دوستی پایدار را می‏ریزند ناخودآگاه مارا متوجه تداوم یک زندگی پایدار، آرام‏ و به دور از آشفتگی و بلوا می‏کنند. آگرچه از چند و چون این زندگی مطلع نمی‏شویم؛نمی‏دانیم که‏ عاقبت ریک چه می‏کند؟!. . . به آمریکا می‏رود یا می‏ماند؟!. . . با رنو به سرزمین دیگر عزیمت می‏کند یا دوباره کافهء خود را برپا می‏کند؟!و. . . اما مطمئنیم‏ ماجرای پرکشمکش ریک و الزا تمام شده، ویزای‏ خروج الزا و لازلو فراهم شده، اشتراسر ا بین رفته‏ و آرامش برقرار شده است. .

از آنجا که کارکرد و نقش شخصیتها از اهمیت‏ به سزایی برخورد است بررسی سیر تحولی رفتار و اعمال شخصیتها به نظر ضروری می‏آید. داستان‏ از آنجا آغاز می‏شود که دو پیک آلمانی که حامل‏ ویزای خروج معتبری برای دو نفر هستند به قتل‏ می‏رسند. سرگرد اشتراسر به کازابلانکا می‏آید چون‏ تنها در کازابلانکاست که ویزاها اعتبار دارد آن هم‏ کازابلانکایی که خیل عظیمی از مهاجران نقاط مختلف دنیا متأثر از آثار زیانبار جنگ در تلاش‏ برای اخذ ویزای خروجند. در کازابلانکا ویزا از طریق سه شخصیت فراهم می‏شود:

 

1. سروان رنو

2. فرّاری

3. یوگارتی

 

سروان رنو که مسئول قانونی تهیهء اجازه‏نامهء خروج است، مخفیانه از طریق رشوه، پول فراوانی‏ به جیب می‏زند. فرّاری رئیس بازار سیاه ویزاست‏ و یوگارتی یک دلاّل خرده‏پا و ناچیز که با گم شدن‏ ویزای خروج، رقابتی جدّی و پنهانی بین آنها بوجود می‏آید. از طرفی سرگرد اشتراسر به کازابلانکا آمده‏ تا هم قضیهء ویزاها و قتل پیکهای آلمانی را دنبال‏ کند و هم ویکتور لازلو را که در راه آمدن به‏ کازابلانکاست و از مبارزین سرسحت ضد نازی‏ است دستگیر کند؛کسی که دستگیری‏اش آرزوی‏ دیرینهء رایش سوم است.

در این موقعیت رنو می‏کوشد تا برحسب‏ وظیفه هم ویزایهای خروج را پیدا کند که این خود از طرف دلوت آلمانی برایش اعتبار می‏آفریند و هم‏ لازلو را که مود توجه آلمانهاست در کازابلانکا نگه‏ داشته و با درخواست مبلغ هنگفتی از او که می‏داند به شدت محتاج ویزاست، ویزای خروج برای او و همسرش تهیه کند. تحت کنتزل بودن لازلو این‏ مزیّت را دارد که دست سایر دلالان ویزا را ببندد و پول هنگفتی را که لازلو بابت آن می‏پردازد از آن رنو کند. از طرفی رنو این نکته را دریافته که‏ ویزاهای خروج در دست یوگارتی است پس به‏ دنبال فرصتی است تا در حضور آلمانیها او را دستگیر کرده رقیب را کنار زند ویزاها را بدست آورد.

بدین ترتیب با علم به اینکه یوگارتی مشتری‏ دائم ریک است و طبق قرار قبلی لازلو و همسرش‏ الزا را ملاقات می‏کند نقشهء دستگیری او را طراحی‏ می‏کند. به این ترتیب ریک نه به خاطر خواسته‏های‏ خود بلکه به وساطهء اهداف رنو وارد ماجرا می‏شود. حال زمان مرد نظر فرامی‏رسد. یوگارتی که در مورد او این احتمال وجود دارد که از قبل با نهضت‏ زیرزمینی ضد آلمانی که با لازلو در ارتباط است‏ معامله‏ای انجام داده تا در ازای گرفتن مبلغی، ویزاهای عبور را در اختیار آنها قرار دهد، از خطری‏ که در کنیش است مطلع شده و به کافهء ریک‏ می‏آید تا اوراق عبور ار به امانت نزد او گذارد و از طرفی لازلو و همسرش را در آنجا ملاقات کند. «ریک بلین»صاحب کافهء آمریکایی ریک، یک‏ آمریکایی ساده است که در ازای دریافت پول، سالها پیش در مبارزه‏ای شرکت کرده که هم باعث‏ طردش از آمریکا شده و هم تاحدودی مورد توجه‏ و تعقیب آلمانها در پاریس واقع شده است و اکنون‏ پس از سالها فعالیت، شخصیتی است آرمانی که‏ همه چیز را کنار گذاشته و تنها خاطرات آن سالها را در گنجینهء دل خود زنده نگه داشته است. از طرفی او در پاریس عاشق زنی بوده که به‏طور ناگهانی هنگامی که قصد خروج از پاریس را داشته‏ تا از چنگ آلمانها بگریزد ناپدید شده و او را تنها گذاشته است. وقتی یوگارتی به کافه آمده و اوراق‏ را نزد ریک به امانت می‏گذارد، رنو حضور آشتراسر را مغتنم شمرده، یوگارتی را دستگیر می‏کند. ازطرفی لازلو و همسرش با شنیدن خبر دستگیری‏ از طریق یک واسطه، نگران شده و برای یافتن‏ چاره‏ای تلاش می‏کنند.

«ویکتور لازلو»رهبر یک نهضت زیرزمینی‏ ضد آلمان است که چندین سال در اردوگاههای‏ مرگ آلمان بوده و با کمک همراهانش گریخته، همسرش را یافته و قصد عزیمت به آمریکا دارد تا دوباره مبارزاتش را از سر گیرد. به همین دلیل تهیهءویزا به هر قیمت ممکن برای او اهمیتی حیاتی‏ دارد؛نه فقط برای او، بلکه برای گروهش و تمام‏ مبارزاتش. حال در این وضعیت که اشتراسر لازلو را پیدا کرده غیر مستقیم از سروان رنو می‏خواهد که فردا او را به دفترش کشانده تا زمینهء دستگیری‏ او را فاهم آورد. از طرفی ریک، همسر لازلو را که‏ زمانی معشوق سابقش بوده رودرروی خود یافته و این گذشتهء فراموش شدهء او را زنده می‏کند.

در این وضعیت ریک درمی‏یابد که او فروشنده‏ و لازلو و الزا خریداران ویزایی هستند که یوگارتی‏ به امانت نزد او گذاشته است. به این ترتیب قهرمان‏ از میان افرادی که هریک به نوعی در کازابلانکا اهدافی را دنبال می‏کنند، برجسته شده و ناگزیر می‏شود تا در برابر آنچه که مقابلش روی می‏دهد واکنش نشان دهد. شبانگاه با تعطیل شدن کافه، ریک زاهد گوشه‏نشینی می‏شود که گذشتهء مشترک‏ خود با الزا را مرور می‏کند؛الزا شبانگاه نزد او می‏آید ولی ریک که خود را همچون آدمی می‏داند که«وجودش را با لگد بیرون انداخه‏اند»حاضر نیست به سخنان الزا گونش دهد. از طرفی با دستگیری یوگارتی و نیافتن برگه‏های عبور، اشتراسر و رنو متوجهء ریک شده و به او ظنین می‏شوند. اشتراسر با تهدید لازلو، تنها راه نجات او از کازابلانکا را افشای اسامی مبارزین گوشه و کنار اروپا عنوان‏ می‏کند ولی لازلو که طعم هرگونه شکنجه را چشیده زیر بار حرفهای او نمی‏رود و هر نوع خطری‏ را که در کازابلانکا متوجهء خود بیابد، تخلّف از اصل‏ بی‏طرفی در فرانسهء اشغال نشده قلمداد کرده و سروان رنو را مسئول رنو را مسئول این تخلف می‏شناسد. در این‏ گیر و دار لفظی است که هم لازلو و هم الزا درمی‏یابند که یوگارتی تنها عامل امیدشان کشته‏ شده است.

وقتی فراری می‏فهمد که برگه‏های عبور در دست ریک است به او پیشنهاد شراکت و قبول هر نوع شرطی که باعث خلاصی اوراق شود می‏دهد. الزا و لازلو برای تهیه ویزا به فراری رجوع می‏کنند ولی او تنها راه خروج آنها را دستیابی به برگه‏های‏ عبور معتبری عنوان می‏کند که اکنون در دستان‏ ریک است. لازلو از ریک می‏خواهد که به هر قیمتی، برگه‏های عبور را به او بفروشد ولی ریک‏ که الزا را مسبّب برهم خوردن آسایش زندگی‏اش‏ می‏داند، به هیچ وجه حاضر به مصالحه نمی‏شود.

به دلیل اجرای برنامهء میهن‏پرستانهء فرانسویها در کافهء ریک، برای مقابله با سرودی که آلمانها به‏ رهبری اشتراسر سر داده‏اند، رنو بنا به درخواست‏ اشتراسر کافهء ریک را تعطیل و لازلو را که مسبّب‏ اصلی آن بوده تهدید می‏کند. شبانگاه وقتی لازلو از ابلزا می‏خواهد که دلیل امتناع ریک از واگذاری‏ اوراق عبور را توضیح دهد الزا سکوت کرده و با خروج لازلو برای شرکت در جلیهء زیرزمینی، به‏ نزد ریک می‏رود تا علت تنها گذاشتن رک در پاریس را به او توضیح دهد؛الزا که همسر لازلو بوده با شیوع این شایعه که همسرش در حین فرار کشته شده، در اوج تنهایی و بی‏کسی، با ریک آشنا شده و عاشق او می‏شود اما شبی که هر دو قصد خروج از پاریس را داشته‏اند ناگهان خبردار می‏شود که لازلو زنده ولی مجروح است و در یک محل‏ مخفی به مراقبت و پرستاری نیاز دارد. الزا بر سر دوراهی، ریک را تنها می‏گذارد و لازلو می‏گزیند. با بیان این حقیقت تلخ، الزا از ریک می‏خواهد که‏ برای انتقام از او، شوهرش را به کشتن ندهد و لا اقل به او کمک کند تا به هدفش که نجات انسانهاست برسد.

در این صورت حاضر خواهد بود که برای‏ همیشه با ریک در کازابلانکا بماند چراکه هنوز هم عاشق اوست. در این لحظه لازلو با کارل- پیشخدمت کافه-از جلسهء زیرزمینی که توسط مأموران لو رفته و مورد حمله واقع شده است به‏ کافه بازمی‏گردند. در اینجاست که با رخنهء مأموران‏ به کافه، لازلو موقتا دستگیر می‏شود.

وقتی ریگ درمی‏یابد که الزا و لازلو دو زوج‏ عاشق و دلداده‏ای هستند که حاضرند به خاطر یکدیگر و سلامت و امنیت دوری و جدایی هم را تحمل کنند، نقشه‏ای طراحی کرده و در برابر رنو وانمود می‏کند که عاشق الزاست و قصد دارد با او از کازابلانکا خارج شود. ریک، کافهء خود را به فراری‏ می‏فروشد و شبانگاه وقتی الزا و لازلو مطابق قرار قبلی برای تحویل ویزا به کافهء ریک می‏آید، الزا در اوج نگرانی و اندوه از اینکه لازلو نمی‏داند که‏ تنها خواهد رفت و الزا با ریک در کازابلانکا خواهند ماند، ناگهان با صحنهء از قبل طراحی شدهء ریک‏ مواجه می‏شود؛رنو هنگام رد و بدل اوراق عبور ناگهان سر می‏رسد و لازلو را دستگیر می‏کند در حالی‏که غافل از آن است که خود نیز آلت دست‏ ریک شده است چراکه ناگهان ریک برخلاف‏ انتظار و قرار قبلی، با اسلحه رنو را تهدید می‏کند تا نام الزا و لازلو را در ورقه‏های عبور ثبت و آنها را به فرودگاه منتقل کند. اشتراسر که از طریق رنو در جریان قرار می‏گیرد قورا در فرودگاه حاضر می‏شود و با استفاده از تلفن از برج مراقبت می‏خواهد تا مانع پرواز لیسبون شود اما قبل از آنکه بخواهد اقدامی کند با گلولهء ریک از پای درمی‏آید و رنو که‏ به حقیقت شخصیت ریک پی برده در انتها با او طرح دوستی و همدلی می‏ریزد.

این در حالی است که لازلو و الزا با هواپیما از بالای سر آنها می‏گذرند.

اگرچه در خط سیر داستانی برخی وقایع ناموجه‏ جلوه می‏کند ولی از آنجا که این نقصان با پرداخت‏ ماهرانهء شخصیتها جبران می‏شود، به کلی نادیدنی‏ و نه چندان مهم جلوه می‏کند. به‏طور مثال فروختن‏ کافه به فراری درحالی‏که خود ریک می‏داند که‏ از کازابلانکا خارج نخواهد شد یا آزاد کردن موقتی‏ لازلو و دستگیری مجدّد آن توسط رنو درحالی‏که‏ از همان ابتدا می‏تواند همچنان اسیر آلمانها باشد و غیره. آنچه که در این ماجرا بسیار جالب توجه‏ است تنوع شخصیتها و نحوهء ترکیب و درگیر ساختن‏ آنها با یکدیگر است به‏گونه‏ای‏که هرگاه مهره‏ای‏ کنار می‏رود، مهرهء دیگر با کارکرد خاص خود و ایجاد تأثیری دیگرگون به جای او می‏نشیند و این‏ تغییر و تبدیل همگی در راستای پیشبرد وقایع‏ داستان و انتقال اطلاعات داستانی قرار می‏گیرد؛ ریک پس‏ازآنکه گنج نهانی وجودش(خود واقعی) را می‏یابد، دست به کر شده و در خدمت کنش نهایی‏ فیلم که همانا رسیدن لازلو و الزا به آمریکاست‏ گام برمی‏دارد؛همیننطور فراری(که نقش عمده‏ای‏ در هدایت زوج مبارز برای یافتن اوراق عبور داد)، یوگارتی و برگر(که خبر دستگیری یوگارتی را به‏ لازلو می‏دهد)که خلاف هتی که اشتراسر و رنو در آن گام برمی‏دارند، لازلو و الزا را یاری می‏دهند.

شاید در سیر رخدادهای فیلم تنها شخصیت‏ جذاب و مهمی که یارو یاور قهرمان است و لحظاتی‏ عاطفی برای فیلم خلق می‏کند، «سام»باشد. نوازندهء سیاهپوستی که از همان ابتدا با دیدن‏ تصادفی الزا در کافه، در گوش ریک آیهء یاس‏ خوانده و او را از الزا برحذر می‏دارد. لحظات‏ عاشقانه‏ای که با نواختن پیانو برای این زوج دور افتاده‏ می‏آفریند، دستمایه‏ای برای ارجاع ریک به خاطرات‏ گذاشته‏اش شده و موسیقی فیلم را رهبری می‏کند. اگرچه سام حضوری حاشیه‏ای دارد، ولی نقشی‏ اساسی در پیشبرد روباط علت و معلولی داستان‏ دراد؛نامه‏ای که الزا در شب بارانی برا ریک‏ می‏نویسد و در آن از او خداحافظی می‏کند، توسط سام به دست ریک می‏سد؛تنها کسی که الزا را به هنگام ورود به کافهء ریک می‏شناسد و با عکس العمل چهره و نوای پیانو خبر از ماجرایی‏ عاشقانه می‏دهد، سام است؛سام است که کافهء ریک را گرم نگاه می‏دارد و شادی و نشاط به روح‏ زندگی‏اش می‏بخشد. از طرفی سرگرد اشتراسر، با حضور سایه‏وار خود در ماجراها، شخصتی مرموز و مسلط دارد که همه جا-هم در کافه، هم در دفتر رنو و هم در فرودگاه-حی و حاضر است. به واسطهء حضور ناگهانی اوست که مسائل و مشکلات آغاز می‏شود، گره‏افکنی صورت می‏گیرد و تقابلها و کشمکشها جریان می‏یابد. توجه کنید به هواپیمایی‏ که در ابتدا فیلم از بالای سر آدمها می‏گذرد و چشم همهء افراد با سایهء غول‏پیکر خود روی شهر کازابلانکا، به خود جلب می‏کند؛گویی خبر از آمدن‏ کسی می‏دهد که آغازگر کشمکشهاست و آن کسی‏ نیست جز اشتراسر که یکی از سرنشینان‏ هواپیماست. تأکیدی که روی هواپیما و صدای‏ غرّش آن می‏شود و پیوند آن با صحنهء معرفی‏ اشتراسر گواه آن است که اتفاقی توسط آن در شرف وقوع است.

 

کشمکشهای ناشی از قبول اوراق عبور؛ دستگیری یوگارتی؛ورود الزا به کافه؛برخورد با قمارباز آلمانی؛مقابله با«ایوون»و کمک به آنینا و یان که از همان ابتدای فیلم برای ریک پدید می‏آید تا کشمکش سخت پایان ماجرا که برای‏ اثبات شخصیت او و بازگرداندن پیروزمندانه‏اش به‏ گنج وجودی که همانا تثبیت ماهیت اوست، به خوبی‏ نشان دهندهء روح جستجو در ذات ریک است. اگرچه‏ سرانجام به الزا نی‏رسد ولی چیزی مهمتر از آن‏ نصیبش می‏شود که از خود گذشتگی، فداکاری و اثبات خویشتن است.

نکتهء دیگری که نمودی علنی در کازابلانکا دارد کاربرد«بزنگاههای داستانی»است. به عنوان‏ نمونه همین‏که خبر قتل دو پیک آلمانی پخش‏ می‏شود، یوگارتی قضیهء اوراق عبور را که با ماجرای‏ قتل در ارتباط است مطرح می‏کند؛به‏محض‏اینکه‏ اشتراسر وارد کافه می‏شود، رنو، یوگارتی را دستگیر می‏کند؛لحظه‏ای که الزا و لازلو وارد می‏شوند، اشتراسر از آنها می‏خواهد که فردا به دفتر رنو بیایند. و اتفاقا در همان لحظه نیز خبر دستگیری یوگارتی‏ به آنها داده می‏شود؛ریک شبانگاه به فکر الزا است که ناگهان خود الزا وارد کافه می‏شود. الزا در اتاق ریک به خاطر لازلو بر سر اوراق عبور با او درگیری دارد که ناگهان خود لازلو وارد اتاق می‏شود؛ همین‏که لازلو و ریک به تفاهم می‏رسند، مأموران‏ وارد کافه شده و لازلو را دستگیر می‏کنند؛لازلو درست هنگامی که اوراق عبور را از ریک می‏گیرد ناگهان رنو وارد ماجرا می شود؛در فرودگاه همه‏ چیز به خوبی پیش می‏رود یکمرتبه اشتراسر مانع‏ می‏شود؛اشتراسر کشته می‏شود. مأموران ناگهان‏ سر می‏رسند و. . . که همه و همه از ویژگیهای‏ ملودرام محسوب می‏شود.

مطابق تعبیر یونگ، «نقاب»وظیفه‏ای است‏ که بر قهرمان محوّل شده و قهرمان با پذیرش‏ اجباری آن در حقیقت به نقشی که از طرف جامعه‏ به او تحمیل شده تن درمی‏دهد. از آنجا که ریک‏ شخصیتی اجتماعی است که در هیأت یک کافه‏دار آمریکایی ظاهر می‏شود، بدون شک از نقاب‏ برخوردار است؛او مدیر یک کافه است که گذشته‏اش‏ را کنار گذاشته و حالا با ویژگیهایی متفاوت از گذشته ظاهر شده است. اگرچه روندی دیر در زندگی اختیار کرده ولی روح درونی شخصیت او که برخوردار از حس مبارزه، میهن‏پرستی، نوع‏دوستی‏ و احساساتیگری است همچون گذشته در او موجود بوده و مهمترین عامل پیشبرد کنش اوست.

بازی به یادماندنی«همفری بوگارت»با چهرهء خنثی در طول مدتی که نقابی انفعال بر چهره‏ دارد نمونهء خاص ملودرام است؛حالت چهره، حرکات‏ کلیدی(مثل سیگار کشیدن، حالت چشمها، نگاهها و. . . )، طرز ادای کلمات، نوع راه رفتن ریک با چهرهء رومانتیک و نگران الزا و چشمهای همیشه‏ اشکبارش در کنار طرز خاص راه رفتن لازلو با قدمهای مصمّم، زخم پیشانی، طرز تکلم و حالت‏ چهره همگی به عنوان نشانه‏های رفتاری خاص‏ شخصیتها قابل توجه و دقت است. در مورد رنو چهرهء بشاش، خنده‏رو و غیر جدی با قد کوتاه و هیکل ریزنقش در کنار لهجه و ادای تند کلمات‏ و تغییر سریع حالات چهره از او شخصیتی می‏سازد که در تکامل کنشهای دراماتیک داستان مؤثر است.

وقتی قرار است احساسی منتقل شود، موسیقی‏ پیشاپیش این وظیفه را به عهده می‏گیرد. کافهء ریک با موسیقی شاد و نوای پیانونی سام و آواز مشتریان همان اندازه اهمیت می‏یابد که گفتگوها و رفتار شخصیتها. موسیقی با وجههء اخباری خود وقایع و رخدادهای مهم فیلم را معرفی کرده و به‏ اقتضای هر صحنه با حس و حال حاکم بر فضای‏ آن صحنه همراه شده و پیش می‏رود به‏طور مثال‏ موسیقی خاصی که روی تصاویر گفتاری در اول فیلم‏ می‏آید، با تم محزون و اندوهبارش خبر از رنج مهاجرت آدمها و آرزوی دیرین‏ مردمانی می‏دهد که در تلاش‏ برای رسیدن به سرزمین‏ آزادند.

ترانهء«و همچنان زمان‏ می‏گذرد»با نوای پیانوی سام‏ که اولین بار در بدو ورود الزا فضای کافه را بربرمی‏گیرد، به بیداری یک ماجرای عشقی‏ در میان شخصیتهای اصلی‏ فیلم دامن می‏زند. فضای کافه‏ با وجود انوع مهاجرین از نقاط مختلف دنیا، این امکان را فراهم می‏آورد که تمهای‏ متوعی به اقتضای حال و هوای هر صحنه نواخته شود؛ در صحنه‏ای که ریک و لازلو راجع به شهامت، مبارزه، آزادیخواهی، فاشیسم و مقولاتی از این نوع بحث‏ می‏کنند ناگهان سرود«واخت‏ ام راین»توسط آلمانها خوانده‏ می‏شود. در این لحظه هم ریک و هم لازلو برای‏ اثبات گفته‏هایشان و به تأثیر از فضای احساسی‏ که فی مابینشان حاکم است ناگهان واکنش نشان‏ داده و اعضای ارکستر کافه را برمی‏انگیزند تا همراه‏ آواز آنها سرود مارسی را بنوازند.

از آنجا که هنوز تحت تأثیر بحث سیاسی و ایدئولوژیک قرار داریم، سرود مارسی به عنوان سرود ملی مردم فرانسه تأثیر و ارزشی دو چندان می‏یابد و به این ترتیب موسیقی به عنوان عامل تأکیدی‏ در برجسته‏نمایی احساس خاص یا مفهوم خاص‏ مؤثر واقع می‏شود.

استفادهء ماهرانه از کارایی بیانی وسایل و آکسسوار صحنه، مقولهء مهم دیگری در فیلم است. استفاده‏های متنوع از اسلحه در لحظاتی که الزا آن را به سوی ریک نشانه می‏رود یا هنگامی که‏ ریک آن را به طرف رنو می‏گیرد و سرانجام تأکیدی‏ که به هنگام قتل اشتراسر روی اسلحهء ریک‏ می‏شود، جملگی اشاره‏گر نوعی قیاس در چگونگی‏ کاربرد اسلحه و انگیزه‏های متفاوت در بهره‏وری‏ از آن است؛اینکه یک ابزار واحد در چنگ آدمهای‏ متفاوت، با انگیزه‏ها و خصلتها خاص، کاربردی‏ متفاوت و مختلف پیدا می‏کند و نهایت اینکه آنچه‏ ملاک ارزش است نه ایبزار بلکه انگیزهء استفاده از ابزار است. در صحنهء بازار وقتی سرانجام ریک‏ حاضر می‏شود تا از در تفاهم وارد شده و به حرفهای‏ الزا توجه کند، علائم و نقوش مشترکی در لباس‏ و آرایش ظاهر آنها نمایان می‏شود؛هر دو کلاه‏ سفید بر سر دارند؛ریک کراوات راه‏راه دارد، الزا پیراهن راه‏راه. آلمانهایی از این دست با کارکردهای‏ نشانه‏شناسیک دلالتگر تفاهمی است که در رفتار ظاهری آنها پدیدار شده است.

یکی از ویژگیهای خاص ملودرام شلوغی‏ صحنه‏ها و استفاد هاز شخصیتهای مستعمل و خرده پاست. آدمهایی مثل جیب‏بر، کافه‏چی، پیشخدمت، مشتری، مست، دزد، پلیس، فروشنده‏ و. . . در لحظات و وضعیات خاص، موقعیتهایی‏ می‏آفرینند که کازابلانکا را به عنوان یک اثر ملودرام‏ شاخص می‏سازد. اگرچه فرجام کار قابل حدس و پیش‏بینی نیست ولی با کمی دقت بر عملکرد و رفتار شخصیتها می‏توان احتمالاتی را حدس زد؛ می‏دانیم که ریک هرگز لازلو را در کازابلانکا رها نمی‏کند؛هرگز یه الزا پشت نمی‏کند و هرگز کاری‏ را که تنها منفعت شخصی خود در آن است انجام‏ نمی‏دهد، اما از طرفی هم نمی‏دانیم که سیر حوادث‏ به کجا خواهد انجامید و اگر ریگ هیچیک از رفتارهای مذکور را مرتکب نخواهد شد پس نهایتا چه خواهد کرد؟!به عبارتی اگرچه شکل دقیق‏ سرنوشتی که در کمین شخصیتهاست و بدون‏ شک هم رخ می‏دهد نمی‏دانیم ولی اطمینان داریم‏ عملی صورت می‏گیرد که در نهایت به هیچیک از طرفین ماجرا(ریک و الزا)صدمه‏ای وارد نمی‏آید و پایان خوشی در انتظار آنها خواهد بود، کما اینکه‏ چنین هم می‏شود و این یک پیروزی قطعی برای‏ روایتگر فیلم است.

ریک درگیر سرنوشت است اگرچه به‏ سرنوشت خود پای‏بند نیست؛ از آنجا که عاشق الزاست‏ تلاش می‏کند تا با تقویت‏ جایگاه لازلو، همسر او، الزا را به‏طور غیر مستقیم از گزند خطرات و مخاطرات مصون‏ بدارد و سرنوشت شایسته‏ای‏ را برایش رقم زند. به این‏ ترتیب او آزاد نیست چراکه باید به خاطر سرنوشت الزا عملکردی داشته باشد که‏ چندان برخوردار از اختیار نبوده‏ و برخلاف تقدیر نیست.

در کازابلانکا رگه‏هایی از ملودرام اعتراض بدبده می‏شود. اینکه ریک در انتهای فیلم با رفتار خود ارزشهای ظاهری‏ دوستی و همدلی را زیر سؤال‏ می‏برد و قلبا بر نوع حقیقی‏ آن تأکید می‏کند؛تم زیبای‏ فیلم را تشکیل می‏دهد. کازابلانکا افشانکنندهء بی‏عدالتی‏ آلمانها و حضور استبدادی آنها در سرزمین فرانسهء اشغال‏نشده است که برای رسیدن به اهداف‏ ددمنشانهء خود، برخلاف اصل بی‏طرفی نظامی، آراء و عقاید خود را بر همگان تحمیل می‏کنند. آنها به راحتی تهدید می‏کنند، به راحتی اعمال نفوذ می‏کنند و به راحتی جلوی احساسات میهن‏پرستانهء افراد را می‏گیرند.

کازابلانکا اشاره به انقلاب دارد، انقلابی که‏ با ویکتور لازلو آغاز می‏شود و به ریک، خدمهء کافه، فرانسویان دیگر و حتی خود سروان رنو مأمور دولت‏ سرایت می‏کند.

ریک بر سر دوراهی انتخاب، به جانب‏ صحیحتر و محقّتر متمایل می‏شود هرچند که با خطرات و مشکلات مواجه مواجه باشد و یا به قیمت‏ مرگش تمام شود. او بی‏محباا، عامل رایش در فرودگاه را می‏کشد چون هدفش رهایی و آزادی‏ الزا و شوهرش است اگرچه حتی احتمال هم‏ نمی‏دهد که ممکن است رنو یار و همراهش باشد.

ریک قهرمانی است پرتلاش و مبارز که هرگز در باطن خود با دشمن سازش نمی‏کند و هیچ‏ تردیدی هم ندارد.

شاید کازابلانکا، ملودرامی جنگی محسوب‏ شود؛شاید عشقی و رمانتیک؛شاید هم سیاسی. به‏هرحال هرچه باشد مؤکد شجاعت، میهن‏پرستی، نوع دوستی و بالاخره اخلاقگرایی است. در کنار همهء اینها کازابلانکا با وجود هجو و طنز ظریفی‏ که در اعمال، رفتار، گفتار و حالات دارد، بیانیه‏ای‏ اعتراض‏آمیز بر علیه هر نوع بی‏عدالتی و ناجوانمردی‏ است. به قول جیمز اسمست:«ملودرام مسایل‏ واقعی زندگی را اتخاذ کرده و برای آنها راه‏حلهایی‏ ارائه می‏دهد؛ملودرام جرأت و اطمینان ادامهء زندگی‏ را به ما می‏بخشد و بالاخره در ضمن تأکید بر شجاعت و تمامیّت، کسانی را به سوی خود جذب‏ می‏کند که می‏خواهند بدون به کارگیری نیروی‏ عقلانی سرگرم شوند. »به همین دلیل کازابلانکا تجلیگاه وظیفه و احساس تلقی می‏شود.

 

منبع: مجله نقد سینما » شماره 35

سایت نورمگز

نقد و بررسی فیلم به قلم

نگاهی به شخصیت های اصلی فیلم کازابلانکا (عشّاق سینما)

كازابلانكا به عنوان یكی از بزرگترین شاهكارهای تاریخ سینما، محصول دوره ای خاص از حیات جامعه ی آمریكا است. سال 1942؛ زمانی كه پس از حمله ی هواپیماهای ژاپنی به بندر پرل هاربر، آمریكا رسماً وارد جنگ جهانی دوم شده بود. در این دوره، سینما هم نقشی فعال در جنگ بر عهده گرفت و با نمایش قهرمانانی كه پهلو به پهلوی اسطوره ها می زدند، سعی در تحریك مردم داشت. كازابلانكا نمونه ی تیپیك چنین فیلم هایی است؛ با خلق قهرمان هایی چون ویكتور لازلو و به خصوص ریچارد بلین. نگاهی به این دو شخصیت كلیدی كازابلانكا كه با هوشیاری و دقت تمام پرداخته شده اند، می تواند به وضوح به ما بفهماند كه جامعه ی آن دوره ی آمریكا به چه شخصیت هایی نیاز داشت.

نخستین نمایی كه از كافه ریك می بینیم، نمای فوق العاده هوشمندانه ای است كه در آن هواپیمای لیسبون از فراز كافه می گذرد و ما در زیر هواپیما سردر كافه را می بینیم. انگار به واسطه ی همین كافه است كه بسیاری از مسافران این پرواز، فرصت رسیدن به لیسبون را پیدا می كنند. در ضمن پایان فیلم را هم به ما یادآور می شود. جایی كه سرانجام هواپیما پرواز می كند و ریك همین پایین، ‌در كازابلانكا، می ماند. سكانس معرفی ریك هم كه یكی از به یادماندنی ترین سكانس های تاریخ سینما است. بعد از گشتن دوربین در كافه ی ریك و آشنایی با آن همه انسانی كه همگی می خواهند كازابلانكا را ترك كنند، نمایی از دستان ریك می بینیم كه در حال بازی شطرنج تك نفره است. كاراكتر تكروی ریك، این نكته كه در طول فیلم، اوست كه همه ی مهره ها را بازی می دهد و این كه پایان فیلم را هم او با “بازی”‌اش مشخص می كند، همه با همین نمای كوتاه برای تماشاگر مشخص می شوند. ضمن این كه مهره های سیاه و سفیدی كه رو به روی هم قرار دارند و ریك به وسیله ی آن ها با “خودش” ‌بازی می كند، نشانه ای است از تقابلات درونی خود ریك. ظاهر محكم و خشك و خشن او در مقابل لطافت درونی اش كه سروان رنو آن را بهتر از همه می فهمد و با این دیالوگ به تماشاگر هم می فهماند: “زیر اون پوسته ی سخت، تو قلباً آدم لطیفی هستی”. ولی هنوز ابهامات زیادی در مورد كاراكتر ریك وجود دارد. مشخص نیست چرا او علی رغم عطوفت درونی اش، ظاهری چنین سخت دارد؟ چرا سعی می كند درونیات خود را مخفی كند؟ همه ی این ابهامات زمانی برطرف می شوند كه آن فلاش بك رؤیایی پاریس فرا می رسد. در اوائل فیلم، جملاتی بین ریك و زنی به نام ایون كه عاشق ریك است، رد و بدل می شوند كه به شرح زیرند:

ایون:‌”دیشب كجا بودی؟”

ریك: “از اون موقع خیلی گذشته. یادم نمیاد”.

ایون: “امشب می بینمت؟”

ریك: “من هیچ وقت برای آینده ای به این دوری برنامه ریزی نمی كنم”.

حتی علت این برخورد بدبینانه و غیرمنتظره ی ریك هم زمانی مشخص می شود كه در فلاش بك پاریس، می بینیم كه ریك به الزا می گوید: “چرا تو مارسی ازدواج نكنیم؟” و الزا پاسخ می دهد:‌”اون موقع برای برنامه ریزی كردن خیلی زمان دوریه”. می بینید كه فیلمنامه نویسان حواسشان حتی به این دیالوگ های ریز هم بوده است و اینگونه یك كاراكتر كامل را شكل داده اند. حضور همفری بوگارت در این نقش، شاید بزرگترین برگ برنده ی این فیلم بوده است. بوگارت كه با بازی در فیلم شاهین مالت، تیپ انسان خشك و تنها و تكرو را آفریده بود، با تلفیق این تیپ با رمانسی كه در دل فیلم كازابلانكا و كاراكتر ریك جریان دارد، این تیپ را كامل تر كرد و شخصیتی را آفرید كه همواره با او ماند.

طرف دیگر ماجرا، ویكتور لازلو است. كسی كه سمبل مقاومت در مقابل نازی هاست و ورود او به شهر كازابلانكا، نگرانی زیادی در نازی ها، به خصوص سرگرد اشتراسر ایجاد می كند. كاریزمای او چنان به تصویر كشیده می شود كه ریك به سروان رنو می گوید نام لازلو، نیمی از آدم های زمین را تحت تأثیر قرار داده است. ولی با ورود لازلو با چهره ای رو به رو می شویم كه این خصوصیات در ظاهر او به چشم نمی خورند. چهره ی آرام و باوقاری دارد. اما تأثیری كه انتظار می رود، بر تماشاگر نمی گذارد. چهره ی لازلو قاطعیتی می طلبد كه پل هنرید فاقد آن است. خشم و كینه ای كه باید از آلمانی ها در چهره ی لازلو به چشم بخورد، در ظاهر و رفتار هنرید وجود ندارد. حتی سكانس به یادماندنی خواندن سرود مارسیز در كافه ریك هم كه نشان دهنده ی اوج نفرت و مقاومت لازلو در برابر آلمانی هاست هم باعث نمی شود نظر ما نسبت به لازلو تغییر كند. ویكتور لازلو بیشتر یك جنتلمن آرام و سر به زیر به نظر می رسد تا رهبر یك نهضت عظیم. تنها نشانه ی ظاهری شجاعت لازلو، زخمی است كه بالای ابروی راستش قرار دارد. ولی آن هم در مقابل ابهت كاراكتری چون ریك، رنگ می بازد. برای همین به نظر می رسد انتهای فیلم كه در آن الزا به همراه ویكتور از كازابلانكا خارج می شود، چندان قابل قبول نباشد. استفاده از چهره ای چون همفری بوگارت كه كاریزمای وجودش كافی است تا فیلم را تصاحب كند هم مزید بر علت می شود تا لازلو آن تأثیری كه انتظار می رود را بر تماشاگر نگذارد.

با این وجود هر بار كه به فیلم نگاه می كنم، بیشتر متقاعد می شوم كه تمام این كارها عمدی است. اصلاٌ مگر می شود فیلمی با این فیلمنامه ی مینیاتوری و اینهمه دقت در جزئیات، نسبت به چنین مسأله ی مهمی بی تفاوت باشد؟ بسیاری از قسمت های فیلم، اتفاقاً در راستای القای همین جذابیت های ریك در مقابل لازلو است. بخش بزرگی از اقدامات و دلاوری های لازلو به وسیله ی حرف های دیگران (و گاه خودش) برای تماشاگر مشخص می شود. اما ابهت و توانایی های ریك (از جمله برخوردهای تند او با آلمانی ها) مستقیماً به ما عرضه می شوند. حتی به صحنه ی خوانده شدن سرود مارسیز به واسطه ی اقدام لازلو هم كه بنگریم، بعد از درخواست او از نوازندگان، نمایی از چهره ی ریك را مشاهده می كنیم كه با حركت سر، به نوازندگان اجازه می دهد به حرف لازلو گوش كنند. پس اگر در نهایت تأیید ریك نبود، نه سرودی اجرا می شد و نه حماسه ای به وقوع می پیوست. (به یاد بیاورید همان سكانس شطرنج بازی كردن ریك را). در پایان فیلم، ریچارد بلین را با نام ریك به یاد می آوریم و ویكترو لازلو را با نام ویكتور یا لازلو و نه مثلاٌ ویك! می بینید؟ همه ی این ها در راستای نزدیكی هر چه بیشتر با ریك است. همه ی این ها عمداٌ انجام می شوند تا سكانس پایانی معنای دیگری بیابد و قابل تعمیم به كل جنگ شود. اولویت همواره با منافع ملی است. حتی اگر ریك جذابیت بیشتری هم داشته باشد. این، پیام اصلی انتهای فیلم است. به جز این سكانس هم پیام فیلم كازابلانكا واضح است. وقتی ایون كه با یك سرباز آلمانی روی هم ریخته، به موقعش سرود مارسیز را در حالی می خواند كه اشك در چشمانش حلقه زده است، زمانی كه سروان رنو به اشتراسر می گوید نمی تواند احساسات مردمش را كنترل كند، وقتی رنو به مأمورانش می گوید مظنونین همیشگی را دستگیر كنند و بعد نوشیدنی كه آرم ویشی رویش است را در سطل آشغال می اندازد، وقتی ریك علی رغم میل باطنی اش و به خاطر صلاح كشورش به الزا می گوید با ویكتور برود و در نهایت زمانی كه ریك آن جمله ی بی نظیر پایانی را به رنو می گوید؛ جمله ای كه كل فیلم كه هیچ، كل جنگ را برایمان معنای دیگری می بخشد: “این می تونه شروع یه دوستی قشنگ باشه”.

 

نویسنده: سید آریا قریشی

منبع: عشاق سینما

 

نقد و بررسی فیلم به قلم Roger Ebert (راجر ایبِت)

نگاهی به فیلم کازابلانکا: سینمای عشقی یا سیاسی؟ (روبرت صافاریان)

کازابلانکا یکی از بهترین نمونه‌های فیلم عامه‌پسند سرگرم‌کننده عشقی است که معهذا انباشته از دیدگاه‌های ایدئولوژیک و سیاسی است. مقایسه شخصیت ریک (آمریکایی‌ای که با مهارت تمام کافه‌ای را کازابلانکا اداره می‌کند) و ویکتور (رهبر انقلابی مجار) بهتر از هر چیز دیدگاه‌های ایدئولوژیک فیلم را روشن می‌کند. فیلم با مهارت تمام ریک و ویکتور را به عنوان دو راس یک مثلث عشقی که راس سومش زن زیبایی است که اینگرید برگمن نقشش را بازی می‌کند مقایسه می‌کند و بیننده را در جایگاهی قرار می‌دهد تا او هم مانند این زن، ریک را جذاب‌تر و برتر بیابد. ببینیم با استفاده از کدام شگردهای فیلمنامه‌نویسی این کار انجام شده است.

ریک کافه‌اش را خوب اداره می‌کند. بسیار خوب. همه این را می‌گویند. از حقوق‌بگیرهاش تا دشمنانش. او مرتب می‌گوید که جز خدمت به خودش آرمان دیگری ندارد، امّا به موقعش به داد کسانی که نیاز جدی به کمک دارند می‌رسد و این کار را بدون توقع هیچ پاداشی انجام می‌دهد. او برای این کار ممکن است تقلب هم بکند، امّا راستای کلی کارش کمک به طرف ضعیف است. تنها نتایج ملموس برای او اهمیت دارند نه آرمان‌های درازمدت. تماس واقعی و ملموس با انسان‌ها برای او مفهومند و از همین زاویه هم هست که عشقش به این زن زیبا و رها شدنش توسط او، برایش اهمیت درجه اول دارد و بسیاری از کارها را برای همین عشق می‌کند. از نظر ظاهر هم اینکه نقش او را همفری بوگارت ستاره هالیوودی بازی می‌کند بسیار مهم است. ریک جذاب، توانا و باجربزه است و بدون چشمداشت به دیگران کمک می‌کند.

امّا ویکتور چه؟ همه درباره اهمیت او به عنوان رهبر می‌گویند و خود نیز گاه (به شیوه‌ای نه چندان غلیظ) درباره آرمانش و مرارتی که در اردوگاه‌های کار اجباری کشیده است و مقاومتی که کرده است، سخن می‌گوید. فیلم هیچ تلاش آگاهانه‌ای نمی‌کند که حرف‌های او را نفی کند. دیگران هم حرف‌های او را تائید می‌کنند. امّا از مهارت‌های او در فیلم چیزی نمی‌بینیم. او از همان ابتدا موجب دردسر است. دیگران باید برای نجات او تلاش بکنند و نقشه بکشند و خطر کنند. او در فیلم بر عکس ریک شخصیتی است منفعل. نقشه‌ای نمی‌کشد و خطری نمی‌کند. یعنی در فیلم چنین چیزهایی را نمی‌بینیم. حتی وقتی که او به زنش می‌گوید که درک می‌کند اگر در زمان غیبت او با ریک ارتباطی داشته است، به زیان او تمام می‌شود، چون این به آن معناست که در چشم بیننده، عشقش به زنش به اندازه کافی نیرومند نیست (در حالی که تمام زندگی ریک تحت الشعاع این عشق قرار گرفته است). فیلم طوری طراحی شده است که حتی نقاط ضعف ریک انسانی می‌نماید و به نفع او تمام می‌شود و نقاط قوت ویکتور وجهی غیرانسانی پیدا می‌کنند و به زیان او تمام می‌شوند. شاید ویکتور کارش درست باشد، امّا مسلماً جذاب و دوست‌داشتنی نیست.

برخی از دیالوگ‌های فیلم به نفع آشکاری دیدگاه ایدئولوژیک پنهان در فیلم را به نمایش می‌گذارند. در جایی از فیلم ویکتور وقتی درباره عشق خود به همسرش حرف می‌زند، می‌گوید: “شاید تصور تو این است که من تنها رهبر یک آرمان انقلابی‌ام. امّا من یک انسان هم هستم. ” گویی بین رهبر انقلابی بودن و انسان بودن تضادی وجود دارد. در این نگاه انسان بودن با اهمیت دادن به رابطه بین‌ فردی و بی میانجی از جمله عشق بین زن و مرد فهمیده می‌شود و بس. در اواخر فیلم اینگرید برگمن به استیصال خود اعتراف می‌کند و از ریک می‌خواهد به جای هردوشان (به جای همه) فکر کند. و ریک می‌پذیرد.

در واقع این ریک و کاپیتان رنو هستند که اوضاع را تا اندازه‌ای روبه‌راه می‌کنند. کاپیتان رنو، رئیس پلیس حکومت ویشی و همکار نازی‌ها مردی است عملی، که به قول خودش به هیچ چیز اعتقاد ندارد و همیشه با طرفی است که باد به سود او می‌وزد، امّا او هم مانند ریک سر بزنگاه به کمک طرف مظلوم می‌شتابد. این مردان بی‌اعتقاد، این قهرمانان بی‌آرمان، قهرمانان واقعی فیلم هستند.

ریک بی‌تردید آمریکا را نمایندگی می‌کند که تا مقطعی از جنگ جهانی دوم در جنگ شرکت نمی‌کرد و تنها به خود می‌اندیشید، و با ورود او به جنگ و توانایی‌ها و مهارت‌هایش در اداره جنگ بود که کار آلمان نازی یکسره شد. فیلم توجیه ضرورت ورود آمریکا به جنگ به نفع اروپا و در برابر ستمگری آلمان نازی است. نگاه مثبت فیلم به وطن‌پرستی فرانسوی و آن صحنه خواندن مارسیز سرود ملی فرانسویان اوج این همدلی است، هر چند اینگرید برگمن و همفری بوگارت در این سرودخوانی پرشور شرکت نمی‌کنند. پایان فیلم از این نظر منسجم نیست. این حرف ریک که می‌گوید اینگرید باید با ویکتور برود چون به آنجا تعلق دارد چندان درست به نظر نمی‌رسد. اینگرید برگمن بیشتر از قماش ریک است تا ویکتور.

 

نویسنده: روبرت صافاریان

منبع: دست نوشته های روبرت صافاریان

 


ممکن است شما دوست داشته باشید

50
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
50 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
36 Comment authors
esikhzادوارد نورتونمحمد 13حسین007رویا ن Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
محمد 13
Guest
Member
محمد 13

واقعا مزخرف بود مثل فیلمهای هندی!

حسین007
Guest
Member
حسین007

۷۳سال پیش بازی کردن با این همه تغییرات جهان و فرهنگ باز هم به دل آدم میشینه.این یعنی شاهکار

رویا ن
Guest
Member
رویا ن

خیلی فیلم قوی ای نیست، اما چون بازیگرای خوبی داره و داستانشم عامه پسنده معروف شده. نسبت به زمان خودش خیلی خوبه و بازی بوگارت عالیه اما شاهکار نیست!

hossein.m
Guest
Member
hossein.m

شاهکاری تکرار نشدنی

مهدی t
Guest
Member
مهدی t

وقتی فکر میکنم که تمام شخصیت های این فیلم سالهاست که مردن و الان بعد از این همه سال کارشون انقدر تاثیرگذاز بوده که این همه نظر راجع بهش داده میشه یه چیزیادم میفته.. شقایقها پژمرده میشن ولی عشق و زیبایی همیشه باقی میمونه.

mohsen fakhr
Member
Member
mohsen fakhr

واقعا یکی از بهترین درامهای تاریخه و یکی از بهترین فیلمها. بازیها بسیار درخشان و شیوه روایت داستان فوق العاده س. فکر کنید اگه بخواهید ماجرای فیلم رو به کسی بگید تو چند جمله و تو یه داستان لوس و لوث شده خلاصه میشه حالا هنر فیلنامه و کارگردانی رو ببینید که چه جادویی کرده…

mohsen fakhr
Member
Member
mohsen fakhr

واقعا جز ایلیا: سامر:آه چندش آور بود واقعا لعنتی،حیف شد دانلودش کردم.آخه چیش جالب بودداستان کسل کننده 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 دوست عزیز برای اینکه بتونید فیلمهای کلاسیک سینما رو درک کنید باید از ظرف زمانی که فیلم توش ساخته شده اطلاعاتی داشته باشید و باید خودتون رو در همون سالهایی که فیلم ساخته شده تصور کنید تا بتونید حس و پیام فیلم رو درک کنید. این فیلم مربوط به زمان جنگ هست و اونهم جنگی که نیم قرن قبل اتفاق افتاده. مال عصر اینترنت و کامپیوتر و گوشی هوشمند و… ادامه »

یزدان
Guest
Member
یزدان

فیلم قشنگیه ببینید و لذت ببرید.

مهر
Guest
Member
مهر

تنها فیلمیه که بیش از ۳۰ بار دیدمش.
شاهکار به معنای واقعی کلمه.

omid07
Guest
Member
omid07

اخ که چقدر این فیلم اشغال به تمام معناست….حیف وقت. :-*

behroozz
Guest
Member
behroozz

بازی ها عالی بودند نسبت به زمانش شاهکاره اما من اصلا از این فیلم برخلاف توصیه دیگران خوشم نیومد! این اولین فیلم از فیلم های مطرح جهان بود که واقعا حوصلو سر اورد

فیروز
Guest
Member
فیروز

یکی از بهترین فیلم های کلاسیک.. بوگارت فوق العادست بلاخص با دیالوگهاش.. اما خب اگر بخوایم با معیارهای سینمای امروز بسنجیم قابل توجه آندسته ای ک ب مذاقشون خوش نیامده نقص های زیادی داره.. اما نباید یادمون بره ک کلاسیکه و در نوع خودش و زمانی ک بازی شده یک اثر فوق العادست..

کارن
Guest
Member
کارن

سلام.قبل از این فیلمو ببینم انتظار نداشتم که فیلمی که ماله ۷۰ سال پیشه اینقدر خوب از اب در بیاد .

samaneh noori
Member
Member
samaneh noori

یه جا من یه جمله زیبا در مورد این فیلم خوندم:( با دیدن این فیلم و بازی بازیگران بیننده احساس میکند گویی این صحنه ها کارگردان نداشته)
به نظر من هم خیلی طبیعی بازی کردن البته من فقط از بازی شوهر الزا خوشم نیومد ولی بقیه خیلی خوب بودند 🙂

siamak
Guest
Member
siamak

سلام دوستان!
دوستان چرا تعصب نشون میدید به این فیلم.
این فیلمو منم دیدم و از دیدنش لذت بردم دیگه این همه تعریف زیادی یا برعکس بد گفتن زیادی نداره.
چرا ما عادت داریم یه چیزی رو یا برسونیم به عرش یا برسونیم به فرش.
واقعا جزو فیلمهای خوب تاریخ سینماست ولی من عاشق و کشته مردش نیستم.
بابا چیزای مهمتری تو دنیا وچود داره که آدم عاشقش باشه.
تاریخ رو بخونید آدمهایی رو پیدا میکنید که کارهایی کردن که آدم با شنیدنش دیوونه میشه تازه اونم واقعی نه تو فیلم.

شيوا
Guest
Member
شيوا

دوستان بسیار بی انصافند در نظر دادن
فیلم باید نسبت به زمان خودش سنجیده شود
و شاید ما
گاهی این را فراموش میکنیم…

کازابلانکا یک فوق ستاره در زمان خودش
و اینکه دوست داشتم نقش الیزا را بازیگر محبوبم مریلین مونرو بر عهده داشت تا آن میزان جذابیت لازم را به نمایش میگذارد که این همه عشق ش و تمجید شایانش باشد…

پیمان ارین
Guest
Member
پیمان ارین

یادم میاد اول که میخواستم این فیلم رو ببینم تا دیدم سیاه سفیده خوشم نیامد با اکراه دقایق اول فیلمو دیدم ولی همینطور که فیلم میگذشت رنگ و بوی عجیبی گرفت و منو به شدت جذب خودش کرد . به محض تموم شدن فیلم دوباره از اول دیدیمش و بیشتر از دفعه اول حوشم امد . الان محبوب ترین فیلم من هست . بعضی شبا تنها میشینم دوباره میبینم و ازتمام شخصیتها و کاراکترهاش لذت میبرم و افرین میگم به این اثر هنری . تا الان بالاتر از ۳۰ دفعه من این فیلمو دیدم و هر دفعه هم لذت دیدن… ادامه »

کولی وش
Guest
Member
کولی وش

امیر.: نزگس:مزخرفترین فیلمی که تاحالا دیدم. انگار هر فیلمی جایزه بگیره واقعا خوبه و دیگران هم باید ازش تعریف کنن! خب اون کج سلیقگی اقایان در انتخاب فیلم بوده. از اونجا که هر کس سلیقه ای داره و من هم خودم رو مجبور به تقلید کورکورانه و به به چه چه گفتنهای پوچ نمیکنم، باید بگم که گندش بزنن با اون داستان مزخرف و پیش پا افتاده. با اون بازیهای مسخره. جلف و سبک و بی معنی. اسمش رو که میشنوم حالم به هم میخوره… هرچند کلا نظرتون رو رد میکنم.ولی باز هم تبریک میگم که نظر واقعیت رو گفتی.واقعا… ادامه »

امير.
Guest
Member
امير.

نزگس:مزخرفترین فیلمی که تاحالا دیدم. انگار هر فیلمی جایزه بگیره واقعا خوبه و دیگران هم باید ازش تعریف کنن! خب اون کج سلیقگی اقایان در انتخاب فیلم بوده. از اونجا که هر کس سلیقه ای داره و من هم خودم رو مجبور به تقلید کورکورانه و به به چه چه گفتنهای پوچ نمیکنم، باید بگم که گندش بزنن با اون داستان مزخرف و پیش پا افتاده. با اون بازیهای مسخره. جلف و سبک و بی معنی. اسمش رو که میشنوم حالم به هم میخوره… هرچند کلا نظرتون رو رد میکنم.ولی باز هم تبریک میگم که نظر واقعیت رو گفتی.واقعا جای… ادامه »

تاکید
Guest
Member
تاکید

یکی از بهترین های تاریخ

تاکید
Guest
Member
تاکید

امیر:به نظرم من این فیلم به هیچ وجه به پای آثاری مثل روح پدرم و اخراجی های۳ و شارلاتان نمیرسد.

چرا نگاش کردی پس

امیر
Guest
Member
امیر

به نظرم من این فیلم به هیچ وجه به پای آثاری مثل روح پدرم و اخراجی های۳ و شارلاتان نمیرسد.

سارا
Guest
Member
سارا

به نظر من این فیلم اصلا به پای فیلم –همه چیز درباره ایو– نمی رسه

حامد گ
Member
Member
حامد گ

برگمن افسانه ای با اون چشمهای جادوییش جایی برای حرف باقی نمیزاره، مفهوم نگاه های برگمن و و بوگارت رو هر کسی نمیفهمه 🙂 کازابلانکا بی شک یکی از بهترین عاشقانه های تاریخِ سینماست

4466hh
Guest
Member
4466hh

باحالترین دیالوگ این فیلم:
افسر رایش سوم به ریک میگه: تابعیت شما چیه آقای ریک؟
بعد از ۲ثانیه تعمل ریک میگه: تابعیت الکل.

همشون کف میکنن.

رضا110
Guest
Member
رضا110

تنها چیزی که توی این فیلم بیشتر به چشم میاد بازی خیره کننده بوگارت هست که نشون میده بهترین بازیگر قرن بودن برازندشه…به خانم نرگس هم توصیه میکنم شما همون american pie را ببینید به نفعتونه …

ایلیا
Guest
Member
ایلیا

سامر:آه چندش آور بود واقعا لعنتی،حیف شد دانلودش کردم.آخه چیش جالب بودداستان کسل کننده 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 دوست عزیز برای اینکه بتونید فیلمهای کلاسیک سینما رو درک کنید باید از ظرف زمانی که فیلم توش ساخته شده اطلاعاتی داشته باشید و باید خودتون رو در همون سالهایی که فیلم ساخته شده تصور کنید تا بتونید حس و پیام فیلم رو درک کنید. این فیلم مربوط به زمان جنگ هست و اونهم جنگی که نیم قرن قبل اتفاق افتاده. مال عصر اینترنت و کامپیوتر و گوشی هوشمند و عشقبازی چندش آور… ادامه »

سامر
Guest
Member
سامر

آه چندش آور بود واقعا لعنتی،حیف شد دانلودش کردم.آخه چیش جالب بودداستان کسل کننده 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁

زهرا
Member
Member

نزگس:مزخرفترین فیلمی که تاحالا دیدم. انگار هر فیلمی جایزه بگیره واقعا خوبه و دیگران هم باید ازش تعریف کنن! خب اون کج سلیقگی اقایان در انتخاب فیلم بوده. از اونجا که هر کس سلیقه ای داره و من هم خودم رو مجبور به تقلید کورکورانه و به به چه چه گفتنهای پوچ نمیکنم، باید بگم که گندش بزنن با اون داستان مزخرف و پیش پا افتاده. با اون بازیهای مسخره. جلف و سبک و بی معنی. اسمش رو که میشنوم حالم به هم میخوره… [ ببخشید دوست عزیز دلیلتون چیه برای این حرف؟ البته من نمی گم نظر منتقدین و… ادامه »

**** soheil ****
Member
Member
**** soheil ****

نزگس:مزخرفترین فیلمی که تاحالا دیدم. انگار هر فیلمی جایزه بگیره واقعا خوبه و دیگران هم باید ازش تعریف کنن! خب اون کج سلیقگی اقایان در انتخاب فیلم بوده. از اونجا که هر کس سلیقه ای داره و من هم خودم رو مجبور به تقلید کورکورانه و به به چه چه گفتنهای پوچ نمیکنم، باید بگم که گندش بزنن با اون داستان مزخرف و پیش پا افتاده. با اون بازیهای مسخره. جلف و سبک و بی معنی. اسمش رو که میشنوم حالم به هم میخوره… شما فیلمهای کلاسیک رو، اخ ببخشید شما اصلا فیلم نیگا نکن [quote]بازیهای مسخره وقتی این جمله… ادامه »

candy
Guest
Member
candy

زیباترین فیلمی بود که دیدم.شایستگی جوایز بیشتری رو داشت وهرچقدر ازش تعریف بشه کمه. این فیلم برای هر سلیقه ای مناسبه. باید بگم که عالی بود وداستان زیبا وغیرقابل پیش بینی داشت. بازیهاشون خیلی قوی و احساس برانگیز بود.اسمش رو که میشنوم موهای تنم سیخ میشه…

نزگس
Guest
Member
نزگس

مزخرفترین فیلمی که تاحالا دیدم. انگار هر فیلمی جایزه بگیره واقعا خوبه و دیگران هم باید ازش تعریف کنن! خب اون کج سلیقگی اقایان در انتخاب فیلم بوده. از اونجا که هر کس سلیقه ای داره و من هم خودم رو مجبور به تقلید کورکورانه و به به چه چه گفتنهای پوچ نمیکنم، باید بگم که گندش بزنن با اون داستان مزخرف و پیش پا افتاده. با اون بازیهای مسخره. جلف و سبک و بی معنی. اسمش رو که میشنوم حالم به هم میخوره…

Abe
Member
Member
Abe

داستانی نسبتا معمولی داشت اما نسبت به فیلمای کلاسیک دیگه بهتر بود و همفری بوگارت و دیالوگ های ماندگارش شاهکار بودن. مخصوصا دیالوگ پایانی

یوسف
Guest
Member
یوسف

داستان بسیار زیبا وپایانی واقعی در دنیای بی رحم عشق و عاشقی اگر پایان فیلم غیر از این بود دنیا هم طور دیگر بوداما…

hamoon yaghoobi
Member
Member
hamoon yaghoobi

یکی از ده فیلمنامه ی برتر تاریخ بدون شک

صبرا
Guest
Member
صبرا

اولین فیلمی بود که از استاد " همفری بوگارت " دیدم و به جرئت می گم که با دیدن این فیلم عاشقش شدم و تمام فیلمهای بوگی رو خریدم و افتخار می کنم که مجموعه ای ارزشمند از آثار این مرد افسانه ای تاریخ هالیوود رو در اختیار دارم…یادش گرامی….چهره ی دوست داشتنی و اون لبخندهای تلخ بوگی چیزیه که هرگز فراموش نمی کنم و دیگه هم تکرار نمیشه….!

Saber Mousavi
Member
Member
Saber Mousavi

در یک کلام:
بی نظیییییییییییییییر.

9
Guest
Member
9

کازابلانکا مجموعه ای است از تقدیرهای درهم گره خورده،حوادث پیش بینی نشده،اشتباهات،احساسات،رفت وآمدها،انتخاب ها و تردیدها که مارا با یکی از پرسش های بنیادین مواجه میکند:رفتن یا ماندن

وحدت مکانی رخدادها در کافه ریگ فوق العاده است واسطوره همفری بوگارت تلخ اندیش و احساساتی دست نیافتنی است

ARMAN
Guest
Member
ARMAN

سکانسه پایانی فیلم واقعا شکه عجیبی بود!!!!!!!!!!!!!!!
کازابلانکا بهترین فیلمه درام و عاشقانه تاریخ!!!!!!!!!!
البته فیلمه مالنا هم یکی از بهترینهاست!!!!!!

احسان ریاحین
Member
Member
احسان ریاحین

به یاد همفری بوگارت و اینگرد برگمن عزیز.