A Monster Calls (هیولایی فرامی‌خواند)

کارگردان: J.A. Bayona (بایونا)
نویسنده: Patrick Ness (پاتریک نس),
7.5
76
0.87

خلاصه داستان:

پسر بچه ای به دنبال کمک گرفتن از یک هیولای درختی برای مداوای بیماری لاعلاج مادرش است و …


تصاویر فیلم:

نقد و بررسی فیلم به قلم

آمیزه‌ی جذاب جلوه‌های ویژه‌ی لایواکشن با بخش انیمیشن، هیولایی فرا می‌خواند را به عنوان یکی از جذاب‌ترین فیلم‌های سال در بخش دیداری و تصویری مطرح کرده است.

همه ما هیولایی درون خود داریم. نقاط تاریکی از روحمان که در عمیق‌ترین مکان ذهن جای گرفته و گاهی در کابوس‌های شبانه یا به صورت عذاب وجدان، ما را در بر می‌گیرد. سوالی که فیلم “هیولایی فرا می‌خواند” مطرح می‌کند (و به آن پاسخ نمی‌دهد)، این است که آیا این هیولاها می‌توانند علاوه بر ایجاد خشونت و تخریب شخصیت، کارکردی مفید داشته و منبع قدرتی برای انسان هنگام مواجهه با غم و اندوه و دیگر شرایط نامساعد باشند. قهرمان داستان فیلم مکررا توسط ناملایمات زندگی زمین خورده اما هیولایش او را برای خشن‌ترین مشکلات زندگی آماده کرده تا جلوی آن‌ها کم نیارد. روایت داستان همچنین این احتمال را مطرح می‌کند که ممکن است این هیولا چیزی فراتر از تخیلات یک پسربچه باشد. شواهد زیادی برای این ادعا وجود دارند اما همانند سرزمین جادویی اُز نمی‌توان درباره‌ی هیچ چیزی به قطعیت سخن گفت.

«پاتریک نِس» نویسنده و «جیم کِی» تصویرگر برای رمان «هیولایی فرا می‌خواند» که در سال 2012 به چاپ رسید، جوایز زیادی را کسب کردند. کارگردان فیلم «جی. ای. بایونا» (که فیلم سخت و پساسونامی «غیرممکن» را در کارنامه دارد) ، برای این که بتواند کار هردوی آن‌ها را پوشش دهد تصمیم گرفت از جلوه‌های ویژه لایواکشن و انیمیشن کاغذی بهره ببرد. نتیجه بسیار جذاب از کار درآمده؛ شباهت‌هایی با فیلم «هزارتوی پن» اثر گیلرمو دل‌تورو به چشم می‌خورد ولی به نظر من “هیولایی فرا می‌خواند” احساسات مخاطب را بیشتر به چالش می‌کشد. متاسفانه فیلم تشابهاتی سطحی با «غول بزرگ مهربان» اثر ناامیدکننده‌ی اسپیلبرگ نیز دارد که به نظر می‌رسد به دلیل بازاریابی بیشتر است. اما این دو فیلم بسیار با هم متفاوتند؛ تنها شباهت آن‌ها را می‌توان در رابطه بین هیولا و یک بچه دانست.

«کانر اومالی (لوئیس مک‌دوگال)» پسربچه‌ای تنها و غمگین است. طبق شرح روایت داستان، او درسن 12 سالگی بیشتر از سنش می‌فهمد و در عین حال برای مردبودن زیادی کوچک است. مادر عزیزش (با بازی فلیسیتی جونز) به علت بیماری سرطان در حال مرگ می‌باشد، پدرش (توبی کِبل) که در نزدیکی اقیانوس اطلس زندگی می‌کند به ندرت پسر کوچک و همسر سابقش را می‌بیند، مادربزرگش(سیگورنی ویور) انسانی سرد و ازخودراضی‌ست و مدرسه نیز توسط قلدرها برایش به جهنم تبدیل شده. خلاصه هیچکس به زندگی کانر حسودی نمی‌کند. یک شب هیولایی نزد او می‌آید و نعره می‌زند: «کانر، من بخاطر تو اومدم». هیولای غول‌پیکر که در قامت درختی بزرگ و تنومند است، ساعت 12:07 به نزد کانر می‌آید و به این پسر وحشت‌زده اعلام می‌کند که تنها چهار بار دیگر نزد او خواهد آمد. طی سه دفعه بعد که هیولا پیش کانر می‌آید هر بار قصه‌ای برای او تعریف می‌کند که کانر نیز باید جبران کرده و در عوض از کابوس‌های ترسناک شبانه‌اش برای هیولا حرف بزند.

هیولایی فرا می‌خواند جستجویی قدرتمند و غافلگیرکننده درباره بیرون آمدن از منجلاب غم و بدبختی است که هیچ‌گاه به دام احساسات‌گرایی مطلق گرفتار نمی‌شود.

هر سه‌ی این قصه‌ها پیچیدگی و گنگی ذات بشر را نمایان می‌کنند؛ خوبی و بدی، خشم و مهربانی، ترس و وحشیگری همه با هم ادغام شده‌اند. این داستان‌ها همچنین باور ساده‌انگارانه‌ی پایان خوش برای هرچیزی را به باد انتقاد می‌گیرند. داستان اول درباره‌ی یک پادشاه، نامادری بدجنس، شاهزاده و عشق حقیقی‌ست که بر خلاف انتظارات، وارونه بیان می‌شوند. قصه‌ی دوم، داستان یک عطار و فردی دیگر را تعریف کرده که کوته‌بینی یکی و خودخواهی دیگری در نهایت به فاجعه ختم می‌شود. به عنوان داستان آخر، هیولا قصه‌ی مردی نامرئی که آرزو داشت دیده شود را برای کانر تعریف می‎کند. سپس پسر جرات بیان کابوس‌های خود را پیدا می‌کند و می‌داند که شاید حقیقت کلامش او را به نابودی بکشاند که البته این‌گونه نخواهد شد.

“هیولایی فرا می‌خواند” جستجویی قدرتمند و غافلگیرکننده درباره بیرون آمدن از منجلاب غم و بدبختی است که هیچ‌گاه به دام احساسات‌گرایی مطلق گرفتار نمی‌شود. هدف هیولا (آن طور که کانر در ابتدا تصور می‌کند) خلاص‌کردن کانر از شر قلدرهای مدرسه یا نجات مادرش نیست بلکه التیام دردهای اوست که در این سن و سال امانش را بریده. خشم کانر باید تخلیه شود، باید با اندوهش مقابله کند و تنها در این صورت است که می‌تواند در زندگی به خوبی پیش رود. بیشتر از هرچیزی باید با بیماری مادرش کنار بیاید و خود را آماده وداع با او بکند. “هیولایی فرا می‌خواند” را یک فیلم خانوادگی می‌دانند که البته باید گفت شاید برای بعضی از کودکان حساس مناسب نباشد. فیلم شامل مضامینی بزرگسالانه است که لازم است مخاطب برای درک و هضم آن‌ها به رشد عقلی کافی رسیده باشد. تاثیرگذاری و جذابیت اثر انکارناشدنی‌ست و بیننده را به فکر فرو می‎برد.

استفاده‌ی توامان بایونا از جلوه‌های ویژه و انیمیشن رویکردی فوق‌العاده است چرا که تمایز لازم میان تخیلات کانر و اتفاقات دیگر داستان را به خوبی نمایش می‌دهد هیولا به قدری ترسناک است که کسی دوست ندارد نصف شب آن را ملاقات کند!

جلوه‌های تصویری و رنگ‌پردازی موجود در فیلم در بهترین کیفیت ممکن قرار دارند. هیولای فیلم که هیبتی هولناک با چشمانی آتشین دارد، به اندازه کافی مرعوب‌کننده است و مسلما کسی دوست ندارد ساعت 12:07 بامداد (یا هر زمان دیگری)، آن را ملاقات کند. صدای بین زیر و بم «لیام نیسون» هنگام حرف زدن به هیولا پرستیژ بخشیده و البته با ظاهر نسبتا خشک هیولا کمی زمان می‌برد تا بیننده با آن گرم بگیرد و به نیک‌نفسی آن پی ببرد. اگرچه بایونا برای بیشتر صحنه‌ها از فناوری جلوه‌های ویژه استفاده کرده اما هنگام شرح قصه‌های هیولا از انیمیشن بهره برده. این یک رویکرد فوق‌العاده است برای ایجاد تمایز لازم میان تخیلات کانر و اتفاقات دیگری که در لایه‌های زیرین داستان رخ می‌دهد. بخش انیمیشن همانند آثار دیزنی، تمیز و طبق اصول نیست؛ بافت تصویری ساده‌ای دارد و شخصیت‌ها نصفه و نیمه شکل گرفته‌اند. ولی بسیار پیچیده‌تر از آنیست که در ابتدا به نظر می‌رسد. آمیزه‌ی جذاب جلوه‌های ویژه‌ی لایواکشن با بخش انیمیشن، “هیولایی فرا می‌خواند” را به عنوان یکی از جذاب‌ترین فیلم‌های سال در بخش دیداری و تصویری مطرح کرده است.

فلیسیتی جونز همیشه قابل اعتماد در فیلم حضور دارد و لیام نیسون که به فیلم جلایی بخشیده

لوئیس مک‌دوگال پیش از این فیلم در نقش نیبز در فیلم «پن» بازی کرد؛ فیلمی که کسی آن را ندید. بدین ترتیب، بازی او در نقش کانر به منزله‌ی معرفی او به جامعه‌ی سینمایی‌ست و به اندازه کافی قدرتمند است که بتوان آن را به خاطر سپرد. این بازیگر با دنیای تاریک و خشن نقشش مشکلی نداشته؛ دنیایی که در تاریکی اتاق‌خوابی شروع و در دیگری خاتمه می‌یابد. او فلیسیتی جونز همیشه قابل اعتماد (که نقشش در این فیلم نسبت به فیلم «یاغی» 180 درجه تفاوت دارد) و توبی کبل را به عنوان والدین در کنار خود دارد. صدای نیسون جلایی به فیلم بخشیده. تنها بازی درنیامده‌ی فیلم را می‌توان متعلق به سیگورنی ویور دانست که درست و منطقی به نظر نمی‌رسد.

این فیلم به‌قدری خوب است که باید از هر سنی به تماشای آن بنشیند (غیر از کودکان خردسال). اثری هنری و تماشایی که دچار تزلزل نشده و فراموش نخواهد شد.

شاید فیلم‌هایی چون “هیولایی فرا می‌خواند” در گیشه کم بفروشند. قصه‌های تاریک افسانه‌ای، مخاطبان زیادی ندارند چون لحن و موضوع برای تماشاگران کم‌سن و سال بیش از حد بزرگسالانه است و مخاطبان بزرگسال‌ نیز هنگامی به یک فیلم هیولایی علاقه نشان می‌دهند که پر از صحنه‌های اکشن و ضرب و شتم باشد. این فیلم به‌قدری خوب است که باید از هر سنی به تماشای آن بنشیند (غیر از کودکان خردسال). اثری هنری و تماشایی که کودکان و والدین را جذب خواهد کرد. فیلمی که دچار تزلزل نشده و محال است فراموش شود.

اختصاصی نقد فارسی

مترجم: بابک مؤیدزاده

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

نقد و بررسی فیلم به قلم

 

در زندگی همه ما لحظه‌ای وجود دارد که بار سنگین حقایق دنیای واقعی کفه ترازوی بزرگسالی را سنگین‌تر می‌کند و این نکته را به اثبات می‌رساند که دیگر نمی‌توان به تصورات شیرین نوجوانی تکیه کرد. این فرآیند تلخ را می‌توان به معنی عبور از دوران نوجوانی و قدم گذاشتن به دوره بزرگسالی در نظر گرفت. حال این لحظه می‌تواند برای برخی در سن بسیار کم‌ و برای برخی بسیار دیرهنگام رخ دهد. این تغییر که معمولا با اتفاقی ناگوار به وقوع می‌پیوندد، سوژه اصلی فیلم بسیار زیبای «فراخوان یک هیولا» است. اثری که می‌توان آن را به‌عنوان تمرینی برای رویارویی نوجوانان با حقایق زندگی در نظر گرفت و اثر ای.جی. بایونا را در زمانی مناسب برای آن‌ها به نمایش گذاشت.

اما ماجراهای فیلم زمانی آغاز می‌شود که پسربچه ۱۲ ساله انگلیسی با نام کونور اومالی (با نقش‌آفرینی لوئیس مک دوگال) با کابوسی از خواب بیدار شده و متوجه می‌شود دوران بسیار سختی را مقابل خود دارد. او در مدرسه مورد آزار و اذیت قلدرهای کلاس قرار می‌گیرد، از سویی پدرش (با نقش‌آفرینی توبی کبل) پس از جدایی به کالیفرنیا نقل مکان کرده و سراغی از او نمی‌گیرد. در این میان پای حقیقتی تلخ در زندگی کونور باز شده و مادرش (با نقش‌آفرینی فلیسیتی جونز) به سرطان علاج‌ناپذیری مبتلا شده و چندی دیگر دار فانی را وداع می‌گوید. کونور برای رهایی از بار سنگین این مشکلات، همواره به نیروی تخیلاتش پناه برده است، اما به‌تازگی حضور این کابوس‌ها، قدرت این عمل را هم در ذهن وی کم‌رنگ کرده و او را آزار می‌دهد. در همین حین کونور متوجه درختی می‌شود که شب‌ها مبدل به هیولایی غول‌پیکر شده و با وی همکلام می‌شود. این هیولای درختی، گویا قدرت‌های جادویی فراوانی دارد و می‌تواند مادر کونور را درمان کند. هیولا (با صدای لیام نیسن) از کونور می‌خواهد به سه داستانی که برایش تعریف می‌کند گوش دهد و در پایان این سه داستان را برای هیولای داستانی اوریجینال از زندگی خودش توصیف کند. کونور که دلیل چنین شرط عجیبی را درک نمی‌کند با اکراه قبول می‌کند و در سه شب متفاوت به داستان‌های هیولا گوش می‌دهد و در انتظار شفای مادرش می‌ماند و…

به سختی می‌توان فیلم دیگری را با «فراخوان یک هیولا» در زمینه بی‌پروایی (چه در قالب فرم و چه در روایت) مقایسه کرد. فیلم بیشتر یادآور درام تلخ کودکانه دیگری چون «هزارتوی پن» اثر متشخص گیلرمو دل‌تورو است. این مقایسه را می‌توان از منظر روایت تلخ کودکانه و مقابله دنیای واقعی با رویاپردازی یک نوجوان صحیح در نظر گرفت. هنگام چنین قیاسی باید این واقعیت را نیز در نظر گرفت که بایونا زاده شهر بارسلونا است و از اوایل دهه ۹۰ با گیلرمو دل‌تورو دوست بوده است، حتی دیگر اثر مشهور بایونا «یتیم‌خانه» نیز توسط دل‌تورو تهیه شده است. اما نمی‌توان از این موضوع که فیلم «فراخوان یک هیولا» هسته مرکزی بسیار غمناک‌تری نسبت به موجودات عجیب و غریب «هزارتوی پن» دارد به‌سادگی عبور کرد. مخاطب در نیمه فیلم «فراخوان یک هیولا» تازه متوجه می‌شود که با داستانی سروکار دارد که به‌هیچ عنوان روی خوشی به او نشان نمی‌دهد و با بی‌رحمی روایت خود را تا انتها پیش می‌برد. فیلم رویه مهربانی ندارد و در حقیقت مانند یک داروی تلخ نوجوانان را برای رویارویی با واقعیت بزرگسالی آماده می‌کند. در بخش نگارش فیلمنامه نیز با موضوع تلخ دیگری مواجه می‌شویم، داستان فیلم برگرفته از رمان نوجوانانه بزرگسالانه‌ای به قلم پاتریک نس، نوشته شده است. پاتریک نس وظیفه نگارش فیلمنامه را نیز برعهده داشته است اما موضوع جالب این‌جاست که طراح اصلی چنین ایده هوشمندانه و تلخی نویسنده دیگری با نام شیبان داود بوده است، شخصی که در مدت کوتاهی پس از انتشار کتاب در ۴۷سالگی درگذشته است. از این رو بایونا ماجرای ناراحت‌کننده بیماری مادری جوان را مناسب بازگرداندن به فیلم دیده است. ماجرا به‌شدت حاوی حس‌های انسانی و واقعی است و کمتر شخصی را در دنیا پیدا می‌کنید که این اتفاق ناخوشایند را پشت سر گذاشته باشد و با شخصیت‌های محوری داستان حس همذات‌پنداری نداشته باشد.

لیام نیسن در گذشته صداپیشگی شیر سری فیلم‌های «نارنیا» را برعهده داشته است و در نقش زئوس نیز صداپیشگی کرده است. او در این تجربه نیز با موفقیت وظیفه خود را به سرانجام رسانده است. ما با درختی غول پیکر مواجه هستیم که داستان‌های عجیبی تعریف می‌کند و بسیار زود خشمگین می‌شود. او به اصرار سعی دارد کونور داستان زندگی خودش را برای او تعریف کند تا این نوجوان سر به زیر را مجبور به بیان حقیقت کند. فیلم در زمان‌هایی که هیولای درختی جان می‌گیرد در بهترین لحظات خود به‌سر می‌برد، این خصیصه حتی از حیث جلوه‌های ویژه و زیبایی بصری که اثر ارائه می‌دهد نیز محسوس است. سه داستانی که هیولا سعی در تعریف‌کردن آن‌ها برای کونور اومالی دارد نیز به شیوه بصری زیبا و چشم‌نوازی ارائه شده‌اند. انیمیشن‌هایی که حس نقاشی با آبرنگ را به مخاطب انتقال می‌دهند و این زیبایی بصری در کنار پیام‌هایی که هر یک از داستان‌ها درون خود دارند باعث خلق لحظاتی بسیار جذاب می‌شود.

بحث‌های زیادی پس از اکران فیلم مبنی بر بزرگسالانه یا کودکانه بودن داستان به جریان افتاده است. به‌خصوص سکانس‌های نهایی فیلم که برخلاف تصور واجد پیام‌هایی بسیار سنگین‌تر و تلخ‌تر است. اما واقعیت این است که پیام‌هایی که داستان برای نوجوانان به ارمغان می‌آورد در قالب دیگری به آن‌ها قابل انتقال نیست. فیلم می‌تواند مانند کلاس آموزشی صحیحی افق دید نوجوانان را روی مسائل و مشکلات مهم زندگی روشن کند. بایونا با معرفی لوئیس مک‌دوگال به دنیای سینما یکی از شگفتی‌های سال ۲۰۱۶ را رقم زده است، مک دوگال به زیبایی از پس نقش بسیار دشوار خود برآمده است و خود را به‌عنوان استعداد جوان و توانمندی که در آینده خبرهای زیادی درباره‌اش می‌شنویم معرفی می‌کند. این ادعا زمانی رنگ‌وبویی جدی‌تر به خود می‌گیرد که مک‌دوگال نقشی دوگانه را ایفا می‌کند. در لحظاتی پسری مظلوم و رنج دیده است که از زمین و زمان زور می‌شنود و در لحظاتی مانند سکانس به‌هم ریختن خانه مادربزرگش (با نقش‌آفرینی سیگورنی ویور) به شیطانی مجسم تبدیل شده و همه مخاطبان را شگفت‌زده می‌کند.

یکی از نکات مهم داستان «فراخوان یک هیولا» نیز در همین تغییر شخصیت کونور اومالی شکل می‌گیرد. مخاطب می‌تواند منظر خود را بسیار هوشمندانه انتخاب کند زیرا از سویی با پسری رنجور طرف است که هیولایی درختی را فراخوانده و این هیولا همه چیز را به‌هم می‌ریزد تا وی را در راهی که باید قرار دهد و از سویی دیگر با پسربچه‌ای که شروع به گسست عصبی کرده مواجه است که تمام اتفاقات را درون ذهن خود می‌گذراند و توجیهی برای اعمال شیطنت‌آمیزش می‌آورد. تشخیص مرز میان واقعیت و رویا یکی از مهم‌ترین نکات برای تماشای دنیای کونور اومالی در «فراخوان یک هیولا» است. نکته مثبت دیگر اثر در این مهم خلاصه می‌شود که فیلم می‌تواند به‌راحتی با بزرگسالان نیز ارتباط برقرار کند و آن‌ها را نیز تحت‌تاثیر قرار دهد زیرا از منظری دیگر فیلم روایت زندگی بزرگسالان نیز محسوب می‌شود و آن‌ها نیز در موقعیتی بغرنج باید با واقعیت بزرگ شدن فرزندانشان روبه‌رو شوند. زیرا در نهایت هیچ تضمینی وجود ندارد که هیچ یک از ما روزی به سرنوشت مادر قصه دچار نشویم و چنین شرایطی را برای فرزندهایمان به‌وجود نیاوریم.

در پایان باید گفت که فیلم «فراخوان یک هیولا» اثری تلخ با ریشه‌های انکارناپذیری از داستان پریان است، داستان‌هایی که این‌بار در کالبد حقایق دنیای واقعی حکایت می‌شود و پایان خوش همیشگی را ندارد. یک شخصیت منفی می‌تواند از ابعادی دیگر به شخصیتی مثبت بدل شود و یک اتفاق خوب می‌تواند جنبه‌های منفی فراوانی داشته باشد. فیلم فراتر از توصیف ماجرایی علمی تخیلی یا فانتزی اثری احساسی و عاطفی است و درحقیقت ماجرای سفر عاطفی یک نوجوان در راه بزرگسالی را روایت می‌کند. تماشای این اثر گرچه برای تربیت احساسات نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌های فانتزی واجب است ولی برای افرادی که احساسات شکننده‌تری دارند می‌تواند سخت و اشک‌آور باشد. اتفاقی که نسبت به پیام‌های‌ سازنده فیلم، ارزش تماشا‌کردن دارد.

ترجمه: آرش واحدی

منتقد: دن جولین | امپایر – امتیاز 4 از 5 (روزنامه صبا)

روزنامه صبا


13
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
13 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
behzaddaneshmahdi Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More Information here to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-monster-call/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Info to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-monster-call/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More Info here to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-monster-call/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Info to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-monster-call/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Read More on that Topic: naghdefarsi.com/title/a-monster-call/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Info to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-monster-call/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] There you can find 98824 more Info to that Topic: naghdefarsi.com/title/a-monster-call/ […]

trackback
Member

… [Trackback]

[…] Find More here on that Topic: naghdefarsi.com/title/a-monster-call/ […]

behzaddanesh
Member
Member
behzaddanesh

انستر کال فیلم خوبیست چراکه یک ایده شجاعانه را در دنیایی از قواعد جدید به ظرافتی مثال زدنی بیان میکند. در این فیلم ممنوعه های کودکانه با جسارت موجه جلوه داده میشوند، افسانه ها و اسطوره هایش فاقد قهرمان و به قول کارنر -شخصیت اول داستان- فاقد معنی اند. هیولای خشم الود درون کارنر نه تنها در این داستان نماینده زشتی و عقبگردی نیست بلکه واسطه ایست برای پذیرش حقیقت، حقیقتی که باز در این فیلم با انچه انتظار داریم متفاوت است. حقیقتی که هرچند از جنس عشق و دوست داشتن است ولی در عمل تمایل یک کودک است برای… ادامه »

امید naseri
Guest
Member
امید naseri

به نظر من هیولا همون پدربزرگ کانر یا همون پدر فیلیسیتی جونز بود ! ۸)

ih
Guest
Member
ih

بعد از مدتها یه فیلم درست درمون دیدم

naser_2017
Guest
Member
naser_2017

واقعا جالب بود.خیلی قشنگ با ذهن مخاطب بازی کرده کارگردانش.
عالی

mahdi
Member
Member
mahdi

چقدر شبیه "گروت" هست 🙂 😀