A Streetcar Named Desire (اتوبوسی به نام هوس)


خلاصه داستان:

بلانش دی بویس، که مشکلات زیادی را در زندگی متحمل شده است، پس از اخراج از مدرسهای که در آن به تدریس مشغول بود، برای دیدار با خواهرش استلا به پیش وی و شوهر خواهرش استنلی کووالسکی میآید. استنلی که یک قمارباز است از بدو ورود بلانش سر ناسازگاری با وی دارد....


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم

.. وقتی زن به آنجا رسید، با “استن” حیوان‌صفت و چهره‌ای از “نیواورلئان” مواجه شد كه تقریباً از وجودش بی‌اطلاع بود.

 

 

 

 

• جزئیات:

 

در اصل، “جسیكا تاندی” كه نقش “بلانچ” را در نسخه “برادوی” بازی كرده بود، برای بازی در فیلم، انتخاب شده بود. نقش به “ویوین لی” داده شد [بعد از آنكه “اولیویا دو هاویلند” آن را رد كرد]، چون او محبوبیت بیشتری در گیشه داشت.

 

“جان گارفیلد”، نقش “استنلی كوالسكی” را رد كرد چون دوست نداشت تحت‌الشعاع بازی یك نقش اول زن قرار بگیرد.

 

“ویوین لی”، كه در زندگی شخصی خودش از اختلالات دو شخصیتی رنج می‌برد، بعدها در تمیز دادن بین زندگی واقعی‌اش و زندگی “بلانچ دوبوا” دچار مشكلات مضاعف شده بود.

 

“میكی كوهن”، نقش ملوان جوان را بازی می‌كند كه در شروع فیلم به “ویوین لی” در تعقیب اتوبوس كمك می‌كند. او پیش از این هم در فیلم “بر باد رفته” [1939] با “لی” هم‌بازی بود. “میكی” نقش “بیو ویلكس” [پسر “ملانی” با بازی “الیویا دو هاویلند”] 5 ساله را در آخر فیلم بازی می‌كرد. وقتی “میكی كوهن”، این مطلب را سر صحنه فیلمبرداری “اتوبوسی به نام هوس” به كس دیگری گفت، حرف به گوش “لی” رسید، و خانم “لی” او را به اتاق لباس خودش دعوت كرد و نیم ساعت با او حرف زد. “كوهن”، در مصاحبه‌ای در 70 سالگی‌اش گفت كه “لی” خیلی با او مهربان بود و “یكی از دوست‌داشتنی‌ترین خانم‌هایی بوده كه در زندگی‌اش دیده است”.

 

“اتوبوسی به نام هوس”، در 2003، یكی از دو فیلم تاریخ سینما است كه سه جایزه آكادمی برای بازیگری را از آن خودش كرده است. فیلم دیگر، “شبكه” [1976] است.

 

“ویوین لی”، كمی پیش از فیلم، نقش “بلانچ” را در اولین تولید لندن از این نمایشنامه، به كارگردانی شوهر آینده‌اش،”لارنس اولیویر” بازی كرده بود. بعدها “لی” گفت كه كارگردانی “اولیویر” در آن نمایش خیلی بیشتر از كارگردانی “الیا كازان” در فیلم، در كیفیت اجرای او موثر بوده است.

 

نه نفر از بازیگرانی كه در نمایش اصلی “برادوی” بازی كردند [“مارلون براندو”، “كیم هانتر”، “كارل مالدن”، “رودی باند”، “نیك دنیس”، “پگ هیلیاس”، “ریچارد گاریك”، “آن در” و “ادنا توماس”] نقش‌هایشان را در فیلم تكرار كردند كه یك تصمیم بسیار غیرعادی در آن زمان و حتی امروز به حساب می‌آید، در شرایطی كه اغلب بازیگران اصلی نسخه نمایشنامه به كلی برای نسخه‌های فیلم عوض می‌شوند. با این وجود، “ویوین لی” كه نقش “اسكارلت اوهارا” را در “بربادرفته” [1939] بازی كرده بود، برای بازی در نقش “بلانچ” به جای “جسیكا تاندی” انتخاب شد تا به “قدرت ستاره‌ای” فیلم اضافه شود [“مارلون براندو” در آن زمان هنوز كاملاً در سینما ستاره نشده بود؛ نام او در فهرست اسامی فیلم، بعد از “لی” می‌آمد].

 

وقتی “ویوین لی” در مرحله تمرین، به گروه بازیگران نیویوركی پیوست، كاملاً هاج و واج مانده بود. كارگردان، “الیا كازان”، می‌توانست از حس غریبگی و سرگشتگی او برای تقویت اجرایش استفاده كند.

 

این جمله فیلم، “استلا! هی، استلا”، از طرف انستیتو فیلم آمریكا به عنوان چهل و پنجمین نقل قول فیلم [در بین 100 نقل قول]، انتخاب شد.

 

در سال 2007، انستیتو فیلم آمریكا، این فیلم را به عنوان چهل و هفتمین فیلم برتر تاریخ سینما برگزید.

 

این جمله فیلم، “من همیشه متكی به محبت غریبه‌ها بوده‌ام”، از طرف انستیتو فیلم آمریكا به عنوان هفتاد و پنجمین نقل‌قول [در بین 100 تا] انتخاب شد.

 

همین‌طور كه فیلم جلو می‌رود، لوكیشن آپارتمان “كوالسكی” در واقع كوچكتر و كوچكتر می‌شود تا القای ترس روزافزون “بلانچ” از مكان‌های بسته را تشدید كند.

 

آن زمان كه این فیلم ساخته شد، خطوط “تراموا” به خطوط اتوبوس تبدیل شده بود، اما هنوز ترامواهایی در بعضی از نقاط شهر استفاده می‌شد. مقامات می‌توانستند ماشینی به نشانی مقصد “هوس”، به گروه تولید، اجاره بدهند تا برای سكانس‌های ابتدایی ورود “بلانچ” به شهر از آن استفاده كنند.

 

فیلم در یك برنامه‌ریزی 36 روزه فیلمبرداری شد.

 

اوایل تولید فیلم، “ویلیام وایلر” به ساختن این فیلم با “بتی دیویس” در نقش “بلانچ” علاقه نشان داده بود.

 

به خاطر پیوستگی بسیار زیاد موضوع اصلی فیلم، هیچ استودیوی بزرگی جرات نمی‌كرد به تهیه اثاثیه صحنه حتی فكر كند. “داریل اف. زانوك”، مدیر كمپانی “فاکس، قرن بیستم”، برای قبول كار ابراز علاقه كرده بود اما وقتی رئیسش بی‌درنگ با انجام این كار مخالفت كرد، مجبور شد از آن چشم‌پوشی كند.

 

“الیا كازان”، در اصل با این تصور كه می‌تواند هر كاری كه می‌خواهد با نسخه تئاتری این داستان بكند، روی ایده كارگردانی اقتباس فیلم‌گونه آن پافشاری می‌كرد. اما فقط وقتی “تنسی ویلیامز” با عجز و لابه از او خواست كه قرارداد را قبول كند، “كازان” راضی به امضای آن شد.

 

مقامات نظام سانسور فیلم، خواستار 68 تغییر در فیلمنامه نسخه “برادوی” شدند و این درحالی بود كه پادرمیانی “لژیون كاتولیك مقبولیت آثار”، حتی به برش‌های دیگری از فیلم‌نامه منتج شد كه اكثر آنها مربوط به اشاره‌های به هم…بازی و تجاوز بود. “تنسی ویلیامز” اعتراف كرد كه نسخه سانسور شده از فیلم‌نامه را بیشتر دوست دارد.

 

با اینكه “ویوین لی” در ابتدا تصور می‌كرد “مارلون براندو” خیلی متكلف و غیرعادی باشد و “براندو” هم فكر می‌كرد كه او به شكلی غیرقابل تحمل، خشك و رسمی باشد، اما خیلی زود این دو باهم دوست شدند و گروه به راحتی باهم شروع به كار كردند.

 

علی‌رغم تصویر دقیق و روشنی كه از “استنلی كوالسكی” برای “مارلون براندو” ترسیم كرده بودند اما او گفته بود كه باطناً از این شخصیت منزجر است. با این حال، باید این را هم اضافه كنیم كه “براندو” شخصیت عجیب و غریبی بود كه دوست داشت مردم را اغوا كند و آنها را دست بیندازد.

 

اولین همكاری “الیا كازان” با “تنسی ویلیامز”.

 

نقش “بلانچ” در ابتدا به “الیویا دو هاویلند” پیشنهاد شده بود كه مبلغ درخواستی او به نظر بیش از حد زیاد به نظر می‌رسید.

 

“ویوین لی” كه در زمان فیلمبرداری 36 سال سن داشت، باید طوری گریم می‌شد كه مسن‌تر به نظر برسد.

 

زمانی كه “ویوین لی” در حال بازی در نقش “بلانچ” بود، همسر واقعی‌اش، “لارنس اولیویر” هم در هالیوود، مشغول بازی در فیلم Carrie بود كه “جنیفر جونز”، هم‌بازی و “ویلیام وایلر”، كارگردانش بودند. یك بار این زوج ستاره با “مارلون براندو” شام خوردند.

 

نسخه تئاتری “برادوی” از “اتوبوسی به نام هوس”، به كارگردانی “الیا كازان” و تهیه‌كنندگی “ایرین مایر سلزنیك”، در 3 دسامبر 1947 در سالن نمایش Ethel Barrymore شروع به كار كرد و 855 اجرا داشت.

 

در نسخه فرانسوی و با تاخیر فیلم، روی بازیگران به این ترتیب صداگذاری شد: “لیدیا سیمونسچی” [ویوین لی]، “استفانو سیبالدی” [مارلون براندو]، “دهیا كریستینی” [كیم هانتر] و “نینو پاوسی” [كارل مالدن].

 

شعر “…و اگر خدا بخواهد، تو را بعد از مرگ بیشتر دوست خواهم داشت” از كتاب “غزلیات پرتقالی، شماره 43” از “الیزابت بارتی براونینگ” [1850] است.

 

“هووی لانگ” از سال 1928 تا 1932 فرماندار “لوئیزیانا” و از 1932 تا 1935 سناتور “ایالات متحده” بود. او برنامه “تقسیم ثروت” را با شعار “هر فرد یك پادشاه” مطرح كرد.

 

Varsouviana یك نوع رقص پولكا است و از 1800 میلادی یك رقص عام و گروهی به حساب می‌آمده است. همچنین این رقص به نام Varsoviana [ایتالیا] یا Varsovienne [فرانسه] هم معروف است. ریشه این اسم از Warsaw در 1850 گرفته شده و به افتخار Mount Vesuvius [آتشفشانی در سواحل غربی ایتالیا] به این نام معروف شده است. این رقص در سال 1853 وارد “آمریكا” شد.

 

رنگ آبی “دلا روبیا”، یك نوع رنگ است كه از رنگ‌های مورد استفاده در حجاری‌ها و نقوش برجسته ماژولیكایی “لوكا دلا روبیا” [1482-1400] در ایتالیا استفاده شده و “میكل‌آنژ” در مورد دریچه‌‌های صندوق‌خانه كلیسای جامع مشهور آن گفته بود كه شایسته است آن را دریچه‌های رو به بهشت بنامیم.

 

 

• گاف:

 

فیلم‌نامه، به دقت، هم‌پای نمایشنامه و با چندین تغییر كوچك پیش می‌رود. با این حال سه دستكاری بزرگ و چشمگیر در طرح اصلی داستان به چشم می‌خورد. اولین مورد، حذف مضمون هم…گرایی شوهر جوان “بلانچ” است كه در نمایشنامه به وضوح به آن پرداخته می‌شود اما در فیلم، فقط به طور ضمنی به آن اشاره می‌شود. در نمایشنامه، “بلانچ”، مچ شوهرش را با یك مرد دیگر در رختخواب می‌گیرد و بر سرش فریاد می‌كشد و او را ضعیف‌النفس خطاب می‌كند و بعد مرد، خودش را می‌كشد؛ “بلانچ”، خودش را سرزنش می‌كند كه چرا احساسات او را درك نكرده و چرا باعث خودكشی او شده است. در فیلم، واقعیت خودكشی شوهر “بلانچ” با دیالوگی از او كه می‌گوید “بلانچ”، خودش او را كشت” چون باعث شد او خودكشی كند، به نوعی استتار می‌شود. دومین تفاوت فاحش، مربوط به صحنه تجاوز است. این صحنه در نمایشنامه به وضوح نشان/توضیح داده نمی‌شود، اما خیلی روشن‌تر از صرفاً گریزی است كه در فیلم به این موضوع زده شده است. دو دیالوگ كلیدی “استنلی” در این صحنه، از پخش نمایشی حذف شدند: “وحشی، وحشی، در اون بطری‌رو بنداز”، كه بعدها دوباره به فیلم اضافه شد، و “ما از روز ازل این قرار را با هم داشتیم!”، كه بعد از آن، “استنلی”، “بلانچ” را می‌گیرد و به زور او را به رختخواب می‌كشاند. هر دوی این تغییرات به دلایل سانسوری رخ دادند، اما آنها داستان را در یك جاهای اساسی تغییر داده‌اند كه باعث سردرگمی شده‌ است، به خصوص در مورد صحنه تجاوز كه كلید درك جدایی پایانی “استنلی” از “بلانچ” است. آخرین تغییر مربوط به پایان داستان است. در نمایشنامه، “استلا” در پایان، با “استنلی” می‌ماند: “استنلی كنار او زانو می‌زند و انگشتانش دكمه‌های لباس او را پیدا می‌كنند.” دلیل اینكه او “استنلی” را در فیلم ترك كرد، مجازاتی بود كه اصول اخلاقی “هالیوود” به خاطر مساله تجاوز، آن را لازم دانسته بود.

 

 

منبع: imdbhouse

نقد و بررسی فیلم به قلم

• بلانچ دوبوا

 

از همان ابتدای فیلم، “بلانچ” زنی گمراه و بی‌عفت در دید جامعه است. املاك و ثروت خانوادگی‌اش ته كشیده، همسر جوانش را كه سالها پیش دست به خودكشی زده، از دست داده، و حالا هم به خاطر رفتارهای جنسی پی‌درپی‌اش، یك موجود رانده شده از اجتماع است. او یك عادت بد مشروب‌خواری هم دارد كه با ناشی‌گری سعی می‌كند آن را پنهان كند. “بلانچ”، پشت آن ظاهر ادا و اطواری و نزاكت جنسی‌اش، درواقع یك زن سست‌عنصر و بی‌ثبات است. او یك زن زیبای میانسال و جنوبی است كه با نوعی وحشت همیشگی از محو شدن زیبایی‌اش زندگی می‌كند. رفتاری ظریف و شكننده دارد، و با یك كمد پر از لباس‌های شب رنگارنگ اما ارزان قیمت، پز می‌دهد. دست “بلانچ” خیلی زود پیش “استنلی” رو می‌شود و او دنبال به دست آوردن اطلاعاتی از گذشته این زن می‌افتد.

 

“بلانچ” در خانواده “كوالسكی”، خودش را زنی نشان می‌دهد كه اصولاً با مفهوم هتك حرمت و آبرو بیگانه است. این نزاكت جعلی او صرفاً یك افاده‌گری ساده نیست؛ یك حركت حساب‌شده است تا خودش را در نظر خواستگار مرد جدیدش، جذاب و دلربا نشان دهد. “بلانچ” برای ارضای حس اعتماد به نفس خودش، نیاز به تحسین و تمجیدهای جنسی مردها دارد، كه به این معنا است كه او تا به امروز بارها در برابر هوای نفسش از پا درآمده است. “بلانچ”، امیدوار است با ازدواج، از فقر و بدنامی‌ای كه او را تسخیر كرده، نجات پیدا كند. اما از آنجایی كه نسل آن ناجی دلاور جنوبی و نجیب‌زاده‌ای [با بازی “شپ هنت‌لی”] كه “بلانچ” امید دارد برای نجاتش بیاید، مدت‌ها است منقرض شده است. “بلانچ” می‌ماند و ناامیدی از احتمال واقع‌بینانه‌ای از سعادت آینده. تا جایی كه “بلانچ” می‌داند، “میچ” تنها شانس او برای رسیدن به خوشبختی است، حتی اگر فرسنگ‌ها با ایده‌آل‌های او فاصله داشته باشد.

 

آزار و اذیت‌های بیرحمانه “استنلی”، “بلانچ” را از پیگیری‌ موضوع “میچ” بازمی‌دارد، همان طور كه تلاش‌های او را برای محافظت از خودش در برابر حقیقت تلخ و خشن موقعیتش، نقش بر آب می‌كند. فیلم، متعاقباً، فروپاشی شخصیت “بلانچ” را در تصویری كه از خودش ساخته، و زوال سلامت روانی او را در چندین مرحله نشان می‌دهد. “استنلی”، خودش ضربه آخر را به “بلانچ” می‌زند، و با تجاوز به او و بعد سپردنش به یك تیمارستان، ته‌مانده حرمت جنسی و ذهنی او را هم از بین می‌برد. در پایان، “بلانچ” بدون هیچ حرفی و بدون توجه به گریه‌های خواهرش، خودش را به دست‌های یك دكتر مهربان می‌سپارد تا او را با خودش ببرد. این تصویر نهایی، منتهای درجه پوچی “بلانچ” و وابستگی مطلق او به مردها برای خوشبختی است.

 

• استنلی كوالسكی

 

تك تك مخاطبان، در ابتدای فیلم، “استنلی” را به واقع در قالب یك قهرمان مساوات‌طلب می‌بینند. او با دوستانش صادق و نسبت به همسرش پرحرارت و احساسی است. “استنلی”، یك قدرت فیزیكی حیوانی دارد كه در عشق او به كار، به مبارزه، و به س…س كاملاً مشهود است. خانواده او اهل لهستان هستند و چندین مرتبه، وقتی او را “مهاجر لهستانی” یا با اسم‌های توهین‌آمیز دیگری صدا می‌زنند، حسابی از كوره درمی‌رود. وقتی “بلانچ” او را یك “مهاجر لهستانی” خطاب می‌كند، “استنلی” با این ادعا كه او در آمریكا متولد شده، یك آمریكایی است و فقط می‌شود او را “لهستانی” صدا زد، نگاهی عاقل اندر سفیه و حاكی از عقب‌ماندگی به او می‌اندازد. “استنلی”، نماینده یك آمریكای جدید و نامتجانس است كه “بلانچ” ارتباطی به آن ندارد، چون او بازمانده قدیمی یك طبقه اجتماعی منسوخ است. “استنلی”، خودش را حامی مساوات اجتماعی می‌داند، چیزی كه در صحنه هشتم به “استلا” می‌گوید.

 

بغض و كینه شدید “استنلی” نسبت به “بلانچ” تا حدی ناشی از گذشته اشراف‌مآبانه‌ای است كه “بلانچ” نماینده آن است. از طرفی “استنلی” [به درستی] ارزشی برای او قائل نیست و تلاشی كه “بلانچ” برای احمق فرض كردن او و دوستانش انجام می‌دهد تا بفهماند بهتر از آنها است، را درك نمی‌كند. دشمنی “استنلی” با “بلانچ”، خودش را در تمام برخوردها و رفتارهایش با او نشان می‌دهد – تجسس‌های “استنلی” در گذشته “بلانچ”، هدیه تولدی كه به او می‌دهد، خراب كردن رابطه “بلانچ” و “میچ”.

 

در پایان، شخصیت حقیقی و ذاتی “استنلی”، به طرز موذیانه‌ای وحشیانه و حیوانی نشان داده می‌شود. تفریحات اصلی او، قمار، بولینگ، س…س و مشروب‌خواری است و آرمان و هدفی برای زندگی ندارد. ذات آشوبگر و منحط او، كه برای اولین بار، زمانی كه همسرش را كتك می‌زند، تلویحاً اشاره‌ای به آن می‌شود، بعد از تجاوز به خواهر همسرش، كاملاً آشكار می‌شود. “استنلی” به هیچ وجه از اعمال حیوانی‌اش، پشیمان و متاسف نیست. فیلم با تصویری از “استنلی” به عنوان یك مرد خانواده ایده‌آل تمام می‌شود. مردی كه مایه تسلی همسری است كه نوزاد تازه متولد شده‌شان را در آغوش دارد. نادرستی نمایش چنین الگویی، آن هم با وجود آن چه كه در طول فیلم راجع به این شخصیت، دستگیر بیننده می‌شود، به طرز مضحكی، تصمیم جامعه را برای طرد كردن “بلانچ” زیر سوال می‌برد.

 

• هارولد “میچ” میچل

 

شاید به این خاطر كه “میچ” با مادر در شرف مرگش، زندگی می‌كند، است كه نسبت به دیگر دوستان پوكرباز [قمارباز] “استنلی”، به نحو چشمگیری حساس‌تر است. بقیه مردها او را به خاطر بچه‌ننه بودنش دست می‌اندازند. حتی در معرفی مختصر و ابتدایی “میچ” در صحنه اول، رفتار آقامنشانه او بارز و برجسته است. “میچ”، به عنوان نمونه یك انسان مهربان و آراسته ظاهر می‌شود كه همانطور كه در صحنه شش می‌بینیم، امیدوار است ازدواج كند تا زنی را برای پرستاری از مادر دم مرگش به خانه بیاورد.

 

“میچ” به هیچ‌وجه با شوالیه قهرمانی كه “بلانچ” در رویاهایش تصور می‌كند، جور درنمی‌آید. او بدتركیب و خیس عرق است و علائق چندش‌آوری مثل پرورش عضلات دارد. با اینكه حساس است اما آن دورنمای رومانتیك و روحیات معنوی، در كنار درك عمیق شعر و ادبیاتی را كه در تصورات “بلانچ” است، ندارد. “بلانچ” با هوش نداشته او بازی و تفریح می‌كند – مثلاً وقتی كه با كلمات فرانسوی مسخره‌اش می‌كند، چون مطمئن است كه نمی‌فهمد – و با ادا و اطوارهای خودستایانه‌اش او را اغفال می‌كند.

 

با اینكه “میچ” و “بلانچ”، از دو دنیای كاملاً متفاوت هستند اما به خاطر نیاز متقابلی كه به مصاحبت و حمایت دارند، به سمت یكدیگر كشیده می‌شوند و به همین خاطر باور می‌كنند كه به راستی برای یكدیگر خلق شده‌اند. از طرفی آنها متوجه می‌شوند كه هر دو، تجربه مرگ یك عزیز را پشت سر گذاشته‌اند. كمند رابطه آنها نیاز جنسی است. “بلانچ” به عنوان بخشی از رفتارهای سنگین و رنگینش، چندین بار عواطف فیزیكی “میچ” را پس می‌زند و قبول نمی‌كند با او هم‌بستر شود. به محض اینكه “میچ” حقیقت را راجع به گذشته جنسی هرزه‌آلود “بلانچ” می‌فهمد، هم عصبانی و هم شرمسار از این می‌شود كه چطور این زن با او رفتار كرده است. وقتی “میچ” تصمیم به سرزنش “بلانچ” می‌گیرد، به او می‌گوید كه این حق را دارد كه با “بلانچ” رابطه جنسی داشته باشد، حتی اگر آنقدر احترام برای او قائل نباشد كه او را مناسب همسری‌ خودش بداند.

 

تفاوت رفتار “استنلی” و “میچ” با “بلانچ” در پایان فیلم، تاكیدی است بر نجابت و آقامنشی ذاتی “میچ”. با اینكه “میچ” دوست دارد و به روشنی بیان می‌كند كه می‌خواهد با “بلانچ” هم‌بستر شود، اما هرگز به او تجاوز نمی‌كند و در حالی “بلانچ” را ترك می‌كند كه بلندبلند گریه می‌كند. از طرف دیگر، اشكهایی كه “میچ” به خاطر تقلای “بلانچ” برای فرار از تقدیری كه “استنلی” برای او رقم زده، می‌ریزد، نشان می‌دهد كه صادقانه او را دوست دارد. در حقیقت، “میچ”، تنها فرد، به جز “استلا”، است كه به نظر می‌رسد تراژدی جنون “بلانچ” را درك می‌كند.

 

 

منبع: imdbhouse

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

1. “به من گفتند سوار یه اتوبوس به اسم “هوس” بشم، بعد با یکی دیگه به اسم “گورستان” ادامه بدم، شش تا بلوک رو رد کنم و تو “الیزین‌فیلدز” پیاده بشم”!

 

“بلانچ” این حرف‌ها را وقتی در اوایل صحنه اول به آپارتمان “کواسلکی” می رسد به “یونیس” و زن سیاه‌پوست می‌گوید. او تازه به “نیواورلئان” رسیده و دارد چطور رسیدن به منزل خواهرش را توضیح می‌دهد. نام‌های اماکنی که “ویلیامز” در “اتوبوسی به نام هوس”، استفاده می‌کند، بار استعاره‌ای روشنی دارند. “الیزین‌فیلدز”، خیابان محل زندگی “کوالسکی”، نامی است که در اساطیر یونان به سرزمین مردگان می‌دهند. مسیری که “بلانچ” از ایستگاه قطار تا آپارتمان “کوالسکی” شرح می‌دهد، یک ورژن تمثیلی از زندگی خودش تا این نقطه از زمان است. پیروی نامشروع او از “هوس‌های” جنسی‌اش، به مرگ اجتماعی و تبعید از شهر زادگاهش، “لورل می‌سی‌سی‌پی”، منتهی شد. بلانچ با رسیدن به یک محله بدنام و پست که به بهشت کفار شباهت دارد، یک جور زندگی بعد از مرگ را شروع می‌کند، زندگی‌ای که در آن با تبعات اعمال گذشته زندگی‌اش مواجه می‌شود و با آنها زندگی می‌کند.

 

2. “هزاران هزار سند و مدرك وجود داره كه تا صدها سال قبل رو نشون میده، و ثابت می‌كنه كه جزء به جزء “بلی‌ریوز”، متعلق به پدربزرگ‌ها و پدر و عموها و برادرهای لاابالی ما بوده كه اگر بخواهیم راستش رو بگیم، زمین‌ها رو با شهوترانی‌های حماسی خودشون مبادله كردند!… یک کلمه چهار حرفی ما رو از املاکمون، محروم کرد، تا جایی که در نهایت تمام چیزی که باقی موند – و “استلا” می‌تونه تصدیقش کنه – خود خونه و حدود بیست جریب زمین بود که یک گورستان هم شاملش می‌شد، گورستانی که حالا، همه جز من و “استلا” توش آرمیدند”.

 

“بلانچ”، این حرف‌ها را در صحنه دوم، خطاب به “استنلی” وقتی او را متهم به کلاه گذاشتن سر “استلا” سر قضیه ارث و میراث می‌کند، می‌گوید. “بلانچ”، درحالی که اوراقی را که ثابت می‌کند او “بلی‌ریوز” را به خاطر سلب حق رهن آن از دست داده، به “استنلی” نشان می‌دهد، انحطاط اقتصادی خانواده‌اش را به عیاشی افراد مذکر خانواده در طی نسل‌های متمادی ربط می‌دهد. اجداد خانواده “دوبوآ” هم مثل “بلانچ”، نقاب نجابت و پاکی به چهره‌شان می‌زدند، در حالی که در خفا به دنبال عیاشی‌های جنسی‌شان بودند.

 

توضیحات “بلانچ”، او را در جایگاه آخرین نفر در صف طولانی اجدادی قرا می‌دهد که نمی‌توانند امیال جنسی خودشان را به شیوه‌ای سالم ارضاء کنند. متاسفانه، “بلانچ”، مجبور است با ورشکستگی‌ای کنار بیاید که نتیجه هرزگی‌ها و بی‌بندوباری‌های اجدادش است. “استلا”، با فرار به “نیواورلئان” و ازدواج با “استنلی”، خودش را از طبقه اجتماعی ممتازی محروم کرد که کل خانواده‌اش به آن تعلق داشتند، و با این کار از تمام خودفروشی‌ها، اصول رفتاری، زیاده‌خواهی‌های جنسی و مشکلات آن، دست کشید. “بلانچ”، از ترک خانواده‌ کردن “استلا” و سعادتمندی متعاقب آن، اظهار تنفر می‌کند. از دید “بلانچ”، “استلا” از روی بی‌مسئولیتی، “بلانچ” را رها کرده تا تک و تنها، کارهای خانواده را، آن هم در زمان فلاکت و بدبختی به عهده بگیرد.

 

3. “آه، فكر نكنم او از اون جور مردهایی باشه كه عاشق عطر گل یاسند، اما شاید همون كسی باشه كه حالا كه “بلی ریوز” از كفمون رفته، برای تركیب خونمون، بهش نیاز داریم”.

 

در صحنه دوم، “بلانچ”، این اظهار نظر را راجع به “استنلی” به “استلا” می‌کند. این جمله “بلانچ” که استنلی “از اون جور مردهایی که عاشق عطر گل یاسند ” نیست، روش او برای گفتن این مطلب است که “استنلی” فاقد آن پاکی‌ای است که بتواند رایحه‌های ظریف را مثل “بلانچ”، درک کند. “بلانچ”، اشاره می‌کند که در شرایط عادی، “استنلی”، وصله ناقصی برای یکی از اعضای خاندان “دوبوآ” می‌بود، چون از درک چیزهای ظریف در زندگی، چه مادی و چه معنوی، عطر گل یاس یا شعر، عاجز است.

 

با همه اینها، نیمه دوم اظهار نظر “بلانچ” تصدیق می‌کند که خاندان “دوبوآ” دیگر قادر نیست از عهده تجملات برآید یا خودش را با ایده‌هایی از اصالت اجتماعی فریب دهد. از آنجا که “بلانچ” و “استلا” به لحاظ مالی، دیگر تعلقی به طبقه ممتاز جنوبی ندارند، “بلانچ” به این نتیجه می‌رسد که فرزند “استلا”، ناگزیر فاقد آن برتری مالی و اجتماعی‌ خواهد بود که او و “استلا” از آن بهره‌مند بودند. جنوب نجیبی که “بلانچ” در آن بزرگ شده، چیزی مربوط به گذشته است، و مهاجرانی مثل “استنلی”، که از دید “بلانچ”، بی‌ریشه هستند، حالا با موقعیت‌هایی اجتماعی، کم کم سربرمی‌آورند. فرزند “استلا”، مثل “استنلی”، احتمالاً فاقد قوه درک بوی عطر و زر و زیورهای دیگر خواهد بود، اما “استنلی”، حتماً او را با مهارت‌های زندگی‌ای که “بلانچ”، بویی از آن‌ها نبرده، اشباع می‌کند. این حقیقت که نداشتن مهارت‌های زندگی در نهایت باعث سقوط “بلانچ” می‌شود، بر اهمیت تازه‌ای که چنین مهارت‌هایی دارند، تاکید می‌کند.

 

4. “من مهاجر لهستانی نیستم. مردم اهل لهستان، لهستانی‌اند نه مهاجر لهستانی [Polack]. اما من‌ كی‌ام، یه آمریكایی صددرصد كه در پهناورترین كشور روی زمین به دنیا اومده و بزرگ شده، و همین‌جوری بهش افتخار می‌كنه، پس دیگه من‌رو مهاجر لهستانی صدا نزن”.

 

“بلانچ”، در طول کل فیلم، اظهارنظرهای موهن و جاهلانه‌ای در مورد قومیت و نژاد “استنلی” می‌کند، و تلویحاً به این موضوع اشاره می‌کند که این قومیت، منشاء حماقت و ناهنجاری او است. در صحنه هشتم، “استنلی”، بالاخره این جملات را با تشر بیان می‌کند و به این شکل، کج‌فهمی‌های “بلانچ” را اصلاح می‌کند و موفق می‌شود او را به عنوان یک آدم متعصب ناآگاه نشان دهد. ابراز عقیده او راجع به یک آمریکایی مغرور بودن، بار موضوعی مهمی دارد، چون “استنلی”، درواقع نماینده جامعه آمریکای جدید است، آمریکایی که از مهاجرانی تشکیل شده که در جهت ترقی در حال تغییر هستند. “بلانچ”، در این آمریکای جدید، بازمانده‌ای از دوران گذشته است. آن اشرافیت سرمایه‌داری جنوبی که “بلانچ”، حس برتری و تفوق خودش را از آن می‌گیرد، دیگر حضور کارآمدی در اقتصاد آمریکا ندارد، بنابراین، “بلانچ”، هم به لحاظ مالی و هم به لحاظ اجتماعی، از امتیازات طبقه خودش محروم است.

 

5. “هرکی می‌خوای باش، تکیه من همیشه به لطف غریبه‌ها بوده”.

 

این عبارات که “بلانچ”، در صحنه یازدهم خطاب به دکتر می‌گوید، جملات آخر “بلانچ” را در فیلم تشکیل می‌دهد. او دکتر را همان ناجی نجیب‌زاده‌ای می‌بیند که از لحظه رسیدنش به “نیواورلئان”، انتظارش را می‌کشیده. عبارت پایانی “بلانچ”، به دو دلیل، طعنه‌آمیز است. اول اینکه، دکتر از آن تیپ نجیب‌زاده‌های “شپ‌ هنت‌لی”‌وار قهرمان که “بلانچ” فکر می‌کند، نیست. دوم، اتکای “بلانچ” به ” لطف غریبه‌ها ” تا به خودش، دلیلی است بر اینکه چرا در زندگی موفق نیست. در حقیقت، غریبه‌ها فقط در مقابل س…س است که حاضر به مبادله محبت هستند. در غیر این صورت، می‌بینیم که غریبه‌هایی مثل “استنلی”، “میچ”، و مردم “لورل”، از ابراز حس همدردی‌ای که “بلانچ” مستحق آن است، دریغ می‌کنند. اظهارنظر پایانی “بلانچ”، جدایی کامل او را از واقعیت و تصمیمش بر اینکه دنیا را همانطور که آرزو دارد، درک کند، نشان می‌دهد.

 

• نقل‌قول‌ها و نقدها

 

1. “من نمی‌تونم یه لامپ برق لخت‌ رو تحمل کنم، همونطور که نمی‌تونم یه حرف وقیح یا یه کار مبتذل رو تحمل کنم”. [ص. 60]”بلانچ”

 

این جمله، به وضوح، تم اصلی توهم در تقابل با واقعیت را به جریان می‌اندازد. “بلانچ”، حقیقت عریان – لامپ برق لخت و بی‌روح، حرف وقیح – را می‌گیرد و آن را به زیبایی آرایش می‌دهد تا همه را شادتر و همه‌چیز را سهل‌تر کند. اینکه او از حرف و کار، به عنوان چیزهایی در مقایسه با لامپ برق، حرف می‌زند نشان می‌دهد که او راه علاج رفتار و ظاهر ناهنجار را استفاده از چیزی مثل یک فانوس کاغذی می‌داند، یعنی یک پوشش بیرونی، و نه تغییری در درون.

 

2. “نباید تو خونه با زن‌ها پوکر بازی کرد”. [ص. 63 و 65]”میچ”

 

در طول اوقات‌تلخی‌های “استنلی” سر بازی پوکر، “میچ”، دو بار نظر می‌دهد که زن‌ و پوکر، ترکیب ناجوری است. این اظهار نظر، شخصیت “میچ” را به عنوان کسی نشان می‌دهد که اعتقاد دارد زن‌ها ظریف و حساس‌اند و باید از خشونت پوکر دور نگه داشته شوند. اما از طرفی، این عبارات نشان می‌دهد که “میچ”، یک شخص خاص – “استنلی” – را به خاطر اعمالش سرزنش نمی‌کند، بلکه در عوض، بازی پوکر را مقصر می‌داند چون تحریک احساسات در آن غیرقابل اجتناب و به نوعی لازم است.

 

3. “من، تو چیزی گیر نکردم که بخوام ازش خلاص بشم”. [ص. 74]”استلا”

 

این لحظه، یک شوک اساسی به دیدگاه “بلانچ” از دنیا وارد می‌کند. تا این لحظه، “بلانچ”، قادر نبود تصور کند که چطور خواهرش می‌تواند در یک آپارتمان کوچک و با یک شوهر حیوان‌صفت خوشبخت باشد. اما “استلا”، بالاخره خانه را جایی توصیف می‌کند که به دنبال راه فرار از آن نیست. این شوک، “بلانچ” را به دنبال درک این که این شیوه زندگی مورد علاقه خواهری است که او را دوست دارد و برایش محترم است، در خودش خرد می‌کند.

 

4. “اما یه چیزهایی هست که تو تاریکی بین یه مرد و یه زن اتفاق می‌افته – که یه جورایی هر چیز دیگه‌ای رو بی‌اهمیت نشون می‌ده”. [ص. 81]”استلا”

 

“استلا”، عشق سوزان خودش را به “استنلی” از نظر عطش‌های جنسی توضیح می‌دهد. “بلانچ”، این عطش را ” هوی و هوس ” می‌داند، درست مثل ” اون اتوبوس لکنته که با تلق و تلوق از سر نبش می‌گذره “. “بلانچ”، می‌تواند هوس را تشخیص دهد، اما سعی دارد وانمود کند نمی‌تواند، و از قبول مسئولیت آن شانه خالی می‌کند. او نمی‌تواند هوس را جدای از ننگ و رسوایی، تجربه کند. رضایت “استلا” از روابطش، کاملاً برای “بلانچ” بیگانه است.

 

5. “من هیچ‌وقت به قدر کافی محکم و خودکفا نبودم. وقتی یکی ظریف باشه – آدمای ظریف مجبورند بسوزند و بدرخشند — مجبوره از رنگ‌های ملایم استفاده کنه، رنگ بال‌های پروانه، و یه فانوس کاغذی روی لامپ بذاره… ظریف بودن کافی نیست. آدم باید ظریف و جذاب باشه. و من – من دارم از بین می‌رم! نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونم به این خودفروشی ادامه بدم”. [ص. 92]”بلانچ”

 

“بلانچ”، مشکلات خودش را در زندگی با منطقی توضیح می‌دهد که ظرافت را جفت جذابیت قرار می‌دهد. او خودش را در حالی که بی‌کس و بی‌اراده در حال غرق شدن است، صرفاً قربانی توقعاتی می‌داند که از ظرافت، جذابیت را هم انتظار دارند. اما حقیقت این است که راه و رسم غلط زندگی، “بلانچ” را وادار کرده قوی و محکم شود. او در مقابل هر سختی‌ای تاب می‌آورد و آزادی زودگذر جوانی‌اش را ترجیح می‌دهد و فعالانه همه موانع و استحکاماتی را که در درونش شکل گرفته‌اند از بین می‌برد. استفاده او از عبارت ” خودفروشی ” هم در نوع خودش قابل توجه است، چون این عبارت، یک اصطلاح قدیمی است که در مورد فحشاء استفاده می‌شود. زن‌های دنیای “بلانچ”، باید خودشان را بفروشند، و وقتی که دیگر یک کالای قابل فروش نباشند، آن وقت است که واقعاً در وضعیت بغرنجی قرار می‌گیرند.

 

6. “و بعد نورافکنی که دنیا را روشن کرده بود دوباره خاموش شد و دیگه هیچ وقت و از آن روز تا به حال، نوری درخشانتر از نور این– شمع – آشپزخانه، حتی برای یه لحظه هم در زندگی‌ام نبوده “. [ص. 115]”بلانچ”

 

“بلانچ”، جزئیات دردناکی از ازدواجش با “آلن” را برای “میچ” تعریف می‌کند. “بلانچ”، علی‌رغم انزجارش از هم..س‌گرایی “آلن”، صادقانه او را دوست داشت و وقتی او مرد، یک چیزی در درون “بلانچ” شکست. او این شکست را به تم نور گره می‌زند. “بلانچ”، خودش را از نورهای درخشان پنهان می‌کند چون این نورها حقیقت را نشان می‌دهند، اما از طرفی او از نور فراری است چون دیگر هیچ نوری در درونش نیست تا با نور بیرون جور شود.

 

7.”من علاقه‌ای به واقع‌بینی ندارم. من سحر و جادو رو ترجیح می‌دهم”! [ص. 145]”بلانچ”

 

این شعار “بلانچ” است. اهمیتی ندارد که سحر و جادو واقعی باشد یا نباشد. حتی اهمیتی هم ندارد که خود “بلانچ” آن را باور داشته باشد. چیزی که برای “بلانچ” اهمیت دارد این است که او همیشه حق انتخاب رویا را داشته باشد – اینکه بتواند به چیزی زیباتر، دوست‌داشتنی‌تر و مهربان‌تر از دنیای واقعی باور و امید داشته باشد. او یک خیال‌پرداز خود‌آگاه است که دنیا را وا می‌دارد همان‌اندازه زیبا باشد که او در رویاهایش تصور می‌کند.

 

8. “ظلم عمدی قابل بخشش نیست. به نظر من این یه چیز نابخشودنیه و چیزیه که من هرگز، هرگز مرتکبش نشدم”. [ص. 152]”بلانچ”

 

شاید “بلانچ”، در مورد خیلی از چیزها اغفال شده باشد، اما موضعش راجع به این مساله شفاف و محکم است. او دروغ می‌گوید و فریب می‌دهد و دزدی می‌کند، اما هیچ وقت کسی را آزار نمی‌دهد. او آرزو دارد فقط یک توهم را برای خودش نگه دارد. و یک جزء لاینفک توهم او این است که باید به بهترین حالت کسانی که دوستشان دارد ایمان داشته باشد و باور کند که آنها قادر به ظلم کردن نیستند. متاسفانه، او نمی‌‌تواند این رویا را به واقعیت تبدیل کند.

 

9. “ما این قرار رو از روز ازل با هم داشتیم”. [ص.162]”استنلی”

 

این لحظه اعتراف “استنلی” است. اساساً “بلانچ” و “استنلی”، همیشه، تنها کسانی بوده‌اند که می‌دانستند اوضاع از چه قرار است. “بلانچ”، می‌داند کدام بخش از داستانش، توهم است، و “استنلی” کاملاً دست او را می‌خواند. به قول “استنلی”، مقدر بود که کشمکش این نیروها در این اتاق‌خواب به اوج خودش برسد. اما از طرفی، این جمله، تجاوز به “بلانچ” را به یک عمل با قصد قبلی تبدیل می‌کند و برای اولین بار از “بلانچ”، یک قربانی می‌سازد، همانطور که خودش پیش از این، چنین چهره‌ای از خودش ترسیم کرده بود.

 

10. “من نمی‌تونم داستان اونو قبول کنم و به زندگی با “استنلی” ادامه بدم. [ص. 165]”استلا”

 

“استلا” در صحنه آخر، شخصیت جالبی دارد. او یک تعارض غیرقابل حل در درونش را با تنها راه ممکنی که وجود دارد حل می‌کند. خواهرش می‌گوید که “استنلی” به او تجاوز کرده. تنها گزینه‌هایی که “استلا” دارد این است که یا حرف “بلانچ” را قبول کند – و “استنلی” را ترک کند – یا داستان “بلانچ” را دروغ یا توهم فرض کند. حتی با اینکه “استلا” باطناً می‌داند که دست کم بخشی از داستان “بلانچ” حقیقت دارد، اما حالا مجبور است از الگوی خواهرش پیروی کند و به استقبال توهم به جای واقعیت برود، تا بتواند به زندگی‌ای که قبل از آمدن “بلانچ” به “نیواورلئان”، داشت، ادامه بدهد.

 

منبع: imdbhouse

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

“الیا کازان”، این فیلم را براساس نمایشنامه معروفی از “تنسی ویلیامز”، نمایشنامه نویس بزرگ آمریکایی ساخت. نمایشنامه‌ای که به خاطر آن، “ویلیامز”، جایزه “پولیتزر” را دریافت کرد و “کازان” قبل از آنکه آن را به فیلم برگرداند، سال‌ها در تئاتر “برادوی” با شرکت “مارلون براندو” و دیگر بازیگران فیلم به جز “ویوین لی”، به روی صحنه برد. نمایشنامه‌ای که موضوع و شخصیت‌های آن در دهه پنجاه در جامعه آمریکا، غیر‌متعارف و سنت‌شکنانه بود و “کازان” به کمک “تنسی ویلیامز” که خود فیلمنامه آن را نوشت، تلاش زیادی کرد تا آن را تا حد ممکن تعدیل کرده و با معیارهای اخلاقی سینمای “هالیوود” تطبیق دهد. از جمله موضوع ه.م…س‌گرایی یکی از کاراکترها که به کلی از فیلمنامه حذف شد.

 

“تنسی ویلیامز”، زاده “می‌سی‌سی‌پی” است و فضای “می‌سی‌سی‌پی” و جنوب آمریکا که آکنده از الکل، س…س و ش.ه.و.ت است بر آثار او سایه انداخته ‌است. او همانند بسیاری از کاراکترهایش، در مصرف الکل زیاده روی می‌کرد و سرانجام نیز به خاطر افراط در آن در سال 1983 درگذشت.

 

“تراموایی به نام هوس”، بر محور سه شخصیت اصلی “استلا”، “استنلی” و “بلانش” بنا شده است. “بلانش”، زن تنها و درمانده‌ای است که برای دیدار خواهرش “استلا” به “نیواورلئان” می‌رود. “استلا” که در آستانه بچه‌دار شدن است، شوهری دارد که قلدر، لات‌منش و بی‌بندوبار است. او هر شب دوستانش را در خانه جمع کرده و آنجا را به قمارخانه تبدیل کرده‌است. زمانی که “استلا”، برای زایمان به بیمارستان می‌رود، “استنلی” از فرصت استفاده کرده و به “بلانش” که تنها در خانه مانده، تجاوز می‌کند.

 

“الیا کازان”، با شناخت دقیقی که از نمایشنامه و اجرای صحنه‌ای آن داشت، با استفاده از قابلیت‌های تصویری سینما، روایت کامل‌تر و دقیق‌تری از نمایشنامه ارائه داد که مبتنی بر روانشناسی دقیق شخصیت‌ها بود و شیوه بازیگری-‌متد “کازان” باعث شد که بازیگران آن، خصوصا “مارلون براندو” و “ویوین لی” با ژست‌ها و شیوه بیان متفاوتشان، بازی‌ای ارائه دهند که در آن زمان کاملا تازگی داشت و تا آن وقت در سینما دیده نشده بود.

 

وی برای ایجاد یک فضای کلستروفوبیک [ترس از محصوریت در محیط بسته]، صحنه را تا حد ممکن تقلیل داد و به یک آپارتمان، محدود کرد که خود استعاره‌ای بود از محبوس بودن “استلا” در خانه و زندگی با “استنلی”. موسیقی “آلکس نورث” نیز نسبت به زمان خود، یعنی دهه پنجاه که این فیلم ساخته شد، اثر کاملا تازه و متفاوتی است. اهمیت موسیقی فیلم “تراموایی به نام هوس” در این است که “نورث” در این کار، برای نخستین بار از موسیقی جاز به عنوان موسیقی فیلم، نه موسیقی زمینه استفاده می‌کند.

 

“آلکس نورث”، آهنگسازی بود که کار خود را در سینما با ساختن موسیقی برای فیلم‌های مستند جنگ جهانی دوم شروع کرد. بعد از جنگ، به “برادوی” رفت و در آنجا برای اجرای نمایشنامه‌های موزیکال، موسیقی نوشت. او آهنگساز محبوب “جان هیوستون” بود و برای تعدادی از فیلم‌های وی از جمله “ناجورها”، “شرف پریتزی” و “مردگان”، موسیقی ساخت. “نورث”، از نخستین آهنگسازانی بود که با رویکردی کاملا مدرن و انتزاعی به موسیقی فیلم نگاه می‌کرد و عناصر موسیقی مدرن را در کارهایش به کار گرفت و به این ترتیب راه را برای آهنگسازانی چون “جری گلد اسمیت” هموار کرد.

 

“تراموایی به نام هوس”، گریزی آشکار از سبک رایج موسیقی فیلم در سینمای “هالیوود” بود که بیشتر بر محور ماجرا استوار بود تا شخصیت‌ها و فضاها. “نورث” به جای تکیه بر لایت موتیف‌های کلاسیک و سنتی، قطعات کوتاهی نوشت که بر مبنای دینامیسمی روانکاوانه نوشته شده بود و هریک، بعدی از وجود شخصیت‌های پریشان فیلم را برملا می کرد. ساختن موسیقی فیلم “تراموایی به نام هوس” باعث شد که “الیا کازان” از “نورث” برای همکاری در فیلم های دیگرش یعنی “زنده باد زاپاتا” و “در بارانداز” نیز دعوت کند. “آلکس نورث” برای استفاده از موسیقی جاز در فیلم “تراموایی به نام هوس” دو دلیل مهم داشت:

 

یکی اینکه داستان فیلم در “نیواورلئان” “آمریکا” می‌گذرد و “نیواورلئان” جایی است که بطور ارگانیک با موسیقی جاز پیوند خورده و اصولا خاستگاه موسیقی جاز و بسیاری از آهنگسازان آن بوده است. دوم اینکه درون مایه و فضای نمایشنامه “تنسی ویلیامز” و به تبع آن فیلم “کازان”، بسیار ا.ر.و.ت.ی.ک و ش.ه.و.ا.نی است و موسیقی جاز نیز به اعتقاد بسیاری از صاحبنظران موسیقی؛ فی‌نفسه موسیقی ای ا.ر.و.ت.ی.ک است و بهترین نوع موسیقی برای بیان اغواگری، حالت‌های ش.ه.و.ا.نی و ا.ر.و.ت.ی.ز.م به حساب می آید.

 

تم اصلی فیلم که قطعه‌ای جاز است؛ با چنین رویکردی ساخته شده است. این قطعه نه تنها حس ا.ر.و.ت.ی.ز.م و ش.ه.و.ت جاری در فضای فیلم را القا می‌کند، بلکه با حس دیوانگی و جنون رو به افزایش کاراکتر “بلانش”، خواهر “استلا” نیز همخوانی دارد. آهنگی که با ریتمی بسیار آرام و سینوسی نواخته می شود [شیوه ای که “الیور نلسن”، آهنگساز و جازیست بزرگ آمریکایی، 22 سال بعد در موسیقی فیلم “آخرین تانگو در پاریس” به کار گرفت.]

 

این تنش ج.ن.س.ی و ش.ه.و.ت.ناک در بیشتر قطعات ساخته “آلکس نورث”، در این فیلم وجود دارد. از جمله در قطعهThe Four Deuces که آن هم قطعه ای جاز است و در آن مکالمه‌ای اغواگرانه بین پیانو و سازهای بادی جریان دارد.

 

“آلکس نورث”، علاوه بر تم اصلی، برخی از قطعات موسیقی فیلم را برای کاراکترهای خاص نوشته است. از جمله این قطعه که عنوان آن “بلانش” است و برای شخصیت “بلانش” نوشته شده است. قطعه‌ای که با سازهای زهی اجرا می‌شود و درمیانه آن، ناگهان ملودی “پولکا” و “کارولان” را می‌شنوید. تمی که تاکید بر گذشته تلخ و تراژیک “بلانش” دارد.

 

تم عشق، یکی دیگر از تم‌های موسیقی فیلم “تراموایی به نام هوس” است که برای “استلا” و عشق وفادارانه و پاک او به “استنلی”، علیرغم ذات خشن و سرکوب گرایانه او ساخته شده است. ترکیبی است از موسیقی جاز و سازهای زهی که “نورث”، برای نخستین بار در سینما انجام داد.

 

اما قطعه “مانیا”، یکی از عجیب‌ترین قطعاتی است که “آلکس نورث” برای موسیقی این فیلم نوشته ‌است. این قطعه، تمی اسپانیایی و آمریکای لاتینی دارد و برای القای حس جنون فزاینده “بلانش”، کاملا مناسب به نظر می‌رسد.

 

اما قطعه دیگری از موسیقی فیلم “تراموایی به نام هوس” را می‌شنویم به نام “ش.ه.و.ت” که بازگشت دوباره “آلکس نورث” است به موسیقی جاز. قطعه‌ای سرشار از حس اغواگری، ش.ه.و.ت، وسوسه‌های ج.ن.س.ی و ا.ر.و.ت.ی.ز.م که این بار با دخالت سازهای زهی و سازهای برنجی، فرم تازه‌ای پیدا می‌کند.

 

 

منبع: imdbhouse

 

 


ممکن است شما دوست داشته باشید

25
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
25 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
9 Comment authors
Mr AliDexterحامد12hossein.mAbe Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Info on that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More here to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Here you will find 72762 additional Information on that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More Info here to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

trackback
Member

Superb website

[…]always a big fan of linking to bloggers that I love but don’t get a lot of link love from […]…

trackback
Member

Great Website

[…]We like to honor many other internet sites on the web, even if they aren’t linke to us […]…

trackback
Member

Awemsome Website

[…]the information mentioned in the article are some of the best available […]…

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More here on that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More on that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Information on that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Info on that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More Information here to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

Mr Ali
Member
Member
Mr Ali

بازی ها عالی !! اما درکل حال نکردم و فیلم اعصاب خورد کنی بود و کلا داستان مزخرفی بود !!

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More Information here to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-streetcar-named-desire/ […]

Dexter
Member
Member
Dexter

وااای. چیکار می کرد ویوین لی!

حامد12
Guest
Member
حامد12

فیلمی عالی با بازیگری هایه عالیش و داستان بی نظریش اما در عین حال ازار دهنده بخاطر اینکه بلانچ همچین گذشته ای داره و باعث این میشه که یک سری اشخاص اونارو دوست داشته باشن این تداعی جامعه ماست ولی به شکلی دیگه

hossein.m
Guest
Member
hossein.m

با دیدن این فیلم و بیلیارد باز عاشق سینمای کلاسیک شدم

مصی
Guest
Member
مصی

آخ از قسمت خوردن غذا سر میزشون خوشم اومد …جایی که ظرف رو زد به دیوار …خیلی قشنگ عصبانیتش رو شون داد .

کوزش
Guest
Member
کوزش

عالی بود بازی مارلون براندو و Vivin leigh عالی این فیلمو من هم دوبله دیدم هم زیرنویس اینقدر قشنگه که موقع ناهار خوردن وقتی غذا از گلوم پایین نمیره با دیدن این فیلم مشغلات زندگیم رو فراموش میکنم

ازاد
Guest
Member
ازاد

Salam shoma in naghdo az jaye digeyi bardashtin.darsirati k kasi ke ino neveshte engar filmo daghigh nadide.akhare film estela bachasho var midareo mire hamun tabaghe balayishun ke hamash dava mikardano mige dige hichvaght be un khone barnemigardam.harcheghadr ham ke estanli sedash mikone dige javab nemide.khaharesham vaghti daran mibaranesh tomarestan koli taghala mikone ke nare estela ham say nemikone joloshono begire ya gerye nemikone.akharesham negahe atrafisn be estanli ke baghie fahmide budan be belanch tajavoz karde kheili bado mesle ye heyvone.kheili filme ghashangi bud

Abe
Member
Member
Abe

به نظر من هم جزو ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ محسوب میشه. بازی براندو و لی محشر بودن.
مرسی از نقدای خوبتون

SINA PARSA
Member
Member
SINA PARSA

عجب فیلمی بود . خیلی حال کردم . فکر نمیکردم استنلی همچین کاری کنه . بازی vivien leigh و marlon brando بی نظیر بود . واقعا که مارلون براندو بهترین بازیگر تاریخ هست و خواهد بود .

حمیدرضا محمدپور
Member
Member
حمیدرضا محمدپور

کلمه ای نیست که بشه با اون بازی بی نظیر vivin leigh رو توصیف کرد

گلنوش
Guest
Member
گلنوش

فوق العاده بود..بارها این فیلم رو دیدم

Member
Member
مهدی

شاهکاری بیش نیست