Band of Outsiders (دسته جدا افتاده‌ها)

۱۹۶۴ | درام, [جنایی | ۹۵ دقیقه | درجه نمایشی Not Rated

 

کارگردان :Jean-Luc Godard

نویسنده :Dolores Hitchens

بازیگران :Anna KarinaClaude BrasseurDanièle Girard

خلاصه داستان :دو کلاهبردار که به فیلمهای قدیمی هالیوودی علاقه دارند یک دانشجوی زبان را متقاعد می کنند در یک سرقت به آنها کمک کند…

 
 

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

 

قلب تاریک

برای سنجش اهمیت تاریخی دسته جدا افتاده ها (۱۹۶۴) ی ژان لوک گدار- گرفتن اجرا ی یک هفته ای چاپ جدید و دوست داشتی، در موزیک باکس- کمک می کند که بدانیم این فیلم چهار سال پس از به پیانیست شلیک کن فرانسوا تروفو و سه سال قبل از بانی و کلاید آرتور پن ساخته شده است. هر دو فیلم دسته جدا افتاده ها و به پیانیست شلیک کن تریلرهای کم بودجه ی سیاه و سفیدی فرانسوی ای هستند که از رمان های جنایی آمریکایی برای کالکشن مشهور سری سیاه که به فرانسوی ترجمه شده اقتباس شده اند، و در باکس آفیس هر دو سوی اقیانوس اطلس سر افکنده شدند. اما امروزه در ذهن مردم مظهر افتخار موج نوی فرانسه به شمار می روند. در مقابل، بانی و کلاید، فیلم رنگی هالیوودی که تاثیر زیاد از این دو فیلم گرفته، یک موفقیت چشمگیر بود، و تصاویر شور انگیز از خشونت، جهت حرکت سینمای آمریکا را برای همیشه تغییر داد.

همه این فیلم ها ترکیبی از تراژدی و شوخی، خشونت و عشق، به همراه لحن احساسی مبهم هستند. وقتی دسته جدا افتاده ها و به پیانیست شلیک کن برای اولین بار به نمایش درآمده بودند، تماشاگران نمی دانستند که چه چیزی باعث به وجود آمدن این ترکیب شده است، اما وقتی آنان بانی و کلاید را دیدند از این تضاد ها به وجد آمدند. تا حدودی، این ممکن است به خاطر رنگ فیلم، ستارگان، و تجملات آن باشد که آخری از همه مسحور کننده تر است، خشونتی پر زرق و برق، و روایت داستان سر راست تر. دلیل هر چه که باشد، تماشاگران روی هم رفته بیش از منتقدان در سال ۱۹۶۷ برای دیدن فیلم انتظار می کشیدند. حتی می توان گفت هنگامی که فیلم های موج نو از ایجاد جذابیت برای بیننده عادی سر باز می زدند، نا متعارف بودن و جست و خیز سارقان مسلح بانک در بانی و کلاید واکنشی تلخ و شیرین گونه برانگیخت، که این نوعی پست مدرنیسم فیلم به وجود آورد. از آن زمان تا کنون یک بی میلی بدبینانه در اکثر فیلم های جنایی یا یک راست کمدی یا تراژدی پا برجاست.
اکثر منتقدان بانی و کلاید سرانجام حرف خود را پس گرفتند؛ یکی از کسانی که از ابتدا فیلم را دوست داشت و همکارانش را به خاطر سهل انگاری در از دست دادن نکات فیلم سرزنش می کرد پالین کیل بود،که با مقاله چند وجهی بلند بالایی درباره فیلم شروع به کاری هیجان انگیز در نیویورکر برای خود ساخت، و به عنوان یک هوادار مدعی به پیانیست شلیک کن و دسته جدا افتاده ها، یاد آوری می کند که این دو فیلم نامه نویس یعنی رابرت بنتون و دیوید نیومن تا چه حد از گدار و تروفو آموختند.(در واقع، بنتون و نیومن رسما فیلم نامه هایشان را به هر دو کارگردان تقدیم کردند.) گرچه تروفو در جامعه ای سانتیمانتال دوست در میان کارگردانان تازه کار و بی ثبات به سرعت از گدار پیشی گرفت، اما دسته جدا افتاده ها تاثیری ژرف تری بر فیلمسازان مستقل آمریکایی در دهه های ۸۰ و ۹۰ میلادی گذاشت. سودای سه نفره ی عجیب تر از بهشت (۱۹۸۴) جیم جارموش، کاشتن بذر تغییرات مربوط به طبقه پایین درون و برون جامعه، بدون سه نفره تحسین بر انگیز گدار غیر ممکن به نظر می رسد. و هنگامی که این نوع مد روز بودن همراه با حس پست مدرنیسم به سبک هال هارتلی و کوئنتین تارانتینو بدل شد، فیلم های گدار به سبکی خانگی و خودآگاهانه که تبدیل به نشان او شد تغییر کرد: هال هارتلی و کوئنتین تارانتینو، هر دو به طور مشهود شیفته رقصی بی قاعده به نام مدیسون شدند، که به صورت دو طرفه و به شکل متناقضی همزمان اجرا می شود. نفس گرایی سه شخصیت گدار منجر به یک کافه می شود، و تارانتینو نام شرکت سینمایی خود را پس از نام اصلی فرانسوی فیلم یعنی دسته جدا افتاده ها، یک دسته از هم جدا می نامد.

این فیلم در اوایل سال ۱۹۶۴ با بودجه صدو بیست هزار دلاری تنها در ۲۵ روز فیلم برداری شده است. هفتمین فیلم گدار تضاد چشمگیر در مقایسه با فیلم پیشین خود یعنی تحقیر از لحاظ بودجه و ستارگان دارد. بزرگداشت منی فاربر از چیزی که به هنر موریانه معروف است، در استناد به صحبت های وی شرایط نا مساعد هوا گدار را جذب کار در نم نم باران می کند، در حومه پاریس، و سه دیوانه که در هوای ابری پرسه می زنند، کاملا متفاوت با مقیاس عظیم و شکوه و جلال غم انگیز تحقیر است.

اما نگاهی دقیقتر به دسته جدا افتاده ها خط بطلانی است بر این مدعا. در واقع، من اغلب گمان می کردم که محبوبیت فیلم در میان جریان اصلی منتقدان آمریکایی باید بتواند کاری در جهت فقدان سیاست و نگرانی های اجتماعی انجام دهد، و این مسائل بود که گدار را برای همیشه علاقه مند حرکت در این مسیر کرد. اثر بعدی او، زنی متاهل، مشخصا این نگرانی های اجتماعی را بازتاب کرد. هنگامی که آخرین فیلم او، در ستایش عشق، که اخیرن به جشنواره فیلم نیویورک پایان داد، تعدادی از منتقدان محلی به طور قابل پیش بینی ای بر این نکته پافشاری بسیاری می کردند که، چگونه فیلم ناخوشایند، کسالت بار، و غیر محبوب و ضد آمریکایی گدار باعث تحریک وقایع ۱۱ سپتامبر شده، همان طور که نفس گرایی خودشان برای هر کسی بر روی زمین جذاب تر بود.

دسته جدا افتاده ها عناصر اجتماعی بسیاری دارد، اما شما می بایست به دنبال آن ها بگردید، و آمریکا ستیزی آن به گونه ای ترکیبی از مهر و محبت بسیار برای فرهنگ آمریکایی است تا به درستی توسط آن پذیرفته شود. چیزی که امروزه چشمگیر تر است، با وجود بسیاری از موقعیت های کمدی و تاثیر گذار، چگونگی صراحت دردناک و شخصی سازیش در نومیدی و سرخوردگی خود است. گدار شخصا خودش راوی فیلم است تا حس صمیمیت را افزایش دهد، حسی که نسبت به تک تک کاراکتر های فیلمش داشته است. آرتور (کلود براسور) و فرانتس (سامی فری) به خاطر نام دو تن از نویسندگان مورد علاقه گدار نام گذاری شدند، رمبو و کافکا، که هر دو حیاتشان سرشار از غم و اندوه بود، حس خشونت مردانگی رمبو و کمرویی کافکا، به نظر می رسد جلوه گر جنبه های متفاوت شخصیتی گدار باشند؛ همه این ها باعث می شود اودیل (آنا کارینا)- دختر جوان حومه نشینی که فرانتس را در یک کلاس انگلیسی در پاریس ملاقات کرد و با او دوست شد؛ که هر دو مرد داستان هر کدام به روش خود شیفته او شدند- یکی را انتخاب کند اما سرانجام کار او به دیگری منتهی شود. (رمبو در ۱۹ سالگی از شعر گفتن دست کشید، سپس شروع به پرسه زدن در اروپا و آفریقا کرد و ممکن است تبدیل به یک تاجر برده شده باشد، در همین زمان کافکا که از ضعف عصبی رنج می برد و در یک اداره بیمه مشغول به کار بود، پدرش او را سخت ترساند؛ وجه اشتراک با براسور و فری از لحاظ ظاهر فیزیکی.) حتی چیزی که بیشتر قابل توجه است نام کامل اودیل، یعنی اودیل مونو، نام قبل از ازدواج مادر گدار است. در سال ۱۹۶۴، گدار گفت که فیلم تا حدی الهام گرفته از رمان های فرانسوی ژرژ سیمنون و رمون کنو “با جو پیش از جنگ جهانی” و تلاشی بود در جهت “باز آفرینی پوپولیست، و شرایط شاعرانگی دوره پیش از جنگ” شرایطی که ممکن است با مادرش داشته، هرچند او در مصاحبه ای مشابه مدعی شده اسم اودیل از رمانی از کنو که درباره سورئالیست است آمده.

چیزی که حتی به گدار مربوط است این است که او هنگام ساخت دسته جدا افتاده ها با آنا کارینا ازدواج نکرده بود و تنها عاشق او بود، و در پی آن او می توانست تمام سکانس ها را به گونه ای طراحی کند که او را به آسانی در حال راه رفتن یا دویدن تماشا کند. من نمی توانم بگویم که حس زن گریزی اکثر فیلم های گدار در این جا وجود ندارد؛ وقتی آرتور سعی می کند ناکامی خود را با سیلی زدن به اودیل جبران کند، و احساسات بین آن ها در اودیل بیشتر خاموش می شود تا آرتور، اما خشونت او هنوز هم بوی تند مردانگی تصاویر پیش از جنگ را می دهد مثل ژان گابن. بر خلاف زن زن است و آلفاویل، لفاظی های مرد محورانه به نظر می رسد به واسطه یک همدردی خالصانه پدید آمده باشد و با احترام به اودیل، برای همه دخترانگی اگزجره شده اش، به نظر نمی رسد به همین سادگی باشد. در بعضی از سطوح، گدار به نظر می رسد به همان خوبی که با پسرها همدردی می کند با آنا کارینا هم همدردی می کند، دقیقا مثل از نفس افتاده، بطوریکه اخیرا منتقد فیلم جیمز نرمور به من گوشزد کرد، او برای جین سیبرگ به همان خوبی از خود مایه گذاشت که برای ژان پل بلموندو.

این بدون شک دلیل این است که در کلاس انگلیسی مضحک، و کاملا نا معقول- جایی که استاد (با نقش آفرینی فوق العاده دنیل ژرارد) به دانش آموزان خود تکلیف می دهد یکی از بخش های رومئو و ژولیت که به فرانسوی ترجمه شده را به انگلیسی بازگردانی کنند، آرتور همزمان برای اودیل یادداشت های عاشقانه می نویسد (“بودن یا نبودن علیه دلت، مسئله این است” و یا جملاتی گستاخانه تر مثل “تو با اون موهات از مد افتاده به نظر می رسی”)-اودیل از معدود افرادی به نظر می رسدکه ممکن است دوره را پشت سر بگذارد. برای مثال، پشت سر او، مرد میانسال کچلی است که عینک زده و تلاش می کند دزدکی از شیشه ویسکی که در کتاب جعلی قرار داده بنوشد.

***
طرح داستانی تقریبا موضوع معمولی شیطنت شکست خورده است: دو هفته مانده به آغاز کار، اودیل از سر بیکاری به آرتور درباره مقداری پول که توسط مستاجرشان در ویلایی در حومه شهر پنهان شده می گوید، جایی که خودش به همراه عمه و سرپرستش مادام ویکتوریا (لویزا کلپین) زندگی می کند، و آنها با همکاری اودیل نقشه سرقت را می ریزند. تناقضات کمیک بین نقشه آن ها، با الهام از بی مووی ها، و آنچه در نهایت اتفاق می افتد که در سال ۱۹۶۴ موضوع رایجی بوده است؛ آدم های ناشناس شش سال قبل تر از این فیلم ساخته شده بود. اما انحنای مدرنیست در بن مایه ی این فیلم چیزی متفاوت از فیلم های قبلی بود. در ابتدای فیلم آرتور و فرانتس نقش پت گرت که با یک تیر به بیلی کید تیراندازی کرد را بازی می کنند، و آرتور بر پیاده رو غلت می خورد که ادامه دار است و این باعث واقعی تر شدن آن می شود. در آخر فیلم، جایی که آرتور واقعا مورد تیراندازی توسط یک آدم طماع قرار می گیرد، پیش از شلیک نهایی بیش از پنج بار مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و از پا در می آید، چرخان به زمین می خورد چیزی شبیه حرکت در باز کن بطری؛ حرکات او غیر طبیعی به نظر می رسد و ابزورد. این مشخصا همان قسمتی است که تماشاگران را در اولین نمایش از خود رانده بود، زمانی که گفت و گو های فیلم هنوز باعث ایجاد تفاوت ظاهری بین غیر واقعیت (کمیک) و واقعیت (جدی) می شود. من به یاد دارم برای اولین بار که فیلم را در سال ۱۹۶۴ دیدم رنجیده خاطر بودم و فریب خورده و احساساتم مغشوش شده بود، وقتی که این فیلم برای دومین بار در یکی از سالن های نمایش تخریب شده در خیابان چهل و دوم منهتن به نمایش در آمد، مکانی که اکثر بی مووی ها در آن به نمایش در می آمدند، گدار در حال پیشرفت بود. اگر مرگ ساختگی با مزه تر و مرگ واقعی جدی تر بود، اولین نمایش فیلم می توانست بیش از یک هفته در خانه هنر دوام آورد.

در فیلم، گدار پنج دقیقه تعمدا برای کسانی که دیر آمده بودند، در نقش راوی، ویژگی های داستان را روایت می کند: “سه هفته قبل تر، مقداری پول، یه کلاس انگلیسی، خانه ای کنار رودخانه، دختری رمانتیک.” در واقع دو هفته قبل تر بود، با توجه به روایت دقایقی قبل خودش، که اودیل به آرتور درباره پول گفت، اما دست کم اشاره به تریلر سیاه فریتس لانگ، خانه ای کنار رودخانه، بیش از اندازه دقیق است. بعد تر گدار به ما آگاهی می دهد که آرتور تا غروب آفتاب سرقت را به تاخیر انداخته است “به رسم بی مووی ها”، با این کار گدار به سه کاراکتر اصلی این فرصت را می دهد که در لوور به مدت ۹ دقیقه و ۴۵ ثانیه بدوند، و رکورد جیمی جانسون را دو ثانیه بهبود بخشند. و وقتی یکی از کاراکتر ها به سکوت در کافه اشاره می کند-“یک دقیقه سکوت حقیقی به اندازه ابدیت به طول می انجامد”-موسیقی متن تا نیمه های همان ساعت ساکت می شود، و آتش بسی نا آرام بین خیال و واقعیت که از ویژگی فیلم است بود به وجود می آید.

همه این ها ویژگی های طنز فیلم است، که اکثر منتقدان علاقه مند به یادآوری آن هستند. کمتر یادآوری شدن و کمتر معرفی شدن حس دردناک یکنواختی و ملالت حومه نشینی، توسعه نیافتن، استیصال، و سرخوردگی، همه در تصاویر درجه یک هوای ابری و چشم انداز رودخانه های آلوده با سایه های خاکستری متنوع رائول کوتارد منعکس شده اند، به همان خوبی که در والتز های غمگین میکل لگراند، که با ساز های بادی در دانگ های پایین آهنگ سازی شده مشخص است. به نظر می رسد اکثر منتقدان میان سال به خاطر حس جوانی پسندی فیلم از آن متنفر شدند، و فراموش کردند که حس نا امیدی پایان با مرگ، قسمتی از تجربیات جوان بودن نیست.

به نظر می رسد اطلاعات زندگی نامه ای گدار در این جا کاربردی باشد. حس ضعف و ناتوانی در زندگی رمبو، کافکا، و فاکنر جوان مشابه حس گدار پیش از این که اولین فیلمش را در ۱۹۶۰ بسازد بود، اندکی قبل از اینکه ۳۰ ساله شود. پسر یک دکتر بود و پدربزرگش بانکدار که در سوئیس و پاریس بزرگ شده بود، در اواخر جوانی اش به فیلم ها علاقه مند شد ، تقریبا هم زمان با طلاق پدر و مادرش؛ او سپس با خاله و دایی اش در پاریس زندگی کرد و گه گداری پول از آن ها می دزدید. سال بعد پدرش را وقتی تصمیم گرفت به جامائیکا مهاجرت کند همراهی کرد، و پس از آنکه پدرش تصمیم گرفت به سوئیس بازگردد در آن جا ماند. در مدت یک سال و نیم گدار آفریقا ی جنوبی را گشت- مقصد نهایی زوج در حال فرار دسته جدا افتاده ها- تا این که پدرش از حمایت از او دست کشید. (این اطلاعات از مقاله کولین مایلز مک کیب به سال ۱۹۹۲ برداشته شده، که مقام خود را به عنوان زندگی نامه نویس اختصاصی گدار به خاطر جمله زیر از دست داد: “چند شبی در ساحل کوپاکابانا به عنوان روسپی همجنسگرا، سر آغاز بازگشت او به سوئیس و پاریس بود، جایی که گدار اولین نوشته اش در کایه دو سینما را نوشت.”)
خرده دزدی های او ظاهرا پس از آن که به پاریس بازگشت تا با بستگانش زندگی کند از سر گرفته شد، در حالی که در همین زمان مادرش شغلی در یک تلویزیون سوئیسی برای او دست و پا کرد، که تازه آغاز به کار کرده بود. پس از آن یک دزدی جدی تر از غیر بستگانش او را روانه زندان زوریخ کرد، و پدرش، پس از آن که با ضمانت او را بیرون آورد، برای مدت طولانی تری او را به یک بیمارستان روانی فرستاد. مادرش تنها اندکی قبل از اینکه در یک تصادف رانندگی به سال ۱۹۵۴ بمیرد او را از آن جا بیرون آورد، و دوباره برای او شغلی در ساخت و ساز یک سد در سوئیس پیدا کرد. همان سد موضوع اولین فیلم او شد، مستندی کوتاه که خودش هزینه های مالی آن را پرداخت و تاثیر گذاری آن هزینه های آن را جبران کرد.

شاید ستایش بیش از حد از قرار های عاشقانه آرتور و اودیل، روایت شده به وسیله اودیل، و نه گدار، نصف قرائت کردن و نصف آواز خواندن از شعر لوئیس آراگون هنگامی که آن ها در حال دویدن در مترو هستند شروع می شود و سپس با موسیقی متن ادامه می یابد، یکه و تنها پرسه زدن، و پراکنده شدن در شبانگاه پاریس. سکانس با صحنه ای کوتاه که هر کدام از کاراکتر ها نام فامیلی دیگرشان را می گویند پایان می یابد. ما درمیابیم که نام خانوادگی آرتور، رمبو است. منتقد استرالیایی آدرین مارتین به درستی این سکانس را به فیلم های مشهور تر گدار- خصوصا در زن زن است و پیروی دیوانه، که در هر دو کارینا نقش آفرینی می کند- و حتی نقد گدار در کایه دو سینما در باره ی بازی پیژامه مرتبط می کند. چیزی که این سکانس را برای من قدرتمند می سازد شیوه به هم پیوند دادن مهربانی و انزوا است، مجاورت عشق بازی با حس عمیق تنهایی، همان طور که هیچکدام از این دو حقیقتا نمی توانند بدون دیگری وجود داشته باشند.

مترجم :امید بصیری


دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of