سرخ‌پوست

کارگردان: نیما جاویدی
نویسنده: نیما جاویدی,
7.6
0
0.00

خلاصه داستان:

سال ۱۳۴۶، یک زندان قدیمی در جنوب به دلیل مجاورت با فرودگاهِ در حال توسعهٔ شهر در حال تخلیه است. سرگرد نعمت جاهد، رئیس زندان، به همراه مأمورانش در حال انتقال زندانیان به زندان جدید هستند که متوجه می‌شوند یکی از زندانیان به اسم «احمد سرخ‌پوست» در زندان جدید


نقد و بررسی فیلم به قلم عباس نصراللهی

نمره 3 از 10

ابتدایی‌ترین موضوعی که در ساختار کلی «سرخپوست» به چشم می‌آید، ساختار سه پرده‌ای و کلاسیک فیلمنامه آن است، ساختاری که در آن نقاط عطف، میانی و اوج بسیار مهم هستند و اگر به درستی جایگذاری نشوند و نتوانند آن‌طور که باید مسیر قصه را تغییر دهند و احساسات بیننده را برانگیخته کنند، قطعا کارایی چنین ساختاری را برای فیلم به حداقل خواهند رساند. و نکته مهم‌تر این است که اساسا قرار دادن نقطه عطف برای تغییر مسیر داستان فیلم بر اساس ساختار کلاسیک فیلمنامه، در مقابل اتفاقاتی که بعد از این تغییر مسیر رخ خواهند داد چندان مهم به نظر نمی‌رسد، و این‌که فیلم پس از این تغییر مسیر به کجا می‌رود و چگونه می‌تواند بیننده‌اش را درگیر کند و حرفش را تمام و کمال بزند بسیار مهم است. و اگر فیلمنامه‌ای نقطه عطف را داشته باشد (فارغ از اینکه این نقطه چه قدر منطقی، قدرتمند و تاثیرگذار است) و پس از آن نقطه و تغییر مسیر فیلم نتواند منطق درستی برای قصه‌اش ایجاد کند و منطق دراماتیک هم نداشته باشد، پس عملا نه ساختار سه‌پرده‌ای فیلمنامه به کارش می‌آید و نه تمام المان‌های دیگری که در بحث اجرایی اثر وجود دارند. اتفاقی که به وضوح در مورد فیلم «سرخپوست» رخ داده و در مقابله با این اثر سوال‌های فراوانی برای مخاطب به وجود می‌آید که هیچ‌کدام از این سوال‌ها جوابی ندارند (در داخل فیلم پاسخی برای این سوال‌های ساده قرار داده نشده) و به وجود آمدن چنین سوال‌هایی تنها از عدم وجود منطق دراماتیک اثر، قائل نبودن آن به ژانری که اثر در ظاهر می‌خواهد به آن وفادار باشد (که به هیچ وجه نیست) و ساده‌انگاری صاحبان اثر در بیان مسائلشان می‌آید.

در فیلم «سرخپوست» و از همان سکانس ابتدایی که دوربین در حال نمایش آسمانی بارانی است و با یک حرکت تیلت‌داون داری را به نمایش می‌گذارد که چند نظامی در حال تخریب آن هستند، فیلمساز تلاش بر این دارد که بیننده را با یک جغرافیا آشنا کند، جغرافیایی که فیلم بر آن تکیه دارد و بناست تا نقش مهمی در پیشبرد قصه و گره افکنی داشته باشد وزمانی که جغرافیا تا این حد مهم است، پس باید به درستی به بیننده معرفی شود (اتفاقی که به هیچ‌وجه در فیلم رخ نمی‌دهد) و تاکید فیلمساز بر مهم بودن این جغرافیا بارها و بارها به بینده نشان داده می‌شود (نمایش چندباره دار، سلول‌های خالی زندان، حیاط و سقف زندان، حرکت مداوم سرگرد در راهروهای زندان و دنبال‌شدن او توسط دوربین و…) اما تلاشی برای اینکه پا را فراتر از این بگذارد و چیز بیشتری به بیننده نشان دهد، در اثر دیده نمی‌شود.

حالا چرا فیلمساز باید این جغرافیا را بیشتر و بیشتر به بیننده معرفی کند، به این دلیل ساده که نقطه عطف فیلم بر مبنای همین جغرافیا چیده شده است، زندانی‌ای در زندان خود را مخفی کرده، این نقطه مسیر قصه را عوض می‌کند ( سرگرد جاهد ترفیع درجه گرفته و اگر زندانی پیدا نشود موقعیتش به خطر می‌افتد و ساختمان زندان به زودی باید تخریب شود. این دلایل انگیزه کافی برای پیدا کردن زندانی را به شخصیت‌های فیلم می‌دهند) و حالا که انگیزه‌های کافی برای پیدا کردن زندانی مهیا است، فیلمساز با کمترین کیفیت ممکن جستجوی افراد را در داخل زندان به نمایش می‌گذارد ( اینکه چرا ما هیچ‌چیزی از زندان نمی‌دانیم و این ندانستن ما از ندانستن شخصیت‌های درون فیلم می‌آید موضوعی است که فیلم را به شدت به سقوط نزدیک می‌کند. در تمام مدت زمان فیلم که جستجوی زندانی مخفی شده دغدغه اصلی آن است، بیننده نه می‌داند زندان چه شرایط مکانی‌ای دارد و نه می‌داند افراد داخل زندان کجا را می‌گردند، چه مکان‌های حساسی در زندان وجود دارند و چرا آن‌ها در مقابله با مکانی که سال‌هاست در آن مشغول به کار هستند تا این حد مستاصل و سردرگمند.) اولین دیالوگ سرگرد جاهد پس از اینکه متوجه می‌شود احمد سرخپوست در داخل زندان مخفی شده این است: «اول بالا رو بگردید، بعد برید پایین» اما تا پایان فیلم اگر مخاطب خودش را به چالش نکشد، نه می‌تواند متوجه بشود که این بالا کجاست و نه آن پایین ( گویا یک بالاتری هم وجود دارد، دقت کنید به صحنه‌ای که آن‌ها در زیر شیروانی مشغول گشتن هستند، پس عملا بالا و پایین معنایی ندارد، زیرا هیچ‌گاه به بیننده نشان داده نمی‌شوند.) سرگرد جاهد در ظاهر شخصیتی محکم، دقیق و باهوش است که موفق شده سال‌ها زندان را بسیار خوب اداره کند (موضوعی که رییس ژاندارمری مطرح می‌کند) او ترفیع درجه گرفته، و انگیزه بسیار بسیار بالایی دارد تا شایستگی‌های خود را ثابت کند و بی‌وقفه به دنبال زندانی گم‌شده بگردد.

همینجاست که پای مددکار زندان به قصه باز می‌شود، زنی که به ظاهر ذهن سرگرد را مشغول به خود کرده است، پس از حضور مددکار در زندان، سرگرد به طور شخصی مشغول گشتن در مکان‌های محتمل زندان می‌شود. (کمی قبل از حضور مددکار است که پایش به کاشی لق شده برخورد می‌کند و ساک یکی از زندانی‌ها را در داخل آن پیدا می‌کند، اما تا پایان فیلم کارکرد وجود چنین سکانسی که دست بر قضا با تاکید شدیدی دوربین فیلم همراه است، مشخص نمی‌شود) او به سراغ دار می‌رود و در داخل سوراخ موجود زیر طناب دار یک گردنبند چرمی پیدا می‌کند ( دقت کنید در چند سکانس جلوتر تاکید شده که خانواده یکی از اعدامی‌ها سراغ گردنبند او را گرفته‌اند و گفته‌اند چیز با ارزشی داخل آن بوده است، سرگرد در جریان این موضوع قرار دارد، او آدم باهوش و دقیقی است، اما سوالی که پیش می‌آید این است، چرا سرگرد داخل سوراخ دار را با دقت بیشتری نمی‌گردد و به آن‌جا در آن لحظه فیلم مشکوک نمی‌شود و چرا گردنبند چرمی را باز نمی‌کند تا شبهه‌اش برطرف شود، تنها یک دلیل دارد، ساده‌انگاری فیلمساز در گره‌افکنی و گره‌گشایی، زیرا عدم انجام چنین اعمالی از سوی سرگرد باهوش، دقیقا به گره‌گشایی پایانی فیلم می‌رسد، اما تنها می‌رسد بی آنکه قوت، قدرت و یا منطقی داشته باشد) اما به مسیر خود ادامه می‌دهد و به دفتر کارش باز می‌گردد.

پس از حضور مددکار در فیلم، قصه اثر به دو قسمت تقسیم می‌شود، داستان عشقی سرگرد و مددکار و قصه مخفی شدن زندانی، حال باید دید وجود یک قصه عشقی در میان شلوغی‌های پیدا کردن یک اعدامی چه کارکردی در فیلم دارد، احیانا فیلمساز از این طریق قصد داشته تا تحولی در شخصیت سرگرد ایجاد کند، تا پایان‌بندی فیلمش منطقی به نظر برسد، فکر خوبی کرده است، اما به هیچ‌وجه کافی نیست، زیرا خود اثر به مخاطب می‌گوید که انگیزه شغلی سرگرد از انگیزه عشقی او همچنان ارجح‌تر است (دقت کنید به تاکید چندباره سرگرد نسبت به ترفیع درجه‌اش و اینکه هر طور شده باید زندانی را پیدا کند). سرگرد سرخوش از آن است که ترفیع گرفته، انگیزه کافی برای هرکاری دارد و در این میان زمان کمی هم برای تخلیه کامل زندان دارد (او به گروه سازنده فرودگاه می‌گوید تا ساعت پنج زندان را تحویل می‌دهد) اما به جای آنکه بی‌وقفه مشغول پیداکردن سرخپوست شود، منتظر مددکار می‌ماند، از او می‌خواهد که بازگردد و پس از آنکه لباسش کثیف می‌شود و آن را عوض می‌کند، مشغول صحبت با مددکار شده و در پس صدای بلند پرواز هواپیما، در حال ایجاد یک فضای عاشقانه با اوست، اما از سرگرد باهوش، جدی و دقیق اینطور بر می‌آید که از همه ابزار برای رسیدن به هدفش استفاده کند (عدم انسجام روایی فیلم) پس از همین سکانس عاشقانه، مددکار به سرگرد می‌گوید «حالا که چیزی نشده هنوز، نقشه زیرزمین رو دیدی؟»، همین، کارکرد نقشه، ماکت زندان و تصاویر هوایی فیلم از زندان تنها در همین حد است، بازمی‌گردیم به همان بحث جغرافیا، و این سوال که اصلا چرا پای نقشه و ماکت وسط کشیده می‌شود، آن هم با دکوپاژی از سوی فیلمساز که با تاکید فراوان روی این المان‌ها همراه است؟ فیلمساز چون قاعده فیلم‌های جنایی و معمایی را بلد نبوده اما قصد داشته چنین فیلمی بسازد، تنها المان‌های موجود در این سبک از فیلم‌های زندان را به طور فیزیکی در فیلم قرار داده، بی آنکه استفاده درستی از هیچ‌کدام از آن‌ها بکند ( دقت کنید به صحنه‌ای که سرگرد جاهد یک مداد از مددکار قرض می‌گیرد و دور یکی از مکان‌های زندان روی نقشه دایره می‌کشد، اما نه مشخص می‌شود که آن‌جا کجاست و نه چرا سرگرد آن‌جا را مهم پنداشته، بلکه نقشه در این‌جا کارکرد برعکس پیدا کرده و دلیلی شده برای اینکه سرگرد از مددکار مدادی بگیرد و در چند سکانس بعد آن را بو کند (ظاهرا بخش عاشقانه قصه برای خود فیلمساز جذاب‌تر بوده که بخش اصلی فیلمش را فدای آن کرده است)).

این عدم نمایش صحیح جغرافیا آن‌قدر شدت می‌گیرد که از جایی به بعد اذیت کننده می‌شود (تاکید روی سلول‌های خالی برای چیست؟ حرکت مداوم سرگرد در راهروها برای چیست؟ اگر او آن‌قدر کارکشته و استاد است، چرا هیچ‌نشانه‌ای به بیننده داده نمی‌شود که او به تک‌تک نقاط زندانش مسلط است؟ (مانند تمام رییس زندان‌های خشن و باهوش سینما) او نباید مانند افرادش این‌قدر مستاصل و سردرگم باشد و چیزی بگوید یا کاری بکند که آن‌ها بلد نیستند، موضوعی که فیلم به شدت به آن نیازمند است، اما مشغول پرداختن به چیزهای دیگر است (پخش آهنگ عاشقانه در میان حساس‌ترین دقایق زندگی یک سرگرد سخت‌گیر عجیب‌ترین اتفاقی است که می‌تواند رخ دهد)).

فیلم المان‌های دیگری دارد که به شدت به آن‌ها تاکید می‌کند، اما مانند همان جغرافیا، به هیچ‌وجه برای بیننده باورپذیر و درست ترسیم نمی‌شوند. نخست قورباغه سرخپوست که چندین بار تاکید می‌شود تنها یار او بوده، قورباغه پیدا می‌شود و کاغذی به آن وصل است، نوشته روی کاغذ، کوچکترین حس کنجکاوی‌ای را برنمی‌انگیزد و کوچکترین کارکردی در پیدا کردن سرخپوست ندارد (پس برای چه یک سکانس فیلم را به خود مشغول می‌کند؟)، قورباغه جلوی پای سرگرد می‌میرد (نشانه‌ای برای تحول سرگرد که بیشتر خنده‌دار به نظر می‌رسد تا تاثیرگذار). المان دیگر فیلم که مهم‌تر از سایرین است، واکس است، واکسی که بسیار روی آن مانور داده می‌شود، اما نه تنها هیچ‌کاربردی در فیلم ندارد بلکه به بی‌منطق‌تر شدن اثر سرعت بیشتری می‌بخشد. در جایی از فیلم فیلمساز از طریق سرگرد تاکید می‌کند که خواهیم فهمید سرخپوست برای چه از واکس استفاده کرده، اما هیچ‌گاه نمی‌فهمیم. این که خود فیلمساز به خودش و فیلمش اینگونه رکب بزند، بسیار موضوع خنده‌دار و عجیبی است.

در یکی از سکانس‌های بد فیلم، پس از حضور بدشکل و زننده حبیب رضایی در نقش یک زندانی، مددکار وارد اتاق سرگرد می‌شود و واکس‌ها را در داخل کشوی او می‌گذارد و همزمان با این کار استرسی وصف ناشدنی دارد، اما لحظه‌ای که می‌خواهد وارد آن اتاق کوچک سرگرد شود،

ابتدا دستش را که واکسی است روی دیوار می‌کشد و بعد وارد اتاق می‌شود ( منطق می‌گوید در چنین مواقعی کسی که تحت فشار است و می‌خواهد مخفی شود، کوتاهترین مسیر را انتخاب می‌کند و سریع پا به فرار می‌گذارد، اما چرا مددکار باید دست روی دیوار بکشد و وارد اتاق شود، یکی دیگر از سوال‌هایی است که جوابی جز عدم منطق دراماتیک فیلم و گره‌افکنی‌های کودکانه آن ندارد) و این نشانه‌ای می‌شود برای سرهنگ تا دست مددکار را رو کند. (رجوع کنیم به چند سکانس پیش از این، که سرگرد تاکید می‌کند یک چوب کبریت هم بدون اجازه او از زندان خارج نمی‌شود، دو بار هم تاکید می‌کند، اما پس از رفت‌و‌برگشت مددکار و حضور زندانی‌ای که اذعان می‌کند سرخپوست را در حال فرار دیده، در صحنه‌ای که سرگرد در حال یک بازجویی کودکانه از زندانی است، مددکار با اضطراب او را می‌خواند و آن‌ها با سرعت به سمت تخته سنگی می‌روند که پیش از این دیده شده، در سمت راست تخته سنگ از سمت زندان، جایی به بزرگی باسن یک فرد بزرگسال واکسی شده است، حالا چند سوال در این‌باره پیش می‌آید، نخست اینکه مددکار چگونه بدون‌اجازه از زندان خارج شده و تا پیش تخته سنگ رفته؟ سرگرد باهوش و کاربلد، چرا اینقدر زود باور می‌کند که سرخپوست فرار کرده و در حال فرار به تخته سنگ مالیده شده؟ اگر فرض را بر این بگیریم که در هنگام فرار برای لحظه‌ای از تخته‌سنگ برای مخفی شدن استفاده کرده، چرا باید از این سمت تخته‌سنگ استفاده کرده باشد، نه از پشت آن که توسط نگهبانان دیده نشود؟ و منطقی‌تر این بود که با همه این اشتباهات و دروغ‌های ساختگی، سرگرد از جای واکس روی تخته‌سنگ متوجه شود که این کار صورت نگرفته است و دروغ بوده ، نه از پاک‌شدن آن توسط باران)

در واقع تمام جست‌وجوهای افراد در داخل زندان پس از نخستین بار، تبدیل به دوری باطل می‌شوند و به هیچ‌وجه قصه را روبه جلو نمی‌برند ( نکته جالب توجه این است که وقتی فیلم درگیر موضوعات دیگری به جز پیدا شدن زندانی می‌شود، سیر تحول سرگرد نیز به درستی نمایش داده نمی‌شود تا سکانس پایانی فیلم منطقی به نظر برسد) تا اینکه سرگرد تصمیم می‌گیرد زندان را خالی کند و از این طریق سرخپوست را بیرون بکشاند. او کیفش را به مددکار می‌دهد تا حس اعتماد او را جلب کند، مددکار راهی می‌شود و سرگرد و افرادش در پشت تپه منتظر سرخپوست می‌مانند، مددکار باز می‌گردد و اتفاقا سرگرد او را می‌بیند، اما چرا تلاش نمی‌کند تا جلوی او را بگیرد و نگذارد که عملیاتش خراب شود، سوال دیگری است که پیش می‌آید ( زیرا در سال 1346 قطعا ماشین‌ها آن‌قدری صدا تولید می‌کردند که از چند متری شنیده شود) و زمانی که می‌بیند مددکار به سمت زندان می‌رود (راه دیگری هم در آن‌جا نیست که بر فرض مجال سرگرد فکر کند مددکار می‌خواهد از آن مسیر برود) با یک فریاد بلند به دنبال او می‌دود و مددکار با تمام سرعت به درب آهنی زندان می‌کوبد (صحنه‌های تصادف همچنان در سینمای ما افتضاح هستند) اما گویی یک ماشین ضد ضربه سوار بوده و تنها بینی او خونی می‌شود، در همین حین رییس ژاندارمری سر می‌رسد و سرگرد و افرادش را در حال دویدن به سمت زندان می‌بیند، اما خیلی خیلی ساده از این قضیه می‌گذرد و حکم سرگرد را شخصا به او می‌دهد ( صحنه کمی خنده‌دار).

اینجاست که سرگرد و افرادش یک ساعت زمان دارند تا سرخپوست را پیدا کنند، پس سرگرد می‌خواهد که همه افرادش به این زندان بیایند، تا جستجو سریع‌تر شود. سکانس جستجوی پایانی فیلم با حضور حداکثری افراد، اوج بی‌منطقی فیلم است، جایی که دوربین از یک زاویه های‌انگل، دار قدیمی را نشان می‌دهد و در همان لحظه یکی از سربازان وارد سورخ زیر طناب دار می‌شود و تقریبا کامل به داخل آن می‌رود، اما صحنه کات می‌شود (تصور اینکه آن سرباز به داخل دار رفته باشد، اما آن‌جا را به طور کامل ندیده باشد، تصوری دور از ذهن و کاملا سطحی است) و فیلسماز بازهم با یک تصور ساده‌انگارانه و دست کم‌گرفتن مخاطب خود را برای سکانس پایانی آماده می‌کند.

می‌رسیم به سکانس پایانی فیلم، جایی که سرگرد در جیپ نشسته، افراد در حال سوار کردن دار روی کامیون هستند (سید محمد گفته که دار نمی‌سازد) نقشه‌ها در صندلی کناری سرگرد هستند، گردنبند چرمی از آینه آویزان است، مسئول ساخت فرودگاه، از سرگرد می‌پرسد که دیگر کسی داخل نیست، آن‌ها می‌خواهند تخریب را آغاز کنند، سرگرد جواب می‌دهد که کسی نیست و آن‌ها می‌توانند کار را آغاز کنند. ناگهان باد نقشه‌ها را تکان می‌دهد ( و فقط نقشه‌ها را تکان می‌دهد و با موی سرگرد کاری ندارد) گوشه سمت‌ راست پایین نقشه‌ها کمی بلند می‌شوند،( از کیفیت نقشه‌ها و میزان تسلط سرگرد بر آن‌ها هیچ‌چیزی به بیننده گفته نشده است) و سرگرد کاملا اتفاقی جایی در میان نقشه‌ها (تقریبا متمایل به سمت چپ، جایی که ارتباطی به باد و بلند شدن نقشه‌ها ندارد) را پیدا می‌کند و نقشه را می‌بیند، بلافاصله به گردنبند چرمی‌ای که از کنار دار پیدا کرده رجوع می‌کند و داخلش را نگاه می‌کند ( کاری که باید ابتدای فیلم انجام می‌شد) و از نوشته آن و نگاه به نقشه ( که البته مشخص نیست از روی نقشه چه‌طور متوجه این موضوع می‌شود) می‌فهمد که باید به دنبال دار برود، از افرادش می‌پرسد که دار کجاست و آن‌ها می‌گویند که با کامیون رفته است. یکی دیگر از بی منطقی‌های فیلمنامه در اینجا عیان می‌شود، فاصله بین سوارکردن دار روی کامیون، حرکت کردن کامیون و فهمیدن موضوع توسط سرگرد بیش از دو یا سه دقیقه نمی‌شود، با توجه به کیفیت ماشین‌های آن‌زمان و کامیون سنگین، جاده‌خاکی و باری که بر پشت کامیون است، طبیعتا پس از حرکت آن کامیون نمی‌توانسته بیش از یک یا نهایتا دو کیلومتر در آن زمان از سرگرد فاصله بگیرد، اما سرگرد و در پی او مددکار مسافتی طولانی را طی می‌کنند تا در میان بیابان به کامیون حامل دار برسند (فیلمساز قصد داشته با توجه به نام فیلمش، اثر را در صحرایی که بی ربط به سرخپوست‌ها نیست تمام کند، پس به منطق ابزارها و مسیر و زمان فکر نکرده) و سرگردی که متحول شده (که البته ما این تحول را حس نکرده‌ایم) اجازه می‌دهد تا سرخپوست برود اینجا بعد عاشقانه فیلم بر بعد دیگر آن پیشی می‌گیرد. اینکه سرگرد تصمیم می‌گیرد قهرمان باشد، در پس تمام اشکالات فیلم گم می‌شود و به نظر می‌رسد فیلم آن‌قدر گاف فیلم‌نامه‌ای دارد که بتوان از صحنه پایانی آن عبور کرد.

انتخاب نوید محمدزاده برای بازی در نقش سرگرد، قطعا می‌تواند یکی از بدترین انتخاب‌ها در میان گزینه‌های مدنظر باشد، زیرا نوید محمدزاده اساسا بازیگری برونگرا و کنش‌مند است (در توانایی‌های او شکی نیست) و تمام مشغول استفاده از دست‌ها، چشم‌ها و دهانش است، پس حالا که باید نقش یک انسان درونگرا و محکم را بازی کند، مجبور است تا لبش را ببندد ( در کلوس‌آپ‌ها کنترل مصنوعی او روی حرکت لبش و در فول‌شات‌ها کنترل مصنوعی او روی دست‌ها و اکت بدنش کاملا عیان است) و کمتر حرکاتش را بیرون بریزد، پس نمی‌تواند بازدهی مناسبی در این نقش داشته باشد، پریناز ایزدیار هم همان بازیگر ضعیف سابق است، که حتی در زمان‌هایی نگاهش دچار مشکل و ادای دیالوگ‌هایش کاملا مصنوعی است و آن بازیگری نیست که بتوان روی بازیش حساب ویژه‌ای باز کرد، بازیگران فرعی نیز همگی در سطحی نازل به سر می‌برند و پیداست که فیلسماز درگیر بازیگران اصلی، حرکت دوربین و طراحی صحنه فیلمش بوده و نتوانسته روی بازیگران فرعی کنترل خاصی داشته باشد.

اما می‌ماند بحث قاب‌های چندلایه، کارگردانی‌ای که تلاش شده با دقت فراوان باشد و میزانسن‌های دقیق، همگی این المان‌ها و پیش از این‌ها فیلمنامه اثر، باید دچار یک هارمونی و هماهنگی باشند تا فیلم به مفهوم نهایی فرم برسد و انسجام روایی داشته باشد، همانطور که گفته شد، فیلمنامه پر از خلا و اشتباه فیلم، اجازه نمی‌دهد تا قاب‌های زیبا، طراحی صحنه خوب و موسیقی به فرم روایی کمکی کنند و باز هم همانطور که گفته شد، برخی از تاکیدات اشتباه کارگردان از طریق دکوپاژ و طراحی صحنه، حتی به اشتباه‌تر شدن فیلم و مسیر آن سرعت بیشتری می‌بخشند. و زمانی که فیلمنامه اثر تا این حد دچار مشکل است و نه می‌تواند فیلم را در ژانر خاصی قرار دهد، نه می‌تواند منطق دراماتیک ایجاد کند و نه می‌تواند از ابتدا تا انتها در الگوی سه‌پرده‌ای نقاطی درست قرار دهد و کشمکشی درست‌تر ایجاد کند، به جای آنکه تبدیل به فیلمی قابل توجه شود، تبدیل به سوتفاهمی می‌شود که بسیاری را درگیر تصاویر جعلی و طراحی صحنه خود می‌کند، بی آنکه در قصه‌گویی و یا نمایش سیر تحول شخصیت و یا حتی ایجاد هیجان گذرا نیز موفق باشد.

در نهایت «سرخپوست» یک اثر میان‌مایه است که المان‌های تصویری این کمک را می‌کنند تا به این میان‌مایگی برسد، و الا در بحث پایه‌ای فیلم که فیلمنامه است، در سطحی نازل به سر می‌برد که به هیچ‌وجه نمی‌تواند تبدیل به اثری قابل قبول شود.

اختصاصی نقدفارسی


ممکن است شما دوست داشته باشید

3
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
3 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 Comment authors
hasansoflazahra_aFrodo Baggins Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
hasansofla
Member
Active Member
hasansofla

خیلی جالبه که این نقد به نظر من سخت گیرانه و در خیلی از بخش ها بی منطق. یکی از مواردی که خیلی تو نقد گفته شد بحث جغرافیای فیلم بود که به نظر من اصلا نیازی نبود بخواد جغرافیای خاصی رو بهمون معرفی کنه.چون اصلا قرار نبود ما پامونو از زندان بیرون بزاریم که بخواییم جغرافیا بهمون نشون داده بشه.فقط شرایط جوی مهم بود که بارونی بودن آن هم ازش استفاده شد.زمانی که با وجود بارش باران فراوان واکس روی سنگ با بارون پاک نشده بود. نکته بعدی که جز همون موارد سخت گیرانه و حتی بی منطق منقد… ادامه »

zahra
Member
Member
zahra

با سلام درمورد جغرافیا همانطور که ذکر کردید عدم معرفی درست و کافی آن برای مخاطب گیج کننده است اما در مورد دیگر نکات مانند واکس، اینکه اشاره کردید دلیل استفاده از واکس مشخص نیست به نظرم دلیل اینکه زندانی بدن خود را سیاه کرده این بوده که در تاریکی محفظه ی زیرین دار از بیرون مشخص نباشد که با توجه به تاریکی نسبی درون ان محفظه معقول به نظر میرسد. نکته ی دیگر درمورد خودِ محفظه دار و اینکه در لحظاتی که (به طور اتفاقی) سرگرد جاهد نقشه ی دار را بررسی می کند اینطور به نظر آمد که… ادامه »

Frodo Baggins
Member
Active Member
Frodo Baggins

۳ از ۱۰ ؟؟؟
حالت خوبه؟