نقد و بررسی فیلم Breathless (از نفس افتاده)

کارگردان : Jean-Luc Godard

نویسنده : François Truffaut

بازیگران : Jean-Paul Belmondo, Jean Seberg, Daniel Boulanger

خلاصه داستان: مردی که دزد خودرو است پلیسی را می کشد و به پاریس فرار می کند و در آنجا با یک دختر آمریکایی روزنامه فروش که دانشجوی هنر نیز هست آشنا می شود و …

[nextpage title=”نقد فیلم «از نفس افتاده» ساخته ی «ژان لوک گدار»”]

۲-نقد فیلم «از نفس افتاده» ساخته ی «ژان لوک گدار»

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/1-Breathless.jpgدر واقع همه چیز از آن دویدن ها بر روی سنگ فرش های خیابان شروع شد.فیلم «از نفس افتاده» «a bout de suffle» به سال ۱۹۶۰، نخستین اثر بلند سینمایی «ژان لوک گدار» «Jean-Loc Godard»فیلمساز و منتقد مشهور فرانسوی است. «گدار» این فیلم را بر اساس طرحی چند خطی از «فرانسوا تروفو» و با همیاری «کلود شابرول» که راهنمای هنری فیلم نیز بود، موفق به ساختن آن شد. در حقیقت فیلم «ازنفس افتاده» حاصل مشترک چند تن از منتقدان مشهور سینمای فرانسه بود که برای مجله معروف سینمایی "کایه دو سینما" «cahiers du cinema» قلم می زدند: آندره بازن، ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، اریک رومر،ژاک ریوت،آلن رنه،ژاک دمی،کلود شابرول و… این منتقدان بانی جنبشی در سینمای فرانسه بودند که به «موج نوی سینمای فرانسه» لقب گردید. آنان با ناراضی بودن از آثار بعضا«ادبی» که در فرانسه ساخته می شد و با بی روح خواندن آنها، به ستایش از فیلم ها و فیلمسازانی برخاستند که تا آن زمان توجه چندانی به آنها نمی شد؛ در اصل این منتقدان معتقد بودند، که در یک اثر سینمایی، جدای از هرچیز، این کارگردان است که حرف اول را می زند و به معنای واقعی سازنده فیلم است. از کارگردانانی که مورد حمایت «موج نوی سینمای فرانسه» قرار گرفتند، می توان به «آلفرد هیچکاک»،«جان فورد»،«هاوارد هاکس»، «اورسن ولز»،«نیکلاس ری»، «ژان رنوار» و… اشاره کرد. در اواخر دهه ۱۹۵۰، برخی از این منتقدان برای اینکه افکار و نظریه های خود را منعکس کنند پا به عرصه فیلمسازی نهادند: کلود شابرول با فیلم «سرژ زیبا»، فرانسوا تروفو با فیلم «چهارصد ضربه» و ژان لوگ گدار با فیلم «از نفس افتاده» از پیشگامان برجسته موج نوی سینمای فرانسه محسوب می شوند. البته «گدار» نقش مهمتری از دیگر دوستانش داشت و توانست با همان نخستین فیلم اش قواعد و مشخصه های «موج نو» را به بهترین شکل به تصویر بکشد.

«از نفس افتاده» از آثار مهم موج نوی سینما فرانسه و از بهترین فیلم های «گدار» اکنون پس از گذشت چند دهه از زمان ساخت اش، هنوز اثری تروتازه،صمیمی و در عین حال رمانتیک است. «گدار» در همین نخستین فیلم اش، نشان می دهد که فیلمسازی غیرمتعارف است؛ قاعده شکن، غیرقابل پیش بینی، هرج و مرج طلب،تاثیرگذار و با تفکرات ی مدرن و البته با حس سرزنده گی و عشق به سینما. موج نو، گدار، و از نفس افتاده، آنقدر تاثیر گذار بود که «فرانسوا تروفو» در ستایش اش اینگونه می گوید: سینمای قبل از گدار و سینمای بعد از گدار. «از نفس افتاده» به دلیل شیوه کار غیر متعارف گدار، حال و فضایی مفرح و سرگرم کننده دارد؛ از فیلمنامه ای که بر اساس طرحی چند خطی سرهم شده بود و دیالوگ هایی که بعضا توسط کارگردان خوانده شده بود، از شخصیت های جذاب و دوست داشتنی، از ظاهر بی قید و بند فیلم که به منبع انرژی و سرزنده گی تبدیل می شود، از فیلمبرداری در کوچه و خیابان های پاریس، در حالی که از نورپردازی چندان خبری نیست، و حتی از حضور «ژان پیر ملویل کبیر» در فیلم به عنوان یک نویسنده و حضور کوتاه شخص «گدار» در فیلم. به نظر می رسد این اثری است که به سرعت ساخته و پرداخته شده است، این یک فیلم زنده است. داستان فیلم «از نفس افتاده» درباره مرد جوانی است «میشل پوآکار» با بازی «ژان پل بلموندو» (بی کار،سرکش و بی قرار) علاقه مند به شخصیت سینمایی همفری بوگارت؛ روزی در شهر مارسی، اتوموبیلی را به سرقت می برد و با اسلحه ای که در اتوموبیل می یابد، به طرف پلیس ی شلیک می کند و او را می کشد. میشل به پاریس می رود و در آنجا دختری به نام «پاتریشا فرانچی» با بازی «جین سیبرگ» را می بیند. پاتریشا، دختری اهل آمریکاست که در شانزلزه لیزه روزنامه می فروشد؛ آنها مدتی را با هم در شهر پاریس می گذرانند و در حالی که قرار است با هم به ایتالیا بروند، میشل توسط پاتریشا به پلیس لو داده می شود و در نهایت مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و کشته می شود.

در حالیکه فیلم به نظر می رسد با قالب های تجاری و فیلمسازی استودیویی مخالف است، به طور مکرر با جنبه هایی از سینمای آمریکا بازی می کند و به آنها رجوع می کند. در اوایل فیلم «میشل» قهرمان فیلم، را می بینیم که در کنار یک پوستر سینمایی ایستاده و عکس قهرمان اش را تحسین می کند؛ پلیس در طول فیلم در تعقیب میشل، شبیه به سایه های رنگ و رو رفته ای از گونه های قدیمی تر فیلم های آمریکایی است، آنها زیاد «غر» می زنند و تا حدودی حالت طنز دارند. در فیلم صحنه هایی وجو دارد که در عین حال، شبیه به صحنه های فیلم های آمریکایی است، در صحنه ای از فیلم،«پاتریشا»، «میشل» را از داخل یک پوستر لوله شده نگاه می کند، دوربین از لوله پوستر زوم می کند، سپس با یک «کات» به صحنه ای می رویم که «میشل» و «پاتریشا» یکدیگر را در آغوش گرفته اند؛ این تقلید از صحنه ای مشابه از فیلم «چهل تفنگ» ۱۹۵۷، ساخته «ساموئل فولر» است که «گدار» آن را به شکلی تماشایی به تصویر می کشد. در فیلم شوخی ها و لحظات کمیکی نیز وجود دارد که گاه با تغیراتی ناگهانی در داخل و میان سکانس ها، به لحظات جدی تبدیل می شوند؛ در این مورد آغاز فیلم مثال خوبی است: میشل یه مونولوگ «تک گویی» پر طمطراق را ارائه می کند (میشل به سمت دوربین نگاه می کند و این دیالوگ ها را می گوید: می دونید من فرانسه رو خیلی دوست دارم… اگه شما دریا رو دوست ندارید، اگه کوهستان رو دوست ندارید، اگه دشت و دمن رو دوست ندارید… آدم بی ذوقی هستید!) و در حالیکه در یک جاده روستایی در فرانسه مشغول رانندگی است، او سرعت می گیرد و یک پلیس او را تعقیب می کند، میشل از جاده خارج می شود و هنگامی که در حین تعقیب است به پلیس شلیک می کند. قتل تصادفی است و انگیزه و معنی ندارد، شبیه به یک نسخه کمدی است که ناگهان به یک درام جنایی تبدیل می شود که در آن شخصیت ها با استرس و تنش همراه هستند و اغلب به عنوان افرادی بی رحم و روان پریش تبدیل می شوند… فیلم «از نفس افتاده» از طریق یک روش، «راه» طولانی را به سمت تضعیف ساختار منسجم و مکانیزم توصیفی مرتبط با ساختار روایی غالب حرکت می کند و این در حالی است که فیلم از سنت های روایی در کل فاصله نمی گیرد. ساختار دیداری داستان فیلم، حتی با شدت بیشتری در برابر سبک سنتی فیلم ها عمل می کند و به طرزی روشمند از اصول و قوانین زیبایی شناسی تعریف شده توسط ویرایش مداوم فاصله می گیرد، در حالی که به طور متناوب بر توالی های طولانی مدت تکیه می کند؛ و همینطور بر برش های ناگهانی (که اغلب با دوربین های روی دست گرفته شده اند). افسارگسیختگی تقریبا بی قید استفاده از دوربینی در سبک «موج نو» به شکل خاصی وجود دارد: استفاده روشمند از برش های ناگهانی و نمایش های بی سروته و مکالمات تکراری و اصولی، استفاده از نورهای غیرمتمرکز و کنتراست متوسط، روش های مدرن در مقابل سنت های قراردای، نمایش بافت شهری، اجتماعی و فرهنگی… به نظر می رسد که اغلب، سکانس ها در فیلم برای نمایش آنچه که می تواند توسط دوربین به نمایش گذاشته می شود به کار می رود تا اینکه داستان را در یک قالب منسجم پیش ببرد.

کاراکتر «میشل» (ژان پل بلموندو) به خاطر نوع رفتارش، نمونه ای از یک قهرمان بیگانه با «خود یا محیط» و معتقد به اصالت وجودی است که اغلب در فیلم های «موج نو» دیده می شود و همچنین کاراکتر«میشل» به نوعی تقلید از کاراکترهای فیلم های گنگستری گذشته است. کاراکتر بازیگر زن «پاتریشا» (جین سیبرگ) بازیگر آمریکایی برخاسته از روش های بازیگری از نوع آمریکایی در این فیلم با روش های غیرقراردادی و بداهه پردازانه «گدار» خو می گیرد و حاصل اش،کاراکتری متفاوت از «جین سیبرگ» بوجود می آورد که بسیار جذاب و دوست داشتنی است.

نویسنده:حسن نیازی

منبع:وبلاگ بی خوابی

[nextpage title=”نقد فیلم «از نفس افتاده/Breathless»”]

۳-نقد فیلم «از نفس افتاده/Breathless»

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/10-Breathless.jpg«از نفس افتاده» ساخته به یاد ماندنی «ژان لوک گدار» یکی از سه موتور محرک موج نوی سینمای فرانسه بود، این فیلم به همراه «چهارصد ضربه» ساخته «فرانسوا تروفو» و «هیروشیما عشق من» اثر «آلن رنه» این جریان فکری سینمایی را که به اشتباه توسط برخی از منتقدین نوعی سبک (Style) سینمایی قلمداد شده است را به حرکت انداختند. این جریان، فرم و ساختار را از هالیوود وام گرفت و ایده‌های فرانسوی را که از نگاه نو و بی‌پرده هنرمندان سالهای بعد از جنگ برخاسته بود در خود تلفیق کرد. آنها فرم را گرفتند و تفکرات مدرنیته خود را با آن ادغام کردند، چنین بود که موج نو شکل گرفت و تا سالها به حرکت خود ادامه داد. استفاده از مدیوم‌شات و کلوزآپهای مناسب و به جا اما به وفور، نورهای غیر متمرکز و کنتراست متوسط که بیشتر در آثار سیاه‌ و سفید این دوره مشهود است و نمایش فراوان بافت شهری، اجتماعی و فرهنگی پاریس شاید عاملی بود که این حرکت را نوعی سبک بدانند.

گدار کلیشه‌ها را به کناری می‌گذارد و بر آنها خط قرمزی می‌کشد، فیلمهای او در ژانر به خصوصی قرار نمی‌گیرند. به عنوان مثال در از نفس افتاده نمی‌توان به صراحت گفت که با یک اثر درام، تراژدی و یا گانگستری روبرو هستیم. این البته از خصوصیات یک اثر مدرن و یا حتی پست‌مدرن است. اگر رجعت به مولفه‌های کلاسیک و یا سبکهای رایج قبل از مدرنیته در هنر را از خصوصیات پست‌مدرنیسم بدانیم، می‌توان گفت «از نفس افتاده» فیلمی پست‌مدرن است. کاراکترهای گدار در این فیلم از تراش شخصیتی بارزی برخودارند، آنها خصیصه‌هایی دارند که در یاد می‌ماند، برای مثال حرکت انگشت میشل (با بازی ژان پل بلموندو) روی لبهایش از خصیصه‌های اوست تا جایی که هر گاه ببینیم کسی این حرکت را انجام دهد اشاره می‌کنیم به میشل، از نفس افتاده و ژان لوک گدار. میمیک‌های پاتریشا نشان از دقت فیلمساز در پرداخت شخصیت او دارد و باعث می‌شود که همواره او را غیر قابل پیش‌بینی و شاید دور از دسترس ببینیم.

دوربین روی دست در فضاسازی و شناخت و درک کاراکتر به ما کمک می‌کند، همین تکنیک باعث می‌شود که در افکار منقلب، تکه‌پاره شده و گاهی آنارشیستی میشل غوطه بخوریم. پلانهایی که در ارتباط با میشل هستند این ویژگی را دارند و دوربین همچون کاشف روانکاو در نگاه ما نشسته است به گونه‌ای که حضور آن را حس نمی‌کنیم و خود را به دست فیلم می‌سپاریم. چنانچه اشاره شد، دوربین در فیلمهای گدار و به خصوص از نفس افتاده نقش یک راوی محض را بازی نمی‌کند، او یک چشم کنجکاو در فضای ملتهب اطراف شخصیتهای فیلم است. همان چشمی که با شیطنت از خیابانهای سنگفرشی پاریس بدون ارادت ما و آدمهای فیلم وارد خلوت آنها می‌شود؛ نماهای بسته مانند دوربین مخفی هستند. تصویر متحرک و گاهی غامض و روشنگر عمل می‌کند.

نگاه گدار به مقوله زن، در این فیلم تفکربرانگیز است. دید جامعه‌شناسانه او درباره زن و ماهیت او وابسته به فطرت زن است، زن می‌تواند یک قدیسه باشد و یا یک فاحشه، این به خودش بستگی دارد. رفتار عجیب زن و در این فیلم پاتریشیا (با بازی ژان سبرگ) نسبت به محیط یا اجتماع و نسبت به مردی که تلویحاً سرحد آمال اوست نوعی بصارت روانشناسانه می‌طلبد. به زعم گدار، زن چه در اجتماع باشد و چه در انزوا زندگی کند باز هم یک زن است؛ می‌تواند پاک و یا ناپاک زندگی کند. هرچند پاتریشیا در این فیلم مآل اندیش و ایده‌آلیست است. نقاشیهای که از رنوار در اتاقش نصب کرده و ارادتی که با ویلیام فاکنر رمان‌نویس دارد و این که نوشتن یک مقاله تا چه حدی برایش اهمیت دارد، با در نظر گرفتن اینکه مقوله فرهنگ برای یک تفنگچی و قاتل بی‌اعتبار و طفیلی است نشان دهنده ایده‌آل بودن تفکرات او هستند. مرد مقابلش آدم می‌کشد، دزدی می‌کند و جز بزهکاری چیزی نمی‌داند اما او تنها به یک چیز می‌اندیشد: اهمیت داشتن و در نتیجه وجود یافتن. اگر زن در فیلمهای گدار چنین اهمیت و ماهیت خود را از دست نداده باشد به این شکل ایده‌آلیستی فکر نمی‌کند. پاتریشیا تابلوی رنوار که پرتره‌ای از یک دختر غمگین است را به میشل نشان می‌دهد و می‌گوید:

«من جذابتر هستم یا این دختر؟»

در اینجا کمال‌طلبی پاتریشیا به عنوان یک زن مشخص است. زنی که رنوار بر بوم کشیده زن کامل و ایده‌آل برای اوست، کسی که وجود خارجی نداشته و به همین دلیل نگاهی غمگین دارد. از سوی دیگر با توجه به دیالوگهای میشل از این قبیل:

«به خاطر برق چشمات، به خاطر زیباییت دلم می‌خواد که با من بخوابی!»

و «من دختری رو دوست دارم با صدای قشنگ، گردن زیبا، پاهای متناسب و مچ ظریف…»

و در جای دیگر که زنهای زشت کنار خیابان را سوار نمی‌کند، خاطرنشان می‌شویم که مرد جنس خود را دارد، حتی اگر زنی مطلوب و کمال یافته در نظرش باشد به همخوابگی می‌اندیشد و این ظاهراً امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. این موضوع پاتریشیا را رنج می‌دهد و از او زنی سرکش و ناآرام می‌سازد. کسی که تنها مخالف می کند و به افکار میشل اهمیت نمی‌دهد. در جای دیگر پاتریشیا می‌گوید که حرفهای میشل تنها ادعا هستند، تمام عشق او یک دروغ بزرگ است و او بیش از عشق به پاهای خوش حالتش فکر می‌کند:

«رومئو یک عاشقه، او نمیتونه واقعاً بدون ژولیت زندگی کنه!»

و چنین توقعی از میشل احمقانه به نظر می‌رسد. او بر این ادعا که نمی‌تواند بدون پاتریشیا زندگی کند مصر است و در سکانس پایانی، یعنی همان‌جایی که تمام ساختمان ذهنی بیننده فیلم از ابتدا در هم می‌پاشد این ادعا را اثبات می‌کند. در واقع، میشل اگر یک جانی بالفطره باشد گناهی نکرده است، او طبیعی رفتار می‌کند و تمام حرفهای بی‌منطق و بدون حساب و کتابش درست از کار در می‌آیند. دلیلش این است که او هنجارهای اجتماعی را مزاحم بروز هویت انسانی خویش می‌داند و شاید به همین دلیل است که اخلاق را کنار گذاشته است. وقتی پاتریشیا این را می‌فهمد که دیر شده است و به نقطه تراژیک فیلم می‌رسیم، یعنی جایی که میشل با ادای مخصوص به خودش جان می‌سپارد و باعث ایمان پاتریشیا می‌گردد. این ادا به پاتریشیا ارث می‌رسد و او میشل دوم می‌شود. ایده‌الها برای جهانی فرای جهان ما ساخته شده‌اند و اکنون پاتریشیا طبیعی می‌شود. خودش تحلیل می‌یابد و راه بزهکاری را هموار می‌بیند.

چیزی که پاتریشیا را بیشتر از کمال گرایی منزجر می‌کند برخوردش با آن مرد مطلوب و موفق است، کسی که توسط خبرنگارها سوال‌پیچ می‌شود. به نقطه‌نظرهای او توجه کنید:

«من فکر می‌کنم افراط مذهبی (یا فرهنگی) فرانسویها باعث شده که استقبال خوبی از رمانهای من بشه… عشق همه چیزیه که میشه بهش معتقد بود… زنان امریکایی بر عشق توی زندگی وقوف دارن اما فرانسویها هنوز نتونستن باهاش کنار بیان… زنهای متقلب و مردهای اعتصاب‌گر هر دو متقلبند… به نظر من، شهوت نوعی از عشق و عشق نوعی از شهوته… مردها به زن فکر می‌کنن و زنها به پول… وقتی یک دختر زیبا رو با یک پولدار می‌بینین فکر می‌کنین دختره عالیه ولی مرده فقط یه خوکه!»

این سخنان، پیش از آنکه بیانگر جایگاه انسان امروز در بطن مدرنیسم باشند تفکرات پاتریشیا را بر هم می‌ریزند. او دیگر نمی‌تواند به دنبال یک مرد باشد، کسی که همچون رومئو عمل کند و از کاستیهای زندگی چشم‌پوشی نماید.

میشل بیان می‌کند که در همه جا آسمان یک‌رنگ دارد، دختران سوئدی به آن زیبایی که گفته‌اند نیستند و در مکزیک هیچ چیز زیبایی وجود ندارد. او واقعیتها را با زبان خودش بیان می‌کند و در جستجوی تاثیر این حرفها بر پاتریشیاست. ایتالیا برای میشل میعادگاه زندگی معمولی اما با نشاط است، علاقه او به اتومبیلهای ایتالیایی و اشاره او به جنووا، میلان و رم نمادی است برای اینکه جایی بهتر برای زندگی وجود دارد و پاتریشیا هرچه زودتر باید به همراهی او تا رسیدن به این مکان فاضله جهد نماید. دنیای واقعی میشل از دنیای فانتزی پاتریشیا جداست و این تناقض رابطه این دو نفر را عمیق‌تر می‌کند، تمام چیزهای که بین این دو در کمال بی‌منطقی صورت می‌گیرد از همین امر نشات گرفته است. پاتریشیا نمی‌تواند میشل را داخل در دنیای خود بکند و در انتها خودش در میشل حلول می‌کند و تبدیل به او می‌گردد.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/11-Breathless.jpgپراکندگی ذهنی میشل به دلیل تعارض با مدرنیته و اجتماع محصول آن در جای جای فیلم مشهود است. در سکانسهای اولیه او در اتومبیلش با یک اسلحه بازی می‌کند؛ در حقیقت این اسلحه جوهر میشل است و آن چیزی است که در نتیجه ناهنجاریهای اجتماعی و عرفی او ایجاد شده است. او خود اسلحه است و اسلحه خود او و آندو از یکدیگر تفکیک‌پذیر نیستند. تمام آرزو و خواست میشل همبستری مجدد با پاتریشیاست اما از آن سو، آمال پاتریشیا در تقدس رابطه زن و مرد خلاصه شده است. او می‌خواهد عشق چیزی فراتر از رابطه جنسی باشد و او به جای اسلحه بودن تنها یک مرد باشد؛ همانگونه که رومئوی افسانه ای بوده است اما وقتی میشل بیان می‌کند که خوبیها در همه جای دنیا افسانه هستند او را نسبت به نگرش کمال‌گرایش مظنون می‌کند.

مسئله مدرنیسم در فیلمهای گدار نوعی دغدغه محسوب می‌شود. گانگسترهای این دوران دیگر قهرمان نیستند و با یک فریب زنانه از دست می‌روند. نگاه گدار به ضد قهرمان بودن آنکه اسلحه در دست دارد با نگاه میشل به پوستر همفری بوگارت، آن گونه که مردد و مغموم است مصادف شده است. بوگارتی که از ستاره‌های قهرمان‌پرور هالیوود بود و البته نوعی تحسین نیز در این پلان قابل توجه است. گدار سینمای کلاسیک را تحسین می‌کند.

فیلم به طور کلی روایتی تند و شکاک از اوضاع اجتماعی و فرهنگی امروز است. دنیایی که گام به سوی تجدد گذاشته است و همه چیز را در این جریان سریع همچون سیل با خود می‌برد. دنیای «از نفس افتاده» دنیای سیاهی است اما صادقانه است. صداقت گاهی، تباهی می‌آفریند و این است پایان کار آدمی در دنیای امروز. «از نفس افتاده» اثبات ماهیت آخرین دیالوگ میشل است:

«تو واقعاً هرزه هستی!»

و گویی گدار این جمله را بر سر آدمی فریاد می‌کند، فریادی خاموش در قلب فیلمی تاریک.

نویسنده:هوتن زنگنه

منبع:وبلاگ دلنمک

[nextpage title=”نگاهی به فیلم «از نفس افتاده»،به بهانه پخش در سینمای خانگی”]

۴-نگاهی به فیلم «از نفس افتاده»،به بهانه پخش در سینمای خانگی

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/12-Breathless.jpgحضور "از نفس افتاده" در سینمای خانگی عجیب ترین اتفاقی است که در شبکه های ویدیوئی در این چند سال اخیر افتاده است.

شاهکار فراموش نشدنی "ژان لوک گدار" یکی از مهمترین فیلمهای تاریخ سینمای جهان به حساب می آید که دوبله و پخش آن برای مخاطبان ایرانی و علاقه مندان به سینما در این مرز و بوم خدمت بزرگی است که باید قدر آن را دانست.

ژان لوک گدار سرشناس ترین چهره موج نوی سینمای فرانسه است. او در سال ۱۹۵۴ و در سن ۲۴ سالگی به عنوان منتقد سینمایی به نشریه "کایه دو سینما" پیوست. پیش از آن در سوئیس تجربه تصویربرداری تلویزیونی را داشت اما پس از جنگ با مهاجرت به فرانسه دست به کارگردانی فیلم کوتاه زد.در "کایه دو سینما" گدار به نخستین سینمای گانگستری آمریکا و در صدر این نوع سینما به تمجید کارگردان محبوبش "نیکلاس ری" پرداخت.

همین سینمای گانگستری و شخصیتهای خشن و نیهیلیستی آن، الهام بخش گدار در ساختن فیلم "از نفس افتاده" شد. مشکل در برقراری رابطه انسانی و شخصیتهای بی تفاوت، موضوع اصلی "از نفس افتاده" محسوب می شود. کاراکترهای فیلم یک ماشین دزد جوان و معشوقه اش هستند که جوانک به هنگام فرار پس از یک سرقت، پلیسی را می کشد. دختر او را لو داده و جوانک کشته می شود. موقعیت و شخصیت کاراکترها کاملاً مشخص و حتی دیالوگهای آنها کاملاً منحصر به فرد نگاشته شده است.

جداسازی دو کاراکتر از لحاظ جنسیت و ملیت، برای اکشن ها و ری اکشن های هر یک تعریف متفاوتی ارائه می دهد که در نتیجه گیری نهایی کمک شایانی به مخاطب می کند. زن از همان آغاز حضورش با دستفروشی نشریه "نیویورک تریبون" کاراکتر یک شهروند آمریکایی را به تصویر می کشد و مرد با اصالتهای فرانسوی درونی اش که بارها آنها را انکار کرده و در دیالوگهای متفاوتش از آن گریخته و علاقه خود را به فرهنگ آمریکایی نشان داده به خوبی تفاوتها و تشابه های آدمهایی درگیر دو فرهنگ را به نمایش می گذارد.

شاید مهمترین دغدغه گدار در پس زمینه داستان ضد قهرمانش، روایت همین تضاد شخصیتی و فرهنگی میان دو قهرمان اصلی داستان باشد که به زیبایی تسخیر فرهنگ غنی و صمیمی فرهنگ فرانسوی را در مقابل جدایی، فاصله و بی تفاوتی فرهنگ آمریکایی به تصویر کشیده است.

زن با موهای کوتاه مردانه و نقش خاص اجتماعی اش نمادی از ملت آمریکاست که یک مرد فرانسوی با کلاه گانگستری و علاقه شدید به بازیگر یا قهرمان شدن تحت تسلط او قرار گرفته بگونه ای که در انتهای فیلم توسط همین فرهنگ نابود شده و آرزوی "همفری بوگارت" شدنش را به گور می برد.تفاوت کاربرد هنرمندانه در لفظ "تو" و "شما" که توسط مرد و زن رد و بدل می شود نیز به خوبی حس جدایی توسط واژه "شما" تا حس احترام در دیالوگش که در ماشین زن به مرد می گوید: – "نمی دونم بهت بگم "تو" بهتره یا "شما" "- را در میان این دو فرهنگ به خوبی نشان می دهد.

اما وجه اشتراک همه شخصیتهای "از نفس افتاده" حس آزادی ای است که در آنها ریشه دوانیده و عدم رضایتی که با تمام این احوال از موقعیت خود دارند. این حس به خوبی و به گونه ای متفاوت حتی در شخصیتهای فرعی فیلم مانند بازرس و دلال اتومبیل نیز نمایان است.

اما یکی از سکانسهای فرعی اما کلیدی فیلم صحنه مصاحبه مطبوعاتی با نویسنده آمریکایی است. نویسنده در این سکانس به صراحت فرهنگ آمریکایی و فرانسوی و همچنین زنان و عشق را در میان این دو ملیت را با هم مقایسه می کند. تعبیر متفاوت عشق که در سینمای گدار بارها کاویده شده، در این فیلم نیز یکی از بحثهای محوری فیلم محسوب می شود.

اما تکنیکهای منحصر به فردی که "از نفس افتاده" را به عنوان شاهکار گدار و آغازگر موج نوی سینمای فرانسه به حساب می آورد بیش از مباحث مفهومی فیلم شاید جای پرداخت داشته باشد.

موج نوی سینمای فرانسه در دهه ۵۰ بر پایه ۴ جریان پایه گذاری شد. نظریه زیبا شناسانه "آندره با زن" بنیانگذار واقعیت گرایی در سینما، اقدام "هانری لانگلوا" در تأسیس موزه سینما تک فرانسه، انتقادها و تئوریهای نویسندگان نشریه "کایه دو سینما" که "گدار"، "فرانسوا تروفو" و "کلود شابرول" از منتقدان حرفه ای آن محسوب می شدند و تئوری "دوربین/ قلم" نوشته "الکساندر استروک" چهار پایه اصلی مکتب موج نوی سینمای فرانسه محسوب می شود. در تاریخ سینما سه فیلم به عنوان آغازگر موج نو ثبت گردیده اند. این سه فیلم که نوید یک تجدیدنظر اساسی در مفاهیم زیبایی شناسی فیلم را می دادند عبارتند از: "چهارصد ضربه" اثر "فرانسوا تروفو"، "سرژ زیبا" ساخته لکود شابرول و "ازنفس افتاده" اثر ژان لوک گدار.

این سه فیلم که از نظر مفهوم و ساختار با هم تفاوت داشتند نشان دادند که تنوع سبکی در درون یک نهضت امکان پذیر است. گدار در "از نفس افتاده" "جامپ کات" (برشهای سریع و مقطع) را ابداع کرد که در زمینه تکنیکی کمک شایانی به سبکهای سینمایی نمود به گونه ای که عده ای موفقیت "از نفس افتاده" را مرهون عدم یکپارچگی تصویری آن می دانند!

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/13-Breathless.jpgهر چند پرسشهای تصویری فراوان، حس جهت یابی و زمان یابی تماشاگر را از بین می برد ولی تکرار این قطعهای جهشی موقعیت را برای تماشاگر عادی کرده بگونه ای که بیننده دیگر انتظار موقعیت مکانی (یا زمانی) منسجمی را ندارد. معادل این حس که گدار در "از نفس افتاده" ابداع کرد در تئاتر به عنوان عنصر بیگانه سازی برشت یا "فاصله گذاری" مرسوم است. "از نفس افتاده" نخستین تلاش مهم گدار برای طرد فیلم عامه پسند آن دوره محسوب می شده سه نوع ابداعی که در این فیلم برای اولین بار به کار گرفته شده، هر چند بعدها به عنوان علامت مشخصه کارهای وی مطرح شد، ولیکن نقطه اوج خود را در همین فیلم حفظ کرد.صحنه قتل مرد، یکی از بحث برانگیزترین سکانسهای تاریخ سینما محسوب می شود که در آن گدار به نحوی هوشمندانه در طول یک سکانس اختلال مکانی ایجاد کرده و هرگونه تلاش تماشاگر برای تشکیل انسجام مکانی را خنثی می کند.

از لحاظ اختلال زمانی نیز فیلم گدار به گونه ای است که نه خود را با آن راحت حس می کنیم و نه با آن درگیر می شویم. وحدت زمان که گدار به زیرکی آن را می شکند ضرورتی است که به تماشاگر حس تجربه یک رویداد کامل را می دهد در حالی که تنها بخشهایی از آن را دیده است. قطعهای جهشی استفاده شده در فیلم بگونه ای به کار رفته اند که تماشاگر، حادثه را کمتر از آن حدی که در زندگی روزمره اتفاق می افتد لمس می کند. حس اختلال نمایشی نیز در همین سکانس قتل به خوبی استفاده شده است و در جریان بسط و گسترش این صحنه، تماشاگر به شخصیت "بلموندو" نزدیک شده و در مورد رفتار و روحیاتش اطلاعاتی را دریافت می کند اما هیچ وقت این نزدیکی اش به او کامل نمی شود، زیرا فیلم هیچگونه تلاش دیگری در این راه نمی کند!

این حس در صحنه ای که "بلموندو" مستقیماً رو به دوربین صحبت می کند شدت می گیرد و به اوج تکامل اختلال نمایشی نزدیک می شود. اما این اختلالها و عدم تطابقهای تدوینی که در فیلم به شدت موجودیت یافته اند هیچگاه حس مأنوس تماشاگر را از بین نبرده و از انسجام نوینی که گدار به خلق آن همت گمارده، نمی کاهد. از دیگر نکات منحصر به فرد "از نفس افتاده" استفاده از فیلمبرداری بر روی دست است که بر افزایش ضرب آهنگ فیلم تأثیر فراوانی داشته و نه تنها در فیلم های بعدی گدار به مراتب استفاده گردیده که توسط فیلمسازان صاحب نامی همچون "لارس فون تریه" نیز مورد تقلید قرار گرفت.

"از نفس افتاده" در سال ۱۹۶۰ جایزه بهترین کارگردان را از جشنواره و نیز برای گدار به ارمغان آورد و موجی که این فیلم ایجاد کرد سالیان متمادی تأثیرات خود را بر سینما باقی گذارد و بارها توسط فیلمسازان بزرگ مورد تقلید و بازسازی قرار گرفت.

متأخرترین و موفق ترین بازسازی مستقیم از این اثر فیلمی است به همین نام، محصول سال ۱۹۸۳ که توسط جیم مک براید کارگردانی شد و "ریچاردگر" در آن به بازی پرداخت.

نویسنده:امیر اطهرسهیلی

منبع:روزنامه قدس

[nextpage title=”همگام با مارکسیستی رادیکالی و کوتاه از یکی بهترین موسیقی های متن جاز تاریخ سینما”]

۵-همگام با مارکسیستی رادیکالی و کوتاه از یکی بهترین موسیقی های متن جاز تاریخ سینما

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/2-Breathless.jpg«از نفس افتاده اولین فیلم ژان لوک گدار عزیز است، کارگردان موج نوی فرانسه، کسی که نمی توان او را دوست نداشت و نمی توان فراموشش کرد کسی که بسیاری او را کارگردانی با عقاید ایدئولوژیکی می دانند و خیلی ها مارکسیستی رادیکالی معرفی اش می کنند و خیلی ها می گویند او فقط دوست دارد قالبها را به هم بریزد وخیلی های دیگر می نویسند این روشنفکر چپ گرای وفادار به آرمانهای مارکس. اما آن چیزی که در محور سینما باید به آن اشاره کرد این است: گدار ِ تحقق بخش به نظریه های سیاسی اجتماعی در سینما. یا به عبارتی سینمایی تر ژان لوک گدار ِ پراکسیس، شاید گدار را بشود از گفته ی جان بارت شناخت در ۱۹۶۰ زمانی که از نفس افتاده روی پرده ی سینما های اروپا و آمریکا بود، دلال نشئه جات ِ جان بارت هم در پیش خوان کتاب فروشی ها نوید موج نویی در ادبیات آمریکا را می داد موج تازه ای که نمی توان تاثیرات سینما و تئاتر پوچ گرا را بر روی نویسندگانش نا دیده گرفت آنجاست که جان بارت میگوید: من از نفس افتاده را ستایش می کنم و لوک گدار را سینمای زمان خودمان میدانم. گدار در فیلم از نفس افتاده تمامی سعی خود را می کند که با شکستن قالبهای فرمی معمول و با گرفتن نماهای طولانی برای آنکه بتواند یک سکانس کامل را در بر داشته باشد، توانسته است فیلمی مدرن و پویا را خلق کند، از سوی دیگر در روایت، با قرار دادن دو شخصیت کاملا نا موازی جریان کشمکش گونه ای در فیلم ایجاد کرده است، شخصیت میشل پویکارد خلافکار که شیفته کاراکتر همفری بوگارت است و از او تقلید می کند و همچنین آرزوی بازیگری را در سر می پروراند پس از سرقت ماشینی در مارسی، وقتل یک مامور پلیس به پاریس می رود تا پاتریشیا دختر آمریکایی و دوست قدیمی مورد علاقه اش را ببیند و او را ترقیب کند که به ایتالیا بروند و با هم زندگی کنند، ایتالیایی که در اکثر کارهای گدار نماد چیزی مرموز و دست نایافتنی است، میشل می خواهد که تنها زندگی خود را انجام دهد و نیک و بد زندگی اش را خود بسازد، او همواره در تصمیم های خود شخص مصممی است و بدون هیچ احساس عذابی به مسیری که شخصا برای زندگی انتخاب کرده است ادامه می دهد از این لحاظ می شود "ازنفس افتاده" را دارای رنگ و بوی اگزیستانسیالیستی دانست. اما در مقابل میشل، پاتریشیا که دختری زیبا و عاشق نویسندگی است بر آنچه که می خواهد انجام دهد هیچ قطعیتی ندارد و همین است که منجر به لو دادن مخففی گاه میشل به پلیس می شود، در اصل او نمی داند چه می خواهد و یک جور سرگردانی دارد، صحنه هایی که میشل در خانه پاتریشیا روی تخت خواب با او دقایقی طولانی به صحبت می پردازند نوعی اثبات این سرگردانی است، اما همان گونه که اشاره شد بیشتر ساختارشکنی ها و نوآوری ها در فرم و زبان سینمایی، باعث شهرت از نفس افتاده شد مثلا وقتی زمان نسخه اول فیلم از آنچه که گدار می خواست طولانی‌ تر بود، او برای کوتاه کردن فیلم، روند جاافتاده حذف سکانس را رعایت نکرد و در عوض از جامپ کات به عنوان ابزاری برای تدوین استفاده کرد،که باعث ایجاد نوعی نا همواری و ناهنجاری در فیلم شد همچنین استفاده گدار از شیوه ای در تصویربرداری که در آن فیلم به سرعت تحت تاثیر تابش (اکسپوز) نور قرار می گیرد، بعدها به یکی از شناخته شده ترین ارکان سینمای طبیعی و مستندهای اجتماعی رئالیست تبدیل شد، به هر روی از نفس افتاده فیلمی است که ژان لوک گدار را به سینمای جهان معرفی کرد، ژان‌پال بلموندو را ستاره کرد، ژان سبرگ را به یکی از به‌یادماندنی‌ترین چهره های سینما و مد تبدیل ساخت، و به عنوان سمبل و یکی از ارکان اصلی «موج نو فرانسه» و فیلمسازی مستقل شناخته شد. در چهارم تیر ماهی که گذشت با دوستانمان در خانه نمایش فرهنگسرای نیاوران برای سالگردش فیلم را اکران کردیم و چند ساعتی با حضور ناصر تقوایی به گفتگو در باره آن نشستیم هرگز از یادم نمی رود جمله ای را که تقوایی گرامی درباره این فیلم گفت: ازنفس افتاده دنیای سینما را تکان داد.»

«انقلابی بزرگ در سینما، به اضافه انقلابی کوچک در موسیقی فیلم. تنها در ده دقیقه اول فیلم بیش از پنج نوع موسیقی شنیده می‌شود. از موسیقی سینمای تجاری فرانسه، تا مدل ژرژ دلرو‌وار موسیقی موج نو، موسیقی جاز فیلم‌های گنگستری ملویل، موسیقی آمریکایی از رادیو و بلاخره کاری که سولال بر اساس شش ساز تصنیف کرده و به جای دادن زمان‌ طولانی به هرساز، ترکیب و اجراهای کوتاه هرساز را به عنوان همراهی کننده تصاویر پرسکته و منقطع فیلم برگزیده است. توصیف این که موسیقی جاز چیست، حتی برای خود موزیسین‌ها همیشه دشوار بوده و معمولاً این احساس کلی اثر است که مشخص می‌کند چقدر به روح جاز نزدیک است. با این نگاه موسیقی سولال، برخلاف ظاهر نامنسجم‌اش، یکی از بزرگ‌ترین همراهی‌های موسیقی جاز با تصاویر متحرک است.»

منابع:وبگاه حامد داراب و Notes On Cinematograph

[nextpage title=”تحلیل و بررسی فیلم «از نفس افتاده»:خداییش حالتو به‏هم می‏زنه!”]

۶-تحلیل و بررسی فیلم «از نفس افتاده»:خداییش حالتو به ‏هم می‏زنه!

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/3-Breathless.jpgژان لوک گدار فیلم ازنفس‏افتاده را در عرض چهار هفته،یعنی از تاریخ هفده اوت تا پانزده سپتامبر ۹۵۹۱ در مارسی و در بزرگراه‏ Nationale 7 و مخصوصا در بخش‏های مختلف پاریس فیلم‏برداری کرد.او برای‏ این کار از بودجه اندکی معادل چهل میلیون فرانک استفاده کرد که در واقع،نیمی از بودجه متوسط آن‏ زمان برای فیلم‏سازی بود.گدار تا سال ۹۵۹۱ پنج فیلم کوتاه ساخت.اولین آن‏ها عملیات بتن بود که او در سال ۴۵۹۱ خودش تهیه کرد و دومی زن لوند بود که در سال ۵۵۹۱ و به طریقهء شانزده میلی‏متری‏ ساخت.او سه فیلم کوتاه سی و پنج میلی‏متری هم برای شرکت پلیاد ساخت که پیر بران برژه آن‏ها را تهیه‏ کرد.این سه فیلم عبارت‏اند از اسم همهء پسرها پاتریک است،شارلوت و دوست‏پسرش ژول و داستان آب.گدار در واقع یکی از آخرین ناقدان کایه دو سینما بود که در اوت سال ۹۵۹۱ به ساختن فیلم سینمایی بلند روی‏ آورد.رومر کمی پیش از او فیلم‏برداری صورت فلکی اسد را آغاز کرده بود(ژوییه-اوت ۹۵۹۱)که کلود شابرول آن را برای شرکت سینمایی‏ A JYM Films تهیه کرد.خود شابرول نیز در آن زمان سومین فیلم‏ بلندش،یعنی محکم کاری را به پایان رسانده بود که قرار بود در چهارم دسامبر سال ۹۵۹۱ اکران شود.ژان‏-پل بلموندو در این فیلم نقش یکی از دوستان پسر خانواده، جوانی طفیلی به نام لازلو کوواک را بازی می‏کند.دو فیلم‏ اول شابروی یعنی سرژ زیبا و پسرعموها در فوریه و مارس‏ ۹۵۹۱ اکران شده بودند.اولین فیلم بلند تروفو یعنی‏ چهارصد ضربه نیز که برای شرکت در جشنواره کن انتخاب‏ شد و درآن‏جا جایزهء بهترین میزانسن را از آن خود کرد،در سوم ژوئن ۹۵۹۱ اکران شد؛یعنی درست پیش از فیلم‏ هیروشیما،عشق من اثر آلن رنه که در دهم ژوئن به روی پرده‏ رفت.ژاک ریوت نیز فیلم پاریس از آن ماست را در سال ۸۵۹۱ آغاز کرده بود؛فیلمی که بعدا در سال ۱۶۹۱ به پایان رسید. گدار می‏دانست که سرگئی ایزنشتین و ارسن ولز اولین فیلم‏ خود را در سن بیست و شش سالگی ساخته بودند؛اما او به‏ تازگی پا به بیست و نه سالگی گذاشته بود و واقعا نیاز داشت که به این جریان بپیوندد و مانند قهرمان فیلمش، میشل بوآکار،در آغاز فیلم به پیش رود:«به‏هرحال من‏ احمقم.به‏هرحال،بله،من باید.من باید.»شباهت موقعیت‏ کارگردان به موقعیت شخصیت اصلی فیلم از عوامل تعیین‏ کنندهء این فیلم به شمار می‏رود.[برای گدار]واقعا لازم بود که اولین تلاشش اثری استادانه و ماندگار باشد.«به علاوه‏ این‏که احساسی جز وحشت و هراس نداشتم،هراس از این‏ که نتوانم فیلم دیگری بسازم و بخورونمیری برای خود دست و پا کنم.»تروفو بعدها نوشت:«گدار هنگام ساختن‏ فیلم ازنفس‏افتاده حتی پول خریدن بلیت مترو را هم‏ نداشت،او به همان درماندگی و بیچارگی شخصیت فیلمش‏ بود و حتی بیش‏تر.»

تهیه‏کنندگی ازنفس‏افتاده را ژرژ دوبروگر بر عهده داشت.او که در سال ۰۲۹۱ در مارسی به دنیا آمده بود،هنوز به سن‏ چهل‏سالگی نرسیده پنج فیلم بلند در کارنامهء خود داشت. تخصص بروگر که پیش‏تر به روزنامه‏نگاری می‏پرداخت، پخش فیلم‏های فرانسوی در کشورهای خارجی،مخصوصا اسپانیا بود که او را به سوی تهیه‏کنندگی دو تا از بهترین و معروف‏ترین فیلم‏های خوان آنتونیو باردم یعنی مرگ‏ دوچرخه‏سوار و شهردار کاله سوق داده بود.کارهای بعدی او در مقام تهیه‏کننده،عبارت بودند از گذرگاه شیطان که ژاک‏ دوبون و پیرشوران دورفر،به اتفاق کارگردانی کرده بودند؛و دو فیلم شوان دورفر به نام‏های رامون چو و صیادان ایسلند که‏ هردو اقتباسی از پیرلوتی بودند.گدار در این زمان مشغول‏ تدوین فیلم‏های مستندی برای پیر بران برژه و فیلم‏های‏ سیاحتی برای آرتوی ناشر بود.او همچنین گفت‏وگوهای دو فیلم را برای ادوآر مولینارو وژان پیرماکی نوشت که البته‏ هرگز ساخته نشدند.وی در سال ۸۵۹۱ بر روی‏ گفت‏وگوهای فیلم صیادان ایسلند کارکرد و در آغاز فیلم‏برداری در محل حاضر بود.تجربهء او در تدوین و گفت‏وگونویسی،در فیلم ازنفس‏افتاده بسیار به کار آمد. پیرشواندورفر ابتدا فیلم‏بردار واحد سمعی و بصری‏ نیروهای مسلح بود و سپس به عنوان خبرنگار جنگی به‏ هندوچین رفته بود.فیلمبردار سه فیلم بلند شواندورفر نیز، پیش‏تر به عنوان فیلمبردار نیروهای مسلح در هندوچین‏ کار کرده بود و بروگر اصرار داشت که گدار از او برای فیلمش‏ استفاده کند.این فیلمبردار کسی نبود جز رائول کوتار.

نویسندهء فیلم‏نامهء ازنفس‏افتاده،فرانسوا تروفو بود:یک ماه پس از اولین شب نمایش چهارصد ضربه گدار از من خواست که فیلمنامهء ازنفس‏افتاده را به او قرض بدهم‏ تا آن را برای خواندن به بروگر بدهد.داستان ازنفس‏افتاده‏ را من چندین سال پیش از آن نوشته بودم.نطفهء اولیهء این‏ داستان رخدادی بود که در یک تعطیلی آخر هفته اتفاق‏ افتاد و تأثیری عمیق بر من گذاشت.

بروگر پیش‏تر طرح زن،زن است گدار را رد کرده بود؛البته گدار متن اصلی این فیلم‏نامه را در اوت ۹۵۹۱ یعنی چند هفته‏ پیش از ساختن ازنفس‏افتاده در کایه دو سینما چاپ کرد؛و در همان سال فیلیپ دوبروکا براساس فیلمنامه‏ای از گدار(که‏ ایده‏اش را از ژنویو کلونی گرفته بود)فیلم بازی‏های عشق را ساخت.ازنفس‏افتاده به کارگردانی گدار در حد معقولی به‏ شیوهء روایت دو فیلمنامهء تروفو وفادار است.گدار این گفتهء استاندال یعنی«ما قرار است از چیزهایی وحشتناک سخن‏ بگوییم»را که در ابتدای فیلم‏نامه آمده بود،حذف کرد و فیلم‏ را به منوگرام پیکچیرز،یک شرکت کوچک امریکایی که‏ تخصص آن ساختن فیلم‏های وسترن و ترسناک ارزان‏قیمت‏ و سریال‏هایی جنایی همچون دیوانهء اسلحه بود،تقدیم کرد. گدار اسم لوسین را که تروفو به یاد استاندال استفاده کرده بود به میشل تغییر داد؛و اسم آن‏دوست قهرمان فیلم در آژانس‏ اینتر امریکانا را که در نسخهء تروفو،میشل بود به تولماچف‏ تغییر داد.اما نکته جالب‏تر این‏که مسؤولیت گفت‏وگوها را کاملا بر عهده گرفت و بسیاری از جزییات فیلم‏نامه را نیز تغییر داد.اساسی‏ترین تغییری که او در فیلمنامهء اصلی‏ اعمال کرد،گنجاندن فصل بسیار طولانی اتاق هتل(بیش از ۵۲ دقیقه)بود که تروفو تنها ده خط دربارهء آن نوشته بود؛به‏ همین ترتیب دومین فصل طولانی که در آپارتمان زن‏ سوئدی رخ می‏دهد،در متن اصلی نیامده بود.آخرین‏ تغییری که گدار در فیلم‏نامه اعمال کرد،پایان فیلم‏بود.تروفو پایان فیلم را این‏طور نوشته بود که لوسین در حال ناسزا گفتن به پاتریشیا از مهلکه می‏گریخت:

لوسین خشمگین است،اما باید فرار کند.او اتومبیلی را که بروتی با خود آورده است،روشن می‏کند.او از پنجرهء اتومبیل به پاتریشیا ناسزا می‏گوید.در آخرین نما پاتریشیا را می‏بینیم که ایستاده و او را که از صحنه دور می‏شود،نگاه می‏کند و حتی کلمه‏ای از حرف‏های او را نمی‏فهمد چراکه هنوز زبان فرانسوی او به اندازهء کافی‏ خوب نیست.

تروفو گفته است:از آن‏جاکه ژان لوک ذاتا غمگین‏تر از من است،پایانی خشن‏ برای فیلم انتخاب کرد.او هنگام ساختن این فیلم،در اعماق‏ یأس و نومیدی بود.وی نیاز داشت که فیلمش با مرگ به‏ پایان رسد و به‏همین سبب،آن پایان را انتخاب کرد.من از او خواستم که فقط یک جمله را که بسیار وحشتناک بود از فیلم حذف کند.در پایان فیلم هنگامی که پلیس‏ها به‏طرف‏ میشل تیراندازی می‏کنند،یکی از آن‏ها به بغل‏دستی‏اش‏ می‏گوید:«زود باش،بزن تو ستون فقراتش.»من به او گفتم: «بهتر است از خیر این جمله بگذری.»و او هم حذفش کرد. نقش میشل پوآکار را ژان پل بلموندو بازی می‏کند..او در سال ۹۵۹۱ بیست و شش ساله بود،و از سال ۳۵۹۱ تا ۶۵۹۱ در کنسرواتو را هنرهای نمایشی پاریس تحصیل کرده‏ بود.وی پس از آن به گروه نمایشی کوچکی،مرکب از آلن‏ ژیراردو و میشل گالابرو،پیوست.در سال ۵۵۹۱ در یکی از فیلم‏های نوربر تیلدیان درباره مولیر بازی کرد و پس از آن در چندین فیلم کمدی،از جمله خوشگل باش و خفه شو و پای‏ پیاده و سوار اسب و سوار اتومبیل،نقش‏هایی داشت.او در فیلم حقه‏بازان در نقش یکی از افراد گروه،بازی‏ای به یاد ماندنی داشت؛اما ستارهء این فیلم لورن تزریف بود.گدار در نقدی که بر فیلم یکشنبهء عجیب نوشت از فیلم‏نامه و بازیگران‏ آن به شدت انتقاد کرد:

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/4-Breathless.jpgهم فیلم‏نامه و هم بازیگران درخور سرزنش‏اند.اما نکته‏ این‏جاست که نه می‏توان فیلم‏نامه سرژدو بوآساک را با بورویل نجات داد و نه گفت‏وگوهای ژان مارسال را با کایتا کارد.ژان پل بلموندو هم چندان خوب نیست، چون از او که میشل سیمون و ژول بری آینده است، انتظار بیش‏تری می‏رود؛در واقع از این بازیگر درخشان‏ باید در جایی دیگر و به شکلی دیگر بهره گرفت.

این دقیقا همان کاری است که گدار کرد،و آن این‏که نقش‏ اصلی فیلم کوتاه خود شارلوت و دوست‏پسرش ژول را به این‏ بازیگر داد و هنگام صداگذاری فیلم،خودش به‏جای او صحبت کرد:

برای دوستان ژان لوک یک چند این فیلم بسیار ارزشمند است؛و آن این‏که خودش به‏جای بلموندو که در آن‏ زمان دوران سربازی‏اش را می‏گذراند،صحبت کرده‏ است.لحن ژان لوک،این فیلم کوتاه را تأثیرگذارتر و مهیج‏تر و ناآرام‏تر می‏کند.

مضمون این طرح کوچک بسیار معروف است.شارلوت به‏ خانهء دوست‏پسر قدیمی‏اش(ژول)سری می‏زند؛و ژول‏ شروع به بمباران او با جملاتی تحقیرآمیز،اخلاقی، حمایت‏گرانه،عاشقانه و ملتمسانه می‏کند و اصلا به‏ شارلوت اجازهء صحبت کردن نمی‏دهد،تااین‏که شارلوت‏ در لحظه آخر مجال می‏یابد اعتراف کند که فقط برای بردن‏ مسواکش آمده است.این فیلم که گدار آن را به ژان کوکتو تقدیم کرده است و درعین‏حال ادای احترامی است به‏ گواتری فیلم‏ساز،از بسیاری جنبه‏ها پیش‏درآمد و تصویرگر کاربرد واژگان در ازنفس‏افتاده است،مخصوصا در دو تک‏ گویی طولانی میشل و پاتریشیا که به شکلی موازی به‏ نمایش درمی‏آیند؛و باید گفت که جای خوشبختی است که‏ گدار توانست برای اولین فیلمش از بلموندو بهره گیرد تا ژان‏ کلود بری یالی،قهرمان فیلم پاتریک،که برای مدت کوتاهی‏ برای ایفای نقش پوآکار درنظر گرفته شده است.

جین سیبرگ که در دو فیلم اتوپره مینجر یعنی ژاندارک و سلام بر غم نقش قهرمان زن را ایفا کرده بود تنها انتخاب‏ ممکن برای نقش پاتریشیا به شمار می‏رفت.گدار بارها چنین گفته بود:

من در چند نما به صحنه‏هایی که از پره‏مینجر و کیوکر و دیگران به خاطر می‏آورد اشاره کردم؛و شخصیتی که‏ جین سیبرگ به تصویر می‏کشد،در واقع ادامهء نقش او در فیلم سلام بر غم است.من می‏توانستم آخرین نمای فیلم‏ پره‏مینجر را بردارم و پس از دیزالو کردن به عنوان«سه‏ سال بعد»فیلم خود را آغاز کنم.

شباهت جسمانی مشخصی هست میان جین سیبرگ وان‏ کولت،قهرمان دو فیلم کوتاه پیشین گدار که مانند پاتریشیا تی‏شرتی با خطهای افقی می‏پوشید و موهای بلوند بسیار کوتاه و صورتی گرد داشت.گدار در نامه‏ای که در خلال‏ فیلمبرداری ازنفس‏افتاده برای پیربران برژه نوشته است، می‏گوید:

من می‏خواهم تنها کسی باشم که این فیلم را دوست‏ دارد،می‏خواهم همه،به جز ملویل وان کولت،از آن‏ متنفر باشند.همان‏طورکه خواهی دید،حتی عوامل‏ فیلم نیز ازنفس‏افتاده خواهند بود.سیبرگ سراسیمه و وحشت‏زده است و آرزو می‏کند که کاش با بازی در این‏ فیلم موافقت نکرده بود.فیلم‏برداری صحنه‏های مربوط به او را فردا آغاز می‏کنم.از آن‏جاکه باید روی‏ صحنه‏های فردا کار کنیم تو را به خدا می‏سپارم.

فضای فیلم‏برداری بسیار عذاب‏آور و ناراحت بود.سیبرگ‏ بسیار مضطرب و ناراحت به نظر می‏رسید و ژان پل‏ بلموندو احساس می‏کرد که مشغول بازی در یک فیلم‏ صامت آماتوری است.عوامل فنی فیلم نیز حال چندان‏ خوشی نداشتند.

در صحنه‏های اکشن،تمامی عوامل،از جمله خود فیلمبردار فکر می‏کنند که فیلم‏برداری این فیلم تهوع‏آور و نفرت‏انگیز است.من که شخصا آن را دوست دارم. مهم این نیست که چیزها را به شیوه‏ای خاص‏ فیلم‏برداری کنیم،مهم این است که باید آن‏ها را به‏ سادگی و با وضوح فیلم‏برداری کرد.کار اصلی من این‏ است که عوامل را از جایی که داریم،فیلم‏برداری‏ می‏کنیم،دور نگه دارم.روز چهارشنبه صحنه‏ای را با استفاده از فیلم‏ Gera 36 و زیر آفتاب فیلم‏برداری کردیم. همگی فکر می‏کنند که این کار عاقبت خوشی ندارد. ولی به نظر من کار بسیار جالبی است.این اولین‏باری‏ است که از آن‏ها نهایت تلاش‏شان طلب می‏شود تا از مواد فیلم‏سازی،استفاده‏ای بکنند که هرگز برای آن‏ ساخته نشده‏اند.مانند این است که فیلم و سینما را به‏ نهایت امکانات آن رسانده باشیم.

رائول کوتار شرح مفصلی از دستورهای گدار مبنی بر استفاده‏ از فیلم‏ IlFord H.P.S نوشته است که خود از آن برای‏ عکس‏برداری ژورنالیستی در نور طبیعی استفاده می‏کرده‏ است.گدار از به‏کارگیری نور مصنوعی و همین‏طور وسایل‏ استودیو سر باز می‏زد.«فقط برای افزودن به سرعت‏ فیلم‏برداری از دوربین روی دست استفاده می‏کردم.من‏ امکان مالی استفاده از ابزار معمولی را نداشتم که سه هفته به‏ برنامهء فیلم‏برداری اضافه می‏کردند.»اما پرسش این‏جاست‏ که چرا گدار این همه ابداعات فنی به کاربرد و چرا این‏قدر نسبت به شیوه‏های غالب سینمای فرانسه در سال ۹۵۹۱ سرسختی نشان داد تاآن‏جاکه از فیلمی استفاده کرد که فقط در عکس‏برداری کاربرد داشت و باید به حلقه‏ها هفده و نیم‏ متری تقسیم می‏شد؟پاسخ این است که گدار که در فیلم‏سازی از شابرول و تروفو و رنه پیروی می‏کرد، می‏خواست که ازنفس‏افتاده محمل استاندارد آن زیباشناسی‏ موج نوی فرانسه در سال ۹۵۹۱ باشد.او می‏خواست که با فیلمش به کندوکاو در قارهء ناشناخته‏ای در جهان زیباشناسی‏ سینما بپردازد،مرزهای سینمای سنتی را درنوردد و از آغاز شروع کند.

ازنفس‏افتاده از نوع فیلم‏هایی بود که در آن هر اتفاقی رخ‏ می‏دهد؛و این موضوع اصلی فیلم بود.تمامی کارهای‏ مردم را می‏توان در این فیلم دید.در واقع نقطهء آغاز کار من همین بود.به خود گفتم:«برسون پیش از ما آمده‏ است،هیروشیما را هم که تازگی دیده‏ایم،و در واقع نوع‏ خاصی از سینما به پایان خود نزدیک شده است و شاید اصلا به پایان رسیده است،پس بهتر این است که کارش‏ را تمام کنیم و نشان دهیم که هر اتفاق ممکن است رخ‏ دهد»من می‏خواستم داستانی سنتی را بردارم و تمامی‏ کارهایی را که تا آن زمان در سینما انجام شده بودند،به‏ گونه‏ای متفاوت بازسازی کنم.همچنین می‏خواستم این‏ احساس را به تماشاگران القا کنم که فنون فیلم‏سازی به‏ تازگی کشف شده‏اند و یا برای اولین‏بار تجربه می‏شوند. آن‏ iris-in ابتدای فیلم نشان می‏دهد که می‏توان به‏ خاستگاه سینما بازگشت؛و تنها دیزالو فیلم هم طوری‏ به نظر می‏رسد که گویی به تازگی اختراع شده است.

بدین ترتیب،ازنفس‏افتاده قرار بود در تاریخ سینما به همان‏ مقامی دست یابد که اثر سترگ همشهری کین بدان دست یافته‏ بود؛یعنی اولین فیلم آن کارگردان بیست و شش ساله و خود بزرگ‏بین و بیانیه دیگری که بیست سال پیش‏تر در نفی‏ صنعت سینما صادر شده بود.شباهت میان فصل‏ عنوان‏بندی این دو فیلم،و به بیان بهتر فقدان فصل‏ عنوان‏بندی در هردو فیلم،نشان‏دهندهء خواستهء گدار برای‏ ارجاع مستقیم و آشکار فیلمش به همشهری کین است.پس از عبارت مربوط به تقدیم فیلم ازنفس‏افتاده به منوگرام،دونت‏ پرشور موسیقی،اثر ماریتال سولال،همراه با ظاهر شدن‏ عنوان فیلم به گوش می‏رسد؛عنوان فیلم در قابی کامل و با حروفی سفیدرنگ بر زمینه‏ای سیاه شکل می‏گیرد؛و مانند آنچه در همشهری کین می‏بینیم خبر از آمدن اینسرت‏های‏ بعدی حاوی سرفصل روزنامه‏ها می‏دهد.فیلم ولز با مرگ‏ آن شهروند سرشناس آغاز می‏شود و سپس سرگذشت او با استفاده از گزارش‏های خبری،گزارش شاهدان عینی و سرفصل روزنامه‏ها تکه‏تکه بازسازی می‏شود.در آغاز فیلم‏ ازنفس‏افتاده،پوآکار مردی است که در واقع قاچاقی زندگی‏ می‏کند و پیشرفت مصیبت‏بار او را اول از همه شماره‏های‏ روزنامهء فرانس سوار و سپس چراغ‏های نئون قطع می‏کنند؛ نئون‏هایی که درست همانند نئون‏هایی که پیش‏تر جهانیان را از مرگ غول مطبوعات امریکا باخبر کرده بودند،چشمک‏ زنان چنین می‏نویسند:«تور پیرامون میشل پوآکار هر لحظه‏ تنگ‏تر و تنگ‏تر می‏شود»و«میشل پوآکار به زودی دستگیر می‏شود.»

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/5-Breathless.jpgاول این‏که هرچیزی از لحاظ فنی ممکن بود.گدار می‏خواست همان‏طورکه در فیلم همشهری کین می‏بینیم‏ مرزهای تدوین را عقب‏تر براند و از محدودیت‏های آن‏ بکاهد.این بود که او نه در قرار دادن یک نمای بسیار نزدیک‏ پس از یک نمای معرف بسیار سربالا تردید کرد(در پایان‏ اولین ملاقات میشل و پاتریشیا،دختر برای دادن بوسه‏ای به‏ سوی پسر می‏دود؛نمای بعد اینسرتی از پوستری است که‏ روی آن نوشته است«تا پایان راه با خطر زندگی کن»و در همین حال میشل در یک نمای نزدیک متوسط از میان قاب‏ می‏گذارد)و نه در پشت‏سر هم آوردن جزءبه‏جزء تصویر و مونتاژ سریع(مجموعه‏ای نما از نیمرخ پاتریشیا در اتومبیل‏ هنگامی که میشل می‏گوید:«من عاشق دختری هستم که‏ گردن قشنگی دارد،صدای قشنگی دارد…»)و برداشتی‏ طولانی و پیوسته(هنگامی که میشل تولماچف را در آژانس‏ اینتر امریکانا می‏یابد،دوربین در تمام مدت قدم زدن آن‏ها، در مقابل‏شان به‏طرف عقب حرکت می‏کند،و این اولین‏ استعاره از هزار تو و دامی است که قهرمان تراژدی در آن‏ گرفتار آمده است.)از همان ابتدای فیلم،در فصل بزرگراه‏ Nationale 7 از رمزگان(کهنه و در حال‏احتضار)تصویری و فضایی تدوین تداومی که در سال ۹۵۹۱ از سوی‏ تدوین‏گران حرفه‏ای با دقت تمام رعایت می‏شد،به شدت‏ تخطی می‏شود.گدار در این فصل و به‏طور متناوب تعدادی‏ نمای افقی سریع از یک‏سوی جاده به سوی دیگر،نماهای‏ نزدیک راننده از صندلی بغل یا از صندلی عقب،نماهای‏ اینترکات از جاده که به سرعت می‏گذرد،اینسرت‏هایی از چراغ‏های راهنمایی یا خط سفید وسط جاده را که راننده به‏ صورت مارپیچ از روی آن می‏گذرد،همه را به سرعت به‏ یکدیگر قطع می‏کند تااین‏که به فصل مشهوری می‏رسیم که‏ با یک نمای بسیار نزدیک از خشاب و لولهء اسلحهء کلت آغاز می‏شود و با یک کات‏اوی در جهت مخالف به آن پلیس‏ موتورسوار می‏رسد که در حال واژگون شدن است.در واقع‏ گدار به حیرت‏آورترین شکل ممکن پویایی مونتاژ ایزنشتینی و شالوده‏شکنی مسلسل‏های انقلابیون(در فیلم‏ اکتبر)را احیا کرده است.

از سوی دیگر،هنگامی که میشل،پاتریشیا را در خیابان‏ شانزه‏لیزه پیدا می‏کند،دوربین به‏جای استفاده از تمهید کلاسیک نما-نمای عکس جهت فقط آن‏ها را هنگام قدم‏ زدن از بالا تا پایین خیابان تعقیب می‏کند و بدین ترتیب، نخست از همذات‏پنداری تردیدآمیز[تماشاگران‏]با شخصیت‏ها جلوگیری می‏کند و دوم،بر پیشرفت موازی دو تک‏گویی و یا بهتر بگوییم تک‏گوی میشل تأکید می‏کند که‏ از همان فصل نخستین آغاز می‏شود و هیچ‏گونه ارتباط واقعی میان آن‏ها برقرار نمی‏کند.درونمایهء هزارتو که در آن‏ دو راه موازی هرگز به‏هم نمی‏رسند،هنگامی تکرار می‏شود که میشل و پاتریشیا در آپارتمان زن سوئدی یعنی آخرین‏ دام با یکدیگر ملاقات می‏کنند:همان‏طورکه آن‏ها در طول‏ اتاق قدم می‏زنند،دوربین اول میشل و سپس پاتریشیا را دنبال می‏کند.میشل می‏گوید:«ما هر وقت باهم صحبت‏ کردیم،من از خودم گفتم،و تو از خودت.[…]درصورتی‏که‏ تو باید دربارهء من حرف می‏زدی،و من دربارهء تو.»

این تدوین پویا،اول از همه،کارکردی موزون و ضربی دارد. همان‏طورکه در فیلم می‏بینیم پوآکار نیز مانند گدار با قرار گرفتن پشت فرمان اتومبیل الدزموبیل مدل سال پنجاه‏ خود،کنشی را آغاز می‏کند.آهنگ و وزن باورنکردنی‏ مسابقهء او باید تا پایان تماشاگر را در چنگ داشته باشد،و وقفه‏هایی که دربرداشت‏های طولانی و پیوسته ایجاد می‏شوند،از لحاظ حرکت به همان اندازهء نماهای سریع در فصل‏های ناپیوسته نفس گیرند.نکتهء مهم این است که فیلم‏ سرعت خود را حفظ کند و هرگز از حرکت بازنایستد،تا وقتی که به آخرین نفس و آن آخرین شکلک و قیافهء دردآلود می‏رسد؛یعنی هنگامی که تماشاگر چیزی جز پشت گردن‏ پاتریشیا را که پرده‏ای بر روحش می‏کشد،نمی‏بیند(درست‏ مانند برونو فورسیته،آن سرباز کوچک در فیلم سرباز کوچک، و نانا،آن روسپی فیلم در تلاش معاش).

هنگامی که میشل و پاتریشیا برای این‏که نفسی بگیرند یکدیگر را می‏بوسند،در تاریکی سالن سینما و درمیان‏ غوغا و قشقرق یک فیلم وسترن دو صدا(یکی مردانه و یکی زنانه)از آن‏ها می‏خواهند که سکوت را حفظ کنند.مرد (صدای گدار)می‏گوید:

آگاه باش،جسیکا.

به همراه بوسه‏های کوتاه و گذرا-سال‏ها نیز بر سرعت‏ می‏گذرند-دوری کن،دوری،دوری-از خاطرات‏ پراکنده.

آنچه در بالا آمد،قطعه‏ای است از یکی از شعرهای‏[لویی‏] آراگون که تجانس آوایی آن در زبان فرانسه،به قول ماری- کلر روپار،به‏یادآورندهء عنوان فیلم است.زن در پاسخ‏ می‏گوید:

تو اشتباه می‏کنی،کلانتر…،داستان ما شکوه و اندوهباری‏ صورتک آدمی زورگو را دارد.جزییات بی‏اهمیت،عشق ما را به غم‏واندوه نمی‏آلایند.(قطعه‏ای از شعر Cors de chasse،اثر آپولیز).

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/7-Breathless.jpgاساسی‏ترین نوآوری فیلم ازنفس‏افتاده در گفت‏وگوهای آن‏ است که انقلابی‏ترین کاربرد زبان از زمان ناطق شدن سینما در آن‏ها صورت گرفته است.می‏دانیم که گدار این فیلم را بدون صدا ساخت.سپس اولین نسخهء فیلم را که یک ساعت‏ اضافه داشت،تدوین کرد.پس از این کار،او تصمیم گرفت‏ در میانهء فصل‏ها برش بزند و قطعات خاص(نماهای مربوط به وان دود که داستانی را دربارهء به رختخواب رفتن با دختری نقل می‏کند)یا مجموعه‏ای از نماها(نماهای مربوط به میشل که جذابیت‏های پاتریشیا را برمی‏شمرد و نیم‏رخ‏ پاتریشیا در اتومبیل)را از فیلم حذف کند.گزینش عمدی‏ عدم تداوم بصری از سوی گدار،با استقلال کلی حاشیهء صوتی فیلم که بی‏توجه به پیوندهایش با تصویر زمان‏بندی‏ خاص خود را دارد در هماهنگی کامل است.ازاین‏روست‏ که در آغاز فیلم،وقتی میشل پشت فرمان اتومبیل‏ امریکایی‏اش با خود حرف می‏زند،برش میان تصاویر مربوط به مسیر حرکت او با حذف‏های مکانی آشکار صورت می‏گیرد؛و در همان حال،زبان گرچه ظاهرا افادهء معنا نمی‏کند،ولی تداومی نسبی دارد.

(او زمزمه می‏کند).شب بخیر،عشق من،…فکر می‏کنه‏ می‏تونه با او ماشین آشغالش از من جلو بزند…پا،پا، پاتریشیا،پاتریشیا!پس پولو می‏گیرم،از پاتریشیا می‏خوام بیم یه جواب آره یا نه بده…و بعد.شب بخیر، عشق من…میلان!جنوا!رم!

میشل پوآکار همان فرد نفرین شده است،همان کسی که با خود بدشانسی‏ (ẓla poiss?Ẓ) می‏آورد.بنابر فرهنگ ادبیات‏ [فرانسه‏]،از آغاز قرن هفدهم تاکنون واژهء Poissard (پوآکار) برای اشاره به زبان عامیانهء طبقات پست جامعه به کار رفته‏ است.علی‏رغم زبان خاص هانری ژانسن و پیروانش،پوآکار اولین شخصیت سینمایی است که با به‏کارگیری زبان‏ عامیانه و پیش‏پاافتاده‏ترین زبان فرانسوی گفتاری، قراردادهای آوایی و ظریف سینمای فرانسهء سال ۹۵۹۱ را زیر پا می‏گذارد.در فصل بزرگراه‏ Nationale 7 که به تنهایی‏ بیان‏گر تأثیری است که کل فیلم قرار است بر تماشاگر بگذارد،با نمونه‏های چشم‏گیر و فراوانی از زبان فرانسوی‏ گفتاری،زبان عامیانهء آن زمان که حتی در محافل روشنفکری‏ شانزه‏لیزه و سن-ژرمن دوپره نیز شنیده می‏شد،و زبان‏ یادآور سلین روبه‏رو می‏شویم که فیلمنامه‏نویسان سینمای‏ فرانسه،مگر براساس قراردادهای زبان عامیانهء فیلم نوار، هرگز به سراغ‏شان نرفته بودند.

برای مثال به آن تک‏گویی‏ای خلاصه‏اش را در بالا آورده‏ایم توجه کنید:زمزمه کردن یک آهنگ،خواندن ترانهء عامیانه(شب بخیر،عشق من)،استفاده از عبارتی عامیانه‏ («ماشین آشغالش»)شبه‏جمله‏های تحریک‏آمیز و جملات‏ قصاری که ماهیتی ایدئولوژیکی دارند(«زنانی که پشت‏ فرمان اتومبیل می‏نشینند مجسمهء ترس‏ووحشت‏اند»)، نقل‏قول‏های من‏درآوردی(«به قول بوگاتی پیر،اتومبیل‏ها را برای این ساخته‏اند که راه بروند،نه این‏که بایستند»)و استفاده مکرر از عبارات تعجبی عامیانه(«بله،گه،گندش‏ بزنن،گه»).تصور نمی‏کنم که نیازی به مثال‏های بیش‏تر باشد،چراکه کل بافت زمانی فیلم،مشحون از اصطلاحات‏ و عبارات عامیانه و کوچه و خیابانی است.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/8-Breathless.jpgگدار این شیوهء استفاده از زبان را آشکارا از شخصیت اصلی‏ فیلم من،یک سیاه آموخته است،فیلمی که ژان روش قوم‏ شناس در ترایش ویل در حومهء آبیجان‏[پایتخت کشور ساحل عاجل.-م.]فیلم‏برداری و ضبط کرده است.(این فیلم‏ که در سال ۸۵۹۱ ساخته شد در سال ۹۵۹۱ جایزهء لویی‏ دلوک را از آن خود کرد و در ۲۱ مارس ۰۶۹۱ یعنی یک‏ هفته پیش از فیلم ازنفس‏افتاده به روی پرده رفت.)گدار در مارس و آوریل ۹۵۹۱ درکایه دو سینما دو مقالهء بسیار تحسین‏آمیز دربارهء فیلم روش نوشت.فیلم ژان روش دربارهء جوان بیکاری است اهل آبیجان به نام لمی کاشن و دوستانش،ادی کنستانتین و دوروتی لامور.روش برای‏ ضبط ماجراهای این شخصیت‏ها که نیمه‏مستند بودند،از دوربین روی دست استفاده کرد.در این فیلم از این هم پا را فراتر گذاشته‏اند چراکه بازیگر این فیلم یعنی اوما روگاندا که‏ نقش ادوارد جی.رابینسن را بازی می‏کند،خودش روی فیلم‏ حرف زد،بدین ترتیب که هنگام تماشای نسخهء تدوین‏شدهء فیلم تک‏گویی خود را به شکل بداهه اجرا کرد.در بخشی از فیلم هنگامی که ادی کنستانتین دوروتی لامور را در خیابان‏ می‏بیند،صدای شخصیت‏ها همان صدای بازیگران است که‏ بعدا گفت‏وگویی را به شکل بداهه و بسیار منطبق بر تصویر اجرا کردند.در بخش‏های پایانی فیلم،رابینسن که هم راوی‏ و هم یکی از شخصیت‏های فیلم است،گفت‏وگوهای‏ همزمان را با ایده‏هایی ذهنی که بعدا به فیلم اضافه شده‏اند، همراه می‏کند.

هر حرفی را که از دهان لمی کانش،آن مأمور فدرال امریکا و بیکارهء ترایش ویل،بیرون می‏آید هنگامی که دم در کلیسا منتظر دختران است،یا هنگامی که به ژول کوچیکه می‏گوید که چرا فرانسه در هندوچین مسابقه را باخت،همه را باید باور کرد.گفتار او قدری برگرفته از سلین،تا اندازه‏ای از ادی‏ برتی،و قدری هم من‏درآوردی است،چراکه گفت‏وگوی‏ روش و شخصیت‏هایش(که شباهت آن‏ها به اشخاص زنده‏ یا مرده اصلا اتفاقی نیست)به اندازهء مجسمهء ونوس‏ بوتیچلی هنگامی که در اثر مجسمه‏ها هم می‏میرند سیاهی از امواج سر برمی‏آورد،تازه و ناب است.

و من عاشق صحنه‏ای هستم که هنگام سروکله زدن ادی‏ کنستانتین،آن مأمور فدرال امریکا،با ژول کوچیکه به شیوهء فیلم پشیزی برای یک قتل عام روش که با دوربینی بر روی‏ شانه‏اش کنار آن‏ها زانو زده است،به آرامی قدر است می‏کند و به سبک آنتونی مان دوربین را بالا می‏آورد و از زانوهایش‏ به مثابه کرین استفاده می‏کند تا آبیجان را در قاب گیرد که در آن سوی رودخانه آرمیده است.

ازنفس‏افتاده حتی حاوی اشارهء مستقیمی است به لحظهء کوتاهی از فیلم من،یک سیاه که روشن‏گر رفتار خودمانی و بی‏ادبانهء پوآکار است؛و آن هنگامی است که او وقتی جسد عابری را می‏بیند که با اتومبیل رنو تصادف کرده است،فقط بر خود صلیبی می‏کشد و به راهش ادامه می‏دهد.در آغاز فیلم من،یک سیاه رابینسن در حال پرسه زدن در خیابان‏های‏ ترایش ویل است که به جمعی برمی‏خورد که دور موتور سواری که نقش زمین شده است،ازدحام کرده و به او زل‏ زده‏اند.او فقط با صدایی حاکی از بی‏اعتنایی و سردی‏ می‏گوید:«بازهم یک تصادف دیگر.در ترایس نه ویل خیلی‏ تصادف می‏شود.ماشین‏ها در این‏جا بیش از دو ماه دوام‏ نمی‏آورند.بی‏خود نیست که این‏جا این‏قدر بلبشوست.»

شکی نیست که تک‏گویی طولانی رابینسن در آغاز این فیلم‏ بر تک‏گویی پوآکار در پشت فرمان اتومبیلش تأثیر مستقیم‏ داشته است.به‏همین ترتیب،اشارات مکرر فیلم از نفس‏ افتاده که همه به نقد آن‏ها پرداخته‏اند و دادلی اندرد آن‏ها را جز به جز تشریح کرده است و همین‏طور بازسازی فیلم نوارهای‏ درجهء ب امریکایی(ادای احترام به بوگارت،پوسترهای فیلم‏ هرچه سخت‏تر زمین می‏خورند،نقل‏قول از فیلم مجری‏ هنگامی که پوآکار یک مشتری را در توالت عمومی نقش بر زمین می‏کند،حاشیهء صوتی و عکس‏های فیلم گرداب و غیره)همگی از تخیل افسارگسیختهء آفریقایی‏های جوان‏ فیلم روش سرچشمه گرفته‏اند؛همان جوانانی که تا آن‏جا با بازیگران فیلم نوارهای امریکایی و کاریکاتورهای فرانسوی‏ آن‏ها همذات‏پنداری می‏کردند که حتی نام خود را نیز تغییر داده بودند.ادی کنستانتین و«ادوارد جی.رابینسن»و حالی که وقتی پوآکار خود را روبه‏روی تصویر بوگارت‏ می‏یابد لقب او یعنی بوگی را زمزمه می‏کند،اما هویت خود را نگاه می‏دارد.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/13-Breathless/9-Breathless.jpgگدار در فیلم ازنفس‏افتاده به کندوکاو در تمامی جنبه‏های‏ زبان کلامی پرداخت.تاکنون به تک‏گویی ابتدای فیلم و همین‏طور گفت‏وگوی تصنعی میشل و پاتریشیا که حاکی از درگیری‏های آنان است،اشاره کرده‏ایم.اما این دو نمونه به‏ تنهایی حق مطلب را دربارهء غنا و تنوع زبان کلامی مورد استفاده در این فیلم،ادا نمی‏کنند.پیش از هرچیز باید به نقل‏ قول ادبی،تصویری،سینمایی و موسیقایی بی‏شماری‏ اشاره کرد که میشل و پاتریشیا ردوبدل می‏کنند. داستان‏های کوتاهی را نیز که میشل نقل می‏کند نباید فراموش کرد،مانند داستانی که وان دود دربارهء بلیت‏فروش‏ اتوبوس می‏گوید که پنج میلیون فرانک دزدید تا دختری را فریفتهء خود کند.این داستان‏ها آشکارا mise-en-abyme فیلم هستند(«من دو سالی این دختر را می‏شناختم.»)به‏ علاوه باید به بازی با زبان‏های مختلف اشاره کرد:«زبان‏ امریکایی بین‏المللی که میشل استفاده می‏کند(«هرجور تو بخواهی،عزیز!»)،واژگان ایتالیایی(مانند«چائو»و «بنجورنو»)و اسپانیایی(مانند«آمیگو»و«بونس نوچس»)؛ همچنین بازی با کلمات،استفادهء متناوب از شکل‏های‏ رسمی و غیررسمی کلمهء«تو»،و کاربرد ابهام و سوء تفاهم را نباید فراموش کرد.به‏طور خلاصه،فیلم ازنفس‏افتاده تراژدی‏ زبان و ناممکن بودن برقراری ارتباط را به تصویر می‏کشد.

به کمک این نکته می‏توانیم به مسألهء موضوع بپردازیم که‏ خود گدار از آن سخن به میان آورده است:

ازنفس‏افتاده داستان است،نه مضمون.مضمون،چیزی‏ ساده و گسترده است که می‏توان در عرض بیست ثانیه‏ خلاصه‏اش کرد،مانند انتقام با لذت.اما خلاصه کردن‏ داستان،بیست دقیقه طول می‏کشد.مثلا سرباز کوچک‏ دارای این مضمون است که مرد جوانی آشفته است،به‏ این امر پی می‏برد،و سعی می‏کند از دست آن رهایی‏ یابد.در فیلم زن،زن است،دختری می‏خواهد که فورا صاحب کودکی شود.در فیلم ازنفس‏افتاده،من در طول‏ فیلم‏برداری به دنبال مضمون می‏گشتم و دست آخر به‏ بلموندو علاقه‏مند شدم.از نظر من او شبیه دیواری بود که از آن فیلم‏برداری می‏کنیم تا بفهمیم در درونش‏ چیست.از سوی دیگر،سیبرگ بازیگری است که من‏ می‏خواستم او را در حال انجام کارهای کوچکی ببینم که‏ برایم جالب‏اند.

بااین‏حال به راحتی می‏توان«موضوع»فیلم ازنفس‏اتفاده را به شکلی که این کارگردان در مورد فیلم زن،زن است انجام‏ داده است،خلاصه کرد.موضوع این فیلم از این قرار است که‏ گنگستر و اتومبیل دزد جوان و خرده‏پایی به پاریس می‏آید تا معشوقهء امریکایی و جوان خود را بیابد،چک قابل‏ توجهی را نقد کند و سپس با او به ایتالیا برود.اما این‏ خلاصه به شکلی است که در واقع موقعیت اولیهء داستان یا «نقشهء»قهرمان فیلم را جایگزین موضوع آن کرده است. هنگامی که پوآکار در همان نخستین ثانیه‏های آغاز فیلم با اتصال سیم‏های استارت اتومبیل آن را روشن می‏کند،در واقع ماشینی جهنمی را به حرکت درمی‏آورد.هدف‏ جست‏وجو و تقلای او آرزوی رابطهء دوباره با پاتریشیاست. او به محض این‏که دختر را می‏یابد،بلا فاصله می‏گوید:«با من به رم میای؟بله،احمقانه است،اما من دوستت دارم…»؛ و بعدا به او می‏گوید:«امشب باهم باشیم؟»پیش از این او دست رد به سینهء چند زن جوان و تیره‏مو زده است؛از جمله‏ دختری که در ویوپورت مارسی از او می‏خواهد که باهم از آن‏جا بروند؛و همین‏طور دوست‏دختر قبلی‏اش که میشل‏ ساعت هفت صبح او را از خواب بیدار می‏کند.هنگامی که‏ او با خود فکر می‏کند که دو دختری که در کنار جاده‏ ایستاده‏اند و منتظر کسی هستند که آن‏ها را برساند،چنگی به‏ دل نمی‏زنند،چند لحظه‏ای رادیو را روشن می‏کند تا ما ترانهء معروف گروه‏ Brassen را با این ترجیع‏بند،«چیزی به اسم‏ عشق توام با سعادت وجود ندارد»،بشنویم و پس از آن‏ اسلحهء کلت را در داشبرد اتومبیل می‏یابد.درست پس از این‏ صحنه،میشل با شلیک به سوی خورشید،سرنوشت را تقبیح می‏کند و این عمل هم به‏یادآورنده فیلم ببر ایشناپور اثر فریتس لانگ(که در ۲۲ ژوییه ۹۵۹۱ در فرانسه اکران‏ شد)است که در آن،آن مهندس آلمانی در پایان اولین بخش‏ فیلم به سوی خورشید گلوله‏ای شلیک می‏کند؛و هم به‏ یادآورندهء کتاب بیگانه کامو است که قهرمان آن یعنی مرسو در ابتدای کتاب و در ساحل الجزیره مغلوب نور خیره‏کنندهء خورشید می‏شود.در واقع پوآکار در این‏جا به گونه‏ای کاملا ناخودآگاه دست به تقبیح خدایان و عملی بی‏معنا و پوچ‏ می‏زند،چراکه این دست تقدیر و سرنوشت است که در پایان آن نمای تراولینگ که لولهء اسلحه را در قاب می‏گیرد، ماشه را می‏چکاند.

صلیب کشیدن‏های میشل نشان سرنوشت را با خوددارند. وقتی که پاتریشیا روزنامهء نیویورک هرالد تریبیون را به او می‏دهد او به این دلیل که این‏روزنامه بخش طالع‏بینی ندارد، آن را نمی‏گیرد؛میشل در طول فیلم و پس از ترک مارسی‏ مرتبا ساعت می‏پرسد،تلفن می‏زند،روزنامه می‏خرد و مانند قهرمان فیلم روز می‏دمد که در اتاق هتل خود زندانی‏ شده و مقدر است که زیر باران گلوله‏های افراد پلیس بمیرد، سیگار پشت سیگار روشن می‏کند.پاتریشیا که هدف آرزوها و تمایلات اوست،دختری ریزنقش با یک کیف دستی و یک خرس عروسکی(اشاره مستقیم دیگری به فیلم کارنه)، عامل سرنوشت به شمار می‏رود.کاریکاتور این دختر در نمای آغازین(تصویر او را در آن شمارهء نشریهء پاریس فلیرت‏ می‏بینیم که میشل می‏خواند از همان آغاز بیان‏گر این نکته‏ است که میشل«باید»تا دم مرگ پیش برود.دختر هنگامی‏ که در پایان فیلم برای تلفن کردن به پلیس بیرون می‏رود به‏ نوبه خود روزنامه فرانس سوار را می‏خرد و از کنار دکه‏ای‏ می‏گذرد که زنی در آن بلیت لاتاری می‏فروشد و بانگ‏ می‏زند که«امروز روز شانس شماست.شانس‏تان را امتحان‏ کنید،بلیت بخرید.»در مورد میشل باید بگوییم که او مرتبا اعمالی تحریک‏آمیز انجام می‏دهد،گویی می‏خواهد ثابت‏ کند که آزاد است و می‏تواند از این آزادی به لخواه خود بهره‏ گیرد؛اما او می‏داند که«از میان غم و نیستی»نیستی را انتخاب کرده است.او می‏داند که سرنوشت،در پایان جاده به‏ انتظار اوست؛درست مثل گدار که می‏دانست باید فیلم را به‏ پایان برساند و از هرچه پیش می‏آید استقبال کند.مرگ‏ میشل علی‏رغم امتیازی که گدار به تروفو می‏دهد باز هم‏ دردناک است:دوربین،میشل را دنبال می‏کند که مذبوحانه و دیوانه‏وار به پایین خیابان می‏دود تااین‏که بر روی خطکشی‏ عابر پیاده نقش زمین می‏شود،و همراه با آخرین نفس و آخرین شکلک دردناکی که درمی‏آورد زمزمه می‏کند: «خداییش حالتو به‏هم می‏زنه!»در این‏جا گدار اشاره‏ مستقیمی کرده است به صحنهء مرگ چشم‏گیر یکی از شخصیت‏های فیلم مردی از غرب که او در همان زمان در مقاله‏ای تحت عنوان‏ ẓSuper MannẒ که در کایه دو سینما چاپ شد آن را نقد کرده بود.در این صحنه شاهد مرگ مردی‏ کرولال هستیم که عضو دستهء یک راهزن پیر و خودبزرگ‏بین(با بازی لی جی کاب)است.مرد کرولال،با گلوله‏ای در پشت در خیابانی ظاهرا بی‏پایان و در میانهء دهکده‏ای متروک به راه می‏افتد،تا این‏که درست مانند پوآکار نقش زمین می‏شود،فریادی برمی‏آورد و آخرین نفس‏ را می‏کشد.

فیلم ازنفس‏افتاده اولین فریاد گدار و تنها فریاد اوست که در اولین دورهء فعالیت حرفه‏ای او در سینما به گوش افراد زیادی‏ رسید؛پس از اکران شدن این فیلم در پاریس در ۶۱ مارس‏ ۰۶۹۱ در عرض هفت هفته تقریبا دویست و شصت هزار نفر به دیدن این فیلم رفتند.پوآکار می‏داند که همان‏طورکه‏ پاتریشیا می‏گوید یا باید دو برابر قرضش را ادا کند و یا هیچ‏ ندهد.او همچنین در اواخر فیلم می‏گوید:«بیزارم،خسته‏ام، می‏خواهم بخوابم.»گدار پس از این فیلم بلافاصله به سراغ‏ ساختن فیلمی شخصی‏تر،یعنی سرباز کوچک رفت و علی‏رغم این‏که ممیزی اکران این فیلم را تا سال ۳۶۹۱ قدغن کرد و به تعویق انداخت،او در سال ۱۶۹۱ این فرصت‏ را یافت تا فیلم زن،زن است را که اول بار به ژرژ دوبروگر پیشنهاد کرده بود بسازد.از آن پس تاکنون او هرگز از ساختن‏ فیلم بازنایستاده است؛حتی در دهه هفتاد که تصمیم گرفت‏ شرایط فنی طرح‏های خود را با ماهیت گفتمان خاص خود تطبیق دهد باز هم به فیلم ساختن ادامه داد.او هنوز از نفس‏ نیفتاده است.

نویسنده:میشل ماری

ترجمه:امید نیک‏فرجام

منبع:مجله فارابی…زمستان ۱۳۷۷…شماره ۳۱

[nextpage title=”«از نفس افتاده» ژان لوک گدار پنجاه ساله شد”]

۷-«از نفس افتاده» ژان لوک گدار پنجاه ساله شد

شاید باورش سخت باشد که پنجاه سال پیش، در همین ماه، فیلم از نفس افتاده ژان لوک گدار برای اولین بار اکران شد. پنج دهه پس از ساخت‌ فیلم، از نفس افتاده همچنان از بحث برانگیزترین، خلاق‌ترین، و ساختارشکن‌ترین فیلم های تاریخ سینماست.

فیلمی که ژان لوک گدار را به سینمای جهان معرفی کرد، ژان‌پال بلموندو را ستاره کرد، ژان سبرگ را به یکی از به‌یادماندنی‌ترین چهره های سینما و مد تبدیل ساخت، و به عنوان سمبل و یکی از ارکان اصلی «موج نو فرانسه» و فیلمسازی مستقل شناخته شد.

در سالگرد اکران از نفس افتاده و به نشانه بزرگداشت این فیلم، روز ۴ تیر (۲۵ ژوئن ۲۰۱۰) اکران عمومی نسخه ترمیم شده دیجیتالی فیلم در سینماهای بریتانیا آغاز شد.علاوه بر این، در ماه آینده نمایشگاهی از عکس های فیلم و پشت صحنه آن در گالری جیمز هیمن به نمایش درآمد. همچنین، در سپتامبر نسخه دی‌‍‌‌‌‌‌وی‌دی بلوری فیلم به فروش رفت.

از نفس افتاده بخشی از زندگی میشل پویکارد را به تصویر می کشد: میشل پویکارد خلافکار، ماشینی را به سرقت می برد و مامور پلیسی را که در تعقیبش است به قتل می رساند. او سپس به سراغ دختری که زمانی عاشقش بوده می رود و می خواهد که از فرانسه خارج شود و در ایتالیا پناه بجوید. ایتالیا در واقع، نماد چیز مرموز و دست نیافتنی ای است که است که در بسیاری از فیلم های گدار دیده می شود.

مخالفان سینمای پدر

داستان این فیلم، داستان ساده‌ای است، اما از نفس افتاده یکی از مهمترین و به یادماندنی ترین فیلم های تاریخ سینما است. برای فهم اهمیت آن باید نگاهی کرد به دهه ۱۹۵۰.

ژان لوک گدار در جشنواره کن

ژان لوک گدار و دیگر همراهان او در «کایرز دو سینما» و موج نو فرانسه، برخلاف اکثر منتقدان آن زمان، حامی سینمایی که آن را «سینمای پدر» نامیدند نبودند. منتقدان و فیلمسازانی چون گدار ارکان اصلی سینمای رایج فرانسه – از جمله اقتباس آثار ادبی کلاسیک، معنی‌گرایی، و… – را رد کردند و در عوض به دنبال "سینمای مولف" رفتند.

گدار از نفس افتاده را با بودجه بسیار کمی ساخت و آن را در ستایش فیلم های ارزان و ژانر گنگستری که استودیوی "مونوگرام پیکچرز" در زمان نوجوانی او می ساخت، به این استودیو اهدا کرد.

برای ژان لوک گدار و دیگر همفکران وی، چنین فیلم های ارزانی بهتر و مهم تر از فیلم های "برازنده" و "باادبی" بودند که استودیوهای فرانسه در دهه های ۴۰ و ۵۰ ساخته می شدند.

پس از اکران‌ از نفس افتاده، این فیلم مورد استقبال منتقدان سینما قرار گرفت و به عنوان تصویری از آینده سینما شناخته شد.

ضد تعلیق

برخلاف اکثر فیلم‌های گنگستری، با وجود اینکه مخاطب انتظار دستگیر شدن قهرمان فیلم را دارد، گدار در این فیلم، علاقه‌ای به خلق هیجان و تعلیق ندارد. این کارگردان حتی برای ایجاد احساس علاقه و همدردی مخاطب با شخصیت‌های فیلم هم چندان تلاشی نمی کند. گدار می خواهد که مخاطب به جای همدلی با شخصیت های فیلم، از لحاظ احساسی با آنها فاصله داشته باشد تا بتواند آنها را بنگرد و درک کند.

اما، اکثر نوآوری ها و ساختارشکنی های فیلم در زبان سینمایی و فرم فیلم صورت می گیرد – و نه محتوای آن. به عنوان مثال، جامپ کات‌های فیلم حالا بسیار مشهورند و یکی از بحث‌برانگیزترین نکات فیلم به شمار می روند:

وقتی زمان نسخه اول فیلم از آنچه که گدار می خواست طولانی‌تر بود، او برای کوتاه کردن فیلم، روند جاافتاده حذف سکانس را رعایت نکرد و در عوض از جامپ کات به عنوان ابزاری برای تدوین استفاده کرد: او قسمت‌هایی از هر سکانس را حذف کرد. استفاده این چنین از جامپ کات هایی باعث شد که فیلم حسی ناهموار و ناهنجار داشته باشد.

علاوه براین، گدار در از نفس افتاده از دوربین های دستی سبک استفاده کرد و صداگذاری را در مرحله پس از فیلمبرداری انجام داد. استفاده از چنین دوربین هایی اجازه می داد که کار با سرعت و انعطاف بیشتر و خرج کمتری انجام شود. همچنین استفاده گدار از شیوه ای در تصویربرداری که در آن فیلم به سرعت تحت تاثیر تابش (اکسپوز) نور قرار می گیرد، بعدها به یکی از شناخته شده ترین ارکان سینمای طبیعی و مستندهای اجتماعی رئالیست تبدیل شد.

گدار فیلمبرداری را بدون فیلمنامه نهایی آغاز کرد. او هر روز قسمتی از فیلمنامه را می نوشت و هرروز فقط صحنه هایی را که نوشته بود فیلمبرداری می کرد. علاوه بر این، گدار در بسیاری از موارد، حتی دیالوگ های بازیگران را در اختیارشان قرار نمی داد: او هنگام فیلمبرداری، دیالوگ ها را بلند می خواند و بازیگرها تکرار می کردند. سکون و وقفه ای که در بسیاری از صحنه های فیلم حس می شود و یکی از بارزترین نکات فیلم به شمار می رود، به همین دلیل است.

گدار همچنین گویا علاقه و باوری به فیلمسازی بدون عیب نداشت…او هر سکانس را تنها یک بار می گرفت – و فقط در صورت بروز مشکلی بزرگ، آن را تکرار می کرد. از نظر گدار اشتباه‌های کوچک باعث می‌شود که مخاطب فیلم متوجه شود که بیننده یک اثر خلق شده است. در نتیجه او می‌تواند از فیلم فاصله بگیرد، و به جای اینکه فقط آن را تماشا کند، در موردش فکر کند و رابطه‌ای بر اساس درک و منطق با فیلم برقرار کند.

از دیگر نوآوری ها و نکات جالب فیلم می توان از اشاره های فیلمساز به آثار فرهنگی- هنری نام برد. به عنوان مثال، شخصیت های بلموندو و سبرگ به تماشای فیلم مسافر مغرب – که نمادی از فیلم های ارزان و گنگستر هالیوودی است – می روند؛ قهرمان فیلم عاشق شخصیت سینمایی بوگارد است و از او تقلید می کند؛ چهره های فرهنگی متعددی نقش‌های کوتاهی را در فیلم ایفا می‌کنند: ژان‌پیر ملویل (کارگردان) نقش نویسنده ای را بازی می کند، دنیئل بولانژر (نویسنده رمان و فیلمنامه) نقش کاراگاه پلیس را بازی می‌کند، خود ژان لوک گدار در نقش یک خبررسان ظاهر می شود، و چهره های دیگری همچون فرانسوا تروفو، کلاود شابرول، ژان‌لویس ریچارد و فیلیپه ده بروکا نیز حضوری کوتاه در فیلم دارند.

ژان لوک گدار با از نفس افتاده و فیلم‌های بعدی اش، همواره خواسته فیلمی را بسازد که خودش می‌خواهد آن را ببینید. در روزگاری که مخاطب را "راضی" کردن حرف اول را در صنعت سینما می‌زند، از نفس افتاده هنوز هم مهم است و تازگی دارد.

در چند دهه اخیر کمتر فیلمی توانسته آن طور که از نفس افتاده دنیای سینما را تکان داد، نوآوری کند و شاید تا چندین دهه دیگر نیز هیچ فیلمی نتواند ساختارشکنی، تاثیر، و تجربه از نفس افتاده را تکرار کند.

نویسنده:مهرداد دانشجو

منبع:بی بی سی

6
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
6 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
4 Comment authors
برگمان  تارکوفسکییغماAbeArjunaBernardo Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
برگمان  تارکوفسکی
Guest
Member
برگمان تارکوفسکی

ابرشاهکار

برگمان  تارکوفسکی
Guest
Member
برگمان تارکوفسکی

ابرشاهکار

یغما
Guest
Member
یغما

عالی…عالی…معرکه

Abe
Member
Member
Abe

دیوونه این فیلمم. من با این فیلم عاشق سینمای گدار و موج نوی فرانسه شدم. گدار واقعا گل کاشته بود. نوآوریش تو فیلم برداری عالی بود. به نظر من بهترین فیلم سینمای فرانسه است. نقش ژان سبرگ هم عالی بود.
هر چی بگم کم گفتم…

Arjuna
Guest
Member
Arjuna

در سال۱۹۸۳نسخه آمریکایی این فیلم با بازیگری Richard Gereهم عرضه شد که خیلی مسخره بود.

Bernardo
Guest
Member
Bernardo

کاش برای امتیاز دادن به فیلم ها دقت رو به ۵/۰ برسونید … مثلا بشه به یه فیلم امتیاز ۵/۷ هم داد … اونطوری دقت بالاتر میره و کلاً بهتر میشه ، ولی سایت IMDB که میبینید فقط اعداد صحیح میشه داد یکی از دلایلش بالا بودن شمار رای دهندگان هست … به هر حال این پیشنهاد من بود