نقد و بررسی فیلم Breathless (از نفس افتاده)


خلاصه داستان:

مردی که دزد خودرو است پلیسی را می کشد و به پاریس فرار می کند و در آنجا با یک دختر آمریکایی روزنامه فروش که دانشجوی هنر نیز هست آشنا می شود و ...


نقد و بررسی فیلم به قلم

در واقع همه چیز از آن دویدن ها بر روی سنگ فرش های خیابان شروع شد.فیلم «از نفس افتاده» «a bout de suffle» به سال 1960، نخستین اثر بلند سینمایی «ژان لوک گدار» «Jean-Loc Godard»فیلمساز و منتقد مشهور فرانسوی است. «گدار» این فیلم را بر اساس طرحی چند خطی از «فرانسوا تروفو» و با همیاری «کلود شابرول» که راهنمای هنری فیلم نیز بود، موفق به ساختن آن شد. در حقیقت فیلم «ازنفس افتاده» حاصل مشترک چند تن از منتقدان مشهور سینمای فرانسه بود که برای مجله معروف سینمایی “کایه دو سینما” «cahiers du cinema» قلم می زدند: آندره بازن، ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، اریک رومر،ژاک ریوت،آلن رنه،ژاک دمی،کلود شابرول و… این منتقدان بانی جنبشی در سینمای فرانسه بودند که به «موج نوی سینمای فرانسه» لقب گردید. آنان با ناراضی بودن از آثار بعضا«ادبی» که در فرانسه ساخته می شد و با بی روح خواندن آنها، به ستایش از فیلم ها و فیلمسازانی برخاستند که تا آن زمان توجه چندانی به آنها نمی شد؛ در اصل این منتقدان معتقد بودند، که در یک اثر سینمایی، جدای از هرچیز، این کارگردان است که حرف اول را می زند و به معنای واقعی سازنده فیلم است. از کارگردانانی که مورد حمایت «موج نوی سینمای فرانسه» قرار گرفتند، می توان به «آلفرد هیچکاک»،«جان فورد»،«هاوارد هاکس»، «اورسن ولز»،«نیکلاس ری»، «ژان رنوار» و… اشاره کرد. در اواخر دهه 1950، برخی از این منتقدان برای اینکه افکار و نظریه های خود را منعکس کنند پا به عرصه فیلمسازی نهادند: کلود شابرول با فیلم «سرژ زیبا»، فرانسوا تروفو با فیلم «چهارصد ضربه» و ژان لوگ گدار با فیلم «از نفس افتاده» از پیشگامان برجسته موج نوی سینمای فرانسه محسوب می شوند. البته «گدار» نقش مهمتری از دیگر دوستانش داشت و توانست با همان نخستین فیلم اش قواعد و مشخصه های «موج نو» را به بهترین شکل به تصویر بکشد.

«از نفس افتاده» از آثار مهم موج نوی سینما فرانسه و از بهترین فیلم های «گدار» اکنون پس از گذشت چند دهه از زمان ساخت اش، هنوز اثری تروتازه،صمیمی و در عین حال رمانتیک است. «گدار» در همین نخستین فیلم اش، نشان می دهد که فیلمسازی غیرمتعارف است؛ قاعده شکن، غیرقابل پیش بینی، هرج و مرج طلب،تاثیرگذار و با تفکرات ی مدرن و البته با حس سرزنده گی و عشق به سینما. موج نو، گدار، و از نفس افتاده، آنقدر تاثیر گذار بود که «فرانسوا تروفو» در ستایش اش اینگونه می گوید: سینمای قبل از گدار و سینمای بعد از گدار. «از نفس افتاده» به دلیل شیوه کار غیر متعارف گدار، حال و فضایی مفرح و سرگرم کننده دارد؛ از فیلمنامه ای که بر اساس طرحی چند خطی سرهم شده بود و دیالوگ هایی که بعضا توسط کارگردان خوانده شده بود، از شخصیت های جذاب و دوست داشتنی، از ظاهر بی قید و بند فیلم که به منبع انرژی و سرزنده گی تبدیل می شود، از فیلمبرداری در کوچه و خیابان های پاریس، در حالی که از نورپردازی چندان خبری نیست، و حتی از حضور «ژان پیر ملویل کبیر» در فیلم به عنوان یک نویسنده و حضور کوتاه شخص «گدار» در فیلم. به نظر می رسد این اثری است که به سرعت ساخته و پرداخته شده است، این یک فیلم زنده است. داستان فیلم «از نفس افتاده» درباره مرد جوانی است «میشل پوآکار» با بازی «ژان پل بلموندو» (بی کار،سرکش و بی قرار) علاقه مند به شخصیت سینمایی همفری بوگارت؛ روزی در شهر مارسی، اتوموبیلی را به سرقت می برد و با اسلحه ای که در اتوموبیل می یابد، به طرف پلیس ی شلیک می کند و او را می کشد. میشل به پاریس می رود و در آنجا دختری به نام «پاتریشا فرانچی» با بازی «جین سیبرگ» را می بیند. پاتریشا، دختری اهل آمریکاست که در شانزلزه لیزه روزنامه می فروشد؛ آنها مدتی را با هم در شهر پاریس می گذرانند و در حالی که قرار است با هم به ایتالیا بروند، میشل توسط پاتریشا به پلیس لو داده می شود و در نهایت مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و کشته می شود.

در حالیکه فیلم به نظر می رسد با قالب های تجاری و فیلمسازی استودیویی مخالف است، به طور مکرر با جنبه هایی از سینمای آمریکا بازی می کند و به آنها رجوع می کند. در اوایل فیلم «میشل» قهرمان فیلم، را می بینیم که در کنار یک پوستر سینمایی ایستاده و عکس قهرمان اش را تحسین می کند؛ پلیس در طول فیلم در تعقیب میشل، شبیه به سایه های رنگ و رو رفته ای از گونه های قدیمی تر فیلم های آمریکایی است، آنها زیاد «غر» می زنند و تا حدودی حالت طنز دارند. در فیلم صحنه هایی وجو دارد که در عین حال، شبیه به صحنه های فیلم های آمریکایی است، در صحنه ای از فیلم،«پاتریشا»، «میشل» را از داخل یک پوستر لوله شده نگاه می کند، دوربین از لوله پوستر زوم می کند، سپس با یک «کات» به صحنه ای می رویم که «میشل» و «پاتریشا» یکدیگر را در آغوش گرفته اند؛ این تقلید از صحنه ای مشابه از فیلم «چهل تفنگ» 1957، ساخته «ساموئل فولر» است که «گدار» آن را به شکلی تماشایی به تصویر می کشد. در فیلم شوخی ها و لحظات کمیکی نیز وجود دارد که گاه با تغیراتی ناگهانی در داخل و میان سکانس ها، به لحظات جدی تبدیل می شوند؛ در این مورد آغاز فیلم مثال خوبی است: میشل یه مونولوگ «تک گویی» پر طمطراق را ارائه می کند (میشل به سمت دوربین نگاه می کند و این دیالوگ ها را می گوید: می دونید من فرانسه رو خیلی دوست دارم… اگه شما دریا رو دوست ندارید، اگه کوهستان رو دوست ندارید، اگه دشت و دمن رو دوست ندارید… آدم بی ذوقی هستید!) و در حالیکه در یک جاده روستایی در فرانسه مشغول رانندگی است، او سرعت می گیرد و یک پلیس او را تعقیب می کند، میشل از جاده خارج می شود و هنگامی که در حین تعقیب است به پلیس شلیک می کند. قتل تصادفی است و انگیزه و معنی ندارد، شبیه به یک نسخه کمدی است که ناگهان به یک درام جنایی تبدیل می شود که در آن شخصیت ها با استرس و تنش همراه هستند و اغلب به عنوان افرادی بی رحم و روان پریش تبدیل می شوند… فیلم «از نفس افتاده» از طریق یک روش، «راه» طولانی را به سمت تضعیف ساختار منسجم و مکانیزم توصیفی مرتبط با ساختار روایی غالب حرکت می کند و این در حالی است که فیلم از سنت های روایی در کل فاصله نمی گیرد. ساختار دیداری داستان فیلم، حتی با شدت بیشتری در برابر سبک سنتی فیلم ها عمل می کند و به طرزی روشمند از اصول و قوانین زیبایی شناسی تعریف شده توسط ویرایش مداوم فاصله می گیرد، در حالی که به طور متناوب بر توالی های طولانی مدت تکیه می کند؛ و همینطور بر برش های ناگهانی (که اغلب با دوربین های روی دست گرفته شده اند). افسارگسیختگی تقریبا بی قید استفاده از دوربینی در سبک «موج نو» به شکل خاصی وجود دارد: استفاده روشمند از برش های ناگهانی و نمایش های بی سروته و مکالمات تکراری و اصولی، استفاده از نورهای غیرمتمرکز و کنتراست متوسط، روش های مدرن در مقابل سنت های قراردای، نمایش بافت شهری، اجتماعی و فرهنگی… به نظر می رسد که اغلب، سکانس ها در فیلم برای نمایش آنچه که می تواند توسط دوربین به نمایش گذاشته می شود به کار می رود تا اینکه داستان را در یک قالب منسجم پیش ببرد.

کاراکتر «میشل» (ژان پل بلموندو) به خاطر نوع رفتارش، نمونه ای از یک قهرمان بیگانه با «خود یا محیط» و معتقد به اصالت وجودی است که اغلب در فیلم های «موج نو» دیده می شود و همچنین کاراکتر«میشل» به نوعی تقلید از کاراکترهای فیلم های گنگستری گذشته است. کاراکتر بازیگر زن «پاتریشا» (جین سیبرگ) بازیگر آمریکایی برخاسته از روش های بازیگری از نوع آمریکایی در این فیلم با روش های غیرقراردادی و بداهه پردازانه «گدار» خو می گیرد و حاصل اش،کاراکتری متفاوت از «جین سیبرگ» بوجود می آورد که بسیار جذاب و دوست داشتنی است.

 

نویسنده:حسن نیازی

 

منبع:وبلاگ بی خوابی

نقد و بررسی فیلم به قلم

«از نفس افتاده» ساخته به یاد ماندنی «ژان لوك گدار» یكی از سه موتور محرك موج نوی سینمای فرانسه بود، این فیلم به همراه «چهارصد ضربه» ساخته «فرانسوا تروفو» و «هیروشیما عشق من» اثر «آلن رنه» این جریان فكری سینمایی را كه به اشتباه توسط برخی از منتقدین نوعی سبك (Style) سینمایی قلمداد شده است را به حركت انداختند. این جریان، فرم و ساختار را از هالیوود وام گرفت و ایده‌های فرانسوی را كه از نگاه نو و بی‌پرده هنرمندان سالهای بعد از جنگ برخاسته بود در خود تلفیق كرد. آنها فرم را گرفتند و تفكرات مدرنیته خود را با آن ادغام كردند، چنین بود كه موج نو شكل گرفت و تا سالها به حركت خود ادامه داد. استفاده از مدیوم‌شات و كلوزآپهای مناسب و به جا اما به وفور، نورهای غیر متمركز و كنتراست متوسط كه بیشتر در آثار سیاه‌ و سفید این دوره مشهود است و نمایش فراوان بافت شهری، اجتماعی و فرهنگی پاریس شاید عاملی بود كه این حركت را نوعی سبك بدانند.

گدار كلیشه‌ها را به كناری می‌گذارد و بر آنها خط قرمزی می‌كشد، فیلمهای او در ژانر به خصوصی قرار نمی‌گیرند. به عنوان مثال در از نفس افتاده نمی‌توان به صراحت گفت كه با یك اثر درام، تراژدی و یا گانگستری روبرو هستیم. این البته از خصوصیات یك اثر مدرن و یا حتی پست‌مدرن است. اگر رجعت به مولفه‌های كلاسیك و یا سبكهای رایج قبل از مدرنیته در هنر را از خصوصیات پست‌مدرنیسم بدانیم، می‌توان گفت «از نفس افتاده» فیلمی پست‌مدرن است. كاراكترهای گدار در این فیلم از تراش شخصیتی بارزی برخودارند، آنها خصیصه‌هایی دارند كه در یاد می‌ماند، برای مثال حركت انگشت میشل (با بازی ژان پل بلموندو) روی لبهایش از خصیصه‌های اوست تا جایی كه هر گاه ببینیم كسی این حركت را انجام دهد اشاره می‌كنیم به میشل، از نفس افتاده و ژان لوك گدار. میمیك‌های پاتریشا نشان از دقت فیلمساز در پرداخت شخصیت او دارد و باعث می‌شود كه همواره او را غیر قابل پیش‌بینی و شاید دور از دسترس ببینیم.

دوربین روی دست در فضاسازی و شناخت و درك كاراكتر به ما كمك می‌كند، همین تكنیك باعث می‌شود كه در افكار منقلب، تكه‌پاره شده و گاهی آنارشیستی میشل غوطه بخوریم. پلانهایی كه در ارتباط با میشل هستند این ویژگی را دارند و دوربین همچون كاشف روانكاو در نگاه ما نشسته است به گونه‌ای كه حضور آن را حس نمی‌كنیم و خود را به دست فیلم می‌سپاریم. چنانچه اشاره شد، دوربین در فیلمهای گدار و به خصوص از نفس افتاده نقش یك راوی محض را بازی نمی‌كند، او یك چشم كنجكاو در فضای ملتهب اطراف شخصیتهای فیلم است. همان چشمی كه با شیطنت از خیابانهای سنگفرشی پاریس بدون ارادت ما و آدمهای فیلم وارد خلوت آنها می‌شود؛ نماهای بسته مانند دوربین مخفی هستند. تصویر متحرك و گاهی غامض و روشنگر عمل می‌كند.

نگاه گدار به مقوله زن، در این فیلم تفكربرانگیز است. دید جامعه‌شناسانه او درباره زن و ماهیت او وابسته به فطرت زن است، زن می‌تواند یك قدیسه باشد و یا یك فاحشه، این به خودش بستگی دارد. رفتار عجیب زن و در این فیلم پاتریشیا (با بازی ژان سبرگ) نسبت به محیط یا اجتماع و نسبت به مردی كه تلویحاً سرحد آمال اوست نوعی بصارت روانشناسانه می‌طلبد. به زعم گدار، زن چه در اجتماع باشد و چه در انزوا زندگی كند باز هم یك زن است؛ می‌تواند پاك و یا ناپاك زندگی كند. هرچند پاتریشیا در این فیلم مآل اندیش و ایده‌آلیست است. نقاشیهای كه از رنوار در اتاقش نصب كرده و ارادتی كه با ویلیام فاكنر رمان‌نویس دارد و این كه نوشتن یك مقاله تا چه حدی برایش اهمیت دارد، با در نظر گرفتن اینكه مقوله فرهنگ برای یك تفنگچی و قاتل بی‌اعتبار و طفیلی است نشان دهنده ایده‌آل بودن تفكرات او هستند. مرد مقابلش آدم می‌كشد، دزدی می‌كند و جز بزهكاری چیزی نمی‌داند اما او تنها به یك چیز می‌اندیشد: اهمیت داشتن و در نتیجه وجود یافتن. اگر زن در فیلمهای گدار چنین اهمیت و ماهیت خود را از دست نداده باشد به این شكل ایده‌آلیستی فكر نمی‌كند. پاتریشیا تابلوی رنوار كه پرتره‌ای از یك دختر غمگین است را به میشل نشان می‌دهد و می‌گوید:

«من جذابتر هستم یا این دختر؟»

در اینجا كمال‌طلبی پاتریشیا به عنوان یك زن مشخص است. زنی كه رنوار بر بوم كشیده زن كامل و ایده‌آل برای اوست، كسی كه وجود خارجی نداشته و به همین دلیل نگاهی غمگین دارد. از سوی دیگر با توجه به دیالوگهای میشل از این قبیل:

«به خاطر برق چشمات، به خاطر زیباییت دلم می‌خواد كه با من بخوابی!»

و «من دختری رو دوست دارم با صدای قشنگ، گردن زیبا، پاهای متناسب و مچ ظریف…»

و در جای دیگر كه زنهای زشت كنار خیابان را سوار نمی‌كند، خاطرنشان می‌شویم كه مرد جنس خود را دارد، حتی اگر زنی مطلوب و كمال یافته در نظرش باشد به همخوابگی می‌اندیشد و این ظاهراً امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. این موضوع پاتریشیا را رنج می‌دهد و از او زنی سركش و ناآرام می‌سازد. كسی كه تنها مخالف می كند و به افكار میشل اهمیت نمی‌دهد. در جای دیگر پاتریشیا می‌گوید كه حرفهای میشل تنها ادعا هستند، تمام عشق او یك دروغ بزرگ است و او بیش از عشق به پاهای خوش حالتش فكر می‌كند:

«رومئو یك عاشقه، او نمیتونه واقعاً بدون ژولیت زندگی كنه!»

و چنین توقعی از میشل احمقانه به نظر می‌رسد. او بر این ادعا كه نمی‌تواند بدون پاتریشیا زندگی كند مصر است و در سكانس پایانی، یعنی همان‌جایی كه تمام ساختمان ذهنی بیننده فیلم از ابتدا در هم می‌پاشد این ادعا را اثبات می‌كند. در واقع، میشل اگر یك جانی بالفطره باشد گناهی نكرده است، او طبیعی رفتار می‌كند و تمام حرفهای بی‌منطق و بدون حساب و كتابش درست از كار در می‌آیند. دلیلش این است كه او هنجارهای اجتماعی را مزاحم بروز هویت انسانی خویش می‌داند و شاید به همین دلیل است كه اخلاق را كنار گذاشته است. وقتی پاتریشیا این را می‌فهمد كه دیر شده است و به نقطه تراژیك فیلم می‌رسیم، یعنی جایی كه میشل با ادای مخصوص به خودش جان می‌سپارد و باعث ایمان پاتریشیا می‌گردد. این ادا به پاتریشیا ارث می‌رسد و او میشل دوم می‌شود. ایده‌الها برای جهانی فرای جهان ما ساخته شده‌اند و اكنون پاتریشیا طبیعی می‌شود. خودش تحلیل می‌یابد و راه بزهكاری را هموار می‌بیند.

چیزی كه پاتریشیا را بیشتر از كمال گرایی منزجر می‌كند برخوردش با آن مرد مطلوب و موفق است، كسی كه توسط خبرنگارها سوال‌پیچ می‌شود. به نقطه‌نظرهای او توجه كنید:

«من فكر می‌كنم افراط مذهبی (یا فرهنگی) فرانسویها باعث شده كه استقبال خوبی از رمانهای من بشه… عشق همه چیزیه كه میشه بهش معتقد بود… زنان امریكایی بر عشق توی زندگی وقوف دارن اما فرانسویها هنوز نتونستن باهاش كنار بیان… زنهای متقلب و مردهای اعتصاب‌گر هر دو متقلبند… به نظر من، شهوت نوعی از عشق و عشق نوعی از شهوته… مردها به زن فكر می‌كنن و زنها به پول… وقتی یك دختر زیبا رو با یك پولدار می‌بینین فكر می‌كنین دختره عالیه ولی مرده فقط یه خوكه!»

این سخنان، پیش از آنكه بیانگر جایگاه انسان امروز در بطن مدرنیسم باشند تفكرات پاتریشیا را بر هم می‌ریزند. او دیگر نمی‌تواند به دنبال یك مرد باشد، كسی كه همچون رومئو عمل كند و از كاستیهای زندگی چشم‌پوشی نماید.

میشل بیان می‌كند كه در همه جا آسمان یك‌رنگ دارد، دختران سوئدی به آن زیبایی كه گفته‌اند نیستند و در مكزیك هیچ چیز زیبایی وجود ندارد. او واقعیتها را با زبان خودش بیان می‌كند و در جستجوی تاثیر این حرفها بر پاتریشیاست. ایتالیا برای میشل میعادگاه زندگی معمولی اما با نشاط است، علاقه او به اتومبیلهای ایتالیایی و اشاره او به جنووا، میلان و رم نمادی است برای اینكه جایی بهتر برای زندگی وجود دارد و پاتریشیا هرچه زودتر باید به همراهی او تا رسیدن به این مكان فاضله جهد نماید. دنیای واقعی میشل از دنیای فانتزی پاتریشیا جداست و این تناقض رابطه این دو نفر را عمیق‌تر می‌كند، تمام چیزهای كه بین این دو در كمال بی‌منطقی صورت می‌گیرد از همین امر نشات گرفته است. پاتریشیا نمی‌تواند میشل را داخل در دنیای خود بكند و در انتها خودش در میشل حلول می‌كند و تبدیل به او می‌گردد.

 

پراكندگی ذهنی میشل به دلیل تعارض با مدرنیته و اجتماع محصول آن در جای جای فیلم مشهود است. در سكانسهای اولیه او در اتومبیلش با یك اسلحه بازی می‌كند؛ در حقیقت این اسلحه جوهر میشل است و آن چیزی است كه در نتیجه ناهنجاریهای اجتماعی و عرفی او ایجاد شده است. او خود اسلحه است و اسلحه خود او و آندو از یكدیگر تفكیك‌پذیر نیستند. تمام آرزو و خواست میشل همبستری مجدد با پاتریشیاست اما از آن سو، آمال پاتریشیا در تقدس رابطه زن و مرد خلاصه شده است. او می‌خواهد عشق چیزی فراتر از رابطه جنسی باشد و او به جای اسلحه بودن تنها یك مرد باشد؛ همانگونه كه رومئوی افسانه ای بوده است اما وقتی میشل بیان می‌كند كه خوبیها در همه جای دنیا افسانه هستند او را نسبت به نگرش كمال‌گرایش مظنون می‌كند.

 

مسئله مدرنیسم در فیلمهای گدار نوعی دغدغه محسوب می‌شود. گانگسترهای این دوران دیگر قهرمان نیستند و با یك فریب زنانه از دست می‌روند. نگاه گدار به ضد قهرمان بودن آنكه اسلحه در دست دارد با نگاه میشل به پوستر همفری بوگارت، آن گونه كه مردد و مغموم است مصادف شده است. بوگارتی كه از ستاره‌های قهرمان‌پرور هالیوود بود و البته نوعی تحسین نیز در این پلان قابل توجه است. گدار سینمای كلاسیك را تحسین می‌كند.

فیلم به طور كلی روایتی تند و شكاك از اوضاع اجتماعی و فرهنگی امروز است. دنیایی كه گام به سوی تجدد گذاشته است و همه چیز را در این جریان سریع همچون سیل با خود می‌برد. دنیای «از نفس افتاده» دنیای سیاهی است اما صادقانه است. صداقت گاهی، تباهی می‌آفریند و این است پایان كار آدمی در دنیای امروز. «از نفس افتاده» اثبات ماهیت آخرین دیالوگ میشل است:

«تو واقعاً هرزه هستی!»

و گویی گدار این جمله را بر سر آدمی فریاد می‌كند، فریادی خاموش در قلب فیلمی تاریك.

 

نویسنده:هوتن زنگنه

 

منبع:وبلاگ دلنمک

نقد و بررسی فیلم به قلم

حضور “از نفس افتاده” در سینمای خانگی عجیب ترین اتفاقی است كه در شبكه های ویدیوئی در این چند سال اخیر افتاده است.

شاهكار فراموش نشدنی “ژان لوك گدار” یكی از مهمترین فیلمهای تاریخ سینمای جهان به حساب می آید كه دوبله و پخش آن برای مخاطبان ایرانی و علاقه مندان به سینما در این مرز و بوم خدمت بزرگی است كه باید قدر آن را دانست.

ژان لوك گدار سرشناس ترین چهره موج نوی سینمای فرانسه است. او در سال 1954 و در سن 24 سالگی به عنوان منتقد سینمایی به نشریه “كایه دو سینما” پیوست. پیش از آن در سوئیس تجربه تصویربرداری تلویزیونی را داشت اما پس از جنگ با مهاجرت به فرانسه دست به كارگردانی فیلم كوتاه زد.در “كایه دو سینما” گدار به نخستین سینمای گانگستری آمریكا و در صدر این نوع سینما به تمجید كارگردان محبوبش “نیكلاس ری” پرداخت.

همین سینمای گانگستری و شخصیتهای خشن و نیهیلیستی آن، الهام بخش گدار در ساختن فیلم “از نفس افتاده” شد. مشكل در برقراری رابطه انسانی و شخصیتهای بی تفاوت، موضوع اصلی “از نفس افتاده” محسوب می شود. كاراكترهای فیلم یك ماشین دزد جوان و معشوقه اش هستند كه جوانك به هنگام فرار پس از یك سرقت، پلیسی را می كشد. دختر او را لو داده و جوانك كشته می شود. موقعیت و شخصیت كاراكترها كاملاً مشخص و حتی دیالوگهای آنها كاملاً منحصر به فرد نگاشته شده است.

جداسازی دو كاراكتر از لحاظ جنسیت و ملیت، برای اكشن ها و ری اكشن های هر یك تعریف متفاوتی ارائه می دهد كه در نتیجه گیری نهایی كمك شایانی به مخاطب می كند. زن از همان آغاز حضورش با دستفروشی نشریه “نیویورك تریبون” كاراكتر یك شهروند آمریكایی را به تصویر می كشد و مرد با اصالتهای فرانسوی درونی اش كه بارها آنها را انكار كرده و در دیالوگهای متفاوتش از آن گریخته و علاقه خود را به فرهنگ آمریكایی نشان داده به خوبی تفاوتها و تشابه های آدمهایی درگیر دو فرهنگ را به نمایش می گذارد.

 

شاید مهمترین دغدغه گدار در پس زمینه داستان ضد قهرمانش، روایت همین تضاد شخصیتی و فرهنگی میان دو قهرمان اصلی داستان باشد كه به زیبایی تسخیر فرهنگ غنی و صمیمی فرهنگ فرانسوی را در مقابل جدایی،فاصله و بی تفاوتی فرهنگ آمریكایی به تصویر كشیده است.

زن با موهای كوتاه مردانه و نقش خاص اجتماعی اش نمادی از ملت آمریكاست كه یك مرد فرانسوی با كلاه گانگستری و علاقه شدید به بازیگر یا قهرمان شدن تحت تسلط او قرار گرفته بگونه ای كه در انتهای فیلم توسط همین فرهنگ نابود شده و آرزوی “همفری بوگارت” شدنش را به گور می برد.تفاوت كاربرد هنرمندانه در لفظ “تو” و “شما” كه توسط مرد و زن رد و بدل می شود نیز به خوبی حس جدایی توسط واژه “شما” تا حس احترام در دیالوگش كه در ماشین زن به مرد می گوید: – “نمی دونم بهت بگم “تو” بهتره یا “شما” “- را در میان این دو فرهنگ به خوبی نشان می دهد.

اما وجه اشتراك همه شخصیتهای “از نفس افتاده” حس آزادی ای است كه در آنها ریشه دوانیده و عدم رضایتی كه با تمام این احوال از موقعیت خود دارند. این حس به خوبی و به گونه ای متفاوت حتی در شخصیتهای فرعی فیلم مانند بازرس و دلال اتومبیل نیز نمایان است.

اما یكی از سكانسهای فرعی اما كلیدی فیلم صحنه مصاحبه مطبوعاتی با نویسنده آمریكایی است. نویسنده در این سكانس به صراحت فرهنگ آمریكایی و فرانسوی و همچنین زنان و عشق را در میان این دو ملیت را با هم مقایسه می كند. تعبیر متفاوت عشق كه در سینمای گدار بارها كاویده شده، در این فیلم نیز یكی از بحثهای محوری فیلم محسوب می شود.

اما تكنیكهای منحصر به فردی كه “از نفس افتاده” را به عنوان شاهكار گدار و آغازگر موج نوی سینمای فرانسه به حساب می آورد بیش از مباحث مفهومی فیلم شاید جای پرداخت داشته باشد.

موج نوی سینمای فرانسه در دهه 50 بر پایه 4 جریان پایه گذاری شد. نظریه زیبا شناسانه “آندره با زن” بنیانگذار واقعیت گرایی در سینما، اقدام “هانری لانگلوا” در تأسیس موزه سینما تك فرانسه، انتقادها و تئوریهای نویسندگان نشریه “كایه دو سینما” كه “گدار”، “فرانسوا تروفو” و “كلود شابرول” از منتقدان حرفه ای آن محسوب می شدند و تئوری “دوربین/ قلم” نوشته “الكساندر استروك” چهار پایه اصلی مكتب موج نوی سینمای فرانسه محسوب می شود. در تاریخ سینما سه فیلم به عنوان آغازگر موج نو ثبت گردیده اند. این سه فیلم كه نوید یك تجدیدنظر اساسی در مفاهیم زیبایی شناسی فیلم را می دادند عبارتند از: “چهارصد ضربه” اثر “فرانسوا تروفو”، “سرژ زیبا” ساخته لكود شابرول و “ازنفس افتاده” اثر ژان لوك گدار.

این سه فیلم كه از نظر مفهوم و ساختار با هم تفاوت داشتند نشان دادند كه تنوع سبكی در درون یك نهضت امكان پذیر است. گدار در “از نفس افتاده” “جامپ كات” (برشهای سریع و مقطع) را ابداع كرد كه در زمینه تكنیكی كمك شایانی به سبكهای سینمایی نمود به گونه ای كه عده ای موفقیت “از نفس افتاده” را مرهون عدم یكپارچگی تصویری آن می دانند!

هر چند پرسشهای تصویری فراوان، حس جهت یابی و زمان یابی تماشاگر را از بین می برد ولی تكرار این قطعهای جهشی موقعیت را برای تماشاگر عادی كرده بگونه ای كه بیننده دیگر انتظار موقعیت مكانی (یا زمانی) منسجمی را ندارد. معادل این حس كه گدار در “از نفس افتاده” ابداع كرد در تئاتر به عنوان عنصر بیگانه سازی برشت یا “فاصله گذاری” مرسوم است. “از نفس افتاده” نخستین تلاش مهم گدار برای طرد فیلم عامه پسند آن دوره محسوب می شده سه نوع ابداعی كه در این فیلم برای اولین بار به كار گرفته شده، هر چند بعدها به عنوان علامت مشخصه كارهای وی مطرح شد، ولیكن نقطه اوج خود را در همین فیلم حفظ كرد.صحنه قتل مرد، یكی از بحث برانگیزترین سكانسهای تاریخ سینما محسوب می شود كه در آن گدار به نحوی هوشمندانه در طول یك سكانس اختلال مكانی ایجاد كرده و هرگونه تلاش تماشاگر برای تشكیل انسجام مكانی را خنثی می كند.

از لحاظ اختلال زمانی نیز فیلم گدار به گونه ای است كه نه خود را با آن راحت حس می كنیم و نه با آن درگیر می شویم. وحدت زمان كه گدار به زیركی آن را می شكند ضرورتی است كه به تماشاگر حس تجربه یك رویداد كامل را می دهد در حالی كه تنها بخشهایی از آن را دیده است. قطعهای جهشی استفاده شده در فیلم بگونه ای به كار رفته اند كه تماشاگر، حادثه را كمتر از آن حدی كه در زندگی روزمره اتفاق می افتد لمس می كند. حس اختلال نمایشی نیز در همین سكانس قتل به خوبی استفاده شده است و در جریان بسط و گسترش این صحنه، تماشاگر به شخصیت “بلموندو” نزدیك شده و در مورد رفتار و روحیاتش اطلاعاتی را دریافت می كند اما هیچ وقت این نزدیكی اش به او كامل نمی شود، زیرا فیلم هیچگونه تلاش دیگری در این راه نمی كند!

این حس در صحنه ای كه “بلموندو” مستقیماً رو به دوربین صحبت می كند شدت می گیرد و به اوج تكامل اختلال نمایشی نزدیك می شود. اما این اختلالها و عدم تطابقهای تدوینی كه در فیلم به شدت موجودیت یافته اند هیچگاه حس مأنوس تماشاگر را از بین نبرده و از انسجام نوینی كه گدار به خلق آن همت گمارده، نمی كاهد. از دیگر نكات منحصر به فرد “از نفس افتاده” استفاده از فیلمبرداری بر روی دست است كه بر افزایش ضرب آهنگ فیلم تأثیر فراوانی داشته و نه تنها در فیلم های بعدی گدار به مراتب استفاده گردیده كه توسط فیلمسازان صاحب نامی همچون “لارس فون تریه” نیز مورد تقلید قرار گرفت.

“از نفس افتاده” در سال 1960 جایزه بهترین كارگردان را از جشنواره و نیز برای گدار به ارمغان آورد و موجی كه این فیلم ایجاد كرد سالیان متمادی تأثیرات خود را بر سینما باقی گذارد و بارها توسط فیلمسازان بزرگ مورد تقلید و بازسازی قرار گرفت.

متأخرترین و موفق ترین بازسازی مستقیم از این اثر فیلمی است به همین نام، محصول سال 1983 كه توسط جیم مك براید كارگردانی شد و “ریچاردگر” در آن به بازی پرداخت.

 

نویسنده:امیر اطهرسهیلی

 

منبع:روزنامه قدس

نقد و بررسی فیلم به قلم

«از نفس افتاده اولین فیلم ژان لوك گدار عزیز است، كارگردان موج نوی فرانسه، كسی كه نمی توان او را دوست نداشت و نمی توان فراموشش كرد كسی كه بسیاری او را كارگردانی با عقاید ایدئولوژیكی می دانند و خیلی ها ماركسیستی رادیكالی معرفی اش می كنند و خیلی ها می گویند او فقط دوست دارد قالبها را به هم بریزد وخیلی های دیگر می نویسند این روشنفكر چپ گرای وفادار به آرمانهای ماركس. اما آن چیزی كه در محور سینما باید به آن اشاره كرد این است: گدار ِ تحقق بخش به نظریه های سیاسی اجتماعی در سینما. یا به عبارتی سینمایی تر ژان لوك گدار ِ پراكسیس، شاید گدار را بشود از گفته ی جان بارت شناخت در 1960 زمانی كه از نفس افتاده روی پرده ی سینما های اروپا و آمریكا بود، دلال نشئه جات ِ جان بارت هم در پیش خوان كتاب فروشی ها نوید موج نویی در ادبیات آمریكا را می داد موج تازه ای كه نمی توان تاثیرات سینما و تئاتر پوچ گرا را بر روی نویسندگانش نا دیده گرفت آنجاست كه جان بارت میگوید: من از نفس افتاده را ستایش می كنم و لوك گدار را سینمای زمان خودمان میدانم. گدار در فیلم از نفس افتاده تمامی سعی خود را می كند كه با شكستن قالبهای فرمی معمول و با گرفتن نماهای طولانی برای آنكه بتواند یك سكانس كامل را در بر داشته باشد، توانسته است فیلمی مدرن و پویا را خلق كند، از سوی دیگر در روایت، با قرار دادن دو شخصیت كاملا نا موازی جریان كشمكش گونه ای در فیلم ایجاد كرده است، شخصیت میشل پویکارد خلافکار كه شیفته كاراكتر همفری بوگارت است و از او تقلید می كند و همچنین آرزوی بازیگری را در سر می پروراند پس از سرقت ماشینی در مارسی، وقتل یك مامور پلیس به پاریس می رود تا پاتریشیا دختر آمریكایی و دوست قدیمی مورد علاقه اش را ببیند و او را ترقیب كند كه به ایتالیا بروند و با هم زندگی كنند، ایتالیایی كه در اكثر كارهای گدار نماد چیزی مرموز و دست نایافتنی است، میشل می خواهد كه تنها زندگی خود را انجام دهد و نیك و بد زندگی اش را خود بسازد، او همواره در تصمیم های خود شخص مصممی است و بدون هیچ احساس عذابی به مسیری كه شخصا برای زندگی انتخاب كرده است ادامه می دهد از این لحاظ می شود “ازنفس افتاده” را دارای رنگ و بوی اگزیستانسیالیستی دانست. اما در مقابل میشل، پاتریشیا كه دختری زیبا و عاشق نویسندگی است بر آنچه كه می خواهد انجام دهد هیچ قطعیتی ندارد و همین است كه منجر به لو دادن مخففی گاه میشل به پلیس می شود، در اصل او نمی داند چه می خواهد و یك جور سرگردانی دارد، صحنه هایی كه میشل در خانه پاتریشیا روی تخت خواب با او دقایقی طولانی به صحبت می پردازند نوعی اثبات این سرگردانی است، اما همان گونه كه اشاره شد بیشتر ساختارشكنی ها و نوآوری ها در فرم و زبان سینمایی، باعث شهرت از نفس افتاده شد مثلا وقتی زمان نسخه اول فیلم از آنچه که گدار می خواست طولانی‌ تر بود، او برای کوتاه کردن فیلم، روند جاافتاده حذف سکانس را رعایت نکرد و در عوض از جامپ کات به عنوان ابزاری برای تدوین استفاده کرد،كه باعث ایجاد نوعی نا همواری و ناهنجاری در فیلم شد همچنین استفاده گدار از شیوه ای در تصویربرداری که در آن فیلم به سرعت تحت تاثیر تابش (اکسپوز) نور قرار می گیرد، بعدها به یکی از شناخته شده ترین ارکان سینمای طبیعی و مستندهای اجتماعی رئالیست تبدیل شد، به هر روی از نفس افتاده فیلمی است که ژان لوک گدار را به سینمای جهان معرفی کرد، ژان‌پال بلموندو را ستاره کرد، ژان سبرگ را به یکی از به‌یادماندنی‌ترین چهره های سینما و مد تبدیل ساخت، و به عنوان سمبل و یکی از ارکان اصلی «موج نو فرانسه» و فیلمسازی مستقل شناخته شد. در چهارم تیر ماهی كه گذشت با دوستانمان در خانه نمایش فرهنگسرای نیاوران برای سالگردش فیلم را اكران كردیم و چند ساعتی با حضور ناصر تقوایی به گفتگو در باره آن نشستیم هرگز از یادم نمی رود جمله ای را كه تقوایی گرامی درباره این فیلم گفت: ازنفس افتاده دنیای سینما را تكان داد.»

«انقلابی بزرگ در سینما، به اضافه انقلابی کوچک در موسیقی فیلم. تنها در ده دقیقه اول فیلم بیش از پنج نوع موسیقی شنیده می‌شود. از موسیقی سینمای تجاری فرانسه، تا مدل ژرژ دلرو‌وار موسیقی موج نو، موسیقی جاز فیلم‌های گنگستری ملویل، موسیقی آمریكایی از رادیو و بلاخره كاری كه سولال بر اساس شش ساز تصنیف كرده و به جای دادن زمان‌ طولانی به هرساز، تركیب و اجراهای كوتاه هرساز را به عنوان همراهی كننده تصاویر پرسكته و منقطع فیلم برگزیده است. توصیف این كه موسیقی جاز چیست، حتی برای خود موزیسین‌ها همیشه دشوار بوده و معمولاً این احساس كلی اثر است كه مشخص می‌كند چقدر به روح جاز نزدیك است. با این نگاه موسیقی سولال، برخلاف ظاهر نامنسجم‌اش، یكی از بزرگ‌ترین همراهی‌های موسیقی جاز با تصاویر متحرك است.»

 

منابع:وبگاه حامد داراب و Notes On Cinematograph


ممکن است شما دوست داشته باشید

9
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
9 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
5 Comment authors
vahabیغماAbeArjunaBernardo Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More on that Topic: naghdefarsi.com/title/breathless/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More to that Topic: naghdefarsi.com/title/breathless/ […]

vahab
Member
Member
vahab

فیلم شاید در زمان خودش از نظر تکنیکی ساختار شکن و منحصر به فرد بوده . ولی در حال حاضر چیز خاصی برای بیننده نداره و یک فیلم کاملا معمولی است و اثری از شاهکار در اون نمیبینید. ضمن اینکه اشتباهات عجیبی تو فیلم به چشم میخوره مثل نگاه مردم رهگذر به دوربین که نمی دونم سوتی کارگردان بوده یا دانسته چنین اتفاقی افتاده.

برگمان  تارکوفسکی
Guest
Member
برگمان تارکوفسکی

ابرشاهکار

برگمان  تارکوفسکی
Guest
Member
برگمان تارکوفسکی

ابرشاهکار

یغما
Guest
Member
یغما

عالی…عالی…معرکه

Abe
Member
Member
Abe

دیوونه این فیلمم. من با این فیلم عاشق سینمای گدار و موج نوی فرانسه شدم. گدار واقعا گل کاشته بود. نوآوریش تو فیلم برداری عالی بود. به نظر من بهترین فیلم سینمای فرانسه است. نقش ژان سبرگ هم عالی بود.
هر چی بگم کم گفتم…

Arjuna
Guest
Member
Arjuna

در سال۱۹۸۳نسخه آمریکایی این فیلم با بازیگری Richard Gereهم عرضه شد که خیلی مسخره بود.

Bernardo
Guest
Member
Bernardo

کاش برای امتیاز دادن به فیلم ها دقت رو به ۵/۰ برسونید … مثلا بشه به یه فیلم امتیاز ۵/۷ هم داد … اونطوری دقت بالاتر میره و کلاً بهتر میشه ، ولی سایت IMDB که میبینید فقط اعداد صحیح میشه داد یکی از دلایلش بالا بودن شمار رای دهندگان هست … به هر حال این پیشنهاد من بود