Slumdog Millionaire (میلیونر زاغه نشین)

کارگردان : Danny Boyle, Loveleen Tandan

نویسنده : Simon Beaufoy

بازیگران: Dev Patel, Freida Pinto, Saurabh Shukla

جوایز :

برنده جایزه اسکار: برنده بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین فیلم نامه اقتباسی، بهترین فیلم برداری، بهترین تدوین، بهترین ترکیب صدا ، بهترین موزیک متن، بهترین ترانه

نامزد جایزه اسکار: بهترین تدوین صدا، بهترین ترانه

خلاصه داستان :

داستان فیلم دربارهٔ پسر ۱۸سالهٔ یتیم فقیری ساکن بمبئی به‌نام جمال ملک است که در مسابقهٔ «چه‌کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» شرکت کرده و موفق شده تا مرحلهٔ پایانی پیش برود؛ همین باعث مظنون‌شدن پلیس به تقلب در مسابقه و دستگیریش می‌شود. بازرس پلیس به او می‌گوید به‌شرطی آزادش می‌کند که بگوید چگونه به جواب سوال​ ها دست پیدا کرده؛ که جمال داستان زندگیش را برای مامور بازجویی تعریف می کند.

 

مروری بر فیلم میلیونر زاغه نشین: آرزوها، سرنوشت، سینما

خلاصه داستان: «جمال ملک» جوانی است که زندگی سختی داشته است. او سختی را به معنای واقعی کلمه در زندگیش درک کرده و حوادث زندگیش به قدری زیاد و عجیب هستند که او را که جوانی بیست و چند ساله بیشتر نیست بسیار با تجربه بار آورده است. او هرگز درس نخوانده ولی آن قدر اطلاعات عمومی دارد که بتواند در یک مسابقه تلویزیونی جایزه‌ی بزرگ را از آن خود کند. بر اثر اتفاقی او تصمیم می‌گیرد در یک مسابقه‌ی تلویزیونی معروف شرکت کند. او یکی پس از دیگری سوالات مسابقه را که رفته رفته سخت تر هم می‌شوند پاسخ می‌دهد. این مسئله شک مجری مسابقه را بر می‌انگیزد و زمانی هم که مجری برای امتحان جواب غلطی را به او می‌رساند و جمال باز هم به سوال درست جواب می‌دهد او را تحویل ماموران پلیس می‌دهد تا دلیل اصلی جواب دادن او را به همه‌ی سوالات متوجه شود. اینجاست که کمال باید برای توجیه جوابی که به سوالات داده است یک به یک به گذشته‌اش باز گردد و اتفاقی را که باعث شده است او آن اطلاعات را به دست آورد را برای مامور پلیس تعریف کند تا پلیس را مجاب کند که تقلبی انجام نداده است. جالب اینجاست که سوالات مسابقه هم بر حسب اتفاق جوری منظم شده‌اند که باعث می‌شود اتفاقات مهم زندگی پر فراز و نشیب او یک به یک پست سر هم روایت شوند.

داستان فیلم با موضوع سرنوشت و تلاش انسان برای رسیدن به هدفی بزرگ و به ظاهر غیر ممکن می کوشد رابطه‌ای بین سرنوشت و حق انتخاب فرد برای ساختن زندگی خود برقرار کند. هر انسانی سرنوشتی تعیین شده و از قبل مشخص شده دارد یا هر کس بسته به تلاش و پشتکار خود آینده‌اش را می سازد؟ این پرسشی است که پاسخ قاطعانه ای ندارد.

جمال از همان دوران کودکی برای رسیدن به مقصود خود دست به هر کاری می‌زند. این موضوع به خوبی در سکانسی که در ابتدای فیلم وجود دارد نشان داده شده است. جمال برای اینکه بتواند امضایی از بازیگر محبوبش «امیتا باچان» بگیرد حاضر می‌شود درون چاه فاضلاب بپرد. درست بر عکس برادرش که به این بسنده می‌کند که از دور برای همان بازیگر ابراز علاقه کند. این شخصیت جمال در کل زندگیش با اوست و همین عامل هم باعث موفقیت اوست.. جالب اینجاست که او در کل این مدت معصومیت و درستکاری خود را حفظ می‌کند. اما درست بر عکس او برادرش برای دست یافتن به چیزهای ناچیز دست به کارهای خلاف می‌زند و از یک کودک معصوم در ابتدای فیلم به یک حیوان وحشی تبدیل می‌شود که برای پول آدم می‌کشد و سرانجام هم درون همان پول‌ها که به کارش نمی آیند کشته می‌شود.

فیلم را می‌توان معرفی تمام و کمالی از جامعه‌ی هند دانست. در پس اتفاق‌هایی که برای شخصیت داستان اتفاق می‌افتد به خوبی می‌توان جامعه‌ی هند را از نظر گذراند. عشق دیوانه وار مردم هند به سینمای کشورشان، درگیری‌های قومی و مذهبی که در مقاطع زمانی در هند باعث بروز فجایع بزرگی شده است و هزاران نفر مردم بی گناه به بدترین شکل ممکن کشته شده‌اند، وضعیت نابسامان بخش اعظم مردم هند که در فقر و بی‌سوادی به سر می‌برند، کودکان بی سرپرستی که معلوم نیست چه آینده‌ای در انتظارشان است و در جنگلی وحشی به نام جامعه سرگردان هستند و سودجویانی که از این بچه‌ها به غیر انسانی ترین روش‌های ممکن سوء استفاده می‌کنند و شرایط عجیب جامعه‌ای که می‌توان در آن یک شبه از یک بی خانمان به یک میلیارد تبدیل شد و یا برعکس. طرح این همه موضوع در فیلم نه تنها باعث پراکندگی اتفاقات و سردرگمی مخاطب نمی‌شود بلکه به بهترین حالت ممکن در کنار هم چیده شده‌اند و یک کلیت منسجم را تشکیل می‌دهند. ریتم فیلم هم از ابتدا تا پایان یکنواخت است و هرگز در هنگام تماشای فیلم احساس خستگی نمی کنیم.

فیلمنامه‌ی فیلم که توسط «سیمون بیوفوی» نوشته شده است اقتباسی هوشمندانه است از رمانی به همین نام از «ویکاس سوارپ». قبل از این فیلم، فیلنامه‌ی درخشانی چون «فول مانتی» در کارنامه‌ی این نویسنده به چشم می‌خورد که یک نامزدی اسکار هم برای او به ارمغان آورده است. مسئله‌ اقتباس از رمان‌های مهم و پرفروش برای سینما مسئله‌ی تازه‌ای نیست ولی تعداد آثاری که از این میان خوب از آب در بیایند و بتوانند اقتباسی خوب ارائه بدهند و زیبایی‌های اثر اصلی را به خوبی از یک قالب هنری به قالب دیگر منتقل کنند بسیار کم است. مثلا رمان‌ باشکوهی همچون «عشق سال های وبا» در اقتباس سینمایی اش بسیار ضعیف و بی رمق از کار در آمده اما خوشبختانه رمان «میلیونر زاغه نشین» دچار چنین سرنوشتی نشده است.

تدوین فیلم که شاید قوی ترین جنبه‌ی فیلم هم باشد بسیار هوشمندانه انجام شده است. ترکیب اتفاقات گذشته و خاطرات شخصیت اصلی در کنار داستانی که چند ساعت قبل اتفاق افتاده که همان جریان مسابقه است و اتفاقاتی که در زمان حال فیلم به وقوع می‌پیوندد کاملا به جا و حساب شده است و هرگز مخاطب را سردرگم نمی کند. «کریس دیکنز» ادیتور فیلم با برقراری این هامونی شگفت انگیز بین سه داستان فیلم که به صورت موازی با هم روایت می‌شوند شاید یکی از بخت‌های اسکار این رشته باشد.موسیقی متن فیلم کاملا با داستان همخوانی دارد و هماهنگ با رخدادهای فیلم تغییر لحن پیدا می‌کند و تجربه‌ی فوق العاده ای به همراه تصاویر زیبا و قاب‌های جسورانه‌ی دوربین برای بیننده خود به ارمغان می‌آورد. بازیگران فیلم هم با وجود اینکه همگی هندی هستند نشان می دهند که اگر کارگردانی درست و حسابی و داستانی قوی در کار باشد می‌توانند بازی‌هایی قوی و تاثیرگذار از خود ارائه دهند و از آن بازی‌های کلیشه‌ای و اغراق شده و منزجر کننده فیلم‌های هندی فاصله بگیرند.

اگر بخواهیم ساختار فیلم را با چند کلمه وصف کنیم باید بگوییم: قوی، شگفت انگیز و خلاقانه. سه خصوصیتی که هر اثر هنری نیاز دارد تا به یک شاهکار تبدیل شود. این مدعا را جوایز متعدد فیلم در «گلدن گلاب» و بخت بسیار بالایش برای اسکار ثابت می‌کند.

«میلیونر زاغه نشین» فیلمی ست که انتظار بیننده‌ی عادی و حرفه‌ای سینما را به صورت غیر منتظره‌ای توامان برآورده می‌کند.

نویسنده: هادی علی پناه

منبع آدم برفی ها

«میلیونر زاغه نشین» از منظر تکثر فرهنگی: ساقه لوبیا در ظرف سالاد

موفقیت بین‌المللی فیلم «میلیونر زاغه‌نشین» و رسیدن آن به نقطه اوج مراسم آیینی سالانه دهکده جهانی و قرار گرفتنش بر قله اسکار را می‌توان یکی از نشانه‌های قوت گرفتن پدیده «حرکت از جنوب به شمال» و «از حاشیه به مرکز» در عصر جهانی شدن دانست؛ حرکتی در جهت خلاف آنچه انتظار می‌رود و اغلب ادعا می‌شود.

اقدام دنی بویل کارگردان و کریستین کالسن تهیه‌کننده بریتانیایی «میلیونر زاغه‌نشین» در وام گرفتن عناصر مشخص فرهنگ و سینمای بومی هندوستان و ریختن این عناصر در قالب فیلمی با مضامین و فرم های مختلط به عنوان محصولی از انگلستان که نمودی کاملاً هندی دارد، بسیار متفاوت با تولید فیلم‌های هالیوودی با ظاهر شرقی در گذشته‌های دور یا محصولات مشترک در سال‌های اخیر است.

آنچه در هالیوود کلاسیک اتفاق می افتاد، ساختن فضایی شرقی در استودیو یا لوکیشن‌های مشابه یا حتی واقعی با استفاده از بازیگران غربی و به ندرت بومی بود؛ ساختن فیلم‌هایی مانند «تقاطع بووانی»، «فاتح»، «مردی که می‌خواست سلطان باشد» و «گاندی» که اگر احیاناً می‌توانستند ظاهری شرقی داشته باشند، غربی بودن از درونمایه‌ها و تمام عوامل اصلی آنها می‌بارید و در آنها «شمال» بر «جنوب» سلطه مطلق داشت.

در سال‌های اخیر که تولید مشترک به یک رسم و یک اصل در عصر جهانی سازی تبدیل شده، ارتباط شمال و جنوب بیشتر در شکل تولیدی بروز می‌کند که یکی دو فرد اصلی تیم خلاق هنری فیلم، وابسته به فرهنگی شرقی هستند. در این چهارچوب افرادی مانند جان وو، آنگ لی، شیکار کاپور و وونگ کاروای ممکن است «تغییر چهره»، «هالک»، «الیزابت» یا «شب های بلوبری من» بسازند و گاه ممکن است در بازسازی یک اثر خود که کاملاً نمودی غربی یافته، مشارکت داشته باشند، ولی باز هم در این موارد حرکت کلی جریان فرهنگی از شمال به جنوب یا در جهت ساختن یک «دیگ هفت جوش» و ذوب و امتزاج آلیاژی در یک فرایند استحاله فرهنگی است. شاید تولید فیلم «ببر خیزان، اژدهای غران» و موفقیت آن در مراسم اسکار سال ۲۰۰۱ را بتوان یکی از موارد اولیه بروز «حرکت از جنوب به شمال» در صنعت سینما به شمار آورد، ولی جریان تأثرگذاری و تأثیرپذیری فرهنگی آن فیلم و ترکیب عوامل سازنده و مضامین مطرح شده چنان نبود که این ویژگی در آن خیلی به چشم بیاید. به‌علاوه، در مورد «ببر خیزان، اژدهای غران» و شرایط زمانی و مکانی تولید آن دیگر نمی‌شد با قطعیت از دو دنیای متفاوت فرهنگی سخن به میان آورد، چون سرزمین چین و به ویژه هنگ کنگ و تایوان زمان ساخته شدن «ببر خیزان، اژدهای غران» دیگر چندان در مرزهای «جنوب» نمی‌گنجید.

در مورد«میلیونر زاغه‌نشین» مسئله کاملاً فرق می‌کند. این فیلم آشکارا حاصل شیفتگی فیلم‌ساز غربی به یک فرهنگ و تمدن شرقی و مظاهر خاص فرهنگ عامه آن و به ویژه سینمای بالیوود است. عوامل خلاق رأس گروه تولید فیلم از به اصطلاح شمال و بدنه گروه سازنده از جنوب هستند و مضامین مطرح شده در عین جهان‌شمول بودن وابسته به مضامین مشخص و تکرار شونده در بالیوود و فرهنگ عامه مردم هند است. نوع درآمیختگی فرهنگی قابل مشاهده در فیلم هم نه به شکل یک به اصطلاح «دیگ هفت جوش» که بیشتر از نوع «ظرف سالاد» است که هر یک از مواد آن طعم و بو و شکل جداگانه‌اش را حفظ می‌کند، ولی محتوای ظرف در کلیت خود خاص و منحصربه فرد است. [۱]

روایت فیلم «میلیونر زاغه‌نشین» از یک سو طنین کلیشه‌های آشنای بالیوود را دارد، همان گم شدن‌ها و بعد از سال‌ها پیدا شدن‌های نامحتمل فیلم‌های بی‌شمار هندی در این فیلم نیز حداقل دو بار اتفاق می‌افتد، یتیم و بی‌مادر شدن قهرمانان یک عنصر آشنای بالیوودی است و یکی از همان عشق‌های جاودانی و ابدی رقم خورده در تقدیر قهرمانان هم در سراسر فیلم حضور پررنگی دارد. البته این عناصر روایت را می‌توان به رمان «سؤال و جواب» نوشته ویکاس سواروپ هندی که سایمن بوفوی فیلم‌نامه‌نویس از آن اقتباس کرده، نسبت داد، ولی آواز و پایکوبی کوریوگرافی شده تیتراژ پایانی دیگر به وضوح ادای دین فیلمساز به آثار بالیوودی است. از سوی دیگر عناصر غربی نیز در روایت و فرم فیلم حضور دارند. روایت فیلم بی‌شباهت به افسانه‌های پریان از نوع اروپایی و قصه‌های برادران گریم نیست؛ مثلاً سکانس ورود جمال به کاخ رئیس گنگسترها که بلافاصله قصه «جک و ساقه لوبیا» را تداعی می‌کند. رویکرد مستندواری که فیلم‌ساز در ساختن «میلیونر زاغه‌نشین» به‌کار گرفته، یکی از موارد فاصله گرفتن او از سینمای فانتزی‌پرداز بالیوود است. دنی بویل حتی برای تأکید بر مستند بودن، نمایی را در فیلم گنجانده که پلیس‌ها دوربین را خطاب قرار می‌دهند و می‌گویند اجازه فیلمبرداری ندارد. خشونت عریان موجود در زاغه‌ها و هفت‌تیرکشی‌هایی که گاهی یادآور آثار اولیه مارتین اسکورسیزی است، باعث شده فیلم دنی بویل از فرهنگ «آهیمسا» یا نفی خشونت مردم هند فاصله بگیرد و غربی به نظر برسد. کارگردان هنگام بازی گرفتن از عوامل هندی نیز ناچار شده یک عنصر مهم بومی را حذف کند. او احتمالاً چنین تشخیص داده که تماشاگران غربی تکان‌های سر و گردن بازیگران در هنگام صحبت که یک عادت فراگیر مردم هند است را به اغراق در بازی تعبیر می‌کنند و به همین خاطر بازیگرانش را وادار کرده که از این تکان‌ها در هنگام دیالوگ گفتن پرهیز کنند. این نکته باعث شده است که بازیگران فیلم از آنیل کاپور و عرفان خان تا دیو پاتل و فریدا پینتو و بچه‌های زاغه نشین حس و حالی غربی پیدا کنند.

دو قطب «شرق ـ غرب» یا «شمال ـ حنوب» در سراسر فیلم «میلیونر زاغه‌نشین» حضور دارند. کودکان هندی فیلم از ابتدا شیفته شخصیت‌های «سه تفنگدار» آلکساندر دومای فرانسوی هستند، گرچه اصلاً تفنگدار سوم را نمی‌شناسند و این نکته در آخرین پرسش مسابقه تلویزیونی اهمیت پیدا می‌کند. پرسش‌های مطرح شده در مسابقه تقریباً یک در میان بازتاب دهنده فرهنگ بومی و فرهنگ غربی هستند. ارتباط بچه‌ها با توریست‌های غربی بازدید کننده از «تاج محل»، اجرای اپرای ایتالیایی که پسرک جیب بر را در رویاهای دور و دراز عاشقانه فرو می‌برد، دست به دست شدن اسکناس صد دلاری و بحث تصویر بنجامین فرانکلین روی این اسکناس و مهاتما گاندی روی اسکناس هزار روپیه‌ای، کتک خوردن پسر که «هندوستان واقعی» را به توریست های آمریکایی نشان داده، از راننده آمریکایی که ضرب شست «آمریکای واقعی» را به او چشانده و گفت‌و‌گوی تلفنی با یک انگلیسی زبان درباره خانه «شان کانری» نمونه‌های دیگری از ارتباط دوسویه فرهنگ‌ها در این فیلم است. قهرمان فیلم که از مخمصه کشمکش‌های قومی و نسل‌کشی‌ها جان به‌در برده، حالا درست در قلب دهکده جهانی ارتباطات حضور دارد. جمال مالک در تمام طول فیلم قهرمان یک مسابقه تلویزیونی است که مردم سراسر کشور پای آن می‌نشینند و شغل او هم اشاره‌ای به همین عصر ارتباطات است. گرچه او در اداره مخابرات یک «چای والا» یا آبدارچی بیشتر نیست، اما فرصتی پیدا می‌کند تا خودش را اپراتور این دم و دستگاه جا بزند و راهش را از حاشیه به سمت مرکز باز کند. حالا دیگر زاغه‌نشین کوچکی که برای رسیدن به آرزوی به‌ظاهر دست‌نیافتنی‌اش حاضر است تا فرق سر در منجلاب فرو رود اما نگذارد لکه‌ای بر تصویر ستاره محبوب بالیوودی‌اش ـ‌آمیتاباچان ـ بنشیند، می‌تواند در ارتفاعی بلند بر فراز سر دنیای سابقش کنار برادری بنشیند که می گوید: «حالا دیگر هندوستان مرکز دنیاست و من مرکز این مرکز هستم.»

[۱] توضیح بیشتر در مورد این دو اصطلاح آشپزی/فرهنگی را در این کتاب می توانید پیدا کنید: سی دبلیو واتسون، کثرت گرایی فرهنگی، ترجمه حسن پویان، تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی، ۱۳۸۱، ص ۱۳ و ۱۴٫

نویسنده: ساسان گلفر

منبع: سایت خبر آنلاین

نگاهی به فیلم میلیونر زاغه‌نشین

جمال مالیک، جوانی مسلمان، رشد کرده در محله‌های زاغه‌نشین هند است. جمال در مسابقه‌ی مشهور "چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟" شرکت کرده و در آستانه‌ی بردن جایزه میلیونی مسابقه است که از جانب مجری برنامه متهم به تقلب شده و به پلیس هند سپرده می‌شود تا با شکنجه جمال متوجه شوند که چگونه جوانی زاغه‌نشین پاسخ سوالات مسابقه را دانسته و در آستانه‌ی کسب جایزه است…

میلیونر زاغه‌نشین بازهم ثابت می‌کند که ترکیب روایت کلاسیک و قصه‌گو با ساختار مدرن سینمایی همچنان از موفق‌ترین ترکیب‌های سینمایی است. این موفقیت زمانی بیشتر جلوه می‌کند که بدانیم این ترکیب بین سینمای سطحی و عامیانه هند و سینمای پر هزینه، فرم‌گرا و کاملن بصری غرب انجام پذیرفته است.

میلیونر زاغه‌نشین با استفاده از ملودرامی عاشقانه، بسیار ساده و کلیشه‌ایی و نگاهی تلخ در عین واقع‌گرایی به زندگی دو برادر مسلمان زاغه‌نشین هندی و با به چالش کشیدن تعصبات قومی – مذهبی، سیاست انفعالی دولتمردان و نقش پلیس و با پررنگ کردن نقش تقدیر و اراده‌ی انسان در کنار خواست خدا به کنکاشی دیدنی در جامعه‌ی هند می‌پردازد.

جمال مالیک برای تبرئه خود از تقلب در جلسه‌ی بازجویی پلیس به روایت زندگی سخت و پر ماجرای خود می‌پردازد. جمال نشان می‌دهد که در طول زندگیش چه هزینه‌هایی برای پاسخ به سوالات مسابقه پرداخته و سوالات مسابقه همه در راستای درس‌هایی بوده که از زندگی خود گرفته است. این آموخته‌ها گاهی در رویدادهایی مانند قتل مادرش توسط گروه مذهبی هندوِ ضد اسلام و گاهی به قیمت جدایی از تنها برادرش و یا عشقش کسب شده‌اند. جمال به ریز به جزئیات زندگی پرداخته و به ما نشان می‌دهد چگونه گاهی شکست‌ها، سختی‌ها و دردهای زندگی، می‌توانند به پلی برای موفقیت انسان تبدیل شوند. همچنین فیلم به نقش شانس و تقدیر نیز در زندگی می‌پردازد. زمانی که پلیس جمال را به تقلب در مسابقه متهم می‌کند جمال در میان بازجویی به نکته‌ی ظریفی اشاره کرده مبنی بر این‌که سوالات مسابقه را جمال ننوشته تا از پاسخ‌های آن مطلع باشد.

فیلم میلیونر زاغه‌نشین دارای تمام مولفه‌های جذاب فیلم‌های ملودرام است. وجود خط درام عشقی لطیف و جذابِ علاقه‌ی جمال به لاتیکا که موجب شده مهمترین اتفاق زندگی جمال برای این عشق رخ دهد در کنار رابطه برادری جمال و سلیم و نوع ارتباط پلیس با جمال همگی گرمایی خاصی را به فیلم بخشیده اند. همچنین استفاده از مولفه‌های ویژه سینمای هند مانند رقص، پایان خوش، فقر و ثروت از خشکی روایت فیلم‌های اینچنینی اروپایی کاسته است.

فیلم میلیونر زاغه نشین دارای ساختاری اپیزودیک‌‌وار است. برای هر یکی از سوالات مسابقه بخشی از زندگی جمال را به عنوان روایت و بیان قصه انتخاب شده است. ترتیب انتخابی که گریزی به تاریخ معاصر هند است موجب شده به اوج هنر فیلمنامه‌نویس فیلم در پیوند دادن هنرمندانه این قصه‌ها با یکدیگر پی ‌ببریم. ویژگی دیگر در ساختار و محتوای فیلم نوع تاثیر گذاری فیلم روی مخاطب است. در طول فیلم فیلمساز روایت تلخی از زندگی جمال مالیک را ارایه می‌دهد ولی در هیچ جای فیلم مخاطب دچار یأس و نامیدی نشده و درعین انزجار از ظلم و ستمی که به جمال و جمال‌ها می‌شود، نه تنها به زندگی بدبین نشده بلکه به ستایش زندگی پرداخته و انگیزه‌ی فراوانی برای موفقیت کسب می‌کند. پایان روشن و هندی فیلم نیز اثر کلیه‌ی تلخی‌های باقیمانده در ذهن مخاطب را از بین می‌برد.

همانطور که عنوان شد میلیونر زاغه‌نشین ملودرامی قصه‌گوست. سینمای قصه‌گو همیشه دارای جذابیت‌های خاص خود است ولی وجه متمایز فیلم میلیونر زاغه‌نشین با سایر آثار قصه‌گوی چند سال اخیر ساختار کاملن واقع‌گرایانه اثر در فرم است. دنی بویل بعد از تجربه‌های متفاوت سینمایی نگاهی واقعی با فرمی مستندگونه را به زندگی زاغه‌نشینی، اختلاف طبقاتی و سیر تحول در لایه‌های حاشیه‌ای جامعه‌ی هند برمی‌گزیند. تجربیات گران‌بهای پیشین این فیلمساز انگلیسی به همراه همکاری کاملن تاثیرگذار خانم لاولین تاندان موجب شده در استفاده از نماها و قاب‌های تصویری سبکی را مشاهده کنیم که در کنار ملودرامی دلنشین سینمایی با تصاویری بدون اغراق و کاملن واقعی طرف باشیم.

میلیونر زاغه‌نشین علاوه بر داستان جذابش بسیار خو‌ش‌ساخت است. دکوپاژ و کارگردانی عالی، فیلمنامه بسیار درخشان که روی شخصیت‌پردازی و ارتباط رخدادها بسیار هوشمندانه عمل کرده است، فیلمبرداری بسیار خوب در کنار موسیقی زیبای فیلم این فیلم را به شانس شماره یک اسکار تبدیل کرده است. فیلم در بخش‌هایی مانند کودکان و نوجوانان اسلحه به‌دست، بزرگ شدن در زندگی‌هایی سرشار از قتل و سوء استفاده از کودکان و نوجوانان به فیلم بزرگ فرناندو میرس، شهر خدا، شباهت دارد. فیلم با طنز تلخی در رویدادهای زندگی جمال آغاز شده، با خط درام عشقی بسیار لطیف ادامه یافته و در پایان با خارج شدن از موضوع شخصی جمال به مبارزه‌ی فقیر و غنی تبدیل می‌شود. شاید هدف جمال از شرکت در مسابقه پیدا کردن عشق گمشده‌اش، لاتیکا، باشد ولی برای جمعیت کثیر زاغه‌نشین و فقیر هند، مسابقه‌ی جمال به محلی برای تحقق آمال و آرزوهای کوچکشان تبدیل می شود.

میلیونر زاغه‌نشین فیلمی بسیار هوشمندانه‌ است. فیلم سعی دارد با بی‌طرفی کامل و رعایت عدالت به روایت قصه‌ی جذاب خود بپردازد. از سویی مادر سلیم و جمال توسط گروه‌های افراطی ضداسلام به قتل می‌رسد و موجب احساس ترحم مخاطب به زندگی مسلمانان هند و تنفر از افراطیون غیر مسلمان شده و از سویی دیگر با حضور سلیم در گروهک تندرو و خلافکار اسلامیِ جاهد و قربانی شدنش در فساد و تبهکاری، جامعه‌ی افراطی مسلمانان هند نیز به نقد کشیده می شوند. و در طول فیلم این توازن همیشه حفظ می‌شود.

سینمای هند را غیر از آثار انگشت‌شماری به دلیل نگاه سطحی و یکنواخت به زندگی دوست ندارم. ولی دنی بویل در میلیونر زاغه‌نشین ثابت می‌کند چگونه می‌توان با استفاده از همین مولفه‌های سطحی که به شدت مورد نقد سینمادوستان قرار دارد فیلمی بکر، جذاب و قابل تامل ساخت.

نویسنده: نیما نقشبندی

منبع: سینما پارادیزو

نقدی بر فیلم "میلیونر زاغه نشین" ساخته دنی بویل

بله این فیلم در هشتاد و یکمین دوره مراسم اهدای جوایز اسکار در بعد از ظهر روز یکشنبه، ۲۲ فوریه در سالن کداک در لس آنجلس در بخش بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه، فیلمبرداری، تدوین و موسیقی متن را گرفته بود و بعد از تماشای آن من هم این جایزه را مستحق آن دانستم. بعد از «تایتانیک» (۱۹۹۵) اولین فیلمی بود که بیشترین درخشش را در کسب جوایز متعدد اسکار داشته است.

به قول یکی از منتقدان که« زاغه نشین میلونر همه عناصر یک فیلم خوب را دارد. این فیلم قادر است تماشاگران را ۱۲۰ دقیقه روی صندلی میخکوب کند. آنقدر روند فیلم منطقی، روال مند و متنوع پیش می رود که زمان برای تماشاگران به صفر می رسد.»

این فیلم برنده ۸ جایزه اسکار ۲۰۰۹ شده و نزدیک به سیصد میلون دلار تا به امروز فروش داشته است. نزدیک به ۲۰۰ نقد درباره آن منتشر و در عالم سینما سرو صدایی به پا نموده. فیلم در در محلات فقیر نشین مومبای که یکی ازشهرهای ایالت ماهاراشترا محسوب می شود فیلم برداری شده است.

خط داستان فیلم روایت دو برادر مسلمان هندی به نام جمال و سالم است که در درگیرهای سال ۱۹۹۳ بین هندوها و مسلمانان در ممبائی (بمبئی) هندوستان مادرشان را از دست می دهند و بی سرپرست می شوند. جمال و سلیم از فقیرترین مردم مومبایی هستند. گزارش خبری آسوشیتدپرس این کودکان در جایی زندگی می کنند که بزها همواره روی تل های زباله به دنبال غذا می گردند، بزرگسالان گاهی این گوشه و آن گوشه به زمین زانو زده و نیایش می کنند و در همین حال که این کودکان به زندگی سخت خود در زاغه ها مشغول اند،‌ فیلم نشان می دهد که صدای ناله چرخ های خیاطی از کلبه های نیمه تاریک به گوش می رسد، زنانی که مگس های سرگردان در هوا را که نزدیک خوراک ها و گوشت ها می شوند، می پرانند و آرایشگران بی حال که در دکان های بی رونق چشم به راه مشتریان نشسته یا سگانی که در آفتاب زاغه نشین لمیده اند.

جمال سال ها بعد در برنامه تلویزیونی «چه کسی می خواهد میلیونر شود؟» شرکت می کند و موفق می شود به تمام پرسش ها پاسخ درست داده و برنده یک میلیون دلار شود. پلیس نسبت به توانایی جمال در پاسخگویی به سولات مسابقه مشکوک می شود و او را بازجویی می کند که چگونه جمال جواب پرسش ها را داده است. رییس پلیس به او می گوید هیچ دکتر و پروفسوری نتوانسته از ۶۰ هزار روپیه بیشتر برنده شود توی بی سواد چطور توانستی ۲۰ میلیون روپیه برنده شوی؟ جمال توضیح می دهد که او مطالعه ای نداشته و پاسخ تک تک سولات را از تجربه زندگی اش بدست آورده است. سپس تمام فیلم بر محور تجربه ها و شرح زندگی جمال استوار می شود.

فیلم با یک سئوال چهار گزینه ای که کلید اصلی فیلم است آغاز می شود. در این سئوال آمده است جمال چگونه میلیونر شد؛۱.خوش شانس بود.۲. نابغه بود.۳. تقلب کرد.۴.در سرنوشتش نوشته شده بود.

جمال و برادربزرگش سلیم در یکی از زاغه های مسلمان نشین هند زندگی می کنند. زندگی آنها جدالی برای بقاست. در نهایت فقر، که درک و تصورش برای بسیاری سخت است،اما مثل همه هندی ها عاشق سینما هستند. آمیتا باچان رویای آنهاست. جمال خود را به فاضلاب می زند تا از او در کنار عکسی که همیشه با خود دارد امضا بگیرد و سلیم برادرش آن عکس امضا دار را از او می روباید و به یکی از سینما دارها می فروشد..

جمال در پاسخ به سئوالی از مذهب، خدای هندو و اسلام را مسئول مرگ مادر خود می داند. مادر او در یورش افراطیون مذهبی هند کشته شده بود. در این فیلم مردم هند بی رحم ترین اند. همه در پی سود جویی و سو استفاده از دیگران. جمال و برادرش در کودکی به دام گروهی افتادند که به غیر انسانی ترین راه ممکن از کودکان سو استفاده می کردند. آنها را کور می کردند که دوبله انعام گدایی بگیرند. دختران را در سن کم راهی فاحشه خانه ها می کردند. پلیس هایی در این فیلم دیده شدند که براحتی شکنجه و تحقیرمی کردند و حتی از بساط قمار خود هنگام مشاهده سوختن یک هموطن نمی گذشتند. جمال و برادرش وقتی از دام گروه های فاسد فرار کردند وارد قطاری شدند،فقط چشم های یخ زده ای را دیدند که بی تفاوت تنها نظاره گر این دو کودک بی پناه بودند.

زاغه نشین میلیونر، هند را کشوری بی دولت معرفی کرد که هیچ مسئولیتی در قبال کودکان خود ندارد و فقط سر نوشت است که می تواند مردم را از زندگی سگ گونه خویش رها نماید.

در کنار رفتار خشن، سرد، و بی رحمانه هندی ها، توریست های غربی را می بینیم که مهربان وساده اند. به راحتی جمال نوجوان می تواند، خود را بعنوان یک راهنمای تورجا بزند و اراجیفی ببافد که ممتاز محل (تاج محل به یادبود ان ساخته شده )در تصادف؟! از دنیا رفته است.

جمال در آخرین سوال شوی تلویزیونی باید پاسخ این سئوال را بدهد که دررمان سه تفنگدار الکساندر دوما نام سومین تفنگدار چه بود. جمال پاسخ این سئوال را می دهد و ادبیات غرب !۲۰ میلیون روپیه به جمال تقدیم می کند.

فیلم با پاسخ به نخستین سئوال که ًسرنوشت جمال را میلیونر کردً خاتمه می یابد.

وپلان آخر فیلم،نا بازیگرهای هندی پا به فرش قرمز هالیوود گذاشتند

فیلم صدها سخن برای گفتن دارد. مثلا بازنمایی زندگی در ممبئی، تصویر هندوهای خشن، وضعیت فقر در هندوستان و بسیاری نکات دیگر. انبوهی از نقدهای پسااستعماری درباره این فیلم نوشته شده و آن را "خوانش غربی ها از شرق" نامیده اند. شرقی در این فیلم فقیر، قهرمان پرست، منجی گرا، خیالباف و احساساتی ظاهر می شود. این تصویر شرق شناسانه غربی ها از شرق است.

در خبرها بود که پخش خبر اهدای جوایز اسکار به این فیلم در هندوستان تحت تاثیر عکس العمل هایی اعتراض آمیز از سوی مردم این کشور قرار گرفته است که برگردان نام انگلیسی آن در واقع « محله سگ نشین» ترجمه می شود.

تصویری که فیلم زاغه نشین میلیونر از محلات فقیر نشین به دست می دهد،

همچنین نمایش مردم ساکن این محلات فقیر و رفتاری که در فیلم با شخصیت های اصلی فیلم می شود، از دیدگاه برخی از مردم هند توهین آمیز به شمار می آید.

البته بویل در پاسخ به منتقدین هندی که این فیلم را نمایش باشکوهی از فقر و بدبختی مردم هند خوانده اند از فیلم خود دفاع کرد و گفت:« فیلم نمایانگر عشق به زندگی است.» دنی بویل، کارگردان فیلم در یک کنفرانس خبری گفت:« هدف من از ساختن این فیلم نشان دادن استقامت و عشق به زندگی است که در مردم علیرغم شرایط غیر قابل تحمل زندگی وجود دارد. کوشش ما این بوده است تا جایی که امکان دارد زندگی واقعی مردم مومبای را نیز در لابلای فیلم به نمایش بگذاریم.» بیش از نیمی از جمعیت ١٧میلیون نفری شهر مومبای را مردم فقیر و بی خانمان تشکیل می دهند که اکثر آن ها در کوچه و خیابان و در محلات زاغه نشین به سر می برند و از دسترسی به کم ترین وسایل یک زندگی ابتدایی از جمله آب محرومند. فیلم زاغه نشین میلیونر بخشی از شیوه زندگی مردم هند..

یکی از بینندگان این فیلم برداشتش از فیلم را اینگونه نوصیف می کند:

یک زاغه نشین برای اینکه بتواند هنرمند محبوبش را ببیند، باید بتواند سرنوشتش را حتی با پریدن به وسط لجن زار تغییر دهد!

یک زاغه نشین برای اینکه بفهمد در دست راست خدای راما چه وسیله ای هست، باید مادرش را ببیند که در جنگ بین راما و الله قربانی می شود!

یک زاغه نشین برای اینکه بداند ترانه«گرشان دو گرشیام» را چه کسی سروده است باید این ترانه را بیاموزد و در هنگام گدایی بخواند تا دل دیگران را به رحم آورد!

یک زاغه نشین برای اینکه بداند روی اسکناس یکصد دلاری آمریکا تصویر چه کسی حک شده است، باید تمام دارائی عمرش را برای پیدا کردن عشقش رشوه بدهد!

یک زاغه نشین برای اینکه بداند چه کسی هفت تیر را اختراع کرد، باید شاهد باشد که چگونه عشقش برای اینکه جانش را از گزند اسلحه خلاص کند، خودفروشی می کند!

یک زاغه نشین برای اینکه یاد بگیرد فریب سرمایه دارها را نخورد، باید با چشمان خودش ببیند که چگونه ثروت چشمان برادرش را کور کرد!

اما یک زاغه نشین برای میلیونر شدن

هیچوقت نمی تواند تقلب کند!

هیچوقت نمی تواند خوش شانس باشد!

هیچوقت نمی تواند نابغه باشد!

تنها راه میلیونر شدن یک زاغه نشین آن است که آزادانه انتخاب کند!

و آنگاه است که می تواند سرنوشتش را تغییر دهد…

اما من این فیلم را از زاویه دیگری دیدم و دریافتم. داستان فیلم مانند فیلم های بالیدوود بسیار جداب و مردم پسند بود. بیننده لاجرم مجذوب روایت و خط داستان می شود. اگرچه فیلم با سرمایه مادی اندکی ساخته شده و پر هزینه نیست اما صحنه های پرجاذبه آن بسیار است.

از نظر من اهمیت اصلی این فیلم بیان این نکته است که تجربه های روزمره زندگی، سرمایه های مهم و گرانبهای هر فردی هستند. حتی کودک فقیر و بخت برگشته ای مانند جمال می تواند با تکیه بر تجربه های سخت و خونبار زندگی سراسر نکبت بار و دشوارش، به پرسش هایی پاسخ دهد که او را میلیونر کند. نکته مهم آگاهی به ارزش معرفتی تجربه های پیش پا افتاده و داشتن یا بدست آوردن فرصت هایی برای بهره گرفتن از این تجربه هاست.

به هرحال، این هم پاره ای از تجربه امروز من بود. کاش همه شما با من بودید و با هم این فیلم زیبا را می دیدیم. این فیلم به دیدنش می ارزد و از آن دسته فیلم هایی است که برای همیشه در یاد می مانند. بسیاری از نکات آن درباره هندوستان واقع بینانه یا بی طرفانه نیست. اما مانند شعری است که هر کس قادر است از ظن خود یار آن شود. فیلم دارای لایه های معنایی گوناگونی است. کشف آن را به عهده خودتان می گذارم.

منبع: فرهنگ شناسی

گذری بر میلیونر زاغه نشین

گمان نکنم در دنیا ملتی به اندازه هندی ها اهل اغراق و مغلطه باشد. بالیوودی که با تکیه بر اقبال مردم فقیر و بی غم خودشان که ماشاالله بیش از یک هفتم انسانهای روی کره زمینند و همینطور اصل جداناپذیر تقلید و کپی و تظاهر با لوکیشنهای فیلتر شده و تصویر انسانهایی که در سرتاسر هندوستان شاید دو نفر از آنها پیدا نشود شهرتی دست و پا کرده و خوشند. تصور من همیشه از لوکیشن های شیک و یا با شکوه فیلمهای بالیوودی این است که بازیگران و گروه ها پشت سر هم در یک صف به هم ریخته هستند تا فیلمبرداری این فیلم تمام شود و فیلم دیگر بساط خود را پهن کند. منظورم چندین فیلم در روز است که شمار آنها در سال به نزدیک ۱۰۰۰ می رسد!

اما فیلم میلیونر زاغه نشین تقریباً به همان دلیلی گُل کرد که هندهای از خود متشکر نگران بودند و پس از اعلان برنده حتی به خیابانها ریختند که البته امری بسیار عادی است.

میلیونر زاغه نشین تقریباً آنچه که در واقع در هندوستان میگذرد را به نمایش گذاشت. جایی که قانون خود مردم هستند و چنان این قوانین خودساخته قوی و موثرند که بعنوان یک مثال ساده شرکتهای خودروسازی بزرگ غربی و شرقی را وادار به حذف آینه بغل از خودرو های کرده اند!

مردمی که برای اجتناب آنها از ادرار و مدفوع کردن در معابر و خیابانها از طرف شهرداری ((جایزه نقدی اجابت مزاج در توالت عمومی)) می گیرند و در و دیوارشان پر از رنگ قرمز تُف و نشتخوارشان است بادیگارد و ماتریس و هکرهای حرفه ای می شوند و مانکن ها و هنر پیشه هایشان با حبس نفس در سینه عکس می گیرند تا اضافاتشان چاپ نشود. با نیم کیلو پودر سفید کننده تازه خاکستری می شوند و هر جا هم که رفته اند کم لطفی نکرده اند یادگار و پیشینه گذاشته اند. امارات، عربستان و بحرین…و انگلیس و امریکا و…مالزی و سنگاپور و…!

در بررسی بین المللی بی نزاکت ترین مردمان شهرهای مهم جهان مردم شهر بمبئی (پاتوق و مقر بالیوود) اول میشوند و بعد آقای قهرمان باشی بالیوود نشان وقتی که از این شکنجه به آن بدبختی و از این گرفتاری به آن نامردی و بی وفایی و جنایت و غیره می افتد سر آخر جلوی آقا بده کظم غیض میکند و کل گرفتاری ۸۰ ساله با یک چشم غرّه و یک مشت فشار دادن تمام می شود! آخر هم خوب و بد و زشت و زیبا برادر و خواهر می شوند و می رقصند.

واقعاً حق دارند از عبارت Incredible India استفاده می کنند چون این چیزها منحصر به آنجاست! جایی که با سگها وصلت می کنند و ماده گاوها را احترام می کنند، یک ترقه می ترکد ۵۰ نفر می میرند، روی میل لنگ موتور و داخل اگزوز قطار هم مسافر نشسته و گمان کنم اگر بتوانند همانطور هم سوار هواپیما هم می شوند! تصور کنید که یک ردیف آدم با دست به دو گوشه بال هواپیمای عبوری از بالای سر من و شما چسبیده اند و هواپیماها هم شرشره بندی شده اند! چیزی که هندیها خیلی دوست دارند. درست مثل بادبادک هایی که ریسه از گوشه های آن آویزان است. در این بین هم لابد تلفن همراهشان زنگ می خورد و گوشی را از جیبشان در می آورند و ناگهان دستشان از طیاره جدا میشد. تصور اینکه یک نفر در حین گفتگوی تلفنی از بالای سر شما رد شود و با سر به داخل یک ساختمان برود جالب است. اگر اندکی با هندی ها رفت و آمد یا آشنایی داشته باشید می بیینید که همیشه در حال حرف زدن هستند. چه حضوری و چه تلفنی! کسانی که فیلم Crank را دیده اند می توانند یک تصور نصفه و نیمه از آنچه میگویم بدست آورند!

صحنه جالبی که گمان کنم حرف اصلی فیلم را زد را در زیر ببینید.

… مگر نمیخواستی هند واقعی را ببینی…؟ این هم هند…!

منبع: پسر ایرانی

مروری بر فیلم میلیونر زاغه نشین از سینمای هند

جوایز گلدن گلوب:

بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین فیلم درام، بهترین فیلم نامه، بهترین موزیک متن

جوایز بفتا:

بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین تدوین، بهترین فیلم برداری، بهترین موزیک متن، بهترین فیلم نامه، بهترین صدابرداری

اسکار سال ۲۰۰۹ با وجود فیلمهای سرگذشت عجیب بنجامین باتن، میلک، خواننده، کشتی گیر و بچه عوضی، میلیونر زاغه نشین را نگینی بر انگشتری خود دید.

میلیونر زاغه نشین معرفی شده از سینمای هند با کارگردانی دنی بویل انگلیسی که

اولین اسکار کارگردانیش را برای این فیلم به دست آورد، در شب اسکار در آسمان شهر لس آنجلس افتخاراتی چند برای سینمای آسیا کسب کرد. قبل از اعلام بهترین فیلم ۲۰۰۸ و حضور شادمان عوامل فیلم میلیونر زاغه نشنین بر روی سِن، آنها ۷ اسکار دیگر را در بخشهای کارگردانی، فیلمنامه اقتباسی، فیلمبرداری، میکس، تدوین، موسیقی متن و بهترین ترانه صید کرده بودند که در نوع خود اعتباری برای یک فیلم آسیایی به حساب می آید.

دنی بویل کارگردان فیلمها و سریالهای تلویزیونی با چند فیلم سینمایی در کارنامه خود، با لنج به آسیا آمد تا بخت خود را از ایستگاه هندوستان برای سوار شدن به کشتی شهرت و موفقیت سینما امتحان کند و موفق شد علاوه بر خود، عوامل دیگری را هم با خود به داخل کشتی ببرد.

هندوستان کشور مردم علاقه مند به قصه و داستان است، لقب بالیوود بر این سینما، مقام دومی در تولید فیلم و شمار بالای کسانی که در این صنعت فعالیت می کنند، مهر تائیدی است بر علاقۀ مردم هند به سینما، با دوستدارانی که در کشورهای همسایه دارد.

زمانی در دهۀ ۶۰ در کنار آپاراتهای اجاره ای و فیلمهای بروسلی، آپاچی، برزخی ها و فیلمهایی دیگر، حتماً یک فیلم هندی برای اکران فامیلی شرکت داشت. یا کمی جلوتر، زمان ویدئوهای اجاره ای، در کنار فیلمهای جیمزباند، سری فیلمهای فوتولوس، ضدصلیب و جن گیر، معجزۀ سیب و باراباس و فیلمهای ایرانی، حتماً یک فیلم هندی برای اجاره شب تا صبح لازم بود که ترانه های به یاد ماندنی این فیلمها تکمیل کننده جشنوارۀ یک شبه باشد.

با اینکه سینمای هند در کشور ما کمرنگتر از سابق شده اما هنوز طرفداران پر و پا قرصی چون مادرها را دارد که منتظرند شاید فیلمی ببینند در حدّ و اندازه های قانون، سنگام، مادر هند، شعله، آقای ۴۲۰، آواره، اسم من دلقک، بوبی، کوچ کوچ کتاهه و دیسکو دنسرو… با ستارگانی چون راج کاپور، آمیتا باچان، درمندرا، ویجینتی مالا،سری دیوی، جی تندرا، دلیپ کومار، شیشی کاپور… و این سینما با بازیگرانی از نسلی جدیدتر مثل شاهرخ خان، امیرخان، سونیل شتی، سونیل دات، گوویندا، ریشی کاپور، آنیل کاپور، آجی دیوگان و سلمان خان برای ما غریبه و نا آشنا نیستند. البته غیر از مادرها، جایگاه سینمای هند برای کسانی که به این سینما احترام می گذارند تغییری نداشته و هنوز هم این سینما از دید خیلی ها محترم شمرده می شود و حالا میلیونر زاغه نشین برای این نسل تقریباً همان لذتی را دارد که زمانی قدیمی ها با دیدن فیلمهای مذکور می بردند.

روند داستان

شخصیتها: جمال و سلیم، دوبرادر، لاتیکا معشوقۀ جمال، مجری مسابقۀ کی میخواد میلیونربشه، مامان، رئیس گروه بچه های تکدی گر.

سوال اول برای ما: جمال چطور توانست برندۀ ۲۰ میلیون روپیه شود؟

A تقلب B خوش شانسی C نابغه بود D این نوشته شده ( تقدیر)

عده ای کودک روی باند فرودگاهی کوچک سرگرم بازی هستند – دو پلیس موتور سوار آنها را تا محل زندگیشان تعقیب می کنند – مادر جمال و سلیم آن دو را به زور به کلاس درس می فرستد – معلم با کتاب سه تفنگدار بر سر جمال می کوبد…

برنامۀ تلویزیونی مسابقۀ کی می خواد میلیونر بشه

مجری از جمال می پرسد بازیگر فیلم زنجیر چه کسی است

عزم راسخ جمال برای امضای آمیتا باچان – سلیم امضای جمال را می فروشد.

مجری باز هم می خواهد بداند نوشتۀ زیر عکس سه شیر در تصویر نماد ملی هند چیست ؟

جواب این سوال نزد تماشاچی هاست.

سوال مجری: در دست راست راما خدای هندو چیست؟

حملۀ ضد مسلمانان به زاغه نشینها – مادر کشته می شود – جمال و سلیم در حین فرار، بچه ای را در هیبت راما خدای هندو می بینند – توجه جمال به تیروکمانی است که در دست راست اوست – آوارگی – پناه دادن لاتیکا…

سوال بعدی مجری: کدام گزینه آهنگ دارشان دو گانشیام است ؟

گذران زندگی سلیم، جمال و لاتیکا در میان انبوه زباله ها – سر رسیدن مامان – شهر و زندگی جدید در میان بچه های مجهول الحال – صحنۀ دلخراش نابینا کردن بچه ای توسط عوامل مامان– جمال برای خواندن آهنگ سورداس ِ دارشان دو گانشیام، از مامان که به این آهنگ علاقه دارد ۵۰ روپیه می گیرد – حس برادری سلیم – فرار سلیم و جمال از دست مامان – لاتیکااااااااااااا – کسب و کار در قطار و تاج محل

سوال بعدی مجری: سیاستمداری که عکسش روی صد دلاری است.

جمال به دنبال لاتیکا – کار در رستوران با سلیم – دیدار اتفاقی جمال با بچۀ خوش صدایی که توسط مامان از دیده محروم شد و جمال صد دلار به او می دهد – جمال عکس روی صد دلاری را چنین شرح می دهد، پیرمردی کچل با موهای بلند شبیه دخترها در کناره های سر- دوست نابینایش می داند که او بنجامین فرانکلین است – لبخند لاتیکا با دیدن جمال – کشته شدن مامان به دست سلیم

مجری به دنبال مخترع روولور (نام یک اسلحه)

تصویر مجسم سلیم با کلتی در دست در ذهن جمال

سلیم وارد دستۀ تبهکار جاوید می شود – سلیم با تهدید کلت، جمال را از خود و لاتیکا می راند- چند سال بعد – جمال در یک مرکز تلفن آبدارچی است – فرصتی برای جستجو و یافتن نشانی از لاتیکا یا سلیم

مجری: مکان سیرک کمبریج؟

چرا میدان کمبریج داخل کمبریج نیست – لندن مسابقۀ قایقرانی ای دارد از آکسفورد تا کمبریج – دیدار جمال با سلیم بعد از چند سال – یافتن لاتیکا در اسارت رئیس جاوید

مجری: اولین کریکت باز صد امتیازی؟

جمال جواب را نمی داند اما بیشتر ماندن در برنامه فرصتی برای رسیدن به لاتیکاست – مجری مخفیانه گزینۀ B را ازمیان ۴ گزینه به عنوان جواب سوال به جمال می رساند – جمال از فرصت حذف دو گزینۀ فرعی استفاده می کند – A و C حذف می شوند – به مجری نمی شود اعتماد کرد – جمال گزینۀ D را انتخاب می کند – D درست است – ادامۀ برنامه فردا شب – مجری مشکوک به تقلب جمال است و او را به دست پلیس می سپارد – یک شبانه روز بازجویی از جمال به مرور داستان زندگی او منجر می شود – پلیس رای به بیگناهی او می دهد – حس برادری سلیم، لاتیکا را به سمت جمال می برد – مردم خواهان پیروزی جمال در مسابقه اند.

مجری: آتوس و پرتوس، نام سومین تفنگدارکتاب دوما؟

جمال جواب را نمی داند – اصرار در ماندن داخل برنامه و ریسک از دست دادن میلیونها روپیه جواب می دهد، لاتیکا تماس با سلیم از طرف جمال را جواب می دهد – لاتیکا هم جواب را نمی داند – کشته شدن سلیم به دست عوامل رئیس جاوید – جمال گزینۀ A را انتخاب می کند – جواب درست است – جمال، مرد ۲۰ میلیون روپیه ای – آخرین حرف سلیم قبل از مرگ: خدا بزرگ است – دیدار عاشق و معشوق – جواب ما به سوال اول فیلم، با جواب فیلم یکی است – این سرنوشت جمال است – انتهای فیلم یک شوی هندی…

میلیونر زاغه نشین درامی عاشقانه است که از دل اجتماعی از حاشیه نشینان شهری به تصویر کشیده می شود، تلفیق سینمای هند با قاعده خواهی غربی، با وجود اکثر مؤلفه های هندی، موفقیت اثر بی شک مرهون تفکر و هدایت کارگردان انگلیسی و فیلمنامه نویسش با فیلمنامه ای استخوان دار است.

فیلم با مفصل قراردادن بخشهای مسابقه، ترتیبی اپیزودیک از زندگی جمال می شود، ترتیب مناسب سکانسها، بیننده را با وجود سفرهای چند در زمان سردرگم نمی کند.

عنوان فیلم دو کلمۀ متضاد در واقعیت است که در دنیای کنونی جزو اتفاقات نادر به حساب می آید طوری که این نام بیشتر به یک فیلم کمدی می ماند، روند فیلم نشان می دهد که این اتفاق نادر چقدر می تواند در دسترس هر کسی باشد، کاخ نشین باشی یا زاغه نشین.

با طرح سوالی در ابتدا، فیلم موضع خود نسبت به محتوایش را مشخص می کند و از آن پس می کوشد تا با به کارگرفتن عوامل مختلف، مسیری منطقی برای تفهیم موضع خود ارایه دهد.

ابتدای فیلم به همان سرعت فرار بچه ها از دست نیروهای فرودگاه، با موقعیت مکانی بخشی از فیلم آشنا می شویم که مربوط می شود به زاغه نشینان حاشیۀ شهر یا همان حلبی آباد خودمان، دوربین با جابجایی های سریع و انتخاب نماهای مناسب، ضمن کمک به درک صحیح ما از موقعیت مکانی، نشان از انتخاب درست دکوپاژ و قدرت، تدوینی دارد که قطع بین نماها را نرم و نامحسوس در اختیار بیننده قرار می دهد.

شخصیتهای فیلم جا افتاده و ملموس هستند که با توجه به اعتماد به بازیگران کم تجربه، می شود گفت که این جا افتادگی بازیها از هدایت خوب می آید، حتی قوی بودن فیلمنامۀ کار را هم می توان در این یکدستی بازیها دخیل دانست که توانسته اندک ضعفها را پوشش دهد و این قدرت یک فیلمنامۀ خوب است که می تواند برخی ضعفهای فیلم را در دیده ها کمرنگ کند. حضور دستیار هندی فیلمساز کمک فراوانی به بازیهای درخور و یکدست بازیگران بوده، در این میان نمی توان از توانایی های خود بازیگران چشم پوشی کرد که خود را به سطح فیلم رسانده اند، و نمی شود جسارت در انتخاب بازیگرانی کم تجربه در نقش های اصلی را نستود، به قولی فوتبالی، در کل، آنها جواب اعتماد تهیه کننده و کارگردان را با بازی مؤثرشان می دهند.

موفقیت فیلم خبر از همدلی و همکاری گروه در زمان تولید دارد، آنیل کاپور بخشهای قابل توجهی در اجرای مسابقۀ درون فیلم به جای گذاشته و این بخشها تماماً زیر سلطۀ اوست.

چهره ای که از پلیس در فیلم شکل می گیرد گر چه در نحوۀ برخوردشان با جمال بیننده را از خود منزجر می کنند، اما در انتها مایه های اخلاقی و رسیدن به منطقی واقع بینانه به جمال و مسیر زندگی او برای پلیسها، بیننده را متقاعد می کند که گرچه همۀ این اتفاقات سوءتفاهم این نیروها نسبت به متقلب بودن جمال بوده، اما آنها به نوعی به وظیفۀ قانونی خود عمل کرده و به این ترتیب از لیست سیاه بیننده حذف میشوند.

رفتار سلیم با تغییر محیط عوض می شود و شکل همان محیط را به خود می گیرد تا شخصیتی پا در هوا و بدون اصولی مشخص جلوه کند، منهای دو صحنه که حس برادری مانع از نابینا شدن برادرش می شود و دیگری در انتهای فیلم که لاتیکا را از دست رئیس جاوید به سوی جمال فراری می دهد تا مَثل قدیمی خودمان جان بگیرد، برادر اگر گوشت برادرش را بخورد استخوانهایش را دور نمی ریزد. این تغییرات برای دیگر شخصیتها نسبی است و آنها را از اصل خود دور نمی کند.

جمال از همان ابتدا شخصیتی رو به جلو دارد و ناامیدی را از خود و بیننده های همراه خود دور می کند و آنها را هم با خود به جلو می برد، نمونۀ بارز آن در نیمۀ اول فیلم، جایی است که برای امضای آمیتا باچان از مانع سختی چون فضولات می گذرد.

اما رابطۀ جمال و سلیم، جایی از این رابطه اندکی می لنگد، و آن تغییر رفتار شدید سلیم نسبت به جمال است، زمانی که با اسلحه او را از خود و لاتیکا می راند و بلافاصله نیز جمال را جا گذاشته و بدون آگاهی او به مکانی دیگر می رود و لاتیکا را هم با خود می برد. تا قبل از این بخش همۀ اتفاقات بین برادرها همان تنش های معمول برادری است، پس برای این عمل سلیم، سابقۀ بدتری برای او می طلبید تا بیننده چنان حرکت رذیلانۀ برادری را نسبت به برادرش بپذیرد، تنها جایی که می توان این عمل را به آن وصل کرد، سرقت و فروش امضایی است که جمال به دشواری از آمیتا باچان گرفته بود که این نمی تواند سند محکمی برای اسلحه کشیدن سلیم بر روی برادرش باشد، شاید اگر سلیم دست بزن داشت و چند باره حق جمال را پایمال می کرد، اسلحه کشیدنش هم باورپذیر می نمود.

اما لاتیکا به لحاظ قصه، مهمترین شخصیت جلوه می کند و نمادی کلی از عشق می شود، این شخصیت در هسته و مرکز محتوای فیلم قرار گرفته طوری که سرگذشت و سرنوشت جمال و به سمت میلیونها روپیه رفتنش، همه و همه گرداگرد مسئلۀ لاتیکا چون پوسته ای قرار گرفته اند، این شخصیت در لحظاتی هم که حضور فیزیکی ندارد در اکثر مواقع به واسطۀ جمال پررنگ می ماند.

جمال و لاتیکا بالطبع شخصیتهایی هستند که بیننده بیشتر با آنها همراهی می کند، رابطۀ این دو در ابتدا با توجه به شرایط موجود بیشتر یک نیاز است و به مرور، معجون عشق از دل این نیاز تهیه می شود و بر باور بیننده می نشیند.

موسیقی فیلم در ادامۀ موسیقی های هندی قرار می گیرد، اما بی شک از برجسته ترین این حیطه که بدل به یکی از نقاط قوت فیلم می شود، فارغ از مکمل بودن و به خورد تصاویر رفتن موسیقی در صحنه هایی چون فرار سلیم، جمال و لاتیکا از دست مامان و افرادش، یا حضور لاتیکا در ایستگاه قطار که با تعقیب و گریزی در چنگ سلیم گرفتار می شود، بیننده این موسیقی را در سرتاسر فیلم دلنشین نیز می یابد، همچون لحظات عاطفی فیلم که مربوط به می شود به جمال و لاتیکا، موسیقی این بخشها هم به نرمی با تصویر همراه می شود.

غنای موسیقی هند با کسانی چون راوی شانکار، کیشور کمار، لاتا مانگشکان، محمد رافی، شنکر جایکیشان و حالا رحمان، غیر از فیلمسازان، بعضی خواننده های غربی چون سارا برایتمن را به طرق مختلف به تلفیق بعضی آثارشان با این موسیقی برانگیخته و همراه کرده است.

در لحظات اوج فیلم، همراهی مردم با جمال و خواهان پیروزی او شدن، تبدیل یه یک مسئلۀ فراگیر می شود نظیر این صحنه ها را در فیلم علی ساختۀ آنتونی مان دیدیم، جایی که مردم محمد علی کلی (ویل اسمیت) را در تمریناتش و در گذر از کوچه پس کوچه های زئیر، با شادمانی همراهیش می کنند و خواهان پیروزی او برابر رقیبش هستند.

توجه به لایۀ زیرین فیلم که همان پرداختن به سوال ابتدای قصه است در طول فیلم، و دستمایه قرار دادن تقدیر و سرنوشت انسانها و درک این موقعیتها، جملۀ انتهای فیلم را بسیار شیرین می کند، جمله ای که در واقع همان پاسخ به سوال مطرح شدۀ ابتدای فیلم است، میلیونر شدن جمال در تقدیرش نوشته شده، طوری که در انتها می توان سوال کرد که جمال از کدام به کدام می رسد، از پول به عشق می رسد، یا از عشق به پول، آیا در سرنوشت جمال تنها میلیونر شدن نوشته شده؟

سرنوشت از کجا می آید، از آسمان می افتد یا باد می آورد، می دانیم که قرار نیست سرنوشت برای همۀ انسانها یکسان باشد، همه به مسابقه ای راه پیدا کنند و با جیب پر خارج شوند، چگونه نظم و نظامی چون سرنوشت جمال در سرگذشت او هدفمند جلوه می کند، چگونه می شود اتفاقات پیرامون را دید و تفسیر کرد و از آن بهره جست؟

فیلم جواب تمام این سوالها را در لایه های زیرین خود دارد که تبلیغی می شود برای نظم و نظام موجود در کل هستی، برآمده از مدیریتی مافوق تصور بشری، و از نظر این حقیر حتی می تواند یک فیلم دینی نیز لقب بگیرد.

و فیلمساز در انتها با بازگشت به یکی از اصول فیلمهای هندی، ادای احترامی می کند به این سینما و دوستداران رقص و آواز دسته جمعی.

منبع: سینماسنتر

یک نگاه فوری به فیلم « میلیونر زاغه نشین »: یک ملودرام شبه نئورئالیستی دنی بویلی ِ پر رنگ و لعاب

در نریشن سکانس پرشور افتتاحیه فیلم Trainspotting ، شاهکار بلامنازع دنی بویل، شخصیت « رنتون » از انتخاب ها حرف می زند. اینکه هرکسی بالاخره باید چیزی را انتخاب کند. انتخاب زندگی. انتخاب یک شغل، انتخاب آینده و… انتخاب هایی که هرکدام می تواند آدم را تبدیل به چیز دیگری کند. یکی از این انتخاب ها هم متعلق به «جمال ملک» است. قهرمان نوجوان جدیدترین فیلم دنی بویل هم حالا باید در یک مسابقه ی تلویزیونی گزینه ی درست را «انتخاب» کند و میلیونر باشد. جمال پسر خوبی است. پسر فقیر خوبی است. فقط همین. او در آرزوی کوری برای رسیدن به عشق اش، متهورانه در مسابقه یی تلویزیونی می تازد و با جواب های صحیح متوالی اش، همه را به شک می اندازد. کار آنقدر بالا می گیرد که پیش از مرحله ی نهایی مسابقه، از جمال که سواد درست و حسابی هم ندارد بازجویی شکنجه وار پلیسی بعمل می آید تا معلوم شود چه زد و بندی در کار است. این درست همان فرصتی است که دنی بویل از طریق آن ما را به جهان خاطرات تلخ جمال از سالهای کودکی اش تا به امروز می برد. حالا او جوان خودساخته ای است که روبروی افسر پلیس نشسته. رازی در میان نیست. جمال پاسخ تمام سوال ها را زندگی کرده است. لحظه لحظه ی آنها را. از عشق عجیب او به آمیتا باچان گرفته که از شیرجه زدن در استخر ی تعفن برانگیز هم برحذرش نمی دارد تا خاطره ی مرگ تلخ مادرش و دانستن اینکه عکس چه کسی روی صد دلاری ثبت شده است. بویل به این بهانه ما را به دنیای تیره و تار سلطه ورزی ِفقر و مسکنت در بمبئی می برد. یک ملودرام شبه نئورئالیستی دنی بویلی ِ پر رنگ و لعاب که اتفاقاً در سال ۲۰۰۸ ساخته شده و قرار است ماجرای آدم های فقیر و بیچاره ی بمبئی را به ما نشان دهد. جایی که پیروزی و میلیونر شدن یک زاغه نشین می تواند دل هرکسی را شاد کند. بویژه آدم های زاغه نشینی که تجلی و تجسم رویاهایشان را از طریق جعبه ی جادویی تلویزیون و برنامه های تبلیغاتی همچون مسابقه ی میلیونر پی می گیرند. برای جمال برنده شدن اهمیتی ندارد. او تنها می خواهد بازی کند تا شاید…شاید بشود با برنده شدن در این مسابقه و رسیدن به « لاتیکا» – عشقی که در کودکی چند بار از دست داده بود – طعم خوشبختی را بچشد. بویل چندان به آدم ها نزدیک نمی شود و ذهن و روح انها را نمی کاود. برای او سفر ادیسه وار جمال و برادرش مهمتر است تا از خلال آنها پلان های دیدنی و مستند نمایش را بگیرد و با آنکه بخش هایی از فیلم را چندان قدرتمند در نیاورده اما اثر ماندگاری خلق کند.

بویل باز هم در این فیلم یک افتتاحیه ی فوق العاده خوش ریتم و میخکوب کننده دارد. دوربین همراه با تعقیب و گریز پلیس ها و جمال و سلیم برادرش که عین موریانه در کوچه های شلوغ و باریک بمبئی فرار می کنند به سرعت تماشاگر جدیدترین فیلم اش را با هزارتوی این شهر و مردمان اش آشنا می کند. هر فصل در «میلیونر زاغه نشین » با ریتمی تصاعدی که متکی بر خلاقیت های تدوین گر این فیلم «کریس دیکنز» است در بیشتر اوقات فرصت تنفس به تماشاگرش را نمی دهد و با گسترش ابعاد قصه هرچه بیشتر به تعلیقی بها می دهد که تا آخرین لحظات اثر با تماشاگر همراه است.

دنی بویل

دید هوشمندانه ی بویل به مسئله ی فقر در کشورهای جهان سوم و بطور مشخص هند در این فیلم به گونه ای انتقادی جایگاه رسانه و تاثیر آن بر توده ی عوام را به پرسش می کشد. اینکه فقر، اختلافات اعتقادی – مذهبی بین مسلمانان و هندوها که وحشیانه از هیچ جنایتی حتی زنده زنده سوزاندن مسلمانان و زنان و بی گناهان ابایی ندارند و هزار و یک مشکل و بخت برگشتگی دیگر چطور به امری رایج و پذیرفته شده در بین مردم بدل شده و تنها چیزی که آنها را سر پا نگه می دارد در تمنای معجزه و شانس بودن است. معجزه ای که دنی بویل سعی می کند نه در معابد بلکه بر روی صفحه ی تلویزیون آن را به نمایش بگذارد. گویی فقرای شهر با وصف العیش ِ پیروزی رویایی «جمال»، خود را در وضعیتی بهتر احساس می کنند. این همان رسم و رویکردی است که می تواند به خوبی بالیوود و عشق بی بدیل مردم هند به فیلم و سینما را توضیح دهد. مردمانی که تنها با رویاهایشان زندگی می کنند. رویای خوشبختی، رویای پولدار شدن، رویای پیروزی در کار و عشق، رویای خوش بودن و… تمام آن گستره ای که جهانی سه بعدی را بر پرده ی دو بعدی سینما جان می دهد ؛ اینها تمام آن چیزهایی است که خانه های کثیف، شکم های گرسنه و کثافت و بیماری و کشتارهای عقیدتی را برای دقایقی از ذهن و روح تماشاگران اش پاک می کند.

دنی بویل با برجسته کردن این روح حاکم بر جلوه ی رسانه ای این مسابقه تاکید می گذارد. تقریباً در تمامی سکانس ها جایی که تلویزیونی در کار هست… تصویری از مجری این مسابقه روی آن نقش بسته است. به گونه ای که دیالوگ جمال با لاتیکا هنگامی که خودش را بعنوان آشپز در خانه ی جدید او جا زده:

– جمال: چرا همه به این مسابقه نگاه می کنند ؟

-لاتیکا: چون این می تونه راهی برای آزادی و زندگی تازه و خوشبختی باشه.

از ابعاد و نگاه آدم ها به این موضوع پرده بر می دارد. برای جمال موتور این نیروی محرکه هنگامی روشن می شود که مسئله ی عشق و رها کردن لاتیکا مطرح می شود، اما برای آدم های دیگر رویای شرکت در این مسابقه و رها شدن از مسکنت و فقر یک آرزوی هر روزه است.

نکته ی خلاقانه ی دیگری که فیلم در محدوده ی آن اتفاق می افتد سوالی چهار گزینه ای است که می خواهد دلیل موفقیت جمال را توضیح دهد و در پایان گزینه ی D یعنی سرنوشت و تقدیر را برجسته می کند. نگاهی که در مردمان سرزمین هند و در بسیاری از آثار شاخص سینمایی شان حکمفرماست و آن چیزی نیست جز تقدیر باوری و اعتقاد به نقش غیر قابل انکار سرنوشت هر فرد. جمال در سکانس پایانی هنگامی که لاتیکا را در آغوش کشیده از سرنوشت حرف می زند. چیزی که او را به عنوان یک میلیونر به عشق اش رسانده است. آنهم از میدان پر خطری که او از آن جان سالم بدربرده است. تقدیر، موضوعی است که بویل آن را در منظر مردمان این سرزمین برجسته می کند.

با آنکه رنگ و لعاب فیلم خوب از کار درآمده و تماشاگرش را در هزارتوی خود بی محابا پیش می برد اما لکنت هایی هم بر فیلم سوار است که «میلیونر زاغه نشین » را از قرار گرفتن در فهرست عالی ترین ها دور می کند. سکانس اذیت کننده ی اقدام جنون آمیز سلیم در پایان فیلم، جایی که خودش را در وان پول ها به کشتن می دهد و تدوین موازی آن با موفقیت جمال…به شدت شعاری و اخلاق گراست و مثل وصله ای ناجور در انتهای کار توی ذوق می زند. اضافه کنید دیدار نهایی جمال و لاتیکا و هپی اند تمام عیار فیلم را که بویل به گونه ای برای ادای دین به ژانر بالیوودی ترتیب داده، اما آشکار نیست چطور جمال بطور ناگهانی باید سر از ایستگاه قطار دربیاورد و لاتیکا هم با آن شال زرد رنگ دلفریبش همان اطراف پیدایش شود تا عشاق به کام یکدگر برسند ؟

از سوی دیگر اقدام پلیس و نحوه ی شکنجه ی جمال در ابتدای فیلم اندکی اغراق شده بنظر می رسد و تماشاگر را به این گمان می اندازد که در این فیلم با دسته ی آدم های مخوف و شکنجه گر در لباس پلیس و مجری تلویزیونی روبروییم .اما جز باند کاراکتر مامان که از بچه ها به عنوان گدا و… سوء استفاده می کند خبری از چنین شکنجه هایی نیست. اگر پایان نچسب فیلم را کنار بگذاریم برای نگارنده این سطور که از فیلم های بالیوودی متنفر است ، روایت داستانی مربوط به مردمان این سرزمین آن هم به شیوه ی پر تحرک دنی بویل خالی از لطف نبوده است. بویژه تصویری که او از ماجراهای شبه بیوگرافیکال جمال و سلیم در تاج محل و قطار و… به مخاطب اش ارائه می کند و با آنکه در بخش هایی شیفته ی نگاه مستند وار و اندکی شعاری خودش می شود اما باز هم و بازهم تماشاگر را تا لحظه ی پایانی روی صندلی نگه می دارد و منطق دنیای خویش را با باور تماشاگر به یک نقطه می برد.

«میلیونر زاغه نشین » تا امروز بیش از ۳۰ جایزه و ۲۹ کاندیداتوری از جشنواره های گوناگون داشته. ۴ جایزه اصلی گلدن گلوب ۲۰۰۸ را هم از آن خودش کرده تا امیدهایی به اسکار داشته باشد. ممکن است در بخش تکنیکی اتفاقی بیافتد ولی من بعید می دانم جایزه ی اصلی در مراسم اسکار به این فیلم برسد.

بعد التحریر: دوست عزیزی – جناب آقای هادی علی پناه – بعد از نوشتن این یادداشت به نکاتی در مورد اسم فیلم اشاره کردند که بهتر دیدم نظر ایشان را در نوشته اعمال کنم. عنوانی که پیش تر برای این فیلم برگزیده بودم «میلونر آس و پاس» بود که برداشتی آزادانه و هرچه بیشتر معطوف به مفهوم واژه ی slumdog در فیلم بود و تصویری از وضعیت جمال را نشان می داد. اما عنوان «میلیونر زاغه نشین» علاوه بر این کارکرد… عنوانی است که از لحاظ لغوی نیز تقابل میلیونر بودن و زاغه نشینی را بهتر نشان می دهد و در ضمن از به ریشه ی لغوی کلمه ی slumdog نزدیک تر است. با سپاس از این دوست عزیز.

نویسنده: امین عظیمی

منبع: کافه نقد

نقد تاد مک کارتی بر فیلم «میلیونر زاغه‌نشین»: خدا بزرگ است…

«میلیونر زاغه‌نشین» برگرفته از یك نیروی فوق‌العاده و همچنین سیل شوکه کننده‌ای از تصاویر رنگارنگ سرزمین هندوستان از گذشته تا كنون است. دنی بویل در این فیلم از روایت یك نوجوان مظنون به تقلب در مسابقه‌ی ملی هندوستان به نام «چه‌ كسی می‌خواهد میلیونر شود؟» مایه می‌گیرد و با ایجاد تغییراتی در روند شكل‌گیری اجتماعی شخصیت اصلی داستان و همچنین نمایش فاصله‌ی طبقاتی موجود میان قشر فقیر و غنی در فرهنگ جامعه، از طریق توجه به جزئیات و ظرایف اثر، موفق به ارائه‌ی فیلمی شده که در عین داشتن بار مفهومی عمیق، می‌تواند در نمایش عمومی خود خیل گسترده‌ای از علاقمندان را با سلیقه‌های متفاوت به سالن سینما بکشاند و آنها را راضی نماید.

«میلیونر زاغه‌نشین» مالامال از موسیقی و رنگ، و پر از شور زندگی‌ است. فیلم با صحنه‌ای آزار دهنده آغاز می‌شود كه در آن یک افسر پلیس، پسر جوانی به نام جمال مالک (با بازی دِو پاتل) را به جرم بردن جایزه‌ای بیست میلیون روپیه‌ای از یک مسابقه‌ی محبوب ملی به نام «چه‌ كسی می‌خواهد میلیونر شود؟» زیر باد شكنجه گرفته است تا از او در خصوص چگونگی موفقیتش در مسابقه اقرار بگیرد. اما جمال تنها در جواب می‌گوید که: «من پاسخ‌ها را می‌دانستم». پس از این سکانس تکان‌دهنده، در قالب فیلمنامه‌ای پیچیده که «سایمون بوفوی» با درایت و هوشمندی آنرا نوشته، به تماشای چگونگی موفقیت جمال در مسابقه‌ و نحوه‌ی پاسخگویی او به سوالات تستی مجری توانا و ماهر برنامه، پرم کومار (با بازی آنیل کاپور)، می‌نشینیم. در این میان و در حالی‌كه بیننده مشتاقانه، انتظار فهمیدن نتیجه‌ی مسابقه را می‌کشد، فیلم با استفاده از تکنیک «فلاش‌بک» به گذشته باز می‌گردد و كودكی سخت و محنت‌بار جمال و برادرش، سلیم، را آشكار می‌نماید.

در آن زمان جمال هفت ساله به همراه سلیم زندگی سختی را در زاغه‌های پرجمعیت و فقیرنشین بمبئی پشت سر می‌گذارد و این در حالی‌ست که آن‌دو مادر خود را در جریان یك حمله‌ی تروریستی برنامه‌ریزی شده بر علیه مسلمانان، از دست داده‌اند و همین مسئله آنها را وادار نموده تا برای گذران زندگی با بكارگیری هوش خود، دست به انجام جرم‌های خرده‌پا بزنند. زندگی این دو پسر با آمدن دخترکی دوست‌داشتنی به نام لاتیكا (با بازی روبیانا علی)، وارد بعد تازه‌ای می‌شود. لاتیکا، جمال کوچک را به شدت مجذوب خود می‌كند و او را ناخواسته به تلاش مضاعف برای بدست آوردن پول بیشتر وا می‌دارد. بچه‌های خیابان، خیلی زود شیوه‌های بزهكاری را از یك آموزش‌یار «فاگین مانند» كه یتیم‌خانه‌ی تبهكارپروری را در منطقه‌ای دورافتاده اداره می‌كند و كودكان را برای انجام خلاف روزانه به شهر می‌فرستد، می‌آموزند. رفته رفته با پیشرفت داستان و آشنایی بیشتر با گذشته‌ی پر افت و خیز جمال، در می‌یابیم که منشأ بسیاری از پاسخ‌های صحیح او به سؤلات مسابقه در اتفاقات تلخ و شیرینی بوده است که وی در دوران کودکی و نوجوانی‌ خود تجربه نموده و در واقع هر یک از آنها چیزی به جمال آموخته که اکنون سبب موفقیتش در مسابقه‌ی «چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» گشته است.

شیوه‌ی روایی متقاطع فیلم در نوع چینش سکانس‌ها می‌توانست به گونه‌ای باشد که ضعیف به نظر برسد، اما بویل و بوفوی با اتکا به رمان ویكاس سواروپ و همچنین استفاده‌ی به‌جا از این شیوه‌ی روایی، قصد داشته‌اند تا بدون تأکید برجسته و واضح، بر اهمیت این موضوع صحه بگذارند كه هوش و استعداد آدمی در همه‌ی انواع آن، بیش از هر چیز، برآمده از تجربیات زندگی است و در تلاطم رویدادهای گوناگون زندگی انسان پرورده می‌شود. با این وصف، باز هم می‌بینیم که جمال و سلیم که هر دو تقریباً در یک شرایط محیطی رشد کرده‌اند، همچون دوره‌ی نوجوانی خود به یك شكل به انتهای راه نمی‌رسند. در روشن‌ترین و سرگرم‌كننده‌ترین سکانس فیلم، این‌دو برادر به شكل مستقلی راهنمای عده‌ای توریست در بنای «تاج‌ محل» می‌شوند و به بازدیدكنندگان، اطلاعات مضحك و اشتباه می‌دهند و حقه‌های ظریفی را به كار می‌گیرند كه به شكل موثری هندوستان توریستی را از منظر جوانان موذی محلی نمایش می‌دهد. در مدت كوتاهی، تشكیلات تبهكارانه‌شان جدی‌تر می‌شود و آن‌ها را مجبور می‌كند تا به بمبئی بازگردند، اما وقتی به آنجا می‌رسند، لاتیكا را در وضعیتی نامناسب می‌یابند. جمال به خاطر دلباختگی‌اش به لاتیكا شغل‌های پاره‌وقتی برای گذران زندگی می‌گیرد و این در حالی‌ست كه سلیم در تشکیلات تبهكاری روز به روز به جایگاه بالاتری می‌رسد. تصاویر پایانی فیلم، مناظر حیرت‌انگیزی از آسمان‌خراش‌های بی‌قواره‌ا‌ی را نشان می‌دهد كه از همه جای شهری سر برآورده‌اند كه روزگاری این پسرها زندگی‌ بی‌هدف و فاقد معنای خود را از آنجا آغاز کرده بودند. رسیدن به تصویر نهایی جمال در مسابقه‌ی «چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» به نوعی برآیند همه‌ی ارزش آنهاست. درست مانند كشوری كه بر روی هر پاسخ او دقیق می شوند.

نگاه خشن به فقر و جنایت در کلیه‌ی سطوح اجتماعی آن و توجه به موقعیت‌های اتفاقی و سؤال برانگیز، به نوعی موجب می‌گردد تا فیلمنامه به كناری رانده شود و همچنین تعجیل بویل از ساختن چنین داستان پرماجرایی در لوكیشن‌های زاغه‌ای بمبئی كاملاً احساس گردد. با این حال بسیاری از ملاحظات منطقی فیلم کاملاً حساب شده و از پیش تعیین شده به نظر می‌رسد، چنانكه می‌بینیم دوربین در بسیاری از سکانس‌ها نمایی از صدها رهگذر را گرفته‌ است. لنز دوربین «آنتونی داد منتل» غالباً در حال شكار صحنه‌ها و یا دنبال كردن شخصیت‌هاست و گاه از میان خیابان‌های شلوغ و كوچه‌های زاغه‌نشینان، به همان سرعت كودكان پر تقلای داستان، حرکت می‌كند. تصاویر حیرت برانگیز منتل که عاری از هرگونه ژست‌ هنرمندانه است، از سویی، و تدوین نفس گیر و گیرای «كریس دیكنز»، در کنار موسیقی پر از شور و هیجان «ای. آر. رحمان»، از سوی دیگر کمک شایانی به جذابیت «میلیونر زاغه‌نشین» نموده‌اند. در این میان نباید از بازی عالی و حیرت‌انگیز اکثر بچه‌های غیرحرفه‌ای که در نقش‌های اصلی ظاهر شده‌اند، به سادگی عبور کرد. آنها بدون گیجی و سردرگمی از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگر می‌روند، همان‌گونه که نقش‌های اصلی را در سنین متفاوت به نمایش می‌گذارند. «آنیل كاپور» در نقش مجری جذاب و ماهر مسابقه بازی بی‌عیب و نقصی از خود ارائه می‌کند و «عرفان خان» در نقش افسر بازجو، به موازات داستان وجوه شخصیتی خود را آشكار می‌‌سازد. «میلیونر زاغه‌نشین» درامی جاندار از نگاه به سرزمینی است كه هر روز بیشتر از گذشته در مرکز توجه و بازدید دنیا قرار می‌گیرد.

منتقد: تاد مک‌کارتی

منبع: ورایتی

یادداشتی بر فیلم «میلیونر زاغه نشین»

جمال مالیک، پسر یتیم ۱۸ ساله و یک از فقرای بمبئی در حال تجربه کردن بزرگ ترین حادثه زندگی خویش است. او در مقابل چشمان مردم هند که از تلویزیون ها او را نظاره می کنند مهمان برنامه "چه کسی می خواهد میلیونر شود؟" است و برای به دست آوردن ۲۰ میلیون روپیه تلاش می کند. اما وقتی نیمی از این مبلغ را به چنگ آورده و برنامه برای استراحت میان دو مرحله متوقف شده، پلیس او را دستگیر می کند. چون پرم کومار مجری برنامه از وی به دلیل تقلب شکایت کرده است. چون چگونه یک جوان فقیر و زاغه نشین می تواند پاسخ همه سوال ها را داشته باشد. آیا او یک متقلب است یا در زمان و مکان درست سوالی مناسب از او پرسیده شده که با دانسته ها وی مطابقت دارد؟

جمال برای بازرس پلیس تعریف می کند که چگونه مادرش در حمله هندو ها به مسلمانان کشته شد. اینکه چگونه او و برادرش بی خانمان تر از قبل به دام تبهکاران افتادند. اینکه چطور با دخترک زاغه نشینی به نام لاتیکا آشنا شد. اینکه چرا پاسخ های درست را می داند. اما از دادن پاسخ اینکه چرا در مسابقه شرکت کرده، طفره می رود. بازرس پلیس قانع می شود که او فریبکار نیست و برای ادامه مسابقه او را به استودیو بازمی گرداند. جایی که هنگام دادن پاسخ آخرین سوال، هدف او از شرکت در مسابقه در برابر چشمان ۶۰ میلیون تماشاگر روشن می شود…

چرا باید دید؟

دنی بویل متولد ۱۹۵۶ منچستر انگلستان است. از نیمه دهه ۱۹۸۰ با ساختن فیلم های تلویزیونی شروع به فیلمسازی کرده و کم و بیش می شود او را در مقام کارگردان قسمت هایی از سریال بازرس مورس به یاد آورد. اما سال ۱۹۹۵ و اولین فیلم بلندش گور کم عمق بود که نگاه ها را به سوی او خیره کرد. فیلمی که با سه شخصیت اصلی در مکانی محدود می گذشت و قدرت بویل در روایت و ایجاد تعلیق، خبر از تولد کارگردانی خوش آتیه می داد. یک سال بعد وقتی قطاربازی به نمایش درآمد، ثابت شد که انتظارها بیهوده نبوده و سینمای انگلستان صاحب چهره متفکر تازه ای شده است. ولی سال های بعد و ساخت فیلم هایی چون ساحل و این اوخر ۲۸ روز بعد نشانی از آن تازگی و شادابی دو فیلم اول با خود نداشت. تا جایی که منتقدان به فیلم متوسطی چون میلیون ها در کارنامه وی نمره قبولی دادند و سه سال بعد با نمایش فیلم نا امید کننده نورخوشید آن را پس گرفتند. خوشبختانه ضربه کاری بوده و بویل در کمتر از یک سال موفق به جمع و جور کردن ذهن خود و ساخت فیلمی به طراوات آثار اولیه اش شده است.

میلیونر زاغه نشین که موفق شد در آخرین هفته سال میلادی گذشته در تمام فهرست انتخاب های منتقدان مشهور جایی برای خود دست و پا کند، اگر از دریچه طنزآمیز عنوان مقاله اسکات فونداس نگریسته شود تلاقی هالیوود و بالیوود است. اما فیلم ۱۵ میلیون دلاری بویل چیزی فراتر از این تیتر شوخ است. فیلم سرشار از رنگ، موسیقی، کادرهای به دقت فکر شده و قصه ای است که به شیوه خاص بویل روایت می شود. پر ضرباهنگ، پر سر و صدا و پر احساس که قهرمانش بچه و بعدها نوجوان مسلمان هندی است که زندگیش نمونه ای میکروسکوپی از حیات میلیون ها هندی دیگر محسوب می شود. سرشار از فقر، رنج و حسرت که این یکی با هپی اند به پایان می رسد و در سکانسی نقیضه وار تیتراژ پایانی با رقص و آواز دسته جمعی همراهی می شود. اما تنها یک میان نوشته کوچک همه این رویاها را به هم می ریزد. بویل که در آغاز فیلم سوالی از تماشاگر پرسیده بود، جواب را به او عرضه می کند. این قصه ساختگی بود!

ولی تماشاگر و خود بویل می داند که میلیون ها زاغه نشین در هندوستان وجود دارند که نهایت آرزویشان مانند جمال مالیک خردسال داشتن امضای آمیتاب باچان بوده و هست. حتی اگر برای رسیدن به آن باید از چاه مستراح عبور کرد. اما تاسف اینجاست که بویل هم از سطح عبور نمی کند. فیلم او نمایشگر همه وحشت های این زندگی نیست و بیشتر خصلت های یک قصه پریوار را در خود دارد. یک قصه پریوار مدرن درباره گدایی که می خواهد و می تواند شاهزاده شود و به وصال محبوب هم برسد!

* بازی آنیل کاپور و دیو پاتل از نکات برجسته فیلم است، چیزی که در سینمای هند نادر است!

* فیلم بر اساس داستان سین جیم("Q & A") نوشته ویکاس سواروپ دیپلمات هندی ساخته شده است.

ژانر: جنایی، درام، عاشقانه.

نویسنده: امیر عزتی

مروری بر فیلم «میلیونر زاغه نشین»

در روزهای آغازین سال نوی میلادی یورش بی‌امان صحنه‌های رقت‌باری از بیداد فقر و اختلاف طبقاتی در هند محافل سینمایی جهان را مبهوت کرد و نام دنی‌بویل را بر سر زبان‌ها انداخت؛

کارگردان فراموش‌شده‌ای که سال‌های جوانی را با پرسه‌زدن در زاغه‌های هالیوودی پشت سر گذاشت و «قطار بازی» عملاً‌ تنها نقطه عطف سینمای تجربه‌گرای او محسوب می‌شد که در موردش توافق جمعی وجود داشت.

او در تمام سال‌های حضور کمرنگش در سینما ناکامی‌های بسیاری را در ژانرهای مختلف تجربه کرد، زیر بار شکست‌های فجیعی چون «ساحل» خرد شد اما از خاکستر برخاست و با تکیه بر کشف و شهودهایی که در سال‌های حاشیه‌نشینی هنری‌اش اندوخته بود، توانست چون قهرمان «میلیونر» آخرین فیلمش به اوج برسد و خود را تا مقام رقابت با دیوید فینچر بالا بکشد.

«میلیونر زاغه‌نشین» ستایش‌شده‌ترین فیلم سال است. این فیلم در مراسم گلدن‌گلوب ۴جایزه را به خود اختصاص داد و تقریبا در همه رشته‌های اصلی «مورد عجیب بنجامین باتن» را کنار زد. در جوایز بافتا هم فیلم دنی‌ بویل در رشته‌های بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه اقتباسی، موسیقی، فیلمبرداری، تدوین و صداگذاری برگزیده شد. جامعه فیلمبرداران و تدوینگران سینمای آمریکا هم جوایز سالانه خود را به «میلیونر زاغه‌نشین» دادند.

منتقدان هم ستایش بی‌دریغ خود را نثار «میلیونر…» کردند. بهترین فیلم و بهترین کارگردان از نگاه انجمن منتقدان فیلم واشنگتن، فیلم برگزیده سال کانون ملی نقد آمریکا و بهترین کارگردانی از نظر انجمن منتقدان فیلم لس‌آنجلس، تنها تعدادی از جوایز این ساخته دنی بویل را تشکیل می‌دهند؛ به همین دلیل خیلی‌ها اعتقاد دارند، حتی نامزد‌شدن «مورد عجیب بنجامین باتن» در ۱۳ رشته اسکار هم نمی‌تواند خطری برای ستایش‌شده‌ترین فیلم سال محسوب شود.

«میلیونر زاغه‌نشین» تصویر جسورانه دغدغه‌های خالق «بیست‌و‌هشت روز بعد» و «میلیون‌ها» است که در بستر رمان «سین‌جیم» نوشته ویکاس سواروپ تجلی می‌یابد و در ذهن خلاق و بلندپرواز سناریست «فول‌مانتی» پرورانده شده و شاهکاری را در محدوده کلیشه‌های فیلم هندی رقم زده که بی‌تردید می‌توان آن را تنها مورد عجیب اسکار ۲۰۰۹ دانست.

این مقدمه ناخودآگاه این تصور را ایجاد می‌کند که قرار است در شیطنت‌ها و الم‌شنگه‌های تمام‌عیار انگلیسی گرفتار شویم اما بی‌شک گذر سراسیمه از کوچه‌پس‌کوچه‌های فقیرنشین بمبئی پابه‌پای قهرمانان تیزپای فیلم نفستان را به شماره می‌اندازد تا جایی که اعتراف خواهید کرد حساب این فیلم از احساس‌گرایی اغراق‌شده هندی و سردی و چموشی فیلم‌های انگلیسی جداست. کارگردان ایرلندی- انگلیسی فیلم با نگاهی دلسوزانه به هند معضل دیرینه و تلخ فقر اقتصادی و فرهنگی در این کشور را مطرح می‌سازد و مظاهر و مولفه‌های این فرهنگ را به چالش می‌کشد.

بویل فیلمش را در قالب یک ملودرام رمانتیک بالیوودی آورده که به سبک و سیاق فرامدرن آثار هالیوودی تصویر شده و این‌چنین است که از یک‌سو فارغ از قواعد نخ‌نمای سینمای هند افراط‌گرایی خاص خود را با قواعد ژانری این‌گونه گره می‌زند و از سوی دیگر با جلب توجه جهانیان به بحران این کشور، تعلق خاطرش را به این مستعمره قدیمی سرزمینش نشان می‌دهد!

رویدادهای فیلم در هند مدرن جریان دارند؛ درست زمانی که بمبئی سرخوش از تحولات روز دنیا نام «مومبی» را یدک می‌کشد، تفاوت زندگی تکنولوژیک و آرام اقلیت مرفه بیش از هر زمان دیگری در مقابل فقر کمرشکن توده محروم به چشم می‌آید و جامعه، انسانیت را در گرداب بی‌عدالتی‌اش هلاک کرده! در چنین جامعه‌ای ثروتمندان محکومندکه تمام عمر را در فراموشی، بی‌خبری و اغلب جرم و جنایت زندگی کنند و زاغه‌نشینان در حسرت و بی‌پناهی و آرزومندی!

اما قهرمان جوان دنی ‌بویل به طرز معجزه‌آسایی در این آشفته‌بازار، خود را پیدا می‌کند و با تکیه بر آنچه زندگی به او آموخته میان این دو دنیای کاملا متفاوت پل می‌زند.

کلوزآپ‌های متعدد نخست فیلم چهره درمانده و بی‌رمق جوانی ساده را در شرایط شکنجه نشان می‌دهد که از فرط استیصال آه می‌کشد و زیرلب زمزمه می‌کند: «من جواب‌ها را می‌دانستم.»

این شروع فوق‌العاده و غافلگیرکننده طرح هنرمندانه‌ معمای «میلیونر زاغه‌نشین» است: چگونه آبدارچی ساده یک شرکت یک‌شبه از ثروتمندترین مهاراجه‌های هندی پیشی می‌گیرد؟!

«چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» سکوی پرتاب «جمال» به دنیایی است که از کودکی آرزویش را داشته! صندلی داغ این برنامه تلویزیونی به دنی ‌بویل مجال مانور در تأملات و اندیشه‌هایش را می‌دهد. او به بهانه روایت جذاب‌تر قصه‌ای که مدنظر دارد سؤالاتی را برای مسابقه در نظر می‌گیرد که پاسخ آنها تاثیرگذارترین فصل‌های زندگی جمال است تا با این ترفند حرفه‌ای توجیهی منطقی برای از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های فیلمش هم داشته باشد. جمال برنده با ۲۰میلیون روپیه مسابقه را ترک می‌کند اما اعتماد به نفس، خونسردی و پاسخ‌های بی‌درنگ او به سؤال‌های غیرمرتبط و سختی که مطرح می‌شود سوءظن مجری برنامه را برمی‌انگیزد تا جایی که او را تحت بازجویی و زیر شوک الکتریکی پلیس می‌برند!

پاسخ جمال به اولین سؤال مسابقه، نقشه سایمون بیوفوی را برای نگارش فیلمنامه برملا می‌سازد و رمز چیدمان این پازل به‌ظاهر پیچیده را لو می‌دهد. با این وجود قصه آن‌قدر هوشمندانه و زیرکانه پیش می‌رود که لحظه‌لحظه‌اش نفس‌گیر و پر از هیجان است. شاید تنها مشکل اساسی در روایت فیلم، گشودن گره‌های فیلم به شیوه «شروع و ایست» باشد که به کشتن تعلیق در روند قصه می‌انجامد. فلاش‌بک‌ها که پاشنه‌آشیل بیشتر فیلم‌های مطرح محسوب می‌شوند، نقطه اتکای «میلیونر…»‌اند و پیکره اصلی این فیلم را تشکیل می‌دهند.

این صحنه‌ها بجا و هنرمندانه بر کودکی جمال می‌تازند و بی‌رحمانه تلخ‌ترین صحنه‌های زندگی‌اش را برایش تداعی می‌کنند: مرگ مادر، تنهایی، آوارگی و بی‌خانمانی که هر کدام کافی است تا چون کابوس، روزها و شب‌های یک جوان ناکام از عشق به خانواده‌، عشق به محبوب و عشق به زندگی را تاراج کند.

تصویر زندگی جمال و برادرش «سلیم» در کثیف‌ترین و پست‌ترین محله‌های شهر بمبئی، تقلای این کودکان بی‌پناه را برای زیستن در یک جنگ نابرابر با جامعه‌ای نشان می‌دهد که آنها را از متن خود حذف کرده است. اما این روزهای سخت، آبستن فرصت‌های طلایی برای تصمیم‌گیری و انتخاب راه زندگی آنهاست. هر دو برادر تنها تکیه‌گاه خود را در یک حمله توده‌ای به مسلمانان از دست می‌دهند، هر دو از فقر و گرسنگی به دله‌دزدی روی می‌آورند و هر دو در جست‌وجوی سرپناه آواره‌اند.

اما این شرایط مشابه در دو شکل کاملا متفاوت ظاهر می‌شوند: عقده خودکم‌بینی جمال و خودبزرگ‌بینی سلیم که بر ارزش‌ها و مشی زندگی آنها تاثیر می‌گذارد.

سلیم شخصیتی آشوبگر، ناآرام و بی‌ملاحظه دارد که بی‌محابا خطر می‌کند و می‌تواند مکمل خوبی برای محتاط‌بودن، مصلحت‌اندیشی، حساسیت و انعطاف‌پذیری جمال باشد.

برخورد آنها در مواجهه با مهم‌ترین اتفاق زندگی‌شان هم متفاوت است؛ برخورد با لاتیکا، ستاره پرفروغ عشقی که هرگز در فیلم‌های هندی (از زمان راج‌کاپور تا امروز) کم‌سو نمی‌شود؛ دختر زیبایی که محبتش در تمام دوران کودکی و نوجوانی در وجود جمال ریشه دوانده بود اما دست سرنوشت او را مجبور کرد که در یکی از تراژیک‌ترین صحنه‌های فیلم او را با سیاه‌ترین کاراکتر قصه تنها بگذارد تا روزهای محنت‌بارتری را در زندان آن سودجوی پست بگذراند.

داستان‌های فرعی تلخ و به‌ندرت شیرین فیلم که بیشتر در موازات هم اتفاق می‌افتند پله‌های نردبان، ترقی جمال برای رسیدن به اوج هستند. سرگردانی این کودکان میان کیسه‌های زباله، لغزیدن آنها به ورطه زندگی مذبوحانه و خوگرفتن‌شان به خرده‌جنایت‌هایی برای گذران زندگی، تداعی‌کننده و بسیاری از ملودرام‌های موزیکال هندی است. «میلیونر زاغه‌نشین» همان دغدغه‌های ژانرش در حوزه پیوندهای قوی خانوادگی و اولین عشق را دارد و از پررنگ‌تر جلوه‌دادن احساسات ناشی از ناامیدی، آرزومندی، خوشحالی، ناراحتی و… هیچ ابایی ندارد.

نگاه سختگیرانه دنی ‌بویل و مسئله فقر و جنایت در همه سطوح جامعه، رویدادهای سوءظن‌آفرین را کنار می‌زند و در بسیاری موارد اتفاقات گاه‌وبی‌گاه قصه را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. رویکرد او در پرداختن به معضلات اجتماعی هند و خصوصا انباشتگی ثروت نزد قشری خاص تا حد زیادی به آثار چارلز دیکنز شباهت دارد.

او در تصویرسازی از زندگی در جهنم روی زمین چنان فقر فرهنگی، اخلاق‌مندی و عشق‌محوری را صیقل می‌دهد که بیننده را از امید و افسوس و ترحم و سرزندگی توأمان سرشار می‌سازد! ملاحظات لجستیک بویل در لحظاتی که تماشاگر را تحت فشار روحی قرار می‌دهد تکان‌دهنده هستند و شور و شتابزدگی‌اش در اثبات خود به دنیای سینما کاملا محسوس است. دوربین آنتونی داد مانتل در جست‌وجوی طعمه‌ای ارزنده، پرت‌ترین گذرگاه‌های شهر را می‌کاود و به محض یافتن سوژه، تا شکار تعقیبش می‌کند، از لابه‌لای مردم و ماشین‌ها حرکت می‌کند و وقتی آن را در ازدحام جمعیت گم کرد سرگردان اطرافش را می‌پاید. تدوین بدون نقص و هیجان‌انگیز کریس دیکنز در تاثیرگذاری داستان بی‌تاثیر نیست و به تندتر شدن ریتم فیلم هم کمک می‌کند.

۳نقش محوری فیلم در اختیار ۳کودکی قرار گرفته که بنیان ۳شخصیت اصلی قصه را پی‌ریزی می‌کنند. هرسه آنها در قالب کاراکترهایشان باورپذیرند و بدون آنکه بیننده را سردرگم کنند با بازی قوی خود شالوده اصلی قصه را تشکیل می‌دهند و آهنگ تلخ جدایی و ناکامی‌هایشان را سرمی‌دهند. تنها ستارگان سرشناس این فیلم آنیل کاپور و عرفان خان هستند که در نقش مجری مسابقه تلویزیونی و افسر پلیس بسیار خوب ظاهر شده‌اند. اما نقش اصلی جمال را هنرپیشه تازه‌کاری به نام دوتپل بازی می‌کند که هندی‌تبار اما متولد لندن است و با حضور درخشانش در این فیلم برنده جایزه بافتاهم شد.

موسیقی «میلیونر زاغه‌نشین» جایگاه و تاثیرگذاری خاص خود را دارد و در تمام لحظات فیلم ایده‌های کارگردان، موقعیت‌های فیلمنامه و بازی هنرپیشگان را همراهی می‌کند. اوج هنرنمایی ساز ای.آر.‌رحمان در تیتراژ پایانی است؛ زمانی که زوج عاشق پس از مدت‌ها یکدیگر را در ایستگاه قطار ملاقات می‌کنند و فیلم با نگاه شیداوار آنها به هم پایان می‌پذیرد تا اصالت فیلم هندی‌اش را با وصال حفظ کند!

«میلیونر زاغه‌نشین» با وجود بهره‌مندی از عناصر قساوت و سبعیت، چکامه ستایشگر زندگی در ضیافت احساسات رقیق انسانی است که بی‌توقع، تحقق حق طبیعی آنها برای عادلانه‌زیستن را از جامعه جهانی تمنا می‌کند!

نویسنده: ناهید پیشور

منبع: همشهری

نقدی بر میلیونر زاغه نشین: یک پارادوکس هنری

میلیونر زاغه نشین، به معنای واقعی نامش یک پارادوکس هنری است. تنها با نام فیلم می توان نیمی از عقاید، اهداف و گرایشات نویسنده و کارگردان آن را حدس زد.

در دنیای درونی میلیونر زاغه نشین دنی بویل، یک میلیونر به اندازه ی یک زاغه نشین ارزش دارد و هیچ اختلافی میان آنها نیست. میلیونر به هیچ وجه با زاغه نشین سازگاری ندارد مگر اینکه سرنوشت آن را تعیین کند. تقدیر چیزی نیست که قابل پیش بینی باشد. در کوتاهترین زمان تغییر می کند. تمام ستون های اصولی اثر دنی بویل در تک تک صحنه های آن بر پایه ی تقدیر و سرنوشت قرار داده شده است. یک ایده ی بکر با گسترش موضوعی خلاقانه. گویی ساخت فیلم سفارش مجسمه ی اسکار است. از دل یک سینمای سنتی که فیلم بدون رقص و آواز آن باعث به آتش کشیدن سینما می شود، حال رئالیسمی کم نظیر، چه از وجهه ی داستانی و چه ساختاری، به دستان خالقی انگلیسی، ساخته می شود تا ارزش این سینما را چندین و چند برابر کند و جوایز معتبرترین فستیوال های دنیا را یک به یک درو کند. تمامی فاکتورهای آن تحسین شده است. روایت عشق، روایت جنایت، روایت پول و نهایاتا روایت سرنوشت.

زندگی فلاکت بار جمال مالک، یک پسر زاغه نشین که تقدیر دست او را را به هزاران اسکناس ۱۰۰ دلاری می رساند. تقدیری که از لحظه ی تولدش نوشته شده و با آن همه بدبختی، با وجود عشق، ذره ای خود را محتاج آن نمی داند. شخصیت پرداخت شده ی جمال مالک، چنان صمیمیتی با مخاطب دارد، که گویی هر کسی از ما لحظه ای از زندگی جمال را تجربه کرده است. جواب هر سوالی که از جمال پرسیده می شود در دنیای سرمایه داری، تاثیری تخریبگر در زندگانی بشر صنعتی گذاشته است. این موضوع چنان تصویر شده، که هر قشر آسیب دیده به نوع خود با آن همدردی و با آن ارتباط برقرار می کند. درگیری های روستایی بر سر اعتقادات مذهبی، زندگی جمال را کاملا تغییر می دهد و او را در مسیری مرگبار قرار می دهد. در دستان خدای راما تیر و کمانی است که در صورت غلاف این تعصبات بی اساس، جمال را در اوج خردسالی و کودکی از نعمت محبت و آغوش مادر محروم نمی کرد. موسیقی را از دنیای درون کودکی نابینا می بیند، که پشت چشمان سوخته اش حقایقی تلخ، سرنوشت خواننده ی کور مادرزادی را برایش رقم می زند.

آرزوهای جمال یک به یک دستخوش جبر و تهدید می شوند که تا آخرین لحظه ی زندگی اش، حسرت رسیدن به آنها از ذهنش محو نشود. آرزوی داشتن امضای آمیتا باچان، حتی اگر به قیمت سقوط در حوضی از کثافت برایش تمام شود و هیچ در بسته ای نمی تواند مانع رسیدن او به هدفش بشود. برای رسیدن به این آرزوها، هدف، یک عشق پاک و دوست داشتنی است که آدمی را وارد سخت ترین شرایط و خطرناک ترین موقعیت ها می کند. بازی کریکت هم تنها تفریح جمال به همراه همسالانش در زمین های وقفی و یا غصبی توسط سرمایه داران، لذتی است که با حضور پیوسته ی ماموران دولتی، جمال را از آن محروم می کند. زاغه، تنها محدوده و آشیانه ی کوچکی است که جمال در آن حق زندگی دارد. دنی بویل تفریحات این کودک مفلوک را با دنیای وطن خود قیاس می کند و با یک مونتاژ پایان به ابتدای موفق، تصویری تکه تکه می سازد و با یک هارمونی روایت منظم، آن را منسجم می کند. این یک تز سینمایی موفقی است که آکادمی، ارائه ی آن را ستایش می کند. برای این مقصود مهم، فیلمبردار بارها به یاری دنی بویل شتافته و ذره ای اجازه ی یکنواحتی و بی حرکتی و هجو را نمی دهد. فیلمنامه، هماهنگ و قدم به قدم با داستان و شخصیت ها پیش می رود و آن طور که آغاز می شود تا پایان، شعور تماشاگر را محترم می شمارد و استرس را در درون خود رئالیسم ایجاد می کند. نه اینکه، آنرا به زور به خورد تماشاگر بدهد و یا با یک حیله ی غیر حرفه ای، احساسات تماشاگر را درگیر کند.

شخصیت سلیم برادر جمال هم، یک بیمار اجتماعی است که عاملش خود اجتماع است. ذات هر کس گرایش به مثبت ها و منفی های آنرا تعیین می کند. این بیمار ممکن است در هر جامعه ی کوچک و بزرگی باشد و یا حتی ایجاد شود، خصوصا در یک خانواده. غرور، باعث می شود تاثیر منفی در سلیم رشد کند و ماجرایی تلخ از زندگی درام جمال تا دوران جوانی و قبل از شرکت در مسابقه ی ” چه کسی می خواهد میلیونر شود ” بسازد. سلیم و جمال، دو روی سکه ی عشق هستند. روی حیوانی و روی انسانی. سلیم می خواهد همیشه رئیس باشد. ناتوانی اش در مدیریت و وارد کردن صدمه ی عاطفی به برادرش روح او را از این عقده و حسادت کمی آرام می کند. اما همچنان، بابت از دست دادن برادرش عذاب می کشد. به طوری که گویی هر لحظه منتظر تماس تلفنی اوست تا همه چیز را به او برگرداند. اما گردابی که سلیم اسیر آن شده، عمیق‌تر و قدیمی‌تر از آن چیزی است که بتوان از آن گریخت.

دنی بویل کارگردان نماد گرایی نیست. کمتر سعی می کند مفهومش را نمادین مطرح کند. تلاش دارد با حضور یک رئالیسم ایده آل، مفهوم و درون مایه ایجاد کند. دید و پنجره‌ی هنری را با حضور اتفاقات و نتایجش مطرح می کند. خواه نتایج در تصاویر و دیالوگ ها نباشد، سعی می کند تا هر قشری از تماشاگر، برداشتی تاثیرگذار از آن داشته باشد. داستان بلند و بالای سه تفنگدار الکساندر دوما، نمونه ای است بزرگ برای مدل کردن آن در دنیای کوچک میلیونر زاغه نشین، تا بخش اعظمی از اهداف ساخت آن را تکمیل کند. داستانی که در زمان لوئی سیزدهم و قبل از انقلاب فرانسه رخ می دهد و این استفاده ی بجا خود جنبشی برای یک انقلاب فرهنگی و اجتماعی در جامعه ی متمدن هند و تاثیر بر اقشار متفاوت آن است. غیبت یک دارتانیان شجاع برای نجات این وضعیت نابسامان، آرمان شهر دنی بویل را جلوه گر می کند.

تحسین دنی بویل، تنها به واسطه ی فیلم ارزشمندش نیست، بلکه ترفیع بخشیدن ارزش سینمای هند است. این همان چیزی است که سینمای هند برایش سالها زحمت کشید و حالا نتیجه ای ارزشمند برای تمام اهالی این سینمای صاحب سبک دارد. سبکی که قابل مقایسه با سینمای ژاپن، لهستان، رومانی، ایتالیا، فرانسه، آلمان و آمریکا نیست. با میلیونر زاغه نشین، سینمای هند، قطارساخته شده اش را روی ریل سینمای روز و هنری می گذارد.

منبع: سرزمین سینما

گاهی خوشی، گاهی غم: درباره میلیونر زاغه نشین ؛ ستایش شده ترین فیلم سال ۲۰۰۸

دنی بویل در میلیونر زاغه نشین توانسته به مانند کوینتین تارانتینو همه مؤلفه ها و مخلفات لازم را برای احیای نوعی سینما که سال ها در گوشه ای از فکر و ذهن علاقه مندان و پیگیران اصیل سینما (تماشاگرانی که سینما را فقط برای مفرح بودنش و لذت بردن صرف می خواهند) بدون استفاده مانده بوده و به عبارتی دایم خاک می خورده را با تیزهوشی و آگاهی بسیار بگیرد و به گونه ای آنها را به شاخصه های حالا دیگر آشنای سینمای پست مدرن آغشته کند که جای کوچک ترین خرده گیری ای باقی نگذارد. کوینتین تارانتینو کاری مشابه با گونه مفرح سینمایی رزمی آسیایی انجام داد و بی پروا آن را با ممزوجی از نشانه های گونه وسترن، وسترن اسپاگتی و صد البته نشانه هایی از یک زندگی امروزی آمریکایی که پر است از مؤلفه های فرهنگی موسوم به پاپیولار آمریکایی، مخلوط کرد و بی شک توجه قشر بزرگی از مخاطبان آشنا با فرهنگ روزمره و پاپ جهان را به این ترتیب به سوی خود جلب کرده است. امروز دنی بویل انگلیسی تبار و یقینا آشنا با سینمای شریف بالیوود (این شریف صفتی است که دکتر امید روحانی همواره در صحبت هایش راجع به فیلمفارسی می گوید) و همچنین آشنا با فرهنگ پاپ و روزمره ملت هندوستان در هزاره جدید که پر است از کپی پیست های مو به مو از روی فرهنگ پاپ آمریکایی (و ناگفته نماند؛ به دقت هندی شده!) موفق شده با ترکیب کردن همه اینها، اثری خلق کند که تمامش کلیشه ها و شاخصه های معروف و مشهور سینمای بالیوود است اما با هوشمندی خالص درباره فرهنگ کپی برداری شده هندوستان از روی شهروندان آمریکایی و انگلیسی تبار نیز هست.

۱) بالیوود، سینمایی شریف

جماعت هندوستانی ملت غریبی اند؛ ملتی که تلاش های بسیاری انجام می دهد تا کشورش را بالاخره از دست استعمارگران در بیاورد و آن را به استقلال برساند. از سویی به سرزمین هفتاد دو ملت مشهور است و از یک سو بیشتر فرهنگ روزمره اش را از دوره استعمار گرفته، اما معمولا با نسخه ای به شدت هوشمندانه و شیطنت آمیز هندی! به طوری که مثلا با شک و تردید می توان گفت که فرهنگ نوشیدن چای، خصلت هندی ها بوده که به انگلیسی ها سرایت کرده یا برعکس، چنین ادعایی را می شود برای بازی مفرح کریکت هم بیان کرد؛ اینکه مبدع و مروج آن اولین بار چه قومی بوده است؟

امید روحانی آن صفت دوست داشتنی را به گمانم به خاطر صاف و صادق بودن فیلمفارسی با تماشاگران عادی روزگارش به کار می برد، به این خاطر که هرچند اغراق آمیز از دل دغدغه ها و بیم های مردم عادی سر برمی آورد، مصداق تصویری نکته ای که الان به آن اشاره شد فصلی از همین فیلم تازه دنی بویل است که جمال مالک (دِو پاتل) بعد از جواب دادن به یکی دو سؤال نسبتا سخت، جواب این یکی سؤال را نمی داند که مثلا در حاشیه پرچم کشور هندوستان چه عبارتی نوشته شده است؛ چیزی که به قول رییس پلیس مأمور حرف کشیدن از جمال (عرفان خان) که چطوری با نداری و بیسوادی توانسته به آن مرحله از مسابقه مشهور تلویزیونی چه کسی می خواهد میلیونر بشود؟ برسد؛ یک بچه تازه به مدرسه رفته هم جوابش را می داند. اتفاقا همین جاست که جمال بسیار واضح و البته تا حدی رو (شاید هم عامدانه) نیت داستان گو را آشکار می کند. جمال به خوبی می داند که بازیگر اصلی فیلم هندی زنجیر، آمیتا باچان است، آخر یک بار به خاطر امضا گرفتن از این شمایل سینمای عامه پسند (مگر بالیوود سینمای مخاطب خاص، هنری یا ماورایی هم دارد؟!) از روی ناچاری و با توسل به عکسی از باچان به داخل چاه مستراح صحرایی پریده است، همچنین به خوبی در خاطرش مانده که تصویر روی اسکناس ۱۰۰ دلاری متعلق به بنجامین فرانکلین است (چون که یک بار زیر مشت و لگدهای یک راننده هندی قرار گرفته و توریست های آمریکایی که دلشان به حال او سوخته به او انعام خوبی داده اند)، اما جمال در عین ناباوری نمی داند که روی پرچم هندوستان چه عبارتی نوشته شده یا روی اسکناس هزار روپیه ای تصویری از گاندی است و همه اینها یعنی آنکه جمال، جوانی است که از دل زاغه ها و حلبی آبادهای بمبیی سربرآورده و میان مردم همیشه و هر روز زیسته، به قول خودش می داند که هفته گذشته در محله فقیرنشین جوهوی بمبیی چه کسی دوچرخه فلانی را دزدیده اما به این خاطر که همیشه با برادرش- سلیم یل للی تل للی می کرده اند، آن قدر دیر به کلاس درسشان می رسیدند که برای مسابقه که هیچ، تا به آخر عمر هم نفهمند که سومین تفنگدار کتاب الکساندر دوما سه تفنگدار چه کسی است، اصلا به چه کارشان می آید؟

همین چند وقت پیش بود که برای به سرانجام رساندن پروژه ای فنی و البته نامرتبط با سینما با دو مهندس مشتی هندی به نام های مستر سنجی و ساتیاجیت در همین تهران خودمان معاشرت داشتم و همین سؤال های مکررم درباره سینمایشان و اینکه همه ما ایرانی ها کم و بیش با فیلم هایشان خاطراتی داریم و خلاصه اینکه گاهی با آنها گرفتار نوستالژی هم می شویم، باعث شد که صمیمیتی میانمان به وجود بیاید و الان هم که دیگر با هم همکاری نداریم و آنها به بمبیی برگشته اند، هر از گاهی موقع جشن استقلال هندوستان که می رسد یا مثلا کریسمس،ای میلی کاملا سینمایی می فرستند. همان موقع ساتیا جیت برایم می گفت چقدر افتخار می کند که هم اسمش ساتیا جیت رای یکی از سوپراستارهای بالیوود است، یا مثلا یک بار سلمان خان چطوری در عالم مستی با ماشینش زده و حدود ده نفر را در پیاده روهای بمبیی نفله کرده اما خانواده های کشته شدگان در این تصادف، به این خاطر که ضارب سلمان خان اسطوره است از خونشان به سادگی گذشته اند. مستر سنجی هم با آن بادی لنگویج مشهور هندی ها (همان حرکات سر و دست معروفشان موقع حرف زدن) برایم می گفت که توی سینماها وقتی به فصل های رقص و آواز فیلم ها (می دانید که در قاموس آنها فیلم یعنی فیلم هندی فقط) که می رسد، تمام مرد و زن های ردیف جلو چطور ذوق زده بلند می شوند و هنرپیشگان روی پرده را همراهی می کنند یا حتی پول به سوی پرده رنگ آمیزی شده سینما (به خاطر نمایش فیلم هندی) پرتاب می کنند. ساتیا جیت و سنجی در حرف هایشان راجع به سینما مرتب تأکید می کردند که آن قدر سینمای هندوستان برایشان عزیز و مقدس است که زیاد کاری با سینمای مناطق دیگر جهان ندارند. به گمانم در میان همین حرف ها بود که به مفهوم واقعی صفتی که دکتر روحانی برای فیلمفارسی به کار می برد (و معمولا هم آن را بلافاصله با بالیوود مقایسه می کند) پی بردم؛ آنها شیفته همین ملغمه موزیکال/ مافوق درام کلیشه ای به شدت اغراق آمیزند (فراتر از ۳ ساعت!) که قهرمان داستان هایش همیشه از میان مردم عادی (خودشان) سربرمی آورد و یک تنه می تواند در مقابل تمام آنچه عقده های فروخورده شان می نامندش قد علم کرده و شورش به راه بیندازد (دیده اید همیشه یک فصل دادگاه پرشور و همدلی برانگیز در بیشتر فیلم هندی ها هست) و دست آخر هم با یک هپی اندینگ پیروزمندانه همه را سرحال روانه زندگی شان کند.

۲)رویای پرحرارت

جایی از میلیونر زاغه نشین وقتی جمال مالک بعد از طی کردن سال های پر از رنج و سختی، لاتیکا (با بازی فریدا پینتو) را توی خانه جاوید گنگستر می یابد (با بازی عامدانه اغراق آمیز و بدمن هندی وار ماهش منجرکر) همان موقع متوجه می شود که لاتیکا هم مثل سایر مردم عادی کوچه و خیابان و محل کارش مجذوب برنامه تلویزیونی چه کسی می خواهد میلیونر شود؟ است، بنابراین با خنده تمسخرآمیزی از لاتیکا می پرسد؛ چرا همه عاشق این برنامه هستن؟ و لاتیکا جواب می دهد؛ چون یه راهه برای فرار. سؤال ازلی و ابدی ماجرا درست همین جاست که فرار از چه چیزی؟ فرار از روزمره کسالت بار؟ یا فرار از فقر دایم همنشین با بیشتر قشر جامعه هندوستان و رسیدن به یک رؤیای شبه آمریکایی؟ مگر مسابقه تلویزیونی همین داستان که اتفاقا فرم و نحوه برگزاری اش کپی موبه مویی است از نسخه ای انگلیسی با همین عنوان که از شبکه بی بی سی پخش می شود، چنین مضمونی ندارد؛ اینکه حتی یک چای والا (همان آبدارچی خودمان) هم می تواند توی آن شرکت کند و به اندازه یک ابرستاره هندوستان ثروتمند بشود. حالا وقتی در چنین ماجرایی جمال مجنون داستان، هدفش از شرکت در این مسابقه (به مثابه تلاش برای رسیدن به رؤیای آمریکایی) فقط رسیدن به لیلی اش- لاتیکا- است، آن هم فقط به این خاطر که فهمیده، یار برای فرار، هر از گاهی سرکی به این برنامه تلویزیونی می کشد، آن قدر گاردمان بی فایده و خالی از سلاح می شویم که برای بویل خوشفکر و سایمن بیوفوی نویسنده فیلمنامه، به احترام برخیزیم و کف بزنیم.

۳) این کلیشه های دوست داشتنی

درست از همان ابتدای فیلم که بسیار به سبک و سیاق تیزرهای تبلیغاتی شبکه ام تی وی (نسخه هندوستان که موقعی در ایران هم پرطرفدار بود) ساخته شده (مثل آن فصل فرار سلیم و جمال از دست نگهبانان فرودگاه که با موسیقی ای.آر. رحمان و گروه M.I.A درآمیخته و قسمت های مختلف حلبی آبادشان را از زوایای مختلف می بینیم) متوجه خواهیم شد که کلیشه دستمالی شده ۲ برادر در ملودرام های اشک انگیز هندی (مثلا با ۲ نشان طبیعی روی بدن یا گردنبند مشابه) که تا حدی هم هابیل- قابیلی از آب در می آید، در میلیونر زاغه نشین نیز وجود دارد؛ علاوه بر آن همه جزییات رابطه شان، عشق ها، حسادت ها و خلاصه برادری دراماتیزه شده، حسابی از آب در آمده، طی این ملغمه دوست داشتنی اکشن/ ملودرام اشک انگیز و انرژی زای توأمان دنی بویل به راحتی می توان فهمید که چقدر او با فرهنگ روزمره و پاپ جماعت هندی در این روزگار آشناست که مثلا برای سکانس فرار لاتیکا به کمک سلیم (مادهور میتال، بازیگر نقش سلیم جوان) از خانه جاوید گنگستر، از ساندترک به شدت شایسته و فراخور این فصل- ترانه آج کی رات با صدای سونو نیگام خواننده مشهور این روزگار هندوستان که به جای شاهرخ خان هم پلی بک می کند- سود ببرد، ترانه ای که فرم و لحنش مخاطب آشنا با فیلم های بالیوودی را دقیقا به فصل های پرتنش قبل از پیروزی نهایی پرتاب خواهد کرد. بویل حتی پا را کمی فراتر از آنچه انتظار می رود گذاشته و سکانس پرتنش و هیجان ترافیک و شلوغی موجود در بمبیی را به هنگام تلاش معشوق برای رسیدن به عاشق، در انتهای داستانش قرار داده تا فضای قصه به شدت با رنگ آمیزی زرد و نارنجی لباس های تن لاتیکا جور دربیاید. بویل حتی با فصل های رقص و آواز و در واقع موزیکالِ فیلم های هندی نیز شوخی کرده و به نحوی شیطنت آمیز و غبطه برانگیزانه که حتی حال سخت گیرترین منتقدان را هم خوش می کند، از این کلیشه به نفع فیلمش بهره برده است. اگر دلتان را درلحظات انتهای داستان و روی عنوانبندی پایانی به تصاویر بسپارید و آن را تا به آخر دنبال کنید، خواهید فهمید که بویل در واقع می گوید؛ تمام فصل های موزیکال فیلم های هندی با تمام سیاهی لشکرهای گاهی اغراق آمیز و خنده آورش، همانند تمام موزیکال های هالیوودی است و اصلا از همان جا گرفته شده و می تواند همه اینها در رؤیاها و خیالات دو شیفته هم و مثلا در میان جمعیت یک ایستگاه شلوغ قطار اتفاق بیفتد.

باورنکردنی است، این اولین عبارتی بود که وقتی ا ی. آر. رحمان- آهنگساز هندی تبار میلیونر زاغه نشین – برای گرفتن جایزه گلدن گلوبش به روی سن سالن بورلی هیلز لس آنجلس آمد، گفت و از حالت حرف زدنش می شد فهمید که گویی به رؤیایی دست نیافتنی چنگ انداخته و البته این بار آن را به دست آورده، رؤیایی که این بار نه در بالیوود که در دل سینمای آمریکا تحقق یافته است. احوالاتی که می شد مشابهش را در چهره بازیگران هندی از جمله دِو پاتل (بازیگر نقش جمال) و آنیل کاپور ( بازیگر نقش مجری مسابقه) و دعوت شده به سالن بورلی هیلز هم دید. البته حال و روز دنی بویل هم دست کمی از عوامل هندی نداشت، بویلِ فیلمساز حالا انگار درست شبیه یکی از شخصیت های فیلم های دیوید لین شده. یکی از همان کاراکترهای سرسخت و خستگی ناپذیری که در دوران استعمارهای انگلستان، به یکی از مستعمره ها، سفری تاریخی می کند و رفته رفته با آداب و رسوم و شرایط فرهنگی و اقلیمی آن آب و خاک اخت پیدا می کند و دیگر هم دلش نمی آید که آن دیار را رها کند و برود سر زندگی اش.

عنوان یک کمدی رمانتیک بالیوودی به کارگردانی کارن جوهر و با بازی آمیتا باچان شاهرخ خان کاجل و…

نویسنده: نوید غضنفری

منبع: روزنامه فرهنگ آشتی

میلیونر زاغه نشین اثری در خور اسکار

جیمز براردینلی در نقد خود بر این فیلم به نکته قابل توجهی اشاره می کند و آن هم زبان فیلم است. استفاده نابه‌جا از زبان و یا زیر نویس، در فیلمها اگر به خوبی انجام نگیرد میتواند کل اثر را زیر سوال ببرد. او می‌نویسد که پیش از این قرار بود که اکثر دیالوگهای این فیلم به زبان انگلیسی باشد که البته هم همین طور بود اما نمیشد از ورود زبان هندی به فیلم جلوگیری کرد و از طرفی با زیاد شدن صحنه هایی که به زبان هندی در آنها تکلم میشد، معضلی به نام زیرنویس به وجود می آمد. کارگردان برای این مشکل راه حل خوبی پیدا کرد. زیر نویس‌های رنگی در سراسر فیلم کمک می کرد تا هم نوشته‌ها راحت‌تر خوانده شوند و هم اینکه در ذهن بیننده باقی بمانند. این منتقد در ادامه نوشته اش به نکته جالب دیگری اشاره کرد که برای خود من پیش از تماشای فیلم جای سوال بود. وقتی فهمیدم که درجه این فیلم R است واقعا تعجب کردم چون بر اساس چیزهایی که از فیلم میدانستم به نظر نمی آمد که اثری نامناسب باشد. اما همان صحنه اول فیلم به ما این نکته را گوشزد می کند که درجه فیلم بی جهت بالا نیست. ایستگاه مخوف و نمناک پلیس بمبئی و نوجوانی که حال و روز مناسبی ندارد، باز جویی‌های پیاپی و البته تحریک برای گرفتن جواب. مطمئنا با این منتقد هم نظریم که صحنه وارد کردن شوک به متهم صحنه مناسبی برای سنین پایین نیست.

جمال مالک کودک فقیری که در بمبئی زندگی می کند و در جوانی ناگهان خود را بر روی صندلی مسابقه “چه کسی میخواهد میلیونر شود؟” می بیند. او به سوالات، یکی پس از دیگری پاسخ می‌دهد و تا سوال یکی مانده به آخر پیش می‌رود اکنون او ۱۰ میلیون روپیه برده است اما وقت برنامه اجازه نمی‌دهد تا سوال بعدی پرسیده شود. پس همه باید تا فردا تحمل کنند اما کار برای جمال از دیگران سخت‌تر است. او شب را در مقر پلیس میگذراند چون آنها اعتقاد دارند که یک جوان تقریبا بی‌سواد تنها از طریق تقلب می‌تواند در مسابقه‌ای اینچنینی پیروز شود. بعد از شکنجه برای اعتراف، جمال شرح می‌دهد که چگونه توانسته است به سوالات پاسخ دهد. هر توضیح جمال همراه است با فلاش بک‌هایی درباره زندگی گذشته او. در این تصاویر بهتراز هر مستندی با واقعیت زندگی در هند آشنا می شویم کشور پر جمعیتی که کلاسهای درسش مملو از دانش آموز است و آنقدر جمعیت زیاد است که گویی زمین برای زندگی کم است و انگار خیلی ‌ها جای دیگران را تنگ کرده‌اند.

در فلاش بک‌های جمال دو کاراکتر محوری دیگر نیز حضور دارند. یکی سلیم برادر تند خوی جمال و دیگری دختری که او دوستش دارد. آنها با یکدیگر رشد می‌کنند و بزرگ می‌شوند. اما این وضعیت درباره لاتیکا صادق نیست. جمال چندین مرتبه او را گم می کند و دوباره پیدا می کند و دوباره از دست می‌دهد و باز می‌یابد و اصلا فلسفه حضورش در مسابقه “چه کسی میخواهد میلیونر بشود؟” سودای ثروت نیست. او ابدا به پول توجهی ندارد و به لاتیکا نیز در جایی از فیلم می گوید که با عشق زندگی می کنیم. او در مسابقه و در برابر دوربین های تلویزیونی حاضر شده است تا لاتیکا را دوباره بیابد.

به نظر من دنی بویل قصد داشته است تا از طریق این فیلم و به نمایش گذاشتن محدودیت های جمال از کودکی تا سنین جوانی، پرده از روش زندگی محرومین در هند بردارد. وضعیت اقتصادی بد، فاجعه آموزش و همچنین فساد اجتماعی که در بدنه جامعه سنتی هند ریشه دوانده تا حدی که پلیس هم نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد به آن خاتمه دهد از مفاهیم اصلی مورد نظر داستان بوده است. یادآوری صحنه ای که در آن پیروان دینی غیر از اسلام به ساکنان مسلمان منطقه ای یورش می‌برند و مادر جمال و سلیم در آنجا از بین می‌رود و سپس جمال و سلیم در برابر کامیون حامل سربازان می ایستند و تنها با بی توجهی نیروهای نظامی روبرو می‌شوند موکد همین مسئله است.

اقتصاد پر از آفتی که در آن اکثریتی در فقر به سر می‌برند و ثروت های عمومی تنها در اختیار عده ای کم است و تازه آنها نیز از راه مشروع و قانونی این ثروت را جمع آوری نکرده اند نیز آینه‌ی حال و روز هند، در این فیلم است. وقتی اوضاع به اینجا کشیده شود کودکان، بی پناه ترین و ضعیف ترین افراد هستند که آسیب می‌بینند و مورد سواستفاده قرار میگیرند. همه اینها مسائلی است که میلیونر زاغه نشین به خاطر آن ساخته شد اما در خلال این ماجرا داستان فرعی پر رنگی نیز جریان دارد. قصه قدیمی عشقی که همیشه با موانعی روبرو بوده است. شاید بویل این داستان فرعی با اهمیت را برای آن در داستان قرار داده تا نخست، از تلخی واقعیت بکاهد و توسط این داستان عاشقانه گریزی به رویا بزند و دیگر اینکه به نوعی امضای داستان های هندی را بر پای اثر خود داشته باشد. داستانهایی که روایت عشقی، جزیی جدا نشدنی در آن است.

جیمز براردینلی اعتقاد دارد که میلیونر زاغه نشین تمام المان‌ها و خصیصه‌های لازمه را دارد تا اثری در خور اسکار شناخته شود. به نظر این منتقد در این فیلم شاهد بازی های خوب و عالی و فیلمبرداری زیبا و لوکشین های زشت و در عین حال زیبا هستیم. مکانهایی که نمایان گر واقعیت زشت فقر و تبعیض است اما به خوبی در یک اثر سینمایی گرد آمده تا انتقال مفهوم از سازننده به بیننده را آسان کند.

Dev Patel بازیگر نقش جمال که از همان ابتدای فیلم به خوبی نقش جوان محجوب هندی را ایفا میکند. همچنین Anil Kapoor که در سینمای هند (بالیوود) چهره‌ای شناخته شده است و در این فیلم نقش ی مجری بامزه تلویزیونی را بسیار زیبا به تصویر کشیده از عوامل موفق در بازیگری فیلم هستند.

چیز دیگری که در این فیلم باعث می‌شود تا فراموش نکنید که در حال تماشای یک فیلم هندی هستید رقص پایانی فیلم است. آن را از دست ندهید.

منبع: سرزمین سینما

نگاهی به فیلم میلیونر زاغه نشین: میلیونر زاغه نشین فقط یک فیلم هندی است

جشن اسکار هر سال به شکلی همه را شگفت زده می کند؛یک سال به فیلمی مثل crashجایزه می ددهد که به راحتی مسائل اجتماعی امروز آمریکا را زیر سوال می برد، یک سال به فیلم های بدی مثل "مردگان" اسکورسیزی که یکی از بدترین فیلم های اوست و سال دیگر به بدترین قیلم کوئن ها.

امسال هم که به یک تریلر هندی در بوق و کرنای مطبوعات می رود آن هم برای فیلمی که خیلی سطح پایین تراز آن است که درباره اش گفته می شود و جایزه می گیرد فیلمی که بیشتر از آنکه تماشاگرش را به فکر وادار کند به هیجان می آورد و بیشتر از آنکه از سوژه اش حرف بزند آن را وسیله ای می کند برای شگفت زدگی تماشاگرش.

البته تجربه نشان می دهد که زیاد هم نباید تقدیر شدگان اسکار را جدی گرفت اما تجربه باز هم نشان می دهد که عموم مردم به همین جایزه برده ها عنایت دارند و حتی گاهی ملاک فیلم دیدن شان هم قرار می گیرد.

فیلمنامه "میلیونر زاغه نشین"دارای تمام مشخصه های فیلم های هندی سابق بر این است فیلم های هندی سابق،منظور ژانری از فیلم است که در کشور ما به آن ها لقب فیلمهندی داده اند مترادف با فیلمفارسی که حالا دیگر با این اسم تبدیل به یک ژانر کلیشه ای معلوم الحال شده است.

در ابتدا ما با یک پسر زاغه نشین آشنا می شویم به نام جمال مالک که هم تیپ شخصیت های با اراده،قهرمان و خوش شانس خودش است که اتفاقاآن ها هم از طبقات فرو دست جامعه بودندحالا تا کی این فیلمسازانِ بی خیال می خواهند از این قشر در فیلم های شان استفاده کنند تا احساسات مخاطب شان را بر انگیزند و آن ها را با خیال خوش انسانی به طرف سونا و جکوزی های شان بفرستند معلوم نیست.)او نیز مثل بقیه قهرمان ها از فاصله ای دور دیده می شود و ما از فقر، ضربه های اجتماعی و فلاکت های شان چیزی نمی بینیم جز آسودگی و سرکشی که اتفاقا"همیشه یک شاهد مونث( در اینجا لاتیکا)نیز دارد که به تنهایی می تواند او را وادار به هر کاری کند چیزی که اگر کمی بخواهیم صادقانه از آن حرف بزنیم فقط در سینما و روی پرده وجود دارد نه جای دیگر.

به هر حال قهرمان فیلم مثل همیشه با رسیدن به عشقش( که من اصلا" مفهومش را نمی فهمم و در فیلم به تناوب به کار می رود مثل…) پایان می رسد و در نهایت هم یک رقص دسته جمعی هندی تا چشم مان به قر و فرهای هندی هم روشن شود!

در این بین خرده روایت های همیشگی هم هست،مردی که به خاطر آن ها از جانش می گذرد،برادری که رقیب عشقی قهرمان ما-جمال-می شود،آدم های سیاهی که هیچ چیز نمی دانند و نمی فهمند جز قتل و کشتار و…همهء شخصیت ها تیپ هایی هستند که سابق بر آن دیده ایم و همان چیزهایی را می گویند که سابق بر آن شنیده ایم کشش و جذابیت های فیلمنامه صرفا یک بار مصرف است و خیلی زود دست فیلمساز لو می رود.

در طول مسابقه ای که جمال برای میلیونر شدن انجام می دهد دایم از او سوالاتی می شود که جمال به طور اتفاقی خاطره تلخی با آن ها دارد و همین باعث می شود که تلخی های زندگی اش رنگ خوشبختی به آینده اش بزند! درواقع می توان این کار را یک نوع تحریف واقعیت های این طبقه و خیانت به آن ها دانست رفتاری که اگر با آدم آهنی ها و قهرمان های آمریکایی باشد چیز بدی محسوب نمی شود اما وقتی سوژه را یک زاغه نشین انتخاب می کنی و اینقدر رویاگونه زندگی اش را روایت می کنی در واقع می خواهی خواب آرامی برای همشهری هایت فراهم کنی.

فیلم ساز با تصادفی به نتیجه رسیدن جمال می خواهد به کلمه مورد نظرش یعنی " سرنوشت" معنا بدهد آن هم نه مفهومی مذهبی بلکه کاملا تصادفی شاید استثنایی- تصادفی بودن وقایع و تبدیل شدن این تصادفات به سرنوشت و زندگی آدم ها نیز از آن ابزارهای دست چندمی پست مدرنیسم است که حرف زیادی برای گفتن ندارد.

اما در کنار این ها فیلمساز با بوجه ای که به مراتب از رقبای هندی اش بیشتر بوده سعی کرده از نماهایی خاصی و تکنیک هایی استفاده کند که گاهی دلنشین است و آن یکنواختی همیشگی این نوع کارها را کمتر می کند در انتخاب بازیگران فیلم هم سعی شده از آن کلیشه های همیشگی مردان خوش هیکل و خوش تیپ هندی استفاده نشود.

اما تنها نقطه قوت فیلم بخش کودکی و زاغه نشینی فیلم است آن هم نه به خاطر پرداخت این وضعیت و نشان دادنش از نوع انتقادی یا حتی همراهی، بلکه حضور و انتخاب این کودکان و به تصویر کشیدن آن ها حتی با وجود اینکه در بخش های بعدی آن ها را رها می کند و بازتابی در شخصیت های شان ندارد و تبدیل به یک وسیله برای فیلمساز می شود، ولی باز هم انتخابی است که می توانیم برای لحظاتی از حضور معصومانه آن ها روی پرده لذت ببریم.

به هر حال اینکه هالیوود به تازگی دست از سر اعراب و اطرافش برداشت و به سراغ جذابیت های بالیوودی رفته است خود قابل توجه است در واقع جامعه سرمایه داری دایم سعی می کند برای شهروندانش طعم های متفاوتی فراهم کند تا با آن ها بی هدفی و بی انگیزگی زندگی شان را پر کند و آن ها را برای دور بعدی هیجان زده نگه دارد. دور بعدی که می تواند کشورهای فلک زده دیگری باشند مثل بادیه نشین های آفریقایی یا انسان های ابتدایی تبت و یا مکان ها و زمان های دیگری که هنوز دست نخورده باقی مانده اند تا روزی خوراک هالیوود گردند.

نویسنده: مهدی فاتحی

منبع: زنو

یادداشتی بر میلیونر زاغه نشین: غیر منتظره ترین فیلم امسال آکادمی

"میلیونر زاغه نشین" شاید غیر منتظره ترین فیلم امسال آکادمی باشد. فیلمی که کاملا بر اساس مولفه های سینمای تجاری هند و البته توسط کارگردانی انگلیسی تبار ساخته شده است.

"میلیونر زاغه نشین" دارای فرمی عالی است. استفاده از انواع و اقسام تکنیکهای بدیع سینمایی، تدوین فوق العاده، افکتهای صوتی و تصویری، نورپردازی و رنگ آمیزی زیبا، زوایای پیچیده دوربین و از همه مهم تر ریتم کوبنده و آهنگین فیلم آنرا در زمره بهترین فیلمهای سال قرار می دهد.

روایت فیلم ساختاری موازی با فلاش بکهای متعدد دارد. ابتدا در نمایی کوتاه شخصیت اصلی فیلم "جمال مالک" را در یک شو تلویزیونی می بینیم سپس با یک برش او را در بازداشتگاه پلیس بمبئی میابیم و سپس با فلاش بکهای متعدد و متوالی دوران کودکی و نوجوانی او را طی می نماییم تا به زمان حال و دوباره به بازداشتگاه پلیس برسیم. آنچه این سبک روایی را از سایر فیلمهای با سبک مشابه متمایز می سازد خلاقیتهای کارگردان در چگونگی ربط دادن این زمانهای مختلف به یکدیگر است. به بیان دیگر در گذر از یک مقطع زمانی به مقطع دیگر هرگز احساس دوپارگی یا عدم تجانس میان بخشهای مختلف فیلم به وجود نمی آید. فیلم خاصیتی سیال دارد که زمان و مکان را در می نوردد بدون اینکه احساس خستگی را در مخاطب بر انگیزد.

از لحاظ ساختار تماتیک هیچ پیچیدگی خاصی در فیلم دیده نمی شود. استعاره یا نماد خاصی بری بیان مفاهیم مورد نظر کارگردان در نظر گرفته نشده است. و این به نظر نقطه قوت فیلم است. زندگی فلاکت بار زاغه نشینها و فقرای هند، تعصبات و خشونتهای قومی و مذهبی و سواستفاده بی رحمانه از کودکان به صراحت و بی پرده نمایش داده می شود. البته این نمایش بی پرده گاه با ساختار کلیپ وار و موسیقی انتخابی کارگردان تلطیف می شود. مثلا سکانسهای تعقیب و گریز کودکان و پلیس یا سکانس کشته شدن مادر جمال و سلیم بدون موسیقی تاثیر گذار و به موقع فیلم چندان قابل تحمل به نظر نمی رسد.

شخصیت اصلی فیلم "جمال" ما را به یاد بسیاری از شخصیتهای اصلی فیلمهای هندی می اندازد: پسری تنها و فقیر که با سخت کوشی و خوش قلبی یک شبه میلیونر می شود. شاید مهم ترین ویژگی این شخصیت درس گرفتنش از زندگی مشقت بار گذشته اش باشد. خاطرات دوران کودکی نقشی کلیدی در پاسخ گویی او به سوالات مجری متقلب مسابقه تلویزیونی بازی می کند. هر سوال خاطره ایی از دوران کودکی را جمال زنده می کند و هر خاطره بخشی از وقایع زندگی او را بازگو می کند. و البته حقایقی از زندگی پر تنش حاشیه نشینان هند را نیز عیان می کند. جمال یاد گرفته است که در این زندگی به هیچ کس نباید اعتماد کند حتی به برادرش. بنابراین وقتی مجری مسابقه جواب اشتباه را برایش در روی آینه دستشویی می نویسد جمال دستش را می خواند.

شخصیت "سلیم" برادر جمال هم نمونه ایی از مردان بلند پرواز و پول پرست فیلمهای هندی است. تبهکاری که قبل از دست زدن به اعمال خلاف از خدا طلب بخشش می کند و در نهایت با نثار جان خود جمال و معشوقش "لاتیکا" را به هم می رساند! این هم یکی دیگر از کلیشه های مرسوم سینما هند است. کارگردان به عمد این کلیشه ها را در جای جای فیلمش قرار می دهد هر چند با استفاده از موسیقی آمریکایی در صدد نوعی آشنایی زدایی از فیلمهای مرسوم هندی بر می آید.

فیلم سرشار از ارجاعهای پست مدرنیستی به سینمای بدنه هند است. حضور افتخاری آمیتاب باچان (ستاره سینمای تجاری هند) و پخش تصاویری از فیلمهای او فقط یکی از این ارجاعها است. اما شاید پر رنگ ترین آنها پایان کاملا کلشیه ایی فیلم باشد. جایی که جمال ضمن رسیدن به جایزه و میلیونر شدن، دختر مورد علاقه اش را هم می یابد و فیلم با بوسه ایی هندی به پایان می رسد. کارگردان برای پر رنگ تر کردن این پایان تصویر را روی صورت بازیگران نگه می دارد و نهایتا عنوان بندی پایانی فیلم را هم با صحنه رقص بازیگران اصلی همراه می کند تا حسابی به ما بفهماند که این فیلم ادای دینی به سینمای بدنه هند است.

نقش مهم عشق در بطن دراماتیک فیلم و این که عشق جمال به لاتیکا مهم ترین و شاید تنها عامل پشبرد داستان است هم ارجاع دیگری یه فیلمهای هندی به نظر می رسد. جمال در جواب افسر پلیس خشن هندی که از او می پرسد چرا به مسابقه تلویزیونی رفته است می گوید: "به شو رفتم چون امیدوار بودم اون منو ببینه!" و مشخص است منظور از او همان لاتیکاست! بنابراین دنی بویل هرگز ادعای ساخت فیلمی متفاوت با فیلمهای رایج سینمای هند را ندارد اما واقعا چه چیزی سبب می شود که این فیلم را بیش از دیگر فیلمهای سینمای هند دوست داشته باشیم؟ شاید جواب این سوال را باید در ساختار فوق العاده منسجم فیملنامه و تسلط خوب کارگردان بر ساختار روایی فیلم جستجو کرد که پیش تر به آن اشاره شد. در ضمن فیلم شامل نماها و گاه سکانسهایی است که بسیار بدیع و تاثیر گذارند. سکانس کشته شدن مادر جمال و سلیم، سکانس گفتگوی جمال با کودک نابینای آوازه خوان، سکانس مواجهه جمال با لاتیکا و نماهای داخل استودیوی تلویزیونی که بسیار پویا و جذاب هستند در زمره این لحظات قرار می گیرند. اما شاید زیباترین سکانس فیلم لحظه فرار جمال و سلیم و لاتیکای کوچک از دست افرادی باشد که آنها را مورد استثمار قرار داده اند زمانیکه جمال و سلیم سوار قطار می شوند و لاتیکا جا می ماند درام به اوج خود می رسد.

در پایان باید گفت فیلم دنی بویل به عنوان فیلمی تاثیر گذار که بیان گر بخشی از نابسامانیهای جامعه هند است کاملا قابل احترام است اما در نهایت نمی تواند راهی جدید را فراروی سینمای هند بگشاید.

نویسنده: علیرضا احسانی

منبع: همیشه سینما

میلیونر زاغه نشین برای سینمای هند نوشته شده بود!

سینمای هند بالاخره توانست اسکار را فتح کند! به نظر شما چطور این اتفاق افتاد؟

الف- سینمای هند خودش را به هالیوود فروخت.

ب- سینمای هند روی دور خوش شانسی افتاده بود.

ج- سینمای هند مسیر خودش را عوض کرده و به سمت کارهای هنری و قوی سینمایی رو آورده است.

د- میلیونر زاغه نشین برای سینمای هند نوشته شده بود.

آن روز که خبر اسکار بردن یک فیلم هندی به گوشم رسید با خودم گفتم که بالاخره هندی ها پس از تولید این همه فیلم موفق شدند پای خود را از عرصه گیشه ها فراتر بگذارند و در جشنواره به بزرگی اسکار برای خود جایزه ای دست و پا کنند. آن روز هیچ پیش زمینه متفاوتی در مورد میلیونر زاغه نشین نداشتم و در ذهنم همان فیلم هندی خودمان بود با کمی رنگ و لعاب و فیلمبرداری و نورپردازی خاص تر و موسیقی قشنگتر و احتمالاً رقص و آوازهای خوش ساخت تر! مثل همیشه سراغ این شبکه اینترنت کذایی رفتم و پیگیر اخبار این فیلم شدم. اولین نکته ای که باعث شد پیش زمینه ذهن من در مورد این فیلم اساساً دچار تغییر و دگرگونی شود، خبر هالیودی بودن فیلم بود و بعد از آن حضور نداشتن هیچ کدام از چهره های شاخص سینمای هند که اصولاً میلیونر زاغه نشین حضورشان نوید یک اثر واقعاً هندی را می دهد! اما همین که متوجه شدم که بازیگران این فیلم به جز آنیل کاپور که چهره نسبتاً شناخته شده ای در سینمای هند است، اصلاً بازیگران معروفی نیستند، حدس زدم که ترکیب هالیوود و بالیوود و البته بدون حضور ستارگان سینمای هند احتمالاً یک اثر جاودان را رقم زده اند. کمپانی فاکس و برادران وارنر این بار به سراغ هند آمده بودند و این برای من خیلی جالب بود.

مدتی پیگیر پیدا کردن فیلم و این حرف ها بودم. اما خب اصولاً می دانید که سراغ گرفتن یک فیلم هندی چه شبهات و فکرهای باطلی را نزد دوستان پدید می آورد! تیکه هایی مثل عاشق شده ای و برو بابا و فیلم زرد نگاه می کنی و این حرفها اصطلاحات معمول بعد از حرف زدن از فیلم های هندیست! هر چند که واقعاً چندان هم این اصطلاحات بیراه نیست اما خب برای کسی که فیلم می بیند و سینما را پیگیری می کند، هند و آمریکا چندان توفیری نمی کند! مخصوصاً زمانی که پای ترکیب این دو وسط می آید که دیگر قضیه خیلی جالبتر می شود. به هر حال چند روز پیش فیلم از طریق بر و بچه ها به دستم رسید و به همراه برادر گرام به تماشای این اثر هالی بالیوودی نشستیم! و باید بگویم که دقیقاً ۲ ساعت از پای فیلم جنب نخوردیم. با این که کلی مقاله و نقد و تحلیل داخلی و خارجی بر «میلیونر زاغه نشین» خوانده بودم اما با شروع فیلم تمام آنها ذهنم پرید و فقط لحظه های پی در پی فیلم بود که مرا با خود پیش می برد.

بگذریم! هدف من نقد میلیونر زاغه نشین نیست. هر چند که واقعاً دوست دارم روی صحنه به صحنه این فیلم صحبت کنم(البته به عنوان یک بیننده و نه به عنوان یک کارشناس!) اما خب می خواهم در این نوشته به دنبال علت تولد « Slumdog Millionaire » بگردم. همه می دانیم که بالیوود سالهای سال است که سالانه صدها فیلم در شکل ها و رنگ های مختلف تولید و در دنیا عرضه می کند. فیلم هایی که شاید بعضاً واقعاً هنرمندانه و حرفه ای ساخته می شدند. اما چرا ناگهان یک زاغه نشین می آید و قاپ داوران اسکار را می دزدد و دل تماشاگران انگلیسی زبان و غربی را می برد و در میان آن همه آثار اکشن و دراماتیک و عاشقانه و غیره و غیره، سر بیرون می آورد و فریاد می زند که من اسکار می خواهم!

زاغه نشین یک حادثه بود در سینمای هند و البته شاید یک حادثه بزرگتر بود در سینمای سراسر اکشن و مملو از جلوه های ویژه هالیوود. هر چند که در همان سالی که زاغه نشین ۸ جایزه اسکار را ازآن خود کرد، فیلم کلیشه ای و فانتزی «شوالیه تاریکی» فروش خود را تا حد چهارمین فیلم پرفروش تاریخ سینما رساند اما یقین بدانیم که اگر نصف سالن هایی که شوالیه تاریکی در اختیار داشت، در اختیار ملیونر زاغه نشین قرار می گرفت، شاید امروز رکورد جدیدی در تاریخ سینمای جهان ثبت می شد. اما سابقه سینمای هند این اجازه را نمی داد که آن تعداد سالن نمایش و آن همه هزینه صرف اکران این فیلم شود و اصولاً فیلم های هندی فروش خود را در شبکه نمایش خانگی به دست می آورند. میلیونر زاغه نشین یک فیلم هندی نیست. همانطور که یک فیلم آمریکایی هم نیست. زاغه نشین هویت خود را دارد. هویتی فراتر از هند و آمریکا و…. این را خود فیلم هم فریاد می زند. جمالٍ زاغه نشینٍ هندی می داند که روی ۱۰۰ دلاری آمریکایی عکس چه کسی نقش بسته اما از نوشته زیر پرچم هند اطلاعی ندارد! جمال مسلمانیست که دلیل مرگ مادرش را دعوای الله و راما می داند! و البته در نهایت این خداست که بزرگ است!

میلیونر زاغه نشین یک پدیده در سینمای جهان بود. پدیده ای که احتمال حادث شدن دوباره آن بسیار دور از ذهن است. زاغه نشین نه محصول سینمای هند است و نه ثمره نفوذ دست صهیونیست بین الملل در آثار هندی! زاغه نشین تنها یک عاشقانه ناآرام است که سینمای جهان مدت ها بود که انتظارش را می کشید. این انتظار را می توان از ۸ اسکاری که این فیلم گرفت، فهمید. هر چند که شاید اگر یک کمپانی هندی این فیلم را تولید کرده بود، اسکار گرفتن فیلم منتفی می شد. به هر حال نمی توان سیاسی بودن اسکار را کتمان کرد. و البته شاید تقدیر زاغه نشین بود تا توسط چند کمپانی هالیوودی ساخته شود شاید که حق خود را از سینمای دنیا بگیرد.

میلیونر زاغه نشین بستری عاشقانه دارد و در این بستر عاشقانه جلوه هایی بدیع را از فقر و حاشیه نشینی و معضلات این چنینی خلق می کند. و شاید همین اتفاق است که سبب می شود زاغه نشین در اسکار میلیونر شود! اگر دقت کنیم، این موضوع به خوبی ملموس است که ترکیب داستان های عاشقانه با موضوعات اجتماعی و سیاسی همواره مورد توجه مخاطبان بوده است. مثال در دسترسش همان «من او» ی خودمان است. رمانی که با استفاده از همان بستر عاشقانه خود موضوعات متعددی را مورد بررسی قرار می دهد. یا شاید بتوان همین ترکیب را البته با کمی اغماض در «کوهستان سرد» مشاهده کرد. اما به هر حال آنچه مسلم است این است که این نوع از آثار به خوبی جای خود را در دل مخاطبان و منتقدان و داوران جشنواره ها باز می کند! و البته زاغه نشین هم از همین حربه استفاده می کند تا ثابت کند که هنوز این نوع از برخورد با سینمای جای کار دارد.

همانطور که گفتم بعید می دانم به این زودی ها زاغه نشینی دیگر را در سینمای جهان ببینیم. پس این یکی را از دست ندهید!

نویسنده: حسین سلیمانی

منبع: رصدخانه

گفت‌وگو با حمیدرضا شعیری: نشانه- معنا‌شناسی فیلم میلیونر زاغه‌نشین در نظام زبان در دو پلان

– آقای دکتر شعیری، منتقدین و تحلیلگران سینما، نظرات مختلفی درباره فیلم میلیونر زاغه‌نشین ارائه داده‌اند که اغلب مباحثی متعارف و بیشتر سینمایی است، در این مورد، بطور خاص، چگونه می‌توان از منظر تحلیل متن، این فیلم را بررسی کرد؟

– بله، می‌توانیم دیدگاه متنی در تحلیل این فیلم داشته باشیم، یعنی در مواجهه با یک ابژه زبانی، به عنوان یک متن به آن نگاه کنیم. قضاوت متنی برمطالعه روابط متنی استوار است. در واقع، روابطی که به نحوی در متن بین عناصر و عوامل متنی شکل می‌گیرد مهم است، در این دیدگاه به طور جزئی‌تر مطالعه و بررسی من از دیدگاه نشانه- معناشناختی خواهد بود. یعنی می‌خواهیم بدانیم چه عواملی در فرایند تولید معنا و دریافت آن در متن دخیل هستند. از منظر نشانه- معناشناسی، اتفاقات زیادی در فیلم می‌افتد، مثل روایت. اما مسئله اصلی این نیست چون به هر حال روایت در بسیاری از فیلمها وجود دارد. شاید بررسی این فیلم از منظر روایی به کشف نکته جدیدی در دریافت معنای آن کمک نکند. چرا که نظامهای روایی نزدیک به هم عمل می‌کنند. به عنوان مثال همیشه قهرمان یا کنش‌گری وجود دارد که به دنبال تغییر وضعیت، دست‌یابی به ابژه ارزشی و یا ایجاد ارزشهایی متفاوت است. به هر حال کارکرد روایی در فیلم میلیونر زاغه‌نشین هم به نوعی وجود دارد.بله این فیلم هم حاوی روایت است، یعنی، تغییر از یک وضعیت به وضعیتی ثانوی. به عبارتی وضعیت اولیه که مترادف نوعی نقصان یا نابسامانی در ابتدای متن است به تدریج به سمت وضعیت سامان یافته یا رفع نقصان پیش می‌رود. در این فیلم «جمال» قهرمان داستان، برنده یک مسابقه می‌شود، یعنی روند مسابقه، روند روایی است که کنش‌گر با پیروز شدن در آن به ابژه ارزشی (پول) دست می‌یابد که می‌تواند سبب تغییر وضعیت او از آدمی فقیر به انسانی ثروتمند شود. این یعنی روایت. ولی در این فیلم از نظر معنایی این موضوع هم چندان اهمیتی نخواهد داشت…

– در عین حال به نظر می‌رسد، در این فیلم ما با چند روایت فرعی نیز مواجه هستیم، مثل تلاش برای رسیدن به عشق.

– ما در فیلم یک کلان روایت و تعدادی خرده روایت داریم که در درون این کلان روایت جای می‌گیرند، روایت کلان فیلم شرکت و برنده شدن در مسابقه است و آن روایت عشق، که شما نام بردید در حقیقت روایت خرد یا فرعی است اما به نظر من باز هم این مسائل اهمیتی ندارد آنچه که در فیلم مهم است این است که خود این روایت‌ها هزینه یا بهایی هستند که جمال برای پاسخ دادن به پرسش‌ها می‌پردازد. ولی آنچه که در کنار همه اینها بیشتر اهمیت دارد این است که از منظر نشانه- معناشناختی، چه اتفاقاتی در فیلم رخ می‌دهد. جهت روشن شدن این موضوع لازم است که به مسائل بنیادی نشانه‌شناسی از نظر سوسور اشاره‌ای کوتاه داشته باشم. زیرا در این فیلم نظریه نشانه‌شناسی سوسور نقض می‌شود و نظریه‌ای جدید مورد تأیید قرار می‌گیرد، شما می‌دانید که نشانه از دید سوسور از دال و مدلول تشکیل شده است، دال یک تصویر صوتی است و مدلول یک تصویر ذهنی که جنبه انتزاعی دارند چون هر دو تصویر هستند. در حقیقت از نظر سوسور واقعیت بیرونی وجود ندارد و در واقع رابطه بین دال و مدلول یک رابطه مکانیکی است.

– و در عین حال محدود و بسته است و کارکردهای مشخصی نیز دارد.

– بله، دقیقاً به هر حال نشانه‌هایی که سوسور از آن یاد می‌کند از قبل در زبان تثبیت شده‌اند، اما نظر سوسور توسط «یلمسلف» نقد می‌شود و وی تحلیل جدیدتری ارائه می‌دهد، یلمسلف معتقد است که اگر ما صرفاً رابطه بین دال و مدلول را در نظر بگیریم، روابط منجمد و مکانیکی می‌شود و موقعیت مانور را از ما می‌گیرد، بنابراین پیشنهاد او این است که نظام زبان دارای دوپلان است: پلان صورت و پلان محتوا. در این حالت نشانه‌ها دیگر بسته، محدود و از پیش تعیین شده نخواهند بود و زبان دائماً آنها را بازسازی و متحول می‌کند. بنابراین نشانه‌ها زنجیره‌های بزرگ و به هم پیوسته هستند. بعد از یلمسلف، نظریات جدیدی از دهه۹۰ به بعد مطرح شد که ادامه نظریات یلمسلف بود. یکی از مهم‌ترین این نظریه‌ها، نظریه «جسمانه‌ای» ژاک فونتنی است که برای اولین بار در نقد سوسور و یلمسلف ارائه می‌کند. فونتنی می‌گوید ما چه نگاه پلانی داشته باشیم یا مانند سوسور نگاهی بسته و مکانیکی، همواره بین دال و مدلول یا صورت و محتوا نیازمند یک پل ارتباطی هستیم که بتواند هر دو پلان را به یکدیگر متصل کند.

– پس می‌توان گفت نگاه فونتنی انعطاف‌پذیری بیشتر دارد.

– قاعدتاً، اگر ما این پل ارتباطی را نداشته باشیم، به دام مکانیکی بودن می‌افتیم، باید رابط یا واسطه‌ای داشته باشیم که رفت‌وآمد و دیالوگ بین دال و مدلول یا صورت و محتوا را ممکن سازد. به این پل ارتباطی یا واسطه «جسمانه» گفته می‌شود. جسمانه جسمی تخیلی است و نه جسمی فیزیکی که از پوست و گوشت تشکیل شده باشد. به عبارتی این جسمانه فراتر از یک جسم است که بین دال و مدلول قرار می‌گیرد و باعث برقراری دیالوگ بین آنها می‌شود.

– این فرایند در فیلم میلیونر زاغه‌نشین چگونه اتفاق می‌افتد؟

– اتفاق مهمی که در این فیلم می‌افتد و از نظر نشانه‌ای تحسین‌برانگیز است، این است که این فیلم به دنبال این نیست که ما را با یک هوش شناختی مواجه کند. بلکه به دنبال نشان‌دادن نوعی هوش جسمانه‌ای است، که بر تجربه زیستی‌ای متکی است که باعث شکل‌گیری جسمانه می‌شود و همین جسمانه دنیای درون را به دنیای برون مرتبط می‌کند. در این فیلم در هنگام مسابقه هر بار که پرسشی مطرح می شود، این پرسش یک دال یا صورت است و پاسخی که توسط جمال داده می‌شود همان مدلول یا محتوا است. در این فیلم، جمال برای پاسخ‌دادن به سؤالات از هوش شناختی یا دانش قبلی که بر تحصیلات و اطلاعات استوار باشد استفاده نمی‌کند، بلکه حربه‌ای به کار می‌گیرد که جسمانه‌ای است و متکی بر تجربه زیستی است. هر بار که سؤالی مطرح می‌شود جمال باید به عقب برگردد و آن تجربه زیستی را بازسازی کند. جمال در حقیقت از حربه جسمانه‌ای استفاده می‌کند. جسمانه در این حالت باید تمام زنجیره‌های روایی، عناصر و عوامل را دوباره تجربه کند و آنها را ببیند و براساس آن محتوا را پیدا کند، که همان پاسخ درست است. تجربه زیستی به جمال کمک می‌کند تا به محتوا دست پیدا کند و پاسخ سؤالات را بدهد. در حقیقت از ابتدا تا انتهای فیلم ما با فردی مواجه نیستیم که با دانش شناختی جواب بدهد، بلکه هر پرسشی، پاسخش در تجربه زیستی نهفته است که به واسطة همان جسم تخیلی فعال می‌شود.

– در قسمتی از فیلم، وقتی «جمال»- قهرمان فیلم- به پاسخ سؤالات یا محتوا دست می‌یابد از سوی مأموران امنیتی متهم به تقلب می‌شود، به نظر می‌رسد از اینجا به بعد، مأموران امنیتی به عنوان ضد کنشگران در جسمانه‌ای بودن جمال دخالت می‌کنند و روایت دیگری شکل می‌گیرد، آیا همان فرایندی که توضیح دادید، در اینجا تحت شعاع قرار نمی‌گیرد؟

– همه چیز در مقابل جمال قرار دارد. تنها یاری دهنده او تجربه زیستی است که به کمک حضور جسمانه‌ای زنده می‌شود و راه را برای ادامه حرکت او باز می‌کند. برای مأموران امنیتی که به این نوع حضور واقف نیستند تنها راه رسیدن به پاسخ، راه‌حل شناختی است، زیرا آنها معتقدند که جز حربه دانش دایره‌المعارفی راهی برای پاسخ دادن به سؤالات وجود ندارد. به همین دلیل به جمال شک دارند. آنها از تجربه زیستی جمال و قدرت او در بازسازی فرآیندهای نشانه‌ای بی‌خبرند و به دنبال این هستند که ببینند جمال چه حربه شناختی را در پیش گرفته است. در واقع، جمال مأموران را متوجه نوعی شناخت می‌کند که از جنس دانشی و دایره‌المعارفی نیست، بلکه شناختی زیستی و استوار بر بیداری جسمانه‌ای است. پس در رابطه با مأموران نیز فرآیند جسمانه‌ای ادامه می‌یابد.

– در این فیلم ما با نماهایی مواجه هستیم که به صورت ساختارهای دوگانه یا تقابل‌های دوگانه برجستگی بسیار زیادی دارند، مثل تقابل، فرودستان و فرادستان یا هند فقیرنشین و هند رو به توسعه، به نظر می‌رسد همگی این نماها، از سوی کارگردان یک تمهید عامدانه است و حتی در وجه روایی فیلم نیز بیشتر از مسائل دیگر خودنمایی می‌کند، به همین دلیل تحلیل شما می‌تواند بسیار جالب‌توجه باشد در عین حال که لایه‌های پوشیده فیلم را بخوبی باز می‌نمایاند.

– باید تأکید کنم که در این فیلم در کنار کلان روایت و خرده روایت‌ها، روایتی دیگر هم وجود دارد که فرهنگی-اجتماعی و اقتصادی است، یعنی تغییر در ساختارهای زیربنایی و تحول اجتماعی یک کشور. هند از نقطه‌نظر سپهرنشانه‌ای در ابتدا با آن ساختارهای فقرزده نشان داده شده است، جلوتر که می‌رویم، آن ساختارها متحول می‌شوند و ما با تصویر دیگری از هند مواجه می‌شویم. یعنی سمیوزیسی اتفاق می‌افتد: به میزانی که جمال به سوی پیروزی و تغییر وضعیت پیش می‌رود، ساختارهای زیربنایی و اجتماعی هند نیز تغییر می‌کنند. حرکتی موازی شکل می‌گیرد. گویا سرنوشت جمال به سرنوشت هند گره خورده است. ولی باز هم مسئله اصلی روایت نیست. روایت تقریبا در اکثر فیلم‌ها وجود دارد. آنچه که اهمیت دارد این است که ما ببینیم در ساز وکار روایی چه اتفاقی برای شکل‌گیری کنش افتاده است که در دیگر روایت‌ها نیفتاده به همین دلیل به مسئله ساز وکار جسمانه‌ای و سمیوزیس sémiosis)) در این فیلم تأکید زیادی دارم. به عقیدة من روایت در این فیلم فقط وسیله‌ای است در خدمت فرآیند معناسازی که از جریانی حسی- ادراکی تبعیت می‌کند. به دیگر سخن، جسم تخیلی از طریق روابط حسی دنیاهای پیشاگفتمانی را که در آن روایتها شکل گرفته‌اند بیدار می‌کند و از میان آنها معناهای خاص و مورد نظر گفتمان را جستجو می‌کند. پس اتفاق جالبی که در این فیلم افتاده این است که روایتها گفتمانی می‌شوند. یعنی تحت کنترل جسمانه در گفتمانی جدید مورد استفاده قرار می‌گیرند.

– در میلیونر زاغه‌نشین، روابط بین نشانه ها و ساز وکار آنها در ارتباط با یکدیگر آن را از فیلم‌های متعارف هندی مجزا کرده، به این معنا که این یک فیلم هندی به معنای متداول نیست در حالی که عناصر و نشانه‌های بارز فیلم‌های هندی در آن مشاهده می‌شود…

– بله، این همان چیزی است که بینامتنیت می‌نامیم. یعنی به هر حال گفته‌پرداز از همه نظام‌های نشانه‌ای از قبل موجود در ساختار سینمای هند سود جسته است. می توان گفت که کارگردان به نوعی این نشانه‌ها را فشرده نموده یا برخی را گزینش کرده یا چکیده‌ای از آنها را نشان داده است که البته برای دوستداران فیلم‌های هندی این نشانه‌ها حالتی از نوستالژی ایجاد می‌کند. اما باید گفت که در این فیلم ما فراتر از یک فیلم "هندی" قرار داریم، چرا که روایت حربه‌ای بیش در تولید گفتمان نیست. نظام نشانه- معنایی بر روایت استوار نیست، بلکه بر فرآیندی حسی- ادراکی استوار است که جز با حضور جسمانه‌ای کامل نمی‌شود. تا این حضور نباشد معنا اتفاق نمی‌افتد حتی اگر روایت داشته باشیم. با این حضور است که روایت زنده می‌شود و سپس محتوایی از دل آن بیرون کشیده می‌شود. به عنوان مثال صحنه‌ای را در نظر بگیرید که کمک می کند تا به این پرسش که عکس کدام رئیس جمهور آمریکا بر روی اسکناس صد دلاری است پاسخ داده شود. در فیلم‌های کلاسیک هندی روایت حرف اول را می‌زند. در این فیلم، ضمن بازگشت به این روایتها به آنها به عنوان نشانه‌هایی نستالژیک نگاه می‌شود. روایت در خود به پایان نمی‌رسد، بلکه زمینه‌ساز گفتمانی فراروایتی می‌شود که به روایت باز می‌گردد تا آن را گفتمانی کند، یعنی در پروسة معنایی جدیدی قرار دهد که زمان‌ها، مکان‌ها و کنش‌گران بسیاری را به هم پیوند می‌دهد تا رخداد معنایی را که به دلیل غیر منتظره بودن و ایجاد شگفتی رخدادی زبیاساز نیز است تحقق بخشد.

گردآوری: صادق رشیدی

منبع: «انسان شناسی و فرهنگ»

نقد فیلم میلیونر زاغه‌نشین: در زندگی زخم‌هایی هست…

این ادعای عجیبی است؟ میلیونر زاغه نشین شبیه‌ترین فیلم به «بیل را بکش» کوئنتین تارانتینو است! اثبات‌ این ادعا که البته هیچ میانه‌ای با درون‌مایه و پرداخت دو فیلم ندارد کار چندان دشواری نیست. شاید به جز نمونه‌ای که ذکر شدکمتر فیلمی‌است که چنین آکنده از کلیشه و لبالب از تکرار‌های به اصطلاح « تابلو» باشد و بشود آن را اثری ارزشمند و تامل برانگیز به حساب آورد.

آخرین فیلم دنی بویل با وجود سرشار بودن از خرده روایت‌ها و الگوهای اساسی بالیوودی هم‌چنان پیوندهای آشکاری با دنیای مورد علاقه فیلمسازی‌اش دارد. دلبستگی اساسی بویل ‌این است: نشان دادن رنج و پلشتی در بستری از فانتزی سیاه و رویا. او در میلیونر زاغه نشین در همان حال که به نحوی زیرکانه از مولفه‌ها و کلیشه‌های ملودراماتیک سینمای بالیوود بهره می‌گیرد به خوبی آن‌ها را به هجو می‌کشاند و گاه درهم می‌شکند.ـ مانند نمونه‌ی آمیتا بچن، سکانس پایکوبی در ‌ایستگاه و اجرای تابوی سینمای هند ـ نقطه قوت کار بویل در حفظ هوشمندانه‌ی برقراری موازنه میان دو جنبه اساسی فیلم یعنی ملودرامی ‌غلیظ و جنبه‌های ناتورالیستی‌‌اش است. سکانس‌های فیلم هر یک به شکل جداگانه در خدمت تقویت جنبه‌های اسنادی از زندگی در محله‌های پست و زاغه‌های حاشیه شهر قرار دارند ولی در یک الگوی رومانتیک و پیشتر آزموده شده بالیوودی به کار گرفته شده‌اند.

بویل‌این بار بنا بر ذات مستندنمایانه‌ی تصاویر فیلم تا حد ممکن از پرداخت‌های تصویری فانتزی و جلوه‌های دیجیتال خاص خودش دست شسته ولی همچنان فیلم را با ضرباهنگی تند و تدوینی چند خطی پیش می‌برد. مهم ‌این است که کارکرد تدوین چند زمانه‌ی فیلم صرفا جهت یک تنوع ساختاری نیست و شگرد اساسی پیشبرد درام را شکل داده است. هریک از پرسش‌های مسابقه دستاویزی برای مرور و تداعی خاطره‌های ناگوار ذهن قهرمان فیلم اند. خاطره‌هایی همچون مرگ مادر، نکبت و وحشت تکدی، رنج تحقیر و از دست رفتن معصومیت و زخم برداشتن عشق و… فیلم برای توجیه پاسخ‌های جمال به پرسش‌ها به انگاره‌هایی همچون « شانس در خدمت ذهن آماده است» هم راه نمی‌دهد. قرار است همه‌ی پرسش‌ها و پاسخها در هم‌جواری از پیش مقدر داستان رخ بدهند و تنها بهانه‌ای برای سرک کشیدن به گذشته باشند. بهای دانستن پاسخ هر یک از پرسش‌ها محنت و سیاهی یک زندگی پر از دریغ و رنج است که خیلی بیشتر از چند میلیون روپیه‌ی ناقابل می‌ارزد.‌این پرسش‌ها و رسیدن به کلید پاسخ‌ها در فلاش‌بک‌های ذهنی جمال بیش از ‌این‌که کارکرد رازگشایانه داشته باشند به کار شخصیت‌پردازی و نمایش سیر پا گرفتن قهرمان فیلم می‌آیند.

بویل بدون در غلتیدن به روبنای آراسته و چشم نواز غالب بالیوود فیلمش را در چشم اندازی از پلشتی و رنج ادامه می‌دهد. نگرش دادائیستی بویل که در بهترین و شناخته‌شده‌ترین فیلمش یعنی قطاربازی هم حضور شاخص و چشمگیری داشت و تقریبا یکی از دلبستگی‌های همیشگی اوست کارکرد دوگانه و رندانه‌ای دارد. در قطاربازی دستمایه قرار دادن آلودگی و پلشتی همانطور که خود جزیی از دنیای سیاه فیلم بود ولی به اثر بعدی فانتزی می‌بخشید و از زجر حاصل از تماشای پلشتی می‌کاست. در میلیونر.. هم رویکرد دادائیستی و سخره‌گیرانه‌ی بویل که اوجش در سکانس ملاقات با آمیتا بچن است – دقت کنید که بویل چقدر زیرکانه و دوپهلو با مظاهر سینمای هند روبرو می‌شود ـ چنین کارکردی دارد. بویل همان اندازه که فرمول‌های بالیوودی را با دوز بالا به فیلمش تزریق می‌کند ولی با انتخاب ساختاری مناسب و با اجرای داستان در فضایی پلاسیده و بی رحم، نگاهی مسلط به دایره‌ی وقوع روایت دارد.

فیلم با پرسشی اساسی آغاز می‌شود و با پاسخ به آن پایان می‌گیرد. در واقع فیلم قراردادها و پیش فرض‌های خود را پیش روی تماشاگر می‌گذارد. چینش به غایت تقدیرگرایانه‌ی قطعات پازل فیلم حد اعلای ترسیم دنیایی کوچک و مبتنی بر حسن تصادف است ـ البته درجهان‌بینی فیلم از آن به عنوان تقدیر و جبر یاد می‌شود ـ که یکی از کلیشه‌های ساده گیرانه و همواره مورد انتقاد سینمای هند بوده و هست ولی همین چینش در فیلم بویل به دلیل چیرگی نگاه از بالا و هجوگرایانه‌اش به یک نقطه‌ی قوت تبدیل شده است. از‌ این روست که در مواجهه با دنیای به شدت ساختگی و حلقه‌های به دقت چیده شده‌ی زنجیره‌ی رخدادهای فیلم ابدا نباید در بند خرده‌گیری منطق‌گرایانه‌ی محض بود. خود فیلم تکلیفش را از ابتدا مشخص کرده و ما به تماشای یک قصه شاه پریان نشسته‌ایم ـ به شیوه‌ی ظهور تاج محل که در واقع لوکیشنی رهایی بخش برای جمال است در فیلم نگاه کنید ـ قصه‌ای که چنان‌چه چند بار هم از زبان شخصیت‌هایش می‌شنویم بر پایه‌ی تقدیر و سرنوشت بیان شده است و پرسش و پاسخ آغاز و پایان فیلم موکد بر این نکته است. پرسش آغاز فیلم‌ این است که «چرا جمال برنده بیست میلیون روپیه شد؟» و در پایان از بین گزینه‌های کلک، شانس، نبوغ و سرنوشت گزینه‌ی چهارم به عنوان پاسخ درست ‌این پرسش بیان می‌شود. البته نکته‌ی مهم در چینش ‌این گزینه‌ها ‌این است که شانس و تقدیر دو گزینه‌ی مجزا هستند و شانس که اساس‌اش احتمالات است با تقدیر که مبین جبر و اقتدار است یکی دانسته نشده است،جبری که از سوی راوی و دانای کل قصه به آن تحمیل شده تا در پس زمینه‌ی روایت ساده و تکراری فیلم نگاهی نو به پس زمینه‌ها و جغرافیای داستان داشته باشیم و جزئیاتی را ببینیم که در ‌این جور روایت‌ها اغلب نادیده گرفته شده‌اند. بر ‌این اساس است که حضور جمال در مسابقه که تنها بهانه‌ای برای یافتن لاتیکا است به شکلی غیرقابل انکار به عنصر پول مرتبط است که همه کشمکش‌های اساسی قصه را شکل داده است. در واقع پول و چگونگی توزیع آن و سودای رسیدن به آن زمینه‌ساز و پیش‌برنده‌ی قصه است و آن قدر مهم و تعیین کننده است که هیچ جایی برای قهرمان‌بازی‌های خود آزارانه و شعارهایی همچون «پول بد است» و «بی پولی یک افتخار است» ! به جا نمی‌گذارد. فیلم با پرهیز از درافتادن به شعارهای اخلاقی در باب ثروت و سرمایه، نقش تعیین کننده و در عین حال تباه‌گر آن در اجتماع را به خوبی به نمایش می‌گذارد. جایی از فیلم، جمال نوجوان که در حضور دو توریست آمریکایی به شدت از پلیس کتک می‌خورد به آن‌ها می‌گوید مگر نمی‌خواستید چهره‌ی واقعی هند را ببینید؟ و در برابر، زن آمریکایی به او می‌گوید حالا چهره‌ی واقعی آمریکا را هم ببین و از شوهرش می‌خواهد که دلار آمریکایی به جمال بدهد! و ابدا بر حسب شانس نیست که او صد دلاری را بر می‌گزیند تا بنجامین فرانکلین را در متن فیلم احضار کند. مردی که کولاژ و کلکسیونی از دانش و ادبیات و سیاست بود و نمادی از منطق‌گرایی سرمایه داری غرب و پیش از‌ این بارها در متن‌های ادبی احضار شده که به یادماندنی‌ترینش «صید قزل آلا در آمریکا»ی ریچارد براتیگان است.

دنی بویل پیش‌تر، وسوسه‌ها و سودای پول را در فیلم‌های دیگرش همچون «قطار بازی» و به خصوص در فیلم فانتزی «میلیون‌ها» به زیبایی به نمایش گذاشته است و پول را به عنوان شکل‌دهنده‌ی آرزوها و کنش‌های قهرمان‌هایش به تصویر کشیده است و در سایه‌ی ‌این پول است که تلاش کاراکترهای‌ این فیلم‌ها برای به دست آوردن جایگاه اجتماعی و دوری از تحقیر در مناسبات جامعه را شاهدیم. تحقیری که به شکل‌های مختلف در قبال جمال نیز اجرا می‌شود. از آغاز فیلم در زمان حال و فوت کردن دود سیگار افسر پلیس توی صورتش، شوک الکتریکی و همه‌ی تحقیرهایی که مجری مسابقه ـ با بازی واقعا خوب و کنترل شده ‌یآنیل کاپور پیر ناشدنی! ـ در حق او روا می‌دارد تا گذشته‌ی پر از رنج و نکبت زندگی‌اش.

یکی از خطوط فرعی و مهم روایت میلیونر، داستان سه تفنگدار الکساندر دوماست که در واقع داستان جوانی به نام دارتانیان است که در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمده و با آرزوی پیوستن به گارد تفنگدارهای سلطنتی خانه را به قصد پاریس ترک می‌کند. پدرش که سرپرست تفنگداران را از قدیم می‌شناخته نامه‌ای برای معرفی و سفارش دارتانیان خطاب به او می‌نویسد ولی بدبختانه دارتانیان در مهمانخانه‌ای مورد هجوم قرار می‌گیرد و تنها اعتبارش یعنی نامه‌ی سفارش آمیز پدر را گم می‌کند! سه تفنگدار شرح پاگرفتن و به کمال رسیدن آرزوی دارتانیان است؛ دارتانیانی که نهایتا با وجود رسیدن به آرزوهایش جزو سه تفنگدار عنوان کتاب ( آتوس، پورتوس و آرامیس) نیست! در میلیونر زاغه نشین، سه تفنگدار الکساندر دوما در سراسر فیلم حضور دارد. در آغاز در مدرسه معلم برای تنبیه همین کتاب را بر سر جمال و برادرش می‌کوبد و فصل آشنایی با لاتیکا و احضار درخشانش در فصل نهایی فیلم و آخرین پرسش مسابقه درباره‌ی نام سومین تفنگدار مکمل پازل فیلم است. آرامیس که پاسخ صحیح‌این پرسش است ـ شما را نمی‌دانم ولی من که سال‌ها قبل و در کودکی نسخه تلخیص شده‌ای از‌این کتاب را خوانده بودم تقریبا مطمئن بودم که پاسخ درست، دارتانیان است! ـ سومین تفنگدار است و چنان‌چه در کتاب آمده تنها انگیزه‌اش برای پیوستن به گارد تفنگدارها، دلدادگی‌اش است و در‌این راه از جایگاه بالای خانوادگیش دست می‌شوید که جز‌این مورد اخیر(!) بقیه در پردازش شخصیت جمال به خوبی به کار گرفته شده است هرچند به شکلی کنایه وار در همین بخش از زبان لاتیکا می‌شنویم که شاید سومین تفنگدار، جمال بدون پول است! در واقع شخصیت جمال آمیزه‌ای از دارتانیان و آرامیس است که فقر اولی و انگیزه‌ی عاطفی دومی‌ را توامان در بر دارد.

***

میلیونر زاغه نشین کولاژی از فضاهای گوناگون است و همان قدر که ملودرام و رومانس به حساب می‌آید می‌توان آن را تریلری نفس‌گیر دانست.نمونه‌ی درخشانش، کل بخش‌های مربوط به پرسش ماقبل آخر است که عصاره‌ای از سوسپانس و غافلگیری است. حرکت گمراه کننده‌ی مجری مسابقه و رودست خوردن‌اش از جمال و بازی سوسپانس در احتمال پنجاه ـ پنجاه، هیچ کم از هیجان کلیشه‌ی خنثی کردن بمبه‌ای ساعتی در فیلم‌ها ندارد که تنها گزینه‌های پیش روی قهرمان، دو سیم به رنگ‌های مثلا زرد و قرمز اند و حرکت پنجاه ـ پنجاه او برای قطع یک سیم نفس را در سینه حبس می‌کند. نکته‌ی خیلی اساسی‌ این است که همه می‌دانیم به احتمال زیاد قهرمان خوش شانسی خواهد آورد ولی هر بار خود را به هیجان صحنه می‌سپاریم تا از تپش قلب‌مان لذت ببریم و ‌این یکی از کارکردهای درست کلیشه است که در سراسر میلیونر زاغه نشین به چشم می‌خورد. حالا وقتش است که برای نمونه، درخشانی کار جناب بویل را در کاربست همین کلیشه ببینیم. او همه‌ی دغدغه‌های اساسی فیلم درباره‌ی تقابل فقر و غنا و دره‌ی عمیق طبقاتی اجتماع را در همین سکانس به زیبایی پیش روی‌مان می‌گذارد. چالش میان مجری و جمال و دست و پا زدن مجری نخست برای تحقیر او، سپس برای تطمیع و در نهایت برای فریب دادنش و در مقابل، انتخاب درست و ویرانگر جمال – که پاسخی برخلاف آن‌چه مجری به او وانمود کرده برمی‌گزیند ـ روانشناسی درست و دقیق فاصله‌ی پرنشدنی و آشتی ناپذیر طبقه‌هاست که نقش اساسی‌اش را سرمایه بازی می‌کند و بی کمترین شرح و بسط اضافی به اجرا در می‌آید. البته مهمترین نکته شخصیت‌پردازانه و زیرکانه‌ی ‌این فصل تلاش مجری برای تقلیل ظاهری فاصله‌ی اجتماعی خود و جمال و تاکید بر ریشه‌های گذشته‌ی خویش از لایه‌های فرودست اجتماع است و انتخاب جمال همان قدر که درست و هوشمندانه است تلخ و تیز و هشداردهنده است: جایی که پول هست، اخلاق حکم نخواهد راند.

بنیان دراماتیک فیلمنامه‌ی میلیونر… پیش بردن روایت بر اساس تضادهای جاگذاری شده در متن است. این تضاد‌ها که بنابر قرارداهای رک و آشکار فیلم قرار است کلیشه‌ای محض باشند به جز نمایش محنت و مکنت با تاکید بر نمایه‌های معماری ممبئی( بمبئی سابق) و رو در رو قرار دادن بیغوله‌ها و زندگی مدرن، شخصیت پردازی جمال و سلیم را به عنوان نمادهایی از خیر و شر به موازات یکدیگر پیش می‌برند و تجلی اش در فیلم در سیر رشد و بلوغ دو برادر به وفور به چشم می‌خورد. ‌این توازی خیر و شر تا به انتها ادامه می‌یابد و با دگردیسی ناگهانی برادر شر (سلیم) و مرگ سامورایی‌وارش در وان پر از پول در پایان، مجموعه‌ی کاملی از الگوی سینمایی آشنای بالیوود را شکل می‌دهد ولی به کارگیری متفاوت همین کلیشه‌ها در نهایت به نتیجه‌ای متفاوت منجر می‌شود. تغییر ناگهانی سلیم و کمکش به رهایی لاتیکا که هیچ، حتی بازگشت رو به عقب نماهای فصل ملاقات در‌ ایستگاه راه آهن در پایان هم نمی‌تواند زخم روی صورت لاتیکا را التیام دهد و یا از بین ببرد.‌ این زخم که درست ثانیه‌هایی پس از تجلی رویاگونه‌ی حضور لاتیکا برای جمال در ‌ایستگاه مترو رخ می‌دهد کارکرد فاصله‌گذارانه و رویازدایانه‌اش را به تلخی نشان می‌دهد و التیام نیافتنی‌تر از آن است که فرض کنیم همه‌ی قصه‌ی شاه پریان در رویا گذشته باشد. در ‌این پرسه میان حال و گذشته و مرور مقدرات، یک چیزهایی از دست رفته و جای خالی‌اش هیچگاه پر نخواهد شد. دیگر عشق بکر و معصومانه نیست. در زندگی زخم‌هایی هست که …

این نقد پیش‌تر در مجله‌ی فیلم منتشر شده است

نویسنده: رضا کاظمی

منبع: وب سایت رضا کاظمی

نقد فیلم میلیونرزاغه‌نشین: یک «زاغه نشین» در اوج

«میلیونر زاغه نشین» که با یک بودجه تنها ۱۵ میلیون دلاری تهیه شده است از داستان های امسال هالیوود است که از خیلی جهات از هیچ به همه چیز رسیده است. این فیلم سرنوشت جمال (دیوپاتل) مرد جوانی از محله های فقیرنشین بمبئی را دنبال می کند که در مسابقه «چه کسی می خواهد یک میلیونر شود» شرکت می کند ولی به تقلب متهم می شود.

«میلیونر زاغه نشین» که با یک بودجه تنها ۱۵ میلیون دلاری تهیه شده است از داستان های امسال هالیوود است که از خیلی جهات از هیچ به همه چیز رسیده است. این فیلم سرنوشت جمال (دیوپاتل) مرد جوانی از محله های فقیرنشین بمبئی را دنبال می کند که در مسابقه «چه کسی می خواهد یک میلیونر شود» شرکت می کند ولی به تقلب متهم می شود. این فیلم که ژانری حادثه ای، کمدی عاشقانه و موزیکال است تاکنون بیش از ۱۰۰ میلیون دلار در جهان فروش داشته و اسکار بهترین فیلم را بدست آورده است. اما در هند این فیلم به یک برفگیر فرهنگی و هدفی برای اعتراض و اتهام «لذت طلبی از نمایش بدبختی زاغه نشینان» تبدیل شده است. یک شکایت قضایی ادعا می کند فیلم، فقرای بمبئی را بدنام کرده است و خیلی ها از آمدن واژه «سگ» ۱ در عنوان فیلم ناراحت شده اند. «فرید زکریا» از نیوزویک با «دنی بویل» کارگردان فیلم درباره فیلمش و جار و جنجال ناشی از آن صحبت کرده است که گوشه هایی از آن چنین است:

زکریا:

میلیونر زاغه نشین مانند یک فیلم بزرگ با موفقیت تجاری روبرو شده است، آیا انتظار چنین برخورد انتقادآمیزی را داشتید؟

ـ بویل: نه. شما با هر فیلمی که می سازید به چیزی دست می یابید که من آن را «لحظه شستشو» می خوانم، لحظه ای که به خود نگاه می کنید و با خود می گوئید «خوب است این همان چیزی است که می خواستیم.» اما شما هرگز نمی توانستید چیزی را که برای این فیلم اتفاق افتاد حدس بزنید. من وقتی که فیلم را می ساختم به یاد دارم با خود می گفتم، بمبئی یک چنین مکان لذت بخش و فوق العاده ای است بیشتر از آنچه تو فکر می کنی، اگر بتوانم بخشی از این شهر، گوشه ای از آنچه را مردم در این جا نمی بینند بگیرم، مسحورکننده خواهد بود.

زکریا:

فکر می کنید بخشی از جاذبه فیلم از دلبستگی مردم به هند ناشی می شود؟

ـ بویل: این یکی از دلایلی است که من خواستم این فیلم را بسازم. من نمی خواستم فیلم را به خاطر اینکه «چه کسی می خواهد یک میلیونر باشد» بسازم. اما باید بگویم به این جنبه هم فکر کردم. اگرچه این یک عامل به شمار می رود، برای مردم این عمومیت داستان است که مهم است. مردم برای جمال اصل و ریشه می خواهند. این مهم نیست او از کجا می آید.

زکریا:

این داستان مرا به عنوان یک داستان خیلی دیکنزی تحت تأثیر قرار داد.

ـ بویل: من وقتی از «سیمون بیوفوی» نویسنده فیلم نامه پرسیدم نوشتن آن چگونه بود، او گفت: «تو وقتی در یک شهر غیرعادی با این افراط کاری ها سر و کار داری نمی توانی از سایه دیکنز بگریزی.»

زکریا:

در خود هند با ادعای بعضی از فعالان سیاسی درباره تحقیرآمیز بودن عنوان فیلم غوغایی بر سر آن برپا شده است. منظورتان از «SLUMDOG» چه بود.

ـ بویل: این یکی از غم انگیزترین چیزها برای من است، مردم کاملاً حق دارند هرچه درباره فیلم فکر می کنند به زبان بیاورند. اعتراض بخشی از زندگی در هند است مشروط بر اینکه به خشونت کشیده نشود. این عنوان اساساً یک کلمه آمیخته از دو واژه است، طرف بازنده ـ و هر چیزی که ریشه اش به این طرف که همیشه بازنده است می رسد و پیروزی او را اعتبار می بخشد ـ و این واقعیت که او از زاغه ها می آید. این همان منظوری است که ما داشتیم.

زکریا:

به نظر بعضی افراد شما یک نور روی فقر هند انداخته و آن را برجسته تر کرده اید.

ـ بویل: این یک فیلم سرگرم کننده است نه مستند. اما ما می خواستیم تا آنجا که ممکن است این شهر را به تصویر بکشیم، و شما نمی توانید این گوشه زندگی در بمبئی را نادیده بگیرید و من هم نمی خواستم این کار را بکنم. یکی از عجیب ترین چیزها که توجه شما را درباره این شهر به خود جلب می کند این است که زاغه ها در کنار هر چیز دیگری قرار می گیرند. آنها جدا نمی شوند زاغه ها برای من غیرعادی بودند. بخشی از وجود شما فقر نکبت باری را انتظار دارد. اما چیزی که شما می یابید یک انرژی فوق العاده است. من به عنوان یک فیلم ساز سعی کردم این انرژی را جذب کنم و به علاوه شرایطی که مردم مجبورند در آن زندگی کنند، نشان دهم. من در مورد استفاده از واژه «الهام بخش» تامل می کنم، اما این در یک سطح انسانی الهام بخش است. چه می شد اگر ما می توانستیم زندگی را درکمال درایت مانند این مردم که هیچ چیز ندارند بگذرانیم! در حالی که ما در چنین ناز و نعمتی زندگی می کنیم اما از همه چیز شکایت داریم و درباره همه چیز آه و ناله سر می دهیم.

زکریا:

آیا نگران آن نیستید که فیلم با واکنش بیشتری در هند روبرو شود؟ هیچ اقدام احتیاط آمیزی از لحاظ قانونی بعمل آورده اید؟

ـ بویل: اقدام قانونی نه. اولویت ما در حال حاضر هنرپیشه های جوان به ویژه آن دو نفری است که از خانواده ای فقیر می آیند. من همچنین نگران هر نوع خشونتی هستم مثل خشم، انتقاد، جروبحث. شما می دانید بخشی از مسئولیت شما به عنوان یک فیلم ساز این است که محکم بایستید و اگر به فیلم می نازید روی آن حساب کنید. من افتخار می کنم اینکار را بکنم.

زکریا:

چه مدت را در بمبئی صرف کردید؟

ـ بویل: من حدود یک سال در آنجا بودم. شما به محض اینکه به هند، به ویژه بمبئی پا می گذارید، به هر شکلی خوب یا بد، احساس برق گرفتگی می کنید. یک برقی وجود شما را به حرکت درمی آورد. از زمانی که ما این فیلم را شروع کردیم این حالت تغییر نکرد. من بیش از هر چیز در کارم احساس کردم که زنده هستم.

زکریا:

به نظر می رسد کشور هند تاثیر بسیاری روی شما گذاشته است. آیا می توانید برآن پیروز شوید؟

ـ بویل: خب می توانید سوار یک هواپیما شوید اما نمی توانید بر آن پیروز شوید. او همیشه با شما خواهد بود.

زکریا:

فکر می کنید یک فیلم دیگر هم در هند بسازید؟

ـ بویل: من می میرم برای اینکه یک فیلم حادثه ای در این شهر بسازم. ما اساساً یک فیلم داستانی با عناصر حادثه، عشق وکمدی ساختیم. اما تمام مدتی که شما آنجا هستید فکر می کنید این جا مکان فوق العاده ای برای یک فیلم حادثه ای خواهد بود. من فکر نمی کنم این کار بعدی من باشد، اما دوست دارم اینکار را بکنم و با یکی دو نفر در این باره شروع به صحبت کرده ام.

زکریا:

چیز دیگری دارید که دوست داشته باشید به این گفتگو اضافه کنید؟

ـ بویل: فقط یک تشکر از بمبئی و همه کسانی که در این شهر استثنایی زندگی می کنند دارم. رفتن به آنجا برای یک فیلم ساز یک هدیه است. و من تا ابد از آن متشکرم و این تشکر از همه است. از کسانی که ما را دوست دارند و از کسانی که از ما متنفرند. شخصی جمله ای از افلاطون برای من فرستاد: «مهربان باش، چون هر کسی را که می بینی، در نبردی سخت درگیری است.» این شیوه برخورد به شما کمک می کند هر کاری انجام دهید. و واقعاً ما همه در بمبئی تلاش کردیم اینگونه رفتار کنیم. امیدوارم در درازمدت مردم آن را بپذیرند.

منبع: نیوزویک

مترجم: فریدون دولتشاهی

منبع: روزنامه اطلاعات

بررسی فیلم « میلیونر زاغه نشین »

" میلیونر زاغه نشین" جریانی پرزرق و برق و با شکوه از رنگ،صدا و حرکت ؛آخرین اثر دنی بویل فیلمساز بریتانیایی است که در عمق حرکت نمی کند بلکه با سبکسری از از ماجرایی به ماجرای دیگر می جهد.یک داستان رویایی مدرن درباره گدایی که می خواهد شاهزاده شود. این ماجرای حسی بیشتر در میان کثیفی و درهم برهمی بمبئی (هند) رخ می دهد،جایی که کودکان بی سرپرست و سگان زباله ها را وارسی می کنند. زباله هایی آنقدر متعفن که باور می کنید می توانید بوی گند انبه های پلاسیده را حس کنید.

جمال(دو پتال) که به عنوان چای-والا یا فروشنده چای عطری به کارگران مخابرات در بمبئی امرار معاش می کند؛پس از یک سری ماجراهای به تناوب شاد و دلسرد کننده بر روی صندلی داغ مسابقه تلویزیونی "چه کسی می خواهد یک میلیونر باشد؟" فرود آمده است.

با وجود اینکه داستان با جمال که در شرف دریافت جایزه بزرگ است شروع می شود،فیلمنامه پیچیده سیمون بوفوی،که اثری اقتباسی از رمان ویکاس سواروپ است،چشم اندازی سیال از زمان و مکان را در بر می گیرد که بدون کوچکترین زحمتی در بین گذشته و حال،فضاهای کودکی و زمانهای بالغیت در حرکت است.اینجا روایت شروع نمی شود و یا پایان نمی یابد بلکه جریان دارد وچرخ می زند-همانند زندگی. این زندگی ست که در یک زاغه نشین شلوغ،وسیع،آفتاب خورده و پر جنب و جوش آغاز می شود.یک شهر رنگارنگ از آلونک های سست بنیان و انسانیت در تقلا که چهره خشن خود را به جمال نشان می دهد.او که در آن زمان که هفت ساله بوده به همراه برادر محتاط ترش،سلیم، شاهد قتل مادرشان توسط تندروهای چپاولگر مسلح شده توسط گروهکهای ضد مسلمان بوده اند. رها شده در دنیایی بزرگتر و نامهربان به همراه یک بچه یتیم زیبا و خجالتی به نام لاتیکا، سه کودک از پناهگاهی به پناهگاه دیگر می روند قبل از اینکه در دام آدم های شریر بیفتند.آدمهای بدی که استفاده مناسب از آنها داستان را توصیف ناپذیر و زیبا کرده است.با وجود اینکه بی شک چیزی مجذوب کننده و یا حداقل قابل تماشا در مورد این نمایش شوم وجود دارد –بازیگران جوانش بسیار جذاب و با احساس هستند و تصاویر حتی در مواقعی که نباید،بسیار دلرباست. اما این به شدت آزار دهنده است که این شخصیت های جوان یا به تعبیری،نابازیگرانی که آنها را بازی می کنند،چنین پانتومیمی را به نمایش در می آورند. این بسیار مشکل است که در مقابل ضرباهنگ قاطعانه و سبک زیبای بصری آقای بویل،جایی را نگه داشت. پلان های زیبایی که با حساسیت بالا به رنگ توسط سینماتوگرافریبه نام "آنتونی داد منتل" هم روی فیلم و هم به صورت دیجیتال و ویدئویی گرفته شده است،" میلیونر زاغه نشین" را تبدیل به تجربه بصری بهتری می کند تا یک تجربه فکری.

" میلیونر زاغه نشین" مجموعه ای جذاب،ترکیبی بی نقص از هیجان واشک و تا حد عالی حرفه ای است.هم عرفان خان،به عنوان یک بازرس سادیستی،و هم ستاره بالیوودی،آنیل کاپور،به عنوان مجری آراسته مسابقه، چرخه ای را با مرکزیت آقای پتال به وجود می آورند. در پایان،چیزی که به من یک مکث ناخواسته در مورد این فیلم زنده و شاد داد، این بود که شادی آن بیشتر یک نتیجه گیری از فیلمساز به نظر می رسد تا یک فریاد صادقانه از قلب در مورد روح انسان یا بهتر بگویم داستانی اخلاقی. در گذشته آقای بویل به خوبی از پس بیرون کشیدن خنده از یک جنایت ( Shallow Grave ) و یک اعتیاد(Trainspotting )

بر آمده است و حتی الهام و مکاشفه را با یک نوع خاص از لذت زندگی همراه کرده است.(فیلم عالی ۲۸ روز بعد). او هنرمندی خوش بیان است که می تواند شما را با تکنیک خیره کند و گاهی هم با احساس شما را غافلگیر نماید.هانطور که این کار را در فیلم کودکان به نام "میلیون" کرد. او در "میلیونر زاغه نشین" با زبردستی خوب تمرین شده،خنده و گریه تملق آمیز از هر متن شیرین،شور و اشتباهی حواس من را کاملا به خود معطوف کرد.

مترجم:آزاده نیک زاده

منبع: نیویورک تایمز

نقدی بر میلیونر زاغه نشین: رؤیای مردم پسند در ایام سقوط اقتصادی

شدت موفقیت و محبوبیت میلیونر زاغه نشین در ماه های اخیر و توفیق آنکه روز به روز بیشتر شد، به حدی رسید که سرانجام در تالار کواک شهر لس آنجلس امریکا ۸ جایزه به این فیلم انگلیسی متمرکز بر یک اتفاق رؤیا مانند در هند تعلق گرفت و تبدیل به موفق ترین فیلم سال شد.

شکی نیست که مورد عجیب بنجامین باتون کار آخر دیوید فینچر که کاندیدای ۱۳ اسکار شده بود و فقط ۳ جایزه را برد، فیلم بهتری از Slumdog Millionaire است و شاید این گمانه زنی در مورد کتابخوان کار جنگ جهانی دوم استیفن دالدرای انگلیسی و شک اولین فیلم جان پاتریک شفلی در ۱۸ سال اخیر پیرامون یک سوءظن خاص در یک صومعه هم صدق کند، اما تم شاد و این نکته که کاراکترهای اصلی میلیونرهای زاغه نشین به آرزوهای شیرین خود می رسند و از اوج نگون بختی به نهایت ثروت و فرجام خوش ارتقا می یابند، باعث شد آکادمی علوم سینمایی و هنرهای تصویری دو جایزه اصلی (برترین فیلم و بهترین کارگردانی) را به کار ویژه دنی بویل بدهد و در کنار آن ۶ اسکار دیگر را نیز به فیلمی اختصاص بدهد که در بدو کامل شدن هیچ کس مایل به توزیع آن نبود و هیچ مشتری ای نداشت و بسیار کم مانده بود که مستقیماً به بازار ویدیویی فرستاده شود و اگر چنین می شد طبق قواعد آکادمی که نهاد اهدا کننده اسکار است، از محاسبات این جایزه خارج می شد و از هشتاد و یکمین دوره اسکار که همچنان تبلیغاتی ترین جوایز سینمایی جهان است (و دوشنبه ۵ اسفند بر پا و توزیع شد) دور می ماند.

● پایان خوش

در سالی که رکود شدید اقتصادی فضای روحی بسیار بدی را بر غرب و بویژه امریکا پایه گذار اصلی این نگون بختی حاکم کرده و مردم را به یاد ایام موسوم به Depression در دهه۱۹۳۰ انداخته و سیاست های معیوب و فساد اقتصادی امریکا کل جهان غرب را زمین گیر کرده، پیروزی فیلمی که یک پایان بسیار خوش داشته باشد، در گزینش های اسکار الزامی تر از هر زمانی نشان می داد وحزن شدید موجود در مورد عجیب بنجامین باتون و حس شدید خیانت و نامردمی موجود در کتابخوان نه تنها نمی توانستند چنان منظوری را برآورده کنند و مردم تحت فشار اقتصادی در غرب را صاحب شادی- ولو کاذب- کنند فقط بر غم و تیره بینی های موجود می افزودند، با این حال اگر این نگرش و ملاحظه خاص و سیاستمدارانه هم در کار نبود میلیونر زاغه نشین تمام خصلت های یک کار بسیار شیرین و توأم با پایان خوش را بر داشت و می توانست در سالی به جز سالی هم که وصف مأیوس کننده آن را آوردم، در صدر محاسبات اسکار قرار گیرد.

● می توان پر کشید

این فیلم این تز قدیمی و رؤیایی هالیوود را که معمولاً یک ماشین پولسازی و وسیله تبلیغی برای شهر رؤیاسازی های کاذب بوده تبلیغ می کند که می توان آرزو کرد، به سمت خواسته های بعید پرکشید، عشق را باور داشت و در نهایت ثروتمند و خوشبخت شد. اینکه چطور دنی بویل این سینماگر معمولاً تیره بین انگلیسی توانسته است این تز را این طور موفق و مردم پسند در قالب میلیونر زاغه نشین تصویر کند، خود از عجایب است زیرا او هم مثل بیشتر کارگردانان مطرح دو سه دهه اخیر کشورش نوعی تلخی و واقع بینی افراطی را همیشه چاشنی کارهایش کرده بود و اصلاً از رؤیاپردازی های پوچ خوشش نمی آمد و اگر جز این بود، فیلم های تلخی چون قبر کم عمق (۱۹۹۴)، ترینز پاتینگ (۹۶)، یک زندگی کمتر معمولی (۹۷)، ۲۸ روز بعد (۲۰۰۲) و آفتاب (۲۰۰۷) در کارنامه اش دیده نمی شد.در اکثر این فیلم ها بویل ۵۲ ساله بیان بی تعارف و بدون واسطه ای از کج مداری های اجتماعی و تخلفات اخلاقی و ناامیدی های برخاسته از آن در جوامع غرب بویژه انگلیس دارد.

● بهترین ادغام کننده

در عین حال بویل به سبب سررشته دار بودنش درفرهنگ شرق و بویژه هند، بهترین گزینه برای ادغام این فرهنگ با اسلوب های غربی و ساخت میلیونر اسلم داگ بر این اساس هم بود. این فیلم همان طور که پیشتر گفتیم بیان شیرین و قصه وار بپاخیزی معمولی ترین آدم ها از زاغه ها و مناطق فقیرنشین و حلبی آبادی های شهر مومبایی هند و تبدیل شدن شان به آدم هایی پولدار و خوشبخت در زمانی نه چندان طولانی است و همه کسانی که دوست دارند تحقق آرزوهایی از این دست را باور داشته باشند و حقیقی بینگارند، طبعاً از این فیلم لذت برده اند و فروش فزون تر از ۱۲۵ میلیون دلاری آن را در امریکا و کانادا در همین نکته بجویید و این جدا از فروش هنگفتی است که این فیلم به تدریج در اروپا و آسیا برای خود فراهم می آورد.

بویل این فیلم را از روی کتاب رمانی به نام سؤال و جواب نوشته ویکاش سواروپ نویسنده و دیپلمات هندی ساخته است و اگر اصول رؤیاپردازی ای را که وصفش را آوردیم، مبنا بگذاریم او در حد کمال در کارش موفق بوده است. با این حال خود او نیز اندک مدتی بعد از پیروزی بزرگ کار آخرش در اسکار ۲۰۰۹ معترف است اصلاً پیش بینی این توفیق را نمی کرده است. خیلی ها اخیراً به من گفته بودند این فیلم بوی جایزه می دهد. در دل می گفتم آنها دیوانه اند، چه حرف ها ! معلوم بود هیچ چیز نمی فهمند.

● تم محبوب

با این وجود در این فیلم بیش از حد شیرین که به خاطر سوژه و کاراکترهایش خواه ناخواه بسیار بالیوودی هم شده، همان تم قدیمی آرمیده و آن، افسانه غلبه آدم های ظاهراً ناامید و متوسط و طبقه پایین در اجتماعی است که ظاهراً جای آنان نیست و در فضایی است که شکست محتوم آنها را در برابر عناصر و آدم های طبقات بالاتر گواهی می دهد. این تمی است که بی اغراق در هزاران فیلم سینمایی امتحان و اجرا شده و مردم رؤیاپرور همیشه باعث توفیق آن شده اند.فیلم متمرکز بر کاراکتر مرکزی و اصلی جمال (با بازی دو پاتل) است. او جوانی یتیم است که در زاغه های فقیرنشین مومبایی و در فقر تکان دهنده آنجا رشد کرده اما با شرکت در یک مسابقه تلویزیونی در کشورش که نمونه های رایج تر و موفق تر آن در غرب بسیار مورد توجه است، به یک قدمی ثروت می رسد و مهمتر اینکه زن محبوبش را بازمی یابد تا با وی زندگی مشترک موفقی را شروع کند و آرزوهای دور و دراز گذشته اش را احیا نماید. ما جمال را در مسابقه تلویزیونی مذکور (موسوم به چه کسی می خواهد میلیونر شود ) و در تقابل دویل وار او با پرم کومار مجری مسابقه (با بازی عالی آنیل کاپور) می بینیم و با هر سؤالی که جمال جواب آن را به درستی می دهد، یک قدم به فتح جایزه کلان پایانی این مسابقه نزدیک تر می شود و هیجان فزونی می گیرد. دنی بویل نیز با هنرمندی و در ازای هر سؤال مجری برنامه و در هر یک از قسمت های مسابقه با فلاش بک هایش و با پرواز هوشمندانه اش در تونل زمان، بخش هایی از زندگی پرمحنت گذشته جمال را فراروی بیننده ها قرار می دهد.

● یتیم شده ها

به این ترتیب در جریان این مسابقه و در خلال هر سؤال بیننده ها درمی یابند که بر جمال چه رفته و از کجا به این نقطه رسیده و چه راهی را در این ارتباط پیموده است. براساس قصه، جمال و برادرش سلیم بر اثر برخوردهای سیاسی در کشورشان و به واقع در مومبایی یتیم شده پدر و مادر خود را از دست داده اند و در همان فضا است که جمال برای اولین بار زن جوان یتیمی همچون خود به نام لاتیکا را ملاقات می کند. این سه کاراکتر به طور تصادفی با یک گانگستر آشنا و صاحب مراوده می شوند و حتی وقتی متوجه قضیه می شوند و قصد فرار می کنند، لاتیکا در دام می افتد و از مقابل چشم های دو برادر محو می گردد.

به این ترتیب بخشی از زندگی جمال از آن پس مبتنی بر تلاش او برای یافتن مجدد لاتیکا است و حتی شرکت او در مسابقه تلویزیونی مورد بحث اضافه بر انگیزه های تصاحب جوایز کلان آن با این هدف صورت می گیرد که لاتیکا را متوجه حضور خود کند زیرا در دل مطمین است که وی این برنامه را از تلویزیون می بیند. این چنین است که بویل همه چیز و همه کس را به سوی بخش پایانی فیلمش و سکانس های تعیین تکلیف قصه و کاراکترهایش به پیش می راند و سرانجام آنها را خوشبخت می کند و شوق و ذوق مفرط را بر بیننده ها حاکم و جوایز را تصاحب می کند و هندی بودن این سوژه که می توانست در گذشته از دیدگاه هالیوود و استودیوهای ظاهربین و مکار آن یک ایراد بزرگ به حساب آید، ناگهان تبدیل به یک حسن می شود.

ترجمه: وصال روحانی

منبع: روزنامه ایران

نویسنده «میلیونر زاغه نشین» در گفت‌وگو با خبرآنلاین: نویسندگان هندی دارند سنت‌های ادبی را می‌شکنند / وقتی داستان می‌نویسم کلاه دیپلماتی‌ام را بر می‌دارم

حسین عیدی‌زاده: شهرت ویکاس سوروپ در ایران کمتر از رمانش «میلیونر زاغه‌نشین» (با نام اصلی «سوال و جواب») است. نسخه سینمایی «میلیونر زاغه‌نشین» به کارگردانی دنی بویل برنده هشت جایزه اسکار شده و همین بر شهرت رمان افزوده است.

«میلیونر زاغه‌نشین» اولین رمان سوروپ است، سوروپ دیپلماتی هندی است که این روزها در ژاپن به سر می‌برد. داستان‌های او به شدت تصویری هستند و جذاب. بطور کلی سوروپ دنبال ایده‌های خلاقانه است و مانند بسیاری از نویسندگان مدرن هند، جامعه معاصر هند را از دیدی جسورانه اما جذاب روایت می‌کند.

گفت‌وگو با سوروپ از طریق هماهنگی یکی از کارمندان سفارت هند در ایران و از طریق ای-میل صورت گرفت. از سوروپ که دو رمان نوشته و رمان سومش به زودی چاپ می‌شود، «سوال و جواب» با عنوان «میلیونر زاغه‌نشین» به فارسی ترجمه شده‌است.

منبع الهام شما برای نوشتن «میلیونر زاغه‌نشین» چه بود؟

رمان را در دو ماه آخر ماموریتم در لندن در سال ۲۰۰۳ نوشتم. همیشه به فرایند روانشناختی که در برنامه‌های مسابقه‌ای در جریان بود، علاقه داشتم. همانطور که یکی از شخصیت‌های کتابم می‌گوید: «مسابقه سوال و جواب بیشتر آزمون حافظه است تا دانش.» حافظه و خاطرات ما هم با چیزهای مختلفی ساخته شده، با تجربیات خودمان، رویاهایمان، آرزوهایمان و نه فقط با چیزهایی که در مدرسه آموخته‌ایم. راستش من همیشه تحت تاثیر دانسته‌های یک آدم عادی قرار می‌گیرم. حتی ۱۰ سال پیش بود که در یک گزارش خواندم چطور بچه‌های خیابانی که هرگز به مدرسه نرفتنه‌اند، کار کردن با کامپیوتر را خودشان یاد می‌گیرند. (این گزارش مربوط به تحقیقات یک گروه محقق علم رایانه بود که سال ۱۹۹۹ در زاغه‌های دهلی دست به تحقیقی به نام «حفره‌ای در دیوار» زدند.) این تحقیق به من گفت که دانش ربطی به رفتن به مدرسه ندارد. بنابراین ایده اصلی پشت رمان این بود که نشان دهم چطور برتری و ثروت جدا از دانش و آموخته‌های خیابانی نیستند و چطور این دانش می‌تواند در بردن یک مسابقه به اندازه دانش‌های «کتابی» مهم باشد.

برای نوشتن این رمان درمورد برنامه «چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» هم تحقیق کردید؟ سوال‌های شما براساس سوال هایی بود که در چنین برنامه‌هایی پرسیده می‌شود؟

در دوران مدرسه خودم اهل مسابقه بودم. اما به نظرم برنامه «چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» سنت این مسابقات را دگرگون کرد. حالا جدا از دانش، برنامه به جایی برای درک ارزش پول هم بدل شده است. برای همین تصمیم گرفتم رمانی بنویسم درمورد یک مسابقه خیالی با یک شرکت‌کننده که پول اصلا برایش مهم نیست. مشکل انجام این کار با دنبال کردن قواعد یک مسابقه تلویزیونی بود، چون در این مسابقات سوال‌ها یک روند خاص دارند: اول سوال‌های آسان و بعد سوال‌های دشوار و موضوعات هم مدام تغییر می‌کنند. چون زندگی رام محمد توماس نمی‌توانست طبق سوالات سیر تاریخی خود را داشته باشد، مشکل دیگر این بود که چه کنم تا وقتی داستان در زمان عقب و جلو می‌رود، خواننده رشته کار را از دست ندهد. از طرف دیگر می‌خواستم یک رابطه ارگانیک بین داستان و سوال‌ها برقرار کنم؛ باید سوالها طبیعی باشند نه ساختگی. رمان در واقع در دو مسیر حرکت می‌کند. یکی زندگی رام محمد توماس که در مسابقه شرکت کرده و دیگری اتفاقاتی است که در خود رمان رخ می‌دهد. و به نظر من سرعت رمان ناشی از همین دوگانگی، همین تناقض و همین تنش میان دو خط داستانی است. به نظرم چیزی که موتور روایت را به حرکت می‌اندازد، فاصله شرکت‌کننده در مسابقه و جایزه نهایی است.

شما فیلم «میلیونر زاغه‌نشین» را دیده‌اید؟ نظرتان درمورد فیلم چیست؟

درمجموع از فیلم راضی هستم. یک اثر سینمایی سرزنده است، از نظر بصری چشمگیر است و از نظر احساسی تاثیرگذار است. از یک جهاتی با رمان من فرق می‌کند اما موفق شده روح اثر را حفظ کند. کتاب من درمورد بقا، امید و پیروزی یک زیردست بود و همین‌ها را هم می‌شود درمورد فیلم گفت. مهم‌تر از همه اینکه فیلم کل ساختار روایی را از کتاب وام گرفته. اغلب شخصیت‌های فیلم در کتاب هم حضور دارند. اما چیزی که مرا ناراحت کرد این بود که رام محمد توماس در فیلم نامش شده جمال مالک.

ایجاد تغییرات در فیلمی اقتباسی امری عادی است، به نظرتان این تغییرات نگاه خوانندگان کتاب شما را عوض کرد؟

اغلب خوانندگانی که برایم نامه نوشته‌اند گفته‌اند رمان مرا به فیلم ترجیح می‌دهند، اما هیچ شکی نیست که موفقیت فیلم موجب شده آدم‌های بیشتری سراغ رمان من بروند.

«میلیونر زاغه‌نشین» شبیه همه داستان‌های هندی است که شنیده‌ایم، اما رویکردی مدرن دارد…

راستش این رمان پاسخی است به داستانگویی شفاهی سنتی هند. «میلیونر زاغه‌نشین» در واقع مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه است که رام محمد توماس برای وکیلش در طول یک شب تعریف می‌کند. درواقع این رویکرد یادآور «هزار و یک شب» است، دلم می‌خواست صدای قهرمان من تاثیر و قدرت یک داستانگوی شفاهی را داشته باشد. اما این داستان تماما مدرن است.

«میلیونر زاغه‌نشین» رمانی عاشقانه است که سعی می‌کند هند مدرن را تصویر کند، موافق هستید؟

ایده من این بود که برخی مسائل هند امروز را در داستان تزریق کنم، تا بشود رنگی از زندگی جوانان را در آن دید، تا بشود پدیده شرط‌‌بندی در مسابقات کریکت را دید، تا بشود به فحشا کشیده شدن دختران فقیر توسط خانواده‌هایشان را دید.

در نوشتن فیلمنامه «میلیونر زاغه‌نشین» هم همکاری داشتید؟ سر صحنه فیلمبرداری هم رفتید؟

طبق قراردادمان من «کنترل خلاقانه» داشتم، یعنی سیمون بوفوی فیلمنامه‌نویس هنگام نوشتن فیلمنامه با من مشورت می‌کرد و حتی پیشنهادهای مرا هم اجرا می‌کرد. اما جز این نقش دیگری در فیلم نداشتم. دنی بویل را هم زمان اکران فیلم در لندن دیدم.

بازیگرها به تصور شما از شخصیت‌ها شبیه بودند؟

دِو پاتل دقیقا شبیه تصور من از شخصیت رام محمد توماس است. اما شخصیت سلیم در فیلم تاحدودی به یک شخصیت منفی بدل شده است.

شما از سال ۲۰۰۹ در ژاپن زندگی می‌کنید، آیا زندگی در این کشور نگاه شما به عنوان نویسنده را تغییر داده، ممکن است روزی داستانی بنویسید که ماجرایش در ژاپن می‌گذرد؟

هیچ نویسنده ای در خلاء نمی‌نویسد. زندگی در ژاپن مطمئنا روی من تاثیر گذاشته است و حتی این تاثیر ممکن است در نوشتن من هم راه باز کرده باشد، هرچند این تاثیر ممکن است خیلی نامحسوس باشد. دوست دارم داستانی عاشقانه بنویسم که ماجرایش در ژاپن می‌گذرد اما اعتمادبه‌نفس لازم برای نوشتنش را ندارم چون حس می‌کنم دی‌اِن‌اِی مردم ژاپن را هنوز نشناخته‌ام.

آیا نویسنده معاصر ژاپنی هم هست که شما آثارش را دنبال کنید؟

من یکی از طرفداران پروپاقرص هاروکی موراکامی هستم و اغلب رمان‌هایش را خوانده‌ام. آثار بانانا یوشیموتو و ریو موراکامی را هم می‌خوانم.

رمان دوم شما به نام «شش مظنون» یک تریلر است که تفاوت بسیاری با «میلیونر زاغه‌نشین» دارد.

این رمان یکی دو منبع الهام دارد. یکی «اگر شبی از شبهای زمستان» نوشته ایتالو کالوینو است. در این رمان تجربی برخی خط‌های داستانی رها می‌شوند و هرگز هم دنبال نمی‌شوند. منبع الهام دیگر «اطلسِ ابر» نوشته دیوید میچل است که در آن شش خط روایی شروع می‌شوند و البته در روایتی معکوس به انتها می‌رسند. من به تکنیک «اطلس ابر» خیلی علاقه دارم اما به نظر رابطه‌ای ارگانیک میان شش داستان آن وجود ندارد. بنابراین تصمیم گرفتم شش رمان کوتاه بنویسم که زندگی شخصیت‌هایشان بطور مدام با هم تلاقی می‌کنند، شخصیت‌هایی که انگیزه نهایی آنها از یک جا نشات می‌گیرد و قتل ویکی رای مبنای چارچوب روایی رمان می‌شود.

سبک نویسندگی شما در «شش مظنون» ساختار بسیار دقیقی دارد و دقیقا یک نقشه را دنبال می‌کند، چرا چنین رویکردی را انتخاب کردید؟

ایده خطوط روایی متعدد، از همان زمانی که «میلیونر زاغه‌نشین» را نوشتم در ذهنم بود. دلم می‌خواست ساختار روایی چندصدایی را امتحان کنم، ساختاری که بتوانم در آن هم صدا و هم فرم روایی را امتحان کنم. بنابراین ما در این رمان شش شخصیت متفاوت داریم که از شش راه مختلف داستانشان را تعریف می‌کنند. یکی از شخصیت‌ها یک بازیگر زن است که از طریق دفتر خاطراتش داستانش را می‌شنویم. شخصیت‌های دیگر مونا موبایل و لری پیج هستند که داستانشان را از زبان اول شخص می‌شنویم که زبانشان خیلی متفاوت است. یکی دو فصل هم از زبان سوم شخص روایت می‌شوند، اما یک شخصیت هم داریم که فقط از طریق متن پیاده شده گفت‌وگوهایش او را می‌شناسیم.

آیا در میان شخصیت‌های «میلیونر زاغه‌نشین» و «شش مظنون» شخصیتی هست که براساس آدم واقعی باشد؟

راستش تا کنون نیازی نداشتم شخصیت‌هایم براساس آدم‌های واقعی باشند. آزمون اصلی برای یک نویسنده این است که چنان عمقی به شخصیت‌های خیالی‌اش بدهد که شبیه آدم‌های واقعی باشند.

قرار است فیلم «شش مظنون» هم ساخته شود، چرا داستان‌هایتان تا این میزان سینمایی هستند؟

خیلی‌ها به من گفتند کتاب اولم به شدت «تصویری» است. شاید این ویژگی به همراه خاص بودن ایده‌هایم، فیلم کردن داستان‌هایم را آسان می‌کند.

درمورد نویسندگان هندی و غیرهندی که تاثیر مستقیم بر نثر شما گذاشته‌اند، صحبت کنید.

نمی‌توانم فقط نام یک نفر را بیاورم. من کتاب‌هایی را دوست دارم که بدون حواشی باشند و شخصیت‌هایی پرداخته‌شده داشته باشند. برخی از کتاب‌های خیلی محبوبم «قطاری به پاکستان» نوشته خوشوانت سینگ، «Godaan» نوشته پرم‌چاند، «رسوایی» نوشته جی. ام. کوتزی، «دراکولا» نوشته برام استوکر، «موش‌ها و آدم‌ها» نوشته جان اشتاین‌بک، «بیگانه» نوشته آلبر کامو، «محاکمه» نوشته فرانتس کافکا و «۱۹۸۴» نوشته جرج اورول هستند.

اما راستش واقعا نمی‌شود سبک نویسنده‌ای را که دوست داری کپی کنی. باید دست به ابداع بزنی و سبک خودت را شکل بدهی.

شما دیپلمات هستید، دیپلمات بودن بر نویسندگی شما تاثیر گذاشته است؟

نه واقعا. اول اینکه من داستان می‌نویسم. من وقتی دارم داستان می‌نویسم کلاه دیپلماتی‌ام را به سر ندارم و دولت من این آزادی را به من داده است. به عنوان یک نویسنده، اجازه دارم خودم را از طریق ادبی و داستان بیان کنم، البته تا آنجایی اجازه دارم که به نظر نیاید دیدگاه من، بیانگر دیدگاه دولت است.

چرا خیلی از نویسندگان جدید هند، به زبان انگلیسی می‌نویسند؟

چون زبان انگلیسی تنها زبان واقعا جهانی دوران ماست. و اگر رمانی به زبان انگلیسی نوشته شود، شانس دیده شدنش بالا می‌رود.

استقبال از رمان‌های هندی در غرب بسیار گرم است و نویسندگان هندی جوایز معتبری چون بوکر را هم برده‌اند، به نظرتان دلیل این امر چیست؟

اول اینکه شیوه استفاده نویسندگان هندی از زبان انگلیسی با شیوه استفاده غربی‌ها از آن فرق می‌کند. دوم اینکه دنیا تشنه دانستن درمورد هند است. مردم کنجکاو هستند بدانند بزرگترین دموکراسی دنیا چطور کار می‌کند. به نظرم دوران هیجان‌انگیزی برای ادبیات هند در جریان است. نویسندگان هندی دارند سنت‌های ادبی را می‌شکنند و با مضامین و فرم‌های جدید تجربه می‌کنند. حالا در کنار داستان‌های رایج خانوادگی، داستان‌های علمی-خیالی هم داریم، کتاب مصور هم داریم و همینطور هم چیزهای دیگر.

شما عادت خاصی برای نوشتن دارید؟

خیلی سخت است که نویسنده باشید و یک شغل تمام وقت هم داشته باشید. علاوه بر این فقط زمانی می‌توانم بنویسم که افقی روشن در برابر خودم می‌بینم، یعنی چندین ساعت بدون مزاحمت. برای همین فقط در تعطیلات آخرهفته می‌نویسم. گاهی به خاطر فشارهای اداری، پیش می‌آید یکی دو ماه چیزی ننویسم. اما وقتی مشغول نوشتن می‌شوم، خیلی سریع می‌نویسم. منظورم هم از نوشتن، تایپ کردن است! خیلی دوست دارم پشت کامپیوترم در اتاق خوابم داستان بنویسم.

«میلیونر زاغه‌نشین» به زبان فارسی منتشر شده، صحبتی با خواننده‌های ایرانی رمانتان ندارید؟

وقتی گفتید رمان به فارسی ترجمه شده غافلگیر شدم. هر کس این کار را کرده، از من اجازه نگرفته. اما خوشحالم که ایرانی‌ها فرصت پیدا کرده‌اند رمان مرا بخوانند. به نظرم آنها را به دانستن بیشتر درمورد هند کنجکاو کرده است، کشورهای ما تاریخ عمیق و طولانی با هم دارند.

منبع: خبر آنلاین

فیلمنامه کامل «میلیونر زاغه نشین»

داخلی ـ اتاق بازجویی پلیس ـ شب

جمال که پسرهندی و هجده ساله است،روی صندلی نشسته.گیج و ترسیده است.گروهبان سرینیواس، پلیس چاق،رو به روی او نشسته است. گروهبان سیگاری روشن می کند و دود آن را به صورت جمال می فرستد. کنارتصویر نوشته ای سوپرایمپوز می شود:«بمبئی ۲۰۰۶»جمال مستقیم به صورت گروهبان خیره شده.بعد نوشته زیر روی تصویر سوپرایمپوز می شود:

جمال دریک مسابقه تلویزیونی برنده بیست میلیون روپیه شد.او چطور موفق به این کار شد؟

گروهبان دست خود را بالا می آورد و سیلی محکمی به گونه جمال می زند.

گروهبان سرینیواس:اسم؟

صورت جمال به سمتی پرتاب می شود.هم زمان تصویر سیاه می شود. روی سیاهی،چهارپاسخ به سؤال بالا نوشته می شود:

الف)تقلب کرد.

ب)خوش شانس بود.

ج)نابغه بود.

د)تقدیرش این بود.

روی تصویرصدای تیک تاک به گوش می رسد.

داخلی ـ استودیو، اتاق فرمان ـ روز

تاریکی و بعد تصویر گذرا از صورت آدم ها.درسایه روشن،آدم ها را می بینیم که حرکت می کنند.

یک صدا (خارج از قاب):ده، نه،هشت، هفت

مجری:آماده ای؟

سکوت:دستی یک شانه را تکان می دهد.

مجری:گفتم آماده ای؟

جمال:بله

یک صدا (خارج از قاب):سه، دو، یک،صفر.مجری بره، تشویق بره.

داخلی ـ استودیو ـ روز

دیواری از نور و صدا.دو نفر به سمت صحنه می روند.صدای تشویق حضارشنیده می شود.موسیقی هم به آن اضافه می شود.پرتوی سوزان از نوراستودیو روی جمال می افتد.جمال گیج و حیران است.دست آهنینی که روی شانه اوست؛جمال را حرکت می دهد.این دست،دست مجری است که به او لبخند می زند.

مجری:به مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود»خوش آمدین.

جمعیت او را تشویق می کنند.

مجری:لطفاً خیلی بلند و گرم اولین شرکت کننده ی امشب رو تشویق کنین.

اون از بمبئی،یعنی شهر خودمون اومده.

همزمان با تشویق شدید حضار،مجری جمال را به طرف صندلی مهمان می برد.جمال روی صندلی مهمان می نشیند.مجری هم رو به روی او می نشیند.بعد خودش را به جمال نزدیک کرده و چیزی درگوش او نجوا می کند.

مجری:بخند.

به نظر می رسد که نورها جمال را زیرفشار خود دارند،اما جمال لبخند ریزی می زند.دستی که معلوم نیست کجاست،سیلی محکمی به صورت او می زند و بعد بار دیگر این عمل تکرار می شود.خون از گوشه دهان جمال جاری می شود.

داخلی ـ اتاق بازجویی پلیس ـ شب

به نظرمی رسد که آن همه نوراستودیو، حالا به قالب یک لامپ سقفی درآمده اند.این لامپ اتاق بازجویی است.

گروهبان سرینیواس:اسمت چیه؟

جمال:جمال مالک.

دوباره به جای قبلی برمی گردیم.

داخلی ـ استودیوـ روز

روی صحنه مسابقه ی تلویزیونی «چه کسی می خواهد میلیونرشود» هستیم.

مجری به صندلی خود تکیه داده؛مردی که در خانه خود است و دورش پرازآدم است.جمال اما چهره ای یخ زده دارد.

مجری:خب،جمال یه کم از خودت برای ما بگو.

نمایی نزدیک از چهره ی جمال.ناگهان صورت او به زیر آب می رود.

داخلی ـ سطل آب ـ شب

از ته یک سطل آب،چهره ی مردی را می بینیم که وارد می شود.صورت مرد در آب تکان تکان می خورد،اما امیدی به نجات خود ندارد.بعد صورت جمال را می بینیم که از سطل آب بیرون کشیده می شود و بالا می آید.برای نفس کشیدن تقلا می کند.نمایی نزدیک از چشمان او.

جمال:توی یه مرکز تلفن کار می کنم.توی جوهو.

داخلی ـ استودیو ـ روز

مجری با خنده ای مصنوعی روی صورتش،با جمال حرف می زند.

مجری:خانوم ها و آقایون،جوهو!جای جالبیه.خب جمال این چه جور مرکز تلفنیه؟

جمال:یه مرکز خدمات مشترکین تلفن همراه.

مجری:خب،پس احتمالاً تو در طول روز تلفن های ما رو وصل می کنی!

جمعیت می خندند.

جمال:درواقع دستیارم.

مجری:خب،یه دستیار مرکزخدمات مشترکین تلفن همراه، دقیقاً چی کار می کنه؟

مجری آشکارا او را به بازی گرفته است.مردم هم می خندند.

جمال:برای همکارهام چایی می برم.

مجری:پس چایی می دی به بقیه…خب جمال، بذار دیگه مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونرشود»رو شروع کنیم.

داخلی ـ اتاق بازجویی پلیس ـ شب

دو دست جمال به هم بسته شده و او را از دستانش به سقف آویزان کرده اند. جمال هیچ تکانی نمی خورد.سرش پایین افتاده و زیر لب ناله می کند. پنکه سقفی روشن است و آرام می چرخد.گروهبان سرینیواس ابرویی بالا انداخته و سیگاری روشن می کند.ازکارش خسته شده.دراتاق باز و بازرس پلیس وارد اتاق می شود.مرد خسته ای به نظر می رسد و چهل را رد کرده.نگاهی به جمال می اندازد.

بازرس:هنوزاعتراف نکرده؟

گروهبان:فقط اسمش رو گفته.من نمی تونم یک کلمه هم از دهن این بچه کفتربکشم بیرون.

بازرس:تموم شب رو اینجا بودی سرینیواس؛پس چه غلطی داری می کنی؟

گروهبان شانه بالا می اندازد.

گروهبان:خیلی سفت و سخته.

بازرس:یه کم برق بهش وصل کن تا زبونش رو تکون بده.

گروهبان جعبه ای را می کشد و از داخل یک قفسه چند رشته سیم برق بیرون می آورد.یک سرسیم ها را به جعبه و بعد چند گیره سوسماری را هم به انگشتان پای جمال وصل می کند.بازرس به جایی خیره شده و فکر می کند. روی صورتش دانه های عرق نشسته.آنها را با دستمالی پاک می کند.زیر لب با خودش حرف می زند.

بازرس:هرشب که می رم خونه باید غرغرهای زنم رو بشنوم که «چرا ما اونو نداریم،اینو نداریم.چرا به خانواده ات اهمیت نمی دی که دارن توی گرما می میرن.»بیست و چهار ساله که پلیسم و از پس یه خانواده برنمیام.

به طرف جمال برمی گردد.

بازرس:ولی تو… یه شبه میلیونر شدی.

بازرس می رود جلوی جمال می ایستد.

بازرس:خب،به چی وصل بودی؟ موبایل یا پیجر،درسته؟ یا یه وسیله کوچیک که جایی قایم کردی؟ نه؟ یا سرفه یه شریک جرم که توی تماشاچی ها نشسته؟ یا به میکروچیپ که زیر پوستت کار گذاشتی؟

بازرس نگاهی به گروهبان می اندازد.

بازرس:بیین… هوا گرمه…زنم اعصابم رو خورد کرده… من ازخیلی ها حرف کشیدم؛ از یه مشت قاتل و خلافکار و کلاش و حالا تو…چرا بیخودی وقت تلف کنیم؟

بازرس اشاره ای به گروهبان می کند.گروهبان یک بازو را تکان می دهد بدن جمال به رعشه می افتد.او فریاد می کشد.بدن جمال شل می شود. بازرس که ازجمال فاصله گرفته بود، به طرف جمال می رود و رو به روی او می ایستد.

بازرس:حالا گوش کن.

صدایی ازجمال بیرون نمی آید.بازرس کمی نگران می شود.با نوک انگشتان خود چند ضربه به صورت جمال می زند تا واکنشی از طرف او ببیند.اما جمال همچنان پایین افتاده و تکانی نمی خورد.

بازرس:بیهوش شده.ازاین بهتر نمی شه.من چند بار باید بهت بگم که…؟

گروهبان:معذرت می خوام قربان.

بازرس با غضب به گروهبان نگاه می کند.

بازرس:یعنی نمی دونی که ما اینجا سازمان عفو بین الملل رو داریم که دارن خودشون رو برای حقوق بشرجرمی دن!تو رو خدا زودتر بیارش پایین و مرتبش کن.

گروهبان به سمت جمال می رود و گیره های سوسماری را از پای او می کشد.

گروهبان:قربان می گم شاید اون جواب ها رو می دونسته.

بازرس:گروهبان یه کم عقل داشته باش.استادهای دانشگاه، وکلا و دکترها تا حال نتونستن از شصت هزار روپیه جلوتر برن.ولی اون الان ده میلیون روپیه برده.چطوری یه زاغه نشین مثل این می تونه به اینجا برسه؟

جمال سرش را تکان می دهد.

جمال:جواب ها.

سرش را بالا می گیرد.خون از کنار دهانش جاری است.مستقیم به صورت بازرس نگاه می کند.

جمال:من جواب ها رو می دونم.

عنوان بندی فیلم می آید روی تصویر:میلیونرزاغه نشین.

خارجی ـ زمین کریکت ـ روز

آفتاب از میان گرد و خاک مومبای دیده می شود.دسته ای از بچه ها روی زمین کریکت بازی می کنند.این زمینی آسفالت شده است.بچه ها پابرهنه و لباس هایشان کهنه و پاره است.روی پاهای لاغرشان می دوند.سلیم پسری استخوانی و یازده ساله است.حواسش به توپی است که به هوا رفته یکی از بچه ها با چوب به توپ ضربه می زند و آن را به هوا می فرستد. همه به دنبال توپ می روند.

سلیم:جمال بگیرش!بگیرش!

جمال که حالا نه ساله است به توپی که درهواست، خیره شده.سعی دارد حالت بدنش را طوری کند که بتواند توپ را بگیرد.دست هایش را بالا می گیرد. اصلاً به بقیه بچه ها که دنبال توپ دویده اند، توجهی ندارد.به نظر می رسد که توپ درآسمان بزرگ تر شده.بچه ها جیغ می زنند.جمال پاهای خود را روی زمین سفت می کند.ناگهان هواپیمایی از بالای سرجمال عبورمی کند.هواپیما کاملاً پایین آمده.جمال نمی تواند خودش را کنترل کند و روی زمین می افتد و در نتیجه نمی تواند توپ را بگیرد.

سلیم:چه جوری نتونستی توپ را بگیری؟!مثل دخترها بازی می کنی.

جمال ازروی زمین بلند می شود.می بیند که ازانتهای زمین دو پلیس موتور سوار فریادکشان به سمت آنها می آیند.جمال برای نجات جانش شروع به دویدن می کند.بچه ها هم متوجه پلیس ها می شوند.پلیس ها باتوم هایشان را به زمین می زنند.بچه ها چوب هایشان را برمی دارند و فرار می کنند. برخی همان جا می ایستند و برای پلیس ها شکلک درمی آورند.بعد که پلیس ها به آنها نزدیک ترشدند، فرار می کنند.

یکی از پلیس ها:حق نداری اینجا بازی کنین…اگه هواپیماها شما رو نکشن،من خودم خودم می کشم.

جمال و سلیم به هم می رسند و درحالی که می دوند،دستانشان را به هم می زنند.هنوزروی آسفالت می دوند.مدتی بعد می رسند به تپه ای که روی کوچه های تنگ و باریکی را دید که بین کلبه هایی ساخته از حلب واقع شده اند.

خارجی ـ حلبی آباد جوهوـ روز

سقف همه ی خانه ها،یک صفحه فلزی موج دار است.وسط خانه ها یکی فاضلاب باز وجود دارد.عرض کوچه ها کم است؛شاید فقط یک متر.بچه ها روی پشت بام خانه می ایستند و پایین می پرند.بچه ها در کوچه های تنگ می دوند.پلیس ها که حالا از موتورهایشان پیاده شده اند، دنبال بچه ها می دوند.سلیم و جمال جملی همه هستند.اشعه ی آفتاب به چشمان آن دو می خورد.پلیس ها وارد کوچه شده اند و می دوند.برخی از بچه ها روی پشت بام خانه ایستاده اند و بر سر و صورت پلیس ها آشغال می ریزند.

نمایی از یک جوی آب کثیف و پر از آشغال.پسری نوجوان داخل جوی است و آشغال جمع می کند.

بچه ها به کوچه ای دیگر می رسند.پلیس ها آنها را دنبال می کنند.از کنار همان جوی آب می گذرند.زنی لباس می شوید.بچه ها می رسند به روی یک کانال سربسته فلزی.کانال در واقع یک لوله خیلی قطور است که روی زمین کشیده شده.بچه ها روی این کانال می دوند.پلیس ها هم به کانال می رسند.بعد دوباره به کوچه ای می رسند.کوچه شلوغ است. سگی روی زمین خوابیده.بچه ها از کنار سگ می گذرند.

نمایی هوایی از سقف خانه ها.ازخیلی دورمی بینیم که بچه ها در کوچه ای می دوند.بچه ها وارد کوچه ای دیگر می شوند.اگر شما اینجا زندگی نکرده باشید،خیلی زود گم می شوید.اما این بچه ها در همین محل زندگی می کنند و به خوبی می توانند درکوچه پس کوچه ها راه خود را پیدا کنند.یک لحظه پلیس ها،بچه ها را گم می کنند.سریک کوچه یک مرسدس بنز توقف کرده. سلیم و جمال که به سرعت می دوند،به شیشه ماشین می خورند.داخل ماشین جاوید نشسته است؛ مرد با نفوذ منطقه که کتی زیبا به تن دارد و با دو نفر دیگر همراه است.سلیم و جمال دست خود را روی سینه شان می گذارند و به او احترام می گذارند.

سلیم و جمال:ببخشین.

آن دو از کنار ماشین رد می شوند.یکی از پلیس ها هم به ماشین برخورد می کند.او کلاه خود را برمی دارد و از جاوید معذرت خواهی می کند.سلیم و جمال در انتهای کوچه ای می ایستند و برمی گردند و برای پلیسی که آنها را دنبال می کند،شکلک درمی آورند.پلیس عصبانی تر می شود و دنبال آنها می دود.سلیم به کوچه ای می پیچد و ناگهان می ایستد.

سلیم:ببخشین مامان.

او رو به روی زنی جوان می ایستد.چند لحظه بعد جمال محکم با سلیم برخورد می کند.

مادر:جمال.

مادر جلو می رود و دست هر دو را می گیرد.

مادر:ازاینجا جنب نمی خورین.

پلیس هم به آنها می رسد.

مادر:دلم می خواد تا حد مرگ بزنمتون.

مادر رو می کند به پلیس که به آنها نگاه می کند.

مادر:ممنون آقای گوپتا…من خودم به حساب این دو تا می رسم.

پلیس ناامید از تلاش خود، فریادی می کشد.مادر دست آن دو را می گیرد.و می برد.

داخلی ـ مدرسه ـ روز

مادر دست آن دو یاغی را می گیرد و از راه پله مدرسه بالا می برد.صدای معلم از داخل کلاس شنیده می شود.آن دو روپوش آبی رنگ مدرسه را پوشیده اند.

آقای ناندها (خارج از قاب):اتوس.

مادر و بچه ها به در کلاس می رسند.

آقای ناندها (خارج از قاب):سه تفنگدار…اتوس…

مادر، بچه ها را به زور سر کلاس می نشاند.کلاس شلوغ است.معلم وسط کلاس ایستاده و کتابی را باز کرده و از روی آن می خواند.کتاب سه تفنگدار است.

آقای ناندها:تکرار کنین…اتوس.

معلم برمی گردد و می بیند که جمال و سلیم انتهای کلاس نشسته اند.

آقای ناندها:به به…پس تفنگدارهای ما هم اومدن.

بچه ها می خندند.

آقای ناندها:ممنون که با تشریف فرمایی تون،کلاس ما رو مزین کردین.

جمال عطسه می کند.آن دو گیج به معلم نگاه می کنند.آقای ناندها کتاب را به طرف سلیم پرت می کند و کتاب به سر سلیم می خورد.

آقای ناندها:بازش کن سلیم…پورتوس.

جمال کتاب را از سلیم می گیرد و به جلد آن نگاه می کند.

آقای ناندها:جمال بس کن دیگه.می گم کتاب رو باز کن.

آقای ناندها کتاب را می گیرد و آن را به سرجمال می کوبد.

آقای ناندها:مگه با تو نیستم،اتوس؟

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ روز

جمال پشت میزنشسته است.گروهبان جلوی تلویزیون نشسته و آن را روشن می کند.تلویزیون به دستگاه ویدیو وصل است.روی تلویزیون تصاویری از یک نمایش دسته جمعی دیده می شود و می رسیم به مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود»بازرس می آید پشت میز خود و رو به روی جمال می نشیند.گروهبان از جلوی تلویزیون بلند می شود و می رود کنار جمال می ایستد و لباس خود را مرتب می کند.

بازرس:خب آقای مالک…مردی که همه جواب ها رو می دونه. حرف بزن.جمال چیزی نمی گوید.گروهبان می زند پشت سرجمال.

گروهبان:مگه نشنیدی؟ حرف بزن.

بازرس کنترل ویدیو را دست می گیرد و دگمه ی پخش را می زند.به صفحه تلویزیون نزدیک می شویم و مجری را می بینیم با آن خنده های شیطانی اش.

داخلی ـ استودیو ـ روز

مجری و جمال رو به روی هم نشسته اند.جمال کمی دستپاچه است.

مجری:خب جمال،برای اولین سؤال آماده ای؟ جوابش هزار روپیه ست.

جمال:بله.

مجری:پول خوبیه برای این که روی صندلی بشینی و به یه سؤال جواب بدی.لااقل از چایی دم کردن بهتره.

جمعیت می خندند.جمال هول می شود.

جمال:نه،بله،نه.مطمئنی؟

صدای خنده از طرف تماشاچیان.

مجری:خب،جمال تو طرفدار سینما هستی؟ یادت باشه که سه تا راه نجات داری؛اگه به چیزی مطمئن نیستی می تونی از تماشاچی ها بپرسی.یا به یه دوست تلفن کنی و یا از راه پنجاه ـ پنجاه بری.جواب اولین سؤال هزار روپیه ست و سؤال:ستاره فیلم زنجیر که در سال ۱۹۷۳ ساخته شد،کی بود؟

خارجی ـ حلبی آباد جوهوـ محل آشغال ها ـ روز

سلیم روی یک صندلی نشسته.این صندلی در انتهای یک اسکله زهوار دررفته چوبی است.درست است که آنجا آب نیست، اما زیرآنها دریایی از فاضلاب و آشغال است.فقط همان یک اسکله نیست.می شود چند اسکله دیگر را هم دید که در انتهای هرکدامشان کلبه ای کوچک و چوبی درست کرده اند.این کلبه ها حکم توالت را دارند.

داخلی ـ توالت ـ روز

اینجا در واقع امتداد همان اسکله است با یک چهار دیواری محصور.کف توالت این طور است که شیاری درست کرده اند و حالا جمال روی این شیار نشسته است.دارد فکر می کند و خوشحال است.

خارجی ـ توالت ـ روز

مردی یک سطل آب در دست دارد و با عجله به طرف سلیم می رود.

پراکاش:بیچاره شدم.

مرد سکه ای به سلیم می دهد.

پراکاش:بیا این پول رو بگیر.

پراکاش به خود می پیچد و منتظر می شود.سلیم چند ضربه به در توالت می زند.

سلیم:جمال بیا بیرون.پراکاش می خواد بیاد تو.

جمال (خارج از قاب):هنوز کارم تموم نشده.

پراکاش:تمومش کن.من کارم فوریه.

جمال (خارج از قاب):شرمنده.

پراکاش:اون داره وقت تلف می کنه.

جمال (خارج از قاب):ببخشین،از کی تا حالا برای بیرون اومدن از توالت وقت گذاشتن؟

سلیم:ازوقتی که یه مشتری اینجا منتظره.از اون وقت.

پراکاش که ناراحت است، این ور و آن ور می رود.

پراکاش:نخواستم… پولم رو بده.

او پول خود را از سلیم می گیرد.سطل آب را برمی دارد و به سمت یک توالت دیگر می رود.

داخلی ـ توالت ـ روز

جمال با خیال راحت آنجا نشسته.

سلیم (خارج از قاب):بی شعور احمق، یه کاری کردی که پولم پرید.

جمال اعتنایی نمی کند.

مرد (خارج از قاب):آمیتاست!هلی کوپتر آمیتاست!

جمال ناگهان از جا می پرد.

جمال:آمیتا؟ آمیتاباچان؟

جمال به بالای سر خود نگاه می کند.توالت سقفی ندارد.او می بیند که یک هلی کوپتر از بالای سرش رد می شود.

خارجی/داخلی ـ توالت روز

سلیم صندلی را می گذارد و پشت در.آن را طوری آنجا می گذارد که در توالت قفل می شود.

جمال محکم به در می کوبد،اما نمی تواند آن را باز کند.

جمال:باز کن.

سلیم به طرف هلی کوپتر می رود.جمال از لای شکاف های دیواره چوبی توالت به بیرون نگاه می کند.او می بیند که جمعیتی به سمت هلی کوپتر می روند.دوباره محکم به در می کوبد،اما صندلی اجازه نمی دهد که در باز شود.

جمال:سلیم صبرکن!سلیم!

دوباره به بیرون نگاه می کند.هلی کوپتر را می بیند که به زمین می نشیند نمی داند چه باید بکند.ناگهان فکری به ذهنش می رسد.یک عکس را تا شده از جیب خود بیرون می آورد.عکس را باز می کند و می بینیم که تصویری ازآمیتاباچان در فیلم زنجیر است.دست خود را بالا می برد. طوری که عکس از سرش فاصله بگیرد.بعد از شیار کف توالت به زیر پای خودنگاه می کند.راه دیگری وجود ندارد.او خود را می اندازد داخل فاضلاب.اما چون عکس را بالا گرفته، به عکس آسیبی نمی رسد.جمال از فاضلاب بیرون می آید،درحالی که سراسر وجودش را کثافت گرفته.

جمال (داد می زند):آمیتا!آمیتا!

سلیم را می بینیم که پشت جمعیت راه می رود.او سعی می کند خودش را از میان جمعیت به جلو بکشاند،اما بزرگ تر ها او را پس می زنند.خبرنگارها و عکاس ها کنارمردم هستند.آمیتا ازهلی کوپتر پایین آمده و حالا روی جاده است.

با کمی فاصله ازآنها،جمال به طرف جمعیت می آید.جمال خود را به جمعیت می رساند.

جمال:آمیتا…برین کنار…تکون بخورین.

بوی گند همه جارا می گیرد.مردم تا او را می بینند،همه کنار می روند. تصویر جمال،تصویری منزجرکننده است.جمال خود را به آمیتا می رساند.حالا رو به روی او ایستاده است.او عکس آمیتا را به طرفش می گیرد.

جمال:آمیتا، می شه اینو امضا کنین؟

آمیتا عکس را می گیرد و آن را امضا می کند.سلیم شاهد این منظره است و کاملاً شگفت زده است.جمال خوشحال است.عکس را از آمیتا می گیرد و آن را بالای سرش می برد و فریادی از شادی می کشد.

خارجی ـ حلبی آباد جوهوـ شب

نمایی از پشت بام هایی محله که به نظر می رسد تا افق کشیده شده اند. فریادی از دور شنیده می شود.و بعد زنجیره ای از صداها که به ما نزدیک تر می شود.مردم در کوچه ها با سطل هایی دردستشان دیده می شوند. صداها به ما نزدیک ترمی شوند تا در یک کوچه به پسربچه ای می رسیم که آواز می خواند.او جمال است.جمال حالا خوشبخت ترین پسر محله است.

جمال:آمیتا!آمیتا!من امضای تو رو دارم.آمیتای مقدس!

مادر:درست واستا.

مادر با شیلنگ آب را می گیرد روی سر جمال و تن و بدن پسرش را می شوید.

خارجی ـ حلبی آباد جوهوـ شب

سلیم درکوچه ای سرگردان است.او نزدیک تماشاخانه آقای چی است.

داخلی ـ تماشاخانه آقای چی ـ شب

سلیم وارد می شود.جای کوچکی است که چند نفر روی زمین نشسته اند و فیلم می بینند.آقای چی با آپاراتی کوچک،فیلمی را روی دیوار انداخته است.تماشاخانه و آپاراتخانه،هردو،یک اتاق کوچک است.آقای چی سیگاری روشن می کند.سلیم عکس امضا شده آمیتا را به طرف آقای چی می گیرد.آقای چی آن را جلوی نور می گیرد و امضا را می بیند.بعد چند روپیه به سلیم می دهد.سلیم چشمکی می زند و خارج می شود.

خارجی ـ تماشاخانه آقای چی ـ شب

سلیم از تماشاخانه بیرون آمده و حالاجمال هم آنجاست.فهمیده که سلیم عکس او را فروخته.جمال ناراحت است و گریه می کند.او سلیم را هل می دهد.

جمال:او عکس من بود.

سلیم بی خیال است و فقط می خندد.جمال دوباره او را هل می دهد.

جمال:آمیتا بهم داد…اونو به هیچ کی نمی دم.

سلیم:اون براش پول خوبی می داد،من فروختمش.

جمال:ولی اون مال من بود.

سلیم خنده کنان می رود.جمال همان جا می ایستد و گریه می کند.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ شب

نمایی نزدیک از صفحه تلویزیون دردفتر بازرس پلیس.

جمال:آمیتاباچان.

مجری پاسخ جمال را بررسی می کند.او دگمه ای را روی کامپیوتر خود فشار می دهد.

مجری:تو «الف»رو انتخاب کردی؛ یعنی آمیتاباچان.چی حدس می زنی؟

فعلاً هزارروپیه برنده شدی.

مردم او را تشویق می کنند.بازرس به جمال نگاه می کند.جمال شانه بالا می اندازد.

جمال:حتماً نباید نابغه باشی.

گروهبان:منم می دونستم آمیتاست.

جمال:منم که همین رو گفتم.

گروهبان به طرف جمال می رود، دست او را می پیچاند و پشتش نگه می دارد.ناله جمال به هوا می رود.

جمال (در حالی که ناله می کند):اون معروف ترین آدم توی هنده.

گروهبان دست جمال را رها می کند.بازرس نگاهی به جمال می کند و بعد نگاهش را از او می گیرد و چشم می دوزد به صفحه تلویزیون.مجری قصد دارد سؤال دوم را از جمال بپرسد.

مجری:سؤال چهارهزار امتیازی…نشان ملی هند،تصویر سه شیره.زیر اون چی نوشته شده؟ نوشته شده…

داخلی ـ استودیو ـ روز

جمال و مجری رو به روی هم هستند.

مجری:الف)حقیقت باعث پیروزی است.ب)دروغ باعث پیروزی است.ج)مد باعث پیروز است.و)پول باعث پیروزی است.

مجری صندلی اش را می چرخاند و مثلاً نگاهی گیج به تماشاچیان می اندازد. عکس العمل تماشاچیان خنده است.

مجری:جمال تو چی فکر می کنی؟ این مشهورترین حرف در تاریخ کشور ماست.شاید می خوای به یه دوست زنگ بزنی.

تماشاچیان دوباره می خندند.پرتوهای نوراستودیو می آید روی جمال. یک قطره عرق از پیشانی او می چکد.مجری از ناراحتی و آشفتگی جمال خوشحال است.

مجری:یا شاید سؤال از تماشاچی ها؟ حدس می زنم اونها می دونن.تو چی فکر می کنی؟

مجری نگاهی به مخاطبان خود می کند.معلوم است که آنها او را دوست دارند.

جمال:بله.

مجری (متعجب):بله؟

جمال:از تماشاچی ها بپرسین.

مجری به تماشاچیان نگاه می کند.

مجری:خب،الآن شما یارجمال هستین.پس به این پسرک بیچاره کمک کنین تا خلاص بشه.خانوم ها و آقایون، دگمه های دستگاهتون رو فشار بدین.نور استودیو کم می شود.صدای موسیقی بالا می رود.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ شب

بازرس آهی می کشد و دگمه ایست ویدیو را می زند.تصویر ثابت می شود.

بازرس:خب جمال،دخترپنج ساله منم جوابش رو می دونه،ولی تو نمی دونی.برای آدم نابغه ای مثل تو عجیبه.چی شد؟ هم دستت رفته بود جیش کنه،آره؟ یا صدای سرفه ش به اندازه کافی بلند نبود؟

سکوت.گروهبان ضربه ای به صندلی جمال می زند.

گروهبان:بازرس ازت سؤال کرد.

جمال:یه بشقاب بلپوری توی ساحل چوپاتی چنده؟

بازرس:چی؟

جمال:یه بشقاب بلپوری.چنده؟

گروهبان:ده روپیه.

جمال:اشتباهه.پونزده روپیه می شه.پنج شنبه پیش کی دوچرخه افسر وارما رو توی ایستگاه دادار دزدید؟

بازرس:تو می دونی کی بود.

جمال«توی جوهو رو همه اینو می دونن.حتی پنج ساله ها.

جمال ساکت می شود و بازرس می خندد.متوجه شده.بازرس چند لحظه به او خیره می شود و بعد دگمه پخش را فشار می دهد.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری:تماشاچی ها انتخابشون رو انجام دادن.نود ونه درصد فکر می کنن جواب «الف»درست باشه.یعنی حقیقت باعث پیروزی است.

مجری ادای این را درمی آورد که در حال بررسی کردن کامپیوترش است.

مجری:خب تو چهارهزار روپیه بردی.

موسیقی،نور، تشویق.

مجری:قبل از این که بریم برای آگهی های بازرگانی،یه سؤال دیگه می پرسم.سؤال بعدی از این دستیارچی می تونه باشه؟

نورها کم می شوند.مجری دگمه ای را فشار می دهد.

مجری:یه سؤال مذهبی.جالبه!شونزده هزار روپیه در تصویر راما، چیزی که دردست راست اوست، چیست؟

خارجی ـ حلبی آباد جوهوـ روز

درست کنارخطوط آهن، یک حوض بزرگ است که آبی کثیف درآن است. اطراف حوض پرازکلبه است.چند زن در این حوض لباس می شویند. قطاراز کنار آنها رد می شود.جمال و سلیم هم داخل حوض هستند و به هم آب می پاشند.مادرجمال یک لحظه دست از شستن می کشد،عرق روی پیشانی اش را پاک می کند و به آسمان سربی رنگ نگاه می کند.سلیم توپی را به طرف جمال پرتاب می کند.جمال سعی می کند آن را بگیرد،اما نمی تواند.توپ روی آب شناورمی شود.سلیم توپ را برمی دارد و آن را پرت می کند.جمال به طرف توپ شیرجه می رود،اما باز هم نمی تواند آن را بگیرد و به زیر آب می رود.بیرون که می آید، سرش را تکان می دهد و آب را از گوش هایش خارج می کند.مادربه آن دو نگاه می کند.صدایی از دور به گوش می رسد؛غریوی از یک جمعیت.قطاری می گذرد.مادر آشکارا نگران است.قطار رد می شود،جماعی از پشت آن پیدا می شوند، جماعتی غُران که با خشم به سوی آنها می آیند.جمال هم آنها را می بیند.

مادر:فرار کنین.جمال، سلیم، فرار کنین!

جمال و سلیم ازحوض بیرون می آیند.دردست اغلب آدم های خشمگین میله ای فلزی دیده می شود.یک نفر از آنها به لبه حوض می رسد.اوست که با میله خود ضربه ای به صورت مادر می زند.مادر به عقب می رود.جمال شاهد این منظره است.ضربه دوم به مادر، باعث می شود که او داخل حوض بیفتد.

یکی از افراد جمعیت:اونها رو بگیرین.اونها مسلمونن.

جمعیت خشمگین سرراه خود، مسلمانان آن منطقه را کتک می زنند.سلیم دست جمال را می گیرد و او را می کشد.جمال یک لحظه می ایستد و به جمعیت خشمگین نگاه می کند.بعد با سلیم به کوچه ای پناه می برند.آنها می دوند.هرج و مرج است.شلوغی است.داد و فریاد است. صدای گریه ی بچه هاست.یک نفر سرفتیله یک بمب دست ساز را آتش می زند و آن را به سمت کلبه ای پرتاب می کند.کلبه آتش می گیرد.از داخل کلبه، مردی که در آتش شعله ور شده،بیرون می آید.جمال و سلیم فرار می کنند.جمعیت می زنند و می شکنند.جمال و سلیم به کوچه ای می رسند که هیچ کس در آن نیست،مگر در انتهایش که دخترکی ایستاده.سر و صورت دخترک رنگ شده است.او را به شمایل خدای راما درآورده اند.دست راست خود را بالا گرفته.تسبیحی با دانه های درشت دورگردنش است. روی شانه اش هم تیروکمان است.دخترک خیره به آن دو نگاه می کند و چیزی نمی گوید.جمال و سلیم هم ایستاده اند و او را نگاه می کنند.سلیم به جمال می زند و آن دو می دوند دوباره وارد کوچه ای شلوغ می شوند.داخل این کوچه، دختری هم سن و سال آنها به دیوارچسبیده و وحشت زده است.آن دو از کنار آن دختر رد می شوند.یک نفر،روی دیگری نفت می ریزد و او را آتش می زند.مرد آتش گرفته، درکوچه می دود.جمال و سلیم در انتهای کوچه ایستاده اند و وحشت زده به مرد شعله ور نگاه می کنند.دوباره می دوند و بازبه همان کوچه قبل برمی گردند و دوباره از کنار آن دختربچه رد می شوند.

جمال:زود باش با ما بیا.

دختربچه دنبال آنها می دود.به خیابان می رسند؛جایی که ون پلیس توقف کرده و چند پلیس درآن نشسته اند و بازی می کند.جمال و سلیم می روند جلوی ون می ایستند.دختربچه با کمی فاصله از آنها می ایستد.

یکی از پلیس ها:باختی!

سلیم و جمال از بی خیالی پلیس ها،حیرت کرده اند.

یکی از پلیس ها:گفتم باختی.مگه کری؟

مردی که آتش گرفته از کنار آن دو رد می شود.سلیم و جمال فرار می کنند.

جمال دختربچه را می بیند.

جمال:دنبال ما بیا.

دختربچه با آنها همراه می شود.هرسه در کوچه های شلوغ می دوند. تصویری از مادرجمال که روی آب افتاده است.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ شب

جمال:فکر می کنی هرروز که از خواب بلند می شم،نمی دونم جواب این سؤال چیه؟ اگه به خاطر این دعواها نبود،الآن مادر من زنده بود.

خارجی ـ حلبی آباد جوهوـ روز

جمال و سلیم می دوند و دوباره به همان دخترکی می رسند که خدای راماست. جمال می ایستد و می بیند که او با دست راست خود تیروکمانش را گرفته. آن دو فرار می کنند.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری:مطمئنی؟

جمال سرش را تکان می دهد.

جمال:بله، مطمئنم.

مجری به شکلی نمایشی به او نگاه می کند.بعد دگمه کامپیوترخود را فشار می دهد.

مجری:کامپیوتر به ماجواب بده.

نورها کم می شوند.موسیقی بالا می رود.صفحه ی کامپیوتردیده می شود.

جواب جمال درست بوده.

مجری:او برنده شونزده هزار روپیه شد.زمان پخش آگهی های بازرگانی رسیده.جایی نرین و همین جا باشین.

مجری ازصندلی خود بلند می شود و خودش را به جمال نزدیک می کند.

مجری:خیلی خوش شانسی.پول رو بردار و برو.تو هیچ وقت به مرحله ی بعد نمی رسی.

جمال ازحرف او تعجب می کند.مجری به پشت صحنه می رود.

خارجی ـ حلبی آباد جوهوـ عصر

جمال و سلیم روی تپه ای ایستاده اند و با ناراحتی و حسرت به محله خود نگه می کنند.خانه ها را می بینند که در آتش می سوزند.با کمی فاصله از آنها، دختربچه ایستاده و به آن دو نگاه می کند.جمال برمی گردد و نگاهی به او می اندازد.سلیم به راه می افتد.صدای غرش باران می آید.

خارجی/داخلی ـ حیاط یک شرکت ساختمانی ـ شب

بارانی می بارد که تا به حال ندیده اید.اینجا محوطه بیرونی یک شرکت ساختمانی است.جمال و سلیم سرپناه کوچکی پیدا کرده و به داخل آن خزیده اند.با ده مترفاصله از آنها،دختربچه ایستاده و هیچ نمی گوید.زیر باران،خیس آب شده و می لرزد.سلیم و جمال به او نگاه می کنند.

سلیم:برو گم شو.

دختربچه واکنشی نشان نمی دهد.شاید صدای او را نشنیده باشد.

سلیم:اگه همون جا واسته،نگهبان ها رو می کشونه اینجا.

جمال:بذاربیاد این تو.

سلیم:نه.

جمال:شاید بتونه سومین تفنگدار باشه.

سلیم:بچه نشو جمال.الآن من رئیس خونواده هستم.من می گم نه. هی با توام…برو گم شو.

سلیم کف سرپناه دراز می کشد.جمال به دختربچه نگاه می کند.

سلیم:درضمن ما که حتی اسم سومین تفنگدار رو نمی دونیم.

سلیم دست هایش را می گذارد زیر سرخود و می خوابد.و رویش به جمال نیست.جمال هم دراز می کشد، اما او می تواند دختربچه را ببیند که هنوز آنجا ایستاده است.

خارجی ـ حلبی آباد جوهوـ روز

تصویری ازمادرجمال که جیغی می کشد و چماقی به صورتش می خورد.

داخلی ـ سرپناه ـ شب

جمال با صدایی خفیف دردهان و تکانی در بدن،بیدار می شود.چشمانش را محکم می بندد و سعی می کند تصویری را که دیده،از ذهنش بیرون کند. دختربچه را می بیند که زیرباران نشسته و با انگشت خود، شکل هایی روی زمین می کشد.او را صدا می زند.

جمال:بیا اینجا.

دختربچه متوجه نیست و به کارش ادامه می دهد.

جمال:بیا اینجا.

دختربچه می بیند که جمال برای او دست تکان می دهد.بلند می شود و به طرف سرپناه می آید.دختربچه جلوی سرپناه می نشیند و به دیواره آن تکیه می دهد.کاملاً خیس است.

جمال:مادرت کجاست؟

دختربچه سرش را طوری تکان می دهد که یعنی مادر ندارد.

جمال:پدرت چی؟

باز هم با سرمی گوید که پدر ندارد.

جمال:من جمال هستم.این هم برادرم سلیمه.

دختربچه:من لاتیکا هستم.

جمال:اگه بخوای می تونی اینجا بخوابی.

لاتیکا:ممنون جمال.

باران همچنان می بارد.سردی هوا آن قدر است که هر سه می لرزند.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری و جمال رو به روی هم نشسته اند.

مجری:دوباره برگشتیم به مسابقه «چه کسی می خواهد میلیومنر شود».مجری نگاهش را ازجمال می گیرد و به تماشاچیان نگاه می کند.

مجری:شرکت کننده،جمال مالک، از بمبئی اومده و تا حالا شونزده هزار روپیه برنده شده.اون قبلاً از یکی از راه های نجاتش استفاده کرد؛ سؤال از تماشاچی ها.

دوباره رو می کند به جمال.

مجری:خب دوست من، برای سؤال بعدی آماده ای؟ شروع کنیم؟

جمال:بله.

مجری دست خود را تکان می دهد و صدای موسیقی شنیده می شود.

مجری:ترانه دارشان دو قانشیام توسط کدام یک از شاعران معروف هندی گفته شده؟

خارجی ـ محل جمع آوری زباله ها در گوراج ـ روز

چند بولدوزر را می بینیم که کار می کنند.

مجری (خارج از قاب):الف)سورداس ب)تولسیداس ج) میرابای. د)کبیر.

یک کامیون بارخود را خالی می کند.برحجم آشغال ها اضافه می شود. چند زن و مرد در میان زباله ها دنبال چیزهایی می گردند.اشعه آفتاب می سوزاند.لاتیکا را نیز می بینیم که آشغال ها را وارسی می کند.یک گونی بزرگ همراه خود دارد و کیسه های پلاستکی را از میان آشغال ها جدا می کند و داخل گونی می اندازد.معصومیت زنانه اش زیرکثافت و خستگی پنهان شده.یک کیسه پلاستکی پیدا می کند و آن را داخل گونی می اندازد.او با صدای بوق یک ماشین دست از کار می کشد و به ماشین خیره می شود.بعد برمی گردد و فریاد می کشد.

لاتیکا:جمال؟

ماشین توقف می کند.و دو مرد از آن پیاده می شوند.یکی از آنها که عینک آفتابی به چشم دارد،جلوتر می رود و یک کیسه پلاستیکی کوچک به دستش گرفته.

داخلی ـ چادرـ روز

جمال و سلیم درگرم ترین ساعت روز، زیرچادر خوابیده اند.آنها با گونی های کهنه و یک تیرک،برای خود چادری دست کرده اند و سرپناهشان شده. چادر تقریباً کنار همان آشغال هاست.مگس از سر و کولشان بالا می رود.حالا می بینیم که مرد عینکی درآستانه در چادر ایستاده و بعد می نشیند. با دست،آرام جمال را بیدار می کند.جمال چشمان خود را باز می کند و او در ضدنور می بیند.

مرد:سلام.

سلیم هم از خواب بیدار می شود.

مرد:خیلی گرمه؟ مگه نه؟

او نوشابه ای خنک از کیسه خود درمی آورد،در آن را باز می کند و به سلیم می دهد.نوشابه بعدی را باز می کند و به جمال می دهد.

مرد:به من می گن مامان.

او داخل چادر را وارسی می کند.

داخلی ـ ماشین ـ روز

لاتکیا، سلیم و جمال داخل همان ماشین نشسته اند.مامان هم با آنهاست. آنها هیجان زده اند.

خارجی ـ یتیم خانه ـ عصر

تپه ای منتهی به بمبئی.اولین بار است که در فیلم فضای سبز می بینیم. یک خانه کهنه است با درختانی دور و اطرافش.پراز بچه.بعضی سالم و بعضی چلاق و علیل با چوب های زیربغلشان.ماشین در حیاط یتیم خانه پارک می کند.راننده سیاه ماشین از آن پیاده می شود.بعد مامان و بعدتر، لاتیکا و سلیم و جمال.با هیجان به دور و اطرافشان خیره شده اند.

مامان:اگه گشنه تونه،دنبال من بیاین.

داخلی ـ یتیم خانه ـ عصر

بیست بچه پشت یک میزبزرگ نشسته اند و غذا می خورند.مامان،جمال، لاتیکا و سلیم را به اینجا می آورد و آنها را پشت میز می نشاند.مامان برای مردی تنومند،پونوس، دست تکان می دهد.پونوس با یک کاسه ی بزرگ غذا سر میز می آید.داخل سه بشقاب برای آن سه نفر غذا می ریزد.بچه ها مشغول می شوند.جمال همان طور که دارد غذا می خورد،متوجه می شود که آنجا یک میز دیگر هم وجود دارد که پشت آن بچه های علیل و کور نشسته اند.جمال به سلیم اشاره می کند.

جمال:اون باید مرد خیلی خوبی باشه که از یه همچین آدم هایی مراقبت می کنه.

سلیم:احتمالاً یه قدیسه.

آرویند،پسری که ازسیلم و جمال کوچک تراست، کنار آنها نشسته.

آرویند:ما اجازه نداریم با اونها حرف بزنیم.

لاتیکا:برای چی؟

آرویند شانه بالا می اندازد.لاتیکا بشقاب خود را لیس می زند.نگاهی می اندازد به مامان که دارد مستقیم به آنها نگاه می کند.

لاتیکا:اگه مامان یه باردیگه بهمون غذا بده،حتماً قدیسه.

گویی درحالتی ازتله پاتی، مامان ماجرا را می فهمد و به پونوس اشاره می کند.پونوس سرمیز می رود و در بشقاب هایشان برنج می ریزد.لاتیکا به جمال و سلیم نگاه می کند.آنها از خنده منفجرمی شوند.

خارجی ـ حیاط یتیم خانه ـ شب

سلیم، لاتیکا،جمال و چند بچه دیگر یتیم خانه به صف شده اند و بقیه بچه ها آنها را نگاه می کنند.مامان هم آنجاست و گویا مشغول تمرین چیزی هستند.

مامان:آرویند!

آرویند یک قدم جلو می آید و خودش را از بقیه جدا می کند.او شروع می کند به خواندن یک ترانه باستانی.مامان از خواندن او خیلی راضی نیست،با این حال جلو می رود و دستی برسراو می کشد.

مامان:خوب بود آرویند.

حالا می بینیم که پونوس هم درحیاط است.مامان به بقیه بچه های در صف نگاه کرده و سلیم را انتخاب می کند.

مامان:سلیم.

سلیم جلو می آید و شروع می کند به خواندن.افتضاح می خواند.بچه ها می خندند.مامان احساس سردرد می کند.لاتیکا سعی دارد جلوی خنده اش را بگیرد،اما نمی تواند.سلیم که متوجه شده، عصبانی می شود.دست از خواندن می کشد و برمی گردد و محکم می زند به صورت لاتیکا.

سلیم:به من می خندی.می کشمت.

پونوس سلیم را می گیرد و او را چند متر آن طرف تر پرت می کند،مامان چیزی نمی گوید.

پونوس:ولش کن بچه.

سلیم به زمین می خورد و عصبانی تر می شود.به سرعت بلند می شود و به طرف پونوس می آید.

سلیم:به من دست نزن حرامزاده خیکی.

سلیم مشت می زند به شکم پونوس.اما پونوس، سلیم را روی هوا بلند می کند.مامان خنده اش گرفته.

سلیم:منو بذار زمین.

مامان:پونوس، من فکر می کنم تو یه سگ برای خودت پیدا کردی.

پونوس همچنان سلیم را در هوا دارد.سلیم تقلا می کند.بچه ها می خندند.

خارجی ـ مرکز بمبئی ـ روز

جمعی ازبچه ها زیریک پل جمع شده اند.پل کامل ساخته نشده و زیر آن پر از خاک و سیمان و نخاله است.جمال و لاتیکا روی سیمان رفته اند و بازی می کنند.هرکدام آنها به نوعی خود را سرگرم کرده اند.

داخلی ـ ماشین ـ روز

سلیم و پونوس داخل ماشین نشسته اند و سیگار می کشند.آن دو بچه ها را زیر نظر دارند.

پونوس:برو دیگه وقت کاره.

خارجی ـ زیرپل ـ روز

سلیم ازماشین پیاده می شود و به طرف بچه ها می آید.

سلیم:چیه،فکرکردین اومدین پیک نیک؟

جمال متوجه سلیم می شود.

سلیم:فکرکردین رفتین تعطیلات؟

سلیم جلو می رود.جمعی ازبچه ها دورهم نشسته اند و می خندند.سلیم به گونه یکی ازآنها محکم سیلی می زند.

سلیم:داری به چی می خندی؟

لاتیکا و جمال با انزجاربه سلیم نگاه می کنند.سلیم به طرف آن دو می آید و بعد می بیند که دختری نشسته و به دیوار تکیه داده است.دختر،نوزادی در حال خواب را به بغل گرفته.سلیم جلو می رود.

سلیم:اونو بدش به من.

دختر سرش را تکان داده و نوزاد را به سلیم می دهد.جمال احساس می کند سلیم برای آن نوزاد نقشه ای دارد.نگران می شود.

جمال:سلیم،برادر.

سلیم با بچه ای که دربغل دارد، چند قدم برمی دارد.

سلیم:چیه برادر کوچیکه،تو مشکلی داری؟

سلیم می آید جلوی لاتیکا و بچه را به طرف او می گیرد.

سلیم:بیا بگیرش.ازامروز این مال توئه.

لاتیکا:من نمی خوام.

سلیم:بگیرش.با بچه می تونی دو برابر دربیاری.دارم بهت لطف می کنم.

جمال:گفت بچه نمی خواد.

سلیم:جمال تو خفه شو.

نوزاد بیدار می شود و گریه می کند.

سلیم:اگه نگیریش،می اندازمش زمین.

سلیم یک لحظه نشان می دهد که می خواهد بچه را بیندازد.لاتیکا می جنبد و بچه را می گیرد.سلیم از شربچه خلاص می شود.بچه هنوز دارد گریه می کند.سلیم نیشگونی از بچه می گیرد و گریه او بیشتر می شود.

سلیم:اگه بچه گریه کنه،سه برابر درمیاری.

سلیم می خندد.لاتیکا با نفرت به سلیم نگاه می کند.سلیم دست می زند و به بقیه امر و نهی می کند.

سلیم:زود باشین.برگردین سر کار!

بچه ها بلند می شوند و می دوند.

خارجی ـ خیابان های بمبئی ـ روز

بچه ها همگی راه می افتند به طرف خیابان های شهر و متفرق می شوند. یکی از آنها جلوی ماشینی را می گیرد و به راننده التماس می کند که چیزی برای خوردن به او بدهد.لاتیکا در حالی که روی یکی از چشم هایش چشم بند زده، با دست به شیشه یک ماشین می کوبد.او به چشم خود اشاره می کند.

داخلی ـ یتیم خانه،آشپزخانه ـ شب

همه جا ساکت است.فقط صدای پرندگان شب شنیده می شود.پونوس کنار در آشپزخانه خوابیده.لاتیکا و دختر دیگری خود را می رسانند به فلفل های قرمز خشک که ریسه شده و از سقف آویزان شده اند.لاتیکا مقداری از فلفل ها را از ریسه جدا می کند.لاتیکا خو دستکش پلاستیکی دارد.

لاتیکا:از همه تندترهاش رو برمی داریم.

لاتیکا فلفل ها را با دو دست خود خرد می کند و بعد به دوستش اشاره می کند که بروند.آنها ازآشپزخانه خارج می شوند.

داخلی ـ یتیم خانه، خوابگاه ـ شب

بچه ها همه خواب اند.کف خوابگاه تشک انداخته اند و بچه ها روی آنها خوابیده اند.لاتیکا و دوستش آرام و پاورچین وارد خوابگاه می شوند.آرام از کنار بچه ها می گذرند و به جایی می رسند که سلیم خوابیده است.لاتیکا آرام ملحفه را از روی سلیم می کشد و فلفل ها را می گذارد روی شکم سلیم و بعد ملحفه را می اندازد روی سلیم و می رود سرجای خود می خوابد.پونوس خرناس می کشد.سلیم که آرام خوابیده،ناگهان از جا می پرد و جیغ و فریاد راه می اندازد.آتش گرفته.به سرعت به طرف دستشویی می رود. همه ی بچه ها از خواب بیدارمی شوند.سلیم با شیلنگ روی خودش آب می گیرد.بچه ها او را مسخره می کنند.

سلیم:می کشمت.

پونوس هم بیدار شده.

پونوس:چه خبره؟!برگردین بخوابین.

همه بچه ها سرجای خود برمی گردند.لاتیکا به جمال نگاه می کند و می خندد.معلوم است که جمال از کار لاتیکا خوشش آمده.سلیم هنوز می سوزد.

جمال (خارج از قاب):اونها بیشتر ترانه های معروف رو به من یاد دادن.

بازرس (خارج از قاب):تعجب می کنم.برای چی این کار رو کردن؟

خارجی ـ یتیم خانه ـ شب

آفتاب روی تپه های بمبئی غروب کرده.داخل حیاط، بچه ها دور یک ضبط صوت جمع شده اند.ازضبط، ترانه یک فیلم هندی شنیده می شود.سلیم خیلی بد می خواند و بدتر خودش را تکان می دهد.جمال و لاتیکا مثل سگ ها زوزه می کشند.بچه ها هم جیغ می کشند.سلیم می ایستد و ضبط را خاموش می کند.

سلیم:حالا صبر کنین.می رم کنار آمیتا و می شم محافظ شماره یک اون. می رم توی یه ویلا زندگی می کنم.

جمال:زیرزمین ویلا.

سلیم:توی بزرگ ترین خونه خارج از شهر.بعد وقتی اومدی دم در خونه من گدایی،اون وقت می بینی کی می خنده.

داخلی ـ کلبه ـ شب

حالا درکلبه ای هستیم در مجاورت یتیم خانه.کبریتی روشن می شود. کبریت روشن،فتیله ای را روشن می کند.مامان پشت یک میزنشسته. روی میز یک چراغ زنبوری روشن است.آرویند رو به روی او نشسته است.علاوه بر این دو نفر،سلیم و پونوس و مردی پیردراین کلبه حضور دارند.مرد پیرهمان کسی است که فتیله را روشن کرده و مشغول است. آرویند جلوی مامان ترانه می خواند و گویا دارد تست می دهد.مامان او را متوقف می کند.

مامان به طرف پیرمرد برمی گردد.

مامان:اون آماده ست.

پیرمرد:منم آماده ام.

سلیم وحشت زده به آنها نگاه می کند.مامان به پونوس اشاره می کند. پونوس پارچه ای را به مایعی آغشته می کند و آن را روی دماغ و دهان آرویند می گذارد.آرویند اصلاً نمی تواند تقلایی بکند و خیلی زود بدنش شل می شود.پونوس به سلیم نگاه می کند.

پونوس:زود باش.چراغ رو بردار.

سلیم حیرت زده،چراغ را از روی میز برمی دارد.پونوس، آرویند را روی میز می خواباند.پیرمرد قاشقی را روی فتیله روشن گرفته است.داخل قاشق مقداری حلب است.که حالا به حالت مذاب درآمده.مامان از پشت میز بلند می شود و کمی از آن فاصله می گیرد.پیرمرد با قاشق به میز نزدیک می شود و به سراغ آرویند می آید.او یک چشم آرویند را باز می کند و مایع مذاب را داخل چشم او می ریزد.سلیم ناگهان از دیدن منظره بالا می آورد. سلیم می رود گوشه کلبه و استفراغ می کند.پیرمرد داخل چشم بعدی آرویند هم مایع مذاب را می ریزد و بعد چشمان او را با دستمالی می بندد.سلیم از روی زمین بلند می شود.کار پیرمرد تمام شده.

مامان:خوبه.حالا بعدی.سلیم،برو جمال رو بیار.

سلیم یک لحظه یخ می زند.

سلیم:چی؟

مامان:جمال.

سلیم وحشت زده است.نمی داند چه باید بکند.مامان جلو می آید.

مامان:گوش کن بچه.الآن وقتیه که باید انتخاب کنی؛ زندگی یه زاغه نشین یا زندگی یه مرد.یه مرد واقعی.سلیم،یه محافظ.مگه دنبال پول و زن و ماشین نیستی؟

مامان سرسلیم را با دستان خود می گیرد.

مامان:برادر،سرنوشت تو دست خودته.می تونی مثل من باشی.یا هیچ کی.می فهمی؟

سلیم:بله می فهمم.

مامان سرش را تکان می دهد.

مامان:خب برادر، برو جمال رو بیار.

سلیم چند لحظه میخکوب همان جا می ایستد.بعد راه می افتد و از کلبه خارج می شود.مامان منتظرمی ایستد.بعد به پونوس اشاره می کند که دنبالش برود.پونوس از کلبه خارج می شود.

خارجی ـ یتیم خانه ـ شب

جمال (خارج از قاب):اگه مامان از خوندن من خوشش بیاد،پولدار می شیم.بعد می تونیم یه عالمه پول داشته باشیم.لاتیکا، یه عالمه پول.

لاتیکا و جمال را می بینیم که روی پله های جلوی یتیم خانه نشسته اند.

لاتیکا:بعدش چی می شه؟ دیگه لازم نیست گدایی کنیم؟

جمال:گدایی؟ شوخیت گرفته؟ می ریم توی یه خونه بزرگ توی هاربر رود زندگی می کنیم…من،تو و سلیم…سه تفنگدار.

لاتیکا خوشحال می شود.

لاتیکا:هاربر رود؟ راست می گی؟

جمال:بله.

جمال از روی پله ها بلند می شود و می رود رو به روی لاتیکا می ایستد و آواز می خواند.سلیم او را می بیند.

سلیم:جمال؟

جمال:اینجا جمال نداریم، ولی اگه دنبال آمیتاباچان کوچیک می گردی، صبر کن.

سلیم:جمال.مامان می خواد تو بخونی.

جمال ازلاتیکا خداحافظی می کند و به دنبال سلیم می رود.آن دو راه می افتند.پونوس هم دنبال آن دوست.

جمال:پس که این طور!زندگی خوب داره میاد.

سلیم (رمزی):اتوس.

جمال که تا به حال خوشحال بوده، متوجه هشدار سلیم می شود.قدم هایش را آرام می کند.

جمال:پارتوس؟

سلیم سرش را تکان می دهد.خوشحال می شود و دست خود را روی شانه جمال می گذارد.

سلیم:هروقت من گفتم.

داخلی ـ کلبه ـ شب

سلیم، جمال را به داخل کلبه هدایت می کند.مامان که منتظراو بوده، حالا می خندد.

مامان:جمال،سلام.توخیلی خوب کار کردی.حالا وقتشه که دیگه حرفه ای بشی.

جمال:چی؟ واقعاً؟

مامان پشت میز می نشیند.

مامان:ولی اول بذار یه ترانه ازت بشنوم.دارشان دو قانشیام رو بخون. این ترانه محبوب منه.

جمال خوشحال می شود و شروع می کند به خواندن.

جمال:دارشان دو…

جمال دست از خواندن می کشد و دستش را جلو می برد.

جمال:پنجاه روپیه.

مامان:چی؟

پیرمرد تعجب می کن و به جمال نگاه می کند.جمال شانه بالا می اندازد.

جمال:الآن دیگه حرفه ای هستم.چی کارمی شه کرد؟

مامان می خواهد

مامان:ای بچه پررو!

مامان اسکناس را به جمال می دهد و او شروع می کند به خواندن.چند لحظه که می گذرد،پونوس اشاره می کند به سلیم که برود شیشه حاوی کلرفورم را از روی زمین بردارد.سلیم شیشه را برمی دارد و به سرعت آن را روی صورت پونوس می پاشد.پونوس فریاد می زند و چشمانش را می گیرد و روی زمین می افتد.سلیم می زند زیرمیز.

سلیم:جمال بدو.

سلیم و جمال به سرعت از کلبه خارج می شوند.

مامان:اونها رو بگیرین.

خارجی ـ تپه ـ شب

سلیم و جمال فرار می کنند.مامان و پونوس دنبال آن دو می افتند.

مامان:چراغ قوه بیار.

جمال لاتیکا را می بیند و او را صدا می زند.

جمال:لاتیکا.

لاتیکا هم به دنبال آنها می رود.چند مرد با چراغ قوه آن سه نفر را تعقیب می کنند.آنها وارد فضایی جنگلی می شوند.هرسه به سرعت می دوند. شاخه درختان به صورتشان می خورد.اما آن قدر ترسیده اند که هیچ چیز جلودارشان نیست.پشت سر آنها،چند مرد هستند که با فریاد آنها را دنبال می کنند.

جمال:لاتیکا بدو.

چند لحظه بعد جنگل تمام می شود.و آنها به خط آهن می رسند.اینجا یک ایستگاه راه آهن است.

خارجی ـ ایستگاه راه آهن ـ شب

چند قطارایستاده اند و قطاری را می بینیم که در حال حرکت است.آن سه نفر به دنبال قطار می روند.صدای مردانی که آنها را دنبال می کنند بلندتر می شود و نور چراغ قوه ها،بیشتر.قطار با فاصله ای از آنها می رود. سلیم جلوی بقیه است.به سرعت می دود و بلاخره خودش را به قطار می رساند و دسته ای را می گیرد و ازقطار بالا می رود.مامان کنار خط آهن روی زمین می افتد.جمال نفس نفس می زند.جمال هم به قطار می رسد و از آن بالا می رود.لاتیکا همچنان دنبال قطار می دود.سلیم به دو نزدیک تر است.

جمال:بدو لاتیکا.دستش رو بگیر.

سلیم دست خود را برای او بلند می کند.لاتیکا می دود و بالاخره دست سلیم را می گیرد.سلیم چند لحظه دست او را می گیرد و بعد ول می کند.لاتیکا روی زمین می افتد.

لاتیکا:جمال.

جمال:لاتیکا.

داخلی ـ واگن قطار ـ شب

جمال می خواهد از قطارپیاده شود، اما سلیم جلوی او را می گیرد.

سلیم:چه مرگت شده؟

جمال:او جا موند.

با هم کشمکش دارند.

جمال:برادر ما باید برگردیم.باید برگردیم.

سلیم:اگه برگردیم،می میریم.

خارجی ـ ایستگاه راه آهن ـ شب

مامان به لاتیکا می رسد.اما قطاردیگر خیلی از آنها دور شده.همان جا می ایستند.مامان عصبانی فریاد می کشد.

مامان:سلیم!

داخلی ـ واگن قطارـ شب

دو برادر هنوز با هم گلاویز هستند.

سلیم:دیوونه شدی؟

جمال، سلیم را می زند.

سلیم:اون می خواست چشم هات رو از حدقه دربیاره…با یه قاشق.

جمال خشکش می زند.

سلیم:برای اون نگران نباش.اون خوب می شه.

جمال و سلیم متوجه می شوند که در آن واگن باری،چند نفر دیگر هم هستند.

خارجی ـ ایستگاه قطارـ شب

مامان با حسرت به رفتن قطار نگاه می کند.

جمال (خارج از قاب):سورداس.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری ازشنیدن جواب جمال ناراحت می شود.

مجری:مطمئنی؟

جمال:کاملاً.

مجری:این جواب آخرته؟

جمال:بله.

مجری:بذار ببینم.

نورها می روند و موسیقی اوج می گیرد.مجری دگمه ای را فشار می دهد. مجری مستقیم به چشمان جمال نگاه می کند.

مجری:چی حدس می زنی؟ جوابت درست بود.

تشویق، موسیقی، نور.

روی تصویر می بینیم که او برنده بیست و پنج هزار روپیه شده است.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ شب

بازرس با چشمانی پر از سؤال به جمال نگاه می کند.

جمال:مردم به خواننده های کور دو برابر پول می دن.اینو که می دونین.

بازرس:اون دختر چی شد؟ کورش کردن؟

جمال:نقشه ی دیگه ای براش داشتن…خیلی طول کشید تا اینو بفهمم.

خارجی ـ واگن قطارـ صبح

صبح شده.جمال و سلیم روی سقف قطار ایستاده اند.هر دو به عقب نگاه می کنند.سلیم دست می گذارد روی شانه برادرش.جمال کاملاً غمگین است.قطار در حال حرکت است.

سلیم:دیگه بهش فکر نکن.بیا بریم.

جمال:کجا.

سلیم:فرست کلاس.مگه جای دیگه ای هست؟

سلیم طنابی با خود دارد و آن را برمی دارد و راه می افتند.ازفاصله که به قطار نگاه می کنیم، پر از آدم است.آنها می پرند روی واگنی دیگر.

خارجی/داخلی ـ واگن قطارـ صبح

جمال وارد واگن میوه می شود.سلیم درواگنی دیگر بادکنک می فروشد. سلیم سکه هایش را می شمرد.جمال و سلیم روی سقف قطار نشسته اند. جمال به عقب نگاه می کند.او آخرین تصویر لاتیکا را می بیند که در ایستگاه راه آهن ایستاده بود.جمال و سلیم در روی اهرم های بین دو واگن نشسته اند و حرف می زنند.قطار از منطقه ای جنگلی می گذرد.جمال وسلیم روی سقف قطارنشسته اند و غریو شادی می کشند.سلیم در یک واگن تنقلات می فروشد.او سکه هایش را می شمرد.جمال فندک می فروشد. جمال و سلیم در واگن خوابیده اند.یک مأمور آن دو را بیدار می کند و وقتی به ایستگاه می رسند،آنها را بیرون می اندازد

جمال:مگه قطار باباته؟

جمال روی سقف قطاری دیگراست.او طناب می اندازد و سلیم را بالا می کشد.جمال و سلیم روی سقف قطاردیگری چرت می زنند.در یک واگن قطار خانواده ای نشسته اند و صبحانه می خورند.جمال را می بینیم که نزدیک پنجره آنها شده.از بیرون که نگاه می کنیم، می بینیم سلیم به پای جمال طنابی بسته و او را آویزان کرده.دوباره به داخل برمی گردیم.جمال سعی دارد مقداری کالباس از پنجره بردارد،او کالباس را برمی دارد،اما پسر خانواده متوجه جمال می شود و به پدرش خبر می دهد.پدربه سرعت بلند می شود و دستان جمال را می گیرد.پدر می کشد.جمال فریاد می زند.سلیم سعی دارد او را به بالا بکشد،اما زور پدر به آن دو می چربد و باعث می شود که هر دو سقوط کنند و از کناره خطوط راه آهن پایین بروند.هردو غل می خورند و غل می خورند تا این که یک جایی متوقف می شوند.تمام بدنشان درد گرفته. همه جا پرازگرد و غبار شده.لباس هایشان را می تکانند و مرتب می کنند. غبار که می رود، می بینیم آن دو بزرگ تر شده اند.حالا جمال چهارده ساله است و سلیم، شانزده ساله،جمال جایی بسیار زیبا را در فاصله ای از خودشان می بیند.متعجب است.

جمال:توی بهشتیم؟

سلیم:جمال تو نمردی.

جمال سرش را می تکاند.می بیند که سلیم بلند شده.اما هنوز گیج است.

جمال:پس او چیه؟

سلیم:عجب؛

آنها به منظره رو به روی نور خیره می شوند.تصویری مشخص از تاج محل در افق تشکیل شده.هیچ چیز نمی تواند زیباتر از این باشد.

جمال:احتمالاً یه هتله.

خارجی ـ تاج محل ـ روز

جمال و سلیم ازبزرگی تاجر محل حیرت کرده اند.این دو پسر لاغر زاغه نشین،دربرابر این یادبود عظیم عشق، احساس آدم های کوتوله را دارند. یک راهنما برای جهانگردان توضیح می دهد.جمال جلو می رود و پشت جهانگردان می ایستد و به حرف راهنما گوش می دهد.

راهنما:درتاج محل پنج عنصر اصلی وجود داره؛ دروازه که در اصلی و ورودیه،یا باغ، مسجد، استراحتگاه ومقبره.اگه دوست داشته باشین، می تونم بهتون نشون بدم که نودونه اسم خداوند درمقبره ممتاز نوشته شده.اما قبل از اون باید کفش هاتون رو دربیارین.

سلیم و جمال به جایی دیگر می روند.یک راهنمای دیگر،عده ای جهانگرد را دور خود جمع می کنند و با آنها حرف می زند.جمال می بیند که روی سینه آن مرد، کارت رسمی راهنما نصب شده.جمال متوجه تابلویی می شود که روی آن نوشته شده:لطفاً کفش هایتان را درآورید.سلیم به طرف کفش هایی می رود که روی زمین است و به جهانگردانی تعلق دارد که در حال حاضر وارد مقبره شده اند.سلیم یکی از کفش ها را می پوشد و می بیند که اندازه اش است.جمال متوجه کار سلیم می شود و طوری می خندد که معلوم است اونیز کار سلیم را تکرار خواهد کرد.

خارجی ـ تاج محل،مقبره ـ روزی دیگر

جمال کفش های زیبایی به پا دارد.او بیرون مقبره منتظر سلیم است.اما هیچ نشانه ای از او نیست.یک زوج آلمانی به طرف او می آیند.

آدا:می شه بگین زمان تور بعدی کیه؟

جمال:مم…

جمال نگاه می کند و می بنید که کنار تابلویی ایستاده که روی آن نوشته شده: از راهنماها تقاضا می شود به صورت گروهی به بازدید کنندگان خدمات ارائه دهند.

پیتر:ما چقدر باید تو این کشور معطل بشیم.

جمال:نه، من…

آدا:برنامه ریزی ما خیلی فشرده ست.می بینی مرد جوون.ما باید امروز عصربریم قطعه سرخ.می شه این دور و اطرف رو به ما نشون بدی؟ ما می دونیم که برای دونفر باید پول بیشتری بدیم.

پیتر یک اسکناس دو هزار روپیه ای به جمال می دهد.چشمان جمال گشاد می شود.

جمال:با کمال میل خانوم.لطفاً دنبالم بیاین.

جمال راه می افتد.زوج آلمانی دنبال او می روند.جمال مقابل آن بنای عظیم می ایستد و با احترام دست خود را بالا می آورد و اشاره می کند.

جمال:اینجا تاج محله!

جمال در حالی که راه می رود، حرف می زند.

جمال:امپراتورخرم، تاج محل رو برای همسرش ممتاز ساخت.او زیباترین زن دنیاست.وقتی اون مرد، امپراتور تصمیم گرفت این هتل پنج ستاره رو بسازه برای کسانی که می خواستن از مقبره ممتاز دیدن کنن.ولی امپرتور در سال ۱۵۸۷،قبل از این که اتاق های اینجا ساخته بشه،مرد.یا شاید دزدیده شده.به هرحال همون طور که می بینیم، این استخر شنا،طبق مد روز ساخته شده.

جمال با دست اشاره ای به فواره ها می کند.

آدا:توی دفترچه راهنما چیزی ننوشته.

جمال:خانوم، با احترام باید بگم که دفترچه راهنما توسط به مشت هندی گدا بیچاره نوشته می شه.

آدا:عجب.

آنها وارد مقبره می شوند.

جمال:خانوم و آقای عزیر، این هم آرامگاه ممتاز.

آدا:اون چطوری مرد؟

جمال:توی یه تصادف جاده ای.

آدا:واقعاً؟

جمال:له شده بود.

پیتر (مظنون):من فکر می کردم اون موقع زایمان مرده.

جمال:دقیقاً قربان.وقتی داشتن می بردنش بیمارستان،اون اتفاق افتاد.

جمال راه می افتد.پیتر و آدا نگاهی به هم می کنند.

جمال:خودتون دیدین که این دور و ورا چه جوری رانندگی می کنن.

خارجی ـ تاج محل ـ روز

جمال و سلیم را در چند موقعیت می بینیم؛جمال یک دوربین عکاسی پولاروید دارد.توریستی روی یک صندلی ایستاده.جمال از او عکس می گیرد. جمال و سلیم،هرکدام دو جفت کفش، از روی زمین برمی دارند.مراقب هستند که کسی آنها را نبیند.جمال از یک زن عکس می گیرد.زن دست خود را بالا آورده و انگشتانش را طوری گرفته که گویا نوک مقبره را گرفته است.این چیزی است که جمال از آن زن خواسته و عکس جالبی شده ات.

جمال:لطفاً بخندین.

زن لبخند می زند.جمال چند اسکناس از یک مرد می گیرد.

جمال و سلیم با کفش هایی که دزدیده اند، برای خود کاسبی راه انداخته اند. تعداد زیادی کفش را در گوشه ای از پیاده رو جمع کرده اند.جمال دست می زند و سعی دارد نظر آدم ها را به خود جلب کند.

جمال:کفش!کفش های آمریکایی!

جمال یک کفش را به پسری می دهد.سلیم اسکناس ها را می شمرد.انواع و اقسام کفش ها را دراینجا می توان دید.

خارجی ـ کنار یک رودخانه ـ شب

سلیم یک چکمه دست دوزبسیارزیبا به پا دارد؛ احتمالاً یکی ازهمان کفش هایی است که دزدیده است.کنار رودخانه آتشی به پا کرده اند.سلیم مثل یک رئیس در کنار بقیه است.لم داده و قلیان می کشد.چند بچه دور سلیم را گرفته اند.جمال از راه می رسد و یک دسته پول به سلیم می دهد.

خارجی ـ تاج محل ـ روز

جمال از یک زن عکس می گیرد و آن عکس را به زن نشان می دهد.زن از دیدن عکس خود خوشحال می شود.جمال قبل از این که بتواند پول کارش را از زن بگیرد، مجبور به فرار می شود.سلیم هم به همراه او می دود. دو پلیس آنها را دنبال می کنند.

خارجی ـ محله ای در بمبئی ـ روز

یک جفت کفش شیک پاشنه بلند از یک مرسدس بیرون می آید.کفش ها متعلق به جمال هستند.یک زوج میان سال آمریکایی همراه با راننده ماشین پیاده می شوند.آن سه نفر با جمال همراه می شوند و به انتهای کوچه که می رسند،کناره رودخانه ای را می بینند که در آن هزاران زن مشغول شستن لباس هستند.زن ها لباس ها را به سنگ ها می کوبند. کناره رودخانه هزاران لباس خشک را می توان دید که روی زمین پهن شده اند و مربع هایی با انواع رنگ ها ساخته اند؛ سرخ، زعفرانی، سفید، زرد.

جمال:اینجا بزرگ ترین رودخونه توی هنده.آقای دیوید می گن هرآدمی که توی اوتارپرادش کورتا می پوشه،اون لباس حداقل یه باراینجا شسته شده.

دیوید:واقعاً؟ جالبه.آدل بیا یه نگاهی بندازیم.

دیوید دوربین ویدیوی خود را بیرون می آورد و با تعجب از رودخانه فیلم می گیرد.دوباره به همان کوچه برمی گردیم.بعد از رفتن آنها،گروهی از بچه ها به طرف مرسدس می روند.در رأس آنها سلیم است.سلیم از دیدن مرسدس به وجد آمده.در آن را باز می کند و پشت فرمان آن می نشیند.

سلیم:فرمول یک!آره،فرمول یک!به گاز شوماخر!

بعد پیاده می شود و به بچه ها دستور می دهد.ظرف چند ثانیه، بچه ها زیر مرسدس آجری می گذارند و آن را بالا می آورند.

سلیم:زود باشین!

دوباره برمی گردیم به کنار رودخانه؛ جایی که دیوید و آدل شگفت زده اند. چند حیوان را می بینند.حالا جمال فیلم می گیرد.

آدل:اونها گاو هستند یا بوفالو؟

باز هم کوچه.بچه ها هرچهار چرخ مرسدس را باز کرده اند.مردمی که از کوچه می گذرند،هیچ توجهی نمی کنند که آنها چه کار می کنند بچه ها چرخ ها را غل می دهند.

سلیم:زود برین.

کسی از انتهای کوچه سوت می زند و بچه ها همراه با چرخ ها به سرعت از کوچه خارج می شوند.راننده هندی مرسدس،جمال و آن دو آمریکایی برمی گردند.آنها جلوی ماشین برهنه شده می ایستند.

دیوید:وای،چه اتفاقی افتاده؟

ناگهان راننده با عصبانیت تمام شروع می کند به زدن جمال.او مدام بر سر و صورت جمال می کوبد.

راننده:نمی ذارم از دست در بری،آنقدر می زنمت…عوضی!

جمال:من که نمی دونستم این جوری می شه.به من ربطی نداره.

اما راننده جمال را هل می دهد و او را روی زمین می اندازد و جمال را زیر لگدهای خود می گیرد.

آدل:دیوید یه کاری بکن.

دیوید:خب…من نمی دونم…

دیوید جلو می رود و نمی گذارد راننده ادامه بدهد.

دیوید:بسه دیگه.آروم باش.مگه بیمه نداری؟ خدای من…

آدل می نشیند و به وضع جمال رسیدگی می کند.خون از دماغ و دهان جمال جاری شده.

دیوید:حالت خوبه؟

جمال:می خواستین هندوستان واقعی رو ببینین…همین جاست.

راننده دوباره می خواهد به جمال حمله کند که دیوید به او اجازه نمی دهد.در حالی که جمال روی دهان خود را گرفته، آدل به دیوید اشاره ای می کند. دیوید ازجیب خود کیف پولش را بیرون می آورد و اسکناسی به جمال می دهد.جمال اسکناس را می گیرد و با غضب به راننده نگاه می کند.حالا می توانیم تشخیص دهیم که روی سینه او کارت رسمی راهنما نصب شده. هرچند که اوخودش آن را جعل کرده.

خارجی ـ رودخانه ـ شب

ماه درآسمان است.جمال تنها کنار رودخانه نشسته و تصویرش در آب افتاده.او مشت می زند به آب و آن را به صورتش می پاشد.خون های روی صورتش را با آب می شوید.سرش را بلند می کند و نوری را می بیند که از طرف تاج محل می آید و بعد صدایی عجیب می شنود.بلند می شود و به طرف تاج محل می رود.

خارجی ـ تاج محل ـ شب

جمال از دیواری بالا می رود و با صحنه ای عجیب رو به رو می شود که تا به حال ندیده.زیریکی از گنبدها یک اپرا برپا شده.بازیگران روی صحنه هستند.این اپرای اورفه و اوریدیس است.مقابل صحنه داربست زده اند و روی داربست ها چوب گذاشته اند و تماشاچیان روی داربست ها نشسته اند.

خارجی ـ محل تماشاچیان ـ شب

جمال و چند خیابانی ازداربست ها بالا می روند.آنها کیف های دستی تماشاچیان را می دزدند.جمال از داربست بالا می رود و خیلی راحت کیف یک مرد را از جیبش بیرون می کشد.بازیگران روی صحنه آواز می خوانند.به نظرمی رسد که جمال کیف را فراموش کرده و محو چیزی شده که روی صحنه جریان دارد.زنی متوجه او می شود.

زن:چرا اونو سرجاش نمی ذاری تا به موسیقی گوش کنی؟

جمال می خواهد فرار کند،اما همان جا می ماند.

زن:اسم این کار اورفه و اوریدیسه.اورفه، اون مرد،داره دنبال محبوبش، اوریدیس می گرده.اوریدیس مرده و او نمی تونه بدون محبوبش زندگی کنه.

جمال کیف را به جای اولش برمی گرداند.زن می خندد و هر دو به صحنه نگاه می کنند.

زن:رنج مرد اون قدر زیاده که می خواد به دنیایی بره که بهش می گن دنیای زیرین.جایی که وقتی می میریم به اونجا می ریم.اورفه سعی می کند. محبوبش رو برگردونه.

جمال:ولی همچین کاری نمی شه کرد.می شه؟

زن:توی اپرا می شه.

جمال:اونو پیدا می کنه؟

زن:خودت ببین.

جمال به صحنه نگاه می کند و دوباره تصویر آخر لاتیکا به ذهنش می آید.

خارجی ـ رودخانه ـ شب

سلیم و بقیه بچه ها دور آتش نشسته اند.سلیم قلیان می کشد.جمال با صورتی باد کرده و کبود وارد می شود.

جمال:فهمیدم کار تو بوده.

سلیم:نمی دونستم باهت این جوری می کنن.شرمنده.

جمال:باید بریم.

سلیم:کجا؟ کجا بریم؟

جمال:بمبئی؟ باید لاتیکا رو پیدا کنم.

سلیم:بمبئی.خل شدی.اینجا که داریم خوب پول درمیاریم.

جمال:او یکی از ما بود؛سه تفنگدار.

سلیم:سه تفنگدار؟ بی خیال جمال.من که نمی دونستم اونها تو رو می زنن.بیا بهت پول بدم…

جمال:من پول دارم.

از جیب خود چند دلار بیرون می آورد.

جمال:ببین دلار آمریکایی.

سلیم:بدش من.من باید مواظب پول ها باشم.

سلیم دست جمال را می گیرد.

جمال:بیا بمبئی تا اونو بهت بدم.

سلیم به جمال نگاه می کند و متوجه جدیت او در قصدش می شود.دست جمال را ول می کند.

سلیم:یه بار به خاطر تو از همه چی گذشتم.نه دیگه.تف به بمبئی. بهت احتیاجی ندارم.

کارت راهنما را از روی سینه جمال برمی دارد.

سلیم:خودم راهنما می شم.این که کاری نداره.

جمال:من که دارم می رم.تو هر کاری می خوای بکن.

سلیم، جمال را می گیرد و به عقب می کشد.جمال روی زمین می افتد.

سلیم:خیلی خب.برو.

سلیم لگدی به جمال می زند.

سلیم:فکر کردی برام مهمه؟

جمال بلند می شود و راه می افتد.سلیم با عصبانیت داد می زند.

سلیم:صبر کن.

جمال می ایستد.

سلیم:بدون من دو دقیقه هم توی بمبئی دووم نمیاری.

سلیم کارت را داخل آتش می اندازد و در تاریکی به دنبال جمال می رود.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری به صندلی خود تکیه داده است.

مجری:خب دوست من، برای سؤال بعدی حاضری؟

جمال:بله.

مجری دگمه کامپیوتر را می زند.نورها کم می شود و موسیقی بالا می رود.

مجری:این سؤال یه میلیون روپیه داره…روی یک اسکناس صد دلاری آمریکا تصویر کدام سیاستمدار آمریکایی نقش بسته؟ الف)جورج واشینگتن. ب)فرانکلین روزولت ج)بنجامین فرانکلین. د)آبراهام لینکلن.

جمال سکوت می کند.

مجری:ادامه می دی یا انصراف می دی؟ ما الان یه چک برای تو داریم که پونصد هزار روپیه ست.فقط باید مسابقه رو ول کنی و بری.ولی اگه درست جواب بدی صاحب یه میلیون روپیه می شی.تصمیم بگیر.ادامه می دی یا انصراف می دی؟

داخلی ـ اتاق فرمان ـ شب

کارگردان و منشی او به تصاویر نگاه می کنند.

کارگردان:داره به دوربین نگاه می کنه.یعنی می خواد بره.آماده باشین.

منشی:نه، ادامه می ده.

داخلی ـ استودیوـ روز

آه از نهاد تماشاچیان بلند می شود.مجری سوت می زند.

مجری:توی محل کارت هیچ وقت یه صد دلاری دیدی؟

جمال:این کمترین انعام منه.

تماشاچیان می خندند.

مجری:نمی دونستم می توانی آنقدر پول دربیاری.

جمال:جوابش می شه ج…بنجامین فرانکلین.

مجری:عجب، پس می خوای ادامه بدی!

جمال:خب این حق منه، مگه نه؟

مجری:به جواب ج مطمئنی؟

جمال:بله

مجری:صبر کن.شاید فرانکلین باعث اشتباهت شده؟ بنجامین به جای روزولت.

جمال:من تا حال روزولت فرانکلین نشنیدم.

مجری:پس تا حالا روزولت فرانکلین نشنیدی….وای نمی تونم به کامپیوتر نگاه کنم.

این حرف را به یکی از تماشاچیان می گوید.جمال گیج است.

مجری:نه، نه،جمال تو نگران نباش.برای یک میلیوین دلار،از تو پرسیده شد که روی صد دلاری آمریکا تصویر کدوم سیاستمدار نقش بسته و تو جواب دادی بنجامین فرانکلین…خانوم ها و آقایون…

مجری دگمه ای را فشار می دهد و با فشار دادن انگشت خود روی لبانش مثلاً دارد می گوید که در حال فکر کردن است.

مجری:جمال مالک، تو خواستی که ادامه بدی و منصرف نشدی.متأسفم که دیگه اون پونصد هزار روپیه رو نداری…

به صندلی خود لم می دهد و چک را پاره می کند.تماشاچیان آه می کشند و جمال کاملاً گیج است.

مجری:ولی در حقیقت تو یک میلیون روپیه داری.

تشویق شدید از سوی تماشاچیان.جمال می خندد.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ شب

بازرس از کیف خود یک اسکناس بیرون می آورد.چند لحظه به آن نگاه می کند و بعد آن را به جمال نشان می دهد.

بازرس:این تصویر کیه روی یه اسکناس هزار روپیه ای؟

جمال:نمی دونم.

بازرس:نمی دونی…؟ این گاندیه.

جمال:اسمش رو شنیدم.

بازرس لگدی به صندلی او می زند.

بازرس:مسخره بازی درنیار، و گرنه دوباره بهت برق وصل می کنم.

جمال:اونها همچین سؤالی ازم نکردن.نمی دونم چرا.برو از خودشون بپرس.

بازرس:خیلی بامزه ای.قضیه صد دلاری چی بود؟

خارجی ـ بمبئی ـ روز

از آسمان به پایین نگاه می کنیم و شهر بزرگ و بی حد و مرز بمبئی را می بینیم؛آسمان خراش های نمیه کاره،محله ها، کارخانه ها، جاده ها، خیابان ها و قطارها.

جمال (خارج از قاب):بمبئی دیگه اون بمبئی سابق نبود.

پایین می آییم.آن خطی که قبلاً مانند مورچگان دیده بودیم،حالا می فهمیم که مردم بوده اند.

جمال (خارج از قاب):یتیم خونه ای وجود نداشت…حلبی آباد نبود و همه مردم رفته بودن.همه جا شده بود ساختمون، ساختمون و ساختمون…پایین تر می آییم و به جمال و سلیم می رسیم.آن دو روی لوله هایی قطور راه می روند.

خارجی ـ مکان های مختلف ـ روز

جمال ازخیابانی رد می شود.او رو به روی چند کارگر ساختمانی ایستاده و از آنها سؤال می کند.

جمال:یه دختر اینجا زندگی می کرد تقریباً هم قد من.اسمش لاتیکا بود.

یک کارگر:من کسی به اسم لاتیکا نمی شناسم.

جمال درخیابان های مختلف چرخ می زند.از چند بچه چیزهایی می پرسد.

دربازار راه می رود.

جمال (خارج از قاب):می دونستم که همین جاست.یه جایی همین دور و ورا.روزها کار می کردم و عصرها دنبال اون می گشتم.

داخلی ـ راهروی یک هتل ـ روز

جمال روپوشی سفید به تن دارد.کف راهرو فرش است و تلفنی به دیوارش نصب شده.زیرتلفن یک چهارپایه گذاشته اند.تلفن زنگ می خورد. جمال روی چهارپایه می نشیند و جواب می دهد.

جمال:بله،روم سرویس.عصربخیر.بله آقا.دو تا چیکن برگر،دو تا سیب زمینی سرخ شده، یه دونه کوکاکولا، یه دونه آب انبه ویه بطری بزرگ آب معدنی.چه مارکی؟…چشم.تا پونزده دقیقه دیگه میام خدمتتون. ممنون.روز خوبی داشته باشین.

تلفن را می گذارد و به طرف درمی رود.

داخلی ـ آشپزخانه هتل ـ روز

جمال وارد آشپزخانه می شود.آشپزها مشغول کارند.سلیم روی یک میز خوابیده.جمال سفارش ها را برای بقیه می خواند.

جمال:دو تا چیکن برگر، دو تا سیب زمینی سرخ شده، کوکا، آب انبه و آب معدنی بیسلری.

جمال به میز ضربه ای می زند و سلیم را از خواب بیدار می کند.سلیم با دلخوری از میزپایین می آید.جمال یک بشقاب برمی دارد و آن را روی میز دیگری می گذارد.سلیم می رود سراغ سطل آشغال که در آن پرازبطری خالی آب معدنی است.او درمیان آنها یک بطری آب معدنی بیسلری را پیدا می کند و بعد ازشیرآب، آن را پر می کند.جمال بشقاب را داخل یک سینی می گذارد.

جمال:می خوام دوباره برم چوپاتی.با من میای؟

سلیم:بابا به خدا تو مریضی.منو به زور برمی گردوندی تو این خراب شده.هرچی دوست بود، کنار گذاشتم.داشتیم تو ناز و نعمت زندگی می کردیم.

جمال:مابرگشتیم که لاتیکا رو پیدا کنیم.

سلیم:تو این جوری می خواستی نه من.اون که برای من اهمیتی نداره. یه عالمه دختر برای من هست.

جمال:من دارم می رم چوپاتی.

سلیم (ادای او را در می آورد):«من دارم می رم چوپاتی»این شهر نوزده میلیون نفرجمعیت داره.فراموشش کن.دختره افتاده تو کار رقص.

خارجی ـ زیرگذرـ روز

جمال در دور و اطراف گداهای زیادی را می بیند که از رانندگان ماشین ها پول می گیرند.بعد ترانه ای به گوشش می رسد.به دور واطراف نگاه می کند و ناگهان وحشت می کند.صدا از طرف زیرگذر است.وارد زیرگذر می شود و می بیند که آنجا خواننده ای ایستاده.خواننده پسری است که به دیوار زیرگذرتکیه داده و می خواند.او آرویند است.اما بزرگ تر شده و هم سن و سال جمال است.آرویند نابیناست.جمال جلو می رود و مقابل آرویند می ایستد و منتظر می شود تا او ترانه اش را تمام کند.با وجود این که آرویند چیزی نمی بیند، اما حضورکسی را حس می کند.پس دستانش را برای گدایی بالا می آورد.

آرویند:خدا حفظتون کنه صاحب…خدا نگه دار کسیه که به فکر بقیه هست.

جمال:صدای خوبی داری.

آرویند:ممنون صاحب…هرکاری که برای بقیه بکنین، خداوند عوض اونو توی بهشت بهتون می ده.

جمال دو اسکناس از جیب خود بیرون می آورد و آنها را در دستان آرویند می گذارد.آرویند با انگشتان خود پول ها را لمس می کند.

آرویند:یه پنجاه روپیه و یه صد روپیه!خدا حفظتون کنه.

جمال:از کجا فهمیدی؟

آرویند:راه های زیادی برای دیدن هست.

آرویند دستانش را روی سینه خود می گذارد و تعظیم می کند.جمال کفش خود را درمی آورد و یک اسکناس صد دلاری از آن بیرون می کشد.

جمال:بیا

جمال صددلاری را به دست آرویند می دهد.آرویند آن را لمس کرده و بعد بو می کند.

آرویند»دلار؟ چقدره؟

جمال:صددلار.

آرویند:دارین سربه سرم می ذارین صاحب.

جمال:نه،قسم می خورم.

آرویند:روش چیه؟ بهم بگو عکس چیه؟

جمال:یه ساختمون با یه ساعت روش.پشت ساختمون هم درخته.

آرویند:اون طرفش.پشتش چی؟

جمال:یه مرد.

آرویند:کی؟

جمال:نمی دونم.اسمش رو ننوشته.یه جورایی کچله،وی روی شونه هاش موهای بلند ریخته.

آرویند (می خندد):بنجامین فرانکلین.خدایا، خدایا، ممنون صاحب،بار اوله که…

حرفی نمی زند.به چیزی شک کرده.

آرویند:من حتی چیزی هم براتون نخوندم.

مکث می کند.به صورت جمال دست می کشد.

آرویند:پس حالا دیگه پولدار شدی جمال.برات خوشحالم.

جمال:نه یه نفر اونو بهم داده بود.دیگه پول ندارم.

آرویند:من که از تو پولی نمی خوام.اون چیزی رو که من می خوام، تو نمی تونی به بدی.

جمال:آرویند من خیلی شرمنده ام.

آرویند:تو فرار کردی.من نتونستم.این فرق بین من و توئه.

جمال:من دارم دنبال…

آرویند:صدات چی شد؟

جمال:نمی دونم.بعد از اون شب، دیگه نخوندم.

آرویند:چشم هات چی؟

جمال:خوبن.

آرویند:پس خدا رو شکر کن که هر روز بلند می شی و اونها رو باز می کنی و طلوع آفتاب رو می بینی.تو به مامان بدهکاری.اون فراموش نمی کنه.

جمال:من به لاتیکا بدهکارم.

آرویند:اون وضعش خوبه.

جمال:کجاست؟

آرویند:فراموشش کن.

جمال:خواهش می کنم.کجا زندگی می کنه.

آرویند:خیابون پیلا.بهش می گن چری.

جمال:ممنون.

جمال به سرعت می دود.

آرویند:توی تشییع جنازه ت می خونم.

داخلی ـ یک ساختمان ـ شب

جمال و سلیم از راهرویی می گذرند و به انتهای آن می رسند که یک اتاق است.دراتاق از چند تخته باریک تشکیل شده.بنابراین شکاف هایی بین آنهاست که می توان داخل اتاق را دید.جمال به داخل اتاق نگاه می کند. لاتیکا داخل اتاق است.صدای موسیقی از داخل شنیده می شود.حالا لاتیکا پانزده ساله است.یک مربی به او تعلیم رقص می دهد.لاتیکا دور خود می چرخد.

سلیم:خودشه؟

جمال:آره.

جمال به سرعت دررا باز می کند و وارد اتاق می شود.موسیقی قطع می شود.لاتیکا می ایستد و به آن دو خیره می شود.آنها را شناخته.

لاتیکا:جمال!

مربی:چی می خواین؟

جمال:زود باش.بامابیا.

لاتیکا به طرف جمال می رود، اما وقتی به آستان درنگاه می کند، خشکش می زند.مامان و پونوس وارد اتاق شده اند.پوست دور چشم پونوس کشیده شده.هرسه نفر از دیدن مامان وحشت زده می شوند.

مامان:پونوس ببین کی اومده.سلام دوباره به جمال و سلیم.من هیچ وقع صورت شما رو فراموش نمی کنم.

مامان به طرف آنها قدم برمی دارد.

مامان:واقعاً چی فکر کردین؟ فکر کردین راحت می تونین بیاین اینجا و گل سرسبد منو با خودتون ببرین؟ لاتیکا بیا اینجا.

او دست لاتیکا را می گیرد و به طرف خودش می کشد.بعد رو می کند به مربی.

مامان:استاد،شما به کارتون ادامه بدین.

ناگهان سلیم هفت تیری از جیب خود بیرون می آورد و آن را به طرف مامان می گیرد.

سلیم:نه.

جمال به نفس نفس افتاده.وحشت زده است و حیران.سلیم اسلحه را به طرف پونوس می گیرد.

سلیم:برو اون ور.تکون بخور.

پونوس عقب می کشد، اما مامان اعتنایی به او ندارد.

مامان:سلیم،ما که احمق نیستیم…برات سنگینه، مگه نه؟

سلیم هفت تیررا مستقیم به طرف مامان گرفته.مامان به طرف سلیم می رود.

مامان:اونو بدش به من.

سلیم چند عقب می رود.

سلیم:بشین رو زانوهات.

حالا مامان متوجه می شود که ماجرا شوخی بردار نیست.روی زمین می نشیند.

سلیم:تو هم بشین.

سلیم هفت تیر را به طرف پونوس می گیرد.پونوس هم روی زمین می نشیند.مامان سعی می کند لبخند بزند.

سلیم:پول.

مامان کیف پول خود را بیرون می آورد.

مامان:پول می خوای؟ باشه.

مامان اسکناس ها و سکه های داخل کیف خود را روی زمین می ریزد.

مامان:برشون دار و با دوستت برو گم شو.ما هم همه چی رو فراموش می کنیم باشه؟

سلیم:مامان هیچ وقت چیزی یادش نمی ره.مگه نه؟

مامان:مامان می تونه استثنا قائل بشه.

سلیم از روی زمین یک کوسن برمی دارد.هفت تیر را می گذارد زیر کوسن و هر دو را به طرف مامان می گیرد.

سلیم:شرمنده مامان، ولی من ریسک نمی کنم.

سلیم ماشه را می کشد.مامان روی زمین می افتد.جمال خشکش زده. لاتیکا می رود و پول های روی زمین را جمع می کند.

سلیم:بریم.

اما جمال تکان نمی خورد.

سلیم:زود باش.

آن سه نفربا هم از اتاق بیرون می روند.

خارجی ـ ساحل چوپاتی ـ عصر

بچه ها در ساحل بازی می کنند و به هم آب می پاشند.بعضی ها بادبادک هوا کرده اند و بعضی با شن ها شکل درست می کنند.سلیم،جمال و لاتیکا هم روی ساحل نشسته اند و به دریا خیره شده اند لاتیکا کیف پول مامان را درآورده و داخل آن را می کاود.سلیم هم تحسین آمیزدستی به هفت تیرخود می کشد.جمال همچنان به دریا خیره است.

سلیم:باید جشن بگیرم.

جمال:تو یه نفر رو کشتی.

سلیم:اون می خواست ما رو بکشه.

جمال:هفت تیر از کجا آوردی؟

سلیم:پس انداز یک سالمه.باید حسابی ازش استفاده کنم.

لاتیکا:لازم نبود اونو بکشی.

سلیم:عجب.من جون تو رو نجات دادم و حالا تو داری این جوری با من حرف می زنی.(به جمال)تنها کاری که تو تا حالا کردی، این بوده که به زندگی من گند بزنی.

جمال:می شه خفه شی.

سکوت.

سلیم:چرا تو نمی خوای خوشبخت باشی؟

جمال:خوشبخت؟

سلیم:مگه چیزی رو که می خواستی، به دست نیاوردی؟ پس بریم جشن بگیریم.

لاتیکا:راست می گه.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری انگشتان خود را طوری به طرف جمال گرفته که گویا می خواهد به او شلیک کند.

مجری:چه کسی مخترع هفت تیر است؟ الف)ساموئل کلت. ب) بروس برونینگ. ج)دان وسون. د)جیمز روولور.

جمال بی هیچ معطلی،به سرعت جواب می دهد.

جمال:ساموئل کلت.

مجری یک لحظه میخکوب می شود،اما سعی می کند به خود مسلط شود.

مجری:مطمئنی؟

جمال:کاملاً

مجری:جمال مالک تو الان توی رویا سیر می کنی.قلبم گواهی می ده که جلوتر هم می ری.ببینیم کامپیوتر چی می گه؟

مجری به کامپیوتر نگاه می کند.

مجری:دیدین حق با من بود.جمال بازم درست گفت.

تماشاچیان تشویق می کنند.نور می رود روی آنها.مجری به طرف تماشاچیان برمی گردد فریاد می زند.جمال چشمان خود را می مالد.

مجری:باورنکردنیه.دو میلیون و پونصد هزار روپیه.

داخلی ـ پارکینگ یک هتل ـ شب

لاتیکا و جمال وسلیم درحالی که دردستانشان بطری های نوشابه است،از پارکینگ هتل رد می شوند،نگهبان خوابیده است.

داخلی ـ اتاقی درهتل ـ شب

اتاق مجلل و بزرگی است.لاتیکا و جمال نوشابه می خورند.جمال گوشی تلفن را برمی دارد.

جمال:روم سرویس؟ سلام.اتاق ۳۰۷ یه بطری نوشیدنی.

لاتیکا نگاهی به منو می اندازد.

لاتیکا:چیکن.

جمال:چیکن…چی؟ نمی دونم…هرچی.سیب زمینی تنوری.

لاتیکا:نون مربایی.

جمال:نون مربایی،توف فرنگی.یه بطری آب معدنی، خنک.از شیر پر نشده باشه.من می فهمم.

جمال می خندد و گوشی را می گذارد.لاتیکا بلند می شود و به طرف حمام می رود.

خارجی ـ خیابانی در بمبئی ـ شب

خیابان شلوغ است.ماشین ها درخیابان سر و صدا می کنند.سلیم در میان جمعیت به آن ور و آن ور می رود.سرگردان است.از جلوی یک سینما رد می شود.می رود جلوی گیشه و بلیت می خرد.

خارجی ـ تراس سینما ـ شب

سلیم وارد تراس سینما می شود.چهار پنج مرد پشت میزی نشسته اند و بازی می کنند.سیگار می کشند و بلند بلند می خندند.سلیم جلو می رود. یکی از آنها که بازی را برده،حسابی داد و فریاد راه انداخته.

سلیم:من دنبال جاوید می گردم.

یکی از آنها:گم شو عوضی.اون دنبال تو نمی گرده.

سلیم از پشت خود هفت تیرش را بیرون می آورد.

سلیم:من مامان رو کشتم.تو رو هم می کشم.مثل آب خوردن.

آنها دست از بازی می کشند و بی حرکت به او نگاه می کنند.

جاوید (خارج قاب):تو واقعاً اونو کشتی؟

سلیم برمی گردد و می بیند که جاوید پشت او ایستاده.سرش را به علامت تأیید تکان می دهد.

جاوید:دشمن دشمن من، دوست منه.دنبال من بیا دوست من.من به دنبال یه آدمی مثل تو می گشتم.

سلیم و جاوید از تراس خارج می شوند.

داخلی ـ اتاقی در هتل ـ شب

لاتیکا و جمال با هم حرف می زنند.باقیمانده شامشان روی زمین است.

لاتیکا:نوچه های مامان ما رو می گیرن.می دونی؟

جمال:برام مهم نیست.

لاتیکا:برای منم.

هر دو می خندند.لاتیکا یکی از چراغ ها را خاموش می کند.دستان خود را در هوا می چرخاند و روی دیوار سایه هایی درست می کند.

لاتیکا:تو برگشتی.

جمال:آره.

لاتیکا:فکر می کردم منو فراموش کردی.

جمال:هیچ وقت.حتی یه روز.می دونستم بالاخره پیدات می کنم. این تقدیرماست.

لاتیکا:آره.تقدیر.

لاتیکا به جمال نگاه می کند.

لاتیکا:ممنون.

داخلی ـ اتاقی در هتل ـ شب (مدتی بعد)

سلیم وارد اتاق می شود.جمال ولاتیکا خوابشان برده.

سلیم:هی.

جمال چشمان خود را باز می کند.سلیم را می بیند که بالای سر لاتیکا ایستاده.

جمال:سلیم؟

سلیم دست خود را به سمت لاتیکا می گیرد.لاتیکا هم بیدار شده.

سلیم:با من بیا.

جمال:نه برادر…انگار خیلی خوردی.

جمال سعی می کند بلند شود،اما سلیم او را هل می دهد و نمی گذارد بلند شود.

سلیم:من بزرگ ترم.رئیس منم.یه بارم که شده من می گم چی کار کنی.حالا برو گم شو.

سلیم به طرف لاتیکا برمی گردد.

سلیم:بیا.من جونت رو نجات دادم،مگه نه؟

لاتیکا:سلیم خواهش می کنم.

جمال بلند می شود و به طرف سلیم حمله می کند.او بر سرو صورت سلیم می زند.سلیم روی زمین می افتد.لاتیکا شاهد دعوای دو برادر است. سلیم از روی زمین بلند می شود.جمال را به طرف در اتاق می کشد. جمال به او مشت می کوبد.سلیم در اتاق را باز می کند.سلیم،جمال را از اتاق بیرون می اندازد.

داخلی ـ راهروی هتل ـ شب

سلیم در آستانه درایستاده و می خندد.جمال روی زمین افتاده.سلیم چند اسکناس می ریزد روی جمال.

سلیم:الان شماره یک منم.

جمال:نه سلیم.

سلیم:برو برای خودت یه اتاق بگیر.

جمال می بیند که سلیم به اتاق برمی گردد و در را محکم می بندد.جمال به سرعت از روی زمین بلند می شود.

جمال:سلیم در رو باز کن.

جمال با دست به در می کوبد و آن قدر این کار را ادامه می دهد که در باز می شود و سلیم در آستانه در ظاهر می شود.او هفت تیرش را بیرون آورده و آن را مستقیم به طرف جمال گرفته.

سلیم:خفه شو.یه مردی داره حرف می زنه که یه کلت ۴۵ دستشه. پس خفه شو.

جمال به او خیره شده.نمی تواند چنین چیزی را باور کند.

سلیم:دیگه برو.وگرنه با همین هفت تیرمی زنم وسط دو تا چشم هات. اصلاً فکرنکن که این کار رو نمی کنم.پنج ثانیه وقت داری.یک،دو،سه، چهار…

لاتیکا در آستان در ظاهر می شود.هفت تیرسلیم را پایین می آورد.

لاتیکا:جمال برو.

جمال خیره به لاتیکا نگاه می کند.لاتیکا به اتاق برمی گردد.سلیم در را می بندد.جمال هنوز همان جا ایستاده، اما کاری نمی کند.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ شب

جمال و گروهبان و بازرس در اتاق هستند.هر سه نفر ساکت هستند. جمال به بیرون نگاه می کند.

گروهبان:اگه جای تو بودم همون جا مثل یه مرد وا می ستادم و می مردم.

بازرس:آخرین باری رو که یه نفر تو خیابون به طرفت اسلحه گرفته بود، یادت میاد.داشتی خودت رو خراب می کردی.

جمال:حق با اونه.من رفتم.بدترین تصمیم زندگیم رو گرفتم.

بازرس:اونو دوباره دیدی؟

جمال تلخ می خندد.

جمال:اگه دیده بودمش که الان اینجا نبودم.

بازرس:دختر قشنگی بود؟

جمال چیزی نمی گوید.

بازرس:می شه حدس زد که نه.

جمال:قشنگ ترین زن دنیا بود.

گروهبان (پوزخند می زند):منظورش بین بچه های خیابونیه.

جمال که عصبانی شده از صندلی خود بلند می شود و به سمت گروهبان می رود و به او حمله می کند.گروهبان را زیر مشت های خود می گیرد.

بازرس:بسه دیگه.

دو نفر وارد می شوند و جمال را می کشند و او را روی صندلی می نشانند. گروهبان به دستان او دستبند می زند.گروهبان کاملاً عصبانی است.کلاه خود را درمی آورد.

بازرس:سگ زاغه نشین پارس می کنه.عجب!آدم ها همیشه برای به دست آوردن پول یا زن،بدترین خطاها رو می کنن.انگار تو هر دو تا رو می خواستی.سیرینیواس، باید یه کاری بکنی.

گروهبان:بله قربان.

بازرس:برو یه چیزی برای خوردن بگیرچایی هم بیار.

بازرس می رود دستان خود را می شوید.بعد آنها را خشک می کند و رو به روی جمال می نشیند.

بازرس:خب بگو ببینم چه جوری پات به مسابقه باز شد؟

داخلی ـ مرکز مخابراتی ـ روز

جایی بسیارشیک با نمایی شیشه ای.روی یک تخته سفید نوشته شده مطالعات فرهنگی.جمال با یک سینی وارد کلاس می شود.روی سینی پر از لیوان های چای است.او روی میز تحریر معلم جوان کلاس یک لیوان چای می گذارد و به طرف بچه ها می رود.

معلم:بچه ها،این هفته، هفته بزرگی برای بریتانیا بوده.کت برگشته. معلم یک نسخه از مجله رادیو تایمز را به بچه ها نشان می دهد.روی جلد تصویر یک زن به نام کت است.سر و صدای بچه ها شنیده می شود. جمال برای دانشجویان چای می گذارد.

باردی:ولی او قبلاً برگشته بود.

معلم:باردی…جمال؟

جمال به طرف معلم برمی گردد.معلم به مجله اشاره می کند.

جمال:بله،خب.اون برگشته بود.ولی وقتی الفی ازش جدا شد،کت هم رفت و حالا دوباره برگشته.ظاهراً الفی هنوز به او علاقه داره و…

معلم:ممنون جمال.باردی حواست باشه.انگار آبدارچی اینجا بیشتر از تو می دونه.

باردی به جمال پوزخندی می زند.دانشجویان می خندند.

معلم:به هرحال بریتانیا هفته پرجنب و جوشی داشته.اونها این هفته از آب و هوا راضی بودن و قراره که توی ادینبورو یه جشنواره برگزار بشه.

جمال برای دانشجویان چای می گذارد.

معلم:کسی چیزی درباره ی ادینبورو می دونه.

معلم دست خود را به طرف یک دانشجوی دختر می گیرد.

نسرین:اسکاتلند.دامن های مردونه.قلعه ها.دسر دل و جگر. شوربا.کوه ها و کوهپایه ها.بن نویس.

معلم به یک دانشجوی دیگراشاره می کند.

دانشجو:کارآگاه تاگار،شان کانری.

معلم:و خلیج ها.خوبه.این هفته یه فرصت بزرگ دارین برای ارتقای بسته «دوستان و اقوام».پس یادتون باشه ارتقا بدین هر…

همه با هم:هرتماس رو…

جمال از کلاس بیرون می رود.

داخلی ـ مرکز مخابرایی،طبقه بریتانیاـ روز

ما با یک سالن بسیار بزرگ مواجه می شویم که می توان در آن یک بوئینگ را جا داد.ردیف های زیادی از اپراتورها را می بینیم که پشت میزهای خود نشسته اند.روی هرمیزیک کامپیوتر است.اپراتورها همه هندی هستند.روی دیوارها تصاویری از لندن، تونی بلر،باجه های قرمز تلفن،خلیج یورکشایر، کوه ها و یک توریست بریتانیایی نصب شده.پوسترهایی از آدم های معروف هم دیده می شود.از سقف پارچه هایی آویزان شده که روی آن شعارهای تبلیغاتی نوشته شده.مثلاً:«هرتماس یک فرصت جدید است».اتاق قسمت بندی شده و بالای هرقسمت بنری نصب شده که اسم یکی از شهرهای بریتانیا روی آن نوشته شده.زیر بنر «برادفورد»یک مدیر در کنار میز یک اپراتور ایستاده و به مکالمه او گوش می دهد.جمال کنار آن دو می ایستد.مدیر یک مرد انگلیسی است.

اپراتور:خانوم متأسفانه تماس با بقیه کشورها یه تعرفه دیگه داره.

مدیر به گلوی خود دست می کشد.

اپراتور:باید ببینم می توانم اطلاعات بیشتری گیر بیارم.

مدیر دگمه ای را روی کامپیوتر فشار می دهد.صفحه کامپیوتر خاموش می شود.

مدیر:حداکثر دو دقیقه.اگه نمی تونی طبقه بندی کنی،اونها رو بذار روی هولد و بعد خط رو قطع کند.این یه جور نقص فنی به حساب میاد.یادت باشه اونها وقتشون بیشتر از ماست.اینجا براد فورده.ما به هدف هامون فکرمی کنیم.

مدیر یک لیوان چای از سینی جمال برمی دارد.

مدیر:کجایی تو؟ برو پیش دیو.

جمال به قسمت «کورن مارکت»می رود.کنار میز دیو می ایستد و به او چای می دهد.دیو نگاهی به دور و اطراف می اندازد تا کسی متوجه او نباشد.او گوشی هایش را درمی آورد.

دیو:جمال دو دقیقه.من باید برم مسابقه رو ببینم.

جمال:نه.

دیو:بشین اینجا.

او به زور جمال را پشت میز خود می نشاند.

دیو:اگه کسی تماس گرفت، یه کاری بکن که فکر کنه داری ارتقا می دی…

جمال:می دونم،«بسته دوستان و اقوام».

دیو:آره.

دیو می رود.

جمال:فقط دو دقیقه.

دیو به طرف اتاقی می رود که اتاق استراحت و تفریح است.دراتاق را باز می کند و ما می بینیم که آنجا یک پلاسمای بزرگ نصب شده و چند اپراتور در حال تماشای مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود»هستند.جمال یونیفرم دیو را از پشت صندلی برمی دارد و آن را می پوشد.بعد گوشی ها را به گوش هایش می زند.حالا مثل یک اپراتور است در محل کارش.حالا متوجه می شویم که همه اپراتورهای این قسمت به طرف اتاق استراحت و سرگرمی برگشته اند.

داخلی ـ اتاق استراحت و سرگرمی ـ روز

دیو به تلویزیون نگاه می کند.

مجری:اگه می خواین شانس شرکت توی مسابقه «چی کسی می خواهد میلیونر شود»رو داشته باشین، همین حالا تماس بگیرین.

دیو به طرف در می آید برای همکارانش دست تکان می دهد.

داخلی ـ مرکز مخابراتی، طبقه بریتانیاـ روز

ناگهان همه اپراتورها با موبایل های خود شروع می کنند به شماره گرفتن. تقریباً به طورهمزمان بیست صدا شنیده می شود که می گویند:

اپراتورها:من می خوام توی مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود» شرکت کنم.

بیشتر اپراتورها از جمله اپراتوری که کنال جمال نشسته، ناگهان عصبانی می شوند.

اپراتور:عوضی…من اصلاً وصل نشدم.

جمال:تو باید وقتی شماره گیری کنی که مجری می گه «اگه».اون می گه:«اگه می خواین شانس شرکت توی مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود»رو داشته باشین، همین حالا شماره گیری کنین.»این موقعیه که اونها خط ها رو آزاد می کنن.

اپراتوربه جمال نگاه می کند.جمال شانه بالا می اندازد.

اپراتور:تو از کجا می دونی؟

جمال:اینو از مدیر فنی شنیدم.

صدای یک زن از گوشی های جمال بیرون می آید.

زن (خارج از قاب):الو؟ الو من دوباره وصل شدم؟ خدایا!

جمال یک لحظه از ترس میخکوب می شود.او گوشی هایش را می گذارد و صدای زنی را با لهجه اسکاتلندی می شنود.

زن (خارج از قاب):الو؟ خدایا!کسی صدای منو می شنوه؟

جمال:سلام خانوم…

او به کامپیوتر نگاه می کند و اسم زن را می خواند.

جمال:خانوم مکینتاش از کینگ گوزی.

زن (خارج از قاب):کینگ گوزی نوشته می شه،ولی کینوزی خونده می شه.

جمال:کینوزی؟

زن (خارج از قاب):خب شما از کجا هستین؟ شرط می بندم خارجی هستین.چین یا یه جای دیگه.درسته؟

جمال:من توی جاده پایین خونه شما هستم خانوم مکینتاش.کنار خلیج.

زن (خارج از قاب):کدوم خلیج؟

جمال با ناامیدی و ترس به دور و اطراف نگاه می کند و پوستری از بیگ بن را می بیند که روی دیوارنصب شده.

جمال:خیلج بیگ بن.کنار آپارتمان شان کانری.

زن (خارج از قاب):من می خوام با رئیست صبحت کنم پسرجون.

جمال می ترسد و همان دگمه ای را می زند که در کنار مدیرفنی دیده بود.به این ترتیب تماس قطع می شود.جمال نفس راحتی می کشد ونگاهی به دور و اطراف می اندازد.از دیو خبری نیست.او به کامپیوتر نگاه می کند و با این سؤال مواجه می شود:«چه اسمی رو درخواست می کنید؟»دوباره به دور و اطرافش نگاه می کند و در جای خالی کلمه «لاتیکا»را تایپ می کند.و دگمه اینتر را می زند.هزاران لاتیکا همراه با نام فامیل و شماره تلفن هایشان روی صفحه کامپیوتر می آید.روی صفحه کامپیوترنوشته می شود:«جست و جو کامل شد و ۲۶۸۳۷ نتیجه به دست آمد.»جمال اسم لاتیکا را پاک می کند و در همان جا تایپ می کند:سلیم خان مالک.دگمه اینتر را می زند.و پانزده سلیم پیدا می شود.او شماره اولین سلیم را می گیرد و منتظر می شود.تماس وصل می شود.

مرد (خارج از قاب):بله؟

جمال:سلیم؟

مرد (خارج از قاب):تو کی هستی؟ می دونی ساعت چنده؟

واضح است که آن مرد برادرش نیست.جمال تماس را قطع می کند و دومین شماره را می گیرد.مردی گوشی را برمی دارد و جمال با شنیدن صدای او، تماس را قطع می کند.سومین شماره را می گیرد و منتظر می شود.

سلیم (خارج از قاب):الو؟ الو؟ کیه؟

سلیم است؛ برادرش، اما جمال نمی تواند حرف بزند.

سلیم (خارج از قاب):کی می خواد با من حرف بزنه؟

سکوت.

سلیم (خارج از قاب):کی هستی؟

جمال:من از شرکت مخابرات تری جی زنگ می زنم قربان.ما به شما به عنوان مشتری با اعتبارمون پیشنهاد می کنیم ارتقا بدین سیستم «دوستان…

صدای جمال پایین می آید.

جمال:… و اقوام»رو.

سلیم:جمال؟ تویی برادر؟ الان کجایی؟ من فکر می کردم تو مردی.ما مجبور شدیم فرار کنیم.آدم های مامان اومدن دنبالمون.اونها همه هتل رو زیر و رو کردن…جمال،خواهش می کنم یه چیزی بگو.

سکوتی طولانی برقرار می شود.

جمال:سلام سلیم.

داخلی ـ استودیوـ روز

به استودیو برگشته ایم.

مجری:کمبریج سیرکس در کدام شهر انگلستان است؟ الف)اکسفورد. ب)لیدز. ج)کمبریج. د)لندن.

جمال می خندد.

مجری:اون داره می خنده.چرا می خوای منو نگران کنی؟

جمال به او نگاه می کند.

مجری:تا حالا کمبریح بودی؟

جمال:نه.

مجری:تا حالا سیرک رفتی؟

جمال:نه.قبلاً هیچ وقت انگلستان نرفتم.ولی قصد دارم برم. تماشاچیان می خندند.جمال هم می خندد و شانه بالا می اندازد.

جمال:چرا که نه؟

مجری:می شه یه نفر برای من آمبولانس خبر کنه؟

داخلی ـ مرکز مخابراتی ـ روز

تصویری از یک تابلوی راهنما که روی آن نوشته شده:«آکسفورد سیرکس»این تابلو درانتهای سالن نصب شده.بنربالای این قسمت نشان می دهد که آنجا لندن است.جمال با سینی چای به قسمتی می رود که تابلویی آنجا وجود دارد:«کینگز پرید».جمال به بنر بالای آن قسمت نگاه می کند.آنجا کمبریج است.

جمال به سمت «برود استریت»می رود.یکی از اپراتورها دستش را بلند می کند و چای می خواهد.جمال به سرعت به طرف «آکسفورد»می رود.تابلوهای راهنمایی که درسالن نصب شده اند،به سرعت می آیند و می روند:«پمبروک استریت»،«ترافالگار اسکوایر»، «ایست ایندیاداک» و بالاخره «کمبریج سیرکس».

مجری (خارج از قاب):خب جمال…

داخلی ـ استودیوـ روز

جمال سخت فکر می کند و صورتش عرق کرده است.

جمال:یادم نمیاد.

مجری:یادت نمیاد.این یعنی که قبلاً می دونستی؟

جمال:فکر نمی کنم جوابش آکسفورد باشه.

مجری:با توجه به مسافرت های زیادت اینو می گی.درسته؟

جمال (تقریباً با خودش):خب آکسفورد چی داره؛ برود استریت، سنت آلدیتس، ترل استریت، کویین استریت، پل ماگدالن که مودلین تلفظ می شه…

جمال حرف هایش را قطع می کند و متوجه می شود که تماشاچیان می خندند.مجری:من فکر می کردم تو انگلستان نرفتی.

جمال:نرفتم.جواب نمی تونه لیدزباشه چون لیدز،الن رود، کرگیت ماکت و سن پیتر داره.

مجری (یخ زده):پس کجا می تونه باشه؟

جمال:خب من فکر نمی کنم جواب کمبریج باشه.

مجری:کمبریج سیرکس توی کمبریج نیست؟ چرا اینو می گی؟

جمال:کاملاً واضحه.خب آکسفورد سیرکس قطعاً توی لندنه (با خود) بعد اون تابلوی مسابقه قایقرانی بود…

جمال تابلوهای راهنما را در ذهن خود مرور می کند.

جمال:احتمالاً تابلوی کمبریج سیرکس هم همون جا بود.من جواب «د» رو انتخاب می کنم، یعنی لندن.

مجری:ما جواب رو توی کامپیوتر ثبت می کنیم.

مجری به کامپیوتر نگاه می کند.

مجری:جمال مالک تو کاملاً درست گفتی.

تماشاچیان به شدت او را تشویق می کنند.جمال کاملاً ذوق زده است. اکنون او پنج میلیون روپیه برده.

مجری:اینجا داره گرم می شه،درسته؟

جمال:شما عصبی هستی؟

تماشاچیان می خندند.مجری یک لحظه مضطرب می شود.

مجری:چی؟ عصبی ام؟ تو اونی هستی که روی صندلی داغ نشستی دوست من.

جمال:بله،معذرت می خوام.

و تماشاچیان باز هم می خندند.

داخلی ـ اتاق فرمان ـ روز

کارگردان به تلویزیون نگاه می کند و می خندد.

کارگردان:عجب.مجری رو گرفتار کرده.

منشی:کاملاً.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری یک چک را به جمال می دهد.جمال آن را می گیرد.

مجری:تا همین چند ساعت قبل، تو برای اپراتورها چایی می بردی، ولی حالا از اونها پولدارتری.

مجری به طرف تماشاچیان برمی گردد.

مجری:واقعاً چه مسابقه ای شد.

تماشاچیان سوت می زنند و تشویق می کنند.

خارجی ـ یک برج ـ روز

جمال دستان خود را به میله های یک آسانسور فلزی گرفته است و بالا می رود.اکنون ما دریک برج عظیم هستیم؛ البته نیمه ساخته.اسکلت برج را زده اند و کف طبقات را آجر زده اند.درهرطبقه کارگران مشغول کارند. آسانسور می ایستد و جمال وارد یکی از طبقات می شود.جمال به دور و اطراف نگاه می کند.برج هنوز دیوار ندارد؛ در و پنجره ندارد.می ایستد. سلیم درانتهای آن طبقه ایستاده است.سلیم هم او را می بیند و به طرف جمال می آید.

سلیم:جمال؟

سلیم می خندد.

سلیم:خدا بزرگه.خدا واقعاً بزرگه.

او دستان خود را باز می کند و به طرف برادرش می رود.اما جمال با عصبانیت به طرف او حمله ور می شود.دستانش را دور کمرسلیم حلقه می کند و او را به عقب هل می دهد و هر دو از برج پایین می افتند.سلیم و جمال در هوا فریاد می زنند و دست و پاهایشان را تکان می دهند.

دوباره به همان طبقه برمی گردیم.این تصاویر را جمال خیال کرده.او آنجا ایستاده و به برادرش نگاه می کند که با آغوش باز به طرف او می آید. جمال به طرف او می رود و آن چنان سیلی محکمی به سلیم می زند که سلیم روی زمین می افتد.صورت سلیم خاکی می شود.

سلیم:آدم های مامان اومدن دنبال ما.مجبور شدیم فرار کنیم.

جمال:دورغ می گی.

سلیم:من برات توی پذیرش یه پیغام گذاشتم.چند هفته منتظرشدم، ولی نیومدی.

جمال:پیغامی نبود.

سلیم:ولی من پیغام گذاشتم.

جمال سرش را تکان می دهد.

جمال:پیغامی نبود…نبود…پیغامی نبود.

سلیم به او نگاه می کند و چیزی نمی گوید.

جمال:هیچ وقت نمی بخشمت.

جمال با پای خود به زمین می زند و خاک بالا می رود.جمال از او فاصله می گیرد.سلیم سرش را پایین انداخته.

سلیم:می دونم.

خارجی/داخلی ـ برج ـ روز (مدتی بعد)

سلیم و جمال لبه ی همان طبقه نشسته اند و به شهرنگاه می کنند که زیر پایشان است.

سلیم:باورت می شه؟ اینجا محله ماست.ما همین جا زندگی می کردیم. آره؟ این تجارته…آپارتمان،مراکز مخابراتی…لعنت به آمریکا، لعنت به چین.الآن هند مرکز دنیاست.و من تو مرکز مرکز هستم جمال. اینها هم مال جاویده.

جمال:جاوید؟ همون گانگستر؟ همونی که توی محل خودمون بود؟

جمال تصویری از جاوید در ذهنش می نشیند؛همون که جاوید را موقع فرار در ماشین جاوید دیده ایم.

جمال:تو برای جاوید کار می کنی؟

سلیم:کی می تونست به جز اون ما رو از آدم های مامان نجات بده؟

جمال:برای اون چی کار می کنی؟

سلیم:هر کاری که بخواد.

موبایل سلیم زنگ می خورد.سلیم به موبایل خود نگاه می کند، اما به آن جواب نمی دهد.

سلیم:اون داره میاد.باید بری.بیا،این کارت من.

او یک کارت به جمال می دهد.

جمال:برای چی؟

سلیم:تو فکر می کنی من می ذارم دوباره از جلوی چشمم دور شی؟ تو دیگه با منی.برو خونه من.

جمال می رود، اما هنوز چند قدم برنداشته که برمی گردد.

جمال:سلیم، لاتیکا کجاست؟

سلیم:بازم؟ اون رفته.خیلی وقته که رفته.

جمال درحالی که کارت را در دستش دارد، از او جدا می شود.

داخلی ـ آپارتمان سلیم ـ شب

جمال روی یک تشک خوابیده است.اینجا یک آپارتمان درست و حسابی است. موبایل سلیم زنگ می خورد.سلیم هم کمی آن طرف تر خوابیده است.سلیم تلفن را برمی دارد و خیلی آرام حرف می زند.جمال چشمان خود را باز می کند.

سلیم:تا تو برسی منم می رسم.

بعد سلیم به جمال نزدیک می شود ومی خواهد ببیند آیا خوابیده یا نه. چشمان جمال بسته است.سلیم یک کشو را باز می کند و از آن هفت تیر خود را بیرون می آورد.جمال همه چیز را دیده است.

جمال (خارج از قاب):سگ های زاغه نشین هیچ وقت نمی خوابن، فقط چرت می زننن.دو روز غیبش زد و وقتی برگشت عوض شده بود.

داخلی ـ آپارتمان سلیم ـ روز

جمال در اتاق سلیم را باز می کند و می بیند که او سجده کرده و نماز می خواند.بعد بلند می شود و دعا می کند.

سلیم:خدایا منو ببخش.می دونم که گناهکارم.

سلیم سرش را به چپ و راست تکان می دهد.

سلیم:خدایا منو ببخش.می دونم گناهکارم.

جمال با تعجب به کار او نگاه می کند.

خارجی ـ آپارتمان سلیم ـ روز

سلیم از آپارتمان خود بیرون می آید.سوار جیپ خود می شود.حرکت می کند.متوجه نیست که جمال پشت سر او در ماشینی نشسته است.ماشین جمال، سلیم را تعقیب می کند.

خارجی ـ ویلای جاویدـ روز

ماشین سلیم به در یک ویلای بزرگ نزدیک می شود.نگهبان جلوی در برای او سر تکان می دهد.جیپ وارد ویلا می شود.جمال هم رسیده است.او می بیند که زنی می آید روی بالکن.او لاتیکاست که حالا هجده ساله است. سلیم پاکتی را به لاتیکا می دهد و سوار جیپ می شود و می رود.در ویلا بسته می شود.

خارجی ـ ویلای جاوید ـ روز

جمال خودش را می رساند جلوی در.نگهبان هم همانجاست.لاتیکا او را می بیند.جمال با نگهبان حرف می زند.

جمال:از طرف شرکت اومدم.آشپز جدید هستم.خیلی ببخشین که دیر اومدم خدمت خانوم خونه.

نگهبان:یه دقیقه صبر کن.

جمال به لاتیکا نگاه می کند که روی بالکن ایستاده.لاتیکا عینک آفتابی خود را برمی دارد و به نظر می رسد که جمال را شناخته.نگهبان از اتاقک جلوی در جمال را صدا می کند.

نگهبان:ببخشین…اینجا چیزی درباره ی آشپز نگفتن.قرار بود یه ظرف شور بیاد.چیزی از ظرف شوری می دونی؟

جمال:خب من ظرف شور شمام.

جمال می بیند که لاتیکا به داخل می رود.در ویلا باز می شود.

داخلی ـ سالن ویلاـ روز

جمال وارد سالن می شود.هیچ کس آنجا نیست.تلویزیونی روشن است که از آن مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود»پخش می شود. جمال به طرف آشپزخانه می رود.

داخلی ـ آشپزخانه ـ روز

لاتیکا آنجاست و منتظر.جمال وارد می شود.رو به روی هم می ایستند و ناباورانه به هم نگاه می کنند و لبخند می زنند.

لاتیکا:جمال.

جمال:پیدات کردم.

غمی به سراغ لاتیکا می آید.

جمال:صورتت زخم شده.

لاتیکا:برای چی اومدی اینجا؟

جمال:اومدم تو رو ببینم.

لاتیکا:خب دیدی.بعدش چی؟

جمال از حرف او حیران می شود.لاتیکا راحت نیست.اینجا هم تلویزیونی هست که همان مسابقه را نشان می دهد.جمال متوجه تلویزیون می شود.

جمال:چرا همه عاشق این مسابقه هستن؟

لاتیکا:این مسابقه یه فرصت فراره.درسته؟ رفتن به یه زندگی دیگه. مگه همه همین رو نمی خوان؟

جمال:تو الان یه زندگی دیگه داری.پولداری.

لاتیکا:کی فکر می کرد این جوری بشه؟ یه زاغه نشین توی یه همچین خونه ای!

جمال:خوشبختی؟

صدای بوق یک ماشین شنیده می شود.

لاتیکا:اون تو رو می کشه.

جمال:تو با اونی؟

لاتیکا:بیا اینو بگیر.

لاتیکا پیشبندی را به گردن جمال می اندازد.وقتی که جمال کسوت یک آشپز را پیدا می کند،درست وقتی است که جاوید وارد آشپزخانه شده.

جاوید:اول یک ظرف شورخواستی،حالا هم یه آشپز…

لاتیکا:من فکر کردم…

جاوید:خفه شو.مسابقه کریکت شروع شده.

جاوید کانال تلویزیون را عوض می کند.

جاوید:برای چی همیشه اینو نگاه می کنی؟ من که الان یه میلیونرم.

جاوید موبایلش را بیرون می آورد و شماره می گیرد.بعد رو می کند به جمال.

جاوید:خب آشپز،بجنب.من گشنمه.برام یه ساندویچ درست کن.

جمال:چشم قربان.

جاوید از آشپزخانه بیرون می رود.جمال از داخل آشپزخانه می بیند که جاوید روی مبل می نشیند و کانال تلویزیون داخل سالن را عوض می کند و با موبایل حرف می زند.لاتیکا به سراغ یخچال می رود و از آن مقداری کاهو بیرون می آورد.جمال روی یک تکه نان مربا می مالد.جمال آرام با لاتیکا حرف می زند.

جمال:بیا با من بریم.

لاتیکا:کجا؟ بریم کجا؟ با چی زندگی کنیم؟ تو چی داری؟

جمال مدتی مکث می کند.

جمال:عشق.

لاتیکا چند لحظه به او نگاه می کند.

جمال:همین الآن بیا با من بریم.

لاتیکا ساندویچ را داخل یک بشقاب می گذارد و از آشپزخانه بیرون می رود. جمال درآستانه ی درآشپزخانه می ایستد و به جاوید نگاه می کند.

جاوید(با موبایل):آره،او هشتادو پنج امتیاز داره.می خوام روش شرط بندی کنم.

لاتیکا بشقاب را می گذارد روی میز جلوی جاوید.یک لحظه لاتیکا جلوی دید او را می گیرد.جاوید به سرعت او را کنار می زند.لاتیکا به آشپزخانه برمی گردد.

جمال:سلیم به ما کمک می کنه.

لاتیکا:سلیم؟ تو هنوز به اون ایمان داری؟ ما داریم از اینجا می ریم.یه جایی می ریم بیرون از بمبئی.

جمال:کجا؟

لاتیکا:فکر می کنی به من می گه؟

صدای جاوید بالا می رود.یک دم چشم از تلویزیون برنمی دارد.

جاوید:مستقیم برو جلو احمق!

هیجان زده از جای خود بلند می شود.

جاوید:نه، نه.

تصویری از تلویزیون را می بینیم.جاوید چیزی را که می خواسته،نشده. عصبانی می شود و سرجای خود می نشیند.

جاوید:احمق بی شعور!

گازی به ساندویچ می زند و خیلی زود هرچه را خورده،داخل بشقاب برمی گرداند.بلند می شود و به طرف آشپزخانه می آید.بشقاب را پرت می کند روی بارآشپزخانه.

جاوید:این چه کثافتی بود عوضی!گم شو بیرون.گم شو.

جاوید با عصبانیت از آشپزخانه بیرون می رود.

لاتیکا:قبل از این که هر دومون رو بکشه،برو.

لاتیکا و جمال از آشپزخانه بیرون می آیند.جاوید درسالن نیست.لاتیکا او را به سمت در می برد.صدای جاوید از اتاق شنیده می شود.

جاوید:لاتیکا، پیرهن من کجاست؟ آرمانی رو می گم.

لاتیکا:الآن میام.

لاتیکا به طرف جمال برمی گردد و آرام با اوحرف می زند.

لاتیکا:یه کاری برام می کنی؟

جمال:هرکاری که بگی.

لاتیکا:من رو فراموش کن.

جمال:توی ایستگاه قطار هر روز ساعت پنج منتظرت می شم تا بیای. لاتیکا سرش را تکان می دهد.

جمال:من تو رو دوست دارم.

لاتیکا:دیگه دیرشده.حالا برو.

در را باز می کند.جمال بیرون می رود.هردو چند لحظه به هم نگاه می کنند و می روند.

داخلی ـ آپارتمان سلیم ـ شب

سلیم دست خود را به دورگردن جمال حلقه کرده.

سلیم:چرا تنهاش نمی ذاری؟ تو پول می خوای؟ من بهت می دم.یکی دیگه رو برات جورمی کنم.

جمال:تو می دونی من چی می خوام.

سلیم:تو آدم احمقی هستی.

جمال:اون تقدیرمنه سلیم.

سلیم:می دونی تقدیر تو چیه؟ یه گلوله وسط چشم هات.بعدش هم جاوید اونو می کشه.همین رو می خوای؟

سلیم، جمال را رها می کند.

جمال:تو اونو فروختی.

سلیم:من اونو نفروختم.جاوید اونو می خواست.اون هرچی رو بخواد، به دست میاره.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری سؤال بعدی را برای جمال می خواند.

مجری:چه کسی درتاریخ کریکت بیشترین امتیاز را آورده؟ الف)ساچین تندالکار. ب)ریکی پونتینگ. ج)مایکل اسلیتر. د)جک هوبز.

مجری اجازه می دهد او فکر کند.جمال به کامپیوترخود نگاه می کند.

مجری:یادت باشه اگه اشتباه بگی،همه چی می پره.خب می خوای ادامه بدی؟

جمال نمی داند چه باید بگوید.تصویری از یک بازی کریکت و تصویری از لاتیکا در ذهنش می نشیند.او چکی را که قبلاً گرفته،به مجری می دهد. معلوم است که می خواهد به مسابقه ادامه بدهد.تماشاچیان او را تشویق می کنند.مجری با فکر به او نگاه می کند و بعد لبخند می زند.مجری چک را پاره کرده و تکه های آن را به هوا پرت می کند.

مجری:رویای میلیون ها روپیه روی زمین ریخته شد.

داخلی ـ ایستگاه قطارـ روز

قطاروارد ایستگاه می شود.جمال کناردرایستاده.هنورقطار کاملاً توقف نکرده که او پیاده می شود.ساعت پنج عصر را نشان می دهد.مردم از قطار پیاده می شوند.ایستگاه پرمی شود از آدم.جمال همه جای ایستگاه را می گردد.می ترسد او را از دست داده باشد.مدتی بعد به ساعت نگاه می کند.ساعت شش است و تقریباً روی سکو کسی نیست.

داخلی ـ ایستگاه قطارـ روزی دیگر

جمال روی پل بالای سکو ایستاده است و از آنجا همه ایستگاه را زیرنظر دارد.ساعت پنج است.مردم از قطار پیاده می شوند.سکو حسابی شلوغ است.اما از لاتیکا خبری نیست.ساعت پنج و ربع است.بعد پنج و نیم و بعدتر شش.جمال هنوز روی پل است.می نشیند ودست خود را روی نرده پل می گذارد.مدتی بعد از چیزی که دیده نزدیک است شاخ در بیاورد.لاتیکا روی سکو است و دنبال کسی می گردد.جمال از جای خود بلند می شود.زیرلب لاتیکا را صدا می زند.حالا همه آن آدم ها که روی سکو بودند،گویا که تکانی نمی خورند و فقط لاتیکاست که در دریای آدم ها راه می رود.لاتیکا گیج و سرگردان است.

جمال:لاتیکا!

لاتیکا صدای او را نشنیده.جمال او را بلندتر صدا می کند.

جمال:لاتیکا!

لاتیکا برمی گردد و او را بالای پل می بیند.حالا هر دو به هم چشم دوخته اند و می خندند.اما شادی آن دو دوامی ندارد.جمال،سلیم و چند مرد دیگر را می بنید که به سمت لاتیکا می آیند.جمال فریاد می زند.

جمال:لاتیکا!

سلیم و دوستانش به دنبال لاتیکا می دوند.جمال به لاتیکا اشاره می کند. لاتیکا برمی گردد و آنها را می بیند.لاتیکا فرار می کند.لاتیکا می خواهد سوار یک قطارشود که سلیم به او می رسد.سلیم و دوستانش، لاتیکا را از قطار بیرون می کشند.جمال می بیند که لاتیکا را می گیرند.جمال از پل پایین آمده و حالا روی سکو است؛ بین مردم.به سختی آنها را کنار می زند و می دود.سلیم برمی گردد و می خواهد ببیند که جمال کجاست.لاتیکا را کشان کشان می برند.جمال سعی دارد خودش را به آنها برساند.

خارجی ـ ایستگاه قطار، خیابان ـ روز

سلیم و دارودسته اش ازایستگاه قطارخارج شده اند و حالا درخیابان هستند؛ جایی که از قبل یک ماشین درانتظار آنها بوده.سلیم به زور لاتیکا را سوار ماشین می کند و در را محکم می بندد.لاتیکا جیغ و داد می کند و مدام اسم جمال را صدا می زند.جمال به خیابان می رسد و یک لحظه می ایستد.سلیم او را می بیند وبا انگشت به او اشاره می کند که همان جا بایستد.سلیم سوار ماشین می شود.جمال به ماشین می رسد و به شیشه آن چند ضربه می زند.

جمال:لاتیکا!

ماشین حرکت می کند.جمال با ناامیدی فریاد می زند.ماشین بین ماشین های موجود در خیابان گم می شود.او به آسمان نگاه می کند.جمال یک بار دیگر لاتیکا را از دست می دهد.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری:خانوم ها و آقایون،وقت پخش آگهی های بازرگانی رسیده.می دونم، می دونم…منم مثل شما تحمل ندارم.ولی بهش فکر نکنین. روی صندلی های خودتون بشینین.ما خیلی زود برمی گردیم.

مجری از روی صندلی خود بلند می شود.

مجری:آدم خیلی خوش شانسی هستی.

جمال:من باید برم…

مجری:دستشویی.باشه…نوید،جمال باید بره دستشویی.

یک مأمور امنیتی،جمال را به بیرون هدایت می کند.مجری خودش را جمع و جور می کند و از صحنه خارج می شود.

داخلی ـ دستشویی ـ روز

مجری وارد دستشویی می شود.جمال هم آنجاست.

مجری:یه بچه زاغه نشین داره میلیون ها روپیه رو می بره.دوست من، تو بقیه عمرت تبدیل به یه افسانه می شی.می دونی کی می تونه حس و حال تو رو بفهمه؟ من!منم مثل تو توی همون محله به دنیا اومدم.من می دونم تو چه احساسی داری.تو داری تبدیل به یه افسانه می شی.

جمال:من میلیونرمی شم.من جواب سؤال رو نمی دونم.

مجری:تو که همه رو جواب دادی.

جمال:ولی واقعاً جواب این یکی رو نمی دونم.

مجری:تو الآن روی لبه تاریخ هستی.

جمال:نمی دونم باید چی کار کنم.

مجری:موضوع این نیست.این تقدیرتوئه.تو می بری.به من اعتماد کن جمال.تو می بری.

مجری ازدستشویی بیرون می رود.جمال می رود رو به روی آینه می ایستد.روی آینه خاک گرفته چیزی نظرش را جلب می کند.می بیند که حرف «ب»روی اینه نوشته شده.و این جایی است که تا چند لحظه پیش مجری آنجا بوده.متوجه می شود که آن را مجری نوشته است.

داخلی ـ استودیوـ روز

مجری روی صندلی خود می نشیند و کتش را مرتب می کند.مدیرصحنه جمال را به سمت صندلی اش هدایت می کند.

کارگردان (خارج از قاب):سی ثانیه.

جمال روی صندلی اش می نشیند و به مجری نگاه می کند.چشم درچشم هم دارند.با چشم هایشان با یکدیگر می جنگند.

مجری:اگه کار درست رو انجام بدی،تقریباً تا سه دقیقه دیگه به اندازه من مشهور می شی.

کارگردان (خارج از قاب):ده ثانیه.

مجری:به اندازه ی من پولدار می شی…البته تقریباً.

جمال چیزی نمی گوید.

کارگردان (خارج از قاب):پنج ثانیه.

مجری:ازیه ژنده پوش می رسی به پادشاه.این تقدیر توئه.

کارگردان (خارج از قاب):ما رو آنتن هستیم.

تماشاچیان تشویق می کنند.مجری که تا به حال مضطرب و ناراحت بوده، با شنیدن صدای تشویق تماشاچیان لبخندی مصنوعی می زند.

مجری:دوباره به مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود»خوش آمدین.

امشب روی اون صندلی جمال مالک نشسته.ما که دیگه اونو می شناسیم. می ریم برای سؤال ده میلون روپیه ای.سؤال رو یه بار دیگه می خونم: چه کسی درتاریخ کریکت بیشترین امتیاز رو آورده؟ الف)ساچین تندالکار. ب)ریکی پونتینگ. ج)مایکل اسلیتر. د)جک هوبز.

جمال به او نگاه می کند.

مجری:نظرت چیه؟

جمال:می دونم که ساچین تندالکار نیست.

مجری:برای شروع خوبه.پس می تونه ریکی پونتینگ، جک هوبز یا مایکل اسلیتر باشه.

جمال:می خوام از یه راه نجات استفاده کنم.پنجاه ـ پنجاه.

مجری:حتماً.کامپیوتر، دو تا جواب غلط رو پاک کن.

موسیقی اوج می گیرد.روی تصویر می بینم که کامپیوتر گزینه های «الف»و «ج»را حذف می کند.

مجری:خب درباره ساچین تندالکار درست می گفتی.کامپیوتر الف) ساچین تندالکار و ج) مایکل اسلیتر رو حذف کرد.براساس راه نجات پنجاه ـ پنجاه دو گزینه باقی مونده. ب)ریکی پونتینگ و د)جک هوبز. چی فکر می کنی؟ الآن زمان تصمیمه برای ده میلیون روپیه.جواب تو چیه؟ ب)ریکی پونتینگ و د)جک هوبز؟

جمال به چشمان مجری خیره می شود.تصویر حرف «ب»روی آینه را به ذهن می آورد.

جمال:«د»

مجری از شنیدن جواب جمال شوکه می شود.

مجری:مطمئنی؟ یعنی «ب»نه؟ ریکی پونتینگ نه؟ اون کریکت بازخیلی بزرگیه.اهل استرالیاست.

جمال:«د»، جک هوبر.

مجری:اونو می شناسی؟

جمال به علامت نفی سرش را تکان می دهد.

مجری:خب می تونه «ب»باشه،ریکی پونتینگ.

جمال:یا «د»باشه؛جک هوبز.این جواب آخر منه.

مجری کاملاً قاطی کرده.اعصابش خرد شده.

مجری:روی کامپیوتر جواب «د»…جواب «د»…رو ثبت می کنیم.

مجری:با صد ونود وهفت امتیاز، جک هوبز درسته.

تماشاچیان از جای خود بلند می شوند.به شدت جمال را تشویق می کنند.

مجری:جمال مالک، تو ده میلیون روپیه برنده شدی.

مجری به طرف تماشاچیان برمی گردد.بعد بلند می شود و روی صحنه می رقصد.دوباره به سرجای خود برمی گردد.تماشاچیان می نشینند.

مجری:خب،حالا برای آخرین سؤال حاضری؟ برای بیست میلیون روپیه.

جمال:واقعاً نه…خب حالا می رسیم به آخرین سؤال مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود».

ناگهان صدای یک بوق الکتریکی در فضای استودیو طنین انداز می شود. تماشاچیان خنده هایی عصبی سرمی دهند.

مجری:درست وقتی که من فکر می کردم به یه کم هیجان احتیاج داریم، وقتمون تموم شد.خانوم ها و آقایون!واقعاً چه مسابقه ای بود.فرداشب با ما باشین تا ببینین جمال مالک بزرگ ترین اشتباه زندگیش رو انجام می ده یا این که برنده بیست میلیون روپیه می شه.همین جا،همین موقع.شب بخیر!

تماشاچیان تشویق می کنند.به محض این که دوربین ها خاموش می شوند، مجری خنده اش را تمام می کند.

داخلی ـ راهروی استودیوـ روز

مجری داخل راهرو به دیوار تکیه داده.جمال همراه با کارگردان وارد راهرو می شود.

مجری:از این طرف جمال.

جمال با کارگردان خداحافظی می کند و به طرف مجری می آید.آن دو به انتهای راهرو می روند.

مجری:مسابقه خیلی خوبی بود.جمال فردا می بینمت.

مجری در راهرو را باز می کند.به محض این که جمال از راهرو خارج می شود، روی سر او کیسه ای می اندازند.

مجری:به موقع بیا.

دو پلیس را می بینیم که جمال را کشان کشان می برند.سروصدا می شود. مجری همان جا ایستاده و شاهد آن منظره است.کارگردان هم می آید کنار در.مجری سیگاری روشن می کند.کارگردان از آن اتفاق متعجب است.

کارگردان:اینجا چه خبره؟

مجری:او داشت تقلب می کرد.

کارگردان:تو از کجا می دونی؟

مجری:با وجود این که من جواب غلط رو بهش گفتم، اونم درست جواب داد.تعجب کارگردان بیشتر می شود.

کارگردان:تو بهش جواب رو گفتی؟

مجری:نه دقیقاً.

مجری به راهرو برمی گردد.

مجری:لعنت به این مسابقه.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس

بازرس تلویزیون را خاموش می کند.او چای می خورد.جمال هم لیوان چای خود را از روی میز برمی دارد و جرعه ای می نوشد.

بازرس:همه چی به شکل عجیبی باور کردنیه.ولی هنوز…

جمال:خب چون من یه زاغ نشینم، پس دروغگوام، درسته؟

بازرس:بیشتر شماها این جوری هستین.ولی انگار تو واقعاً به پول علاقه ای نداری.آقای مالک تو دروغگو نیستی.اتفاقاً زیادی راست می گی.

جمال چند لحظه به بازرس نگاه می کند.

بازرس:خب تموم شد.

بازرس به طرف در می رود،اماباصدای جمال برمی گردد.

جمال:نفهمیدم اونو کجا بردن…لاتیکا رو می گم.

خارجی ـ ویلای جاویدـ روز

جمال نفس زنان می رسد جلوی در ویلا.کسی در ویلا نیست و به در زنجیر زده اند.جمال محکم در را تکان می دهد، اما فایده ای ندارد.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ شب

بازرس منتظر است تا بقیه حرف های جمال را بشنود.

جمال:رفتم توی مسابقه برای این که فکر می کردم شاید اون منوببینه.

بازرس در را باز می کند و خارج می شود.چشمان جمال از خستگی آرام آرام بسته می شوند.

داخلی ـ خانه جاویدـ اتاق نشیمن ـ روز

لاتیکا نشسته و دارد به تلویزیون نگاه می کند.یک گزارشگر رو به دوربین حرف می زند.دور او پر از آدم است.

گزارشگر:آیا جمال مالک، یک پسر درس نخونده هجده ساله از زاغه های بمبئی بیست میلیون روپیه را با صداقت می برده یا با دوز و کلک؟ این سؤال اساسی همه کسانیه که الآن دور من هستند.آیا جمال امشب به مسابقه برمی گرده؟

دوربین عقب می کشد و ما می بینیم که در خانه جاوید هستیم.جاوید در طول اتاق قدم می زند و عصبانی است.سلیم همراه با چند نفر دیگر هم آنجا هستند.روی تلویزیون یک مجری اخبار، خبری را درباره جمال مالک و مسابقه می خواند.جاوید کنترل را برمی دارد و کانال را عوض می کند. لاتیکا بلند می شود و از اتاق بیرون می رود.سلیم متوجه لاتیکا می شود.

داخلی ـ آشپزخانه ـ روز

لاتیکا در آشپزخانه نشسته و به تلویزیون نگاه می کند و اشک می ریزد. گوینده خبر روی صفحه تلویزیون است.

گوینده:شب پیش جمال مالک به اتهام…

به محض وارد شدن سلیم به آشپزخانه، لاتیکا اشک هایش را پاک می کند.

سلیم به تلویزیون نگاه می کند و می خندد.

سلیم:این پسره کارش درسته.هیچ وقت تسلیم نمی شه.

سلیم سرش را به علامت تحسین تکان می دهد.

سلیم:واقعاً دیوونه ست.

سلیم جلو می رود و دست خود را به طرف لاتیکا می گیرد.مشت خود را باز می کند.کف دست سلیم یک سوئیچ است.

سلیم:برو.

لاتیکا:ولی…

سلیم:با ماشین برو.شاید فرصت دیگه ای پیش نیاد.برو.

لاتیکا سوئیچ را می گیرد.مردد است.

لاتیکا:او تو رو می کشه.

سلیم می خندد و سرش را تکان می دهد.

سلیم:تقدیر من این نیست.

جاوید (خارج از قاب):سلیم.

سلیم:می دونم چه جوری هوای جون خودم رو داشته باشم.

سلیم به طف در پشتی می رود و آن را برای لاتیکا باز می کند.

لاتیکا:سلیم، من نمی تونم.

سلیم:باید بری.اگه سریع رانندگی کنی دو ساعت دیگه می رسی.بیا اینو بگیر.سلیم موبایل خود را به او می دهد.

سلیم:اینو داشته باش.

سلیم دو طرف سر لاتیکا را می گیرد.

سلیم:خواهش می کنم به خاطر کارهایی که کردم منو ببخش.

لاتیکا بیرون می رود.

سلیم:زندگی خوبی داشته باشی.

سلیم در را می بندد.

خارجی ـ خانه جاویدـ روز

لاتیکا با سرعت به طرف جیپ سلیم می رود و سوار آن می شود.

داخلی ـ دفتر بازرس پلیس ـ شب

جمال روی صندلی خود به خواب رفته.گروهبان روی صورت او آب می ریزد.جمال از خواب بلند می شود.

گروهبان:باید برگردی به مسابقه.

داخلی ـ ماشین پلیس ـ شب

جمال در صندلی عقب ماشین پلیس می نشیند.ماشین از پارکینگ مرکز پلیس بیرون آمده و به میان جمعیتی می رود که همگی سوت می زنند.جمال وحشت زده است.

داخلی ـ ماشین سلیم ـ شب

لاتیکا در خیابانی در بمبئی رانندگی می کند.او دست خود را روی بوق گذاشته و می خواهد با سرعت هرچه تمام تر به جلو برود.خیابان ها همه شلوغ هستند.

داخلی ـ ماشین پلیس ـ شب

ماشین پلیس پشت یک چراغ قرمز می ایستد.گدایی به سمت ماشین می آید و به شیشه آن ضربه می زند.او جمال را شناسایی می کند و داد و فریاد راه می اندازد.

گدا:خودشه.خودشه.

بقیه گداها هم به سمت ماشین هجوم می آورند.ماشین راه می افتد.

داخلی ـ پشت صحنه استودیوـ شب

تماشاچیان به صف شده اند.مأموران امنیتی آنها را بازدید بدنی می کنند. موبایل های آنها را می گیرند و در یک کیسه می اندازند.

داخلی ـ استودیوـ شب

نورپردازان پروژکتورها را نصب می کنند.

خارجی/داخلی ـ جاهای مختلف ـ شب

مقابل یک فروشگاه بزرگ مردم در پیاده روی فروشگاه نشسته اند.داخل فروشگاه بیش از پنجاه تلویزیون روشن است که همگی مسابقه را نشان می دهد.

خیابان ها شلوغ است.ماشین ها بی حرکت مانده اند.

تاج محل.داخل حیاط یک تلویزیون گذاشته اند و مردم دور آن جمع شده اند.

یک آپارتمان.اعضای خانواده در حالی که پیتزا می خورند به تلویزیون نگاه می کنند.

یک کارگاه نجاری.کارگران مشغول کارند و هم زمان به تلویزیون نگاه می کنند که درگوشه کارگاه روشن است.

مرکز مخابراتی.همه اپراتورها کار خود را ترک کرده و به تلویزیون چشم دوخته اند.آنها می بینند که آبدارچی همان مرکز روی صفحه تلویزیون می آید.

یک قهوه خانه؛راننده های تاکسی به تلویزیون نگاه می کنند.

گزارشگر تلویزیون (خارج از قاب):مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود»بالا گرفته.چرا که شب گذشته، جمال مالک، پسری بی سواد و از زاغه نشین های بمبئی توانست برنده ده میلیون روپیه شود.تخمین زده می شود که امشب این برنامه نود میلیون بیننده داشته باشه.

داخلی ـ استودیوـ شب

مجری و جمال می آیند روی صحنه.نورها به شدت زیاد است.مردم آنها را تشویق می کنند.هردو روی صندلی هایشان می نشینند.

داخلی/خارجی ـ ماشین سلیم/خیابان ـ شب

ترافیک کاملاً قفل شده.لاتیکا می بیند که نمی تواند حرکت کند.او از ماشین پیاده می شود و در خیابان به راه می افتد.

داخلی ـ استودیوـ شب

مجری:بازهم به مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونرشود»خوش آمدین. من دقیقاً می تونم بگم که امشب بزرگ ترین شب زندگی هر دوی ماست. جمال مالک تا اینجا برنده ده میلیون روپیه بوده.اون تا حالا دست به بزرگ ترین قمار در تاریخ تلویزیون زده.امشب تکلیف بیست میلیون روپیه روشن می شه.ما فقط یه سؤال از اون می پرسم.جمال برای این سؤال آماده ای؟

جمال:بله.

کسی از میان تماشاچیان اسم جمال را صدا می زند.نورها کم می شوند. موسیقی اوج می گیرد.

خارجی ـ خیابان ـ شب

لاتیکا درخیابان سرگردان است.او به جماعتی می رسد که جلوی یک خانه جمع شده اند و دارند به مسابقه نگاه می کنند.همان جا می ایستد و تلویزیون را تماشا می کند.

داخلی ـ استودیوـ شب

مجری دگمه ای روی کامپیوترفشار می دهد.

مجری:جمال تویه کتاب خون حرفه ای هستی؟ یک عاشق ادبیات؟

جمال شانه بالا می اندازد.

جمال:من می تونم بخونم.

تماشاچیان می خندند.

مجری:موفق باشی!درکتاب سه تفنگدار، نوشته الکساندر دوما،دو تفنگدار به نام های اتوس و پارتوس وجود دارند.اسم تفنگدار سوم چیست؟ الف)آرامیس. ب)کاردینال ریچلو. ج)دارتانیان. د)پلانچت.

جمال می خندد.

داخلی ـ مدرسه ـ روز

تصویری از آقای ناندها،معلم کلاس که کتاب سه تفنگدار را به سمت جمال پرت می کند.

داخلی ـ مدرسه ـ روز

ردیفی از بچه های کلاس.

آقای ناندها:دوشنبه دیگه اون بخشی رو می خونیم که اتوس و پارتوس با تفنگدار سوم آشنا می شن.

داخلی ـ سرپناه ـ شب

باران می بارد.جمال و سلیم زیرسرپناه نشسته اند.

جمال:اون می تونه سومین تفنگدار باشه.

داخلی ـ استودیوـ شب

دوربین روی مجری است.

مجری:یه سؤال بیست میلیون روپیه ای و اون وقت اون می خنده.حدس می زنم جواب رو می دونی.

جمال:باورتون می شه؟ نمی دونم.

جمال می خندد.کاردیگری نمی شود کرد.تماشاچیان آه می کشند.

مجری:نمی دونی؟ پس اون پول رو برمی داری و می ری؟

جمال:نه.

مجری:نه؟

جمال:ادامه می دم.

خارجی ـ خیابان ـ شب

لاتیکا از این که جمال می خواهد بازی را ادامه بدهد،خوشحال می شود. نفس در سینه همه کسانی که مسابقه را می بینند،حبس شده.

داخلی ـ استودیوـ شب

مجری:من شنیدم که گفتی جواب رو نمی دونی.درسته؟ بذار یه چیزی رو بهت یادآوری کنم، اگه اشتباه بگی،اون ده میلیون روپیه به باد می ره.

جمال:من می خوام به یه دوست زنگ بزنم.

مجری:پس می ریم روی خط.خانوم ها و آقایون، این هم ازآخرین راه نجات.می ریم رو خط.

مجری دگمه ای را روی کامپیوتر خود فشار می دهد.صدای شماره گرفتن در فضای استودیو طنین انداز می شود.

مجری:داره بوق می خوره.

خارجی ـ خیابان ـ شب

لاتیکا به تلویزیون خیره شده.او صدای بوق تلفنی را از تلویزیون می شنود.

داخلی ـ استودیوـ شب

صدای بوق تلفن.

مجری:انگار دوستت نیست.اون کیه؟

جمال:برادرم.

مجری:این چه جور برادریه که موقع سؤال بیست میلیون روپیه ای می ره برای خودش قدم می زنه؟

جمال:من فقط همین یه شماره رو بلدم.

خارجی ـ خیابان ـ شب

لاتیکا ناگهان چیزی به یادش می آید و از میان جمعیت راه خودش را باز می کند و درخیابان به سرعت به طرف ماشین می رود.

داخلی ـ ماشین سلیم ـ شب

موبایل سلیم روی داشبورد است و زنگ می خورد.

داخلی ـ خانه جاوید، حمام ـ شب

سلیم صورت خود را می شوید.

داخلی ـ استودیوـ شب

همچنان صدای زنگ تلفن شنیده می شود.

مجری:جمال فکر می کنم خودت باید جواب بدی.

مجری به اتاق فرمان نگاه می کند.کارگردان سرش را تکان می دهد و با دست ادای بریدن گلو را درمی آورد.

داخلی ـ ماشین ـ شب

لاتیکا با شتاب در ماشین را باز می کند و تلفن را برمی دارد.

داخلی ـ استودیوـ شب

مجری می خواهد چیزی بگوید که صدایی شنیده می شود.

لاتیکا (خارج از قاب):الو؟

تماشاچیان آه می کشند.

لاتیکا (خارج از قاب):الو؟ جمال؟

مجری:فکر می کنم برادرت نباشه.

لاتیکا (خارج از قاب):اسم من لاتیکاست.

این اولین خنده واقعی روی چهره هیجده سالگی جمال است.

مجری:خب لاتیکا، می خوای یه بار دیگه سؤال رو بشنوی؟ بذاربگم که بیست میلیون روپیه به جواب تو بسته ست.

داخلی ـ خانه جاویدـ شب

تلویزیون روشن است.جاوید صدای لاتیکا را از تلویزیون می شنود و داد می زند.

جاوید:لاتیکا؟ سلیم؟

داخلی ـ خانه جاوید، حمام ـ شب

سلیم مقدارزیادی اسکناس را داخل وان می ریزد.

داخلی ـ استودیوـ شب

مجری:جمال سؤال رو براش بخون؟

جمال:واقعاً خودتی؟

لاتیکا:بله.

مجری:جمال سؤال.سؤال.

جمال:درکتاب سه تفنگدار نوشته الکساندردوما،دو تفنگدار به نام های اتوس و پارتوس وجود دارند.اسم تفنگدار سوم چیست؟ الف)آرامیس. ب)کاردینال ریچلو. ج)دارتانیان. د)پلانچت.

مجری:پونزده ثانیه وقت داری.

جمال:تو کجایی؟

لاتیکا:جای من امنه.

مجری:ده ثانیه.لاتیکا توچی فکر می کنی؟

لاتیکا:من نمی دونم.هیچوقت هم نمی دونستم.

مجری:جمال دیگه همه چی به خودت وابسته است.سؤال آخر برای بیست میلیون روپیه.

جمال شانه بالا می اندازد.

جمال:«الف».

مجری:به چه علت؟

جمال:به علت…

مجری:جواب آخرته؟

جمال:بله.آرامیس.

مجری روی کامپیوتر الف رو ثبت می کنیم.

داخلی ـ خانه جاوید ـ شب

جاوید پشت در حمام است و با عصبانیت به در می کوبد و سلیم را صدا می زند.لحظاتی بعد بقیه آدم های جاوید پشت در حمام می آیند.دردست هر کداشمان یک هفت تیر است.

داخلی ـ استودیوـ شب

مجری:جمال مالک،آبدارچی از بمبئی.برای بیست میلیون روپیه.از تو پرسیده شد که اسم سومین تفنگدار در زمان الکساندر دوما چیه.تو از آخرین راه نجات هم استفاده کردی و جواب دادی آرامیس که باید بگم جوابت درست بود.همه تماشاچیان از جای خود بلند می شوند.دست می زنند و هورا می کشند.

داخلی ـ خانه جاوید، حمام ـ شب

سلیم در وانی خوابیده که پرازپول است.او درپول غرق شده.جاوید درحمام را باز می کند.سلیم به او شلیک می کند و جاوید در آستانه در می افتد.

داخلی/خارجی ـ جاهای مختلف ـ شب

مردم درتاج محل فریاد می زنند.مردمی که جلوی فروشگاه جمع شده اند، همین طور بقیه آدم هایی که قبلاً دیده ایم.

داخلی ـ خانه جاوید،حمام ـ شب

آدم های جاوید وارد می شوند و سلیم را گلوله باران می کنند.سرسلیم به عقب می افتد.

داخلی ـ استودیوـ شب

تماشاچیان همچنان جمال را تشویق می کنند.

داخلی ـ خانه جاوید، حمام ـ شب

سلیم:خدا بزرگه.

چشمان او بسته می شود.

داخلی استودیوـ شب

مجری از روی صندلی خود بلند می شود.جمال هم بلند می شود.اکنون آن دو کنار هم روی صحنه ایستاده اند.دو زن روی صحنه می آیند.آنها یک چک بزرگ به ابعاد یک متر در نیم متر را به جمال می دهند.جمال چک را جلوی خود می گیرد.پروژکتورها می چرخند.مجری دست خود را روی شانه جمال می گذارد.جمال گیج است.

خارحی ـ خیابان ـ شب

لاتیکا خوشحال در خیابان می دود و به ایستگاه قطار می رسد.

داخلی ـ ایستگاه قطارـ شب

جمال روی سکو نشسته و به دیوار تکیه داده است.جمال سر می چرخاند و می بیند که لاتیکا روی سکوی مجاوراست و دنبال کسی می گردد.جمال ناباورانه از جای خود بلند می شود و به طرف او می رود.لاتیکا هم او را دیده و می بیند که جمال به طرف او می آید.تا جمال به لاتیکا برسد، برخی از تصاویر فیلم را مرور می کنیم:جمال با آن بدن پراز کثافت، عکس امضاشده آمیتاباچان را بالا گرفته و خوشحال است.مادر جمال درآن حوض بزرگ به پسرانش می گوید که فرار کنند.آرویند صد دلاری را بو می کند. سلیم می خندد.او جلوی تماشاخانه است و عکس امضا شده آمیتاباچان را فروخته.حالا جمال رو به روی لاتیکا روی سکو ایستاده.روی سکو فقط آن دو نفر هستند.

جمال:می دونستم که داری تماشا می کنی.

لاتیکا:فکر می کردم فقط بعد از مرگ دوباره همدیگه رو می بینیم.

جمال محو تماشای اوست.برمی گردیم به تصویری که لاتیکا را به زور در ماشین انداخته بودند.جمال به شیشه ماشین می زند و فریاد می کشد. تصاویر فیلم حرکتی رو به عقب دارند.جمال عقب عقب می رود و به روی پل بالای سکو می رسد.جمال از آن بالا لاتیکا را که روی سکو است، صدا می زند.دوباره برمی گردیم به روی سکو.جمال همچنین به او خیره شده است.مردم آرام آرام می آیند.روی سکو.

جمال:این تقدیر ماست.

دوربین بالا می رود.جمال و لاتیکا روی سکو هستند با آدم هایی بی شمار به دور آنها.تصویرسیاه می شود.به اولین سؤال فیلم برگشته ایم.روی صفحه سیاه جواب نوشته می شود:د)تقدیرش این بود.

منبع: ماهنامه فیلم نگار

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

3 نظرات on "Slumdog Millionaire (میلیونر زاغه نشین)"

  Subscribe  
Notify of
rezaa
Guest
Member

مرسی خیلی عالیه که فیلمنامه رو هم گذاشتید و امیدوارم واسه همه فیلمهای خوب انقدر کامل مطلب بزارید

amirreza kavianmehr
Guest
Member

😳 😳 چه قدر متن طولانی حوصله ندارم بخونمش

sina Dolati
Member
Member

:zzz