Apocalypse Now (اینک آخرالزمان)


خلاصه داستان:

داستان از جائی آغاز می شود که به سروان ویلرد (مارتین شین) که تا به امروز به اندازه کافی از خشونت ها و بی رحمی های غیر انسانی جنگ لطمه خورده است ماموریت داده می شود که به جنگلی در کامبودیا رفته و سرهنگ والترکروتز (مارلون براندو) قهرمان جنگی را که درون جنگل


نقد و بررسی فیلم به قلم

دهه هفتاد و هشتاد, دو دهه پرشکوه در سینمای جهان هستند, دهه هائی که فیلم سازانی چون کاپولا, اسکورسیزی, چیمینو, اسپیلبرگ, لوکاس, استون و دی پالما در آن ظهور کردند. آثاری که توسط این فیلمسازان ساخته شد همچنان به عنوان بهترین آثار سینمائی جهان شناخته میشوند و در این شکی نیست که سینمای جهان وامدار این سینماگران است. اما در میان همین فیلمسازان هم افرادی مانند کاپولا و اسکورسیزی و اسپیلبرگ برجسته ترند و فردی مانند اسپیلبرگ نشان داد که میتواند از سینمای تجاری فاصله بگیرد و آثاری چون فهرست شیندلر, نجات سرباز رایان, مونیخ و آمیستاد را بسازد.

در میان فیلم سازان این عصر، فرانسیس فورد کاپولا با شش اثر برجسته دارای جایگاهی ویژه است. پدرخوانده 1972, پدرخوانده 2 1974, اینک آخرالزمان 1979, کاتن کلاب 1984, پدرخوانده 3 1990 و دراکولا برام استوکر 1992. با نگاهی به این آثار میتوان بیش از پیش به ارزش کار کاپولا پی برد.

تخصص کاپولا به جز مورد پدرخوانده که داستان ماریو پوزو بدون هیچ تغییری به فیلم نامه منتقل شد, در فیلمهائی چون اینک آخرالزمان و دراکولا, تغییر دادن فیلم نامه با تصورات ذهنی خود است. او این کار را چنان ماهرانه انجام میدهد که نتیجه کار دیگر شباهتی به داستان اصلی ندارد و این هنر کاپولاست که بارها به خاطر آن توانسته جایزه های معتبر سینمائی را به دست آورد.

این تحلیل بر مبنای نسخه Redux از فیلم شکل گرفته است که 50 دقیقه بیشتر از نسخه اولیه در سال 1979 است. نسخه Redux در سال 2000 تهیه شد و در همان سال در فستیوال فیلم کن به نمایش در آمد و مورد استقبال منتقدان و کارشناسان سینما قرار گرفت. لازم به ذکر است که بنا به نظر اکثر کارشناسان فن سینما, نسخه تکمیل شده در سال 2000 این اثر را بسیار زیباتر از چیزی کرد که در ابتدا بود.

درباره جنگ ویتنام…


در سال 1955 فرانسه در نبرد دین بین فو شکست خورد و ویتنامی ها به فرماندهی ژنرال جیاپ مشهور توانستند فرانسه را از ویتنام بیرون کنند و ژنرال دولاتر فرانسوی نیز در این جنگ به افسران خود دستور داد تا ستاد او را زیر آتش بگیرند و بدین ترتیب کشته شد. اما این پایان ماجرا نبود. ایالات متحده میدانست که از دست دادن جبهه ویتنام به مفهوم از دست دادن همیشکی ویتنام و رفتن آن کشور به زیر سیطره روسها و چینی ها خواهد بود. قبل از آن در نبرد دو کره، آمریکا آثار مخرب این شرایط را دیده بود. پس اولین کار فرستادن مستشاران نظامی و هزینه کردن بیش از یک میلیارد دلار برای مقاومت ویتنام جنوبی در برابر یورش شمالی ها بود.
اما تا سال 1961 که لیندون جانسون فرمان فرستادن 15 هزار نظامی آمریکائی را به منطقه صادر نکرده بود ماجرا در حد یک رویاروئی کامل جدی نبود. اولین نبرد در 12 مارس 1962 اتفاق افتاد.

حجم در گیری ای که در ویتنام اتفاق افتاد و هزینه ای که طرفین برای آن کردند هیچ گاه در تاریخ تکرار نشده است. میزان بمبارانها و اعمال خشونت باری که در این جنگ اتفاق افتاد خیلی زود رکوردهای جنگ جهانی را جا به جا کرد. آمریکا خیلی سریع متوجه شد که در جبهه ویتنام در حال جنگ با ابرقدرت دیگری به نام اتحاد جماهیر شوروی است. ابرقدرتی که در آن زمان به روایتی ابرقدرت اول جهان و به روایتی دومین ابرقدرت جهان بود. ویتنام هیچ گاه با استعدادهای خود نمیتوانست در برابر آمریکای تا بن دندان مسلح ایستادگی کند. اما شوروی هم که در همان سالها به خاطر شکست اعراب (که مورد حمایت شوروی بودند) از اسرائیل (که مورد حمایت همیشگی آمریکا بود) تحت فشار قرار گرفته بود, تصمیم گرفت که جبهه ویتنام را برای آمریکائی ها بدل به جهنمی کند که تا آن روز برایشان اتفاق نیفتاده بود. ایالات متحده که تا آن زمان در هیچ جنگی شکست نخورده بود, متوجه شد که ویتنام محلی است برای تسویه حسابهای قدیمی دو ابرقدرت.

آنچه جبهه ویتنام را از جبهه های اروپا در زمان جنگ جهانی متفاوت میکرد این مسئله بود که در جبهه های وسیع اروپا، هم شوروی و هم آمریکا میتوانستند از قدرت ستونهای زرهی استفاده کنند, اما در ویتنام، عوارض زمین اجازه چنین کاری را نمیداد و به همین علت برای آمریکا خیلی سریع نیروی هوائی به نیروی اول تعیین کننده در نبرد مبدل شد. اما این نیرو هم در برابر ارسال میلیونها تن اسلحه از اسلحه های سبک گرفته تا توپخانه و هواپیما و موشکهای سام توسط شوروی، کارساز نبود.

آمریکا آسیبهای مالی و جانی بسیاری در این نبرد دید. ریختن میلونها تن بمب بر سر مردم ویتنام و از دست دادن هزاران هواپیما (بنا به آمار پنتاگون نزدیک به 6 هزار هواپیما و بالگرد)، کشته شدن بیش از 75 هزار سرباز آمریکائی و معلول شدن بیش از 350 هزار آمریکائی در حالی که اجساد هزاران خلبان آمریکائی هیچ گاه در ویتنام پیدا نشد و از طرفی هزینه های چند ده میلیارد دلاری برای این جنگ، سبب شد که شکست آمریکا در این جنگ بسیار بسیار بزرگ تر به نظر برسد. اما این کل مسئله نبود. آسیبهای روانی ای که در طول ده هزار روز جنگ گریبان گیر سربازان آمریکائی شد هیچ گاه از خاطرها نرفت. صدها فیلم و کتاب در مورد این جنگ نوشته شد و البته شکی نیست که هنوز هم قدر مطلب آن طور که باید ادا نشده است.

جنایتهای آمریکائی ها در این جنگ تمام شعارهای آنها را زیر سوال برد, بیش از یک میلیون غیر نظامی در این جنگ کشته شد و آمار کشته های کلی جنگ به پنج میلیون و دویست هزار تن رسید. قتل عامهائی مانند آنچه در برخی دهکده های ویتنامی نظیر میلا رخ داد نشان داد که این جنگ هیچ گاه یک جنگ در شرایط نرمال نبوده است و شاید چنین دلایلی سبب شد تا فیلم هائی نظیر جوخه و اینک آخر الزمان ساخته شود.
جنگ خانمان سوز ویتنام در سی ام آوریل 1975 با سقوط سایگون به دست ارتش ویتنام شمالی و ویت کنگ ها رسما پایان یافت.

و اما اینک آخرالزمان …

سرهنگ کیلگور: بو رو استشمام میکنی؟
سرهنگ کیلگور : عاشق بوی ناپالم در صبح گاه ویتنام هستم!!!
سرهنگ کیلگور : بوی پیروزی میده!!!

این بخشی از تک گوئی رابرت دووال در نقش سرهنگ کیلگور در برابر مارتین شین در نقش سروان ویلارد در شاهکار به یاد ماندنی فرانسیس فورد کاپولاست. تک گوئی ای که خیلی زود به یکی از بهترین تک گوئی های تاریخ سینما بدل شد.

اینک آخر الزمان ساخته فرانسیس فورد کاپولا، اثری است از سینمای مستقل ایالات متحده. اثری که کاپولا با صرف هزینه شخصی و زمان بسیار زیاد موفق به ساخت آن شد. تقریبا ارتش آمریکا حاضر به هیچ گونه کمکی به فرانسیس فورد کاپولا نشد و او با استفاده از سرمایه شخصی و کمک دولت فیلیپین امکان ساخت آنرا یافت.

داستان این شاهکار اقتباسیست از کتاب قلب تاریکی اثر ژوزف کنراد که البته در کتاب ماوقع داستان در کنگو اتفاق می افتد, ولی کاپولا با تسلطی که در نوشتن فیلم نامه داشت, آنرا به حوزه ویتنام و در زمان حمله آمریکا به ویتنام تغییر داد.
در این فیلم شاهد اولین بازی های هریسون فورد, لارنس فیشبرن و دنیس هوپر هستیم که اگر بازی های آنها را در کنار بزرگانی چون مالون براندو, رابرت دووال و مارتین شین بگذاریم, خواهیم دید که اینک آخرالزمان از نظر بازیگری در جایگاه خاصی قرار دارد.
مارلون براندو برای حدود 7 تا 9 دقیقه بازی در این فیلم در سال 1979 هفت میلیون دلار دریافت کرد که هنوز هم رکوردی در نوع خود به شمار می آید. به دلیل این که کل ماکتهای ساخته شده در فیلیپین به دلیل طوفان از بین رفت, کاپولا مجبور شد یکبار دیگر همه اینها را بازسازی کند. چاقی بیش از حد مالون براندو و مریضی مارتین شین عملا فیلم را تا حد یک شکست کامل پیش برد, اما کاپولا ناامید نشد و کار را تا به پایان پیش برد.
به گفته افراد نزدیک به فرانسیس فورد کاپولا، او همه ثروتی را که از راه ساخت پدرخوانده های یک و دو به دست آورده بود در این فیلم صرف کرد و تا سالها برای پرداخت بدهی هایش برای این فیلم کار میکرد. همه و همه این موارد نشان میدهد که عزم او برای ساخت این فیلم چقدر راسخ بوده است و او تا چه حد در این باره ریسک کرده است.

نتیجه حاصله یکی از آثار خاص سینمای مستقل آمریکا شد, اثری که دولت آمریکا سعی کرد برای ساخته نشدنش تلاش خود را بکند, اما نتوانست بر اراده کاپولا غلبه کند.

فیلمنامه اقتباس شده این فیلم که نوشته فرانسیس فورد کاپولا و جان میلوش است، توانست در سال 1980 سیلی از جوایز جشنواره های مختلف و مستقل جهانی را از آن خود کند و فیلم نیر در اکثر فستیوالهای مختلف جهانی درخشش خوبی داشت و حتی در گلدن گلوب همان سال جوایز بهترین فیلم, بهترین بازیگر نقش مکمل “رابرت دووال” و بهترین صدابرداری را به دست آورد.
اما در مراسم اسکار جایزه بهترین فیلم از دستان کاپولا دور ماند و میتوان این عدم بهره مندی را به حساب دستهای پشت پرده گذاشت. چرا که فیلم اینک آخرالزمان بیش از نمونه های مشابه آن روزگار دست به نشان دادن واقعیات جنگ زده بود.
اینک آخرالزمان پرداختی دارد به جنگ ویتنام, ولی با این که به نظر میرسد که همه اتفاقات در خلال این جنگ خانمان سوز رخ میدهد, آنچه کاپولا قصد پرداختن به آن را دارد ماهیت خود جنگ نیست. برعکس اکثر فیلمهایی که درباره جنگ ویتنام هستند, اینک آخر الزمان قصد پرداختن به آدمهائی را دارد که در جایگاههای مختلف در این پهنه نبرد قرار دارند. داستان از ویلارد آغاز میشود که یک افسر سرخورده و افسرده آمریکائیست و سرانجام به کورتز میرسد که یک سرهنگ منفک از ارتش آمریکاست. اما همین ماهیت منفک بودن کورتز است که باعث ایجاد ماموریتی اختصاصی برای ویلارد میشود.

کورتز فردیست که با گروهی که به او وفادار هستند, به عمق جنگلهای ویتنام خزیده و در آنجا سیستمی خاص و ماورائی را ترتیب داده است. اما این از تحمل ازتش آمریکا خارج است و به همین منظور سروان ویلارد برای ماموریتی خاص که همان نابودی کورتز است به منطقه اعزام میشود. ویلارد برای این که بتواند کورتز را نابود کند, به بررسی لحظه به لحظه پرونده کورتز می پردازد اما در همین تلاش برای بیشتر شناختن کورتز است که کاپولا بیننده را با تلخی های فضائی که ویلارد و بقیه در آن قرار دارند آشنا میکند.

اما نکته ای که باید در هر بخش به آن توجه کرد, وحشتی است که هر دم در فیلم جاریست, در این باره نباید فراموش کرد که وحشت به عنوان عنصر اصلی فیلم در لابه لای جملات, در تمامی صحنه ها و در تک تک کاراکترهای فیلم حضور دارد ولی آنچه در این میان مهم است این موضوع است که کاپولا در حرکتی هدفمند بیننده را برای معنی کردن این وحشت تا به آخر داستان با خود همراه میکند…

بر روی تیـــــغ!!

ویلارد که یک مال باخته در قمار است, در حالی که فردی دارای ذهنی پریشان است, از طرف ارتش برای انجام ماموریتی در نظر گرفته می شود. در جلسه ای که میان او و چند تن از فرماندهان ارشد برگذار میشود, جمله ای ضبط شده از کورتز پخش میشود, جمله ای که در واقع نشان دهنده فلسفه اصلی این فیلم و از طرفی دلیل اصلی خروج کورتز بر ارتش است.

کورتز : من حلزونی را دیدم که در روی لبه تیغی در حال حرکت بود, این رویای من است!!!

اوج زندگی در ترس و تعلیق چیزیست که وجود کورتز را احاطه کرده و در نهایت او را تا حد یک خدا برای طرفدارانش بالا برده است. صدای کورتز در این نوار ضبط آنچنان بیمارگونه و در عین حال از اعماق است که بی شک بیننده حس میکند که با موجودی روبروست که مخلوقی ماورائی است. شکی نیست که صدای با طمانینه و خش دار مارلون براندو به ماورائی تر شدن این حس افزوده است. قبلا در پدرخوانده نیز کاپولا از صدای خش دار مارلون براندو استفاده کرده بود. البته در آن فیلم غرض نزدیک تر کردن بیننده با اصل داستان (کتاب) بود, ولی در این جا غرض عمق بخشیدن بیشتر به شخصیت نادیده کورتز است.
ژنرال آمریکائی در جلسه توجیهی به ویلارد جمله ای میگوید که با اینکه ممکن است شنیدن آن از زبان یک ژنرال آمریکائی جنگ ویتنام عجیب باشد, اما قطعا خبر از ذات آدمهائی میدهد که با این که درگیر نوعی نسل کشی شده اند, اما همه درگیر یک فرایند پیچیده روانی هستند. و فقط چون در این چرخه قرار دارند دست به این اعمال میزنند.

ژنرال به ویلارد میگوید: هر انسانی در قلب خود دارای یک تناقض منطقی بودن و غیر منطقی بودن است, بین خوبی و بدی، و این همیشه طرف خوب نیست که پیروز میشه. بعضی وقتها طرف شر بر طرف خوب غلبه میکنه. هر انسانی یک نقطه شکست داره و کورتز الان به نقطه شکستش رسیده…
برای بهتر فهمیدن ماجرا باید همواره دو جمله بنیادین این ژنرال آمریکائی و همچنین گفته های کورتز را به خاطر داشت. اینک آخرالزمان داستان همین آدمهائی است که در خلال جنگ و فشارهای خاص آن مبدل به افرادی روانی و غیرقابل پیش بینی شده اند. زمانی که ویلارد در ابتدای مسیر با شخصیت استثنائی سرهنگ کیلگور آشنا میشود, بیننده میتواند آغاز یک فرایند روانی را در کیلگور مشاهده کند و در نهایت تصور کند که افرادی مانند کورتز چگونه از این جنگ سر برآورده اند. یک چرخه کامل بر رفتارشناسی کاراکترهای فیلم حکم فرماست. مجموعه افرادی که مرتب در حال تبدیل شدن به یکدیگر هستند و در مرحله های مختلف این چرخه قرار دارند و اتفاقا در پایان هم چیزی جز نیستی کامل بر زندگیشان حکم فرما نیست و البته همین نیستی هم با شکلهای مختلفی به سراغشان می آید.

با این که شخصیت کورتز و کیلگور در دو جهت مختلف به پیش رفته اند, اما شکی نیست که عامل هر نوع سوء رفتار در این دو نفر جنگی بوده که در آن درگیر هستند.
اوج روان پریشی فردی مانند کیلگور را در سکانس حمله به دهکده ویتنامی میتوان دید, نکته جالب اینست که دیگر برای او حمله به این دهکده و گرفتن آن مهم نیست, کیلگور به دنبال به دست آوردن ساحل این دهکده برای موج سواری افرادش است که از قهرمانان موج سواری هستند. روندی که او در آن موفق به تصرف این دهکده میشود نیز در نوع خود خاص و به یادماندنی است. غرش بالگردها به همراه موسیقی فوق العاده ریچارد واگنر که برای سربازان آمریکائی قرار است که روحیه ساز باشد, اما برای ویتنامی های بخت برگشته مانند ناقوس مرگ عمل میکند. آنچه در این باره جالب است این است که این موسیقی در واقع جزو موسیقی متن فیلم نیست. این موسیقی نیز سرچشمه در دیوانگی کیلگور دارد که میان همه بالگردها بلندگوهای بزرگی نصب کرده تا در زمان حمله موسیقی موردعلاقه اش را بشنود.

کاپولا قدم به قدم بیننده را با حقایق مختلف در خلال جنگ آشنا میکند و این حقایل الزاما ماهیت اصلی جنگ نیستند. هنر اصلی کاپولا در شخصیت پردازی های نابی است که در کتاب هم به این قوت وجود ندارد. اولین شخصیت از این چرخه سرهنگ کیلگور است. یک نظامی مستبد که با بازی رابرت دووال مبدل به یک اسطوره سینمائی شده است. فردی که کشته شدگان ویتنامی را با کارتهای بازی مشخص میکند و به هر کدام یک نسبتی میدهد و در نهایت هم میگوید که قرار است به آنان کمک کند. فردی که گاهی آنقدر بی رحم است که برای موج سواری، یک دهکده ویتنامی ها را نابود میکند و در جائی دیگر نگران نوزاد همان ویتنامی ها میشود. در یک جا از کشتن افراد و موسیقی توامان لذت می برد، و در جای دیگر از استشمام بوی بمبهای آتش زای ناپالم در صبح گاه ویتنام!

با این حال کاریزمای این شخصیت آنقدر خاص است که نمیشود این فیلم را دید و مجذوب حرکاتش نشد. برای او بمبهایی که در اطرافش منفجر میشوند هم ناچیزند, آنقدر ناچیز که حتی برای دیدن انفجارشان بعد از شنیدن سوت انفجار از جای خود تکان نمیخورد و به نظر میرسد که از این انفجارها هم برای درهم شکستن روحیه نظامی او کاری ساخته نیست. اما همین شخصیت زمانی که درباره کورتز صحبت میکند, او را فردی مینامد که آدم در کنارش مطمئن است, فردی که مطمئن بود آسیبی نمیبیند. در واقع این همان خط جدا کننده کورتز از کیلگور است. خطی که باعث میشود کورتز یک شورشی باشد و کیلگور یک فرد مستبد اما تحت پرچم.

خط سیر داستان از شروع ماموریت ویلارد آغار میشود و او در طی فرایند جستجو به دنبال کورتز باید به نوعی خودآگاهی برسد. مشکل کلی ویلارد این است که نمیتواند بدون دلیلی که به خودش اثبات شده باشد دست به نابودی کورتز بزند. به همین منظور یکسره به خواندن پرونده کورتز می پردازد تا بتواند با او آشنائی بیشتری پیدا کند و در همین شرایط کاپولا فرصت دارد تا ما را با شرایط جنگی که در اطراف آنها اتفاق می افتد بیشتر آشنا کند. آشنائی بیننده با شرایط مختلف جنگ شامل همه چیزهائی میشود که میتواند در چنین جنگی مد نظر باشد, از اهداف سیاسی و اقتصادی گرفته تا رویاهائی که جنگ سالاران در سر می پرورانند. رویاهائی که با این که به حقیقت نمی پیوندند اما آشناشدن بیننده با آنها اسباب کنار آمدنشان با خط سیر داستان است.

نمایش دختران…

یکی از زیباترین قسمتهای فیلم، سکانسی است که در آن ارتش آمریکا برای ایجاد سرگرمی برای سربازان اقدام به آوردن تعدادی از دختران نمایش به ویتنام کرده است. اگر با دقت این موضوع را بررسی کنیم به این نتیجه میرسیم که این صحنه نمایش کوچک را میتوان در ابعاد بزرگ تشبیه به کل جنگ ویتنام کرد…

جالب است که تمام برنامه ریزی ها برای یک نمایش موفق برای سربازان کاملا اشتباه از آب در می آید و همه تمهیدات ناکار آمد نشان میدهد و در نهایت با یورش سربازان به صحنه نمایش، دختران و کارگردان گروه مجبور به ترک صحنه با بالگرد میشوند. همان کاری که در پایان جنگ ویتنام در تلویزیون ها بارها و بارها شاهدش بودیم. اما چهره بی رحم جنگ بسیار ناراحت کننده تر از این است. بالگرد دختران به دلیل نداشتن سوخت در منطقه ای زمین گیر میشود. یکی از طعنه آمیز ترین اتفاقات فیلم در همین جا شکل میگیرد. حال زمانیست که ویلارد با سوخت از راه می رسد و تصمیم می گیرد که سوخت مورد نیاز را با تفریح چند ساعته سربازانش با این دختران تعویض کند. جمله یکی از سربازان در این جا واقعا جالب است.

او به یکی از دختران میگوید: اگر جنگ نشده بود من هیچ وقت تو را نمیدیدم!!!

محل نمایش یک شب بعد مورد حمله ویت کنگها قرار میگیرد و نه تنها منطقه نا امن میشود که کل امکانات نمایشی هم از بین میرود و تعدادی از سربازان دو طرف کشته میشوند.
طعنه ای که بارها کاپولا در شرایط مختلف مانند یک نهیب از آن استفاده کرده است.

یکبار در زمانی که ویلارد اقدام به دزدیدن بردهای موج سواری کیلگور کرد و بار دیگر هم در همین صحنه, کل ماهیت جنگ و آدمهای آن به سخره گرفته میشوند.
اما نظارت بی طرفانه ویلارد و گروهش و خویشتن داری آنها نیز دیری نمی پاید, در ادامه مسیر وقتی که دیگر گروه به اوج عصبیت و وحشت از اتفاقات پیش رو رسیده، میبینیم که دیگر گروه ویلارد هم قادر به برخورد منطقی نیست. برخورد آنها یا یک قایق ویتنامی که مربوط به ماهیگیران است مبدل به فاجعه میگردد. قتل عام این گروه ویتنامی بیگناه قبل از آنکه نشانه از قصاوت قلب سربازان آمریکائی داشته باشد نشان از وحشت عمیق آنهاست. دلیل کشتن ویتنامی ها هیچ چیز نیست جز ترس!! ترسی که سراپای وجود آنها را فرا گرفته است و لحظه به لحظه نیز بیشتر میشود. ویلارد با گلوله خلاصی که به دختر ویتنامی میزند با این که شاید قصدش خلاص کردن او از درد باشد, اما همچنان نشانگر این موضوع است که آمریکائی ها در جنگ هیچ ارزشی برای مردم ویتنام قائل نبودند و تنها چیزی که برایشان مهم بود, جنگ قدرتی بود که با شوروی داشتند. در این صحنه به وضوح میبینیم که ارزش توله سگ دختر ویتنامی از خود او برای آمریکائی ها بیشتر است.

وحشتی که در وجود افراد ویلارد رخنه کرده خیلی زود به واقعیت تبدیل میشود و در سکانسی که صحنه نمایش مورد حمله ویت کنگ ها قرار میگیرد وحشت از خطری که هر لحظه آنها را تهدید میکند بیشتر میشود ولی فردای آن روز زمانی که بر اثر حمله غافلگیرانه ویت کنگها میلر نیز کشته میشود این وحشت به حداکثر میرسد.

ملاقات با فرانسوی ها

بخش ملاقات با فرانسوی ها از جمله بخشهائی بود که در نسخه اولیه از فیلم حذف شده بود و البته یکی از نمادهای اصلی فیلم نیز بود. تقریبا در تمام تبلیغات اولیه صحنه مواجهه با فرانسوی ها وجود دارد. اما بعد از نمایش خصوصی فیلم کاپولا آنرا برای نمایش عمومی حذف کرد و البته به روایتی هم تحت فشار این صحنه ها حذف شد. بخش ملاقات با فرانسوی ها تقریبا از بخشهائی است که به روایت کتاب قلب تاریکی بسیار نزدیک است و با زمانی حدود بیست و هفت دقیقه از بزرگترین بخشهای حذف شده فیلم بود.

درست زمانی که ویلارد و گروهش در اوج وحشت و عصبانیت هستند و هنوز موفق به خاکسپاری میلر نیز نشده اند, در یک محیط پر از دود گرفتار محاصره افراد گروه فرانسوی میشوند. ابتدا به نظر میرسد که این افراد باید تحت فرمان یک دولت و یا نماینده فرانسوی ها در محل باشند. اما بلافاصله مشخص میشود که در محیط بحران زده ویتنام سرهنگ کورتز تنها یاغی ای نیست که وجود دارد. مرد فرانسوی با گروهی که از تعدادی فرانسوی و تعدادی کامبوجی و ویتنامی تشکیل شده، برای خود در بخشی از این منطقه زندگی میکند. این زندگی شبیه زندگی عادی نیست. مرد فرانسوی به همراه اعضای خانواده اش در این محل شبه حکومت میکند و البته این حکومت نیازهائی هم دارد و البته فرانسوی ها این منطقه را وطن خود میدانند.

حضور در گروه پرشمار فرانسوی ها و دعوت به صرف غذا با آنها و حتی فرستادن دختر مرد فرانسوی به سراغ ویلارد همه و همه یک هدف بیشتر ندارد و آن به دست آوردن اسلحه و مهمات است. اما ویلارد قبل از آن فکر این جای کار را کرده و مهمات را مخفی کرده تا در زمانی که او پس از مصرف تریاک در حال گذرانیدن وقت خود با دختر فرانسوی است, افراد فرانسوی در قایق او هیچ چیزی پیدا نکنند.
بحثهای بی فرجام مرد فرانسوی و افراد دیگر گروهش بر سر سوسیالیست بودن و یا کمونیست بودن ویتنامی ها و خاطره تعریف کردن مرد مسن فرانسوی نیز نمیتواند ذهن ویلارد را گمراه کند. اما تنها حسن مواجهه با فرانسوی ها این است که سرانجام جسد میلر از بلاتکلیفی خلاص میشود.
صحنه های مربوط به فرانسوی ها که در کتاب قلب تاریکی آمده بود با توجه به این که اتفاقات این کتاب در کنگو رخ میداد با آن داستان هماهنگی بیشتری داشت. اما اضافه شدن آن به فیلم اصلی سبب پدید آمدن حس جدیدی در داستان شد. میشود گفت که هدف اصلی داستان و کلمه ای که در این فیلم بارها و بارها آنرا میشنویم و با مفهوم آن آشنا میشویم “وحشت” در خلال ملاقات با فرانسوی ها شکل اصلی خود را می یابد. زمانی که مرد فرانسوی از وحشتی که بر عمق این جنگلهای انبوه حکمفرماست صحبت میکند و زمانی که میبینیم مرد فرانسوی حاضر است برای به دست آوردن مهمات و اسلحه همه چیزش را فدا کند, متوجه میشویم که در حال مواجهه با وحشت غریبی هستیم.

همانقدر که اهالی آن دهکده ویتنامی از حملات فردی مانند کیلگور وحشت دارند, کیلگور و افرادی مانند او نیز از همین ویتنامی های کوچک اندام اما هوشیار وحشت میکنند. مردم در ویتنام بر سر هیچ و پوچ جان خود را از دست میدهند و در این مرگها آمریکایی ها هم سهیم هستند. مرگ فیلیپس, یکی دیگر از افراد ویلارد، آن هم با نیزه یکی از بومیان که حتی دلیلی برای دشمنیشان با گروه ویلارد وجود ندارد بیش از پیش بر این وحشت صحه میگذارد.
اکنون به نظر میرسد که ویلارد و گروهش برای مواجهه با پایان ماجرا آماده تر شده اند.

ندایی از اعماق …

حرکت آرام قایق در میان رودخانه ای که با رنگ غروب خورشید به قرمزی میگراید, جا به جا شدن آرام آب در هنگام عبور قایق و سکوت مطلق حاکم بر فضا خبر از نزدیک شدن به محلی دارد که قرار است در آن پایان بندی ماجرا شکل بگیرد.

در این جا باید یادی بکنیم از فیلم برداری خاص استرارو برای این فیلم. شکی نیست که اینک آخرالزمان با توجه به مفهومی که قصد رسانیدن آنرا داشت نیاز به تمهیدات خاصی در تصویر برداری داشته است. علاقه کاپولا به تصویر برداری در نورهای کم از سوئی و علاقه استرارو در به کارگیری رنگهای متنوع سبب شد که نتیجه کار بسیار جالب از کار درآید… به نظر میرسد که حتی در فیلم برداری های شبانه نیز استرارو موفق شد که متدهای خود را برای استفاده از حداکثر نور در صحنه به کار گیرد. برخی از لحظات ابتدائی فیلم و یا لحظات پایانی فیلم نتیجه فیلم برداری استرارو شبیه به رنگین کمانی از رنگهای مختلف است که در آن رنگهای سبز و نارنجی مایل به قرمز بیشتر نمود دارد و این رنگها دقیقا همان رنگهائی است که از طرفی باید فضای جنگلی را تعریف کند و از طرفی به حس وحشت در داستان کمک کند. قاب های استفاده شده توسط استرارو گاهی اوقات از مدل فیلم خارج میشود و تصور میکنیم که در حال دیدن یک نقاشی خوف آور از طبیعت هستیم.

این متد از فیلم برداری بخصوص در تمام لحظات پس از ورود گروه ویلارد به محل استقرار کورتز نمود دارد. شاید یکی از بهترین مثالها سکانس ورود قایق ویلارد به خلیج کوچک محل استقرار کورتز باشد. جائی که به نظر میرسد ترکیب رنگها و طراحی صحنه کاملا در خدمت این هستند که نشان دهند ویلارد به شکلی کاشف گونه در حال ورود به قاره ای کشف نشده است…

عناصر صحنه و مکانی که ویلارد در روی قایق به خود اختصاص داده و همچنین فیلم برداری نرم و متحرک استرارو, حسی را تداعی میکند که باید بیننده در این لحظات داشته باشد.

ابهام, تعلیق و وحشت از فرجام کار…

در زمانی که هنوز ویلارد به محل مورد نظر نرسیده, در جای جای مسیر قایق او، شاهد آثار جنایاتی هستیم که افراد گروه کورتز مرتکب شده اند. نحوه کار در راستای وحشت بیشتر از فرجام کار است. این آثار در اردوگاه باستانی کورتز نیز کاملا دیده میشود.

سوءقصد به خدا !!

به بخش فینال ماجرا میرسیم. جائی که میتوان از آن درک مختلفی داشت. آنچه که در این پایان اتفاق می افتد برای هیچ کس خوش آیند نیست. به نظر می رسید که ویلارد نیز باید تحت تاثیر کورتز قرار میگرفت و به نظر میرسید که کورتز باید برنده نهائی این ماجرا باشد.
اما با ورود به منطقه تحت تسلط کورتز، همه پیش فرضها درباره او تغییر میکند. به نظر میرسد که کورتز نیز نسخه تندروئی از آمریکائی هاست که در یک مرحله قبل از آنها اقدام به نابودی میکند و البته او این کار را با یک دریافت ماورائی از محلی نامعلوم انجام میدهد. در ورود به منطقه کورتز میبینم که در جای جای این محل باستانی افراد مختلفی کشته شده اند و یا به قولی میتوان گفت که قربانی شده اند. ایده های کورتز در تنها نوع ایجاد وحشت، با آمریکائی ها تفاوت دارد. آمریکائی ها از وحشت میکشند و ویتنامی ها هم از وحشت میمیرند, اما کورتز از وحشت مانند یک اعتقاد استفاده میکند. اعتقادی که بر اساس آن باید سرنوشت را به دست گرفت و حتی اجازه انتقاد به منتقد نداد و این همان ایده مشهور است که میگوید گاهی اوقات باید به صاحب نبوغ احترام گذاشت, حتی اگر نبوغش در راه جنایت باشد.

کورتز به ویلارد میگوید که شما میتوانید من را بکشید, اما نمیتوانید مرا قاتل خطاب کنید. این بحث سرچشمه در همان اعتقاد کورتز به مسلک جدید خود دارد. از سویی وقتی به شرایط محیطی این محل دقت میکنیم به نتایج جالب تری هم میرسیم. با توجه به محلی که برای استقرار کورتز در نظر گرفته شده و وجود بناهای تاریخی در این مکان میتوان این گونه برداشت کرد که کورتز در نتیجه یک سری مطالعات خاص بر روی مستندات این قوم, در واقع شیفته یک مسلک باستانی شده است, مسلکی که تا قبل از آن مردم منطقه برداشتی درباره آن به شکل کورتز نداشته اند. اما به خوبی آنرا فهمیده اند.
میتوان بزرگترین قسمت از هنر فیلمنامه نویسی کاپولا را مربوط به این بخشهای نهائی دانست. جائی نزدیک به 50 دقیقه از فیلم صرف فلسفه پردازی های کورتز و گاهی هم حرفهای برآمده از ذهن کورتز، توسط عکاس (دنیس هوپر) میشود. اگر با دقت به جمله جمله های کورتز بنگریم در پایان راه متوجه میشویم که هنر این داستان در کجاست و متوجه خواهیم شد که چرا در پایان شاهد مرگ کورتز هستیم.

در پایان راه با ویلارد تنها دو نفر باقی مانده اند که نفر اول هم به دست کورتز کشته میشود و میماند ویلارد و تنها یک نفر. کورتز سر هایکز را هم به ویلارد هدیه میدهد تا وحشت از مرگ در ویلارد هم به حد نهایت برسد. سرانجام کورتز تصمیم میگیرد که به صحبت نهائی با ویلارد بنشیند و جالب اینجاست که کورتز به ماموریت ویلارد کاملا واقف است. ویلارد در پایان و پس از شنیدن حرفهای کورتز تصمیم میگیرد که ماموریتش را به پایان برساند, با شروع مراسم مذهبی قربانی کردن گاو, ویلارد هم که اکنون دیگر در بند نیست به سراغ کورتز میرود که به نظر میرسد حس میکند که خودش هم به پایان راه رسیده است.
کشتن گاو در مراسم مذهبی همانقدر خشونت بار است که کشته شدن کورتز به دست ویلارد, اما داستانی که جزء به جزء آن درباره وحشت است, سرانجام با این کلمات کورتز به پایان میرسد… وحشت… وحشت…

برآینــــــد …

کاپولا با اینک آخرالزمان به عمق چالشهائی میرود که ممکن است هر انسانی با خود داشته باشد, حال آنکه گاهی این چالش در مورد جنگ است و گاهی در زمان صلح, اما آنچه که درباره داستان اینک آخرالزمان صادق است استفاده از فاکتور ترس و وحشت در تمام لحظات داستان است, آن هم نه ترس و وحشتی که در بیننده پدید بیاید, بیننده در تمام زمان 202 دقیقه ای فیلم شاهد وحشتی به مراتب هولناک تر در میان عناصر داستان است. از دید کورتز این وحشت و ترس کاملا مفید است و میتواند دوست هر انسانی باشد.

از این جمله کورتز یاد داستان مشهور ایلیاد افتادم که در گفتگویی در پشت دروازه های تروی, اودیسه به آشیل درباره مزایای وجود وحشت در هر انسانی میگوید, جائی که به او میگوید وحشت و ترس برای انسان مفید است و آشیل را دارای مشکل میداند که هراس از هیچ چیز و هیچ کس ندارد.

در تمام لحظات فیلم, تصویر برداری های فوق العاده استرارو در خدمت ایجاد این حس وحشت در ذهن بیننده است و به شکلی هوشمندانه، بیننده نباید خود بترسد بلکه باید ترس را حس کند و الحق که استرارو که تقدیر شده ترین فیلم بردار همان سال شد, به خوبی توانسته این کار را انجام دهد. دوربین استرارو در فینال داستان یکسره در حال حرکت است و این حرکات باید کاملا در جهت هدف داستان باشد, تصویر برداری های سایه روشن از کورتز در حالی که هیچ گاه او را به طور کامل مشاهده نمیکنیم و همچنین طراح رنگهای گرم برای نشان دادن هر چه بیشتر حس ماورائی حاکم بر سکانسهای نهائی از دستاوردهای استرارو در این پایان بندی است.

اینک آخرالزمان یکی از فیلمهائی است که در زمان خود کمتر مورد توجه قرار گرفت و انگار در مورد کاپولا این یک اصل ثابت است, پدرخوانده هم در سال 1972 آنچنان که باید مورد توجه منتقدان واقع نگردید, اما اگر همین الان اسکار مجددی برگذار میشد, شکی نیست که این فیلم بیش از 12 اسکار اصلی را به خود اختصاص میداد. نمونه هائی دیگر مانند همشهری کین نیز دچار همین بی مهری ها شدند. اما قدر مسلم اینک آخرالزمان بهترین اثر سینمائی 40 سال اخیر است و به نظر بسیاری از کارشناسان این اثر برترین ساخته مستقل سینماست و برترین فیلم بلند سینمایی پس از پدرخوانده است. در سال 2002 نیز این فیلم در رای گیری سایت اند ساند به عنوان برترین اثر 25 سال گذشته انتخاب گردید که از این حیث بر بسیاری آثار نمونه سینما پیشی گرفت.
اکنون در میان برترین فیلمهای تاریخ این فیلم چون ستاره ای میدرخشد و جزو شاهکارهای سینماست و این نشانگر اراده پولادین کاپولاست که با از دست دادن بیش از 50 میلیون دلار که بخش زیادی از آن بازنگشت و با مقابله با بسیاری مشکلات آنرا به پایان رسانید, تا امروز ما شاهد این اثر برجسته باشیم.
اما واقعا چرا این اثر تا این حد برجسته شده است؟ آیا پرداختن به ماهیت ترس, این عنصر ماورائی و عمیق, اینقدر جای کار داشته است؟

پاسخ را باید به بیننده واگذار کرد. همان طور که کورتز به ویلارد واگذار میکند. ویلارد میداند که چاره ای جز کشتن این مرد مصمم ندارد. زیرا کورتز تاثیر بر جائی از روح انسان میگذارد که قبل از آنکه به فکر نابودی اش باشد خود بخشی از آن شده است. وحشت در کلام کورتز آنقدر هراسناک نیست که در شخصیت او. ویلارد با این که دست به نابودی کورتز میزند اما ترسش از این نیست که کورتز خطرناک است, او مطمئن میشود که این ایده او درباره وحشت است که خطرآفرین خواهد شد و مانند یک ویروس خطرناک رشد و نمو پیدا خواهد کرد. همان طور که زمانی که به حرفهای کورتز گوش میدهیم حس میکنیم که به کلمه کلمه اش معتقد شده ایم. کشتن کورتز کشتن یک فرد نیست, کشتن ایده ایست که میرود مانند ایده فرانسوی ها به این که ویتنام وطن آنهاست مبدل شود. به یک اعتقاد عمیق و البته بسیار خطرناک تر.

وقتی به وحشت مانند یک اعتقاد نگاه کنیم, خواهیم دید که خیلی از خط قرمزها کنار خواهند رفت و آنچه باقی خواهد ماند باز همان وحشت است و این بار برای دیگران و نه خود فرد. کورتز در آخرین لحظات زندگی نیز بر این جمله تاکید دارد. اما قدر مسلم با مرگ کورتز, صورت مسئله همچنان بر جای خود باقیست. حتی به نظر میرسد که با مرگ کورتز افرادش که بخش مهمی از آنها همچنان آمریکائی هستند, با ویلارد به نحوی رفتار میکنند که انگار خداوند جدیدی پا به عرصه وجود گذاشته است. این همان نبوغی است که باید حتی دشمن هم به آن احترام بگذارد, نبوغی که حتی دشمن را هم چاره ای جز تبعیت از آن نیست.

کورتز در زمان تعریف کردن از اتفاقات یک دهکده ویتنامی که در آن فرزندانشان را به خاطر واکسینه شدن توسط آمریکائی ها قطع دست کرده بودند به این مسئله اعتراف میکند که در نهایت آمریکا برنده این جنگ نیست, چون که ویتنامی ها مبارزه را بر مبنای قوانین دیگری تعریف کرده اند که برخواسته از قلب آنهاست. این همان جائیست که باید ترس را پشت سر گذاشت تا در نهایت برنده یک نبرد اینچنینی شد. دقیقا در اینجا به یاد جمله کورتز در نوار ضبط شده می افتیم, جائی که از کرمی در کنار تیغ صحبت میکند. کاملا مشخص است که ویتنامی ها مدتهاست که به این تیغ عادت کرده اند و حضور بیگانگان مختلفی را در کشورشان تجربه کرده اند و به همین علت است که راه پیروزی را خوب میدانند, حتی اگر برای آن پای کشوری مانند شوروی را به ویتنام باز کنند. در اینجا باید دید که چقدر گفته ژنرال آمریکائی حقیقت بود و چقدر دروغ…

آیا کورتز به نقطه شکست خود رسیده بود؟
آیا این فیلم نشان نمیداد که در حقیقت آنکه به نقطه شکست رسیده است آمریکائی ها هستند؟ آمریکائی هائی که بر سر اجساد ویتنامی ها ادعای کمک به آنها را داشتند؟

پاسخ این سوالات اکنون بر همه بینندگان روشن است.

باید گفت که اینک آخرالزمان از آنجا که از دل برآمده بر دل مینشیند. تمام قابهائی که کاپولا تصویر میکند, یک به یک دارای جذابیت خاص هستند. تلفیق صدا و تصویر توانسته در برخی از مواقع در فیلم اعجاز کند, نمونه بارز این مدل که اکثر کارشناسان هم درباره آن سخن گفته اند, ترکیباتی است که در ابتدای فیلم شاهد آن هستیم. گردش آتش ناشی از انفجار به دور سر ویلارد, تبدیل حرکت بالگرد و صدای چرخش پنکه سقفی و تبدیل تصاویر به یکدیگر, صدابرداری همزمان در صحنه حمله به دهکده ویتنامی و در کنار آن استفاده از موسیقی واگنر به عنوان موسیقی متن, استفاده حداکثری از فیلم برداری های استثنائی استرارو که لحظه ای در این فیلم بیننده را به حال خود رها نمیکند و اوج آن را میتوان در همان صحنه های فینال دید, جائی که کورتز و ویلارد هر دو در سایه روشنهای جداگانه نشان داده میشوند. نقش کاگردان هنری نیز در این فیلم بسیار بارز است و البته تدوینی که نمیتوان از کنار آن گذشت. با این همه این فیلم متاسفانه در اسکار مورد بی مهری بود و تنها اسکارهائی که به دست آورد مربوط به صدابرداری و فیلم برداری بود که درباره فیلم برداری باید گفت که یکی از به حق ترین اسکارهای تاریخ به ویتوریو استرارو داده شد.

در پایان باز میگردیم به ابتدای تحلیل, یادی میکنم از بازی به یاد ماندنی رابرت دووال در نقش سرهنگ کیلگور. رابرت دووال که همیشه دوست داشتنی است, در این فیلم نیز با این که نزدیک به بیست دقیقه بیشتر حضور ندارد اما بازی درخشانی از خود به نمایش میگذارد, همین بیست دقیقه تاریخ ساز میشود و در بهترین لحظه این بیست دقیقه توانست در یکی از تک گوئی های بدیع تاریخ سینما, سکانسی را خلق کند که هنوز هم بهترین نمونه تک گوئی سینمائی است.

با جمله ای از سرهنگ کورتز اسطوره ای این مطلب را به پایان میبرم.

در زندگی این قضاوت ماست که اسباب شکست ما میشود…

منبع : سایت سینما سنتر

نقد و بررسی فیلم به قلم

خلاصه فیلم:

داستان از جائی آغاز می شود که به سروان ویلرد (مارتین شین) که تا به امروز به اندازه کافی از خشونت ها و بی رحمی های غیر انسانی جنگ لطمه خورده است ماموریت داده می شود که به جنگلی در کامبودیا رفته و سرهنگ والترکروتز (مارلون براندو) قهرمان جنگی را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکیل داده را پیدا کرده و بکشد. این وظیفه سرآغاز تحولات و اتفاقات زیادی می شود که نوعی رفتن به گوشه های پنهانی و تاریکی های وجود بشر است. زمانیکه او در جنگل فرود می آید کم کم توسط نیروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم یکی یکی به قتل می رسند . همینطور که ویلارد به مسیرش ادامه می دهد بیشتر و بیشتر شبیه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است.

در پایان نیز ویلرد با سلحشور دیوانه در مخفی گاهش ( جایی که پیروانش او را ستایش می کنند) روبه رو می شود و سپس در حالی که بومی های منطقه گاوی را قربانی می کنند، ویلر نیز کورتز را می کشد.

نسخه اصلی این فیلم در سال 1979 بر اساس ناول Heart of Darkness ساخته شد . در نسخه جدید یکسری تغییرات در فیلم داده شده است از جمله افزودن برخی جلوه های ویژه به فیلم . داستان فیلم در زمان جنگهای ویتنام اتفاق می افتد .

——

بررسی فیلم اینک آخرالزمان

در تاریخ سینما هستند فیلمهایی که هرچه بیشتر از زمان ساخته شدنشان می گذرد، منتقدان و حتی تماشاگران عادی بیشتر به ارزشهایشان پی می برند. اینک آخرالزمان هم نمونه متاخرتر همین فیلمهاست. فیلمی که در زمان ساختش دردسرها و سرخوردگیهای بسیاری برای سازنده اش به همراه داشت: طولانی شدن زمان فیلمبرداری از 17 هفته به 16 ماه، افزایش هزینه ها تا مرز 50 میلیون دلار، شکست تجاری و بی اعتنایی بسیاری از منتقدان. کاپولا به خاطر این فیلم تمام ثروتی را که پدرخوانده ها نصیبش کرده بودند، خرج کرد و تا مدت یک دهه پس از آن مجبور شد فیلمهایی بسازد که بدهی هایش را بپردازد. اما گذشت زمان ارزشهای اینک آخرالزمان را به عنوان فیلمی شخصی از سینمای مولف و شاهکاری کم نظیر در تاریخ سینما آشکار کرد تا جاییکه در سال 2002 در رای گیری مجله سایت اند ساند این فیلم به عنوان بهترین فیلم 25 سال اخیر (از 1977) معرفی شد و بالاتر از فیلمهایی چون گاو خشمگین و روزی روزگاری در آمریکا قرار گرفت.

فیلمنامه اینک آخرالزمان بر اساس رمان مشهور قلب تاریکی اثر جوزف کنراد نوشته شده است. این رمان ماجرای سفر استعاری و پر رمز و راز یک دریانورد اروپایی به اعماق جنگلهای کنگو است. کاپولا با حفظ استخوان بندی داستان کنراد – همان کاری که با رمان پدرخوانده ماریو پوزو کرده بود.- در اقتباسی غیر عادی یک افسر ارتش آمریکا به نام سروان ویلارد را جایگزین دریانورد داستان می کند و مکان داستان را نیز از جنگلهای کنگو به جنگلهای ویتنام می آورد تا ضمن ساخت فیلمی در نکوهش جنگ ویتنام سفری استعاری و روان شناختی را در اعماق ذهن شخصیتهایش آغاز کند. البته فیلمنامه اولیه در حین فیلمبرداری با نظر برخی از عوامل از جمله مارلون برندو دچار تغییرات قابل توجهی شد که عمده این تغییرات در ابتدا و انتهای فیلمنامه بود.

فیلم با نمایی از جنگلهای سرسبز ویتنام شروع می شود. کم کم صدای موسیقی و همچنین صدای پره های هلیکوپترها باند صدا را پر می کند. با وارد شدن هلیکوپترها در قاب، جنگل به آتش کشیده می شود و همزمان صدای جیمز موریسون را می شنویم که می خواند: ” این پایان است.” درست زمانی که فیلم آغاز شده، موریسون سخن از پایان می راند، گویا خود فیلم آغازی بر یک پایان است : شاید پایان خودِ کاپولا!

در ادامه فیلم ویلارد با مرور گزارشات و اسنادی که در اختیار دارد به شناختی تدریجی از سرهنگ کورتز می رسد و این شناخت به وسیله گفتار روی متن در اختیار تماشاگر گذاشته می شود. در اینجا با نوعی روایت محدود رویه رو هستیم. اما در کنار آن روایتی نامحدود از جنگ در جریان است. گاهی جنگ در پس زمینه بطن دراماتیک اصلی داستان – تلاش ویلارد برای یافتن و کشتن کورتز- قرار می گیرد و گاهی این پس زمینه چنان پررنگ می شود که عملا درام اصلی را تحت الشعاع قرار می دهد.

با افزایش شناختمان از کورتز، در اینکه آیا ویلارد می تواند ماموریتش را به پایان برساند یا نه دچار شک بیشتری می شویم و درعین حال ضمن فاصله گرفتن از ویلارد احساس همذات پنداری عجیبی با کورتز پیدا می کنیم. بازی یک بازیگر متوسط و نه چندان مشهور به نام مارتین شین در نقش ویلارد در تقویت این حس بسیار موثر است و این سوال تا انتهای فیلم همواره ذهنمان را به خود مشغول می کند که آیا شین، براندو را می کشد؟! شاید اشاره به این نکته خالی از لطف نباشد که کاپولا قصد داشت در ابتدا نقش ویلارد را به کلینت ایستوود بدهد اما ایستوود با هوشمندی این نقش را رد کرد و در توجیه تصمیم خود گفت: “اگر من نقش ویلارد را بازی کنم تماشاچی فقط می نشیند و منتظر می ماند تا ببیند که من کِی براندو را می کشم!”

کاپولا تمامی شخصیتها را دچار تاثیر مخرب روانی جنگ نشان می دهد. از ویلارد و کورتز گرفته تا سرهنگ کلیگور (با بازی زیبای رابرت دووال) که یک دهکده ویتنامی را برای موج سواری در ساحلش با بمبهای ناپالم منهدم می کند و معتقد است که : “بمبهای ناپالم در ابتدای صبح بوی پیروزی می دهد!”

همچنین فرانسویهایی که ویتنام را وطن خود می دانند و برای حفظ آن حاضرند تا پای جان بجنگند. وضعیت همراهان ویلارد هم تعریفی ندارد. شف به هذیان گویی می افتد و لانس دیگر حرف نمی زند.

فیلم صراحتا ضمن انتقاد از جنگ ویتنام، رفتار نظامیان آمریکایی را به سخره می گیرد : در حالیکه تصاویری از اجساد خونین ویتنامیها را می بینیم صدای افسر آمریکایی را از بلند گو می شنویم: “ما اینجا هستیم تا به شما کمک کنیم.” یا جاییکه افراد ویلارد یک قایق غیر نظامی ویتنامی را با تمام سرنشینانش به گلوله می بندند و بعد توله سگی را که زنده مانده نجات می دهند : “ما اونارو با تیربار تکه تکه می کردیم بعد کمکشون می کردیم. این شیوه زندگی ما در اینجا بود.”

اینک آخرالزمان پر است از تصاویری که زشتیهای ظاهری جنگ را نمایش می دهد : اجساد سربازان کشته شده، خانه های ویران و… اما سکانسی که اوج ویرانی و نابودگری جنگ را به تصویر می کشد عاری از تمام این عناصر می باشد و به نظرم بهترین سکانس فیلم هم هست: آنجا که هلیکوپتر پلی بوی برای اجرای برنامه و روحیه دادن به سربازان آمریکایی فرود می آید. “خانمهای سال” که سربازان پیش از این تنها عکشان را در پشت مجلات دیده اند می خواهند به آنها روحیه بدهند اما لحظاتی بعد هجوم سربازها باعث فرارشان می شود.

این سکانس از نظر میزانسن، کمپوزیسیونو ویژگیهای بصری فوق العاده است. فیلمبرداری و نورپردازی ویتوریو استورارو – که در این فیلم شاهکار میکند- به اوج می رسد: در نمایی یکی از دخترها را می بینیم که منطبق بر محور پره های هلیکوپتر می رقصد و بلافاصله همزمان با اوج گیری موسیقی در نمایی معکوس استورارو هنر نورپردازیش را به رخ می کشد. در همین حال کاپولا در درون برشی زیبا و مستند گونه کودکان ویتنامی را نشان می دهد که “از پشت سیم خاردارها” با تعجب به این نمایش نگاه می کنند. در نمای انتهایی سکانس در لانگ شاتی بسیار زیبا هلیکوپتر را می بینیم که بلند می شود و در همزمان موسیقی کوبنده فیلم باند صدا را پر می کند.

در نسخه ایی از فیلم که چند سال پیش ارائه شد و به “نسخه تدوین شده کارگردان” مشهور است، ویلارد و همراهانش در مسیرشان به مجددا به هلیوپتر پلی بوی بر می خورند که سوختش تمام شده و ویلارد با سرپرست دخترها توافق می کند که در ازای چند بشکه سوخت، افرادش لحظاتی را با آنها بگذزانند. کاپولا دراین سکانس که در نمایش عمومی فیلم حذف شده بود به بررسی روان شناختی تنهایی دخترها می پردازد که به شکل زیبایی در امتداد تنهایی سرباران قرار می گیرد. جایی که شف به یکی از دخترها می گوید: “فکرشو بکنید اگه این جنگ نبود هیچوقت شما رو از نزدیک نمی دیدم.”

با اینکه به نظر می رسد این سکانس در طرح کلی و پیشبرد داستان خیلی مهم نباشد اما نشاندهنده دیدگاه کاپولا نسبت به برخی از مولفه های جامعه معاصر آمریکاست.

فضاسازی کاپولا در فصل پایانی فیلم که به رویارویی ویلارد با کورتز اختصاص دارد، فوق العاده است. نماهای دور و حرکتهای آرام دوربین در ایجاد حس ماورایی و اسطوره ایی از سرزمین تحت فرمان کورتز بسیار موثر است. کورتز با ایجاد ترس و وحشت بر مردمش حکومت می کند اما این ترس و وحشت با مفاهیمی که از این واژه ها سراغ داریم متفاوت است. ترس و وحشت دوستان کورتز و مردمان آنجا هستند. همانطور که خودش به ویلارد می گوید: “ترس و وحست دوستان تو هستند…اگر نباشند دشمنانی هستند که باید از آنها بترسی.”

مردمی که کورتز بر آنها حکومت می کند این ترس و وحشت را دوست دارند و با آن زندگی می کنند.

در اغلب اوقات چهره کورتز در تاریکی قرار دارد و نورپردازی به شکلی است که کمتر چهره اش را به طور کامل ببینیم. شخصیتی دست نیافتنی که به دشمنانش حق قضاوت در مورد خود را نمی دهد و اینگونه آنها را تحقیر می کند. در جایی به ویلارد می گوید: “تو حق داری منو بکشی اما حق نداری به من بگی قاتل.” در نهایت تدوین موازی سکانس کشته شدن کورتز با مراسم مذهبی بومیان (کشتن گاو) و آواز جیمز موریسون که همزمان با کشته شدن کورتز از “کشتن پدر” می گوید وجهه استعاری و اسطوره ایی شخصیت کورتز را کامل می کند.

ویلارد به همراه لانس آنجا را ترک می کند اما آخرین کلمات کورتز تا ابد در گوشمان باقی می ماند: “وحشت…وحشت…”

وحشت ویتنامیها از آمریکاییان، وحشتِ فرانسویان از بیرون رانده شدن از وطنشان، وحشت دختران پلی بوی از تمام شدن سوخت، وحشت شف از مردن، وحشت لانس از کشتن، وحشت ویلارد از تنهایی و بی ماموریت ماندن و وحشت کورتز از وحشت. آیا اینک آخرالزمان فیلمی درباره وحشت نیست؟

منبع: افرا فیلم

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

نگاهی به فیلم اینك آخرالزمان: یك شاهکار تمام‌عیار

پروژه‌های شخصی همیشه ویژگی‌های مشتركی دارند: از طرفی چنان وابستگی عجیبی به خالق خود پیدا می‌كنند كه بدون سایه سنگین او غیرقابل تصور به نظر می‌رسند و از طرف دیگر هویتی كاملاً فردی را برای خود در تاریخ سینما دست و پا می‌كنند. این فیلم‌ها به ما ثابت می‌كنند كه انگیزه فردی اصلی‌ترین توانایی برای خلق كردن شاهكارهایی بی‌همانند است. آثاری از این دست به علت وسواس غریب سازنده (كه ناشی از همان وابستگی اثر به آفریننده اثر است) معمولاً آثار پر خرجی هستند، كمال‌گرایی به شكلی بیمارگونه همه چیز را تحت تأثیر قرار می‌دهد، مشكلات فراوانی در راه تولید دارند، شكست‌های بزرگ تجاری را تجربه می‌كنند و درعین‌حال تحسین فراوان منتقدان را نیز به همراه دارند. نمونه‌های فراوانی از این‌گونه فیلم‌ها در تاریخ سینما وجود دارد: ما دادایو و یا درسواوزالا ساخته‌های كوروساوا كه فیلم اول شخصی‌ترین فیلم كوروساوا و یا درواقع حدیث نفس آشكار اوست و فیلم دوم محصول مشتركی با روسیه، هر دو فیلم به‌طرز اسف‌باری شكست تجاری می‌خورند و كوروساوا پس از شكست درسو… دست به خودكشی می‌زند، این گروه خشن پیكن‌پا كه استودیو فیلم را در زمان نمایش نابود كرد و… اما بدون تردید نمونه‌ای‌ترین فیلم در میان این آثار اینك آخرالزمان پروژه جاه‌طلبانه‌ی فرانسیس فوركاپولا است.

در دهه‌ی 70 سازندگان هالیوود جدید در اوج بودند: اسپیلبرگ با آرواره‌ها و ئی‌تی لوكاس با جنگ ستارگان و دیوار نوشته‌های آمریكایی و البته كاپولا با پدرخوانده‌های یك و دو. این فیلم‌ها چنان موفقیتی به كاپولا بخشیده بودند كه همه او را سلطان واقعی هالیوود می‌نامیدند؛ اما بازهم حرف و حدیث در مورد این دو فیلم كه قله موفقیت حرفه‌ای و تجاری كاپولا به حساب می‌آمد فراوان بود. درخشش فیلم‌ها را به همه نسبت می‌دادند: از بازی‌های براندو، دنیرو و پاچینو تا رمان ماریو پوزو و… (درواقع باید بیش‌تر از دو دهه می‌گذشت تا دستاورد بزرگ كاپولا در مقام كارگردان در این دو فیلم شناخته شود). اما سلطان دوران تازه هالیوود در سال 1979 دست به یك قمار تمام‌عیار زد: ساختن اینك آخرالزمان با فیلم‌نامه جان میلوش و كاپولا براساس رمان معروف دل تاریكی كنراد نوشته شد و قرار شد فیلیپین به عنوان لوكیشن مورد استفاده قرار گیرد، البته نباید از یاد برد كه ساخته شدن این فیلم تا حدی به موفقیت بزرگ و باورنكردنی شكارچی گوزن ساخته مایكل چمینو در سال 1978 (یعنی یك سال قبل‌….ر از اینك…) باز می‌گردد كه بار دیگر ویتنام را وارد ماجرا كرد. در هالیوود هركس كه فیلم‌نامه را خواند سعی در منصرف كردن كاپولا از ساختن این فیلم كرد از استاد راجر كورمن تا دوستان قدیمی جورج لوكاس و اسپیلبرگ، اما كاپولا تصمیم گرفته بود فیلم خودش را بسازد. مشكلات عجیب و غریب محل، سكته قلبی مارتین شین، اطوارهای دایمی براندو و هزینه‌ی سنگین پروژه زمان فیلم‌برداری را از 17 هفته مقرر به 16 ماه كشاند و بودجه‌ی فیلم را از 12 میلیون دلار به 31 میلیون دلار رساند و كاپولا قماری كه بر سر آینده حرفه‌ای خود، پول و… آغاز كرده بود را باخته. فیلم شكست فاجعه‌باری خورد و كمپانی كامپولا ورشكسته شد و به لحاظ روانی مشكلات عدیده‌ای پیدا كرد؛ اما زمان باید می‌گذشت تا ما دریابیم آن‌چه كه در زمان دو ساعت پانزده دقیقه (و اخیراً بیش از سه ساعت از پیش چشم ما می‌گذرد یك تمام‌عیار است؛ حالا دیگر اینك آخرالزمان طرفداران ویژه خود را به دست آورده و در فهرست‌های انتخابی منتقدان جایگاهی درخور دارد؛ اما به راستی در این فیلم چه اتفاقی می‌افتد؟

برتراند راسل زمانی بیش‌‌تر، درباره رمان دل تاریكی (1899) گفته بود میان نوشته‌های كنراد بیش از همه شیفته داستان وحشتناكش دل تاریكی بودم كه به گمان من جامع‌تر از همه، فلسفه او را در باب زندگی بیان می‌كند. حالا نمی‌دانم چقدر همین جمله البته با تعویض چند كلمه در مورد كاپولا صادق است؟ آیا اینك آخرالزمان هم فلسفه‌ی او را در باب زندگی بیان می‌كند؟ با توجه به كارنامه واقعاً مغشوش او (به استثنای چند مورد) پاسخ چندان صریحی به این پرسش نمی‌توان داد، اما به هرحال كاپولا درواقع در این فیلم دقیقاً همان‌طور با رمان كنراد برخورد می‌كند كه پیش‌تر از این با رمان پوزو كرده بود. او استخوان‌بندی رمان را حفظ می‌كند اما كشش دراماتیك را بر مبنایی دیگر و كاملاً كاپولایی بنا می‌كند. اگر رمان پوزو وجه اصلی خود را در همان داستان ظهور و سقوط مافیا جست‌وجو می‌كرد، كاپولا مجموعه روابط یك خانواده مافیایی را نیز به یكی از نكات اصلی بدل می‌كند و روان هركدام از شخصیت‌ها را نیز كالبدشكافی می‌كند و درعین‌حال ارتقاء ژانر را نیز هدف می‌گیرد. اینك آخرالزمان نیز با آن‌كه درباره جنگ ویتنام است كنكاشی سترگ درباره‌ی تأثیرهای متقابل جنگ و روان سری هم هست (این تنها یكی از جنبه‌های فیلم است) و همان ارتقاء ژانر نیز پس از شكارچی گوزن چمینو، وجود دارد. حالا با آن‌چه كه پیش از این گفته شد شاید وارد شدن به جزییات راهگشاتر باشد چرا كه فیلم با سكانس‌های سمبولیك و سورئال (كه بررسی همه‌جانبه‌ی آن‌ها در این مجال غیرممكن است) به یكی از فیلم‌های پیچیده دو دهه‌ی اخیر بدل شده است.

فیلم با صدای خارج از كادر هلیكوپترها كه بعدتر وارد كادر می‌شوند، نمایی دور از جنگلی كه ناگهان به آتش كشیده می‌شود و صدای جیمز موریسون كه می‌خواند آغاز می‌شود و سپس این تصاویر روی چهره‌ی ویلارد مارتین شین سوپرایمپوز می‌شوند. آیا این تصاویر كابوس او هستند؟ رویاهایش؟ خاطراتش؟ ما هیچ چیز نمی‌دانیم. او سپس می‌گوید وقتی در شهر است می‌خواهد در جنگل باشد و برعكس و سپس آینه اتاقش را می‌شكند. این نشانه‌ها ویلار را در شرایط بی‌زمانی و بی‌مكانی مطلق قرار می‌دهند فصل افتتاحیه تعریف دقیقی از زمان و مكان به دست نمی‌دهد، هرچند به سایگون اشاره می‌شود اما گفتار متن محیطی دوزخی و كاملاً استعاری می‌سازند، و بعد می‌شود به شكستن آینه اشاره كرد كه در آن ویلارد به شكلی نمادین خود را از بین می‌برد. در ظاهر فیلم تازه آغاز شده اما موریسون به ما می‌گوید: این پایان است و در چنین شرایطی است كه سفر معنوی ویلارد آغاز می‌شود؛ ویلارد مأمور می‌شود تا كورتز (مارلون براندو)، درجه‌دار یاغی را از بین ببرد. او در طول سفر همواره به كورتر فكر می‌كند، صدای او هم‌چون یك مرد روحانی به ویلارد رسیده، پرونده كورتز به كتاب بالینی او تبدیل شده و سپس به خود او می‌رسد، دكوپاژ و مضمون فصل‌های پایانی كاملاً در كار ساختن یك تصویر غیر زمینی از براندو هستند. چهره‌ای كه برای اولین بار دیده می‌شود و تا مدت‌ها در تاریكی می‌ماند، (در جایی از فیلم همراه ویلارد به او می‌گوید: این یارو از خودش یه بت ساخته و بقیه می‌پرستنش) براندو یك شمایل مذهبی كامل است و درنهایت در یك توافق دوجانبه با ویلارد توسط او كشته می‌شود. فقط كافیست به تدوین موازی نذر مذهبی بومیان و كشته شدن كورتز دقت كنید و البته باز هم به صدای موریسون كه از كشتن پدر می‌گوید همه این‌ها ما را با یك سفر تناسخ مواجه می‌كند، سفری با همه سختی‌هایش كه ویلارد را به جایی متفاوت از گذشته می‌برد، و البته ما را هم؛ و به همین‌ترتیب هر مرحله از سفر را می‌توان به شكلی سمبولیستی به یكی از مراحل سفر معنوی منتسب كرد.

حالا بیاید همه چیز را از اول آغاز كنیم و اینك آخرالزمان را در قالب ژانری متفاوت محك بزنیم: ژانر نوار. فیلم كاپولا بی‌هیچ تردید نشانه‌های مشخصی از این ژانر را در خود دارد. در ابتدا با یك قهرمان منزوی سر و كار داریم كه بعدها می‌فهمیم یك قاتل حرفه‌ای است (به حرف‌های هریسون هورد در كمپ نیروی هوایی دقت كنید). او در ابتدا كاملاً هرز رفته به نظر می‌رسد و بی‌صبرانه منتظر گرفتن مأموریت است، ویلارد از آن دست قهرمانانی است كه تنها هویت خویش را در انجام مأموریت باز می‌یابند و در غیر این صورت هیچ هستند (نمونه‌ای‌ترین قهرمان شرلوك هلمز است كه در صورت نداشتن پرونده از كوكائین استفاده می‌كرد) ویلارد در جایی از فیلم می‌گوید: مأموریت را قبول كردم، كار دیگری هم نمی‌تونستم انجام بدم و درنهایت نیز موفق می‌شود مأموریت را به پایان برساند، ویلارد مانند همه‌ی قهرمان‌های نوار در پایان به مكانی نامعلوم می‌رود تا مأموریتی دیگر.

به نوعی دیگر هم می‌توان این شاهكار سال‌های پایانی دهه‌ی 70 را بررسی كرد. روایت مستندگونه‌ای از جنگ ویتنام. صحنه‌های باشكوه جنگ در این فیلم نوعی از زیبایی‌شناسی جنگ را به ذهن تحمیل می‌كنند كه تاكنون در فیلم دیگری دیده نشده، استورارو (فیلم‌برداری كاپولا) كه اسكار را نیز برای این فیلم دریافت كرد شكوه و عظمتی را به پرده می‌كشاند كه یادآور دوران درخشان همكاریش با برتولوجی كبیر است. كورتز در پایان زندگیش وقت می‌گوید توحشت، وحشت، آیا همین دو كلمه تفسیر كل فیلم نیست، وحشت تنهایی ویلارد، وحشت جنون‌آمیز كورتر و وحشت كاپولا از فیلمی كه بی‌سرانجام به نظر می‌رسید و در آخر، عاقبت به خیر شد.

منبع: نشریه سینمای نو

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

تصویر واقعی جنگ ویتنام: اینك آخرالزمان و جنگ ویتنام

“اینك آخرالزمانِ” “فرانسیس فورد كوپولا”، یك حلقه از زنجیره‌ فیلم‌های اواخر دهه 70 با موضوع جنگ “ویتنام” است كه از رمان كوتاه “ژوزف كونراد” به نام “قلب تاریكی” الهام می‌گیرد تا جنگ را به عنوان هبوطی به جنون عصرحجری به تصویر بكشد. كاپیتان “ویلارد” (مارتین شین) كه در شرف بازنشستگی است، مامور پیدا كردن و رسیدگی كردن به وضعیت كلنل “كورتز” (مارلون براندو) می‌شود كه بدون اجازه ارتش را ترك كرده و شایع است كه در یك جنگل كامبوجی، ژست یك رب‌النوع بومی و مرگ‌آفرین را به خود گرفته است. “ویلارد” در مسیر خود به كلنل “كیلگور” (رابرت دووال) حامی “ناپالم” و “واگنر”، سرباز وظیفه‌هایی كه تریجیح می‌دهند ول بگردند و مواد بزنند، یك نمایش خرگوش كه با ورود یك دسته سرباز خشن به آشوب كشیده می‌شود، و یك عكاس هیجان زده (دنیس هاپر) كه داستان‌های وحشیانه و آمیخته به احترامی راجع به “كورتز” می‌گوید، برخورد می‌كند. وقتی “ویلارد” سرهایی كه روی دیرك‌ها برافراشته شده‌اند را در نزدیكی كمپ “كورتز” می‌بیند، متوجه می‌شود او حسابی به سیم آخر زده، اما معلوم نیست كه آیا خود “ویلارد” حالا با دستورهای جنون آمیزی كه “كورتز” می‌داد: “بمب‌ها را بیندازید. همه را قلع و قمع كنید” موافق است یا نه. شخص “كوپولا” هم در این مورد مطمئن نبود، و چندین پایان متفاوت را در نمایش‌های آزمایشی و اولیه فیلم برای ارائه به مطبوعات امتحان كرد، پایانی كه برای “كار در دست تولید” در جشنواره “كن” نمایش داده و برنده نخل طلایی شد و نمونه آمریكایی و 35 میلی‌متری نهایی كه وارد بازار شد (همچنین پایانی كه در كاست‌های خانگی دیده می‌شود). آشفتگی‌های تولید فیلم با چندین مرتبه توقف در كار هم همراه بود، چون یك طوفان، لوكیشن را تخریب كرد و “شین”، ستاره فیلم دچار حمله قلبی شد؛ بودجه فیلم سر به فلك گذاشت و “كوپولا” شخصاً هزینه‌های اضافی را پوشش داد. این دردسرهای تولید كه به زعم “كوپولا”، خود یك نوع جنگ “ویتنام” بود، به طرزی عالی و جامع در یك برنامه مستند به نام “قلب‌های تاریكی: آخرالزمان یك فیلم‌ساز”، ضبط شده‌اند. علی‌رغم دل‌نگرانی‌های استودیو و بازنگری‌های چندمرحله‌ای پایان فیلم، “اینك آخرالزمان” یك شاهكار اساسی از كار درآمد و نامزد دریافت هشت جایزه آكادمی از جمله بهترین فیلم، بهترین كارگردان، بهترین بازیگر نقش مكمل مرد برای نقش “كیلگور” روان‌پریش “دووال”، و بهترین فیلمنامه شد. فیلم، برنده جایزه اسكار برای صداگذاری و نیز برای سبك فیلمبرداری “ویتوریو استورارو” شد. این پروژه توهمی و “واگنر”ی، تحسین و انتقادهایی را برانگیخت كه به یك اندازه پرشور و مهیج بودند؛ این فیلم شبیه به هیچ فیلم دیگری كه تا به آن زمان ساخته شده بود، نبود و هاله كابوس‌مانند و برخوردهای دوقطبی‌ با آن به شایستگی انعكاسی است از تنش‌ها و پریشانی‌های عصر ویتنام.

اینک آخرالزمان ساخته فرانسیس فورد کاپولا یکی از آثار ماندگار و خاص دنیای تصویر و هنر هفتم است که به طور تکان دهنده ای به جریان جنگ ویتنام می پردازد.این سینمایی به طور واضح و مشخص فضای واقعی و حس و حال و جنس اصلی ویتنام را به تصویر کشیده است.این فیلم اثری است حیرت آور و موفق؛ صحنه های حمله رعب آور هلی کوپترها و بمباران های پی در پی و وحشتناک تصاویر و صحنه هایی فراموش نشدنی، ترسناک و پر فراز و نشیبی از حقایق بی رحمانه جنگ به تصویر کشیده است.اینک آخرالزمان محصول سال ۱۹۷۹ می باشد و اقتباسی از کتاب قلب تاریکی می باشد که به بهترین نحو به مشکلات روحی و روانی سربازان ویتنام می پردازد.

 

منبع: imdbhouse و روزنامه خراسان

——-

نقد و بررسی فیلم به قلم

نمایی از بیهودگی جنگ: اینک آخرالزمان

این فیلم 153دقیقه ای را که یک وقایع نگاری مفهوم گرایانه درباره جنگ ویتنام است ، فرانسیس فورد کاپولا در سال 1979 ساخته است که موفق به دریافت نخل طلای کن و دو جایزه اسکار در همین سال شد.

این فیلم شاید در میان آثار قوی و مشابهی چون جوخه و متولد چهارم جولای الیور استون ، شکارچی گوزن مایکل چیمینو، تپه همبرگر جان ایروین ، غلاف تمام فلزی استنلی کوبریک و… به لحاظ سینمایی یکی از زیباترین ها باشد که مثل همه آنها در مرحله اول یک شکواییه علیه جنگ و خشونت محسوب می شود.

اینک آخر الزمان براساس رمانی به اسم قلب تاریکی نوشته ژوزف کنراد ساخته شده است و برخلاف چند اثر مشابهی که ذکر شد، پرداختی نامتعارف و دیگرگونه دارد. این فیلم در واقع از آن رئالیته تلخی که آثار کوبریک ، استون و چیمینو کاملا درگیرش هستند، فاصله گرفته و داستان و مفاهیم آن را براساس چارچوبی دراماتیک بنا نهاده است.

داستان فیلم درباره کاپیتان ویلارد (مارتین شین) است که از مرکز ماموریت دارد تا برای ترور سرهنگ کلاه سبز، والتر کورتز (مارلون براندو)، که برای خودش یک امپراتوری به راه انداخته ، به کامبوج برود.

این سفر در واقع جستجویی اودیسه وار برای درک خویشتن است و پی بردن به آن چیزی که یک انسان باید در مورد بزرگترین معضل زمانه و اطرافش ، یعنی جنگ بداند. این سفر بر محور اعمال شخصیت (ویلارد) و تاثیراتی که موقعیت و محیط برای رسیدن او به نوعی شهود و درک عمیق تر نسبت به فضایی که در آن قراردارد، به وجود آورده شکل گرفته است.

قهرمان و ضدقهرمان به معنای کلاسیک ، در فیلم کاپولا وجود ندارند. نه ویلارد و نه کورتز، هیچکدام قهرمان نیستند و نه امریکا و نه ویتنام ، هیچکدام ضدقهرمان نیستند. در واقع مساله ای که می توان از آن به عنوان یک شخصیت و شاید ضدقهرمان و بازدارنده در داستان نام برد که در فیلم کاپولا اهمیت فوق العاده ای دارد، خود مساله جنگ است.

اما ارائه داستان در قالبی که جنگ را مورد انتقاد قرار می دهد، در «اینک آخرالزمان» متفاوت است. مهمترین شیوه ای که در کلیت کار قابل مشاهده است خلق دو فضای کاملا متفاوت از نظر داستان ، ساختار و محتواست که بالطبع ریتم و ضرباهنگ و سایر عناصر فیلم را هم تحت تاثیر خود قرار می دهد.

«اینک آخرالزمان» را از نظر فضاهای داستانی می توان شامل 3 قسمت کلی دانست که ساختار 3 پرده ای فیلمنامه هم کاملا بر آن انطباق می یابد. پرده اول مربوط به فضایی است که ویلارد در گروه کلنل کیلگور است ، در این بخش جنگ و همه قهرمانانش با زبانی غیرمتعارف که به طنز ناب و کامل گرایش دارد، مورد انتقاد قرار می گیرند.

آغاز این طنز با حضور گروه فیلمسازی در جبهه ، قمقمه کلنل که می خواهد به ویتنامی زخمی آب بدهد، ورود سرباز موج سوار، صحبتهای طولانی درباره تخته موج ، نواختن شیپور جنگ و موسیقی اپرایی واگنر از هلی کوپترها و… همراه است که در ادامه با قرار گرفتن در کنار فاکتورهای دیگر در واقع بیانگر این مفهوم کلی است که جنگ امریکایی ها بیشتر شبیه به یک سرگرمی و تفریح بوده است تا مبارزه ای هدفمند.

به همین خاطر کلنل و ارتش او بیشتر مانند گروهی ماجراجو از توریست های امریکایی در ویتنام تصویر شده اند، تا یک ارتش.

.. این بیان طنزآمیز در ابتدای داستان در همین حال که پرداختی غیرمتعارف دارد و با ژانر اثر چندان سنخیتی نمی یابد، اما آنچنان ماهرانه و زیبا پرداخت شده که در مجموع تکمیل کننده مفاهیم انتقادی اثر می شود و در ضمن زبانی تازه را برای پرداخت مفاهیم مورد نظر کارگردان فراهم آورده است.

حمله و قتل عام مردم بیگناه منطقه ای از ویتنام برای موج سواری کلنل آنچنان زیبا، طنزآمیز و در عین حال تلخ و وحشتناک و تاثیرگذار پرداخت شده که بسیاری از اهداف درونی فیلم را در همین ابتدا بازگو می کند.

آغاز بخش دوم که میانه داستان را شامل می شود، از آنجاست که کاپیتان ویلارد و سربازانش با یک قایق فرار می کنند.

از اینجا به بعد، ویلارد و گروهش به صورت مستقیم با جنگ و وقایع و پیامدهایش درگیر می شوند و در هر مرحله یکی از افراد گروه کشته می شود. در این بخش درگیری بیرونی فصل قبل کم کم در روایت داستانی درونی می شود و بازخورد چالشهای میان افراد گروه در سطح روابط درونی وقتی که با چالشهای بیرونی جنگ همراه می شود، زمینه های رسیدن به تحول و درکی جدید را در کاپیتان وظیفه شناس امریکایی برمی انگیزد.

این رسیدن به مرز تحول هم با درک ناتوانی و ضعف از طرف کاپیتان همراه است. در واقع او هر لحظه که در طول مسیر رودخانه به هدفش نزدیک می شود، وحشت و ترس بیشتری نسبت به عملش پیدا می کند.

این ضعف و ترس هم ناشی از درکی است که او به عنوان یک سرباز امریکایی نسبت به کاری که انجام می دهد و موقعیتی که در آن گرفتار آمده ، پیدا می کند.

اوج این ضعف درونی هنگامی است که در اواخر پرده دوم رئیس کشته می شود و حالا تنها دو نفر با کاپیتان مانده اند و یک سکانس فوق العاده ، که در آن سربازان امریکایی بدون هیچ انگیزه ای خانواده ویتنامی را در قایق باری به رگبار می بندند و ویلارد در یک نریشن می گوید؛ «ما همه اونا رو با مسلسل تیکه تیکه کردیم و بعد بهشون بانداژ دادیم!»

پرده سوم همراه با کاپیتان و 2سربازش به منطقه اروپایی شروع می شود و در یک سکانس طولانی ، سیاست های امریکا در جنگ از طرف اروپایی ها مورد انتقاد قرار می گیرد. بعد هم داستان وارد منطقه ای که کلنل کورتز امپراتور آن است و سربازانش تا حد مرگ او را می پرستند.

از اینجا به بعد همه پرداخت روایت بعد درونی پیدا می کند و سطح چالش و کنشهای روایی به دایره مفاهیم زیر متن داستان کشیده می شود. شناخت پیدا کردن نسبت به کلنل کورتز و دیدگاه ها و مواضعش نسبت به جنگ باعث پیدایش زمینه های تحول در ویلارد می گردد و این تحول در نتیجه گیری زیبای پایانی به طور کامل شکل می گیرد. آنچه کاپولا می خواهد در «اینک آخرالزمان» بگوید، می توان براساس یک فرمول کلی بررسی کرد. همین فرمول براساس تضاد پررنگ میان فضای آغازین و پایانی شکل می گیرد.

اگر فضای اکتیو بیرونی در پرده اول را که با نمایش جنگ و تمسخر آن با ریتمی تند و سریع همراه است با فضای کاملا درونی و ریتم کند پرده سوم مقایسه کنیم ، می بینیم که نتیجه تقابل این دو فضا به برجسته شدن شخصیت کاپیتان ویلارد به عنوان پیش برنده روایت منتهی می شود و این پررنگ شدن نقش محوری شخصیت در داستان وقتی در کنار تحول درونی اش نسبت به جنگ قرار می گیرد که با آنچه کلنل کورتز به آن رسیده همنشین می شود.

نتیجه هم این است که پوچی و بیهودگی جنگ و خالی شدن قهرمان این جنگ از ارزشها و آرمان های انسانی مورد توجه قرار می گیرد.

انسان در فیلم کاپولا حتی اگر به اندازه کاپیتان ویلارد کاملا معتقد و مصمم به هدفش باشد در پایان به این نتیجه می رسد که راه و مقصدش هیچ ارزشی نداشته و تلاش کاملا بیهوده او را به این نتیجه گیری رسانده است. برای همین هم در پرده سوم «اینک آخرالزمان» بارها و بارها به چنین جملاتی برمی خوریم: «مردان توخالی»، «هیولاهای تعلیم دیده»، «سربازان گمشده» و…. قهرمانان فیلم کاپولا همگی انسان هایی هستند که براساس یک هدف دیکته شده می جنگند، می کشند، می میرند و می ترسند و می ترسانند و در پایان به این نتیجه می رسند که کارهایشان هیچ فایده ای نداشته است.

البته این بیهودگی در جوخه و شکارچی گوزن و غلاف تمام فلزی هم وجود دارد. اما پرداخت فیلم کاپولا به گونه ای است که هدف اصلی داستانش رسیدن به این نتیجه است و این بیهودگی به محور مفاهیم تبدیل می شود و اهمیتی چندین برابر پیدا می کند. ویژگی دیگر «اینک آخرالزمان» فرانسیس فورد کاپولا، توجه به زیباشناسی (استتیک) سینماست که بویژه در نماهای بسیار زیبایی که از فضای سیاه جنگ ارائه می کند، کاملا قابل مشاهده است.

از مهمترین ویژگی های این قابهای زیبا، قرارگرفتن در کنار مفاهیم درونمایه اثر است. به طور کلی تمام نماهایی که کاپولا از جنگ و جبهه گرفته است بدقت براساس اصول زیباشناسی و مدیوم ناب سینمایی این کارگردان به دست آمده است.

فصولی را که جلوه های ویژه هم به بهترین شکل آن را کامل کرده اند باید از زیباترین سکانس های سینمای جنگ به شمار آورد که به طور مستقل براساس زیباشناسی مدیوم سینما پرداخته شده اند و ضمن آن در خدمت اهداف درونمایه اثر هستند.

 

نویسنده: مهدی نصیری

منبع: تبیان


ممکن است شما دوست داشته باشید

23
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
23 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
20 Comment authors
payman hosseyni$ Jack Nicholson $sia nemکارن سلیمیمجدالدین جلیلی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
payman hosseyni
Member
Member
payman hosseyni

اون ارتباطی که باید با داستان فیلم برقرار کنم در این فیلم برای من ایجاد نشد و مهمترین دلیل اون وجود نریشن های فراوان در طول مدن نمایش هست که فیلم رو از نمایش یک فیلم سینمایی خارج کرده و به سمت یک فیلم مستند میبره که برای من دلسرد کننده بود، هر چه قدر فیلم در نمایش اتفاقات جنگی و نمایش زشتی ها و تاریکی های جنگ موفق بوده اما در نمایش داستان خودش ناموفقه، فیلم بیشتر به خاطر اعتراض هنری به سیاست های نظامی و جنگی آمریکا در منطقه مورد توجه واقع شده وگرنه به لحاظ داستانی فقیر… ادامه »

trackback
Member

[&#8230 ;] ۱٫ نقد و بررسی فیلم Apocalypse Now (اینک آخرالزمان) ۲٫ بررسی کامل فیلم Apocalypse Now (اینک آخرالزمان) (سایت &#8230 ;http://naghdefarsi.com/apocalypse-now [&#8230 ;]

$ Jack Nicholson $
Guest
Member
$ Jack Nicholson $

فیلم ضد جنگ خوبیه ، کارگردانیش خیلی قویه ، فضاسازیش عالیه جوری که ادم خودشو اونجا حس میکنه کاملا اما همینطور که دوستان گفتن یه عیب بهش وارده اونم اینه که استفاده از مارلون برندو ضروری نبود ، یعنی خیلیا که این فیلمو ندیدن صرفا بخاطر برندو میشناسن این فیلمو اما ، مارلون فقط ۳۰ دقیقه اخر تو فیلمه که اونم چیزی نزدیک به ۵ دقیقه یکم کمتر بیشتر همین حدود نقش داره ، به هر حال بنظرم استفاده از برندو جنبه تبلیغ داشته شاید ! دیگه عیب خاصی نداره فیلم … شخصیت پردازی عالی ، داستان خوب ، کارگردانی… ادامه »

روح الله
Guest
Member
روح الله

یک فیلم فوقالعاده و کامل دیگه از کاپولا حیف شد که اسکار نگرفت حقش خوردند. با این حال کاپولا بعد از دهه هفتاد افت کرد اگه به روش خودش کتابهای خوب را در سالهای بعد به فیلم تبدیل میکرد یا فیلمهای خوب را بازسازی میکرد یا از فیلمهای دیگه یه اقتباس خوب میساخت مثل اسکورسیزی مطمئنن بزرگترین کارگردان تاریخ سینما نه تنها دوره معاصر بلکه در تمام تاریخ میشد.

کارن سلیمی
Member
Member
کارن سلیمی

من که خیلی ازش خوشم نیومد ولی بخش هایی از فیلم خیلی خوب بود

مجدالدین جلیلی
Member
Member

سلام دوستان
نظر برتراند راسل در کتاب خاطراتشو(پیوست = سخنرانی ها و نامه ها)راجع به تجاوز آمریکا به ویتنامو حتما ببینید.
این لینک به صفحات کتابه:
http://hastishenasi.persianblog.ir/post/178/
میگفت: ویتنامی ها فقطیک خواسته داشتند: می خواستند که مستقل باشند، اما آمریکا این را نمی پسندید….

ali---33
Guest
Member
ali---33

لفطا هر نقدی را نگذارید.من چندین بار برای خواندن نقد به این سایت سر زدم ولی چیزی جز تعریف داستان به صورت خلاصه ندیدم.البته چیزهای گفته میشود اما نقد محسوب نمیشوند و فقط اطلاعات جانبی هستند.لطفا در مورد فیلم بیشتر تفکر کنید و نقیدی کمک کننده و گوینده ی مفهوم فیلم در سکانس های مختلف و کل فیلم اراعه کنید.

sia nem
Member
Member
sia nem

در درجه اول که فیلم شاهکاره از هر نظر شاید تا الان ۱۵ بار دیده باشم فیلم رو اصلا کاری هم به سیسات و جنگ ندارم که زاییده این جور فیلم هاست فعلا فقط زیبایی بازیگری کارگردانی صحبت ها صدا تصویر و موسیقی است… در درجه دوم مطلبی که هیچ کدوم از ایرانی ها دقت نمی کنند یا حتی منتقد این هست که این فیلم با وجودی که ۱۰۰% آمریکا رو نقد میکنه ولی ساخته دست یک آمریکایی است. این خیلی مهمه..همه میان میگن گفتیم آمریکا جهان خواره بده ظالمه از خود راضیه وحشیه و خیلی چیزهای دیگه ولی نمیبینند… ادامه »

amirreza kavian
Member
Member
amirreza kavian

سلام دوستان فیلم خوبی بود خیلیم طولانی بود من وقتی دیدمش یه چیزایشو نفهمیدم اما نقد شما رو خوندمو حال کردم راستش فیلم سختی بود دستتون درد نکنه

Reza Soleymani
Member
Member
Reza Soleymani

فیلم جنگی بهتر از این پیدا نمیشه

m.p
Member
Member
m.p

السید:دوست عزیز در توضیحات جنگ ویتنام هیچ اشاره ای به کمونبست نکردی! طوری نوشتی که هرکس ندونه فکر میکنه آمریکا به ویتنام شمالی مظلوم حمله کرده و شوروی قهرمان از ویتنام شمالی دفاع کرده! آیا طبق گفته خودت میلیونها تن سلاح شوروی برای کشاورزایه ویتنام شمالی ارسال میشد؟ آیا کشاورزایه ویتنام شمالی برا آموزش خلبانی به چین اعزام میشدند؟ دوست عزیز مظلوم جنگ مردم بیدفاع ویتنام جنوبی بودند که شمالیا به زور جنگ و کشتار تحت حمایت و سلطه شوروی و چین کمونیست جهت توسعه کمونیست خواستند ویتنام جنوبی هم کمونیست بشه که در آخر هم متاسفانه موفق شدند. حضور… ادامه »

السید
Guest
Member
السید

دوست عزیز در توضیحات جنگ ویتنام هیچ اشاره ای به کمونبست نکردی! طوری نوشتی که هرکس ندونه فکر میکنه آمریکا به ویتنام شمالی مظلوم حمله کرده و شوروی قهرمان از ویتنام شمالی دفاع کرده! آیا طبق گفته خودت میلیونها تن سلاح شوروی برای کشاورزایه ویتنام شمالی ارسال میشد؟ آیا کشاورزایه ویتنام شمالی برا آموزش خلبانی به چین اعزام میشدند؟ دوست عزیز مظلوم جنگ مردم بیدفاع ویتنام جنوبی بودند که شمالیا به زور جنگ و کشتار تحت حمایت و سلطه شوروی و چین کمونیست جهت توسعه کمونیست خواستند ویتنام جنوبی هم کمونیست بشه که در آخر هم متاسفانه موفق شدند. حضور… ادامه »

مجید احمدی
Member
Member
مجید احمدی

بدون خواندن این نقد هیچگاه دیدن این فیلم لذتی در ذهن من رسوب نمی داد.
سپاسگزارم

زهرا
Member
Member

فیلم بسیار عالی ای بود مخصوصا فیلم برداریش حق طلبانه ترین و مستقل ترین فیلمی که تا به حال دیدم اما با اینکه براندو بهترین بازیگر زندگیم هست به نظرم حضورش تو این فیلم و بازیش خیلی سهل انگارانه و بی ربطه اصلا حس رعب و وحشت و مرموز بودن و قدرت و جدیت رو به من القا نکرد چیزی که باید تو شخصیت کورتز می بود سنش خیلی زیاده برای این نقش لباسش و تیپشم اصلا مناسب نیست به نظر من اینکه یه نفر بازیگر بزرگیه دلیل نمیشه که از همه ی بازیاش تعریف کنیم باید برای خوب بودن… ادامه »

میم...
Guest
Member
میم...

فیلم از لحاظ ساخت واقعا عالی بود باید کاپولا رو ستایش کرد بخاطر این اثر پر زحمتش ولی داستان فیلم زیاد برام جذاب نبود و سکانس های براندو هم اونجوری که ازش انتظار میرفت خوب نبود شاید تکبر بیش از حدی که براندو اسیرش شده بود و دست بردن توی فیمنامه کار کاپولا رو هم خراب کرد درسته بازیش خوب بود ولی همه چیز بازی نیست بازیگر باید به چیزی که کارگردان ازش انتظار داره هم احترام بذاره اونم کارگردانی به بزرگی کاپولا … کسی که واسه ۵ دیقه بازی کردن ۷ میلیون دلار گرفته باید خیلی ناثیر مفیدتری روی… ادامه »

حامد
Guest
Member
حامد

با سلام به نظر من نقدتون افزایش علامت های سوال به وجود اومده تو ذهن بود نه پاسخی به آنها البته باید اذعان کرد که خود فیلم هم بیش از این که در پی پاسخ به سوالی باشه در پی مطرح کردن سوال و رازآلود نشون دادن بسیاری از رفتارها و عقاید ماست که این رو از لا به لای صحبت های کورتز با ویلارد به خصوص وقتی که دلیل شکست هر انسانی رو قضاوتش می دونه نه عملش بهتر از هر جایی متوجه میشیم. به نظر من یک نقد عالی نقدی است که علاوه بر مطرح کردن صورت مساله… ادامه »

ava
Guest
Member
ava

نقدتون خوب بود .لطفا نقد فیلم شکارچی گوزن هم بذارید . بد نیست

سعید سعیدی نیا
Member
Member
سعید سعیدی نیا

نقدتون فوق العاده بود.فیلم بسیار گیرا وزیبایی هستش با فیلمنامه قوی.

Abe
Member
Member
Abe

یکی از بهترین های ضد جنگ که واقعا کثافت ملل های استعمار گرو خوب و واضح نشون داد.

مهران حكمت
Guest
Member
مهران حكمت

بسیار عالی ومفید
باید اعتراف کنم وقتی برای اولین بار فیلم را دیدم خیلی خوشم نیومد ولی با نقد زیبای شما
باید ۲ -۳ بار فیلم را دید
با تشکر

philip aga
Guest
Member
philip aga

منم ازاینکه نقدمو بی کم و کاست گذاشتین تشکر میگنم…
با کلی احترام و عرض دمتون گرم… فیلیپ ‏نویس

محمود کارونی
Member
Member
محمود کارونی

مرسی … خیلی مفید بود و درک فیلم را راحت تر کرد 🙄

FFKIA
Guest
Member

با سلام خدمت مدیران محترام نقد فارسی

نقد خودم رو در سایت شما دیدم و خواستم تشکر کنم از بابت قید منبع. خوشحالم که سایت نقدفارسی به کپی رایت احترام میذاره.

با احترام بسیار …مدیر مسئول سینماسنتر