نقد و بررسی فیلم Apocalypse Now (اینک آخرالزمان)

کارگردان : Francis Ford Coppola

نویسندگان : Francis Ford Coppola, John Milius

بازیگران : Martin Sheen, Marlon Brando, Robert Duvall

جوایز :

برنده اسکار: بهترین فیلم برداری (ویتوریو استرارو) و بهترین صدابرداری

نامزد اسکار: بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین فیلم برداری، بهترین فیلم نامه اقتباسی، بهترین تدوین، بهترین صدابرداری، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین کاگردان هنری

خلاصه داستان : داستان از جائی آغاز می شود که به سروان ویلرد (مارتین شین) که تا به امروز به اندازه کافی از خشونت ها و بی رحمی های غیر انسانی جنگ لطمه خورده است ماموریت داده می شود که به جنگلی در کامبودیا رفته و سرهنگ والترکروتز (مارلون براندو) قهرمان جنگی را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکیل داده را پیدا کرده و بکشد. این وظیفه سرآغاز تحولات و اتفاقات زیادی می شود که نوعی رفتن به گوشه های پنهانی و تاریکی های وجود بشر است. زمانیکه او در جنگل فرود می آید کم کم توسط نیروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم یکی یکی به قتل می رسند . همینطور که ویلارد به مسیرش ادامه می دهد بیشتر و بیشتر شبیه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است.

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

[nextpage title=” بررسی کامل فیلم Apocalypse Now (اینک آخرالزمان) (سایت سینما سنتر)”]

۲- بررسی کامل فیلم

Apocalypse Now (اینک آخرالزمان)

دهه هفتاد و هشتاد, دو دهه پرشکوه در سینمای جهان هستند, دهه هائی که فیلم سازانی چون کاپولا, اسکورسیزی, چیمینو, اسپیلبرگ, لوکاس, استون و دی پالما در آن ظهور کردند. آثاری که توسط این فیلمسازان ساخته شد همچنان به عنوان بهترین آثار سینمائی جهان شناخته میشوند و در این شکی نیست که سینمای جهان وامدار این سینماگران است. اما در میان همین فیلمسازان هم افرادی مانند کاپولا و اسکورسیزی و اسپیلبرگ برجسته ترند و فردی مانند اسپیلبرگ نشان داد که میتواند از سینمای تجاری فاصله بگیرد و آثاری چون فهرست شیندلر, نجات سرباز رایان, مونیخ و آمیستاد را بسازد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/1225/ii/apocalypse1.jpg

در میان فیلم سازان این عصر، فرانسیس فورد کاپولا با شش اثر برجسته دارای جایگاهی ویژه است. پدرخوانده ۱۹۷۲, پدرخوانده ۲ ۱۹۷۴, اینک آخرالزمان ۱۹۷۹, کاتن کلاب ۱۹۸۴, پدرخوانده ۳ ۱۹۹۰ و دراکولا برام استوکر ۱۹۹۲٫ با نگاهی به این آثار میتوان بیش از پیش به ارزش کار کاپولا پی برد.

تخصص کاپولا به جز مورد پدرخوانده که داستان ماریو پوزو بدون هیچ تغییری به فیلم نامه منتقل شد, در فیلمهائی چون اینک آخرالزمان و دراکولا, تغییر دادن فیلم نامه با تصورات ذهنی خود است. او این کار را چنان ماهرانه انجام میدهد که نتیجه کار دیگر شباهتی به داستان اصلی ندارد و این هنر کاپولاست که بارها به خاطر آن توانسته جایزه های معتبر سینمائی را به دست آورد.

این تحلیل بر مبنای نسخه Redux از فیلم شکل گرفته است که ۵۰ دقیقه بیشتر از نسخه اولیه در سال ۱۹۷۹ است. نسخه Redux در سال ۲۰۰۰ تهیه شد و در همان سال در فستیوال فیلم کن به نمایش در آمد و مورد استقبال منتقدان و کارشناسان سینما قرار گرفت. لازم به ذکر است که بنا به نظر اکثر کارشناسان فن سینما, نسخه تکمیل شده در سال ۲۰۰۰ این اثر را بسیار زیباتر از چیزی کرد که در ابتدا بود.

درباره جنگ ویتنام…


در سال ۱۹۵۵ فرانسه در نبرد دین بین فو شکست خورد و ویتنامی ها به فرماندهی ژنرال جیاپ مشهور توانستند فرانسه را از ویتنام بیرون کنند و ژنرال دولاتر فرانسوی نیز در این جنگ به افسران خود دستور داد تا ستاد او را زیر آتش بگیرند و بدین ترتیب کشته شد. اما این پایان ماجرا نبود. ایالات متحده میدانست که از دست دادن جبهه ویتنام به مفهوم از دست دادن همیشکی ویتنام و رفتن آن کشور به زیر سیطره روسها و چینی ها خواهد بود. قبل از آن در نبرد دو کره، آمریکا آثار مخرب این شرایط را دیده بود. پس اولین کار فرستادن مستشاران نظامی و هزینه کردن بیش از یک میلیارد دلار برای مقاومت ویتنام جنوبی در برابر یورش شمالی ها بود.
اما تا سال ۱۹۶۱ که لیندون جانسون فرمان فرستادن ۱۵ هزار نظامی آمریکائی را به منطقه صادر نکرده بود ماجرا در حد یک رویاروئی کامل جدی نبود. اولین نبرد در ۱۲ مارس ۱۹۶۲ اتفاق افتاد.

حجم در گیری ای که در ویتنام اتفاق افتاد و هزینه ای که طرفین برای آن کردند هیچ گاه در تاریخ تکرار نشده است. میزان بمبارانها و اعمال خشونت باری که در این جنگ اتفاق افتاد خیلی زود رکوردهای جنگ جهانی را جا به جا کرد. آمریکا خیلی سریع متوجه شد که در جبهه ویتنام در حال جنگ با ابرقدرت دیگری به نام اتحاد جماهیر شوروی است. ابرقدرتی که در آن زمان به روایتی ابرقدرت اول جهان و به روایتی دومین ابرقدرت جهان بود. ویتنام هیچ گاه با استعدادهای خود نمیتوانست در برابر آمریکای تا بن دندان مسلح ایستادگی کند. اما شوروی هم که در همان سالها به خاطر شکست اعراب (که مورد حمایت شوروی بودند) از اسرائیل (که مورد حمایت همیشگی آمریکا بود) تحت فشار قرار گرفته بود, تصمیم گرفت که جبهه ویتنام را برای آمریکائی ها بدل به جهنمی کند که تا آن روز برایشان اتفاق نیفتاده بود. ایالات متحده که تا آن زمان در هیچ جنگی شکست نخورده بود, متوجه شد که ویتنام محلی است برای تسویه حسابهای قدیمی دو ابرقدرت.

آنچه جبهه ویتنام را از جبهه های اروپا در زمان جنگ جهانی متفاوت میکرد این مسئله بود که در جبهه های وسیع اروپا، هم شوروی و هم آمریکا میتوانستند از قدرت ستونهای زرهی استفاده کنند, اما در ویتنام، عوارض زمین اجازه چنین کاری را نمیداد و به همین علت برای آمریکا خیلی سریع نیروی هوائی به نیروی اول تعیین کننده در نبرد مبدل شد. اما این نیرو هم در برابر ارسال میلیونها تن اسلحه از اسلحه های سبک گرفته تا توپخانه و هواپیما و موشکهای سام توسط شوروی، کارساز نبود.

آمریکا آسیبهای مالی و جانی بسیاری در این نبرد دید. ریختن میلونها تن بمب بر سر مردم ویتنام و از دست دادن هزاران هواپیما (بنا به آمار پنتاگون نزدیک به ۶ هزار هواپیما و بالگرد)، کشته شدن بیش از ۷۵ هزار سرباز آمریکائی و معلول شدن بیش از ۳۵۰ هزار آمریکائی در حالی که اجساد هزاران خلبان آمریکائی هیچ گاه در ویتنام پیدا نشد و از طرفی هزینه های چند ده میلیارد دلاری برای این جنگ، سبب شد که شکست آمریکا در این جنگ بسیار بسیار بزرگ تر به نظر برسد. اما این کل مسئله نبود. آسیبهای روانی ای که در طول ده هزار روز جنگ گریبان گیر سربازان آمریکائی شد هیچ گاه از خاطرها نرفت. صدها فیلم و کتاب در مورد این جنگ نوشته شد و البته شکی نیست که هنوز هم قدر مطلب آن طور که باید ادا نشده است.

جنایتهای آمریکائی ها در این جنگ تمام شعارهای آنها را زیر سوال برد, بیش از یک میلیون غیر نظامی در این جنگ کشته شد و آمار کشته های کلی جنگ به پنج میلیون و دویست هزار تن رسید. قتل عامهائی مانند آنچه در برخی دهکده های ویتنامی نظیر میلا رخ داد نشان داد که این جنگ هیچ گاه یک جنگ در شرایط نرمال نبوده است و شاید چنین دلایلی سبب شد تا فیلم هائی نظیر جوخه و اینک آخر الزمان ساخته شود.
جنگ خانمان سوز ویتنام در سی ام آوریل ۱۹۷۵ با سقوط سایگون به دست ارتش ویتنام شمالی و ویت کنگ ها رسما پایان یافت.

و اما اینک آخرالزمان …

سرهنگ کیلگور: بو رو استشمام میکنی؟
سرهنگ کیلگور : عاشق بوی ناپالم در صبح گاه ویتنام هستم!!!
سرهنگ کیلگور : بوی پیروزی میده!!!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/1225/ii/Apocalypse-Now-Redux-thumb-560xauto-23222.jpgاین بخشی از تک گوئی رابرت دووال در نقش سرهنگ کیلگور در برابر مارتین شین در نقش سروان ویلارد در شاهکار به یاد ماندنی فرانسیس فورد کاپولاست. تک گوئی ای که خیلی زود به یکی از بهترین تک گوئی های تاریخ سینما بدل شد.

اینک آخر الزمان ساخته فرانسیس فورد کاپولا، اثری است از سینمای مستقل ایالات متحده. اثری که کاپولا با صرف هزینه شخصی و زمان بسیار زیاد موفق به ساخت آن شد. تقریبا ارتش آمریکا حاضر به هیچ گونه کمکی به فرانسیس فورد کاپولا نشد و او با استفاده از سرمایه شخصی و کمک دولت فیلیپین امکان ساخت آنرا یافت.

داستان این شاهکار اقتباسیست از کتاب قلب تاریکی اثر ژوزف کنراد که البته در کتاب ماوقع داستان در کنگو اتفاق می افتد, ولی کاپولا با تسلطی که در نوشتن فیلم نامه داشت, آنرا به حوزه ویتنام و در زمان حمله آمریکا به ویتنام تغییر داد.
در این فیلم شاهد اولین بازی های هریسون فورد, لارنس فیشبرن و دنیس هوپر هستیم که اگر بازی های آنها را در کنار بزرگانی چون مالون براندو, رابرت دووال و مارتین شین بگذاریم, خواهیم دید که اینک آخرالزمان از نظر بازیگری در جایگاه خاصی قرار دارد.
مارلون براندو برای حدود ۷ تا ۹ دقیقه بازی در این فیلم در سال ۱۹۷۹ هفت میلیون دلار دریافت کرد که هنوز هم رکوردی در نوع خود به شمار می آید. به دلیل این که کل ماکتهای ساخته شده در فیلیپین به دلیل طوفان از بین رفت, کاپولا مجبور شد یکبار دیگر همه اینها را بازسازی کند. چاقی بیش از حد مالون براندو و مریضی مارتین شین عملا فیلم را تا حد یک شکست کامل پیش برد, اما کاپولا ناامید نشد و کار را تا به پایان پیش برد.
به گفته افراد نزدیک به فرانسیس فورد کاپولا، او همه ثروتی را که از راه ساخت پدرخوانده های یک و دو به دست آورده بود در این فیلم صرف کرد و تا سالها برای پرداخت بدهی هایش برای این فیلم کار میکرد. همه و همه این موارد نشان میدهد که عزم او برای ساخت این فیلم چقدر راسخ بوده است و او تا چه حد در این باره ریسک کرده است.

نتیجه حاصله یکی از آثار خاص سینمای مستقل آمریکا شد, اثری که دولت آمریکا سعی کرد برای ساخته نشدنش تلاش خود را بکند, اما نتوانست بر اراده کاپولا غلبه کند.

فیلمنامه اقتباس شده این فیلم که نوشته فرانسیس فورد کاپولا و جان میلوش است، توانست در سال ۱۹۸۰ سیلی از جوایز جشنواره های مختلف و مستقل جهانی را از آن خود کند و فیلم نیر در اکثر فستیوالهای مختلف جهانی درخشش خوبی داشت و حتی در گلدن گلوب همان سال جوایز بهترین فیلم, بهترین بازیگر نقش مکمل “رابرت دووال” و بهترین صدابرداری را به دست آورد.
اما در مراسم اسکار جایزه بهترین فیلم از دستان کاپولا دور ماند و میتوان این عدم بهره مندی را به حساب دستهای پشت پرده گذاشت. چرا که فیلم اینک آخرالزمان بیش از نمونه های مشابه آن روزگار دست به نشان دادن واقعیات جنگ زده بود.
اینک آخرالزمان پرداختی دارد به جنگ ویتنام, ولی با این که به نظر میرسد که همه اتفاقات در خلال این جنگ خانمان سوز رخ میدهد, آنچه کاپولا قصد پرداختن به آن را دارد ماهیت خود جنگ نیست. برعکس اکثر فیلمهایی که درباره جنگ ویتنام هستند, اینک آخر الزمان قصد پرداختن به آدمهائی را دارد که در جایگاههای مختلف در این پهنه نبرد قرار دارند. داستان از ویلارد آغاز میشود که یک افسر سرخورده و افسرده آمریکائیست و سرانجام به کورتز میرسد که یک سرهنگ منفک از ارتش آمریکاست. اما همین ماهیت منفک بودن کورتز است که باعث ایجاد ماموریتی اختصاصی برای ویلارد میشود.

کورتز فردیست که با گروهی که به او وفادار هستند, به عمق جنگلهای ویتنام خزیده و در آنجا سیستمی خاص و ماورائی را ترتیب داده است. اما این از تحمل ازتش آمریکا خارج است و به همین منظور سروان ویلارد برای ماموریتی خاص که همان نابودی کورتز است به منطقه اعزام میشود. ویلارد برای این که بتواند کورتز را نابود کند, به بررسی لحظه به لحظه پرونده کورتز می پردازد اما در همین تلاش برای بیشتر شناختن کورتز است که کاپولا بیننده را با تلخی های فضائی که ویلارد و بقیه در آن قرار دارند آشنا میکند.

اما نکته ای که باید در هر بخش به آن توجه کرد, وحشتی است که هر دم در فیلم جاریست, در این باره نباید فراموش کرد که وحشت به عنوان عنصر اصلی فیلم در لابه لای جملات, در تمامی صحنه ها و در تک تک کاراکترهای فیلم حضور دارد ولی آنچه در این میان مهم است این موضوع است که کاپولا در حرکتی هدفمند بیننده را برای معنی کردن این وحشت تا به آخر داستان با خود همراه میکند…

بر روی تیـــــغ!!

ویلارد که یک مال باخته در قمار است, در حالی که فردی دارای ذهنی پریشان است, از طرف ارتش برای انجام ماموریتی در نظر گرفته می شود. در جلسه ای که میان او و چند تن از فرماندهان ارشد برگذار میشود, جمله ای ضبط شده از کورتز پخش میشود, جمله ای که در واقع نشان دهنده فلسفه اصلی این فیلم و از طرفی دلیل اصلی خروج کورتز بر ارتش است.

کورتز : من حلزونی را دیدم که در روی لبه تیغی در حال حرکت بود, این رویای من است!!!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/1225/ii/ApocalypseNowHeartofDarknessBrandoMartinSheen.jpgاوج زندگی در ترس و تعلیق چیزیست که وجود کورتز را احاطه کرده و در نهایت او را تا حد یک خدا برای طرفدارانش بالا برده است. صدای کورتز در این نوار ضبط آنچنان بیمارگونه و در عین حال از اعماق است که بی شک بیننده حس میکند که با موجودی روبروست که مخلوقی ماورائی است. شکی نیست که صدای با طمانینه و خش دار مارلون براندو به ماورائی تر شدن این حس افزوده است. قبلا در پدرخوانده نیز کاپولا از صدای خش دار مارلون براندو استفاده کرده بود. البته در آن فیلم غرض نزدیک تر کردن بیننده با اصل داستان (کتاب) بود, ولی در این جا غرض عمق بخشیدن بیشتر به شخصیت نادیده کورتز است.
ژنرال آمریکائی در جلسه توجیهی به ویلارد جمله ای میگوید که با اینکه ممکن است شنیدن آن از زبان یک ژنرال آمریکائی جنگ ویتنام عجیب باشد, اما قطعا خبر از ذات آدمهائی میدهد که با این که درگیر نوعی نسل کشی شده اند, اما همه درگیر یک فرایند پیچیده روانی هستند. و فقط چون در این چرخه قرار دارند دست به این اعمال میزنند.

ژنرال به ویلارد میگوید: هر انسانی در قلب خود دارای یک تناقض منطقی بودن و غیر منطقی بودن است, بین خوبی و بدی، و این همیشه طرف خوب نیست که پیروز میشه. بعضی وقتها طرف شر بر طرف خوب غلبه میکنه. هر انسانی یک نقطه شکست داره و کورتز الان به نقطه شکستش رسیده…
برای بهتر فهمیدن ماجرا باید همواره دو جمله بنیادین این ژنرال آمریکائی و همچنین گفته های کورتز را به خاطر داشت. اینک آخرالزمان داستان همین آدمهائی است که در خلال جنگ و فشارهای خاص آن مبدل به افرادی روانی و غیرقابل پیش بینی شده اند. زمانی که ویلارد در ابتدای مسیر با شخصیت استثنائی سرهنگ کیلگور آشنا میشود, بیننده میتواند آغاز یک فرایند روانی را در کیلگور مشاهده کند و در نهایت تصور کند که افرادی مانند کورتز چگونه از این جنگ سر برآورده اند. یک چرخه کامل بر رفتارشناسی کاراکترهای فیلم حکم فرماست. مجموعه افرادی که مرتب در حال تبدیل شدن به یکدیگر هستند و در مرحله های مختلف این چرخه قرار دارند و اتفاقا در پایان هم چیزی جز نیستی کامل بر زندگیشان حکم فرما نیست و البته همین نیستی هم با شکلهای مختلفی به سراغشان می آید.

با این که شخصیت کورتز و کیلگور در دو جهت مختلف به پیش رفته اند, اما شکی نیست که عامل هر نوع سوء رفتار در این دو نفر جنگی بوده که در آن درگیر هستند.
اوج روان پریشی فردی مانند کیلگور را در سکانس حمله به دهکده ویتنامی میتوان دید, نکته جالب اینست که دیگر برای او حمله به این دهکده و گرفتن آن مهم نیست, کیلگور به دنبال به دست آوردن ساحل این دهکده برای موج سواری افرادش است که از قهرمانان موج سواری هستند. روندی که او در آن موفق به تصرف این دهکده میشود نیز در نوع خود خاص و به یادماندنی است. غرش بالگردها به همراه موسیقی فوق العاده ریچارد واگنر که برای سربازان آمریکائی قرار است که روحیه ساز باشد, اما برای ویتنامی های بخت برگشته مانند ناقوس مرگ عمل میکند. آنچه در این باره جالب است این است که این موسیقی در واقع جزو موسیقی متن فیلم نیست. این موسیقی نیز سرچشمه در دیوانگی کیلگور دارد که میان همه بالگردها بلندگوهای بزرگی نصب کرده تا در زمان حمله موسیقی موردعلاقه اش را بشنود.

کاپولا قدم به قدم بیننده را با حقایق مختلف در خلال جنگ آشنا میکند و این حقایل الزاما ماهیت اصلی جنگ نیستند. هنر اصلی کاپولا در شخصیت پردازی های نابی است که در کتاب هم به این قوت وجود ندارد. اولین شخصیت از این چرخه سرهنگ کیلگور است. یک نظامی مستبد که با بازی رابرت دووال مبدل به یک اسطوره سینمائی شده است. فردی که کشته شدگان ویتنامی را با کارتهای بازی مشخص میکند و به هر کدام یک نسبتی میدهد و در نهایت هم میگوید که قرار است به آنان کمک کند. فردی که گاهی آنقدر بی رحم است که برای موج سواری، یک دهکده ویتنامی ها را نابود میکند و در جائی دیگر نگران نوزاد همان ویتنامی ها میشود. در یک جا از کشتن افراد و موسیقی توامان لذت می برد، و در جای دیگر از استشمام بوی بمبهای آتش زای ناپالم در صبح گاه ویتنام!

با این حال کاریزمای این شخصیت آنقدر خاص است که نمیشود این فیلم را دید و مجذوب حرکاتش نشد. برای او بمبهایی که در اطرافش منفجر میشوند هم ناچیزند, آنقدر ناچیز که حتی برای دیدن انفجارشان بعد از شنیدن سوت انفجار از جای خود تکان نمیخورد و به نظر میرسد که از این انفجارها هم برای درهم شکستن روحیه نظامی او کاری ساخته نیست. اما همین شخصیت زمانی که درباره کورتز صحبت میکند, او را فردی مینامد که آدم در کنارش مطمئن است, فردی که مطمئن بود آسیبی نمیبیند. در واقع این همان خط جدا کننده کورتز از کیلگور است. خطی که باعث میشود کورتز یک شورشی باشد و کیلگور یک فرد مستبد اما تحت پرچم.

خط سیر داستان از شروع ماموریت ویلارد آغار میشود و او در طی فرایند جستجو به دنبال کورتز باید به نوعی خودآگاهی برسد. مشکل کلی ویلارد این است که نمیتواند بدون دلیلی که به خودش اثبات شده باشد دست به نابودی کورتز بزند. به همین منظور یکسره به خواندن پرونده کورتز می پردازد تا بتواند با او آشنائی بیشتری پیدا کند و در همین شرایط کاپولا فرصت دارد تا ما را با شرایط جنگی که در اطراف آنها اتفاق می افتد بیشتر آشنا کند. آشنائی بیننده با شرایط مختلف جنگ شامل همه چیزهائی میشود که میتواند در چنین جنگی مد نظر باشد, از اهداف سیاسی و اقتصادی گرفته تا رویاهائی که جنگ سالاران در سر می پرورانند. رویاهائی که با این که به حقیقت نمی پیوندند اما آشناشدن بیننده با آنها اسباب کنار آمدنشان با خط سیر داستان است.

نمایش دختران…

یکی از زیباترین قسمتهای فیلم، سکانسی است که در آن ارتش آمریکا برای ایجاد سرگرمی برای سربازان اقدام به آوردن تعدادی از دختران نمایش به ویتنام کرده است. اگر با دقت این موضوع را بررسی کنیم به این نتیجه میرسیم که این صحنه نمایش کوچک را میتوان در ابعاد بزرگ تشبیه به کل جنگ ویتنام کرد…

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/1225/ii/robert_duvall_apocalypse_now_redux_001.jpgجالب است که تمام برنامه ریزی ها برای یک نمایش موفق برای سربازان کاملا اشتباه از آب در می آید و همه تمهیدات ناکار آمد نشان میدهد و در نهایت با یورش سربازان به صحنه نمایش، دختران و کارگردان گروه مجبور به ترک صحنه با بالگرد میشوند. همان کاری که در پایان جنگ ویتنام در تلویزیون ها بارها و بارها شاهدش بودیم. اما چهره بی رحم جنگ بسیار ناراحت کننده تر از این است. بالگرد دختران به دلیل نداشتن سوخت در منطقه ای زمین گیر میشود. یکی از طعنه آمیز ترین اتفاقات فیلم در همین جا شکل میگیرد. حال زمانیست که ویلارد با سوخت از راه می رسد و تصمیم می گیرد که سوخت مورد نیاز را با تفریح چند ساعته سربازانش با این دختران تعویض کند. جمله یکی از سربازان در این جا واقعا جالب است.

او به یکی از دختران میگوید: اگر جنگ نشده بود من هیچ وقت تو را نمیدیدم!!!

محل نمایش یک شب بعد مورد حمله ویت کنگها قرار میگیرد و نه تنها منطقه نا امن میشود که کل امکانات نمایشی هم از بین میرود و تعدادی از سربازان دو طرف کشته میشوند.
طعنه ای که بارها کاپولا در شرایط مختلف مانند یک نهیب از آن استفاده کرده است.

یکبار در زمانی که ویلارد اقدام به دزدیدن بردهای موج سواری کیلگور کرد و بار دیگر هم در همین صحنه, کل ماهیت جنگ و آدمهای آن به سخره گرفته میشوند.
اما نظارت بی طرفانه ویلارد و گروهش و خویشتن داری آنها نیز دیری نمی پاید, در ادامه مسیر وقتی که دیگر گروه به اوج عصبیت و وحشت از اتفاقات پیش رو رسیده، میبینیم که دیگر گروه ویلارد هم قادر به برخورد منطقی نیست. برخورد آنها یا یک قایق ویتنامی که مربوط به ماهیگیران است مبدل به فاجعه میگردد. قتل عام این گروه ویتنامی بیگناه قبل از آنکه نشانه از قصاوت قلب سربازان آمریکائی داشته باشد نشان از وحشت عمیق آنهاست. دلیل کشتن ویتنامی ها هیچ چیز نیست جز ترس!! ترسی که سراپای وجود آنها را فرا گرفته است و لحظه به لحظه نیز بیشتر میشود. ویلارد با گلوله خلاصی که به دختر ویتنامی میزند با این که شاید قصدش خلاص کردن او از درد باشد, اما همچنان نشانگر این موضوع است که آمریکائی ها در جنگ هیچ ارزشی برای مردم ویتنام قائل نبودند و تنها چیزی که برایشان مهم بود, جنگ قدرتی بود که با شوروی داشتند. در این صحنه به وضوح میبینیم که ارزش توله سگ دختر ویتنامی از خود او برای آمریکائی ها بیشتر است.

وحشتی که در وجود افراد ویلارد رخنه کرده خیلی زود به واقعیت تبدیل میشود و در سکانسی که صحنه نمایش مورد حمله ویت کنگ ها قرار میگیرد وحشت از خطری که هر لحظه آنها را تهدید میکند بیشتر میشود ولی فردای آن روز زمانی که بر اثر حمله غافلگیرانه ویت کنگها میلر نیز کشته میشود این وحشت به حداکثر میرسد.

ملاقات با فرانسوی ها

بخش ملاقات با فرانسوی ها از جمله بخشهائی بود که در نسخه اولیه از فیلم حذف شده بود و البته یکی از نمادهای اصلی فیلم نیز بود. تقریبا در تمام تبلیغات اولیه صحنه مواجهه با فرانسوی ها وجود دارد. اما بعد از نمایش خصوصی فیلم کاپولا آنرا برای نمایش عمومی حذف کرد و البته به روایتی هم تحت فشار این صحنه ها حذف شد. بخش ملاقات با فرانسوی ها تقریبا از بخشهائی است که به روایت کتاب قلب تاریکی بسیار نزدیک است و با زمانی حدود بیست و هفت دقیقه از بزرگترین بخشهای حذف شده فیلم بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/1225/ii/apocalypse.jpgدرست زمانی که ویلارد و گروهش در اوج وحشت و عصبانیت هستند و هنوز موفق به خاکسپاری میلر نیز نشده اند, در یک محیط پر از دود گرفتار محاصره افراد گروه فرانسوی میشوند. ابتدا به نظر میرسد که این افراد باید تحت فرمان یک دولت و یا نماینده فرانسوی ها در محل باشند. اما بلافاصله مشخص میشود که در محیط بحران زده ویتنام سرهنگ کورتز تنها یاغی ای نیست که وجود دارد. مرد فرانسوی با گروهی که از تعدادی فرانسوی و تعدادی کامبوجی و ویتنامی تشکیل شده، برای خود در بخشی از این منطقه زندگی میکند. این زندگی شبیه زندگی عادی نیست. مرد فرانسوی به همراه اعضای خانواده اش در این محل شبه حکومت میکند و البته این حکومت نیازهائی هم دارد و البته فرانسوی ها این منطقه را وطن خود میدانند.

حضور در گروه پرشمار فرانسوی ها و دعوت به صرف غذا با آنها و حتی فرستادن دختر مرد فرانسوی به سراغ ویلارد همه و همه یک هدف بیشتر ندارد و آن به دست آوردن اسلحه و مهمات است. اما ویلارد قبل از آن فکر این جای کار را کرده و مهمات را مخفی کرده تا در زمانی که او پس از مصرف تریاک در حال گذرانیدن وقت خود با دختر فرانسوی است, افراد فرانسوی در قایق او هیچ چیزی پیدا نکنند.
بحثهای بی فرجام مرد فرانسوی و افراد دیگر گروهش بر سر سوسیالیست بودن و یا کمونیست بودن ویتنامی ها و خاطره تعریف کردن مرد مسن فرانسوی نیز نمیتواند ذهن ویلارد را گمراه کند. اما تنها حسن مواجهه با فرانسوی ها این است که سرانجام جسد میلر از بلاتکلیفی خلاص میشود.
صحنه های مربوط به فرانسوی ها که در کتاب قلب تاریکی آمده بود با توجه به این که اتفاقات این کتاب در کنگو رخ میداد با آن داستان هماهنگی بیشتری داشت. اما اضافه شدن آن به فیلم اصلی سبب پدید آمدن حس جدیدی در داستان شد. میشود گفت که هدف اصلی داستان و کلمه ای که در این فیلم بارها و بارها آنرا میشنویم و با مفهوم آن آشنا میشویم “وحشت” در خلال ملاقات با فرانسوی ها شکل اصلی خود را می یابد. زمانی که مرد فرانسوی از وحشتی که بر عمق این جنگلهای انبوه حکمفرماست صحبت میکند و زمانی که میبینیم مرد فرانسوی حاضر است برای به دست آوردن مهمات و اسلحه همه چیزش را فدا کند, متوجه میشویم که در حال مواجهه با وحشت غریبی هستیم.

همانقدر که اهالی آن دهکده ویتنامی از حملات فردی مانند کیلگور وحشت دارند, کیلگور و افرادی مانند او نیز از همین ویتنامی های کوچک اندام اما هوشیار وحشت میکنند. مردم در ویتنام بر سر هیچ و پوچ جان خود را از دست میدهند و در این مرگها آمریکایی ها هم سهیم هستند. مرگ فیلیپس, یکی دیگر از افراد ویلارد، آن هم با نیزه یکی از بومیان که حتی دلیلی برای دشمنیشان با گروه ویلارد وجود ندارد بیش از پیش بر این وحشت صحه میگذارد.
اکنون به نظر میرسد که ویلارد و گروهش برای مواجهه با پایان ماجرا آماده تر شده اند.

ندایی از اعماق …

حرکت آرام قایق در میان رودخانه ای که با رنگ غروب خورشید به قرمزی میگراید, جا به جا شدن آرام آب در هنگام عبور قایق و سکوت مطلق حاکم بر فضا خبر از نزدیک شدن به محلی دارد که قرار است در آن پایان بندی ماجرا شکل بگیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/1225/ii/apocnow.jpgدر این جا باید یادی بکنیم از فیلم برداری خاص استرارو برای این فیلم. شکی نیست که اینک آخرالزمان با توجه به مفهومی که قصد رسانیدن آنرا داشت نیاز به تمهیدات خاصی در تصویر برداری داشته است. علاقه کاپولا به تصویر برداری در نورهای کم از سوئی و علاقه استرارو در به کارگیری رنگهای متنوع سبب شد که نتیجه کار بسیار جالب از کار درآید… به نظر میرسد که حتی در فیلم برداری های شبانه نیز استرارو موفق شد که متدهای خود را برای استفاده از حداکثر نور در صحنه به کار گیرد. برخی از لحظات ابتدائی فیلم و یا لحظات پایانی فیلم نتیجه فیلم برداری استرارو شبیه به رنگین کمانی از رنگهای مختلف است که در آن رنگهای سبز و نارنجی مایل به قرمز بیشتر نمود دارد و این رنگها دقیقا همان رنگهائی است که از طرفی باید فضای جنگلی را تعریف کند و از طرفی به حس وحشت در داستان کمک کند. قاب های استفاده شده توسط استرارو گاهی اوقات از مدل فیلم خارج میشود و تصور میکنیم که در حال دیدن یک نقاشی خوف آور از طبیعت هستیم.

این متد از فیلم برداری بخصوص در تمام لحظات پس از ورود گروه ویلارد به محل استقرار کورتز نمود دارد. شاید یکی از بهترین مثالها سکانس ورود قایق ویلارد به خلیج کوچک محل استقرار کورتز باشد. جائی که به نظر میرسد ترکیب رنگها و طراحی صحنه کاملا در خدمت این هستند که نشان دهند ویلارد به شکلی کاشف گونه در حال ورود به قاره ای کشف نشده است…

عناصر صحنه و مکانی که ویلارد در روی قایق به خود اختصاص داده و همچنین فیلم برداری نرم و متحرک استرارو, حسی را تداعی میکند که باید بیننده در این لحظات داشته باشد.

ابهام, تعلیق و وحشت از فرجام کار…

در زمانی که هنوز ویلارد به محل مورد نظر نرسیده, در جای جای مسیر قایق او، شاهد آثار جنایاتی هستیم که افراد گروه کورتز مرتکب شده اند. نحوه کار در راستای وحشت بیشتر از فرجام کار است. این آثار در اردوگاه باستانی کورتز نیز کاملا دیده میشود.

سوءقصد به خدا !!

به بخش فینال ماجرا میرسیم. جائی که میتوان از آن درک مختلفی داشت. آنچه که در این پایان اتفاق می افتد برای هیچ کس خوش آیند نیست. به نظر می رسید که ویلارد نیز باید تحت تاثیر کورتز قرار میگرفت و به نظر میرسید که کورتز باید برنده نهائی این ماجرا باشد.
اما با ورود به منطقه تحت تسلط کورتز، همه پیش فرضها درباره او تغییر میکند. به نظر میرسد که کورتز نیز نسخه تندروئی از آمریکائی هاست که در یک مرحله قبل از آنها اقدام به نابودی میکند و البته او این کار را با یک دریافت ماورائی از محلی نامعلوم انجام میدهد. در ورود به منطقه کورتز میبینم که در جای جای این محل باستانی افراد مختلفی کشته شده اند و یا به قولی میتوان گفت که قربانی شده اند. ایده های کورتز در تنها نوع ایجاد وحشت، با آمریکائی ها تفاوت دارد. آمریکائی ها از وحشت میکشند و ویتنامی ها هم از وحشت میمیرند, اما کورتز از وحشت مانند یک اعتقاد استفاده میکند. اعتقادی که بر اساس آن باید سرنوشت را به دست گرفت و حتی اجازه انتقاد به منتقد نداد و این همان ایده مشهور است که میگوید گاهی اوقات باید به صاحب نبوغ احترام گذاشت, حتی اگر نبوغش در راه جنایت باشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/1225/ii/apocalypse-now-poster.jpgکورتز به ویلارد میگوید که شما میتوانید من را بکشید, اما نمیتوانید مرا قاتل خطاب کنید. این بحث سرچشمه در همان اعتقاد کورتز به مسلک جدید خود دارد. از سویی وقتی به شرایط محیطی این محل دقت میکنیم به نتایج جالب تری هم میرسیم. با توجه به محلی که برای استقرار کورتز در نظر گرفته شده و وجود بناهای تاریخی در این مکان میتوان این گونه برداشت کرد که کورتز در نتیجه یک سری مطالعات خاص بر روی مستندات این قوم, در واقع شیفته یک مسلک باستانی شده است, مسلکی که تا قبل از آن مردم منطقه برداشتی درباره آن به شکل کورتز نداشته اند. اما به خوبی آنرا فهمیده اند.
میتوان بزرگترین قسمت از هنر فیلمنامه نویسی کاپولا را مربوط به این بخشهای نهائی دانست. جائی نزدیک به ۵۰ دقیقه از فیلم صرف فلسفه پردازی های کورتز و گاهی هم حرفهای برآمده از ذهن کورتز، توسط عکاس (دنیس هوپر) میشود. اگر با دقت به جمله جمله های کورتز بنگریم در پایان راه متوجه میشویم که هنر این داستان در کجاست و متوجه خواهیم شد که چرا در پایان شاهد مرگ کورتز هستیم.

در پایان راه با ویلارد تنها دو نفر باقی مانده اند که نفر اول هم به دست کورتز کشته میشود و میماند ویلارد و تنها یک نفر. کورتز سر هایکز را هم به ویلارد هدیه میدهد تا وحشت از مرگ در ویلارد هم به حد نهایت برسد. سرانجام کورتز تصمیم میگیرد که به صحبت نهائی با ویلارد بنشیند و جالب اینجاست که کورتز به ماموریت ویلارد کاملا واقف است. ویلارد در پایان و پس از شنیدن حرفهای کورتز تصمیم میگیرد که ماموریتش را به پایان برساند, با شروع مراسم مذهبی قربانی کردن گاو, ویلارد هم که اکنون دیگر در بند نیست به سراغ کورتز میرود که به نظر میرسد حس میکند که خودش هم به پایان راه رسیده است.
کشتن گاو در مراسم مذهبی همانقدر خشونت بار است که کشته شدن کورتز به دست ویلارد, اما داستانی که جزء به جزء آن درباره وحشت است, سرانجام با این کلمات کورتز به پایان میرسد… وحشت… وحشت…

برآینــــــد …

کاپولا با اینک آخرالزمان به عمق چالشهائی میرود که ممکن است هر انسانی با خود داشته باشد, حال آنکه گاهی این چالش در مورد جنگ است و گاهی در زمان صلح, اما آنچه که درباره داستان اینک آخرالزمان صادق است استفاده از فاکتور ترس و وحشت در تمام لحظات داستان است, آن هم نه ترس و وحشتی که در بیننده پدید بیاید, بیننده در تمام زمان ۲۰۲ دقیقه ای فیلم شاهد وحشتی به مراتب هولناک تر در میان عناصر داستان است. از دید کورتز این وحشت و ترس کاملا مفید است و میتواند دوست هر انسانی باشد.

از این جمله کورتز یاد داستان مشهور ایلیاد افتادم که در گفتگویی در پشت دروازه های تروی, اودیسه به آشیل درباره مزایای وجود وحشت در هر انسانی میگوید, جائی که به او میگوید وحشت و ترس برای انسان مفید است و آشیل را دارای مشکل میداند که هراس از هیچ چیز و هیچ کس ندارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/1225/ii/apocalypse1.jpgدر تمام لحظات فیلم, تصویر برداری های فوق العاده استرارو در خدمت ایجاد این حس وحشت در ذهن بیننده است و به شکلی هوشمندانه، بیننده نباید خود بترسد بلکه باید ترس را حس کند و الحق که استرارو که تقدیر شده ترین فیلم بردار همان سال شد, به خوبی توانسته این کار را انجام دهد. دوربین استرارو در فینال داستان یکسره در حال حرکت است و این حرکات باید کاملا در جهت هدف داستان باشد, تصویر برداری های سایه روشن از کورتز در حالی که هیچ گاه او را به طور کامل مشاهده نمیکنیم و همچنین طراح رنگهای گرم برای نشان دادن هر چه بیشتر حس ماورائی حاکم بر سکانسهای نهائی از دستاوردهای استرارو در این پایان بندی است.

اینک آخرالزمان یکی از فیلمهائی است که در زمان خود کمتر مورد توجه قرار گرفت و انگار در مورد کاپولا این یک اصل ثابت است, پدرخوانده هم در سال ۱۹۷۲ آنچنان که باید مورد توجه منتقدان واقع نگردید, اما اگر همین الان اسکار مجددی برگذار میشد, شکی نیست که این فیلم بیش از ۱۲ اسکار اصلی را به خود اختصاص میداد. نمونه هائی دیگر مانند همشهری کین نیز دچار همین بی مهری ها شدند. اما قدر مسلم اینک آخرالزمان بهترین اثر سینمائی ۴۰ سال اخیر است و به نظر بسیاری از کارشناسان این اثر برترین ساخته مستقل سینماست و برترین فیلم بلند سینمایی پس از پدرخوانده است. در سال ۲۰۰۲ نیز این فیلم در رای گیری سایت اند ساند به عنوان برترین اثر ۲۵ سال گذشته انتخاب گردید که از این حیث بر بسیاری آثار نمونه سینما پیشی گرفت.
اکنون در میان برترین فیلمهای تاریخ این فیلم چون ستاره ای میدرخشد و جزو شاهکارهای سینماست و این نشانگر اراده پولادین کاپولاست که با از دست دادن بیش از ۵۰ میلیون دلار که بخش زیادی از آن بازنگشت و با مقابله با بسیاری مشکلات آنرا به پایان رسانید, تا امروز ما شاهد این اثر برجسته باشیم.
اما واقعا چرا این اثر تا این حد برجسته شده است؟ آیا پرداختن به ماهیت ترس, این عنصر ماورائی و عمیق, اینقدر جای کار داشته است؟

پاسخ را باید به بیننده واگذار کرد. همان طور که کورتز به ویلارد واگذار میکند. ویلارد میداند که چاره ای جز کشتن این مرد مصمم ندارد. زیرا کورتز تاثیر بر جائی از روح انسان میگذارد که قبل از آنکه به فکر نابودی اش باشد خود بخشی از آن شده است. وحشت در کلام کورتز آنقدر هراسناک نیست که در شخصیت او. ویلارد با این که دست به نابودی کورتز میزند اما ترسش از این نیست که کورتز خطرناک است, او مطمئن میشود که این ایده او درباره وحشت است که خطرآفرین خواهد شد و مانند یک ویروس خطرناک رشد و نمو پیدا خواهد کرد. همان طور که زمانی که به حرفهای کورتز گوش میدهیم حس میکنیم که به کلمه کلمه اش معتقد شده ایم. کشتن کورتز کشتن یک فرد نیست, کشتن ایده ایست که میرود مانند ایده فرانسوی ها به این که ویتنام وطن آنهاست مبدل شود. به یک اعتقاد عمیق و البته بسیار خطرناک تر.

وقتی به وحشت مانند یک اعتقاد نگاه کنیم, خواهیم دید که خیلی از خط قرمزها کنار خواهند رفت و آنچه باقی خواهد ماند باز همان وحشت است و این بار برای دیگران و نه خود فرد. کورتز در آخرین لحظات زندگی نیز بر این جمله تاکید دارد. اما قدر مسلم با مرگ کورتز, صورت مسئله همچنان بر جای خود باقیست. حتی به نظر میرسد که با مرگ کورتز افرادش که بخش مهمی از آنها همچنان آمریکائی هستند, با ویلارد به نحوی رفتار میکنند که انگار خداوند جدیدی پا به عرصه وجود گذاشته است. این همان نبوغی است که باید حتی دشمن هم به آن احترام بگذارد, نبوغی که حتی دشمن را هم چاره ای جز تبعیت از آن نیست.

کورتز در زمان تعریف کردن از اتفاقات یک دهکده ویتنامی که در آن فرزندانشان را به خاطر واکسینه شدن توسط آمریکائی ها قطع دست کرده بودند به این مسئله اعتراف میکند که در نهایت آمریکا برنده این جنگ نیست, چون که ویتنامی ها مبارزه را بر مبنای قوانین دیگری تعریف کرده اند که برخواسته از قلب آنهاست. این همان جائیست که باید ترس را پشت سر گذاشت تا در نهایت برنده یک نبرد اینچنینی شد. دقیقا در اینجا به یاد جمله کورتز در نوار ضبط شده می افتیم, جائی که از کرمی در کنار تیغ صحبت میکند. کاملا مشخص است که ویتنامی ها مدتهاست که به این تیغ عادت کرده اند و حضور بیگانگان مختلفی را در کشورشان تجربه کرده اند و به همین علت است که راه پیروزی را خوب میدانند, حتی اگر برای آن پای کشوری مانند شوروی را به ویتنام باز کنند. در اینجا باید دید که چقدر گفته ژنرال آمریکائی حقیقت بود و چقدر دروغ…

آیا کورتز به نقطه شکست خود رسیده بود؟
آیا این فیلم نشان نمیداد که در حقیقت آنکه به نقطه شکست رسیده است آمریکائی ها هستند؟ آمریکائی هائی که بر سر اجساد ویتنامی ها ادعای کمک به آنها را داشتند؟

پاسخ این سوالات اکنون بر همه بینندگان روشن است.

باید گفت که اینک آخرالزمان از آنجا که از دل برآمده بر دل مینشیند. تمام قابهائی که کاپولا تصویر میکند, یک به یک دارای جذابیت خاص هستند. تلفیق صدا و تصویر توانسته در برخی از مواقع در فیلم اعجاز کند, نمونه بارز این مدل که اکثر کارشناسان هم درباره آن سخن گفته اند, ترکیباتی است که در ابتدای فیلم شاهد آن هستیم. گردش آتش ناشی از انفجار به دور سر ویلارد, تبدیل حرکت بالگرد و صدای چرخش پنکه سقفی و تبدیل تصاویر به یکدیگر, صدابرداری همزمان در صحنه حمله به دهکده ویتنامی و در کنار آن استفاده از موسیقی واگنر به عنوان موسیقی متن, استفاده حداکثری از فیلم برداری های استثنائی استرارو که لحظه ای در این فیلم بیننده را به حال خود رها نمیکند و اوج آن را میتوان در همان صحنه های فینال دید, جائی که کورتز و ویلارد هر دو در سایه روشنهای جداگانه نشان داده میشوند. نقش کاگردان هنری نیز در این فیلم بسیار بارز است و البته تدوینی که نمیتوان از کنار آن گذشت. با این همه این فیلم متاسفانه در اسکار مورد بی مهری بود و تنها اسکارهائی که به دست آورد مربوط به صدابرداری و فیلم برداری بود که درباره فیلم برداری باید گفت که یکی از به حق ترین اسکارهای تاریخ به ویتوریو استرارو داده شد.

در پایان باز میگردیم به ابتدای تحلیل, یادی میکنم از بازی به یاد ماندنی رابرت دووال در نقش سرهنگ کیلگور. رابرت دووال که همیشه دوست داشتنی است, در این فیلم نیز با این که نزدیک به بیست دقیقه بیشتر حضور ندارد اما بازی درخشانی از خود به نمایش میگذارد, همین بیست دقیقه تاریخ ساز میشود و در بهترین لحظه این بیست دقیقه توانست در یکی از تک گوئی های بدیع تاریخ سینما, سکانسی را خلق کند که هنوز هم بهترین نمونه تک گوئی سینمائی است.

با جمله ای از سرهنگ کورتز اسطوره ای این مطلب را به پایان میبرم.

در زندگی این قضاوت ماست که اسباب شکست ما میشود…

منبع : سایت سینما سنتر

——

 

[nextpage title=” بررسی فیلم اینک آخرالزمان (افرا فیلم)”]

۳- بررسی فیلم اینک آخرالزمان

 

خلاصه فیلم:

داستان از جائی آغاز می شود که به سروان ویلرد (مارتین شین) که تا به امروز به اندازه کافی از خشونت ها و بی رحمی های غیر انسانی جنگ لطمه خورده است ماموریت داده می شود که به جنگلی در کامبودیا رفته و سرهنگ والترکروتز (مارلون براندو) قهرمان جنگی را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکیل داده را پیدا کرده و بکشد. این وظیفه سرآغاز تحولات و اتفاقات زیادی می شود که نوعی رفتن به گوشه های پنهانی و تاریکی های وجود بشر است. زمانیکه او در جنگل فرود می آید کم کم توسط نیروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم یکی یکی به قتل می رسند . همینطور که ویلارد به مسیرش ادامه می دهد بیشتر و بیشتر شبیه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/16-Apocalypse-Now.jpgدر پایان نیز ویلرد با سلحشور دیوانه در مخفی گاهش ( جایی که پیروانش او را ستایش می کنند) روبه رو می شود و سپس در حالی که بومی های منطقه گاوی را قربانی می کنند، ویلر نیز کورتز را می کشد.

نسخه اصلی این فیلم در سال ۱۹۷۹ بر اساس ناول Heart of Darkness ساخته شد . در نسخه جدید یکسری تغییرات در فیلم داده شده است از جمله افزودن برخی جلوه های ویژه به فیلم . داستان فیلم در زمان جنگهای ویتنام اتفاق می افتد .

——

بررسی فیلم اینک آخرالزمان

در تاریخ سینما هستند فیلمهایی که هرچه بیشتر از زمان ساخته شدنشان می گذرد، منتقدان و حتی تماشاگران عادی بیشتر به ارزشهایشان پی می برند. اینک آخرالزمان هم نمونه متاخرتر همین فیلمهاست. فیلمی که در زمان ساختش دردسرها و سرخوردگیهای بسیاری برای سازنده اش به همراه داشت: طولانی شدن زمان فیلمبرداری از ۱۷ هفته به ۱۶ ماه، افزایش هزینه ها تا مرز ۵۰ میلیون دلار، شکست تجاری و بی اعتنایی بسیاری از منتقدان. کاپولا به خاطر این فیلم تمام ثروتی را که پدرخوانده ها نصیبش کرده بودند، خرج کرد و تا مدت یک دهه پس از آن مجبور شد فیلمهایی بسازد که بدهی هایش را بپردازد. اما گذشت زمان ارزشهای اینک آخرالزمان را به عنوان فیلمی شخصی از سینمای مولف و شاهکاری کم نظیر در تاریخ سینما آشکار کرد تا جاییکه در سال ۲۰۰۲ در رای گیری مجله سایت اند ساند این فیلم به عنوان بهترین فیلم ۲۵ سال اخیر (از ۱۹۷۷) معرفی شد و بالاتر از فیلمهایی چون گاو خشمگین و روزی روزگاری در آمریکا قرار گرفت.

فیلمنامه اینک آخرالزمان بر اساس رمان مشهور قلب تاریکی اثر جوزف کنراد نوشته شده است. این رمان ماجرای سفر استعاری و پر رمز و راز یک دریانورد اروپایی به اعماق جنگلهای کنگو است. کاپولا با حفظ استخوان بندی داستان کنراد – همان کاری که با رمان پدرخوانده ماریو پوزو کرده بود.- در اقتباسی غیر عادی یک افسر ارتش آمریکا به نام سروان ویلارد را جایگزین دریانورد داستان می کند و مکان داستان را نیز از جنگلهای کنگو به جنگلهای ویتنام می آورد تا ضمن ساخت فیلمی در نکوهش جنگ ویتنام سفری استعاری و روان شناختی را در اعماق ذهن شخصیتهایش آغاز کند. البته فیلمنامه اولیه در حین فیلمبرداری با نظر برخی از عوامل از جمله مارلون برندو دچار تغییرات قابل توجهی شد که عمده این تغییرات در ابتدا و انتهای فیلمنامه بود.

فیلم با نمایی از جنگلهای سرسبز ویتنام شروع می شود. کم کم صدای موسیقی و همچنین صدای پره های هلیکوپترها باند صدا را پر می کند. با وارد شدن هلیکوپترها در قاب، جنگل به آتش کشیده می شود و همزمان صدای جیمز موریسون را می شنویم که می خواند: ” این پایان است.” درست زمانی که فیلم آغاز شده، موریسون سخن از پایان می راند، گویا خود فیلم آغازی بر یک پایان است : شاید پایان خودِ کاپولا!

در ادامه فیلم ویلارد با مرور گزارشات و اسنادی که در اختیار دارد به شناختی تدریجی از سرهنگ کورتز می رسد و این شناخت به وسیله گفتار روی متن در اختیار تماشاگر گذاشته می شود. در اینجا با نوعی روایت محدود رویه رو هستیم. اما در کنار آن روایتی نامحدود از جنگ در جریان است. گاهی جنگ در پس زمینه بطن دراماتیک اصلی داستان – تلاش ویلارد برای یافتن و کشتن کورتز- قرار می گیرد و گاهی این پس زمینه چنان پررنگ می شود که عملا درام اصلی را تحت الشعاع قرار می دهد.

با افزایش شناختمان از کورتز، در اینکه آیا ویلارد می تواند ماموریتش را به پایان برساند یا نه دچار شک بیشتری می شویم و درعین حال ضمن فاصله گرفتن از ویلارد احساس همذات پنداری عجیبی با کورتز پیدا می کنیم. بازی یک بازیگر متوسط و نه چندان مشهور به نام مارتین شین در نقش ویلارد در تقویت این حس بسیار موثر است و این سوال تا انتهای فیلم همواره ذهنمان را به خود مشغول می کند که آیا شین، براندو را می کشد؟! شاید اشاره به این نکته خالی از لطف نباشد که کاپولا قصد داشت در ابتدا نقش ویلارد را به کلینت ایستوود بدهد اما ایستوود با هوشمندی این نقش را رد کرد و در توجیه تصمیم خود گفت: “اگر من نقش ویلارد را بازی کنم تماشاچی فقط می نشیند و منتظر می ماند تا ببیند که من کِی براندو را می کشم!”

کاپولا تمامی شخصیتها را دچار تاثیر مخرب روانی جنگ نشان می دهد. از ویلارد و کورتز گرفته تا سرهنگ کلیگور (با بازی زیبای رابرت دووال) که یک دهکده ویتنامی را برای موج سواری در ساحلش با بمبهای ناپالم منهدم می کند و معتقد است که : “بمبهای ناپالم در ابتدای صبح بوی پیروزی می دهد!”

همچنین فرانسویهایی که ویتنام را وطن خود می دانند و برای حفظ آن حاضرند تا پای جان بجنگند. وضعیت همراهان ویلارد هم تعریفی ندارد. شف به هذیان گویی می افتد و لانس دیگر حرف نمی زند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/1-Apocalypse-Now.jpgفیلم صراحتا ضمن انتقاد از جنگ ویتنام، رفتار نظامیان آمریکایی را به سخره می گیرد : در حالیکه تصاویری از اجساد خونین ویتنامیها را می بینیم صدای افسر آمریکایی را از بلند گو می شنویم: “ما اینجا هستیم تا به شما کمک کنیم.” یا جاییکه افراد ویلارد یک قایق غیر نظامی ویتنامی را با تمام سرنشینانش به گلوله می بندند و بعد توله سگی را که زنده مانده نجات می دهند : “ما اونارو با تیربار تکه تکه می کردیم بعد کمکشون می کردیم. این شیوه زندگی ما در اینجا بود.”

اینک آخرالزمان پر است از تصاویری که زشتیهای ظاهری جنگ را نمایش می دهد : اجساد سربازان کشته شده، خانه های ویران و… اما سکانسی که اوج ویرانی و نابودگری جنگ را به تصویر می کشد عاری از تمام این عناصر می باشد و به نظرم بهترین سکانس فیلم هم هست: آنجا که هلیکوپتر پلی بوی برای اجرای برنامه و روحیه دادن به سربازان آمریکایی فرود می آید. “خانمهای سال” که سربازان پیش از این تنها عکشان را در پشت مجلات دیده اند می خواهند به آنها روحیه بدهند اما لحظاتی بعد هجوم سربازها باعث فرارشان می شود.

این سکانس از نظر میزانسن، کمپوزیسیونو ویژگیهای بصری فوق العاده است. فیلمبرداری و نورپردازی ویتوریو استورارو – که در این فیلم شاهکار میکند- به اوج می رسد: در نمایی یکی از دخترها را می بینیم که منطبق بر محور پره های هلیکوپتر می رقصد و بلافاصله همزمان با اوج گیری موسیقی در نمایی معکوس استورارو هنر نورپردازیش را به رخ می کشد. در همین حال کاپولا در درون برشی زیبا و مستند گونه کودکان ویتنامی را نشان می دهد که “از پشت سیم خاردارها” با تعجب به این نمایش نگاه می کنند. در نمای انتهایی سکانس در لانگ شاتی بسیار زیبا هلیکوپتر را می بینیم که بلند می شود و در همزمان موسیقی کوبنده فیلم باند صدا را پر می کند.

در نسخه ایی از فیلم که چند سال پیش ارائه شد و به “نسخه تدوین شده کارگردان” مشهور است، ویلارد و همراهانش در مسیرشان به مجددا به هلیوپتر پلی بوی بر می خورند که سوختش تمام شده و ویلارد با سرپرست دخترها توافق می کند که در ازای چند بشکه سوخت، افرادش لحظاتی را با آنها بگذزانند. کاپولا دراین سکانس که در نمایش عمومی فیلم حذف شده بود به بررسی روان شناختی تنهایی دخترها می پردازد که به شکل زیبایی در امتداد تنهایی سرباران قرار می گیرد. جایی که شف به یکی از دخترها می گوید: “فکرشو بکنید اگه این جنگ نبود هیچوقت شما رو از نزدیک نمی دیدم.”

با اینکه به نظر می رسد این سکانس در طرح کلی و پیشبرد داستان خیلی مهم نباشد اما نشاندهنده دیدگاه کاپولا نسبت به برخی از مولفه های جامعه معاصر آمریکاست.

فضاسازی کاپولا در فصل پایانی فیلم که به رویارویی ویلارد با کورتز اختصاص دارد، فوق العاده است. نماهای دور و حرکتهای آرام دوربین در ایجاد حس ماورایی و اسطوره ایی از سرزمین تحت فرمان کورتز بسیار موثر است. کورتز با ایجاد ترس و وحشت بر مردمش حکومت می کند اما این ترس و وحشت با مفاهیمی که از این واژه ها سراغ داریم متفاوت است. ترس و وحشت دوستان کورتز و مردمان آنجا هستند. همانطور که خودش به ویلارد می گوید: “ترس و وحست دوستان تو هستند…اگر نباشند دشمنانی هستند که باید از آنها بترسی.”

مردمی که کورتز بر آنها حکومت می کند این ترس و وحشت را دوست دارند و با آن زندگی می کنند.

در اغلب اوقات چهره کورتز در تاریکی قرار دارد و نورپردازی به شکلی است که کمتر چهره اش را به طور کامل ببینیم. شخصیتی دست نیافتنی که به دشمنانش حق قضاوت در مورد خود را نمی دهد و اینگونه آنها را تحقیر می کند. در جایی به ویلارد می گوید: “تو حق داری منو بکشی اما حق نداری به من بگی قاتل.” در نهایت تدوین موازی سکانس کشته شدن کورتز با مراسم مذهبی بومیان (کشتن گاو) و آواز جیمز موریسون که همزمان با کشته شدن کورتز از “کشتن پدر” می گوید وجهه استعاری و اسطوره ایی شخصیت کورتز را کامل می کند.

ویلارد به همراه لانس آنجا را ترک می کند اما آخرین کلمات کورتز تا ابد در گوشمان باقی می ماند: “وحشت…وحشت…”

وحشت ویتنامیها از آمریکاییان، وحشتِ فرانسویان از بیرون رانده شدن از وطنشان، وحشت دختران پلی بوی از تمام شدن سوخت، وحشت شف از مردن، وحشت لانس از کشتن، وحشت ویلارد از تنهایی و بی ماموریت ماندن و وحشت کورتز از وحشت. آیا اینک آخرالزمان فیلمی درباره وحشت نیست؟

منبع: افرا فیلم

 

—-

 

[nextpage title=” نگاهی به فیلم اینک آخرالزمان: یک شاهکار تمام‌عیار (نشریه سینمای نو)”]

۴- نگاهی به فیلم اینک آخرالزمان: یک شاهکار تمام‌عیار

 

نویسنده: کاوه جلالی

 

پروژه‌های شخصی همیشه ویژگی‌های مشترکی دارند: از طرفی چنان وابستگی عجیبی به خالق خود پیدا می‌کنند که بدون سایه سنگین او غیرقابل تصور به نظر می‌رسند و از طرف دیگر هویتی کاملاً فردی را برای خود در تاریخ سینما دست و پا می‌کنند. این فیلم‌ها به ما ثابت می‌کنند که انگیزه فردی اصلی‌ترین توانایی برای خلق کردن شاهکارهایی بی‌همانند است. آثاری از این دست به علت وسواس غریب سازنده (که ناشی از همان وابستگی اثر به آفریننده اثر است) معمولاً آثار پر خرجی هستند، کمال‌گرایی به شکلی بیمارگونه همه چیز را تحت تأثیر قرار می‌دهد، مشکلات فراوانی در راه تولید دارند، شکست‌های بزرگ تجاری را تجربه می‌کنند و درعین‌حال تحسین فراوان منتقدان را نیز به همراه دارند. نمونه‌های فراوانی از این‌گونه فیلم‌ها در تاریخ سینما وجود دارد: ما دادایو و یا درسواوزالا ساخته‌های کوروساوا که فیلم اول شخصی‌ترین فیلم کوروساوا و یا درواقع حدیث نفس آشکار اوست و فیلم دوم محصول مشترکی با روسیه، هر دو فیلم به‌طرز اسف‌باری شکست تجاری می‌خورند و کوروساوا پس از شکست درسو… دست به خودکشی می‌زند، این گروه خشن پیکن‌پا که استودیو فیلم را در زمان نمایش نابود کرد و… اما بدون تردید نمونه‌ای‌ترین فیلم در میان این آثار اینک آخرالزمان پروژه جاه‌طلبانه‌ی فرانسیس فورکاپولا است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/11-Apocalypse-Now.jpgدر دهه‌ی ۷۰ سازندگان هالیوود جدید در اوج بودند: اسپیلبرگ با آرواره‌ها و ئی‌تی لوکاس با جنگ ستارگان و دیوار نوشته‌های آمریکایی و البته کاپولا با پدرخوانده‌های یک و دو. این فیلم‌ها چنان موفقیتی به کاپولا بخشیده بودند که همه او را سلطان واقعی هالیوود می‌نامیدند؛ اما بازهم حرف و حدیث در مورد این دو فیلم که قله موفقیت حرفه‌ای و تجاری کاپولا به حساب می‌آمد فراوان بود. درخشش فیلم‌ها را به همه نسبت می‌دادند: از بازی‌های براندو، دنیرو و پاچینو تا رمان ماریو پوزو و… (درواقع باید بیش‌تر از دو دهه می‌گذشت تا دستاورد بزرگ کاپولا در مقام کارگردان در این دو فیلم شناخته شود). اما سلطان دوران تازه هالیوود در سال ۱۹۷۹ دست به یک قمار تمام‌عیار زد: ساختن اینک آخرالزمان با فیلم‌نامه جان میلوش و کاپولا براساس رمان معروف دل تاریکی کنراد نوشته شد و قرار شد فیلیپین به عنوان لوکیشن مورد استفاده قرار گیرد، البته نباید از یاد برد که ساخته شدن این فیلم تا حدی به موفقیت بزرگ و باورنکردنی شکارچی گوزن ساخته مایکل چمینو در سال ۱۹۷۸ (یعنی یک سال قبل‌….ر از اینک…) باز می‌گردد که بار دیگر ویتنام را وارد ماجرا کرد. در هالیوود هرکس که فیلم‌نامه را خواند سعی در منصرف کردن کاپولا از ساختن این فیلم کرد از استاد راجر کورمن تا دوستان قدیمی جورج لوکاس و اسپیلبرگ، اما کاپولا تصمیم گرفته بود فیلم خودش را بسازد. مشکلات عجیب و غریب محل، سکته قلبی مارتین شین، اطوارهای دایمی براندو و هزینه‌ی سنگین پروژه زمان فیلم‌برداری را از ۱۷ هفته مقرر به ۱۶ ماه کشاند و بودجه‌ی فیلم را از ۱۲ میلیون دلار به ۳۱ میلیون دلار رساند و کاپولا قماری که بر سر آینده حرفه‌ای خود، پول و… آغاز کرده بود را باخته. فیلم شکست فاجعه‌باری خورد و کمپانی کامپولا ورشکسته شد و به لحاظ روانی مشکلات عدیده‌ای پیدا کرد؛ اما زمان باید می‌گذشت تا ما دریابیم آن‌چه که در زمان دو ساعت پانزده دقیقه (و اخیراً بیش از سه ساعت از پیش چشم ما می‌گذرد یک تمام‌عیار است؛ حالا دیگر اینک آخرالزمان طرفداران ویژه خود را به دست آورده و در فهرست‌های انتخابی منتقدان جایگاهی درخور دارد؛ اما به راستی در این فیلم چه اتفاقی می‌افتد؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/10-Apocalypse-Now.jpgبرتراند راسل زمانی بیش‌‌تر، درباره رمان دل تاریکی (۱۸۹۹) گفته بود میان نوشته‌های کنراد بیش از همه شیفته داستان وحشتناکش دل تاریکی بودم که به گمان من جامع‌تر از همه، فلسفه او را در باب زندگی بیان می‌کند. حالا نمی‌دانم چقدر همین جمله البته با تعویض چند کلمه در مورد کاپولا صادق است؟ آیا اینک آخرالزمان هم فلسفه‌ی او را در باب زندگی بیان می‌کند؟ با توجه به کارنامه واقعاً مغشوش او (به استثنای چند مورد) پاسخ چندان صریحی به این پرسش نمی‌توان داد، اما به هرحال کاپولا درواقع در این فیلم دقیقاً همان‌طور با رمان کنراد برخورد می‌کند که پیش‌تر از این با رمان پوزو کرده بود. او استخوان‌بندی رمان را حفظ می‌کند اما کشش دراماتیک را بر مبنایی دیگر و کاملاً کاپولایی بنا می‌کند. اگر رمان پوزو وجه اصلی خود را در همان داستان ظهور و سقوط مافیا جست‌وجو می‌کرد، کاپولا مجموعه روابط یک خانواده مافیایی را نیز به یکی از نکات اصلی بدل می‌کند و روان هرکدام از شخصیت‌ها را نیز کالبدشکافی می‌کند و درعین‌حال ارتقاء ژانر را نیز هدف می‌گیرد. اینک آخرالزمان نیز با آن‌که درباره جنگ ویتنام است کنکاشی سترگ درباره‌ی تأثیرهای متقابل جنگ و روان سری هم هست (این تنها یکی از جنبه‌های فیلم است) و همان ارتقاء ژانر نیز پس از شکارچی گوزن چمینو، وجود دارد. حالا با آن‌چه که پیش از این گفته شد شاید وارد شدن به جزییات راهگشاتر باشد چرا که فیلم با سکانس‌های سمبولیک و سورئال (که بررسی همه‌جانبه‌ی آن‌ها در این مجال غیرممکن است) به یکی از فیلم‌های پیچیده دو دهه‌ی اخیر بدل شده است.

فیلم با صدای خارج از کادر هلیکوپترها که بعدتر وارد کادر می‌شوند، نمایی دور از جنگلی که ناگهان به آتش کشیده می‌شود و صدای جیمز موریسون که می‌خواند آغاز می‌شود و سپس این تصاویر روی چهره‌ی ویلارد مارتین شین سوپرایمپوز می‌شوند. آیا این تصاویر کابوس او هستند؟ رویاهایش؟ خاطراتش؟ ما هیچ چیز نمی‌دانیم. او سپس می‌گوید وقتی در شهر است می‌خواهد در جنگل باشد و برعکس و سپس آینه اتاقش را می‌شکند. این نشانه‌ها ویلار را در شرایط بی‌زمانی و بی‌مکانی مطلق قرار می‌دهند فصل افتتاحیه تعریف دقیقی از زمان و مکان به دست نمی‌دهد، هرچند به سایگون اشاره می‌شود اما گفتار متن محیطی دوزخی و کاملاً استعاری می‌سازند، و بعد می‌شود به شکستن آینه اشاره کرد که در آن ویلارد به شکلی نمادین خود را از بین می‌برد. در ظاهر فیلم تازه آغاز شده اما موریسون به ما می‌گوید: این پایان است و در چنین شرایطی است که سفر معنوی ویلارد آغاز می‌شود؛ ویلارد مأمور می‌شود تا کورتز (مارلون براندو)، درجه‌دار یاغی را از بین ببرد. او در طول سفر همواره به کورتر فکر می‌کند، صدای او هم‌چون یک مرد روحانی به ویلارد رسیده، پرونده کورتز به کتاب بالینی او تبدیل شده و سپس به خود او می‌رسد، دکوپاژ و مضمون فصل‌های پایانی کاملاً در کار ساختن یک تصویر غیر زمینی از براندو هستند. چهره‌ای که برای اولین بار دیده می‌شود و تا مدت‌ها در تاریکی می‌ماند، (در جایی از فیلم همراه ویلارد به او می‌گوید: این یارو از خودش یه بت ساخته و بقیه می‌پرستنش) براندو یک شمایل مذهبی کامل است و درنهایت در یک توافق دوجانبه با ویلارد توسط او کشته می‌شود. فقط کافیست به تدوین موازی نذر مذهبی بومیان و کشته شدن کورتز دقت کنید و البته باز هم به صدای موریسون که از کشتن پدر می‌گوید همه این‌ها ما را با یک سفر تناسخ مواجه می‌کند، سفری با همه سختی‌هایش که ویلارد را به جایی متفاوت از گذشته می‌برد، و البته ما را هم؛ و به همین‌ترتیب هر مرحله از سفر را می‌توان به شکلی سمبولیستی به یکی از مراحل سفر معنوی منتسب کرد.

حالا بیاید همه چیز را از اول آغاز کنیم و اینک آخرالزمان را در قالب ژانری متفاوت محک بزنیم: ژانر نوار. فیلم کاپولا بی‌هیچ تردید نشانه‌های مشخصی از این ژانر را در خود دارد. در ابتدا با یک قهرمان منزوی سر و کار داریم که بعدها می‌فهمیم یک قاتل حرفه‌ای است (به حرف‌های هریسون هورد در کمپ نیروی هوایی دقت کنید). او در ابتدا کاملاً هرز رفته به نظر می‌رسد و بی‌صبرانه منتظر گرفتن مأموریت است، ویلارد از آن دست قهرمانانی است که تنها هویت خویش را در انجام مأموریت باز می‌یابند و در غیر این صورت هیچ هستند (نمونه‌ای‌ترین قهرمان شرلوک هلمز است که در صورت نداشتن پرونده از کوکائین استفاده می‌کرد) ویلارد در جایی از فیلم می‌گوید: مأموریت را قبول کردم، کار دیگری هم نمی‌تونستم انجام بدم و درنهایت نیز موفق می‌شود مأموریت را به پایان برساند، ویلارد مانند همه‌ی قهرمان‌های نوار در پایان به مکانی نامعلوم می‌رود تا مأموریتی دیگر.

به نوعی دیگر هم می‌توان این شاهکار سال‌های پایانی دهه‌ی ۷۰ را بررسی کرد. روایت مستندگونه‌ای از جنگ ویتنام. صحنه‌های باشکوه جنگ در این فیلم نوعی از زیبایی‌شناسی جنگ را به ذهن تحمیل می‌کنند که تاکنون در فیلم دیگری دیده نشده، استورارو (فیلم‌برداری کاپولا) که اسکار را نیز برای این فیلم دریافت کرد شکوه و عظمتی را به پرده می‌کشاند که یادآور دوران درخشان همکاریش با برتولوجی کبیر است. کورتز در پایان زندگیش وقت می‌گوید توحشت، وحشت، آیا همین دو کلمه تفسیر کل فیلم نیست، وحشت تنهایی ویلارد، وحشت جنون‌آمیز کورتر و وحشت کاپولا از فیلمی که بی‌سرانجام به نظر می‌رسید و در آخر، عاقبت به خیر شد.

 

نویسنده: کاوه جلالی

منبع: نشریه سینمای نو

 

—-

 

 

[nextpage title=” تصویر واقعی جنگ ویتنام: اینک آخرالزمان و جنگ ویتنام (imdbhouse و روزنامه خراسان)”]

۵- تصویر واقعی جنگ ویتنام: اینک آخرالزمان و جنگ ویتنام

 

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/15-Apocalypse-Now.jpg“اینک آخرالزمانِ” “فرانسیس فورد کوپولا”، یک حلقه از زنجیره‌ فیلم‌های اواخر دهه ۷۰ با موضوع جنگ “ویتنام” است که از رمان کوتاه “ژوزف کونراد” به نام “قلب تاریکی” الهام می‌گیرد تا جنگ را به عنوان هبوطی به جنون عصرحجری به تصویر بکشد. کاپیتان “ویلارد” (مارتین شین) که در شرف بازنشستگی است، مامور پیدا کردن و رسیدگی کردن به وضعیت کلنل “کورتز” (مارلون براندو) می‌شود که بدون اجازه ارتش را ترک کرده و شایع است که در یک جنگل کامبوجی، ژست یک رب‌النوع بومی و مرگ‌آفرین را به خود گرفته است. “ویلارد” در مسیر خود به کلنل “کیلگور” (رابرت دووال) حامی “ناپالم” و “واگنر”، سرباز وظیفه‌هایی که تریجیح می‌دهند ول بگردند و مواد بزنند، یک نمایش خرگوش که با ورود یک دسته سرباز خشن به آشوب کشیده می‌شود، و یک عکاس هیجان زده (دنیس هاپر) که داستان‌های وحشیانه و آمیخته به احترامی راجع به “کورتز” می‌گوید، برخورد می‌کند. وقتی “ویلارد” سرهایی که روی دیرک‌ها برافراشته شده‌اند را در نزدیکی کمپ “کورتز” می‌بیند، متوجه می‌شود او حسابی به سیم آخر زده، اما معلوم نیست که آیا خود “ویلارد” حالا با دستورهای جنون آمیزی که “کورتز” می‌داد: “بمب‌ها را بیندازید. همه را قلع و قمع کنید” موافق است یا نه. شخص “کوپولا” هم در این مورد مطمئن نبود، و چندین پایان متفاوت را در نمایش‌های آزمایشی و اولیه فیلم برای ارائه به مطبوعات امتحان کرد، پایانی که برای “کار در دست تولید” در جشنواره “کن” نمایش داده و برنده نخل طلایی شد و نمونه آمریکایی و ۳۵ میلی‌متری نهایی که وارد بازار شد (همچنین پایانی که در کاست‌های خانگی دیده می‌شود). آشفتگی‌های تولید فیلم با چندین مرتبه توقف در کار هم همراه بود، چون یک طوفان، لوکیشن را تخریب کرد و “شین”، ستاره فیلم دچار حمله قلبی شد؛ بودجه فیلم سر به فلک گذاشت و “کوپولا” شخصاً هزینه‌های اضافی را پوشش داد. این دردسرهای تولید که به زعم “کوپولا”، خود یک نوع جنگ “ویتنام” بود، به طرزی عالی و جامع در یک برنامه مستند به نام “قلب‌های تاریکی: آخرالزمان یک فیلم‌ساز”، ضبط شده‌اند. علی‌رغم دل‌نگرانی‌های استودیو و بازنگری‌های چندمرحله‌ای پایان فیلم، “اینک آخرالزمان” یک شاهکار اساسی از کار درآمد و نامزد دریافت هشت جایزه آکادمی از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای نقش “کیلگور” روان‌پریش “دووال”، و بهترین فیلمنامه شد. فیلم، برنده جایزه اسکار برای صداگذاری و نیز برای سبک فیلمبرداری “ویتوریو استورارو” شد. این پروژه توهمی و “واگنر”ی، تحسین و انتقادهایی را برانگیخت که به یک اندازه پرشور و مهیج بودند؛ این فیلم شبیه به هیچ فیلم دیگری که تا به آن زمان ساخته شده بود، نبود و هاله کابوس‌مانند و برخوردهای دوقطبی‌ با آن به شایستگی انعکاسی است از تنش‌ها و پریشانی‌های عصر ویتنام.

اینک آخرالزمان ساخته فرانسیس فورد کاپولا یکی از آثار ماندگار و خاص دنیای تصویر و هنر هفتم است که به طور تکان دهنده ای به جریان جنگ ویتنام می پردازد.این سینمایی به طور واضح و مشخص فضای واقعی و حس و حال و جنس اصلی ویتنام را به تصویر کشیده است.این فیلم اثری است حیرت آور و موفق؛ صحنه های حمله رعب آور هلی کوپترها و بمباران های پی در پی و وحشتناک تصاویر و صحنه هایی فراموش نشدنی، ترسناک و پر فراز و نشیبی از حقایق بی رحمانه جنگ به تصویر کشیده است.اینک آخرالزمان محصول سال ۱۹۷۹ می باشد و اقتباسی از کتاب قلب تاریکی می باشد که به بهترین نحو به مشکلات روحی و روانی سربازان ویتنام می پردازد.

 

منبع: imdbhouse و روزنامه خراسان

——-

 

 

[nextpage title=” یادداشت فیلیپ ‏نویس بر فیلم(اینک آخر الزمان): تنها صداست که می ماند (نقد سینما – نور مگز)”]

۶- یادداشت فیلیپ ‏نویس بر فیلم(اینک آخر الزمان): تنها صداست که می ماند

 

 

منتقد: فیلیپ ‏نویس

از هنگام به روی پرده رفتن‏ نسخه جدید اینک آخرالزمان‏ اثر حماسی فرانسیس فورد کاپولا،به‏ دنبال نقدی مناسب برای آن‏ بودم.آغاز جنگ نابرابر با دخالت‏ ارتش آمریکا در ویتنام هم بعد تازه‏ای به نمایش‏ اینک آخرالزمان بخشید.در همین گیرودار،به صورت کاملا اتفاقی به متنی برخوردم از فیلیپ‏نویس فیلمساز سرشناس استرالیایی و خالق‏ آثاری چون بازیهای‏ میهن‏پرستانه درباره ارتش‏ آزادیخواه ایرلند،حصار ضد خرگوش که در گذشته جشنواره فیلم فجر به روی پرده رفت‏ و البته آمریکایی آرام با نقش‏آفرینی اثر گذار و خیره کننده مایکل‏ کین که او را تا نامزدی در جایزه اسکار هم پیش برد.به این فکر افتادم که واقعا چه کسی مناسب‏تر از خود نویس می‏تواند درباره‏ اینک آخرالزمان نظر بدهد؟این نکته را هم نباید از نظر دور داشت‏ که فیلم کاپولا اقتباسی است از رمان کلاسیک و قرن بیستمی جوزف‏ کنراد با نام«دل تاریکی»که داستان آن در دوران جنگ ویتنام‏ می‏گذرد.فیلم جدید فیلیپ ‏نویس هم براساس رمان سال ۱۹۵۵ گراهام گرین نامدار به همین نام ساخته شده و داستان آن مربوط به ویتنام ویران از جنگ است که برای استقلال تلاش می‏کند به‏ عقیده شما آیا انتخاب این فیلمساز سرشناس برای صحبت کردن‏ درباره اینک آخر الزمان فرانسیس فورد کاپولا انتخابی مناسب و هوشمندانه به نظر نمی‏رسد؟شاید او به واسطه نقد فیلم کاپولا به‏ نوعی آمریکایی آرام خود را نیز به بوته نقد بگذارد. در هر حال،شیفتگی ‏نویس در مورد دخالت ایالات متحده در جنگ‏ ویتنام چنان قدیمی و عمیق است که این شیفتگی امروز هم پس‏ از گذشت سالها با کوچکترین اشاره‏ای به همراه خاطرات عجیب‏ یکی از روزهای سال ۱۹۷۹ درهم پیچیده و به بیرون می‏تراود:

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/12-Apocalypse-Now.jpg«روزی را که برای تماشای اینک آخرالزمان»راهی سینما شدم،به خوبی‏ به یاد می‏آورم.چرا که فیلم از زاویه دید فرانسیس فورد کاپولا به جنگ می‏نگریست.به همین دلیل بود که در همان روز اول اکران برای دیدن فیلم‏ به یک مجموعه بزرگ سینمایی در خیابان جرج شهر سیدنی رفتم و آن‏را یکبار در ساعت یازده دیدم.بعد بیرون آمدم و دوباره ساعت دو به داخل سالن‏ تاریک سینما بازگشتم.ساعت پنج و هشت هم دوبار دیگر فیلم را دیدم. حدس می‏زنم دوبار اول برای دیدن کوپولا رفتم و دوبار آخر برای شنیدن‏ موسیقی و تجربه یک حس شاعرانه.بله،من یک فیلم ۱۵۳ دقیقه‏ای را چهار مرتبه و آن هم تنها در عرض یک روز تماشا کردم.حسابی گیج شده بودم. ولی فیلم،درسهای بسیاری درباره ارائه صحیح یک داستان درام بر روی‏ پرده به من آموخت.همانجا دانستم که شنیدن،هرگز به پای دیدن نمی‏رسد، حتی اگر یکی داستان و رویدادهای فیلم را تماما با همه دیالوگها برایتان‏ تعریف کند.البته،آنچه مرا وادار به تماشای چهار باره فیلم اصلی(نه نسخه‏ به نمایش درآمده در سال ۲۰۰۲)آن هم در طی یک روز کرد،نه فیلمبرداری‏ هیجان‏انگیز و نفس‏گیر ویتوریو استورارو،نه بازیهای درخشان و به یادماندنی‏ مارتین شین،مارلون براندو و رابرت دووال و نه حتی فصل درخشان حمله‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود)به روستا،بلکه کار فوق‏العاده والتر مرچ،در تدوین صدا بود که برای آن‏ برنده اسکار نیز شد.فیلم در استرالیا بر روی نوار هفتاد میلیمتری ظاهر شد و به نمایش درآمد و برایش‏ صدای استریوفونیک مغناطیسی در شش باند تعبیه کردند.گرچه ما امروز از این فناوری برای صدا و موسیقی بهره می‏بریم،ولی تا پیش‏ از به وجود آمدن صدای دیجیتال، فیلمهما،معمولا ۳۵ میلیمتری‏ فیلمبرداری شده و سپس بر روی‏ نوار.هفتاد میلیمتری ظاهر می‏شدند که بسیار عریض‏تر،با قاب بزرگتر و یک تصویر طبیعتا دینامیک‏تر بود. این اندازه بزرگ نوار فیلم،به فیلمساز و گروه او اجازه می‏داد تا در حاشیه نوار، کارهای صوتی و مغناطیسی فراوانی انجام دهند.به همین دلیل صدای شش‏ بانده سراوند به بینده حس جدا شدن خارق‏العاده از محیط اطراف در سینما می‏بخشد.در واقع،این فناوری تنها یک بخش از نکته‏های فیلم بود که البته‏ از میانه‏های دهه شصت میلادی در آثار سینمایی به کار گرفته می‏شد و چیز جدیدی به شمار نمی‏رفت.ولی روش شگفت‏انگیز به کار گرفته شده توسط مرچ و کاپولا در فیلم این بود که آنها اساسا یک فیلمنامه جایگزین نوشته‏ بودند.صدا در فیلم مثل موسیقی گاهی برای تاءکید بر داستانی به کار می‏رفت‏ که شما در حال تماشای آن هستید و گاهی اصلا یک داستان جداگانه عرضه‏ می‏کرد.بسیاری از واکنشهای احساسی من نسبت به فیلم از آن قمست از صدای فیلم سرچشمه می‏گرفت که نه دیالوگ بود و نه موسیقی؛یعنی‏ جلوه‏های صوتی و خلق محیطی که داستان را به جلو می‏راند.بهترین مثال‏ برای این تجربه،همانجایی است که مارتین شین به همراه یارانش وارد منطقه وحشتناک دولونگ می‏شوند تا در محلی نزدیک یک منطقه غیر نظامی پلی بر روی رودخانه بزنند.در آنجا دنیایی کاملا بکر،خیالی و وحشتناک‏ وجود دارد که ما هرگز نمی‏بینیم.اما می‏توانیم آن‏را احساس کنیم.خیال‏ می‏کنیم که می‏توانیم ببینیم.اما اجازه بدهید کمی به عقب برگردم تا دلیل‏ اصلی علاقه‏ام به این فیلم را برایتان بگویم.اینک آخرالزمان درباره موضوعی‏ است که کاملا واقعی بود و به تشریح دست‏وپا زدن ارتش ایالات متحده‏ در ویتنام می‏پرداخت.با تماشای فیلم،من هرگز آنچه را که می‏دیدم باور نکردم.بلکه به احساس خودم از فیلم کاملا ایمان آوردم.به محیط دیوانه‏واری‏ که سربازان در آن می‏جنگیدند.حس شاعرانه موجود در فیلم مطلقا وابسته‏ به صدا بود و ما را همچون شخصیت مارتین شین در فیلم دیوانه و هیپنوتیزم‏ می‏کرد.الان چنین برای من تداعی می‏شود که گویی آن آوازه گروه«دورز» با صدای هلیکوپترها در آغاز فیلم شنیده می‏شود.ولی وقتی دقت می‏کنم‏ می‏بینم که آن ترانه در آخر فیلم بوده.بگذارید یک مثال بزنم:ما صحنه‏ای‏ را می‏بینیم که بسیار وحشتناک و در عین حال واقعی است،مثل افتادن یک‏ بمب ناپالم بر روی جنگل.بعد هنگامی که موسیقی اوج می‏گیرد در می‏یابیم‏ که آن صحنه صرفا بخش کابوس مانندی از دنیای زندگی این مرد بوده که‏ قرار است ما سراسر فیلم را با او بگذرانیم.مرد می‏گوید:سایگون لعنتی،من‏ هنوز در سایگون هستم.اما تنها موقعیت مکانی خود را مشخص می‏کند و از نظر عاطفی و ذهنی چیزی برای عرضه ندارد.»

منتقد: فیلیپ ‏نویس

منبع: نقد سینما » شماره ۳۸

سایت نورمگز

—–

 

 

[nextpage title=” نمایی از بیهودگی جنگ: اینک آخرالزمان (تبیان)”]

۷- نمایی از بیهودگی جنگ: اینک آخرالزمان

 

 

نویسنده: مهدی نصیری

 

این فیلم ۱۵۳دقیقه ای را که یک وقایع نگاری مفهوم گرایانه درباره جنگ ویتنام است ، فرانسیس فورد کاپولا در سال ۱۹۷۹ ساخته است که موفق به دریافت نخل طلای کن و دو جایزه اسکار در همین سال شد.

این فیلم شاید در میان آثار قوی و مشابهی چون جوخه و متولد چهارم جولای الیور استون ، شکارچی گوزن مایکل چیمینو، تپه همبرگر جان ایروین ، غلاف تمام فلزی استنلی کوبریک و… به لحاظ سینمایی یکی از زیباترین ها باشد که مثل همه آنها در مرحله اول یک شکواییه علیه جنگ و خشونت محسوب می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/14-Apocalypse-Now.jpgاینک آخر الزمان براساس رمانی به اسم قلب تاریکی نوشته ژوزف کنراد ساخته شده است و برخلاف چند اثر مشابهی که ذکر شد، پرداختی نامتعارف و دیگرگونه دارد. این فیلم در واقع از آن رئالیته تلخی که آثار کوبریک ، استون و چیمینو کاملا درگیرش هستند، فاصله گرفته و داستان و مفاهیم آن را براساس چارچوبی دراماتیک بنا نهاده است.

داستان فیلم درباره کاپیتان ویلارد (مارتین شین) است که از مرکز ماموریت دارد تا برای ترور سرهنگ کلاه سبز، والتر کورتز (مارلون براندو)، که برای خودش یک امپراتوری به راه انداخته ، به کامبوج برود.

این سفر در واقع جستجویی اودیسه وار برای درک خویشتن است و پی بردن به آن چیزی که یک انسان باید در مورد بزرگترین معضل زمانه و اطرافش ، یعنی جنگ بداند. این سفر بر محور اعمال شخصیت (ویلارد) و تاثیراتی که موقعیت و محیط برای رسیدن او به نوعی شهود و درک عمیق تر نسبت به فضایی که در آن قراردارد، به وجود آورده شکل گرفته است.

قهرمان و ضدقهرمان به معنای کلاسیک ، در فیلم کاپولا وجود ندارند. نه ویلارد و نه کورتز، هیچکدام قهرمان نیستند و نه امریکا و نه ویتنام ، هیچکدام ضدقهرمان نیستند. در واقع مساله ای که می توان از آن به عنوان یک شخصیت و شاید ضدقهرمان و بازدارنده در داستان نام برد که در فیلم کاپولا اهمیت فوق العاده ای دارد، خود مساله جنگ است.

اما ارائه داستان در قالبی که جنگ را مورد انتقاد قرار می دهد، در «اینک آخرالزمان» متفاوت است. مهمترین شیوه ای که در کلیت کار قابل مشاهده است خلق دو فضای کاملا متفاوت از نظر داستان ، ساختار و محتواست که بالطبع ریتم و ضرباهنگ و سایر عناصر فیلم را هم تحت تاثیر خود قرار می دهد.

«اینک آخرالزمان» را از نظر فضاهای داستانی می توان شامل ۳ قسمت کلی دانست که ساختار ۳ پرده ای فیلمنامه هم کاملا بر آن انطباق می یابد. پرده اول مربوط به فضایی است که ویلارد در گروه کلنل کیلگور است ، در این بخش جنگ و همه قهرمانانش با زبانی غیرمتعارف که به طنز ناب و کامل گرایش دارد، مورد انتقاد قرار می گیرند.

آغاز این طنز با حضور گروه فیلمسازی در جبهه ، قمقمه کلنل که می خواهد به ویتنامی زخمی آب بدهد، ورود سرباز موج سوار، صحبتهای طولانی درباره تخته موج ، نواختن شیپور جنگ و موسیقی اپرایی واگنر از هلی کوپترها و… همراه است که در ادامه با قرار گرفتن در کنار فاکتورهای دیگر در واقع بیانگر این مفهوم کلی است که جنگ امریکایی ها بیشتر شبیه به یک سرگرمی و تفریح بوده است تا مبارزه ای هدفمند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/13-Apocalypse-Now.jpgبه همین خاطر کلنل و ارتش او بیشتر مانند گروهی ماجراجو از توریست های امریکایی در ویتنام تصویر شده اند، تا یک ارتش.

.. این بیان طنزآمیز در ابتدای داستان در همین حال که پرداختی غیرمتعارف دارد و با ژانر اثر چندان سنخیتی نمی یابد، اما آنچنان ماهرانه و زیبا پرداخت شده که در مجموع تکمیل کننده مفاهیم انتقادی اثر می شود و در ضمن زبانی تازه را برای پرداخت مفاهیم مورد نظر کارگردان فراهم آورده است.

حمله و قتل عام مردم بیگناه منطقه ای از ویتنام برای موج سواری کلنل آنچنان زیبا، طنزآمیز و در عین حال تلخ و وحشتناک و تاثیرگذار پرداخت شده که بسیاری از اهداف درونی فیلم را در همین ابتدا بازگو می کند.

آغاز بخش دوم که میانه داستان را شامل می شود، از آنجاست که کاپیتان ویلارد و سربازانش با یک قایق فرار می کنند.

از اینجا به بعد، ویلارد و گروهش به صورت مستقیم با جنگ و وقایع و پیامدهایش درگیر می شوند و در هر مرحله یکی از افراد گروه کشته می شود. در این بخش درگیری بیرونی فصل قبل کم کم در روایت داستانی درونی می شود و بازخورد چالشهای میان افراد گروه در سطح روابط درونی وقتی که با چالشهای بیرونی جنگ همراه می شود، زمینه های رسیدن به تحول و درکی جدید را در کاپیتان وظیفه شناس امریکایی برمی انگیزد.

این رسیدن به مرز تحول هم با درک ناتوانی و ضعف از طرف کاپیتان همراه است. در واقع او هر لحظه که در طول مسیر رودخانه به هدفش نزدیک می شود، وحشت و ترس بیشتری نسبت به عملش پیدا می کند.

این ضعف و ترس هم ناشی از درکی است که او به عنوان یک سرباز امریکایی نسبت به کاری که انجام می دهد و موقعیتی که در آن گرفتار آمده ، پیدا می کند.

اوج این ضعف درونی هنگامی است که در اواخر پرده دوم رئیس کشته می شود و حالا تنها دو نفر با کاپیتان مانده اند و یک سکانس فوق العاده ، که در آن سربازان امریکایی بدون هیچ انگیزه ای خانواده ویتنامی را در قایق باری به رگبار می بندند و ویلارد در یک نریشن می گوید؛ «ما همه اونا رو با مسلسل تیکه تیکه کردیم و بعد بهشون بانداژ دادیم!»

پرده سوم همراه با کاپیتان و ۲سربازش به منطقه اروپایی شروع می شود و در یک سکانس طولانی ، سیاست های امریکا در جنگ از طرف اروپایی ها مورد انتقاد قرار می گیرد. بعد هم داستان وارد منطقه ای که کلنل کورتز امپراتور آن است و سربازانش تا حد مرگ او را می پرستند.

از اینجا به بعد همه پرداخت روایت بعد درونی پیدا می کند و سطح چالش و کنشهای روایی به دایره مفاهیم زیر متن داستان کشیده می شود. شناخت پیدا کردن نسبت به کلنل کورتز و دیدگاه ها و مواضعش نسبت به جنگ باعث پیدایش زمینه های تحول در ویلارد می گردد و این تحول در نتیجه گیری زیبای پایانی به طور کامل شکل می گیرد. آنچه کاپولا می خواهد در «اینک آخرالزمان» بگوید، می توان براساس یک فرمول کلی بررسی کرد. همین فرمول براساس تضاد پررنگ میان فضای آغازین و پایانی شکل می گیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/21-Apocalypse-Now.jpgاگر فضای اکتیو بیرونی در پرده اول را که با نمایش جنگ و تمسخر آن با ریتمی تند و سریع همراه است با فضای کاملا درونی و ریتم کند پرده سوم مقایسه کنیم ، می بینیم که نتیجه تقابل این دو فضا به برجسته شدن شخصیت کاپیتان ویلارد به عنوان پیش برنده روایت منتهی می شود و این پررنگ شدن نقش محوری شخصیت در داستان وقتی در کنار تحول درونی اش نسبت به جنگ قرار می گیرد که با آنچه کلنل کورتز به آن رسیده همنشین می شود.

نتیجه هم این است که پوچی و بیهودگی جنگ و خالی شدن قهرمان این جنگ از ارزشها و آرمان های انسانی مورد توجه قرار می گیرد.

انسان در فیلم کاپولا حتی اگر به اندازه کاپیتان ویلارد کاملا معتقد و مصمم به هدفش باشد در پایان به این نتیجه می رسد که راه و مقصدش هیچ ارزشی نداشته و تلاش کاملا بیهوده او را به این نتیجه گیری رسانده است. برای همین هم در پرده سوم «اینک آخرالزمان» بارها و بارها به چنین جملاتی برمی خوریم: «مردان توخالی»، «هیولاهای تعلیم دیده»، «سربازان گمشده» و…. قهرمانان فیلم کاپولا همگی انسان هایی هستند که براساس یک هدف دیکته شده می جنگند، می کشند، می میرند و می ترسند و می ترسانند و در پایان به این نتیجه می رسند که کارهایشان هیچ فایده ای نداشته است.

البته این بیهودگی در جوخه و شکارچی گوزن و غلاف تمام فلزی هم وجود دارد. اما پرداخت فیلم کاپولا به گونه ای است که هدف اصلی داستانش رسیدن به این نتیجه است و این بیهودگی به محور مفاهیم تبدیل می شود و اهمیتی چندین برابر پیدا می کند. ویژگی دیگر «اینک آخرالزمان» فرانسیس فورد کاپولا، توجه به زیباشناسی (استتیک) سینماست که بویژه در نماهای بسیار زیبایی که از فضای سیاه جنگ ارائه می کند، کاملا قابل مشاهده است.

از مهمترین ویژگی های این قابهای زیبا، قرارگرفتن در کنار مفاهیم درونمایه اثر است. به طور کلی تمام نماهایی که کاپولا از جنگ و جبهه گرفته است بدقت براساس اصول زیباشناسی و مدیوم ناب سینمایی این کارگردان به دست آمده است.

فصولی را که جلوه های ویژه هم به بهترین شکل آن را کامل کرده اند باید از زیباترین سکانس های سینمای جنگ به شمار آورد که به طور مستقل براساس زیباشناسی مدیوم سینما پرداخته شده اند و ضمن آن در خدمت اهداف درونمایه اثر هستند.

 

نویسنده: مهدی نصیری

منبع: تبیان

—-

 

 

[nextpage title=” تحلیل فیلم اینک آخرالزمان (حسین یوسفی)”]

۸- تحلیل فیلم اینک آخرالزمان

 

 

نویسنده: حسین یوسفی

فیلم اینک اخر الزمان یکی از شاهکارهای فرانسیس فرد کاپولا است .فیلم که زمانی نسبتا طولانی دارد هرگز باعث خستگی بیننده نمیشود .وداستان فیلم از یک نوع کشش عالی برخوردار است.فیلمنامه بسیار قدرتمند و بازیهای استثنائی مارلون براندو در نقش کولنل کورتز و مارتین شن در نقش کاپیتان بنجامین ویلارد بر زیبائی های این اثر افزوده است .فیلم دارای صحنه های بسیار خشونت امیزی به مانند بریدن سر و جدا کردن اجزای بدن میباشد .که بسیار واقعی ساخته شده اند.لوکیشن های بسیار زیبا جنگل و حالت رمز گونه این فیلم بسیار عالی است .

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/2-Apocalypse-Now.jpgاینک اخر الزمان و به درستی زمان خشونت و سلطه و استبداد به روایت فرانسیس فرد کاپولا تاثیری عمیق بر ذهن به جای میگزارد .طوری که زمان سپری شده و نسبتا طولانی فیلم را احساس نخواهیم کرد.فیلم به دست مایه های تاثیرات منفی جنگ میان امریکا و ویتنام میپردازد .اینکه سلطه گران غرب از انسانها یک هیولا درست میکنند برای اهداف خودشان و افزار هیولا ی خود ساخته خود را از دست میدهند .نمونه واضح ان رهبر گروه القا عده بن لادن که تمام تحصیلات عالیه خود را در سازمان جاسوسی سیاه گذرانده است و دست پرورده خود امریکایی ها است و اینک تبدیل شده است به یک قطب مخالف امریکا و برای خودش حکومتی مجزا تشکیل داده است .کلونل کورتز هم نمادی از همان بن لادن های زمان حال است که البته در تاریخ گذشته این نوع هیولا پروری امریکا وجود داشته است .کاپولا به زیبایی و با قدرت هرچه تمام تر و به صورت نه خیلی نا محسوس سیاستهای غلط کشورهای سلطه جو را زیر سوال میبرد .کلونل کورتز شخصی است که به صورت وحشیانه مردم ویتنام را قتل عام کرده است و سپس در یکی از جنگلهای مخوف ویتنام برای خود یک ارتش میسازد و جالب اینکه برای خود و سربازانش و مردم و بومیان جنگل حکم یک فرد قدیس را پیدا میکند و یک نوع فرهنگ و فلسفه جدید زندگی را ابداع میکند به طوری که سربازان او حاضر هستند برای او جان بدهند .

والبته جان دادن مثل یک گوسفند او هر از چند گاهی یکی از افراد خودش و بومیان منطقه را سلاخی میکند و به صورت کاملا وحشیانه سر و دست انها را قطع میکند و ازاین کار لذت میبرد .در واقع کلونل کورتز دیوانه به روایت تصویر همان امریکا و سربازان دیوانه و روانی او همان متحدان امریکایی او هستند و بومیان منطقه و جنگل وینام همان کشورهایی هستند که از روی ناچاری و ضعف مجبور هستند تابع دستورات وفرهنگ و فلسفه جدید زندگی که توسط کلونل کورتز ابداع شده باشند .فرهنگی که نماد وحشیگری از نوع مودبانه میباشد.در ادامه فیلم مشاهده میکنیم که کلونل کورتز به قدری جنایات وحشیانه ای انجام میدهد که خود سیاستمداران امریکایی را به وحشت میندازد .در واقع انها برای مهار کسی که خود تربیت کرده اند عاجز هستند و حال او را دشمن سر سخت خودشان میدانند .درست مثل دیکتاتورهایی مثل صدام و تروریستهایی مثل بن لادن در جهان واقعیت که هر کدامشان به نوعی همان کلونل کورتز ادم کش هستند .در نهایت انها تصمیم میگیرند که کورتز را از میان بردارند و برای این کار از شخصی به نام کاپیتان ویلارد .استفاده میکنند.کاپیتان ویلارد شخصیتی است ارام و ادبی و متعادل که همراه یک تیم برای نابودی کلونل کورتز به منطقه اعزام میشود .هر چه قدر که از داستان میگزرد افراد کاپیتان ویلارد یک به یک و پس از دیگری و به صورت مرموزی به بدترین شکل ممکن کشته و سلاخی میشوند و همین موضوع باعث دیوانگی افراد کاپیتان ویلارد میشود .

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/17-Apocalypse-Now.jpgتحلیل ویتوریو استورارو از داستانِ جوزف کنراد و فیلم‌نامه جان میلیوس این است که مفهومِ تاریکی حقایقِ فراوانی را آشکار می‌سازد؛ زیرا تاریکی جایی است که نور تمام می‌شود، اما در عین حال تاریکی به‌معنای حذف نور هم نیست، بلکه تاریکی نقیض نور است. به‌عبارت دیگر، نور و ظلمت واگوکننده یکدیگراند، و فقط معنای استعاری ندارند، بلکه مفاهیمی را در خود نهفته دارند که با آن‌ها به درک و شناخت خویش می‌رسیم. براساس چنین تحلیلی سرهنگ کورتز نماینده بخشِ تیره و تاریک تمدن است؛ حقیقتی است که از دلِ تاریکی بیرون می‌آید.همان حقیقتی که در کاخهای روشن و مجلل سیاستمداران امریکایی ساخته شده است .محیط دهشتناک و تاریک و جهنم گونه ای که شخصیت های فیلم در ان اثیر میشوند و راه فراری ندارند نماد همان جنگ نافرجام امریکا علیه ویتنام است که انها خود را در این جهنم گرفتار میکنند .نکته دیگر قابل تامل فیلم جنگ روانی و ذهنی شخصیتهای فیلم میباشد که به شدت از نظر روحی تحط فشار میباشند کاپیتان ویلارد بارها و بارها در ذهن خود به منطقه مخوف و جهنمی که درون جنگل تاریک وجود داشت سفر کرده بود و هربار به نوعی با کلونل کورتز روبه رو میشود.هر چه قدر که ویلارد به منطقه کامبوج نزدیک میشود دچار جنگ روانی و اعتقادی میشود و به مرور ان ریشه های شخصیت انسانی و اعتقادات خود را با دیدن صحنه های وحشتناک و بقایای جنگ از دست میدهد. اینک آخر زمان همه چیز حکایت از وحشت دارد: وحشتِ بمباران در آغاز فیلم، وحشتِ تمدنِ سیاه و بدوی اعماقِ جنگل‌های سایگون و وحشتِ قتلِ سرهنگ کورتز به‌دستِ فرستاده دولتش سروان ویلارد. کوپولا و تدوین‌گرِ فیلمش ریچارد مارکز (Richard Marks) و دستیارانش جری گرینبرگ، والتر مریچ و لیزا فراچمن با ادای دین به سرگئی ایزنشتین، کارگردانِ نام‌آورِ روس، سکانسِ کشتنِ کورتز را با نماهایی از قربانی کردنِ گاو تدوین موازی کرده‌اند؛

همان‌گونه که ایزنشتین نیز در فیلمِ اعتصاب کشتارِ کارگران را با سلاخی یک گاو در کشتارگاه به‌شکل پیوند موازی نشان داده بود. خوفناکی سلاخی گاو در مراسمی آیینی با کشتنِ شنیع کورتز بر همان خشونت و وحشتی دلالت دارد، که کورتز در واپسین دمِ حیاتش چندبار آن‌را تکرار می‌کند. به‌رغم اقتباسِ غیرمتعارف و پسزمینه‌ای که جنگِ ویتنام است. نکته جالب فیلم این است که شخصیت ارام کاپیتان ویلارد رفته رفته تبدیل به همان کلونل کورتز میشود .در یکی از نماهای فیلم کورتز و ویلارد رو در روی یک دیگر قرار و در یک نبرد خونین کاپیتان ویلارد کلونل کورتز را با یک شمشیر به صورت وحشیانه ای سلاخی میکند !یکی از زیبا ترین سکانسهایی که تا به حال ساخته شده .در واقع کلونل کورتز کشته نشده بلکه او در قالب یک شخص جدید به نام کاپیتان ویلارد دوباره زنده میشود .بنجامین ویلارد که انسانی ارام و معتدلی بود تبدیل به همان انسان وحشی جنایت کاری میشود که خود برای نابود کردنش به این جهنم پای گذاشته بود و اینک وجود کورتز در کاپیتان ویلارد تجلی میکند.

نویسنده: حسین یوسفی

منبع: دستنوشته های حسین یوسفی

 

[nextpage title=” حاشیه های پروسه تولید فیلم (imdbhouse ، مجله نقد سینما » فروردین ۱۳۸۱، روزنامه خراسان)”]

۹- حاشیه های پروسه تولید فیلم

 

تاکنون روند ساخت هیچ فیلمی تا به این حد منعکس‏کننده‏ آشفتگی و جنون سوژه‏اش(جنگ ویتنام)و بازتاب‏دهندهء مستقیم مبنع الهام آن(قلب تاریکی اثر جوزف کنراد)نبوده‏ است.کاپولا،پس از اخراج تعدادی از دستیارانش با جوناتان‏ رینولدز،دوست نویسنده خود که حتی یکبار هم سر صحنه‏ فیلمی حاضر نشده بود به توافق رسید.و کار با او را شروع کرد. با ورود ناوگان هفتم دریایی آمریکا به فیلیپین،بی‏بندوباری، مواد مخدر و مشروب‏خواری رو به فزونی گذاشت.افراط و زیاده‏روی‏های کاپولا با مراسم جشن سی و هفت سالگی او آغاز شد که فقط هزینه کیک و مخلفات آن برای سیصد نفر میهمانی‏ هزینه داشت.

اجساد باد کرده، حمله قلبی، ظاهر غیرقابل تحمل مارلون براندو و شکست تجاری، خاطراتی است که رابرت سلرز تاریخ‌نگار سینما ۳۰سال پس از اکران فیلم اینک آخر الزمان به یاد دارد.

هر چند که اگر همه چیز قرار بود به وفق مراد تهیه‌کنندگان سینمایی پیش برود «اینک آخرالزمان» سال‌ها قبل از اکران آن توسط جورج‌لوکاس در اوایل دهه‌۱۹۷۰ ساخته شده بود و برای فیلمبرداری آن نیازی به سفر به دیگر کشورها نبود چون لوکاس قصد داشت آن را در خود ویتنام فیلمبرداری کند؛ زمانی که هنوز درگیری بین سربازان آمریکایی و ویتنامی‌ها در اوج بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/22-Apocalypse-Now.jpgولی واضح بود هیچ مدیر استودیوی عاقلی برای این فیلم سرمایه‌گذاری نمی‌کند و معلوم نبود در انتهای فیلمبرداری چند تن از هنرپیشه‌ها از مهلکه جان سالم به در می‌بردند. در عین حال دیدگاه فرانسیس فورد کاپولا از جنگ وسیع‌تر و هنری‌تر بود و همانطور که او در کنفرانس خبری‌‌اش در جشنواره بین‌المللی فیلم کن گفت فیلم او درباره ویتنام نبود بلکه خود ویتنام بود.

ابتدا برنامه کار فیلمبرداری ۱۴‌هفته در فیلیپین تعیین شده بود و در بهار سال ۱۹۷۶ آغاز می‌شد اما آب و هوا و بلایای طبیعی در کنار تدارکات ضعیف، همه علیه فیلم بودند و از همه بدتر اینکه با گذشت یک ماه از شروع فیلمبرداری،کاپولا ناگهان هاروی کیتل را که به عنوان بازیگر نقش نخست‏ برگزیده بود کنار گذاشت و تمام فیلم‏هایی را که در این یک‏ ماه گرفته شده بود دور ریخت و مارتین شین را جایگزین کرد غافل از اینکه شین هم مشکلات شخصی خودش را داشت.او که لذت‏ مواد مخدر را تازه چشیده بود.هرهفته نوشیدنی و ماکارونی‏ سفارشی‏اش را از ایتالیا درخواست می‏کرد.اما با متوقف ساختن‏ پرداخت حقوق اولیه روزانه گروه فیلمبرداری،سرپیچی و شورش‏ را به وجود می‏آورد.او برای پنهان ساختن افراطکاریهایش‏ هیچ تلاشی از خود نشان نمی‏داد و اغلب اوقات خود را صرف‏ بودن با چند نفر از جمله یک هنرپیشه فیلم‏های مبتذل که‏ زمان ساخت پدرخوانده ۲ او را دیده بود می‏نمود.

با سررسیدن شین فاجعه آغاز شد. کاپولا که با تغییر بازیگر، نظرات جدیدی در مورد فیلمنامه هم داشت به سرعت مشغول بازنویسی آن شد و پس از کایتل افراد دیگری اخراج شدند و برخی نیز به‌دلیل بیماری شدید در بیمارستان بستری شدند.

پیش از فیلمبرداری برخی از سکانس‌ها، ژنرال مارکوس رئیس‌جمهوری فیلیپین که هلی‌کوپترهایش را به تیم فیلمسازی‌ اجاره داده بود به‌دلیل درگیری با چریک‌های جدایی‌طلب ناچار شد آنها را پس بگیرد.

در کنار این شرایط داگ‌کلی‌بورن که یکی از فرماندهان شناخته شده ارتش آمریکا در ویتنام برای مشاوره نظامی و نظارت بر صحنه‌های حضور نیروهای آمریکایی به سرصحنه آمده بود، اما او بیش از آنکه به فکر ایجاد تصویری واقعی از ویتنام باشد به میهمانی‌های شبانه اهمیت می‌داد و کاپولا درگیر این مشکل بود که چند روز پس از حضور او در سر صحنه یک توفان عظیم تمامی لوکیشن را ویران کرد و تولید فیلم متوقف شد.

کاپولا به ناچار به سان‌فرانسیسکو بازگشت و باقی تیم هم به کارهای شخصی‌شان مشغول شدند. پس از یک ماه استراحت و برنامه‌ریزی مجدد کاپولا بازهم به جنگل بازگشت ولی تعدادی از تیم فنی که تجربه بدی داشتند از همکاری با او سر باز زدند. مارتین شین از نخستین افرادی بود که با او در بازگشت به بحران همراه شد ولی به دوستانش گفته بود که مطمئن نیست از این سفر زنده بازگردد.

این زمانی بود که باید سکانس‌های مربوط به ژنرال کورتز فیلمبرداری می‌شد؛ ژنرال سبز پوشی که دچار نوعی جنون شده بود و حالا نیروهای آمریکایی در پی شکارش بودند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/23-Apocalypse-Now.jpgاما در اوایل فیلمبرداری از مقر ژنرال کورتز موضوع هولناکی فاش شد که تاثیر منفی‌ای بر روند کار داشت. در یکی از روزها همسر مارتین شین به گری‌فردریکسون دستیار تهیه‌کننده گفت که از درون این معبد بوی بسیار بدی به مشام می‌رسد و اینجا باید تمیز شود چون ریسک بزرگی برای سلامت همسرش است و او به مارتین شین اجازه بازی در چنین محلی را نمی‌دهد. فردریکسون برای حل این مشکل به سراغ دین تاولاریس طراح تولید رفت و گفت که برخی از هنرپیشگان از شرایط صحنه شکایت دارند ولی تاولاریس که نسبت به این موضوع بی‌تفاوت به‌نظر می‌رسید تاکید کرد که همه چیز تعمدی است و به فیلم فضای واقعی می‌دهد و با خنده گفت اگر هنرپیشه‌ها راجع به جسدها چیزی شنیده بودند چه می‌شد !

شایعه وجود اجساد در معبد خیلی زود در بین تیم فنی و هنرپیشه‌ها پیچید ولی فردریکسون آنها را بی‌اساس می‌دانست اما در روز بعد با تعدادی جسد مواجه شد که تاولاریس قصد داشت آنها را سروته از درختان آویزان کند تا فضایی رعب آورتر برای پایگاه ژنرال کورتز ایجاد کند.

فردریکسون خیلی زود برای رها‌شدن از شر این اجساد با فردی تماس گرفت که آنها را برای کالبد شکافی به مدارس پزشکی منتقل کند اما کمی بعد از تحویل اجساد مشخص شد طرف دزد قبرهای قدیمی بوده و دستگیر شده است. با پیدا شدن سرو کله پلیس و توقیف گذرنامه‌های تمامی افراد کار برای ۲ روز دیگر متوقف شد اما با روشن شدن اینکه تیم حاضر نقشی در قتل این افراد نداشته است همه چیز تمام شد اما در نهایت فردریکسون برای سکانس ابتدایی پایگاه کورتز ناچار شد از تعدادی بدلکار به جای اجساد آویزان شده از درختان استفاده کند.

با رسیدن براندو برای فیلمبرداری صحنه‌های مربوط به او، همه شوکه شدند. او بیش از حد چاق شده بود و وزنش شاید به ۱۵۰‌کیلو می‌رسید. کاپولا واقعا نمی‌دانست چه باید کند. کورتز در فیلمنامه او جنگجویی لاغر و فعال بود و مهم‌تر از همه یونیفورم سبزی که به سایز براندو باشد موجود نبود!

براندو در نقطه مقابل کاپولا قرار داشت. او در کمال آرامش به هیچ‌چیزی اهمیت نمی‌داد و نه تنها خودش را برای این نقش آماده نکرده بود بلکه هیچ‌کدام از دیالوگ‌هایش را حتی یک بار نخوانده بود.

به گفته دنیس هاپر،‌کاپولا ناچار بود همه چیز را از ابتدا برای او توضیح دهد و تولید فیلم برای یک هفته متوقف شد تا کاپولا فیلمنامه را با صدای بلند برای براندویی که حاضر نبود حتی متن فیلمنامه را در دست بگیرد، بخواند. در مدت این یک هفته حدود ۹۰۰نفر بازیگر و عوامل فیلم تنها منتظر مهیا شدن براندو بودند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/4-Apocalypse-Now.jpgیک روز براندو در اقدامی ناگهانی سر خود را تراشید و به این باور رسید که همه صحنه‌هایش را به شکل بداهه بازی‌ کند و فارغ از فیلمنامه کاپولا هر چه را که سر صحنه می‌گوید فیلمبرداری کند. براندو همچنین ترجیح داد که لباس مشکی به تن کند و در عمده زمان فیلمبرداری در سایه باشد و کاپولا موافقت کرد که شکم‌گنده او کمتر در کادر فیلم باشد.

اما درگیری‌های قدیمی براندو و هاپر در اینجا مشکل‌ساز شد و هیچ‌کدام از آنها نمی‌خواستند هم‌زمان در سر صحنه باشند و به ناچار صحنه‌ها در شب‌های مجزا فیلمبرداری شد.

فردریسکون درباره هاپر و نقش او – روزنامه نگار پریشان احوال – می‌گوید: او در مقابل دوربین و پشت آن رفتار مشابهی را داشت ولی همه او را به‌دلیل همین آشفتگی‌‌اش دوست داشتند. این روزها هاپر بسیار جدی شده و با آن روزها فاصله گرفته ولی در سرصحنه فیلم کمتر کسی بود که بخواهد نزدیک او بایستد چون او هفته به هفته هم به حمام نمی‌رفت.

فاجعه ادامه داشت و مارتین‌شین دچار حمله قلبی شد و کاپولا بیش از هر کسی خودش را برای این قضیه شماتت می‌کرد و همین موضوع سبب عارضه قلبی برای خود او شد. هاپر بعد‌ها در مورد این روزها گفت: منابع مالی ما محدود شده بود و همه داشتیم مجنون می‌شدیم. حالا همه تصور می‌کردیم که درگیر جنگ شده‌ایم و برای تامین هزینه‌ها به همه رو می‌انداختیم.

شرایط مالی بیش از همه کاپولا را مغموم کرد چون بخشی از بودجه از دست رفته به‌خود او تعلق داشت و اگر ‌فیلم تکمیل نمی‌شد او میلیون‌ها دلار ضرر کرده بود. او حتی چند سال بعد اعتراف کرد شرایط عصبی او به قدری در این دوران بد بود که ۳ بار قصد داشت دست به‌خودکشی بزند.

با تمامی اینها فیلم در سال‌۱۹۷۹ اکران شد و امروز یکی از شاهکارهای بزرگ تاریخ سینما است. سال‌ها بعد که هیکن پولر قصد داشت تا مستندی درباره این فیلم بسازد همه به جز براندو از اینکه خاطراتشان درباره فیلم را مرور کنند خوشحال بودند. زمانی که هیکن لوپر به سراغ براندو رفته بود تا نظرش را در مورد فیلم بداندو مصاحبه‌ای با او داشته باشد براند و از او پرسیده بود چرا کسی فیلم می‌سازد که هنوز ۲میلیون دلار به او بدهکار است و بعد تاکید کرده بود تا زمانی که کاپولا بدهی‌‌اش را پرداخت نکرده برای مصاحبه در مورد این فیلم به او مراجعه نکنند و به این ترتیب هیکن لوپر هرگز با براندو مصاحبه نکرد.

در ماه می،متعاقب توفانی شدید ۱۰ روز تمام،بی‏وقفه باران‏ بارید.محل فیلمبرداری را گل‏ولای فراگرفت،سقف کپرها از بین رفت و برخی از کارگرها بدون غذا و درمانده همدیگر را تماشا می‏کردند.

با گذشت شش هفته بیش‏تر از برنامه پیش‏بینی شده و ۳ میلیون دلار اضافه،کاپولا پروژه را متوقف کرد و به‏ سان‏فرانسیسکو بازگشت.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/3-Apocalypse-Now.jpgجولای و آگوست فیلمبرداری از سر گرفته شد.در سپتامبر، مارلون براندو به محل فیلمبرداری رسید.کاپولا که تا آن موقع‏ به خود زحمت خواندن قلب تاریکی را نداده بود،با صدای بلند شروع به خواندن آن کرد.این در حالی بود که تمامی افراد گروه به انتظار شروع فیلمبرداری روزها را سپری می‏کردند. در مارس ۱۹۷۹ مارتین شین دچار یک حمله قلبی شد.کاپولا از این‏که خبر مرگ او در همه جا شایع شده حسابی خشمگین‏ شده بود اما ضربه ناگزیر در زمانی فرود آمد که کاپولا با لیندا کارپنتر در حال تمرین بود.کاپولا هم دچار سکته‏ای قلبی شد و با پذیرش اینکه خواهد مرد،از جرج لوکاس خواست تا فیلم‏ را پس از او به پایان برساند.همسر او از سان‏فرانسیسکو خود را به محل فیلمبرداری رساند و کاپولا نزد او قول داد که دیگر هرگز به سراغ این کار نرود.

هزینه اولیه فیلم ۱۲ میلیون دلار در نظر گرفته شده بود که به‏ مرور به ۳۵ تا ۴۰ میلیون رسید.(۱۵ میلیون دلار آن توسط خود کاپولا سرمایه‏گذاری شد)اگرچه اینک آخر الزمان فیلم‏ پولسازی از آب درآمد،اما به هرحال ناخوشایند بر دوره‏ فرمانروایی کارگردانان دهه هفتاد بود.

 

جذابیت های حاشیه ای این سینمایی پیچیده:

۱) فیلم برداری این سینمایی کیلومترها ادامه داشته و به غیر از چند مکان مشخص لوکیشن خاص و معلومی نداشته است، زیرا کاپولا نمی دانسته دقیقا چه داستانی را می خواهد تعریف کند و چه طور باید تمامش کند.

۲) کاپولا در بروشورهای تبلیغاتی فیلمش می نویسد: وحشت کرده بودم مبادا فیلم زیاد طولانی شود و زیادی عجیب و غریب.

۳) مارتین شین بازیگر ویلرد آن قدر نقشش را جدی گرفته و برای ایفای آن تمرین کرده و زحمت کشیده است که در حین فیلم برداری سکته می کند، اما خوشبختانه پس از مدت کوتاهی استراحت دوباره به پروژه بر می گردد.

۴) وقتی مارتین شین سکته می کند، کاپولا آن چنان نگران قطع حمایت استودیو و پخش کننده ها بوده که صدای مشکل جسمی مارتین را در نیاورده و در توضیح بستری شدن او در بیمارستان گفته است که وی به خاطر گرمازدگی به این روز افتاده است.

۵) دولت فیلیپین از کاپولا خواسته بود تا پس از پایان فیلم برداری، قرارگاه کورتز را ویران کند.کاپولا از منفجر کردن آن، فیلم می گیرد و مصمم می شود آن را در پایان بندی فیلم استفاده کند.

۶) این طور که مشخص است دولت فیلیپین و رئیس جمهور وقت (مارکوس) خیلی خوب با گروه و پروژه همکاری کرده است، او برای صحنه حمله های هلی کوپترها، خلبان ها و هلی کوپترهای کشور فیلیپین را در اختیار گروه قرار داده است و گاهی اوقات که به آن ها برای جنگ های داخلی احتیاج داشته، هلی کوپترها را پس گرفته و دوباره با خلبانی مطلع از جریان فیلم آن ها را به گروه پس می داده است.

۷) ابتدا فیلم برداری شش هفته برنامه ریزی شده بود ولی در نهایت ۱۶ ماه طول کشیده است.

۸) کشتن گاو در صحنه پایانی فیلم (توسط بومی ها) واقعی می باشد.

۹) کاپولا بدون در نظر گفتن شرایط جوی، در فصل باران تصمیم به فیلم برداری در فیلیپین گرفته که منجر به نابودی کامل دکورها طی طوفانی شدید می شود.

۱۰) آن طور که والتر مرچ تدوین گر اینک آخرالزمان بیان کرده، تدوین این سینمایی دو سال طول کشیده است.بعد از بیان سختی ها و دشواری های این پروژه کاملا روشن است که ساختن این سینمایی با پیچیدگی ها و ناگواری های زیادی همراه بوده است: سکته مارتین شین، انتخاب مناطقی که از لحاظ سیاسی و جوی دچار مشکلاتی می باشد برای فیلم برداری، بهانه گیری های مارلون براندو و …ولی هیچ کدام از این دشواری ها از شکوه و عظمت فیلم کم نکرده و بلکه آن را چشم گیرتر و درخشان تر کرده است.و اما کارگردان:فرانسیس فورد کاپولا بعد از ساخته شدن پدرخوانده در سال (۱۹۷۲) اینک آخرالزمان را ساخت. او در مورد این فیلمش اظهار کرده که اینک آخرالزمان درباره ویتنام نیست، بلکه خود ویتنام است.شکی نیست که کاپولا فیلمی عالی، فراموش نشدنی و از لحاظ تصویری، نفس گیر ساخته است.کاپولا از آن آدم هایی نیست که سنگ های کوچک را بردارد و فیلم سازی های کم ارزش او را راضی کند.جالب است بدانید او برای تهیه این فیلم هر چه دارایی داشته فروخته و روی این پروژه سرمایه گذاری کرده است.البته لطمه ای که از لحاظ روحی خورده است از همه چیز شدیدتر و غیر قابل تحمل تر بوده است.به قول خودش بارها در جریان فیلم برداری قصد خودکشی کرده است.

۱۱http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/9-Apocalypse-Now.jpg)کنار آمدن با براندوی دم دمی مزاج و طوفان شدید منطقه از دیگر مشکلات این پروژه بود که به نوعی مزید بر علت و نمکی بر زخم کاپولا بود، او که از ابتدا با خودش و چگونگی پایان فیلمش درگیر بوده دیگر تحمل مسائل حاشیه ای را نداشته است.(شما تصور کنید و قضاوت کنید: در حالی کار می کنیم که پایان فیلمتان را نمی دانید، دستاورد تمام زندگیتان را در این پروژه سرمایه گذاری کرده اید، یک بازیگر بدعنق و بهانه گیر دارید که به علت شهرتش، به خودش اجازه می دهد فیلم نامه را عوض کند، طوفان شدید تمامی دکورها را از بین می برد و شما باید دوباره سرمایه گذاری کنید و دکور بسازید، یکی از بازیگرانتان (نقش اصلی) در روند فیلم برداری سکته می کند و ….کاپولا در جریان فیلم حدود ۵۰ کیلوگرم لاغر می شود (و در مقابل براندو ۵۰ کیلوگرم اضافه وزن پیدا می کند)این مشقت ها و سختی های پیچیده کاپولا را ترغیب به ساخت فیلمی به نام قلب های تاریکی: آخرالزمان یک کارگردان در سال ۱۹۹۱ می کند، این فیلم مستندی است از وقایع نگاری پشت صحنه فیلم (اینک آخرالزمان).

 

سایر جزئیات:

“استیو مک‌کوئین” اولین نفری بود که نقش کاپتان “ویلارد” را رد کرد.

بعد از او “هاروی کیتل” برای نقش “ویلارد” انتخاب شد. دو هفته از فیلمبرداری می‌گذشت که کارگردان، “فرانسیس فورد کوپولا”، “مارتین شین” را جایگزین او کرد.

در ابتدا قرار بر این بود که “جورج لوکاس”، ” اینک آخرالزمان ” را بر اساس فیلمنامه‌ای از “جان میلیوس”، کارگردانی کند. طرح اولیه “لوکاس”، این بود که فیلم را به شکل یک مستند ساختگی در لوکیشنی در جنوب “ویتنام” درحالی که جنگ هنوز در جریان است، فیلمبرداری کنند. “فرانسیس فورد کوپولا” که قرار بود تهیه‌کننده فیلم باشد، سعی کرد تا فیلم به عنوان بخشی از قراردادهای تولید با “وارنر بروس”، ساخته شود. این قرارداد به نتیجه نرسید و “کوپولا” از تیم جدا شد و به کارگردانی “پدرخوانده” (۱۹۷۲) پرداخت. در زمانی که این دو مرد، هر دو به اندازه کافی قدرت ساخت فیلم را داشتند، “سایگون” (پایتخت ویتنام جنوبی) سقوط کرده بود و “لوکاس” مشغول ساخت “جنگ ستاره‌ها: اپیزود ۴ – یک امید تازه” بود. “میلیوس” هم علاقه‌ای به کارگردانی فیلم نداشت. “لوکاس” این موهبت را تقدیم “کوپولا” کرد تا فیلم را خودش کارگردانی کند.

نقش تاثیرگذار:-دین تاولاریس- تهیه‌کننده یک مستند جنگی

نقش تاثیرگذار: -ویتوریو استورارو- فیلمبردار یک مستند جنگی

نقش تاثیرگذار کارگردان: (فرانسیس فورد کوپولا) سازنده یک مستند جنگی

کارگردان، “فرانسیس فورد کوپولا”، در حین مراحل پیش‌تولید فیلم، از دوست و استادش، “راجر کورمان” راجع به فیلمبرداری در “فیلیپین” مشورت خواست. توصیه “کورمان”: “نرو”.

نام قایقی که از نورگیر پنجره دیده می‌شود ” Erebus (برزخ) ” است، که از نام پسر رب‌النوع تاریکی محض در اساطیر یونان گرفته شده، همانطور که رمان منبع فیلم “قلب تاریکی” نام داشت. (Erebus و Terror (برزخ و وحشت) همچنین نام دو کشتی گمشده در جریان سفر معروف سر “جان فرانکلین” به قطب “بریتانیا” در سالهای ۶-۱۸۴۵ بود). پشت جایگاه برجک جلویی قایق PBR (جایگاه لانس) این کلمات نوشته شده است “سرزمین خدا”. روی پوشش استیلی که محافظ برجک از سمت عقب قایق است این کلمات حک شده است “شور مستی”.

“فرانسیس فورد کوپولا” معتقد بود که “مارلون براندو” با داستان “قلب تاریکی” “ژوزف کونراد” آشنا است و پیش از آنکه این بازیگر افسانه‌ای روی صحنه حاضر شود حتماً خود را برای نقش آماده کرده است. وقتی سر و کله “براندو” پیدا شد، “کوپولا” با فهمیدن اینکه “براندو” هیچ وقت “قلب تاریکی” را نخوانده، اطلاعی از سیر داستان ندارد، و اینکه به شدت چاق شده (همیشه شخصیت “کورتز” به عنوان یک مرد قدبلند اما به شدت نحیف و رنجور نوشته شده بود)، وحشت‌زده شد. بعد از کمی دستپاچگی، “کوپولا” تصمیم گرفت تا تصویر براندوی ۵’۱۰” فوتی را طوری بگیرد که انگار یک جانور ۶’۵″ فوتی عظیم‌الجثه است (برای توجیه سایز “براندو”) و دوربین را از شکم گنده “براندو” دور نگه داشت.

“فرانسیس فورد کوپولا” چندین روز را صرف بلند بلند خواندن رمان “قلب تاریکی” از “ژوزف کونراد” برای “مارلون براندو” در صحنه فیلمبرداری کرد.

“بنجامین ویلارد” مثل “مارتین شین” که نقش او را بازی می‌کند اهل “اوهایو” است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/8-Apocalypse-Now.jpgصحنه ابتدایی فیلم که کاپتان “ویلارد” را تنها در اتاقش در هتل نشان می‌دهد کاملاً بدون متن است. “مارتین شین” به گروه فیلمبرداری گفت که فقط به دوربین‌ها اجازه بدهند که حرکت کنند. “شین” در این صحنه واقعاً مست بود و با مشت به آینه‌ای زد که شیشه واقعی بود. “شین” همچنین شروع کرد به هق‌هق گریه کردن و سعی کرد به “فرانسیس فورد کوپولا” حمله کند. گروه چنان از کارهای او مضطرب شده‌ بودند که می‌خواستند فیلمبرداری را قطع کنند اما “کوپولا” می‌خواست که دوربین‌ها همچنان روشن باشند.

وقتی “فرانسیس فورد کوپولا” از “آل‌پاچینو” خواست تا نقش “ویلارد” را بازی کند، “پاچینو” گفت “من می‌دونم چه اتفاقی قراره بیفته. تو می‌خوای اون بالا تو هلی‌کوپتر به من بگی چه کار کنم و من باید اون پایین ۵ ماه تمام توی لجن‌زار باشم” و پیشنهاد او را رد کرد. در واقع کار فیلمبرداری ۱۶ ماه طول کشید.

“مارلون براندو” چنان “فرانسیس فورد کوپولا” را عصبانی می‌کرد که کارگردان مدیریت فیلمبرداری صحنه‌های “براندو” را به “جری زیسمر”، دستیار کارگردان سپرد.

“فرانسیس فورد کوپولا”، حین فیلمبرداری ۱۰۰ پوند وزن کم کرد.

“مارتین شین” در جریان فیلمبرداری دچار حمله قلبی شد و به همین خاطر چند نمای پشت از “ویلارد”، صحنه‌های بدل‌ها هستند، از جمله برادر “شین”، “جو استیوز” که به طور خاص سر زبان‌ها افتاد. “کوپولا” چنان نگران بود که مبادا با درز خبر حمله قلبی “شین”، استودیو و عامل فروش، از پشتیبانی فیلم انصراف دهند که تصمیم گرفت این خبر را مخفی نگه دارد حتی تا جایی که علت بستری شدن “شین” در بیمارستان را “گرمازدگی” در جریان برنامه کاری فیلمبرداری توضیح داد.

فیلم در سال ۱۹۷۶ ساخته شد.

صحنه‌هایی که “آورور کلمنت” را در نقش یک مزرعه‌دار فرانسوی نشان می‌دهد، فیلمبرداری شدند اما از نسخه تکمیل شده فیلم حذف شدند. این صحنه‌ها در تدوین “ردوکس” سال ۲۰۰۱ دوباره در فیلم گنجانده شدند.

“فرانسیس فورد کوپولا” حدود ۲۰۰ ساعت قطع، برای این فیلم تصویربرداری کرد.

در برخی سکانس‌ها، صدای هلی‌کوپترها با یک سینتی‌سایزر ضبط شدند تا با موسیقی فیلم تلفیق شوند.

فیلم که در اصل برای ۶ هفته فیلمبرداری برنامه‌ریزی شده بود، در نهایت ۱۶ ماه طول کشید.

یک طوفان، لوکیشن‌ها را تخریب کرد که یک وقفه چند ماهه در کار ایجاد کرد.

گاومیش آسیایی (به زبان فیلیپینی، کارابائو) که در فیلم ذبح شد، واقعی بود.

“مارلون براندو”، اول کار، ۱ میلیون دلار دریافت کرد. او تهدید کرد که کار را ترک می‌کند و پیش‌پرداخت را هم پس نمی‌دهد.

“فرانسیس فورد کوپولا” به واسطه او گفت که اهمیتی به این موضوع نمی‌دهد و اگر نتوانند “براندو” را برای نقش داشته باشند، از “جک نیکلسون”، “رابرت ردفورد” و در آخر از “آل‌پاچینو” استفاده می‌کنند. “براندو” در نهایت دیرتر از وقت مقرر، مست، با ۴۰ کیلو اضافه‌وزن سر کار حاضر شد و اقرار کرد که فیلم‌نامه یا حتی “قلب تاریکی”، کتابی که فیلم‌نامه بر اساس آن بود را نخوانده است. او فیلم‌نامه “کوپولا” را خواند و قبول نکرد آن را انجام دهد. بعد از روزها بحث و مجادله بر سر یک خط دیالوگ، با یک متن بداهه‌مانند موافقت شد و مطابق قید و شرط‌های “براندو” مبنی بر اینکه او در تاریکی ظاهر شود کار تصویربرداری انجام شد.

“سام باتمز” در حین فیلمبرداری بخش‌هایی از فیلم، نشئه متامفتامین، ال‌اس‌دی، و ماری‌جوآنا بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/6-Apocalypse-Now.jpgسه رویکرد متفاوت در مورد پایان فیلم و فهرست اسامی در دست است. در نسخه ۳۵ میلی‌متری، فهرست اسامی روی تصاویر وهم‌آلودی از انفجار و جنگل سوخته موج می‌زند. نسخه ۷۰ میلی‌متری هیچ‌کدام از اینها را ندارد، نه فهرست اسامی، نه هیچ چیز دیگری، فقط یک خط هشدار کپی‌رایت در انتها هست. هر دو نسخه در پخش ویدئویی موجود است. نسخه ۷۰ میلی‌متری به در خانه‌ها توزیع شده‌ است. در نسخه سوم، فهرست اسامی روی یک پس‌زمینه سیاه حرکت می‌کند.

فهرست اسامی و عنوان در ابتدای هیچ‌یک از سه نسخه نیست. عنوان فیلم به شکل یک دیوارنوشته با تاخیر در فیلم ظاهر می‌شود که این طور خوانده می‌شود: “شعار ما: اینک آخرالزمان”. این کار صرفاً به این خاطر انجام شد که فیلم بتواند حق نشر بگیرد، چرا که جز در صورت دیده شدن عنوان در فیلم، نمی‌توانست به نام “اینک آخرالزمان” امتیاز نشر بگیرد.

“رندی تام”، یکی از صداگذاران اعلام کرد که کار صداگذاری بیش از ۹ ماه طول کشید تا کامل شود.

بیشتر دیالوگ‌ها در مراحل بعدی تولید به کار اضافه شدند، چرا که صداهای خارجی (مثل صدای هلیکوپترها) باعث شد که صدا در خیلی از صحنه‌ها غیرقابل استفاده شود.

“والتر مارش”، چنان که در کتابش “در یک چشم به هم زدن” آورده، حدود ۲ سال درگیر تدوین این فیلم بود و به طور متوسط روزی ۱٫۴۷ قطع فیلم را پردازش می‌کرد.

شخصیتی که “هریسون فورد” نقش آن را بازی می‌کند نشانی با خود دارد که “لوکاس” خوانده می‌شود. “جورج لوکاس”، در “دیوارنوشته آمریکایی” (۱۹۷۳) و “جنگ ستارگان: اپیزود ۴ – یک امید تازه” (۱۹۷۷) کارگردان “فورد” بود، دو فیلمی که “فورد” را معروف کرد. نام شخصیت “جی‌دی‌ اسپرادلین”، “آر. کورمان” است، که از نام تهیه‌کننده فیلم، “راجر کورمان” گرفته شده است.

نام شخصیت “مارتین شین”، ترکیبی از نام دو پسر بزرگ “هریسون فورد” است، “بنجامین” و “ویلارد”.

در ماه مه سال ۱۹۷۹، “اینک آخرالزمان”، اولین فیلمی بود که در جشنواره فیلم فجر و پیش از آنکه واقعاً کامل شده باشد، جایزه نخل طلایی را از آن خود کرد. و از آنجا که هیئت داوران نتوانستند به یک رای اجماعی برسند، این فیلم به همراه “طبل حلبی” (۱۹۷۹) مشترکاً برنده جایزه‌ بهترین فیلم شدند.

“لورنس فیشبرن” وقتی کار تولید در ۱۹۷۶ آغاز شد، در مورد سنش دروغ گفت (آن موقع ۱۴ ساله بود).

عکاس-خبرنگار فیلم، دو شعر از “تی.‌اس‌ الیوت” نقل می‌کند. در صحنه‌ای در اواخر فیلم، روی میزی در اتاق “کورتز”، یک کپی از “From Ritual to Romance” می‌بینیم که کتابی است از “جسی وستون” که شعر “زمین ‌بایر” “الیوت” را به ذهن متبادر می‌کند.

“کورتز” شعر “The HollowMen” “تی.‌اس الیوت” را می‌خواند. “قلب تاریکی” “ژوزف کونراد”، کتابی که این فیلم کم و بیش بر اساس آن ساخته شده، “الیوت” را برانگیخت تا این شعر را بگوید. اولین خط شعر این است “میستا کورتز – مرده”. “کورتز” وقتی شعر را می‌خواند این خط و خط بعد از آن را جا انداخت. در جایی دیگر، عکاس‌-خبرنگار می‌گوید “این دنیای لعنتی همین‌طوری تموم می‌شه. مرد، به این کثافتی که توشیم نگاه کن. نه با هیجان، با ناله، و با ناله، من لعنتی متلاشی میشم”. این دیالوگ از دو سطر پایانی و معروف همان شعر گرفته شده است، “دنیا این‌چنین به پایان می‌رسد. نه به گونه‌ای هیجان‌انگیز، که با ناله و شیون.”

“الینور کوپولا” نحوه ساخت این فیلم را ضبط کرد که منتج به “قلب‌های تاریکی: آخرالزمان یک فیلم‌ساز” (۱۹۹۱) شد.

ظاهراً شخصیت عکاس‌-خبرنگار (دنیس هاپر) الهام گرفته از عکاس افسانه‌ای، “تیم پیج”، مؤلف “Nam” و “Derailed inUncle Ho’s Victory Garden” و ده‌ها اثر دیگر است.

“دنیس گاسنر” مؤلف یکی از مقاله‌های راجع به “کورتز” در پرونده‌ای است که به “ویلارد” داده می‌شود. “دنیس گاسنر” اطلاعات این پرونده را برای فیلم طراحی کرد و بعدها به یک طراح تولید برجسته تبدیل شد.

از “مایکل هِر”، نویسنده، خواسته شد تا بیشتر دیالوگ‌های “ویلارد” را که به شکل صدای روی تصویر ضبط می‌شد و چند صحنه دیگر را بنویسد. صحنه‌ای که در طول آن، “روچ” برای کشتن سرباز ارتش ویتنام جنوبی از یک نارنجک‌انداز روی پل “دولانگ” استفاده می‌کند، مستقیماً از کتاب خاطرات “هر”، از سالهای (۱۹۶۷ تا ۶۸) به نام “مخابره اطلاعات” گرفته شده، سالهایی که او به عنوان یک روزنامه‌نگار با مجوز مجله “اسکوایر” در طول جنگ در کشور سپری کرد.

نام کلنل “کیلگور” علاوه بر اینکه به نوعی یک جناس ساده است، نام زادگاه یک تیرانداز هلیکوپتر از جان گذشته هم هست که “مایکل هر” در کتابش، “مخابره اطلاعات”، او را توصیف می‌کند.

این فیلم برای بار دوم به عنوان یک “منتخب رسمی” در جشنواره فیلم “کن” مه ۲۰۰۱ به نمایش درآمد، هر چند در بخش رقابت‌های جشنواره نبود.

جمله مشهور “تمومش‌کنید … با نهایت تعصب” را “جری زیسمر” می‌گوید که دستیار کارگردان فیلم هم بود.

“کارمین کوپولا” (پدر کارگردان) موسیقی متن این فیلم را ساخت.

به علاوه دیگر اشاره‌هایی که به “تی‌.اس الیوت” در فیلم می‌شود، کتابی که در کمپ “کورتز” می‌بینیم، “ترکه طلایی” است که به گفته “الیوت”، کتاب “زمین بایر” او تا حد زیادی بر اساس آن و ” From Ritual to Romance ” نوشته شده است.

“جان میلیوس” در اصل، فیلمنامه را در سال ۱۹۶۹ نوشت که بعدها با نام “سرباز روان‌پریش” شناخته شد.

“اینک آخرالزمان” توسط مجله فیلم هلندی “Skrien” در سوم دسامبر ۲۰۰۲ به عنوان “بهترین فیلم ۲۵ سال اخیر” انتخاب شد.

“اینک آخرالزمان”، اولین فیلمی بود که از سیستم استریوی دالبی سارند ۷۰ میلی‌متری استفاده کرد.

صحنه قمقمه با کلنل “کیلگور” و “ویت کونگ” زخمی، براساس یک جنگجوی زخمی است که درحالی می‌جنگید که امعاء و احشائش را داخل یک ظرف غذای لعابی، محکم مقابل شکمش نگه داشته بود. سندیت این واقعه را یک عکاس-خبرنگار به نام “فیلیپ جونز گریفیتس” ثبت کرده بود. این جمله به نقل از آن سرباز آمریکایی واقعی است که می‌گفت: “هر سربازی که بتواند سه روز در حالی که محتویات شکمش بیرون ریخته، بجنگد حق دارد هر زمان که بخواهد از ظرف غذای من بخورد!”.

شعری که عکاس-خبرنگار فیلم (دنیس هاپر) می‌خواند (سطر مربوط به “یک جفت پنجه زبر”) از شعر “The Lovesong of J Alfred Prufrock ” از “تی.‌اس الیوت” گرفته شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/35-Apocalypse-Now/7-Apocalypse-Now.jpgدر فیلمنامه اصلی و تصویربرداری برخی از صحنه‌ها، قرار بود نام کلنل “کورتز”، کلنل “لایلی” باشد (می‌توانیم این مورد را در مطالب اضافی تدوین DVD ردوکس از “اینک آخرالزمان” ببینیم). در فیلم، وقتی “هریسون فورد” جمله “مسیر کلنل “کورتز” در “نومانگ‌با” را بروید” را می‌گوید، می‌توانید ببینید که حرکت دهانش با کلمه “کورتز” سینک نیست (که نشان می‌دهد روی این واژه دوباره صداگذاری شده است). (Alternate Version (نسخه‌های بدل) را ببینید.)

“جیمز کان”، اولین انتخاب کارگردان برای نقش کلنل “لوکاس” بود. اما “کان” مبلغ بیشتری برای چیزی که یک نقش جزئی در فیلم به حساب می‌آمد، می‌خواست. در نهایت “هریسون فورد” برای این نقش انتخاب شد.

یکی از سکانس‌هایی که از نسخه عرضه‌شده اصلی حذف شد ولی به ورژن “ردوکس” اضافه شد، سکانسی است که سربازهایی را نشان می‌دهد که با دو دختر عیاش ع.ش.ق.‌بازی می‌کنند. “کالین کمپ” یکی از دو زن عیاشی است که پرنده‌ها اطرافش را می‌گیرند. “کمپ” گفته بود که شخصیت او در فیلم در باغ‌های Busch پرنده تربیت می‌کند. در واقع کار “کمپ” در زندگی واقعی خودش همین است.

آدم‌های روی قایق، پناهنده‌های ویتنامی واقعی بودند که کمتر از ۶ هفته قبل از آن به “فیلیپین” آمده بودند.

وقتی عکاس‌-خبرنگار فیلم (دنیس هاپر) راجع به تب مذهبی “کورتز” پرگویی می‌کند، بخش‌هایی از شعر “اگر” از “رودیارد کیپلینگ” را می‌خواند.

این جمله فیلم “من عاشق بوی ناپالم اول صبح هستم” از طرف “انستیتو فیلم آمریکا” به عنوان دوازدهمین جمله خاص فیلم‌ها‌، و از طرف “پریمایر” در ۲۰۰۷ به عنوان چهل و پنجمین دیالوگ از “۱۰۰ دیالوگ برتر فیلم‌ها” برگزیده شد.

“انستیتو فیلم آمریکا” در سال ۲۰۰۷ این فیلم را به عنوان سی‌امین فیلم از برترین فیلم‌های تاریخ سینما رده‌بندی کرد.

عبارت “وحشت … وحشت” فیلم از طرف “پریمایر” در ۲۰۰۷ به عنوان شصت‌وششمین عبارت از ۱۰۰ عبارت برتر فیلم‌ها انتخاب شد.

در بین “۵۰ فیلمی که قبل از مرگ باید آنها را دید” جایگاه نخست را از آن خود کرد.

لوکیشن‌های نظامی که برای فیلم ساخته شده بود با طوفانی که حین فیلمبرداری اتفاق افتاد، تقریباً از بین رفتند. اما به جای اینکه آنها را کاملاً خراب کنند و بعد دوباره از نو بسازند، همان لوکیشن‌های نیمه‌مخروبه را برای خلق صحنه‌های جدید در فیلم به کار گرفتند (از جمله صحنه‌ای که در نسخه “ردوکس” موجود است که در آن جوان‌های عیاش در مقر نظامی متروک و ویران‌شده مستاصل هستند).

“فردیناند مارکوس”، رئیس جمهور “فلیپین” موافقت کرد تا مجوز تامین هلیکوپترها و خلبان‌های مورد نیاز فیلم را به ارتش بدهد. اما دولت “مارکوس” درگیر مبارزه با شورش‌های منطقه، یعنی درست جایی که فیلمبرداری انجام می‌شد، هم بود، و گاهی هلیکوپترها و خلبان‌ها را زمانی که به حضورشان در پیکارها لازم بود، پس می‌گرفت و به جای آنها خلبان‌هایی را می‌فرستاد که با کار فیلمسازی آشنا نبودند و همین مساله مشکلاتی را به وجود آورد.

تدوین قطع‌های فیلمبرداری شده تقریباً ۳ سال برای “فرانسیس فورد کوپولا” طول کشید. وقتی روی تدوین پایانی کار می‌کرد، برایش محرز شد که لازم است “مارتین شین” تعداد زیادی روایت‌گویی‌های اضافی را برای صداگذاری روی صحنه، ضبط کند. اما خیلی زود متوجه شد “شین” مشغول کاری است و نمی‌تواند صداگذاری‌های روی صحنه را انجام دهد. پس، از برادر “شین”، “جو استیوز” که صدایش تقریباً مشابه صدای “شین” به نظر می‌رسد، دعوت کرد تا قطعه‌های جدید را اجرا کند. همچنین وقتی “شین” در جریان فیلمبرداری در ۱۹۷۶ دچار حمله قلبی شد هم از “استیوز” به عنوان یک جانشین/بدل برای او استفاده کردند. نامی از “استیوز” به عنوان بدل یا به خاطر کار صداگذاری‌اش در فهرست اسامی فیلم برده نمی‌شود.

زمانی که هزینه‌های فیلم به شدت از حد بودجه تعیین شده بالاتر رفت، “فرانسیس فورد کوپولا” چندین میلیون دلار از جیب خودش برای فیلم سرمایه‌گذاری کرد.

در اصل قرار بود موسیقی متن فیلم را حامی و پشتیبان “فرانسیس فورد کوپولا”، یعنی “دیوید شایر” بسازد. اما موسیقی متنی که او ساخت مورد استفاده قرار نگرفت، که ناگفته نماند به نفع موسیقی متن ترکیبی و ضربتی “کارمین کوپولا” و “میکی هارت” تمام شد.

وقتی برای نقش “ویلارد” در حال مذاکره با “استیو مک‌کوئین” بودند، نام فیلمنامه “آخرالزمان سه” بود، چون سه شخصیت اصلی داستان که خلبان هلیکوپتر یکی از آنها بود را به تصویر می‌کشید. ظاهراً “جین هکمن” برای نقش خلبان در نظر گرفته شده بود، چون اساساً ایده “فرانسیس فورد کوپولا” این بود که برای این سه نقش از ستاره‌های سینما استفاده کند.

“فرانیسیس فورد کوپولا” که قصد داشت نقش “ویلارد” را به “آل‌پاچینو” پیشنهاد دهد، اعلام کرد که احتمالاً “پاچینو” این نقش را بازی می‌کند البته اگر بتوانند فیلم را در آپارتمان او در شهر نیویورک تصویربرداری کنند. نقش، به “جک نیکلسون” هم پیشنهاد شد اما او آن را رد کرد.

نقش تاثیرگذار: بیل گارهام( رئیس تشریفاتی که جوان‌های عیاش را همراهی می‌کند، یک تهیه‌کننده کنسرت‌های راک است.

یکی از عکس‌هایی که “ویلارد” در پرونده به آن رسیدگی می‌کند، “کورتز” را در یک صف از سربازان نشان می‌دهد، در حالی که ژنرال “ویلیام سی. وستمورلند” در حال مدال دادن به آنها است.

ملاقات جوان‌های عیاش بر اساس یک ملاقات واقعی با ر.و.س.پ.ی برگزیده سال، “جو کالینز” در ۱۹۶۵ بود. او آنقدر محبوب سربازان ارتش بود که نائل به دریافت یک نشان افتخاری GI (دختر برتر) شد. شخصیت ر.و.س.پ.ی برگزیده سال در فیلم را “سینتیا وود” بازی کرد که خودش ر.و.س.پ.ی برگزیده سال ۱۹۷۴ شده بود.

“اینک آخرالزمان” یکی از ۵ فیلم محبوب شخص “فرانسیس فورد کوپولا” است.

به عنوان هفتمین فیلم از بین ۵۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما و برگزیده Empire انتخاب شد (سپتامبر ۲۰۰۸).

“نیک نالتی” گفته است که هیچ وقت نقشی را به اندازه کاپتان “ویلارد” نخواسته، و وقتی “کوپولا”، “هاروی کیتل” را انتخاب کرد، خیلی مایوس شده است. وقتی “کیتل” اخراج شد، “ناتلی” تصور کرد نقش مال او است اما در نهایت، “شین” آن را گرفت.

“جف بریجز”، برای نقش “ویلارد”، تست صدا داد.

“امیلیو استیوز” در طول تصویربرداری به همراه پدرش “مارتین شین” در لوکیشن فیلم در “فیلیپین” اقامت داشت. ۴ سال بعد موقع انتخاب بازیگران فیلم “بیگانه‌ها” (۱۹۸۳)، “فرانسیس فورد کوپولا” به یاد “امیلیو” افتاد که سر لوکیشن “اینک آخرالزمان” حضور داشت و از او خواست تا نقش Two-Bit را در “بیگانه‌ها” بازی کند.

در فیلم، شخصیت اصلی، مامور کشتن “کورتز” می‌شود، در حالی که در رمان منبع (قلب تاریکی) شخصیت اصلی برای نجات دادن اوست که اعزام می‌شود.

با اینکه هیچ تاریخ یا سالی از زمانی که داستان فیلم در آن جریان دارد ارائه نمی‌شود اما روزنامه‌ای که به دست خدمه است مقاله‌ای را راجع به دادگاه “چارلز مانسون” نشان می‌دهد. این موضوع، تاریخ فیلم را ژانویه ۱۹۷۰ تعیین می‌کند.

وقتی اولین بار “فرانسیس فورد کوپولا” نقش را برای “مارلون براندو” توصیف کرد، نظر “براندو” این بود که یک کلنل آمریکایی نمی‌توانسته اسمی مثل “کورتز” داشته باشد، حتما یک اسم انگلیسی مثل “لایلی” داشته است. “براندو” که هیچ وقت “قلب تاریکی” را نخوانده بود، ارزشی برای این منبع قائل نبود. “براندو” در نهایت “قلب تاریکی” را خواند اما نه قبل از اتمام فیلم. بعد از اینکه “براندو” کتاب را خواند و عاشق آن شد، درخواست کرد تا نام او را در فیلم به “کورتز” تغییر دهند و به همین خاطر دیالوگ‌های “هریسون فورد” برای تطبیق با این موضوع از نو صداگذاری شد.

بر اساس کتاب زندگی‌نامه “جورج لوکاس” به نام “آسمان‌نورد”، تصمیم او مبنی بر ترک “اینک‌ آخرالزمان”، رابطه کاری او را با “فرانسیس فورد کوپولا” که احساس می‌کرد مورد بی‌وفایی قرار گرفته، خراب کرد، و در نهایت به دوستی آنها پایان داد، و منظور “کوپولا” از شخصیت کلنل “لوکاس” فیلم، نوعی نیش دوپهلو به دوست سابق او است. باید سال‌ها طول کشیده باشد تا آنها دوباره باهم حرف بزنند و احتمالاً تا زمان فیلم Captain EO (سال ۱۹۸۶) باهم کار نکرده بودند.

نامه‌ای که “مارتین شین” در صحنه حذف شده از فیلم می‌خواند “نامه از خانم کورتز” در واقع شعری است از “جیم موریسون”.

این جمله “براندو”، “تو یک شاگرد پادویی که صاحب‌مغازه‌ها برای وصول صورت‌حساب می‌فرستنت” فی‌البداهه بود.

مدت زمان کلی که برای فیلم ثبت شده، حدود ۱,۲۵۰,۰۰۰ فوت بود. این مقدار تقریباً به زمانی حدود ۲۳۰ ساعت قطع‌های مفید تبدیل شد.

شخصیت “رابرت دووال”، یعنی “کلنل بیل کیلگور”، کم و بیش بر اساس دلاوری‌های مؤلف و روزنامه‌نگار سندیکایی، کلنل “دیوید ایچ. هکورث” در “ویتنام” است. “هکورث” که در کالیفرنیای جنوبی متولد و بزرگ شد، یک تیپ سواره نظام هلی‌کوپتری را فرماندهی می‌کرد که در آن خلبان‌ها در واقع کلاه‌های جنگ داخلی را بر سر می‌گذاشتند و با هلی‌کوپترهایی پرواز می‌کردند که تصویر دو شمشیر به شکل صلیب روی آنها حک شده بود.

۴۴۵۶۴مین ویزای فرانسه.

• هشدار: اینجا چند گاف داریم.

آیتم‌های مربوط به جزئیات فیلم که در ادامه می‌بینید حاوی اطلاعاتی است که می‌توانند اهمیت نکات کلیدی طرح داستان را از بین ببرند. اگر هنوز فیلم را ندیده‌اید شاید دوست نداشته باشید بیشتر از این چیزی بخوانید.

گاف: در ورژن نمایشی فیلم، “رابرت دووال” و “دنیس هاپر” دقیقاً از یک مسیر صحنه را ترک می‌کنند: یعنی زمانی که از یک حالت چمباتمه در تیراندازی بلند می‌شوند و به سمت راست تصویر حرکت می‌کنند و از فریم خارج می‌شوند. هرچند این حالت در ورژن “ردوکس” فیلم که چند دقیقه اضافی از شخصیت “دووال” را نشان می‌دهد، تغییر می‌کند.

گاف: کتاب “ترکه طلایی” “جیمز فرازر”، یکی از کتاب‌هایی است که روی میز کنار تخت “کورتز” است. کتاب راجع به یک تحقیق انسان‌شناسی در اصول مذهبی چندین فرهنگ مختلف است که بر مبنای آن یک غاصب جوان طی مراسم و مناسکی یک شاه سالخورده را می‌کشد و تاج و تخت او را صاحب می‌شود.

گاف: “فرانسیس فورد کوپولا” قادر نبود یک پایان رضایت‌بخش برای فیلم پیدا کند تا زمانی که همسرش، “الینور کوپولا” از نزدیک شاهد اتفاقی شد که در آن مردی از قبیله “ایفوگائو” که به عنوان سیاهی‌لشکر به خدمت گرفته شده بود، یک حیوان را قربانی کرد.

گاف: عنوان سندی که “ویلارد” در اواخر فیلم به طور سطحی آن را می‌خواند و در آن عبارت “بمب را بیندازید. همه را قلع و قمع کنید.” با خط بد نوشته شده، این است “نقش قدرت دموکراتیک در کشورهای عقب‌افتاده، از “والتر ای. کورتز”، کلنل USSF (مؤسسه علوم ایالات متحده)” و همچنین “مامور از جانب مرکز مطالعات دموکراتیک، “سانتا باربارا”، کالیفرنیا”. این قطعه مستقیماً از رمان “ژوزف کونراد” گرفته شده است، در کتاب گزارشی که “کورتز” برای “انجمن بین‌المللی سرکوب مناسک وحشیانه” می‌نویسد، در واقع در قالب دیوارنوشته‌ای با پیامی مشابه: “همه جانورها را از بین ببرید!‌” نیز به کار می‌رود.

گاف: اوج داستان در فیلمنامه اصلی “جان میلیوس”، جایی است که “کورتز” با آتش کردن یک تیربار، حمله هلیکوپترهای ارتش آمریکا را دفع می‌کند، و در همین حال به “ویلارد” می‌گوید “می‌تونم زور رو تو پهلوهام حس کنم!” “فرانسیس فورد کوپولا” معتقد بود این جمله بی‌معنی است.

گاف: سکانسی که در آن PBR مورد هدف نیزه‌ها قرار می‌گیرد، دقیقاً حمله به قایق جنگلی در رمان “قلب تاریکی” را به تصویر می‌کشد. در هر دو، کاپتان‌ها با یک سر نیزه کشته می‌شوند.

 

منابع: imdbhouse ، مجله نقد سینما » فروردین ۱۳۸۱، روزنامه خراسان

 

 

rogerebert.suntimes.com

ممکن است شما دوست داشته باشید

22
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
22 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
19 Comment authors
گیشه‌ فیلم‌ها در دست مدیران سینما – دانلود رایگان فیلم سریال اهنگ بازی نرم افزار$ Jack Nicholson $sia nemکارن سلیمیمجدالدین جلیلی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

[&#8230 ;] ۱٫ نقد و بررسی فیلم Apocalypse Now (اینک آخرالزمان) ۲٫ بررسی کامل فیلم Apocalypse Now (اینک آخرالزمان) (سایت &#8230 ;http://naghdefarsi.com/apocalypse-now [&#8230 ;]

$ Jack Nicholson $
Guest
Member
$ Jack Nicholson $

فیلم ضد جنگ خوبیه ، کارگردانیش خیلی قویه ، فضاسازیش عالیه جوری که ادم خودشو اونجا حس میکنه کاملا اما همینطور که دوستان گفتن یه عیب بهش وارده اونم اینه که استفاده از مارلون برندو ضروری نبود ، یعنی خیلیا که این فیلمو ندیدن صرفا بخاطر برندو میشناسن این فیلمو اما ، مارلون فقط ۳۰ دقیقه اخر تو فیلمه که اونم چیزی نزدیک به ۵ دقیقه یکم کمتر بیشتر همین حدود نقش داره ، به هر حال بنظرم استفاده از برندو جنبه تبلیغ داشته شاید ! دیگه عیب خاصی نداره فیلم … شخصیت پردازی عالی ، داستان خوب ، کارگردانی… ادامه »

روح الله
Guest
Member
روح الله

یک فیلم فوقالعاده و کامل دیگه از کاپولا حیف شد که اسکار نگرفت حقش خوردند. با این حال کاپولا بعد از دهه هفتاد افت کرد اگه به روش خودش کتابهای خوب را در سالهای بعد به فیلم تبدیل میکرد یا فیلمهای خوب را بازسازی میکرد یا از فیلمهای دیگه یه اقتباس خوب میساخت مثل اسکورسیزی مطمئنن بزرگترین کارگردان تاریخ سینما نه تنها دوره معاصر بلکه در تمام تاریخ میشد.

کارن سلیمی
Member
Member
کارن سلیمی

من که خیلی ازش خوشم نیومد ولی بخش هایی از فیلم خیلی خوب بود

مجدالدین جلیلی
Member
Member

سلام دوستان
نظر برتراند راسل در کتاب خاطراتشو(پیوست = سخنرانی ها و نامه ها)راجع به تجاوز آمریکا به ویتنامو حتما ببینید.
این لینک به صفحات کتابه:
http://hastishenasi.persianblog.ir/post/178/
میگفت: ویتنامی ها فقطیک خواسته داشتند: می خواستند که مستقل باشند، اما آمریکا این را نمی پسندید….

ali---33
Guest
Member
ali---33

لفطا هر نقدی را نگذارید.من چندین بار برای خواندن نقد به این سایت سر زدم ولی چیزی جز تعریف داستان به صورت خلاصه ندیدم.البته چیزهای گفته میشود اما نقد محسوب نمیشوند و فقط اطلاعات جانبی هستند.لطفا در مورد فیلم بیشتر تفکر کنید و نقیدی کمک کننده و گوینده ی مفهوم فیلم در سکانس های مختلف و کل فیلم اراعه کنید.

sia nem
Member
Member
sia nem

در درجه اول که فیلم شاهکاره از هر نظر شاید تا الان ۱۵ بار دیده باشم فیلم رو اصلا کاری هم به سیسات و جنگ ندارم که زاییده این جور فیلم هاست فعلا فقط زیبایی بازیگری کارگردانی صحبت ها صدا تصویر و موسیقی است… در درجه دوم مطلبی که هیچ کدوم از ایرانی ها دقت نمی کنند یا حتی منتقد این هست که این فیلم با وجودی که ۱۰۰% آمریکا رو نقد میکنه ولی ساخته دست یک آمریکایی است. این خیلی مهمه..همه میان میگن گفتیم آمریکا جهان خواره بده ظالمه از خود راضیه وحشیه و خیلی چیزهای دیگه ولی نمیبینند… ادامه »

amirreza kavian
Member
Member
amirreza kavian

سلام دوستان فیلم خوبی بود خیلیم طولانی بود من وقتی دیدمش یه چیزایشو نفهمیدم اما نقد شما رو خوندمو حال کردم راستش فیلم سختی بود دستتون درد نکنه

Reza Soleymani
Member
Member
Reza Soleymani

فیلم جنگی بهتر از این پیدا نمیشه

m.p
Member
Member
m.p

السید:دوست عزیز در توضیحات جنگ ویتنام هیچ اشاره ای به کمونبست نکردی! طوری نوشتی که هرکس ندونه فکر میکنه آمریکا به ویتنام شمالی مظلوم حمله کرده و شوروی قهرمان از ویتنام شمالی دفاع کرده! آیا طبق گفته خودت میلیونها تن سلاح شوروی برای کشاورزایه ویتنام شمالی ارسال میشد؟ آیا کشاورزایه ویتنام شمالی برا آموزش خلبانی به چین اعزام میشدند؟ دوست عزیز مظلوم جنگ مردم بیدفاع ویتنام جنوبی بودند که شمالیا به زور جنگ و کشتار تحت حمایت و سلطه شوروی و چین کمونیست جهت توسعه کمونیست خواستند ویتنام جنوبی هم کمونیست بشه که در آخر هم متاسفانه موفق شدند. حضور… ادامه »

السید
Guest
Member
السید

دوست عزیز در توضیحات جنگ ویتنام هیچ اشاره ای به کمونبست نکردی! طوری نوشتی که هرکس ندونه فکر میکنه آمریکا به ویتنام شمالی مظلوم حمله کرده و شوروی قهرمان از ویتنام شمالی دفاع کرده! آیا طبق گفته خودت میلیونها تن سلاح شوروی برای کشاورزایه ویتنام شمالی ارسال میشد؟ آیا کشاورزایه ویتنام شمالی برا آموزش خلبانی به چین اعزام میشدند؟ دوست عزیز مظلوم جنگ مردم بیدفاع ویتنام جنوبی بودند که شمالیا به زور جنگ و کشتار تحت حمایت و سلطه شوروی و چین کمونیست جهت توسعه کمونیست خواستند ویتنام جنوبی هم کمونیست بشه که در آخر هم متاسفانه موفق شدند. حضور… ادامه »

مجید احمدی
Member
Member
مجید احمدی

بدون خواندن این نقد هیچگاه دیدن این فیلم لذتی در ذهن من رسوب نمی داد.
سپاسگزارم

زهرا
Member
Member

فیلم بسیار عالی ای بود مخصوصا فیلم برداریش حق طلبانه ترین و مستقل ترین فیلمی که تا به حال دیدم اما با اینکه براندو بهترین بازیگر زندگیم هست به نظرم حضورش تو این فیلم و بازیش خیلی سهل انگارانه و بی ربطه اصلا حس رعب و وحشت و مرموز بودن و قدرت و جدیت رو به من القا نکرد چیزی که باید تو شخصیت کورتز می بود سنش خیلی زیاده برای این نقش لباسش و تیپشم اصلا مناسب نیست به نظر من اینکه یه نفر بازیگر بزرگیه دلیل نمیشه که از همه ی بازیاش تعریف کنیم باید برای خوب بودن… ادامه »

میم...
Guest
Member
میم...

فیلم از لحاظ ساخت واقعا عالی بود باید کاپولا رو ستایش کرد بخاطر این اثر پر زحمتش ولی داستان فیلم زیاد برام جذاب نبود و سکانس های براندو هم اونجوری که ازش انتظار میرفت خوب نبود شاید تکبر بیش از حدی که براندو اسیرش شده بود و دست بردن توی فیمنامه کار کاپولا رو هم خراب کرد درسته بازیش خوب بود ولی همه چیز بازی نیست بازیگر باید به چیزی که کارگردان ازش انتظار داره هم احترام بذاره اونم کارگردانی به بزرگی کاپولا … کسی که واسه ۵ دیقه بازی کردن ۷ میلیون دلار گرفته باید خیلی ناثیر مفیدتری روی… ادامه »

حامد
Guest
Member
حامد

با سلام به نظر من نقدتون افزایش علامت های سوال به وجود اومده تو ذهن بود نه پاسخی به آنها البته باید اذعان کرد که خود فیلم هم بیش از این که در پی پاسخ به سوالی باشه در پی مطرح کردن سوال و رازآلود نشون دادن بسیاری از رفتارها و عقاید ماست که این رو از لا به لای صحبت های کورتز با ویلارد به خصوص وقتی که دلیل شکست هر انسانی رو قضاوتش می دونه نه عملش بهتر از هر جایی متوجه میشیم. به نظر من یک نقد عالی نقدی است که علاوه بر مطرح کردن صورت مساله… ادامه »

ava
Guest
Member
ava

نقدتون خوب بود .لطفا نقد فیلم شکارچی گوزن هم بذارید . بد نیست

سعید سعیدی نیا
Member
Member
سعید سعیدی نیا

نقدتون فوق العاده بود.فیلم بسیار گیرا وزیبایی هستش با فیلمنامه قوی.

Abe
Member
Member
Abe

یکی از بهترین های ضد جنگ که واقعا کثافت ملل های استعمار گرو خوب و واضح نشون داد.

مهران حكمت
Guest
Member
مهران حكمت

بسیار عالی ومفید
باید اعتراف کنم وقتی برای اولین بار فیلم را دیدم خیلی خوشم نیومد ولی با نقد زیبای شما
باید ۲ -۳ بار فیلم را دید
با تشکر

philip aga
Guest
Member
philip aga

منم ازاینکه نقدمو بی کم و کاست گذاشتین تشکر میگنم…
با کلی احترام و عرض دمتون گرم… فیلیپ ‏نویس

محمود کارونی
Member
Member
محمود کارونی

مرسی … خیلی مفید بود و درک فیلم را راحت تر کرد 🙄

FFKIA
Guest
Member

با سلام خدمت مدیران محترام نقد فارسی

نقد خودم رو در سایت شما دیدم و خواستم تشکر کنم از بابت قید منبع. خوشحالم که سایت نقدفارسی به کپی رایت احترام میذاره.

با احترام بسیار …مدیر مسئول سینماسنتر