نقد و بررسی فیلم Satantango (تانگوی شیطان)

کارگردان : Béla Tarr

نویسندگان : László Krasznahorkai, Mihály Vig

بازیگران : Mihály Vig, Putyi Horváth, László feLugossy

خلاصه داستان : سال ۱۹۹۰ در یک روستای کوچک از کشور مجارستان چند نفر زندگی آرامی را پشت سر می گذارند و تنها سرگرمی آنها انتظار تغییر فصل هاست و …

 

 

[nextpage title=”نقدی بر فیلم تانگوی شیطان:عزّتِ نفس، نزول و تباهی “]

 

۲-نقدی بر فیلم تانگوی شیطان:عزّتِ نفس، نزول و تباهی

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/4-Santantago.jpgبلاتار جایی در مصاحبه‌اش با هوارد فین‌اشتاین می‌گوید که فیلم‌های من درباره‌ی شأنِ انسانی (Human Dignity) هستند و اگر می‌خواهید کلیدی برای درک آن‌ها بیابید، بی‌شک این همان کلید است. به نظرم بلاتار کاملاً صادقانه بهترین کلید را برای راهیابی به فیلم‌هایش ارائه کرده است، حداقل برای کسانی مانندِ فین‌اشتاین که می‌خواهند فیلم‌هایش را با محتوای کمونیستی دسته‌بندی کنند و یا کاراکترهایش را ساده‌انگارانه و با معیارهای از پیش تعیین‌شده قضاوت کنند. دکتر در تانگوی شیطان به آخر خط رسیده است، یک الکلیِ چاق که بدنش را به سختی تحمل می‌کند، با وجودِ سرفه‌های عمیق، تمام شب سیگار می‌کشد گویی هر لحظه ممکن است خفه شود، چیزهایی در دفترش می‌نویسد، طرح‌هایی می‌کشد –مردی در آستانه‌ی ویرانی، در نهایت ناتوانی، با دفترچه و نوشته‌های شاید بی‌اهمیتش. بعد نماهایی داریم متمرکز بر جزییاتِ رفتاری دکتر، خرده‌ریزهای زندگیِ این انسان، که از دیدِ من نمایشی است از ذلّت و البته نه پستی. تاکید بر ادرار کردنش و صدای آن، نمایشِ قامتِ خمیده‌اش از پشت، مردِ مستی که بر زمین می‌افتد با دوربینی که روی صورتش ثابت می‌شود –یک آن فکر می‌کنیم که مرده است که کارش تمام است- ولی دوربین آرام شروع به حرکت می‌کند، از بالا به پایین، روی دست‌ها و شکمش که بالا و پایین می‌رود، حالاست که صدای نفس‌کشیدنش را می‌شنویم. این تاکید روی بدن، این نمایشِ جزییات، این واقعیت‌گراییِ افراطی در نمایشِ حقیقتِ زندگی – چیزی که گاهی در جهتِ عکس از آن واقعیتِ هرروزه‌ی دیدنی فاصله می‌گیرد و جهانی متفاوت، یکپارچه و عظیم می‌سازد-، نمایانگر تباهی و نابودی این شأنِ انسانی هستند که با انسان‌شناسی و عمقِ نگاهِ بلاتار در ریزترین و گاهی آزاردهنده‌ترین جزییات تصویر شده‌اند. تشتی کوچک وسطِ آشپزخانه، زن وارد می‌شود و خود را می‌شوید با رخوت و سستی، نوعی بی‌حوصلگی، صحنه‌ای بغایت ویرانگر برای من!

در این مصاحبه‌، ایده‌ی دیگری هم برای من برجسته شد، جمله‌ای که بلاتار درباره‌ی زن و مردِ اولین فیلمش گفت : "آن‌ها ظرفیت و توانایی دارند اما امکانِ انجامش را ندارند. تراژدیِ واقعی اینجاست، وقتی می‌خواهی و می‌توانی کاری را انجام دهی ولی شانس و امکانش نداری." و این وضعیتِ زنِ اشمیت هم هست، در آن سکانسِ رقص با مدیرِ مدرسه!

نوشتن درباره‌ی تانگوی شیطان به مثابه‌ی یک فیلم برایم دشوار است، هرچند ساعت‌ها می‌توانم درباره‌ی تجربه‌ی دیدنش حرف بزنم. شاهکاری ویران‌گر و طولانی، هم‌زمان خوددار و متجاوز، که در میانِ نماهای بلند و سیالش، در میانِ حرکاتِ ایستا و آرام دوربینش و با وجودِ ریتمِ کندش، یکی از بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین غافلگیری‌های سینمایی را می‌سازد. کمی بعد از سخنرانیِ ایریمیاس با آن کلوزآپِ طولانی از چهره‌ی مسیح‌وارش، او را با زنِ اشمیت می‌بینیم، ایریمیاسی که همه از او همچون اَبرانسانی توانا حرف می‌زنند، کسی که متفاوت‌ترین و زیباترین چهره‌ی آن جمع دارد، یکی مثلِ بقیه!

نویسنده:آزاده جعفری

منبع:withoutmyumbrella

 

[nextpage title=”چند پارگراف در معرفی فیلم «تانگوی شیطان»”]

 

۳-چند پارگراف در معرفی فیلم «تانگوی شیطان»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/9-Santantago.jpgویکی پدیا:«تحقق بخشیدن یک اقتباس فکرشده از رمان حماسی کراسناهورسکای «تانگوی شیطان» بیش از هفت سال زمان برد؛ فیلمی ۴۱۵ دقیقه‌ای که پس از به نمایش درآمدن در سال ۱۹۹۴ تحسین‌های جهانی را برانگیخت.در «تانگوی شیطان» (به مجاری: Sátántangó) دوربین با گله‌ای از گاوها پیرامون یک روستا تراول می‌کند. یا یک سرمست چاق را که به خاطر افراط در مصرف مشروبات الکلی ناگزیر به ترک خانه شده است دنبال می‌کند. سوزان سونتاگ از تار به عنوان یکی از نجات‌دهندگان سینمای نوین یاد کرده و گفته بود؛ مسرور خواهد شد اگر سالی یک‌بار به تماشای «تانگوی شیطان» بنشیند.یکی از ویژگی‌های بارز سینمای بلا تار به‌کارگیری برداشت‌های بلند است. این البته نوآوری بلا تار نیست و پیش از او فیلم‌سازان دیگری از برداشت‌های بلند در آثارشان استفاده کرده‌اند. اما در سینمای بلاتار حسی وجود دارد که معنای برداشت بلند را هم تغییر می‌دهد. چیزی که ستایشگر بزرگ تار، سوزان سانتاگ، آن را «جدال با زمان» می‌نامد. نابود کردن دقیقه‌ها و لحظه‌ها. بلاتار با فیلم‌هایش چنان فضایی را به تماشاگرش پیشنهاد می‌دهد که در تاریخ سینما بی‌مانند است. از این رو سبک او نو و البته جنجال‌برانگیز است. رادیکال‌ترین اثر او«تانگوی شیطان» هم‌چون آثار دیگر او فیلمی سیاه و سفید است که این بار هفت ساعت به درازا می‌کشد، با فیلم‌نامه‌ای که هیچ عنصر روایی دربرندارد و برای درک بسیار دشوار است. قابل باور است که پس از تماشای نمای ده دقیقه‌ای حرکت گاوها همه مدیران اجرایی هالیوود سالن را ترک کنند.«تانگوی شیطان» شانسی برای نمایش در سینماهای چندسالنی را در انگلیس به دست نیاورد. چنین فیلمی قطب مخالف فیلم‌های پرفروش و تولیداتی‌ست که به کمک میراماکس جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی را تصاحب می‌کنند. اثری بر خلاف خواست جامعه مصرفی و سلیقه بازاری.»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/8-Santantago.jpgاعتماد:«این شاهکار ۴۵۰ دقیقه ای بلا تار براساس رمانی از نویسنده مشهور مجار لازلو کراشناهورکیا است. فیلم را بیشتر باید به عنوان رمانی بصری دید تا فقط فیلم با فرمول متعارف. با هر متر و معیاری که به سینمای بلاتار نگاه کنیم او را فیلمسازی یکه و بسیار عجیب می یابیم. او فیلمسازی است که بدون حضورش درک سینمای مدرن ناقص و نابسنده خواهد بود فیلم‌های او اغلب کند ولی منسجم هستند. برداشت‌های بلند و ساکن دوربین در فیلم‌های وی، «بلاتار» را تبدیل به تارکوفسکی زمان خودش کرده است. بلاتار با فیلم هایش چنان فضایی را به تماشاگرش پیشنهاد می دهد که در تاریخ سینما بی نظیر است. تار می گوید؛ دغدغه او تعریف کردن یک قصه نیست بلکه نزدیک شدن به آدم ها است. نائل شدن به درک «زندگی روزمره». اما در عین حال خاطرنشان می کند حتی فیلم های اولیه او نیز دغدغه های روانکاوانه داشتند. «تانگوی شیطان» با عنوان واکنش تار به سقوط بلوک شرق و تمایل کشورهای بلوک شرق به نظام غربی شناخته شده است، اما بیشتر از آن فیلم را یک فیلم کمدی توصیف کرده اند که در دوران کاری او کم سابقه بوده است. »

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/7-Santantago.jpgشرق:«در اینجا دوباره این فرم است که بر همه چیز غلبه دارد. بعضی از صحنه ها با کارکرد جزیی نگرانه دوربین و صداهای خارج از کادر به آزمونی در تجربه بصری و مفهوم زمان تبدیل می شود به گونه ای که ما را به یاد زیبایی شناسی ساختار مجسمه های هنرمند کانادایی مایکل اسنو می اندازد.برداشت های بلند، عمق میدان های شفاف، استفاده از استیدی کم تصاویر خارق العاده ای به وجود آورده اند. پرسوناژها قدم زنان از دوربین دور می شوند و تا فاصله ای بسیار دور می روند یا برعکس. تصاویر فیلم تماماً وقف راه رفتن دو شخصیت اصلی فیلم است و دوربین یا به دور آنها می چرخد یا از آنها دور می شود، یا به آنها نزدیک می شود و همه این اتفاقات تنها در یک پلان روی می دهد.اما چرا برداشت بلند؟تار یادآوری می کند که در سینمای امروز هیچ مکثی یا فرصتی برای فکر کردن و درک مردم وجود ندارد؛ اینکه چرا اینگونه رفتار می کنند، همه چیز می گذرد و کمتر فرصت فکر کردن به وجود می آید. این پرسش ماهیت اندوه نهفته در برداشت بلند را آشکار می کند. تار تاکید می کند فیلم های او کمدی هستند مثل چخوف.»

 

[nextpage title=”نگاهی به سینمای بلاتار و «تانگوی شیطان»:بازگشت ابدی”]

 

۴-نگاهی به سینمای بلاتار و «تانگوی شیطان»:بازگشت ابدی

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/5-Santantago.jpgنوشتن از جهان بینی و سینمای ، سینماگر بزرگ مجارستان بلا تار کار ساده ای نیست. بهتر است آدم پیش از آنکه به نوشتن همچین چیزی فکر کند یک سری به مطلب جهان به روایت بلا تار نوشته بالینت کواچ بیاندازد. کواچ دوست قدیمی تار است و او و سینمایش را بهترمی شناسد، نویسنده بهتری هم در باب سینما است. ولی جهان بینی بلا تار تنها نقطه چشم گیر کارهای او نیست، شاید مهم ترین باشد ولی نمی توان از سبک سینمایی خاص تار و جذابیت های بصری اش گذشت. شاید در نگاه های اول نماهای بصری فیلم هایش چیزی شبیه به کارهای تارکوفسکی به نظر برسد ولی با نگاهی دقیق تر می شود دید چگونه تار تمام عناصر صحنه را در دست می گیرد تا گوی سبقت را از تارکوفسکی برباید و بی شک در این کار بسیار موفق است. اگر تارکوفسکی از نماهای باز با زمان های طولانی برای ایجاد امید استفاده می کند، تار آنها را بگونه ای به کار می برد تا عمق سیاهی و ویرانی جهان را نشان دهد. اگر باران برای تارکوفسکی عنصر مثبتی است در جهت رحمت ، چیزی بجز آلت ویرانی نیست در دستان تار. همه این ها حاصل سال های تفکرات اوست تا چگونه هنر فیلم سازان هم دوره اش و یا آنها که پیش تر از او کار کرده اند را ارتقا دهد تا بتواند آنها را در راستای ایده هایش استفاده کند.یکی از بهترین نمونه های تصویر سازی و ترکیب صحنه پردازی در کارهای تار، در سکانس های اولیه تانگوی شیطان است. جایی که فتوکی و اشمیت می نشینند تا با هم رو در رو صحبت کنند. ما هیچکدامشان را خیلی نمی شناسیم تنها می دانیم که هر دو می خواهند هرچه زودتر از دهکده بروند. اشمیت آدم ساده تری است تنها می خواهد که از ماجرا خلاص شود، ماجرایی که ما هنوز چیزی از آن نمی دانیم. اما فتوکی پیچ و تاب شخصیتش بیشتر است. او هم می خواهد برود ولی نه مثل اشمیت. ترسی از ماجرا در دل دارد که دلش نمی خواهد دیگر دنبال خودش بکشد. بدش نمی آید کمی پول از اشمیت بابت فرارش بگیر ولی آنقدر ها هم برایش مهم نیست. صحنه که شروع می شود هر دو روبروی هم نشسته اند، دوربین از کنار صورت اشمیت دارد برای ما تصویر فتوکی را نشان می دهد و این را با یک حرکت مدام به سمت فتوکی ادامه می دهد. همانطور که دوربین دور میز می چرخد تا به فتوکی برسد ما هر لحظه جزییات بیشتری از صورت او را می بینیم. ترکیب صحنه و حرکت دوربین به گونه ای است که دیالوگ ها کم کم فراموش می شوند و تنها جزییات صورت فتوکی است که در ذهن می ماند. انگار که تمام آن چروک های زیر چشم حرفی برای گفتن دارند. صورتش چنان تابی در ذهن بیننده می اندازد که دیگر نمی تواند فراموشش کند. حرکت دوربین تا آنجا ادامه پیدا می کند که ما تصویر اشمیت را می بینیم این بار از کنار سر فتوکی. رضایت در صورت اشمیت نمایان است. می خواهد برود حالا یا تنها یا با کسی دیگر برایش آنقدرها اهمیتی ندارد. آدم آسانی است و این را می شود از صورتش دید و تصویر این را کاملا برای ما نشان می دهد. دوربین هیچ گاه در چشم بازیگر هایش قرار نمی دهد و راوی دانای کل نقشش را به خوبی اجرا می کند. همه این ها، به اضافه فیلم برداری سیاه و سفید کار سبب می شود تا بلا تار یکی از معمولی ترین صحنه های تاریخ سینما را چنان از آن خود کند که آدم همیشه بتواند اثر انگشت تار را در آن ببیند

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/6-Santantago.jpegتار نقش راوی دانای کلش را بخوبی انجام می دهد. نه تنها مانند هر دانای کل دیگری از گذشته و آینده در هر لحظه خبر دارد، بلکه علاوه بر آن می داند که زمان چه اثر مهمی بر وقایع دارد. می داند چگونه زمان نه تنها اثر وقایع را کم می کند بلکه بسیاری از چیزها را هم نابود می کند. این همان چیزی است که او «بازگشت ابدی» می خواند. برای همین است که فیلم نامه تانگوی شیطان را که می شود در کمتر از دو ساعت نمایش داد، تار در هفت و نیم ساعت می سازد و اصرار هم دارد که بیننده باید همه فیلم را یک جا و در نهایت با چند میان پرده ببینید تا بتواند مفهومش را کامل درک یابد. از بهترین نمونه های بازگشت ابدی، صحنه ورود ایریمای و پترینا در قسمت دوم تانگوی شیطان، «ما برخواهیم خواست» است. از صحبت های آدم ها می دانیم که ایرمیا و همراهش یک سالی هست که ناپدید شده اند و شایعه است که مرده اند. بازگشتشان از دید مردم به نوعی به رستاخیز است، مسیح دارد برایشان می آید. همه ایرمیا را ستایش می کنند ولی از آمدنش خوشحال نیستند. اینها چیزهاییست که ما تا قبل از دیدن صحنه فهمیده ایم ولی تار برای ما چیزهای بیشتری می خواهد بگوید. آمدنشان چیز بی شک مانند رستاخیز است.حرکت کاغد پاره ها همراه با وزش باد، حرکت رو به جلو ایرمیا و پترینا و حرکت دوربین به دنبال آنها بی شک از نظر از بصری خیره کنده است. ولی مشکل آنجا به وجود می آید که همه این ارکان تا مدتی در تصویر ادامه پبدا می کند، تصویر هنوز زیباست ولی چیزی آزار دهنده انگار در آن وجود دارد. آن شکوه اولیه را ندارد، کاغذ ها چیزهای مزاحمی به نظر می رسد و دوربین رفته رفته فاصله اش را با آدم ها زیاد می کنند تا اینکه کاملا می ایستد و آنها را به حال خود رها می کند. تار آهسته اهسته آنها را می شکند و نابود می کند تا ما را برای رویارویی با خود واقعی ایرمیا آشنا کند. از آنجاست که وقتی ما در سکانس بعد ایرمیا را به عنوان خبرچین پلیس می بینیم دیگر خیلی تعجب نمی کنیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/10-Santantago.jpgاین ویژگی های بصری تار در کارهای متاخرترش مانند هارمونیک های ورکمستر و مرد لندنی هم به چشم می خورد. تفاوت بزرگ هارمونیک های ورکمستر با تانگوی شیطان در انجاست که تار این بار دوربینش را در چشم یک آدم می گذارد و دنیا را از دید احساسات او برایمان می گوید. برایمان می گوید که این دنیای تاریک چگونه با آدم های معصومی مانند والوشکا برخورد می کند. همان صحنه ابتدایی فیلم بیانگر خوبی از این ماجراست. آنجا که والوشکا برای آدم های توی قهوه خانه دارد کسوف را شرح می دهد. او توضیح می دهد که وقتی کسوف برسد دیگر چیزی معلوم نیست، بهشت و زمین جایشان نامعلوم می شود و جهان به هم می ریزد. در همین لحظه است که دوربین از نمای بسته صورتش باز می شود و ما والوشکا را در میان میدانگاه قهوه خانه تنها می بینیم. انگار والوشکا تنها کسی است که عمق ماجرا را می بیند و این ماجرا قدرت حرکت را از او گرفته است. کسوف که تمام می شود و نور به همه جا باز می گردد همه شادی می کنند انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده است. انگار تنها والوشکاست که می داند واقعا تغییری رخ داده است. برای همین است که در آخر می گوید ولی هنوز همه چیز تمام نشده است. همه مابقی فیلم راجع به همین چیزهایی است که تمام نشده است، راجع به دنیایی است که آدمهایی که معنی کسوف را می فهمند دیگر جایی در آن ندارند.

منبع:ورای یک ذهن منطقی

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلم «تانگوی شیطان» توسط کاربران نقد فارسی”]

 

۵-نقد و بررسی فیلم «تانگوی شیطان» توسط کاربران نقد فارسی

Aristotlehttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/12-Santantago.jpg:«در یک روستای دورافتاده از همه، چند نفر زندگی می کنند، آنها غیر از مشروب چیز دیگری نمی نوشند و انگار نان و غذایشان هم مشروب است، شب به شب تانگو می رقصند و کمتر توجهی به خانواده خود ندارند، گویی در روستای آنها فردیت اراجع بر جمعیت است. هر کس مسوئل زندگی خود و بی خیال نسبت به دیگران روزگار می گذراند، حتی کودکان هم ارزشی نزد والدینشان ندارند و بلعکس. این همان نیهیلیسمی است که مانند بارانی پاییزی درون آنها می بارد، بارانی که سالهاست قطع نشده. پوچ گرایی انگار گلوی بلا تار را هم می فشارد زیرا که این فیلم هم مانند اسب تورین اشاره عمیقی به سیطره غربی این پوزیسیون دارد، گویی تشبیه گاو و اهالی روستا در ابتدای فیلم همه چیز داستان است؛ جایی که چند گاو از این سو به آن سو می روند و پن نرم دوربین تار آنها را همراهی می کند. من که می گویم این تمام داستان است، یعنی یک مشت حیوان نفهم در مجارستان کنونی جولان می دهند و دست بسته انتظار مرگ را می کشند، البته با وارد شدن مردکی که همه از او می ترسند (ایریمیاش) همه چیز تغییر می کند، چرا که او به آنها وعده های واهی پیشرفت را می دهد و آینده را برایشان زیبا تعریف می کند، آینده ای که قطعا به پول نیاز دارد، بله، ایریمیاش هم از آنها دزدید و در منجلاب دوران رهایشان کرد، در گذر از این انسان های پست، فقط یک مشروب فروش جوان و دکتری رو به موت در روستا می مانند و آینده را در شهر نمی بینند، مشروب فروش از اواسط فیلم به بیرون پرت میشود و تا به انتها حضور ندارد اما دکتر برای اعتراف به کلیسا می رود و دست خالی به شهر می آید چرا که کلیسا هم خالی تر از همه چیز بود، پس این ورطه مخوف رشته ای دراز دارد، در راه بازگشت، صدای زنگار ناقوص کمتر و کمتر می شود تا پایان می گیرد و دکتر در سکوتی مملو از معنی به خانه باز می گردد، و برای دوری جستن از زندگی تمام درزهای اتاقکش را می پوشاند تا در خفا بمیرد.»

cinemaparahttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/35-Santantago/11-Santantago.jpg:«تا به حال برای شما هم پیش آمده که از یک فیلم بطور کامل برداشت کرده باشید اما کلمات درست را برای شرح حالش گم کنید. این دقیقا همان حالتی است که من دارم، آنقدر از "تانگوی شیطان" می دانم که راه بیان درستش را نمی شناسم. می دانم که "ایریمیاش" نماد رهبر جنبش فرماسونر ها است، می دانم که پیروان دیوانه اش چرا یازده نفر بودند، چرا در خانه متروکه ای که چهار مشابه داشت چند روزی سکونت پذیرفتند، می دانم که چرا نرده های شیروانی آپرتمان آنها شبیه ستاره های داوود بود، و چرا یک جغد پیر بر آن تکیه زده. می دانم نقشه آنها چه بود، آنها می خواستند مواد مخدر را در شهر به صورت همه گیر پراکنده کنند، زیرا قصد داشتند مردم نیازمندشان باشند، حتی می دانم که چرا قصاب و نوچه کشیش و مخبر کارهایی بود که ایریمیاش به پیروانش سپارد، حتی به پاسخ چرایی نوشتن کتاب مقدس پی بردم، اینها را می دانم و مرگ دخترک هم برایم روشن است اما کلمه ی در شان بزرگی اثر تار پیدا نمی کنم. مثلا شاهکار برای برخی از فیلم ها کلمه کوچکی است و باید به دنبال کلمات سوبژکتیو بود کلمه ای که شما را مانند خود فیلم تسخیر کند.»

منبع:انجمن نقد فارسی

 

[nextpage title=”مصاحبه ی بلا تار، فیلمساز مجار با فیلم کامنت”]

 

۶-مصاحبه ی بلا تار، فیلمساز مجار با فیلم کامنت

انجمن فیلم مرکز لینکلن، به جای اهدای ساعتی طلایی به مناسبت بازنشستگی بلا تار، یک بازنگری کامل روی آثار او و یک اجرای دوباره ی تئاتری از آخرین فیلم بزرگش، اسب تورین به او دادند. بلا تار، این رهبر ارکسترِ غمگینِ فیلم های مدرنیستی سیاه و سفید، مناظر مجارستانِ دوران پس از کمونیسم را تبدیل به یکی از عناطر اصلی تنهایی و انحطاط فیلم هایش کرده است. فیلم های تار همانقدر که پر از دود و مه و باران است، سرشار از تصاویر صورت های زخمی و در حال فکر قهرمانان او است. تار پیش از شروع مرور آثارش در مورد کارنامه ی هنری خود با فیلم کامنت صحبت کرد.

می شود درباره ی پیوستنتان به استودیوی بلا بلاتز و اینکه چطور این منجر به ساخت «لانه ی خانوادگی» (۸۰) شد، صحبت کنید؟

خیلی ساده بود، من میخواستم فیلم بسازم و آنجا تنها جایی بود که میشد بدون داشتن مدرک فیلم ساخت. گفتند باشه، میتونی امتحان کنی و کمی پول هم به من دادند. من پنج روزه فیلمبرداری کردم و حدود ده هزار دلار یا همین حدود هم هزینه شد.

تمام بازیگران غیر حرفه ای هستند، مردم طبقه ی کارگر مجارستان. چطور انتخابشان کردید؟

قبل از شروع فیلمبرداری می شناختمشان. من به این مردم نزدیک بودم. در یک کارخانه ی کشتی سازی کار میکردم و به این مردمِ زشتِ بدبخت نزدیک بودم. فقط می خواستم مسایل روزانه شان و تلاششان برای یک زندگی بهتر را نشان دهم. من از سال ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۶ در یک کارخانه کار کردم، تا اینکه کمرم آسیب دید و دیگر نتوانستم کار فیزیکی انجام دهم.

چه چیزی شما را که با این پیش زمینه می آیید، به فیلمسازی علاقه مند کرد؟

من همیشه عاشق سینما و تماشای فیلم بودم. اما میدیدم که اکثر فیلم ها پر از دروغ های احمقانه و داستان های قلابی است، من هیچ وقت زندگی و یا مردمی که می شناختمشان را ندیدم. هیچ وقت یک اشتیاق عمیق و یا احساسات واقعی و یا حتی یک کار با دوربینِ درست و حسابی ندیدم. هیچ وقت یک فیلم واقعی ندیدم و با خودم فکر کردم اگر آن ها نمی خواهند یک فیلم واقعی نشانم بدهند، خودم دست به کار می شوم.

فیلم های هالیوودی می دیدید یا فیلم های داخلی کشور خودتان را؟

همه چیز، همه جا، مثل هم است. این داستان گویی لعنتی همه جا عین هم است. برای همین تصمیم گرفتم خودم فیلم بسازم.

موقعی که تصمیم به ساخت «بیگانه» (۸۲) گرفتید، چطور هنرپیشه ی نقش اولتان «آندراس اسزابو» را پیدا کردید؟ او صورت فوق العاده ای دارد.

او فقط یک موزیسین بود و تا به حال در هیچ فیلمی بازی نکرده بود. باید متوجه باشید که برای من هیچ فرقی نمی کند که با یک بازیگر حرفه ای کار کنم یا با یک کاگر کارخانه. من به دنبال شخصیت آن ها هستم، چطور عکس العمل نشان می دهند… وقتی پیدایشان کنم، میگردم تا ببینم آن ها چگونه شبیه انسان های دیگر هستند. وقتی به یک صحنه ی انسانی واقعی میرسیم، میخواهم که درست مثل زندگی واقعیشان عکس العمل نشان دهند. آن ها باید طبیعی باشند. اگر کسی شروع به بازی در فیلم هایم کند، عصبانی می شوم و متوقفشان می کنم و میگویم « باشه، این کاری که داری میکنی خوبه، اما نه برای این فیلم. من به اتفاقاتی که در درونت می افتد علاقه مندم»

«اسزابو» دقیقا همین شیوه را می سازد، با یک «حضورِ» بیانگر به جای شاید، بازی کردن. کجا ملاقاتش کردید؟

یکی از کنسرت هایش را میدیدم و بعد از آن با او حرف زدم.

کار کردن با «اگنس هرانیتزکی» در «بیگانه» و دیگر فیلم ها چطور بود؟ او به عنوان تدوینگر و همکار نویسنده هم در فیلم بوده است.

خیلی ساده است. من همه چیز را آماده میکنم، منظورم لوکیشن و وسایل است. از همان ابتدا ترجیح میدادم که او هم سر صحنه باشد، چون موقعی که سر صحنه می رسید خیلی اتفاقات خاصی می افتد. او چشم های خیلی تیزی دارد. او همیشه اگر چیزی خراب باشد میبیند. دیدن فیلم با چهار چشم خیلی بیشتر از دو چشم، کمک میکند.

در «مردم بادگیر» (۸۲) ، چرا از بازیگران حرفه ای استفاده کردید؟

«مردم بادگیر» اولین فیلم من بود که با بازیگران حرفه ای کار میکردم و اولین فیلمی هم بود که از نگاه اجتماعی به نشان دادن روابط انسانیِ بین یک زوج متمایل شدم. آن ها در واقعیت هم یک زوج بودند. من میخواستم با آن ها کار کنم چون دوستشان داشتم و عاشق تماشای طرز رفتارشان بودم.

درباره ی این انتقال از سبک واقع گرایی اجتماعی در فیلم های اولیه تان، به ساخت اثر هنری ای مثل «مکبث» (۸۲) صحبت کنید.

از اصطلاح واقع گرایی اجتماعی خوشم نمی آید. اگر فیلم بسازید قصه ( فیکشن) ساخته اید. این چیزی است که به نظر واقعی میرسد اما واقعی نیست چون ساخته و خلق شده است. برای من آن ها فیلم هایی سیاسی نیستند. هنر واقعی در نشان دادن شرایط و وضعیت های واقعی انسانی است و این همه ی کاری بود که میخواستم بکنم.

چه چیز شما را به سمت «مکبث» جذب کرد؟

وقتی به مدرسه ی فیلمسازی می رفتم، استادم گقت که باید کاری آزمایشی انجام بدهم و فیلمی خارج از سبکم بسازم، مثلا اثری کلاسیک. من هم به این فکر میکردم که باشه من مکبث را میسازم. استادم خیلی تعجب کرد. اما به هر حال ساختمش و از ساختنش هم خیلی لذت بردم. از انجامش لذت بردم چون علایقم در داستان وجود داشت! رابطه ی بین زن و مرد چیه؟ چه چیزی بین آن ها اتفاق می افتد؟ ما نیمی از درام را در نیاوردیم چون من فقط روی زن و شوهر متمرکز شده بودم. به چه چیزی علاقه دارند؟ مشکلاتشون چیست؟ خیلی مسایل و سوال ها پیش آمد و البته من هم فیلم را در یک برداشت ساختم. چون ویدیو بود و ما میتوانستیم چنین کاری بکنیم. حسابی لذت بردیم.

چیزی که من به آن علاقه مندم این است که در خیلی از صحنه ها میتوانید بخار دهن بازیگران را ببینید، انگار همه چیز در سردخانه اتفاق می افتد! کجا فیلم را فیلمبرداری کردید؟

در مراحل پایانی حمایت تلویزیون را جلب کردیم و از وسایل با کیفیت و حرفه ای استفاده کردیم و فیلم را هم در قلعه ای در بوداپست فیلمبرداری کردیم. یک سرداب خیلی باریک و درازی وجود داشت که ما آنجا فیلمبرداری کردیم.

چطور برای یک برداشت یک ساعته همه را آماده کردید؟ چندبار برداشت مجدد داشتید؟

همان ابتدای کار کمی تمرین کردیم و فکر کنم حدود ده برداشت شد. ما میتوانستیم روزی دوبار فیلمبرداری کنیم و بعد از آن همه به شدت خسته می شدند. فکر کنم هشت برداشت داشتیم که در نهایت من بهترین را انتخاب کردم.

«سالنامه ی پاییز» (۸۲) یک پله ی دیگر در ادامه ی مرحله آثار هنری ای مثل مکبث بود.در استودیو فیلمبرداری کردید؟

فیلم در آپارتمانی ساخته شد که من از آن به عنوان یک استودیو استفاده کردم. میخواستیم به نظر غیر واقعی برسد، مثل کلیسایی از دروغ ها. درباره ی سود هر نفر و اینکه چگونه به هم خیانت می کنند و چطور با هم می جنگند. و اینکه چطور این پول لعنتی و این سود ها وضعیت بشری را نابود می کنند.

کاراکتر ها مثل زامبی دور پوچی می چرخند. و این فیلم اولین همکاریتان با میهالی ویگ هم بود که موسیقیِ زمزمه گونه اش کاملا مناسب فیلم های شما است.

او در یک گروه راک بود و چند آهنگ واقعا زیبا ساخته بود و من هم فکر کردم چرا نه، باید یک امتحانی بکنیم. البته او شاعر هم هست و مرد خیلی باهوشی است.

بعد از آن Damnation است که اولین همکاریتان با لازلو کرازناهوراکی بود. چطور با هم آشنا شدید و این پروژه را به وجود آوردید؟

یکی از دوستان من که اینجا ( آمریکا) استاد دانشگاه است، در حال خواندن نسخه ی اصلی تانگوی شیطان، اولین کتاب لازلو بود. او با من تماس گرفت و گفت « این یک کتاب عالی برای تو » و برایم توضیح داد که این اولین کتاب لازلو است و من باید حتما بخوانمش. من کتاب را خواندم و عاشقش شدم و بلافاصله با لازلو تماس گرفتم و او را ملاقات کردم. واقعا نمی دونم چطور اینگونه شد اما اولین ملاقات ما خیلی خوب بود و ما با هم دوست شدیم.

ما میخواستیم تانگوی شیطان را بلافاصله بسازیم اما هیچ کس به من اجازه ی ساخت نمی داد و بدجوری گیر افتاده بودم. دیگر نمیتوانستم در مجارستان کار کنم چون سیاستمدار های اینجا از سالنامه ی پاییز خوششان نیامد و آن را فاسد و زشت و کثیف می دانستند. واقعا احمقانه بود. به هرحال ما به فکر ساخت چیز دیگری بودیم، و من فکر کردم که باید یک چیز ساده بنویسیم و نتیجه هم شد Damnation. ما به انیستیتو فیلم مجارستان رفتیم که پول اندکی برای ساخت فیلم به ما داد و ما هم به نحوی فیلم را ساختیم. خیلی ارزان و کمخرج بود اما ما هم از حوزه ی سانسور داخلی مستقل شده بودیم.

Damnation عواملی از فیلم نوار را در خود دارد مثل زن Femme fatal یا مرد معمولی ای که در میان تارهای جنایت گیر میکند. آیا تحت تاثیر فیلم نوار های آمریکایی بودید؟

نه به هیچ وجه. اگر به یکی از شهر های کوچک مجارستان بروید، مثلا یک شهر کنار معادن، دیگر به فیلم نوار آمریکایی احتیاجی نخواهید داشت.

کاراکتر مرکزی Damnation یکی دیگر از آدم های منفعل و تماشاگر فیلم های شماست ( مثل دکتر در تانگوی شیطان). به جای اینکه خودش بسته را برساند، که در یک فیلم جنایی معمولی همیشه چنین اتفاقی می افتد، کار را رد می کند و از خارج تماشا می کند.

می دانید، این داستان بی ارزشی است. مسئله داستان نیست، من میخواستم چیزی بیشتر از داستان را نشان بدهم. همه ی داستان ها مثل همدیگرند. من میخواستم مردم را نشانتان بدهم.

به نظر می رسد که مناظر هم برای شما مهم و مهمتر می شدند؟

منظره یکی از مهمترین کاراکتر ها است. منظره هم چهره دارد. ما باید همانطور دنبال لوکیشن درست بگردیم که دنبال موسیقی مناسب برای فیلم میگردیم. برای همین من قبل از فیلمبرداری به موسیقی فیلمم احتیاج دارم چون موسیقی هم یکی از مهمترین شخصیت های فیلم است.

بعد از آن «تانگوی شیطان» (۹۴) را ساختید. چطور سرانجام توانتستید آن را بسازید؟

Damnation به فستیوال برلین رفت اما در مجارستان همه از آن بدشان آمد. سیاستمدار ها خیلی از فیلم بدشان آمد و خیلی واضح به من گفتند که دیگر نمیتوانم در مجارستان فیلم بسازم. ما به برلین رفتیم و چند سالی آنجا زندگی کردیم. وقتی آنجا بودیم دیوار برلین پایین آمد. بعد هم من به مجارستان برگشتم و شروع به ساخت تانگوی شیطان کردم.

چقدر از کتاب در فیلم هست؟ ترجمه ی انگلیسی کتاب تازه قرار است ماه دیگر وارد بازار شود.

ما ساختار کتاب را نگه داشتیم. مثل تانگو که شش قدم به جلو و شش قدم به عقب است. ما فصل ها را نگه داشتیم و خیلی چیز های دیگر را اما این فیلم یک اقتباس مستقیم نیست، چون فیلم یک زبان است و ادبیات زبانی دیگر. هیچ مسیر مستقیمی بین این دو وجود ندارد.

فکر نمیکنید استفاده از نماهای طولانی تراولینگ در فیلم نوعی معدل سازی برای جملات پیچشی لازلو در کتاب است؟

نماها طولانی تر و طولانی تر میشوند تا مناسب افکار من باشند. خودم هم نمیدانم چرا برداشت ها طولانی تر و طولانی تر می شدند. ملاقات با لازلو خیلی خوب بود، چون نقطه نظر او – طوری که او دنیا را نگاه می کند و طوری که من دنیا را نگاه می کنم – خیلی شبیه است. و برای همین با هم کار میکنیم. ما هیچ وقت درباره ی فیلم یا هنر با هم حرف نمیزنیم، همیشه درباره ی زندگی صحبت میکنیم. البته او نویسنده ی فوق العاده ای است، او جملات زیبایی می نویسد و من هم دنبال راهی میگردم تا آن ها را نشان دهم. وقتی فیلمی میسازید، فقط میتوانید واقعیت را بسازید، چیزی که وجود دارد. میدانید، حس این فیلم خیلی قطعی و محکم است.

این را در انتخاب بازیگرانتان هم میتوان دید.

آن ها بازیگر نبودند، دوستانمان بودند. خیلی ناجور بود.

ناجور بود؟

بله چون همه خیلی به این فیلم علاقه داشتند. فیلمبرداری دو سال طول کشید. به خاطر برگ های درختان نمتوانستیم تابستان فیلمبرداری کنیم و به خاطر برف هم نمی شد در زمستان فیلمبرداری کرد. فقط میتوانستیم اوایل بهار یا اواخر پاییز فیلمبرداری داشته باشیم.

فکر کنم تانگوی شیطان بامزه ترین فیلم شماست.

همه ی فیلم های من کمدی اند به جز «اسب تورین».

موافقم. کمدی هایتان با «هارمونی های ورکمایستر» (۲۰۰۰) ادامه پیدا کردند. و انتخاب لارس رودالف و چهره ی خاصش. این درست است که تا قبل از ملاقات با رودالف قصد ساخت فیلم را نداشتید؟

بله. کتاب را ( مالیخولیای مقاومت) خواندم و خیلی خوشم آمد اما نمی توانستم فیلمی بر اساس آن بسازم چون کسی را نمی شناختم که بتواند والوسکا، کاراکتر اصلی، را بازی کند. بعد ها که در برلین بودم و با چند فیلمساز جوان کارگاهی داشتیم، یکی از آن ها به دنبال انتخاب بازیگر برای فیلم کوتاهش بود و از داوطلبان امتحان می گرفت. تماشایش کردم که گوشه ای نشست. در آن موقع او بازیگر نبود و یک نوازنده ی موسیقی خیابانی بود. من داشتم تماشایش میکردم و با خودم فکر کردم او عالی است. او میتواند والوسکا باشد. بعد به لازلو زنگ زدم و گفتم حالا دیگر میتوانیم فیلم را بسازیم چون فکر کنم حالا فکر کنم والوسکا را پیدا کردم.

چه چیزی درباره ی لارس او را اینطور مناسب نقش میکرد؟

من عاشق شخصیت و حضورش شدم و همین برای من کافی بود.

شما همیشه گفته اید که چقدر از قصه گفتن بدتان می آید اما با «مردی از لندن» (۲۰۰۷) از یک داستان نویس قدیمی اقتباس کردید، ژرژ سیمنون.

این یک اقتباس نیست. من فقط از اتمسفر رمان خیلی خوشم آمد. من رمان های سیمنون را ۲۰ سال پیش خواندم و تنها از آن ها اتمسفرشان را به یاد دارم. تصویر مردی بالای پنجاه سال که زندگی یکنواختی دارد و نمیتواند آن را تغییر دهد. او در حالی که همه ی شهر در خوابند، تنها، در قفسش درشبی تاریک، می نشیند. او مرد خیلی تنهایی است. من میخواستم فیلمی در مورد تنهایی بسازم.مرد بالای پنجاه سالی که هیچ شانسی ندارد و چه اتفاقی خواهد افتاد اگر شانسی نسیبش شود، یک وسوسه.

این یکی از غم انگیزترین و افسرده ترین آثارتان است و به نظر میرسد از بقیه هم کندتر جلو میرود. شما از مدیر فیلمبرداری جدیدی در این فیلم استفاده کردید، فرد کلمان. او چه به فیلم اضافه کرد؟

فرد در اولین سال های درسش ، اوایل دهه ی نود، در برلین شاگردم بود. بعد از آن فیلمساز شد و من با او یک ویدیوی کوتاه برای تلویزیون مجارستان ساختم به نام «سفر در دشت». در مراحل پیش تولید «مردی از لندن» با خودم فکر کردم که او میتواند این کگار را انجام دهد. به او زنگ زدم و او آمد و کارش را هم به خوبی انجام داد. ما همیشه خیلی به هم نزدیک بودیم.

حضور تیلدا سویینتون نسبت به بازیگران عادی فیلم های شما خیلی عجیب است. او چطور درگیر پروژه شد؟

خیلی بامزه بود. اگنس به سراغ بازیگر ها و مدیر برنامه های زیادی رفت و یک عکس کوچک از تیلدا پیدا کرد. اما به جای اسم یک شماره ی ID روی عکس بود. و ما از همه میپرسیدیم که عکس را میشناسند یا نه. ظاهرا یک عکس ناآشنا از او بود.در نهایت که به من گفتند او چه کسی است به او زنگ زدم و از او پرسیدم که میخواهد بیاید یا نه و او هم بلافاصله موافقت کرد. کار کردن با او را دوست داشتم.

حالا درباره ی اولین اثر غیرکمدیتان، اسب تورین. ایده ی فیلم چطور شکل گرفت؟

اوایل که لازلو را دیده بودم سال ۱۹۸۵ بود و ما به تازگی با هم دوست شده بودیم. یکبار او در سالن تئاتری سخنرانی داشت و برای پایان حرف هایش همان قصه ی معروف نیچه را تعریف کرد اما در آخر سوال کرد چه بر سر اسب آمد؟ بعد از آن ما هر از چند گاهی درباره ی اینکه چی بر سر آن اسب آمد با هم حرف میزدیم. ما همیشه به این سوال بر میگشتیم. بعد از مردی از لندن تصمیم گرفتم که دیگر ادامه نخواهم داد و فیلم نخواهم ساخت. اما موقع حرف زدن با لازلو به این فکر افتادم که باید ادای دین کنیم. ما موظفیم به سوال «چی بر سر اسب آمد» جواب بدهیم. ما درباره اش خیلی صحبت کردیم و من هم از ابتدا میدانستم که این آخرین فیلمم خواهد بود.

چطور با اریکا بوک که در اسب تورین نقش دختر را بازی میکند و نقش های مهمی را هم در تانگوی شیطان و مردی از لندن داشت آشنا شدید؟

او دختر کوچکی در یک پرورشگاه کودکان بی سرپرست بود و به نظر هم خیلی وحشی می آمد. ما به نحوی تربیتش کردیم. او نمیتوانست حتی سلام کند چون به شدت آسیب خورده بود. اما چشمان خیلی زیبایی داشت و شبیه یک خرگوش کوچک بود. او همیشه گوشه ای نشسته بود و همیشه می ترسید. او حالا بزرگ شده و حضور به خصوصی هم دارد، کار کردن با او تجربه ی فوق العاده ای بود.

کاراکتر همسایه در اسب تورین که در صحنه یک سخنرانی فیلسوفانه درباره ی وضعیت دنیا میدهد، نماینده ی احمق ها و مست های مقدس زیادی در آثار شما است.چه کسی این سخنرانی را نوشت و شما چه همبستگی ای با این پیامبران مست احساس می کنید؟

توسط لازلو نوشته شد و موقع فیلمبرداری حرفش پیش آمد، اما توسط او نوشته شد. این یک وضعیت انسانی معمولی بود، اگر شما هم با یکی از این آدم ها روبرو شوید میبینید که همیشه در حال حرف زدن اند.

ترجمه شده از Filmcomment

ترجمه:زرتشت کاشفیان

منبع:فیلمروز

7
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
7 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
7 Comment authors
محمدیmilad1987تانگوarmin p.mمهدی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
محمدی
Guest
محمدی

نوع دیگری از روایت و تعمیق آن به مخاطب.
برایم بسیار عجیب چگونه بلاتار توانسته با همان دوربین و میزانسن و… زبان دگیری خلق کند و فهم دیگری را انتقال دهد.
بلاتار و زبان سینمایش عجیب و دوست داشتنی ست، مخصوصا کاری که در اسب تورین کرد.

milad1987
Guest
milad1987

مخالف نوشته شما هستم که فرمودید، بلا تار از تارکوفسکی موفق تر!!
تارکوفسکی کسی بود که خودش و خانواده ش رو فدای فیلم می کرد نمونه بارزش فیلم استاکر!

تانگو
Guest
تانگو

نقدهای خوبی بود اما هنوز هیچ دریچه ای به روی آثار تار نیست. تانگوی شیطان یا اسب تورین را به راحتی می توان فهمید و به دشواری می شود آنها را توضیح داد. وضعیت انسان ها در این شرایط چیست. چرا همیشه شرایط بیرونی مورد تاکید است. چه بر سر آدمها می آید. بر قیاس چه بر سر آن اسب آمد.

armin p.m
Guest
armin p.m

😳 😛 😛 😛

PSF
Guest

هر ان چه باید گفت در نقدهای ارزشمند بالا گفته شد.

امتیاز من به فیلم: ۱۰ از ۱۰

مهدی
Member
مهدی

آره یه فیلم بود نزدیک شیش روزه تایمش ولی اصلا فیلم مطرحی نیست.مثل اینکه طرف روشن کرده دوربین رو رفته.واقعا چیز بیخودی بود.

ali ghalambor
Member
ali ghalambor

فیلمی هست که از این طولانی تر باشه؟