Biutiful (ذیبا)


خلاصه داستان:

فیلم داستان مردی به نام "آکسبال" است که در این دنیا زندگی می کند اما قادر است تا مرگ خود را ببیند.همین قابلیت باعث می شود تا هر حرکت او در زندگی تحت تاثیر قرار بگیرد...


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم دانیال حسینی

ایناریتو اگرچه در اولین فیلمش بعد از جداییِ آریاگا (فیلمنامه نویس ثابت اش) دست به تجربهٔ یک روایت خطی زده و از بازی‌های زمانی مختلفی که در سه فیلم قبل تجربه کرده بود فاصله گرفته است اما جهانی که در “ذیبا” خلق می‌کند تا حدی یادآور بخش‌هایی از فیلم اولش عشق سگی‌ست. زندگی در محلات فقیر نشین، شخصیت‌هایی که به دلالی مشغول‌اند و نقص‌ها و کمبودهای فراوانشان ویژگی‌های مثبتشان را پنهان نگه داشته، دیوارهای چرک، خیابان‌هایی که انگار خیلی وقت است رنگ باران به خود ندیده‌اند، تراکم بالای آدم‌ها در اکثر قاب‌ها به خصوص قاب‌های داخلی که مدام فشار محدودهٔ تنگ خانه را بر زندگی گوشزد می‌کنند، آسمان همیشه ابری ای که بارانی ندارد و زندگی در سایه و تاریکی (بازهٔ یکی دو روزهٔ حضور کوبال، همسرش و بچه‌ها کنار هم و آن صبحانهٔ خانوادگی تنها جایی است که نور خورشید بخشی از چهرهٔ شخصیت‌ها را می‌پوشاند و دوربین کمی خودش را عقب می‌کشد تا فشار حاکم بر لحظه رو کاهش دهد) تنها بخشی از جزئیات بصری ای هستند که ایناریتو برای نمایش دقیق و هنرمندانهٔ فقر و تنگدستی پیرامون شخصیت‌هایش به کار گرفته است. این فضای غمناک بیرونی در هماهنگی با زندگی پر از بن بست و ناکامی شخصیت‌هاست که ارزش پیدا می‌کند در نتیجه نمی‌توانیم فیلم را بدون این جزئیات و دقت بصری تصور کنیم. اولین دقایق اشنایی ما با کوبال شرح اولین حضور اوست در بیمارستان برای بیماری دردناکی که سراغش آمده. آخرین سکانس حضور کوبال در واقعیتِ فیلم هم زمانی هست که بیماری او را از پا در مس آورد اما در فاصلهٔ بین این دو سکانس، متوجه می‌شویم بیماری تنها یکی از موانع زندگی او ست و بر خلاف آثار معمول اینچنینی قرار نیست شاهد تلاش و مبارزهٔ امیدبخش یک انسان با بیماری باشیم. کوبال چنان در حفره‌های زندگی گرفتار شده که به ندرت وقت فکر کردن به مرگ را دارد. و هر کدام از این حفره‌ها محل تلاقی سرنوشت او با شخصیت‌های دیگری ست که برای زنده ماندن دست و پا می‌زنند و اتفاقاً گرفتار هیچ بیماری مرگباری هم نیستند، مانع اصلی برای این‌ها خود زندگی ست.

فیلم در یک سوم ابتدایی به شکل کاملاً متمرکز مسائل زندگی کوبال را برای مخاطب مطرح می‌کند، ارتباط او با مردگان، رابطه‌اش با بچه‌ها، عصبی شدن‌هایی که کمبودهای انسانی‌اش را به نمایش می‌گذارند، محبت‌های صادقانه‌اش که جایگاهش را به عنوان یک پدر دلسوز حفظ می‌کنند، رابطهٔ پر از کشمکش او با همسر سابقش، درگیری‌های شغلی‌اش، همه و همه یکی پس از دیگری نمایش داده می‌شوند و همزمان با تکمیل ویژگی‌های شخصیتی کوبال، موانع را تعریف می‌کنند تا در ادامه روایتشان ادامه پیدا کند. در بین این همه دغدغه که از روابط عاطفی تا نیازهای اولیه ای چون تأمین مالی را در بر می‌گیرند، نکته ای که فیلم را در جایگاه ممتازی قرار می‌دهد حضور کوبال به عنوان یک انسان با همهٔ تناقض‌های رفتاری قابل درک است که بازی درخشان خاویر باردم در این مهم نقش غیر قابل انکاری را ایفا می‌کند. فاصلهٔ داد کشیدن‌های او سر پسر کوچکش بخاطر کثیف کردن میز تا در آغوش گرفتنش، بیرون کردن همسرش از خانه تا دنبال کردنش در کوچه و دادن همهٔ پول‌هایش به او، عذابش پس از مرگ کارگران چینی تا سکوتش برای دریافت پول، مختصات انسانیت او را تعریف می‌کنند. این انسان خلق شده توسط ایناریتو می‌تواند ما را تکان دهد وقتی پس از درک این که تنها چند ماه زنده می‌ماند، در سکوت به عکس‌های گذشته‌اش با خانواده خیره می‌شود و زمانی که ناامید از بهبود رفتار همسرش برای آخرین بار او را ترک می‌کند، قاب را کنار چمدان می‌گذارد، و زمانی که زن قاب را برمی دارد تنها به یک اعتراض ساده اکتفا می‌کند. این نشانه‌هایی که اکثراً در حاشیه و به دور از تاکید فیلم رخ می‌دهند همهٔ اعتراض کوبال به این پایان غیر منصفانه است.

اوج اعترض او را زمانی می‌بینیم که تلاشش برای گرم کردن انبار و فراهم کردن شرایط خوابِ آسوده برای کارگرها، به نشت گاز و مرگ همه منجر می‌شود. مرگ آن مادر جوان چینی و کودک خردسالش در خواب، کوبال را در قبال مرگ خودش خاموش نگه می‌دارد، حداقل او فرصت این را داشت تا تضمین حداقلی ای برای یک سال آینده بچه‌هایش فراهم کند. فرصت این را داشت تا چهرهٔ مومیایی شدهٔ پدرش را ببیند که انگار بعد از این همه سال نبش قبرش بهانه ای شده بود برای رساندن پول به دست کوبال تا کمی از گرفتاری‌هایش را حل کند. پدری که با همان خروج چند دقیقه ای از تابوت، جای خودش را در رویای پایانی کوبال باز کرد، رؤیایی که یکی از جمله‌های پسر کوچکش را در بر دارد و در جنگل برف گرفته ای می‌گذرد که قرار بود مقصد مسافرت آخر هفتهٔ او و خانواده باشد و نشد. به عنوان تصویر پایانی، تصویر نسبتاً کاملی ست. ذیبا نمایشگر یک تعامل غمانگیز بین شخصیت‌ها و زندگی محدود و تلخشان است، در این تعامل که نیمهٔ مثبتش در پذیرش مرگ از طرف کوبال توضیح داده شد نیمهٔ تیره ای هم وجود دارد، اگر پاسخ زندگی به تلاش‌های کوبال برای نگهداری از فرزندانش به صورت بیماری سرطان نمود پیدا می‌کند و خرید بخاری برای گرم کردن انبار به مرگ کارگران منجرمی شود، پاسخ کوبال به وقایعی همچون جا به جایی جنازهٔ پدرش برای دریافت پول و گزارش مرگ کارگرها هم چیزی جز سکوت نیست. گویی بر خلاف قصهٔ بارها تکرار شدهٔ انتقام زندگی از شخصیت‌ها برای اعمالشان، این بار شخصیت‌ها هستند که انتقام سرنوشت غیر منصفانه‌شان را از زندگی می‌گیرند. و چنین است که در جهان خلق شده توسط ایناریتو، واکنش‌های پر نوسان کوبال بین وجدان و مصلحت، معلول آسیب پذیری او در زندگی می‌شوند و رنگ و بویی انسانی به خود می‌گیرند.

اختصاصی نقد فارسی

 

نقد و بررسی فیلم به قلم Justin Chang (جاستین چنگ)

نمره 8 از 10

نگاهی به داستان

“اوکسبال”، کلاهبرداری است درگیر با مسائلی اخلاقی، که در کارگاه ها و کوچه پس کوچه های تنگ و باریک بارسلون (همان قسمت هایی که در فیلم های توریستی نشان اش نم دهند) کار می کند. سر و کار “اوکسیال”، بیشتر با قاچاقچی ها و واسطه های مواد مخدر سنگالی، کارگران غیر مجاز چینی (که در زیرزمین های نمور عرق می ریزند) و با قضایای ساخت و ساز غیر قانونی در گورستانی است که پدر خودش هم در آنجا به خاک سپرده شده است. اما “اوکسبال” بر خلاف برادر هوچی اش “تیتو” یا همکار حقه بازش، “های”، رفتار محترمانه ای با کارگران مهاجر دارد. مهم تر از همه اینها “اوکسبال” یک مرد خانواده است و با دو فرزند دختر و پسرش، “آنا” و “ماتیو”، گاهی با خشونت و غالبا با محبت و مهربانی تا می کند. اما در مورد “مارامبرا” ، مادر می خواره بچه ها، که از او جدا شده، گذشت ندارد. “اوکسبال” حتی در اوج عصبانیت ، درک خوبی از طبیعت بشری و دانشی غریزی برای حل کردن مشکلات اش دارد و خوب می داند چطور با چرب زبانی، بهترین ها را از دیگران بیرون بکشد. ضمن اینکه به نظر می رسد در قلمروهایی فراتر از این زندگی مادی سیر می کند و برای آرامش بخشیدن به ماتم زدگانی که عزیزی از دست داده اند، احضار روح هم می کند (ولی یادتان باشد که “اوکسبال”، این یک کار را خیلی جدی انجام میدهد و فیلم آن را پای یکی دیگر از کلاه برداری هایش نمی گذارد). وقتی به “اوکسبال” خبر می رسد که سرطان دارد و بنابراین چند ماهی بیشتر زنده نخواهد بود، ناگهان به خود می آید و با عجله شروع می کند نظم و ترتیبی دادن به زندگی آشفته اش. به استثنای زنی سنگالی که برای مراقبت ار بچه هایش استخدام می کند، باقی بزرگسالانی که پیرامون اش را گرفته اند، جماعتی بی لیاقت از کار در می آیند که اعتمادی به آنها نی شود کرد. اما در راستای دیگر کارهای ایناریتو و تمایلی که به هر حال، به ملودرام های تقدیر گرایانه دارد، حتی نیت ها و اعمال خیر اوکسبال نیز فرجامی تلخ می یابد.

 

نقد فیلم

با آنکه زیبا، همچنان بر دیدگاه سیاه ایناریتو از دنیا تکیه دارد، ولی همین که کمتر از کارهای قبلی، روی تقدیر و تلاقی سرنوشت انگشت گذاشته، یک نقطه عطف جدید در زندگی حرفه ای اش محسوب می شود. این ملودرام تیره و تار، که از امتیاز بازی فوق العاده خاویر باردام نیز برخوردار است، به بیننده اجازه می دهد تا آهسته و آرام به درون برزخ خصوصی قهرمان اش نقب بزند و با آنکه امکان دارد از لحاظ حسی سیراب نشود ولی نمی تواند خود را از این ذهنیت رها سازد که با سینما گری یسیار با استعداد روبروست که در چرخه ای تلخ و عبوس گرفتار آمده است. ایناریتو پس از قطع همکاری پرسر و صدایش با گیلرمو آریاگا (نویسنده فیلمنامه سه فیلم قبلی ایناریتو، که خود در حال حاضر در حال ساختن اولین فیلم سینمایی اش است)، ایناریتو فیلمنامه زیبا را به کمک آرماندو بو، فیلم نامه نویس آرژانتینی تبار و نیکلاس جیاکوبونه نوشته و احتمالا از همین روست که برای اولین بار، دیگر با یک ساختار پیچیده روایی که مشخصه عشق های سگی و 21گرم و بابل بود، روبرو نیستیم و به استثنای مقدمه زمزمه گونه، فیلم از ابتدا تا انتها، روایتب خطی و سرراست دارد. با این وجود، سبک فیلم بی هیچ تردید، سبک ایناریتو است که با نوعی تصویر گری کمابیش زمخت، کیفیت ثقیلی به سبک روایی بخشیده و کلا فضایی سنگین به وجود آورده که دو ساعت و نیم، وبال گردن بیننده است.

قهرمانی که ایناریتو توصیف می کند یک پدر است : پدری به شدت تحت فشار که “خاویر باردام” با بازی فیزیکی و بسیار کنترل شده اش مشخص می سازد که با وجود کلاه های متضادی که شخصیت اش بر سر می گذارد، پیش و بیش از هز چیز یک پدر دوست داشتنی است. با آن موهای خاکستری، و با نگاهی که هر چه داستان جلوتر می رود گیج و حیران تر جلوه می کند، به نظر می رسد که باردام علاوه بر فیلمف بار سنگین دنیا را هم بر دوش می کشد. (چنان سنگین، که وقتی گاه نیم لبخندی گوشه لب اش ظاهر می شود احساس می کنیم می توان دست ها را رویش گرفت و گرم شد). با آنکه فیلم بر موضوع “بررسی شخصیت” متمرکز است، اما وقتی باردام را رها کرده و سعی می کند با سایر شخصیت های فرعی بپردازد دچار لغزش می شود. در حالی که 21گرم و بابل به یک اندازه به خاطر ادا و اطوارهای روایتی ستایش شدند و مورد انتقاد قرار گرفتند، ولی “گندگی” سوژه شان، با تاثیر گذاری حسی و عاطفی قابل توجهی منجر می شد که در اینجا شدیدا فقدان اش احساس می شود. گذشته از لحظاتی قشنگ و دلچسب و پایانی هیجان انگیز، فیلم، روی هم رفته خشک و بی روح است و بسیاری از تمهید هایش برای گشیدن ما به درون روح و جان “اوکسبال”، کاری به جز به بیراهه کشاندن ما انجام نمی دهد.

منبع : ماهنامه سینمایی دنیای تصویر

مترجم : سعید خاموش

 

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 


9
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
9 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 Comment authors
S Ziya Hosseiniغزال pouriya naghavi Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More to that Topic: naghdefarsi.com/title/biutiful/ […]

دوستار سینما
Guest
Member
دوستار سینما

فیلم خوبی بود ولی از فیلم های قبلی کارگردان ضعیف تر بود.تو خیلی جاهای فیلم نامه منطق جای خودش رو به احساس داده و بعضی از جاها فیلم واقعا خسته کننده میشه.با همه ی احوال ارزش دیدن داره .

غزال
Guest
Member
غزال

دردناک و دیدنی.
یکی از بهترین های ایناریتو و یکی از بهترین بازی های خاویر باردم.

pouriya naghavi
Member
Member
pouriya naghavi

سینما یعنی ایناریتو ..

armando
Guest
Member
armando

کلا ایناریتو یه کارگردانیه که تقریبا همه ی کار هاش پایان باز داره و خیلی عامه پسند نیست و بیشتر مورد توجه منتقدین قرار میگیره . من این فیلم رو ندیدم ولی مطمعنم که خوشم نمیاد ازش
حتی با Birdman هم نتونستم حال کنم 😕

محسن خطیبی نیا
Guest
Member
محسن خطیبی نیا

فیلم خیلی ناراحت کننده و تأثیرگذاره . من وقتی دیدم سریع پاکش کردم تا دوباره چشمم به این همه درد و کثیفی و ناراحتی نخوره

sina sa
Guest
Member
sina sa

کاملا ترجمه درستی است 😆
خود کلمه بیوتیفول به عمد اشتباه است که اگر فیلم رو دیده بودید منظور را متوجه می شدید به همین علت ترجمه هم اشتباه نوشته شده.

S Ziya Hosseini
Member
Member
S Ziya Hosseini

اصن ترجمه اسمتونه نابودم کرد… 😥

امیر YZ
Guest
Member
امیر YZ

فیلم بنظرم داستانش جذاب نبود اما بازی بازیگرا فوق العاده بود.در کل فیلمیه که بعد از دیدنش دوست نداری دوباره ببینی