Snatch. (قاپ زنی)

کارگردان : Guy Ritchie

نویسنده : Guy Ritchie

بازیگران: Jason Statham, Brad Pitt, Benicio Del Toro

خلاصه داستان :

از زبان مردی روایت می شود که در یک باند مافیایی فعالیت می کند و برای خریدن یک کاروان از یکسری خانه به دوش باعث می شود که یک اتفاق بد برای گروه مافیایی بیفتد و…

 

 

 

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلم «قاپ زنی» (نقد سینما)”]

 

 

مگر در طول سال می شود چند فیلم شگفت انگیز دید؟ یقین داشته باشید که قاپ زنی یکی از محسور کننده ترین کشفهای علاقمندان سینما در سال ۲۰۰۰ است. هرچند در دوره زمانه ای که منتقدان و استادان غربی تمام هم و غم خود برای سنجش یک فیلم را بر نزدیکی آن به واقعیت های ساده و عینی و پرهیز از زبان و ساختارهای پیچیده ی سینمایی گذاشته اند، قاپ زنی در دنیای صنعتی سینما با انگ متظاهرانه بودن به یکی از مطرودین جزایر دور مبدل می شود. با این وجود یکی از بهترین نمونه های معرفی سینماگر مؤلف در عرصه سینمای انگلیس در سالهای اخیر، همین آثار گای ریچی بوده است که علاوه بر برخورداری از مهر فیلمساز، جریانی مستقل را در دنیای سینما پایه گذاری می کنند. در سینمای انگلیس که پس از سینمای آزاد (که خود متأثر از جنبش جوانان خشمگین بود)، هیچ موج واقعی به راه نیفتاده و جریان هنر هفتم به چهره هایی خاص متکی شده است. قاپ زنی می تواند نمونه ای کامل برای دست یافتن به الگوهای روایی و دیداری محسوب شود چون:

۱٫ بدعتهای آن در ساختار دیداری و روایت اثر قابل مشاهده است، نه در سعی در تعریف داستانی بدیع و ناشیانه و ارائه تصویری واقعی و نادیده.

۲.دغدغه آن در زیبایی فیلم قابل رؤیت است، نه در صدور پیام هایی دهان پرکن و انسانی.

۳٫ در عوض تبلیغ کاذب و نخ نمای انسانیت و سقوط به ورطه واقع گریز انسانگرایی، دیدگاهی جدی نسبت به حقایق تلخ اجتماعی از قبیل فساد و خشونت را به نمایش می گذارد.

۴٫ از آن فیلم هایی است که عشق در یکایک نماهایش موج می زند و فیلمی که با عشقی چنین پرشور نسبت به واسطه بیانی سینما ساخته شده باشد لاجرم به دل عاشقانش نیز می نشیند.

مجموعه ی این قابلیت ها باعث شده که قاپ زنی به چنان الگوی قابل اطمینانی بدل شود که بر خلاف اکثر فیلمسازان غریب و نامتعارف سینمای انگلیش در چند دهه اخیر به سمت بیانیه ای انتقادی در زمینه های اجتماعی و سیاسی سوق داده نمی شود.

خط داستانی قاپ زنی بسی ساده تر از تصوری است که بیننده پس از تماشای فیلم دارد: پس از سرقت موفق الماس، شخص خوشگذرانی که حامل محموله ی دزدی است، به عیاشی می رود و کشته می شود. پس از آن در این دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه شخصیت هایی متعدد درگیر ماجراهای متعاقب می شوند.

صد البته گای ریچی باهوش تر از آن است که بخواهد با چاشنی پیرنگ های فرعی غیرقابل مهار، این داستان چرخه عبث زندگی پرحرص و آز امروز را گسترش دهد و یکی از آن ملغمه هایی که عمدتاً در دهه های ۶۰ و ۷۰ به عنوان تصویر دنیای دیوانه به شکلی غیرقابل تحمل و لجام گسیخته تحویل مردم می دادند را تکرار کند. زیبایی قاپ زنی از نقطه روایی به جریان موازی و هوشمندانه ی اتفاقاتی باز می گردد که پیرامون شخصیت هایی جذاب و پرداخت شده روی می دهد و هیچ گاه از خط اصلی داستانی خارج نمی شود. پس در توالی سریع آمد و شد زمانها، مکان ها و شخصیت ها انسجام خود را با تکیه بر وحدت موضوعی حفظ می کند و به کلافی سردرگم – مانند واریته های تلویزیونی که نمایش هایی استوار بر خلق موقعیت هایی منفرد و بی ارتباط ساخته می شوند – مبدل نمی گردد. این روایت پرپیچ و خم که در عین پختگی، داستانی تکراری و ساده را به فیلمی جذاب و پیچیده مبدل می کند، از شخصیت پردازی فوق العاده ای بهره می برد.

از برد پیت در نقش مشتزن کولی تا وینی جونز در نقش آدمکش حرفه ای، طیفی گسترده از شخصیت های سینمایی اغراق شده را تشکیل می دهند که به جز یک مورد – سردسته از ریخت افتاده- همه حضوری دلنشین دارند و خود به خود به جذابیت قطعات موازی فیلم می افزایند. هر چند، طیف ماجراها و شخصیت ها نسبت به فیلم اول و تحسین برانگیز ریچی با عنوان «ضامن، خشاب و دولول تازه شلیک شده» به شکلی قابل ملاحظه افزایش پیدا کرده است، قاپ زنی از بلوغ بیشتر فیلمساز حکایت دارد که فیلمش ضرباهنگی سریع تر دارد، از روایتی تکامل یافته تر بهره می برد، در شخصیت پردازی مدرن – در زمان جریان داستان و نه در ابتدای آن – موفق تر عمل می کند و در دیالوگ نویسی جلوه هایی هوشمندانه تر می یابد. استفاده از موقعیت های به وجود آمده از تفاوت لهجه های انگلیسی و آمریکایی و تکلم به لهجه ای مردم فهم تر که از طرفی به طنازی فیلم می افزاید و از طرف دیگر مخاطبان بین المللی بیشتری را هدف می گیرد.

اگر باز هم در فیلم ریچی زنان نقشی ندارند و در حد بازیچه ی مردان باقی می مانند، ترنم آهنگ Lucky Star – یکی از نخستین آهنگ های مدونا، همسر جدید کارگردان – در یکی از صحنه های فیلم، نشان از تغییراتی اساسی دارد که معلوم نیست فیلمساز جوان و مؤلف بتواند از آن آزمون سربلند بیرون بیاید، چون تاکنون همواره معادلات فیلم های خود را بدون احتیاج به پیش فرض زنان در نقش های اصلی تکمیل کرده و به نتایجی قابل قبول دست یافته است.

اما سحر اصلی قاپ زنی در جایی دیگر نهفته است. جادویی که تصاویر فیلم را به وجود آورده و به هم تقطیع کرده است، مهمترین نقطه قوت فیلم به شمار می رود. این تصاویر در برخی مواقع به نمایش شعر گونه ی خشونت منجر می شود (تقطیع صحنه ی ناک داون شدن شخصیت به سقوط او در آب) و گاهی اوقات هجویه هایی تحسین برانگیز در باب خشونت را تصنیف می کند (صحنه درگیری شخصیت وینی جونز با تعدادی دیگر از شرآفرینان در بار)، اما در مجموع برخلاف فیلم های واقعیت گریز و آرمانگرایی که صرفاً می کوشند از مفاهیم دور از ذهن اومانیستی سخن بگویند، تصویری از دنیای کثیف و امروزی ارائه می دهد که در اعماق آن تنها شر به چشم می خورد.

اهمیت قاپ زنی در این است که بدون القای جذابیت به خشونت، با ساختاری حاکی از والایی از دیدگاهی زیبایی شناختی به نمایش جهان معاصر می پردازد.

نویسنده: کامیار محسنین

منبع: نقد سینما، شماره ۲

 

[nextpage title=”نقد و تحلیل فیلم قاپ زدن: فیلمی که می دود، می جهد و سر پا می ایستد! (موج نو)”]

 

سال١٩٩٩برای سینمای بریتانیا سالی خوش فرجام بود. نمایش دو فیلم الیزابت و ضامن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده با اقبال رو به رو شد و حتی نظر مثبت منتقدان و اعضای آکادمی را نیز جلب کرد. الیزابت در رقابت با شکسپیر عاشق در مراسم اسکار قافیه را باخت، اما گذشت فقط یک سال و اکران گسترده جهانی ثابت کرد فیلم جدی تر و ماندگار تری است. ولی ضامن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده بیش تر در داخل انگلستان موفق بود تا کشورهایی که به دلیل لهجه بازیگرانش کم تر قادر به درک ظرایف و شوخی های سیاهش بودند، اما از روایت بصری آن شگفت زده شدند. با این فیلم کارگردان جوانی به تماشاگران معرفی شد که در اولین فیلمش شور و شوقی پایان ناپذیر برای ابداع و ترکیب روش های روایتی پیشین به معرض نمایش می گذاشت.

سابقه سینمایی او محدود به ساختن ویدیو کلیپ و فیلم های تبلیغاتی بود و همین پیشینه با اولین نما های عنوان بندی آشکار می شد. گای ریچی در واقع آخرین فیلمساز دهه ١٩٩٠، برخاسته از میان کلیپ سازان ( مانند آدریان لین و دیوید فینچر) بود که سعی داشت تا عوامل ساختاری ویدیو کلیپ ها را با فیلم بلند سازگار کند. قبل از او فیلم سازانی چون دنی بویل انگلیسی نیز] در گور کم عمق(١٩٩٤) و به خصوص قطاربازی سعی کرده بودند با تلفیق موسیقی پاپ با داستان هایی درباره جوانان اغلب عاصی و بزه کار به فرم های روایی مدرن تری دست یابند. اما حاصل کار ریچی در اولین فیلمش چند گام جلوتر بود. او بر خلاف هم نسلانش از موسیقی راک استفاده می کرد، دوربین کنجکاوش سر از هر سوراخ سنبه ای( مانند قابلمه سوپ، اجاق مایکروویو و…) در می آورد، همراه چهار بازیگر اصلی فیلم به راه می افتاد و زمانی که جایی برای نشستن و نظاره کردن می یافت، مکث کوتاهی می کرد و باز به راه می افتاد. ریچی در این فیلم از اکثر ترفند های کلیپ سازی مانند حرکت آهسته، حرکت تند، فیکس فریم، زوایای نامتعارف دوربین، قطع های سریع دوربین، تقسیم پرده و نماهای نزدیک همراه با صداهای اغراق آمیز به گونه ای هدف مند و تحت کنترل استفاده کرده بود تا احساس آشفتگی و هرج و مرج موجود در داستان را بپروراند.

ضامن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده محصولی کاملا بومی بود که ریشه در فیلم های گنگستری دهه ١٩٦٠ و ١٩٧٠ انگلستان(با رویکردی پست مدرنیستی از طریق پرداخت امپرسیونیست وار و فوق ایماژیستی) داشت. استفاده از راوی (وجه مشترک اغلب آثار دنی بویل و فیلمسازان جوان انگلیسی)، طنز سیاه و سرعت بی امان تصاویر و داستان چهار جوان متعلق به طبقه پایین لندن به طور ذاتی شکل و شمایلی دهه نودی داشت و متاسفانه در این چهارچوب با آثار تارانتینو مقایسه شد، بدون این که اصالت آن مورد توجه قرار گیرد. روایت غیر خطی فیلم بر این شباهت بیش تر صحه گذاشت، اما آن چه از دید بسیاری پنهان ماند تمایل ریچی به ارائه توازن میان یک کمدی تمام عیار(پایان معلق فیلم) با موقعیتی خشن و خون بار(سرقت،تقلب و جنایت) و پویایی او در کار با دوربین بود. وجوه پیکارسک ( داستان هایی درباره اوباش) داستان و لحن هتاکانه فیلم با در نظر گرفتن سابقه ریچی و خاستگاه طبقاتی اش- خانواده کارگری- قابل درک بود، اما ساخته شدن فیلم بعدی با همین مضمون ها نشان داد که او به این پس زمینه، نه به عنوان عناصر شخصی بصری(که نشانه هایی از هولیگانیسم- لات بازی- انگلیسی را با خود دارد)، بلکه به عنوان نمادهایی از جوامع التقاطی پست مدرن می نگرد. قاپ زدن میدان چالش جدید ریچی با داستانی پر پیچ و خم تر و شخصیت هایی بیشتر است و آن قدر دقیق ساخته شده که نمی توان موفقیت فیلم پیشین را تصادفی دانست. قاپ زدن به لحاظ دیوانه وار بودن و داشتن پیچیدگی های چند لایه، چند درجه از فیلم قبلی بالاتر است. فیلم مجموعه ای مسلسل وار از اتفاق ها و تصادف هاست که با تنوع دیوانه وار شان، گونه ای تقارن وحشتناک را در جهان پیرامون ما مطرح می کنند. فرضیه ای که با آثار کسانی چون رابرت آلتمن(برش های کوتاه،١٩٩٣)، جان سیلز(شهر امید،١٩٩۳) و مخصوصا پل تامس اندرسن(ماگنولیا، ١٩٩٩) در سال های اخیر مقبولیت خاصی در میان فیلمسازان متفاوت یافته است؛ یعنی زنجیره روابط گسترده انسانی و اهمیت شانس و احتمالات.

نقطه مرکزی قاپ زدن مانند فیلم پیشین ریچی درباره یک سرقت ناشیانه است. با این حال واجد نوعی خودآگاهی اخلاقی است و دنیایش حس و حالی دارد که آن را فقط می توان به هنر التقاطی و متناقض پست مدرن بسط داد.قاپ زدن به مفهوم ناب کلمه، یک اکشن است؛ به لحاظ تکنیکی روان و بدیع و ماهرانه، و سرشار از انرژی بی امان و وقفه ناپذیر. پیرنگ و شخصیت ها مطلقاً در درجه دوم اهمیت قرار دارند؛ یعنی پس از کنش فیزیکی، چیزی که ریجی آن را به خاطر نفس کنش بزرگ نمایی کرده و تبدیل به یک بت ذهنی (fetish) می کند. فیلم مدام در حال حرکت است و سرخوشانه به سوی پایان(باز هم معلق) خود پیش می رود و تنها چیزی که نصیب تماشاگرش می کند حس هیجان بصری است که ظاهراً به هیچ گونه نتیجه یا متن اجتماعی، اخلاقی یا روان شناسانه ارتباط ندارد. همین باعث می شود بسیاری آن را صرفا فیلمی سرگرم کننده و بازیگوشانه تلقی کنند که بی اندازه خشن و فاقد وجوه انتقادی و همدلی انسانی است. اما قاپ زدن فاقد آن شرارتی است که در فیلم های تارانتینو جاری است و به یک دلیل بسیار واضح، سینمای ناب است(در وضعیت پست مدرن)، چون در هیچ زمینه ای دیدگاهی ندارد و در خدمت هیچ کارکرد اجتماعی یا سیاسی نیست، مگر پاسخ گفتن به تمایل ابتدایی بیننده به تماشای تصاویر متحرک. قاپ زدن به عنوان یکی از محصولات سینمای پست مدرن به بسیاری از موضوع هایی می پردازد که در فیلم هایی چون قاتلین مادرزاد(١٩٩٤) یا لایمی وجود دارد، اما کاری می کند که فیلم الیور استون بی دلیل پیچیده و محصول نسلی به نظر بیاید که در میان شکل اجرا و گرایش مفرط در ارجاع به فیلم های دیگر گم شده است. اما در دنیایی که ریچی خلق کرده، اصالت و ارجاع معنی ندارد. در دنیای او هیچ چیز متعلق به هیچ کس نیست و در عین حال به همه تعلق دارد. از اشاره هایی متنی مانند الماسی که در دست هیچ کس لحظه ای بیش تر دوام نمی آورد تا ارجاع های هجو آمیز فرامتنی اش به فیلم های دیگران، مانند حضور براد پیت در نقش کولی ایرلندی تبار و مشت زن که از باشگاه مشت زنی دیوید فینچر می آید. ریچی یک بار دیگر منبع مختلف فرهنگ پاپ را حریصانه کند و کاو کرده و همه چیز از تارانتینو گرفته تا مدونا، از ملودرام های گنگستری دهه ١٩٣٠ تا فیلم های دهه ١٩٧٠ درباره استثمار سیاه پوست ها و کمدی فارس و وحشیانه را به هم بافته تا کولاژی از طنز و طعنه برای تماشاگر امروزی خلق کند.

تمامی اجزای ساختاری فیلم بر این اصول تاکید می کند، مانند موسیقی که در برخی صحنه ها به گونه ای استفاده شده که ناسازگاری اش با تصاویر، تاثیر کمیک شدیدی بر جا می گذارد و یا تدوین،که ریچی با کنار هم گذاشتن چندین نمای کوچک، تماشاگر را به دلیل آکنده بودن قاب ها از انرژی و شوخ طبعی، مبهوت و خندان به جای می گذارد. بازیگران نیز با این که بسیار واقعی و قابل قبول می نمایند، هیچ یک نقش محوری ندارند(حتی ترک که راوی داستان است) و اغلب حضورشان روی پرده کوتاه است. اغلب شخصیت های فیلم می میرند یا سر از زندان در می آورند و عده انگشت شماری هم که دستگیر نمی شوند، هم چنان از جریان پیش آمدها در هراسند(تماشاگر نیز)،و بعید به نظر می رسد بتوانند در آینده هم زیاد مصون بمانند و این جوهره اثر ریچی است: پژوهشی درباره اصل علّیت که لا به لای دیالوگ های با مزه و خشونت افراطی پنهان شده است. به همین دلیل قاپ زدن پیشرفتی در سبک فردی ریچی، و از نظر زیبایی شناسی غنی محسوب می شود.

ممکن است بسیاری این فیلم را به دلیل جذاب جلوه دادن خشونت تقبیح کنند، اما بایستی یادآوری کرد که هیچ حس خشمی درون فیلم وجود ندارد و فاقد اشاره صریح به دیدگاه های اجتماعی و سیاسی است(مانند باشگاه مشت زنی) و تنها طغیان و برون گرایی یک کمدی سیاه را دارد. کسانی که به دنبال منبع الهام ریچی می گردند باید نگاه شان را از تارانتینو(فیلمسازی که ریچی اغلب به غلط با او مقایسه می شود) بردارند و به فیلم هایی مثل سرقت(١٩٦٧،پیتر ییتز)، جمعه خوب طولانی(١٩٨١،جان مکنزی) و از همه مهم تر حرفه ایتالیایی (١٩٦٩،پیتر کالینسن) چشم بدوزند. در واقع اگر رسالتی برای ریچی وجود داشته باشد، همانا رسالت احیای سینما برای تماشاگر امروزی است و اگر قرار است پیوندی را میان ریچی و تارانتینو ردیابی کنیم، آن پیوندی چیزی نیست مگر همین عنصر حیاتی.(یعنی جوهره پست مدرنیسم: یعنی بازیافت) و در این راستا قاپ زدن قصد ندارد چیزی واضح را (از قبیل پیام های نارسا و فوق ساده انگارانه ای درباره عدالت، حقیقت و اخلاقیات) به تماشاگر آموزش دهد و از آن مهم تر قصد ندارد سر تماشاگر کلاه بگذارد. از این رو بیهوده است اگر ساختارشکنی های تغییر زمان دهنده فیلم های ریچی را با داستان عامه پسند تارانتینو مقایسه کنیم.

نوع ضد قهرمان ریچی نیز با شخصیت های تارانتینویی متفاوت است و در عین حال مهم ترین موهبت ریچی، عنصر کمیکی است که در تنگناهای وجودی شخصیت هایش حضوری دایمی دارد. ضد قهرمان های ریچی کم و بیش با سرشت واقعی خود در تعارض هستند. در دنیای ریچی تشویش فزاینده ناشی از اشتباه ها و عدم توازن های همیشگی بخشی از انتخاب طبیعی شخصیت ها است و نوعی داروینیسم ضد اجتماعی(بقای اصلح) را شکل می دهد.

تداخل دقیق و حساب شده خطوط داستانی متعدد در فیلم نیز مفرح و متقاعد کننده است و هم چون ترانه وحدت بخش پایانی ماگنولیا، در این جا نیز عاملی وحدت بخش حضور دارد که حلقه وصل کننده تمامی این ماجراهای بی ارتباط است: یک سگ گرسنه که به شکل غافلگیر کننده ای در جمع و جور شدن فیلم نقشی منطقی و شگفت انگیز ایفا می کند و در بازی قاپ زدن الماس هم حضور دارد.

قاپ زدن اندک ضعف هایی نیز دارد، مانند لهجه بازیگران که در عین داشتن بار طنزآمیز بومی، تماشاگر نا آشنا با لهجه کاکنی را فراری می دهد(شوخی پسر عمو آوی در لحظه رسیدن به لندن:"نمی شه شما انگلیسی ها مثل آدم صحبت کنید، نا سلامتی این زبان اصلش مال شماست.")، البته ریچی به این امر واقف بوده و حتی دست به هجو خود نیز می زند. در میانه فیلم، ترک هنگام مذاکره با میکی اونیل بر سر مشخصات کاروان درخواستی، از تامی می پرسد:" تو فهمیدی این مرتیکه چی گفت؟"

یکی دیگر از مزایای فیلم که عیب آن نیز به شمار می رود، سرعت بیش از اندازه آن است. حتی وقتی شخصیت ها بی حرکت ایستاده اند یا در اتومبیلی پارک شده کمین کرده اند، ریچی اغلب راهی می کند تا حسی از حرکت را هم چنان حفظ کند؛ دوربین در اطراف بازیگران می چرخد و گاه از طریق قطع های متداخل و جهش های زمانی، واقعه را کش می دهد تا کنش ها و واکنش ها را از دو یا سه منظر نشان دهد.روند حوادث نیز در دو مورد اقناع کننده نیست و دو مرگ به شکلی نامعقول مضحک و تصادفی هستند. اولی مرگ فرانکی به دست بوریس و دومی مرگ تونی دندون فشنگی به دست پسر عمو آوی است که شکیبایی اش را پس از بلعیده شدن الماس توسط سگ از دست داده است.

نقطه ضعف دیگر فیلم نبودن شخصیت زن در گالری آدم های ناجور دنیای تبه کاران لندن است(بر خلاف ضامن، قنداق و دو لوله تفنگ تازه شلیک شده) که از اجزای اصلی چنین محیط هایی به شمار می روند.با این حال در نهایت پس از تماشای قاپ زدن،تمام چیزهایی را که انتظارشان را داشتید و حتی چیزهایی که انتظارش را نداشتید،نصیب تان می شود و حتی دیدن دوباره فیلم بر لذت آن می افزاید.هر چند صحنه انتقام گرفتن میکی اونیل کولی یا صحنه های مشت خوردن او در نیمه پایانی فیلم بیش از اندازه جدی به نظر برسد و یکی از تأثیرگذارترین لحظه های کارگردانی ریچی را یدک بکشد (مشتی به صورت میکی می خورد و او با حرکت آهسته روی هوا به پرواز در می آید، اما به جای کف رینگ، حس افتادن در دریایی عمیق را تجربه می کند)؛ لحظه روان شناسانه ای که در بافت طنزآمیز فیلم چندان جا نمی افتد.

با این حال قاپ زدن فیلمی است که می پرد، می جهد، زمین می خورد و سرانجام سرپا می ایستد و تمام می شود، اما تماشاگر یقین دارد که شخصیت های آن هنوز به این طرف و آن طرف می دوند.به جرات می توان گفت که قاپ زدن یکی از بهترین فیلم های سال گذشته است،که روح سینما در آن جاری است.

نویسنده: امیر عزتی

منبع: موج نو، آرشیو

 

[nextpage title=”نگاهی به داستان فیلم « قاپ‌زنی »”]

 

سرقت یک الماس ۸۶ قیراطی توسط یک سارق آمریکایی به نام فرانکی چهار انگشتی (Franky Four-Fingers ) با بازی بنیشیو دل تورو و ۳ همراه دیگرش در انتیورپ بلژیک از یک جواهرفروشی آنهم در لباس یهودیان انجام می شود و او برای فروش آن به لندن می‌رود. در آخرین لحظات همدست روسش به او پیشنهاد می‌کند برای خرید اسلحه در لندن به سراغ بوریس معروف به تیغ و همچنین بوریس گوله جاخالی ده (دیدید منتقل نمی‌کند؟) (Boris the Blade، Boris the Bullet-Dodger) برود.

در ضمن فرانکی شخصیتی متزلزل دارد و در قمار در قمارخانه‌ها پول زیادی باخته است. آوی که احتمالن از دوستان فرانکی است به پسرعمویش داگ کله‌گنده (Doug the Head) در لندن که همیشه تظاهر به یهودی بودن می‌کند خبر می‌دهد که فرانکی به آنجا رفته و باید از رفتن او به قمارخانه‌ها جلوگیری کند. در لندن بوریس به سه سیاهپوست (سول (Sol.)، وینی (Vinny) و تایرون(((Tyron)) دستور می‌دهد که الماس را از فرانکی در قمارخانه بدزدند.از طرف دیگر داستان یک کارچاق‌کن مسابقات مشت‌زنی غیرقانونی (Unlicensed Boxing) انگلیسی به نام ترکی (Turkish) و همکارش (Tommy) را شاهد هستیم که در پی از دست دادن مشت‌زنشان (جرج خوشتیپه (Gorgeous George)) در پی مسابقه با یک کولی ایرلندی به نام میکی اونیل یک مشتی (Mickey O'Neil) که معروف به ناک-اوت کردن حریفانش با یک مشت می‌باشد، تصمیم می‌گیرند که خود میکی را برای مسابقات حاضر کنند.

رئیس مستبد و سادیست آنها به نام بریک تاپ (والا این دیگر قابل ترجمه نیست، هرچند می‌توان به خاطر کله مربع شکل یارو کله آجری هم معنیش کرد. Brick Top) که گرداننده تمامی مسابقات مشت‌زنی در لندن است حاضر میشود میکی به جای مشت‌زن در مسابقات شرکت کند، به شرط انکه در راند چهارم ناک-اوت شود، میکی در مسابقه حریف را ناک-اوت می‌کند و بریک تاپ به تلافی کاراوان مادر میکی را به آتش می‌کشد.برگردیم به سه سیاهپوست که به طوری اتفاقی موفق می‌شوند الماس را به دست آورند. بوریس با الماس فرار می‌کند. بریک تاپ که از حمله سه سیاهپوست به قمارخانه‌اش عصبانی است آن‌ها را می‌یابد و به آنها ۴۸ ساعت وقت می‌ده تا الماس را برایش بیاورند. از سوی دیگر داگ کله‌گنده و آوی با استخدان تونی دندون گوله‌ای (Tony the Bullet-Tooth) نیز هدف به دست آوردن الماس را دارند.بوریس اتفاقی به مغازه داگ (لانه زنبور خودمان) می‌رود تا الماس را بفروشد و آنها او را می‌گیرند و دست و پی او را بسته و الماس را به دست می‌آورند.

سول و گروهش به آوی و تونی حمله می‌کنند و الماس را به چنگ می‌آورند.آوی و تونی به خانه آنها می‌روند و آن را پس می‌گیرند ولی سگ وینی آن را می‌بلعد و فرار می‌کند.آوی ناخواسته در حالیکه می‌خواهد به سگ شلیک کند تونی را می‌شکد. آوی به آمریکا بازمی‌گردد.حالا دو جنازه روی دست سول و گروهش مانده است. در سوی دیگر ماجرا میکی در مسابقه آخر هم حریف را قبل از راند ۴ ناک-اوت می‌کند و بریک تاپ که چند نفر را گماشته تا همه کولی‌ها را بکشند متوجه می‌شود کولی‌ها افرادش را کشته‌اند و خودش نیز توسط کولی‌ها کشته می‌شود.فردای آن روز ترکی و تام برای تشکر شاید، به دیدن کولی ها می‌روند ولی آنها شبانه جمع کرده و رفته‌اند.

سگ وینی آنجاست و آنها با بردن او به دامپزشکی (دلیلش سروصدای ناشی از بلعیدن یک اسباب بازی صدادار در اوایل فیلم است.) صاحب الماس ۸۶ قیراطی می‌شوند. آنها پیش داگ می‌روند و او به اوی زنگ می‌زند و اوی به لندن می‌آید.

قاپ‌زنی (Snatch.) فیلمی به کارگردانی گای ریچی (Guy Ritchie) محصول سال ۲۰۰۰ و ساخته شده در دو کشور آمریکا و انگلستان می‌باشد. ژانر این فیلم تریلر کمدی – جنایی است و در آن بازیگرانی همچون بنیشیو دل تورو، برد پیت، جیسن استتهم، دنیس فرینا، اید، راد شربژیا و… ایفای نقش می‌کنند. فرم بصری (Visual Style) این فیلم یکی از نقاط قوت آن است که در مورد آن به تفصیل صحبت خواهد شد. استفاده ریچی از موسیقی درست و به موقع که فقط می‌آید و می‌رود و موسیقی به اصطلاح سیال در روند اتفاقات فیلم یک دیگر از اجزای چیدمان نهایی و کلی این فیلم است که به کمک روایت و فرم روایی ان شتافته است.

پیشینه و پسینه

گای ریچی (متولد ۱۰ سپتامبر ۱۹۶۸، هتفیلد، هرتفوردشایر، انگلستان) فیلمساز، فیلم‌نامه‌نویس و سازنده موزیک-ویدئو است. وی اولین فیلم کوتاهش را در سال ۱۹۹۵ با نام مورد مشکل (The Hard Case) ‌ساخت. اولین فیلم بلند وی ضامن، قنداق و دو لوله تفنگ شلیک شده (Lock، Stock and Two Smoking Barrels) ساخته ۱۹۹۸ فیلمی بود که به خاطر فرم روایی اش مورد توجه قرار گرفت. در سال ۲۰۰۰ فیلم قاپ‌زنی (Snatch.) را با ایده‌هایی نزدیک به ضامن، قنداق…. ساخت و از بازیگرانی شناخته‌شده تر استفاده نمود. پس از قاپ‌زنی او ۴ فیلم دیگر با نام‌های جداافتاده (Swept away) 2002، ششلول (Revolver)2005، راک‌ن‌رولا (RocknRolla) 2006 و شرلوک هولمز (Sherlock Holmes) 2009 ساخته است.

ژانر

ژانر کمدی فیلم در بیشتر صحن‌های فیلم حضور پررنگی دارد.شوخی‌های انگلیسی فیلم که برخلاف آن‌چه که گفته می شود به هیچ عنوان هم بی نمک نیستند و واقعا از تماشاگر خنده می‌گیرند. (الآن که به این اصطلاح خنده گرفتن فکر می کنم می‌بینم که چقدر بی‌معنی است.!)نمونه‌هایی از این شوخی ‌ها را در پایان می‌آوریم. از این لحاظ که چند نفر در این فیلم کشته می‌شوند جنایی (Crime)است و چون پایانش مشخص نیست و سوسپانس (تعلیق) دارد تریلر (Thriller) است. اما در یک دسته دیگر هم قرار می‌گیرد. ژانر سرقت (Heist Films) که مشخصه اصلی اش حضور چند گانگستر و هدف هرکدام به دست آوردن چیزی است. از فیلم‌های شاخص این ژانر در این دهه می‌توان به سه‌گانه اوشن (Ocean’s Trilogy) و دزدی بانک (The Bank Job) اشاره کرد. این معجون ژانری در نهایت این فرصت را از تماشاگر می‌گیرد که به فیلم در نگاه اول درست بیاندیشد و به شخصه بار اولی که این فیلم را تماشا کردم (و فرصت جلو عقب و موشکافی و واکاوی درست آن را نداشتم‌، چون آن را از شبکه محترم چهار (به قول محمد صالح علاء) تماشا می‌کردم و خب تازه خیلی حرف‌ها سانسور شده بود)) فقط و فقط از نوع غافلگیری پایانی (Twist Ending) آن محظوظ شدم و به کمدی‌های کلامی آن نمی‌خندیدم.

کمدی : کمدی فیلم هم کلامی و هم موقعیت است. کمدی کلامی در فیلم غوغا (به تمام معنا) می کند. شوخی هایی که از زبان غیررسمی (Slang) و عامیانه Vulgar)) آن هم با لهجه غلیظ کاگنی لندن و کولی‌ای ایرلندی سرچشمه می‌گیرند.

جنایی: چند دسته از افراد مختلف از مافیای یهودی جواهرات گرفته تا آماتورهای خرده‌پا می‌خواهند یک الماس ۸۶ قیراطی را تصاحب کنند و در این راه از هیچ جنایتی (به معنای عام آن) گریزان نیستند.

تریلر: فیلم تا پایان چندین و چند بار تغییر مسیر می‌دهد، به این صورت که پایانش برای بیننده مشخص نیست. خود روایت در بعضی بخش‌ها هم به این هیجان دامن می‌زند. به صورت موردی به این پیچش‌های روایی اشاره خواهیم کرد.

نویسنده: نصیر بدری

منبع: وبلاگ نصیر بدری

 

[nextpage title=”یادداشتی کوتاه بر فیلم «قاپ زنی»”]

 

گای ریچی فیلمساز تازه کار و جوان پیرو مکتب کوئنتین تارانتینو (پالپ فیکشن) قاپ زنی را نوشته و کارگردانی کرده است. قاپ زنی داستان چند گروه تبهکار است که هرکدام به نحوی با یک الماس گرانقیمت ارتباط پیدا می کنند. هر کدام از بازیگران (به ویژه بنیسیو دل تورو) در جای خود قوی عمل می کنند و انصافا کاراکتر های بامزه و جالبی خلق شده اند. در واقع می توان گفت شخصیت پردازی کار بسیار عالی است.

موسیقی به خوبی با هر یک از کاراکتر ها همراه شده و با توجه به ملیت و روحیات آنها متفاوت است اما به دلیل تنوع آن و وجود ۴ آهنگساز(Noel Gallagher،Massive Attack،John Murphy،Tom Rowlands)از تاثیرگذاری آن کاسته است.البته فاکتور تاثیرگذاری در فیلم یک امر کاملا نسبی است و برای هریک از بینندگان متفاوت است.)

نقاط قوت اصلی فیلم را می توان در کارگردانی خوب گای ریچی ؛ فصول مونتاژی عالی و طنز قوی فیلم دید.اما فیلم عاری از هرگونه مفهوم و بینشی است. در واقع فیلم گای ریچی نه تنها به ارائه ی مفهومی نمی پردازد که بینش های دیگر را به مسخره می گیرد.

هر فیلمساز رسالت بزرگی در سینما بر عهده دارد و می تواند عده ی زیادی را به رستگاری هدایت کند و در مقابل عده ی زیادی را هم به گمراهی بکشاند.(که این دومی آسانتر است.) بنابراین فیلمی که بینشی در آن نباشد اساسا نمی تواند هیچ کاری از پیش برد و تا حد قابل توجهی بیهوده است.

آخرین مساله ای که لازم می بینم در مورد فیلم مطرح کنم فقط یک سوال است: چه شده که بیشتر قهرمانان ما از تبهکاران و گمراهانند؟

منبع: تفکر دراماتیک

12
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
12 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
8 Comment authors
مجتبی پhossein hosseinshahram moeinمحمد mahziyar Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
مجتبی پ
Guest
مجتبی پ

از اولین بار که فیلم رو دیدم شیش هفت سالی میگذره ولی هنوز هم برام دیدنیه.بهترین فیلمیه که دیدم اسکار حقش بود.

مجتبی پ
Guest
مجتبی پ

از اولین بار که فیلم رو دیدم شیش هفت سالی میگذره ولی هنوز هم برام دیدنیه.بهترین فیلمیه که دیدم اسکار حقش بود.

hossein hossein
Member
hossein hossein

بازی بردپیت و استاتهام عالی بود

shahram moein
Guest
shahram moein

فیلمش جذاب،زیبا،باحال و عالیه. ۸) حتماً ببینید.

محمد
Member
محمد

یه فیلم باحال از بچه های باحال!!!

King DeNiro
Guest
King DeNiro

باحال بود…
در واقع اولین فیلمی بود که از استاتهام می دیدم و توش همه رو نمیزد!!!
😛 😛 😛

mahziyar
Member
mahziyar

خیلی کارگردان باحالیه این گای ریچی 😉

mahziyar
Member
mahziyar

با حال بود فیلمش،بیشتر بخاطر برد پیت دیدمش

کارن
Guest
کارن

سلام من که از فیلم خوشم نیومد هیچ هدفی نداشت نه طنز بود نه …

سبحان
Member
سبحان

واقعا فیلمیه که بار طنز رو به خوبی به دوش میکشه و از شخصیت پردازی خوبی برخورداره و از کارگردانی علی بهره میبره

hero champion
Member
hero champion

خیلی خوشم اومد از این فیلم دوسش داشتم
ریتم فیلم خیلی خوب بود ولی کاش فیلمنامه های بهتری بدن به ریچی تا بتونه هنرشو بهتر نشون بده بازی ها هم خوب بود سبک جذابی داشت

Abe
Member
Abe

یک فیلم کمدی با بازی خوب براد پیت و جیسون استاتهام. فیلمبرداری فیلم خیلی خوب بود. اما داستان متوسط بود و زیاد چنگی به دل نمی زد.