دو یادداشت از نویسندگان نقد فارسی بر فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» اثر بهروز افخمی

کارگردان: بهروز افخمی
نویسنده: بهروز افخمی,
0.0
0
0.00

خلاصه داستان:

بازیگری معروف (مهدی فخیم زاده) که سال ها در سینما کار کرده از این که همسرش بازیگری در سینما را به شکلی حرفه ای ادامه دهد ناراضی است و این باعث اختلاف آنها می شود. سفر دختر جوان خانواده (مرجان شیرمحمدی) به ایران و مشکلاتی که با همسرش داشته خانواده را دور ه


نقد و بررسی فیلم به قلم روزبه جعفری

آذر، شهدخت، پرویز و دیگران، اثر کارگردانی است که ادعای سینما دارد . در دانشکده درسِ کارگردانی می‌دهد، و ادعای تحلیلِ سینمایی دارد . اما فیلم به قدری بد و پا در هواست که به راحتی می‌توان نادیده‌اش گرفت . بنده رمان همسر محترم کارگردان را نخوانده‌ام، اما چیزی که مشخص است این است که ادبیات بر روی فیلم سنگینی می‌کند . دلیل این امر کاربر فراوان نریشن نیست . زیرا هر نریشنی، دال بر غیرسینمایی بودن نیست. نریشن بیانِ ذهنی مواردی است که تصویر به تنهایی از ساختنشان عاجز است . نریشن زمانی سینمایی است، که ما در عین حال که می‌شنویم، روایتِ بصری آن شنیده‌ها را بر روی تصویر ببینیم. حالت بدِ نریشن، زمانی است که ما احیاینا تفسیر تصاویر را در قالب کلمات بنشویم . ولی ” آذر.. ” از این هم پارا فراتر می‌گذارد، و در اکثر سکانس‌های نریشن، ما تصاویری مجهول و بی فایده را می‌بینیم، و نریشنی را می‌شنویم که اساسی ترین نقاطِ درام را روایت می‌کند . مثلا دوربین دورِ یک راه‌پله تراکینگ کرین می‌کند و ما همراهِ با این کرین بی معنا، می‌فهمیم که فلان شخصیت کیست و چه داستان در گذشته و آینده خواهد داشت! اساسِ فیلم نه بر اساسِ روایت بصری، میزانسن و دکوپاژ، که براساسِ کلام است . نمونه‌ها فراوان اند . مانند جایی که پرویز و دخترش به کوهستان رفته‌اند. دوربین بارها در نمای لانگ شات می‌ایستد، و ما کاراکترهایی را از دور می‌بینیم که آرام آرام حرکت می‌کنند و صدای دیالوگ گفتنشان به گوش می‌رسد! بدون هیچ کاتی. بدون هیچ میزانسن و دکوپاژی . بدون هیچ اکت و ری اکتی. در این حالت است که نه لانگ شات معنا دارد ، و نه مدیوم شات‌ها. نه کلوزآپ معنا دارد و نه مسترشات . هیچ چیز مهم نیست! زیرا این کلام است که دارد روایت می‌کند . یا باز جایی دیگر را در نظر بگیرید، که همه اهالی خانواده دورِ سفره نشسته اند . دوربین از انتهای سفره، شروع به حرکت می‌کند و آرام آرام عرضِ آن را طی می‌کند . و ما در این حرکتِ باز بی معنای دوربین، نریشن آذر را در مورد دلایل خوردن یا نخوردن کباب می‌شنویم! به این امر اضافه کنید انبوه دیالوگ‌های بی معنا و زائد را . صرفا دو نمونه را اینجا ذکر می‌کنم. پس از دعوای ابتداییِ فیلم، آذر به همراه برادرش به سمت مادر حرکت می‌کنند . در مسیر مدام دیالوگ‌هایی تکراری را از آنچه که خود قبلا شاهدش بودیم ، می‌شنویم! آن‌ها به خانه باغ می‌رسند و باز با رسدین آن‌ها – و مشتی شخصیتِ زائد دیگر! – همان دیالوگ‌ها و همان مواردی که قبلا شاهدشان بودیم، و باز در ماشین برادر شنیده بودیم، تکرار می‌شود . ولی این دورِ تکرار اطلاعات تمام نشده! زیرا در میمون‌بازی پرویز، تماس مجدد تلفنی آن‌ها در همان شب با پرویز، نگرانی شهدخت برای پرویز و ..باز هم همان اطلاعات و همان دیالوگ‌های تکراری – که در ابتدای فیلم شاهدشان بودیم را – می‌بینیم و می‌شنویم!

این امر به همین شکل ادامه دارد، تا نیمه ابتدایی فیلم. یعنی زمانی که آذر، راز جدا شدنِ خود را به مادر می‌گوید . یعنی تا نیمه ابتدایی، ما صرفا نیم خط داستان شنیده‌ایم، و انبوه سکانسی که همان نیم خط را با پرگوییِ هرچه تمام تر تکرار کرده‌اند! بدون هیچ سود و عایدی. فیلمساز از روایتِ یک زن و شوهر پیر شروع می‌کند، و درست در نیمه، یعنی در جایی که دیگر خود از تکرارِ وقایع خسته شده، و قصه‌اش به طور کامل به زمین نشسته، شروع به گفتن داستانی دیگر می‌کند! یعنی داستان آذر و ماجراهایش. از اینجا دیگر داستان نیمه اول کاملا رها شده، و گویا با یک فیلم جدیدی رو به رو هستیم! واقعا باعث تاسف است که برنده سیمرغ بهترین فیلمنامه جشنواره فجر، آشکارا فیلمنامه ای مبتدیانه و دوپاره را دارد . فیلم از نیمه داستانِ دیگری را می‌گوید . پدر آشتی کرده و به جمع خانواده در باغ برمی‌گردد. اما فیلمسازِ ما که نمی‌خواهد احیاینا موضعی در مورد مسئله اساسیِ اخلاقی- اجتماعی و روانیِ آذر اتخاذ کند، سکوت کرده و در موضعِ ریاکارانه بی طرف قرار می‌گیرد! فیلمساز هیچ چیز نمی‌گوید، و به همین شکل مسئله اساسیِ آذر، به یک شوخیِ تمام عیار نزدیک می‌شود، تا یک مسئله جدی درونی . فیلمساز این مشکل را با یک مراسم کباب خوردن، به رخ کشیدنِ کلیشه‌ای زندگی ساده باغبان ، و. یکی دوبار کوه رفتن تمام می‌کند! همه خوش و شاد کباب می‌خورند و دختر هم مسلما مشکلی دیگر نخواهد داشت! این است فیلمسازیِ بی مسئولیت و باری به هر جهت. حال که دوباره قصه فیلمساز به زمین خورده، او سراغ یک داستانِ دیگر می‌رود . یعنی عاشق شدن آذر و آن مردی که رامبد جوان نقشش را بازی می‌کند . دقت کنید که چقدر پرداخت این خرده پیرنگ دم دستی است . آن‌ها یک بار با هم به کوه می‌روند، ولی کلِ داستان کوه رفتنشان را می‌توان حذف کرد . انبوهی دیالوگ بی خاصیت، و نگاه‌های سردی که معلوم نیست فلسفه وجودی‌شان چیست!

فیلم ، قرار است ملودرام باشد ، اما بلد نیست ملوردام را! نه گرمای روابط را بلد است در بیارود- با یک سفره پهن کردن و چند شوخی کردن گرمی به وجود نمی‌آید – نه شخصیتی به وجود می‌آورد، و نه هیچ حسی . به یقین تمامی کاراکترها آنتی سمپات هستند. هیچ کدام اندکی همدلی برنمی‌انگیزند . فیلمنامه هم ساختارِ خرده پیرنگ دارد، و در زمینه پرداخت خرده پیرنگ‌ها دارای ضعف‌های اساسی است، که آن را عرض کردم . “آذر.. ” ، هم در کارگردانی، هم در فیلمنامه، هم در ساختار، هم در روایت و بازی‌ها – به جز بازی فوق العاده مهدی فخیم زاده- دچار اشکالات و تناقضات بسیار بزرگی است . ” آذر.. ” به شدت فیلم بدی است که می‌توان به طورِ کامل نادیده‌اش گرفت . کاملا مشخص است که ما با یک فیلمِ دورهمی و خانوادگی رو به رو هستیم . فیلمی که فیلمساز می‌ترسد فیلمش بالاتر از رمان همسرش قرار بگیرد. تا نکند دلِ همسر مهربان بکشند و ناراحت شود! ( این امر نه تنها در کلیتِ فیلم قابل مشاهده است، بلکه خودِ کارگردان نیز در مصاحبه‌ای به همین مهم اعتراف کرده! که این یعنی تاسف بیشتری که باید خورد..)

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

نقد و بررسی فیلم به قلم مصطفی ناظمی

برنده برترین فیلم و برترین فیلمنامه از مهمترین رویداد سالانه سینمای ایران ؛

جمله ای که در نگاه اول انتظارهایی برای تماشای فیلمی که گویا بهترین بوده بالا می برد ، حداقل از نظر فیلمنامه و داستان . حال چقدر راضی کننده و تماشایی است؟ جقدر فیلمنامه منسجم و داستان جذاب است ؟ چه محتوایی در چه فرم سینمایی برای عرضه دارد؟ و.. را با هم بررسی کنیم.

افتتاحیه فیلم (که متاسفانه موفق به تماشای کامل آن نشدم) ، به نوعی داستان سرایی کارگردان و گویا نیمچه شخصیت پردازی کاراکتر ها از زبان وی با نریشنی نچندان مرسوم است ؛ که همین به نظرم یک ضعف بزرگ فیلم و فیلمسازش است . نریشنی که در سرتاسر فیلم گاها شنیده شده و نه زبان حال کاراکتر ها و گویای حالات و روحیات درونی آن ها اساسا ، بلکه بیشتر به راوی می ماند که رمان در مقابلش ، در حال خواندن آن است که همین شاید جدی ترین ضربه را به اثر به خصوص به فرم آن زده و سر و شکلی تئاتری بدان بخشیده است . نریشنی که می توانست از زبان دو کاراکتری که گویا ، داستان با آن ها پیش می رود شنیده شود و فیلم را از این سردرگمی در روایت و عدم همزادپنداری جدی آن ها با مخاطب خارج کند ، حال به مانند وصله ای ناجور برای فیلم شده که بعضی مواقع با زدن حرف های بی ربط و غیر ضروری از اثر هم بیرون می زند.

گفتم که کارگردان می توانست با نریشنی درست و اندازه ، ضعف شخصیت پردازی فیلم خود را بهبود ببخشد و شخصیت پردازی بهتری انجام دهد . پرویز (با بازی فخیم زاده) بازیگر کارکشته سینماست ، فردی دمدمی مزاج و مغرور و گویا بازیگری توانا ، همسرش شهدخت (گوهر خیر اندیش) که تازه حرفه ی بازیگری را آغاز کرده (فیلم کمتر از ویژگی ها و خصوصیات باطنی او به ما می دهد ولی با این ، گویا مادری دلسوز و احساسی و خانواده دوست) و می خواهد آن را ادامه دهد که پرویز ؛ شوهرش ، مخالفت می کند اینکه به چه دلیل ، مشخصا نمی فهمیم ، شاید حسادت و شاید تکبر و غرور مردانگی . همین مقدمات یک دعوای جدی زن و شوهری را فراهم می سازد که باعث بیرون زدن شهدخت از خانه و رفتنش به باغچه پدری اش می شود و پرویز هم جهت کظم غیظ و فرونشاندن خشمش بشقاب می شکند . این (بشقاب شکستن) ، نه تنها مایه ی کمدی ندارد بلکه مخاطب دلیل این کار را متوجه نمی شود (البته مایه های خل وضعی و دم دمی مزاجی در سراسر فیلم در پرویز بروز دارد که این با شخصیت جدی و نصیحت کننده آن که بعدا می بینیم کاملا در تضاد است) . بدتر از این (بشقاب پرانی) ، کاراکتر مستخدمی است که برای جمع و جور کردن و مرتب کردن اوضاع می آید ، کاملا غیر سمپاتیک با یک لهجه و ظاهری که اصلا به موقعیتش نمی خورد. طرز حرف زدنش با پرویز هم جالب است که انگار نه انگار او مستخدم و پرویز چهره ای مشهور و صاحب خانه است ، این رفتارِ مستخدم ، فیلم را مستلزم پیش زمینه ای جهت معرفی آن می سازد که فیلمی چیزی نگفته و به صورت شخصیتی زاید به فیلم وارد و از آن خارج می شود.

از پرویز و شهدخت که بگذریم (که نمی فهمیم چرا در این سن تصمیم به آغاز این حرفه گرفته) که هردو بازیگرِ نقش ، بازی قابل قبولی داشتند ، به شخصیت دیگری کهتقریبا ، داستان فیلم روی ماجرا و رفتار او می چرخد ، یعنی آذر می رسیم (مرجان شیرمحمدی) . دختر پرویز و شهدخت که به یک خارجی شوهر کرده و بنا به دلایلی از آن جدا شده و برای غلبه بر افسردگی اش به ایران آمده است . تقریبا نیمی از فیلم ، ما از ماجرایی که بر آذر گذشته بی اطلاعیم ، و فیلم این توان را دارد که تعلیق ایجاد کرده و این نیمه را با کنجکاو ساختن مخاطب سپری و او را همراه خود سازد ، ولی این مهم ، زمانی که در فیلم بیان می شود تنها موجبات شکه کردن ما را فراهم می کند . این که می گویم شخصیت پردازی نادرست (که اینجا با بازی بد هم همراه شده) از اینجاست که باوجود فراهم بودن فضا و موقعیت ، نتوانسته کمترین آمادگی نه حتی برای ایجاد تعلیق ، بلکه برای شکه نساختن ، در او (بیننده) ایجاد کند . کارگردان بیشتر سرگرم مسائل حاشیه ای و اضافه است و کاراکتر ما (آذر) حالت چهره و شخصیت افسرده و مغلوبی را نشان نمی دهد ، حتی بعد از پی بردن بخشی از فیلم (پدر و مادرش) ؛ غیر از تک صحنه هایی عادی جلوه می کند . باید گفت بخش مهمی از این ، به سبب بازی بد مرجان شیر محمدی است که اصلا مناسب این نقش نشان نداده .

ضعف بازی ها و شخصیت ها به همین چند مورد خلاصه نمی شود و فیلم مملو از کاراکتر های اضافه و نپخته می باشد ؛ از امیر علی دانایی که گویا باید کاراکتری شوخ و شنگ باشد ولی شوخی هایش جا نیفتاده و رفتارش از فیلم بیرون می زند و در حد تیپ باقی می ماند تا مانی حقیقیِ کارگردان (با آن دیالوگ های ضعیف) و رامبد جوان . این کاراکتر (رامبد جوان) به نظر من بعد از آذر ، بدترین کاراکتر در فیلم است ؛ با یک چهره ی سرد و جدی و ظاهری غیر سمپاتیک و هنرمندی سفالگر . ورود او به فیلم تحمیلی به نظر می رسد ، ؛ کارگاهی که مجاور باغچه ی پدری شهدخت است و حالا اولین بار است که او و دخترانش پا بدانجا می گذارند ،اینکه چرا قبلا اینجا نیامده اند ؟ و اصلا چطور می شود که این خانواده سر از این کارگاه در می آورند ؟ سوال های بیجوابی است که می تواند این ادعا را (تحمیلی بودن این کاراکتر) را توجیه و تایید کند .

به خود شخصیت و ماجرای او در داستان هم که نگاه می کنیم ، تناقضاتی در رفتار با خود شخصیت که سرد و جدی نشان داده می شود ، می بینیم ؛ چطور می شود که این شخصیت با آن نگاه سرد و هنرمندانه اش یک دفعه خودمانی شده و چطور با یک نگاه ، پرویز به چنان شناختی از او می رسد تا به صورتی کاملا مضحک و در مقابل حرف فیلم (که بعدا بدان می پردازیم یعنی فرهنگ بومی در مقابل فرهنگ غربی) از او می خواهد که با دخترش ازدواج کند (یعنی در مقابل فرهنگ مرسوم که پسر از دختر درخواست می کند) ، این هم از آن حقه هایی است که فقط از کارگردان و فیلمنامه نویس بر می آید.

نکته ی دیگری که ضروری است گفته شود و خیلی از ضعف های فیلمنامه ای و شخصیت پردازی ها را در برمی گیرد ، داستان است . مشخص است که ما با یک داستان جدی ، پر محتوا و قوی طرف نیستیم ، (البته من رمان را نخوانده ام ولی با این همه ناچارم قضاوتم را درباره داستان به همین فیلم محدود سازم) مشخص است که خط سیر پراکنده و غیر منسجمی دارد و در نهایت هم کمتر محتوایی را عرضه می کند .

فیلم عمدتا از دو ماجرا در یک خانواده متموّل ، تشکیل شده ؛ دعوای پرویز و شهدخت و دیگری جدایی آذر ، که کارگردان پایان دادن به این ماجراها و سرانجام داستانش را از سر خود بازکرده و با انتخاب یک پایان باز ، در جایی نادرست ، بیننده را با یکسری حدس و گمان رها می کنند ، به خصوص در ماجرای آذر .

گفتم داستان بعضا پراکنده یا بهتر است بگویم ، پراکنده روایت می شود و انسجام کافی را ندارد که این نه فقط مشکل فیلمنامه بلکه به کارگردانی و تدوین اثر هم برمیگردد . با وجود اینکه روایت ، روایتی کاملا خطیست و هیچ داستان موازی و فرعی نداریم ولی کات هایی که کارگردان به فیلم می دهد ، روایت را سست و حالت پرشی به ماجرا داده است ، مثلا زمانی که خانواده در باغ شاد و خوشحال نشسته اند به کوهستان و شکار کات می خورد و یا کات خوردن به کارگاه و چند مورد دیگر . خط روایی اثر هم بعضا چالش برانگیر می شود ، مثلا زمانی که در کوهستان پرویز ظاهرا سُر می خورد (اینکه می گویم ظاهرا چون ما نمی بینیم) و پایش آسیب می بیند دوربین به باغ کات خورده (یکی دیگراز آن کات هایی که اشاره شد) و وقتی به آنجا باز می گردد رامبد جوان را می بینیم که با ماشین از آنجا عبور کرده و از قضا آن دو را که آسیب دیده و برای اولین بار بدون وسیله به کوهستان آمده اند (قبلا یکبار با ماشین آمده بودند) به خانه می رساند . کوهستان به این بزرگی ، این دو بدون ماشین ، پدر آسیب دیده و رامبد جوانی که با ماشین می آید ، این معلوم است الصاقی و اتفاقیست و اتفاق ، کیفیت فیلم و فیلمنامه را پایین می آورد ، اینکه بگوییم شاید با او تماس گرفته هم نمی تواند قضیه را توجیه کند و در مقابل ، چالش را بیشتر هم می کند ، اینکه در فیلم هم گفته شده که آنجا به هیچ عنوان در کوهستانی که آن ها رفته اند تلفن آنتن نمی دهد و اگر هم داده چرا به این غریبه زنگ زده اند و چرا به خانواده نه؟

گاها هم تکه کلام های سیاسی و تاریخی یا سکانس های بی خاصیت مثل تصویر معینِ خواننده در شبکه بی بی سی و پخش سکانس هایی از روانی و هجو ادیسه ی فضایی ، مشاهده می شود که در خوشبینانه ترین حالت بیانگر دیدگاه اجتماعی و هنری فیلمساز و فیلمنامه نویس است که به هیچ عنوان سر و شکل درستی در فیلم و فرم آن نگرفته و تاثیری روی ماجرا نمی گذارد و در یک کلام بی خاصیت است و از فیلم بیرون می زند ، مهمترین دلیلش هم می تواند این باشد که کمتر مخاطبی پس از اتمام فیلم ، آن ها را به یادآورده و اگر هم چنین باشد صرفا دیدی کمیک (که مطمئنا مقصود کارگردان نیست) به آن ها دارد .البته از ضعف قصه و پرداخت به همین چند مورد خلاصه نشده و باز هم می توان گفت و نوشت.

نکته ی دیگری که هنگام تماشای اثر به چشم می خورد ، استفاده زیاد از کلوز آپ است . کلوزآپی که به نظر من مثل آن نریشن خاص ، کاملا تحمیلی از طرف کارگردان است و در خیلی موارد به فیلم نمی خورد به خصوص در صحنه های گفتگوی دو نفره و چند نفره و دعوای پرویز و شهدخت که به نظر من آزار دهنده می شود . شاید اگر بخواهم کاربرد درست کلوزآپ از نظر خودم را در فیلم یادآوری کنم می توان از ، صحنه هایی که با نریشن یا حالت چهره ، ذهنیات و حالات درونی کاراکتر ، مورد توجه قرار می گیرد . باقی جاها (که بسیار زیاد هم بود) این سبک ، در بهترین حالت موجب زده شدن مخاطب به خصوص در حین تماشا روی پرده عریض سینما می گردد .

از عیب دوربین گفتم ، خوب است به تک صحنه های خوبی که از کاربرد درست این مهم در فیلم خلق شدن هم اشاره کنم ، تک صحنه هایی که خارج از چارچوب فیلمنامه و داستان و صرفا با تکیه بر کارگردانی و کاربرد درست دوربین ، موجب خلق چند موقعیت خوبِ کمیک می شود ؛ مثل صحنه ی ریختن شله زرد و جاانداختن پای پرویز .

آذر ، شهدخت … در محتوا و تصویر سازی از اجتماع هم قافیه را باخته و از این نظر می شود از آن به عنوان یک فیلم بی خاصیت اجتماعی نام برد . فیلم صرفا تصویری از یک خانواده مرفه را به نمایش می گذارد و اکثر وقایع و لوکیشن ها در همین محدوده (خانواده مرفه) و بدون توجه به جامعه خود ساخته و پرداخته می شود . این ، به درک متقابل از سوی بسیاری از تماشاگران ضربه زیادی می زند . داستانی که مایه های و موقعیت های بسیاری مانند مستخدم روستایی و یا نامزدِ نوه ی پرویز دارد تا تصویری حداقلی از جامعه را ارائه کند ولی یکی پس از دیگری آن ها را از دست داده و در معدود سکانسی که خارج از محیط خانواده رخ می دهد (تکیه بیشتر بر محیط است ، چون اعضای خانواده در آنجا هم حضور دارند) ؛ سکانس پایانی در فرودگاه ، هم کاری از پیش نبرده و به ساده ترین و دم دستی ترین وجه یعنی توجه چند جوان هم تیپ و شکل خانواده به شهرت پرویز ، بسنده کرده و با یک قاب خانوادگی فیلم را می بندد.

البته این را هم باید گفت که پیام هایی از قبیل حفظ محیط زیست ، بها دادن به هنرهای دستی و تکریم جامعه ی روستایی (که مستخدم خانه نشانی از آن است که قابلیت چندانی جز خدمتگذاری به این خانواده مرفه و شهری را ندارد و به نظرم برخلاف حرف فیلم ضدش در فیلم ساخته می شود) یا حتی کنایه ای به ازدیاد فرزند ، آفت مهاجرت و تقابل فرهنگ ها به چشم می خورد که اکثرا به جز مورد آخر ، یا حالتی شعاری دارد و یا در ساختار فیلم نمی گنجد . مورد آخر یعنی تقبل فرهنگ ها ، بهتر از دیگر موارد ساخته می شود (اینکه اختلاف فرهنگی اینجا با غرب ، زیاد است) و فیلم می رود تا نتیجه گیری درستی از آن به بدهد ولی پایان باز آن ، هر چه رشته را پنبه می کند . اینکه آیا آذر از بازگشت به این فرهنگِ ناجور منصرف می شود یا نه ، که در نهایت کارگردان این محتوا را هم زیر سوال برده . البته این مورد (یعنی مهاجرت و نه اختلاف فرهنگی) فیلم را بسیار شبیه جدایی نادر از سیمین ساخته ی اصغر فرهادی کرده که آنجا هم پایان باز نتیجه گیری کلی را به عهده ی دل مخاطب می گذارد و به نوعی فیلم حالت دوپهلو می گیرد.

در نهایت ، آذر ، شهدخت … با اینکه فضای مفرح و کمدی سالمی داشته و به دام ابتذال نمی افتد ولی خسته کننده و پر ضعف است که این دو جایزه ای که گرفته ، بیشتر ما را ناامید می کند .

اختصاصی نقد فارسی

 

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

 

{jcomments on}


ممکن است شما دوست داشته باشید

12
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
12 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
11 Comment authors
nazi14وحید مارکسیستفرزانهامیرp Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
trackback
Member

… [Trackback]

[…] Info on that Topic: naghdefarsi.com/title/دو-یادداشت-از-نویسندگان-نقد-فارسی-بر-فی/ […]

Member
Member
Hassan Salehifar

این فیلم را می توان به عنوان نمونه فاخر «جشن ابتذال در فرهنگ و رفتار ایرانی» معرفی کرد و بهش یک تندیس بلورین اهداء کرد!! نباید راه دوری برویم، بیشتر ما ایرانی ها درگیر وقایعی همچون وقایعی هستیم که حول محور این فیلم شکل گرفته است؛ از زمان شکل گیری ایده فیلم تا زمان ساختنش و پس از آن حضورش در جشنواره. من داستان فیلم را با مدل خودم برای تان نقل می کنم: کارگردانی با سابقه و مدعی روشنفکری با دختری جوان ازدواج می کند و در این بده و بستان فیلم نامه ای از سوی دختر جوان که… ادامه »

nazi14
Guest
Member
nazi14

یه شروع مسخره و یه پایان گنگ
غیر از اینه واقعا؟؟؟؟؟؟؟

امیرp
Guest
Member
امیرp

یوناس: فرزانه:فیلم بیخودی بود خداییش. چی بود این عاخه… قصه درست و حسابی که نداشت شخصیت ها که درست درنیومده بودن علت و معلول منطقی هم که….! کاراکتر رامبد جوان از همه جای فیلم مضحک تر بود. بیشتر ازینکه شبیه یه هنرمند با یه حرفه ی هنری و مستقل باشه شبیه یه عادم بی اراده و ماست بود که *زرت قبول میکنه که دختر افسرده ی باغ همسایه رو بگیره. وااا یعنی چی خب… نه احساسی نه ماجرای عاشقانه ای نه دلیلی. پدر هم که باز *زرت با یه تلفن آشتی میکنه همه چی فراموش میشه. به گیاهخواران هم که… ادامه »

وحید مارکسیست
Guest
Member
وحید مارکسیست

یک فیلم مزخرف با بازیهای به شدت افتضاح که با یک سری دلایل احمقانه و بی ربط!!! سعی در کوبیدن روشنفکری داشته . به نظرم کارگردان و نویسنده اصلا معنای بسیار ساده روشنفکری رو نمیدونن .

fafa .
Member
Member
fafa .

فیلم بیخودی بود خداییش. چی بود این عاخه… قصه درست و حسابی که نداشت شخصیت ها که درست درنیومده بودن علت و معلول منطقی هم که….! کاراکتر رامبد جوان از همه جای فیلم مضحک تر بود. بیشتر ازینکه شبیه یه هنرمند با یه حرفه ی هنری و مستقل باشه شبیه یه عادم بی اراده و ماست بود که *زرت قبول میکنه که دختر افسرده ی باغ همسایه رو بگیره. وااا یعنی چی خب… نه احساسی نه ماجرای عاشقانه ای نه دلیلی. پدر هم که باز *زرت با یه تلفن آشتی میکنه همه چی فراموش میشه. به گیاهخواران هم که قشنگ… ادامه »

نقدعلی
Guest
Member
نقدعلی

بیماری وجود دارد به نام سندروم زنگوله پای تابوت که فیلمسازهای مرد به آن دچار می‌شوند. فیلمسازی که زمانی فیلمهای خوبی می‌ساخته در حوالی میانسالی همسری جوان ابتیاع می‌کند و وظیفه فیلمنامه‌نویسی (در مورد این فیلم بازیگری و طراحی صحنه ایضا) را به همسر جوانش می‌سپارد و حاصل کار فاجعه از آب در می‌آید. داریوش مهرجویی سالهاست که دچار این بیماری شده و حالا نوبت به بهروز افخمی رسیده.

فرزاد
Member
Member
فرزاد

توصیه میکنم نبینیدش از بدترین های فجر بود درحد یه تله فیلم هم نبود۲ساعت وقتتونو میریزید دور 😡

بهزاد ترابی
Member
Member
بهزاد ترابی

خیلی دوست داشتم بهترین فیلم جشنواره رو ببینم با نقدی که اینجا خوندم مصمم تر شدم برم فیلمو ببینم اما وقتی به سینما رفتم متاسفانه فیلم اکران نشد یعنی تو سینما جز منِ فلک زده کسی نبود وگفتن برا اکرن فیلم حتما باید بیش پنج نفر باشید و این گویای حال و روز سینما و بهتره بگم بهترین فیلم سینما بود(سینما پردیس کیان)

django23
Guest
Member
django23

من هنوز این فیلم رو ندیدم

جدای از این دو نقد که منفی هستنش

اما این فیلم اثر یه کارگردان و نویسنده مطرح یعنی بهروز افخمی هست که فیلم عروس … فیلم جان پهلوان تختی و فیلم شوکران رو ساخته

rezaei
Guest
Member
rezaei

من که دیگه حاضر نیستم ریسک کنم پولو وقتمو هدر بدم برم اینارو تو سینما ببینم اکثرا که نگاه کنید کسایی که تازه نامزد کردن میان سینما اونم فقط بره تفریح نه فیلم این قشرو حذف کنیم در سینمای ایران تخته میشه

GTA BIG FAN
Guest
Member
GTA BIG FAN

واقعا سخته بدونیم با چی طرفیم