۱۹۱۷


خلاصه داستان:

دو سرباز جوان بریتانیایی مأموریت دارند از مناطق تحت نفوذ دشمن عبور کرده و پیام توقف حمله‌ای را منتقل کنند که ممکن است به مرگ هزاران سرباز منجر شود.


تصاویر فیلم:

خلاصه نظر منتقدان:

guardian ( امتیاز ۱۰ از ۱۰ )

فیلم « ۱۹۱۷ » جاه‌طلبانه‌ترین اثری است که « سم مندز » سالیان اخیر ساخته است. ساخت این اثر شجاعانه و هیجان‌انگیز بوده.

 

جیو وجودا – IGN ( امتیاز ۹.۵ از ۱۰ )

فیلم « ۱۹۱۷ » با مهارت بسیار بالا ساخته شده است و داستان هیجان‌انگیز آن پشت خطوط دفاعی دشمن جریان دارد. فیلمبرداری شکوهمندانه، ضرب آهنگ مناسب و بازسازی کم‌نظیر زمان و مکان اثر جزو دیگر ویژگی‌های این فیلم اند.

 

لی گرین‌بلت – Entertainment Weekly ( امتیاز ۹.۱ از ۱۰ )

فیلم بیشتر از همه متعلق به « چپمن » و علی‌الخصوص « مک‌کی » است، یک جوان ۲۷ ساله‌ی اهل لندن که بسیار درشت اندام است و با چشمانی شبیه به قدیس‌ها به دنبال برادر گمشده‌ش می‌گردد.

 

تاد مک کارتی – The Hollywood Reporter ( امتیاز ۹ از ۱۰ )

حتی اگر این نکته را هم قبول کنیم که فیلم در بیشتر لحظات خود داستان و مضمونی تکراری را روایت می‌کند، همچنان باید به این مسئله اذعان کرد که سبک ارائه‌ی آن بسیار دقیق و متمرکز و مدیریت شده است و باعث می‌شود تا با اثری رویاگونه طرف باشیم. از این فیلم به بعد وقتی صحبت از آثار سینمایی و فیلم‌برداری مهم تاریخ بشود، فیلم « ۱۹۱۷ » قطعا همیشه در بالاهای لیست جای خواهد داشت.

 

فیونولا هالیگان – Screen International ( امتیاز ۹ از ۱۰ )

« مندز » قصد دارد تا حس دل و جرئت به جنگی بیاورد که تنها به خاطر نابودی محتومش شناخته می‌شود.

 

کیت ارلنبد – Indiewire ( امتیاز ۸.۳ از ۱۰ )

عقربه‌های ساعت همیشه در فیلم « ۱۹۱۷ » در حال تیک تاک کردن اند و حتی زمانی که « مک کی » در ذات کار خود شک کرده است، حداقل همچنان به سمت پایان هدف ماموریت فاجعه‌بار خود به پیش می‌رود.

 

آلونسو دورالده – TheWrap ( امتیاز ۷.۵ از ۱۰ )

فیلم بیشتر به عنوان یک اثر هیجانی تاثیرگذار است تا یک بررسی دقیق و عمیق از جنگ و ترس‌ها و فجایع آن؛ « مند ز» چندان علاقه‌ای به کابوس‌ها و تاثیر آن بر روی شخصیت‌هایش ندارد و درگیر تحت تاثیر قرار دادن بینندگان به سبک « هیچکاک » است.

 

ریچارد لاسون – Vanity Fair ( امتیاز ۷.۵ از ۱۰ )

فیلم « ۱۹۱۷ » در فرم خود شگفت‌انگیز است، یک اثر شجاعانه.

 

جاستین چنگ – Los Angeles Times ( امتیاز ۷ از ۱۰ )

لحظاتی هست که بی‌توقف بودن لحظات فیلم باعث می‌شود تا حس واقعیت مجازی بودن به اثر تزریق بشود، لحظات دیگری هم هستند که این قضیه باعث می‌شود از ذات ساختارمند و زیرین فیلم پرده‌برداری شود.


نقد و بررسی فیلم به قلم James Berardinelli (جیمز براردینِلی)

نشریه ReelViews

نمره 8.8 از 10

وقتی که صحبت از جنگ‌های قرن بیستمی می‌شود، جنگ جهانی اول یا جنگی که آن را با اسامی‌ای مثل « جنگ بزرگ »، « جنگی برای پایان دادن به تمامی جنگ‌ها » می‌شناسیم حضور خیلی ضعیفی در آثار سینمایی داشته است. به استثنای « در جبهه‌ی غرب خبری نیست » ( All Quiet in the Western Front ) فیلم‌های چندان بزرگی درباره‌ی ماشین بزرگ جنگ جهانی اول ساخته نشده است. کارگردان / نویسنده‌ی این اثر یعنی آقای « سم مندز » ( Sam Mendez ) با ساخت فیلم « ۱۹۱۷ » تلاش کرده است تا این شرایط را تغییر بدهد و در این راه هم با ساخت اثری شگفت‌زده‌کننده، مبهوت‌کننده و کم‌نظیر موفقیت کسب کرده است. سبکی که آقای « مندز » تصمیم گرفته تا ۱۹۱۷ را در آن بسازد – تقریبا یک نمای بدون قطع – تماشاگر را به داخل اکشن اثر می‌کشد و او را درگیر جزئیات دقیق می‌کند آن هم بدون اینکه مشکلات مرتبط با رویکرد اول شخص را تجربه بکند.

جنگ پشت سنگرها مربوط به دورانی از تاریخ می‌شود که تانک‌ها و هواپیماها وسایل اضافی و فرعی‌تر محسوب می‌شدند و بدنه‌ی اصلی همچنان نبرد تکاوری بود. اسب‌ها بیشتر از وسایل نقلیه موتوری رایج بودند. تا به این روز هیچ فیلمی نتوانسته بود که وحشت جنگ پشت سنگری را به خوبی « ۱۹۱۷ » به تصویر بکشد. این اثر توانسته تا به خوبی چنین حسی را به مخاطب منتقل کند و آن هم نه با نشان دادن صحنه‌های نبرد بلکه تمرکز بر روی پیامدهای این کشت و کشتار وحشیانه که در طی آن هزاران هزار نفر در اروپای غربی در داخل حیاط‌های کوچک خانه‌ها دفن می‌شدند. ما اجساد انسان‌هایی را می‌بینیم که بعضا قطعه قطعه شده اند، همچنین باقی‌مانده‌ی خشک شده‌ی حیوانات و آدم‌هایی که تبدیل به لاشه‌ی خوراکی‌ای برای موش‌ها و دیگر موجودات شده اند. در همه جا گل و لای وجود دارد که بسیاری از این خاکروبه‌های آغشته شده با خون سربازان چیزهای غیر قابل تصوری را در زیر خود دفن می‌کنند. سربازان با چنان ترسی از مرگ مواجه می‌شوند که از روی اجساد همرزمان سابق خود عبور می‌کنند و به چیز دیگری توجه ندارند.

داستان ساده است و روایت آن هم به صورت یک سفر جاده‌ای، البته از دل یک جهنم کابوس‌وار انجام می‌شود. تاریخ روایت اثر روز ششم ماه آپریل سال ۱۹۱۷ میلادی است و دو گروهان سرباز ارتش بریتانیا در آستانه‌ی قدم گذاشتن در تله‌ای هستند که تلفات آن بیش از ۱۶۰۰ نفر برآورد می‌شود. نیروهای شناسایی هوایی تایید کرده اند که عقب‌نشینی آلمان‌ها یک تله است اما بدون وجود راه ارتباطی با نیروهای خط مقدم، فرماندهان متحدین تصمیم می‌گیرند که دو سرباز را به داخل سرزمین بی‌طرف و داخل مرز نیروهای دشمن بفرستند تا جلوی حمله‌ی نیروهای خودی را بگیرند. این دو سرباز « بلیک » ( دین چارلز چپمن ) و « اسکافیلد » ( جورج مک‌کی ) اند؛ اولی به این خاطر انتخاب می‌شود که برادرش سرجوخه‌ای در بین همان افراد در تله گیر افتاده است و دلیل انتخاب فرد دوم هم بخت بدش است.

به استثنای یک سکانس، تمام فیلم در لحظه اتفاق می‌افتد. شروع آن جایی است که دو سرباز بخت‌برگشته مسیر خود از داخل سنگرهای خودی به سوی سرزمین بی‌طرف باز می‌کنند. پس از آن هم به سوی سرزمین‌های ترک‌شده‌ی آلمان‌ها و فراتر از آن خواهند رفت. نیم‌ساعت ابتدایی اثر بدون صدا است و هیچ چیزی در مسیر نبرد و اکشن اثر قرار نمی‌گیرد. « مندز » به ما اجازه می‌دهد تا ترس این سربازان را همانطوری که هست درک بکنیم؛ زشتی واقعی نبرد پشت سنگری و هزینه‌ی آن به لحاظ زندگی انسانی. در نهایت ما به شلیک‌ها و تعقیب و گریزها و بخش‌های دیگری که یک فیلم جنگی عادی را تشکیل می‌دهند می‌رسیم، اما این لحظات اصلا شبیه به فیلم‌های جنگی عادی دیگر نیستند. یک نوع حس ناامیدی در پس تمام این لحظات همراه شخصیت‌ها و هر مقابله‌ای که با مسائل مختلف دارند ووجد دارد، مثل دیدن بسیار سریع افرادی که هیچ‌وقت دیگر در زندگی‌شان نخواهند دید، دنبال ماموریت غیرممکن رسیدن به خط مقدم بودن قبل از اینکه تله گریبان نیروهای خود را بگیرد و …

آقای «مندز » برای نقش‌های اصلی این اثر به سراغ دو چهره‌ی جوان رفته است به این خاطر که او می‌داند آشنا بودن بینندگان با چهره‌ی شخصیت‌های اصلی می‌تواند بر روی تجربه‌ی آن‌ها از این اثر تاثیر بگذارد. « دین چارلز چپمن » ( که اصلا شبیه به وقتی نیست که نقش شاه « تامن » در « بازی تاج و تخت » ( Game of Thrones ) را بازی کرد ) و جورج مک‌کی ( که اخیرا نقش « هملت » را در فیلم « اوفلیا » ( Ophelia ) بازی کرد ) بازیگران کمتر شناخته‌شده ای اند که بازی‌های بسیار خوبی از خود در این اثر نشان داده اند، آن هم در حالی که کیفیت اثر بستگی خیلی زیادی به کیفیت بازی آن‌ها داشته است. احساسات و واکنش‌های آن‌ها چیزی است که آقای « مندز » از آن استفاده می‌کند تا فیلم خود را بفروشد، فیلمی که صرفا بر اساس یک داستان واقعی تنها ساخته نشده است بلکه مجموعه‌ای از تمام آن‌ها است. بازیگرهای شناخته‌شده‌تر نقش‌های محدودی دارند که بیشتر شبیه حضور افتخاری می‌ماند؛ بزرگانی مثل « کالین فرث »، « بندیکت کامبربچ »، « مارک استرانگ»، « ریچارد مدرن » و در نهایت هم « اندرو اسکات ».

وقتی که « آلفرد هیچکاک » فیلم « طناب » ( Rope ) را در سال ۱۹۴۸ ساخت، او تبدیل به اولین فیلمسازی شد که اقدام به ساخت اثری رویاگونه و گول‌زننده به صورت تک‌برداشتی کرد. در طی سالیان دراز سینما کارگردانان متفاوتی اقدام به ساخت اثری با این رویکرد داشته اند ( شناخته شده‌تر از همه می‌توان به « مرد پرنده‌ای » ( Birdman ) ساخته‌ی « الخاندرو جی اینیاریتو » اشاره کرد که جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم را هم برد ) اما می‌خواهم بگویم که به نظرم فیلم « ۱۹۱۷ » بهترین استفاده را از این مبحث کرده است؛ فیلم توانسته تا این مبحث را از یک حقه‌ی ساده‌ی سینمایی تبدیل به بخش جدا‌نشدنی‌ای از تار و پود اثر بکند. عنصر « شما در داخل اثر هستید » تعلیق و حس عجیبی را به اثر که همین حالا هم خودش تعلیق فراوانی دارد اضافه می‌کند. استفاده‌ی به جا از حالت توهم که از ابزارهای دیجیتالی برای ترکیب کردن سکانس‌ها استفاده می‌کند توانسته تا حس تنش خاصی را خلق بکند که سبک فیلم‌سازی سنتی نمی‌توانست آن را به تصویر بکشد. همچنین این سبک نیازمند برنامه ریزی بسیار دقیق‌تری هم است چرا که گاها چندین دوربین، زاویه و نما مورد استفاده قرار می‌گیرند. به عنوان بیننده شما می‌توان قدردان این سبک باشید بدون اینکه از داستان اثر به بیرون پرتاب شوید.

این فیلم مثل « نجات سرباز رایان » ( Saving Private Ryan ) برای « مندز » است، البته با یک جنگ متفاوت. درست مثل « استیون اسپیلبرگ » او از یک ماموریت در داخل جنگ استفاده کرده تا روایتش را شکل بدهد و به دوربین هم اجازه داده تا وقعیت جنگ ( تا یک نسخه‌ی رمانتیک شده از آن ) را به بینندگان نشان بدهد. شاید سکانس عبور شخصیت‌ها از سرزمین بدون صاحب در این فیلم به نسبت سکانس‌های ساحل اوماها در فیلم « نجات سرباز رایان » دست کم گرفته شده باشند اما در زمینه‌ی تصویر کردن زشتی‌های جنگ به همان اندازه بی‌نظیر اند.

« مندز » در ساخت این فیلم چندین همکار قدیمی خود را دوباره استخدام کرده است. « راجر دیکنز » در بخش فیلمبرداری و « توماس نیومن » در بخش موسیقی متن سابقه‌ی طولانی همکاری با این کارگردان را دارند و همین مسئله هم باعث شده تا نتیجه‌ی کار در اینجا بسیار خوب بشود. روانی حرکات دوربین آقای « دیکنز » باعث شده تا فیلم حس خفقان نداشته باشد ( جز مواقعی که قصد فیلم ایجاد همچین حسی است ) و موسیقی « نیومن » هم هیچ وقت اغراق‌آمیز نمی‌شود. طراحی صحنه‌ها به لحاظ دوره‌ی تاریکی دقیق است، ما هیچ‌وقت شک نمی‌کنیم که در حال تماشای یک دوره‌ی تاریخی از ۱۰۰ سال گذشته هستیم.

فیلم‌های جنگی معمولا دوران خوبی را در گیشه سپری نمی‌کنند. حتی اگر این فیلم‌ها بسیار هم الهام‌بخش باشند اما باز هم تجربه‌ی خیلی بزرگی محسوب نمی‌شوند. « مندز » با کوچک نگه‌داشتن ابعاد فیلم « ۱۹۱۷ » و تمرکز بر روی دو شخصیت و تنها ماموریت‌ آن‌ها توانسته تا توجه بیننده را به روایت خود جلب بکند. فیلم یک پایان، یک میانه و یک انتها دارد. اثر هیچ‌وقت قوانین خود را نمی‌شکند و هدف خود را از جلوی چشمش برنمی‌دارد. ذات نحوه‌ی ارائه‌ی اثر ممکن است بیننده را محدود کند اما فیلم به عنوان یکی از برجسته‌ترین آثار سینمایی امسال خودش را مطرح می‌کند. در نظر گرفته شدن آن در زمان اعلام اسامی نامزدهای جایزه‌ی اسکار قطعی است.

مترجم :امید بصیری

نقد و بررسی فیلم به قلم Peter Debruge (پیتر دبروج)

نشریه Veriety

نمره 8.8 از 10

« جئورج مک کی » به عنوان بازیگر اصلی این فیلم، ماجراجویی جنگ جهانی دوم آقای « سم مندز » که به سبک Real-time ساخته شده است را به روی دوش خود می‌کشد. فیلمی که از سطح دوربین روی زمین تا چشم‌انداز خدا تفاوت دید دارد.

شما چگونه قهرمان بودن و حرکات قهرمانانه را تعریف می‌کنید؟ به مدت بیش از یک قرن است که فیلم‌ها ناخودآگاه جمعی ما درباره‌ی این ایده و اینکه چه افرادی در آن قرار می‌گیرند را شکل داده اند و این مفهوم به گونه‌ای درآمده است که از دسترس انسان‌های عادی خارج شده. حال فیلم « ۱۹۱۷ » محصول « سم مندز » از راه رسیده است است تا تمام این فرض‌ها را از بین ببرد. این فیلم یک روز از جنگ جهانی اول را بازسازی کرده است، جایی که دو سرباز بریتانیایی معمولی یعنی « بلیک » (  با بازی دین چارلز چپمن ) و « اسکافیلد » ( جورج مک‌کی ) با قبول کردن یک ماموریت خودشان را از بقیه متمایز می‌کنند، ماموریتی که هیچ کدام ذره‌ای برای آن آمادگی ندارند.

البته که قهرمان‌بودن شجاعت را بازتاب می‌دهد اما این مسئله به معنی عدم وجود ترس نیست. لحظاتی در فیلم « ۱۹۱۷ » وجود دارد که مخاطب در حالی « بلیک » و « اسکافیلد » را می‌بیند که ترس شدیدی دارند، حتی غرق در اشک شده اند. فرمانی که به آن‌ها داده شده طالب شجاعت از سویشان است و همچنان این زوج گاها نمی‌توانند که در تصمیم خود شک نکنند، تصمیمی که می‌تواند جان ۱۶۰۰ سرباز انگلیسی را نجات بدهد. برای انجام این کار آن‌ها باید میدان نبرد را در روز روشن طی بکنند، به سنگرهای پر از تله‌ی آلمانی‌ها نفوذ کنند و با دشمن به صورت رودررو مواجه شوند. به سختی می‌توان آن‌ها را به خاطر ترسیدن مقصر دانست. هر چه نباشد تنشی که آن‌ها حس می‌کند باعث می‌شود شخصیت‌ها قابل درک‌تر باشند.

قهرمان بودن درباره‌ی انجام کار درست است و البته در عین حال انجام کاری که کس دیگری قصد انجامش را ندارد. تا حد زیادی این مسئله به شانس هم بستگی دارد، چرا که در بسیاری از موارد یک اقدام شجاعانه به خاطر شانس بد با شکست منجر شده است و به همین خاطر هیچ‌کس قدر این فداکاری را ندانسته است. اگرچه همان‌طور که فیلم « ۱۹۱۷ » نشان می‌دهد، افتخار هیچ بخش مهمی در قهرمان بودن ندارد. یکی از افسرهای گارد به خوبی بیان می‌کند که :« برای خوشحال کردن یک بیوه نباید یک مجموعه روبان هدیه برد ». « مندز » به خوبی می تواند مصائبی که این سربازان چه به لحاظ فیزیکی و چه به لحاظ احساسی کشیده اند را با استفاده از نقاشی‌های پدربزرگش « آلفرد » درباره‌ی داستان‌های جنگی به تصویر بکشد.

در طی مدت زمان حدودا دو ساعته‌ی این اثر، « مندز » این شخصیت‌ها را در دنیای « کابوس‌ها » دنبال می‌کند و در این حین جنگ جهانی اول را به گونه‌ای به تصویر می‌کشد که تا کنون ندیده ایم؛ هم زیبا و هم در عین حال ترسناک، دربرگیرنده و جدا، قابل لمس و بسیار جدا از چیزی که خودمان می‌توانیم تجربه بکنیم. این تناقص‌ها احساسات منحصر به فرد « ۱۹۱۷ » را تشکیل می‌دهند که لزوما « بهتر » از آثار نمادین جنگ جهانی اول یعنی « اسب جنگی » ( War Horse ) و یا « همه چیز در خط مقدم غربی آرام است » ( All Quiet on the Western Front ) نیست اما متفاوت است. « مندز » توانسته تا یک رویکرد اصیل و بدیع به یک موضوع آشنا پیدا کند و وقایع یک قرن پیش را به صورت تازه به چشم، سمع و نظر ما برساند.

استودیوی سازنده‌ی این اثر برای اینکه تا حدی حس مورد انتظار بودن این اثر را برای بینندگان زیادتر بکند، اطلاعات خیلی کمی درباره‌ی « ۱۹۱۷ » به اشتراک گذاشت، البته جدا از اعلام مکرر این نکته که « مندز » فیلم را به گونه‌ای طراحی کرده است که به صورت یک نما به نمایش در بیاید. یک اثر « پلان – سکانس » به اصطلاح فرانسوی‌ها، اثری مثل « مرد پرنده‌ای » ( Birdman ) ساخته‌ی « جی اینیاریتو » یا « طناب » ( Rope ) ساخته‌ی « هیچکاک ». چنین تصمیم شجاعانه‌ای در اکثر مواقع شبیه به یک شعبده‌بازی به نظر می‌رسد، تلاش برای اینکه توجه مخاطبان را به جای محتوای اثر به تکنیک ساخت آن پرت کنیم، که البته در این فیلم هم قضیه این چنین است. نحوه‌ی همکاری « مندز » با مدیر فیلمبرداری این اثر یعنی آقای « راجر دیکنز » به‌گونه‌ای است که انگار یک نفر در میانه‌ی جنگ دکمه‌ی توقف را فشار داده است و به دو نفر سرباز عادی اجازه داده تا در فضاهای مورد علاقه‌شان قدم بگذارند؛ یک بازتاب واقعیت مجازی‌گونه از اتفاقات که در طی یک برداشت ادامه‌دار القا شده به سبک زیبایی‌شناسی بازی‌های رایانه‌ای است ( که البته همیشه حالت شوتر اول شخص ندارد ). تنها چیزی که اثر از یک بازی رایانه‌ای کم دارد عدم توانایی چرخاندن دوربین به جهات دلخواه است اگرچه بهتر که چنین تصمیماتی را به آقای « راجر دیکنز » بپرسیم.

روز ششم آپریل سال ۱۹۱۷ است. نیروهای آلمانی از موقعیتی که در شمال فرانسه داشته اند در حال عقب‌نشینی اند، البته بر خلاف باور یک سری از رقبای بریتانیایی خود آن‌ها به هیچ‌وجه در نزدیکی « تسلیم شدن » قرار ندارند. « فریتزه » ها عقب نشینی کرده اند تا به تجهیزات و نیروهای بیشتر دسترسی پیدا کنند آن هم با این امید که متحدین را به سمت یک تله بکشانند. دو گردان بریتانیایی‌ هم در شُرُف افتادن در این قرار دارند و آماده‌ی فرستادن سربازان خود به سوی مرگ حتمی در صبح بعد اند. با وجود قطع بودن کانال‌های ارتباطی و عدم هیچ‌گونه دسترسی به آن نیروهای در معرض خطر، ژنرال ارتش بریتانیا ( با بازی « کالین فرث » که یکی از چندین بازیگر ستاره‌ی این اثر است که هر کدام در مقطعی حضور می‌یابند، مثل « جورج کلونی » یا « جان تراولتا » در فیلم « خط باریک سرخ » ) دو سرجوخه به نام‌های « بلیک » و « اسکافیلد » را از دل مناطق روستایی فرانسه به سمت نیروهای خودی می‌فرستد تا پیام عقب‌نشینی را به آن‌ها بدهند.

با توجه به اهمیت این پیام، عجیب به نظر می‌رسد که دو سرباز پیاده نظام عادی برای این ماموریت انتخاب شوند اگرچه که « بلیک » نفع شخصی‌ای هم در این قضیه دارد؛ برادر بزرگ‌تر او در صف اولین نیروهایی قرار دارد که اول صبح به خط مقدم فرستاده خواهند شد. وقتی که ما آن برادر را در دقایق پایانی اثر می‌بینیم، « بلیک » بزرگ‌تر بیشتر شبیه به آن قهرمان سنتی مد نظر ما می‌رسد؛ قدبلند، خوش‌چهره، غرق در خون و گل و لای و زخم‌های نبرد. برادر کوچک‌تر در مقایسه با او شبیه به بچه‌ای صاف و نحیف است که زیاد از حد برای جنگیدن جوان بوده و دوست نزدیکش یعنی « اسکافیلد » هم دست کمی از او ندارد.

موسیقی « توماس نومن » در بخش اول حس ترس و عدم وجود آرامش را به خوبی منتقل می‌کند، بخش اولی که داخل سنگرها جریان دارد و دوربین در پشت « بلیک » و « اسکافیلد » و از بین موج سربازان جریان دارد. دوربین مدام از روی شانه‌ی آن‌ها به روبه‌روی صورت‌شان می‌رود تا بتوانیم چهره‌شان را هم ببینیم. گاها دوربین این حس را به ما می‌دهد که شخصیت سومی هستیم و به عنوان مخاطب ما هم حتی در ترس و نگرانی آن‌ها شریک ایم. بعد از ۱۷ دقیقه آن‌ها خود را به سطح زمین می‌رسانند و ما هم نفس خود را حبس می‌کنیم چرا که دوربین هم در موازات آن‌ها برمی‌خیزد و زمین بایر فراواقعی‌ای را به تصویر می‌کشد که تنها چند تن از همراهان آن‌ها زنده اند تا ببینند، زمینی پر از جسد و موش‌های غول‌پیکر.

اگر آن سفر روی زمین به حد کافی ترسناک نبود نگران نباشید، چرا که به محض رسیدن آن‌ها به سنگرهای تازه تخلیه‌شده‌ی آلمان‌ها همه چیز رعب آورتر می‌شود. اهمیتی ندارد که به هنگام تماشای این اثر چقدر درباره‌ی جنگ جهانی اول اطلاعات داشته باشیم، طراحی بصری کارگردان و فیلمبردار این اثر به دقت اطلاعات حیاتی را از تمام جزئیات این واقعه تصویر می‌کنند که باعث می‌شود قدم گذاشتن در تاریکی همانقدری برای آن سربازان ترسناک باشد که برای ما ترسناک است. گاها دوربین چند ثانیه با تاخیر حرکت می‌کند تا درد را بیشتر کند، چرا که حس می‌کنیم این دو سرباز در معرض چیزی قرار گرفته اند که فراتر از دید ما است. در برخی موارد دیگر هم قبل از اینکه آن‌ها بدانند ما متوجه می‌شویم که چه اتفاقی قرار است بیفتد.

در طی لحظاتی شبیه به این به سادگی می‌شود حقه‌ی تک برداشتی بودن اثر را فراموش کرد، اگرچه که این مسئله هزینه‌ای دارد؛ تدوین به روش سنتی به فیلم‌سازان این فرصت را می‌دهد که زمان را در راستای ایجاد کنش دراماتیک فشرده کنند و یا تغییر دهند در حالی که در فیلم « ۱۹۱۷ »، کارگردان و تدوینگر اثر یعنی آقای « لی اسمیت » باید به سرعت برداشت‌هایی پایبند بمانند که بر روی صحنه انجام شده بودند. فیلم « ۱۹۱۷ » به مکان‌های مختلفی سرک می‌کشد و اگرچه که کمی درون‌گرایی برای اثری این چنینی اصلا چیز بدی نیست اما آقای « مندز » و نویسنده‌ی دیگر او، « کریستی ویلسون-کرنس» این بخش‌ها را با داستان‌هایی پر کرده اند که به سرعت فراموش خواهند شد؛ برای مثال می‌توان به صحنه‌ای اشاره کرد که آلمان‌ها در آن طی مسیر بازگشت‌شان یک درخت گیلاس را قطع می‌کنند.

فیلمنامه زمانی جذاب‌تر جلوه می‌کند که شخصیت‌های دیگر هم درگیر داستان می‌شوند مخصوصا پس از اینکه عقب‌نشینی شوکه‌کننده‌ای خارج از اتفاقات ضبط شده در جلوی دوربین کل ماموریت را تهدید می‌کند. اثر در میانه‌ی راه دوباره جان می‌گیرد یعنی جایی که با گروهی از سربازان به رهبری « مارک استرانگ » همراه می‌شویم. او و گروهش ما را به روستایی بمباران شده در فرانسه به نام Ecoust می‌برند، جایی که درگیری آن‌ها با یک تک تیرانداز آلمانی در نهایت باعث بی‌هوشی « اسکافیلد » می‌شود. در اینجا است که تنها کات واضح فیلم را می‌بینیم، در طی یک خاموشی سوبژکتیو طولانی که به صورت شدیدی زمان باقی‌مانده برای پایان فیلم را کاهش می‌دهد. کمی بعد و در شب همان روز، ما وارد نسخه‌ای از جهنم بر روی زمین می‌شویم و موسیقی « نومن » به اوج خود می‌رسد.

پاراگراف بعدی شامل اسپویلر است.

هنوز فاصله‌ی زیادی باقی مانده است تا به نیروهای خودی در جنگل‌های Croisilles Wood برسیم، جایی که اسکافیلد زمانی از راه می‌رسد که یورش در حال آغاز است؛ اینجا همان صحنه‌ی معروف و نمادین اثر است که بخش بازاریابی بر روی آن مانور زیادی دادند، جایی که «مک‌کی » در حال دویدن از بین سیلی از سربازان است و بمب‌ها اطراف او را مورد اصابت قرار می‌دهند. آن نما ( یا بخش ) خارق‌العاده و بی‌نظیر است، اقدامی لحظه‌ی آخری از روی ناامیدی از شخصیتی که قبلا ثابت کرده بود خیلی بیشتر به امنیت خودش اهمیت می‌دهد تا جان دیگران. این لحظه همچنین استعاره‌ای از کل ماموریت هم می‌تواند باشد، ماموریت که بعد قهرمانانه‌ش به صورت تدریجی در طی زمان مشخص شده است؛ در حالی که تمرکز نیروهای بریتانیایی در جای دیگری بوده است، « بلیک » و « اسکافیلد » به سوی جهتی کاملا متفاوت می‌روند و خود را در خطر می‌اندازند.

احتمالا آن بخش تئاتری وجود « مندز » است که باعث می‌شود فیلم « ۱۹۱۷ » را درست مثل یک دایره‌ی کامل طراحی بکند، یعنی فیلم به طرز معناداری دوباره به نمای ابتدایی اثر باز می‌گردد. این انتخاب بر اساس منطق باعث شده است تا متوجه شویم تفاوت او با امثال بزرگانی مثل « اسپیلبرگ » یا « نولان » چیست، اینکه او سعی دارد تا نوعی حس شاعرانه به اثر تزریق کند. هر چقدر هم که خود فیلم‌سازی شگفت‌انگیز باشد، توجه مندز به شخصیت‌ها به جای تکنیک است که باعث شده فیلم « ۱۹۱۷ » یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای سینمایی سال ۲۰۱۹ باشد.

مترجم :امید بصیری


ممکن است شما دوست داشته باشید

1
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
1 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 Comment authors
Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
Member
Member

«مدل سازی جریان زندگی» شروع فیلم با استراحت زیر درخت و پایان نیز با استراحت زیر درخت که هر دو در کمال آرامش و دور از دغدغه است. در ابتدا دستی خارج از کادر می آید و شخصیت ها را صدا می زند، به سمت فرمانده می روند تا مأموریتشان تعریف شود، قبل خروج از جبهه خودی تقدیس می شوند و بعد پا به سرزمین عجایب و تلخ می گذارند. رسالت، مأموریت، تلاش جهت به سرانجام رساندن آن، گذر از سختی های (که برخی از آنها در ظاهر سخت اما بدون ریشه حقیقی – همچون خوف رسیدن به سنگرهای آلمان… ادامه »